رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
M@hta

سطح قلم: متوسط💜

پیام توسط M@hta افزوده شد

پست های پیشنهاد شده

چهل و هفت

بعد از شام من و ساغر و افسانه سراغ شستن ظرف‌ها رفتیم و شراره و شیما هم به بهانه ناخن‌های بلند و مانیکور شده خود در سالن نشستند، به کمک یکدیگر ظرف‌ها را شستیم و خشک کردیم و مثل روز اول درون کابینت‌ها چیدیم و تحویل صاحب خانه دادیم! لبخند به لب گفتم:

- خُب، خدا قوت دست همگی درد نکنه!

ساغر هم در جواب من با خنده گفت:

- آفرین، احسنت به این سرعت عمل!

سپس هر یک از ما ظرفی به دست گرفتیم، افسانه ظرف میوه را برداشت من هم سینی حاوی فنجان‌های چای و ساغر هم ظرف شیرینی را به دست گرفت و پشت سر ما راه افتاد و به طرف سالن پذیرایی رفتیم. اُه، چه خبر‌ بود؟ شیما در حال قهقهه زدن بود! شراره هم کنار فراز لم داده بود، طبق معمول عرفان هم متکلم وحده شده بود، یعنی چه چیزی تعریف می‌کرد که شیما اینگونه در حال غش و ضعف و ریسه رفتن بود، شراره هم به راحتی لمیده بود!

به سختی کنترل احساسات خود را به دست گرفتم تا حداقل چپ‌چپ به آن‌ها نگاه نکنم یا اینکه کلامی کنایه آمیز بر زبان نرانم، اصلاً بی‌دلیل لجم گرفته بود، کم مانده بود بگویم بَه‌بَه! جمع‌تون جمعِ و گل‌تون کمِ... . که نگفتم! سرم را بالا گرفتم تا ببینم جناب کوه غرور در چه حالی است، آیا او هم در حال خندیدن است؟ که دیدم بله! او هم با حالتی جذاب لب‌های خود را به خنده‌ای کم سابقه گشوده است! فراز متوجه نگاه من شد و با همان حالت خندان به من چشم دوخت، عجب نگاهی داشت! احساس می‌کردم نگاه فراز نیروی خاصی دارد! زمانی که سینی را مقابل او نگه داشتم متوجه لرزش دست‌های خودم شدم! نمی‌دانم چرا آن‌ها شروع به لرزیدن کرده بودند؟ شاید هم سنگینی نگاه فراز مرا تحت تأثیر قرار داده بود! او هم متوجه لرزش دست‌های من شد و نگاه رمز آلود خود را از من گرفت و بعد از آن دیگر نگاهم نکرد. عرفان دوباره حالتی متفکر به خود گرفته بود! ساغر خطاب به عرفان پرسید:

- ببینم عرفان، باز چی تعریف کردی که همه ریسه رفتن!

عرفان خنده کوتاهی کرد و در پاسخ گفت:

- ربطی به من نداره، این‌ها به درز دیوار هم می‌خندن!

شراره کمی جابه‌جا شد و با لحنی کنایه آمیز خطاب به ساغر گفت:

- دوست داری یه گوشه بُغ کنیم؟

خواستم در جواب او بگویم:

- چه لزومی داره تو که از همون اول هم بُغ کردی، اما به جای آن گفتم:

- نه عزیزم، راحت باش و تا دلت می‌خواد بخند... .

ساغر سینی چای را از من گرفت و به سوی بزرگترها برد، فراز خود را در مبل جلو کشید و با لبخندی محو کنج لبانش، نگاهی به من انداخت، همان نگاه خاصی که احساس می‌کردم از اعماق وجودش سرچشمه می‌گیرد و مرا بیش از پیش غافلگیر می‌کرد، تا کنون او را اینگونه ندیده بودم، معذب بر روی مبل نشستم و نفس عمیقی کشیدم، ساغر آمد و کنار من نشست افسانه هم با حالتی سرخوش پرسید:

- خُب، کی با مشاعره موافقِ؟

ساغر با حالتی ذوق زده جواب داد:

- من که موافقم.

من و شراره هم موافقت کردیم، فراز سری تکان داد، شیما گفت من نیستم ترجیح می‌دم ناظر باشم، همه دور تا دور نشستیم و شروع به مشاعره کردیم. اولین بیت را عرفان بیان کرد:

- ای رفته به چوگان قضا همچون گو

چپ می‌خور و راست می‌رو و هیچ مگو

نفر بعد ساغر بود، کمی فکر کرد و گفت:

- واعظ ما بوی حق نشنید بشنو کاین سخن

در حضورش نیز می‌گویم نه غیبت می‌کنم

افسانه نگاه خود را به سقف دوخت و گفت:

- من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم

اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد

نوبت به شراره رسید، مکثی کرد و گفت:

- دونان چو گلیم خویش بیرون بردند

گویند: چه غم؟ گر همه عالَم مردند!

من رشته را به دست گرفتم و با دال شروع کردم:

- در کوچه‌های آبی رگ‌ها، شب‌ها که تنهاییم با رعشه‌های روحمان

تنها در ضربه‌های نبض می‌جوشد احساس هستی، هستیِ بیمار در انتظار دره‌ها رازیست!

فراز که روبه‌روی من نشسته بود، نگاه خیره خود را به چشم‌های من دوخت و گفت:

- تو خود ای گوهر یکدانه کجایی آخر

کز غمت دیده‌ی مردم همه دریا باشد

با خود گفتم:

- چرا اینقدر تُن صدای فراز گیرا بود! با این فکر احساس کردم خون به صورتم دوید، من چه مرگم شده بود؟

نگاهم را از او گرفتم و متوجه عرفان شدم که دور بعد را آغاز کرد و گفت:

- دلی که حور بهشتی ربود و یغما کرد

کِی التفات کند بر بُتان یغمایی؟

ساغر دوباره فکر کرد و گفت:

- یک روز ز بند عالم آزاد نیم

یک دم زدن از وجود خود شاد نیم

افسانه نفسی عمیق کشید و با کمی مکث گفت:

- مرا یارای رفتن زین قفس نیست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد دگر از بهر پروازم نفس نیست

شراره با مکثی طولانی از دور خارج شد، دوباره نوبت به من رسید، سری تکان دادم و در ادامه گفتم:

- تو را که هر چه مراد است در جهان داری

چه غم ز حال ضعیفان ناتوان داری؟

نگاه فراز به نقطه‌ای بالای سر من خیره شد نفس آه مانندی کشید و با حالت خاصی گفت:

یار من چون بخرامد به تماشای چمن

برسانش ز من ای پیک صبا پیغامی!

نوبت به عرفان رسید بر خلاف همیشه به نظر می‌رسید که تمرکز لازم را ندارد، مکث طولانی کرد و او هم از دور خارج شد، نفر بعد ساغر بود که او هم زمان را از دست داد و کنار کشید، افسانه خنده کوتاهی کرد و گفت: ی بدم

- یار دیرینه، مرا گو به زبان توبه مده

که مرا توبه به شمشیر نخواهد بودن

نگاهی به افسانه انداختم و با لبخند گفتم:

نگاه کن! که غم درون دیده‌ام چگونه قطره قطره آب می‌شود

چگونه سایه‌ی سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می‌شود

از روی عمد نمی‌خواستم به فراز نگاه کنم، صدای او را شنیدم که با لحنی دلنشین گفت:

در سِر کار تو کردم دل و دین با همه دانش

مرغ زیرک به حقیقت، منم امروز و تو دامی

این بار تأخیر افسانه موجب کنار کشیدن او شد، کمی فکر کردم و گفتم:

- یاد باد آن که در کوی توام منزل بود

دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود

فراز ابرویی بالا داد و گفت:

- دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت

عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت

نفسی عمیق کشیدم و در حالی که سعی می‌کردم لرزش صدایم را کنترل کنم گفتم:

- تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان

بگشود نافه‌ای و درِ آرزو ببست

فراز به دست‌های من نگاه کرد و گفت:

- تاب بنفشه می‌دهد طره مُشک سای تو

پرده غنچه می‌درد خنده دلگشای تو 

از یک طرف رعشه به جانم افتاده بود و از طرفی هم اصلاً دوست نداشتم در برابر فراز کم بیاورم، باید او را از دور خارج می‌کردم، کمی فکر کردم و گفتم:

- وقت سحر است، خیز ای مایه ناز

نرمک، نرمک باده خور و چنگ نواز

به نظر می‌‌رسید که فراز تمرکز لازم را ندارد، در حالی که از جا بر می‌خاست، نگاه خمار خود را به چهره من دوخت و با لحنی ملایم گفت:

- زُلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ناز بنیاد مکن تا نکَنی بنیادم

در حالی که به سوی پله‌ها می‌رفت افسانه پرسید:

- داری کجا می‌ری فراز، هنوز که تموم نشده؟

من که به هیچ عنوان نمی‌خواستم در برابر رقیب سرسختی مانند فراز شکست بخورم سریع با لحنی گیرا گفتم:

- مرو به خانه‌ی ارباب بی‌مروت دهر

که گنج عافیتت در سرای خویش است

فراز برگشت، در حالی که دست به جیب ایستاده بود سری تکان داد و نیشخندی زد و گفت:

- مشخصِ از باخت بیزاری، من به نفع هستی کنار می‌رم!

با کنایه گفتم:

- راست می‌گی، پس چرا داری فرار می‌کنی؟

چشم غره‌ای تحویل من داد و سریع سمت پله‌ها رفت. اصلاً متوجه نمی‌شدم که دلیل این همه بی‌قراری قلبم در سینه چیست؟ از این واکنش فراز هم دلخور بودم من در مشاعره رقیبی نداشتم، چون یکی از سرگرمی‌های مورد علاقه من و بابا همین مشاعره بود.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چهل و هشت

همه سرگرم گفتگو شدند و عجیب این بود که عرفان با حالتی متفکر و غمگین در سکوت نشسته بود، به حق چیزهای ندیده! امروز شاهد چیزهای عجیب غریب زیادی بودم، فراز بدون هیچ جوابی از پله‌ها بالا رفت، بی‌تفاوت شانه‌ای بالا انداختم و خطاب به افسانه گفتم:

- رو به راهی افسانه؟

تازه متوجه من شد و پرسید:

- هان؟

با خنده گفتم:

- حواست کجاست؟

نگاهم کرد و با لحنی شوخ گفت:

- می‌دونی تو من رو وادار به فکر می‌کنی!

شیما با حالتی خندان گفت:

- حق داری، آخه هستی به شیطون هم درس می‌ده!

ساغر در دفاع از من گفت:

- هستی یه کاری می‌کنه که آدم کِسِل نباشه، چون همیشه ایده‌هایی بامزه‌ داره.

سرم را با حالتی خجول خم کردم و گفتم:

- وای آب شدم از خجالت! من فقط می‌خوام اطرافم شاد باشه، به جون خودم قصد و نیت بدی ندارم.

شراره با لحنی تند گفت:

- به این می‌گن بی‌خیالی!

سپس با یک پوزخند پشت چشمی برایم نازک کرد.

بی توجه به او با شوخ طبعی گفتم:

- ای وای! شراره تو از کِی اینجایی، پس چرا من اصلاً تو رو ندیدم؟

بعد هم مانند خود او پوزخندی تحویلش دادم تا دلم خنک شود! اگر بنا باشد، دماغ عملی این دختر خودپسند را به خاک نمالم که سنگ بر روی سنگ بند نمی‌شود، دوست داشتم به او بگویم:

- پیشته! 

تا یک متر از جا بپرد... 

عرفان با همان حالت جدی گفت:

- بابا بی‌خیال، سر به سر هم نذارین، دعوا می‌شه ها.

همه خندیدیم و شراره هم با گفتن:

- ایش، اخم کرد و پشت به ما نشست.

تا آخر شب کلی با هم شوخی کردیم و خندیدیم که دیگر از خستگی رمقی نداشتیم، بزرگترها هم که همیشه در جمع خانوادگی شاداب و سرحال می‌شدند کم‌کم داشتند عزم رفتن می‌کردند، من تمام مدت داشتم به خودم تلقین می‌کردم که اصلاً عدم حضور فراز در جمع برای من مهم نیست!

نباید فکرم را درگیر فراز می‌کردم، نباید به او توجه می‌کردم، شاید بیش از حد نسبت به رفتار او حساس شده بودم و با درگیر شدن ذهنم نسبت به رفتار او واکنش نشان می‌دادم، باید سعی می‌کردم بعد از این به او فکر نکنم، اما بی‌اختیار، حالت خمار چشم‌های او با آن نگاه سوزان و لحن ملایم و گیرایش در ذهن من مجسم شد که این بیت را می‌خواند:

- زُلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ناز بنیاد مکن تا نکَنی بنیادم

آیا احساس من درست بود؟ آیا در پس این بیت منظور و مفهومی پنهان شده بود؟ حسی به من الهام شده بود که فراز از بیان این بیت هدفی داشت و قصد داشت معنی آن را به من بگوید.

تمام شب را به گنگی احساسم و نگاه فراز فکر می‌کردم، نگاهی که حرف داشت! حرفی از دل و از اعماق وجود. احساسم این گواه را به من می‌داد:

- هر آنچه از دل بر آید لاجرم بر دل نشیند، یقین داشتم که احساسم به من دروغ نمی‌گفت!

 

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چهل و نه

 

*** 

هیچ وقت فکر نمی‌کردم، تا این حد‌ برای من غیر منتظره باشد که از شدت تعجب، جلوی درب ساختمان مؤسسه میخکوب شوم، باور آن برایم دشوار بود! فراز به محض اینکه متوجه من شد، از اتومبیل خود فاصله گرفت و به سوی من آمد، بعد با لحنی بی‌سابقه گفت:

- سلام، خوبی؟

با حالتی مات و مبهوت مِن‌مِن کردم و به گمانم جواب سلام او را دادم، بعد هم گیج و متحیر پرسیدم:

- فراز چی شده، اتفاقی افتاده؟

در کمال ناباوری دیدم که با لحنی خندان پاسخ داد:

 - قیافه‌ات نشون می‌ده که از اومدن من به اینجا خیلی تعجب کردی.

سری تکان دادم و با لحنی مظنون جواب دادم:

- خُب، تا حالا سابقه نداشته به اینجا بیایی!

این‌طور به نظر می‌رسید که کمی کلافه شده است، اما به زحمت تلاش می‌کند تا خونسردی خود را حفظ کند و با لحنی آرام و محکم گفت:

- اگه صبور باشی، بهت می‌گم دلیل اومدن من به اینجا چیه، حالا هم معطل نکن، زود سوار شو بریم.

با شنیدن لحن دستوری فراز دوباره بر روی دنده لج افتادم و سوار بر خر شیطان به تندی گفتم:

- نمیام فراز! من باید جایی برم، تو هم برو به کارت برس... .

ناگهان جوش آورد و با لحنی عصبی گفت:

- ببین هستی، حواست هست الان کجایی، آره؟ 

بعد سریع با حالتی اخم‌آلود اشاره‌ای به اطراف کرد، من هم تازه متوجه محل کارم شدم، راست می‌گفت، اینگونه برای خودم هم خوبیت نداشت با شناخت خوبی که از پسر عموی محترمم داشتم او به هیچ عنوان بی‌خیال حرف خود نمی‌شد و ممکن بود مرا کت بسته با خود ببرد تا حرفش اجرا شود، بی‌تفاوت به سمت پرادوی مشکی رنگ فراز راه افتادم و با اخم جلو نشستم و در را هم جهت اعتراض کمی محکم‌تر از حد معمول بستم. فراز هم به محض قرار گرفتن پشت فرمان با غیظ نگاهم کرد و گفت:

- از اون چه که فکر می‌کردم، بچه تری!

حرف او برای من سنگین تمام شد و خیلی به من برخورد، اما توجه نکردم و همچنان با اخم به خیابان زُل زدم و سرگرم افکارم شدم و با خود گفتم:

- شاید موضوع مهمی پیش اومده که فراز رو اینجا کشونده!

خیلی سعی کردم لحنی ملایم داشته باشم و پرسیدم:

- خُب، حالا بگو ببینم با من چی کار داری؟

بی‌تفاوت با حالتی جدی و اخمی عمیق‌تر، در جواب من گفت:

- موضوع مهمی نیست!

 مأیوس و نا‌امید گفتم:

- فراز خودت گفتی اومدنت دلیل داره، مطمئنم دلیل مهمی هم داره، بگو دیگه.

با لحنی جدی‌تر گفت:

- مهم نیست، داشتم از اینجا رد می‌شدم، با خودم گفتم سر راه تو رو هم برسونم، همین!

نگاهی به او کردم و گفتم:

- یعنی به من دروغ گفتی!

کمی فکر کرد و پوزخندی زد و گفت:

- ترجیح می‌دم، الان در این مورد حرف نزنم!

به شدت کنجکاو شده بودم اما با خونسردی ساختگی نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

- باشه، هر جور که راحتی!

سپس رو به شیشه اتومبیل، دستم را زیر چانه بردم و به تماشای مناظر بیرون نشستم. 

با خود تصمیم گرفتم:

- باید مدتی بهش بی‌محلی کنم، از بس مامان جونش لی‌لی به لالاش گذاشته لوس و پُر رو شده، دچار اوهام شده یکی که بهش می‌گه بالای چشمت ابروئه اخمو می‌شه، به جهنم، اصلاً مگه مهمه؟

جلوی خانه ما که رسیدیم، متوجه فراز شدم که لحنش در اثر خنده لرزش خفیفی داشت به نظر می‌رسید از حالت چهره من سعی دارد خنده خود را مهار کند، با همان لحن گفت:

- حالا خیلی هم نمی‌خواد قیافه بگیری، شاید تصمیم گرفتم یه روزی بهت بگم!

نفسی تازه کردم و با حرص در جواب گفتم:

- راستش رو بخوای شاید اون روز من حوصله شنیدن نداشته باشم.

ترمز کرد و نگاهش را به من دوخت و گفت:

- شاید هم برعکس باشه و حوصله شنیدن داشته باشی کسی چه می‌دونه!

دستم را طرف دستگیره بردم و با کدورت گفتم:

- اصلاً چرا باید حوصله شنیدن حرفی رو داشته باشم که یه کوچولو هم برام مهم نیست؟

سپس در حالی که پیاده می‌شدم در را به آرامی بستم و با لحنی بی‌تفاوت و خونسرد گفتم:

- فراز ممنون که من رو رسوندی، به همه سلام برسون!

نگاه خندان خود را از من گرفت و با اخمی ساختگی جواب داد:

- حتماً، تو هم سلام برسون.

وقتی رفت نفس عمیقی کشیدم و وارد خانه شدم، یعنی چه کاری با من داشت؟ چرا نگفت؟ مگر من به او چه گفتم که پشیمان شد؟

کنجکاوی خوره جانم شده بود! حتی موقعی که با افسانه تماس گرفتم و صحبت کردیم از حرف‌های او هم چیزی دستگیرم نشد. گویی افسانه از موضوع خبر نداشت، ای کاش سنجیده‌تر رفتار می‌کردم!

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پنجاه

من باید چه کار می‌کردم با این همه پرسش؟ حالا که فراز با خواست و رغبت خود آمده بود تا رازی را با من در میان بگذارد من خودم نگذاشته بودم!

بعد از گذشت چند روز سرانجام توانستم بر کنجکاوی‌ام غلبه کنم، اما باز هم درگیری ذهنم موجب پریشانی من شده بود، هنگام غروب طبق معمول همیشگی به تنهایی در خانه نشسته بودم و مشغول خواندن یکی از رمان‌های مورد علاقه‌ام بودم، با شنیدن صدای زنگ تلفن به خود آمدم و سریع گوشی را برداشتم و گفتم:

- الو؟

بلافاصله با شنیدن صدای فراز که جواب داد جا خوردم و با حالتی حاکی از غافلگیری گفتم:

- سلام فراز، خوبی؟

نفسی عمیق کشید و گفت:

- سلام، ممنون تو خوبی؟

من هم نفسی تازه کردم و در جواب گفتم:

- منم خوبم، افسانه کجاست؟

سریع جواب داد:

- افسانه خونه نیست، با سمانه رفتن بیرون. بعد از کمی مکث ادامه داد:

- هستی می‌خوام باهات صحبت کنم، وقت داری؟

خیلی متعجب شدم، در حالی که گلویم را صاف می‌کردم گفتم:

- خیر باشه! چه صحبتی؟

به آرامی خندید و گفت:

- مطمئن باش خیره! فقط نمی‌خوام کسی بدونه، راستش قصد دارم این قضیه پنهون بمونه، می‌تونم روی کمک تو حساب کنم؟

وای خدا من چه کار می‌کردم با این همه هیجان! با لحنی هیجان‌زده در جواب گفتم:

- فراز هر کمکی از من بر بیاد دریغ نمی‌کنم.

او با لحنی جدی گفت:

- گوش کن هستی، این موضوع بر می‌گرده به چند سال پیش، زمانی که تصمیم گرفتم از طریق بهزیستی سرپرستی بچه دوستم رو به عهده بگیرم، اون یه پسر هشت ساله است که حال مساعدی نداره، چطوری بگم، اون یه بیماری لاعلاج داره، دکترها اون رو جواب کردند، در واقع دیگه چیزی از عمرش باقی نمونده... .

با سکوت فراز بسیار متأثر شدم و با لحنی غمگین پرسیدم:

- ای خدا، حالا چه کاری از دست من برمیاد؟

فراز نفس بلندی کشید و با لحنی امیدوار جواب داد:

- ببین، اون توی ذهن خودش یه مامان خیالی برای خودش تصور کرده و متأسفانه خیال رو با واقعیت ادغام کرده، درباره اون مامان خیالی خیلی با من حرف می‌زنه، الان هم حاضر نیست بدون حضور اون درمان رو ادامه بده، به همین دلیل روز به روز حالش وخیم‌تر می‌شه، فقط در یه صورت حاضر به ادامه شیمی درمانی شده که مامانش کنارش باشه، در اون صورت به درمان ادامه می‌ده...

فراز سکوت کرد و من با اندوه فراوان پرسیدم:

- خُب حالا، این مامان خیالی رو از کجا باید پیدا کرد؟

او در جوابم گفت:

- من فکر می‌کنم در این مورد می‌تونم از تو کمک بگیرم.

کم‌کم متوجه منظور فراز شدم و با حالتی حاکی از دستپاچگی گفتم:

- یعنی، تو از من می‌خوای که دروغ به این بزرگی بگم!

فراز با لحن متقاعد کننده‌ای گفت:

- ببین هستی، برای اون طفل معصوم فرقی نمی‌کنه که تو مامان حقیقی یا دروغی اون باشی، اون فقط می‌خواد این دَم آخری حضور زنی رو با عنوان مادر کنار خودش احساس کنه، فقط همین.

پرسیدم:

- خُب، چرا از افسانه نخواستی این نقش رو قبول کنه؟

با لحنی کلافه جواب داد:

- افسانه نمی‌تونه، اون همین طوری با سمانه راه نمیاد چه برسه به این بچه که مریض احوال هم هست، در مورد ساغر هم مطمئنم که طاقتش رو نداره، در ضمن می‌خوام این قضیه پنهون بمونه.

بی‌اختیار قلبم به حال آن کودک بیمار به درد آمد و با تردید گفتم:

- فراز من الان نمی‌تونم جواب بدم، باید بهش فکر کنم.

فراز کمی مکث کرد و پرسید:

- باشه، فقط به من بگو بهش فکر می‌کنی؟

جواب دادم:

- خُب آره، بهش فکر می‌کنم.

دوباره پرسید:

- من کِی باهات تماس بگیرم؟

گفتم:

- فراز من خودم با تو تماس می‌گیرم.

بعد از خداحافظی و پایان مکالمه، با خودم گفتم:

- آخه چجوری دروغ به این بزرگی رو عنوان کنم؟

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پنجاه و یک

در حالی که به گوش‌های خودم هم شک کرده بودم با خودم گفتم:

- یعنی من درست شنیدم؟

 باور اینکه این حرف‌ها را از زبان فراز شنیده باشم برایم دشوار بود، واقعاً دور از تصور بود، چون انسان‌های با گذشت و فداکار اینگونه خدمت می‌کردند، یعنی فراز هم چنین شخصیتی داشت!

تمام مدت زمانی را که تنها بودم، عمیقاً به حرف‌های فراز فکر کردم، از اینکه تا کنون او را به خوبی نشناخته بودم هیچ توضیح قابل قبولی برای خودم پیدا نمی‌کردم، آن‌قدر سردرگم و کلافه بودم که سرانجام به این نتیجه رسیدم که فراز دارای روحی بزرگ و عاشق است، او برای رسیدن به مفهوم والای زندگی هدفی ارزشمند را دنبال می‌کرد! از اعماق قلبم به او غبطه می‌خوردم، من نتوانسته بودم خوبی‌های شخصیت او را درک کنم و بشناسم.

همان شب وقتی مامان سر صحبت را با من باز کرد، با صراحت از من خواست تا در مورد مهرداد نظر قاطعی بدهم و تصمیم خود را اعلام کنم، قبول داشتم که مامان حق دارد، او می‌خواست رفت و آمد دو خانواده با خیالی آسوده و خاطری مطمئن انجام گردد نه با شک و تردید، نظر شخصی من هم در اولویت قرار داشت. در جواب مامان قول دادم تا فردا نظر قطعی خود را اعلام خواهم کرد، همین موجب شده بود تا کمی حس مهم بودن به من دست دهد یعنی به این دلیل بود که قیافه می‌گرفتم!

انگار می‌خواستم در مورد عالم هستی نظر بدهم! به افکار خود خندیدم و خطاب به خودم گفتم:

- بی جنبه!

***

چند روز بعد در حالی که مشغول بررسی برگه‌ها و جزوه‌های زبان بودم 

مامان با من تماس گرفت و گفت:

- حاج خانم با من تماس گرفت و شب جمعه ما رو برای شام دعوت کرد.

اصلاً نمی‌دانستم دلم چه می‌خواهد و دلیل دست دست کردنم چیست، با بی تفاوتی قبول کردم و در جواب مامان که دوباره از من پرسیده بود:

- حالا نظرت در مورد اون‌ها چیه؟

گفته بودم:

- شب در مورد آن با هم حرف می‌زنیم.

مامان با لحنی عصبی گفت:

- یه نظر می‌خوای بدی هستی، موندم از دست تو چی کار کنم؟

برای اینکه دل مامان را به دست آورم جواب دادم:

- من که حرفی ندارم مامان جون، اصلاً هرچی شما بگی. 

عصر، بعد از اینکه ساعت کاری‌ام تمام شد، به محض بیرون آمدن از مؤسسه، اتومبیل فراز را مقابل ساختمان دیدم، فراز کنار آن ایستاده بود، قدمی به سوی او برداشتم و سلام کردم، او هم در جواب گفت:

-  سلام، اول می‌خواستم بهت خبر بدم بعد بیام دنبالت.

به شوخی گفتم:

- ممنون، این‌جوری که بد عادت می‌شم!

خیره نگاهم کرد و با لحنی رُک گفت:

- بی‌کار نیستم هر روز دنبال تو بیام!

این حرف او به من برخورد و با حرص گفتم:

- فراز خواهش می‌کنم برو، ما اصلاً زبون همدیگه رو متوجه نمی‌شیم!

سریع راه افتادم و بر سرعت گام‌های خود افزودم، صدای او را شنیدم که با لحنی ملایم گفت:

- هستی صبر کن، باشه هر چی تو بگی.

تا کنون نشنیده بودم که فراز با این لحن درخواستی داشته باشد، در حالی که احساس خرسندی و ذوق زدگی می‌کردم، در جا ایستادم، برگشتم و از بالای شانه با حالتی مردد نگاهش کردم، بلافاصله با لحن ملایم‌تری ادامه داد:

- بیا سوار شو.

برگشتم و سلانه سلانه به طرف اتومبیل او رفتم و با اخم سوار شدم، فراز هم پشت فرمان نشست و در کمال ناباوری شنیدم که با لحنی مؤدبانه از من تشکر کرد! او گفت:

- ببخش هستی، اصلاً می‌خوای بی‌خیال او بچه بشیم، هوم؟

خدای من، این روزها من شاهد غریب‌ترین رفتارها از پسر عموی عجیبم بودم!

اصلاً باور کردنی نبود که کوه غرور از من تشکر و طلب بخشش کند، من هم که بی‌جنبه بودم، وای اگر زن عمو می‌فهمید!

به روی خود نیاوردم و در حالی که گوشه شالم را به بازی گرفته بودم با لحنی خونسرد و بی‌تفاوت گفتم:

- فراز نمی‌خواد بی خیال اون بچه بشی، من نگفتم که بهت کمک نمی‌کنم، گفتم؟

با لبخندی محو نگاهش را به من دوخت و پرسید:

- منظورت چیه؟

به نظر می‌رسید قند در دل او آب می‌شد، کمی سرم را بالا گرفتم و با اخم گفتم:

- ببین فراز فقط همین یه بار بهت کمک می‌کنم، باشه؟

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پنجاه و دو

قدردان نگاهم کرد و با لحنی شاد گفت:

- بهت قول می‌دم جبران کنم، فقط باید بین خودمون بمونه، خُب؟

با تکان دادن سر موافقت خود را اعلام کردم چون خودم هم دوست نداشتم کسی چیزی بداند.

وقتی به خانه رسیدم، تا آخر شب هیچ تمرکزی بر روی کارهایم نداشتم، همه ذهنم درگیر افکار پریشانم بود و گیج و حواس پرت بودم، خوشبختانه بابا متوجه احوال آشفته من نبود در واقع او سرگرم برگه‌های آزمون شاگردانش بود اما مامان از همان سر شب که به خانه آمده بود با نگاهی دقیق و موشکاف مرا زیر نظر گرفت و دست آخر هم به این نتیجه رسید که موضوع خواستگاری و فکر کردن به آن مرا اینگونه گیج و آشفته کرده است، بنابراین بعد از شام با دلسوزی بسیار مرا روانه اتاقم کرد تا خوب استراحت کنم، من هم از خدا خواسته به خلوت اتاقم پناه بردم و سرگرم افکارم شدم.

آن حس برایم عجیب بود، حسی تازه و غریب که در قلبم می‌جوشید! حسی گنگ و مبهم، قلبم طاقت این همه احساس را نداشت و لرزان شده بود، در دلم آشوبی به پا شد و سریع و با عجله خود را به دستشویی رساندم و هر چه را که خورده بودم بالا آوردم. مامان با شنیدن سر و صدای من بیدار شد و پشت در ایستاد، سپس با نگرانی جویای حالم شد، صورت و دهانم را شستم و بی‌رمق جواب دادم که حالم خوب است و جای نگرانی نیست.

بابا هم که بیدار شده بود دستی بر روی پیشانی من گذاشت و موهایم را از روی صورت نمناکم کنار زد و با لحنی نگران پرسید:

- بیرون چیزی خوردی، نکنه مسموم شدی؟

دوباره حالت تهوع به من دست داد و به سمت دستشویی برگشتم و با معده خالی شروع به عُق زدن کردم، از این حالت بیزار بودم!

مامان در حالی که با دستپاچگی این‌سو و آن‌سو می‌رفت و با خود غرولند می‌کرد، گفت:

- ناسلامتی خودم نِرس هستم، اما برای بچه خودم پاک دست و پام رو گم می‌کنم!

من که دیگر رمقی نداشتم سُست و بی‌حال بر روی کاناپه به پهلو دراز کشیدم و از میان پلک‌هایم نگاهی به آن دو انداختم و برای آسودگی خیال آن‌ها ناله‌کنان گفتم:

- فکر کنم پُر خوری کردم.

مامان بی‌توجه به حرف من لیوانی را به لب‌های خشکم چسباند و با لحنی ملایم گفت:

- از این بخوری زود خوب می‌شی.

کمی سرم را متمایل به بالا گرفتم و آن را مزه‌مزه کردم، از طعم شور و شیرین آن فهمیدم که برایم سِرُم خوراکی درست کرده است، با خوردن جرعه‌ای از آن احساس کردم کمی حالم بهتر شد بابا در حالی که شانه‌های مرا می‌مالید با لحنی مهربان گفت:

- اینجا نخواب دخترم، برو سر جای خودت بخواب.

من هم که دلم ضعف می‌رفت برای ناز و نوازش بابا دست گرم او را گرفتم و بی‌حال گفتم:

- بابا ببخش بیدارت کردم، بد خواب شدی.

او در حالی که کمک می‌کرد تا از جا بلند شوم مهربان‌تر گفت:

- این حرف رو نزن دخترم.

مامان آمد و به زور یک لیوان شیر ولرم به دست من داد و از من خواست همه آن را تا ته سر بکشم، من هم به اجبار اطاعت امر کردم و با احساس سوزشی که در گلو داشتم همه را جرعه جرعه نوشیدم و برای استراحت راهی اتاقم شدم، به محض اینکه سرم به بالش رسید به خوابی عمیق فرو رفتم، اما تا صبح چندین بار از خواب پریدم و سرانجام یک تبخال دردناک گوشه لبم ظاهر شد و خُلق و خوی مرا حسابی به هم ریخت، با حرص چند لقب بد به فراز نسبت دادم که مسبب اصلی این آشفتگی و پریشانی فقط و فقط او بود! صبح با احساس گرمای دست مادرم بر روی پیشانی و گونه‌هایم چشم‌هایم را گشودم، لبخندی تحویل او دادم و گفتم:

- صبح به خیر، دیرت نشه مامان؟

نفسی راحت کشید و گفت:

- نه عزیزم، خدا رو شکر که بهتری، امروز می‌خوای استراحت کنی؟

با اینکه از ماندن در خانه بدم نمی‌آمد اما سر کار رفتن را ترجیح می‌دادم، چون ذهنم از فکر و خیال دور می‌ماند و کمتر دچار دلشوره و آشوب می‌شدم، نشستم و سرحال گفتم:

- الان که حالم خوبه، پس بهتره برم.

مامان هم در تأیید گفت:

- خیلی خوب، پس مراقب خودت باش.

***

از پله‌های مؤسسه که بالا می‌رفتم، سمیه را دیدم که از لای در سرک می‌کشید، دلم طاقت نیاورد همین طوری از کنار او عبور کنم، برگشتم و چند پله را پایین آمدم و سمت او رفتم، دستش را گرفتم و با فشاری مختصر گفتم:

- ای شیطون، داشتی چی کار می‌کردی، خوبی؟

این دختر معصوم با وجود معلولیت ذهنی که داشت مانند فرشته‌ها زیبا بود، با خنده و لکنت جواب داد:

- دیشب، خواب دیدم، خواب تو رو دیدم.

متعجب شدم و پرسیدم: خواب من رو دیدی، خیر باشه، حالا چی دیدی؟

 

 

 

 

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پنجاه و سه

از سر ذوق خندید و در جواب گفت:

- خواب دیدم مثل اون کبوتر سفیدِ داشتی توی آسمون پرواز می‌کردی و من هم از این پایین برای تو دست تکون می‌دادم و می‌خندیدم، بعد پایین اومدی و بهم گفتی سمیه خیلی خسته شدم می‌شه یه لیوان آب بهم بدی، خیلی تشنه‌ام شده... 

من هم یه لیوان آب خنک بهت دادم که حالت جا اومد و گفتی: 

- دستت درد نکنه سمیه.

سپس با چشم‌های زیبا و آسمانی رنگش نگاهم کرد و معصومانه پرسید:

- الان آب نمی‌خوای، برم برات آب خنک بیارم؟

نمی‌دانم چرا قلبم لرزید، با لبخند جواب دادم:

- نه عزیز دلم، هر موقع خواستم بهت می‌گم.

سمیه دست‌های کج و کوله خود را بالا آورد و گیس‌‌های بافته شده‌اش را به بازی گرفت و گفت:

- باشه، می‌خوای نقاشی من رو ببینی؟

دلم برایش سوخت، قد و قواره او هم اندازه من بود اما به دلیل معلولیت ذهنی که داشت رفتارش مانند دختر بچه‌های خردسال بود، آهی کشیدم و جواب دادم:

- آخه الان باید برم سر کلاس، چون دیرم می‌شه، نگهش دار موقع رفتن حتماً می‌بینم، باشه؟

با شنیدن صدای آقای واحدی که صبح به خیر می‌گفت برگشتم و سلام کردم، سپس خطاب به سمیه گفتم:

- من دیگه باید برم سمیه، یادت باشه هر چی لازم داشتی فقط به خودم بگو، خُب؟

او هم به پهنای صورتش خندید و قبول کرد. 

وقتی وارد کلاس شدم، دیدم بچه‌ها چند دقیقه تأخیر مرا غنیمت شمرده‌اند و به هر طریق ممکن، از در و دیوار و تخته و پنجره بالا و پایین می‌روند، دو تا ضربه محکم به در زدم که همه دست به سینه سر جای خود نشستند! انگار نه انگار که تا همین چند لحظه پیش از سقف آویزان بودند و کلاس را روی سر خود گذاشته بودند! وقتی این اصطلاحات را نزد سمیرا به کار می‌بردم با خنده می‌گفت:

- تو نگاه طنزی نسبت به پیرامون خودت داری، این خودش یه موهبت بزرگِ، هر کسی دنیا رو از دید خودش می‌بینه، تو هم همه چیز رو طنز می‌بینی برای همین هم هست که تو همیشه خوشی!

من هم در جواب می‌گفتم:

- خُب هر کسی از دل خودش بهتر خبر داره، تو از کجا می‌دونی توی قلبم چی می‌گذره؟

خبر نداشت گاهی اوقات از درد تنهایی با خودم، هم صحبت می‌شوم و گاهی اوقات هم به حال دلم گریه می‌کنم، فایده آن هم این بود که دلم سبک می‌شد و حس خوبی برایم به همراه داشت، این‌ها همه از اسرار بودند و کسی هم از آن‌ها خبر نداشت.

موقع برگشتن به خانه زمانی که در ایستگاه اتوبوس به انتظار نشسته بودم بابا، با من تماس گرفت و گفت:

- مثل اینکه فراز برای خرید به سلیقه تو نیاز داره، در ضمن نمی‌خواد افسانه خبر دار بشه...

حدس زدم که کاسه‌ای زیر نیم کاسه است و فراز با نقشه‌ای که کشیده می‌خواهد همه چیز پنهان بماند!

سریع از بابا پرسیدم:

- نگفت چه خریدی داره؟

بابا در جواب گفت:

- راستش در این مورد چیزی به من نگفت، فقط می‌خواست بدونه تو می‌تونی اون رو همراهی کنی یا نه که من هم خیالش رو راحت کردم و گفتم هر کمکی از دست هستی بر بیاد دریغ نمی‌کنه، تو که کاری نداری، داری؟

صادقانه جواب دادم:

- نه کار خاصی ندارم، شاید یه سر به کتابخانه برم.

بابا هم گفت:

- باشه، پس خودت باهاش هماهنگ کن.

کل مسیر را داشتم به این فکر می‌کردم که آیا این کار درست است یا نه؟ بین عقل و قلبم سرگردان مانده بودم، عقلم ژست کارآگاهی گرفته بود و مظنون و مشکوک می‌گفت:

- حواست باشه یه موقع سراغ دردسر نری!

قلبم هم آسوده خاطر می‌گفت:

- چه دردسری آخه! حالا چه اشکال داره کمک کنی, چی می‌شه، هان؟

به چه روزی افتاده بودم! یعنی داشتم خُل می‌شدم؟ دیوانه نشوم از دست عقل و قلبم که این همه با هم سر ناسازگاری داشتند. با حالی آشفته وارد آسانسور شدم و بعد از توقف در طبقه سوم به محض بیرون آمدن از آن متوجه دو مرد شدم که از واحد روبه‌رویی بیرون آمدند، به نظر می‌رسید برای خرید خانه مشتری آمده بود، دوباره به یاد خانم بقایی اندوهگین شدم و برای شادی روح او دعا کردم، یکی از آن‌ها خطاب به من گفت:

- ببخشید دخترم شما هم ساکن این مجتمع هستید؟

سری تکان دادم و جواب دادم:

- بله.

مرد گفت:

- من کبیری هستم، اگه قسمت بشه قرارِ با هم همسایه بشیم، آپارتمان قشنگیِ، سبکش خیلی شیک و امروزیِ.

با کنجکاوی پرسیدم: به سلامتی خونه رو خریدین؟

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آقای کبیری سری تکان داد و در جواب به من گفت:

- بله، داریم کارهای لازم رو انجام می‌دیم، یه مدت زمان می‌بره.

من هم با خوشرویی گفتم:

- مبارک باشه.

سپس کلید را در قفل چرخاندم و در را باز کردم، چه مرد مؤدبی بود، خیلی خوب است که آدم همسایه مؤدب داشته باشد، خیلی مرد محترمی بود، تقریباً هم سن و سال بابا، یادم باشد شب به بابا خبر بدهم به نظر می‌رسید تحولات مثبتی در حال وقوع است. هوا گرم بود و نیاز به استحمام مرا واداشت که قبل از هر کاری اول به حمام بروم، سرحال و شاداب بیرون آمدم و لباس تمیز پوشیدم و مقابل آینه موهای بلندم را سشوار کشیدم گونه‌هایم گل انداخته بودند و چشم‌هایم از هیجان برق می‌زدند، به آشپزخانه رفتم و ناهار مختصری خوردم و هنگام شستن ظرف‌ها فراز با من تماس گرفت و خبر داد که در راه است و دقایقی دیگر می‌رسد، تا آمدن او حاضر شدم و به طریقی سر خودم را گرم کردم و سعی داشتم فکرم را درگیر نکنم.

سرانجام صدای زنگ آیفون شنیده شد و من هم از جا پریدم که خودم خنده‌ام گرفت، به محض باز کردن در واحد فراز را مقابل خود دیدم، کمی به ظاهر خود رسیده بود، خوش تیپ‌تر به نظر می‌رسید، عطر خوش بو و مردانه‌ای به مشامم رسید که موجب شد حسی در قلبم بیدار شود، شوقی هم در نگاهم نشست! بعد از سلام و احوال‌پرسی، فراز یک جعبه بزرگ را طرف من گرفت و مختصر گفت:

- لازمه از این‌ها استفاده کنی.

کنجکاو شدم و گوشه جعبه را باز کردم و با مشاهده محتویات آن متعجب شدم و گفتم:

- فراز، من خودم مانتو دارم...

سریع گفت:

- لطفاً این‌ها رو بپوش! من پایین منتظر می‌مونم تو هم هر موقع آماده شدی بیا.

سپس بدون اینکه منتظر جواب من بماند بلافاصله رفت.

در را بستم و جعبه را روی میز گذاشتم و دست به کمر و با حالتی حاکی از بهت و تعجب به آن زل زدم، دوباره بحث بین عقل و دل آغاز شد! دلم سوخت و گفت:

- آخی! طفلک.

عقلم به سخره گرفت و در جواب گفت:

- این یعنی دردسر، این کار پایان خوبی نداره...

سریع هر دو را از خود دور کردم و سراغ جعبه رفتم، یک مانتو سفید، یک شال آبی آسمانی و یک کیف لوازم آرایش تمام محتویات جعبه را تشکیل داده بودند، مانده بودم چه کار کنم، عقلم غرولند کرد:

- بفرما، حالا می‌خوای چی کار کنی؟

دلم که همان ابتدا ترسید و مرا با عقلم تنها گذاشت و رفت! دستپاچه بودم و مطمئن نبودم که باید چه کار کنم تا درست باشد، مانتوی سفید که بلندی آن تا زوی زانو بود را پوشیدم و شلوار لی مشکی خودم را به پا کردم، از بین لوازم آرایش هم فقط ریمل و عطر برداشتم و چند تا هم انگشتر بدلی و دستبند ظریف نقره، شال آبی را سر کردم و نگاهی به آینه انداختم، تصویرم به من لبخند می‌زد، کمی تغییر کرده بودم، از این تیپ خوشم آمد ترکیب دو رنگ آبی و سفید حالتی از معصومیت فرشتگان را به چهره من داده بود، با خود گفتم:

- خوشگلی هم نعمت بزرگیِ، خدا جون ازت ممنونم.

چتری‌هایم را زیر شال فرستادم و کیفم را برداشتم و کفش‌هایم را به پا کردم و سریع بیرون رفتم.

فراز پشت فرمان نشسته بود و آهسته بر روی آن ضرب گرفته بود به محض دیدن من به وضوح جا خورد. من هم به روی خود نیاوردم و سریع سوار شدم، عطری که زده بودم فضای اتومبیل را پُر کرد، نمی‌دانم اینها را از کجا آورده بود فکر نکنم از وسایل زن عمو و افسانه باشد، به نظر می‌رسید فراز خودش این‌ها را خریده بود. باز هم همان حس مرموز قلب مرا فشرد و از اینکه سنگینی نگاه فراز را احساس می‌کردم کلافه شدم، خواستم بگویم چرا حرکت نمی‌کنی؟ که ناگهان همه چیز از ذهن من پاک شد! این برق نگاه چه معنایی داشت؟ فراز هم گویی به خود آمد و با لحنی گیرا گفت :

- باور کن تو رو نشناختم!

خجالت کشیدم، یعنی خیلی تغییر کرده بودم! از آینه بغل نگاهی دزدکی به تصویرم انداختم و حق به جانب با خود گفتم:

-خیلی هم فرق نکردم، فقط یه کم مژه‌هام بلندتر و مشکی‌تر به نظر می‌رسه.

برگشتم و گفتم:

- فراز من از این وضع خوشم نمیاد، الان هم دارم کلافه می‌شم، منظورم اینه که زودتر بگو باید چی کار کنم که اون طفل معصوم دلخوش بشه؟

نگاه نافذ و مبهم خود را به من دوخت، لبخندی مرموز گوشه لبانش نمایان شد و در جواب من گفت:

- بهت نمیاد این رو بگی... هستی، تو خودت توی نقشه کشیدن استادی! یادت هست، اون روز توی کوه با استادی کفش من رو پر از سنگریزه کردی، پیش خودت فکر کردی من متوجه نشدم اما من فهمیدم، اون لحظه می‌خواستم تو رو از کوه پرت کنم پایین، اما یه جورایی هم خوشم اومد، تو هم مثل خودمی، برای همین ازت خواستم کمکم کنی چون تو رو می‌شناسم!

با لحن بی‌تفاوتی گفتم:

- فراز من همون موقع هم ازت عذر خواهی کردم قصد من بی‌احترامی نبود، فقط یه شیطنت کودکانه بود همین!

لبخندی زد و با لحن آرامی گفت:

- می‌دونم، باور کن من خیلی وقتِ تو رو می‌شناسم.

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چشم به او دوخته بودم که با شنیدن صدای زنگ موبایلم نگاه کنجکاو فراز به سوی کیف من کشیده شد، من هم دست به کیف بردم و گوشی را بیرون آوردم به محض دیدن اسم افسانه شیطنت من گل کرد و با لحن مرموزی گفتم:

- سلام عزیزم، خوبی؟

افسانه صدایش را بالا برد و گفت:

- هستی خودتی، سالمی! احتمالاً سر مبارکت به جای خطرناکی اصابت نکرده؟

لبخند ملیحی زدم و آهسته گفتم:

- نه عزیزم، منم خوبم!

افسانه بلند بلند خندید و گفت:

- واقعاً که دست شیطون رو از پشت بستی؟ الان کی پیش توئه که داری نقش بازی می‌کنی، هستی، نیستی؟

آرام‌تر با حرص گفتم:

- مگه دستم بهت نرسه، قصه!

غش غش خندید و گفت:

- خُب بابا، جوش نزن بی‌ریخت می‌شی، الان کجایی؟

نفس عمیقی کشیدم و در جواب گفتم:

- عزیزم امروز کار دارم، نمی‌تونم تو رو ببینم... 

ناگهان گوشی از دست من کشیده شد و فراز با لحنی تند خطاب به افسانه گفت:

- الو... الو... لال شدی؟

قادر به بیان حرفی نبودم و خشکم زده بود کم‌کم از این حرکت فراز عصبانی شدم و با خشم گفتم:

- به چه حقی این کار رو کردی؟

او هم عصبانی شد و با صدای بلند غرید:

- هستی ببین، اگه بفهمم فکری توی سرت داری خودم به حسابت می‌رسم!

گویی پرده گوشم پاره شد! خیلی ترسناک شده بود، گوشی موبایلم را به طرفم پرت کرد و من هم با غیظ نگاهم را از او گرفتم، در مورد من داشت اشتباه فکر می‌کرد، اما من هم به هیچ عنوان پشیمان نبودم و اجازه دادم در افکار بی‌‌پایه و اساس خود غرق شود! نمی‌دانم چرا حس خوبی داشتم از اینکه می‌دیدم می‌توانم او را ناراحت کنم، دلم خنک می‌شد!

لحظاتی در سکوت گذشت و فراز ضمن اینکه اتومبیل را به سمت پارکینگ یک فروشگاه بزرگ هدایت می‌کرد با لحنی سرد و خشن پرسید:

- هستی تو به کسی علاقه داری؟

جوابی ندادم که دوباره پرسید:

- داشتی با مهرداد حرف می‌زدی، آره مهرداد بود؟

بدون اینکه به او نگاه کنم بی تفاوت جواب دادم:

- لزومی نمی‌بینم جواب تو رو بدم!

با حالتی عصبی خندید و گفت:

- ببین اگه می‌پرسم، برای اینه که من نسبت به هم خون خودم تعصب دارم، راستی تو چه اصراری داری ازدواج کنی! اون هم با این اوضاعی که تو داری؟

اوضاع من چگونه بود؟ مرتب به خودم می‌گفتم: 

- نباید جواب دهم، نباید از حرف‌های فراز عصبی شوم، فراز از روی حرص داره این حرف رو میگه چون من ناراحتش کردم، اون هم از لجش این رو میگه... .

شنیدم که گفت:

- زندگی مشترک بچه بازی نیست، تو همچنان توی حال و هوای بچگی موندی. با مشاهده پوزخندی که تحویل من داد دیگر قادر به سکوت نبودم و به تندی گفتم:

- فراز هر بچه‌ای یه روز بزرگ می‌شه، تو نگران این چیزها نباش!

ابرویی بالا داد و با لحنی تمسخر آمیز گفت:

- امیدوارم این‌طور باشه، راستی موردی که الان پیش اومده، برای تمرین خوبه، می‌تونی این‌جوری خودت رو محک بزنی، نقش مادر بهت کمک می‌کنه جدی‌تر به قضیه ازدواج فکر کنی!

با نگاهی به اطراف قبل از اینکه پرسشی کنم گفت:

- یه مادر دست خالی به عیادت بچه‌اش نمی‌ره!

همان موقع متوجه منظورش شدم و وقتی پیاده شدیم سریع پشت سر فراز راه افتادم.

 

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی همراه فراز وارد آسانسور شدم، به شدت احساس بی‌قراری می‌کردم، نمی‌دانستم دلیل این بی‌قراری چیست؟ آشنایی با کودکی که در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ بود، یا حضورم با فراز در یک محیط بسته! اصلاً تمرکز فکری نداشتم، نگرانی وجودم را فرا گرفته بود و نگاهم در نگاه جستجوگر فراز گره خورد، او با حالتی خاص که در چشم‌های درشت و قهوه‌ای رنگش موج می‌زد و درک آن برای من مبهم  و گنگ بود به من خیره شده بود، نمی‌دانم چه حسی بود که هر از گاهی به دلم چنگ می‌انداخت! به محض بیرون آمدن از آسانسور وارد یکی از فروشگاه‌های بزرگ اسباب بازی شدیم، با مشاهده انواع و اقسام لوازم بازی در رنگ‌ها و مدل‌های گوناگون به وجد آمدم اسباب بازی‌ها در چند ردیف چیده شده بودند، به هر طرف که می‌رفتم و نگاه می‌کردم، مدل به مدل اسباب بازی می‌دیدم، این همه تنوع هم خیلی خوب نبود، آدم گیج و سردرگم می‌ماند و نمی‌دانست چه خاکی بر سر خود بریزد! مانده بودم اول کدام قسمت بروم که دختری با ادا و اطوار بسیار جلو آمد و با لحنی کشیده و پُر از ناز پرسید: 

- از دستم کمکی بر میاد عزیزم؟

نگاهی به او انداختم که ناخن‌های دراز و خوفناکی به رنگ سیاه داشت، خیلی هم برای نگه داشتن شال شُل و وِل آویزانش بر روی سر خود اصراری نداشت، بی‌اختیار به جویدن پر سر و صدای آدامسی که در دهان داشت خیره شدم و در جواب گفتم:

- ممنون دارم نگاه می‌کنم، عزیزم!

دخترک با سری کج کنار ایستاد، به هر یک از لوازم بازی که نگاه می‌کردم او هم شروع می‌کرد و به طور مفصل برای من توضیح می‌داد گویی سازنده آن را به شخصه می‌شناخت! فراز هم آمد و کنار من ایستاد، در حالی که یکی از ماشین‌های ردیف بالا را به من نشان می‌داد، نظر مرا هم جویا شد. بسیار پر زرق و برق و تجملاتی بود، دخترک بدون درنگ از فرصت استفاده کرد و با همان لحن  توضیح داد:

این، یکی از پر فروش‌ترین کارهاست، می‌خواین طرز کارش رو بهتون نشون بدم؟

فراز با تکان دادن سر موافقت خود را اعلام کرد و من هم نگاهم را به ماشین اسباب بازی دوختم، دختر آن را از جعبه بیرون آورد و با چند باطری روشنش کرد، ماشین با کلی سر و صدا و چراغ زدن تغییر شکل داد و به شکل آدم آهنی در آمد و دوباره با همان سر و صدا و دنگ و فنگ به شکل اول برگشت! من که حوصله این همه سر و صدا را نداشتم ابرویی بالا دادم، اما انگار فراز آن را پسندید و گفت:

- همین خوبه. 

من هم که نظری نداشتم، سکوت کردم. دختر که همچنان با سر و صدا آدامس می‌جوید، خطاب به فراز پرسید:

- پسرتون چند سال داره؟

با حالتی ملتهب که مشخص بود گونه‌هایم سرخ شده‌اند، چشم غره‌ای تحویل فراز دادم و با ایما و اشاره به او فهماندم که خودش جوابی بدهد، او هم گیج و سردرگم با حالتی حاکی از شک و تردید جواب داد:

- فکر کنم هشت سال داره... .

دختر که از طرز جواب دادن فراز به وضوح متعجب شده بود گفت:

- مُدل‌های دیگه هم داریم، می‌خواین براتون بیارم؟

خوشبختانه فراز قبول نکرد و همان اسباب‌بازی پر صدا را خرید و با نگاه کردن به ساعت مچی خود به من فهماند که زمان روبه رو شدن با پسر بچه فرا رسیده است و من باید نقش خود را خوب ایفا کنم، نقش مادری مهربان که به عیادت فرزند بیمارش می‌رود. لحظه‌ای با خود فکر کردم:

- دارم چی کار می‌کنم؟

تمام این کارها فقط یک دلیل داشت، دلیل آن هم کنجکاوی بود، می‌خواستم آن بچه را از نزدیک ببینم چون قصد داشتم از کار فراز سر در بیاورم! همین فکر بود که اجازه نمی‌داد به عواقب کاری که می‌خواستم شروع کنم، لحظه‌ای فکر نکنم. در راه بیمارستان نام بچه را از فراز پرسیدم و به او فکر کردم، اسم او آرش بود، مادرش موقع به دنیا آمدن او فوت کرده بود و پدرش هم دوست صمیمی فراز بود او در اثر غم از دست دادن همسرش گرفتار اعتیاد شده بود و به دلیل سال‌ها اعتیاد بچه را به بهزیستی سپرده بود، فراز سرپرستی او را در پرورشگاه به عهده گرفته بود، فراز گفته بود که آرش اکنون به دلیل بیماری و شیمی درمانی در بیمارستان به سر می‌برد، او کسی را نداشت و تنها کسانی که جویای احوالش بودند، فراز و مسؤلین پرورشگاه بودند.

 

 

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قلبم به درد آمد از این همه مصیبت، گناه آن طفل معصوم چه بود که در طول عمر کوتاه خود این همه بلا و مصیبت را متحمل شده بود، از حرف‌های فراز متوجه شده بودم که پدر و مادر آرش ازدواج موفقی نداشتند و هر دو با مخالفت شدید خانواده‌های خود مواجه شده بودند و هیچ کدام از طرفین حاضر نشده بودند تا سرپرستی بچه را قبول کنند، فراز به کمک یکی از دوستان وکیل خود توانسته بود سرپرستی او را به عهده بگیرد، در نظر من کار فراز کاری انسانی و قابل ستایش بود. غرق در افکارم بودم که با شنیدن صدای فراز به خود آمدم، هر دو پیاده شدیم و قبل از وارد شدن به بیمارستان آهسته خطاب به او یادآور شدم و گفتم:

- فراز من فقط یک ساعت وقت دارم نه بیشتر، این یکی از قوانین خونه است که باید قبل از هشت شب خونه باشم!

او با لحنی موافق جواب داد:

- حواسم هست دختر، نگران نباش.

در راهرو کنار فراز قدم برمی‌داشتم که سروکله‌ی یکی از پرستاران پیدا شد و به گرمی از فراز استقبال کرد، سپس نگاهی دقیق و کنجکاو به سر تا پای من انداخت، زبانم به کل قفل شده بود و فقط به او نگاه کردم و بدون معطلی پشت سر فراز راه افتادم و آهسته نزدیک گوش او گفتم:

- فراز به این‌ها چی می‌خوای بگی، من آبرو دارم گفته باشم... .

خیره نگاهم کرد! حتماً نزد خود در حال سنجیدن جواب حرف من بود، معذب شدم و پرسیدم:

- چی شد، چرا بِر و بِر به من نگاه می‌کنی؟

لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت:

- هیچی، همین طوری!

با غیظ دسته باریکی از موهایم را که به گونه‌ام چسبیده بود کنار زدم و با غرولند گفتم:

- واقعاً کار احمقانه‌ای رو قبول کردم... ای کاش...

فراز بی هیچ کلامی در یکی از اتاق‌ها را باز کرد و با اشاره از من خواست تا وارد شوم، نفس عمیقی کشیدم و با برداشتن قدمی به جلو پسر بچه سبزه رو و ریز نقشی را دیدم که بر روی تخت دراز کشیده بود و پتوی تمیزی روی او را پوشانده بود در همان نگاه اول به دل من نشست، عجیب اینکه او هم از حضور من خوشحال بود و خیلی راحت و صمیمی از من استقبال کرد، گویی از مدت‌ها قبل مرا می‌شناخت، این برای من شک برانگیز بود! وقتی فراز با حالتی مردانه دست کوچک او را به آرامی فشرد، به تخت او نزدیک شدم و با لحنی شوخ پرسیدم:

- ببینم، نکنه تو همون آرش نام‌داری، آرش کمانگیر؟

او با حالت با مزه‌ای خندید و پرسید:

- شما هم فکر کردین من همون آرش هستم؟

فراز هم با کنجکاوی نگاهی به ما کرد و من با لحنی شاد گفتم:

- بله، مطمئنم که خودشی!

سپس به فراز اشاره کردم و پرسیدم:

- درست می‌گم؟

او هم که دقیق نگاهم می‌کرد در جواب گفت:

- من معتقدم این از اون هم بهتر باشه آخه فکر نمی‌کنم کسی مثل آقا آرش ما پیدا بشه من که آرش خودمون رو خیلی بیشتر دوست دارم... .

در چشم‌های گود افتاده آرش برقی از شادی نمایان شد و با حالتی حاکی از قدر دانی به فراز چشم دوخت و لبخندی به پهنای صورتش زد، فراز در حالی که قوطی کمپوت را باز می‌کرد و محتویات آن را در ظرفی می‌ریخت، به او کمک کرد و تکه‌های کوچک آناناس را با چنگال به دهان او می‌کذاشت، با لبخند گفت:

- امروز من حرف‌های خوبی از خانم پرستار شنیدم، می‌گفت همه داروها رو خوردی و به همه حرف‌هایی که گفته گوش کردی، پس لازم شد که به تو یه هدیه خوب بدیم.

سپس خم شد و در حالی که بسته کادو پیچ شده را بر روی تخت می‌گذاشت گفت:

- فکر کنم از این خوشت بیاد.

آرش سرشار از شوق و خوشحالی با لحن ذوق زده‌ای پرسید:

- یعنی این هدیه مال منِ؟

لبخندی زدم و نگاهم را به او دوختم که با چه ذوقی در حال باز کردن هدیه خود بود.

همان حین صدای زنگ موبایلم شنیده شد و با دیدن نام افسانه آهسته و سریع جواب دادم:

- افسانه من بعد باهات تماس می‌گیرم، الان جایی هستم.

سپس بلافاصله قطع کردم، متوجه نگاه عصبی فراز شدم و معنی آن را نفهمیدم، وقتی بیرون رفت به آرش که سرگرم اسباب بازی شده بود نگاهی کردم و با خیالی آسوده پرسیدم:

- دلت می‌خواد با اسباب بازی جدیدت بازی کنی؟

سری تکان داد و من در ادامه گفتم:

- پس باید زودتر خوب بشی، می‌دونی که داروها باعث می‌شن که حال تو بهتر بشه، قول می‌دی که همه اون ها رو مصرف کنی؟

او آهی کشید و گفت:

- من اون ها رو دوست ندارم، من رو زشت و بی‌حال می‌کنن... .

با لحنی دلسوزانه‌ گفتم:

- برای همین داروها رو نمی‌خوری! اگه من از تو خواهش کنم چی؟ برای خوشحالی من اون‌ها رو مصرف می‌کنی، آره آرش؟

کمی فکر کرد و با شرمندگی جواب داد:

- آخه نمی‌دونی چقدر زشت و خوابالو می‌شم؟

بلافاصله گفتم:

- اما تو که نمی‌خوای بیماری تو رو شکست بده، هوم؟

آرش نگاه بی‌رمق خود را به من دوخت و جواب داد:

- نه، نمی‌خوام.

مصرانه گفتم:

- پس برو به جنگ بیماری، فکر کن همه داروها سلاح جنگی تو هستن و تو با اون‌ها می‌تونی بیماری رو شکست بدی، می‌خوای باهاش بجنگی؟

سریع جواب داد:

- آره می‌خوام باهاش بجنگم و اون رو شکست بدم!

او را تحسین کردم و با آمدن فراز نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم و گفتم:

- من دیگه باید برم.

فراز بلافاصله گفت:

- صبر کن با هم می‌ریم.

کیفم را برداشتم و گفتم:

- فراز تو بمون، من خودم می‌رم.

با لحنی تند گفت:

- خودم تو رو می‌رسونم.

متعجب به او نگاه کردم و گفتم:

- اما آخه... .

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کمی خم شد و آهسته نزدیک گوشم گفت:

- نکنه می‌خوای با این قیافه توی خیابون راه بری؟

خیلی ناراحت شدم و ناباورانه به او خیره شدم و پرسیدم:

- قیافه من چجوریه؟

با لحن آمرانه و محکمی گفت:

- بریم!

می‌خواستم لجبازی و مخالفت کنم که از اخم او ترسیدم، دوباره جدی و نفوذ ناپذیر شده بود!

با اشاره به مانتوی تنم فقط گفتم:

- بعداً این‌ها رو بهت پس می‌دم!

به سر تا پای من نگاهی انداخت و گفت:

- نمی‌خواد، چون فعلاً این‌ها رو لازم داری.

متوجه آرش شدم که با لحنی مأیوس پرسید:

- بازم به دیدن من میای؟

دستش را فشردم و با امیدواری گفتم:

- بله که میام، دفعه بعد که تو رو می‌بینم، می‌دونم حالت خیلی بهتر می‌شه، چون تو پسر قوی و شجاعی هستی و من هم به تو افتخار می‌کنم.

نگاه امیدوارش را به من دوخت و با لبخندی به پهنای صورتش گفت:

- خیلی خوشحالم که اومدی، چون... .

پرسیدم: 

- چون چی؟

دزدکی نگاهم کرد و گفت:

- آخه می‌ترسم بگم، اگه بگم شاید دیگه از من خوشت نیاد.

گونه لاغر او را نوازش دادم و گفتم:

- من که از تو خوشم میاد، این چه حرفی بود آخه!

نگاه اشکبار خود را به من دوخت و گفت:

- مامان من خیلی شبیه شماست، من زیاد خواب اون رو می‌بینم، اون هم مثل شما لباس سفید داره و روسری آبی هم سر می‌کنه مثل شما خیلی هم مهربون و خوش اخلاقِ...

سکوتی سنگین حاکم شد، آنقدر سنگین که احساس می‌کردم هوا برای تنفس کم دارم، قلبم فشرده شد بغض تیزی راه گلویم را مسدود کرده بود و تنفس را برایم مشکل می‌کرد، نمی‌دانستم باید در جواب چه بگویم؟ آهی کشیدم و در حالی که سعی داشتم بر خود مسلط باشم با لحنی گرفته گفتم:

- آرش! تو خیلی خوبی، باید همیشه شاد باشی و بخندی...

خنده‌ای بی‌رمق کرد و گفت:

- حس می‌کنم الان حالم بهتر شده.

با ملایمت گفتم:

- آره روز به روز هم بهتر می‌شی!

خیره نگاهم کرد و با لحنی حاکی از نگرانی پرسید:

- اگه حالم خوب بشه، باز هم به دیدن من میای؟

بعد از مکثی کوتاه گفتم:

- اگه دوست داشته باشی، حتماً به دیدن تو میام، دلت می‌خواد بیام؟

با لحنی شاد و مشتاق جواب داد:

- آره، خیلی دلم می‌خواد.

با شنیدن صدای پرستار که تمام شدن وقت ملاقات را یادآوری می‌کرد به خود آمدم، برگشتم و فراز را دیدم که پشت سرم سر به زیر ایستاده بود و باز هم اخم به چهره داشت. لبخندی به آرش زدم و در حالی که سفارشات لازم را به او گوشزد می‌کردم از او خداحافظی کردم و بیرون رفتم و منتظر ماندم تا فراز هم بیاید، وقتی آمد هنوز هم عصبی و کلافه به نظر می‌رسید و با همان حالت اخمو به من نگاه می‌کرد با حرص گفتم:

-  فراز چرا مثل طلب‌کارها به من نگاه می‌کنی؟

متعجب شد و در حالی که سعی می‌کرد با لبخند خنده ناگهانی خود را مهار کند جواب داد:

- فکر کن‌ تو به من بدهکاری و من هم از تو طلب‌کارم!

با مشاهده آن دو چال گود دلم پر کشید و سکوت کردم، در چشم‌های خندان او برقی از شادی نمایان شد که مرا به فکر فرو می‌برد تا از خود بپرسم دلیل این شادی چه می‌تواند باشد؟

در واقع خودم هم از شادی او خُرسند و راضی بودم و قند در دلم آب می‌شد، اما از حرف او خوشم نیامد، یعنی چه، چرا باید فکر می‌کردم که به او بدهکار هستم!؟ بهتر است وانمود کنم که متوجه حرف او نشده‌ام به نظر من خلق و خوی او غیر قابل پیش‌بینی بود و حساب و کتاب هم نداشت!

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آن روز برای اولین بار وجودم را احساس تازه‌ای فرا گرفته بود، موقعی که در مسیر برگشت به خانه بودیم، از حضور فراز کنار خودم و حالت نگاه او قلبم لرزید! او با هر نگاه خود قلب بی‌قرار مرا بیش از پیش به تپیدن وامی‌داشت، قلب من به وضوح لبریز از عشق شد، عشقی پاک و معصوم. صادقانه نزد خود اعتراف کردم:

- فراز روح و قلب مرا دزدید!

اینبار عقل درمانده‌‌ من را با قلب بی‌قرار تنها گذاشت و رفت؛ قلبی لرزان که با هر تپش  ماندن در کنار فراز را اعلام می‌کرد، روح مشتاق من در حمایت از قلبم او را تأیید کرد! چه بر سر من آمده بود؟ دوباره عقل مرا نکوهش کرد:

- بس کن دیگه، قباحت داره، زود خودت رو مهار کن... .

قلبم ناله سر داد:

- دست من نیست دیگه، من تا ابد با اون می‌مونم... .

من و عقل حیران ماندیم از شیدایی دل! اصلاً متوجه نشدم چگونه با فراز خداحافظی کردم و از اتومبیل او پیاده شدم، وقتی وارد خانه شدم احساس می‌کردم فراز قلب و روح مرا همراه خود برده است، گویی تُهی و در خلأ شناور شده بودم، خدایا من چرا به این حال و روز افتاده بودم؟ چرا نفس در سینه‌ام حبس شده بود،  چرا قلب من آرام نمی‌گرفت؟ تا آخر شب حالی آشفته و پریشان داشتم، با وجود آنکه در حضور پدر و مادرم تلاش می‌کردم رفتاری عادی داشته باشم اما چندان هم موفق نبودم، هر بار که از من پرسشی می‌کردند، مات و مبهوت به صورت آن‌ها خیره می‌شدم، مامان که نگران احوال روح و روان من شده بود، با لحنی مهربان و ملایم پرسید:

- هستی جان، چیزی شده دخترم؟

به او نگاه کردم و پرسش مامان را یک بار دیگر در ذهنم سنجیدم و سپس مانند فردی که تازه از خواب بیدار شده است، در جواب او گفتم:

- نه، چیزی نیست، چطور؟

مامان در حالی که کنار من می‌نشست و دستم را میان دست‌های خود می‌گرفت با ملایمت گفت:

- از چیزی ناراحتی، چرا اینقدر توی فکری، اگه مشکلی هست بهم بگو عزیز دلم.

نگاه مبهوت خود را به چهره‌ی دوست داشتنی مادرم دوختم، نتوانستم ریزش اشک‌های گرم خود را مهار کنم، اشک‌ها دانه دانه سرازیر می‌شدند، زبانم از فرمان عقلم سرپیچی کرد و به کامم چسبید!

مامان نگران شده بود، دست مرا گرفت و کمک کرد تا بلند شوم، آهسته گفت:

- دیگه به چیزی فکر نکن، اصلاً من مقصرم که از تو خواستم به حرفم فکر کنی، دیگه بهش فکر نکن و خوب استراحت کن، باشه؟

تازه متوجه منظور مامان که در مورد موضوع خواستگاری مهرداد از من بود شدم، سر به زیر با سکوت خود به او اجازه دادم تا به افکارش ادامه دهد برای من هم اینگونه بهتر بود!

در حال گذراندن جمعه‌ای بی‌سابقه و دلگیر بودم، هوای آن روز بسیار گرم بود و من هم به شدت از ماندن در خانه کلافه شده بودم، بابا، صبح زود با چند نفر از دوستان قدیمی خود برای گردش و تفریح رفته بود و مامان هم تصمیم داشت کل روز را استراحت کند، او نهار خوشمزه‌ای بار گذاشته بود و بعد از نظافت و حمام هم قصد داشت با خیال آسوده بخوابد، به من هم گفت تا از روز تعطیل خود بهره ببرم و خوش باشم. 

من هم که از همان اول صبح تمام کشتی‌هایم غرق شده بودند و دل و دماغ هیچ کاری را نداشتم، بر روی کاناپه مقابل تلویزیون لم دادم و به صفحه آن چشم دوختم همان لحظه صدای تیز زنگ تلفن مرا واداشت تا سُست و بی‌حال گوشی را بردارم، خمیازه‌ای کشیدم و بی‌حوصله جواب دادم:

- الو؟

صدای افسانه را شنیدم که سرحال و قبراق گفت:

- الو... خوابی؟

جواب دادم:

- الان چه وقتِ خوابِ، باهوش؟

با خنده پرسید:

- پس چرا صدات این‌طوریِ، نابغه؟

 

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همچنان با خنده ادامه داد:

- هنوز آماده نشدی؟

با تعجب پرسیدم:

- برای چی؟

با حرص سر من داد زد و گفت:

هستی، یعنی اینقدر زود یادت رفت!

حق به جانب گفتم:

- چرا داد می‌زنی، حالا مگه من چی گفتم؟

- دیگه چی می‌خواستی بگی، قرار گذاشته بودیم امروز من و تو و ساغر با هم برای تفریح و گردش بیرون بریم، حالا یادت اومد؟

آهی کشیدم و جواب دادم:

- آره یادم هست، اما نمی‌دونم چرا حالم خوش نیست... .

افسانه غرولند‌کنان گفت:

- ببین هستی، حق نداری بهونه بیاری، گفته باشم!

با حالتی تسلیم جواب دادم:

- خُب بابا، بذار ببینم چی می‌شه، حالا قرارِ کجا بریم؟

افسانه با لحنی شاد گفت:

- خرید!

بی‌حوصله پرسیدم:

- خرید؟

او هم از لحن من کفری شد و با حرص گفت:

- بله خرید، تو هم یه ربع وقت داری آماده بشی، در غیر اینصورت با من طرفی!

شاکی گفتم:

- وای افسانه! نمی‌شه بی‌خیال بشی، باور کن من حوصله ندارم میام اونجا تو و ساغر رو هم کسل می‌کنم ها... .

میان حرف من گفت:

- نُچ، نمی‌شه بی تو هرگز، ببین هستی من یه ربع دیگه اونجا هستم تو هم بی دلیل بهونه نیار که اصلاً پذیرفته نیست، برو زود آماده شو، بای.

گوشی همچنان در دستم بود که بوق ممتد شنیده شد، عجب آدم زورگویی بود این افسانه، انگار به زور می‌خواست حرف خود را به کرسی بنشاند، خواهر فراز باید هم اینگونه رفتار کند، این‌ها قوم ظالمین بودند!

بی‌حوصله به طرف دستشویی رفتم تا آبی به صورتم بزنم بلکه کمی سرحال شوم، در حالی که صورتم را با حوله خشک می‌کردم لباس‌هایم را روی کاناپه انداختم که در دسترس باشند، چند اسکناس هم درون کیف پولم چپاندم و بعد از پوشیدن مانتو و شلوار و سر کردن شالم مانند طلب‌کارها بر روی مبل نشستم و به ساعت دیواری چشم دوختم وقتی کسی بی‌حوصله باشد اینگونه برای بیرون رفتن آماده می‌شود!

با آمدن افسانه به او هشدار دادم و گفتم:

- ببین افسانه من امروز از دنده چپ بلند شدم! اگه بهتون بد بگذره از چشم من نبینی ها...  خودت من رو مجبور به اومدن کردی، حالا هم دارم می‌گم عواقبش رو پای من نذار.

افسانه در حالی که دست مرا گرفته بود و همراه خود می‌کشید و به بیرون از خانه می‌برد گفت:

- خودت رو لوس نکن که اصلاً بهت نمیاد، تو از کی تا حالا اینقدر مهم شدی آخه؟

 

 

 

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فکر کردم از ماندن در خانه بهتر است، هم سرحال می‌شوم هم تفریح می‌کنم، من و افسانه سوار اتوبوس شدیم و ساغر هم بین راه به ما ملحق شد و ادامه راه را با تاکسی رفتیم و مقابل یکی از مراکز خرید پیاده شدیم، عصر جمعه خیلی شلوغ بود گویی بیشتر مردم شهر آنجا بودند، اگر در این شلوغی و همهمه با دوست و آشنایی روبه‌رو می‌شدیم جای تعجب نداشت، ساغر به هر مغازه کیف و کفش فروشی سرک می‌کشید و افسانه هم با دیدن شال و روسری از خود بی‌خود می‌شد، من هم که بین آن دو معطل مانده بودم! افسانه از ویترین هر مغازه‌ای که خوشش می‌آمد یک شال یا روسری می‌خرید، چشم غرّه‌ای به او رفتم و گفتم:

- افسانه، اینجور که تو داری پیش‌روی می‌کنی، دیگه هیچ شال و روسری توی فروشگاه باقی نمی‌مونه، بیا و رحمی کن و چند تایی هم برای بقیه بذار!

او همچنان فروشگاه را می‌گشت، ساغر هم بعد از کلی گشتن و وسواس به خرج دادن، سرانجام کیف و کفش مورد نظر خود را پیدا کرد و راضی و خوشحال آن را خرید، به من هم اصرار کرد تا چیزی بخرم من هم صادقانه گفتم:

- چیزی لازم ندارم.

ساغر کنار من ایستاد و بی مقدمه پرسید:

- هستی، تو در مورد عرفان چه نظری داری؟ 

از پرسش غیر منتظره او جا خوردم و نفس را در سینه حبس کردم، با لکنت گفتم:

- من... منظورت از این حرف چیِ ساغر؟

ساغر خیلی عادی گفت:

- چه حسی نسبت به عرفان داری؟

احساس می‌کردم که میان یک کوره بزرگ ایستاده‌ام و در حال ذوب شدن هستم با مِن و مِن در جواب گفتم:

- من متوجه منظورت نمی‌شم، دقیقاً چی می‌خوای بگی؟ 

او با لحنی مطمئن گفت:

- خُب، دارم در مورد برادرم از تو می‌پرسم، اون همیشه دلش پیش تو بوده و هست حالا هم از من خواسته نظر تو رو در مورد خودش بپرسم.

با دهانی نیمه باز به او نگاه کردم و متعجب گفتم:

- خُب معلومِ، عرفان برای من مثل برادر می‌مونه.

ساغر نگاهی به اطراف انداخت و گفت:

- جای همسر چی، تا حالا بهش فکر کردی؟

حق به جانب جواب دادم:

- این حرف یعنی چی ساغر، عرفان جای برادر منِ.

ساغر با کدورت گفت:

- فکر نمی‌کنم عرفان از این حرف خوشش بیاد، آخه اون یه جور دیگه فکر می‌کنه، می‌دونی اون خیلی نسبت به این قضیه خوشبین و امیدوارِ ای کاش این رو از من نخواسته بود.

سپس دست به سینه شد و به ویترین مغازه چشم دوخت، مدتی هر دو سکوت کردیم و خیره به ویترین مغازه ماندیم.

افسانه ما را صدا کرد و هر دو برگشتیم و به سوی او رفتیم، او هم متوجه ناراحتی ما شد و با تعجب پرسید:

- ببینم چیزی شده، با هم قهر کردین؟

نگاهی به یکدیگر انداختیم و مختصر جواب دادیم:

- نه بابا.

افسانه دقیق به ما نگاه کرد و گفت:

- خاک بر سرم، پس چرا این شکلی شدین، هان؟

هر دو طفره رفتیم و من به اجبار گفتم:

- من از همون اول گفتم که حوصله خرید ندارم.

افسانه با دلخوری گفت:

- هستی خیلی بی‌معرفتی، این همه اصرار کردم تا بیایی حالت بهتر بشه، اون‌ وقت تو هنوز داری غُرغُر می‌کنی، وای تو پیر بشی چی می‌شی؟

لبخندی زدم و ابرویی بالا دادم و گفتم:

- می‌خوای بخواه، نمی‌خوای نخواه!

ساغر هم آهسته خندید.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فکر کردم از ماندن در خانه بهتر است، هم سرحال می‌شوم هم تفریح می‌کنم، من و افسانه سوار اتوبوس شدیم و ساغر هم بین راه به ما ملحق شد و ادامه راه را با تاکسی رفتیم و مقابل یکی از مراکز خرید پیاده شدیم، عصر جمعه خیلی شلوغ بود گویی بیشتر مردم شهر آنجا بودند، اگر در این شلوغی و همهمه با دوست و آشنایی روبه‌رو می‌شدیم جای تعجب نداشت، ساغر به هر مغازه کیف و کفش فروشی سرک می‌کشید و افسانه هم با دیدن شال و روسری از خود بی‌خود می‌شد، من هم که بین آن دو معطل مانده بودم! افسانه از ویترین هر مغازه‌ای که خوشش می‌آمد یک شال یا روسری می‌خرید، چشم غرّه‌ای به او رفتم و گفتم:

- افسانه، اینجور که تو داری پیش‌روی می‌کنی، دیگه هیچ شال و روسری توی فروشگاه باقی نمی‌مونه، بیا و رحمی کن و چند تایی هم برای بقیه بذار!

او همچنان فروشگاه را می‌گشت، ساغر هم بعد از کلی گشتن و وسواس به خرج دادن، سرانجام کیف و کفش مورد نظر خود را پیدا کرد و راضی و خوشحال آن را خرید، به من هم اصرار کرد تا چیزی بخرم من هم صادقانه گفتم:

- چیزی لازم ندارم.

ساغر کنار من ایستاد و بی مقدمه پرسید:

- هستی، تو در مورد عرفان چه نظری داری؟ 

از پرسش غیر منتظره او جا خوردم و نفس را در سینه حبس کردم، با لکنت گفتم:

- من... منظورت از این حرف چیِ ساغر؟

ساغر خیلی عادی گفت:

- چه حسی نسبت به عرفان داری؟

احساس می‌کردم که میان یک کوره بزرگ ایستاده‌ام و در حال ذوب شدن هستم با مِن و مِن در جواب گفتم:

- من متوجه منظورت نمی‌شم، دقیقاً چی می‌خوای بگی؟ 

او با لحنی مطمئن گفت:

- خُب، دارم در مورد برادرم از تو می‌پرسم، اون همیشه دلش پیش تو بوده و هست حالا هم از من خواسته نظر تو رو در مورد خودش بپرسم.

با دهانی نیمه باز به او نگاه کردم و متعجب گفتم:

- خُب معلومِ، عرفان برای من مثل برادر می‌مونه.

ساغر نگاهی به اطراف انداخت و گفت:

- جای همسر چی، تا حالا بهش فکر کردی؟

حق به جانب جواب دادم:

- این حرف یعنی چی ساغر، عرفان جای برادر منِ.

ساغر با کدورت گفت:

- فکر نمی‌کنم عرفان از این حرف خوشش بیاد، آخه اون یه جور دیگه فکر می‌کنه، می‌دونی اون خیلی نسبت به این قضیه خوشبین و امیدوارِ ای کاش این رو از من نخواسته بود.

سپس دست به سینه شد و به ویترین مغازه چشم دوخت، مدتی هر دو سکوت کردیم و خیره به ویترین مغازه ماندیم.

افسانه ما را صدا کرد و هر دو برگشتیم و به سوی او رفتیم، او هم متوجه ناراحتی ما شد و با تعجب پرسید:

- ببینم چیزی شده، با هم قهر کردین؟

نگاهی به یکدیگر انداختیم و مختصر جواب دادیم:

- نه بابا.

افسانه دقیق به ما نگاه کرد و گفت:

- خاک بر سرم، پس چرا این شکلی شدین، هان؟

هر دو طفره رفتیم و من به اجبار گفتم:

- من از همون اول گفتم که حوصله خرید ندارم.

افسانه با دلخوری گفت:

- هستی خیلی بی‌معرفتی، این همه اصرار کردم تا بیایی حالت بهتر بشه، اون‌ وقت تو هنوز داری غُرغُر می‌کنی، وای تو پیر بشی چی می‌شی؟

لبخندی زدم و ابرویی بالا دادم و گفتم:

- می‌خوای بخواه، نمی‌خوای نخواه!

ساغر هم آهسته خندید.

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خوشبختانه او دیگر اشاره‌ای به موضوع نکرد و من هم اجازه ندادم ذهنم درگیر حرف‌های او شود، بعد از خرید به یک فست فود رفتیم و سفارش ساندویج و سیب زمینی سرخ کرده دادیم، افسانه گاز کوچکی به ساندویج خود زد و پرسید: 

- بچه‌ها برای هفته بعد، از الان برنامه بذاریم؟

ساغر درحالی که لیوان یکبار مصرف خود را پُر از نوشابه می‌کرد جواب داد:

- حالا تا اون موقع کی زنده‌ست، کی مُرده!

لقمه‌ای را که در دهان داشتم، قورت دادم و گفتم:

- راستی، برای هفته بعد ما به خونه حاج رضا دعوت شدیم.

افسانه خندید و گفت:

- انگار ما هم دعوت شدیم! 

ساغر نوشابه را سرکشید و گفت:

- وای، کاش من هم اون‌ها رو می‌دیدم، خیلی باید خوب باشن، آره؟

افسانه به سوی ساغر چرخید و گفت:

- اگه می‌دیدی، راستش رو بخوای خیلی آدم‌های خوبی هستن، مهرداد رو که دیگه نپرس، خوش تیپ، مهربون...

تظاهر به اخم کردم و گفتم:

- آهای ورپریده، تو که هیز نبودی!

افسانه به سوی من چرخید و مظلومانه جواب داد:

ای داد بی‌داد، من که نمی‌دونستم باید چشمام رو ببندم، آخه کار چشم دیدنِ دیگه... .

خندیدم و گفتم: 

- دیدن با دید زدن فرق داره، می‌دونی که گناه داره، بعد هم من برای خودت می‌گم آخه دوست ندارم تو به جهنم بری!

افسانه با لحنی معصومانه جواب داد:

- باشه، دیگه تکرار نمی‌شه قول می‌دم!

در حالی که شیشه نوشابه را برمی‌داشتم متوجه زوج جوانی شدم، نگاهم به دنبال آنها کشیده شد و لبخندی گوشه لبانم نقش بست، ساغر و افسانه هم با دیدن مسیر نگاه من به آن دو چشم دوختند، افسانه با لحنی شوخ گفت:

- عجب پسر شجاعی، با این سن کم تو راهی هم دارن!

به شکم بزرگ زن جوان خیره شده بودم طفلک خیلی جوان بود، با مشاهده دستپاچگی مامان کوچولو متوجه شدم که بیش از حد به او خیره شده‌ام، دست خودم نبود! دیدن یک زن باردار برای من بسیار شگفت انگیز بود، اینکه یک موجود زنده درون یک موجود زنده دیگر رشد می‌کرد برای من خیلی عجیب بود، در واقع یک معجزه بود!

نگاه خود را از او گرفتم و رو به ساغر و افسانه گفتم: 

- الان من وظیفه خودم می‌دونم که به شما دو تا تنبل یه تذکری بدم، تا دیر نشده دست به کار بشین.

ساغر به طرف من خیز برداشت و گفت:

- پس خودت چی؟

لیوان نوشابه را سر کشیدم و به شوخی گفتم:

- من که از شما کوچیک‌ترم، به فکر خودتون نیستید لااقل به فکر من بیچاره باشید آخه!

افسانه دور دهان خود را با دستمال پاک کرد و گفت:

- الان که برعکس شده، تو خواستگار داری و همه رو هم ندید رد می‌کنی! 

یک دست خود را به شال روی سرم بردم و گفتم: 

- خب، من دارم ملاحظه شما رو می‌کنم، آخه وقتی دو تا بزرگتر هست من به خودم اجازه نمیدم که به این چیزها فکر کنم، خوب نیست!

ساغر خندید و جواب داد:

- الهی، خیالت از بابت ما راحت باشه، یه سال که چیزی نیست ما هم چشم پوشی می‌کنیم، هوم!

هر سه در حالی که بلند می‌شدیم خندیدیم و من هم با آسودگی گفتم:

- آخی راحت شدم، نمیدونی که من چقدر نگران بودم همش خودخوری میکردم و این چند وقت هم خواب و خوراک نداشتم آخه نمی‌خوام زیر دین باشم... .

خیلی به ما خوش گذشت و سرانجام هر سه با خنده و شوخی راهی خانه‌های خود شدیم.

 

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***

از آن مهمانی که به خانه حاج رضا دعوت شده بودیم چند روزی می‌گذشت، عمو منصور هم به همراه خانواده خود به مهمانی آمده بودند، اما از فراز خبری نبود! با وجود آنکه من خیلی کنجکاو شده بودم که بدانم فراز کجا رفته است، اما به روی خود نیاوردم و وانمود کردم موضوع چندان مهمی نیست، وقتی بابا حرف دل مرا از عمو پرسید و سراغ فراز را از او گرفت، در دل کلی قربان صدقه بابا رفتم و با حالتی مُشتاق چشم به دهان عمو دوختم و منتظر پاسخ او ماندم، عمو هم در  جواب بابا گفته بود که فراز همراه دوستان خود برای تفریح و استراحت به شمال رفته‌اند. بعد از شنیدن این حرف احساس کسالت می‌کردم و حال خوشی نداشتم، مشخص بود که فکر و خیال، کاملاً ذهن مرا درگیر کرده است و دور از چشم وجدان خود در حضور خواستگاری که داشتم، به فرد دیگری فکر می‌کردم، با پُررویی به خود حق دادم و نزد خود گفتم:

- خُب فراز پسر عموی منِ غریبه که نیست، من حق دارم نگران اون باشم!

عقل تشری به من زد و به سرعت وجدان همیشه بیدار من را به جانم انداخت که کمی دچار عذاب وجدان شدم! خیلی تلاش کردم هوش و حواس خود را جمع کنم و به هپروت فرو نروم. حالا کمی حواسم متوجه خانه شده بود، خانه‌ای بزرگ که با ترکیبی از لوازم سنتی، مبلمان استیل، فرش‌ها و تابلو فرش‌های ابریشمی و دستباف و لوسترهای درخشان و بزرگ تزئین شده بود، در کل خانه‌ای مرتب و با سلیقه بود که هنر کدبانوی خانه را به زیبایی تمام نمایان می‌کرد و به رُخ می‌کشید، حاج رضا تاجر فرش بود و مهرداد هم دنبال رو راه پدر بود، از سقف لوسترهای پُر نوری آویزان بودند که مانند ستارگان درخشان تلألو داشتند، خانه‌ای بسیار تجملاتی و پُر زرق و برق که همین فرق طبقاتی را کاملاً مشهود و قابل لمس می‌کرد، افراد خانواده همان اشخاصی بودند که شناخته بودیم به اضافه خواهر بزرگ حاج رضا، او ظاهری مقتدر و با اُبُهت داشت، نمی‌دانم چرا از همان ابتدا که چشمم به عمه خانم افتاد بی‌اختیار احساس کردم که باید خیلی مراقب رفتار خود باشم، هنگام سرو شام که بسیار تشریفاتی برگزار شده بود، خیلی به من سخت گذشت، جویدن هر لقمه برای من طولانی‌تر از همیشه بود و قورت دادن هم پُر سر و صدا شده بود! تمام مدت منتظر فرصتی بودم تا گوشه کناری پنهان شوم، در حالی که من به شدت معذب و ناراحت بودم پدر و مادرم بسیار راحت و آسوده، گرم صحبت بودند، مهرداد خوش تیپ‌تر به نظر می‌رسید و در امر پذیرایی از ما به خواهر خود مهرنوش کمک می‌کرد، عجیب آنکه مهرنوش هم با آن وضعیت بارداری خیلی فِرز و چالاک بود، همسر او با سربلندی و افتخار نگاهش می‌کرد، به جای او من داشتم از خجالت آب می‌شدم! حاج خانم با غرور خاصی گفت:

- من هم سر مهرداد که حامله بودم همین طوری فِرز بودم!

فکر کردم:

- خب به سلامتی سونوگرافی و تشخیص جنسیت جنین هم مشخص شد، معلوم شد که جنین پسر است! حالا اگه دختر بود برعکس می‌شد...

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پس از شام متوجه دسیسه ظریفی شدم که بر علیه من و مهرداد چیده شده بود، بقیه به بهانه‌های مختلف یکی یکی جیم شدند و ما را تنها گذاشتند، کمابیش احساس دستپاچگی می‌کردم اما نه آن اندازه که نتوانم بر احوالات خود تسلط یابم، مهرداد خنده‌ای کرد و گفت:

- به گمونم از قبل برنامه ریزی شده!

من هم در تأیید حرف او با تکان دادن سر حرف او لبخند زدم، دوباره صحبت بین ما گل کرد و مهرداد مانند دفعه پیش برای حرف زدن مُشتاق بود!

در واقع این صحبت‌ها برای تصمیم‌گیری ما مؤثر بود، به هر حال ما باید نسبت به یکدیگر شناختی پیدا می‌کردیم تا به تفاهم برسیم، اما این‌طور که مشخص بود من هیچ احساسی نسبت به او نداشتم با وجودی که او برای من بسیار قابل احترام بود.

نگاه مهرداد از شادی برق می‌زد و خیره نگاهم می‌کرد و همچنان حرف می‌زد، به نظر می‌رسید او کمی پُر حرف است، شاید هم من کم حرف بودم، چه معلوم؟ شاید هم حوصله حرف زدن با او را نداشتم، خیلی دوست داشتم آن لحظه کنار افسانه بنشینم و با هم چرت‌ و پرت بگوییم و بخندیم! خمیازه کوتاهی کشیدم و دستم را جلوی دهانم گرفتم، مهرداد دستپاچه شد و پرسید:

- خسته شدی؟

جواب دادم:

- نه، خسته نیستم فقط اجازه هست برم کنار افسانه، اونجا تنها نشسته، گمونم حوصله‌اش سر رفته!

حیرت زده پرسید:

- حدس من اینه که انگار، علاقه‌ای به گفتگو با من نداری، درسته؟

مانده بودم چه جوابی به او بدهم در واقع تفاوت چندانی هم برای من نداشت، اما دور از ادب بود که با صراحت به او بگویم که درست حدس زدی، برادر!

حالا چرا برادر؟ ناگهان حس ناخوشایندی نسبت به خود پیدا کردم، من چه مرگم شده بود؟ قلبم برای خودش به سمت و سوی دیگری پَر می‌کشید، نگاهم به سوی سمانه کشیده شد و به یاد فراز قلبم در سینه ضربان گرفت، چه دختر بی‌حیایی شده بودم اصلاً دوست نداشتم اینگونه باشم! اما به خودم که دیگر نمی‌توانستم دروغ بگویم، از آن روزی که همراه فراز به دیدن آرش رفتم و برگشتم، قلب من با او رفت، عقلم برای بار هزارم تکرار کرد که این احساس یک‌طرفه را مهار کن، نفس عمیقی کشیدم و برای مهار قلبم تلاش کردم.

این یک جور خیانت به شمار می‌رفت، باید به طریقی احساس سرکش خود را سرکوب می‌کردم و به خدا پناه می‌بردم.

سر بلند کردم و با حواس‌‌پرتی خطاب به مهرداد که از من سؤالی پرسیده بود، گفتم:

- عذر می‌خوام، متوجه حرف شما نشدم... .

او به چشم‌های من دقیق نگاه کرد و پرسید:

- اگه مشکلی هست به من بگو، خواهش می‌کنم راحت باش و حرف دلت رو بهم بگو.

چشم بستم و گفتم:

- به من اجازه بدین توی یه فرصت دیگه حرف بزنیم.

سپس سرم را بالا آوردم و به او نگاه کردم، لبخند محوی تحویل من داد و با تردید سری تکان داد، از جا برخاستم با عذر خواهی مختصری نزد افسانه رفتم.

آن شب وقتی به خانه خود برگشتیم به شدت احساس خستگی می‌کردم، گویی مدت زمان طولانی را دویده بودم و تنم خسته راه بود! احساس خوبی نداشتم، انگار باری بر دوش من سنگینی می‌کرد و موجب عذاب وجدانم شده بود، قلبم آرام و قرار نداشت در خلوت اتاق خود از خدا خواستم تا مرا تنها نگذارد. 

این روزها بیش از پیش به عقل خود بها می‌دهم، از او سپاسگزار هستم که من را متوجه نبایدها و نشایدها می‌کند، مواردی که شایسته و روا نیست، از خدا ممنون هستم، که به من عقل داد تا درست را از اشتباه تشخیص دهم، همان سلاحی که برای مبارزه با جهل است عقل من سلاح من است، همچنین تکلیف قلب خود را به خوبی روشن کردم، قلبم باید به حرف عقلم گوش کند، گاهی اوقات همین بایدها و نبایدها تعادل را برهم می‌زند و آن زمان است که جدالی بین عقل و دل برپا می‌شود که جدالی جنون آمیز است!

 

 

 

 

 

 

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چند روزی بود که احساس می‌کردم مامان از دست دل‌دل کردن‌های من کلافه و سردرگم شده است، مشخص بود که صبر او سر آمده و نمی‌داند از دست من چه کار کند، قُدسی خانم هم با تماس‌های مکرر خود او را بیش از پیش تحت فشار قرار می‌داد، چون اصرار داشت برای راحتی خیال خود نشانی، چیزی بیاورند، در واقع خود من هم سردرگم و بلاتکلیف بودم، از یک طرف نمی‌توانستم ایرادی بر روی مهرداد بگذارم و از طرفی هم قلب آرزومند من در دام عشقی پنهان، اسیر و بیتاب بود، مامان با حاج خانم دست به یکی کرده بود و مرا تحت فشار گذاشته بود، در این بین عرفان هم به حرف آمد و از عمه خواست تا برای صحبت با من پا پیش بگذارد، من هرگز عادت به مرکز توجه قرار گرفتن نداشتم، ناگهان همه چیز به هم ریخت و اصلاً نمی‌دانم که چه شد که با صراحت اعلام کردم فعلاً قصدی برای ازدواج ندارم! با این حرف بیش از همه مامان را از دست خود ناراحت و کُفری کردم، او فکر می‌کرد که من از روی بی‌فکری و لج و لجبازی با زندگی و آینده خود بازی کردم و لگد به بخت و اقبال خود زده‌ام. بنابراین برای تنبیه من چند روزی با من سر سنگین شد، اما پدر عزیزم با آسودگی خاطر و خیلی پنهانی به من گفته بود که، درسته دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره. من هم با خیال راحت برای خود یک قانون جدید وضع کردم، هرگز بی عشق ازدواج نخواهم کرد، هرگز، هرگز، هرگز!

دیگر می‌دانستم خواست قلبی و هدف من چیست؟ بنابراین با آسودگی خاطر به کار و زندگی خود پرداختم، حتی اگر مجبور بودم تا پایان عمر تنها بمانم هرگز قانون خود را تغییر نمی‌دادم.

روز جمعه همگی به منزل عمو منصور دعوت شده بودیم، عمه بهناز به دلیل اینکه خودش میهمان داشت عذر خواهی کرد و پذیرفته شد! من از دو سه روز قبل‌تر ماتم گرفته بودم، چون دلیل داشتم، زمانی که احساس جدیدی نسبت به فردی که از قبل می‌شناختی پیدا کنی و مطمئن باشی که آن حس جدید را در گذشته به او نداشته‌ای در واقع نمی‌دانی باید چه کار کنی و چگونه با او روبه‌رو شوی و چه برخوردی داشته باشی، حال عجیبی داشتم و به سختی تلاش می‌کردم رفتاری عادی و مطابق معمول داشته باشم، افسانه مانند روال همیشگی از من خواست تا زودتر از بقیه به منزل آن‌ها بروم، اما من که جرأت این کار را در خود نمی‌دیدم با بهانه‌های عجیب و غریب از زود رفتن شانه خالی کردم و قصد داشتم در آخرین لحظات به آنجا بروم، اما اینگونه هم کمی شک برانگیز می‌شد! چرا نزد خود فکر می‌کردم که همه از احساس قلبی من خبر دارند، بسیار ناخوشایند بود!

غافل از این که وقتی به منزل عمو منصور رسیدیم، من از افسانه شنیدم که فراز برای مدت دو ماه به اردو ورزشی رفته است، ناگهان دلم گرفت! قلبم فشرده شد و احساس کردم تمام غم‌های عالم در قلب من انباشته شده‌است، همه چیز بی‌معنی به نظر می‌رسید، همچنین بی‌مزه، درست مانند غذایی بی‌ نمک!

تا پایان میهمانی کِسِل و بی‌حوصله گوشه‌ای نشستم و به بقیه زُل زدم! برای افسانه بسیار عجیب بود و جای پرسش داشت که من چرا اینقدر بی‌حوصله هستم، طفلک برای این که مرا از آن حالت برهاند تلاش بسیاری کرد و دست به هر اقدامی زد.

دوست داشتم مانند همیشه شاد و بی‌خیال باشم اما دست خودم نبود، گویی عضوی از وجودم را گم کرده بودم و غمی جانسوز گریبانگیر من شده بود. همان شب، افسانه سِر درون خود را برای من فاش کرد، وقتی اعتراف کرد که به فردی علاقه‌مند شده است ابتدا مات و مبهوت نگاهش کردم اما سرانجام قلبم آرام گرفت، چون می‌توانستم نزد او درد دل کنم اما قصد نداشتم نزد او نامی از فراز ببرم، افسانه نباید پی می‌برد که من به برادر او دل بسته‌ام، حتی تصور آن هم برای من خوشایند نبود!

 

 

 

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...