رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

نام داستان:ماهکوچولو

نویسنده: Hamidreza کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر:عاشقانه

هدف:مگه فقط قلب شما ادماست که میدونه عشق چیه و چه شکلیه؟!

ساعت پارت گذاری:شنبه هر هفته

خلاصه داستان:داستان درباره عشقه اما نه عشق انسان ها به هم...عشق میتونه برای همه و هرچیزی اتفاق بیوفته فقط کافیه بخوایم باورش کنیم...داستان منم ازون جایی شروع میشه که 

5:40 دقیقه عصر....

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چند کلمه حرف:

قبل اینکه کلمه ها کنار هم یه داستان جدید رو بسازن چند کلمه ای باهم صحبت کنیم رفیق

این یه داستان نسبتا بلنده که هر هفته پارت به پارت تو سایت گذاشته میشه و اونقدر ادامه پیدا میکنه تا به پایانش برسه مثل همچیز

امیدوارم که خوشت بیاد رفیق 

بریم سر اصل مطلب

#قسمت اول 

27 مِی 1997

5:40 دقیقه عصر

تو دنیای خودم کنار رویای خودم سر دوراهی عشق و عذاب نشستم!نمیدونم! ته هر دو اینها به یه جا میرسه؟! انگار دوست دارم تو این سیاهی تلخ جون بدمو غرق شم!

5:43 دقیقه عصر

وقتی که هست حتی برای یک ثانیه ؛ اون یک ثانیه رو ها بارها و بارها ؛ ساعت ها برام رو دور تکراره!

انگار که همون یه ثانیه رو ها ، دارم روز ها و سالها زندگی میکنم ! وقتی به حرفاش فکر میکنم دنیام تیکه تیکه میشه ، ولی وقتی چشماش میاد و جلو رویاهام ، طنازی میکنه انگار از طبقه هفتم آسمون ها پرت شدم! باحرکتی دنیاهام براش جابه جا میشه مثل الان که خرامان خرامان چشمای خمارم بین این همه آدم ردپای بودنش رو بو می کشه،مثل یه نیاز شده برام!

انگاری اگه چند روزی نبینمش،یا مثلا عطرشو از ماه آسمون شهرمون بو نکشم نتونم زندگی کنم!؛مثل دارو برای مریض

آها،اوناهاش پیداش کردم داره آسه آسه میاد.هیس یواش نکنه یهو هولش کنم! داره میاد دیگه،مثل قولاش که همیشه قرار بود واقعی شه ؛ اما،خبری نشد ازشون؛آره خودشه،رسید دقیقا جایی که باید باشه!! خوش اومدی ماه من

5:50 دقیقه عصر

پاهام قفل زمین شدن،دوست دارم برم بدوام بغلش کنم! دوست دارم داد بزنم بگم آی مردم این ماه منه ها ؛ دوست دارم بو بکشمش وقتی که دستاشو گرفتم بلند بلند بخندم و شادی کنم!

ولی اون نباید من رو ببینه! چراش رو نپرس دوست من این یه رازه....تو دنیای ما عروسکا رازداری خیلی مهمه.
اممم...آها؛ میدونی، اینو میتونم بهت بگم! من همیشه فرهاد شدم ولی اون شیرین نشد برام! رومئو شدم؛اونم ژولیت شدا،ولی ژولیت من نه!!
من و اون مثل ماه و خورشیدیم ؛ نه نه نه من نمیتونم ازون زیباتر باشم اخه اون زیبا ترین عروسک این شهره...هولم نکنید میگم!اون عین الماس یه حلقست و من مثل تنه فلزی اون! اون فلز همیشه هوای الماسشو داره که نیوفته تا اون نباشه الماسه اونطور که باید نمیدرخشه هیچوقت دیده نمیشه!  اما،اما، الماس یا بقیه هیچوقت نمیگن چه فلز زیبایی هیچوقت نمیشنوی کسی چیزی جز الماسو ببینه ولی اون تیکه فلز بیچاره ازین راضیه که اینجوری باشه.

اون الماسه که مغروره من که حواسم به خودم هست!

5:57 دقیقه عصر

دیگه کم کم وقت بازیه!

ای فِرد لعنتی،اون همیشه مزاحم ماه کوچولوی من میشه و من همیشه باید مراقب ماهم باشم ؛ یالا آنتوآن منو ببر پیش ماه کوچولوم عجله کن!

آنتوآن کیه؟!

فکر میکنم شما آدما بهش میگید خدا ! ولی ما عروسکا بهش میگیم عروسک گردون ، همیشه اون لحظه که نیازش داری درگیره اون یکی عروسکاشه

عروسک گردونه دیگه اونم نیازهایی داره!

بالاخره رسیدم پیشش مثل همیشه ، میرسما اما اون تا به خودم میام دوباره هزاران هزار فرسنگ ازم دور شده!راستش دنیا بغلی خیلی بهتره کوچیک تره!

عروسکاشم زیادن و دلشکستنی در کار نیست،همه بهم میگن خیالاتی شدم ولی اخه خودم دیدم وقتی آنتوآن ازون یکی دنیا می یاد خنده رو لباشه همش!ولی نمیدونم چرا شما ادما به دنیای ما عروسکا میگید اتاق! حتما یه اسمه دیگه اسم دنیای ماهم اتاقه شاید! اونجا خداشم فرق داره مهربون تره بهش میگن رزالین شنیدم که همه عروسکاش همو دوس دارن،بهم میرسن و هر رومئویی ژولیت خودشو داره برعکس بقول شما ادما اتاق ما ؛ اشکالی نداره پیش میاد دیگه!!

چرخیدم سمتش! وای ازون چشما! براحتی جونمو میکشید بیرون انگار که اولین باره دیدمش مثل همیشه یه چندتا دیالوگ لعنتی رو گفتم و همراه ماه کوچولو راه افتادیم و رفتیم

6:04 دقیقه عصر

کنار هم قدم میزدیم و آنتوآن هم یه شعر فرانسوی میخوند!یعنی دنیای شما ادم ها هم این شکلی میشه؟!رسیدیم به یه دیوار صورتی رنگ!نوبت ماه کوچولو بود که حرفشو بزنه!

من هر هفته بخاطر این چند ثانیه لحظه لحظه هارو تک تک میشمارم!چشمای دلمو بستم و منتظر موندم که بشنوم!

عع!چیشد!؟!؟ انگاری افتادیم پایین!

نه،نرو وایسا همش چند دقیقه مونده بود!!!رفت، آنتوآن ما دوتارو گذاشت زمین و دویید از دنیامون بیرون ،یعنی کجا رفته؟!

بازم مثل یه تیکه کاغذ مچاله شدم و تو افکارم پرت شدم تو ناکجا آباد ذهنم نمیدونم چرا؟! چیشد؟! کی و کجا!؟ولی تو اون منجلاب غرق شدنم فقط اینو شنیدم:

+پس ماه کوچولو تویی!خوبه،تو ازین ببعد دیگه تو اتاق من میمونی.دیگه قراره من باهات بازی کنم.

توهم برو اون پشت

وقتی که برگشتم به خودم یه ماه کوچولو دیدم که یه خدای دیگه داشت اون رو از من جدا میکرد....اونقدر دور که دیگه میدونستم ندارمش تنها چیزی که میدونستم هیچوقت عوض نمیشه یه رویا که حق وجود نداشت!

الان یک سال و سه ماهه به وقت شما آدما که این پشت گیر افتادم و نگاهم به اون دره که شاید یروزی یکی ماهمو بهم برگردونه!

کاش ثانیه ها گاهی عقب هم برمیگشتن...کاش....

نمیدونم دوباره ازکجا باید شروع کنم ولی اینو خوب میدونم که تورو هنوزم از خدام میخوام ماه کوچولو! کجا بالاخره باید بهت برسم؟!فکر من که هر ساعت ،هر دقیقش کنار تویه،ولی اصلا حواست به نبودنم هست؟!به اینکه یروزی باهم معنا داشتیم و الان تو یه جای دیگه یه معنی دیگه داری و من هنوزم بی معنی ام؟!

حواست به این هست که دیگه تو دنیای من نیستی؟! الان تموم اون یک ثانیهِ تکرارِ تو برام همون بارِ آخریهِ که تو دستای یه خدای غریبه دیدمت!

یه ماه کامل که مثل گل افتاب گردون میدرخشید و میخندید
رزالین اونقدرام که فکرشو میکردم مهربون نبود!.......

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت دوم

بزار از خودمون بیشتر بگم:

داستان منو تو داستان ماهه و آسمونش،داستان عشقِ و عذابش!میدونی؟!تو دنیای آدما هیچوقت نمیشه که ماه کوچولو از آسمونش جدا شه،چرا؟! خب معلومه چون این دوتا کنار هم معنی میدن.تو اگه ماه رو از آسمونش جدا کنی، آسمون دیگه بی معنی میشه ! ممکنه اون ماه تویه دنیای دیگه توی یه آسمون دیگه معنی بده ها چون ماهه چون همه جا میدرخشه؛ولی اون آسمون اولیه ها اون دیگه هیچوقت جای خالیش پر نمیشه!اون موقع است که دیگه به این سیاهی مطلق ، آسمون نمیگن میشه یه سیاهچاله که دیگه هیچی برای از دست دادن نداره! حتی روشناییشو!

حالا منو تو که عروسکیمو آسمونموم به بزرگی اون آسمون نیست!ولی ماهمون به زیبایی همون ماهه مخصوصا ماه کوچولوی من.

شاید چون عروسک باشیم نشه بهمون بگن ماه و آسمون ولی،ماهی و دریا میتونیم باشیم!

ایندفعه تو بزرگتره باش،تو بشو دریا،منم میشم ماهی این امواج. تا به حال دیدی ماهی بدون دریاش زنده بمونه؟! ببین مثلا وقتی ماهیا تو موج های این دریا پرسه میزنن میشن عین من وقتی که تو موج موهات غرق شدم!عجیبه نه؟!حالا به اینم فکر کن!

که ماهی رو از آب بگیرن!یه دقیقه،دو دقیقه،اصلا یک ربع زنده میمونه!اما بعدش...

حالا تفاوت من با ماهی اینه که من دیگه نمردم.

زندما ولی مرگ بهتره،چون دارم ذره ذره زجرکش میشم،مثل الان که رو آوردم به عکس رو جلد جعبمون چون یه آسمون دیگه تو یه دنیای دیگه تورو ازم دزدیده و تو اونقدر نامرد بودی که هیچوقت از خودت نپرسیدی اون آسمون اولیه کجاست؟!اون ماهی ای که ازم گرفتنش چی؟زندست؟! نفس میکشه؟! یه سیاهچاله شده یا نه؟! هیچوقت.

تورو همون آسمونی ازم گرفت که خودم نشونت داده بودمش یروزی قرار بود هردوتا باهم بریم اونجا ، یروزی که هیچوقت نرسید ؛ یعنی نشد که باهم بریم،تو رفتی ولی من تنها میون تموم تنهاییام غرق شدم و نزاشتم هیچکس بجز چشمای تو که هرلحظه جلوی افکارم پلک میزنه جاشو پر کنه!

راستش حقم داری به یادم نباشی چون دیگه فکرتم تو یه جای دیگست یه جا  دور از من!

یجایی که حتی اگه باد خیلی اتفاقی اسممو اون حوالی  هم بیاره گوشات چنان باهاش غریبه باشن که انگاری اصلا نشنیدنش!

تو برای من شدی یه رویا که هیچوقت حق وجود نداشت!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

قسمت سه

درسته تک و تنها این پشت گیر افتادم و هیچکس رو بجز همین جلد کوفتی ندارم که باهاش حرف بزنم ولی این تنهایی این فرصت رو بهم داد که سیاهی اون سیاهچاله رو خوب بفهمم و درکش کنم!اینو بم یاد داد که روشناییمو هیچوقت به کسی که ارزششو نداره نشون ندم.

حق با تو بود ماه کوچولو! من و تو دنیاهامون کلی از هم دور بوده شاید. شاید واقعا نیاز بود که یه صفحه سیاه بین دنیاهامون کشیده شه.تو اونور باشی با خدای خودت و من اینور باشم با....!

با رویای خودم؟!تنهایی خودم؟!نمیدونم ولی یروزی از روزهای این آدم ها بیخیال دنیای خودم میشم و خورشید همون آسمونی میشم که الان نورشو داره از تو میگیره!

ولی اخه کی اینارو میفهمه؟ حتی صدای زجه هام به گوش آقای آلن هم نمیرسه.

همون عروسک پیری که دوتایی بهش کلی میخندیدیم و کلی اذیتش میکردیم!

ولی هردو مون این رو خوب میدونستیم که گوشای اون تیز ترینِ گوشا بین عروسکاست،

ولی هیچوقت هم نمیتونستیم اینو بفهمیم که چرا هیچ بازخوردی به هیچکاری نشون نمیده. انگار یه تیکه سنگ بود، حیف!

14 اکتبر 1997

5:36 صبح

با کوچکترین نوری که به اتاق می تابه از خواب میپرم.هیچوقت نفهمیدم این نوری که قبل از روشن شدن خورشید ما که به سقف دنیا مون وصله  اینجارو روشن میکنه از کجا میاد و خورشید آدما چه شکلیه!

دوست هم ندارم که بفهمم چه شکلیه فکر کنم میترسم که ببینمش.

7:15 صبح

بیخیال و بیکار چشمام رو دوختم به یه درب چوبی که شاید ماه کوچولو برگرده.

شاید،عادت بدیه که زندگیتو روی جندتا ولی و شاید بخوای ادامه بدی!با اینا شاید بشه یه زندگی ساخت ولی وقتی جای اونارو کاش و اما و اگر بگیره، اون موقعست که دیگه نمیشه به این نفس کشیدن های لعنتی زندگی گفت.حالا بیا به جای زنده بودن زندگی کنیم ها؟!

7:25 صبح

تو افکارم گم بودم که گرمی یه دست رو دور تنه چوبیم احساس کردم!

الان دقیقا یکسالو هفت ماهو دو هفتست که قلب سرم محتاج این گرما بود!چقدر که برای این ثانیه،ثانیه شماری کرده بودم.

گرمای اون دست شعله یه سرمای شدید رو تو قلبم روشن کرد!

آنتوآن بود،از اون حصار افکارم آزاد شده بودم دیگه،ولی متفاوت تر از همیشه خودم!

عروسکای جدید، جای رفقای قدیمی رو گرفته بودن!ولی آلن هنوزم که هنوزه با همون عصای سیاهش رو چهارپایه چوبیش نشسته بود و به یه گوشه خیره بود،پیرمرد همیشگی.

نه؛نیست،هنوزم گمه.ماهکوچولو رو میگم،بازم دوباره،هردفعه،همیشه چشام مثل دفعه اول خرامان خرامان دنبالشه و ایندفعه هم تشنه مونده ، نه تنها از دیدنش بلکه حتی از شنیدنش،حس کردنش، از همچی!

آی ماه کوچولو خوش میگذره اون دنیا؟!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

قسمت چهارم

هیچ میدونی اینور،این دنیا،منم نه ها حتی ،دوستات،چی میکنن؟!همون هم بازی های قدیمی مون؟!

این تیک تاک های لعنتی هر لحظه دور شدنمون از همدیگه رو یادم میاره!

درب باز شد؛لعنتی، یعنی میتونه خودش باشه؟!

اون نور لعنتی رزالین رو هل داد داخل؛ازین درب هرکسی رد میشه بجز تو!

خیلی سعی کردم یادم بره

ولی بازم اون یه ثانیه تکرار تو برام،دوباره و دوباره زنده شد.خب اگه راستشم بگم مقاومت نمیکردم که یادم نیاد حداقل تو تصوراتم که میتونم داشته باشمت نه؟!

مثلا بغلت کنم و دور تا دور این شهر بچرخونمت،بغلت کنم و داد بزنم بالاخره ماه من شد!

دوتایی تموم دنیامونو بهم بزنیم،ولی وقتی به خودم میام میبینم ناخودآگاه صورت چوبیم خیس شده!

رفیق ما عروسکا خیلی شبیه شما آدم هاییم،دیگه تا الان باید متوجهش شده باشی.

مثلا وقتی یه نفری که باید تو دلمون باشه،نیست چشمامون همیشه دنبال نزدیک ترین چیزیه که اونو به یادمون بیاره،نمیدونم تا کی و چطور باید این داستان رو بگذرونمو با خودم همش حرف بزنم،هر

روز به خودم امید میدم که ببین یروزی حالا هرطور که شده ماهت برمیگرده پیشت!چون هرچی که باشه اون ماه تویه

ولی بعد یادم میاد که من آسمون اون نیستم....

9:24 دقیقه شب

آنتوآن منو برداشت و جلوی پنجره شیشه ای اتاق گذاشت.

اولین باره که تو این سالها اینجا کنار یه سری عروسک جدید میشینم!چشم که برگردوندم سیاهی یه دریای بزرگ رو دیدم،پس اینه آسمون شما آدم بزرگا وایستا ببینم آها  اوناهاش

پس اون ماهی که اسمش با ماه من یکیه تویی!

هنوزم ماه من زیباترین ماه همجاست.

دلم میخواد بشینم ساعت ها فقط نگاهش کنم،حرف نزنه ها ولی اگه صداش رو شنیدم ذره ذره تموم وجودم رو فداش کنم،پلک نزنما ولی اگه زدم بودنش رو احساس کنم.

بیا اینجوری بگیم دوست من یجوری بیاد و بمونه که تمام بودنم رو برای خودش کنه!یعنی جایی نباشه که من باشم و یک لحظه خاطراتش نباشه اونجا!

ولی الان هم که نیومد و نموند بازم هر لحظه،خاطراتش همجا هست.

ماه کوچولو که نیست ولی،تو حرفامو برسون بهش ماهِ....،ماهِ من؛به اون که نتونستم بگم ولی بتو میگم که شاید یذره هردومون آروم تر شدیم،

ماهِ من میدونم دل تو ام از دست خیلیا گرفته شاید توام عاشق باشی مثلا عاشق خورشیدت یا همین آسمون بزرگ که حتی یک ثانیه هم تنهاش نمیزاری! اگه قهرم بکنی بری پشت ابرا بازم خیلی زود، میای

بیرون،نمیدونم چرا چجوری بهش دل بستم اصلا قرار نبود عاشق باشم

من؟! نه از عشق بیزار نبودما ولی خب دوست هم نداشتم اینجوری تجربش کنم!

پا تویه جاده یه طرفه گذاشتم  که وقتی رسیدم وسطاش دیگه فهمیدم نمیتونم عقب برگردم ، کسی منتظرم نیست که برگردم پس همینجوری رفتم و رفتم و رفتم

دروغ نگم همینجوری هم ادامه میدمش یا میرسم به ماهم یا پرت میشم پایین.

نمیدونم دیگه هیچی نمیدونم ولی فقط دوست دارم زل بزنم به چشمای رزالین و داد بزنم:

آسمانت خراب، آسمانم را برباد دادی!

اما صدام به گوش هیچکس نمیرسه،رزالین از اتاق که رفت بیرون

انگار دوباره و دوباره خورد شدم،هیچکس دیگه نمیتونه ذره هامو سرهم کنه بودن اون برای من مثل بارونه میباره و خیس میکنه رویاهامو

ولی تا میام بهش عادت کنم،خشک میشه ومیره؛ مثل تو که رفتی،مثل تو که نموندی!

میبینی ماهِ من؟! منم مثل تو تنهام

ولی هر لحظه دارم گله میکنم ازین که نبود و نشد و رفت!

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت پنج

11:58 دقیقه شب

ماه ِمن راستش تورو اندازه ماه کوچولو خودم که نه ولی خیلی دوسِت دارم!

الان با خودت میگی چقدر داستانم کند پیش میره و فقط دارم گله میکنم،خودمم میدونم

 ولی اینا یچیزاییه که باید هممون بودنیم،چه تو که ماهی چه من که عروسکم همه و همه

چون هرکدوم یجوری عاشقه خب اما،

درسته که خیلی وقت نیست باهم اشنا شدیما  ولی شنونده خوبی برای دردام هستی اینا که

درد نیست یه سری حرفه که باید به ماه کوچولو میزدم و همش جمع شد رو دلم،اونقدر

 زیاد شد که شد یه مرگ اروم.

شاید تا همین امروز فکر میکردی فقط آدما هستن که عاشق میشن ولی هرکسی تو

هرجایی عاشق هرکی میتونه بشه!

همونجور که ینفر دیگه عاشق ماه منه،تا الان برات سوال نشده که ماه کوچولو چه شکلی

 بود؟!

خلاصه اگه بخوام بگم که،زیباترین مخلوق هر نوع خالقی!

موهایی به بلندای عشق،چشمایی به زیبایی هرچی که تو باورته!

ببین همین بس که وقتی به چشماش گره میخوردم!میشدم یه قایق شکسته که تو اقیانوس

نگاهش داشت غرق میشد،هرچی بیشتر نگاهش میکردم بیشتر غرقش میشدم،حتی

نگاهشم بی رحم بود.

جوری تو باورام نقش بسته که تو هرچیزی چهرشو میسازم،باتو حرف میزنم نه فقط

بخاطر اینکه شنونده خوبی هستی،بخاطر اینکه اونو دارم هرلحظه تو نگاه تو میبینمش

همینه که هروقت ازش حرف میزنم ساعت ها مثل ثانیه ها راه میرن.

عع آنتوآن برگشتش و منو گذاشت پیش آلن،رفیق قدیمی.

00:29 دقیقه بامداد

+آلن؟!

صدایی نیومد ازش!

+آلن؟!

تا الان هیچکس صدای این مردِ کهنه رو نشنیده بود.

فکرم نکنم که من اولیش باشم!

00:38 دقیقه بامداد

-هنوزم منتظرشی؟!

چه صدای گرمی اصلا به این چهره چروک افتاده نمیخورد...

+همیشه منتظرشم

-حتی اگه الان از من بشنوی که نمیاد؟!

+آلن،من از خودشم شنیدم که نمیاد،بیخیالش نشدم!این یه راهه انقدر ادامه میدمش که یا

بهش برسم یا، بیوفتم!

همه خوب میدونیم ته عشق هیچی نیستا،ولی همم تا تهش میریم!

-پس بزار یه قصه کوچیک برات تعریف کنم

ما عروسکاهم گاهی میمیریم!کم پیش میادا ولی بدجوری میمیریم،جسممون زندست نفس

میکشه راه میره حرف میزنه میخنده اشک میریزه اما روحمون،خیلی وقته که مردست.

ما یا خودمون ، خودمون رو میکشیم یا با کشتن بقیه، خودمون رو میکشیم!

+منظورت چیه؟!

-هیچوقت تو این همه سالی که اینجا بودم بعد اون اتفاق حرف نزدم لب باز نکردم و فقط

نشستم و دیدم!

ما با حرفامون یا کارایی که میکنیم یسریا رو میکشیم! میپرسی چطور؟!

اونقدر برای یه نفر یه کاریو انجام میدی که دیگه براش بی اهمیت میشه.مثلا،اونقدر

عاشقانه،عاشقی میکنی که اون، خود واقعی ای که از اون عروسک ساخته بودی،میمیره!

 حالا که تو روحتو وجودتو به اون خود واقعی گره زدی با مرگ اون،مرگ روحتم

خریدی!حالا میشی کسی که با انجام دادن یسری کارا ینفرو کشتی که اونم باعث مرگ تو

 شده.

سادس!عشق گاهی تورو بدون اینکه بفهمی میکشه.

+از کدوم اتفاق حرف میزنی؟!

-سالها پیش قبل ازینکه شما جوونا بیاید اینجا منه پیرمرد اینجا نشسته بودمو بهش زل

زده بودم!

اون برای من زیبا ترین عروسک این اتاق بود،دیدنش هرلحظه وجودمو به آتیش میکشید

+خب این که خوبه پس،پس یعنی تو هم عاشق شدی.

خب تعریف کن بعدش چیشد؟!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت ششم

- گوش کن،عشق تو وجود هرچیزی میتونه شکل بگیره،تو که عاشق هم نوع خودت

شدی و اونم مثل تو یه عروسک چوبی بود!ولی عشق من یه مجسمه سفالی بود.

 یروز از همونجایی که الان چندساله بهش خیره ام افتاد و جلوی چشمام شکست

از اون روز ببعد تاوان نبودشو چشمای خیرم داده.روح منم با شکستن اون شکست!

حالا، من همون جسمی ام که روحش مرده.

 

گفته بودم بهت که هرکسی تو هرجایی میتونه عاشق هرکی بشه.

مثل من،مثل تو،مثل همه ما

بزار از اول بگم برات

27 نوامبر 1997

انگلستان خیابان 47 کوچه دوم

وسطای یه کوچه تاریک که هر از گاهی با یه چراغ نیمه سوخته شهرداری روشن میشد

مغازه اسباب بازی فروشی اقای ریچاردسون بود،یه مغازه نه چندان بزرگ که توش پر از

عروسکای مختلف بود،خوب یادمه که دوشنبه بود!

خاطرات چه زود رنگ کهنگی میگیرن به خودشون،ساعت هنوز ده نشده بود که صدای

زنگوله درب خبر از اومدن یه نفر میداد،هممون منتظر بودیم که ببینیم کیه.

کلارا بود که برای خریدن عروسک به مغازه آقای ریچاردسون اومده بود،

بعد از کلی احوال پرسی کلارا ادامه داد:

+امروز تولد آنتوآنه،میخواستم یه عروسک براش بگیرم!زیباترین عروسکی که دارید رو

برام بیارید،لطفا.

-حتما خانوم،الان یکی از زیباترین هارو براتون میارم.

هممون متعجب شده بودیم که ریچارد از کی داره صحبت میکنه از جلوی هممون رد شد و

رفت پشت تموم عروسکا یه جعبه سیاه که روش یچیزایی با خط طلایی نوشته شده بود

رو برداشت،برگشت پیش کلارا و عروسکو تحویلش داد براحتی میشد برق تو چشمای

کلارا رو دید.

10:12 دقیقه صبح

هممون متعجب بودیم که این عروسک کیه.

چند دقیقه بعد:

-خانم اجازه بدید منم از طرف خودم یه کادو به آنتوآن بدم.

نمیدونم باید بگم بهترین یا بدترین،بابتش بخندم یا بلند بلند گریه کنم،ولی میدونم

مهم ترین اتفاق زندگیم بود،ریچارد اومد و جعبه منو برداشت و به کلارا داد

وقتی رفتیم تو پلاستیک؛پشتمون بهم بود!

+سلام؟!

جوابی نشنیدم ازش،شاید خجالتیه یا دوست نداره با کسی صحبت کنه خب!

چیزی نگفتم، ساکت موند،ساکت موندم.

کلارا از ریچاد تشکر کرد و از مغازه اومد بیرون.

6:24 عصر

کلارا مادوتارو گذاشت تو یه جعبه دیگه،سیاهی مطلق همه جارو فرا گرفته بود،

هنوزم سکوت بینمون بالاترین نُتی بود که نواخته میشد.

-سلام وقتتون بخیر،میخواستم این بسته رو ارسال کنم فرانسه، به آدرسی که روی جعبه

نوشتم.

 

تا اون موقع نه میدونستم فرانسه چیه و نه چه شکلیه،ولی میدونستم زندگیم دیگه به کلی

عوض شدش.

7:03 صبح

چند روز با روشنایی یه نور منزجر کننده از خواب پریدم.

یه پسر بچه بالاسرم  بود و زل زده بود تویه چشمام.

چندثانیه بعد زیباترین سیاهی دنیا رو دیدم؛آنتوان مادوتارو درآورد و روبروی هم دیگه

گذاشت!

اون موقع بود که فهمیدم فرانسه یعنی یه دنیای دیگه.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

قسمت هفت

خیلی ندیده بودمش،یعنی تا الان ،اصلا ندیده بودمش اما تو همون چند ثانیه،چنان جنگی با

چشماش داشتم که شمشیر نکشیده ، باخته بودم.

آنتوآن هردو مارو برداشت و گذاشت تو یه دنیای جدید،اون، اونور دنیا و من ، اینور

اتاق.اونقدر دور که فقط میشد بودنش رو حس کرد نه بیشتر و؛ نه بیشتر.

 سعی کردم همون اول داستان از فکرش بیام بیرون،داشت نتیجه هم میداد یعنی اونقدر تو

افکار خودم پرت بودم که نتونستم و نفهمیدم که اصلا اونم تو این دنیا وجود داره.

بودا،ولی فکرم اجازه پرواز به سمتش رو نداشت.

اونقدر همچیو دورتا دورِ افکارم بسته بودم که انگاری خیلی وقته تو یه چهاردیواری

 حبس شدم!خودم بودمو همون تنهایی همیشگیم،عروسکا با اینکه همیشه دور هم جمعن

ولی همیشه هم دلگیرن،اخه چی ازین جثه چوبی کوچیک انتظار داری؟!مگه چقدر درد رو

 میتونه تو دلش جا بده؟!

28 مارس 1997

پنج ماه از اولین باری که دیده بودمش گذشت و تو این گذر زمان، از بودن ، فقط بود.

هنوزم اون اونور اتاق و من اینور دنیا،بازم فقط میشد بودنش رو حس کرد،نه بیشتر و نه

بیشتر.

خیلی بده که خودتو تو چهاردیواری خودت که هردیوار جنسش از افکارته حبس کنی!

میپرسی چرا؟!ببین مثلا یجا تو افکارت تنها نشستی که یهو بدون اینکه حواست باشه،

یکی ازون خیال های سیاه چنان تورو تو خودش غرق میکنه که تا بیای به خودت بجنبی،

میبینی گوشه چشمت خیسه!نامردیه خب،ما که بیخیال و بیکار داریم تو تنهاییمون پرسه

 میزنیم ده اخه این چه کاریه،چند به تک؟!

تو همین حسو حال بودم که تا بیام خودم رو جمع کنم ، دیدم اون اونور دنیاستو اینبار

اتفاقا ،منم همون ور دنیام،تلخ بود اما سخت نبود که کنارش باشم و اشکامو ببینه.

بیا باهم دوتایی یه چیزیو تصور کنیم:

فکر کن تو خراب ترین حالت زندگیتی،اشک پشت اشک سؤ چشماتو گرفته،به هرچیزی

فکر میکنی جز یه لبخند؛سرت پایینه و هیچی نمیخوای!حالا تو اون اوج تنها بودنت زیبا

ترین نُتی که شنیدی نواخته میشه:

+خوبی؟!

ببین چی میخواد یه موجود ازین زندگی؟!تو بدترین لحظه عمرت با بدترین خاطراتت یکی

با یه کلمه حرف فقط ، دنیاهاتو جابه جا کنه!

تصورش کردی رفیق؟!حتی فکر کردنم راجبش قلبتو از سینه میکنه،چه برسه که جای من

باشیو این لحظه رو تجربه کرده باشی.

5:21 دقیقه عصر

+خوبی؟!

صداشو که شنیدم اصلا انتظارشو نداشتم اون باشه،سرمو اوردم بالا و بازم مثل بار اول تو

چشماش گره خوردم! یک لحظه نه فقط اون چهاردیواریو بلکه خودمم یادم رفت.

انگار تو بهترین ساعت تو بهترین جا بودم.

وایسا لعنتی؛جلو نرو،این عقربه ها، یروزی باید جواب اشکای الانمو بدن. اگه یذره

 بیشتر،یذره اروم تر اون چند ثانیه رو رد میکردن،شاید اونقدر سیراب نگاهش میشدم که

الان حتی دلتنگ صداشم نباشم!مثلا اگه هرثانیه برام سالها میگذشت بازم مطمن نیستم

 ولی احتمالا که کمتر دلتنگ میشدم!از همون روز فهمیدم که ساعت ها خیلی نامردن،نامرد

 تر از ادما!

 

 

-الان خوبم،لااقل میشه گفت که بهترم!

+قراره همبازی های خوبی بشیم!

 

 

آره همبازی های خوبیم شدیم اون نوشتو من فقط بازی کردم،هرجوری که بقیه نوشتن،نه

 نگفتم و فقط بازی کردم. به خودم اومدما بازم،ولی دیر شده بود دیگه.

دیگه هر روزم با اون شروع میشد،با دیدنش روزم جون میگرفتو با رفتنش روز هام

غروب میکردن!

شد ماه کوچولو من چون همیشه تو آسمونمون بود ولی وقتایی که نداشتمش یا ازش دور

 بودم باعث میشد غروب کنم،برای همین شده ماه زندگیم.

18 آوریل 1997

4:03 دقیقه صبح

خواب ، که دیگه بی معنی شده بود . برام مگه میشد اون باشه و من با خاطرات

اونروزمون بخوابم؟!

یک ماه از دوباره دیدنش گذشت و تو این گذر زمان از بودن،بودا ولی عاشق نبود، چنان

بود که سکوتم تو نبودش خلاصه میشد!

نمیدونم چرا آنتوآن اینکارو میکرد؟!ولی هربار،هرروز،هر دفعه یه بازی تکراری رو

انجام میدادیم.همیشه تا جلوی یه دیوار صورتی رنگ میرفتیم و اون دیالوگاشو میگفت و

ادامه بازیمون،دقیقا عین هربار عاشقانه و دلربا.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت هشت

از وقتی که دیده بودمش اون چهار دیواریه دورتا دورم که هرکدومش جنسش از افکارم

بود عوض شده بود،بازم دیوار بود ولی این دفعه هرکدومش از خاطرات ماه کوچولو.

درسته که جنسشون یکیه اما لااقل این یکی خوشگل تر بود،اینبار تو همون چهار دیواری

یه پنجره هم ساخته بودم که قفل بود،وقتی میرفتی جلو پنجره انگاری اونور،اونور این

 شیشه های سرد یه بهشت بود که آسمونش زندگی بود و آواز پرنده هاش زمزمه

"بودن"، تا میخواستم پنجره لعنتی رو باز کنم یادم می افتاد که قفله! نفهمیدم چرا ولی تا

میخواستم قفله رو هم باز کنم پرت میشدم یه سمت دیگه.کاش هیچوقت پنجره ای

نمیساختم.

اصلا ، شاید اونجوری غم و غصه هام بیشتر بود اما لااقل تنهاییم کمتر بود،لااقل غما و

دردام برام آشنا بودن؛اینجوری دیگه ،غریب نمیشدم بینشون.

خیلی گذشت خیلی سعی کردم که خرابش کنم که بزنم از اون چهار دیواریه ترس بیرون اما

 نشد،زورم به قلبم نرسید.

25 مِی 1997

شیش ماه از اولین روز و دو ماه از بار دومی که دیدمش گذشت .

اما اینبار با همیشه فرق داشت ،تو گذر زمان ، بود اما اینبار من نبودم.جسمم وجود داشتا

 اما روحم تو هوای بودنش مرده بود! فکر به اینکه یروزی نبینمش آتیشم میکشید،اصلا

فکرشم نمیکردیم ، نه من ؛ نه اون، که یروز جدا از هم تو دوتا دنیای دور از هم

باشیم!اونو نمیدونم اما فکر کردنشم منو دیوونه میکرد.

26 مِی 1997

اینبار اخرین بار قبل از بودنش برای همیشست،انگار یکی تو دلم همش داشت داد میزد که

 برو بهش بگو دوسش داری،برو و خودتو روحت رو وجودت رو ؛نجات بده.

بیخیالش بابا ، وقت زیاده عقربه ها که جایی در نمیرن.

یادت میاد گفتم رازداری تو دنیای ما عروسکا خیلی مهمه؟!

توام  دیگه الان مثل من یه عروسکی انقدر به بازیت گرفتن که خبر نداری!فکر میکنی

آدمیا ، اما توام مثل ما یه عروسکی فقط، یه کوچولو بزرگ تر!

پس میتونم همچیو بهت بگم رفیقِ چوبی من

روز اخرِ قبل از اخرین باری که ببینمش با خودم تصمیم گرفتم برم همچیو بهش بگم،برم

جلوش وایستم و داد بزنم تو دیگه برای همیشه ماه منی.

برم و ایندفعه خودم بازی خودم رو بنویسم.همچی خوب بودا،آنتوآن اومد،رفتیم،به دیوار

هم رسیدیم،دیالوگشم گفت،اما نشد. نتونستم از اون دریای نگاهش بیام بیرون تا خواستم

بگم نفس اخرمو تو اون دریا کشیده بودم.

برای همین فرداییش تصمیم گرفتم بدون اینکه ببینمش و ببینه منو چشمامو ببندم و برم

بهش بگم

27 مِی 1997.....

 

به خودم که برگشتم دیدم بین عروسکا کنار آلن نشستم و دارم بلند بلند اشک میریزم و

 داستان اومدن و عاشق شدن و رفتنش رو بین همه جار میزنم،از اولین روز که دیدمش

تا اخرین بار که دیگه ندیدمش،یعنی اونجور که میخواستم ندیدمش!

وقتی سرمو بالا گرفتم آلن گوشه چشمش یه قطره اشک جمع شده بود،نگو که این پیرمرد

 بی احساس هم اشک میریزه!

یه لحظه به فکر خودم خندیدم خب اونم عروسکه دیگه مثل من مثل تو نمیتونه اشک

 بریزه؟!

حالا یه عاشقی بودم که کل شهر و عروسکا میدونستن!

چه جدید چه قدیم،چه عاشق چه تنها،چه زن چه مرد  فرقی نداشت سبک شده بودم از اون

همه درد،اما هنوزم توی دلم همون صدا میکوبید و داد میزد که برو بهش بگو دوسش

داری بهش بگو که هنوزم با تموم سختیاش میخوایش! کنار اون صدای لعنتی،یه نفر

دیگه هم داد میزنه که بهش میرسی،حالا هر چقدر هم دیر بالاخره ته جاده ماهه!

 ساکت شید نمیخوام هیچی بشنوم ! نه میخوام کسی بهم امید بده نه صدایی راهنماییم کنه.

نمیدونم کی و کجا ولی تموم روز ها رو با ساعت هاش؛دقیق ،دقیقه به دقیقه تو ذهنم

 نوشتم و هیچوقت فراموششون نمیکنم با اینکه هنوزم سعی می کنم وجودش رو تو دلم

بکشم اما همون یادداشت های لعنتی جوری رو ذهن و وجودم حک شده که حتی اگه

جسمم رو هم بسوزونن خاکسترم وجودش رو جار بزنه.الان خیلی راحت میتونم پیش همه

 بگم که من عاشق بودم!

و این یه درگیری شدید بین ذهن و روحمه که حتی تو حرف هامم میشه فهمیدش!
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

قسمت نه

 

از لای در رزالینو دیدم که دست پاچه همش اینور و اونور میدویید!نمیتونستم بفهمم

چیشده ، عقربه ها رو دیدم ، اشک میرختن ، آلن رو نگاه کردم دیگه به چیزی زل نمیزد

تا خواستم بپرسم چیشده و چرا؟! زندگیم رنگ و بوی تازه گرفت!نپرس چه رنگ و چه

بویی.

هرچی درد داشتم و فراموش کردم هرچی اشک داشتم و خنده کردم هرچی ترس داشتم

 رو،نه این بار نه هرچی ترس داشتم چند برابر قبل شد.دوباره اون یه ثانیهِ تکرار ماه

برام زنده شد!

یه ماه که تو دستای خدایی غریب!

صداش زدم:

آی ماه کوچولو!

اگه بری میمیرما

ولی یادم افتاد الانشم مردم،الانشم دیگه نایی برای زنده بودن ندارم،الان دقیقا همون

ماهیی ام که از دریا گرفتنش و دیگه داره نفسای اخرشو میکشه.

شاید تنها راه برای برگشتش،برگشتن به دریاش باشه.

وایستا ببینم،دیگه نه صدایی نه تپشی!

نه کسی به قلبم میزد نه کسی داد میزد که آی عروسک ، برو بهش بگو دوسش

داری.چشمام رو بستم اصلا نمیخواستم اینجا باشم، الآن تو بدترین ساعت بدترین

جایی که میتونستم بودم.

بازم این عقربه های لعنتی اون چند لحظه بودنش رو کوتاه و کوتاه تر کردن!خب اخه تو

که میدونی من تشنه نگاهشم چرا انقدر سریع میگذری؟!

تو که میدونی هنوزم فکرم به اون درگیره ، تو که میدونی تنها،تو اون چهاردیواری

 حبسم!چرا کمکم نمیکنی قفل رو باز کنم؟!

بازم رفت!چشماشو که دیدم دوباره خوابم برد، رفتم تو رویای بودنش و هی بالا و بالاتر

 اوج میگرفتم.

کمک!من دوباره و دوباره خودمو گم کردم!اما تو این گم شدن تنها چیزی که یادم موند

نگاهشه! هیچ کاری ازم بر نمیاد جز اینکه بهش فکر کنم و تو این رویای بودنش پر

 بکشم و برم بالا و بالاتر، یعنی تهش میرسم بهت ماه کوچولو؟!دیگه نزدیکیم بهم

تو خواب نبودنش!میون رویای بودنش ، یهو یه چیزی از اون بهشت کشوند منو بیرون!

نه، نه بزارید لااقل وقتی ندارمش چشماشو تصور کنم ،لااقل بزارید دوباره صداشو بشنوم

اخه نامردا چرا اینجوری میکنید؟!

مثل اینکه آنتوآن میخواست همچیو یجوری بچینه که نابودم کنه،منو برداشت و

گذاشت روی کمد اتاقمون که بالاترین نقطه این دنیا بود.انگاری اونم فهمیده بود که

بدجوری عاشقم.

روبروم یه سطل کوچیک بود که همیشه آنتوآن چیزایی که نمیخواست رو اونجا میزاشت

یچیزایی که باید ریخته میشد دور.

8:06 دقیقه غروب

هر موجودی تو هرجای دنیا چه چوبی باشه چه فولادی، چه ادم باشه چه عروسک از یه

ثانیه ای،بدجوری دلخوره یعنی حاضره تموم دنیاشو،تموم عمر باقی موندش رو بده ولی

اون یه ثانیه هرجوری که شده از زندگیش پاک شه.

چه میدونم مثلا یهویی یه ثانیه قبل اون لحظه،چشماشو برای همیشه روی همچیز ببنده

ای کاش خیلی چیزا تصمیم گیریش با خودمون بود، رزالین درو باز کرد و اومد تو

اتاق،جلوی همون سطل،یچیزی توش گذاشت و با اشک از در رفت بیرون.

نبینش،نگاهش نکن، چشماتو ببند، خودتو از همونجا پرت کن پایین ولی...

اون صداها جای خودشونو داده بودن به این چیزا ایندفعه ثانیه ها جوری اروم اروم قدم بر

 میداشتن که خندم گرفته بود،سرمو برگردوندم و اخرین نفس زندگی عاشقانمو کشیدم.

ماه کوچولو بود که از وسط دونیم شده بود،اوقندر باهاش بازی کرده بودن که شکسته

 بود.آی ماه کوچولو پاشو بزار من لحظه به لحظه ثانیه هارو به جات بمیرم؛نامردا،عقربه

ها چرا رد نمیشید،چرا ازین بودن لعنتی نمیگذرید؟!

دلم گرفته بود چشام خیس بود ولی قهقهه میزدم

چشمامو چرخوندم سمت پنجره اتاق و داد زدم:

ماهت بمیرد آسمان ماهم را کشتند!

دیگه  احساس میکردم هیچ قلبی تو وجودم نمونده که بتپه!یادت میاد که گفتم نپرس

 زندگیم  چه رنگ و چه بویی به خودش گرفت؟!

چیزی که شما ها بهش میگید سیاه جلوی این درد من باید مثل عروس می رقصید.

زندگیم شد سیاهترین مشکی دنیا و بوی غم جاشو به بودن ماه داده بود!

یبار دیگه فقط یبار دیگه پاشو و تو چشمام نگاه کن و هیچی نگو،فقط یبار پاشو بزار تو

نگاهت تو اغوشت تو وجودت آروم شم!

جواب دور بودنت،خرد شدنم،نبودنت نیستولعنتی پاشو،پاشو دوباره فقط صدام کن.

داد زدم:آلن بگو همه اینا خوابن عقربه ها چرا اشک میریزید،خدا چرا نمی بریم؟!

بسه دیگه اینم ادامه همون بازیه؟!قرار بود چند ماه همش بازیمون تکرار شه و اخرین بار

 جلوی  دیوار صورتی گم شی و الان جلوی همون دیوار توی سطلی باشی که بم بفهمونی

 تو همون رویایی هستی که هیچوقت حق وجود نداشت؟!

چرا اینجوری؟!چرا بدون من انقدر تلخ؟!

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

قسمت ده

یروزی زندگیم سرتاسرش غرق یه احساس بود، شادی و خنده. یروزی وقتی نگاهت

 میکردم  دلم میلرزید، چون کنارم بودی.استرس کل وجودمو میگرفت، چون کسی نباید

 اذیتت میکرد.یروزی خواستمت و برای داشتنت همه کار کردم.

الآن امروز هم تفاوت خاصی با قبلا ها نداره مثلا از امروز به بعد هم، سرتاسر زندگیم

 غرق یه احساسه،غم و گریه.الانم اگه نگاهت کنم دلم میلرزه،چون دیگه کنارم نیستی.

 هنوزم استرس کل وجودمو میگیره،چون کسی نباید گمت کنه .الانم میخوامت و برای

 داشتنت همه کار میکنم!

کی گفته فقط قرار بود اینجا تو دنیای آنتوآن کنار هم باشیم؟!ها؟!

دوباره تو اون چهاردیواریه بودا که کلی ازش حرف زدم ؛رفتم سمت پنجرهه ولی اینبار تو

همون دشت "تو" روبروم ایستاده بودی و نگاهم میکردی!

خواستم قفل رو باز کنم که بازم پرت شدم یه سمت دیگه، این دیوارا دارن نزدیک و

 نزدیک تر میشن.

یه عمر بود که از نبودنت میکشستم و هیچ جا دم نزده بودم،اگه الان کل دنیامم سیاه میشد

 و کنارم اشک میرختن بازم شیشه دلم شفاف تر نمیشد،فقط یه راه مونده؛ شکستنش!

 

+چیه پیر مرد دیگه زل نزدی به همون جای همشگیت، چیشده؟!

چرا حرف نمیزنی بام ؟!یروزی هممون از این خواب بلند میشیم ،منم الان جای  ترسناک

 خوابمم،یچیزی ترسناک تر از یه کابوس

 آلن؟!میشه دوباره خیره شی به همونجایی که روحتو از دست دادی؟!

آلن؟!

 یالا پیرمرد.

چرا به من زل زدی؟!به چی داری نگاه میکنی؟!به اشکام یا قهقه هام؟!به جسم چوبیم یا

 قلب تیکه تیکه شدم؟!بجنب زل بزن به همونجایی که باید باشی؟!بشو همون آلنی که

 همیشه ساکت بود.

-من الانشم به همونجا زل زدم!

دقیقا همونجایی که هستی،همون جا همون روز، روح من مرد.

 

 

تا حالا شده اینجوری به داستان نگاه کنیم که شاید زندگی یه بازیه و از اولشم همچیز

 معلومه که، کی ، کجا و چطوری روحمون رو از دست بدیم؟!جدا از این که چندسالمونه و

 چندساله داریم زندگی میکنیم!

بنظر من نباید زندگی رو از شروع تولد یا ساخته شدن یه جسم حساب کنن اونجوری

هممون 70 سال، 80 تا 90 یا نه اصلا 100 سال زندگی میکنیم،اینجوری میشه فقط یه

شمارش عدد بی معنی بنظرم باید ببینن هرکی چندسال تویه زندگیش خنده داشته!اون

موقعست که میخوام بدونم کسی هست که بیشتر از 12 سال عمر کنه؟!فکر نمیکنم.

هرچقدرم شاد باشیم خلاصه یه جایی یجوری اشکا اّمونمون رو می بُره،مثل الان که دقیقا

چهل و نه دقیقه و پنجاه ثانیه است که دارم اشک میریزم و بلند بلند کل خاطرات این چند

 ماه رو ضبط میکنم و تو در آینده این ضبط صوت رو پیدا میکنی و میشینی پای این همه

خاطرات و تصورم میکنی!

 الان که به صدایِ منِ عروسکِ چوبی گوش میدی چندین و چند سال ازین خاطرات گذشته

 و تو با تعجب داری بهشون گوش میدی.

شاید پیش خودت بگی که نه اینو یه آدمیزاد ضبط کرده و این یه شوخی بی مزس!

این فقط فکر توئه دوست من مثل عشق،عشقم میتونه تو باور هرکی یه معنی متفاوت بده

 مثل زندگی،هرکدوممون زندگیمون رو یجور خاص معنی میکنیم و بهش فکر میکنیم،مثل

 مرگ،با اینکه نمیدونیم چیه و چطور به سمتش میریم اما بازم هیچکدوم فکر شبیه به هم

 نداریم!

دیدی؟! ما تو سه تا از اصلی ترین مشترکات زندگیمون فکرهامون باهم کلی فرق داره مثل

 منو ماه کوچولو،یا مثل تو و کسی که عاشقشی،شاید من و تو عاشق باشیم و هر لحظه

 به فکرش باشبم اما اون چی!مطمنی که اونم مثل تو فکر میکنه؟!اینجوری نیست

آنتوآن بعد مدت ها دوباره برگشت به اتاق از روی کمد برم داشت و گذاشت دوباره

روبروی همون پنجره.

چرا آنتوآن؟! اگه از اولش اصلا اونجا نمیزاشتیم شاید نمیدیدمش ولی ازین عذاب لعنتی

راحت بودم!

دیگه تا کی به خودم میتونم دروغ بگم؟!

کاش میشد داستانمو از اول بنویسم،مثلا یکی بود یکی ، بود

ینفر، اومد و موند و رفتیم!

حتما که نباید داستان ها بلند باشن گاهی هم نیازه که کوتاه باشن ولی پر از موندن هایی

که هیچوقت رفتن ندارن!

سلام ماهِ من،تو آسمون دل تنگیا حالت چطوره؟!

راستی دیگه دارم میرسم بهشا،انقدر تو همون آسمونه دلتنگی اوج گرفتم که کم

کم حس میکنم نزدیکه ماهم شدم.

تو این دنیا که نشد به ماهم برسم ولی تو همون جایی که اون هست،نمیدونم کجاست و

کدوم دنیا ولی هرجا که باشه باید، منم همون جا باشم،آلن درست میگفت بعضی اوقات ما

خودمون خودمون رو میکشیم ولی اینو یادش رفت که بگه اگه با مردنمون میرسیم به اون

ماهی که هرشب به امید رویاش چشمامون رو میبندیم،باید مرد!

چرا؟!

خب معلومه اینجا بهش نرسیدم ولی اخه تا کی خودم رو گول بزنم که نشد و نرسیدم

بهش؟!حسرت نبودش بدتر از هزارتا مردنه که!

پس بزار الآن اینجوری بهت بگم ماه کوچولو رفت،پس موندن منم بی فایدس هرجایی که

 اون باشه خلاصه منم به یه شکلی باید برسم به اونجا،ماه من، امشب زیر همین نور به

ته همون جادهه میرسم! گفته بودم که انقدر میرم تا بهش برسم فرقی نمیکنه حالا تو

کدوم دنیا،مگه میشه کنار اون باشم و جایی بد باشه؟!

الان که یه خلوت سه تایی داریم برای اخرین بار یه سوالی ازت دارم دوست من!

تا اینجا فقط من حرف زدم و تو گوش کردی،حالا بزار من یچیزی ازت بپرسم و تو جوابش

رو بهم بده!

سوال سختی نیست ولی فکر کردن بهش عذاب آوره.

اگه بهت بگم همین الآن میتونستی هرجای جهان که میخوای باشی، کجا می رفتی؟!

من؟!آره، منم حتما جواب میدم ،ولی وقتی این سوال رو شنیدی چشمات رو ببند و

تصورش کن کنار کسی که میخوای،یا نه، تو جایی که میخوای هستی و بعد بلند بلند

جوابشو همه جا جار بزن،یادت باشه فرصتی نمونده؛ماه هم حتی یروزی غروب میکنه!

فکر کردی بهش؟!

نوبت منه!

اگه بخوام هرجای جهان که تصور کنم باشم برای اخرین بار،

ماه کوچولو کجایی؟! ./

 

حمیدرضا اسریس                      

پایان                               

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...