رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Fateme00

رمان بت شکسته | Fateme00 کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۳

وارد حیاط شد.سعی کرد آرام از کنار خانه پیرزن عبور کند تا دوباره قشرق دیگر به پا نکند. اصلا دوست نداشت حال خوبش با صدای او به هم بریزد.
ولی شانس با او یار نبود.
+ به به شاهزاده خانم بالاخره تشریف آوردن!مگه اینجا کاروانسراست هر ساعتی دلت بخواد بری هر ساعتی دلت بخواد برگردی؟ 
لبه چادرش را در دستانش جمع کرد و مشت شد. سعی کرد لبخند بزند دوست نداشت به کسی بی احترامی کند مخصوصا او که سنش هم بالا بود.
محیصا_ سلام خانوم جون خوبید؟ ببخشید باز چی شده؟
خانوم جون_ چی می خواستی بشه! میگم اینجارو با کاروانسرا اشتباه نگیر این موقع شب برگشتی اونم تو این محل که پر از ارازل و اباشن و ...
وسط حرفش پرید به او نزدیک شد.
محیصا_ مرسی به فکرمید ولی من دختر بچه نیستم که مواظبم باشید، از بچه گی یاد گرفتم رو پاهام وایستم،یاد گرفتم کسی پشتم نیست و خودم باید هوای خودم رو داشته باشم،یاد گرفتم هر چی شنیدم، هر چی دیدم کر و کور و لال شم و به ندیدن و نشنیدن بزنم خودم رو. خانوم جون تو رو خدا فقط چند وقت تحملمون کن میریم که دیگه پشتمون پیشتون بد نگن. می دونم شما از حرف مردم بیکار محل کلافه شدید.
دهن این مردم رو نمیشه با هیچی بست چشم می بندن و دهن باز می کنن تا می بینن یه دختر بی کس و بی سر پناست. مگه گناه ما چیه؟ مگه خودمون خواستیم که بی کس و کار شیم؟ مگه خودمون زندگی رو انتخاب کردیم؟نکنین شما رو بخدا انقدر تن و بدنمون رو نلرزونین. اگه خدا رو می شناختین می دونستین دل بچه یتیم رو نباید شکست.
نسترن با شنیدن صدای محیصا بیرون آمد. عصبی سمت شان دویید.
نسترن_ هی کوکب خانم به جون عزیزترین کسم کاری می کنم نابود شی. آخه پیر خرفت چی می خوای از جونمون؟ خسته..
محیصا کنارش ایستاد و دستش را جلوی دهانش گذاشت.
محیصا_ بسه قربونت برم باز حالت بد میشه. غلط کردم بریم تو، یکم تحمل کن تو رو خدا آروم باش.
نسترن را کشان کشان سمت اتاق برد. کوکب ساکت و سامت ایستاده بود عصایش را به زمین زد. خودش هم دلش می سوخت ولی حرف مردم آزارش می داد. وگرنه او از این ها چیزی ندیده بود. 
محیصا نسترن را گوشه خانه نشاند. جلوی پاهایش نشست و سرش را روی زانوهای او گذاشت.
نسترن_ نکن اینجوری محیصا به همون خدای خودت قسم اشک بریزی این خونه رو با خودمون آتیش میزنم. 
محیصا سری سرش را بلند کرد و لبخند بی جانی زد.
محیصا_ خوبم به شرطی که تو خوب باشی. می دونی که دلم فقط به تو خوشه من جز تو کسی رو ندارم.
نسترن به روبرو خیره شد.
نسترن_یادته وقتی بچه بودیم. خانم ارجمندی و محبی که میومدن تو اتاقمون هممون سکوت می کردیم؟
محیصا لبخند زد و سرش را تکان داد.
محیصا_ یادمه، تنها کسی که شیطنت می کرد و حرف زیاد میزد نمی ترسید تو بودی.
نسترن نیشخند زد.
نسترن_ حرف های محبی همیشه تو گوشمه بهم می گفت ننه باباش معلوم نیست چیکاره بودن که این اینجوری در اومد. بدم میومد از حرفش، دوست نداشتم اسم اون زن و مرد بی لیاقت رو مادر و پدر بذاره. با اینکه ندیدمشون ولی ازشون بیزارم. برعکس همه اصلا دلم نمی خواد سایه بالا سر داشته باشم.
محیصا چادرش را در آورد و گوشه خانه گذاشت زانوهایش را در آغوش کشید.
محیصا_ منم دلم نمی خواد داشته باشم. من برام خانم ارجمندی مادر و پدر شد. همیشه بهمون خوبی کرد هیچ وقت نشد منتی سرمون بذاره.
لبخند زد و به محیصا نگاه کرد.
نسترن_ یادته بهم گفت تو هم مثل محیصا چادر بذار چی جوابش رو دادم؟
محیصا بلند وسط اشک هایش خندید.
محیصا_ خدا نکشتت آره، گفتی اول به خداتون بگو بیاد ببینمش اگه خودش ازم خواست چشم نوکرتونم هستم.
نسترن_ چون هیچ وقت تو زندگیم ندیدمش.چند شب پیش ماهان بهم گفت بیا بریم اونور وسوسه شدم.
محیصا اخم کرد و بلند شد.
محیصا_ زر زیادی زده وای به حالت حتی بهش فکر کنی. 
نسترن_ ولی دارم بهش فکر می کنم. تا کی وایستم تا تو خرجم و بدی؟
محیصا عصبی سمتش برگشت یقه اش را گرفت او را جفت دیوار کرد. 
محیصا_ تا حالا یکبار شده چیزی بگم؟ صدبار بهت گفتم نسترن تو خواهر کوچیکمی نگفتم؟ به خدا احد و واحد قسم بهش حتی فکرم کنی اسمت رو نمیارم.
دندان هایش قفل شد اشک از گوشه چشمش چکید ترسیده به محیصا نگاه کرد.
محیصا وقتی حالش را دید دستش را جدا کرد و رو برگرداند.
محیصا_ یه روز خواستم خوش باشم همتون گند زدین بهش.

@MaR.Kh

ویرایش شده توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۴

(مهراد)

خسته و عصبی سمت اتاقش رفت و خودش را روی مبل پرت کرد. دستانش را در هم گره کرد.وکیل شرکت روبرویش نشسته بود و با لبخند نگاهش می کرد. 
فکش منقبض شد.
مهراد_بلند شو از جلو چشم هام دور شو بخدا حمید امروز انقدر پرم که لهت می کنم.
حمید خودش را کنترل می کرد که نخندد ولی موفق نشد.
مهراد جعبه دستمال را طرفش پرت کرد. 
حمید جا خالی داد و بلند شد. سمت پنجره رفت.
حمید_ مهراد بخدا این دختره عالیه بیا باهاش قرارداد ببند نمی خورتت که از تو بدتره اون بخدا به سختی تونستیم...
مهراد داد زد.
مهراد_ فقط لال شو چرا تو کتت نمیره نفهم من نمی تونم هیچ موجود مونثی رو کنارم تحمل کنم بیزارم از همشون مخصوصا این قری فریا.
حمید دستش را به علامت تسلیم بالا برد.
حمید_ باشه بابا غلاف کن، هر چی تو بگی. اصلا می دونی چیه غلط کردن واسه همین موقع ها گذاشتن. حق با بچه هاست که اسمت رو بت سنگی گذاشتن. خدایی بعضی وقت ها ایمان میارم به این که تو با یه سنگ فرقی نمی کنی. مگه میشه از این حوری بهشتی ها گذشت !؟چجوریاست که رو تو هیچ تاثیری ندارن! بابا از خنثی بودن در بیا.
مهراد فقط حرص می خورد بلند شد و پشت میزش نشست.
حمید نگاهی به دور و برش کرد.
حمید_ این همه مال و منال این همه دم و دستگاه قرارا بعد تو به کی برسه؟بهش فکر کردی!؟
نیشخند زد.
مهراد_ خیریه 
حمید بلند خندید و از اتاق بیرون رفت. به رفتنش خیره شد و سری از تاسف تکان داد. 
اتاق مجللی داشت یه میز بزرگ و یه صندلی. یک دست مبل در اتاق چیده بود. 
روی دیوارش چند عکس از مناظر و ساختمان های مختلف میخ شده بود. 
کمی سرش را در دستانش فشرد و لعنتی به حمید فرستاد.
با صدای در سر بلند کرد و سعی کرد مثل همیشه محکم و با غرور جواب دهد. 
مهراد_ بفرمایید.
خودش را به خودکار و دفتر روبرویش مشغول کرد.
با صدای تق و توق کفش سوحان در مغزش کشیده شد.
مهراد_ رو در اتاق یه چیز چسبوندم ندیدین.
+ چرا دیدم ولی حرف دارم باهاتون.
مهراد سرش را بلند نکرد کلافه سر تکان داد. 
مهراد_ می شنوم.
دخترک نیشند زد. 
+ سویلم، سویل شایسته می شناسین که.
مهراد هم نیشخند زد. 
مهراد_ نه متاسفانه من هیچ خانمی رو نمی شناسم.
سویل شوکه نگاهش کرد.
چیزهایی شنیده بود از این مرد از زن به دور ولی باورش نمی شد. 
سویل_فکر نمی کنید این در شان شما نیست! وقتی کسی میاد تو اتاقتون سرتون رو بلند کنید و ببینید کیه؟ چیکار داره. 
مهراد به اجبار سر بلند کرد. در دلش با خود گفت.
مهراد_ (تو هم یه فیک مثل بقیه جایی از صورتت مونده که دست نزده باشی بهش)
مهراد_ خیالت راحت شد دیدمتون.
سویل روی مبل نشست اخم مهراد شدیدتر شد.
مهراد_ من بهتون اجازه دادم بنشینید؟
سویل بلند شد و با اخم های در همش در چشمانش خیره شد.
سویل_تو علاوه بر بی نزاکت بودن، وقیح و چندشی. من نه تنها باهات قرداد نمی بندم به خاک سیاه هم می شونمت.
خندید خنده ای که دلبرانه بود دل می برد. هیچ دختری نبود که به این لبخند و به این قیافه دل نبندد. 
مهراد_ رفتی تو لیست، منتظرتون می مونم ببینم کی نابودم می کنی. 
دستش را به طرف در دراز کرد.
مهراد_ بفرمایید خواهش می کنم. 
سویل سری از تاسف برایش تکان داد و بدون خداحافظی از در بیرون رفت.
مهراد کلافه و به صندلی پشت داد و به منشی سپرد تا لیوانی چای برایش بیاورد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۵

امروز برای اولین بار ناهار را کنار مادرش نخورد.از دست حمید عصبی بود بخاطر کارهای او امروز کنار مادرش نبود. 
حمید_ چیکار کردی نقشه رو دادی بهش؟
چشم غره ای به او رفت.
مهراد_ انقدر اعصابم خورد هست که بخوام لهت کنم.پس هیس ،سکوت کن تا خودت باعث مرگت نشدی.
حمید سرش را پایین انداخت و سعی کرد به حرص خوردنش نخندد می دانست حالش را بدتر می کند.
حمید_ مهراد تو رو خدا این و قبول کن. به جون خودت به جون خودم نمی ذارم نگاهت به نگاهش بیفته.خودم تمام جلسات رو میرم اصلا خودم نوکرتم .
بخدا کار شرکتش عالیه برو تو سایت شرکتش کارشون رو ببین حرف نداره لعنتی مو لا درزش نمیره انقدر دقیقه.
نیشخند زد.
مهراد_ خودش دقیق نبود.
حمید_ کی؟
مهراد_ همون که اومد موقع ظهر سیستمم رو ریخت بهم.
حمید اخم ریزی روی پیشانی اش نشست یهو بلند خندید و بلند شد.
حمید_ دیوانه اون وکیلش بود.
مهراد_ هه، وکیل بود انقدر زر مفت میزد!؟دودمانم رو می خواست به باد بده.
حمید_ کی!؟ همین بچه!؟ای بابا بی خیال من اصلا با اون کار ندارم طرف حساب من خود سروش، خانم نیکو سروش یه خانمی که انقدر با شخصیت و با متانت و درس خونده ست که اصلا هر چی بگم ازش کم گفتم. 
مهراد_ میخوای برام بخریش مگه!؟ قراره فقط باهاش کار کنیم. اگه واقعا قرار نیست من باهاشون چشم تو چشم شم اوکی حله همه چی پا خودت ببینم چه می کنی. ولی حمید وای به حالت اگه پای خودش یا اون وکیل مغز نخودیش تو اتاقم باز شه هر چی دیدی از چشم های خودت دیدی. شیرفهم شد.
حمید لبخند زد و گونه اش را بوسید.
حمید_ نوکرتم هستم قشنگ آویزه گوشم شد.
مهراد بلند شد کتش را پوشید. کیفش را در دست گرفت. حمید با تعجب نگاهش کرد.
حمید_ کجا؟
مهراد_ می دونی تا الانم خیلی مامانم چشم انتظار مونده باید برم. بقیه کارا با خودت خدانگهدار آقای درخشش.
نیشخند روی لب هایش هیچ وقت تبدیل به لبخند نمی شد. حمید سری از افسوس تکان داد و خداحافظی کرد. 
پله ها را دوتا یکی پایین رفت. همیشه از معطلی آسانسور بیزار بود برای همین از آن استفاده نمی کرد.  
سوار سانتافه مشکی اش شد و با سرعت سمت خانه حرکت کرد. 
فاصله شرکت تا خانه ش طولانی نبود و این بخاطر حال بد مادرش بود.سعی کرد نزدیک ترین خانه به شرکت را بخرد تا در ترافیک نماند و او را چشم انتظار نگه ندارد. 
می دانست بابت نبودن امروزش او را حسابی دلخور کرده است. 
جلو در ماشین را پارک کرد سوئیچ را به نگهبان داد و خود با دو فاصله حیاط تا خانه را طی کرد. و پله ها را مثل همیشه دوتا یکی بالا رفت. 
نرگس با دیدنش بیرون آمد دلخور نگاهش کرد.
مهراد سرش را پایین انداخت 
مهراد_ سلام بی بی می دونم ولی واقعا امروز نمی شد زود بیام. 
نرگس_ غذاش رو نخورد زودتر لباس عوض کن غذا بهش بده می دونی فقط از دست تو غذا می خوره پس اون کار کوفتیت نباید برات مهمتر باشه. 
مهراد کلافه دست در موهایش کشید.
مهراد_ بسه بی بی، تو رو خدا بسه غذاش رو بیار 
کتش را در آورد و روی دست مبل پرت کرد. سعی کرد آرام باشد و با آرامش کنارش برود.
نرگس با سینی کنارش ایستاد.
نرگس_ همش رو به زورم شده بده بخوره خیلی ضعیف شده.
فقط سر تکان داد سینی به دست سمت اتاق رفت.
بی بی در را برایش باز کرد.لبخند زد و پر انرژی وارد اتاق شد.
مهراد_ سلام به مامان مهرنوش قشنگم.
مهرنوش با چشمان اشک نشسته و به او خیره شد و به اجبار لبخند زد. 
مهراد_ دردت به جونم، امروز کارم زیاد بود. نتونستم بیام چرا غذات رو نخوردی؟چرا لجبازی می کنی دور سرت بگردم؟ می دونی که نباشی میمیرم، پس عذابم رو بیشتر نکن.
بالشت زیر سرش را بالاتر آورد. قاشقی سوپ در دهانش گذاشت. 
مهراد_ دلم برات یه ذره شده بود. 
دوباره قاشق دیگر در دهانش گذاشت.لبخند زد
مهراد_ نمی دونی مامان امروز با یه زن قرداد بستم. 
مهرنوش در چشمانش خیره شد و لبخند زد . برق چشمانش را متوجه شد ولی به روی خود نیاورد.
مهراد_ نه که من قرارداد ببندما نه، قراره حمید همه کاراش رو بکنه من فقط امضاش رو زدم.
دوباره چشمانش بی فروغ شد اشتهایش کور.
مهراد قاشق دیگر نزدیک دهانش برد که سرش را تکان داد.
اخم کرد.
مهراد_ باید بخوری دورت بگردم اذیت نکن دوتا قاشق بیشتر نخوردی.
به زور قاشق دیگری خورد.
مهراد به اجبار تا ته سوپ را به خوردش داد پیشانی اش را بوسید و کنارش دراز کشید. کتابی که همیشه برایش می خواند را به دست گرفت.

@MaR.Kh

@**hadis**

ویرایش شده توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۶
(محیصا)
با امروز یک ماه می شد در مطبش کار می کرد. نسترن هم به عنوان منشی کنار خود نگه داشت تا او و کارهایش را زیر نظر بگیرد. 
با تقه ای که به در خورد بفرمایید گفت و سر بلند کرد ولی با دیدن شخص مقابلش کلافه پوفی کشید و با خشم نگاهش کرد. 
محیصا_ باز که شمایین!
پسرک فقط به او خیره شد و در اتاق را بست. روی صندلی نشست. 
محیصا تکان نخورد. گوشه لبش را جویید.
محیصا_امروز کدوم دندونته؟ اصلا دیگه دندونی مونده!؟
+ بلند شو ببین تو دکتری.
محیصا _ همین الان میری بیرون.
+ به پیشنهادم فکر کردی؟
محیصا_ببین آقای مثلا محترم ، من اصلا...
+ هیس، آرمانم اوندفعه گفتم بدم میاد وقتی اسمم رو می دونی آقای محترم صدام کنی.
محیصا بالاسرش رفت در چشمانش خیره شد. 
محیصا_ میشه دیگه هیچ وقت نبینمت لطفا؟
آرمان_ نه، نمیشه.مجبورم نکن کاری که دوست ندارم و انجام بدم.
محیصا پشت به او کرد پوست گوشه ناخنش را به دندان گرفت.
محیصا_ چی می خوای از جونم؟ تو که جوابت رو گرفتی. چرا اذیتم می کنی؟ خوشت میاد از عذاب کشیدنم؟
با احساس شخص پشت سرش با ترس برگشت.
آرمان به او نزدیک شد و او قدم به قدم عقب تر رفت. آنقدر عقب رفت که به در خورد. 
نیشخند زد و درست در یک قدمی اش ایستاد.هرم نفس هایش را روی صورتش حس می کرد.
آرمان_ از روزی که دیدمت روز و شبم رو ازم گرفتی.تو من و یاد یکی می ندازی، یاد یکی که از جونم بیشتر دوستش داشتم اون چشم هاش مهربون بود ولی تو گستاخی من می تونم رامت کنم.
دستش را بالا آورد روی صورتش گذاشت محیصا چشم هایش بسته شد و در دل خدایش را صدا زد. 
محیصا_ ( تو که تنهام نمی ذاشتی پس کجایی الان؟)
 از نوازش دستانش تنش مور مور می شد.
آرمان از این ترس لذت می برد.دستش را روی جای جای صورتش می گذاشت و شروع کرد به حرف زدن.
آرمان_ چشم های اونم مثل تو مشکی بود به همین براقی، ابروهای تو کمونیه ولی ابروهای اون نازک بود کوتاه، صورتش مثل تو کشیده بود. سرخی لبات  مثل اونه اونم بدون رژ لباش به سرخی لبای تو بود. اولین باری که دیدمت دیدی شوکه شده بودم و رها صدات کردم. 
حتی تعجب کردنت هم مثل اونه. چطور میشه دو نفر انقدر به هم شباهت داشته باشن!؟ این باور کردنی نیست تو همونی تو رهای منی. نمی دونم چرا داری ازم دوری می کنی.
محیصا عصبی دستش را کنار زد و نفس عمیق کشید. اگر کمی دیگر او جلوی رویش می ایستاد نفسش بند می آمد. 
محیصا_ من رهای تو نیستم. من هیچ خانواده و کس و کاری ندارم‌. دست از سرم بردار من بچه پرورشگاهی ام  تو زندگیم هم تا حالا کسی نبود. خواهشا برو دیگه هم نیا تو رو جان رهات برو.
با عصبانیت قدم بلند برداشت یقه او را گرفت او را چسباند به دیوار .
آرمان_ بار آخرت باشه قسمم میدی فهمیدی.
محیصا با ترس فقط سرش را تکان داد. 
 آرمان لبخند زد و پیشانی اش را بوسید.
آرمان_ نترس، تو نباید ازم بترسی. من دوست دارم، هیچ وقت ازم نترس.
محیصا تعجبش از این بود چرا کسی به اتاق نمی آمد.
آرمان عقب رفت. ولی چشم از محیصا بر نداشت رفت عقب و در را باز کرد بوسه ای برایش فرستاد و بیرون رفت.
محیصا با پاهای لرزان بیرون رفت آرمان با چهار مرد که انگار بادیگاردش بودند بیرون رفت. 
نسترن آنقدر ترسیده بود که با پاهای لرزان روی صندلی افتاد محیصا کنارش رفت و بلند گریه کرد.
محیصا_ نترس دورت بگردم چی شده نسترن تو رو خدا یه چیز بگو. 
نسترن اشک گوشه چشم هایش را پاک کرد.با نفرت به روبرویش خیره شد.
نسترن_ خدات کجاست؟ اون آشغال ها به زور نگهم داشتن خدات کجا بود که به دادمون نرسید؟ محیصا اینا کی بودن ؟چی از جونمون می خواستن؟
محیصا_ یه مریض دیوونه، باید ازش شکایت کنیم این چهارمین باره مزاحمم میشه.
نسترن با تعجب نگاهش کرد.
نسترن_ چهاربار مزاحمت شده تو الان باید بهم بگی؟
محیصا_ تو چیکار می تونستی بکنی جز حرص خوردن؟
هر دو سکوت کردن یه سکوت طولانی.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۷
تمام فکرش درگیر آرمان بود.دلش می خواست سر به تنش نباشد. در روشویی صدباری صورتش را شست ولی انگار وسواس گرفته بود. جای دستش را روی صورتش حس می کرد. مانند برچسبی که به صورت می چسبد و پاک نمی شود. دلش می خواست با چاقو آن قسمت را ببرد و دور بیاندازد.
نگاهی به دور تا دورش انداخت و چادرش را سر کرد کیفش را روی دوشش انداخت.  
مثل جنگجوهای شکست خورده از مطب بیرون آمدند. هر دو در فکر بودند تا اینکه نسترن سکوت را شکست. 
نسترن_ امروز کلا روز نحسی بود.
محیصا لبخند کمرنگی زد.
محیصا_ هیچ روز خدا روز نحس نیست. این تفکر ماست که به چیزای بعد فکر می کنیم میاد سراغمون.
نسترن فشار به فکش آورد و چشم غره ای به او رفت.
نسترن_ دلم می خواد این چادر و دورت بپیچم پرتت کنم جلو یه ماشین تا دلم خنک شه.
لبخندش پر رنگ تر شد.
محیصا_ من زندگیم رو دوست دارم مشکلی هم باهاش ندارم تو درگیری.چرا می خوای من و بکشی!؟
نسترن_ خیلی رو داری دو دقیقه پیش من بودم عر میزدم نه!؟
محیصا_ یه موقع هایی آدما دلشون می گیره به قول تو عر میزنن. این دلیل نمیشه همه چیز رو باهاش قاطی کنی.من اون لحظه کمی ترسیده بودم بخاطر حال تو فقط همین.
الانم میریم از دست این مرتیکه شکایت می کنیم تا بفهمه دیگه از این غلطا نباید بکنه.
نسترن_ من میرم خونه حس کلانتری و اینارو ندارم.راستی امروز با ماهان تموم کردم. آخر هفته واسه همیشه میره ترکیه.
محیصا ایستاد و با تعجب نگاهش کرد.
محیصا_ یعنی خیلی راحت گفتی تموم اونم قبول کرد؟
نسترن_ خیلی راحت تر از اونی که فکرش رو کنی.
محیصا_یعنی...
نسترن_ موقع ظهر زنگ زد گفت اول من میرم ببینم اگه سخت نیست بعد تو رو می برم. منم گفتم نمیام باهات نمی خواد بیای دنبالم برو خوش باش. 
نیشخند زد و به زمین که سنگ کوچک زیر پایش بود لگد زد و به حرکتش  نگاه کرد. 
نسترن_ جالب این بود بهم گفت نسترن ازم شکایت نمی کنی مگه نه!
دارم از این می سوزم همه جوره باهاش بودم، عاشقش بودم، اون من و مثل یه تیکه آشغال پرت کرد دور تاریخ مصرفم گذشت. 
با حرص و دست مشت شده نگاهش کرد.
محیصا_ صدبار بهت گفتم نکن نسترن بیشتر از این جلو نرو یادته باهام قهر کردی؟من این روز هارو می دیدم. هیچ مردی وفادار نیست. نمی دونم چرا دل تو از سنگ نشد!
وقتی یه پدر و مادر تونستن بچه ای که از وجودشونه رو خیلی راحت بذارن کنار پس شکن نکن یه غریبه وقتی عشق و حالش رو کنه خیلی راحت تر می ندازتت دور. این و تو گوشت فرو کن هیچ مردی مرام و معرفت نداره هیچ مردی.
نسترن_ نگفتم که نصیحت کنی اگه برگردم عقب بازم اینکارارو می کنم. 
به جهنم که پدر و مادرمون ما رو نخواستن. به درک که پسره من و نخواست. واسه همه چی که نباید حرص خورد. این خر نشد خر بعدی.
محیصا_ اِ چه خوب سه سال با این بودی. سه سال با یکی دیگه، خوبه دیگه وقت می گذرونی. فقط مواظب باش تو این وقت گذروندنات یه بدبخت و پس نندازی که کارش مثل ما به یتیم خونه بکشه.
نسترن از حرص خوردنش لذت می برد. 
نسترن_ درسته مادر نداشتم ولی تو جاش رو برام قشنگ پر کردی. هی غر غر غر پیرمون نکنی خیلیه.
محیصا_ به جا چرت گفتن کلید بگیر برو خونه منم برم کلانتری برای شکایت.یه چیزی هم درست کن تو رو خدا باز منتظر نمون من بیام. 
نسترن شکلکی برایش در آورد و سمت ایستگاه مترو رفت.همیشه همین بود همه چیز را به تمسخر می گرفت.تنها کسی که حرص می خورد و اذیت می شد محیصا بود.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۸
نسترن_ چرا چیزی کوفت نمی کنی عشقم؟بخور سرد شد از دهن میفته.غذا رو کوفتم نکن.
محیصا_سیرم اصلا چیزی از گلوم پایین نمیره. شاید باورت نشه ولی خیلی می ترسم شایدم از ترسمه که چیزی از گلوم پایین نمیره.
نسترن اخم کرد و با تعجب نگاهش کرد.
نسترن_ از چی می ترسی؟دیوونه شدی!زده به سرتا!
محیصا در خود بود. انگار در این عالم زندگی نمی کرد. چشمانش به میز غذا بود،ولی فکرش هول و هوش امروز می گذشت و زبانش از ترس هایش می گفت.
 محیصا_ یه چیز مثل خوره تو وجودمه خیلی آزارم میده ، نمی دونم چیکار کنم. اگه این پسره دوباره بیاد؟ اگه عصبانی بشه از اینکه از دستش شکایت کردیم، بخواد بلایی سرمون بیاره، باید چیکار کنم؟کاش یکم دست نگه می داشتم.شاید دیگه نمیومد سراغمون.
نسترن_ که چی بشه؟ خیلی هم کار خوبی کردی.الکی ترس به دلت راه نده هیچ غلطی نمی تونه بکنه. شهر بی کلانتر نیست که.
محیصا اصلا به حرف های او توجه نمی کرد. 
محیصا_ گفت می شناسینش؟ گفتم نه.
کارتش رو وقتی به دستش دادم گفتم این آدرس و شمارشه ماموره با تعجب و اخم نگاه کرد به مشخصاتش. یکمم به من نگاه کرد و گفت هر اتفاقی که افتاد رو بنویس تا شکایت نامه برات تنظیم کنم.
نسترن_ خب این الان کجاش ترس داشت!؟بیخیال بخور من رو هم از اشتها انداختی.
محیصا صندلی را کنار کشید و بلند شد سمت پنجره رفت و به بیرون خیره شد. 
محیصا_فکر کنم خوشی باهامون قهره الان که هم کار هست هم خونه شیک و تمیز هم پول ولی آرامش ازمون دوره. 
نسترن_ از خدات بپرس که چرا اینجوریه شاید جواب داد.
محیصا با عصبانیت سمتش برگشت دستش را به میز کوبید.
محیصا_ چرا شدی مثل جاهلا؟ اصلا حرفات، حرکاتت،اون چیزی نیست که در شانت باشه. بسه از نالیدن دست بکش. تا یه اتفاق میفته پای خدا رو میاری وسط. یعنی هر کی هر غلطی خواست بکنه خدا باید جوابگو باشه ولکن تو رو به هر کی که می پرستی. یه حرف بزن منطقی باشه.  
  فقط لبخند زد و مشغول خوردن غذا شد.
نسترن_ باشه حق با توئه بیا غذات و بخور. تا من و داری از هیچی نترس.
نیشخند زد
محیصا_ راست می گی نیست نترس و مبارزی اصلا هم مثل موش خودت رو تو سوراخ قایم نمی کنی. پشتم رو حتما به تو گرم می کنم.
بلند خندید .
نسترن_ نکبت ده نفره نگه م داشتن نمی تونستم جم بخورم.
محیصا_ کلا چهارنفر بودن شش تا دیگه رو از کجا آوردی؟
نسترن_ بیخیال اینا، اومد تو اتاق چی بهت گفت؟
محیصا_ چرت و پرت میگه من اون رو یاد عشقش می ندازم. حتی با اطمینان میگه من خود اونم و دارم براش نقش بازی می کنم تا از دستش فرار  کنم. یجورایی می خواد عروسکش باشم. دیدی تا یه عروسک و خراب یا گم می کنی میری سراغ یکی دیگه اینم دقیقا همونه. 
نسترن_ ولی خیلی پولداره شک نکن.
نیشخند زد.
محیصا_ بخوره تو سرش اون یه مریض دیوونست. امروز تا سر حد مرگ من و برده بود. لعنتی، خدا ازش نگذره جونم رو به لبم رسوند.
نسترن دست زیر چانه اش گذاشت و مانند فیلمی که می بیند به محیصا خیره شد.
محیصا اخم کرد محکم به پیشانی اش زد.
نسترن_ مرض داری ادامش رو بگو به جای حساس رسید.
محیصا_ دلت رو خوش نکن ماچ و بوسه خبر نبود فقط با پشت دستش صورتم رو نوازش کرد. 
به یاد آن حرکتش تمام تنش مور مور شد و خودش را جمع کرد و در آغوش کشید.
نسترن بلند شد و کنارش ایستاد سرش را در آغوش کشید.
نسترن_ آروم باش هر چی بود تموم شد. دیگه بهش فکر نکن. کارت اشتباه بود که تا الان کاری نکردی باید ازش شکایت می کردی تا دیگه همچین غلطی نکنه. الانم دیر نشد بسپارش به قانون دمار از روزگارش در میارن.
محیصا_ اون قانونی که من دیدم.انگار اونا هم ازش می ترسن. 
نسترن_ می خوای چی بگی؟منظورت چیه؟ یعنی..
محیصا_ فعلا هیچی منتظر می مونم تا ببینم چی میشه. مطمئنن تا دو سه روز دیگه مشخص میشه منم تا اون موقع صبر می کنم. انشاالله که حل میشه.
نسترن آب دهانش را با صدا پایین داد.
نسترن_می خوای به خانم ارجمندی بگیم؟
محیصا سر تکان داد 
محیصا_ نه اون بنده خدا کم غصه مون رو نخورد. هر چی الان داریم از اونه نمی خوام براش دردسر درست کنم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۹
چشم هایش را بست نفس گرفت به پشت سر نگاه کرد هنوز دنبالش بودند. اشک روی گونه هایش می نشست و دیدش را تار می کرد. با دیدن درب روبرویش که باز بود سریع خودش را داخل حیاط انداخت.در را پشت سرش بست و تند تند نفس کشید و اشک می ریخت. صدای پاها را شنید.پیرمردی نزدیکش شد و با اخم نگاهش کرد.
پیرمرد_ شما کی هستن اینجا چیکار می کنید؟
با صدای شخص دیگر که پیرمرد را صدا زد بغض کرده روی زمین نشست.
پسر به او نزدیک شد.
سریع چشمانش را باز کرد و دستش را روی بینی اش گذاشت.انگار دوباره صدای پا را شنیده بود.آرام حرف زد.
محیصا_ تو رو خدا یکم صبر کنید جونم در خطره جون عزیزتون.
پیرمرد اخمش شدید شد خواست طرف در برود که مهراد دستش را کشید.
مهراد_ وایستا برو به کارت برس.
مهراد نزدیک دختر شد. 
به او خیره شد.معصومیت چشمانش با آن اشک ها آتش به دل میزد. 
مهراد_کیا دنبالتن؟ چیکار کردی مگه؟
محیصا بغضش شکست دستش را روی صورتش قرار داد و بلند گریه کرد.
محیصا_هیچکار نکردم. اصلا نمی دونم چی از جونم می خواد؟ حتی ازش شکایت کردم جریح ترش کرد. تهدیدم کرد اگه بگیرتم دیگه روی خوش نمی بینم.
مهراد عصبی دست در موهایش کشید.
بلند نرگس را صدا زد.ولی صدایش به او نمی رسید مخصوصا  گوش هایش هم مشکل داشت. 
مهراد_ می تونی بلند شی؟
با ترس در چشمانش خیره شد.
مهراد انگار مسخ او شده بود. این چشم ها داشت چه بلایی سرش می آورد. در دل از خدا طلب یاری کرد. 
محیصا_ اگه برم بیرون من و...
وسط حرفش پرید.
مهراد_ نمی خوام بفرستمت بیرون بیا بریم تو.
با ترس به پسر نگاه کرد. مهراد از این نگاه متعجب شد. با خودش گفت مگر هنوز دختری هست که از تنها بودن با یک پسر بترسد!
مهراد_ تو خونه هم بی بی هست هم مادرم من دارم میرم بیرون. 
محیصا_ ببخشید من...
مهراد_ اگه نمی تونی پاشی بگم بیان کمکت.
محیصا هم از این تعجب کرده بود چرا خودش به او کمک نمی کرد!؟
به سختی روی پاهایش ایستاد و مهراد جلو او پشت سرش حرکت کرد. چشم چرخاند حیاط شان دلباز بود. پر از درخت و گل چمن هایش انگار مصنوعی بود. قطعا می شد نامش را بهشت پنهان گذاشت. پله ها را به عادت همیشه دو تا یکی بالا رفت. محیصا لبخندی زد و پشت سرش آرام آرام بالا رفت.
مهراد کمی ایستاد تا به او برسد.
محیصا با فاصله کنارش ایستاد نگاهی به چادر گلی اش کرد و با خجالت سرش را پایین انداخت.
مهراد خواست حرکت کند که با صدای محیصا ایستاد.
محیصا_ ببخشید.
مهراد اخم ریزی روی پیشانی اش نشست.
مهراد_ چیزی شده؟
محیصا_چادر گلی شده با...
مهراد لبش را جویید همیشه موقع فکر کردن این عادتش شده بود و تکرارش می کرد. 
مهراد_یه لحظه وایستا الان میام.
محیصا کلافه چادرش را بلند کرد. مهراد داخل خانه رفت چند دقیقه بعد با چادر گلدار سفید رنگ بیرون آمد.
مهراد_اینم چادر عوض کن بیا تو.
تا حالا با هیچ دختری اینقدر راحت حرف نمیزد و نگاهش خیره نمی شد. انگار دست خودش نبود.
محیصا تشکر کرد و چادر را برداشت. مهراد چشم از او گرفت و رو برگرداند.
چادرش را عوض کرد. با دیدن پیرزن روبرویش لبخند زد و سرش را پایین انداخت.
محیصا_ سلام ببخشید مزاحمتون شدم.
نرگس هم انگار دخترش را دیده بود سمتش رفت و گونه اش را بوسید.
نرگس_ دردت به جونم بیا تو خدا ازشون نگذره بیا تو قربونت برم.
مهراد ابروهایش را بالا انداخت و در دل گفت.
مهراد_( احتمالا باید مهره مار داشته باشه بی بی رو وقتی اینجور جادوش کرد وای به حال بقیه) 
نرگس بی توجه به مهراد او را به خانه برد در را هم پشت سرش بست.
مهراد خندید و سر تکان داد.

ویرایش شده توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۰

هر چه کرد از فکر آن چشم ها نمی توانست بیرون بیاید.
 از در که بیرون آمد چند نفری را دید که دور و بر خانه می دوییدند و کوچه پس کوچه ها را می گشتند. با خانه تماس گرفت و به نرگس اطلاع داد که فعلا او از خانه بیرون نیاید. 
حمید_ کجایی؟ نیستی انگار؟
مهراد به او خیره شد ولی انگار واقعا برای اولین بار در آنجا نبود. فکرش عجیب درگیر آن دختر بود. 
مهراد_ همین جام می شنوم چیکار کردی؟ تونستی کارارو پیش ببری؟ 
حمید لبخند کشداری زد و سرش را به علامت مثبت تکان داد.
حمید_ مگه میشه چیزی به حمید بسپاری از پسش بر نیاد؟
مهراد_ آره واقعا مردی واسه این دخترای دمه دستی. نمی دونم چرا چشمات سیر نمیشه تا کی آخه؟ 
حمید_ شما چشمات رو بستی و ترک دنیا کردی. شدی بت سنگی من هنوز نفس می کشم و دارم زندگی می کنم. 
مهراد_ به این نمی گن زندگی میگن تو نکبت غرق شدن. انقدر دست و پا بزن تا پایین و پایین تر بری. ولی وای به حالت دست دراز کنی طرفم و کمک بخوای ازم. اون موقع ست که با ته کفشم می کبونم تو دستات تا غرق شدنت رو تو لجن ببینم. 
حمید دوباره خندید انگار اصلا برایش مهم نبود این حرف ها. یا شاید برایش عادت شده بود. 
حمید_ من بمیرمم دستم رو جلو تو دراز نمی کنم. یکی از حوری خوشگلا هست که دستم رو بگیره.
مهراد پوزخند زد .
مهراد_ مواظب باش گرگ نباشه تو لباس میش.
کلافه از کل کل های او سراغ لب تابش رفت و به نقشه هایی که کشیده بود نگریست. 
حمید_ با اجازه جناب رئیس من امروز یه قرار دارم حتما باید برم.
مهراد_ بخدا بری پشتت رفتم. غلط اضافه نکن بشین به کارات برس وگرنه مجبوری بعد قرارت بیای و تا صبح هم شده کار بهم تحویل بدی. 
حمید_ عجب خریا نمی تونم دلش رو بشکونم که.
مهراد_ بده بهم من راحت می شکونم.
حمید_ بت شکسته ی سنگی مغروره خودشیفته....
چنان با حرص می گفت که مهراد تحمل نکرد و بلند خندید.
مهراد_ بدو سرکارت 
حمید چشم غره ای به او رفت و پشت سرش در را محکم به هم کوبید.
باصدای زنگ موبایلش نگاهی انداخت وقتی شماره خانه را دید سریع وصل کرد. 
مهراد_ جانم بی بی؟
نرگس_ پسرم این دختره می خواد بره هر چی می گم خطرناکه تو گوشش نمیره مادر لنگه خودته.
مهراد_ خب بذارید بره،به کریم آقا بگو ببینه اگه کوچه امنه یه ماشین براش بگیره بفرستتش. 
نرگس_ مادر نگران دوستشه می گه اون از خدا بی خبرا رفتن اونجا در خونش دوستش هم در و باز نکرده. 
مهراد کمی لب هایش را جویید 
مهراد_ بی بی گوشی رو بده بهش.
نرگس صدایش زد.
نرگس_ مسیحا جان مادر بیا ببین پسرم چی میگه.
مهراد کمی به اسمش فکر کرد مسیحا؟!این که اسم مرد بود.
با صدای آرام محیصا از فکر بیرون آمد.
محیصا_ سلام.
مهراد_ سلام بهتری؟
محیصا_ بله ممنونم.
مهراد_ کی بهتون گفته در خونتونن؟
محیصا_ رفیقم.
مهراد_ آدرستون رو بدید. میرم دنبالش فقط چون ممکنه تعقیبم کنن مجبورم یه جا دیگه ببرمش.
محیصا بغضش را پایین داد.
محیصا_ ببخشید تو رو خدا حسابی اذیتتون کردم.اگه از خونه بیاد بیرون دوست دیگه ای داریم که بره پیشش لطفا یادداشت  کنید. شوش .......
آدرس را داد و مهراد نوشت.
مهراد_ فقط از خونه بیرون نیا تا بیام باشه؟
محیصا_ باشه ممنون
مهراد سریع سیستم را خاموش کرد.کتش را از ایستاده گرفت و تن کرد. 
از اتاق بیرون رفت که حمید جلو راهش سبز شد.
حمید_ کجا به سلامتی؟
مهراد_ یه مشکلی پیش اومده حواست به شرکت باشه شاید امروز دیگه نتونم بیام.
حمید آب دهانش را به سختی پایین داد.
حمید_ واسه خاله مهرنوش.
مهراد_ خدا نکنه نه واسه یکی دیگه بعدا برات توضیح میدم. زودتر باید برم تا به ترافیک نخورم فعلا.
بدون حرف اضافه دیگری بیرون رفت.
ساعتی نبود که به ترافیک بخورد با سرعت سمت آدرسی که محیصا داده بود راند.

@**hadis**

@Mar.kh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۱۱

شماره خانه را گرفت چند بوق خورد نرگس جواب داد.
نرگس_ سلام بفرمایید؟
مهراد_ بی بی به اون دختر بگو نزدیک آدرسی که بهم داد هستم به دوستش زنگ بزنه بیاد بیرون.
نرگس گوشی را سمت محیصا گرفت.
محیصا_ سلام.
مهراد نمی دانست در صدا و نگاه آن دختر چه جادویی بود که او را اینگونه زیر و رو می کرد‌.
مهراد_ سلام به دوستت زنگ زدی؟
محیصا صدایش می لرزید
محیصا_ بله آمادست فقط اگه میشه از در پشتی ساختمون سوارش کنید.
مهراد_ باشه بهش بگو بیاد.
بدون خداحافظی قطع کرد کلافه دستی در موهایش کشید. اصلا نمی دانست چه مرگش است. او هیچ وقت خود را قاطی این مسائل نمی کرد. الان چه شده بود!؟
همانطور که محیصا گفت جلوی در پشتی ساختمان ایستاد. 
دید که دخترکی کیف به دست سمت ماشین می دویید کسی آن اطراف نبود. اخمی کرد. دختر با کمال پرویی به شیشه جلو ماشین زد.مهراد در را باز کرد و او نشست و سلام کرد مهراد آرام زیر لب جواب سلامش را داد..
نسترن نفس نفس می زد مهراد به او نگاه نکرد. با همان اخم های در همش بدون کلامی سمت جلو ساختمان رفت.
نسترن_ کجا میری!؟ اونا ایستادن.
مهراد_ شیشه ها دودیه نمی تونن ببیننت.
مهراد خودش با دقت به پلاک ماشین و چند نفری که بیرون ساختمان بودند خیره شد. 
نسترن_ آدرس دوستم ونکه دوره من و پیش یه تاکسی تلفنی پیاده کن لطفا.
مهراد_ آدرستون رو  بدین می رسونم. 
نسترن نگاهی به او انداخت.کلافه سر برگرداند و آدرس را به او گفت.
مهراد زیر چشمی به حرکاتش نگاه می کرد. بین او و آن دختر فرق زیادی بود. هر چقدر او به دل می نشست این دختر برایش غیر قابل تحمل بود. 
 قدش کمی کوتاه بود صورتش گرد و چشمانش سبز رنگ بود ابروهایش هم مانند دختران امروزی گرفته بود. آرایش زیاد روی صورتش هم او را زیبا نشان نمی داد. 
نسترن_ محیصا رو هم میارین پیش من؟
مهراد با تعحب سر تکان داد.
مهراد_ محیصا!؟
نسترن اخم ریزی روی پیشانی اش نشست با ترس نگاهش کرد.
نسترن‌_ مگه محیصا شما رو نفرستاده!؟
مهراد وقتی لرز صدایش را دید سر تکان داد.
مهراد_ من اسمشون رو نمی دونستم. وقت نشد ازشون بپرسم. 
نسترن_ نگفتین میارینش پیش من؟.
مهراد_ برو اگه امن بود بگو بیارمش اگه نه بهتره یه چند روز با هم نباشین تا ببینین چی میشه.
الانم یه ماشین داره تعقیبمون می کنه یکم تند میرم فقط جیغ و داد نکن می خوام گممون کنن. 
نسترن با ترس به عقب نگاه کرد و محکم خودش را به صندلی چسباند.
مهراد با سرعت می راند و در یک کوچه پیچید. از آنجایی که نزدیک خانه خودشان بود همه کوچه پس کوچه ها را می شناخت وقتی خیالش راحت شد که گمش کردند نیشخند زد و سرعتش را کم کرد. 
نسترن از بس ترسیده بود رنگش همانند گچ دیوار سفید شده بود. 
مهراد_ آبمیوه بگیرم برات؟
نسترن_ نه خوبم کوچه بعدی رو باید برین تو در دوم.
مهراد به همان آدرس رفت و درب خانه پارک کرد.
نسترن سرش را پایین انداخت هنوز قلبش تند میزد. 
نسترن_ مرسی خدانگهدار.
مهراد هم زیر لب خداحافظی کرد آنجا ایستاد تا نسترن وارد خانه شد سمت خانه خود حرکت کرد.
چند بوق پشت هم زد تا نگهبان در را باز کرد تک بوقی زد و داخل رفت.
بعد پارک کردن ماشین کمی در حیاط ایستاد. نمی دانست داخل برود یا نه. 
آنقدر این پا آن پا کرد که نرگس صدایش زد.
نرگس_ مهراد مادر بیا تو چرا ایستادی؟
مهراد_ الان میام بی بی.
دل به دریا زد و به داخل خانه رفت. 
محیصا با آن چادر گلدار روبرویش سر به زیر  ایستاده بود.
محیصا_ سلام 
او هم آرام سلام کرد و سمت اتاق مادرش رفت تقه ای به در زد و وارد شد.. 
مهرنوش با دیدن مهراد لبخند زد 
مهراد_ جان دلم، می خندی بانو! اولین باره نکنه نقشه ای داری.
کنارش رفت گونه اش را بوسید

@**hadis**

ویرایش شده توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۲

با صدای در سر بلند کرد نرگس نزدیکش شد و کنارشان نشست.
نرگس_ بی بی قراره این دختر اینجا بمونه؟
مهراد_ چیزی شده؟ 
نرگس_ آخه ...
مهراد_ بی بی جونش در خطره نمی تونم اجازه بدم تو دردسر بیفته.
مهرنوش لبخندش پررنگ تر شد. و از چشم نرگس دور نماند. پیشانیه مهرنوش را بوسید.
نرگس_ دردت به جونم مادر این پسرت خر بشو نیست تا من و تو گور نکنه زن نمی گیره ذوق نکن از دیدن این دختر.
مهراد بلند خندید.
مهراد_ خدانکنه. بی بی باز اومدی نسازی.
نرگس_ برم از تو بخاری بلند نمیشه. برم این دختر بیچاره تنها مونده.
مهراد_ من الان میرم باید ازش چندتا سوال بپرسم.
نرگس با ترس نگاهش کرد.
نرگس_ بی بی نری بهش یه چیز بگی دلخور شه.
مهراد لبخند زد و پیشانی جفتشان را بوسید و بیرون رفت.
محیصا جلوی تلویزیون نشسته بود. در دلش انگار رخت می شستن. با اینکه از آن ها جز خوبی چیزی ندیده بود ولی باز هم استرس و دلشوره داشت. با آمدن دوباره پسرک هول شد و ایستاد.
مهراد کتش را روی دست مبل گذاشت و نشست به او با لبخند نگاه کرد. جای حمید و نرگس و مادرش خالی بود. این کار از کارهای غیر ممکن بود.
محیصا_ ببخشید من ...
مهراد_ دست خودت نبود که عذرخواهی می کنی اگه دوست داری کمکت کنم بگو ببینم چی شده؟چرا دنبالتن؟
محیصا دستش مشت شد و سرش را پایین انداخت.
محیصا_ چند ماهی میشه مطب باز کردم اونم با کمک یکی از مربی های پرورشگاهی که توش بزرگ شدم. یه آقایی وارد مطب شد و گفت دندونش درد میکنه تا سرم رو بلند کردم. اون خشک شد و خیره شد بهم گفت رها بالاخره پیدات کردم. ترسیدم هر چی بهش می گفتم اشتباه گرفتی انگار حالیش نمی شد. چند وقت هی پیاپی میومد و می گفت دندون درد داره. ولی همه دندوناش سالم بود.فقط برای اذیت کردن میومد. آخرین باری که از حدش گذشت هر چی گفتم بره بیرون فقط ایستاد و چرت و پرت گفت، از دختری که شبیه من بود و مرد حرف زد. بادیگارداش هم بیرون از دفتر نسترن و گرفته بودن که تو نیاد. دیگه تصمیم گرفتم همون روز ازش شکایت کنم و این کارم کردم که اون و جریح تر کرد. جالب اینه وقتی ازش شکایت کردم سرهنگی که اسم و فامیلش رو شنید کپ کرد خشک شد. انگار ازش ترسیده بود. از همون جا امیدم از دست دادم واقعا هم شکایتم به جایی نرسید و اونم وقتی فهمید به خونه م زنگ زد و تهدیدم کرد که هر جوری شده مال اون میشم حتی اگه من و بدزده.
مهراد اخم کرد و دستی به ریشش کشید.اولش از پرورشگاهی بودنش حالش دگرگون شد و برایش ناراحت شد.بعد فکر آن مردک او را در فکر فرو برد.
مهراد_ یعنی کیه که انقدر خرش میره!؟مگه میشه همچین چیزی!؟خب بعدش چی شد؟
محیصا_ اون روز که زنگ زد جدی نگرفتم ولی وقتی رفتم مطبم سرکوچه ماشینشون رو دیدم. سه تا ماشین مشکی شاسی بلند بود. من عقب رفتم ولی یکیشون من و دید و دنبالم کرد. بقیه پشت سرش دنبال دوییدن. 
نمی دونم چجوری سر از این کوچه در آوردم ولی تنها خونه ای که درش باز بود و به سرم زد بیام تو همینجا بود. اون لحظه فکرم کار نمی کرد. فقط دنبال یه سوراخ بودم که قایم شم توش که مزاحم شما شدم.
مهراد بی توجه به حرف هایش پرسید
مهراد_ به این دوستت نسترن اعتماد داری؟
محیصا لبخند زد و انگار به گذشته برگشت.ناخواسته شروع تعریف کردن کرد‌.
محیصا_ آره من و نسترن از بچه گی با هم بزرگ شدیم اون مثل یه خواهر کوچیکه برام.اول من وارد پرورشگاه شدم بعد اون وقتی که اومد مثل ابر بهار گریه می کرد. من بغلش کردم و بهش اطمینان دادم پرورشگاه جای بدی نیست.اون خیلی کوچیک بود دو سالش بود و خبر نداشت پدر و مادرش اعدام شدن جرمشونم خرید و فروش مواد بود. هنوزم نمی دونه فکر می کنه یه بچه سر راهیه.
مهراد دلش گرفت در چشمان محیصا که اشک نشسته بود خیره شد.
مهراد_ پس چرا انقدر با هم فرق دارین تو اینجوری! اون اونجوری!
محیصا دستش را بلند کرد به پنج انگشتش اشاره. 
محیصا_ اینارو ببین چقدر فرق دارن.اصلا شبیه همن؟
ما آدم ها هم همینیم درسته کنار هم بودیم،ولی عقایدمون زمین تا آسمون با هم فرق می کنه. نسترن شاید ظاهرش غلط انداز باشه ولی دل مهربونی داره خیلی مهربون.
مهراد_ تو از خانوادت خبر نداری؟
محیصا متعجب نگاهش کرد انگار او یک سنگ بود که روبرویش نشسته و بی آنکه حرکتی تعجبی یا کلامی حرف بزند فقط سوال های خودش را می پرسید.
محیصا_ نه خبر ندارم، من و عموم تحویل پرورشگاه داد  چهار ساله م بود ولی هیچ ذهنیتی از خانوادم ندارم اصلا نمی دونم واقعا اون مرد عموم بود یا نه!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۳

مهراد دو به شک بود بابت پیشنهادی که می خواست بکند. اخم رو پیشانی اش نشست.
مهراد_ به نظر من یه چند روز اینجا بمون از در هم بیرون نرو گوشیتم خاموش کن. به دوستتم از خونه مون زنگ بزن و احوالش رو بپرس. اون گفت ببرمت پیشش ولی امکانش هست پیداتون کنن. 
این یارو هرکی هست خرش خیلی میره تو کلانتری و جاهای دیگه هم آشنا داره پس ریسک نکن که دوباره بری شکایت کنی. بذار ببینم چیکار می تونم برات بکنم.
محیصا ترسید با ترس در چشمانش خیره شد.
محیصا_ نه تو رو خدا یه وقت براتون مشکل درست می کنه شرمندتون میشم. من برم بهتره دوست ندارم دردسر درست کنم.
او هم در چشمانش خیره شد آخر طاقتش طاق شد و چشم از او گرفت.
مهراد_ میشه برای من نگران نشی. من یه تنه همه رو حریفم.
یکم شیطنت و شوخی چاشنی حرف هایش کرد تا او کمی از این ترس دور شود.
محیصا لبخند زد و تشکر کرد.
محیصا_ مرسی ولی اگه یه وقت دیدین داره براتون مزاحمت ایجاد می کنه خواهشا ازش دوری کنین. اون اصلا آدم سالمی نیست.
مهراد فقط لبخند زد و از جایش بلند شد. همانطور که پشتش به او بود و داشت سمت اتاقش می رفت بلند گفت:
مهراد_ بهش فکر نکن سعی کن به چیز هایی فکر کنی که روزت رو خوب می کنه. چیز های منفی رو بریز دور.
محیصا سرش را پایین انداخت با انگشتان دستش بازی می کرد. مهراد رفت نرگس جایش را گرفت. 
نرگس_ مسیحا جان مادر میشه یکم پیش مهرنوش خانم باشی تا من بر گردم.
محیصا خندید هر دفعه اسمش را اشتباه می گفت دیگر اهمیت نداد و سرش را تکان داد.
محیصا_ آره چرا که نه میرم پیششون.
نرگس با تعجب نگاهش کرد.
نرگس_ وا بی بی چرا خندیدی!؟
محیصا گونه اش را بوسید.
محیصا_ قربونتون برم محیصا نه مسیحا به این خندیدم.
نرگس کلافه دستش را به هوا برد و تکان داد از جایش بلند شد.
نرگس_ هوو مادر چه اسمایی برای بچه هاشون انتخاب می کنن خدایی این اسمای آسون مگه چشونه.
دوباره محیصا خندید و سمت اتاق مهرنوش رفت.
اولین بار صبح که بی حوصله بود نرگس از او خواست به اتاقش برود.
تقه ای به در زد.دستگیره را پایین کشید و با لبخند وارد اتاق شد.
مهرنوش با دیدنش لبخند زد و چشمانش را بازو بسته کرد. 
محیصا کنارش روی تخت نشست چادر را روی شانه هایش رها کرد.
محیصا_ حوصله ت سر رفته؟
مهرنوش سر تکان داد.
محیصا کمی فکر کرد و گفت:
محیصا_ چطوره یه داستان برات تعریف کنم.
مهرنوش لبخند زد.
محیصا کمی فکر کرد و دستان مهرنوش را در دست گرفت.
محیصا_ یه روزی تو یه سرزمین بزرگ. 
تو سرزمینی که کسی کسی رو نمی شناخت و رحم نمی کرد به کسی.
 تو سرزمینی که مردم نامردی داشت.
دختر بچه ای به دنیا اومد. 
نمی دونم از پا قدم اون بود یا ... هر چی مادرش سر زا فوت کرد.
این دختر موند تک و تنها پدرشم چون زنش رو خیلی دوست داشت دخترک کوچیک رو رها کرد.
 خودش تو همون خونه کوچیک و نمورش انقدر غصه خورد تا دق کرد و مرد.
دختر قصه مون رو بردن توی خونه ای که پر بود از بچه های مثل خودش احساس تنهایی نمی کرد 
چون چیزی حالیش نبود فقط گرسنگی صداش رو در می آورد و خیسی جاش باعث گریه هاش می شد. وقتی جاش خشک بود و شکمش سیر می خندید و خوش بود. 
روز به روز بزرگ و بزرگتر شد. سختی ها تازه اومد سراغش وقتی که فهمید مادر چیه؟ پدر چیه؟ 
دلش می خواست بدونه اونا چه شکلین!؟ فکر می کرد قیافه هاشون مثل فرشته هاست. از اون روزی که به این چیزا فکر می کرد انقدر کنجکاو شد و فکرش مشغول شد که از همون موقع سختی ها سمتش کشیده شد.
بهونه می گرفت به هر دری میزد که از پناهگاه بزنه بیرون. 
ولی نمی شد باید صبر می کرد تا به سن قانونی برسه.
یه روز که پشت پنجره نشسته بود. دید که یکی از مربی ها بچه ش رو بغل کرد و می بوسید. بچه با ذوق می خندید مادرش اون رو تو هوا می چرخوند و خنده های اون شدیدتر می شد. 
حواسش نبود یه دختر بی پدر و مادر که تشنه محبته داره با چشم های گریونش اونارو نگاه می کنه. 
اونقدر نگاهشون کرد و گریه کرد که چشم هاش سنگین شد و رو هم افتاد همون پشت پنجره خوابش برد. 
وقتی همه بچه ها برگشتن تو اتاق و ان رو تو اون حال دیدن خندیدن و رفتن سمتش هر چقدر تکونش دادن تا بیدار شه بی فایده بود. 
راحت خوابید یه خواب ابدی. شاید اگه باباش اون کار و نمی کرد جفتشون الان خوشبخت زندگی می کردن. 
هیچ کدومشون دق نمی کردن. 
مهرنوش اشک ریخت و محیصا به یاد ترلان رفیق کودکی اش اشک  می ریخت آن صحنه ها پشت هم برایش تکرار و تکرار و تکرار شد.
اشک مهرنوش را پاک کرد. گونه اش را بوسید.
محیصا_ ببخش ناراحتت کردم. آخه می دونی داستان های ما بچه پرورشگاهی ها  همش با اشک و آه و ناله ست. ما که داستان شاد نداریم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۴
مهرنوش با لبخند نگاهش کرد فقط چشمانش را باز و بسته می کرد. 
چقدر دوست داشت می توانست با او سخن بگوید.
محیصا لبخند زد و کمی خم شد.
محیصا_شما خیلی خوشگلید هم چشماتون، هم لبخندتون، یه آرامش خاصی به آدم میده که دوست داره فقط بشینه و نگاتون کنه. 
مهراد پشت در دستش به دستگیره بود  که صدای محیصا را شنید لبخند به لبش نشست.
آرام تقه ای به در زد محیصا چادر سرش کرد و بلند شد.
محیصا_ بفرمایید.
مهرنوش به در خیره شد مهراد داخل شد و دست به سینه به مهرنوش نگاه کرد.
مهراد_ هی روزگار انداختیم کنار دیگه اخمات تو همه یعنی برم مزاحم نشم؟رفیق پیدا کردی
محیصا لبخند زد و به مهرنوش خیره شد.
مهرنوش چشمانش را باز و بسته کرد. 
محیصا خندید و سری برای مهراد تکان داد.
محیصا_ آخ آخ متاسفانه می گن حضور شما رو نمی پذیرن.
مهراد هم خندید مهرنوش با تعجب نگاهش کرد. پسر مغرورش که لبخند ها و طنز هایش برای او بود حالا جلو روی محیصا هم می خندید و شوخی می کرد برایش قابل حضم نبود. 
مهراد حرف نگاهش را خواند کنارش رفت و نشست گونه اش را بوسید آرام در گوشش طوریکه محیصا متوجه نشود گفت:
مهراد_اینجوری نگام می کنی دلم رو می بری.این فرق می کنه بانو.از جنس فیک ها اطرافم نیست ولی دل خوش نکنی دلباختما!؟ از این خبرها هم نیست.
مهرنوش با کلمه کلمه های عاشقانه ی او  جانی دوباره می گرفت.ولی حرف آخرش دلش را شکاند ذوق چشمانش بخاطر این بود که شاید پسرکش دست از او بکشد و کمی به خود فکر کند. تمام زندگی مهراد شده بود مهرنوش واین موضوع او را عذاب می داد.
محیصا_ اگه اجازه بدین من برم بیرون؟
مهرنوش با لبخند نگاهش کرد و مهراد گفت:
مهراد_ قدمم سنگین بود؟
محیصا_ نه نه فقط، فقط خواستم مزاحم نباشم.
مهراد سر تکان داد
مهراد_ مزاحم نیستی، اگه دوست داری می تونی بمونی. 
محیصا کمی معذب بود به مهرنوش نگاه کرد و لبخند زد 
مهرنوش در دلش غوغا بود همینکه پسرکش به یک دختر روی خوش نشان می داد برایش دنیا دنیا خوشی بود. 
مهراد_ شما اولین نفری هستی که مامانم رو دیده، هیچ غریبه ای حق وارد شدن تو این اتاق رو نداره.
محیصا خجالت کشید و سرش را پایین انداخت.در دلش آشوب بود. از پچ پچ های پرستارانش فهمیده بود مرد روبرویش خشن و مغرور است.
ولی فکر نمی کرد انقدر رک باشد.
محیصا_ بب.. ببخشید...من ..من اصلا بخدا ،بخاطر اینکه نرگس خانم گفتن اومدم تو اتاق وگرنه...
مهراد خندید. همان خنده دلبرانه، محیصا با تعجب نگاهش کرد کمی عصبی شد.برای اولین بار در چشمان یک پسر خیره شده بود.
محیصا_ حرف خنده داری زدم!؟ 
مهراد دستانش را به علامت تسلیم بلند کرد.
مهراد_ شرمنده ولی شما منظورم رو اشتباه برداشت کردید. مامانم از بودن شما خوشحاله. 
خودش دوست نداره کسی بیاد تو این اتاق واسه همین ممنوع کردم. 
برای اولین بار زود قضاوت کرد و از کوره در رفته بود آن هم فقط بخاطر حرف چند خدمه که از او و رفتارش بد می گفتن رویش تاثیر گذاشت.
محیصا_ معذرت می خوام از بس این چند وقته اذیت شدم رو اعصابم تاثیر گذاشته.
مهراد سر تکان داد و سکوت کرد.
محیصا شرمنده بود.
مهرنوش به مهراد خیره شد او اخم ریزی روی پیشانی اش نشست. برای اولین بار متوجه نشده بود مهرنوش از او چه می خواهد.
مهراد نگاهی به محیصا که با انگشتان دستش سرگرم بود کرد.
دوباره به مادرش خیره شد کلافه بلند شد و از اتاق بیرون رفت.
محیصا وقتی چشمان بارانی مهرنوش را دید لبخند زد و دستانش را فشرد.
محیصا_می دونی مهرنوش جون یه روز هایی آدم ها سازشون کوک نیست. نمی تونن اونجور که دوست داری و آرومت می کنه بنوازن. 
درست مثل امروز من و آقا مهراد. 
دلخور نباش ازش، به قول عزیزی چیزی که می گذره حتی فکر کردن بهش گناهه چون باعث اذیت و آزارت میشه. 
حرف هایش آب بود بر روی آتش غم چشمانش را محو کرد.او برایش مانند مهراد آرامش بخش بود. 
سعی کرد چیزی به محیصا بگوید ولی آن قدرت را نداشت و این کلافه اش می کرد.دست از تلاش کشید و آرام چشمانش را بست.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۵
یک هفته ای می شد که محیصا خانه مهراد بود. روزهای اول استرس داشت شب ها در اتاق را قفل می کرد. با روسری و لباس می خوابید. ولی کم کم به آن ها اعتماد کرد.
مهراد به یکی از دوستانش که سرهنگ بود سپرد که کار های شکایت محیصا را رسیدگی کند. 
محیصایی که شده بود فکر شبانه روزی مهراد. 
نمی دانست چه بلایی ست که بر سرش نازل شده چشمان آن دختر جادویش کرد یا حجاب و متانتش، یا شاید هم حرف های آرامش بخشی که به مهرنوش میزد و او پشت در اتاق می ایستاد و گوش می داد.و بی سر و صدا می گذشت این روز ها حتی مهرنوش هم کمتر بهانه می گرفت و کنار محیصا آرام بود.
نرگس تقه ای به در اتاق زد و وارد اتاق شد.
نرگس_ مسیحا مادر نپوسیدی تو اتاق بیا بیرون پیش ما بشین قربون شکلت برم.
محیصا لبخند زد و دست نرگس را گرفت کنار خود نشاند.
محیصا_ نرگس جون ؟
نرگس_ جانم؟
محیصا_ یه سوال بپرسم؟البته از رو کنجکاویه
نرگس خندید
نرگس_ قربون شکلت بپرس.
محیصا کمی من من کرد و سرش را پایین انداخت.
محیصا_چی باعث شده مهرنوش جون یکجا نشین شه یعنی..
نرگس چشمانش پر از اشک شد.محیصا با دیدن چشمان بارانی اش سکوت کرد.
محیصا_ ببخشید نمی خواستم...
نرگس وسط حرفش پرید.
نرگس_می دونستم بالاخره می پرسی.امروز هم بهترین وقته چون تا شب نه مهراد نه مهرنوش نیستن برات از قصه ی تلخ مهرنوشم می گم.
 نمی دونم دقیقا چند سال پیش بود فقط می دونم که مهرادم چهارده سالش بود. بعد اون روز نحس این خونه دیگه رنگ خوشی ندید.
 پدر مهرنوش وضع مالی خوبی نداشت.واسه همین دخترش رو یجورایی به یه بچه ارباب فروخت نه که واقعا ارباب زاده باشه! نه ،یه آدم پولدار بود. مهرنوشم مثل پنجه آفتاب بود وقتی پاش رو گذاشت تو خونه آقا سالار، کل خدمه حیرون مونده بودن. یه دختر قد بلند و زیبارو با چشم های مهربون . باورت نمیشه کل خدمه و کل خانواده عاشقش بودن. ولی کسی خبر نداشت که پسر سالار بزرگ یه مریض بود. مریضی که دست خودش نبود. می دونی مادر می گفتن سادیسم داره. انگار جادوش کرده بودن پسرم شب ها دیوونه میشد و هزار بلا سر این دختر بینوا می آورد. ولی روزها آروم میشد و یادش نمیومد چیکار کرده.
خیلی از دکترا هم می گفتن سادیسم نیست. انگار برای همه این مریضی ناشناخته بود. یه وقت هایی هم جلو جمع یهو بهش توهین می کرد وقتی آزارش می داد لذت می برد. خیلی دوا دکتر کردیمش ولی فایده نداشت.
انقدر این بیماری باهاش بود تا اینکه مهرادم به دنیا اومد. انگار فقط تو اون نه ماه مهرنوش زندگیش آروم بود. سالار خان قبل باردار شدنش یعنی همون اوایل که اذیت شدن مهرنوش رو دید خواست ازش که طلاق بگیره ولی زیر بار نرفت می گفت هامون رو دوست داره نمی تونه تنهاش بذاره. 
وقتی دیدن خودش می خواد دیگه کسی دخالت نکرد. هامون تا زمانی که آروم بود جونشم برای مهرنوشم می داد ولی چه فایده. سرت رو درد نیارم بالاخره مهرنوشم حامله شد. انگار فقط تو همون نه ماه آرامش داشت چون هامون خیلی بچه دوست داشت. همش می گفت می خوام آرامشش زیبایش به مهرنوش بره فقط اونه که تحملم می کنه. 
همه چی خوب بود عالی بود. مهرنوشم هر جوری بود هامون رو تحمل می کرد. تا اینکه تولد چهارده سالگی مهراد شد.یه شب نحس شبی که انگار بوران شد.انگار طوفان شد اصلا  هیشکی نفهمید چی شد! مهرنوش شب یهو از اتاق دویید بیرون هامون با چاقو دنبالش می کرد. که یهو رو پله پاهاش پیچ خورد و پرت شد پایین کف سالن پر خون بود.همه دور مهرنوش جمع شدیم هیچ کدوم حواسمون به هامون نبود.اون وقتی مهرنوش تو اون حال دید فکر کرد اون مرده بلند خندید و چاقو رو تو قلبش فرو کرد.
دو تا داغ رو دلمون گذاشت.
هر دو رو سریع با آمبولانس رسوندیم بیمارستان.
 ولی هامونم انگار دق کرده بود.به بیمارستان نرسیده تموم کرد.
مهرنوش رو برده بودن اتاق عمل هیشکی امید نداشت که زنده بمونه.
نزدیک شش ماه تو کما بود. وقتی هم از کما در اومد حال و روزش شد این. 
محیصا قلبش تند میزد دستانش می لرزید و پشت هم اشک می ریخت. 
محیصا_یعنی چی؟ چطور نتونستین واسه مداواش کاری کنین؟ مگه میشه درمانی نداشته باشه؟ چطور دلتون اومد اذیت شدن اون دختر معصوم رو ببینید!؟ لااقل اتاقشون رو جدا می کردین.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۶
نرگس لبخند تلخی زد.
نرگس_ همه کار کردیم مادر ولی مهرنوش قبول نمی کرد. می گفت جای زن کنار شوهرشه. باورت نمیشه وقتی فهمید هامون مرده از اون روز روزه سکوت گرفت کلمه ای حرف نزد. اون عاشقش بود. ولی هیچ کدوم نفهمیدم که چرا اون کار و کرد نمی دونیم اصلا بهشون چی گذشت.
محیصا_ خانواده اش...
نرگس_ کدوم خانواده هیشکی نیومد بگه دخترمون چش شد. ولی سالار خان اون رو روی چشم هاش نگه می داشت بهترین دکترا رو براش گرفت وقتی نا امید شد. براش پرستار دائمی گرفت. سالار خان و ماه بانو از دیدن حال مهرنوش دق کردن و مردن. اونا خودشون رو مقصر می دونستن.
محیصا عصبی شد دستانش مشت کرد و به روبرو خیره شد.
محیصا_ معلومه که مقصرن وقتی حال پسرشون رو می دونستن چرا این دختر رو بدبخت کردن!؟
نرگس_ نه اشتباه نکن مادر کسی خبر نداشت همه بعد ازدواج فهمیدن.
محیصا_ همچین چیزی امکان نداره مگه شب ها کنار شماها نبود. یعنی انقدر عادی بود!؟
نرگس سرش را پایین انداخت و سری از افسوس تکان داد.
نرگس_ ما رفتار هاش رو با اطرفیان پای غرورش گذاشتیم، فکر می کردیم ازدواج کنه خوب میشه. نمی دونستیم مریضیش تا این حد خطرناکه.
محیصا اشک گوشه چشمانش را پاک کرد.
محیصا_ به مهراد بیچاره چی گذشت. مطمئنن بیشترین ضربه رو اون خورده.
نرگس_ اون که از همون موقع شده یه بت سنگی.جز مادرش نه با کسی حرف میزد نه می خندید. تا زمانی که تو اومدی، با تو مثل بقیه نیست. 
محیصا با تعجب نگاهش کرد.
محیصا_ ولی اون با منم نمی گه نمی خنده. وقتی تو اتاق مهرنوش جونیم با اون حرف میزنه.
نرگس خندید و دستانش را در دست گرفت.
نرگس_ بعد اینهمه سال می فهمم پسرم کی حالش خوبه، یا با کی خوشه.
اون حتی با خواهر زاده مهرنوش یعنی دختر خاله خودش هم تا حالا نگفته نخندیده حتی کنار مادرش.
محیصا_ شما که گفتین مهرنوش جون خانواده ای نداره!
نرگس_ این خواهرشم وقتی ازدواج کرد با مهرنوش رفت و آمد کرد. یه خوابایی هم واسه مهراد و دخترش دیده که هیچ وقت جور در نمیاد. 
محیصا_ چرا؟
نرگس_ به قول مهراد فکیه ازش خوشش نمیاد.
محیصا اخم کرد متوجه منظورش نشده بود. دوباره کنجکاو نگاهش کرد.
محیصا_ چیه؟
نرگس_ وا مادر فکی دیگه چمیدونم زبون شما جوونارو، همینکه همه جاشون رو عمل می کنن. زیادی تو قر و فرن خدایی هم به پسرم نمیاد.
محیصا وسط اشک هایش بلند خندید او را در آغوش کشید و گونه اش را بوسید.
محیصا_ قربونت برم الهی همه چی رو بر عکس می گی آخه. 
نرگس_ خب همون. که شماها می گین.
کمی فکر کرد  و دو باره پرسید.
محیصا_ مهراد اون صحنه رو دیده؟
نرگس به صورتش زد.
نرگس_ وای نه مادر.اون اصلا نمی دونه که باباش این بلا رو سر مادرش آورده فکر می کنه خودش افتاده. باباشم از عشق مادرش خودکشی کرده. اگه بدونه که دق می کنه بچه م مهراد جونش به جون مهرنوش بسته. 
می دونی هامون خیلی دختر دوست داشت وقتی بچه پسر شد کلا زیاد بهش نزدیک نمی شد. انگار کششی به مهراد نداشت. دوستش داشت ولی دلش راضی به پسر نبود. همش می گفت دختر نازکش باباست پسر مال مادره. حقم داشت مهراد از بچه گیش با اینکه همه دوره ش بودن و دوستش داشتن ولی فقط می چسبید به مهرنوش. باورت نمیشه هیچ کس رو جز اون تا الان نبوسیده از بچه گیش ها، اون موقع ها می گفت فقط مامانم خوشمزه ست. همه حسودیشون می شد.مهرنوش براش ضعف می کرد. 
محیصا لبخند زد و در دلش به او که همچین مادری داشت حسادت می کرد. حاضر بود مادرش را در این وضع ببیند ولی کنارش باشد. 
محیصا_ یه سوال دیگه بپرسم؟
نرگس_بپرس دردت به جونم.
محیصا_ خدا نکنه، یه چندباری دیدم آقا مهراد نماز می خونه. حتی تسبیه دور گردنش دیدم، یا خیلی وقت ها وقتی باهام حرف میزنه سعی می کنه اصلا نگام نکنه.خانواده مذهبی داشتن؟
نرگس خندید.
نرگس_ نه مادر خودش تحقیق کرده دینش رو انتخاب کرده. البته از بچه گی مهرنوش در مورد تمام دین ها باهاش حرف زده و گفته مختاره انتخاب کنه که چه دینی رو دوست داره. 
محیصا_ چقدر خوب، اینکه خودت تحقیق کنی و به چیزی که می خوای برسی خیلی شیرینه.و مطمئنن پایبند میشه بهش.
نرگس_ آره پایبنده، یه قانون هایی هم واسه خودش داره. ولی دلش خیلی مهربونه. مطمئنم زن نگرفتنش هم بخاطر مهرنوشه. می دونی مادر فکر می کنه اگه ازدواج کنه از مهرنوش فاصله می گیره.واسه همین می ترسه و از هر چی جنس مخالفه فاصله می گیره.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۷

مهراد مهرنوش را در آغوش گرفت و سمت اتاقش برد محیصا با نرگس در اتاق بودند.که با صدای مهراد بیرون آمدند.
مهراد_ بی بی کجایی؟
نرگس به سختی از جایش برخواست و از اتاق بیرون رفت محیصا هم چادر سر کرد جلو در ایستاد.
مهراد کمی عصبی بود از رفتارش مشخص بود.
نرگس_ چی شده مادر اینجام جانم؟
مهراد سمتش برگشت ولی اصلا متوجه محیصا نشد. 
مهراد_ غذای مامان و بهش بدین من یه مشکلی تو شرکت پیش اومده باید برم.
نرگس_ این موقع شب؟ بذار برای فردا نمی ذارم بری.کی آخه شب میره سرکار مادر کار برای روزه
مهراد_ بی بی تو رو خدا دوباره شروع نکن.انگار بچه م ،حواست به مامان باشه خداحافظ.
بی توجه به صدا کردن بی بی و چشمان نگران محیصا از در بیرون رفت.
محیصا سمت نرگس که کلافه بود رفت.
شانه هایش را فشار داد و گونه اش را بوسید.
محیصا_ نگران نباش چیزی نیست. غذای مهرنوش جون رو من میدم شما برو استراحت کن.
نرگس سری از افسوس تکان داد و سمت اتاق مهرنوش رفت.
نرگس_ دست درد نکنه مادر ،من یکم پیشش بشینم بعد میرم می خوابم.این پسر آخر من و دق میده مگه تا بیاد خوابم می بره.
محیصا لبخند زد و سمت آشپزخانه رفت.روی لب هایش لبخند بود و دلش آشوب.
سوپ را گرم کرد و در ظرف ریخت.
با سینی غذا و آب سمت اتاق مهرنوش رفت.
وارد اتاق شد نرگس با دیدنش بر خواست و پیشانی مهرنوش را بوسید کنار محیصا ایستاد.
نرگس_ عاقبت به خیر شی مادر شبت بخیر.
محیصا_ قربونت برم شب تو هم بخیر.
محیصا کنار مهرنوش نشست کمی سرش را بلند کرد و لبخند زد.
محیصا_ سلام بانو جان حالت خوبه؟ دلم برات تنگ شده بود. خوش گذشت تفریح دونفره مادر پسری.
مهرنوش لبخند زد.
محیصا قاشق سوپ را نزدیک دهانش برد  تا آخر همه سوپ را خورد.
محیصا_ معلومه گرسنت بود! اولین باره همش رو خوردی.
محیصا در چشمان مهرنوش خیره شد. چشمانش پر از نگرانی بود. ولی نمی دانست برای چه!
محیصا_ خوبی مهرنوش جون؟
چشمانش را باز و بسته کرد.
محیصا_ خداروشکر .
مهرنوش چشمانش را بست. و دوباره باعث تعجب محیصا شد امکان نداشت محیصا کنارش باشد و او بخوابد.
محیصا شانه ای بالا انداخت و برق اتاق را خاموش کرد با ظرف غذا بی سر و صدا بیرون رفت. 
ظرف را شست. روی صندلی در آشپزخانه نشست کمی به اطرافش نگاه کرد.
محیصا_ اینهمه تجملات چه فایده که دل خوشی نیست. راسته که میگن هیچ وقت ظاهر قضیه رو نبین هیشکی از درون کسی خبر نداره.
سرش را روی میز گذاشت. فکرش سمت اخم های در هم مهراد رفت.در این چند روز انقدر او را کلافه ندیده بود.
با خودش فکر کرد اگر روزی بفهمد این بلا را هامون سر مادرش آورده چه حالی میشد؟ سرش را به طرفین تکان داد.
تا فکرش از مهراد خالی شود. ولی انگار خالی شدنی در کار نبود. از روز اول دیدارش تا به امروز مانند فیلم از جلوی چشمانش  گذشت.باورش نمی شد فکرش درگیر پسری شود.اگر آنها نبودن قطعا الان آرمان او را نزد خود می برد و معلوم نبود چه بلایی بر سرش می آورد. هر چقدر با یاد مهراد آرامش می گرفت با یاد آرمان عذاب می کشید و برایش مرگ آور بود.
مهراد برایش یک اسطوره شد. انگار معجزه بود که این پسر که کل خدمه می گفتن از جنس مونث بیزار است و از آن ها فاصله می گیرد ولی به او جا و مکان داد برایش واقعا مانند معجزه بود. اگر او را می انداخت بیرون قطعا الان یا مرده بود. یا اسیر دستان آن نامرد می شد.
آنقدر فکر مهراد  برایش آرامش بخش بود که آرامش به وجودش تزریق شد و خواب چشمانش را ربود.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۸
مهراد عصبی دست در موهایش کشید. به سیاوش که همان رفیق سرهنگش بود خیره شد. 
مهراد_ من یه کار ازت خواستم سیاوش، فقط یه کار.حالا نشستی جلو روم می گی این شکایت به جایی نمی رسه!؟ مگه اون کیه؟ چرا نمی تونین بگیرینش؟
سیاوش با چشمان به رنگ دریایش که همیشه آرامش در آن موج میزد به او خیره شد. 
سیاوش_مهراد جان نه که نشه گرفتش. اون یه مهره ست واسه ما که به بقیه شون برسیم نمی شه کاری کرد.در ضمن گرفتنش هم به این آسونی نیست لعنتی مثل جن می مونه. تعجب ما از اینه چطور از لونه ش اومد بیرون اصلا باعث تعجب همه شده تا اینکه تو اومدی و گفتی بخاطر شباهتش به دختری که علاقه داشت از لونه اش اومد بیرون.
مهراد مشتی به میز زد و طرفش خم شد. 
مهراد_ من هیچی حالیم نمیشه دلت نمی خواد که خودم دست به کار شم؟
سیاوش متعجب به مهراد نگاه کرد باورش نمیشد او اینطور کلافه و بی قرار است!
سیاوش_ چته آخه تو؟ آخه آدمی هم نیستی که تو عشق و عاشقی باشی بگم بخاطر دختره ست. میشه بهم توضیح بدی جریان چیه؟چرا برات انقدر مهمه؟
مهراد_ چرند نگو اون دختر الان تو خونه منه نمی خوام مامانم بیشتر از این بهش وابسته شه می دونی که چقدر بی تابی می کنه.در ضمن واسه تو جون یه آدم مهم نیست؟
در دلش نیشخندی به خود زد( مامانت یا خودت!؟)
سیاوش مشکوک نگاهش کرد.
سیاوش_ خب ببرش جای دیگه، اصلا چرا نمی بریش خونه قبلیتون اونجا که خالیه!؟مطبشم ببند فعلا تا چندماه کار نکنه بعد یه جا دیگه مطب باز کنه.جون آدما مهمه و مطمئن باش نمی ذاریم اتفاقی برای اون دختر بیفته.
مهراد نیشخند زد
مهراد_ آفرین به هوشت به جا اینهمه کار سخت کردن اون مرتیکه رو بگیر بذار این بنده خدا درست مثل آدم زندگی کنه. از کجا معلوم شاید تا الان هم جاش رو پیدا کرده ها؟ شاید کمین کرده بیاد بیرون بگیرتش.سیاوش بخدا قیدت رو می زنم اگه بلایی سر این دختر بیاد.

وقتی نگاه مشکوک ساوش را روی خود دید گفت:

مهراد_یش خودت فکر بیخود نکن،اون دختر برام ارزش داره فقط بخاطر حجب و حیاش و بخاطر اینکه تنها کسیه که مامان مهرنوشم کنارش آرامش می گیره. الکی گنده نکن تو ذهنت که بگی اِ مهراد عاشق شده یا هر چی من فقط چون مثل خودم یه آدمه دارم کمکش می کنم تو گوشت رفت.
سیاوش لبخند زد و دستش را روی شانه اش گذاشت.
سیاوش_ می دونم عاشقی واسه تو محاله.
مهراد کلافه رو برگرداند و سوئیچش را از روی میز برداشت.انگشت اشاره اش را به طرف او گرفت.
مهراد_ سیاوش بخدا کاری نکنی دست به کار میشم. می دونی که مهراد برای خودش یه قانونایی داره. که حتی قانونتم نمی تونه جلوم رو بگیره.
هر وقت برام خبر خوب داشتی بهم زنگ بزن در غیر اینصورت الکی نکشونم اینجا اونم این موقع شب.شبت خوش.
مهراد بیرون رفت.سیاوش حالش از او بدتر بود. مهراد برایش مانند دوست نبود از برادر به او نزدیک تر بود. می دانست اگر حرفی بزند کوتاه نمیاید و تا به آن چیز که می خواهد نرسد دست بردار نیست.
سوار ماشین شد و با سرعت سمت خانه حرکت کرد. آهنگ ملایمی در فضای ماشین پخش می شد. و این انگار او را کلافه تر می کرد به جای آرام کردن.
برای اینکه بقیه بد خواب نشوند ماشین را جلو در پارک کرد و بی سر و صدا وارد خانه شد. چراغ های پایین روشن بود. مهراد سری تکان داد و لبخند زد.
مهراد_ امان از دست تو بی بی باز ایستادی تا برگردم. 
در خانه را آرام باز کرد و وارد خانه شد. در پذیرایی کسی نبود آهسته در را بست سمت آشپزخانه رفت. با دیدن شخص روبرویش مات ماند و به او خیره شد. 
انگار نیرویی او را سمتش جذب می کرد. نیرویی که قدرتش فراتر از قدرت درونی مهراد بود. 
درست بالای سرش ایستاد. کمی روسری اش عقب رفته بود و چادرش روی شانه هایش افتاده بود. دستش را بلند کرد دلش می خواست لمسش کند حتی شده فقط برای یک ثانیه. دستش را جلو برد. فقط کمی مانده بود که کلافه دستش را مشت کرد و پوفی کشید. 
مهراد_ محیصا خانم؟
چند ضربه آرام به میز زد.
محیصا ترسید و بیدار شد با دیدن مهراد سریع بلند شد حواسش نبود چادر از سرش افتاد مهراد از او چشم بر نداشت نمی دانست چه مرگش شده محیصا هم به خیره شده بود. او که انگار هنوز خواب بود. 
.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۹
مهراد چشمانش را بست و رو بر گرداند.
مهراد_ بیدارت کردم که اینجا نخوابی سرده مریض میشی.
با قدم های بلند از آنجا بیرون رفت و محیصا را خشک شده مانند مجسمه همان جا نگه داشت
محیصا بعد رفتن او روی صندلی خود را انداخت و دو دستش را دو طرف سرش گذاشت.
محیصا_ وای خدا الان پیش خودش چی فکر می کنه. دختر احمق دست ما چلفتی گم می شیدی می رفتی تو اتاقت اینجا جای خوابه آخه.
قافل بود ازینکه مهراد دوباره برگشت. تا چیزی به او بگوید وقتی او را در آن حالت دید که با خودش در حال جنگ است دلش سوخت. لبخند زد سعی کرد جلو خندیدنش را بگیرد.
مهراد_ هیچ فکر بدی نکردم عادی بود.
محیصا ترسیده نگاهش کرد ایندفعه سریع چادرش را روی سرش گذاشت.
محیصا_ ب..ببخ..ببخشید ..من..من چیز...یعنی.
مهراد لبخند زد و درست روبرویش روی صندلی نشست.
مهراد_نمی خواد چیزی بگی گوش کن فقط. من امشب رفته بودم پیش رفیقم که بهت گفتم سرهنگه. ولی متاسفانه باید بهت بگم که با بد کسی طرفی. اون دیوانه ست که هیچی حالیش نیست. تازه تو کار قاچاق و خرید و فروش مواد و هر چی کثافت کاریه هم هست. نمی دونم میخوای چیکار کنی! ولی یه پیشنهاد بهت میدم. بهش فکر کن جوابش رو بهم بده باشه؟
محیصا آنقدر ترسیده بود که پشت هم اشک در چشمانش پر و خالی می شد. 
محیصا_ یعنی با من می خواد چیکار کنه؟
مهراد_ نمی خوام به اینا فکر کنی. فقط حواست رو بده بهم. ببین این خونه انقدر بزرگ هست که دو نفر یا سه نفر دیگه هم بیان راحت میشه زندگی کرد. می تونی تا زمانی که آب ها از آسیاب بیفته اینجا بمونی.
تو اون ساختمونی که من کار می کنم دو تا واحدش خالیه می تونی اونجا مطب باز کنی ولی نه با فامیلیه خودت با فامیلیه من ولی اسم خودت.
یه مدت کوتاست. تا زمانی که بگیرنش اون تحت تعقیبه ولی در اصل یه مهره ست که به بقیه برسن. با خودمم میای با خودم بر می گردی. قشنگ به این موضوع فکر کن اگه جوابت مثبته فردا خبرم کن تا کارا رو درست کنم. 
خواست بلند شود که محیصا با صدای لرزانش نامش را خواند. 
محیصا_ببخشید آقا مهراد؟
 برای اولین بار بود که نامش را صدا می زد. مهراد خیره نگاهش کرد.
مهراد_ جا..بله
انگار هیچ کدام در حال خود نبودند.
محیصا_ یه وقت من باعث نشم که شما تو دردسر بیفتین. بخدا اون موقع دیگه نمی تونم خودم رو ببخشم. 
مهراد_ من خودم خواستم که به قول تو، تو این دردسر بیفتم پس غصه من رو نخور. خوب فکرات رو بکن فردا جوابم رو بده. 
محیصا سر تکان داد و سرش را پایین انداخت.
مهراد_ شب بخیر پاشو برو راحت بخواب فردا بهش فکر کن پاشو دختر خوب. 
مهراد رفت ولی محیصا هنوز مات مانده بود او چقدر امشب مهربان و دوست داشتنی شده بود. نا خواسته لبخندی روی لبش نشست.به رفتنش خیره شد 
محیصا_ به تو میگن بت سنگی!اگه بت های سنگی مثل تو باشن که قابل پرستشن. .
بلند شد و برق ها را خاموش کرد. سمت اتاقش رفت.
مهراد لباسش را عوض کرد و خود را روی تخت انداخت.
مهراد_ چی داره به سرت میاد پسر؟ تو و روی خوش نشون دادن به یه دختر؟ 
ولی اون که دختر نیست انگار یه فرشته ست. ندیدی چجوری معصومانه و سر به زیر حرف میزد؟ 
هر چی بالاخره یه دختره.
یه دختر که مثل بقیه دخترای اطرافم نبود و نیست. 
به پهلو چرخید با خودش در حال جدال بود. 
مهراد_ اصلا هر چی به کسی چه ربطی داره دلم خواست بهش رو خوش نشون بدم. 
اگه وابسته شه بهت؟ اگه دل ببازه؟
خب ببازه فوقش باهاش ازدواج می کنم گناه که نکردیم.
بلند شد روی تخت نشست دستی در موهایش کشید. ولی آرام شدنی نبود هر دقیقه از خودش سوالی می پرسید و خودش جوابش را می داد. آخر هم طاقت نیاورد با لباس سمت حمام رفت و زیر دوش آب سرد رفت.
با اینکه لرز بدی کرده بود ولی آنقدر ماند تا فکرش تخلیه شود و دیگر به او فکر نکند.
لرز بدی کل وجودش را فرا گرفت. ولی بی توجه به سرد بودن و لرزیدنش آنقدر آن زیر ماند تا از فکرش بیرون بیاید.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۰
صبح زودتر از هر روز از جایش برخواست.خوبی آن خانه این بود  در همه اتاق هایش سرویس داشت .او مجبور نبود با خجالت کارهایش را انجام دهد.
بعد یه دوش مختصر سمت لباس هایش رفت.لباس هایی که نسترن برایش آورد همه پر از چین و چروک بود.
سریع اتو کشید و موهایش را هم سه شوار کشید. تونیک بلند چهارخانه اش را همراه با شلوار مشکی پوشید.
 بعد گذاشتن روسری و چادر از اتاق بیرون رفت.
با دیدن نرگس بلند سلام کرد. نرگس لبخند زد و جوابش را داد.
نرگس_ سلام به روی ماهت صبح تو هم بخیر دختر مهربونم.
محیصا کنارش ایستاد و در چیدن میز کمکش کرد.
نرگس_ مادر صبحانه مهرنوش رو ببر من میز رو می چینم.
محیصا لبخند زد و چشم گفت.
سینی به دست از آشپزخانه خارج می شد. که مهراد جلو راهش سبز شد. محیصا سرش را پایبن انداخت.
محیصا_ سلام صبحتون بخیر.
مهراد اخم کرد انگار یاد دیشب هنوز آزارش می داد. هر طور بود با خودش اتمام حجت کرد که با او هم مانند دیگران برخورد کند. از حس هایی که در وجودش جوانه میزد می ترسید.
مهراد_ علیک سلام صبح شما هم بخیر.
محیصا شکه شد کمی نگاهش کرد و از کنارش گذشت.
کنار مهرنوش نشست و لقمه در دهانش می گذاشت ولی تمام فکرش به رفتار مهراد بود. از این ترسید که شاید کار اشتباهی کرده و خبر ندارد.
با تقه ای که به در خورد سریع چادر سر کرد. 
محیصا_ بفرمایید.
مهراد سرش پایین انداخت و کنار مهرنوش نشست پیشانی اش را بوسید و لبخند زد.
مهراد_ چطوری بانو جان؟
مهرنوش هم لبخند زد و چشمانش را باز و بسته کرد.
محیصا از اینکه او را نادیده گرفت ته دلش خالی شد و لرزید.
حتی مهرنوش هم متوجه رفتار پسرکش شد و این کارش اخم روی پیشانی اش نشاند. با چشمان نگرانش به او خیره شد.
مهراد حرف نگاهش را خواند ولی به روی خود نیاورد و با یک خداحافظی سرد از اتاق خارج شد. 
محیصا_ مهرنوش جون نگران چی هستی؟ همه چی خوبه باور کن جای هیچ نگرانی نیست. اون دیگه مرد شد پسربچه  کوچیک قبل نیست که با هر رفتارش عکس العمل نشون بدی. تو فقط بخند و شاد باش تا اون هم واسه زندگی کردن انرژی داشته باشه.
مهرنوش لبخند زد انگار حرف های محیصا برای او حکم آرام بخش را داشت که او را این چنین آرام می کرد. 
مهراد کمی در حیاط ایستاد دستی در موهایش کشید و کلافه دوباره سمت خانه برگشت. 
محیصا از اتاق مهرنوش بیرون آمد و سمت آشپزخانه رفت. خواست چادرش را بردارد که با صدای در دوباره آن را سر کرد. 
مهراد جلو در ایستاد نرگس متعجب نگاهش کرد.
نرگس_ وا چیه مادر؟ اتفاقی افتاده نرفته برگشتی.
مهراد لبخند زد.
مهراد_ با محیصا خانم کار دارم.
محیصا قلبش تند میزد. با قدم های آهسته از آشپزخانه خارج شد.
نرگس خندید و سر تکان داد.آنها را تنها گذاشت.
مهراد از جایش تکان نخورد سرش پایین بود فقط محیصا به او خیره شده بود تا او کارش را بگوید.
محیصا_ اتفاقی افتاده؟
مهراد_ راجب حرف های دیشبم فکر کردین؟
از اینکه جمع می بست دلش گرفت.
چند قدم نزدیک تر رفت.صدایش می لرزید.
محیصا_ من کاری کردم یا حرفی زدم که دلخورتون کنه؟
بی اختیار سرش بلند شد و به چشمان به اشک نشسته اش خیره شد. این دختر دین و ایمانش را برده بود.صدای لرزانش قلبش را لرزاند. تحمل بغض صدایش را نداشت. به سختی آب دهانش را پایین داد.
مهراد_ نه، نه یعنی فقط...
وسط حرفش پرید.
محیصا_ من تا صبح پلک رو هم نذاشتم و فکر کردم نزدیک های صبح خوابم برد.
صبح با انرژی بلند شدم که بگم با پیشنهادتون موافقم. ولی الان پشیمون شدم. من امروز میرم پیش نسترن دوست ندارم...
مهراد عصبی چند قدم بینشان را پر کرد و درست روبرویش ایستاد محیصا ترسید و سرش را پایین انداخت.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۲۱
مهراد_ چی داری واسه خودت می دوزی و می پوشی تو هیچ جا نمیری. امروز کار های مطبت رو انجام میدم از فردا کارت رو شروع می کنی. 
رو برگرداند یک قدم برداشت که محیصا بغضش شکست.
محیصا_ من نمی خوام سربارتون باشم، نمی خوام باعث دردسرتون شم.
مهراد انقدر کلافه بود که دوست داشت مشتی حواله دیوار کند. 
مهراد_ میشه تمومش کنی؟
محیصا انگار قصد ساکت شدن نداشت پشت هم اشک می ریخت و با همان صدای لرزان حرفش را زد. 
محیصا_ من چیکار کردم که باهام اینجوری برخورد می کنی؟ حتی مامانتم فهمید که امروز یه چیزت هست، خب بگو از چی انقدر کفری هستی که سر من خالی می کنی؟ اگه...
برای اولین بار او را جمع نبست و راحت حرف هایش را زد. 
مهراد سمتش برگشت و اخمش عمیق تر شد. تحمل اشک هایش را نداشت.
کمی نگاهش کرد دستش را جلو برد گوشه چادرش را گرفت و آرام اشک های روی صورتش را پاک کرد سعی کرد لحنش آرام باشد.
مهراد_ انقدر اشک نریز من مشکلم با خودمه به دل نگیر.همه چی درست میشه یعنی خدا کنه که درست شه. فقط یکم تحمل کن. 
محیصا شوکه شده بود.قلبش تند میزد انگار دیگر صدای او را نمی شنید هنوز در شوک کارش بود. فقط تکان لب هایش را دید و چشمانش رفتنش را بدرقه کرد.

******************
نمی دانست دیگر چه درست است. حال دلش را درک نمی کرد. می دانست باخته یک شکست باور ناپذیر.
چه کسی باور می کرد مهرادی که به هیچ زنی جز مادرش لبخند نمیزد اکنون دلباخته ی دختری شد که بغضش عذابش می داد. قطعا اگر اطرافیانش با چشم های خود نمی دیدند این حقیقت را باور نمی کردند. 
آنقدر فکرش درگیر محیصا و کارهای او بود که خود و شرکتش را فراموش کرد. نمی دانست در چه موقعیتی ست.
با تقه ای که به در خورد سر بلند کرد و به در خیره شد.
حمید لبخندی زد و ابرو بالا انداخت.
حمید_اجازه هست رئیس؟
مهراد_ بیا تو خودت رو لوس نکن.
حمید خندید و در را بست وارد اتاق شد و خود را روی مبل انداخت.
مهراد عصبی سمتش برگشت.
مهراد_ روانی صد دفعه گفتم اینجوری تن لشت رو پرت نکن رو مبل چطوری آخه حالیت کنم!؟ زبون نفهم.
حمید_ خب بابا بچه پرو من و بگو خبر خوب برات آوردم.
مهراد در دلش گفت( الان تنها خبر خوبی که می تونه حالم رو جا بیاره دستگیریه اون مرتیکه آرمان که گند زده به زندگیم) 
مهراد_ بنال ببینم چی می گی؟
حمید_ اول تو بگو این دم و دستگاه ها که طبقه بالا بردی چیه؟ خبریه؟ 
مهراد_ چند ساله باهامی؟
حمید شانه بالا انداخت
حمید_ که چی؟
مهراد در چشمانش خیره شد
مهراد_ جوابم رو بده.
حمید_ از بچه گی دیگه چمیدونم  نه سال یا ده سال.
نیشخند زد و به صندلی تکیه داد با خودکارش کمی بازی کرد و پرت کرد روی میز.
مهراد_ بعد اینهمه سال هنوز نمی دونی من اگه چیزی که بهت ربط نداره رو برات توضیح نمی دم؟ کار بالا به تو هیچ ربطی نداره. پس کنجکاوی نکن و دنبالش نباش. حمید روزگارت رو سیاه می کنم بخوای بری دنبالش و در بیاری. خودت می دونی چقدر عصبیم می کنه.
برای اولین بار به حرفش واکنش نشان داد و اخم کرد پرونده را روی میز گذاشت و بلند شد. 
حمید_ شرکت تالش قرارداد رو امضا کرد. همه چی درست شد خودت فردا میری جلسه یا من و کمالی بریم؟
لبخند زد و به پرونده روی میز نگاهی انداخت. 
مهراد_ می دونستم از پسش بر میای. یدونه ای واقعا گل کاشتی.
حمید فقط نیشخند زد.
حمید_ نگفتی خودت میری...
مهراد سر بلند کرد و نگاهی به او انداخت.
مهراد_ اولین باره می بینم بهت برخورده. من بدتر از اینها بهت گفتم چجوریاست قبلا با الان چیزی فرق کرده!؟
حمید_نه فرق نکرده فقط از این به بعد حد و حدود رو رعایت می کنم.
مهراد انقدر کلافه بود که بی حوصله سر تکان داد.
مهرداد_ باشه برو به کارت برس فردا هم با کمالی برو من دو سه روز کار دارم نمی رسم.

 

@**hadis**

ویرایش شده توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۲۲

روزها گذشت و محیصا سخت مشغول کار بود. از طرفی مهراد روز به روز وابسته تر می شد ولی چیزی به زبان نمی آورد. 
حمید با اینکه مهراد تهدیدش کرده بود ولی باز حس کنجکاوی اش قلقلکش داد و سر از کار محیصا و مهراد در آورد.
مثل هر روز مشغول گردگیری میزش بود که تقه ای به در خورد.
لبخندی روی لب هایش نشست و گفت:
محیصا_ بفرمایید.
مهراد_ سلام عرض شد.
محیصا به احترامش ایستاد.
محیصا_ علیک سلام خوش اومدی.نکنه دندونتون درد می کنه؟
دلش می خواست در جوابش به قلبش اشاره کند که دمار از روزگارش در آورده بود. 
مهراد_ آره فکر کنم دندون عقلمم هست.
محیصا اخم ریزی روی پیشانی اش نشست. 
محیصا_ واقعا! بیا بشین ببینم.
مهراد هم خنده اش گرفته بود هم دوست داشت ببیند او چه می کند. به حرفش گوش کرد و نشست. 
محیصا بالای سرش ایستاد ماسک و دستکشش را گذاشت به او خیره شد. 
محیصا_ می خوای همینجوری نگام کنی؟دندونت رو نشون بده.
مهراد جدی شد و گفت:
مهراد_ این صندلی بالاتر نمیاد.
محیصا اخم ریزی روی پیشانی اش نشست.
محیصا_ برای چی بیاد بالا؟
مهراد_ می خوام باهات حرف بزنم.
ماسک را پایین آورد خواست برگردد که آستین روپوش سفیدش کشیده شد .
مهراد_ کجا؟
محیصا_ این صندلی بالا نمیاد بلند شین لطفا. 
مهراد تکان نخورد به سقف خیره شد.
مهراد_ محیصا؟
به گوش هایش شک داشت او نامش را بدون خانم صدا زده بود یا..
مهراد_ میشه برگردی نگام کنی؟
دستانش می لرزید سردی پاهایش را هم حس کرد. 
مهراد_ نگام نمی کنی؟
مانند کودکی حرف گوش کن سمتش برگشت و به او خیره شد.
محیصا_ چیزی شده؟ مثل اینکه واقعا حالتون خوب نیست.یهو اومدین می گین دندونتون درد می کنه بعد...
وسط حرفش پرید.
مهراد_ یه نفرم جمع نبند.
اخم کرد و سرش را پایین انداخت
محیصا_ من اینجوری راحتم.
مهراد_ من نیستم.
محیصا_ آقا مهراد...
مهراد_ اول گوش کن ببین چی می گم.من نمی دونم چه مرگمه یه حس هایی تو جودمه که نمی تونم راجبش با کسی صحبت کنم.  از دیشب این حرف هارو صدبار جلو آینه تکرار کردم اگه امروزم بهت نگم واقعا دیگه دیوونه میشم.
محیصا صندلی اش را جلو برد روی آن نشست قدرت ایستادن نداشت.
مهراد_ فکر کنم یه اتفاق هایی تو وجودم افتاده که دگرگونم کرده.
محیصا_ خب این چه ربطی به من داره!؟
مهراد_ این اتفاق های  درونم از وقتی افتاده که تو پات تو زندگیم وا شده.
محیصا سکوت کرد سرش را پایین انداخت.
مهراد بلند شد و درست در چند سانتی متری او قرار گرفت.
مهراد_ این ونگفتم که سرت رو بندازی پایین.
فقط به انگشتان دستش خیره شده بود که با فشاری که وارد می کرد سرخ شد
مهراد_ میشه بهم نگاه کنی؟
محیصا سرش را بلند کرد آنقدر انگشتان دستش را فشار داده بود که سر انگشتش قرمز شد.
مهراد_ از همون روز اول که دیدمت دلم لرزید. خیلی سعی کردم بهت فکر نکنم نشد. من و ببخش که نتونستم جلو دلم رو بگیرم.احساس می کنم دوست دارم، محیصا می خوام تو ادامه زندگیم کنارم باشی.
سکوت سنگینی بود فقط صدای نفس هایشان شنیده می شد.
محیصا بغضش را پایین داد باورش برایش سخت بود. اصلا فکرش را نمی کرد. درست بود به او فکر می کرد ولی هر بار از ذهنش دورش می کرد که این خیال بافی ها او را به دردسر نیاندازد. ولی حال می دید او خود سمتش آمد و ابراز علاقه کرد. همش فکر می کرد رویاست ولی... 
محیصا_ من و تو مثل زمین و آسمونیم، مثل فرش و عرشیم، فاصلمون زیاده. من یه بچه پرورشگاهی ام، معلوم نیست خانوادم کیه و از چه قماشی ان. ولی تو یه اصیل زاده ای یه...
مهراد وسط حرفش پرید دستش را بلند کرد.
مهراد_ هیس، من نگفتم شجره نامه خودت رو من رو برام باز کنی و این چیزارو بگی. واسه من هیچی مهم نیست نه طبقاتی نه هیچیه هیچی.برای من فقط تو مهمی، مهربونیت، حجب و حیات، شعورت، شخصیتت،می خوام که مال من شی. قبول می کنی؟
محیصا_ آخه...
مهراد_ فقط یه کلام محیصا آره یا نه؟
محیصا_ باید فکر کنم.
مهراد_ چقدر؟
محیصا_ نمی دونم.
مهراد_ یک هفته خوبه؟
محیصا_ نمی دونم.
مهراد دست در جیبش گذاشت ایستاد از او رو گرفت و سمت پنجره رفت.
مهراد_ می شه خواهش کنم زودتر فکر کنی و جوابم رو بدی؟
محیصا_نمی خوای با کسی مشورت کنی؟
مهراد_ نه، مثلا با کی؟ مامانم که نمی تونه جوابم رو بده و روزه سکوت گرفته!؟یا با بی بی که صد در صد موافقه! جز اون دوتا کی و دارم. مطمئن باش جفتشون استقبال می کنن.

    @**hadis**

ویرایش شده توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۲۳

سه روز از وقتی که مهراد به او داده بود گذشت. هنوز در جواب دادن دو دل بود.
 نمی دانست ته داستان زندگی اش به کجا ختم می شود.
 سرش را روی زانوهایش گذاشت در این چند روز تمام فکرش شده بود مهراد. حتی یک بدی از او ندید که بخواهد از او دل بکند و به او جواب منفی دهد.از روز اول ورودش تا به امروز را هزاران بار مرور کرد. به جواب مثبت دادنش مصمم تر شد.
با تقه ای که به در خورد سرش را بلند کرد.
محیصا_ بفرمایید.
نرگس در را باز کرد به او لبخند زد.
نرگس_ بیا مادر عصرونه بخور.
محیصا کمی نگاهش کرد سر تکان داد.
محیصا_ شما برین چشم میام.
نرگس متعجب نگاهش کرد.
نرگس_ چیزی شده؟ احساس می کنم حالت خوب نیست.
محیصا لبخندی برای دلگرمی اش زد.
محیصا_ خوبم بخدا چیزی نیست.
نرگس_ امان از شما جوونا
 سر تکان داد و بیرون رفت.
محیصا بلند شد روسری اش را سر کرد پیراهنش بلند بود دستی به آن کشید و به آشپزخانه رفت. 
 با دیدن مهراد زیر لب سلام کرد.
مهراد نگاهی به او انداخت و سرتکان داد. 
نرگس_ مهرادم زبون به اون کوچیکی نمی چرخونی سر به او گندگی رو تکون میدی؟
مهراد_ببخشید علیک سلام خوبه بی بی جان؟
نرگس بی جواب فقط سری برایش تکان داد و از آشپزخانه بیرون رفت.
محیصا روبروی مهراد نشست.
محیصا_وا ، نرگس جون کجا رفت؟
مهراد بدون نگاه کردن به اوگفت:
مهراد_ رفت پیش مهرنوش چیه از تنهایی با من می ترسی؟
محیصا لبخند زد و نگاهش کرد معلوم بود حسابی دلخور است.
محیصا_ دلخوری؟
مهراد_ نباید باشم؟
محیصا_ چرا؟
مهراد_ خوبه گفتم اگه جوابت منفی یا مثبته دوست دارم زود بدونم زودتر از وقتی که بهت دادم.
محیصا_ می دونی که چیز مهمیه نمی شه زود جواب داد.
مهراد سر بلند کرد در چشمانش خیره شد.
مهراد_ من آدم بدی هستم؟ مشکلی دارم؟
محیصا_ تو فوق العاده آدم خوبی هستی. هیچ مشکلی هم نداری.حق بده که بترسم.من ...
مهراد_ اگه دوباره قراره اون حرف های مزخرف رو بزنی خواهش می کنم سکوت کنی.
محیصا_ من فقط از آینده می ترسم.
مهراد_ ما داریم تو حال زندگی می کنیم.
محیصا_ بالاخره یه آینده ای هم داریم.
مهراد_ آینده از اسمش معلومه دیگه پس فکر کردن بهش بی خوده.
محیصا_ اطرافیانت چی؟ نمی گن رفته یه بی کس و کار و گرفته معلوم نیست کیه از کجا اومده؟ اصلا از کجا می دونی بهت حقیقت و گفتم شاید...
مهراد مشتی به میز زد و صدایش را بلند کرد.
مهراد_ جوابت منفیه؟
محیصا ترسید به لکنت افتاده بود.
محیصا_ من.. من .. اصلا ... یعنی
مهراد_ محیصا به خداوندی خدا جوابت هر چی باشه تو رفتارم تغییری ایجاد نمی شه فقط از سرگردونی درم بیار. 
محیصا_ از روز اول که اومدم تو این خونه هر وقت که خواست فکرم بره طرفت هر جور که بود از فکرم دورت می کردم. تا اینکه خودت گفتی اجازه فکر کردن بهت دارم. تو این چند وقت دنبال یه بدی ازت بودم. یه چیز که بقیه توی تو دیدن و من ندیدم. بهت میگن بت سنگی ولی من همچین چیزی ندیدم. من جز محبت هیچی پیدا نکردم که بخوام جواب منفی بدم. هر دختری آرزوشه یه مردی مثل تو کنارش باشه. من هم از جنس همون دخترام متفاوت نیستم. سرش را بلند کرد و در چشمانش خیره شد.
محیصا_ نمی گم دلم لرزیده.یا عاشقت شدم. فقط به این درک رسیدم که دوست دارم کنارم باشی سایه بالا سرم شی بشی کوه پشتم تا بتونم بعد این همه سال تنهایی تکیه کنم به یه مرد.
با هر کلمه کلمه حرفش لبخند مهراد  پررنگ تر می شد.
مهراد_ چه قشنگ حرف میزنی خانم دکتر. گوش من با این حرف ها غریبه ست دق دادی تا بگی جوابت مثبته ولی شیرین ترین جواب رو بهم دادی.
    

ویرایش شده توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...