رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
برمن برتو

رمان رد خون سه رگه | برمن برتو کاربر انجمن نودوهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

نام رمان: رد خون سه رگه

نویسنده: فاطمه زارعی

ژانر: ترسناک، تخیلی

هدف از نوشتن: تقویت قلم

ساعات پارت گذاری: یک شنبه، سه شنبه، جمعه

خلاصه: 

ماهان یک پسر دو رگه، که طی اتفاقاتی سه رگه شده. حالا، دست سرنوشت اونو به جاهایی می بره که حتی فکرش رو هم نمی کنه.

توصیه: این رمان برای افراد زیر چهارده سال توصیه نمی شود.(  این رمان فاقد ممنوعه هاست و تمامی شئونات رعایت خواهد شد. این توصیه شامل هیجانات و ترس هاست. )

 تایپیک عکس شخصیت ها.

 

 

ویرایش شده توسط برمن برتو

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.  

قوانین نوشتن رمان

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق  

ناظر رمان: @*Dr

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

با صدای جیغ بلندی از جا پریدم.

نفس نفس می زدم. یعنی کار کدوم احمقی بود؟

به رو به روم نگاه کردم. ساعت دیجیتالیم شش و پنجاه و نه دقیقه رو نشون می داد. بیا همین الان هفت شد.

برگشتم به سمت راستم تا از تخت بیام پایین. اما یهو یه چیزی رو دیدم که برق از سرم پرید.

با ترس یک جهش به عقب رفتم و تا خواستم داد بزنم، گلوم فشرده شد. هیچ صدایی از گلوم خارج نمی شد. 

اون مرد با چشمای بنفش تیره و پوست طوسی و بی روحش، عقب گرد کرد.

با هر قدم یکی از اعضای بدنم درجا خشک می شد و هیچ جوره تکون نمی خورد.

با نزدیک شدن به در اتاقم، یه پوز خند گوشه لبش نقش بست و بعد دود شد.

با این کارش درستگیره ی در تکونی خورد و در اتاق باز شد.

اندام مامان توی چارچوب قرار گرفت و گفت.

_ ماهان بیدار شدی؟ زود بیا صبحونه بخور.

با تمام حیرتم تونستم حرف بزنم و بگم.

+ باشه.

مامان رفت و یه نگاه به ساعتم انداختم.

چی؟ چی شد؟

ساعت شش و پنجاه و نه دقیقه؟ الان دقیقا شد هفت.

نه، این غیرممکنه!

رفتم سمت سرویس بهداشتی ته اتاقم.

احتمال نود و نه درصد توهم بود. آره من می دونم که یک توهم بود.

داخل آینه، نگاهی به صورت آشفته ام انداختم. مشتم و پر از آب کردم و پاشیدم روی صورتم. خم شدم تا مشت دوم رو پر کنم.

همزمان یه زنجیر و یه شئی شیشه ای از گردنم آویزون شد.

وایسا ببینم، این چیه دیگه؟

یه زنجیر نقره ای ظریف و یه شیشه در بسته که از زنجیر آویزون بود.

محتوای شیشه، مایع سیاه رنگی بود و همین تعجب منو بیشتر کرد.

خواستم زنجیر رو از گردنم بیرون بیارم اما، هیچ قفلی برای باز و بسته شدن نداشت.

چندین بار اونو دور گردنم چرخوندم، اما بی فایده بود.

به سمت مخالف کشیدمش بلکه پاره بشه، اما بازم نشد.

با صدای مامان دست از ادامه کارم کشیدم.

ویرایش شده توسط برمن برتو

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

مامان

_ماهان بیا دیگه.

+ اومدم.

از اتاقم خارج شدم و راه طبقه پایین رو در پیش گرفتم. با این وجود حسابی ذهنم درگیر بود.

من: صبح بخیر. 

مامان بدون اینکه دست از چایی ریختنش برداره گفت:

مامان: صبح تو هم بخیر.

بابا: بیا صبحونه بخور.

اشتها نداشتم، با این وجود چند تا لقمه رو سر سری خوردم و یه لیوان شیر هم روش.

بعد از پوشیدن فرم مدرسه ام که زیادی رو مُخ بود؛ یه دستی هم به مو های لَخت و مشکیم کشیدم.

کیفم رو برداشتم و  رفتم پایین. سرویس منتظرم بود.

تا رسیدن به مدرسه خبری نبود. با پیاده شدنم نیم نگاهی به تابلوی سر در مدرسه انداختم، "دبیرستان تیز هوشان پسرانه ابن سینا".

توی راه خون مردگی هایی که روی زمین بود نظرم رو جلب کرد. اما انگار یا بار مصرف بودن. چون بعد اینکه می دیدمشون غیب می شدن.

امروز چم شده؟

در کلاس و باز کردم.

احسان: سلام داداش.

سهیل: به به ماهان جون خومون، چطوری کوکا؟

لهجه جنوبی سهیل رو همیشه دوست داشتم.

گفتم: میشه گفت خوبم.

احسان: صندلی تو رو هم امتحانی چیدیم.

من: دستت درد نکنه.

صدای زنگ حرفامون رو  قطع کرد. مزخرف ترین چیز دنیا صف صبحگاهیه و تمام.

بعد از شنیدن اراجیف مدیر و اون ناظم. بالاخره رفتیم سر کلاس زیست شناسی، اونم با محبی.

یه آدم کچل، اخمو و به شدت سخت گیر. به عنوان اولین نفر بلندم کرد واسه درس پرسیدن.

اونقدر هوش و استعداد بالایی داشتم که با یه دور خوندن فول بشم.

بعد از جواب دادن سوال اولش. لغزش یه مایع رو روی دست و گردنم احساس کردم. کم کم حس سوزش هم اضافه شد.

احسان: ماهان از گردنت داره خون میاد.

دستم و گذاشتم  رو گردنم. همزمان یک قطره خون افتاد روی زمین.

ویرایش شده توسط برمن برتو

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

محبی: امیری، برو بیرون.

بدون هیچ حرفی راهی در کلاس شدم.

خواستم برم سمت آبدار خونه؛ اما منصرف شدم و رفتم به طرف دفتر.

آقای شریفی «مدیر» با دیدنم گفت:

شریفی: اتفاقی افتاده؟

من: بله، دستم خونریزی کرده.

بنده خدا اولش کُپ کرد و گفت:

شریفی: بیا جلو ببینم «رفتم و بعد ادامه داد» لباست خیلی خونیه.

کاظمی «معاون»: چی کارش کردی مگه؟

من: نمی دونم.

کاظمی: پیراهنت و در بیار.

همون کار رو کردم. جای خراش عمیق بود. از پایین گردنم تا وسط بازوم.

تا جایی که می دونم این جا تا امروز سالم بود!

بعد از یه عالمه باند پیچی، زد عفونی و بتادین. بزرگترین مشکل خودشو نشون داد؛ پیراهنم.

هم پیراهن و هم تیشرتم کامل خونی بود. 

شریفی: بزار زنگ بزنم مامان بابات برات پیراهن بیارن.

من: الان کسی خونه نیست.

کاظمی: بزار من میرم برات یه پیراهن بخرم.

من: پس بزارید برم کارت پولم رو بیارم.

کاظمی: نمی خواد پسر جون.

هر کاری کردم راضی نشد و خودش رفت.

شریفی

_آقا ماهان چرا گردنبند داری؟

+همینجوری صبح یادم رفت درش بیارم.

_خب الان درش بیار.

+ آخه قفلی نیست.

با تعجب نگام کرد. یه دور زنجیر و دور گردنم چرخوندم تا باورش شد.

شیشه ای که به گردنبند بود رو نگاه کردم. هه! تغییر رنگ داده بود. الان آبی آسمونی بود. یه نفر در زد.

شریفی: بفرمایید.

یک مرد که کلا سیاه پوشیده بود اومد داخل. نیم نگاهی با تعجب به من انداخت. اما زیاد به روی خودش نیاورد.

کلا با شریفی حرف می زد اما؛ نیش های بلندی داشت و وقتی حرف می زد اونا رو به نمایش می گذاشت. روی نیش هاش لکه های قرمز رنگی دیده می شد.

بی خیال اون مرد شدم و به گردنبند نگاهی انداختم. بازم رنگش تغییر کرده بود. اما این سری قرمز بود.

مرد بعد از اتمام حرف هاش رو به من گفت: 

مرد

_آقای ماهان جکسون من تیکام مُولِر هستم.

+عذر می خوام ولی من ماهان امیری ام و البته از دیدار شما خوش بختم.

_شما مگه هجده سالتون نشده؟

+ هفته دیگه هجده سالم میشه؟

_اوه! من واقعا عذر می خوام با این وجود تولدتون پیشاپیش مبارک.

+ممنون.

ویرایش شده توسط برمن برتو

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

هر چی بیشتر فکر می کردم. کمتر به این نتیجه می رسیدم؛ اینکه من اونو کجا دیدم؟ و یا اون مرد من رو از کجا می شناسه؟

اوهوع! ماهان جکسون؟

یک نیم ساعتی رو پشه پروندم تا کاظمی بالاخره تشریف فرما شد.

کاظمی: بیا آقا ماهان فکر کنم اندازت باشه.

من: ممنون.

شریفی یه دستی به ریش هایش کشید و شبیه این فیلسوف ها گفت: شریفی.

_گردنبند خیلی جالبه!

+چطور؟

_با اومدن آقای رحیمی قرمز شد و با اومدن آقای کاظمی آبی.

+ آقای رحیمی کیه؟

_همونکه خودشو بهت مولِر معرفی کرد.

+آها.

پیراهن لیمویی خوش دوختی بود. بعد از یه عالمه تشکر، به هزار بدبختی شماره کارت آقای کاظمی رو گرفتم تا بدم به بابا پول پیراهن و براش بفرسته. 

لباس خونیم رو گذاشتم توی نایلون.نزدیک زنگ بود و نمی ارزید دوباره برم سرکلاس. اما این معلمی که من دارم شارلاتان تر از این حرفاست نرم غیبتم رو رد می کنه.

در زدم و رفتم داخل. محبی کنار تابلو بود و از زیر اون عینک مربعیش نیم نگاهی بهم انداخت. بعد ادامه درسش رو داد.

سهیل: پیس پیس ماهان.

من: هوم؟

احسان: سالمی؟

من: هیس حالا محبی پاچمونو میگیره الان زنگ می خوره.

چند دقیقه ای کلاس محبی رو تحمل کردم و با صدای زنگ تفریح سهیل و احسان ریختن روی سرم.

سهیل: دستت چی شده؟

من: نمی دونم.

احسان: کو ببینم از کجا تا کجاست؟

من: پایین گردنم تا روی بازوی راستم.

سهیل: حالا جواب اون ننه ی حساست و کی میده؟

من: ننه ام با من. 

اگه مامان شهلا بفهمه بهش می گم ننه، پوستم رو درجا می کنه. 

بطری شیرم رو از توی کیفم درآوردم.

من: بچه ها می خورین؟

احسان: نه نوش جونت.

سهیل: نه کوکا ارزونی خودت.

یه مقدارش و خوردم گفتم: 

من: هفته دیگه تولدمه، می خوام تو خونه بگیرم.

احسان: یعنی فقط می تونم بگم تو روحت.

سهیل: مگه قرار نشد تو کافی شاپ بگیری؟

من: نه بابا دو تا دوست دختر شما می خواید بردارین بیارین، دختر خاله ی منم که به کَنه گفته برو من جات هستم می خواد پاشه بیاد، بی خیال.

سهیل: آخ این دختر خاله تو که همیشه خدا آویزونه.

دوباره زنگ و زدن این سری ادبیات داشتم. معلممون آقای سجادی بود.

تقریبا یک نیم ساعتی از زنگ دوم می گذشت.

سجادی

_مضارع التزامی رو...

 یهو کل شیشه های پنجره ریخت پایین و بدترین صدای ممکن رو از خودش تولید کرد.

 

ویرایش شده توسط برمن برتو

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

خورده شیشه ها همه جای کلاس ریخت.

بازم همون مرد با چشمای بنفش اومد جلو چشمم.

کنار پنجره ایستاده بود، با یک پوزخند شیک.

آب دهنمو رو قورت دادم. اومدم یه چیزی بگم اما، دستام شروع به سوزش کرد دقیقا بین مچ دستم تا آرنجم.

همزمان یک قسمت های خاصی ازش می سوخت و درد شدیدی توی تنم پیچید.

من: تو کی هستی؟

بلند شدم تا برم سمتش و یقه اش رو بگیرم. اما بازم دود شد.

یه نگاه به دور و برم انداختم.

هیچ کس بهم توجه نمی کرد. یهو انگار همه چیز به عقب برگشت؛ خیلی محکم و سریع با یک نیرو نشستم روی صندلیم. شیشه ها از روی زمین جمع شد و دوباره مثل روز اولش چسبید به پنجره، دانش آموز ها هم سر جای قبلیشون قرار گرفتن.

با تعجب دور و برم و نگاه کردم.

سجادی

_مضارع التزامی رو...

دوباره شیشه شکست.

دوباره و دوباره

همه چیز از اول شروع شد.

دستام رو روی سرم گذاشتم. یعنی من چِم شده؟

@*Dr

ویرایش شده توسط برمن برتو

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صدای داد و بی داد بچه ها تو کل کلاس پیچیده بود. در کلاس باز شد و شریفی و کاظمی با چند تا از معلمان کلاس های دیگه توی چارچوب در حاظر شدن.

شیشه های پرت شده، اکثر چه ها رو تا حدودی زخمی کرده بود.

همگی با هم رفتیم توی حیاط.

من: سهیل و احسان، خدا بخواد افقی که نشدین؟

احسان: به کوری چشم تو نه.

سهیل: اونی که باید افقی بشه دختر خاله ی نچسبته.

زیاد زخمی نشده بودن. سوزش دستم مجبورم کرد تا آستینم رو بزنم بالا. بین مچ تا آرنج دست چپم یک متن با اثر سوختگی نوشته شده بود. 

من: بچه ها بیاین.

سهیل: کجا؟

من: نمی خورمتون که بیاین.

رفتیم توی آبدار خونه.

من: یک اتفاق های عجیبی داره میوفته.

احسان: عین کارشناس ها حرف نزن درست بنال.

من: دو دقیقه ببند اون فک رو شکستن شیشه کلاس، زخم شدن دستم، این گردنبند، اون آدم چشم بنفش و این زخم الانم. 

دستم رو بردم جلو و آستینش و کشیدم بالا.

سهیل: یا خدا.

احسان: یه چیزی نوشته شدها.

سهیل: دو رگ به علاوه یک رگ.

دقت که کردم این شکلی بود مثل یه جمع توب ریاضی. « ۲رگ+ ۱ رگ» 

کاملا گیج شده بودم. 

سهیل: گفتی گردنبند، کوش؟

از زیر پیراهنم درش آوردم. رنگش هنوز هم آبی بود. 

احسان: چه گردنبند خوشگلیه!

من: تغییر رنگ هم میده.

ویرایش شده توسط برمن برتو

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سهیل: مرگ من بدش به من.

احسان: نه بده به من تو از این چیزا خوشا نمیاد.

من: اصلا قفلی برای باز کردن نداره.

احسان: نه بابا جدی؟

سهیل: وایسا دو دقیقه.

بعد یه دقیقه که قشنگ گشتن و هیچ قفلی رو ندیدن شروع کردن به زور زدن واسه درآوردنش.

من: دِ بسه دیگه، گردنم و از ریشه کندین.

سهیل: بسم الله.

احسان: از این تمرینات جنی و روحی و از اینا، کار نکردی؟

من: نه بابا مگه مغز خر خوردم؟

احسان: بیاین برگردیم تو حیاط ببینیم تکلیف چیه.

هممون قبول کردیم رفتیم داخل حیاط. همه از دَم تو کَف شکشته شدن شیشه ها بودن. از مدیر تا دانش آموز.

شریفی: دانش آموزان همه گوش کنند. فعلا تو حیاط بمونید تا زنگ آخر ببینیم چی میشه.

من

+آقایشریفی پس وسایل هامون چی؟

_باشه حالا خورده شیشه ها که جمع شد بیاین برشون دارید.

ای بابا کی حال داره تا دو ظهر اینجا پشه بپرونه؟

 

ویرایش شده توسط برمن برتو

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از شانس خوبی که داشتیم؛ بعد از زنگ تفریح بعدی معلم تاریخ کلاسش رو داخل نماز خونه برگزار کرد.

واقعا مزخرف ترین کار دنیا رو انجام داد.

ساعت ۲:۳۰ عصر بود که رسیدم خونه. بعد از نچاینکه ناعر رو خوردم. نشستم پای تلوزیون، هیچ برنامه ای هم ندارن. رفتم بالکن، بابا اونجا بود.

+ سلام.

_ سلام.

+ بابا امروز پیراهنم خونی شد و آقای کاظمی رفت برام خرید.

_ واسه چی خونی شد؟

+ هیچی، فقط شماره کارتشو گرفتم. شماره اش رو داری؟

_ آره‌، بهش زنگ می زنم.

+ باشه.

داشتم بر می گشتم که گفت.

_ واسه چی لباست خونی شد؟

+ قبلاً زخم بود یهو سر باز کرد چیزی نبود. فقط به مامان چیزی نگو.

_ باشه.

بدون حرف دیگه ای راهی اتاقم شدم.

@*Dr

ویرایش شده توسط برمن برتو

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...