رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
mry._.2

رمان گل سرخ | mry._.2 کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

نام رمان:گل سرخ

نویسنده:mry._.2 کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر:اجتماعی_عاشقانه_درام

هدف:نشون دادن لذت های کوچولوی زندگی.شاید یه ادم عادی بهشون دقت نکنه،اما برای ادمی که هیچ پیش زمینه ای از هیچ چیز نداره این چیز ها میتونه جادویی باشه.و ما هم باید سعی کنیم روحمون رو کودک نگه داریم تا بتونیم از زندگیمون لذت ببریم...به هر حال،مگه ادم جند بار زندگی میکنه؟

ساعت پارت گذاری :نامعلوم

خلاصه:داستان درمورد یک پسر 19 ساله اس که بیماری مالیخولیا(راستش اصن نمیدونم واقعا همچین بیماری ای وجود داره یا نه،ولی فکر کنم یه بیماری روانیه که باعث میشه ادم از ازار دادن خودش و دیگران لذت ببره)داره و تا حالا از خونه بیرون نرفته.همه احساساتش خالصانه و بی الایشه...از هر تجربه تازه ای میترسه و به شدت اسیب پذیره.تا اینکه یک روز اتفاقی میوفته و میبرنش  تیمارستان.این پسر هیچ درکی از دنیای بیرون زندگی عادی نداره و خیلی عصبیه تا اینکه با دکتر ایمان رستگار اشنا میشه؛که سعی میکنه جلوه های مختلف زندگی رو بهش نشون بده...این رمان تلفیقی از حماقت ،خامی ،پاکی و دیوانگیه که به صورت خلاقانه ای یک زندگی بی قانون رو نشون میده.نشون میده زندگی کردن برای اولین بار چه حسی داره...

ویرایش شده توسط N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.  

قوانین نوشتن رمان

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق  

ناظر رمان: @i can

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

مقدمه:

شازده کوچولو یک گل سرخ داشت...

گل سرخش گاهی اوقات بد اخلاق ،مغرور و بی حوصله بود...

اما ماندنی بود

اینبودنش بود که اورا تبدیل به گل شازده کوچولو کرده بود...

شازده کوچولو با همه وابستگی به گل سرخش،یه روز ولش میکنه میره رو زمین....اونجا با یه روباه آشنا میشه...

روباه بهش میگه:

ارزش گل تو به اندازه عمریه که به پاش صرف کردی...

شازده کوچولو برای انکه یادش بماند تکرار کرد:به قدر عمری که  براش صرف کردم....

روباه گفت:ادم ها این حقیقت رو فراموش کردن،اما تو نباید فراموش کنی

تو تا زنده ای نسبت به انی که اهلی کردی مسئولی..

تو مسئول گلتی...

شازده کوچولو تکرار کرد:من مسئول گلمم...

 

دکتر داستان ما میتونه مسئولیت گلی که اهلی کرده رو قبول کنه؟..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_1

زل زده بود به دیوار.دیوار روبرویش هم هیچ چیز نداشت،جز مدارک و افتخارات دانشگاهی.

رستگار مرد غرغرویی بود.هر کس که میشناختش،منکر این صفتش نمی شد.ان شب کذایی هم زل زده به دیوار،مینالید از بیمار تازه اش که در همین چند هفته جان همه را به لب رسانده بود.

"خلیل" فردی شصت و خورده ای ساله که دست سرنوشت هم الزایمر را به جانش انداخته بود و هم چند شخصیتی را. ریزنقش بود با موهای کم پشت سفید و صورت مهربان ، اما امان از زبانش ! پیرمرد انگار که تیکه انداختن به پرستاران جوان تنها تفریح موجود در بیمارستان باشد ، صبح تا شب جلوی دراتاقش می نشست و متلک می پراند . همین چند روز پیش که دیگر اوج شیطونی اش بود . یک روز قدم زنان از جلوی در مطب دکتر رستگار رد میشد که برای اولین بار با جمعیت دختران صف بسته جلوی در اتاق دکتر روبرو شد...و خب ، انقدر به ان بیچاره های فلک زده متلک انداخت که اشکشان را در اورد.

دکتر ایمان رستگار ، مردی جوان و 28 ساله بود که با وجود سن کمش دکترای روانشناسی داشت . مغرور بود و کم حرف . هیکلی ورزیده با قد بلند ، موهای قهوه ای و چشمانی به رنگ موهایش از او شاهزاده که نه ، شاهی سوار بر اسب سفید ساخته بود . حدودا نصف پرستاران توهم ازدواج با او را داشتند. و بقیه؟!

خب ، رستگار تنها روانپزشک بیمارستان نبود . دکتر پارسا پیروز ، مردی 30 ساله ، با قد و هیکلی شبیه رستگار . موها و چشم های مشکی داشت . از نظر قیافه رستگار از اون سرتر بود _ نه که پیروز زیبا نباشد ! _ولی اخلاقیاتشان زمین تا اسمان فرق داشت .

پیروز خوش اخلاق و خونگرم بود و به کارش عشق می ورزید...اما امان از رستگار ! کوچولوی بد خلقی که جز بیمارانش با همه رفتار سردی داشت . اما هیچ یک از این ها باعث نمیشد که دوست داشتنی نباشد...مگر می شود ادم یک بچه گربه عصبانی را دوست نداشته باشد ؟

غرق در عالم خودش بود که تقه ای به در خورد . سرش را به سمت در برگرداند ، پاهایش را از روی میز جمع کرد و امرانه گفت :"بفرمائید"

در به ارامی باز شد . فخری بود . یکی از پرستاران خودشیفته بیمارستان . از آنها که اطمینان داشت رستگار حتما یا با او ازدواج میکند یا تهش پیر پسر میشود . فخری با ناز و عشوه موهایش را تاب داد ، چشم هایش را خمار کرد و با صدایی ارام گفت :"بیمار جدید دارین" در همین حین هم به شدت تلاش می کرد باسنش را در چهارچوب در جا بدهد .

رستگار چشم هایش را در حدقه چرخاند ، سرش را داخل پرونده هایش برد و گفت :"من بیمار جدید قبول نمی کنم"

فخری با نگرانی به ته راهرو نگاه کرد :"ولی..."

رستگار با خستگی به او چشم دوخت . گاهی دلیل این همه اصرار و پافشاری پرستار ها را نمی فهمید . چرا در کار دکتر ها دخالت می کنند ؟ دستش را بالا برد و با صدای نسبتا بلند گفت:"فخری!"

فخری با لحنی ذوق زده گفت:"بله؟!"کم پیش می امد رستگار اسم کسی را به زبان بیاورد .

رستگار_ما اتاق خالی داریم ؟ با همین خلیل کم مشکل داریم ؟ یا نکنه فقط یدونه دکتر تو بیمارستانه؟

فخری با چشم های گرد شده جواب داد :"خ...خیر!" نیشش تا بناگوش باز شد . این طولانی ترین صحبت او با دکتر بود ! یعنی میشد مکالمه شان بیشتر طول بکشد؟...

 

همان موقع صدای وحشتناک شکستن شیشه هر دو را از جا پراند.

 

همه چیز سریع اتفاق افتاد .

فخری جیغ کر کننده ای کشید . رستگار با چشم های گرد شده و پشم های ریخته شده ، با حرکتی تحسین امیز از روی میزش پرید و وارد راهرو شد . صدای همهمه از راهروی کناری می امد . رستگار در امتداد راهرو شروع به دویدن کرد . با هر قدمی که بر می داشت ضربان قلبش بیشتر و بیشتر می شد . صدای جیغ چند نفر را می شنید و صدای پیروز را که با لحنی خش دار به کسی می گفت:"خواهش میکنم بزارش زمین!بعدش میتونیم حرف بزنیم!...باشه؟!" رستگار وارد راهروی بعدی شد....

 

و برای اولین بار او را دید.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_2

 

گوشه دیوار خیز برداشته و با تکه بزرگ شیشه ای در دست ، اماده حمله بود . پنجره بالای سرش هم شکسته و قطرات خون از لبه ان روی زمین میچکید ، انگار از بیرون پنجره باران سرخ ببارد . 

پسرک ، به شدت نحیف و لاغر بود ، طوری که تی شرت سفیدش _ لااقل به نظر میرسید زمانی سفید بوده باشد ! _ به تنش زار می زد . روی مچ و بازوی راستش ، زخم های عفونی و خطرناکی شکل گرفته بود . دورزخم ها هم به طرز نگران کننده ای به رنگ سبز در امده و تکه های شیشه در پوستش دیده می شد . پوستش به سفیدی برف و رنگ پریدگی ارواح بود . موهایش به طرز عجیبی به ابی می زد . انگار که موهایش را با اسمان افتابی رنگ کرده باشند !

بسیار غیر عادی نفس نفس می زد و چشمانش...

رستگار تا چشم هایشرا دید قلبش ایستاد . نوعی انرژی ماورا الطبیعی و وحشی در چشم های سبزش موج می زد . چشم هایش به رنگ جنگل های کشف نشده در دل جزیره ها بود...اما نه....این چشم های مالیخولیایی نمی وانست متعلق به این بدن نحیف و رنجور باشد...

رستگار قدمی به سمت پسرک برداشت . فخری ناگهان مثل کوالا به بازویش چسبید و گفت:"خطرناکه اقای رستگار !"اما او هم محو پسرک شده بود .

رستگار بی انکه حرفی بزند یا چشم ازهدفش بردارد بازویش را ازاد کرد و قدم دیگری برداشت . پسر که صدای پای رستگار را شنید ، سریع سرش را به سمت او برگرداند و بهش خیره شد . انقدر ناگهانی بود که رستگار لحظه ای در جایش مکث کرد . اکنون که از زاویه نزدیک تری چشم های پسر را نگاه می کرد ، می توانست وحشی گری ، احساسات دیگری را هم دران تشخیص دهد.مثل غم ، ناامیدی ، درد و ترس . این حالات قلبش را به درد می اورد . 

ارام ارام و بدون این که چشم ار پسرک بردارد کنارش روی زمین زانو زد . حالا می توانست احساس کند که خودش هم به شدت ترسیده ...

 

پسرک ، وحشت زده شیشه را به سمت پیروز و چشمانش را به رستگار دوخته بود .

مردان یونیفورم پوشی که او را به زور گرفته و به این جا اورده بودند و جمعیتی که به محظ ورودش دورش جمع شده بودند به اندازه کافی او را ترسانده بود ، ولی...این مرد چرا انطور نگاهش می کند؟ با نگاه دیگران مشکلی نداشت . انها همان طور به او نگاه میکردند که از اول زندگی اش به او نگاه می شد . سرشار از دلسوزی ، ترحم و حیرت . اما نگاه مرد به او فرق داشت . ترحم ، ترس ، حیرت و ... این دیگر چه بود ؟ شوق ؟ شادی ؟ و یا .... ترس ؟

هر چه که بود پسر اصلا از ان خوشش نمی امد .

خودش هم نمی دانست چرا ، اما بدنش یخ کرده بود . تجربه به او نشان داده بود این یعنی امادگی برای مرگ ؛ و اگر عاملش از بین نرود به مرگ هم منجر می شود . 

 

پس خیر برداشت و به سمت رستگار حمله ور شد .

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_3

 

ساعت 11:30 شب بود.

رستگار خمیر دندان را تف کرد ، دهانش را شست و به انعکاس خودش در اینه خیره شد .

زخم عمیقی که پسرک بر صورتش به جا گذاشته بود ، از بالای ابرویش تا کمی پایین تر از گلویش امتداد داشت و 15 بخیه خورده بود . یادش امد که چطور آن پسر بی دلیل به او حمله ور شده و چشمانش وقتی او را به اتاقش می بردند چقدر وحشت زده بود...بر خلاف تصور همگان ، این دفعه پسرک برای رفتن به اتاق مقاومتی نشان نداد ، فقط مثل یک موش شکست خورده با وحشت به دور و برش نگاه می کرد...

سرش را تکان داد و سعی کرد ان صحنه را از ذهنش دور کند . با انکه از پسرک خوشش نمی امد ، اما هنوز هم ان صحنه قلبش را به درد می آورد . 

رستگار بار دیگر به خودش در اینه نگاه کرد و دستی به زخمش کشید . درد می کرد ، اما نه انقدر که نشود تحملش کرد .

از دستشویی بیرون رفت . در به اعتراض ، جیر جیر خفه ای کرد و بسته شد . جیر جیر های در ، رستگار را یاد خلیل انداخت . پیرمرد اب زیر کاه ! خوب است یک دفعه سر به سر پسرک تازه وارد بگذارد تا حساب کار دستش بیاید ! خوب است ان پسر یک بار کتکش بزند تا ....

رستگار سری تکان داد . می خواست بی توجهی کند ، اما سر انجام نگرانی به او غلبه کرد .

تلفن زهوار در رفته اش را برداشت و به بخش اعصاب و روان بیمارستان زنگ زد . 

صدای بوق ، سکوت تهی شب را می شکست و به عمق وجود رستگار چنگ می انداخت . حسی به او می گفت امشب ، شبی معمولی نیست .

شخصی بالاخره گوشی را برداشت و گفت:"بله؟" صدای خش دار ، دورگه ، نامطلوب و خواب الود فخری بود . رستگار چشم هایش را در حدقه چرخاند .همیشه فکرش را می کرد که پرستاران شیفت شب در شیفتشان می خوابند ، ولی اکنون مطمئن شده بود .

_منم . رستگار

برق از سر فخری پرید . انقدر ناگهانی روی صندلی اش صاف نشست که سرپرستاری که در میز کناری اش خواب بود ، از خواب پرید و روی زمین افتاد(هرچند بعد خودش را جمع و جور کرد و دوباره خوابید)فخری بی توجه به او ، گلویش را صاف کرد و با صدایی فریبنده گفت:

_اوه...اقای رستگار شمایید ؟ متاسفم به جا نیووردمتون . کاری داشتید ؟

رستگار _ سرپرستار امشب کیه؟می خوام با اون حرف بزنم

فخری نگاهی به سرپرستار که در میز کناری خواب بود انداخت. 

فخری _ سرپرستار خودمم . بفرمایید ؟

رستگار _ خلیل قرصاشو خورده ؟ امیر علی چی ؟ اون امروز شوک درمانی داشت ، میدونین که بعدش نباید سیتافوکسین بخوره ؟ به فاطمه مسکن دادین ؟

فخری دستش را به صورت عصبی مشت کرد . از کجا باید می دانست ؟ نگاهش را چرخاند تا شاید راه حلی پیدا کندکه نگاهش به سررسید زیر دست سرپرستار افتاد . احتمالا همه اطلاعات انجا ثبت شده بود . 

دستش را دراز کرد و خواست دفتر را بردارد که سرپرستار تکان خورد و در خواب ناله ای کرد . فخری دستش را کشید و لبش را گاز گرفت . اگر بیدار می شد چه ؟دوباره دستش را دراز کرد و دفتر را به سمت خودش کشید...کمی بیشتر...

اخیش !با ذوق تاریخ ان روز سررسید را باز کرد . همه کار ها تیک خورده بود .

فخری _ بله اقای رستگار . همه شون انجام شده.

رستگار نفس راحتی کشید . ناخوداگاه ذهنش به سمت پسر وحشی کشیده شد .

با او چه کار  کردند ؟ او که ویزیتش نکرده بود ...

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_4

 

رستگار_ اون مریض تازه وارد...چیکارش کردین ؟

فخری نگاهی به در بسته اتاق پسرک عجیب انداخت . چه چشم هایی داشت ! حیف این همه زیبایی ...

فخری_ بعد از این که شما...

یاد رستگار با صورت خونی افتاد که با کمک دکتر پیروز به اورژانس می رفت...سرش را تکان داد تا ان صحنه از ذهنش دور شود .

فخری_ شما...اون اتفاق براتون افتاد...دیگه دکتری نبود که ویزیتش کنه . واسه همین بردیمش تو اتاق مریض تا فردا خودتون بیاید ببینینش .

کمی فکر کرد و سپس به سرعت اضافه کرد :"البته می فهمم اگه نخواین ویزیتش کنین . می تونیم به یه بخش دیگه منتقلش کنیم...یا میتونیم اصن بفرستیمش یه بیمارستان دیگه..."

رستگار_ یعنی تو پرونده اش هیچی ننوشتن ؟

فخری_ ف...فقط گزارش پلیس و لیست داروایی که تو خونش پیدا شدن و...

رستگار_ پلیس؟!

فخری اب دهانش را قورت داد . مطمئن نبود می تواند این اطلاعات را به دیگران بدهد یا نه...

فخری_ اره خب...پلیس اوردش اینجا . و گزارش پزشکی قانونی . برای زخم هاش

رستگار گلویش را صاف کرد . خوب می شد اگر امشب پرونده ان پسر را بررسی کند . میدانست در بیمارستان نگهش نمی دارد ، اما نگاه انداختن به پرونده اش ضرری نداشت .

اما چگونه باید ان را به دست می آورد؟بیمارستان با خانه حدودا 40 مایل فاصله داشت . چه کسی این وقت شب در بیمارستان بود ؟ پرستاران شیفت شب و...؟

_فخری!

فخری دوباره از جایش پرید و ذوق زده شد .

فخری_ بله؟

رستگار_ پارسا...دکتر پیروز هنوز بیمارستانه ؟

فخری به ته راهرو و چراغ روشن اتاق دکترپیروز نگاهی انداخت .

فخری_ بله

رستگار_ بهش بگو پرونده تازه وارده رو برام بیاره .

فخری دوباره امیدوار شد . یعنی می توانست به این بهانه ادرس خانه اش را گیر بیاورد؟

فخری_ چشم حتما بهشون میگم...فقط لطفا ادرس خونتون رو بدین تا بهشون بدم...

رستگار پوزخندی زد . از قصد فخری با خبر بود .

رستگار_ لازم نیست . خودشون ادرسو دارن و من لزومی نمی بینم که کسی دوباره ادرس رو بهشون بده .

کمی مکث کرد و سپس با لحنی موذیانه ادامه داد :"البته مگه اینکه بخواد مهمون ناخونده بیاد !

از ان طرف خط صدای خنده عصبی امد

فخری_ نه...اصلا!پس من پرونده ها رو میدم به دکتر پیروز . دیگه فرمایشی ندارین ؟

صدای بوق ممتد تلفن ، سکوت شب بیمارستان را شکست .

فخری با ازردگی شانه بالا انداخت و گوشی را سر جایش گذاشت . رستگار بود دیگر ، مردی که هیچ گاه خداحافظی نمی کرد .

دوباره به در اتاق دکتر پیروز نگاه کرد . پارسا پیروز هم مرد خوش تیپی بود . و البته مجرد !

فخری اینه جیبی کوچکی از جیبش در اورد و مشغول ارایش شد .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...