رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Fateme00

رمان بُت شکسته | Fateme00 کاربر انجمن نودهشتیا

M@hta

سطح قلم: حرفه ای

پیام توسط M@hta افزوده شد

پست های پیشنهاد شده

پارت ۹۹

 رها همه کسم بود. بخاطرش حاضر بودم جونمم بدم. ولی رفیق نامردم بدقولی کرد زد زیر حرفش عشقم رو ازم گرفت. رفیق خودش رو گذاشت جلو چشم هاش پر پر شه .
من کثافت بودم .ولی اون حیوون از من کثیف تر بود.حقش بود مرد.
 اون دخترایی که ازشون می گی خودشون خواستن برن. عشق این داشتن از این کشور کوفتی برن بیرون زرق و برق اونور کورشون کرد کرشون کرد. اون مقصرش من نبودم اگه من نمی فرستادمشون با یکی دیگه می رفتن. چیکار کنم که لحظه آخر میزد به سرشون و پشیمون می شدن.حتی اگه من آزادشون می کردم یه جور دیگه گیر می نداختنشون. 
اونایی که می گی من بدبختشون کردم و مواد دستشون دادم. اونا از طریق من معتاد نشدن اگه من بهشون نمی رسوندم یکی دیگه بهشون می رسوند. 
با تنها کسی که بد کردم فقط تو بودی ولی به خداوندی خدا دوست داشتم، نه که تو، تو رها رو دیده باشم، من تو رو واسه خودت می خواستم. محیصا بخدا تو همه لحظاتی که باهات بودم خودت تو ذهنم بودی من دوست داشتم. نمی خواستم...

محیصا وسط حرفش بلند داد زد 

_ چی نمی خواستی؟ من و ببین من می خواستمت؟ چند بار بهت گفتم من یکی دیگه رو دوست دارم ؟ چند بار گفتم رهام کن بذار برم؟ تو یه آشغالی هر چقدر هم حق به جانب تو باشه دلیل محکمه پسند بیاری بازم یه آشغالی. امیدوارم بری به جهنم امیدوارم تو آتیش جهنم بسوزی. حیف که خودم دلم نمیاد این بچه رو نابود کنم وگرنه نمی ذاشتم یکی از ریشه و خون تو دوباره وجود بیاد. نسل آدمایی مثل تو باید زده شه.خیلی دوست داشتم یکم از خوی حیوونی تو رو داشتم می تونستم خودم و خودش رو از رو زمین بردارم.  من این بچه رو بزرگ‌می کنم. ولی هیچ وقت نمی گم تو باباش بودی نمی ذارم شرمگین باشه از داشتن پدری مثل تو. کاش زودتر خودت رو خلاص کنی حتی یک ثانیه نفس کشیدنت سمِ واسه همه.

سرش را پایین انداخت خواست بیرون برود که آرمان صدایش کرد. 

_فقط یه چیز موند که بهت بگم. محیصا آدرس خونه اون پسره مهراد رو یکی بهم داد و گفت تو،تو اون خونه ای یکی که بهت خیلی نزدیکه، اونم جزوی از ماست دوستت الان تو دستاش اسیره این یه کمک‌ من به تو بخاطر نگهداری از بچه م. 
پاهایش انگار به زمین چسبیده بود با ترس سمتش برگشت.

_ چی می گی کدوم دوستم؟ از کی داری حرف میزنی؟

نیشخند زد و سرش را به طرفین تکان داد. 

_ دوست بچه گیت همون حروم... که معلوم نیست ننه باباش کی بودن. اون شد یه گرگ، اون سر دسته همه ماهاست‌. می دونی تا حالا چندتا دختر و گول زد و برده اونور. اون جای تو رو بهم گفت. عوضش منم بهش سه تا دختر دادم.

_ تو یه آشغال دروغگویی؟اینارو می گی که من و بچزونی.

_ من فقط بهت کمک‌کردم دانیال یه گرگ تو لباس میش، این عامل بدبختیه خیلی هاست.فقط کارش این نیست اون حتی به بچه ها هم رحم‌ نمی کنه. تو بدنشون مواد جاسازی می کنه. می دونی تا حالا چندتا بچه رو هلاک کرد. من هنوز به اون درجه از پستی نرسیده بودم. 

سرش گیج رفت‌. دستش را به دیوار گرفت کودکی اش مانند فیلم جلوی چشمانش پخش شد. دانیال، نسترن،امکان نداشت سرش را تکان داد که این فکر ها را از خود دور کند. ولی انگار هر چه پازل را پخش و پلا می کرد باز در ذهنش درست چیده میشد. ورود ناگهانی او بردن جفتشان همه و همه برایش سوال شده بود. قلبش تند میزد.
 با حال روز دگرگون شده از زندان بیرون آمد.

ویرایش شده توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت ۱۰۰
مهراد با دیدن او که به کمک یک زن داشت بیرون می آمد، سمتش دویید. محیصا با دیدنش داغ دلش تازه شد. خود را در آغوشش انداخت و بلند گریه کرد.

_ بهت گفتم نرو. دیوونم نکن محیصا بخدا میرم خودم خونش رو میریزم.

هق هق گریه هایش شدیدتر می شد یک لحظه نسترن از جلو چشمانش دور نمی شد. 

_ مهراد کمکم کن جون نسترنم در خطره.بلایی سرش بیاد من میمیرم. بخدا تحمل همه چیز آسونه ولی نداشتن نسترن داغونم می کنه. 

با تعجب به او نگاه کرد.

_ چی می گی؟ نسترن که با دانیاله !چرا باید خطر تهدیدش کنه!؟ اون اینارو گفته ...
محیصا وسط حرفش بلند داد زد.

_ دروغ نگفته برای چزوندنم نگفته، دانیال سر دسته ایناست. نکنه بلایی سر نسترن آورده باشه؟من لعنتی که نتونستم باهاش در ارتباط باشم چیکار کنم؟ حالا چجوری پیداش کنم؟

مهراد در فکر فرو رفت.چند ثانیه نگدشت که طرف محیصا برگشت بی اختیار لبخند زد.

_ شمارش رو گرفتی یادت نیست؟ اون روز که حرکت داشتن. رسیدن باهاش تماس گرفتی چطور یادت نمونده؟

محیصا کمی فکر کرد او هم با یاد آوری آن روز لبخند زد و با هم سریع سوار ماشین شدند. مهراد با سرعت سمت خانه حرکت کرد.
************
همین که ماشین را نگه دلشت محیصا سریع پیاده شد و سمت در دویید و در زد.
آنقدر هول بود که یادش نبود که مهراد کلید دارد.

_ آروم باش ندو اینجوری برات خوب نیست.

محیصا سرخ شد و سرش را پایین انداخت.
با باز شدن در باز بی توجه به هشدار مهراد با دو سمت پله ها را رفت. جلو پله دستش را زیر شکمش گرفت کمی خم شد.

مهراد دستش را گرفت و با اخم نگاهش کرد.

_ مگه با تو نیستم آروم برو درد داری؟کجات درد می کنه؟

محیصا چشمانش را بست درد امانش را بریده بود.

مهراد بلند مهرنوش را صدا کرد. به محیصا کمک کرد روی پله بنشیند. مهرنوش با عجله بیرون آمد و با چشمان ترسیده اش به آنها خیره شد.

_ چی شده؟ 

پله ها را پایین آمد و دست روی شانه محیصا گذاشت.

_ محیصا مادر چی شده؟ 

_ فکر می کنم شکمش درد می کنه دویید اینجوری شد. حرف که گوش نمیده.

_ خوبم بخدا فقط یکم زیر دلم تیر کشید همین، الان خوبم.

مهرنوش نفس راحتی کشید و مهراد کلافه پله ها را بالا رفت.

_ کم براش دردسر بودم. اینم بهش اضافه شد. مگه چقدر صبر و تحمل داره. مهرنوش جون کاش می شد از اینجا برم. 

_ بسه تو رو خدا بیا بریم تو انقدر این بچه رو خودت رو حرص نده .

با کمک مهرنوش پله ها را بالا رفت و روی مبل نشست. مهراد تلفن همراهش را به دستش داد.

_ زنگ بزن خیالت راحت شه که اون چرت گفته.
_ چرت نبود. وگرنه چجوری تونست من و پیداکنه؟ چطوری یهو سر کله اش پیدا شد.؟  
نیشخند زد.

_ داداشت بود! چجوریاست داداشای شما اینجورین؟ بلا سر خواهرشون میارن؟

محیصا از طعنه های گاه و بی گاهش بیزار بود. 

_ هر چی، فکر نکنم به تو ربطی داشته باشه؟

بی توجه به حرص خوردن های مهراد در لیست شماره هایش دنبال شماره ی دانیال گشت.

چند باری شماره را گرفت ولی اشغال بود کلافه گوشی را روی میز انداخت و قلنج انگشتان دستش را می شکاند.
مهراد گوشی را گرفت و شماره را در موبایل خودش وارد کرد. با صدای بوق آزاد گوشی را سمت محیصا گرفت. 
    

 

ویرایش شده توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت ۱۰۱
چند بوق خورد تا جواب داد.هول بود. دعا می کرد کسی غیر دانیال گوشی را بردارد.

_ الو

از آسوی خط از شانس بدش دانیال جواب داد. 

_ سلام خواهری خوبی؟

محیصا سعی کرد خونسرد باشد مهراد هم به او علامت داد که آرام برخورد کند.

صدای موبایل را روی اسپیکر گذاشت. 

_ تو خوبی؟ نسترن خوبه؟

_ جفتمون عالیه عالی هستیم. چه خبرا نمی بینمون خوشحال؟

محیصا نیشخند زد و گفت:

_ حسابی دلتنگتونم زلزله کجاست؟

بلند خندید و گفت:

_می خوای باهاش صحبت کنی؟

محیصا آب دهانش را پایین داد.

_ آره دلم براش یه ذره شده؟

_ تا الان چرا زنگ نزدی؟ ما چندباری بهت زنگ زدیم گوشیت خاموش بود. 

_ آره خاموش بود یه مشکلی برام پیش اومد. مجبور شدم خاموش کنم. گوشی رو میدی بهش؟

آنقدر که گوشی را محکم در دستش فشرده بود دستانش سرخ شد. 
مهراد دستش رد در دست گرفت و از او خواست آرام باشد. انگار واقعا لمس دستانش آرامش بخش بود. 

_ گوشی دستت.

چند باری نام نسترن را خواند تا او جواب داد.

_ سلام به بی معرفت ترین مامان دنیا.

محیصا با صدایش اشک ریخت. خود نمی دانست از شوق است یا دلتنگی.

_ سلام دورت بگردم خوبی؟ من بی معرفتم یا تو؟ خوش می گذره؟ همه چی خوبه؟

نسترن خندید.

_ قربون بغض صدات برم. همه چی خوبه. تازه نمی دونی قراره آبجی خانمت مزدوج شه اونم با کی به بهترین مرد روی زمین.

اخم کرد و به مهراد خیره شد.
مهراد سرتکان داد که ادامه دهد.

_ اِ به سلامتی حالا این مرد خوشبخت کی هست؟

_دکتر دانیال راسخ بله اینجوریاست.

مهراد در فکر رفت و محیصا آنقدررشوکه شده بود سکوت کرد. یک سکوت طولانی.

_ دست شما دردنکنه انشالله شما هم خوشبخت شین. 

با حرف های او به خود آمد و به اجبار خندید.

_ شوکه شدم یه لحظه ،خوشبخت شی دردونه خوشبختیت آرزومه. خوشحالم که خوشحالی.

مهراد گوشی را از دستش گرفت محیصا با تعجب نگاهش کرد.
دهنی گوشی را نگه داشت.

_ بهش بگو زنگ زدم واسه عروسیمون دعوتت کنم حتما می خوام باشین من که جز شما کسی رو ندارم.

سریع گوشی را طرفش گرفت و دوباره به اجبار و دروغین خندید.

_ چرا انقدر ساکت میشی یهو؟ خب چه خبر از خودت بگو.

_نمی دونم فکر کنم گوشی خونه مشکل داره. نسترن زنگ زدم برای عروسیم دعوتت کنم. دوست دارم تو و دانیال حتما باشین میاین دیگه آره؟

_ وای! کی هست حالا ؟ حتما مگه میشه نیایم. 
مهراد آرام لب زد

 (دو هفته دیگه)

_ دو هفته دیگه.

_ یه لحظه گوشی دستت.

محیصا با استرس منتظر پاسخش بود. 

_ محیصا دانیال می گه حتما میایم ولی کاش زودتر می گفتی. کلی کار رو سرش ریخته ولی اوکیه خیالت راحت.

چند دقیقه با هم از هر دری حرف زدند. محیصا دل در دلش نبود که از کار دانیال بپرسد. آخر وقتی دید تحمل ندارد. گفت:
_ پس منتظرتونم عزیز دلم مواظب خودت باش، کاری نداری.

_ نه عزیزم سلام برسون خدانگهدار

 گوشی را قطع کرد.در چشمان مهراد خیره شد.

_ یعنی دروغ گفته؟ چرا آخه؟ اصلا دانیال رو از کجا می شناخته؟

_ اشتباه نکن بذار بیان اگه اومدن اون موقع بگو.

مهرنوش هاج و واج مانده بود به هر دو نگاه می کرد.

_ محض رضای خدا به منم بگین چی شده؟ 

_ هیچی مامان جان اون مرتیکه یه سری دروغ گفته البته معلوم نیست هنوز راست و دروغش.

_ من و بگو ذوق کردم واقعا می خواین عروسی بگیرین.

محیصا نیشخند زد و سمت اتاقش رفت در را محکم به هم کوبید.

_ خیلی تند شده اصلا نمی شه باهاش حرف زد.

_ درستش می کنم رگ خوابش دستمه.

ویرایش شده توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت ۱۰۲
تمام فکرش پیش نسترن بود خود را فراموش کرد دو روز بود از دیدن آرمان می گذشت. با اینکه دلش به حالش می سوخت ولی باز هم از ته دلش از او متنفر بود.
مهرنوش تقه ای به در زد و وارد اتاقش شد.در را  تا نیمه باز کرد.

_ حوصله داری بریم تا جایی؟

لبخند زد و سر تکان داد.

_ اره خسته شدم از خونه موندن.

_ باید بین خودمون بمونه ها.

چشمکی برایش زد 

_از من خیالت راحت فقط نریم بیایم یه چیز بگه.

_ غلط کرده خیر سرم مادرشم.آماده شو منم برم آماده شم.

برای اولین بار بعد از چندین ماه خواست کمی به خود برسد.
وقتی خود را با آن ابرو و صورت پر مو دید لبخند کجی به خود زد و بی خیال آرایش شد.
مانتو مشکی و شلوار کتانش را پوشید شال هم مشکی برداشت.
دوباره جلوی آینه ایستاد.

_ اینه واقعیت زندگیت نه چیز دیگه خوش خیال.

تلفن همراهش را برداشت و از اتاق بیرون رفت.

مهرنوش به خود رسید انگار جای آن دو عوض شده بود. مانتو آبی کمرنگی با شال سفید و شلوار سفید تنش کرد. کمی هم آرایش کرده بود. 

_ بریم؟

_ چه جیگری شدی ندزدنت.

مهرنوش بلند خندید و دستش را گرفت.

_ بدو بریم شیطونی نکن.

بلند نرگس را صدا زد.

_ نرگس جان ما رفتیم یادت نره مهراد پرسید بگو رفتیم خونه مهوش حواست باشه ها. 

نرگس سر تکان داد و صلوات فرستاد پشت سرشان فوت کرد.مهرنوش با دیدن ماشین در حیاط خانه  لبخندی زدو به محیصا تگاه کرد.

_ می تونی رانندگی کنی؟

با تعجب نگاهش کرد.

_ خیلی وقته پشت ماشین ننشستم.

_ می ترسی؟

_ کمی تا حدودی. بی خیال رانندگی مثل اینکه ازم خسته شدی می خوای از دستم خلاص شی.

مهرنوش بلند خندید. خنده هایی که واقعی و از ته دل بود. شاید هم نه برای دلخوشی و خوش کردن دحتری که سرنوشتش مانند او سیاه و تباه شده بود اینگونه خود را نشان می داد.

مهرنوش به تاکسی تلفنی زنگ زد او بیرون منتظر ایستاده  بود. محیصا با دیدن آن لبخندی شیطنت بار زد. 

_شما که زنگ زده بودی واسه چی باز ازم پرسیدی رانندگی بلدم یا نه!؟

_ رد کردن ماشین پنج ثانیه هم طول نمی کشید بیا بریم ترسو جان.

هر دو با لبخند سوار شدند. محیصا دلش می خواست از او بپرسد که مقصدشان کجاست؟ ولی صبر پیشه کرد و به دلش می گفت آرام باشد.
حدودا یک ساعت طول کشید تا برسند. مسیرش طولانی و خسته کننده بود. مخصوصا مهرنوش هم تا آنجا در فکر بود و کلامی حرف نمی زد این استرس او را بیشتر می کرد. 
جلو درب خانه ای راننده ایستاد. 
محیصا مهرنوش را تکان داد انگار در فکری عمیق فرو رفته بود. آنقدر که انگار با چشمان باز خواب بود. هیچ چیز را حس نمی کرد .
با تکان محیصا به خودش آمد کرایه را حساب کرد و پیاده شدند.
انگار با دیدن خانه دوباره آن شب  نحس جلوی چشمانش زنده شده بود. 
با قدم های آرام سمت خانه رفت محیصا هم کنارش قدم بر می داشت. 

_ اینجا کجاست مهرنوش جون؟ 

مهرنوش لبخند غمگینی زد.

_ ابنجا جاییه که عاشق شدم،طعم عشق رو چشیدم. بچه دار شدم حس قشنگ مادر شدن تو وجودم 
نشست، اینجا جایی که به بهشت و جهنم ایمان آوردم. اینجا بهشت منه. همون بهشتی که از اون خونه جهنمی آورد من و بیرون  یه فرشته مهربون نجاتم داد. بهم بال و پر داد، بهم عشق و زندگی داد. از نفرت دورم کرد.
   

ویرایش شده توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت ۱۰۳

کلید به در انداخت. در با صدا باز شد. چند سالی می شد این خانه متروکه مانده بود. هیچ کس سراغش نیامده بود. با ورودش به حیاط خانه تمام خاطرات در ذهنش زنده شد.
محیصا ترسید نکند حالش بد شود.


_ مهرنوش جون حالتون خوبه ؟

لبخند روی لب هایش نشست


_ از این بهتر نمیشه.


دور تا دورش را نگاه کرد. حیاط خیلی بزرگ که پر بود از درخت های خشک شده و علف های هرز. 
انگار وارد جنگلی شده بودند که در وسطش کلبه ای نمایان بود.ولی آن بیشتر به قصر شباهت داشت تا کلبه. البته قصر دیگر نمی شد گفت بیشتر به قصر ارواح شباهت داشت. 
حیاطش دو هزار متر می شد. یک استخر بزرگ گوشه حیاط بود . که آبش لجن بود.
 مهرنوش وقتی نگاه محیصا را دید. با حسرت به همه جا نگاه کرد.


_ اینجا اینجوری نبود. یه بهشت کوچیک بود با پر از فرشته های مهربون ولی عمر فرشته های این خونه کوتاه بود. خیلی زود همه رو از دست دادم. 


روی پله ها پر بود از برگ های خشک شده  پله ها را بالا رفتند.روی ایوان خانه  تارهای عنکبوت بسته بود.  مهرنوش با دست تار عنکبوت ها را کنار زد کلید به دست گرفت و در ورودی خانه را باز کرد.
وارد خانه شد جلوی در ایستاد. همه چی مثل آنروزها چیده شده بود.
سه دست مبل سلطنتی که پر بود از گرد و خاک.
عکس خانوادگی بزرگی که روی دیوار نصب بود حتی آن هم گرد و خاک رویش نشسته بود. روی دیوار هاهم تار عنکبوت بسته بود.
محیصا با تعجب به خانه و وسایلش نگاه می کرد.


_ هیچی از این خونه نبردید؟


با چشم های به اشک نشسته به دور تا دور خانه نگاه کرد. با نگاه کردن به هر قسمت خانه یک خاطره در ذهنش زنده می شد.

_ اینو باید از مهراد بپرسی. بعد اون  اتفاق خبرهای بد پشت هم بود. مثل سکته کردن آقاجون، دق کردن خانوم جون، همه پشت هم اتفاق افتاد


_ ببخشید ناراحتت کردم.

سرش را به طرفین تکان داد و لبخند غمگین زد.

_ بریم بالا یه اتاق و تمیز کنیم می خوام بهت یه چیز بگم که تا حالا به هیشکی نگفتم.   
محیصا متعجب نگاهش کرد.
مهرنوش زودتر از او پله ها را بالا رفت سعی کرد به چیزی فکر نکند. با خود تکرار می کرد.
((به چیزی فکر نکن، امروز واسه یه چیز  دیگه اومدی برنگرد به عقب، به آینده فکر کن، به یادگاری عشقت، به تنها پسرت، اومدی تا آینده ی اون رو تغییر بدی پس برگشت به عقب ممنوع))  


سمت اتاقی که برای او و هامون بود قدم برداشت.دستش سمت دستگیره رفت ولی انگار قدرتی نداشت که آن را پایین بکشد. یا شاید دلش با او راه نمی آمد.آنشب جلوی چشمانش زنده شد. آنشب که هامون دوباره از جلد خود بیرون آمده بود. شده بود یک مرد شکاک و بی منطق، سرش را تکان داد. چشمانش را بست و دستگیره در را پایین کشید.
محیصا کمی کنجکاوی کرد و به دور تا دور خانه نگاه کرد پذیرایی خانه آنقدر بزرگ بود با سه دست مبل هم باز جای خالی داشت. خانه اش مثل عمارت بود یک عمارت بزرگ و زیبا. 
وسط پذیرایی پله می خورد راهی بود برای طبقه دوم. 
با دیدن پله ها یاد حرف های نرگس افتاد به او گفته بود مهرنوش از آنجا به پایین پرت شد. هامون چاقو در قلب خود فرو کرد.
 قطره اشک مزاحم دیدش را تار کرد.
پله ها را بالا رفت و مهرنوش را صدا زد.
طبقه دوم هم یک پذیرایی بزرگ بود که پنج اتاق در آن جا به چشم می خورد.  
سمت اتاقی که در آن باز بود رفت. مهرنوش مشغول تمیز کردن اتاق بود.
محیصا با لبخند غمگینش به او خیره شد.


_ اینجا اتاق شما بود؟


مهرنوش ترسید سمتش برگشت دست روی قلبش گذاشت.


_ وای دختر ترسوندیم.


محیصا دستانش را به حالت تسلیم بالا برد.


_ معذرت می خوام.
    

ویرایش شده توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت ۱۰۴

مهرنوش روی تخت نشست به او هم اشاره کرد کنارش بنشیند.
محیصا با لبخند کنارش نشست.

_ اینجا اتاق من و هامونه.این اتاق شاهد خوشی ها و تلخی هایی که کشیدم بود .ناحقیه اگه بگم تلخیش بیشتر بود.


اتاقش بیست و چهارمتر می شد. یک تخت وسط اتاق قرار داشت. یک عکس بزرگ از هامون و مهرنوش روی دیوار نصب بود که لباس های سنتی تنشان کرده بودند. چشم ها و لب هایشان می خندید. برعکس الان که برق چشمان مهرنوش خاموش بود. 
دور تا دور دیوار پر بود از عکس های مهرنوش یک عکس از چشمانش روی دیوار نصب بود البته یک نقاشی بود. محیصا بلند شد سمت آن رفت لبخند زد و به مهرنوش نگاه کرد.

_ چشم شماست؟


انگار در گذشته غرق بود چون چشمش برق زد و لبش خندید.

_ آره

محیصا بی قرار بود تا زودتر بداند جریان چیست؟ چرا او را به این خانه آورده!؟
مهرنوش بی مقدمه لبخند زد و شروع کرد از روزهای خوش و ناخوشش تعریف کردن.

 _ تو زمستون بود. داشتم از خرید بر می گشتم انقدر هوا سرد بود احساس می کردم.کل هیکلم یخ بسته. ایستاده بودم تا یه ماشین بیاد ولی انگار همه ماشین ها اعتصاب کرده بودن. وقتی نا امید شدم خواستم پیاده برگردم که یه ماشین جلو پام ایستاد. رانندش یه پسر جوون که کنارش یه زن نشسته بود.زن با مهربونی ازم خواست سوار شم. بهشون نمیومد واسه پایین مایینا باشن. تشکر کردم خواستم راهم رو بکشم برم. که پسره به حرف اومد.
گفت: سوار شو مگه نشنیدی مامانم چی گفت؟
بهم برخورده بود. درست بود بچه پایین شهر بودم. ولی غرور داشتم برام مهم نبود کیم از کجام؟ خانوادم کین؟ برای خودم احترام و ارزش قائل بودم. 
به ماشین نزدیک شدم و با نفرت تو چشم های پسره خیره شدم و بهش گفتم:   
درسته پولداری ولی دلیل نمیشه گستاخ باشی. 
مادرش از حرفم خوشش اومده بود و خندید. ولی اون پسر نه، اخمش تو هم رفت وبه روبروش خیره شد سکوت کرد هیچی نگفت.
بالاخره با اصرار مادرش و بخاطر سوز و سرما دل و زدم به دریا و سوار شدم. یکم ترسیده بودم ولی مهر مادره به دلم نشسته بود. ترس و یکم برام کمتر می کرد.
تو مسیر همش نگاه سنگینش رو روی خودم حس می کردم. یکم کلافه م می کرد ولی سعی می کردم به روی خودم نیارم. دیگه نزدیک های کوچه که رسیدیم ازش خواستم نگهداره موقع پیاده شدن کرایه رو گذاشتم رو صندلی و تشکر کردم و پیاده شدم.
تا تو کوچه برم ایستاد و نگاه کرد. نمی دونم کی از اونجا رفت. 
وقتی کلید به در انداختم و وارد خونه شدم. مثل همیشه جنگ و دعوا بود.مهوش با بابام سر یه خواستگار پولدار بحثشون شده بود. اون خیلی شبیه من بود دوست داشت مستقل باشه رو پا خودش وایسته. دوست نداشت فروخته شه به یه پولدار.
یکماه بود همش با بابام بحث داشت ولی آخرم اونی نشد که می خواست. وقتی حال و روز اون و دیدم از زندگی کردن بیزار می شدم. می دونستم این جنگ اعصاب ها واسه منم هست. 
محیصا با دقت به او گوش می داد بدون پلک زدن به او خیره شده بود. 

_ مهوش وقتی دید بحث های اون باعث دعوای مامان و بابا می شد. و تهش خورد شدن مامان، سعی می کرد سکوت کنه ولی از طرفی اصلا نمی تونست باهاش کنار بیاد. ولی دیگه آخرا کم آورد و تسلیم شد. شوهرش مرد خیلی خوبیه با اینکه اوایل باهاش کنار نمی اومد ولی یواش یواش مهرش به دلش نشست و زندگیشون اونجور که می خواست پیش رفت. 
سه چهارماه از اونروزی که اون پسر و با مادرش دیدم گذشته بود. شاید باورت نشه فراموشش کرده بودم یه آدم گذری بود تو زندگیم که از ذهنم پاک شده بود.

ویرایش شده توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت ۱۰۵

یه روز که داشتم با مامانم تو بسته بندی دکمه کمک می کردم با صدای در حیاط من زودتر بلند شدم چادر سرم کردم رفتم در و باز کردم. 
لبخند روی لب هایش نشست.


_ خیلی تعجب کرده بودم از دیدن اون زن مهربون با همون لبخندش بهم نگاه کرد و اجازه خواست که بیاد تو. با اینکه خونه درست درمونی نداشتیم ولی اصلا خجالت نمی کشیدم بیشتر از رفتار پدر خجل بودم تا وضع و اوضامون.
خلاصه اونروز خانم جون تنها اومد خونمون و از مامانم اجازه خواست برای خواستگاری بیان مامانم بهونه در آورد که بچه م و الان موقع ازدواجم نیست. قد بلند بودم یعنی زود قد کشیدم و یجورایی انگار بلوغ زودرس داشتم. هر کی من و می دید فکر می کرد خیلی سنم بالاست در صورتی که اینجوری نبود من فقط هیجده سالم بود. 


محیصا از او چشم بر نمی داشت مهرنوش هم قصد نداشت از گذشته اش بیرون بیاید.


_ اونروز بعد رفتن خانم جون مامانم در مورد زندگی حرف زد. در مورد دوست داشتن عشق، ولی انگار رو من تاثیری نداشت. من فقط سرخوشانه می خندیدم.راستش رو بخوای اصلا تو اولین برخورد از هامون خوشم نیومد بد دلم رو زده بود. خدا رو شکر کردم که ختم به خیر شد. از همه مهمتر خدا رو شکر کردم که بابام نبود. 
همه چی تا شب خوب بود. پر انرژی بودم تا اینکه بابام اومد و گفت آخر هفته مهمون داریم خواستگاره، مامانم هر چقدر باهاش حرف زد که زوده و ما دستمون خالیه تو کتش نرفت. گفت خواستگاره هیچی ازمون نمی خواد خندید و گفت: خدا رو شکر بچه هامون بر و رو دارن همه عاشقشون می شن و هیچی هم نمی خوان. تازه این یکی خیلی عاشق تره چون گفته شیربها و مهریه رو همون اول میده. 
مامانم با دو دستش زد رو صورتش وگفت: خدا مرگم بده مگه دخترت رو می خوای بفروشی که پیش پیش مهریه هم گرفتی، این چه کاریه مرد چرا ما رو دق مرگ می کنی. ای خدا چرا تو رو نمی کشه از دستت راحت شم.
من مثل همیشه بغض کردم ولی نذلشتم اشکام بریزه رو صورتم تو رو بابا ایستادم. تو چشماش خیره شدم با تمام نفرت نگاهش کردم حرفام رو زدم. برام مهم نبود چی میشه فقط دوست داشتم سبک شم همین

.بهش گفتم: از بچه گیم دوست داشتم برام پدر باشی ولی نبودی، دوست داشتم پشتم باشی که بهت تکیه کنم ولی نبودی، دوست داشتم با غرور به همه بگم پدرمی ولی با سر افکندگی حضورت رو اعلام کردم. حتی دوست نداشتم کسی ببینتت. درس نخوندم واسه اینکه دوستی پیدا نکنم که مجبور شم بیارمش تو این خونه که تو رو ببینه. تو تنها کسی هستی که تو زندگیم وقتی می بینمت خجالت می کشم. 
یه طرف صورتم سوخت ولی اشک نریختم. هزارتا بد و بیراه بارم کرد سکوت کردم.  در آخر نیشخند بهش زدم و رفتم تو خونه. تو چشم به هم زدنی آخر هفته اومد و خانم جون و آقاجون من و خریدن. 
نیشخند زد و محیصا با چشم های به اشک نشسته به او نگاه کرد. 

_ خوبم خریدن پول خوبی بابام ازشون گرفت. دو روز نشد یه عقد محضری کردیم البته اونا می خواستن عروسی بگیرن من دوست نداشتم. هامونم خوشش نمیومد.
بعد عقد یکسره اومدم اینجا هیچی از اون خونه با خودم نیاوردم. هیچ وقت تا به این سن پام رو هم تو اون خونه کوفتی نذاشتم. مامانم و فقط بیرون می دیدم یا یه وقت هایی دعوتش می کردم اینجا. 
یک هفته ای عروس این خانواده بودم هامون اصلا شب ها پیشم نبود.روزها که کنارم بود انقدر بهم محبت می کرد که در عرض چند روز وابستش شدم. انگار این همون آدمی نبود که ازش بدم میومد.یه روز که نزدیک غروب خواست بره بیرون جلوش رو گرفتم. ازش خواستم پیشم بمونه ولی قبول نکرد. 

ویرایش شده توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت ۱۰۶

انقدر اصرار کردم که یهو از این رو به اون رو شد. چنان دادی سرم زد و پرتم کرد طرف دیگه که خودم خشک شده بودم. دستام می لرزید چشم هام ترسیده بود. قلبم انقدر تند میزد فکر می کردم هر آن سکته می کنم. اون تند نفس نفس می زد چشم هاش پر خشم بود. بدون هیچ حرفی من و تو اون حال گذاشت و رفت بیرون. 
دو سه روز خونه نیومد منم از هیچ کس سوالی نپرسیدم روزارو کنار نرگس و خانم جون به شب می رسوندم. شب ها تو تنهایی هام اشک می ریختم. واسه بخت شومم. همش یه چیز مثل خوره به جونم افتاده بود.. اینکه اون کسی دیگه رو دوست داره. یا اینکه از ازدواج با من پشیمون شده. اینا داشت عذابم می داد.
بعد دو سه روز وقتی خواب بودم تو اتاق با نوازش دستاش چشم هام رو باز کردم. با لبخند نگام کرد. ولی من ازش رو گرفتم. باهاش قهر کردم نازم و می کشید و برام شعر می خوند انقدر برام حرف زد و عذر خواهی کرد تا منم براش یه شرط گذاشتم . 


محیصا با این حرف یاد مهراد افتاد او هم دقیقا ناز کشیدنش مانند پدرش بود. 


_گفتم اگه قبول کنه می بخشمش.
اون اخم کرد ولی انقدر نترس بودم که حرفم رو بزنم. بهش گفتم: به شرطی می بخشمت که دیگه هیچ وقت تنهام نذاری چه تو روز چه تو شب. اولش یکم من و من کرد رفت تو فکر ولی یهو شروع کرد به حرف زدن. 
از بچه گیش گفت تا به این سن برسه. از دوستی گفت که دکتر بود و بهش گفت اون  بیماره، یه بیمار دو شخصیتی. فقط تنها چیزی که براش جای سوال داشت این بود که چرا شب ها این روش خودنمایی می کرد. تو روز خوب بود البته بعضی از شب ها هم خوب بود. ولی وای به روزی که فکرش مشغول بود یا از چیزی دلخور یا دلگیر بود. باید فاتحم رو می خوندم.اولش شوکه شدم هیچ جوره نمی تونستم درکش کنم عصبی بودم که چرا باید الان بهم می گفت!؟ چرا انقدر دیر! ولی نمی دونم چی تو وجودش بود که آرومم می کرد مثل آبی که رو آتیش ریختن کنارش آروم بودم بی منطق بودم. هیچی نمی فهمیدم جز دوست داشتنش چون واقعا برام یه مرد واقعی بود. جالب اینجا بود هیچ کدوم از خانوادش راجب بیماریش نمی دونستن. از اونروز که بهش گفتم تنهام نذاره حتی تو بدترین شرایط کنارم باشه قبول کردو کنارم بود.البته انقدر اصرار کردم تا کوتاه اومد. انگار خودش هم از این وضعیت خسته شده بود. از دور بودن از من بدش میومد. همه چی اون‌ اوایل خوب بود حتی شب ها هم حالتش عادی بود. تا اینکه نمی دونم کدوم از خدا بی خبری به گوشش رسوند من و پسرخاله م همدیگه رو دوست داشتیم.


محیصا با تعجب و چشمان درشت شده به او خیره شد.

_ اون یه عشق بچگونه تموم شده بود.نمی دونم کی دشمنم بود که این بلا رو سرم آورد. 
 از همون روز برگشت.یکی دیگه شد، یکی که اصلا نمی شد باهاش کنار اومد.هیچی هم نمی گفت همه رو تو دلش می ریخت کاش به زبون می آورد ودردش می گفت. نه که بذاره اینجوری به جنون بکشونتش. همش بهم شک داشت بهم توهین می کرد، تهمت میزد بد و بیراه می گفت حتی چندبار کتکم خوردم. خانم جون و آقاجون می شنیدن ولی بیچاره ها نمی تونستن کاری کنن. انقدر پشت در التماس می کردن تا اون آروم شه و شکنجه م نده.
آقاجون وقتی حال و روزش رو دید عذاب وجدان گرفت اون رو پیش بهترین دکترها برد ولی کسی نفهمید این از کجا سرچشمه می گیره. نفهمید هامونم از چی داره عذاب می کشه. باید حرف میزد ولی سکوت می کرد دکتر می گفت این اتفاق واسه بچه گی هاشه باید بازگو کنه از ترسش بگه. ولی اون هیچ وقت زبون باز نکرد. 
روز به روز بدتر می شد. تندخو تر هر چقدر سعی داشتن اتاقامون رو جدا کنن قبول نکردم. من هامون رو از ته دلم می خواستم. موقعی که آروم بود همه کار برام‌ می کرد.
لبخند زد و غرق شد در گذشته.

_ این عکسم یه شب که خیلی دلش گرفته بود نشست جلو روم و کشید برای عذرخواهی بهم داد.

سکوت کرد یه سکوت طولانی محیصا دست زیر چانه اش گذاشت و رویش را برگرداند.

_ نمی خوای بقیه ش رو تعریف کنی؟
    
    

ویرایش شده توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت ۱۰۷

لبخند زد و سرش را به علامت مثبت تکان داد.


_ چرا می گم.روز های خوبمون با ورود جنین تو شکمم شکل گرفت.هر روز سرحال تر از روزهای قبل می شد. خونه رنگ شادی رو به خودش گرفته بود. با هم هر روز می رفتیم خرید. خیلی دختر دوست داشت هر چی که می خرید دخترونه بود. هر چی می گفتم الان نگیر شاید دختر نشه تو گوشش نمی رفت. 
می گفت من پسر بودم به درد خانوادم نخوردم. پس نمی خوام پسردار شم. دختر می خوام صدتا دختر مثل تو .
من همش می خندیدم ولی اون جدی بود. فکر نمی کردم تا این حد براش مهم باشه. بدترین درد زمانی بود که پسرم حرکت می کرد و جنسیتش مشخص شد. برای همه شاید شیرین ترین دوران بود ولی برای من پر استرس ترین. آخه وقتی فهمید بچه مون پسره دوباره خلقش تنگ شد. 
زمانی که نبود قربون صدقه مهرادم می رفتم. اگه بود و می دید دارم قربون صدقه ش میرم. قشرق به پا می کرد. 
مهرادم به دنیا اومد ولی محبت پدرش رو نمی دید.
 شاید باورت نشه حتی به شیر خوردن بچه حساس شده بود. مثل این بود که دوتا بچه دارم همش باید مواظب بودم که نکنه بچه بزرگم بلایی سر کوچیکه بیاره. جلوش اصلا بغلش نمی کردم سعی می کردم بیشتر به هامون محبت کنم تا مهراد. 
مهرادم قد می کشید و من با شوق نگاش می کردم. دیگه اونم متوجه شده بود که جلو هامون نباید زیاد کنارم باشه. یه وقت هایی که چیزی می خواست هامون براش نمی گرفت برای اینکه حرصش رو در بیاره جلوش محکم بوسم می کرد و می گفت مامانم خوشمزه ست تو بدمزه ای.
اونم مثل بچه ها براش شکلک در میاورد و دنبالش می کرد. 
محیصا به تخس بودن مهراد خندید. ولی از طرفی دلش هم گرفته بود. 

_مهراد الان رو نبین بچه گی هاش تخس بود و شیرین زبون همه عاشقش بودن. هامونم زمانی که خوب بود پدرانه هاش رو خرجش می کرد. ولی وای به زمان بد بودنش مهراد رو باید تو اتاقش زندانی می کردیم که بیرون نیاد. آخه بچه بود حالیش نمی شد که باباش مریضه هی سر به سرش می ذاشت.

_ پدرشوهر و مادرشوهرتون  نمی تونستن آرومش کنن؟. یعنی..

_ نه هیشکی نمی تونست رو حرفش حرف بزنه حتی محبت هم تو اون زمان به جنون رسیدنش جواب نمی داد.

_ شما کی فهمیدین بخاطر قضیه دوست داشتن شما و پسرخالتون حالش بد شد؟
مهرنوش رنگش پرید انگار به یاد آنشب افتاد

_ تولد مهراد بود. تولد چهارده سالگی پسرم، یه جشن بزرگ گرفتیم همه فامیل دعوت بودن، بیشتر خانواده و دوستای هامون بودن. به اصرار آقاجون خانوادم رو هم دعوت کردم. با اینکه اصلا دلم نمی خواست. از شانس بدم حامدم باهاشون بود. حامد همون پسرخاله م...

سکوت کرد پشت هم اشک می ریخت. محیصا سرش در آغوش کشید و نوازش کرد. 

_ سخته نگو.

مهرنوش سعی کرد آرام شود اخم ریزی روی پیشانی اش نشست و ادامه داد

_ نمی دونم اون نحس و واسه چی با خودشون آوردن. هامون تا چشم هاش بهش افتاد شروع کرد بهم گیر دادن. جشن و زهرمارم کرد. این قدر که برگشتم و فقط بهش گفتم ساکت شه تا آخر شب با هم حرف بزنیم.
ساکت شده بود. تعجب کردم از سکوتش ولی اون لام تا کام حرف نزد و فقط نگاهش طرف من و حامد در چرخش بود. انگار می خواست مچمون رو بگیره. این قدر تحمل کرد تا جشن تموم شد.

ویرایش شده توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت ۱۰۸

فکر کردم همه چی حل شده اصلا یادم رفته بود که هامون منتظره  تا باهام حرف بزنه و براش توضیح بدم.
خیلی خسته بودم تا پام رو تو اتاق گذاشتم. مثل اجل معلق جلوم ظاهر شد. شروع کرد به سوال پرسیدن. 
هی می گفت منتظرم نه یکبار چند بار پشت هم
منم کلافه بودم. گفتم بذاره برای بعد و با خیال راحت بخوابه به جون مهرادم قسم خوردم به جون خودش قسم‌ خوردم که روحمم خبر نداشت قراره حامد بیاد.ولی انگار قانع نمی شد. تو کتش نمی رفت.
انگار فکر همه جاش رو کرده بود. وقتی دید نمی تونم قانعش کنم چاقو رو از جیب کتش بیرون آورد. جلو چشم هاش رو خون گرفته بود.  انگار یه قاتل شده بود و من نمی شناختمش! ترسیده بودم. هر چی صداش زدم انگار صدام رو نمی شنید. تا دیدم می خواد بیاد طرفم دوییدم تند تند نفس می زدم. یعنی باور کردم که امشب شب آخر زندگیمه. بلند کمک خواستم از اتاق اومدم بیرون. سمت پله ها دوییدم چند پله رو که اومدم پایین برگشتم که ببینم دنبالمه نفهمیدم یکدفعه چی شد که زیر پاهام خالی شد و پرت شدم. 
از اون به بعدش دیگه یادم نیست. 
فقط از نرگس شنیدم که هامونم با دیدن من ترسید فکر کرد من مردم...

دیگر ادامه نداد.

بقیه ش را محیصا می دانست. سعی کرد آرامش کند. نگذاشت دیگر چیزی بگوید. چقدر دلش برایش سوخته بود. برای تنهایی ها و بی کسی اش. تازه با شنیدن داستان او کمی به زندگی امیدوار شد. 

_ آروم باش عزیزم. می خوای دوباره حالت بد شه!

_ محیصا مهرادم رو تنها نذار اون دوست داره.حتی با اون بچه، شما می تونید به همه بگید بچه خودتونه ها؟این فقط بین ما سه نفر می مونه.محیصا مهرادم از بچه گی شانس نداشت از کسی محبت ندید محبتت رو ازش دریغ نکن اون عاشقته من بهت قول می دم خوشبختت کنه.

محیصا فقط سرش را پایین انداخت و گفت:

_ دوستای مهرادم می دونن.

_ بهشون می گیم اون و سقط کردی همچی رو بسپار به مهراد.

نمی توانست فکرش را جمع کند. برایش سخت بود چطور با زندگی او بازی می کرد وقتی تا حد جانش او را می خواست. 

_دلم نمیاد زندگیش رو تباه کنم اون حقش نیست...

مهرنوش لبخند زد دستش را فشرد.

_ هیس، پسرم تو رو می خواد پس تو هم هی نگو دلم می سوزه و از این حرفا تموم شد.

بلند شد جلوی آینه غبار گرفته ایستاد او خود را درست مانند آن آینه می دید غبار آلود و دست خورده دستی روی شکمش کشید. قطره اشکی که قصد چکیدن داشت را با دستش پاک کرد و سمت مهرنوش برگشت

_ اگه یه روزی خسته شه بگه ما رو نمی خواد؟ یا اگه بگه تو باعث بدبختیم شدی؟

_ اون بچه من و هامونه اینجوری تربیت نشده.تو فقط ببین خودت می تونی فراموشش کنی؟ می تونی دختر دیگه ای رو کنارش ببینی؟ می تونی تنها از پس این بچه بر بیای؟ 

ترسید واقعا تا امروز به این موضوع فکر نکرده بود حتی به اینکه به فرزندش چه بگوید. اگر پرسید نام پدرش چرا در شناسنامه او نیست چه جوابی برایش داشت؟ 

_ به همه چی فکر کن. انقدر زود پسش نزن خیلی ها طلاق می گیرن با یه بچه میرن زن یکی دیگه میشن. این زندگی که انتخاب خودت نبود پس انقدر سخت نگیر.

 _ میشه چند روز اینجا بمونم؟ 

باز هم بی فکر حرف زده بود ولی مهرنوش از خواسته اش استقبال کرد.

_ آره بمون و قشنگ فکر کن. من یکی رو می فرستم تا به کارهای خونه برسه و کمک حالت شه. 

_ به مهراد چی میگین؟

_اون با من فکرش رو نکن فقط تو این چند روزی که قراره تنها باشی به همه چی فکر کن. همه چی رو در نظر بگیر. 

مهرنوش بلند شد محیصا هم کنارش ایستاد. 

_ خدا رو شکر که خدا شما رو سر راهم قرار داد. کاش می تونستم خوبی هاتون رو جبران کنم.

حرف هایش از ته دل بود. مهرنوش دستش را فشرد گونه اش را بوسید.

_ تو معجزه بودی برامون. قدمت برامون پر از خیر و برکت بود.همین که کنارمون بمونی بهترین جبرانه.

  

ویرایش شده توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت ۱۰۹
سه شبانه روز به آینده اش فکر کرد. به آینده ای که قرار بود به تنهایی سپری کند. حرف های مهرنوش مثل خره وجودش را می خورد و کلافه اش کرده بود. واقعا می توانست مهراد را کنار کسی دیگر ببیند؟ 
بعد کلی فکر کردن به این نتیجه رسید که مهراد را در کنارش بپذیرد.
او قطعا هم همسر خوبی می شد هم پدر با محبتی برای فرزندش. فرزندی که خود هنوز او را نپذیرفته بود. 
این چند شب به کل خانه سرک کشیده بود. اتاقی که متعلق به مهراد بود پر از اسباب بازی های رنگارنگ به چشم می خورد. رنگ اتاقش آبی کمرنگ وکل دیوار اتاق پر بود از نقاشی هایی که خودش می کشید با عکس هایی که به هر مناسبتی گرفته می شد و روی دیوار قاب شده بود. تنها اتاقی که واردش می شد غم عالم در دلش جمع می شد اتاق مهرنوش و هامون بود. انگار آن اتاق طلسم شده بود. جز مهرنوش و هامون کسی را نمی پذیرفت. 
لباس پوشید و از اتاق بیرون آمد. کل خانه به لطف خدمتکارهایی که آمده بودند برق افتاده بود.پله ها را آرام پایین آمد. کسی در خانه نبود خدمتکاری که برای کمک به او آمده بود هم دیروز از او خواست که دیگر امروز نیاید.
با اینکه دلش نمی آمد از آن خانه دل بکند ولی مجبور بود. هم دلتنگ مهراد شد هم از اینکه برایشان خرج اضافه بتراشد خجالت می کشید. 
از خانه بیرون آمد و در را قفل کرد. دلش کمی قدم زدن می خواست.
از حیاط دلنشینش هم گذشت و وارد کوچه شد. 
سمت خیابان اصلی قدم برداشت.زیاد از  خانه دور نشده بود که چشمش به آرایشگاه خورد. خیلی دلش تنوع می خواست. 
سمت آرایشگاه رفت کمی دو دل بود ولی در آخرین لحظه شانه ای بالا انداخت و وارد شد.
آرام سلام کرد. آرایشگاه بزرگی بود. کمی هم شلوغ بود. 

_ سلام عزیزم خوش اومدی. از قبل وقت گرفته بودی؟

_ مرسی، نه داشتم رد می شدم که چشمم خورد اومدم. وقت ندارین؟

_ چرا عزیزم بچه ها هستن بشین تا صداشون کنم. 

به یاد پری سیما افتاد. چقدر او کارش را خوب انجام می داد. آخرین دیدارشان همان روز عروسی بود دیگر او را ندید. با صدای دخترک ریز نقش از فکر بیرون آمد.
طبق خواسته او بلند شد و جلوی آینه نشست. 
دلش می خواست موهایش را هم رنگ کند ولی از عکس العمل مهراد می ترسید. از طرفی برای کودکش هم مضر بود. 
با هر بار بند انداختن صورتش جمع می شد. ولی این درد ها با دردی که در دلش داشت هیچ بود. 
با تمام شدن کارش به خود نگاه کرد پوستش باز شده بود. لبخند زد و تشکر کرد.دلش کمی تنوع می خواست.

_ میشه یکم آرایشم کنید فقط خیلی ملایم تو چشم نباشه.

دختر خندید و سر تکان داد.

- بله که میشه به صورتتون هم آرایش ملایم میاد. خودتون زیبا هستین با کمی آرایش زیباتر میشین. 

فقط در جوابش لبخند زد.
دختر روبرویش ایستاد و مشغول شد نیم ساعت زیر دست دخترک بود ترسید آرایشش زیادی در چشم باشد.خیلی زود پشیمان شد ولی دیگر چاره ای نبود. با خود گفت اگر خوشش نیامد صورتش را می شوید و می رود. 
بالاخره بعد چند دقیقه کنار رفت و با دیدن محیصا لبخند زد.
محیصا وقتی خود را در آینه دید خوشش آمد. همانی بود که می خواست یک آرایش ملایم ولی همان آرایش کم کلی او را تغییر داده بود. 
تشکر کرد و پولش را حساب کرد. 
شالش را روی سرش مرتب کرد. 

    

ویرایش شده توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت ۱۱۰

از آرایشگاه بیرون آمد از آرایشگر خواست با یک تاکسی تلفنی تماس بگیرد.
چند دقیقه ای ایستاد تا ماشین آمد سوار شد و آدرس خانه را داد.
استرس تمام وجودش را گرفته بود.
در این چند روز که نبود یکبار هم نه مهراد با او تماس گرقت. نه مهرنوش زنگ میزد چیزی از مهراد می گفت. 
آنقدر فکرش در گیر مهراد بود که نفهمید کی رسید. 
کرایه را حساب کرد و پیاده شد. 
پشت در ایستاد. انگار دستش تمایل نداشت به اینکه زنگ در خانه را بزند. 
آنقدر این پا و آن پا کرد که در باز شد. 
ابراهیم با دیدن محیصا لبخند شرمگینی زد و سرش را پایین انداخت.
از آنروزی که محیصا برگشته بود حتی یکبار هم به دیدنش نرفت چون روی دیدنش را نداشت.

_ سلام عموجون خسته نباشید.

_ سلام باباجون سلامت باشی.خوش اومدی بیا تو. 

محیصا متعجب از رفتارش کمی نزدیکش شد.

_ عمو ابراهیم چیزی شده؟ من کار بدی کردم؟

_ شرمنده ترم نکن بابا من پیشت شرمندم خجالت زدم اگه من احمق اونروز...

محیصا لبخند زد دستش را روی شانه ی او گذاشت.

_ تو رو خدا اینجوری نگین، اتفاقیه که افتاده و گذشته. چه شما بودین چه نه این اتفاق می افتاد تو سرنوشتم این روزا نوشته شده بود. 
ابراهیم بغضش را پایین داد نمی توانست حرف بزند فقط سر تکان داد و از کنارش گذشت. 

دلش گرفت از اینکه همه خود را مقصر می دانستند. ولی محیصا هیچ کدام را مقصر نمی دانست. 
در را بست و سرش را پایین انداخت. 
بی توجه به اطرافش پله ها را بالا رفت. روی پله دوم با صدایی از پشت سرش ترسید و به دیوار چسبید. 
دست روی قلبش گذاشت و با اخم به مهراد نگاه کرد.

_ بسم الله جن هم اینجوری ظاهر نمی شه که تو شدی!

مهراد به او خیره شد. در دلش تحسینش کرد ولی در ظاهر خود را بی خیال جلوه داد.

_ ببخشید نمی خواستم بترسونمتون.

محیصا مات مانده بود.برای او انقدر به خود رسیده بود. حتی یک تعریف کوچک هم از او نکرد. 

_ چیزی شده؟

شانه بالا انداخت و از کنارش گذشت.

_ نه، مگه قرار بود چیزی بشه؟

دلش شکست از برخوردش. حتی نپرسید تا امروز کجا بود؟ولی سعی کرد او هم بی خیال سر کند و پشت سرش وارد خانه شد. 
مهرنوش روبروی تلویزیون نشسنه بود. با دیدن محیصا بلند شد و سمتش رفت.

_ سلام ماهدونه ببین چه خوشگل شده دخترم 

آروم در گوشش گفت:

_ می خوای حسابی دل بچه م رو ببری؟ 

_ سلام فعلا که به چشمش نیومدم اصلا انگار من رو ندید. 

کلافه دستش را کشید و او را روی مبل نشاند. مهراد به اتاقش رفته بود. 

_فکر کنم باید ناز بکشی، چون شدید دلخوره.

_ اگه پشیمون شده باشه!

_ امکان نداره.

محیصا فقط سر تکان داد و بلند شد سمت اتاقش رفت. 

آه سردی کشید و در اتاق را باز کرد. 

کیفش را روی میز گذاشت و نفس عمیق کشید. با بوی عطری که در مشامش نشست لبخند زد. بوی عطر مهراد بود شک نداشت.
ولی اگر هنوز این اتاق برایش مهم بود چرا با صاحب اتاق اینطور برخورد می کرد
    

ویرایش شده توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت ۱۱۱

سمت کمدش رفت مانتو و شلوارش را آویزان کرد. با دیدن لباس های جدیدی که در کمد چیده بود لبخند زد و آن ها را بیرون آورد و روی تخت گذاشت. 
همه را یک به یک تن زد یکی از دیگری زیبا تر بود. دو پیراهن بلند مجلسی بود کاملا پوشیده ولی زیبا.
دیگری یک بلوز و شلوار سفید که رگه های  قرمز داشت که سرشانه بلوز باز بود  در تن محیصا واقعا زیبا نشسته بود. 
موهایش را باز کرد و شانه کشید دلش کمی دلبری کردن می خواست فقط کمی. دل را به دریا زد و از اتاق بیرون رفت.
مهرنوش و نرگس جلوی تلویزیون نشسته بودند. روبرویشان ایستاد و لبخند زد. 

_سلام، چطور شدم؟

هر دو مات مانده بودند نرگس صلوات فرستاد و قربان صدقه اش رفت.

_ چشم هام کف پات مادر ماه شدی چقدر بهت میاد.

_ حق داره پسرم دلش برات ضعف بره بدو برو به خودشم نشون بده.

محیصا سرخ شد ولی مهرنوش دست بردار نبود بلند شد و روبرویش ایستاد.

_ فکرات رو کردی؟

فقط سر تکان داد.

_ پس دیگه حرفی نمی مونه. اون چندبار اومد طرفت تو پسش زدی حالا نوبت توئه.

آب دهانش را پایین داد.

_ آخه...

_ آخه بی آخه بدو.

آنقدر جدی حرفش را زد که محیصا جرات حرف اضافه را به خود نداد. 
آرام آرام سمت پله ها رفت آنقدر قدم هایش را آهسته برداشت که مهرنوش بی طاقت داد زد.

_ دِ برو دِ دق دادی منو.

لبخند زد و محکم تر قدم برداشت پشت در ایستاد وسرفه ای کرد تا گلویش را صاف کند. 
چند بار دستش را بالا برد دوباره جمع کرد چندین بار این کار را تکرار کرد. در آخر چشمانش را بست و تقه ای به در زد.

_ بله.

سرش را به در چسباند.

_ بیام تو؟

مهراد فکر می کرد مادرش یا نرگس باشد. با صدای محیصا کمی دست پاچه شد ولی دستش را مشت کرد و پاهایش را در خود جمع کرد کمی به دور و برش نگاه کرد. وقتی از همه چیز مطمئن شد اجازه ورود داد. 

_ بیا.

دستگیره را پایین کشید.
اول سرش را  داخل آورد و نگاهی به او که سرش پایین بود کرد.

_اگه هاپویی نیام تو؟

مهراد در دلش سرتقی نثارش کرد .

_ هاپو جاش تو جنگل نه خونه.

_ ولی تو الان هاپویی میرم یه وقت دیگه میام.

مهراد سرش را بلند کرد.

_ حالا چرا نصف نیمه اومدی تو؟

جدی شد و سرش را کج کرد.

_ اومدم حرف بزنیم.

ابرو بالا انداخت اشاره ای به فاصله بینشان کرد. 

_ اینجوری؟

کمی من و من کرد و لب هایش را کج و کوله کرد.

_ میشه برم دوباره بیام

_ اگه می خواستی بری چرا اومدی؟ 

_ آخه لباسم مناسب نیست.

نیشخند زد و سرش را پایین انداخت.

_ بیا تو نمی بینمت.

مهراد سرش پایین بود محیصا با خجالت  وارد اتاق شد در را بست و آرام سمت مهراد رفت درست روبرویش روی تخت چهار زانو نشست.مهراد با طرح روی روتختی خود را سرگرم کرد.

_ تا کی سرم پایین باشه؟

_ باهام قهری؟

همانطور که سرش پایین بود اخم کرد و گفت:

_ دلخورم.

_ مهراد؟

 

    

ویرایش شده توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت ۱۱۲
آرام سرش را بلند کرد مگر میشد انقدر عاشقانه نامش خوانده شود عکس العملی نشان ندهد.بلند کردن سرش همانا و خیره ماندن به عشق زیبایش همانا. چشمانش انگار برق زده بود.ولی لحنش باز سرد بود. 

_ بهت میاد.

لبخند زد و گفت:

_ می دونم.

لب به دندان گرفت که جلوی خندیدنش را  را بگیرد.

_ از خود راضی.

_ مرسی

_ خوش گذشت این چند روز؟ چه سوالیه معلومه خوش گذشت آب رفته زیر پوستت تنهایی بهت ساخته.

محیصا به او خیره شد. انگار اصلا حرف هایش طعنه هایش را نمی شنید. 

_ واسه تو رفتم به خودم رسیدم. بخاطر تو رفتم تا تو هم فکرات رو کنی.

مهراد اخم کرد و پشت چشمی برایش نازک کرد.

_ می خواستم بچزونمت، می خواستم دست یکی رو بگیرم بیارم تو این خونه دلم نیومد. نقشه ها برات داشتم ولی دلم راضی نشد به بد شدن.

لبخند زد و به او نزدیک تر شد.انگار اصلا حرف هایش را نشنید.

_ مهراد نگام کن، قشنگ‌ نگام کن...

_ اگه می خوای چرت و پرت بگی داغونم کنی لطفا ساکت شو بذار یه امروز رو آروم باشم.   

دستش را گرفت روی شکمش قرار داد.

_ می تونی وجودش رو تحمل کنی؟ تحمل بچه ای که مال خودت نیست!

شکمش را نوازش کرد و در چشمانش خیره شد. 

_می تونم وقتی اسمش بره تو شناسنامم میشه بچه من. 

_ مهراد جون عزیزت قشنگ فکر کن پای آیندت وسطِ.با عقلت جواب بده نا با قلبت

_ من با آینده کاری ندارم خدا رو چه دیدی شاید افتادم فردا مردم.

محیصا اخم کرد و دستش را پس زد.

_ خدانکنه چرا چرت و پرت می گی. خیلی بیشعوری باشه، من حرفی ندارم وقتی خودت می خوای گند بزنی به آیندت دیگه من چیکارم. من که از خدامه کنار تو باشم.

لبخند زد و پیشانی اش را بوسید.

_ از اول باید همین و می گفتی. پس بریم واسه بساط عروسی.

محیصا بلند شد مهراد دستش را گرفت.

_ کجا؟

_ مهرنوش جون باهات حرف زد؟

_ در مورد بچه م که به همه بگم از منه؟ به دوستام بگم بچه اون مرتیکه مرده؟

محیصا سر تکان داد.

_ آره می خوای این کار و کنی؟

_ هر چی تو بگی.

بغض در گلویش نشست. آن را پایین داد رویش را برگرداند. دستش مشت شد. پاهایش را به زمین کوبید. 

_ مهراد جون محیصا راستش رو بگو چطور می تونی تحمل کنی بچه یکی دیگه رو بزرگ کنی؟ من که خیر سرم مادر بچه م نمی تونم وجودش رو قبول کنم. مگه میشه همچین چیزی. تو از کوچکترین نگاه یکی به من بیزار بودی باهام دعوا می گرفتی. حالا مشکل به این بزرگی رو داری می گی می تونی تحمل کنی! درک کن که نتونم باورت کنم. 

مهراد بلند شد و از پشت او را در آغوش کشید.

_ وقتی عاشق باشی هیچی حالیت نیست، میشی کور و کر. محیصا من الان فقط تو رو می بینم اون بچه هم چون از وجود توئه دوستش دارم. به کی قسم بخورم که حرف هام از ته دله بگو به همون قسم می خورم. 
اون بچه گناهی نکرده که نخوایش، اون اشتباه اون عوضی بود. ولی این بچه یه طفل معصومه با دنیا اومدنش قول میدم عاشقش شی شک نکن.
*************
بالاخره همه چی خوب پیش رفت. محیصا و مهراد سخت مشغول خرید بودند. از لباس عروس تا حلقه و دیدن گل و کت و شلوار گرفته تا دیدن تالار و آتلیه. 
دو روز به آمدن نسترن و دانیال مانده بود. محیصا هم استرس داشت هم ذوق دیدن نسترن او را روی پا بند نمی کرد. 

_ یعنی باید دانیال رو به پلیس لو بدیم؟ نسترن دق می کنه.

_ شاید دروغ گفته باشه ها؟

_ نمی دونم خدا کنه دروغ باشه. 

ویرایش شده توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت ۱۱۳

در فرودگاه منتظر ایستادند. محیصا با دیدن نسترن دست تکان داد دانیال هم خندید و دست دور گردن نسترن انداخت. اینکارش غم دل محیصا را بیشتر کرده بود. 
انگار هر چه خوشی داشت از سرش پرید.

_ آروم باش محیصا این چه قیافه ایه! 
سرش را تکان داد و سعی کرد لبخند بزند.
نسترن سمتش دویید و محیصا با ذوق آغوشش را باز کرد.

 خود را در آغوشس انداخت مهراد صورتش در هم جمع شد. خود محیصا هم درد در زیر دلش حس کرد. ولی برایش مهم نبود.

_ دردت به جونم خوبی؟

نسترن اشک هایش را پاک کرد.

_ خدا نکنه قربونت برم عالیم مگه میشه تورو ببینم بد باشم! با بودن تو و دانیال هیچ غمی دیگه سراغم نمیاد. انقدر مشغولم که اصلا به هیچی فکر نمی کنم. 

_ آبجی خانم ما هم هستیم.

صورتش در هم جمع شد. ولی با دست مهراد که روی شانه اش نشست و کمی شانه اش را فشرد لبخند زد. 
محیصا_ سلام به خان داداش با معرفتم خوبی؟ خوش اومدی.

دانیال زرنگ تر از آن بود که حالش را نفهمد! اخم ریزی رو پیشانی اش نشست.

_ خوبم، خوش باشی. 
ولی انگار حالت خوب نیست! مطمئنی سرحالی یعنی...

مهراد وسط حرفش پرید و لبخند زد.با دانیال دست داد و روبوسی کرد 

_ خوش اومدی دانیال جان خونه هم می تونین حال احوال کنین. بدویین تا به ترافیک نخوردیم. 

از فرودگاه بیرون آمدند و سمت ماشین حرکت کردند.
دانیال جلو نشست و محیصا و نسترن پشت. 
مهراد  تمام حواسش پی دانیال بود که در خود فرو رفته و اصلا در این عالم نبود. 

_ دانیال خان ساکتی؟ نکنه نسترن زبونت رو بسته!؟ البته این دو تا خواهر کارشون همینه.

دانیال لبخند مصنوعی زد و سرش را برگرداند با عشق به نسترن خیره شد.

_ نسترن همه زندگیمه تازه با بودنش فهمیدم زندگی یعنی چی. 

محیصا دل دل می کرد چیزی بگوید ولی سکوت کرد تا همه چیز را خراب نکند.

_ خوش گذشت؟ دلت برای اینجا تنگ نشد؟
نسترن به او نگاه کرد و سرش را روی شانه هایش گذاشت.

_ فقط دلتنگ تو بودم. بیشتر فکرم اون مرتیکه آرمان بود. که دیگه سراغت نیومده باشه. تموم دردم اذیت اون حیوون برای تو بود. چه خبر دیگه سراغت نیومد؟

نگاه مهراد و محیصا ناخوداگاه سمت دانیال کشیده شد. ولی او هیچ تغییری نکرد. نه عصبی شد نه سرخ و رنگ پریده عادی نشسته بود. 
_ اون که رفت به درک، گرفتنش حکمش هم اعدامه الان دنبال همدستاشن.

مهراد در آینه به محیصا خیره شد و ابرو بالا انداخت.

محیصا هم بحث را عوض کرد. 

_ بی خیال اینا، بگو ببینم برام سوغات چی آوردی

_ دنی ببین چه پروئه سوغات می خواد ازم.
دانیال در فکر بود. نسترن چند باری او را صدا زد ولی انگار اصلا در این عالم نبود. با دست تکانش داد که او سمتش برگشت.

_ جانم؟

_ هیچی فقط خواستم از خواب بیدار شی.
همه بلند خندیدند.  تا رسیدن به مقصد دیگر کسی کلامی حرف نزد مهراد آهنگی را پلی کرد و محیصا آرام شروع کرد با نسترن صحبت کردن. بیشتر در حال آمار گرفتن از کار دانیال بود یا سوال کردن در مورد رفتارش. 

    

ویرایش شده توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت ۱۱۴

دانیال هر چی اصرار کرد شب را در یک هتل می گذاراند محیصا و مهراد قبول نکردند. جلو در خانه پارک کرد و همه پیاده شدند. محیصا جلوتر راه افتاد در را باز کرد به آنها تعارف کرد که داخل بروند.
مهراد آرام نزدیکش شد و در گوشش گفت:

_ محیصا جان، آروم تر رفتار کن. می خوای همه چیز رو بفهمه بذاره بره !

_ دست خودم نیست می بینمش داغون می شم. وقتی به این فکر می کنم که اونم یکی لنگه ی آرمان هست قلبم تیر می کشه. 

مهراد دستش را فشرد و او را سمت خود برگرداند. 

_ تو رو خدا آروم باش، اون تمام حواسش به ماست. اینجور آدما تیزن نذار فعلا چیزی بفهمه.

محیصا فقط سر تکان داد و سمت آن ها رفت. 

نزدیک شان که رسید دانیال نگاهی به مهراد انداخت و آرام به محیصا گفت:

_ ناراحته ما اینجاییم؟ اگه آره بخدا معذب میشم. اصلا تو هتل راحت تریم بخدا.

محیصا سعی کرد تند پاسخش را ندهد. لبخند زد و نگاهش کرد. 

_ نه بخدا، مهراد عوض شده حساسیتش کمتر شد. خوشحاله که اینجایین. بدو بریم تو فکر بیخود نکن. 

از پله ها بالا رفتند و دوباره محیصا جلوتر رفت و در را باز کرد. اول به آن ها تعارف کرد و خود پشت سرشان وارد خانه شد. مهرنوش به احترام آن ها بلند شد و نسترن را در آغوش کشید.

_ خوش اومدی دخترم.

_ ببخشید مزاحمتون شدیم .

_ این چه حرفیه قدمتون رو چشم بفرمایید. 

محیصا لبخند زد و رو به نسترن کرد و گفت:

_مهرنوش جون مادر مهراد، قبلا ندیده بودیش درسته؟

_ آره ولی حدس میزدم که مادرشون باشه.

دانیال لبخند زد

_ ولی اصلا بهتون نمیاد پسری تو سن مهراد جان داشته باشید! 

مهرنوش لبخند زد و تشکر کرد.

محیصا به کمک نرگس رفت و سینی چای را برداشت به پذیرایی برگشت. سینی را روی میز گذاشت کنار مهرنوش نشست.

_ بچه ها می خواین لباستون رو عوض کنین بعد بیاین چای بخورین؟

هر دو از پیشنهادش استقبال کردند و همراه محیصا سمت اتاق ته راه رو رفتند. 

_ نسترن تو اتاق من میمونی؟

_ نه من و دانیال نامزد کردیم.

محیصا در دلش آشوب بود. فقط آب دهانش را به سختی پایین داد و در اتاق را برایشان باز کرد.

_ زود بیاین چایی سرد نشه. 

بعد اینکه در اتاق بسته شد. لب هایش را جویید و بغضش را پایین داد قطره اشک مزاحم را از گوشه چشمانش پاک کرد. کنار مهرنوش برگشت. 
مهراد هم آرام داشت با مهرنوش حرف میزد که با دیدن محیصا سکوت کرد. 

_ چی شده محی؟ حالت خوبه؟

پشت هم اشک روی صورتش سر می خورد. سرش را به طرفین تکان داد.آرام طوری که صدا به اتاق نرود گفت:

_ نه خوب نیستم. دلم داره آتیش می گیره حالم خوب نیست چیکار کنم مهراد؟ چجوری نسترن رو از اون جدا کنم؟ عشق تو چشم هاش رو دیدی؟

مهراد کنارش نشست و سرش را در آغوش کشید مهرنوش هم طرف دیگرش نشست و دستش را روی شانه هایش گذاشت.

_ نکن اینجوری با خودت. به فکر خودت نیستی به فکر اون بچه باش. همش اشک همش غصه بسه مامان جان. 

 _ درست میشه، همه چی رو بسپار به من خواهش می کنم فقط آروم باش.
با صدای در اتاق تند اشک هایش را پاک کرد و بلند شد سمت آشپزخانه رفت. 
نرگس با دیدنش روی صورتش زد.

 _ چی شده دردت به جونم؟

_ هیس، اشک ذوق از دیدن نسترن، خوشحال شدم هیچی نیست عزیزم.
آبی به دست و صورتش زد. کیکی که خود درست کرده بود را در ظرف چید و دوباره کنار آن ها برگشت. 
    

ویرایش شده توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت ۱۱۵

دست خودش نبود هر لحظه نگاهش سمت دانیال کشیده می شد و داشت او را آنالیز می کرد. دانیال چند دفعه مچش را گرفت و لبخند زد. ولی چیزی به رویش نیاورد.مهراد وقتی حال او را دید نامش را خواند و گفت:

_ محیصا جان شام آمادست؟

_ آره فکر کنم گرسنتونه؟

_ دیگه کم کم  کمک کن میز رو بچینین این بنده خداها هم خستن.

محیصا بلند شد نسترن هم پشت سرش رفت. 

_ محیصا؟

_ جانم؟

_ دانیال کاری کرده؟

اخم ریزی روی پیشانی اش نشست.  سر تکان داد بوی مرغ بی تابش کرد ضره ای از کنارش کند و در دهان گذاشت. 

_ نه، چطور؟

_ احساس می کنم باهاش سرسنگین برخورد می کنی!

فکر نمی کرد تا این حد باشد که نسترن هم بفهمد.

_ معلومه باهاش سر سنگینم، خواهرم رو برده تنهام گذاشته می خوای تحویلش بگیرم؟

نسترن بلند خندید و با پشت دست به شکمش زد این عادت همیشگی اش بود. 
محیصا کمی خم شد و آخی گفت.
مهراد که برای کمک آمده بود.سریع کنارش رفت. آرام در گوشش گفت:

_ چی شده؟ درد داری بریم دکتر؟

نسترن رنگش پریده بود با ترس نگاهش کرد. 

_ محیصا غلط کردم. چی شد یهو؟ تو که هیچ وقت اینجوری نمی شدی!

لبخند زد و روی صندلی نشست.

_ هیچی بابا، خوبم.

 نرگس چپ چپ به نسترن نگاه کرد و لیوانی آب به دست محیصا داد.

_ این شوخی ها یعنی چی؟ نمی گی شاید عادت ماهانه باشه. 

محیصا سرخ شد و سرش را پایین انداخت نسترن از او بدتر هم خجالت زده بود هم شرمگین. 

_ نکن دیگه محیصا بچه ای مگه؟ اه رو مخی بخدا.

دلش گرفت سرش را پایین انداخت.

_ تقصیر من بود من زدم تو شکمش.

مهراد رنگش پرید دست زیر چانه محیصا گذاشت و سرش را بلند کرد.

_ مطمئنی خوبی؟

بغضش را پایین داد.

_ خوبم، برو بیرون.

مهراد فهمیده بود دلخور است ولی چیزی نگفت و سرش را پایین انداخت و بیرون رفت. نسترن بغض کرد و کنارش نشست دستانش را در دست گرفت.

_ تو چرا اینجوری شدی محیصا؟ من که همش اینکارو می کردم. 

سرش را در آغوش گرفت و موهایش را بوسید.

_ هیچی نشده قربونت برم. یه مدت زیر دلم تیر می کشه الان که زدی دوباره اونجوری شد. ولی ببین الان خوبم. 

_ رفتی دکتر؟

لبخند زد.

_ اره دردونه م پاشو بریم تا روده بزرگه روده کوچیکه رو نخورده .

میز را چیدند همه دورش نشستند.
مهراد به همه تعارف کرد مقداری مرغ کنار محیصا گذاشت. 
آنقدر گرسنه بود و دلش این غذا را می خواست که حس و هال ناز کردن نبود. زیر لب تشکر کرد و غذایش را خورد. 

*************
بعد خوردن غذا مهرنوش بلند شد و از بقیه خواست سر جایشان بنشینند و خود ظرف ها را جمع کرد.

_ وای اینجوری که نمیشه من معذبم.

_ وا، شما آوردین من جمع می کنم دیگه. پاشین برین با هم حرف بزنین چند وقته هم رو ندیدین.

با اصرار مهرنوش میز را ترک کردند و رو مبل جلوی تلویزیون نشستند. 

دانیال کمی دستپاچه بود اخم کرد و سرش را پایین انداخت.

_ ببخشید آقا مهراد میشه با محیصا تنها حرف بزنم؟  

مهراد نگاهی به محیصا انداخت. نسترن هم متعجب به دانیال نگاه کرد. 
دانیال برایش سر تکان داد به معنیه چیزی نیست.

_ اگه خودش بخواد مشکلی نیست راحت باشین. 

دانیال به محیصا نگاه کرد.

_ میشه؟

محیصا لبخند مصنوعی زد و از خدا خواسته سر تکان داد.

_ آره حتما، بریم تو حیاط یا تو اتاق من؟ 

_ محیصا جان بیرون سرده مریض میشی این دم عروسی، برین تو اتاق.

با اینکه از او دلخور بود ولی لبخند کمرنگی زد و بلند شد. 

    

ویرایش شده توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت ۱۱۶
وارد اتاق شدند محیصا روی تخت نشست و دانیال روی صندلی،دانیال به اطرافش توجه ای نکرد مستقیم به چشمان محیصا خیره شد. بدون مقدمه چینی گفت:

_ چیزی شده؟ من کاری کردم؟ از وقتی اومدم نگاهت بهم یجوریه! نگو اشتباهه! که بچه نیستم.


محیصا کمی نگاهش کرد سرش را پایین انداخت و گفت:

_ قسم بخور که هر چی می پرسم راستش رو می گی؟ 

نیشخند زد.
_ می دونستم یه چیز هست، قسم می خورم به جون نسترن، به جون خودم به جوونیم قسم چیزی جز حقیقت نمی گم. 

محیصا سعی کرد نفرت چشمانش را محو کند ولی فکرش نمی گذاشت.

_ تو کارت چیه؟

بلند خندید.

_ خب معلومه دکترم.این چه سوالیه؟ شک داری مگه؟

محیصا بی مقدمه اسم آرمان را آورد.

_ آرمان رو می شناسی؟ آرمان سمائی؟
رنگش پرید سرش را تکان داد.
محیصا دلش می خواست او انکار کند. ولی او جوابش را با تکان سر داد و گفت که او را می شناسد. 

رنگش پرید دستانش می لرزید حلقه اشک در چشمانش پر و خالی می شد . 

_ تو چه جور دکتری هستی که جون این همه آدم رو به خطر می ندازی؟ تو دکتری یا یه کثافت؟ 

صدایش بالا رفت. دانیال دستش را بلند کرد و او را به سکوت دعوت کرد. نگاهش سمت در چرخید بلند شد در را قفل کرد. 
به ثانیه نکشید چند ضربه به در خورد.

_ محیصا در رو باز کن.‌چی شده؟ باز کن‌ این در بی صاحاب رو.

_ هیچی نیست برو مهراد داریم حرف می زنیم.
صدای مهراد قطع شد. دانیال صندلی را  نزدیک تر برد و روی آن نشست.

_ گوش کن بخدا من با اون حیوون کاری ندارم..من تو سوئد باهاش آشنا شدم. یه پسر منزوی و گوشه گیر بود. به هیچ کس نمی تونست اعتماد کنه. من دلم سوخت براش بردمش دکتر درمانش کنم. دکتره می گفت باید بستری شه وضعیتش ناجوره. یه چند وقت بستری  بود. تا اینکه نمی دونم چجوری تونست قانعشون کنه و مرخص شه! یه سره بعد ترخیصش سراغ خودم اومد. یه جور رفتار می کرد که انگار از منم سالم تر بود. 
ولی اون یه سگ وحشی بود.یه سگ بی نمک، اگه اون محبت و صرف یه حیوون خونگی می کردم این بلا رو سرم نمی آورد. 

انگار به یاد آن روزها افتاده بود. دستانش را روی سرش گذاشت. خودش را تکان می داد.
_ به صمیمی ترین دوستم تج....کرد. عایشه همکلاسیم بود دختری خوشگل و دوست داشتنی و با محبت 
یعنی یه دختر کامل که هر مردی عاشقش میشد.. 

وقتی به عایشه در مورد آرمان گفتم اون دلش سوخت و خواست کمکش کنه،  
باهاش صمیمی شد. می رفت خونش میومد طوریکه دیگه اصلا هیچ کدوم سراغ من رو نمی گرفتن. منم گفتم حتما به هم وابسته شدن خوشحال شده بودم براشون.
تا اینکه یه روز عایشه با حال بدی اومد سراغم، بهم گفت: اون نامرد بهش رحم نکرد.گولش زد بهم گفت اون یه بیمار دوشخصیتیه یه عوضیه، عایشه .من و مقصر حال بدش می دونست. منم خودم رو مقصر می دونستم من‌باعث آشناییشون شده بودم. 
آرمان آشغال کاری کرد تا عمر دارم عذاب وجدان داشته باشم. 
اون با عایشه رابطه داشت بعد یه مدت که دلش رو زد انداختش دور. دو ماه بعد اینکه برگشت ایران عایشه افسردگی شدید گرفت و دیگه مثل قبل نشد. 
چند بار زنگ زدم و تهدیدش کردم. ولی زورم بهش نرسید.
    

ویرایش شده توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت ۱۱۷

سرش را پایین انداخت و با انگشتان دستش بازی کرد.
_ببخش که بهت دروغ گفتم. من بخاطر تو و نسترن نیومدم ایران،  اومدم تا اون حیوون و یه بلایی سرش بیارم. که پیداش نکردم سگ‌ های با وفای زیادی داشت که پنهانش کنن. 
وقتی از پیدا کردن اون نا امید شدم اومدم دیدن تو و نسترن. مجبور شدم اون دروغ هارو بگم وقتی نسترن رو تو اون وضعیت دیدم یاد عایشه افتادم. دلم نیومد تنهاش بذارم. 
فکر نمی کردم بفهمی!  یعنی می خواستم یه روز بهت بگم ولی نشد من و ببخش...

محیصا شوکه بود نمی دانست ذوق کند یا ناراحت باشد بلند خندید و کنارش رفت جلوی پاهایش زانو زد و با چشمان به اشک نشسته اش به او خیره شد.بیشتر شوکه بود اصلا نمی دانست چطور رفتار کند. 

_ خدا رو شکر، می دونستم پاهات راه کج نرفته.تو من و ببخش که راجبت فکر اشتباه کردم.وای دانیال بهترین خبر عمرم رو بهم دادی. اگه چیزی جز این می شنیدم قطعا می مردم. 

انگار چیزی به ذهنش رسیده بود.

_ولی یه چیز دیگه آرمان از کجا فهمید تو اینجایی؟چرا باید می گفت جای من و تو بهش لو دادی؟

دانیال با تعجب نگاهش کرد انگار یک چیز گنگ را برایش بازگو کرده بود. 

_ چی می گی؟آرمان اومد سراغ تو؟ برای چی؟ اصلا کار تو با آرمان چیه؟اون تو رو چجوری پیدا کرد؟ من از شما که چیزی بهش نگفتم!؟ محیصا...

_ هیس، برات می گم همه چی رو می گم...
وسط حرفش پرید.

_ کاری که باهات نکرد یعنی...

محیصا چند قطره اشک از چشمانش چکید. 

دانیال دست در موهایش کشید و از او رو برگرداند. 

_ وای ، وای! خدا لعنتم کنه، کاش می بردمت با خودم، می دونستم انتقام می گیره ولی اون آشغال از کجا فهمید تو برام مهمی!؟می کشمش بقران می کشمش.  آشغال خونش و می ریزم. 

_ دانیال یه لحظه آروم باش. نمی خوام نسترن چیزی بفهمه. تو رو خدا. اون آشغال و گرفتن حکم اعدامشم اومده بیا یه دقیقه بشین. 

کل ماجرا را بدون کوچکترین سانسور برایش تعریف کرد. از روز اول تا لحظه ی آخر. با هر حرفش صورت دانیال کبودتر و دستانش مشت تر می شد. پشت هم اشک می ریخت و به خود لعنت می فرستاد. 

_ مهراد قضیه بچه رو می دونه؟ اصلا کدوم گوری بود که نتونست ازت مواظبت کنه؟ واسه من شاخ و شونه می کشید فقط واسه من غیرت داشت؟ من احمق و بگو سپردمت دست کی.

_ نگو اینجوری، اون تقصیری نداشت. اونم مثل تو ایران نبود. نمی..

وسط حرفش پرید. دوباره صدایش بالا رفت.

_ اون جریان رو می دونست واسه چی باید تنهات می ذاشت؟ اصلا چرا به من خبر نداد؟ تو چرا من اینجا بودم چیزی نگفتی؟ یعنی اون آشغال به همین راحتی به دوتا از عزیزترین دوستام دست درازی کرد و من...

_ تو رو خدا دانیال نسترن می شنوه. مهرادم دوست نداره کسی جریان بچه رو بدونه تو رو خدا آرومتر. 

_ من نمی تونم اینجا بمونم فردا بر می گردم تو هم با من میای.

_ دیوونه شدی؟

_ همین که گفتم باهام میای.

سمت در رفت در را باز کرد و بیرون رفت. نسترن با دیدن چشمان سرخش رنگش پرید و جلو رویش ایستاد.

_ چی شده دانیال؟ تو رو خدا یه چیز بگو.

_ وسایلت رو جمع کن لباس بپوش بریم.
    

ویرایش شده توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت ۱۱۸

نسترن بغض کرد و به محیصا که پشت دانیال ایستاده بود خیره شد.

_محیصا چی شده؟

دانیال برای اولین بار سرش داد زد.

_ گفتم برو لباست رو جمع کن بریم.به محیصا هم کمک کن وسایلش رو جمع کنه.

سرش را پایین انداخت و بدون کوچک ترین کلامی سمت اتاق رفت.
مهراد که تا آن موقع دست به سینه به او خیره شده بود. اخم کرد و جلو آمد.

_ جان! محیصا قراره کجا بیاد؟

آنقدر عصبی بود که قطعا می توانست مهراد را نابود کند.

نیشخند زد.

_ عرضه نداشتی مواظبش باشی می برمش پیش خودم. 

مهراد یقه پیراهنش را گرفت و او را به دیوار چسباند. محیصا بلند گریه می کرد. مهرنوش جلو رفت و دست مهراد را کشید.

_ چتونه شما؟ بشینید مثل بچه آدم حرف بزنید. جنگل نیست که اینجوری به جون هم افتادید.

مهراد به محیصا نگاه کرد و کنارش رفت .
سرش را در آغوش کشید.نسترن با صدای فریاد آن ها بیرون آمد و کنار در اتاق ایستاد.
_ هیس، آروم باش  میزنم بلایی سر خودم میارم اینجوری اشک نریز.

دانیال لب هایش را جویید و سمت اتاقی که وسایلش را گذاشت رفت.تنه ای به نسترن زد و وارد اتاق شد.  لباسش را پوشید چمدان های باز نشده اش را از اتاق بیرون آورد.

محیصا از آغوش مهراد بیرون آمد و کنار دانیال رفت.

_ نرو دانیال، تو رو خدا نرو. یعنی واقعا نمی خوای تو عروسیم باشی. 

نسترن هم گریه می کرد و بینی اش را بالا می کشید.

_ چی شده؟ چرا هیچی نمی گین؟
دانیال درست روبروی محیصا قرار گرفت بغض صدایش را لرزان کرده بود؛ آرام گفت:

_ اگه بمونم دق می کنم. بخدا خفم نفسم بالا نمیاد. 

محیصا دیگر اصرار نکرد. خود را کنار کشید. نسترن که مات مانده بود را در آغوش کشید و آرام در گوشش گفت:
_ امشب ازش چیزی نپرس بذار آروم شه. جریان ارمان و بهش کفتم بهم ریخت. تونستی راضیش کن واسه عروسیم باشین من که جز شما کسی رو ندارم.

نسترن محکم او را به خود فشرد و بینی اش را بالا کشید.

_ هستم بخدا اگه تنها هم خواست برگرده من واسه عروسیت می مونم. واسه همین اومدم.

_ تموم نشد؟

نسترن اخم کرد و گونه ی محیصا را بوسید با مهرنوش هم روبوسی و تشکر کرد. 

مهرنوش هم هر چقدر اصرار کرد نتوانست راضی شان کند که بمانند. 
آن ها رفتند و محیصا زیر لب شب بخیری گفت و به اتاقش رفت.مهراد این پا آن پا کرد تا به اتاقش برود و بپرسد که چه شده، در آخر دل به دریا زد و پشت در اتاقش رفت.
با همان لباسی که تنش بود روی تخت دراز کشید و به سقف خیره شد دستی به شکمش کشید و آرام شروع کرد به حرف زدن.
_ تو نشی مثل بابات اون حیوونه بویی از آدمیزاد نبرده،  یه مرد واقعی باش، اصلا دختری یا پسر؟ کاش پسر باشی نمی دونم چرا!؟ شاید بخاطر اینکه شنیدم پسرا حامی مادراشونن. شاید درد کشیدنشون کمتره! اصلا فقط سالم باش پسر باشی یا دختر فرقی نداره چون سایه من و مهراد بالا سرته.
با تقه ای که به در خورد دستانش را برداشت و به در خیره شد.مهراد لبخند زد و سرش را داخل آورد.

_ بیام‌ تو؟

_ اجازه می گیری؟

وارد اتاق شد و لبخند زد

_ گفتم شاید حوصله م رو نداری.
    

ویرایش شده توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت ۱۱۹
دلش می خواست فقط او بایستد و نگاهش کند. انگار از نگاه کردن به او سیراب نمی شد. نمی دانست چرا؟

نمی دانست این دختر چه داشت که اینگونه او را ویران کرده بود! شک نداشت که او یک فرشته از نزد پروردگارش به او هدیه شده بود.محیصا لبخند مصنوعی زد و گفت:  

_ داری خودت رو لوس می کنی؟

مهراد لبخند زد و از او چشم بر نداشت. 

_ دلم برای ناز کشیدنت تنگ شد. دلم برای قهر و آشتی هامون تنگ شد. دلم واسه ناز کردنات نازکشیدنامم حتی تنگ شد. اصلا دلم واسه همه رابطه های بینمون یه ذره شده.

دستش را به طرفش دراز کرد و مهراد سمتش رفت کنارش نشست و دستش را در دستان مردانه اش فشرد.

_الان که اینجام پیش تو، بهم قول بده هیچ وقت این گرمای دستت رو ازم نگیری. هیچ وقت سایه ت رو از بالا سرم کم نکنی، بهم قول بده تا ته دنیا مردم بمونی.
مهراد دیگه نگران هیچی و هیچ کس نیستم. خیالم از نسترن هم راحت شد. دانیال مرد بودنش واقعی بود من احمق رفیق بچه گیم رو خوب نشناختم. هه، ادعام می شد خواهرم ولی نبودم. 

مهراد فقط نگاهش می کرد. هی از پله ای به پله دیگر می پرید. انگار دوست داشت هر چه در دل داشت را بازگو کند.
قطعا  اگر تا صبح هم او درد و دل می کرد مهراد با جان و دل گوش می کرد. حتی پلک روی هم نمی گذاشت. 

_تنها چیزی که الان نگرانم می کنه وجود این بچه ست. اونم ترسم فقط از اینه ذاتش به آرمان بره.
قبل اینکه بیای، داشتم باهاش حرف میزدم. بهش گفتم دختری یا پسر؟ گفتم کاش شبیه مهراد بشی. دختر و پسرت فرقی نمی کنه. چون مثل من بی کس و کار نیست، که بخاطر دختر بودنش دلشوره بگیرم . اون من و تو رو داره .

مهراد خم شد و پیشانی اش را بوسید.

_ مهراد قربونت بره انقدر خودت رو اذیت نکن، معلومه که ما رو داره. نوکر جفتتونم هستم. تو فقط بخند هر چی دارم و ندارم به پات می ریزم. تو فقط بخند هر چی بگی همون میشه. 

اشک شوق در چشمانش جمع شد.
 تا حالا دیده بودید اشکی که با شوق از چشم می چکد چه شکل و شمایلی دارد؟ 
 شاید به چشم ما یک قطره شور بی شکل باشد. ولی هر اشکی یک شکلی دارد. درست است از یک منبع خارج می شود ولی یینشان فرق است. قطره اشک هایی که از چشم او می چکید از شوق و بود و قطعا شکلش زیبا و دلنشین بود. 

مهراد خندید و اشک هایش را پاک کرد. 

_ خوشحالی اشک میریزی، ناراحتی اشک میریزی، من چیکارت کنم آخه؟ اصلا من پشیمون شدم، زن زر زرو نمی خوام.

محیصا مشتی به سینه  او زد.

_ آش کشک خالتم، نمی تونی دیگه  زیرش بزنی. 

دندان هایش را روی هم زد چشمانش را ریز کرد.

_ قربون آش خوشمزم برم. 

هر دو بلند خندیدند و مهراد دوباره شده بود عاشق، شده بود مجنون، شده بود فرهاد. حتی اگر کوهی بزرگتر از آن کوهی که فرهاد کند را به او می دادند بخاطر محیصایش می کند و حتی آن را جا به جا می کرد. 
 

ویرایش شده توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت ۱۲۰
یک هفته روی چشم بر هم گذاشتنی گذشت.محیصا در آرایشگاه نشسته بود و منتظر بود تا مهراد دنبالش بیاید.
لباس پوشیده با کلاه انتخاب کرده بود. حتی تار مویی از گیسوانش را بیرون نداد. آرایشش هم ملایم بود و به چهره معصومش زیبایی خاصی می داد. 
دو عروس دیگری که آنجا بودند اول در دلشان املی نثارش کردند. ولی بعد اتمام کارش نظرشان برگشت و با لبخند برایش آرزوی خوشبختی کردند.  
با صدا زدن شاگرد آرایشگر از جایش بر خواست و شنلش را هم روی سرش کشید. 
دلش می خواست مهراد شنلش را بالا بزند. ذوق این را داشت که زودتر مهراد او را ببیند. مانند کودکی که شی با ارزش را نزد خود نگه می دارد و با لجبازی به کسی آن را نشان نمی دهد. جز کسی که برایش با ارزش باشد و دوستش داشته باشد. 
جلوی در ایستاد. مهراد با دست گل جلوتر رفت. آرام زیر لب گفت:

_ من که همینجوری دلم برات ضعف رفته، خدا کنه خوشمزه تر از قبل نشده باشی که قول نمی دم بهت ببرمت تالار یه سره میریم خونه. 
محیصا لب به دندان گرفت و سرش را پایین انداخت که نخندد.
به دستور فیلمبردار دسته گل را به محیصا داد و دستش را بلند کرد تا شنل را بالا ببرد. ریتم ضربان قلب محیصا تندتر از مهراد بود. آرام شنل را بالا برد.
مهراد با دیدنش مات ماند. چند دقیقه ای به او خیره شد و خم شد بی اراده دستش را بوسید.فیلمبردار لبخند زد و گفت: 

_ عالیه آقا داماد گل کاشتی.

محیصا دست کمی از او نداشت. مهراد با کت و شلوار مشکی و پیراهن سفید با جلیغه ای که زیر کت پوشیده بود و پاپیونی که دور گردنش بسته بود.با آرایش موهایش و ته ریشی که ردیف شده بود مانند مدل های اروپایی شد و دلبری می کرد. 

_ چی خلقت کرده خدا! خیلی باید مواظب باشم که تورت نکنن.

مهراد بلند خندید و آرام در گوشش گفت:

_ این منم که باید بگم فتبارک الله احسن الخالقین. 
برایشان مردم اطرافشان که نگاهشان می کردند مهم نبود. انگار در هم غرق شده بودند در هم گم شده بودند. ساعت ایستاد تا آن ها تا دلشان می خواهد دلبری کنند.
با صدای فیلمبردار از نگاه کردن به هم دست کشیدند.

_ دل قلوه دادن بسه دلمون ضعف رفت. سوار شین که دیر شد. 

مهراد خندید محیصا سرخ شد سرش را پایین انداخت. دوباره این‌ مهراد بود که در دل قربان صدقه ی سرخ و سفید شدنش می رفت.
در خیابان آنقدر بوق زده بود و شیطنت کرد در آخر محیصا صدایش در آمد.

_می دونستم انقدر جلفی زنت نمی شدم. 

مهراد شکلکی برایش در آورد و ضربه ای به بینی اش زد.

 درب تالار رسیدند. مهراد بی توجه به حرف های فیلم بردار در سمت محیصا را باز کرد. دستش را گرفت و کمک کرد تا پیاده شود. 

_ لباست خیلی بلنده نره زیر پات بیفتی.
محیصا لبخند زد.

_ خوبه که یه خاطره شیرین میشه. 

یک آن فراموش کرد فقط خودش نیست. موجود کوچک دیگری در وجودش در حال رشد بود. 

_ شایدم تلخ، پس مواظب باش.

لبخندش جمع شد و به لبخندی تلخ تبدیل شد. چقدر تلخ بود با ذوق و شوق مانند دختران شیطنت کنی در یک لحظه همه چیز برایت مانند آب بخار شود و محو شود. طوری وانمود کرد که مهراد را در غمش شریک نکند. چقدر دلش سوخت برای مرد کنارش که باید فرزند کسی را بزرگ می کرد که از او بیزار بود. 


    

ویرایش شده توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت ۱۲۱
با ورودشان آهنگ ملایمی پخش شد. اولین نفرهایی که برای روبوسی جلو آمده بودند، نسترن و مهرنوش و نرگس و خانم ارجمندی بود، که برایش جایگاه مادر را داشت. اولین نفر مهرنوش محیصا را در آغوش کشید و گونه اش را بوسید.

_ الهی خوشبخت شین دورت بگردم مثل ماه شدین.

_ مرسی قربونت برم.

مهراد را هم در آغوش کشید و قطره اشکی از گوشه چشمش چکید.

_ کاش هامون بود می دید پسرش چقدر برازنده و مرد شده مادر دورت بگرده کی انقدر بزرگ شدی؟ باورم نمی شه عروسیت رو دیدم.

مهراد پیشانی اش را بوسید بغضش را پایین داد.

_ مامان جان یه امشب و گریه رو بی خیال شو شب دامادیمه.

مهرنوش به اجبار لبخند زد و کنار رفت. نفر بعد نسترن بود که جلو رفت و او را در آغوش کشید و بوسید.

_ قربونت برم مرسی که اومدی.

نسترن اشک او را پاک کرد و لبخند زد.

_ نفله هم اومد تو مردونست.

هر دو خندیدند خنده ای که پشت بندش اشک در چشمان شان جمع کرده بود. خانم ارجمندی جلو رفت و نزدیکشان شد. او مانند مادری مهربان اشک گوشه چشمانش جمع شد و بغضش را به اجبار پایین داد.

_ نوبت من کی میشه دخترم رو بغل کنم؟
درست مثل آن موقع هایش بود. زنی کوتاه قد با صورتی مهربان و قلبی مهربانتر.
محیصا با دیدنش با ذوق دستش را باز کرد و او را در آغوش کشید.

_ کی گفته مادر واقعی فقط مادره. هر کی گفته اشتباه کرده تو از یه مادر واقعی هم برام مادر تر بودی. همش می گفتم و می گم هر کی یه فرشته ای تو زندگیش داره فرشته زندگی من تویی مادر مهربونم. 
ارجمندی بغض کرد و دوباره گونه اش را بوسید. 

_ وقتی سر و سامون گرفتن بچه هام رو می بینم انگار عمر دوباره می گیرم. خوشبخت شی دختر مهربونم. 

به مهراد هم تبریک گفت و سفارش کرد که هوای دل  او را داشته باشد. 
بعد او همه تک به تک سراغش آمدند و روبوسی کردند و تبریک گفتند. 
با ورودشان در جایگاه عروس و داماد قبل نشستن خواننده از آن ها خواست که روی سن بیایند. 

_ عروس خانم شاه داماد الان وقت نشستن نیست امشب و باید فقط برقصین و شاد باشین تا براتون خاطره شه. 
همه دست زدند و سوت کشیدند. 
مهراد لبش را گاز گرفت و رو به محیصا کرد. 

_ من بلد نیستم یعنی چی اصلا مرد مگه می رقصه؟

محیصا خندید و دستش را گرفت و سمت سن برد.

_ بله می رقصه اونم شب دامادیش رو کن ببینم چی بلدی. 

خواننده آهنگ عارف را پلی کرد و شروع کرد به خواندن.
مهراد فقط دست میزد و محیصا آرام می رقصید. فقط در چشمان مهراد خیره شده بود و مهراد هم با عشق او را نگاه می کرد. انگار کسی در آن جا حضور نداشت فقط او بود و مهرادش. 
محیصا کمی عشوه میامد و مهمانان در سالن دست می زدند و کل می کشیدند.
جانان و نسترن جزو آن دسته از مهمانان بودند که کل می کشدند و همراه خواننده می خواندند.
محیصا دست مهراد را گرفت از او خواست کمی خود را حرکت دهد. 
مهراد هم برای اینکه دلش نشکند بشکن میزد و سرش را پایین انداخته بود. انگار قتل یا کار اشتباهی کرده بود. مانند لبو سرخ شده و پشت هم دانه های عرق بود که روی پیشانی اش می نشست. 
با تشکر خواننده نفس راحتی کشید و سرجایشان نشستند.

_ انگار کوه جا به جا کردی. نگاه تو رو خدا چه سرخ و سفیدی شده. 
مهراد سر تکان داد و با دستمال عرق پیشانی اش را خشک کرد. 

_ آخه من تا حالا از این کارا نکردم. شیطون تو هم بلدی عشوه بریزیا رو نکرده بودی. 

_ چون پرو می شدی،در ضمن یه چیز واسه سوپرایز باید برات می ذاشتم یا نه؟!
 

ویرایش شده توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت ۱۲۲
محیصا یک چند بار دیگر هم رقصید و مهراد با حرص هی از او می خواست که بس کند و به فکر بچه و خود باشد.

آخرای جشن مردها هم وارد سالن شدند. دانیال کنارشان آمد و به مهراد دست داد و او را بوسید. به محیصا هم تبریک گفت برایش آرزوی خوشبختی کرد. 

_تو رو خدا مواظبش باش مهراد من جز نسترن و محیصا کسی رو ندارم. اینا تنها کسایی هستن که من و یاد گذشته می ندازن و بهم انگیزه زندگی میدن. 

_ مواظبشم، دیگه هیچ وقت از خودم دورش نمی کنم. تنها چیزی که جدامون می کنه مرگه. 

محیصا لبخند زد و به دانیال نگاه کرد.

_ مرسی که اومدی. خوشحالم که قشنگترین شب زندگیم همه عزیزانم کنارمن.

دانیال بغضش را پایین داد و لبخند زد.

_ زر زر نداریما آرایشم خراب میشه. 

مهراد بلند خندید و محیصا لبخند زد.

_ تازه نمی دونی یه سوپرایز برات دارم. نمی دونم خوشحالت می کنه یا نه البته دو تا سوپرایزه یکیش الان میاد اینجا یکی هم می شینیم و می بینیم.
محیصا اخم ریزی روی پیشانی اش نشست. دانیال برگشت و به نسترن اشاره کرد. چند دقیقه طول کشید تا او با یک دختر وارد سالن شد. محیصا اول با تعجب بعد با ذوق به دانیال نگاه کرد نگاهش به سمت دختر و دانیال در گردش بود.

_ وای خدا لعنتم کنه، چطور تونستم فراموشت کنم!؟

نیره سمتش آمد و او را در آغوش کشید و بوسید.

_ خدا نکنه عزیزم خوشبخت شی الهی خیلی خوشحالم که به عشقت رسیدی.

مهراد با تعجب نگاهشان کرد.محیصا باز هم عذرخواهی کرد.

_ وای ببخشید نمی دونم چرا فراموشت کردم خدا من و نبخشه من بهت قول داده بودم.

_ اینجوری نگو دلم می گیره همین که خوشبختیت رو می بینم برام‌ خیلیه.

سمت دانیال برگشت.

_ چجوری پیداش کردی؟

_ یسری مدارک عایشه دست آرمان مونده بود. با وکیلم رفتم در خونش تمام اموالش مصادره شده بود. جز اون خونه که چون زندگی می کردن توش یه چند وقت بهشون مهلت دادن تا خالی کنن. منم رفتم مدارک عایشه رو بگیرم که این خانم رو دیدم و خیلی اتفاقی ازم از تو پرسید که ازت خبر دارم یا نه؟ منم چون دیدم خیلی دوست داره گفتم واسه عروسیت سوپرایزت کنم.
محیصا خندید.

_ بهترین سوپرایز بود. دیگه نمی ذارم تنها زندگی کنی باید بیای پیش خودم. 

نیره فقط اشک ریخت به مهراد تبریک گفت و دوباره کنار نسترن ایستاد.مهراد آرام در گوش محیصا گفت:

_ این همونی بود که تو فرارت بهت کمک کرد؟

محیصا فقط سر تکان داد. 
سالن یهو تاریک شد و همه سکوت کردند. گوشه سالن ال ای دی روشن شد و عکس هایی پخش شد. همه از کودکی محیصا و دانیال و نسترن با چند تا از بچه های دیگر بود. که خانم ارجمندی از آن ها گرفت.از تولدی که تاریخش مشخص نبود آن ها روزی که وارد پرورشگاه شده بودند آن روز را تاریخ تولد زده بودند و جشن می گرفتند.
محیصا با ذوق به عکس ها نگاه می کرد. مهراد دستش را دور کمرش حلقه کرد و سرش را بوسید.

_ از بچگی ت ناز بودی.

_ کاش زشت بودم ولی پدر مادر داشتم

_ من میشم پدرت، مادرت، شوهرت، خواهرت، برادرت، دیگه از این بیشتر‌.

    

ویرایش شده توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت ۱۲۳

دو روز بعد عروسی نسترن و دانیال برگشتند. محیصا نیره را کنار خود نگه داشت. نیره هم به شرطی قبول کرده بود بماند که در کارهای خانه کمک حال شان باشد. محیصا که دید کوتاه نمی آید قبول کرد که کنار نرگس کار کند.

_ نرگس جون مامان مهرنوش نیومد؟

نرگس لبخند زد و سر تکان داد.

_ نه مادر امشبم می مونه.  اینجور که جانان می گفت قراره چند روز برن اصفهان. کار نداشتی مادر تو هم می رفتی حال و هوات عوض می شد.

 چطور به او می گفت همان شب عروسی بخاطر جنب و جوش و استرس درد بد زیر شکمش امانش را برید و کارش به بیمارستان کشید دکتر به او استراحت مطلق داد. 

_ بدون مهراد که خوش نمی گذره.

نیره لبخند زد و نگاهش کرد. تنها کسی که خبر داشت نیره بود و مهرنوش و مهراد و دانیال این یک راز بود میان آن چند نفر. 

_ الهی دردت به جونم خوشبخت شی دختر خوش قلبم. خدا رو شکر که تو نصیب مهرادم شدی. 

با صدای در محیصا روی مبل نشست. الکی خود را با مجله سر گرم کرد. نرگس با تعجب نگاهش می کرد. 

_ وا! چه کاریه مادر؟ شوهرت اومده تو لم دادی!

مهراد مشکوک نگاهش کرد و زیر لب سلام کرد.
محیصا خود را به ندانستن زد و مجله را پایین آورد. 

_ اِ کی اومدی عزیزم؟ خسته نباشی.

نرگس ابرو بالا انداخت و سر تکان داد.

_ امان از شما جوونا کسی نمی تونه سر از کاراتون در بیاره. 

محیصا لبش را جویید و با لبخند مصنوعی نگاهش کرد. نرگس سمت آشپزخانه رفت و مهراد همان طور که مشکوک نگاهش می کرد کنارش نشست.

_ باز از جات بلند شدی؟ می خوای جون به لبم کنی؟ چرا اذیتم می کنی محیصا؟ شب عروسی رو یادت رفته؟

لب برچید ومانند کودکان به دروغ بغض کرد.
_ خب حوصله م سر میره از یک جا نشینی بخدا تازه از اتاق اومدم بیرون.

مهراد فقط کلافه سر تکان داد و بلند شد سمت اتاقش رفت.
محیصا دلش گرفت. با انگشتان دستش بازی کرد. چقدر دلش می خواست مهراد قربان صدقه اش می رفت. ولی انگار به همین زودی بریده بود، کلافه بود،  از زندگی سیر شده بود. 

نرگس بلند صدای شان زد.

_ بچه ها ناهار سرد شد نمیاین؟

روی مبل دراز کشید و پاهایش را در خود جمع کرد.
مهراد سمت آشپزخانه رفت.وقتی محیصا را ندید رو به نرگس کرد و گفت:

_ محیصا کجاست؟

نیره پیش دستی کرد و زودتر از نرگس جواب داد.

_ نیومده ،بشینید من صداش می کنم. 

مهراد دستش را بلند کرد و سر تکان داد. 

_ دستت درد نکنه بشین خودم میرم. 

دوباره به پذیرایی برگشت. دید که خود را جمع کرده و روی مبل دراز کشیده جلو رفت بالا سرش ایستاد.

_ پاشو ناهار بخوریم.

کمی لجبازی که چیزی نمی شد می شد؟!

_ گرسنه م‌ نیست.

روی زمین جلو رویش دو زانو نشست.

_ تو شاید گرسنه ت نباشه اون بچه گرسنه ست. لج نکن محیصا بخدا سرم درد می کنه امروز حسابی کلافه هستم. پاشو عزیزم 

بی حرف بلند شد ولی دلش عجیب گرفت. باراداری اش او را حساس و زودرنج کرده بود. وحتی بدبین. فکر می کرد مهراد دیگر مثل قبل او را نمی خواهد.
سر میز ناهار تنها کسی که با غذایش بازی می کرد محیصا بود. مهراد اصلا حواسش جمع او نبود. انگار چیزی فکرش را درگیر کرد! یک چیزی که بی حال و کسلش کرده بود. 

  

ویرایش شده توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...