رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Bahar7r

رمان روزهای پاییزی | bahar7r کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

رمان: روزهای پاییزی

نویسنده: (Bahar7r) کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر: عاشقانه،اجتماعی

هدف: این رمان روایتگر برخی اجبار های غلطه و من هدفم از نوشتن این رمان نشان دادن این اجبارهاست.

ساعات پارتگذاری:نامعلوم

خلاصه: لیندا دختر شاد و زیبایی که مجبور به ازدواج با پسرعموش میشه و در اخر عاشق میشه اما .... 

ناظر رمان: @sarajaberi

ویرایش شده توسط N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.  

قوانین نوشتن رمان

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق  

@N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

به نام خدا، این اولین رمانی هستش که من مینویسم و امیدوارم که رمان خوبی باشه.

با صنم تو کافه نشسته بودیم و به موسیقی کلاسیک گوش میدادیم و به بخارهای چاینگاه میکردیم،که صدای زنگ گوشیم بلند شد،رعنا بود میگفت که بعد از دانشگاه حتما باید برم خونه ی آقاجون و اگر نرم آقاجون حتماً عصبانی میشه،راستش از عصبانیت آقاجون خیلی میترسیدم.

صنم:لیندا بعد از کلاس حتماً برو خونه و حاضر شو، امشب که پسر عموت قراره بیاد خیلی زشته که اینطوری بری.

من:اکی

_حالا پاشو بریم به کلاس برسیم.

+باشه

**

الان دوش گرفتمو دارم اماده میشم که برم خونه ی اقاجون موهای لخت و خرماییمو که تا گودی کمرم بود دم اسبی و سفت از بالا بستم،یه خط چشم نازک میکشم و به چشمای عسلیم نگاه میکنم،خوب شده چشمام.یه رژلب اجری به لبای برجسته ام میزنم.

پلیور زرد استین بلندمو با جین یخی ،مانتو مشکی و شال زرد میپوشم.کتونی های مشکیمم میپوشمو از خونه خارج میشم.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الان ربع ساعت که تو فرودگاه منتظریم تا امیرعلی(پسرعموم)بیاد،اووف خسته شدم.

رعنا:میگما لیندا معلومه اقاجون خیلی امیرعلیو دوست داره ها ببین چقدر خوشحاله.

+اره خب باید دوسش داشته باشه نوشه خب،پوووف کلافه شد...  

ادامه ی حرفم با صدای جیغ زنعمو قطع شد.

زن عمو:وایی امیرعلیم اومد.همه ی نگاه ها برگشت به سمت دیگری از سالن. با ۱۲سال پیش که رفته بود خیلی فرق میکرد.جا افتاده تر شده بود و چشماهای مشکی رنگش خسته بود،ته ریش روی صورتش زیباترش کرده بود اما به من چه ربطی داشت؟

با صداش به خودم اومدم:سلام

هول گفتم:سلام خوب هستید؟

خیلی سرد فقط سرش را تکان داد و دوباره آقاجون رو به آغوش کشید،آقاجون هم خوشحال از آمدن نوه ی عزیزش محکم تر اورا به آغوش کشید و گونه اش را بوسید.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روی یکی از مبل های کرم رنگ عمارت اقاجون نشسته ام و با صنم صحبت میکنم،

صنم:وایی لیندا برای عروسی سامان یه لباس خریدم انقد خوشگله آبیه رنگش 

+مبارکه عزیزم

_مرسی،راستی لیندا پسر عموت اومد؟چه شکلیه؟خوشگله؟قدش چی بلنده؟با ۱۲سال پیش فرق کرده؟

به پرحرفی اش لبخند زدمو جواب دادم:یه نفس بگیر،اره اومده جواب بقیه ی سوالاتم حال ندارم بدم.

_اکی لیندا من برم کارای عروسی ریخته رو سرمون کاری نداری؟

+نه برو بای

+بای

همه ی خانواده عمارت آقاجون بودیم فقط عمه نرگس و شوهرش حاج رضا و ۲فرزندانشان نازنین و ماهان هنوز نیامده بودند.نازنین ۵ماه از من بزرگتر بود و ماهان ۱۵سال داشت و ۶سال از ما کوچکتر بود.

عمو حسن ،زن عمو سمیرا،مامان ناهید و بابا حسین ،آقاجون و پسرعموی به وطن بازگشته روی مبل های سلطنتی نشسته اند.من ،رعناوصحرا(دخترعموحسن)ضلع دیگری از سالن نشسته ایم و هرکدام یک موبایل دردست داریم. رعنا و صحرا هم سن هستند.

صحرا:وای بچه ها پوکیدم.

من:صبر کن نازنین بیاد جمع عم شاد میشه.

همان لحظه صدای زنگ در آمد.

رعنا:موشو آتیش زدن.

من:وایی بچه ها نازنین جونم اومد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روی مبل نشسته بودم و با محمد چت میکردم،که نازنین کنارم نشست،سرم را بالا نیاوردم.

نازنین_محل نمیدی خانم خانما

+شما که همنشین زیاد داری برو پیش اون نازنین خانم موقع شامو میگم محض اطلاع.

از اینکه موقع شام امیرعلی را به من ترجیح داد و کنار او نشست دلخور بودم ولی خب من نمی توانستم مدت زیادی از نازنین دلخور باشم.

_بچه شدی لیندا؟

+نخیر.

_لیندا چرا به امیرعلی حسودی میکنی؟تو که خودت میدونی دختر دایی من نیستی تو خواهرمی لیندا من همینجوری پیشش نشستم.

+خب حالا ولش کن

_ولی لیندا چه جنتلمنیه؟

+کی؟

_امیرعلی دیگه.

+به من چه؟

_اه برو بابا بی ذوق میخوام تورش کنم.

_خب بکن.

***

در ماشین محمد نشسته بودیم و آب هویج و بستنی میخوردیم.

محمد_میگم لیندا هوا برای خوردن آب هویج خیلی سرد نیست؟

+چرا هست اما خب حال میده.

_میری خونه یا بریم پارکو قدم بزنیم.

+دوست داشتم بریم پارک قدم بزنیم،اما خب مجبورم برم خونه.

_چرا کی مجبورت کرده؟

+امشب باید برم خونه ی آقاجون،این پسرعموم که از خارج برگشته؟

_خب.

+پدربزرگم به مناسبت اومدنش جشن گرفته همه ی فامیل هستن.

_باشه پس میرسونمت خونه شب بهم پیام بده هرساعتی که شد پیام بده بیدارم.

+حتماً

گونه اش را بوسیدم و از ماشین پیاده شدم. 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

موهایم را سشوار کشیدم و دورم رها کردم ،مامان ناهید هی غرمیزند که زود باش رعنا بدو لیندا.

بی توجه به غرزدن های مامان به رفتم به سراغ ارایش.کمی کرم،خط چشم نازک و ریمل و یک رژلب کالباسی تمام آرایش صورت من شد.

رعنا_لیندا رژ قرمز میزدی.

+نه این بیشتر به صورتم میاد

_وا

یک شلوار راسته ی قد۹۰ زیتونی و یک تی شرت مشکی و کت زیتونی که تا بالای رانم بود پوشیدم.شال ابریشم مشکی و کفش های چرم و روبسته ی کردم رنگ پوشیدمو کیف کرم رنگ را روی دوشم انداختم.

رعنا با دیدنم سوتی زد و گفت:خیلی ناز شدی لیندا.

+توام همینطور مثل فرشته ها شدی.

مبالغه نکرده بودم واقعا مثل فرشته ها شده بود.در آن دامن کرم رنگ که تا زانویش میرسید و بلوزآبی نفتی بسیار زیبا شده بود.صورتش که زیبایی مخصوص خود را داشت،چشمان سبز و مژه های بلند و موهای بلوند که به تازگی رنگ شده بود.

_راستی لیندا امیر قراره جمعه بیاد خاستگاری.

+وایی رعنایی خیلی خوشحال شدم شما دو تا لیاقت همدیگرو دارید.

امیر دوست پسر رعنا بود و عاشق یکدیگر بودند و از اول قصد ازدواج داشتند که مادر امیر مخالف بود.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با ورودم به سالن عمارت اولین کسی که به چشمم خورد آقاجون بود که روی مبلی دونفره در کنار نوه ی عزیزش نشسته بود،جلو رفتم و خیلی سرد سلام کردم البته خیلی سردتر هم جوابم را گرفتم.هر دو یک خصلت داشتند سرد و بداخلاق.رفتار آقاجون درست از زمانی که مادجون فوت شدن اینطور شد،هرچیز را که مادرجون دوست داشت را به آتش کشید،من که درست یادم نمی آید درکل ۲سال داشتم اما بابا حسین میگفت از روزی که مادرجون فوت کرد آقاجون سرد و تلخ شده است.

رعنا دستم را کشید و مرابه سمت صحرا برد.رعنا صحرا را در آغوش گرفت و با هم احوالپرسی کردن،من نیز با او دست دادم و احوال پرسی کردم.رابطه ی منو صحرا هرگز صمیمی نبود،در حد یک سلام و احوال پرسی ساده.با چشم دنبال نازنین گشتم،کنار مبلی که روی آن امیرعلی نشسته بود ایستاده بود و شیرینی میخورد،به سمتش رفتم و بغلش کردم.بلوز صورتی و دامن بلندوگشاد آبی نیلی اش بسیار زیبا بود.

 

+وای نازی دامنت چه خوشگله،ازکجا گرفتی؟

_نمیخواد بدونی از کجا گرفتم یکی مثل همینو برای توام خریدم.

+مرسی آجی.

بوسیدمش،امیرعلی به صمیمیتمان پوزخندی زد که توجه من و نازنین به سمتش جلب شد.

نازنین_وا امیرعلی پوزخندت دیگه برای چیه؟

امیرعلی:کارای بچگانه ی یک نفر اعصابم رو خورد کرده.

بی توجه به کنایه اش پشت چشمی نازک کردم و دست نازی را گرفتم و رفتیم پیش عمه نرگس.

+سلام عمه.

_سلام دخترم خوبی

+مرسی،شما حالتون خوب؟

_خوبم،شکر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به آشپزخانه رفتم تا با محمد صحبت کنم،بعد از صحبتم با محمد دنبال نازی گشتم و اورا پیدا نکردم،به پذیرایی که رفتم دیدم با امیرعلی میرقصد.

به هم می آمدند،امیرعلی پسری جذاب و ثروتمندبود،نازنین نیز دختری زیبا و سرزنده بود.

***

امشب شام آقاجون دستور صاد کرده بود که بریم عمارت.از محمد خداحافظی کردمو وارد خانه شدم،مامان و بابا رفته بودند،قرار بود که من رعناهم وقتی من از دانشگاه آمده ام به عمارت برویم.

+سلام رعنا

_سلام خواهر کوچیکه.

+وای رعنا من میرم دوش بگیرم یه دست لباس شیک و مناسب برام انتخاب کن.

_به روی چشم

+قربونت

از حمام که بیرون آمدم با دیدن لباس های انتخابی رعنا لبخند زدم.بلوز بافت سفید_گلبهی با شلوار جین یخی،موهایم را خشک کردم و ارایش ساده ام را با رژ کالباسی تکمیل کردم.

پالتوی کوتاه سرمه ای رنگم را پوشیدم و شال بافت یخی و نیم بوت های مشکی ام را نیز پوشیدم و منتظر شدم تا رعنا آماده شود.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سر میز شام در عمارت آقاجون نشسته بودیم که با حرف آقاجون همگی شکه شدیم و من...

اقاجون:دلیل اینکه گفتم امشب شام رو در کنارهم باشیم این بود که من تصمیم گرفتم لیندا با امیرعلی ازدواج کنه.

وای خدا!وای خدا!همه چیز به یکباره بر روی سرم آوار شد،ازدواج منو امیرعلی امکان نداشت،امیر علی به تازگی قرار بود با دختر یکی از دوستان مادرش ازدواج کند و متاسفانه آقاجون از این موضوع بی خبر بود و قرار بود که امشب زنعمو این موضوع را مطرح کند،امّا

باباحسین:ولی بابا بین لیندا و امیرعلی علاقه وجود نداره.

زنعمو:امیرعلی قرار بود با دختر یکی از دوستان من ازدواج کنه ما قرارِ خاستگاری گذاشته بودیم.

آقاجون:تمومش کنید،منو امیرعلی باهم صحبت کردیم و امیرعلیبا این موضوع موافقِ و شماها حسن و حسین مانعی برای این ازدواج نباشید.

آقاجون صحبت هایش را کرد،دستورهایش را داد امّا من ماندم و اشتهای کور شده و ذهنی پر از چرا !

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***

دیشب موقع خداحافظی امیرعلی شماره ام را گرفت حال از جانبش برای صرف ناهار به یک رستوران دعوت شده بودم.حال خوبی نداشتم پنج ساعت تمام اشک ریخته بودم،دیشب انقدر شکه شدم که نتوانستم حتی با آقاجون مخالفت کنم،امّا امروز عصر به عمارت میروم تا با او صحبت کنم،هرچند که میدانم به احتمال۷۰درصد حرف هایم بی نتیجه است.

موهایم را از بالا میبندم و برای معلوم نشدن گودی زیر چشمانم فقط کمی کرم پودر میزنم.جین مشکی و تی شرت نیلی رنگی میپوشم و شال و مانتو و کتانی مشکی رنگم را برمیدارم تا جلوی در بپوشم.

وقتی در ماشین مینشینم،بی معطلی ظبط را روشن میکنم و آهنگ ثانیه های امین بانی را پلی میکنم و صدایش را بلند میکنم.

***

امیرعلی_ببین گفتم بیای اینجا تا بفهمم چرا با آقاجون مخالفت نکردی و اینکه...

وسط حرفش پریدم+مخالفت نکردم چون خیلی شکه شدم،تو قراره ازدواج کنی چرا مخالفت نکردی؟

_خب من رو حرف آقاجون حرف نمیزنم اولاً،دوماًمن خواستم بدونم تو چرا مخالفت نکردی؟

+اتفاقاً الان از اینجا میرم عمارت تا با آقاجون صحبت کنم.

پوزخند زد_من که میگم کارت بی نتیجه اس،امّا خب هرکاری دلت میخواد بکن.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آقاجون_بسه لیندا من این تصمیم رو گرفتم و عوضش هم نمیکنم.

+امّا آقاجون لطفاً این ی...

_لیندا امروز فرداس که منم بمیرم،دوست دارم قبل از مردنم عروسی شما رو ببینم.

به امیرعلی که ساکت و آرام در چهارچوب در اتاق آقاجون ایستاده بود نگاه کردم.میدانستم که امیرعلی حاضر است برای آقاجون حتی جانش را هم فدا کند،من نیز با ترس بزرگم از آقاجون باز هم اورا دوست داشتم امّا خب من نیز حق دارم که برای زندگی و آینده ی خود تصمیم بگیرم.

آقاجون_قراره برای ماه بعد یه نامزدیِ کوچیک بگیرید و ماه بعدش عروسی،خونتون رو مبله خریدم.یک خونه ی ویلایی ۳۰۰متری با یک حیاط ۴۰۰متری.طراح لباس هم فردا میاد خونتون لیندا تا لباس نامزدی و عروسی به انتخاب خودت باشه.

هه چه خوب حداقل لباسم را خودم انتخاب میکنم و مانند شوهر و خانه اجباری نیست.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از روی کاناپه بلند شدم و تنها خدانگهداری زمزمه کردم،از اتاق که خارج شدم صدای قدم های امیرعلی نشان میداد که پشت سرم می آید.به کوچه که رسیدم ناگهان حس کردم زیر پاهایم خالی شد و دستان امیرعلی مانع سقوطم شد.

مرا به سمت ماشین خود برد و روی صندلی جلو نشست و بعد در کنارم روی صندلی راننده جا گرفت.

امیرعلی_خوبی؟

+نه،تو چرا با این ازدواج موافقی؟

_تو مخالفت کردی به چی رسیدی؟

+هیچی.

_خب،من برای هیچی بحث نمیکنم.

+امّا امیرعلی تو مگه دختر دوست مامانتو نمیخوای؟

_میخواستم،الان نمیخوام چون قراره به زودی ازدواج کنه و من حق ندارم به ناموس کس دیگه حتی نگاه کنم چه برسه به ابراز علاقه.

+امّا من عاشقت نیستم و این ازدواج به صلاح نیست.

_هه!پس به خاطر این موضوع مخالف بودی،امّا این تصمیم ما نیست که عوضش کنیم.

+راست میگی دیگه آیندم تباه شده.

_از نظرت زندگی با من آیندتو تباه میکنه؟

+نه امّا زندگی با کسی که دوستت نداره و توام دوسش نداری از تباه شدن بدتره مرگ تدریجیه.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چند ثانیه سکوت کرد و بعد نفسش را بیرون داد:درسته!تو راست میگی.

تا جلوی در خانه بینمان سکوت بود،وقتی رسیدیم به داخل تعارفش کردم که نپذیرفت و رفت.

***

امروز قراره امیر و خانواده اش برای خاستگاری رعنا بیایند و رعنا پر از استرس است.

رعنا_مامان همه چیز آماده اس.

مامان+اره،رعنا شماها برید آماده شید.

دست رعنا را گرفتم و او را به سمت اتاقش بردم.

کمکش کردم تا کت و شلوار گلبهی رنگش را بپوشد.خودم نیز جین مشکی و تونیک دگمه دار نیلی رنگ و شال مشکی پوشیدم و ارایش کمرنگی کردم.

***

نام خانوادگی امیر مرادی بود و ۲ خواهر به اسم های ملیکا و منا داشت که هردو مجرد و از امیر کوچکتر بودند.

حرف ها زده شد و خانواده ها به توافق رسیدند و قرار شد که هفته ی بعد یک نامزدی ساده برگزار شود چون مادربزرگ امیر به تازگی مرده بود برای عروسی قرار شد تا سالش صبر کنند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امشب آقاجون برای شناخت خانواده امیر مهمانی گرفته بود.

بلوز شومیز و دامن بلند مشکی رنگی پوشیدم و موهایم را دورم رها کردم،رعنا نیز کت لیمویی رنگ و شلوار گشاد مشکی رنگ پوشیده بود.

با ورودمان نازنین به طرفمان آمد و گفت:به به سلام عردس خانم ها.

+نازی چرا جمع میبندی رعنا عروس خانمه.

_خب احمق ۲۰روز دیگه نامزدیِ تو و امیرعلیه دیگه.

نازی درست میگف من باید با این موضوع کنار می آمدم.

مهمانی بسیار کسل کننده بود،در تمام لحظات مهمانی سنگینی نگاه امیرعلی را روی خودم حس می کردم.

در پایان مهمانی موقعی که مهمانان مهمانی را ترک می کردند و کسی حواسش به ما نبود به سمتم امد و گفت که فردا برای خرید حلقه به دنبالم می آید و من با گفتن 《باشه،خداحافظ》او را رها کردم و به سمت در خروجی رفتم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دو رینگ ساده گرفتیم و از طلا فروشی خارج شدیم.

امیرعلی_لیندا ما میتونیم برای یک سال ازدواج کنیم و بعد یه بهونه ی الکی بیاریم که تفاهم نداریم.نظرت چیه؟

+خوبه،اما بازم من مطعلقه میشم.

کلافه سرش را خاراند _تو لحظه زندگی ن لیندا

+امیرعلی من بهت اعتماد میکنم.

****

امروز روز نامزدی رعنا بود و کلی کار روی سر ما.رعنا آرایشگاه بود و موهای من را نیز قرار بود صنم درست کند.

کار آرایشم که تمام شد پیراهن بلند و آستین حلقه ای صورتی کمرنگ را پوشیدم و صنم نیز موهایم فر درشت و دورم رها کرد.کفش های پاشنه بلند مشکی رنگم را نیز پوشیدم و در سالن منتظر شدم.

مراسم نامزدی در باغ پدر امیر بود و ما در عمارت آقاجون منتظر بودیم تا همگی باهم برویم.

صنم یک جورهایی دوست رعنا و نازنین نیز میشد برای همین او نیز دعوت بود.

نازنین که به سمتمان امد من و صنم لبخند زدیم ،پیراهن نیلی رنگی پوشیده بود که زیبایی اش را دو چندان کرده بود.

وقتی همه ی خانواده امدند یه سمت ماشین ها رفتیم و صدای ظبط را بلند کردیم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رعنا در آن پیراهن بلند و لیمویی رنگ که رویش را با پارچه ی گیپور کار شده بود مانند فرشته ها بود.

در سالن کمی چشم چرخاندم و امیرعلی را دیدم،نگاه او نیز میخ من شده بود.جذاب بود فوق العاده جذاب،کت و شلوار خاکستری زیبایی پوشیده بود.نوع لباس پوشیدنش را دوست داشتم.

خیرگی نگاهم را که دید به طرفم آمد_سلام

+سلام خوبی؟

سری تکان داد،هه فکر کرده که عاشق سینه چاکش هستم که اگر اینگونه رفتار کند ناراحت شوم،امیرعلی زیادس مغرور بود.

_لیندا،میدونی که ۱۵روز دیگه قراره عقد کنیم.

+خب؟

_همه ی کارها انجام شده؟به چیزی نیاز نیست؟

+هه!نه

_پوزخند میزنی

+ببین امیرعلی حالم داره از این اجبار بهم میخوره.

_بهم نخوره چون چاره ای جز قبولش نداری؟

+هه!دقیقاً حالم داره از همین بیچارگیم بهم میخوره.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فردا روز نامزدیه من و امیرعلی است و من نمیدانم باید چکار کنم،حتی باید از محمد هم دست بکشم.ناخودآگاه اشکی روی گونه ام چکید که از نگاه تیزبین امیرعلی دور نماند،به طرفم آمد و پرسید:

_گریه میکنی؟قرار بود که با این موضوع کنار بیای.

+چرا درکم نمیکنی؟یعنی چی که دخترعمو مال پسرعموش،بسه دیگه خسته شدم از این همه بیچارگیم.

پوزخند زد:لیندا چرند نگو،من وقت توجیح تورو ندارم،پس تمومش کن بیشتر از هزار بار برات توضیح دادم.

قطره اشک دیگری روی گونه ام چکید که امیرعلی چشماهایش را فشرد و به طرف آقاجون رفت و کنارش نشست،آقاجون نیز دست نوه ی عزیزش را فشرد.

دلم می خواست هرچه سریع تر به خانه برویم و از این جمع کسل کننده راحت شوم،حتی نازنین هم در این جمع حضور نداشت،نازنین حقوق می خواند و فردا نیز امتحان مهمی داشت و به همین دلیل در این جمع کسل کننده حضور نداشت.هه!من نیز برای پزشکی می خواندم و دوست داشتم در آینده پزشکی توانا و مقتدر باشم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در همین افکار بودم که باباحسین گفت:بچه ها بلند شید حاضر شید،کم کم بریم.

زودتر از همه بلند شدم که آقاجون گفت:لیندا امشب رو بمون اینجا به آرایشگرت هم خبر میدیم که بیاد اینجا.

با اندوه سرم را پایین انداختم و گفتم

+آقاجون برم خونه خیلی بهتره راستش چندتا وسیله ام خونه است.

_به مادرت بگو وسایلتو آماده کنه می فرستم بچه هابرن برات بیارن.

کلافه نفسم را فوت کردم و با خانواده خداحافظی کردم.

وقتی عموحسین و زن عمو به همراه صحرا خداحافظی کردند و از عمارت خارج شدند، تازه متوجه شدم که امیرعلی نیز امشب را اینجا ماندگار است.آقاجون شب بخیری گفت و به سمت اتاقش رفت.امیرعلی نیز آهسته از روی کاناپه بلند شد و زمزمه کرد:شبت بخیر.

+شب توام بخیر.

نمیدانم چرا اما امشب خواب با چشمانم غریبه بود،پوفی گفتم و روی کاناپه دراز کشیدم  و هندزفری ام را در گوشم گذاشتم و آهنگ lovely از بیلی ایلیش رو پلی کردم و چشمانم را بستم.

خود به خود فکرم به سمت اتفاقات اخیر رفت،از یک طرف ازدواج اجباری ام، از یک طرف امیرعلی مغرور و از طرفی دیگر محمد،میدانستم که اگر موضوع ازدواجم را به محمد بگویم بی وقفه ترکم خواهد کرد،امّا چاره ای نبود باید میگفتم.دوشنبه در دانشگاه همه چیز را به او میگویم و از او عذرخواهی میکنم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چشمانم را بستم و به صدا آهنگ گوش سپردم،نمی دانم چقدر گذشت ولی این را میدانم که آهنگ چند بار تکرار شده است،با بیرون آمدن هندزفری از گوشم،چشم هایم را باز کردم و سرم را بلند کردم.امیرعلی بالای سرم ایستاده بود.

_فکر کردم خوابیدی،می خواستم بیدارت کنم گردن درد نگیری.

+ممنون ولی خواب نبودم.

پوزخندی زد و گفت_آرایشگرت فردا صبح زود میاد بهتره بخوابی.

+خوابم نمیبره

دستانش را زیر چانه اش قفل کرد و پوفی گفت،که گفتم

+امیرعلی مگه تو نمیخواستی با دختر دوست مامانت ازدواج کنی؟

_قبلاً هم این سوالو پرسیده بودی.

+خب برام خیلی تعجب برانگیزه،مگه تو عاشقش نبودی؟مگه نمیخواستی با اون ازدواج کنی؟پس چرا با تصمیم آقاجون مخالفت نکردی؟

_فکر می کنم داری زیاد سوال میپرسی.

+نمیخواستم فضولی کنم.

پوزخندی زد و از روی کاناپه بلند شد و به سمت پله ها رفت و وقتی به پله ها رسید جواب داد_فضولی نکردی.

رفتار امیرعلی واقعا برایم عجیب بود.امیرعلی خیلی تودار و آرام بود،به ندرت پیش می آمد صدایش را بلند کند یا داد بزند،حتی زمان عصبانیت نیز به جای داد زدن رگ گردنش برجسته میشد و مرطب چشمانش را مالش می داد.کلاً شخصیت جالبی داشت.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***

نیم ساعتی میشود که خانم آرایشگری به نام سمیه آمده بود و کار ناخن هایم را انجام میداد.

_مدل موی خاصی مدنظرت نیست؟

+نه سمیه خانم،خودتون یه مدل خوب و ساده درست کنید.فقط من خیلی خستم سعی میکنم بخوابم شما کارتون تموم شد صدام کنید.

_باشه عزیزم.

چشمانم را بستم و دوباره در افکارم غرق شدم،سعی کردم که افکار بد را کنار بزنم امّا نتوانستم.نمیدانم چقدر گذشت که با صدای سمیه خانم چشمانم را باز کردم.

_لیندا خانم،لیندا جان.

+بله؟

_بلند شو کارت تموم شده،لباستو بپوش مراسم شروع میشه الان،آقا امیرعلیم اومده.

از روی صندلی بلند شدم و در آیینه به صورت خودم و تصویر امیرعلی که پشت سرم ایستاده بود نگاه کردم.زیبا شده بودم موهای خارمایی رنگم پایین سرم جمع شده بود و آرایش ملیح و زیبایی روی صورتم نشسته بود سمیه خانم پیراهن گلبهی رنگم را با کفش های کرم رنگ را روی تخت داخل اتاق گذاشت و گفت

_ما میریم بیرون عزیزم لباساتو بپوش و بیا،الان مهمونی شروع میشه.

+باشه،مرسی.

سمیه خانم و امیرعلی از اتاق خارج شدند و من لباس و کفش را پوشیدم.لباس بهم می آمد و زیبایم کده بود.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲۰

از اتاق خارج شدم.امیرعلی مقابل در ایستاده بود و با پای چپش روی زمین ضرب گرفته بود،با باز شدن در اتاق سرش را بالا آورد و پوزخندی روی لبش نشست،چشمان مشکی رنگش برق زد امّا چیزی نگفت و آرام دستم را گرفت.

به سالن عمارت که رسیدیم بعد از سلام و احول پرسی با مهمانان روی مبل دونفره نشستیم و امیرعلی دستانش را در دستانم قفل کرد و روی پایش گذاشت،زیاد طول نکشید که زن عمو همراه یک خانم میانسال و یک دختر جوان به طرفمان امدند،از روی صندلی بلند شدیم.زن عمو به خانم میانسال اشاره کرد و گفت:لیندا جان دوستم فریبا و دخترخانمش نیکی جان.

+سلام

فریبا خانم_سلام عزیزم انشالله خوشبخت بشید.

نیکی نیز خیلی سرد و جدی جواب سلامم را داد و به گفتن 《خوشبخت بشید》بسنده کرد.

کار سختی نبود حدس زدن اینکه نیکی همان دختری است که امیرعلی قرار بود با او ازدواج کن و تصمیم آقاجون همه چیز را بهم زد.

نیکی دختر زیبایی بود،موهای مشکی اش تا سرشانه اش و حدود ۵ سانت از پایین بنفش رنگ بود،صورت گرد و چشمان سبز رنگ داشت. در آن پیراهن عروسکی قرمز رنگ محشر شده بود.

زن عمو دست فریبا خانم را گرفت و ازما دور شدند.

+نیکی همون دختری بود که زن عمو برات خاستگاری کرده بود و قرار بود ازدواج کنید.

پوزخند می زند و میگوید_افرین باهوشی.

+مشخصه اخه.

دوباره پوزخند زد و رویش را برگرداند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲۱

 

لیوان آب میوه ام را به لب نزدیک کردم و جرعه ای نوشیدم که رعنا دست در دست نیکی و صحرا به سمت یکی از اتاق ها رفتند،صمیمیتشان برایم جالب بود.

مهمانی کلاً ۵ ساعت بود اما به راستی برایم حدود یک قرن گذشت.

عاقد ختبه را خواند و من به عنوان زیرلفسی از امیرعلی یک انگشتر طلا سفید زیبا گرفتم.

مهمانی تمام شد ولی ۲ اتفاق جالب نیز افتاد.یکی اینکه رعنا و نیکی دوست های صمیمی دوران دبستان و متوسطه بودند که به دلیل نقل مکان نیکی و خانواده اش به اصفهان از هم بی خبر بودند.

دومین اتفاق جالب این میهمانی این بود که اقاجون گردنبند ظریف و پلاک فیروزه ی مادربزرگم را سرعقد به من هدیه کرد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امروز دوشنبه است و من در رستوران نزدیک دانشگاه نشسته ام و به محمد که رو به رویم نشسته است زل زده ام.

+محمد زودتر بخور بریم پارک باید باهات صحبت کنم.

با دستمال کاغذی دستانش را پاک کرد و در حالی که به سمت صندوق میرفت گفت:پاشو بریم.

قدم زنان به سمت پارک رفتیم و روی نیمکت نشستیم.

محمد_خب بگو چی میخواستی بهم بگی؟

+راستش نمیدونم چطور بگم من...خب

سر دو راهی گفتن و نگفت مانده بودم ولی باید میگفتم و باید میدانست.

تلفن همراهم زنگ میخورد،نام امیرعلی روی صفحه ی تلفن افتاده بود.

+بله

_لیندا کجایی؟آقاجون گفت بریم عمارت.

محمد صدایم کرد تا بداند با که صحبت میکنم.

امیرعلی_لیندا کسی پیشته؟دانشگاهی؟

+الان میام امیرعلی 

_باشه خدانگهدار

+خداحافظ

تلفن را قطع کردم و رو به محمد گفتم:محمد من و تو نمی تونیم باهم باشیم لطفاً دیگه کاری به کارم نداشته باش.

_ولی لیندا

+بسه محمد،من دارم با پسرعموم ازدواج میکنم،دیروز نامزدیمون بود.

_نمیتونی باهام اینکارو بکنی لیندا.

+محمد لطفاً،برای منم سخته ولی این رابطه بی نتیجه اس،خداحافظ.

_اینکارو با من نکن.

+خداحافظ 

_خودت خواستی لیندا.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...