رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Vista

رمان دختري از تبار تناقض | Vista کاربر انجمن نودوهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

نام رمان: دختري از تبار تناقض

 نويسنده: vista كاربر انجمن نودهشتيا

ژانر: فانتزي _ عاشقانه _ هيجان انگيز

هدف : تاثير روي افكار و ايجاد اعتماد به نفس همچنين براي سرگرمي خواننده.

ساعات پارت گذاري: روز هاي فرد

خلاصه: دختري كه از تبار فرشته و شيطان است.دختري متفاوت و اولين در نژاد خودش. كسيكه نام فرشته را يدك ميكشد اما درونش قدرت شيطان زبانه ميكشد. او كسي است كه در راه عشق و دوستي سنت هاي اصيل باستانيان را ميشكند. 

قسمتي از رمان: به خودت اعتماد داشته باش، نه به اون خودي كه لقب فرشته رو داره و نه به اون خودي كه لقب شيطان رو داره، به اون خودي ايمان داشته باش كه به خودش ايمان داره.

 

ویرایش شده توسط N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.  

قوانین نوشتن رمان

برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی به این تالار مراجعه کنید.

آموزش نویسندگی

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق  

ناظر: @sarajaberi

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت ١:

 

ساعت دو بامداد بود كه از خواب بيدار شدم و شروع كردم به لباس پوشيدن. من آستيريا هستم؛ يك دختر ١٧ ساله عادي؛ البته تقريبا عادي. از همون وقتي كه يادم مياد در اتاقم زندوني بودم و حق نداشتم ازش خارج بشم حتي دليلش رو هم نميدونم؛ مدرسه هم نرفتم و هرچي كه بلدم رو از داداش بزرگترم نريمان ياد گرفتم. بر خلاف مادرم كه از من بدش مياد و اصلا من رو عضوي از خانواده نميدونه، نريمان من رو دوست داره و بيشتر اوقات كمكم ميكنه. يكسال پيش دقيقا روز تولدم بود كه تصميم گرفتم براي اولين بار از خونه بزنم بيرون. اون شب تا ساعت هاي سه بامداد در خيابان ها پرسه زدم اما وقتي ميخواستم برگردم خونه راهم رو پيدا نميكردم. قباد مردي بود كه به من كمك كرد تا به موقع خونه باشم؛ از اون روز به بعد من هرشب ساعت دو به ديدن قباد ميرم. البته ناگفته نمونه كه اين ديدار ها يك ديدار ساده نيستند بلكه ما هر شب به مدت چندين ساعت تمرين هاي رزمي ميكنيم. نميدونم اين تمرين ها به چه دردم ميخوره اما قباد از همون ديدار اول اصرار داشت كه هنرهاي رزمي رو ياد بگيرم.

بالاخره بعد از اينكه حاضر شدم از پنجره اتاق بيرون ميپرم. ساعت دو و نيم است كه به خونه قباد ميرسم؛ با تقه اي كه به در ميزنم مثل هميشه در خود به خود باز ميشه و قباد رو در حال خوندن برگه هايي نمايان ميكنه. با صداي نسبتا بلندي سلام ميكنم كه سري تكون ميده و ميگه:(( گرم كردن رو شروع كن تا بيام. امروز آخرين فن رو بهت آموزش ميدم. از فردا شب بايد يك ساعت زودتر بياي.)) چشمي ميگم و شروع به گرم كردن ميكنم.

تمرين امشب زمان زيادي گرفت و وقتي به سمت خونه راه افتادم هوا روشن شده بود. در تمام طول راه خدا خدا ميكردم كه مادرم يا نريمان متوجه نبودم نشده باشند اما وقتي به خونه رسيدم متوجه شدم كه هميشه آرزوها برآورده نميشن. اين موضوع رو از صداي داد و فريادي از داخل ميومد فهميدم. ميخواستم بي توجه از پنجره وارد اتاقم بشم كه با حرفي كه شنيدم، سرجايم ايستادم.                                     _ نريمان، آستيريا يك هيولاست. اون خطرناكه و بايد بميره؛ بايد همون اول ميكشتمش.               با فريادي كه نريمان زد كمي از جا پريدم.             _ مادر بس كن؛ اون هيچ شباهتي به هيولا نداره. شايد تو اشتباه ميكني شايد اون فقط يه دختر عاديه.                                                   _ نه نريمان اون عادي نيست و بايد بميره.            ديگه صدايي نيومد. پس از چند ثانيه در خونه باز شد و نريمان از خونه خارج شد. با ديدن من در حياط شوكه گفت:(( چقدر شنيدي؟!)) با پوزخندي كه سعي ميكردم باهاش اشك هايم رو بپوشونم گفتم:(( به اندازه كافي.)) چرخيدم و قبل از آنكه اشك هايم بريزه شروع به دويدن كردم.صداي پاي نريمان كه دنبالم ميدويد را ميشنيدم. شايد اين را از قبل ميدونستم كه مادرم از من خوشش نمياد اما قطعا فكر نميكردم كه اينقدر از من متنفر باشه. نميدونم چقدر دوبده بودم كه بالاخره ايستادم. نفس نفس ميزدم و خسته بودم و اصلا دلم نميخواست كه به اون خونه لعنتي برگردم براي همين تصميم گرفتم كه به خونه قباد برم اما وقتي چرخيدم با نريمان رو به رو شدم؛ كاملا فراموش كرده بودم كه او هم دنبال من دويده است. با چشمايي غمگين به صورت مهربونش خيره شدم. با اينكه خواهر و برادر بوديم اصلا شبيه نبوديم؛ نريمان دقيقا شبيه مادرم موهايي طلايي، پوستي گندمي و چشماني سبز آبي دارد اما من موهايي پركلاغي، پوستي سفيد و چشماني به رنگ آبي يخي دارم. با لبخند رو بهم گفت:(( وقت داري بريم صبحانه بخوريم؟!)) تك خنده اي كردم و سرم را به نشانه آره تكون دادم. بيست دقيقه پياده روي كرديم كه به رستوراني رسيديم؛ اسمش جينو بود و صداي موسيقي كه از داخلش ميومد كر كننده بود. با چهره اي شيطنت آميز بهش گفتم:(( واو بهت نميومد يه همچين جايي بشناسي!)) 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ادامه پارت ١:

لبخندي زد و دستش رو دور كمرم حلقه كرد. باهم وارد رستوران شديم كه محيط خيلي جذابي داشت. در گوشه سالن ميز دو نفره اي پيدا كرديم و نشستيم. نريمان براي هردومون يك نوشيدني با اسم عجيبي سفارش داد كه تا به حال نامش رو نشنيده بودم: داركن. پس از چند دقيقه نوشيدني هارو آوردن كه بخاطر عطشم نوشيدني را يك ضرب بالا رفتم. مزه شيرين و گرمي داشت. احساس كردم دارم تمركزمو از دست ميدم؛ به سختي روي ليوان نوشيدني نريمان متمركز شدم كه ديدم هنوز پره. لعنتي به خودم فرستادم؛ بايد ميفهميدم ممكنه كاسه اي زير نيم كاسه اش باشه. سرم رو تكون دادم تا شايد كمي حواسم سر جايش بياد اما همچنان گيج بودم. نريمان از جايش بلند شد و به سمتم اومد؛ زير بازويم رو گرفت و بلندم كرد. به سمت دري در گوشه سمت راست سالن كشوندم. احساس ميكردم كه توهم زده ام چون اطرافم آدم هايي عجيب و غريب و گاهي بالدار ميديدم. معلوم نبود چه كوفتي خورده بودم. وارد اتاق كه شديم دختري را ديدم كه پشت ميزي نشسته بود. درست نفهميدم كه نريمان چي به دختره گفت كه پس از چند ثانيه بلند شد و به سمتم اومد؛ رو به رويم كه مي ايستد متوجه چشماي زرد درخشانش ميشوم. احساس ميكنم كمي از گيجيم كم ميشود چون حرفاي نريمان را ميفهمم كه ميگويد:(( يه ميراست<ميرا يعني كسي كه ميميرد.> كه اشتباهي داركن خورده و پرده براش برداشته شده؛ بايد حافظه امروزشو برام پاك كني.)) مغزم زنگ خطر رو ميزنه. حس ميكنم بايد فرار كنم براي همين طبق آموزش هاي قباد وقتي كه نريمان و دخترك در حال حرف زدنن آروم شروع به حركت ميكنم. قباد هميشه بهم ميگفت كه در بي صدا حركت كردن استادم. از در باز اتاق به آرومي رد ميشم و شروع به دويدن ميكنم. از رستوران كه خارج ميشم به شخصي برخورد ميكنم و زمين ميخورم. دستي رو كه به سمتم دراز شده ميگيرم و بلند ميشم. تازه نگام به چهره پسر رو به رويم ميفته؛ بينهايت جذاب بود. موهايي پركلاغي، صورتي سفيد و چشماني طوسي داشت. همانطور خيره نگاش ميكردم كه صداي نريمان رو كه از داخل نامم رو صدا ميزد شنيدم. ترسيده خواستم فرار كنم كه آن پسر دستم رو گرفت و من رو به ديوار چسبوند و خودش  طوري جلويم ايستاد كه لباس و چهره ام ديده نميشد. چند ثانيه بعد نريمان از رستوران خارج شد و پس از چك كردن اطرافش و نديدن من دوباره وارد رستوران شد. نفس آسوده اي كشيدم كه پسره ازم فاصله گرفت و با كنجكاوي نگام كرد. لبخندي و زدم و تشكر كردم كه گفت:(( موهاتو رنگ كردي يا لنز گذاشتي؟!)) متعجب نگاهش كردم و سپس با اخم رو بهش گفتم:(( هيچكدوم.)) خواست حرف ديگه اي بزنه كه پسري روي شونه اش زد. آن پسر هم موهاي مشكي و چشماني طوسي داشت. نگام بين آن دو رد و بدل ميشد كه پسر دوميه شروع به حرف زدن كرد:(( داري چيكار ميكني؟! چرا نمياي تو؟!))                                                          _ داشتم ميومدم تو كه با اين خانوم برخورد كردم. به نظرت چهره اش عجيب نيست؟!        با تعجب به پروييش زل زدم و گفتم:(( هي ميدوني خيلي پرويي؟!)) نگاهش متعجب رويم ثابت ميماند كه پسر دوميه ميگويد:(( شايد اون يه ميراست، اوتانا.)) پسر جذابه كه معلوم شد اسمش اوتاناست گفت:(( بذار مطمءن بشيم.)) ناگهان شروع به درخشيدن كرد و سپس بعد از چند ثانيه تغيير كرد؛ حالا ديگه فقط انسان نبود بلكه دو بال بزرگ و مشكي هم داشت. دهانم از تعجب باز ماند و باصدايي آروم گفتم:(( معلوم نيست تو نوشيدنيم چي بوده!!)) اوتانا بي توجه به من شروع به حرف زدن ميكنه:(( مثل اينكه يك ميرا نيست،هيراد اما به نظر مياد خودش نميدونه.)).                                                    هيراد_ به نظرم بهترين كار اينه ببريمش پيش مستر.                                                          هنوزم با تعجب نگاه ميكردم. كمي جلو رفتم و دستم را بلند كردم و روي صورت اوتانا گذاشتم. انگار ميخواستم مطمءن شم كه خواب نميبينم. سپس بال هايش را لمس كردم؛ نرم و لذت بخش بود. ازش فاصله گرفتم كه اوتانا گفت:(( ميدونم سخته كه بهمون اعتماد كني اما بايد همرامون بياي تا چند تا تست ازت بگيريم؛ ميدوني اينكه مارو ميبيني عادي نيست.)).             در فكر فرو رفتم. اول خواستم بگم نه اما با به ياد آوردن اينكه جاي ديگه اي ندارم كه برم گفتم:(( باشه همراتون ميام.))

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...