رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
M@hta

سطح قلم: متوسط💜

پیام توسط M@hta افزوده شد

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

بیست و سه

با شنیدن صدای مامان گوش‌هایم را تیز کردم، می‌خواستم ببینم او در حال صحبت کردن با چه کسی است؟ از حرف‌های مامان فهمیدم که افسانه پشت خط است، طبق معمول زن عمو سر و صدای زیادی به راه انداخته بود، مامان می‌خواست قطع کند و دوباره در فرصتی مناسب تماس بگیرد که زن عمو با گرفتن گوشی از دست افسانه، شروع به صحبت کرد آن هم چه صحبتی! مامان دکمه پخش صدا را فشار داد و به من هم اشاره کرد تا نزدیک‌تر بروم و گوش بدهم. صدای دلخور زن عمو داشت پخش می‌شد، شنیدم که گفت: 

-  رعنا جون، من موندم این‌ها تا کِی می‌خوان به هم دیگه بپَرَن و بچه بازی در بیارن؟ ناسلامتی هستی برای خودش خانومی شده، آخه معنی این کارها چیه؟ فردا پس فردا که هر کدوم سر و سامون بگیرن چی؟ بازم این رفتار رو جلوی سر و همسر می‌خوان داشته باشن؟ به خدا زشته، خوبیت نداره، حالا فراز مردِ زود آتیشی می‌شه، هستی چرا کوتاه نمیاد؟ به خدا افسانه خیلی مراعات می‌کنه... .

همین که خواستم جوابی بدهم، مامان دکمه را فشار داد و مانع من شد، دلخور و پکر نشستم و نگاه شماتت بار مامان را تحمل کردم و منتظر ماندم تا تماس را قطع کند مامان خیلی مختصر خداحافظی کرد و گوشی را سر جایش گذاشت! متعجب نگاهش کردم و با حالتی ناباور پرسیدم:

- چی شد قهر کردی؟

مامان دستش را روی پیشانی گذاشت و سرسنگین در جواب من گفت:

- نخیر، فراز رفت بیرون، سیما هم می‌خواست ببینه فراز کجا رفته.

حال خیلی بدی داشتم داغ شده بودم و از خشم سرم هم منگ شده بود خدا می‌دانست زن عمو پشت سرم چه حرف‌هایی گفته است؟

مامان به من توپید:

- آخه من از دست تو باید چی کار کنم هستی؟ ناسلامتی تو دیگه بزرگ شدی تحصیل کرده‌ای، آخه چرا حُرمت خودت رو نگه نمی‌داری، هان؟ 

ناله کنان گفتم: 

- ای خدا، چرا باور نمی‌کنی مامان، چجوری بگم من بی تقصیرم... .

مامان دوباره گفت: 

- از دست تو نمی‌دونم چی کار کنم خوب گوش کن ببین چی دارم بهت می‌گم، من دیگه نمی‌خوام شاهد سرزنش شدن تو باشم پس خودت یه راهی پیدا کن که دیگه از این مسائل پیش نیاد متوجه شدی؟

مانند بچه‌ای خاطی که به خاطر کار بدش توبیخ و سرزنش می‌شود سرم را تکان دادم، مسبب همه این‌ها فقط فراز بود. به خلوت اتاقم پناه بردم و روی مبل ولو شدم، اصلاً حوصله هیچکس را نداشتم حتی حوصله خودم!

بیش از هر فرد دیگری هم از دست فراز ناراحت بودم، با خود گفتم:

- آخه اون که جنبه کمک کردن نداره بی خود می‌کنه که به فکر نجات دادن من می‌افته، تا عمر دارم حالا باید جواب پس بدم، لابد الان هم حسابی داره به من می‌خنده که من بخت برگشته رو به دردسر انداخته. از یک طرف مامان و بابای خودم از طرف دیگه هم مامان خودش، هِی برای من نُچ‌نُچ و وای‌وای راه انداختند، خدا از دلم خبر داره، همه اشتباه می‌کنند و این چیزها هیچ ربطی به من نداره...

وجدانم سریع قاضی شد و پرسید: 

- واقعاً که! خُب با اون سرعتی که تو داشتی، اگه فراز دیر می‌جُنبید، معلوم نبود که تو الان از کدوم قبرستون سر در بیاری‌؟ 

فکر اینکه ممکن بود اکنون مُرده باشم مو به تنم سیخ کرد! آن‌ موقع داغ من به دل پدر و مادرم می‌ماند همین فکر این حس را به من القاء کرد که در هر حال من به فراز مدیون هستم، او خیلی به موقع مانع بروز حادثه شده بود و نگذاشته بود تا من از دفتر روزگار محو شوم!

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

بیست و چهار

این وسط قلبم کاملاً موافق بود نه تنها کینه‌ای از فراز نداشت بلکه کار او را تحسین هم می‌کرد، نگاهی به گوشی موبایلم انداختم و دیدم چه خبر است؟ ساغر و افسانه یک کتاب پرسش برایم ارسال کرده بودند، شروع کردم به خواندن و جواب دادن. کم‌کم از آن حال و هوا در آمدم و نفهمیدم کِی خوابم برد. اولین روز هفته را با خاطری نه چندان خوش شروع کردم، بابا هم خُلق خوشی نداشت و مثل مامان با من سرسنگین بود. البته حق هم داشت روز قبل زن عمو برخورد خوبی با او نداشت. نمی‌دانم چرا من اینقدر بدشانس بودم که فراز پسر عموی من بود! تک پسر، خودخواه، بداخلاق و قهرو... فقط کافی بود با فراز روبه‌رو شوم تا انگشت شماتت به سوی من نشانه رود! مامان زودتر به بیمارستان رفته بود و بابا هم همان‌طور سرسنگین و دمق مرا تا جلوی مؤسسه رساند و رفت. نفس عمیقی کشیدم و سلانه سلانه از پله‌ها بالا رفتم آقا صابر داشت کف زمین را تِی می‌کشید، به محض دیدن من لبخندی به لب آورد و با لحنی پدرانه به من سلام کرد، من هم که حواسم پرت بود با شرمندگی جواب دادم:

- سلام آقا صابر، خوبی؟

سری تکان داد و مثل همیشه خدا را شکر کرد. لحنش به دل می‌نشست، خوشرو و زحمت‌کش بود با وجود مشکلات زیادی که داشت خم به ابرو نمی‌آورد و همیشه خدا را شاکر بود. خودش بود و همسرش و دختر معلولش، من خیلی دوست داشتم به آن‌ها کمک کنم، می‌دانستم مخارج درمان دخترش بالاست اما او عزت نفس داشت و سخت کار می‌کرد و به قول خودش صدقه قبول نمی‌کرد. می‌گفت:

- مرد باید سختی بکشه و خم به ابرو نیاره، باید به خودش متکی باشه و امیدش هم فقط به خدا باشه.

کاملاً مشخص بود که یکی از همان مردهای زمان قدیم است. یک وقت‌هایی برای دخترش چیزهایی می‌خریدم و با اصرار و خواهش به او می‌دادم و می‌گفتم:

- این‌ها رو برای دلخوشی خودم می‌خرم و سمیّه رو هم خواهر خودم می‌دونم. او هم گوش می‌داد و چشمانش نمناک می‌شد و قبول می‌کرد. من می‌خواستم با این کارها تنهایی خودم را پُر کنم. سمیّه بیست سال داشت، خیلی خوشگل و ملوس بود با وجود معلولیت ذهنی که داشت معصومیت و صداقتی در نگاهش موج می‌زد که خیلی وقت‌ها دوست داشتم حرف‌های ناگفته‌ام را به او بگویم. او فقط آرام و ساکت نگاهم می‌کرد، آنقدر سبک می‌شدم که احساس خوبی به من دست می‌داد. همان‌طور بی‌حواس و پکر وارد دفتر شدم و با دیدن آقای رستمی مدیر مؤسسه که نیم خیز شده بود محترمانه به من سلام کرد، از خجالت آب شدم! با شرمندگی فراوان متقابلاً جواب سلامش را دادم. عجب روزی بود امروز همه ادبم را در خانه جا گذاشته بودم و انگار آن را با خودم نیاورده بودم! خدا رو شکر همان موقع آقای رحمتی از راه رسید، داشت بلند بلند حرف می‌زد سلام علیک مختصری کرد و به حرف زدنش ادامه داد.گویا از اینکه نتوانسته بود برای اتومبیلش جایی مناسب برای پارک کردن پیدا کند دلخور و شاکی بود. آقای رستمی با خنده گفت:

- چیه جناب رحمتی، بازم که اخمای شما توی هم رفته، من که می‌گم با اتوبوس یا مترو بیا اینطوری خیلی راحت‌تری.

آقای رحمتی معترض جواب داد:

- ای آقا اون‌جوری که بعد از ظهر هم نمی‌رسم مؤسسه.

با آمدن واحدی و پشت سرش هم سمیرا بیاتی کم‌کم سر و کله بچه‌ها هم پیدا شد و همهمه به پا شد، برای رفتن سر کلاس‌ها و تدریس آماده شدیم. همراه سمیرا در راهرو گفتگوی مختصری کردیم و هر کدام سرحال و خندان سر کلاس خودمان رفتیم. صدای بلند بچه‌ها فضای کلاس را پر کرد که یک صدا گفتند:hello teacher.

من هم مثل همیشه انرژی گرفتم و با خوشحالی کارم را شروع کردم. از اینکه می‌خواستم امروز را هم کنار این کوچولوهای کنجکاو و فعال و گاهی اوقات هم شیطون و بازیگوش سپری کنم راضی بودم، یک وقت‌هایی این فسقلی های بامزه واقعاً ترسناک می‌شدند. آن وقت بود که من باید نقش یک مربی توانا را ایفا می‌کردم و به آن‌ها گوشزد می‌کردم که به هیچ عنوان نباید نظم کلاس را به هم بریزند. خُب آن‌ها هم از مربی اخمو بیزار بودند و سعی داشتند نظم را رعایت کنند، خوب یاد بگیرند و همه چیز را به ذهن بسپارند. البته همه اینها با وراجی‌های بدون وقفه و پرسش‌های بی‌شمار و فراوان معقول و غیر معقول هم همراه بود که ارتباطی مستقیم به معلومات عمومی بنده‌ی حقیر و صد البته به مهارت گفتاری منِ مربی بی‌نوا داشت که چگونه جواب تک تک آن‌ها را با حوصله بدهم که برای آن‌ها قانع کننده و آموزنده هم باشد، اینکه این نیم وجبی‌ها چه ابتکار عمل و ذهن خلاقی داشتند باور کردنی نبود!

ساعت کاری مؤسسه که تمام شد از سمیرا جدا شدم و با مترو به بیمارستانی که محل کار مامان بود رفتم. باید به طریقی دلش را به دست می‌آوردم، دوست نداشتم با من سرسنگین باشد. از تنها ماندن در خانه هم به شدت بیزار بودم، افسانه هم تا شب نبود که با هم وقت گذرانی کنیم. همه همکارهای مامان با دیدن من خوشحال شدند و حسابی مرا تحویل گرفتند. من هم که بی جنبه! نیشم تا بناگوش باز شده بود و خوش خوشانم بود. خانم میرزایی از پرستارهای قدیمی بود و حق آب و گل به گردنم داشت، مرا از بچگی می‌شناخت. استقبال گرمی از من به عمل آورد و مرا به اتاق استراحت پرستارها برد و کلی هم میوه و خوراکی برایم آورد تا از خودم پذیرایی کنم. ناهار بیمارستان که چنگی به دل نمی‌زد و خشک و بی نمک بود. من هم با همان شیر و بیسکویت شکمم را سیر کردم خانم میرزایی با خوش رویی گفت:

- مامانت رفته سری به بخش‌ها بزنه، بهش خبر دادم که اومدی، به محض اینکه کارش تموم شد میاد پیشمون، خُب تعریف کن ببینم دیگه چه خبر؟

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

بیست و پنج

از دیگه چه خبر گفتن خانم میرزایی فهمیدم که منظورش چیست؟ همیشه وقتی می‌خواست درمورد خواستگار و ازدواج از من خبر بگیرد با همین لحن می‌پرسید با خنده جواب دادم:

- همه چیز روبه‌راهه و خبر خاصی هم نیست!

او هم خندید و گفت:

- ای ناقلا، دروغ به این بزرگی رو داری تحویل من میدی! بیچاره همین داداش خانم سلیمانی چقدر باید امروز و فردا بشنوه آخرش که چی، مگه بخت و اقبال چند بار در خونه آدم رو میزنه، هان؟ ببینم هستی، نکنه واقعاً خبریِ و به کسی علاقه داری، آره؟

این دیگر از آن حرف‌ها بود، کنجکاو نگاهش کردم و خیلی جدی پرسیدم:

- مثلاً به کی!؟

نمی‌دانم آن لحظه قیافه‌ من چه شکلی شده بود که او دستش را روی شکمش گذاشت و قاه‌قاه شروع به خندیدن کرد، همان موقع هم مامان سر رسید و با تعجب ما را نگاه کرد و گفت:

- هیس، میرزایی چه خبره ناسلامتی اینجا بخش اطفالِ.

خانم میرزایی با همان لحن خندان جواب داد:

- می‌بینی رعنا، دخترت توی پیچوندن استاد  شده!

مامان لبخندی زد و گفت:

- مگه زندگی پیچوندن داره، ما چند بار به دنیا می‌آییم که از نعمت‌های خدا بهره‌مند بشیم؟

مامان قصد داشت سخنرانی کند، از گرسنگی دلم داشت ضعف می‌رفت و حوصله هم نداشتم، کیفم را برداشتم و گفتم:

- بهتره من برم تا شما هم به کارتون برسید.

مامان اخمی کرد و گفت:

- باز که داری جواب سر بالا می‌دیدی، هستی بگو ببینم منظورت از این کارها چیه؟ دختر جون من وقتی سن و سال تو رو داشتم هم درس می‌خوندم هم کار می‌کردم هم مسؤلیت زندگی‌ متأهلی رو قبول کرده بودم و خم به ابرو هم نمی‌آوردم.

به سمت در رفتم و لبخندی زدم و گفتم:

- اما من از پس این همه مسؤلیت بر نمیام.

مامان دیگر حرفی نگفت، دلخور نگاهم کرد و از بخش بیرون رفت، خانم میرزایی با تأسف سری تکان داد و گفت:

- من می‌دونم الان مامانت چه حالی داره، خُب حق هم داره نگران آینده و زندگی تو باشه، بی‌انصافیِ که جواب سر بالا بهش بدی هستی.

نگاهش کردم و گفتم:

- باور کنید خودم می‌دونم که صلاح منو می‌خواد، اما الان به تنها چیزی که نمی‌تونم فکر کنم قبول مسؤلیتِ اونم زندگی مشترک، خُب حداقل خودم باید از خودم مطمئن باشم یا نه؟ تو رو خدا شما بهش بگین اینقدر بهم سخت نگیره، منم قول میدم بی‌فکری نکنم.

خانم میرزایی سری تکان داد و با خوشرویی گفت:

- باشه قبول، اما من بازم میگم به نظر می‌رسه دلت یه جایی گیره، هوم؟

خندیدم و جواب دادم:

- نه به خدا، دل من اگه از این عرضه‌ها داشت واسه یه بار هم که شده برای یه نفر می‌تپید، یه وقتایی فکر می‌کنم توی سینه‌ام خبری از دل نیست، نه تاپ تاپی، نه توپ توپی! به خدا دارم راست میگم باور نداری اون گوشی رو بذار روی سینه من خوب گوش کن ببین اصلاً صدایی می‌شنوی یا نه!؟ قربونت به منم بگو تا بدونم.

او که حسابی از حرف‌های من خنده‌اش گرفته بود گفت: 

- وای امان از تو با این زبونی که داری!

دستم را برایش تکان دادم و با او بای بای کردم و وارد راهرو شدم سر راه هم به یکی از اتاق‌ها سرک کشیدم، هر سه تخت درون اتاق اشغال شده بود بچه‌هایی روی آن تخت‌ها خوابیده بودند که خیلی مظلوم به نظر می‌رسیدند و هر کدام هم یک سِرُم به دستشان وصل بود.

دلم گرفت، رفتم جلو و دستی به سر یکی از آن‌ها کشیدم و به شوخی گفتم: 

- ببینم فسقلی چی کار کردی، نکنه شلوغ کردی که بهت سوزن زدن هوم؟

طفل معصوم با چشم‌های بی حالش نگاهم کرد و گفت: اون خانومه بهم گفت این سوزن کمک می‌کنه تا حالم زودتر خوب بشه... .

 

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بیست و شش

آخی! موهای نرمش را ناز کردم و گفتم:

- آره درست گفته، خُب باید خوب بشی تا بتونی دوباره شیطونی کنی.

سپس از او خواستم برای من یک شعر بخواند او هم با لحنی کودکانه و شیرین شعری را که حفظ کرده بود برایم خواند بقیه بچه‌ها هم سر ذوق آمدند و خواستند شعرهایی را که یاد گرفته‌اند بخوانند، من هم با خوشحالی آن‌ها را تشویق کردم و کلی هم از آن‌ها تعریف کردم که خیلی خوششان آمد. پرستار میرزایی هم کنار در بخش ایستاده بود و با حالتی قدردان نگاهم می‌کرد، لبخندی زد و گفت:

- واقعاً که اسم هستی برازنده خودته، وجودت زندگی بخشه، تو رو خدا قدر خودت رو بدون دخترم.

خندیدم و گفتم:

- شرمنده نفرمایید بانو، خجالت می‌کشم. 

بعد همان‌طور که برای بچه‌ها دست تکان می‌دادم بیرون رفتم. خانم میرزایی هم پشت سرم تا در خروجی آمد و گفت:

- آخ که چقدر هم تو خجالتی هستی!

دستم را بالا بردم و یک ماچ صدا دار برایش فرستادم و همان‌طور که از پله‌ها پایین می‌رفتم گفتم:

- اگه براتون زحمتی نیست، به مامانم بگین که من می‌رم خونه.

از در بیمارستان که بیرون آمدم، به دربان هم خسته نباشید گفتم و او هم با مهربانی مرا بدرقه کرد. کنار دیوار چشمم به بساط پیرزنی افتاد که روی زمین پهن شده بود، پیرزن بینی و دهانش را با ماسک پوشانده بود، تا کنون او را آنجا ندیده بودم، لیف و کیسه حمام و جوراب می‌فروخت. جلو رفتم و سلام کردم با خوشرویی جوابم را داد و نگاه دردمند و منتظرش را به صورتم دوخت، گویی داشت با چشمان خسته و بی‌رمقش به من التماس می‌کرد تا چیزی از او بخرم، قلبم به درد آمد، آهی کشیدم و با وجود اینکه نیازی به خرید نداشتم از هر چه که داشت یکی خریدم. با اشتیاق اجناس را درون پلاستیک گذاشت و دو دستی گرفت طرفم، اسکناسی به او دادم و گفتم بقه‌اش برای خودتون باشه. با لحنی دلنشین گفت:

- دردت به جونم چشم قشنگ، من به همون حق خودم قانعم بیشتر نمی‌خوام.

باقی پول را به من پس داد و دستم را فشار داد و گفت:

- الهی عاقبت به خیر بشی، الهی خیر ببینی از جوونیت دختر قشنگم.

دلم لرزید و چشمم نمناک شد، خدایا در این دنیای به این بزرگی که خودت خلق کردی از این آدم‌های زحمتکش و قانع زیاد هستند، با وجود فقر و نداری به کمی بیشتر از حق خودشان راضی نیستند، کاش آنقدر دستم پُر بود که می‌توانستم به آن‌ها کمک کنم افسوس که کاری از من بر نمی‌آید جز اینکه بخواهم هوای آن‌ها را داشته باشی و تنهایشان نگذاری.

غروب شده بود و صدای اذان در محل به گوش می‌رسید، نسیم ملایمی می‌وزید و بوی خوش نان تازه در هوا پخش شده بود، به انتهای صف خلوت نانوایی نگاهی انداختم و هوس کردم نان تازه بخرم. بعد از خرید نان به خانه رفتم، امروز بابا کلاس فوق‌ برنامه داشت و هنوز برنگشته بود، باز هم باید ساعت‌ها تنهایی در خانه را تحمل می‌کردم، داشتم در سکوت و خلوت خانه بلندبلند با خودم حرف می‌زدم، اگر کسی مرا می‌دید که دارم با خودم حرف می‌زنم حتماً به عقلم شک می‌کرد اما خودم که مطمئن بودم عقلم مشکلی ندارد و سالم سالم است!

تکه‌ای نان جدا کردم و بقیه را در ظرف مخصوص نان گذاشتم و یک پیاله هم ماست برای خودم ریختم و رفتم روی کاناپه جلوی تلویزیون نشستم، به قدری خسته بودم که توان سرک کشیدن به قابلمه‌های روی گاز را نداشتم، چندین بار کانال‌ها را عوض کردم و روی کانال خبر مکث کردم و نشستم به تماشای اخبار جهان که فقط از جنگ و فقر و بیکاری و هزار درد بی درمان دیگر خبر می‌داد، مجری خبر با لحنی خُشک و رسمی اخبار را سریع شرح می‌داد، فکر کردم اگر مجری برای هر کدام از خبرهای ناگوار احساسات به خرج می‌داد و آه و فغان به راه می‌انداخت چه نمایش درامی راه می‌افتاد! تصور کردم مجری با بغض اشک هایش را پاک می‌کند و می‌گوید، فلان جا بمب گذاری شده و مردم بی‌گناه کشته شدند... .

عقلم نهیبی به من زد که تمام رشته افکارم پاره شد، آخه کشته شدن مردم بی‌گناه شوخی بردار نیست که اینجوری بهش فکر می‌کنی.

دیگر نمی‌دانستم چه جوابی به عقلم بدهم، راست می‌گفت حرف حساب هم جواب نداشت.

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بیست و شش

دوباره کانال را عوض کردم و نشستم به تماشای شبکه بازار، قیمت‌ها داشتند تند‌و تند زیرنویس می‌شدند، سیب زمینی و پیاز و گوجه فرنگی اونقدر پُر بها شده بودند که می‌شد با افتخار اعلام کنیم ما دیشب نون و پیاز خوردیم یا اینکه ناهار املت داشتیم، قیمت سکه و طلا هم دقیقه‌ای سیر صعودی داشت و نزول هم نمی‌کرد! این بخش برای دختر‌های دَم بخت خیلی مهیج بود برای اینکه بدانند  چند تا سکه برای مهریه‌ تعیین کنند. بیخود نیست پسرها قید ازدواج را زده‌اند و از این سگ‌های خوشگل و پشمالو می‌خرند و در پارک قدم می‌زنند! باز دوباره عقلم تشر زد:

- واقعاً که! آخه ببین چی رو با چی مقایسه می‌کنی!؟

دیدم هیچ جوری جوابگوی عقلم نیستم بنابراین کانال رو عوض کردم، بهترین کار همین بود، شکر خدا این همه کانال داشتیم، شبکه مُستند داشت زندگی شیرها را نشان می‌داد، برایم جالب بود از همان بچگی شکوه و ابهت شیر برایم ستودنی بود، با آن یال و کوپال و غرش‌های مهیب که دل هر جانداری را می‌لرزاند. اما این شیری که من داشتم می‌دیدم خیلی شُل و وِل و تنبل بود، همه ماده‌ها دسته جمعی به شکار می‌رفتند، او هم از سلطان بودن همین را بلد بود که جلو برود و اول از همه نوش جان کند، مرد سالاری یعنی همین! وقت پیری و فرسودگی هم می‌رفت گوشه‌ای می‌افتاد تا سرانجام از گرسنگی جان دهد و لاشه‌اش هم خوراک کفتارها و لاشخورها شود، عجب عاقبت غم انگیز و رقت‌باری داشت، بیچاره دلم برایش سوخت!

با شنیدن صدای در متوجه آمدن بابا شدم، به محض بستن در چراغ را روشن کرد و متعجب پرسید:

- هستی بیداری، چرا توی تاریکی نشستی بابا؟

نگاهی به اطراف انداختم و تازه متوجه تاریکی خانه شدم و خنده ام گرفت و در جواب گفتم:

- سلام بابا، از بس که سرگرم تماشای تی‌وی بودم فراموش کردم چراغ رو روشن کنم، خسته نباشی بابا جون.

لبخندی زد و گفت:

- درمونده نباشی دخترم، باز که گفتی تی‌وی، حالا چی داشتی نگاه می‌کردی که اینجوری از دور و برت غافل موندی!؟

سریع بلند شدم و به آشپزخانه رفتم و برای بابا یک لیوان شربت خنک لیمو آماده کردم و گفتم:

- اوه، برنامه‌های مفید و سرگرم کننده، دست سازنده‌ها درد نکنه این چند ساعت که تنهام با همین برنامه‌ها وقت می‌گذرونم وگرنه از تنهایی دق می‌کردم!

بابا در حالی که داشت دست‌هایش را با حوله خشک می‌کرد گفت:

- اینجوری که تو از تنهایی شکایت می‌کنی آدم پیش خودش فکر می‌کنه هفته‌ها ‌‌و ماه‌ها تنها می‌مونی، زود باش برو اون شطرنج رو بیار، می‌خوام ببینم پیشرفت کردی یا نه!؟

از خدا خواسته گفتم:

- چشم، اما قبلش بهم قول بده دیگه جر زنی نکنی.

خندید و با لحنی حریف طلب گفت:

- چی، من جِر زنی نکنم؟ دختر جون من خودم استاد شطرنجم.

خندیدم و گفتم:

- بله می‌دونم، فقط اینو نمی‌دونم که چرا تا می‌خوای مات بشی مهره‌های من به طرز خیلی مرموزی یهویی گم و گور می‌شن!

بابا دست به پهلو شد و قهقهه زد و جواب داد:

- برو دختر، این وصله‌ها به من نمی‌چسبه، برو بازی یاد بگیر که اینطوری به حریف قدری مثل من شک نکنی!

خنده‌کنان رفتم سراغ کمد و صفحه شطرنج و مهره‌هایش را آوردم و با حوصله روی میز چیدم. بابا هم آستین بالا زد و با خوشحالی مقابلم نشست به بازی. آنقدر سرگرم بازی شده بودیم که متوجه آمدن مامان نشدیم، وقتی به خود آمدیم که دیدیم مامان در آشپزخانه مشغول شده است و ناهار فردا را آماده می‌کند. با دیدنش سلام کردیم و او هم در جواب گفت:

- همین دیگه پدر و دختر جفت هم دیگه‌ هستید، دنیا رو آب ببره شما دوتا رو خواب می‌بره، من موندم اگه یه موقع دزد بیاد خونه و دور و بر شما رو خالی کنه خبر دار می‌شید یا اینکه همچنان به بازی سرنوشت ساز خودتون ادامه می‌دین!؟

 

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بیست و هفت

بابا که چیزی نمانده بود مات شود، جواب داد:

- بَه‌بَه رعنا خانم، شما کِی تشریف آوردی که ما متوجه حضور شما نشدیم.

مامان به طعنه گفت:

- فکر کنم یه ساعتی میشه که اومدم خونه!

همان لحظه‌ که نگاهم سمت مامان رفت و دوباره به سمت صفحه شطرنج برگشت متوجه شدم که مهره اسبم غیب شده است، با لحنی مظنون خطاب به بابا پرسیدم:

- اسب من کجاست!؟

بابا نگاهی به اطراف انداخت و گفت:

- نمی‌دونم، اون رو کجا بسته بودی؟

معترض گفتم:

- اِ بابا شوخی ندارم، جر زنی نکن دیگه، لطفاً اسب منو پس بده، چیزی نمونده بود مات بشی.

بابا حق به جانب جواب داد:

- چی داری می‌گی دختر جون، آخه اسب تو پیش من چی کار می‌کنه، هان؟ بازی کن خانومی.

اخمو شدم و گفتم:

- نخیر، من اینطوری بازی نمی‌کنم، اسبم همین جا بود الان نیست.

بابا خمیازه ای کشید و گفت:

- حالا کی داره جر زنی می‌کنه؟ من که اسبی ندیدم لابد خیالاتی شدی.

دلخور گفتم:

- نخیر، بازم جرزنی کردی.

بابا لُپ مرا کشید و گفت:

- آخی، نگاه کن مثل بچه‌ها لب و لوچه‌اش آویزون شده، الان با من قهر کردی، آره؟

دست به سینه نشستم و اخمو گفتم:

- دیگه باهاتون بازی نمی‌کنم ببینم چجوری دنبال حریف می‌گردین؟

بابا خندید و جواب داد: 

- دختر جون منو از بی‌حریفی نترسون چیزی که زیاده حریفِ.

چشمانم را تنگ کردم و گفتم:

- اِ... باشه پس این حرف یادتون بمونه.

مامان آمد روی مبل نشست، ظرف میوه و پیش دستی‌ها را روی میز گذاشت و گفت: 

- اون از بازی اینم از جر و بحث، عجیب‌تر اینکه از رو هم نمی‌رید!

بابا به شوخی جواب داد:

- قشنگی بازی به همین کَل‌کَل کردنِ.

یک موز برای خودم برداشتم و کوسن را روی پاهایم گذاشتم و گفتم:

- اول اینکه بازی باید جوانمردانه باشه، دوم اینکه قشنگی بازی به بُرد و باختِ نه اینکه با جرزنی نصف و نیمه بمونه.

بابا که تکه‌ای سیب گوشه لُپ داشت نگاهی به من انداخت و گفت: مهم اینه که سرگرم بشیم، دیدی چقدر خوش گذشت.

مامان گله‌مند گفت:

- قربون خدا برم که شما این همه خوشی دارین، منم که اصلاً مهم نیستم.

بابا با اشاره به من گفت:

- بفرما، تحویل بگیر.

سپس با لبخند در جواب مامان گفت:

- رعنا خانم، تو که خودت می‌دونی، تاج سر‌ِ مایی، بنده خودم نوکرت هستم!

مامان که لبخندی کمرنگ گوشه لبش نمایان شده بود زیر لب گفت:

- خدا نکنه!

منم که دیدم جَو عاشقانه شده بلند شدم و رفتم شانه‌های مامان را ماساژ دادم و صورتش را هم محکم بوسیدم و گفتم:

- نبینم مامان خوشگلم اخم کرده باشه، شما فقط امر بفرما خودم انجام می‌دم.

مامان که خوشش آمده بود و داشت کیف می‌کرد پا روی پا انداخت و گفت:

- همون که گفتم، پدر و دختر لنگه‌ی هم دیگه‌اید حالا هم اگه براتون زحمتی نیست میز رو بچینید که شام یخ کرد.

بابا سریع بلند شد و گفت:

- این دیگه کار خودمِ، شما خانومای محترم بشینید من خودم صداتون می‌کنم.

بعد همان‌طور که به طرف آشپزخانه می‌رفت ادامه داد:

- چی کار میشه کرد، ما که نشون زن ذلیلی رو خیلی وقته به گردن انداختیم.

من و مامان با نگاه کردن به هم بی صدا خندیدیم، از سر و صدایی که بابا به راه انداخته بود فهمیدیم که کار، کارِ خودمان است در غیر این‌صورت مجبور بودیم تا صبح صبر کنیم، بلکه بابا ظرف‌ها را در کابینت‌ها پیدا کند و روی میز بچیند.

هر دو برخاستیم و به آشپزخانه رفتیم، بابا به محض دیدن ما نفس راحتی کشید و پشت میز نشست و گفت:

- من نمی‌دونم، چرا تا میام جای بشقاب‌ها رو یاد بگیرم جاشون با کاسه‌ها عوض میشه، تازه جای لیوان‌ها رو یاد گرفته بودم که الان می‌بینم به جای لیوان بشقاب اونجاست!

مامان لبخند به لب گفت:

- همین دیگه، شما از کابینت‌های خونه خودت هم خبر نداری!

بابا هم حاضر جواب گفت:

- آهان، اینجور مواقع که پیش میاد خونه مال من میشه!

خندیدم و گفتم:

- خُب دیگه، الان باید این بحث شیرین رو تغییرش بدیم چون کم‌کم داره به جاهای باریک کشیده میشه.

هر دو از حرف من خندیدند، مامان مرغ های سوخاری را درون دیس کشید و من هم پارچ دوغ را از یخچال برداشتم و روی میز گذاشتم و نشستم، بعد یک عدد از ران های سوخاری شده را برداشتم و با اشتها مشغول خوردن شدم، دست مامان درد نکنه با این دست پختش، هم خوش طعم بود هم خوش عطر داشتم انگشتانم را هم لیس می‌زدم و با لذت، گفتم:

- بَه‌بَه، عجب دست و پنجه‌ی قابلی!

مامان که داشت سبزی خوردن‌ها را زیر و رو می‌کرد نگاهی به من انداخت و گفت:

- اینقدر هُل نزن دختر، یواش‌تر بخور!

سرم را کج کردم و گفتم:

- اخه، حیفِ شما زحمت کشیدی وقت گذاشتی خُب نمی‌خوام از دهن بیافته.

بابا خندید و گفت:

- باباجون، اینا هیچ جوری از دهن نمیافته، تو رو خدا انصاف داشته باش چند تا هم بذار واسه من بمونه، ناقلا من اگه دیر بجُنبم که سرم کلاه می‌ره. ‌

 

 

 

 

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بیست و هشت

خیلی از عادتی که داشتیم خوشم می‌آمد همیشه بعد از غذا با خیال راحت سر میز می‌نشستیم و به شوخی و خنده با هم حرف می‌زدیم. اینطوری چند ساعتی که از هم دور بودیم را به این شکل جبران می‌کردیم و از حضور یکدیگر بهره می‌بردیم، بعد هم به کمک هم ظرف‌ها را جمع می‌کردیم و می‌شُستیم. کمتر پیش می‌آمد پای برنامه‌های تلویزیون بنشینیم و با هم حرف نزنیم، تنها برنامه‌ای که هرشب بابا به دیدنش عادت داشت اخبار شبانگاهی بود من هم دوست داشتم کنارش بنشینم و گاهی اوقات هم بحث‌های داغی با هم به راه می‌انداختیم و بعد هم با قلقلک و خنده به بحثمان خاتمه می‌دادیم همه اینها برای این بود که رابطه من با پدر و مادرم خیلی صمیمی و دوستانه بود، قبل از اینکه پدر و فرزند باشیم با هم دوست بودیم، مونس و همدم یکدیگر بودیم و احترام یکدیگر را هم نگه می‌داشتیم، هیچگاه نمی‌گفتیم از دو نسل متفاوت هستیم، از نظر من پدرم امروزی بود و دوست داشتم از تجربیاتش بهره ببرم و از نظر او هم من دختری عاقل بودم که همین برایم یک دنیا ارزش داشت.

روز بعد سرحال و پر انرژی به مؤسسه رفتم، اواخر خرداد بود و با شروع تابستان مؤسسه هم شلوغ‌تر می‌شد با دیدن سمیرا لبخندی زدم و جویای احوالش شدم، او هم متقابلاً جوابم را داد، سمیرا دختر آرامی بود، زیاد اهل صحبت کردن نبود و سر و وضع ساده‌ای داشت، می‌دانستم که با مادر و برادرش زندگی می‌کند و کمک خرج خانواده‌اش بود، از نظر او من دختر شاد و شیطونی بودم و همیشه به من می‌گفت:

- هستی تو خیلی با نشاطی، همیشه در حال جُنب و جوشی، اگه یه روز ببینم یه گوشه نشستی از تعجب شاخ در میارم!

برای خودم هم تصور اینکه یک گوشه بیکار بنشینم خنده‌دار بود، مگر اینکه بیمار باشم و در تب چهل درجه بسوزم!

آن روز سمیرا کمی مضطرب و نگران به نظر می‌رسید وقتی هم با او حرف می‌زدم بی‌حواس جواب مرا می‌داد یا اینکه اصلاً متوجه حرف‌های من نمی‌شد، چشمهایم را تنگ کردم و پرسیدم:

- حالت خوبه، سمیرا؟ اصلاً توی باغ نیستی، حواست خیلی پرتِ دختر.

لبخند ملیحی زد و جواب داد:

- چی بگم هستی، راست می‌گی حواسم نیس، این روزها فکرم خیلی درگیره.

پرسیدم:

- آخه چرا؟

نفس عمیقی کشید و در جواب گفت:

- برام خواستگار اومده.

با هیجان گفتم:

- راست می‌گی، خُب حق داری دیگه!

خنده کوتاهی کرد و گفت:

- اونجوری که تو فکر می‌کنی نیست هستی.

صدایم را پایین آوردم و پرسیدم:

- پس چجوریِ؟

نگاهش را به زمین دوخت و با اندوه گفت:

- ما هیچ تناسبی با هم نداریم، اما مامانم اصرار داره که قبول کنم.

متعجب گفتم:

- یعنی می‌خواد تو رو وادار به ازدواج کنه؟

سمیرا آهی کشید و گفت:

- با شرایطی که من دارم، خُب می‌ترسه هر چند خودم کار می‌کنم و خرج خودم رو در میارم، اما خُب بالاخره که باید از اون خونه برم... .

میان حرفش گفتم:

- نظر برادرت چیه؟

سری تکان داد و گفت:

- اونم از خدا خواسته است.

به چهره غمگینش نگاه کردم و گفتم:

- حالا مگه خواستگارت چجوریه که خوشت نمی‌آد.

نگاهم کرد و گفت:

- نپرس هستی، به خدا نمی‌دونم چی کار کنم، بد جوری تنها موندم، مامانم باهام سرسنگینه برادرم می‌گه خودت رو تافته جدا بافته می‌دونی به جای اینکه هوای منو داشته باشند بر عکس پشت منو خالی کردند.

ناراحت شده بودم دلم می‌خواست به طریقی کمکش کنم دلسوزانه گفتم:

- سمیرا، ببین می‌خوای من بیام با مامانت صحبت کنم، باور کن می‌تونم یه جوری قانعش کنم که عجله نکنه.

محزون گفت:

- می‌دونم فایده نداره، مرغش یه پا داره.

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بیست و نه

با شنیدن صدای آقای رستمی حرف‌های من و سمیرا هم ناتمام ماند، هر دو بلند شدیم و به سمت کلاس‌ها راه افتادیم، دستی به شانه سمیرا زدم و گفتم:

- نگران نباش دختر، حالا که چیزی نشده!

لبخندی محزون تحویلم داد و گفت:

- امیدوارم خدا کمکم کنه.

منم با لحنی اطمینان بخش گفتم:

- درست میشه اُمیدت به خدا باشه.

بعد از ساعت کاری به محض بیرون آمدن از ساختمان مؤسسه با چهره خندان افسانه روبه‌رو شدم، خوشحال و سرحال جلو رفتم و گفتم:

- افسانه، تو اینجا چی کار می‌کنی؟

متعجب به سر تا پایم نگاهی انداخت و پرسید:

- ببینم، تو پیام منو نخوندی، آره؟

بی‌خبر از همه جا جواب دادم:

- نه، چطور؟!

اخمی کرد و با دلخوری گفت:

- عجب! منو بگو روی دیوار کی یادگاری نوشتم، یه ساعت پیش من برات پیام فرستادم که دارم میام دنبالت که با هم بریم مطب دکتر.

دقیق نگاهش کردم و پرسیدم:

- مریضی؟

با لحنی شوخ جواب داد:

- مؤدب باش این چه طرز حرف زدنِ آخه!

خنده‌ام گرفت و گفتم:

- شوخی نکن دختر، تو که سالمی چیزیت نیست که، ببینم کسالت داری؟

کنار پیاده رو راه افتاد و جواب داد:

- من که حال خودم خوبه ولی حال موهام نه! یه مدتیِ ریزش مو دارم برای همین وقت دکتر گرفتم می‌خوام ببینم مشکل چیه آخه می‌دونی نگران شدم، یه موقع کچل نشم هستی؟

خندیدم و گفتم:

- با اون خرمنی که تو داری محال ممکنه کارت به کچلی برسه.

سری تکان داد و گفت:

- ممنون که بهم دلداری دادی، توی این شرایط نیاز شدیدی بهش داشتم!

گفتم:

- هر کی ندونه من یکی خوب می‌دونم چقدر مو داری، ببینم تنها اومدی؟

نگاهی عاقل اندر سفیه به من انداخت و گفت:

- نخیر سمندون هم باهام اومده.

خندیدم و گفتم:

- کو، کجاست نمی‌بینمش؟

به درختی اشاره کرد و گفت:

- اونجاست، بهش سپردم همون جا بمونه.

سمندون یکی از صد شخصیت خیالی مشترک بین من و افسانه بود که از بچگی در تصورات ما جا داشت.

افسانه نفس عمیقی کشید و گفت:

- راستش فراز می‌خواست منو برسونه اما من پیچوندمش و فلنگ رو بستم.

با شنیدن نام فراز و یادآوری هفته گذشته شرمگین شدم و گفتم:

- دستش چطوره، باور کن اصلاً نمی‌دونم چی باید بگم، لابد سیما جون هنوزم از دست من خیلی ناراحته.

افسانه سری تکان داد و گفت:

- اون که یه اتفاق بود و کسی هم مقصر نیست، می‌دونی مامانم اخلاقش اینجوریه نسبت به فراز زیادی حساسیت نشون میده، فراز بیچاره هم از دست کارهای مامان کلافه شده و همه‌اش از کوره در میره، حق هم داره خُب، نمی‌دونی این چند وقت از بس که مامان کله پاچه به خوردش داده بیچاره باد کرده، من و سمانه هم مثل کلاغ شدیم توی خونه گیره به دماغ پَرپَر می‌زنیم، الان نگاه کن، ببین دماغم  چقدر گیره‌ای شده ببین جاش مونده؟

لبخندی نثارش کردم و به شوخی گفتم:

- اونو ولش کن، هی دارم می‌گم یه بویی میاد نگو منبع بو همین جا کنار خودمه، فکر می‌کردم از کله پزی سر خیابونِ!

غش‌غش خندیدیم و همان موقع یک تاکسی جلوی ما توقف کرد و هر دو برای رسیدن به مطب دکتر سوار آن شدیم.

وقتی وارد مطب شدیم افسانه کنار میز منشی رفت و منتظر ایستاد، من هم روی یکی از مبل‌های چرمی نشستم و کمی هم درون آن فرو رفتم و تابلوهای روی دیوار را از نظر گذراندم، افسانه هم که کارش تمام شد آمد و کنار من نشست. بعد سرش را نزدیک گوشم آورد و آهسته گفت:

- هستی، یه نگاه به دور و برمون بنداز ببین اینجا چه خبره؟

نگاهی بی‌خیال به او انداختم و پرسیدم:

- چه خبره؟

افسانه با مهار لبخندش به اطراف اشاره‌ای کرد و من هم نظری به دور تا دور سالن انداختم، با مشاهده چند مرد طاس و کمو تازه متوجه حرفش شدم و در حالی که به زحمت خنده خودم را مهار می‌کردم گفتم:

- هیس، می‌شه مزه نریزی و آروم بشینی تا نوبتت بشه.

 

  ‌

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

او هم با شیطنت نگاهی به میز انداخت و بدون هیچ حرفی یکی از مجله‌های روی میز را برداشت و سرگرم ورق زدن صفحاتش شد، من هم دست به سینه نشستم و یک نفس عمیق کشیدم. از یک جا نشستن بیزار بودم همین‌طور از انتظار کشیدن در مطب و درمانگاه یا هر جای دیگری که سالن انتظار داشت، اما خُب چاره‌ای نبود هر بار که نگاهم به افسانه می‌افتاد با یک لبخند کوچک جلوی خنده خود را می‌گرفتیم و با هر چیز بی‌اهمیتی خودمان را سرگرم می‌کردیم، جای فراز خیلی خالی بود اگر اینجا بود و قیافه‌های ما دو نفر را می‌دید، حتماً یک چیزی بارِمان می‌کرد. سرانجام انتظار سر آمد و خانم منشی با صدای نازک و لحن کش‌دارش نام فامیل افسانه را صدا زد و هر دو فوری بلند شدیم و سمت در راه افتادیم. با دیدن دکتر خیلی هنر به خرج دادیم که نخندیدیم! دکتر هم دست کمی از بیمارانش نداشت، سرش خلوت بود! یعنی مو نداشت و خیلی هم براق بود، داشت با دقت چیزی می‌نوشت بدون آنکه سرش را بلند کند به ما تعارف کرد بنشینیم. می‌دانستم کافی است فقط یک نگاه به افسانه بیاندازم تا کنترل خودم را از دست بدهم و همانجا از خنده روی زمین پهن شوم! بی‌سر و صدا روی صندلی نشستم و به کف اتاق چشم دوختم حتی نمی‌توانستم یک بار دیگر به دکتر نگاه کنم، نمی‌دانستم افسانه در چه وضعیتی بود دکتر چند تا سؤال از افسانه پرسید و تشخیص مو خوره داد بعد هم داروهای تقویتی و شامپوی مناسب تجویز کرد و به راحتی مشکل را حل کرد، داشت برگه را مهر می‌زد که گفت:

- شرایط زندگی الان با زمان قدیم خیلی فرق کرده.

به سر بی موی دکتر زل زده بودم و لبخند می‌زدم، طاقت نیاوردم و با لحنی که آمیزه‌ای از کنجکاوی و شیطنت بود پرسیدم:

- عذر می‌خوام آقای دکتر، حتماً این شرایط روی شما هم تأثیر داشته!

دکتر سرش را بالا آورد و نگاه ملایمش را به من دوخت و جواب داد:

- بله البته، سپس اشاره‌ای به سر خود کرد و ادامه داد:

- استرس دوران دانشجویی، دوری از خانواده، نداشتن امکانات بهداشتی و تغذیه نامناسب این مشکلات هم به همراه داره، اما الان هر خونه‌ای حموم داره و برای انواع مو هم شامپوی مخصوص و مناسب وجود داره.

هر دو از لحن شوخ و خودمانی دکتر یخمان باز شد و خنده کوتاهی کردیم، افسانه با شرمندگی گفت:

آقای دکتر جسارت ما رو ببخشید.

دکتر نسخه را به دست افسانه داد و گفت:

- دخترم من به شما حق می‌دم، حتماً پیش خودت فکر کردی دکتری که تخصصش اینه چرا برای خودش نتونسته کاری انجام بده، اما نگران نباش با خیال راحت داروها رو استفاده کن و تغذیه مناسبی هم داشته باش، مشکلی نیست به سلامت. من و افسانه هم بعد از تشکر و خداحافظی بیرون رفتیم، افسانه نگاهی به من انداخت و پرسید:

- وای هستی مُردم از خجالت!

شانه‌ای بالا دادم و گفتم:

- ندونستن که عیب نیست، نپرسیدن عیبِ! بعد هم من باید یه جوری مطمئن می‌شدم که آقای دکتر کارش رو بلدِ یا نه؟ انتظار داشتی همین جوری سر مبارک تو رو دست اون می‌دادیم!

به من خیره شد و پرسید:

- نه بابا، حالا که فهمیدی خیالت راحت شد؟

نفس راحتی کشیدم و جواب دادم:

- آره، انگار یه باری از روی شونه‌هام برداشته شد!

داشتیم با هم می خندیدیم که ناگهان اتومبیلی با سرعت کنار ما پیچید و توقف کرد، خنده را فراموش کردیم و به حال سکته افتادیم، اتومبیل فراز بود!

 

 

 

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سی و یک

من و افسانه متعجب نگاهی به یکدیگر انداختیم و بدون معطلی سوار شدیم، افسانه پرسید:

- فراز، اینجا چی کار می‌کنی!؟

فراز با همان ژست مخصوص خودش جواب داد: 

- بد کاری کردم اومدم دنبال شما؟

افسانه کوتاه آمد و گفت:

- نه دستت درد نکنه، خیلی هم کار خوبی کردی.

فراز به من هم با غیظ نگاه کرد که قلبم افتاد زیر پایم، عجب آدمیِ این فراز، آخه چرا اینجوری رفتار می‌کنه، انگار با آدم پدر کشتگی داره! داشت تند‌تند دنده عوض می‌کرد و دائم پایش را روی پدال گاز می‌فشرد، افسانه یکوری نشست و پرسید:

- حالا چرا اینقدر عصبانی هستی، یواش‌تر برو تصادف می‌کنی.

فراز خیلی مختصر با لحن خشکی جواب داد:

- عجله دارم.

داشتم از کنجکاوی می‌مُردم، می‌خواست کجا برود که این همه عجله داشت برای چی عصبانی بود؟ اما جرأت نداشتم که بپرسم، افسانه هم از من بدتر بود اگر کنجکاوی می‌کردیم فراز به هر دوی ما می‌توپید بنابراین تا رسیدن به مقصد هر دو سکوت کردیم و هیچی نپرسیدیم!

فراز با سرعت درون کوچه پیچید و ترمز کرد، شکر خدا که سالم ماندیم!

من که فکر می‌کردم اول مرا می‌رساند نگاهی به افسانه انداختم و گفتم:

- من از همین آژانس سر کوچه ماشین می‌گیرم و... .

افسانه هم خواست حرفی بگوید که فراز میان حرفش پرید و گفت:

- لزومی نداره، وقتی برگشتم تو رو هم می‌رسونم، مکثی کرد و با همان لحن خطاب به من ادامه داد:

- مامان، با تو کار داره. 

هر دو پیاده شدیم و در سمت خودمان را بستیم و فراز هم اتومبیل را به راه انداخت و به سرعت دور شد.

یا خدا، با شنیدن حرف فراز حالم دگرگون شده بود، نگران و مضطرب به افسانه چشم دوختم و زیر لب گفتم:

- نکنه سیما جون قصد داره رو در رو منو سرزنش کنه، اگه اینطور باشه اون وقت من بی‌نوا باید چی کار کنم، خدایا خودت بهم رحم کن!

افسانه چپ‌چپ‌ نگاهم کرد و اشاره کرد وارد خانه شوم و آهسته گفت:

- یعنی چی شده!؟

 با دستی مرتعش بازوی او را کشیدم و گفتم:

- افسانه تو رو خدا یه فکری به حال من بکن، الان پس می‌افتم!

افسانه نگاهم کرد و با تعجب گفت:

- وا، برای چی، مگه می‌خوای بری پای چوبه دار؟

نگاهش کردم و بدون حرف دیگری پشت سرش راه افتادم و از پله‌ها بالا رفتم همان موقع سیما جون بالای ایوان ظاهر شد و با دیدن من لبخند زد و گفت:

- چه عجب هستی جان! خوش اومدی عزیزم.

متعجب سلام و احوالپرسی کردم و وقتی زن عمو به گرمی از من استقبال کرد و مرا در آغوش خود فشرد و دو طرف صورتم را محکم بوسید دیگر کم مانده بود از تعجب روی سرم شاخ در آورم، برایم خیلی غیر منتظره بود انتظار هر جور برخوردی را داشتم به جز این برخورد را !

سیماجون دستش را دور شانه من انداخت و در حالی که مرا با خودش همراه می‌کرد و به داخل خانه می‌برد گفت:

- بیا عزیزم، خبرهای خوبی دارم که باید به تو هم بگم.

نگران شدم و پرسیدم:

- خیر باشه زن عمو چیزی شده؟

او با سیاست لبخندی تحویل من داد و در جواب گفت:

- اول بیا اینجا بشین، خستگی در کن به وقتش همه رو برات تعریف می‌کنم، نمی‌دونی چقدر برای تو خوشحالم به خدا تو هم برای من مثل افسانه می‌مونی و هیچ فرقی نداری!

دیگر رسماً شاخ در آوردم، متعجب و سردرگم دنبالش راه افتادم، روی یکی از مبل‌های راحتی کنار شومینه خاموش نشستم و احساس کردم گلویم خشک شده و زبانم ته حلقم چسبیده است، افسانه که برای تعویض لباس رفته بود از اتاقش بیرون آمد و پیراهن گشاد و راحتی به تن کرده بود داشت با خیال راحت برای خودش اطراف سالن راه می‌رفت و از احوال پریشان من بی‌خبر بود، زن عمو سینی به دست از آشپزخانه بیرون آمد و شربت خنک به من تعارف کرد، سپاسگزار لیوان را برداشتم و شربت را تا ته سر کشیدم آخ چقدر به موقع بود و حالم جا آمد، لبخند به لب روبه‌روی من نشست و گفت:

- راستی که عمر خیلی زود می‌گذره، انگار همین دیروز بود شما بچه‌ها مدرسه می‌رفتید، چقدر شیطون بودید دنیا همینه دیگه بچه‌ها زود بزرگ می‌شن و ما بزرگترها هم می‌فهمیم که دیگه سنی از ما گذشته، هی.

هنوز هم دستگیرم نشده بود که اصل ماجرا چیست و منظور زن عمو از این سخنرانی غیر منتظره چه می‌توانست باشد، کسی داشت می‌مُرد؟ نکنه من داشتم می‌مُردم و او می‌خواست به طریقی مرا متوجه حال وخیمم کند، چرا مرا به اینجا کشانده بود تا با خوشرویی و مهربانی برایم از گذر عمر بگوید!؟

داشتم عمیقاً به تمام این‌ها فکر می‌کردم که با شنیدن صدای باز و بسته شدن در ورودی صاف در جایم نشستم و چشمم به چهره خسته و گرفته فراز افتاد، با خود فکر کردم یعنی موفق شد به جایی که برای رفتن آن همه عجله داشت برود یا نه؟ نمی‌دانم چرا بی‌دلیل از دیدن چهره گرفته‌اش لجم گرفت، فراز بدون کلامی به اتاقی رفت و بر خلاف همیشه در را نبست!

افسانه روی کاناپه لم داد و در حالی که گاز کوچکی به سیبی سرخ می‌زد گفت:

- جداً یادش به خیر چه روزهای خوبی بود!

بلافاصله گفتم:

- آره یادش به خیر من که خیلی برای اون روزها دلم تنگ میشه.

افسانه خندید و گفت:

- یادت می‌آد، تو عادت داشتی همیشه شلوار بپوشی، هیچ وقت پیراهن و دامن نمی‌پوشیدی، حتی توی مهمونی و عروسی مامانت چقدر از دستت حرص می‌خورد!

راست می‌گفت، پوشیدن شلوار برایم راحت‌تر بود، مثل پیراهن برایم دست و پاگیر نبود تا به جایی گیر کند و پاره شود، آن هم برای من که نصف عمرم بالای درخت و در و دیوار بودم چقدر هم به خاطر این کارها حرف شنیدم و لقب‌های گوناگون گرفته بودم، مثل لنگ دراز، عنکبوت درختی و... که الان یادم نبود.

 

 

 

 

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سی و دو

زن عمو با لحنی معنا دار گفت:

حالا همون دختر کوچولوی شیطون و بازیگوش برای خودش خانومی شده... .

بی‌اختیار نگاهم سمت فراز کشیده شد که به چارچوب در تکیه داده بود و با حالتی مبهم نگاهم می‌کرد، زن عمو ادامه داد:

- هستی جون، خبر داری که چقدر خانم و برازنده شدی؟

از تعریفش جا خوردم و با دستپاچگی جواب دادم:

- ممنون سیماجون شما لطف داری!

کم‌کم داشت دستگیرم می‌شد که جریان کمی بو دار است، حتماً خواب‌هایی برای من دیده بود که اینطوری از من تعریف می‌کرد، کنجکاو شدم و پرسیدم:

- خبریِ سیما جون!؟

دلشوره داشتم، نمی‌دانم چرا برای یک لحظه فکر کردم تمام این جریانات به فراز هم مربوط می‌شود، اگر حقیقت داشت بی‌درنگ به سوی در خیز برمی‌داشتم و فرار می‌کردم!

کنجکاو و مضطرب به دهان زن عمو چشم دوختم و منتظر ماندم، دست به سینه شد و گفت:

- راستش حاج خانم روزی ده بار با من تماس می‌گیره و سراغ تو رو از من می‌گیره، باور کن دیگه کلافه شدم، برای همین از مامانت خواستم یه روزی رو برای آشنایی مشخص کنه، اونم از من خواست تا به خودت بگم، آخه رعنا نظرش اینه که اول تو باید موافق باشی و اونم حرفی نداره.

افسانه با لحنی شاد گفت:

-یعنی خواستگاری دیگه، تبریک می‌گم هستی جون مبارک باشه عزیزم! 

خندیدم و زیر چشمی به فراز نگاه کردم، با همان حالت قبل آنجا ایستاده بود و نگاه کنجکاوش را به من دوخته بود، فضول! بدم نمی‌آمد جلوی فراز در مورد حاج خانم و پسرش بپرسم و خودم را مُشتاق نشان دهم اما خُب کمی هم خجالت می‌کشیدم و شرم داشتم از پرسیدن.

فراز جای خود را تغییر داد و رفت ته سالن روی کاناپه نشست و با حالتی بی‌تفاوت خود را سرگرم موبایلش کرد، به نظر می‌رسید وانمود می‌کند که توجهی به ما ندارد اما من یقین داشتم که فیلم بازی می‌کند!

شرم و حیا را کنار گذاشتم و خطاب به افسانه گفتم:

- چی می‌گی افسانه، هنوز که خبری نشده مبارکه مبارکه راه انداختی!

دیدم که فراز واکنش نشان داد و تکان خورد اما سرش را بالا نیاورد و همچنان خود را سرگرم موبایلش کرده بود، زن عمو با آب و تاب شروع کرد به حرف زدن و کلی هم از جناب خواستگار محترم و کار و بارش و دار ندارش برایم سخرانی کرد، اینطور که تعریف می‌کرد، او جوان برازنده ای بود که هر دختری آرزو داشت همسرش شود! بعد از این که حسابی از خواستگار بنده تعریف و تمجید کرد سریع پرسیدم:

- سیما جون، پسر به این خوبی برای افسانه مناسب‌تر نیست؟

خاک بر سرم انگار حرف بدی به او گفته بودم چون از سوالم اصلاً خوشش نیامد و با دلخوری جواب داد:

- وا هستی جون، آخه این چه حرفیه؟! اون‌‌ها تو رو پسند کردند معنی نداره من دختر خودم رو سبک کنم.

افسانه که بی‌خود ‌‌‌‌و بی جهت برای خودش کیفور بود گفت:

- مگه من دیوانه‌ام که شوهر کنم؟

زن عمو چشم غرّه‌ای به او رفت و گفت:

- زبونت رو گاز بگیر دختر، می‌خوای ور دل من بمونی که چی بشه، می‌خوای بترشی؟

هر دو هِرهِر خندیدیم، فراز که به نظر می‌رسید حوصله‌اش سر رفته است از جا برخاست و خطاب به مادرش گفت:

- می‌خوام یه سر برم پیش عرفان زود برمی‌گردم.

 

 

 

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سی و سه

تازه یادم افتاد که چکونه می‌خواهم به خانه برگردم رو به افسانه کردم و او هم که متوجه منظورم شده بود از فراز پرسید:

- فراز، هستی با آژانس برگرده یا اینکه خودت اون رو می‌رسونی؟

فراز نگاهی سرسری به من انداخت و در جواب گفت:

- اگه می‌خوای الان بری اول تو رو می‌رسونم بعد می‌رم پیش عرفان.

بی‌تفاوت گفتم:

- مزاحم نمی‌شم خودم با آژانس می‌رم.

عصبی نگاهم کرد و با تحکم گفت:

- مزاحم نیستی.

سپس سوئیچ را برداشت و سریع بیرون رفت.

همان موقع سمانه با چهره‌ای خواب‌آلود و پکر از پله‌ها پایین آمد و به محض دیدن من لبخندی دلنشین به لب آورد و گفت:

- سلام هستی جون، کِی اومدی؟ مامان چرا زودتر بیدارم نکردی، حالا شب چجوری بخوابم، دوستم می‌گه، مامانش گفته که خواب زیاد پُف می‌آره، راست می‌گه مامان؟ ببین صورت من الان پُف داره؟

زن عمو خیره نگاهش کرد و جواب داد:

- نه سمانه جان پُف نداری، برو دَرسِت رو بخون.

سمانه سریع جواب داد:

- همه رو خوندم، قبل از اینکه بخوابم تکالیفم رو انجام دادم، فقط یه دونه دیکته شب دارم که اونم از اسمش معلومِ دیگه دیکته شبِ!

خنده‌ام گرفت و گفتم:

- سمانه به نظر تو نوشتن دیکته، شب راحت‌ترِ یا روز که سرحال‌تر هستی؟

سمانه با حالتی متفکر گفت:

- اوم، خُب روز که سرحال‌تر هستم کمتر غلط می‌نویسم اما اگه بخوام روز بنویسم باید بگم دیکته روز نه دیکته شب، دوست دارم بدونم آخه چرا این رو بهش می‌گن؟

در جواب او گفتم:

- بهترِ این سؤال رو از معلمت بپرسی اون بهتر می‌دونه.

سمانه بلافاصله جواب داد:

- باشه، فردا ازش می‌پرسم.

معلم بیچاره که باید همه چیز را بداند خودم هم یک وقت‌هایی سر کلاس از پرسش‌های عجیب و غریب و زیرکانه بچه‌ها مُخم هنگ می‌کرد، افسانه که موضوع خواستگاری برایش جذاب‌تر بود از زن عمو پرسید:

- حالا، کِی قرار خواستگاری گذاشتن؟

زن عمو هم با همان حالت دلخوری جواب داد:

- این رو دیگه رعنا باید بگه، خودش بهتر می‌دونه.

برای اینکه حرفی گفته باشم، گفتم:

- سیما جون ممنونم که من رو در جریان گذاشتی به مامان می‌گم با شما تماس بگیره.

افسانه چشمکی به من زد و با لحنی شوخ گفت:

- ببین هستی، یه موقع هُل نکنی بله رو زود بگی ها!

خنده‌ام را مهار کردم و گفتم:

- هنوز که اون رو ندیدم، بذار اول ببینم بعد.

بلافاصله گفت:

- من مطمئنم که ببینی بی معطلی بله رو میگی!

نیشگونی از بازویش گرفتم و گفتم:

- افسانه! الان دیگه خونت حلال شد... .

افسانه بازویش را ماساژ داد و نالید:

- اوخ دستم وحشی!

زن عمو میان ناله افسانه گفت:

- بس کن افسانه، این موضوع شوخی بردار نیست، بس که شوخی می‌کنی هستی هم قضیه رو جدی نمی‌گیره.

سپس رو کرد به من و در ادامه گفت:

- هستی، ببین تو هم مثل افسانه عزیزی برام، این‌ها هم قصد این رو دارن که رسماً خواستگاری کنند، مهرداد هم پسر خوبیِ خانواده خوبی هم داره دیگه خودت می‌دونی عزیزم!

با اینکه از لحن زن عمو فهمیدم هنوز هم از دست من دلخور است اما خودم را به کوچه علی چپ زدم و گفتم:

- می‌دونم، ممنون که به فکر منی سیماجون، ببخشید دیگه زحمت دادم.

او هم برای اینکه حرفی زده باشد جواب داد:

- نه عزیزم این چه حرفیِ به رعنا جون و آقا امیر هم خیلی سلام برسون.

 

 

 

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سی و چهار

افسانه پشت سرم راه افتاد و با شیطنت گفت:

- حالا زود باش، فراز منتظرِ الان دوباره خُلقش تنگ می‌شه و کار می‌ده دستمون، اون هم که معلوم نیست چرا همش دنبال بهونه است! پوزخند زدم و آهسته گفتم:

- مثل اینکه دیواری کوتاه‌تر از دیوار منم پیدا نمی‌کنه، همیشه هم توپش پُرِ و سر من بدبخت خالی می‌کنه.

افسانه با دلسوزی نگاهم کرد و گفت:

- دور از جونت، می‌دونم حق داری عزیزم، دیوونه‌ست دیگه چی کار کنیم.

نفسی عمیق کشیدم و قبل از خداحافظی صدای ممتد زنگ شنیده شد و از ترس سریع خداحافظی کردم و رفتم بیرون به محض اینکه چشمم به قیافه فراز افتاد متوجه شدم که از خشم کبود شده است به گمانم سکته ناقص را زدم! نفهمیدم چگونه سوار شدم که گفت:

- سرکار خانم، اگه تصور می‌کنی من راننده شخصی شما هستم سخت در اشتباهی!

تازه متوجه منظورش شدم که به نشستن من بر روی صندلی عقب اشاره کرده بود، بی‌اختیار نفسم بند آمد، لرزان و ترسان بدون هیچ حرفی پیاده شدم و مثل خُل و چِل‌ها ساکت و سر به زیر رفتم جلو نشستم و بغض پنهانم را فرو دادم. فراز با لحنی عصبی و طلبکار پرسید:

- چی شد، چرا این قیافه رو به خودت گرفتی، مثل ماتم زده‌ها؟

حق به جانب و بغض‌آلود با لحنی گرفته جواب دادم:

- آدم پیش بعضی‌ها ماتم زده میشه.

عصبانی شد و با خشم گفت:

- ببین هستی، یه وقت‌هایی فکر می‌کنم توی سرت هیچی نیست، برای همین سعی می‌کنم ندید بگیرم، تو هم مراقب باش بهونه دست من ندی وگرنه خودت پشیمون می‌شی. از خشم گُر گرفته بودم و بدنم می‌لرزید طاقت این همه گستاخی را نداشتم به محض اینکه از کوچه پیچید بیرون با لحنی قاطع گفتم:

- فراز، همین جا نگه‌دار من می‌خوام پیاده بشم.

او هم هیچ توجهی به حرف من نکرد و محکم‌تر پایش را روی پدال گاز فشار داد و سرعت گرفت، سپس پوزخندی به لب آورد و گفت:

- اینم به حساب بچگی تو می‌ذارم من نمی‌دونم با این اوضاع نا بسامانی که داری حرف از خواستگار دیگه چه معنی داره!؟

مغز درمانده‌ام به دنبال حرفی یا راهی برای تلافی می‌گشت دستم بی‌اختیار رفت طرف دستگیره در اتومبیل، فراز بلافاصله متوجه شد و ترمز شدیدی گرفت، طوری که صدای جیغ لاستیک‌ها شنیده شد، اگر کمربند نبسته بودم حتماً سرم به شیشه اصابت می‌کرد. فراز با لحنی که از عصبانیت و نگرانی مرتعش شده بود سرم داد زد و گفت:

- چی کار می‌کنی دیوونه، می‌خوای خودت رو به کشتن بدی؟

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سی و پنج

گریه‌ای بی‌امان گریبانگیرم شد، بی‌اختیار بغضم ترکید! نمی‌توانستم جلوی اشک‌های خائن را بگیرم اصلاً دوست نداشتم جلوی فراز از خود ضعف نشان دهم و هق‌هق کنم، همین طوری در نظر او بچه بودم. دیگر لزومی نداشت به تماشای های‌های کردن من هم بنشیند! نمی‌دانم چرا یکدفعه اینطور افسار گسیخته شده بودم سیلاب اشکم بند نمی‌آمد، احساس خیلی بدی داشتم، سرم منگ و سنگین شده بود و فین فینم راه افتاده بود از یک طرف عصبانی بودم از طرفی هم شرمگین بودم و خودم را مقصر می‌دانستم که چرا بی‌فکری کردم و پرده حرمت را دریدم و اجازه دادم فراز به من توهین کند. صدای تپش قلبم بی‌وقفه در سرم شنیده می‌شد و قدرت تکان خوردن نداشتم به خودم ناسزا گفتم که ای ترسو، حالا که نگه‌داشته چرا پیاده نمی‌شی.

اما واقعاً قادر به حرکت نبودم، بدنم مثل سُرب سنگین شده بود. دیگر جایی برای بحث باقی نمانده بود، فراز ساکت و عصبی به من چشم دوخته بود و من هم فین‌فین می‌کردم لرزش دست‌هایم مهار شدنی نبود، عصبی دستم را بردم سمت کیفم، نمی‌دانم چرا دستمال پیدا نمی‌کردم کلافه از گشتن دست برداشتم و نفس عمیقی کشیدم فراز با لحنی متغیر گفت:

- بیا، این رو بگیر.

بدون اینکه برگردم دستمال کاغذی را از دست او قاپیدم و بینی‌ام را پاک کردم. مدتی بعد از پیمودن مسافت مسیر خانه، فراز سکوت را شکست و با لحنی عصبی گفت:

- ببین هستی، با اینکه می‌دونم دور از انتظارِ اما خوبه منطقی رفتار کنی. دهان کلید شده‌ام را به سختی باز کردم و خواستم جوابی بدهم که با اشاره دست مانع شد، از شدت عصبانیت خونم به جوش آمد و با حرص برگشتم، با لحنی خشن و گرفته گفت:

- بهتره این مسخره بازی رو تموم کنیم، بیا به جای دشمنِ هم بودن، همون دختر عمو و پسر عمو برای هم بمونیم.

احساس کردم غمی در لحنش نهفته است، با صدایی که از ته چاه درمی‌آمد جواب دادم:

- این مشکل خودتِ که همیشه من رو دشمن خودت می‌دونی، نگاهی به او کردم، او هم با حالتی حاکی از اعتماد به نفس فراوان پوزخندی زد و گفت:

- من هیچ مشکلی ندارم، در ضمن بی‌کار نیستم فکرم رو درگیر این بچه بازی‌ها کنم!

با حرص و تمسخر گفتم:

- آره می‌بینم، همیشه دنبال بهونه می‌گردی... .

وانمود به نشنیدن کرد و بی‌تفاوت گفت:

- دیگه داریم می‌رسیم، یه فکری به حال قیافه و پُف چشم‌هات بکن، بی‌زحمت از منم دفاع کن و بگو که من هیچ نقشی توی گریه کردن تو نداشتم!

پوزخند به لب گفتم:

- باشه، همون جور که تو همیشه  ازم دفاع می‌کنی پسر عمو! نگران نباش، شانس آوردی الان کسی خونه نیست. با توقف اتومبیل نگاهی به من انداخت و گفت:

- لزومی نداره نگران باشم، اگه لازم باشه خودم از خودم دفاع می‌کنم.

پیاده شدم و در را محکم‌تر از حد معمول بستم و بلند گفتم:

- خوبه، پس همین کار رو بکن.

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با خشم در سکوت نگاهم کرد و من هم قهرآلود به خانه رفتم. این فکر کاملاً ذهن مرا در گیر کرده بود که فراز عقلش را از دست داده است. شاید هم دچار نوعی بحران روحی روانی شده بود که اینطور رفتار می‌کرد! حال و احوالش حساب کتاب نداشت، مقنعه‌ام را برداشتم و دستم را زیر موهایم بردم تا کمی خنک شوم گرمای خرداد ماه مرا کلافه می‌کرد، سراغ یخچال رفتم و یک لیوان آب خنک برای خودم ریختم و ضمن وارسی کردن محتویات یخچال کمی هم جلویش ایستادم و از خنکای آن لذت بردم. اگر الان مامان اینجا بود و مرا می‌دید حسابی کُفری می‌شد. صدای زنگ تلفن مرا از جا پراند و فوری در یخچال را بستم و گوشی را برداشتم، صدای مامان را شنیدم که پرسید:

- هستی رفتی خونه عموت، سیما با تو صحبت کرد؟

سیبی از ظرف میوه برداشتم و در حالی که آن را در دستم می‌چرخاندم در جواب گفتم:

- بله یه چیزهایی گفت!

مامان کنجکاو شد و پرسید:

- خُب، نظرت چیه؟ 

گازی به سیب زدم و گفتم:

- چی باید بگم، نظر خاصی ندارم.

مامان گفت:

- یعنی چی، چرا مثل آدمای بی‌هدف حرف می‌زنی؟

خواستم جواب بدهم که از آن طرف مامان را صدا کردند و بلافاصله گفت:

- هستی، من باید برم بعد در موردش با هم حرف می‌زنیم تو هم خوب بهش فکر کن، باشه؟

من هم در جواب گفتم:

- چشم مامان، خیالت راحت باشه.

رفتم روی مبل نشستم و به خوردن سیب ادامه دادم، به یاد اولین خواستگارم افتادم و با صدای بلند شروع کردم به خندیدن! آن موقع هفده سال داشتم و همه دغدغه و دل نگرانی من فقط برای یک چیز بود، سینی چای! دست آخر هم با سینی چای و فنجان‌ها چنان سر و صدا و دیلینگ دیلینگی راه انداخته بودم که تا چند ساعت بعد هم از یادآوری آن همه سر و صدا خنده ام می‌گرفت! ساغر و افسانه هم تا مدت‌ها سوژه‌ای برای خندیدن داشتند. افسانه که در مراسم حضور داشت به من می‌گفت:

- وای هستی، اگه بدونی انگار یه دونه دایره زنگی دستت گرفته بودی!

از آن به بعد هر وقت مطلع می‌شد که قرار است برایم خواستگار بیاید به شوخی از من می‌پرسید:

- هستی، دایره زنگی هم دستت می‌گیری یا نه؟

من هم در جواب می‌گفتم:

- نه دیگه، عوضش کِل می‌کشم!

آنقدر می‌خندید که از حال می‌رفت. بی‌جنبه!

با خیال راحت روی مبل لم دادم و پاهایم را روی میز گذاشتم و با خودم فکر کردم، یعنی راستی راستی من می‌توانم از عهده مسؤلیت زندگی مشترک برآیم یا نه؟ همه به من می‌گفتند که شرایط لازم را دارم و نباید دست دست کنم چون به قول گفتنی، هر چیزی وقتی دارد! حالا هم که درسم تمام شده بود و شغل مناسبی هم که داشتم و به قول بقیه بر و رویی هم داشتم، باید جدی‌تر فکر می‌کردم، اما نمی‌دانم چرا هر موقع که می‌خواستم به آن جدی فکر کنم متوجه چیز دیگری در ذهنم می‌شدم که اصلاً ربطی هم به موضوع نداشت! یکبار داشتم با جدیت و تمرکز بسیار به موضوع فکر می‌کردم که در ادامه متوجه شدم ذهنم در حال بررسی گفتگوی صبحم با سمیرا است، داشتیم در مورد تعطیلات با هم حرف می‌زدیم!

نمی‌دانم شاید هم حق با مامان بود و من مثل آدم‌های بی‌هدف تصمیمی برای آینده خود نداشتم.

دوست نداشتم اینگونه باشم! خمیازه ای کشیدم و دست‌هایم را زیر سرم قلاب کردم و کم‌کم پلک‌هایم سنگین شدند و روی هم افتادند.

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سی و هفت

***

چند روزی می‌شد که از آمدن خواستگار به خانه ما می‌گذشت؛ حاج رضا همراه همسرش قُدسی خانم و پسرش مهرداد و دختر و دامادش به خانه ما آمدند. دخترش مهرنوش پا به ماه بود و دیدن یک زن باردار آن هم از نزدیک برای من تازگی داشت و مدام به شکم برآمده و گرد و قلمبه او زُل می‌زدم! یکی دوبار هم سُقلمه‌های مامان من را متوجه کرد که زیادی به زن بی‌نوا خیره شدم، بیچاره داشت از خجالت آب می‌شد. وقتی که بابا از من خواست تا مهرداد را به اتاقم راهنمایی کنم از جا برخاستم و سر به زیر ایستادم، قُدسی خانم هم بلافاصله لب به تحسین گشود و من را با بَه‌بَه و چَه‌چَه و ماشالا، ایشالا جلوتر از پسرش راهی کرد. مهرداد هم خیلی متین و مؤدب با اجازه از بزرگترها همراه من سمت اتاق راه افتاد، لحظه‌ای که داشتم چای تعارف می‌کردم نتوانسته بودم چهره او را خوب ببینم اما به خوبی متوجه شدم که او داشت با دقت مرا نگاه می‌کرد. تنها مبل راحتی اتاقم را برای نشستن به او تعارف کردم و خودم هم بر روی صندلی نشستم، مدتی به سکوت گذشت و کم‌کم او صحبت را با احوالپرسی شروع کرد. من هم با لبخند جوابش را دادم. بعد هم که او می‌پرسید و من هم جواب می‌دادم! کمی هم به خود جرأت دادم و موقع حرف زدن به صورتش نگاه کردم، سفید و بور بود و موهای خرمایی رنگش از دو طرف روی پیشانی‌اش سایه انداخته بود در کل مرد خوش قیافه و جذابی بود و خیلی مؤدب صحبت می‌کرد، آنقدر از هر دری حرف زدیم که دیگر حوصله ام داشت سر می‌رفت! کف دست‌هایم رطوبت داشت و گلویم هم خشک شده بود و احساس تشنگی می‌کردم، چند بار به ساعت روی دیوار چشم دوختم اما او همچنان مشتاق و خودمانی داشت حرف می‌زد یا از خودش می‌گفت یا از علایق من می‌پرسید، خدا خدا می‌کردم که یکی پیدایش شود و  سراغی از ما بگیرد و ختم جلسه اعلام گردد! اگر مهرنوش کمی دیرتر در قاب چارچوب درب اتاق ظاهر می‌شد شاید خودم بلند می‌شدم و به بهانه‌ای بیرون می‌رفتم! مهرنوش لبخندی ملیح به لب آورد و با لحنی خندان و ملایم گفت:

- بچه‌ها، برای جلسه‌های بعدی هم حرف بذارید... .

مهرداد سری تکان داد و با لبخند موافقت کرد، من هم فوری برخاستم و از خدا خواسته کنار در ایستادم، مهرداد هم با بی‌میلی برخاست و در حالی که نگاهش را به من دوخته بود خیلی محترمانه گفت:

- فکر نمی‌کردم اینقدر زود بگذره، منظورم اینه که از همین حالا بی‌صبرانه منتظر دیدار بعد هستم.

این جالب بود که زمان برای من به کندی گذشته بود و برای او سریع، در این مورد که هیچ تفاهمی با هم نداشتیم! نمی‌دانستم باید چه بگویم و فقط به لبخندی زورکی اکتفا کردم.

قُدسی خانم دوباره لب به تحسین گشود و حاج رضا هم با خُرسندی نگاهی به مهرداد انداخت و لبخند رضایتمندی بر چهره‌اش نقش بست. گویی در غیاب ما حرف‌هایی گفته و شنیده شده بود که جَو خودمانی‌تر و صمیمانه‌تر از سابق به نظر می‌رسید. بابا به گرمی با حاج رضا و همسر مهرنوش گفتگو می‌کرد و مامان هم با حاج خانم سرگرم صحبت بودند. انگار مدت‌هاست که یکدیگر را می‌شناسند! سرانجام با پیشنهاد پدر من قرار بر این شد که برای شناخت بیشتر دو خانواده، بهتر است که چند جلسه‌ای رفت و آمد خانوادگی داشته باشیم تا با خُلقیات هم آشنا شویم. آن‌ها هم قبول کردند، بابا برای بدرقه تا پایین رفت و من و مامان هم جلوی آسانسور با آن‌ها خداحافظی کردیم. به محض اینکه رفتند مامان دقیق نگاهم کرد و گفت:

- به نظر می‌رسه که آدم‌های خوب و محترمی باشند، نظر تو چیه هستی، چطور بودند؟

سری در تأیید حرف مامان تکان دادم و مختصر جواب دادم:

- بله، خوب بودند.

مامان با کلافگی گفت:

- همین! جوری جواب من رو می‌دی که انگار یه موضوع پیش پا افتاده‌ست، آخه دختر جون حرف آینده و یه عمر زندگی توئه این تویی که باید قاطعانه نظرت رو بگی... .

حق با مامان بود من باید خوب فکر می‌کردم تا بفهمم چه می‌خواهم، باید همه جوانب را به دقت بررسی می‌کردم که ببینم چی به چیه؟ خطاب به مامان گفتم:

- حق با شماست مامان، قول می‌دم خوب بهش فکر کنم.

سپس همراه مامان برای جمع و جور کردن خانه و ظرف و ظروف پذیرایی دست به کار شدم در حالی که عمیقاً به فکر فرو رفته بودم!

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سی و هشت

مهرداد ظاهر خوبی داشت با ادب هم بود، از آن‌ مردهایی که امکان نداشت حرف بد از دهانش بیرون بیاید،‌ به نظر می‌رسید روی حرف مادرش هم حرف نمی‌زند، یعنی بچه ننه بود!؟ اما من خوشم نمی‌آمد مرد اینگونه باشد، مرد باید جذبه داشته باشد و حرفش برش داشته باشد، یه کلام وسلام! حالا نه مثل مردهای قدیم که آدم از ترسش دنبال سوراخ موش می‌گشت! راستش ما هم از این مدل مردها در فک و فامیل خودمان نداشتیم. مردهای فامیل ما همه از نوع « ز، ذ » بودند و می‌فرمودند که عاشق هستند! عاشق خانه و زندگی، حالا بماند چقدر هم به آن منصب افتخار می‌کردند! کار بدی هم نمی‌کردند... .

نگاهی به گوشی موبایلم انداختم، وای، ساغر و افسانه با تماس‌ها و پیام‌هایشان تقریباً خودکشی کرده بودند. هر دو با وسواس سؤال پیچم کرده بودند، من هم با یک کلمه کوتاه « نمی‌دونم! » جواب هر دو را دادم. چقدر هم کُفری شدند. حتماً می‌خواستند دانه دانه موهای مرا بِکَنند! یک وقت‌هایی دوست داشتم به طریقی آن‌ها را اذیت کنم. مامان و بابا هم می‌خواستند در مورد این موضوع گفتگو و مشورت کنند چون خیلی مشتاق نبودم، خستگی را بهانه کردم و بعد از گفتن شب بخیر، به خلوت اتاقم پناه بردم. روی تخت دراز کشیدم، دست‌هایم را زیر سرم گذاشتم و خیره به سقف اتاقم فکر کردم، پس تکلیف عشق چه می‌شود، یعنی قرار بود بدون عشق ازدواج کنم؟ خیلی‌ها عقیده داشتند که عشق بعد از ازدواج پایدارتر است، اما خُب، روراست من این مدل را قبول نداشتم، وقتی دبیرستانی بودم به یک بنده خدایی علاقه‌مند شده بودم که حالت نگاهش دل مرا می‌لرزاند و زبانم بند می‌آمد آن موقع تمام این احساسات را گذاشتم پای عشق و عاشقی، تا روزی که با خانواده برای صحبت و خواستگاری پا پیش گذاشتند، ما هیچ برخورد و صحبتی با هم نداشتیم. آن روزها او در افکارم شده بود مرد رویایی رویاهایم، هر چند از آن تیپ دختر‌های خیال‌باف و رمانتیک نبودم، اما خُب آن روزها اینگونه فکر می‌کردم سرانجام برای صحبت و حرف زدن تنها شدیم، آن لحظه حس و حال عجیبی داشتم، نفسم بند آمده بود و ضربان قلبم تند شده بود و گُر گرفته بودم، همین که او شروع به صحبت کرد دنیا پیش چشمم تیره و تار شد، مدت‌ها طول کشید تا جمله‌اش از ذهنم پاک شود، خُب، او حرف «ر» را «ل» تلفظ می‌کرد، به من گفت:

- دوست داشتم، لسماً خدمت بلسم! همین جمله باعث شد یخ کنم و دیگر از آن حس و حال هم خبری نبود، تمام مدتی که او داشت حرف می‌زد من هم آه حسرت می‌کشیدم، بدتر اینکه در مورد او هم با هیچکس حرف نزدم. این معما هم برای پدر و مادرم همیشه باقی ماند که چرا همان اول جواب رد به او دادم، خُب شاید اگر عاشق واقعی بودم، ندید می‌گرفتم و قبول می‌کردم!

 

 

ویرایش شده توسط N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سی و نه

می‌دانستم که پدر و مادرم از مدت‌ها قبل عاشق هم بودند، حتی عمو منصور و سیماجون، عمه بهناز و آقا شهاب هم همین‌طور همه این‌ها به کنار داستان بابابزرگ و مامان بزرگ از همه عاشقانه‌تر بود! حالا که به من رسید عشق و عاشقی وَر افتاد!؟ خوب که به این موضوع فکر می کردم برایم واضح می‌شد که اصلاً دوست ندارم به این شکل ازدواج کنم، در مورد مهرداد هم فکر کردم بهتر است صبر کنم، یک چیزهایی در مورد عشق در یک نگاه شنیده بودم! اما هر چقدر به آن فکر می‌کردم فایده‌ای نداشت، چون هیچ حسی در آن لحظه نداشتم، خنده دار بود! انگار قلبم کُنج سینه به خوابی عمیق فرو رفته بود و قصد بیدار شدن هم نداشت به قلبم تشر زدم:

- آهای بی‌بخار، پس کِی می‌خوای بکوبی، هوم؟ ببین دارم بهت می‌گم بعدها جای تردید نباشه ها، بعدها گله نکنی بگی، من می‌خواستم عاشق بشم و عاشقی کنم تو مانع شدی ها! بر شیطان لعنت که این افکار را به سرم انداخته بود، با خودم گفتم:

- خدا جون، خودت یه فکری به حالم بکن، من الان خیلی خسته‌ام می‌خوام بخوابم، حالا ببینیم چی می‌شه، اما گفته باشم خدا جون، همین جوری من رو ول نکنی به حال خودم ها. بعد خمیازه کشان چشمانم را بستم و زود به خواب رفتم.

صبح روز بعد طبق معمول مامان زودتر به محل کارش رفته بود، من و بابا هم سر میز صبحانه نشسته بودیم و نان و پنیر و کره عسل و چای شیرین میل می‌کردیم، بابا نگاهم کرد و با لحنی شوخ گفت:

- دیگه باید قبول کنم که واسه خودت خانمی شدی هستی خانم، به خصوص از امروز به بعد!

دلم گرفت، سرم را بالا آوردم و با اخمی ساختگی گفتم:

- آخه برای چی؟

بابا خندید و گفت:

- برای اینکه بنده پدری هستم که دختری دَم بخت دارم.

با حالتی خجول گفتم:

- بابا تو رو خدا این حرف‌ها رو وِل کنید.

دوباره خندید و گفت:

- حرفی نیست، ما این حرف‌ها رو وِل می‌کنیم؛ اما این حرف‌ها دست بردار نیستند و همیشه سراغ ما رو می‌گیرند، شما بگو هستی خانم، تکلیف چیه!؟

لبخند به لب جواب دادم:

- اینه که اصلاً بهشون محل نذاریم!

بابا جرعه‌ای چای نوشید و گفت:

- ما که از خدا می‌خوایم، اما چه کنیم که امکان نداره.

آهی کشیدم و گفتم:

- دوست ندارم شما و مامان رو غصه دار ببینم، آخه منم غصه می‌خورم... .

بابا هم نفس عمیقی کشید و به شوخی گفت:

- هِی عجب‌روزگاریِ، چه می‌شه کرد تو هم باید بری دیگه... .

ای بابا این پدر من امروز دلش هوایی شده بود! همان بهتر که سکوت کنم تا سرحال شود، چون دلم طاقت نداشت او را غصه دار ببینم، سریع از جا برخاستم و جلوی آینه مقنعه‌ام را مرتب کردم، کیفم را برداشتم و حاضر و آماده جلوی در خانه رفتم و منتظر ماندم تا بابا هم بیاید، داشتم بند کفش‌هایم را می‌بستم که متوجه در نیمه باز واحد روبه‌رویی شدم، در حالی که متعجب شده بودم خطاب به بابا که داشت در خانه را می‌بست گفتم:

- سابقه نداره خانم بقایی صبح زود جایی بره، چرا در خونه‌اش بازه!؟

بابا هم مانند من تعجب کرد و چند ضربه آرام به در کوبید اما هیچ جوابی نیامد، نگران شدم و گفتم:

- بهتره زنگ بزنیم. بعد هم سریع دکمه زنگ را فشار دادم و منتظر ماندم، اما باز هم خبری نشد. خیلی نگران شدم، خانم بقایی زن مُسنی بود که به تنهایی در این واحد زندگی می‌کرد و اولادی هم نداشت. 

بابا با تردید گفت:

- گمونم اشکالی نداشته باشه یه نگاهی به خونه بندازیم در که بازِ، هوم؟

سپس در را کمی باز کرد و آهسته خانم بقایی را صدا زد، خانه در سکوتی عمیق فرو رفته بود و هیچ صدایی شنیده نمی‌شد. همان موقع در آسانسور باز شد و زنی جوان بیرون آمد، فکر کنم برادر زاده خانم بقایی بود، چون قبلاً چندین بار او را دیده بودم که به عمه پیرش سر می‌زد و گاهی هم او را با خود به منزلش می‌برد. زن بی‌نوا با مشاهده ما جلوی در خانه عمه‌اش مضطرب شد و با نگرانی پرسید:

- چی شده؟

من که لکنت گرفته بودم فقط نگاهش کردم، او سراسیمه در را کامل باز کرد، ناگهان چشمم به جثه‌ای نحیف افتاد که روی زمین دراز کشیده بود، به محض مشاهده آن صحنه وحشتزده به صورت رنگ پریده بابا چشم دوختم، هر دو شوکه شده بودیم و نمی‌دانستیم باید چه کار کنیم، نفسم بند آمده بود و با درماندگی به بابا نگاه می‌کردم تا بگوید باید چه کار کنیم از همان جا به پیکر بدون حرکتش نگاهی انداختم و آهسته خطاب به بابا گفتم:

- شاید حالش به هم خورده باشه، بهتر نیست آمبولانس خبر کنیم، بابا؟

بابا کمی به خودش مسلط شد و جواب داد:

- باشه، بذار حواسم رو جمع کنم ببینم، باید چی بگم؟

سپس شروع کرد به شماره گرفتن، صدای جیغ‌های بلند زن مرا از جا پراند که میان گریه می‌گفت:

- دیشب پیش عمه مونده بودم، صبح زود می‌خواستم با خودم ببرمش خونه خودم، الان هم وسایلش رو بردم پایین گذاشتم توی ماشین... اومدم که خودش هم ببرم... ای خدا حالا چی کار کنم، عمه، عمه بلند شو، چشات رو باز کن عمه...

با دلسوزی گفتم:

 - عزیزم آروم باش، پدرم آمبولانس خبر کرده، الان می‌رسند.

بابا زیرلب گفت:

- امیدوارم دیر نشده باشه.

 

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرانجام آمبولانس رسید و دو نفر آمدند و بعد از معاینه کامل اعلام کردند بیمار در اثر سکته قلبی درگذشته است. خبر آنقدر غیر منتظره بود که هیچ یک توان حرکت و حرف زدن نداشتیم، اصلاً باورم نمی‌شد! شیون زن جوان ما را هم متأثر کرده بود، طاقت نیاوردم و همانجا مات و مبهوت نشستم و همراه او گریه کردم، بابا شماره موبایل همسرِ زن را گرفت و او را مطلع کرد. طولی نکشید که سر و کله‌ی کلی آدم با سر و صدا و شیون و زاری پیدا شد. من و بابا هم که در آن جمع غریبه بودیم با اندوه به خانه برگشتیم.

آن روز به دلیل فوت ناگهانی خانم بقایی که او را خیلی کم می‌شناختم سر کار نرفتم! سرم به شدت درد می‌کرد و دلم می‌خواست گوشه‌ای بنشینم و زار بزنم ملتمسانه از بابا خواستم تنهایم بگذارد و خیالش از بابت من راحت باشد، او هم قبول کرد و بیرون رفت تا اگر کاری از دستش بر می‌آید برای کمک به اقوام همسایه انجام دهد. دلم از روزگار و زمانه گرفته بود، بیشتر از دست خودم دلخور بودم که چرا در حق پیرزن تنهایی که در همسایگی ما زندگی می‌کرد کوتاهی کردم، چرا یک بار هم نرفتم تا سراغی از او بگیرم، یا کاری برایش انجام دهم، هرگز نفهمیدم که چه غمی دارد و دلخوشی‌ او چیست؟ و هزار تا چرای دیگر که حسرت دانستن آن‌ها به دلم ماند، ما آدم‌ها عادت داریم راحت و بی‌خیال از کنار هم بگذریم و کاری به کار هم نداشته باشیم وقتی هم که کار از کار می‌گذرد تازه می‌فهمیم که چقدر کوتاهی کردیم و آن وقت است که حسرت می‌خوریم و آه می‌کشیم. یک قرص مُسکن با جرعه‌ای آب خوردم و بعد از قورت دادن آن اشکم روان شد، هنوز در بُهت بودم و بسیار غصه‌دار شده بود نمی‌خواستم زیاد ماتم بگیرم اما خُب دست خودم نبود، گوشی را برداشتم و با مؤسسه تماس گرفتم و گفتم حال مساعدی ندارم، همین‌طور از دهانم پرید و گفتم یکی از آشناها فوت کرده است، آقای رستمی که خیلی متأثر شده بود به من تسلیت گفت و برای من آرزو کرد که غم آخر باشد، یک آن وجدان درد گرفتم یعنی داشتم از این جریان سوءاستفاده می‌کردم! من که قصدی نداشتم حالا چرا این را گفتم؟! به خیال خودم می‌خواستم غیبتم را موجه کنم خدا خودش می‌دانست اگر سر سوزنی قصد پلیدی داشته باشم، دست از افکار پریشان برداشتم و سلانه سلانه خودم را به اتاقم رساندم و روی تخت ولو شدم و نفهمیدم کِی خوابم برد، با شنیدن صدای بی‌وقفه زنگ در بی‌حوصله در جایم نشستم و نگاهی به اطراف انداختم هوا تاریک شده بود و من این همه مدت خوابیده بودم! دلم ضعف کرده بود چیزی هم نخورده بودم، خمیازه کشان برخاستم شالی سرم انداختم و در را باز کردم، ساغر با دیدن قیافه و حال و روز من با نگرانی وارد خانه شد و در حالی که دقیق نگاهم می‌کرد پرسید: 

- هستی، چی شده؟

بغضم ترکید و بی‌اختیار خودم را در آغوش او انداختم و با صدای بلند گریه کردم، ساغر که زبانش بند آمده بود و صورتش مثل گچ سفید شده بود وحشتزده پرسید:

- هستی! جونم بالا اومد دختر، تو رو خدا بگو ببینم چه بلایی سرمون اومده؟

بینی‌ام را بالا کشیدم و با صدایی تو دماغی و گرفته گفتم:

- امروز صبح، همسایه واحد کناری ما مُرد، ساغر نمی‌دونی چقدر دلم برای تنهایی اون پیرزن می‌سوزه، بی‌نوا کسی رو نداشت، نه شوهری نه بچه‌ای... هق‌هق کنان ادامه دادم:

- تمام این مدت تنها زندگی می‌کرد، من احمق یه بار هم نرفتم سراغی ازش بگیرم و حالش رو بپرسم آخ ساغر اگه بدونی چه حال بدی دارم... .

ساغر در حالی که شانه‌های مرا می‌مالید با دلسوزی گفت:

- الهی فدات بشم، دنیا همینه دیگه کاری نمی‌شه کرد.

شال را از روی سرم برداشت و گفت:

- برو یه دستی به سر و روت بکش و آماده شو تا با هم بریم بیرون زود باش دیگه دِق کردم.

چهار زانو روی مبل نشستم و گفتم:

- معطل من نمون، ساغر تو برو به کارت برس.

او هم اخمی کرد و در جواب گفت:

- اگه تو نیایی، منم دیگه دل و دماغ بیرون رفتن ندارم.

در نتیجه از رفتن چشم پوشی کرد و ترجیح داد نزد من بماند.

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آن روز به این فکر می‌کردم که زندگی، معنا و مفهوم عمیق‌تری دارد اینکه نباید به سادگی از کنارش بگذریم، اینکه هدفی عالی‌تر و مقصدی والاتر در انتظار هر یک از ما بود که باید برای رسیدن به آن تلاش می‌کردیم، تلاشی که نیاز به تفکر داشت. 

***

یک روز که داشتم از خانه بیرون می‌رفتم چند نفر از اقوام خانم بقایی آمدند و موقعی که داشتند وسایل و لوازم آن مرحومه را از خانه‌اش بیرون می‌بردند، پوچی این دنیا بیش از پیش برایم مُسلم شد، رفتنی می‌رفت و ماندنی می‌ماند!

اواخر بهار آن سال برای من خاطره‌ای ناخوشایند و البته مفهومی عمیق از زندگی به همراه داشت مفهومی که درسی از درس‌های زندگی بود.

روز جمعه همراه ساغر و عرفان برای تماشای یک فیلم کمدی به سینما رفتیم، باید بگویم برای روحیه من بسیار لازم و البته مؤثر بود. طبق معمول شوخ طبعی عرفان هم گل کرد و حسابی خندیدیم. سه تا دختر ردیف جلوی ما نشسته بودند که خیلی هم سر و صدا به راه انداخته بودند، بلند بلند قهقهه می‌زدند و ریسه می‌رفتند، یکی از آن‌ها با پُررویی بر می‌گشت و به چشم‌های عرفان زُل می‌زد، انگار غیر مستقیم می‌گفت: 

- بیا منو بگیر!

منِ کودن به جای او خجالت می‌کشیدم، عرفان با یک لبخند کج نگاهم کرد و سکوت کرد، من هم دیدم از خجالت خیری به من نمی‌رسد با پُررویی گفتم:

- بنده‌ی خدا چه تلاشی هم می‌کنه!

عرفان به سویم خم شد و آهسته پرسید:

- کی!؟

برگشتم و شانه‌ای بالا دادم و گفتم:

- یعنی می‌خوای بگی هنوز متوجه نشدی؟

عرفان پفکی به دهان گذاشت و گفت:

- منظورت چیه، برام خواب دیدی هان؟

بعد هم با شیطنت ادامه داد:

- راحت باش، اگه چیزی هست رُک بهم بگو.

ساغر ریز‌ ریز خندید و من هم با سماجت گفتم:

- عرفان، دیر بجُنبی از دستت رفته و دیگه هم نمی‌شه کاری کرد!

ابرویی بالا داد و گفت:

- جهت راهنمایی فقط یه اشاره کوچولو بفرما، بقیه‌اش با خودم.

خندیدم و گفتم:

- حتماً من باید بگم؟

ساغر هم خندید و گفت:

- آخی، دختر بیچاره هلاک شد!

عرفان لبخند به لب گفت:

- خبر دارید که دنیا با بحران کمبود خوش تیپ مواجه شده، خُب منم به عنوان یه مرد جذاب و خوش تیپ به این قبیل اطوارها بی‌اعتنا هستم!

سپس انگشت اشاره‌اش را روی بینی کشید و به پهنای صورتش لبخند زد. جدی شدم و گفتم:

- گوش کن عرفان، من یه مورد خوب برات سراغ دارم.

نگاهش برقی زد و پرسید:

- من از خدامِ حالا کی هست؟

بعد رو کرد به ساغر و گفت:

- ساغر یاد بگیر، ببین نصف توئه ها!

 

 

ساغر معترض شد و گفت:

بشکنه‌ این دست که نمک نداره، یادت نیست، من چند تا از دوست‌های خودم رو بهت معرفی کردم؟ خودت بودی که طاقچه بالا می‌ذاشتی آقا عرفان!

عرفان کمی فکر کرد و جواب داد:

- نُچ، من چیزی یادم نمیاد! حالا بذار ببینم هستی چه خوابی برام دیده؟

ساغر راست می‌گفت من خودم شاهد بودم تا حالا چند تا مورد خوب و مناسب؛ هم من هم ساغر به او معرفی کرده بودیم، اما عرفان هر بار بهانه‌ای می‌آورد و دُم به تله نمی‌داد!

 

 

 

 

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چهل و دو

اکثر اوقات، وقتی دوستان من مطلع می‌شدند که پسر عمه‌ای به این خوش تیپی و جذابی دارم کلی مرا تحویل می‌گرفتند! دوستان ساغر که دیگر جای خود را داشتند البته حق هم داشتند، عرفان لاغر و قد بلند بود، موهایی مشکی و چشمانی درشت و قهوه‌ای رنگ داشت با پوستی سبزه که حالتی نمکین به چهره او می‌داد، ساغر هم شباهت زیادی به عرفان داشت، عرفان علاوه بر اینکه خوش قیافه بود اخلاق خوبی هم داشت، به نظر من سمیرا دختر خوب و با شخصیتی بود و فکر می‌کردم مورد مناسبی برای معرفی به عرفان باشد، به همین دلیل خطاب به عرفان گفتم:

- ببین، همکار من دختر نجیب و خوبیِ، اگه تو موافق باشی می‌تونم اون رو هم در جریان بذارم و... .

عرفان میان حرفم با لحنی شوخ گفت:

- من که سنی ندارم هستی، دهنم هنوز بوی شیر می‌ده! اینم درست نیست که بی دلیل مزاحم مردم بشیم.

متعجب شدم و با دلخوری پرسیدم:

- یعنی می‌گی، هیچی بهش نگم؟

ساغر به عرفان نگاه کرد و گفت:

- خُب چه اشکالی داره، حالا یه نظر اون رو ببین اگه پسند کردی، اون موقع هستی هم بهش می‌گه، هوم؟

عرفان کلافه شد و در جواب گفت:

- ای بابا، حالا کی زن می‌خواد؟ شما هم دست به دست دادین من رو خر کنید، بابا ولم کنید، من هنوز بچه‌ام!

من و ساغر خندیدیم و ساغر به طعنه گفت:

- بمیرم برای تو که هنوز بچه‌ای! مراقب باش یه موقع نتُرشی؟

عرفان با اخمی ساختگی گفت:

- پسرها نمی‌تونن به مرحله ترشیدگی برسن آخه اون‌ها رو روی هوا می‌برن! 

من هم گفتم:

- وقتش که بگذره، دختر و پسر نداره، جناب!

عرفان یک چشمی به من نگاه کرد و گفت:

- آره خُب، خودت چی، هنوز وقتش نشده؟ 

با خنده گفتم:

- چه ربطی داره آخه؟

او هم با حالتی حق به جانب جواب داد:

- ربط داره، خیلی هم ربط داره.

تیتراژ پایانی فیلم داشت پخش می‌شد و ما همچنان نشسته بودیم تا سالن کمی خلوت شود، دست ساغر را کشیدم و گفتم:

- بیا بریم ساغر، اصلاً به این آقا خوبی نیومده! 

عرفان با لحنی شیطنت‌بار و خندان گفت:

- چی شد؟ شما که اهل قهر کردن نبودین، الان منم تُرشیده شدم دیگه، نه؟

هر دو خندیدیم و همزمان گفتیم:

- اون که بله، شک نکن!

خطاب به عرفان گفتم:

- یادم باشه به عمه بگم برای تو یه کوزه بزرگ تهیه کنه!

عرفان در حالی که از روی صندلی بلند می‌شد گفت:

- چرا عمه‌ آخه؟ حالا خودم یه فکری براش می‌کنم نمی‌خواد خودت رو به زحمت بندازی!

ساغر ابروهای پیوسته‌ خود را بالا داد و گفت:

- تو فقط بله بگو، بقیه‌اش با ما... .

عرفان که حسابی کبکش خروس می‌خواند با خنده گفت:

- بله، بله، در اون که حرفی نیست!

 

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همان موقع نگاهم سمت دخترها کشیده شد، با ایما و اشاره به ساغر فهماندم که او هم نگاه کند، عرفان متوجه حرکات ما شد و با خنده گفت:

- بی‌دلیل برای من فکر و خیال فانتزی نکنین، بنده از عهده خرج و مخارج این‌ها بر نمیام، لازم بود بگم تا در جریان باشین!

همه فکر می‌کردند که ما به دلیل  موضوع فیلم همچنان در حال خندیدن هستیم، در صورتی که بخش‌های پایانی فیلم فقط داشتیم با هم حرف می‌زدیم واقعاً که فیلمی شده بودیم برای خودمان! این اخلاق عرفان را خیلی دوست داشتم، هیچ وقت خوشی را به ما زهر نمی‌کرد، با وجودی که حواسش به ما هم بود اما کاری می‌کرد که همیشه خوش باشیم، برخلاف فراز که دوست نداشت در جمع بخندیم!

عرفان کار خود را می‌کرد و می‌گفت:

- خنده بر هر درد بی‌درمان دواست.

اما باز هم حواسش به ما بود و اجازه نمی‌داد کسی نگاهی چپ به ما کند، به همان شکل که هوای ساغر را داشت هوای مرا هم داشت.

برای فرار از گرمای هوا سریع درون اتومبیل عرفان نشستم و دوباره چشمم به آن سه دختر افتاد و گفتم:

- عرفان، اگه من جای تو بودم این خانوم‌های خوشگل رو هم تا یه جایی می‌رسوندم!

ساغر لبخند زد و عرفان هم سرش را به طرف من چرخاند و گفت:

- ساده‌ای دیگه، این‌ها از اون مدل بالاها دارن!

پرسیدم:

- تو از کجا می‌دونی؟

عرفان به سمت دیگر خیابان اشاره کرد و من از دیدن اتومبیل مدل بالایی که دخترها در حال سوار شدن بر آن بودند، دهانم از تعجب باز ماند!

عرفان خنده کوتاهی کرد و گفت:

- حالا دیدی؟ 

از تصور اینکه دختری با این سن و سال صاحب چنین اتومبیلی باشد لب برچیدم و با لحنی بی‌تفاوت گفتم:

- خُب، ماشینِ دیگه، اونم مثل ماشین تو چهار تا چرخ داره با یه فرمون!

عرفان قهقه‌ای زد و گفت:

- آره خُب، اینم حرفیِ.

ساغر درجه کولر را زیاد کرد و در تأیید گفت:

- مبارک صاحبش باشه، ما که بخیل نیستیم!

آخر شب افسانه تماس گرفت و وقتی فهمید، بدون حضور او به سینما رفته بودیم کلی از دست من شاکی و دلخور شد، خودم را که جای او گذاشتم، دیدم حق دارد. برای اینکه دلخور نباشد، به او قول دادم که جمعه بعد با هم به گردش برویم، او هم در پاسخ به من با لحنی شوخ گفت:

- لابد دفعه بعد هم مجبوری از دل ساغر دربیاری!

خندیدم و گفتم:

- حالا که این‌جوری شد، همین الان با ساغر تماس می‌گیرم و قرار روز جمعه رو می‌ذارم، خوبه؟

در این صورت من هم خوشحال می‌شدم چون مجبور نبودم روز جمعه تنها بمانم، بنابراین با اشتیاق تمام در انتظار آخر هفته به روز شماری نشستم، پنج شنبه هم که به خانه عمو منصور دعوت شده بودیم، دیگر بهتر از این نمی‌شد!

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چهل و چهار

سرانجام روز پنج‌شنبه که بی‌صبرانه منتظر آن بودم فرا رسید؛ مقابل آینه ایستادم و خطاب به تصویرم گفتم:

- خُب، امروز روز مبارزه است! باید دماغ عملی دخترهای خاله‌ افسانه رو به خاک بمالم، به خصوص شراره، همون که قِر می‌ده و اطوار می‌ریزه!

سپس با حالتی سرمست مشغول بررسی چهره خود شدم، نیازی به آرایش نداشتم، ابروهای خوش فُرم و مُژه‌های بلندم را می‌پسندیدم، همچنین لب‌های قلوه‌ای و حالت کشیده چشمان درشتم، که گوشه بیرونی آن‌ها متمایل به بالا بود و حالتی خندان به چشمانم می‌داد، من آن‌ها را خیلی دوست داشتم، چون با یک لبخند کوچک، حالت خندان آن‌ها  مشخص‌تر به نظر می‌رسید، به قول افسانه که می‌گفت:

- خوش به حالت دختر، آدم وقتی حالت چشم‌های تو رو می‌بینه به زندگی امیدوار می‌شه!

فقط مقداری کرم مرطوب کننده روی پوست صورتم زدم و با کمی ریمل مژه‌های بلندم را مشکی و حالت‌دار کردم و سپس بدون هیچ آرایش دیگری موهای بلندم را دُم اسبی بستم و سراغ کمد لباس‌هایم رفتم، باید لباسی انتخاب می‌کردم که هم پوشیده باشد هم شیک و راحت، پیراهنی سُرخابی که آستین‌های بلندی از حریر داشت و بلندی قد آن تا زیر زانو بود و یقه گرد آن با سنگ‌های مشکی و براق تزیین شده بود را انتخاب کردم همین خوب بود ساده و شیک‌. از عطر خوش بوی مخصوص به خودم بر روی مچ دست‌ها و گردنم اسپری کردم و از اتاق بیرون رفتم، بابا هنوز در حال استحمام بود، قرار بر این بود که من و بابا از همین جا با هم راهی خانه عمو منصور شویم و مامان هم بعد از ساعت کاری به ما ملحق می‌شد، کت و شلوار و پیراهن بابا را روی مبل گذاشتم و ساک کوچکی که برای خودم و مامان آماده کرده بودم را کنار دستم قرار دادم و تا آماده شدن بابا بر روی کاناپه نشستم، بعد هم گوشی به دست سرگرم پاسخ دادن به پیام‌های افسانه و ساغر شدم، پس از مدتی بابا خیلی زود آماده شد و من هم مانتوی بلندی پوشیدم و شال حریر مشکی رنگم را روی سرم انداختم و هر دو با هم از خانه بیرون رفتیم.

درون آسانسور بابا نگاهی به چهره متفکر من انداخت و با لحنی شوخ گفت:

- این اخم چیه دیگه، خانم خانوما؟

الهی! بابا فکر کرده بود که من ناراحت هستم و اخم کرده‌ام، لبخند زدم و گفتم:

- اخم نکردم بابا جون، ژست گرفتم!

بابا با لحن بامزه ای گفت:

- اَه، چه ژست زشتی!

بلند خندیدم و گفتم:

- چقدر سخت تلفظ می‌شه؟

بابا هم خندید و گفت:

- خُب، حالا همین رو ده بار بگو!

با خنده گفتم:

- نمی‌تونم بدون تُپُق بگم، چه زشتِ ژستی! 

از آسانسور بیرون آمدیم و در حالی که به طرف ماشین می‌رفتیم، بابا گفت:

- خوبه، تا برسیم تمرین کن! آفرین دخترم تو می‌تونی... .

خندیدم و در حالی که بر روی صندلی اتومبیل می‌نشستم گفتم: 

- من رو سر کار گذاشتی بابا؟

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چهل و پنج

پس از گذشت مدت زمانی حدود نیم ساعت، در کوچه‌ای که منزل عمو منصور در آن قرار داشت توقف کردیم، به محض اینکه بابا ترمز کرد من هم سریع از زانتیای مشکی رنگ بابا پیاده شدم، پشت در خانه عمو ایستادم و انگشت اشاره‌ام را بر روی زنگ گذاشتم! صدای افسانه را شنیدم که جواب داد:

- سوخت خنگول! توی ولایت خودتون هم این مدلی زنگ می‌زنی؟ تا حالا کجا بودی؟

شکلکی برای او در آوردم و گفتم:

- ولایت خودمون زنگ نمی‌زنیم داد و هوار می‌کشیم، می‌گیم هوی... افسانه... هوی... .

جواب داد:

- قیافه رو ببین، نکن این‌جوری شب خوابم نمی‌بره، وای چقدر تو زشت بودی من نمی‌دونستم، الان دیدم!

با صدای بلند گفتم:

- شب میام به خوابت، به من می‌گی زشت؟ در رو باز کن دیگه خسته شدم.

با خنده در را باز کرد، بابا داشت در ماشین را قفل می‌کرد، من هم جلوتر از او وارد حیاط باصفای خانه ویلایی عمو شدم، از طریق پله‌ها خود را بالای ایوان رساندم و ایستادم، افسانه سریع به استقبال من آمد و با نیشگون ریز و دردناکی که از بازوی من گرفت با لحنی شیطنت‌بار گفت:

- لوسِ نُنُر! این‌قدر از دست تو دلخورم که نگو و نپرس.

در حالی که بازوی خود را می‌مالیدم با خنده گفتم:

- اوخ وحشی، ‌‌‌‌‌‌‌‌‌لوس و نُنُر عمتِ! 

ساغر که کنار در ورودی ایستاده بود با لحنی شاکی گفت:

- بازم شما دوتا به جون هم افتادین، به مامان من چرا گیر می‌دین!

چشمکی به ساغر زدم و گفتم:

- این‌طور وقت‌ها فقط به عمه‌ها می‌شه گیر داد، نمی‌دونی بدون!

ساغر لب برچید و با لحنی شوخ جواب داد:

- آخی، جون خاله جونت راست می‌گی؟

انگشت اشاره‌ام را در لُپ او فرو کردم و گفتم:

- ببینم ساغر، تو الان با خاله من بودی؟

میان حرفم گفت:

- چی شد، بهت برخورد؟

خواستم نیشگونی از او بگیرم که از دست من فرار کرد، هر سه با خنده و شوخی و سر و صدا وارد خانه شدیم، اول از همه نگاهم متوجه فراز شد که با اخم به ما خیره شده بود، طبق عادت، سرحال و خندان با همه سلام و احوال‌پرسی کردم، بعد هم حسابی خودم را برای عموی عزیزم لوس کردم، نگاهی به اطراف انداختم و بعد از ارزیابی‌های لازم همراه افسانه برای تعویض لباس به اتاق او رفتیم، افسانه در حالی که بیرون می‌رفت موقع بستن در از من خواست تا راحت باشم، سپس من را تنها گذاشت و به کمک مادرش رفت.

مانتو را از تنم بیرون آوردم و دستی به پیراهنم کشیدم، موهایم را دوباره بالای سرم دُم اسبی بستم و از اتاق بیرون رفتم. وقتی متوجه خاله‌ی افسانه شدم، با صدایی بلند و رسا جویای احوالش شدم و مقابلش ایستادم، او هم با خوشرویی جواب مرا داد، شراره کنار فراز نشسته بود و داشت حسابی فک می‌زد! فراز هم هر از گاهی سری تکان می‌داد، به نوعی وانمود می‌کرد که در حال گوش دادن است! اما به نظر می‌رسید حواس فراز پرت است و اصلاً در باغ نیست، شاید هم من اشتباه فکر می‌کردم و او حواسش جمع حرف‌های بی‌سر و ته شراره بود! خواهرش شیما هم داشت سر عرفان بی‌نوا را می‌خورد! قیافه عرفان دیدنی شده بود، به محض اینکه دهان باز می‌کرد تا حرفی بگوید شیما به او مُهلت نمی‌داد و بدون وقفه حرف می‌زد، عرفان با سر ناخن لابه‌لای موهایش را خاراند و متعجب  به شیما چشم دوخت، در حالی که برمی‌گشت چشمش به من افتاد و با حالتی مستأصل نگاهم کرد و اشاره‌ای کرد تا او را نجات دهم، مانده بودم چه کار کنم لبخندی بر لبانم نشاندم و گفتم:

- وای شیما، این لباست چقدر خوشگلِ!

شیما که گویی از حرف من خیلی خوشحال و ذوق زده شده بود، نیش خود را تا بناگوش باز کرد و کامل به سمت من چرخید و گفت:

- مرسی عزیزم سفارشی از دبی خریدم... .

همچنان که داشت ادامه می‌داد شانه‌ای بالا دادم و گفتم:

- اوهوم، خیلی بهت میاد، عزیزم!

عرفان پشت سر من قرار گرفت و گفت:

- خُب خانوما، من دیگه برم تا شما راحت باشید.

بعد در حالی که آهسته حرف می‌زد تا فقط من بشنوم زمزمه کرد:

- مُخم داره سوت می‌کشه، تا عمر دارم مدیونت شدم، به خدا!

بعد سریع به سوی فراز رفت و کنار او ایستاد و گفت:

- فراز بیا اینجا کارت دارم.

فراز هم با عذر خواهی کوتاهی از شراره سریع برخاست و همراه عرفان آنطرف سالن رفت، خانه عمو منصور بزرگ و دوبلکس بود و اتاق فراز و دخترها در طبقه بالا قرار داشت و دو اتاق هم پایین بود با سالن و آشپزخانه‌ای بزرگ، در کل از آن خانه‌هایی بود که به درد ساخت و ساز می‌خورد اما عمو به هیچ عنوان راضی به این کار نمی‌شد، حق هم داشت این خانه قابل مقایسه با آپارتمان‌های قفس مانند نبود با ایوان و حیاط محشری که داشت واقعاً حیف بود.

بعد از آمدن مامان با یک خیز کنارش رفتم و او را در آغوش گرفتم و بوسیدم، او هم اخمی کرد و گفت:

- کی بزرگ می‌شی تو؟ موندم به خدا.

با خنده گفتم:

- هیچ وقت!

مامان سری تکان داد و بعد از احوا‌ل‌پرسی و تعویض لباس به کمک زن عمو رفت، عمه هم در آشپزخانه مشغول بود و مردها هم با بازی فوتبال دستی خانه را بر روی سر خود گذاشته بودند، افسانه داشت پذیرایی می‌کرد و ساغر هم بین شراره و شیما نشسته بود و سرگرم صحبت بودند. افاده‌ها و اداهای آن‌ها اعصاب خُرد کن بود، طوری که گاهی اوقات فکر می‌کردم در سر آن‌ها به‌جای مغز گچ قرار دارد، شاید هم اصلاً سر آن‌ها پوک بود و در آن چیزی وجود نداشت، آن‌ها خود را امروزی و اهل مُد می‌دانستند لابد من هم اُمُل‌بودم! چون تابع مُد نبودم.

شراره بزرگتر از شیما بود هر دو خودپسند بودند، حالا که دقت می‌کنم می‌بینم که ظاهر آن‌ها کلاً نسبت به گذشته تغییر کرده؛ ابروها، لب‌ها، گونه‌ها، به تازگی هم رنگ چشم‌ها، بله! خیلی فرق کرده‌اند.

مادر آن‌ها معتقد بود که دو دختر زیبای او چیزی از هنر پیشه‌های آمریکایی کم ندارند! همین اعتماد به نفس بیش از حد آنها مرا می‌کشت!

 

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چهل و شش

همان موقع سمانه آمد و آویزان من شد، در حالی که دست‌هایش را دور گردنم حلقه می‌کرد پرسید:

- هستی! راسته که می‌خوای عروس بشی؟ 

شیما به سوی من چرخید و پرسید:

- ببینم هستی خبری شده؟

خندیدم و گفتم:

- اون‌جوری که فکر می‌کنی نه.

با صدای بلندتری گفت:

- بگو دیگه، چرا قایم می‌کنی؟

صدای شکسته شدن ظرفی توجه همه را جلب کرد و من هم به سوی صدا برگشتم که از ته سالن شنیده شد، فراز و عرفان کنار شومینه ایستاده بودند، عرفان در حال جمع کردن خرده‌های فنجان بود و فراز هم سر به زیر و دست به جیب کنار او ایستاده بود! زن عمو از آشپزخانه سرک کشید و پرسید:

- چی بود شکست؟

عرفان با لحنی گرفته جواب داد:

- آخ، این دست من چلاق بشه زن‌دایی، زدم جهاز شما رو هم ناقص کردم! ببخشید.

زن عمو دوباره پرسید:

- حواست کجاست آخه؟ حالا فدای سرت، مراقب باش دست و پات رو نبری.

عرفان صاف ایستاد، بعد در حالی که به سوی آشپزخانه می‌رفت نگاهی دقیق به من انداخت، من هم در جایم جُنبیدم و لبخندی تحویلش دادم که تبسم مرا بی‌جواب گذاشت و رفت! متعجب برگشتم سمت سالن و نزد افسانه رفتم، او داشت در مورد خواستگار من اطلاعات لازم را در اختیار جمع می‌گذاشت و با چنان آب تابی برای شیما و شراره تعریف می‌کرد که خودم هم دلم ضعف رفت چه برسد به آن دو که از حسادت نمی‌دانستند چگونه مرا سربه نیست کنند! ساغر کنار من قرار گرفت و پرسید :

- خُب، نگفتی نظر خودت چیه، هوم؟

با همان تبسم سر راه افتاده پاسخ دادم:

- هنوز نمی‌دونم، باید فکر کنم.

صدای جیغ مانند شراره در گوشم پیچید که خطاب به فراز گفت:

- فراز، من سردرد دارم، می‌شه به اتاق تو برم و کمی استراحت کنم؟

فراز رو به شراره کرد و با صراحت تمام گفت:

- اونجا گرمِ اذیت می‌شی، به اتاق سمانه برو و استراحت کن!

شراره هم با حرص رفت، وای که این دختر خیلی رو داشت برای اینکه خودش را به طریقی به فراز بچسباند دست به چه کارهایی که نمی‌زد، فراز هم دَمش گرم! خوب حالش را گرفت، دلم خنک شد! برگشتم تا چهره فراز را ببینم، چنان اخمی به من کرد که دچار ایست قلبی شدم و وسعت دامنه‌ی کنجکاوی من هم کاملاً از بین رفت، در حالی که نگاه پرسشگرم را به او دوخته بودم او هم با حالتی حاکی از طلبکاری مرا نگاه می‌کرد، کمی خجالت کشیدم و سر به زیر گوشه کاناپه مچاله شدم، با خودم گفتم:

- نه، اینجوری نمی‌شه، من باید فراز رو ادب کنم ای خدا یه فرصت به من بده تا بتونم این جناب مغرور السلطنه رو حسابی ادب کنم.

فقط کم مانده بود آمین هم بگویم!

عمو ما را به صرف شام دعوت کرد سر میز، سکوت همه جا را فرا گرفته بود، تنها صدایی که شنیده می‌شد صدای به هم خوردن قاشق و چنگال ها بود، سرم را بالا آوردم و به شراره نگاهی انداختم، او کنار فراز نشسته بود و با اطوار سالاد می‌خورد، در کل با همین کارها آدم را وادار به لجبازی با خودش می‌کرد! شیما هم کنار ساغر نشسته بود و برخلاف خواهر و مادرش خیلی هم مقید نبود یعنی موقع خوردن خیلی هم راحت بود! وقتی که عصبی می‌شد بیشتر می‌خورد، الان هم داشت زیاد می‌خورد، اما به نظر نمی‌رسید که عصبی باشد! 

زن عمو با صراحت گفت:

- من اصلاً اهل تعارف نیستم، پس به خوبی از خودتون پذیرایی کنید.

عمو هم در تأیید گفت:

- بفرمایید دیگه جای تعارف نیست.

عرفان بر خلاف همیشه بی‌میل مشغول خوردن شد در حالی که عمیقاً در فکر بود، افسانه یک لیوان دوغ برای من هم ریخت و گفت:

- هستی، بخور خنک بشی.

من هم تمام دوغ را سر کشیدم و حالم جا آمد. 

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...