رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
M@hta

سطح قلم: نویسنده ی تازه کار💜

پیام توسط M@hta افزوده شد

پست های پیشنهاد شده

Negar_26022020_234626.png

رمان موم شب

نویسنده: فرحناز رحیم‌بخش

ژانر: عاشقانه، طنز، اجتماعی

هدف از رمان: زندگی آنقدر جدی نیست که گرفتار روزمرگی شویم، کمی که دقیق‌تر نگاه کنیم؛ متوجه می‌شویم زندگی شوخی بزرگی است که ما آدم‌ها زیادی آن را جدی گرفته‌ایم و نا امیدی پایان کار است.

ساعات پارت گذاری: مشخص نیست.

خلاصه رمان:

دختری‌ به لطافت گل، پسری به سختی سنگ! 

دو شخصیت متفاوت، عشقی رسوا کننده!

دختر داستان هستی، همانند نامش وجودی است در مقابل نیستی. آیا او می‌تواند در قلب مردی نفوذ ناپذیر جایگاهی داشته باشد!

آیا این عشق به رسوا شدنش می‌ارزد؟

باید دید، آیا از محبت خارها گل می‌شود؟

ناظر رمان: @ویروس خنده

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.  

قوانین نوشتن رمان

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق  

@N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

شاید خیلی از ما در میان اطرافیان خود لحظه‌هایی را تجربه کرده باشیم یا صحنه‌هایی را دیده باشیم که عزیزی در اثر حادثه‌ای حتی ناچیز؛ مدت زمانی طولانی و یا سالیان سال در حالت کما به سر برده و کسانی که با امیدواری چشم انتظار به هوش آمدن او بوده‌اند، این نوشتار در اصل پیشکشی است به خانواده‌‌ی کسانی که با همه امید و انرژی از عزیزشان حمایت و مراقبت می‌کنند با این آرزو که او بار دیگر به زندگی بازگردد و به روی آنها لبخند بزند، لحظه‌هایی که برای او ثانیه‌ای به شمار می رود اما برای خانواده و اطرافیانش هر ثانیه‌اش به معنای سالها چشم انتظاری است، بی شک شرایط زندگی و تأثیراتی که کما بر روی فردی که در آن حالت به سر می‌برد تا زمانی که از آن بیرون آید و دوباره به زندگی برگردد به واقع درک آن برای همه مبهم است اما کما پایان زندگی، ناامیدی و مرگ نیست.

ویرایش شده توسط Farnaz.@r
اصلاح متن

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از فشار جمعیت داشتم خفه می‌شدم، به همین دلیل نفس عمیقی کشیدم تا این حالت را از خودم دور کنم که بوی تند عرق کلافه‌ام کرد! به میله‌ی بالای سرم چنگ انداختم و نگاهم سمت دختری که بغل دستم ایستاده بود کشیده شد، دختر ساک بزرگش را جلوی پایش گذاشت و آن را باز کرد بعد هم شروع کرد به تبلیغ برای فروش نگاهی به بساطش انداختم، مجموعه‌ای از بدلیجات و گل سر و گیره مو و خرت و پرت های دیگر بود با خودم فکر کردم: « چه حوصله ای داره توی این شلوغی؟ »

بی‌اختیار با حالتی تردیدآمیز به دختری که طرف دیگرم ایستاده بود نگاه کردم که چشم غره‌ای تحویل من داد و رویش را کرد آن طرف! خب حق هم داشت نمی‌دانم چرا انتظار داشتم او هم بساطش را کف مترو پهن کند برای فروش! نگاه حسرت بارم بر روی صندلی‌های اشغال شده که هرگز خالی نبودند ثابت ماند. ناگهان احساس کردم دستی درون جیبم تکان‌ می‌خورد! برگشتم و دختر بچه‌ای را دیدم که دستش درون جیب مانتوی من بود، با غیظ گفتم:

- وایسا ببینم داری چی کار می کنی؟

دستپاچه شد و جواب داد:

- هیچی به خدا... .

تا آمدم مُچ دستش را بگیرم سریع بین جمعیت ناپدید شد. متوجه پیرزنی شدم که مقابلم نشسته بود آهی کشید و با تأسف سری تکان داد، خسته شده بودم و دیگر توان ایستادن نداشتم کمی این پا آن پا شدم و نگاهم را از او گرفتم پایم خواب رفته بود و سوزن سوزن می‌شد. نمی‌دانم چرا باز و بسته شدن درها هم تأثیری نداشت و ذره‌ای از آن همه فشار و هُل دادن کم نمی‌شد! سرانجام توقف در ایستگاه آخر مترو مرا از آن همه فشار و دل بهم خوردگی نجات داد.

من هم مثل بقیه با شتاب سمت ایستگاه اتوبوس راه افتادم اگر کمی دیر می‌جُنبیدم مجبور بودم آنجا هم بایستم اما دیگر رمقی برایم نمانده بود. همان موقع صدای زنگ موبایلم را شنیدم و آن را از کیفم بیرون آوردم به محض دیدن نام دختر عمویم افسانه بر روی صفحه گوشی با خوشحالی جواب دادم، مثل همیشه شاد و سرحال و پر انرژی بود، خنده‌کنان پرسید:

- در چه حالی، هنوز نرسیدی؟

نفس عمیقی کشیدم و بی‌حوصله جواب دادم:

- دیگه کم‌کم دارم می‌رسم، تو کجایی؟

خنده‌اش را فرو خورد و در جواب گفت:

- من خونه‌ام دیگه! طبق معمول  هم در حال انجام وظیفه‌ام، دارم خرده فرمایش‌های فراز خان رو مو به مو و نکته به نکته اجرا می کنم، خوش به حالت هستی تو خیلی خوش شانسی که یکی یکدونه و گل گلخونه‌ای!

خنده‌ام گرفت و گفتم:

- خاک بر سرت افسانه تو به این میگی شانس!؟ ای کاش جای من بودی اون موقع می‌فهمیدی تنهایی چه مزه‌ای داره... .

خندید و گفت:

- آخ گفتی، کاش تو هم جای من بودی و می‌فهمیدی من چی میگم!

همان حین سوار اتوبوس شدم و کنار پنجره روی صندلی نشستم، شکمم هم از گرسنگی به قار و قور افتاده بود به شوخی گفتم:

- من که می‌دونم افسانه، تو بازم شاکی بودی

با حرص جواب داد:

- نه جونم، اون موقع یه فکری به حال تنهایی خودم می‌کردم مگه من مثل تو دست و پا چلفتی‌ام؟ 

خندیدم و در جواب گفتم:

- بر منکرش لعنت، خب حالا قطع کن بعد در موردش مفصل بحث می‌کنیم.

او هم خندید و گفت:

- باشه تا بعد، شب می‌بینمت دیر نکنی ها.

 

 

 

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم:

نفس عمیقی کشیدم، سرم را به عقب تکیه دادم و چشمانم را بستم افسانه از خواهر نداشته به من نزدیک‌تر بود، ما همیشه با هم بودیم، هر دو با هم به دانشگاه رفتیم و در رشته زبان انگلیسی فارغ التحصیل شدیم و هر کدام شغلی داشتیم، من در یک مؤسسه آموزشی زبان تدریس می‌کردم و افسانه هم در شرکت تبلیغاتی که فراز و عرفان شریک بودند کار مترجمی می‌کرد. ناخواسته داشتم حرفهای دختری که کنار دستم نشسته بود را می شنیدم، او لحنی ملتمسانه داشت و صدایش می‌لرزید، دائم تکرار می‌کرد:

- نه تو رو خدا این کار رو نکن من باید چی کار کنم جواب اون‌ها رو چی بدم... .

بی‌اختیار سرم را سمت او چرخاندم تا چهره‌اش را ببینم به نظر می‌رسید شانزده یا هفده سال داشته باشد، آرایش غلیظی داشت ظاهراً مکالمه‌اش ناتمام مانده بود و داشت گریه می‌کرد حس همدردی مرا واداشت تا از او بپرسم:

- آخی، چی شده؟

باپشت دست بینی‌اش را پاک کرد و فین فین کنان جواب داد:

- من خودم رو می کشم.

از حرفش لرزه به تنم افتاد یعنی چی؟ این چه حرفی بود که از دهان دختری با این سن کم بیرون می‌آمد؟! نمی‌دانم چرا یکدفعه زندگی آن دختر غریبه که اصلا او را نمی شناختم، این همه برایم مهم شده بود! برای اینکه آن افکار شوم و مزخرف را از ذهنش دور کنم با لحنی ترغیب کننده گفتم:

- ببینمت، اصلاً بهت نمیاد ضعیف باشی!

نیم نگاهی به من انداخت و با صدایی گرفته پرسید:

- می دونی درد عشق چیه، تو تا حالا عاشق شدی؟

به راستی از پرسش او جا خوردم به زور لبخندی بر لب نشاندم و در جواب گفتم:

— نه والا!

او هم با لحنی محزون گفت:

- پس، نمی‌دونی چه حسی داره؟

زیر چشمانش در اثر گریه و آرایشی که داشت سیاه شده بود دستمالی به دستش دادم و گفتم:

- زیاد سخت نگیر.

بغض آلود پرسید:

- یعنی داری میگی که از اینم بیشتر بهش التماس کنم؟

از حرف او متعجب شدم، کمی مکث کردم و در جواب گفتم:

- ببین، بهتره قبل از هر کاری خوب بهش فکر کنی.

با اخم نگاهم کرد، پوزخندی زد و گفت:

- من بچه نیستم، امیدوارم یه روزی تو هم عاشق بشی تا بفهمی چه دردی داره!

به ایستگاه بعد رسیده بودیم، دختر با حالتی غمگین اشک‌هایش را پاک کرد و سریع پیاده شد، همان‌طور که به جای خالی او خیره مانده بودم با خودم فکر کردم:

- طفلک! دختر بی نوا، خب یه جوری باید عقده دلش رو خالی می‌کرد.

حالا نفهمیدم حرفش دعا بود یا نفرین؟ خدا را شکر که من دوران نوجوانی را به سلامت پشت سر گذاشته بودم البته این را مدیون پدر و مادر با درایت و دور اندیشم بودم.

وقتی به خانه رسیدم طبق معمول سراغ بر چسب در یخچال رفتم و کارهایی را که مامان برایم یادداشت کرده بود مرور کردم، آخر هفته بود و مطابق رسم دیرینه‌ای که در خانواده پدری مرسوم بود خانه یکی از اقوام جمع می‌شدیم. امشب هم خانه عمه بهناز دعوت بودیم و من هم که همیشه تنها بودم برای این روزها لحظه شماری می‌کردم. خُب اگر من هم یک خواهر یا یک برادر داشتم این طوری عقده‌ای نمی‌شدم!

 

 

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم:

مامان نِرس بود و بابا هم دبیر دبیرستان، من هم تنها فرزند خانواده بودم و به قول افسانه گل گلخونه!

از بچگی به تنهایی عادت داشتم و یک وقت‌هایی هم با خودم حرف می‌زدم!

در کل دختر پُر جنب و جوشی بودم، خدا بیامرز مامان بزرگم همیشه وقتی به آغوش پر مهرش پناه می بردم مرا در آغوش خود جا می‌داد و از من طرفداری می‌کرد، می‌گفت:

- چی کار به کار بچه‌ام دارید طفلکم روح بزرگی داره که توی جسم کوچولوش جا نمی‌شه، چرا بهش سخت می‌گیرید ولش کنید طفل معصومم رو بذارید به حال خودش خوش باشه!

خدا بیامرز، همیشه از من طرفداری می‌کرد. یک بار به زیرزمین خانه مامان بزرگ رفته بودم و داشتم با خرت و پرت‌های آنجا بازی می‌کردم که چند تا بچه موش بامزه پیدا کردم و با خوشحالی آن‌ها را گذاشتم زیر لباسم و رفتم به اتاق مامان بزرگ، او هم  وقتی دید یک چیزی زیر لباسم تکان می‌خورد با خنده پرسید:

- ای شیطون باز چی کار کردی هان؟ چی قایم کردی ناقلا نشونم بده ببینم... .

همین که به او نشان دادم جیغ بلندی کشید و بی‌حال روی زمین نشست و مامان را صدا زد، بیچاره مامان سراسیمه به اتاق آمد و به محض دیدن بچه موش‌ها چنان جیغی کشید که جفت گوش‌هایم را گرفتم و پا به فرار گذاشتم! اما بعد همه لباس‌هایم را از تنم در آورد و قاطی زباله‌ها بیرون ریخت بعد هم مرا به حمام برد و با ساولن و کلی مواد شوینده یک ساعت تمام مرا شست و به قول خودش ضد‌عفونی کرد و با گریه می‌گفت:

- آخه من موندم تو بچه منی؟ این کارها چیه دختر مگه تو عقل نداری به خدا نمی‌دونم تو به کی کشیدی نه من اینجوری بودم نه پدرت تو آخر با این کارها من رو می‌کُشی... .

آن موقع نمی‌دانستم که چرا هیچکس مثل من از آن کوچولوهای با نمک خوشش نیامده است؟ خیلی دوست داشتم آن‌ها را نگه دارم! باز هم طبق معمول، مامان بزرگ بود که حرف دلم را از چشمانم خواند و فردای آن روز از فراز خواست تا برای من چند تا جوجه بخرد. آن‌قدر ذوق کردم که با خوشحالی پریدم بغل مامان بزرگ و محکم او را ماچ کردم، اما از شانس بد من جوجه‌ها یک هفته بیشتر زنده نماندند و فراز با بی‌رحمی آن‌ها را به خورد گربه داد در حالی که من می خواستم آن‌ها را به خاک بسپارم... .

 

 

 

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم:

طبق خواسته مامان یکی از کارهایی که باید انجام می‌دادم این بود که پیراهن سرمه‌ای رنگ بابا را اطو کنم و مراقب باشم تا آن را نسوزانم! پیراهن را از روی مبل برداشتم و به دقت آن را بر روی میز اطو پهن کردم، بعد هم مخزن اطو را از آب پر کردم و آن را به برق زدم تا گرم شود، در همان فاصله هم نگاهی به موبایلم انداختم تا پیام‌های تلگرام و واتساپ را چک کنم، به افسانه و ساغر و چند نفر از دوستان دیگرم پاسخ دادم. افسانه مثل همیشه داشت از کارهای سمانه، خواهر هشت ساله، و فراز برادر سی ساله‌اش گله و شکایت می‌کرد! با خودم فکر کردم: 

- سمانه که به قول گفتنی ناخواسته بود، چگونه الان این‌قدر عزیز کرده و نور چشمی همه محسوب می‌شد؟ خُب او همیشه با شیرین زبانی خود را در دل بقیه جا می‌کرد و بسیار هم کنجکاو بود!

داشتم یقه پیراهن را هم اطو می‌کردم که به یاد خصوصیات اخلاقی خاص فراز افتادم و حرص خوردم، جناب مهندس! مربی تکواندو هم که بود و بیشتر وقت خود را در اردوهای ورزشی می‌گذراند. شروع کردم به بحث کردن با خودم:

- مدل فراز، لج آدم رو در میاره، به قول افسانه با یه مَن عسل هم خورده نمی‌شه!

در ادامه به خودم گفتم:

- بر خلاف ظاهر جذاب و خوش تیپی که داره و خیلی هم دختر پسند به نظر می‌رسه، اما خیلی اخمو و گوشت تلخه!

فراز و افسانه شباهت زیادی به عمو داشتند، سفید و چشم و ابرو مشکی بودند اما سمانه شبیه مادرش بود، بور و سفید و چشم عسلی. پیراهن بابا را که خیلی هم صاف و مرتب شده بود با حالتی حاکی از رضایتمندی آویزان کردم و در کمد را بستم، مقابل آینه قرار گرفتم و با لبخند به تصویرم نگاه کردم، موهای بلند و قهوه‌ای رنگم را با گیره بالای سرم بستم و به چهره‌ام که ترکیبی از چهره بابا و مامان بود دقیق شدم، چشمانی به رنگ میشی با مژه‌هایی صاف و بلند، لب‌هایی تو پُر و بینی کوچکی که تناسب خوبی با صورت گرد و پوست سفیدم داشت. دست از بررسی چهره خود برداشتم و سریع به طرف آشپزخانه رفتم تا ناهار مختصری میل کنم. بَه‌بَه! مامان عزیزم چه کار کرده بود؟ با برداشتن در قابلمه، بوی خوش لوبیا پلوی زعفرانی اشتهای مرا بیشتر کرد، مقداری برای خودم در بشقاب ریختم، پشت میز نشستم و آرام مشغول خوردن شدم و همچنان به بحث با خودم ادامه دادم:

- برعکس اون، عرفان پسر عمه بهناز، چقدر شوخ طبع و خوش صحبته! برای تنها خواهرش ساغر هم بهترین برادره. عرفان با حضورش در جمع موجب شادی و خنده همه می‌شه. حالا از حق نگذریم فراز هم برادر خوبیه که با چهره خندان بهتر هم می‌شه!

به یاد دوران بچگی باخودم بلند‌بلند خندیدم! من همیشه بهتر از آن‌ها کارهای پسرانه را انجام می‌دادم؛ عرفان از کارهای من تعجب می‌کرد و فراز هم به شدت عصبانی می‌شد، بیچاره! همیشه سعی داشت به من بفهماند که باید مانند بقیه دختر بچه‌ها با عروسک‌هایم خاله بازی کنم. من هم به شدت از این مدل بازی‌ها بیزار بودم و بیشتر دوست داشتم از در و دیوار بالا بروم، اصلاً همیشه هم به همین دلیل با هم دعوا داشتیم و بگو مگو می‌کردیم و به هم می‌پریدیم، یکبار هم این بگو مگو‌ها منجر به زد و خورد و در نتیجه به شکسته شدن سر من و توبیخ فراز ختم شد. از همان موقع دشمنی من و فراز هم شروع شد! جوری که به هر طریقی یکدیگر را می‌کوبیم یا به کل ندید می‌گیریم، این دشمنی تا به امروز هم ادامه دارد!

تصمیم داشتم چند ساعتی هم استراحت کنم تا برای مهمانی شب سرحال باشم می‌دانستم عمه بهناز عزیزم حسابی تدارک دیده است. ظرفها را شستم و روی آبچکان گذاشتم بعد هم رفتم روی کاناپه دراز کشیدم و کنترل به دست کانالها را به ترتیب عوض کردم، وقتی خیالم راحت شد که هیچ چیز به درد بخوری پخش نمی‌شود، خمیازه‌ای طولانی کشیدم و به محض چشم دوختن به صفحه تلویزیون کم‌کم چشمانم گرم شدند و خوابم برد!

 

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم:

رویایی که داشتم می‌دیدم، شباهت زیادی به واقعیت داشت. در حیاط خانه بابابزرگ روی همان تابی که عمو منصور برایم بسته بود، نشسته بودم و تاب می خوردم. درست رو به‌روی من نوری داشت منعکس می‌شد و چشمانم را اذیت می‌کرد با دست جلوی نور را گرفتم، فراز با تکه‌ای آینه شکسته که در دست داشت نور را به چشمان من منعکس می‌کرد و با لحنی ملایم می‌گفت: هستی، بیدار شو هستی... .

برای چندمین بار که تکرار کرد صداش شبیه به صدای بابا شده بود:

— هستی خانم ، خانم خانما نمی‌خوای بیدار بشی بابا جان دیر می‌شه ها... . یک چشمی نگاهی به اطراف انداختم و چشمانم را مالیدم، بابا برگشته بود و برای رفتن به مهمانی آماده می‌شد با دیدنم خنده‌ای کرد و پرسید: 

- خوب خوابیدی خانمی؟!

نیم خیز شدم و موهایم را از صورتم کنار زدم و گفتم:

- سلام به بهترین بابای دنیا.

بابا هم در جواب گفت:

- علیک سلام بلبل زبون!

مامان از توی آشپز‌خانه گفت:

- هستی بیدار شدی؟ کم‌کم داشتم نگران می‌شدم برو سریع آماده شو دیر نرسیم.

منم اطاعت امر کردم و سلانه سلانه رفتم طرف حمام و غرولند‌کنان گفتم:

- خوب بود زودتر بیدارم می کردی مامان ...

بعد اشاره‌ای به موهای بلندم کردم و گفتم:

- کلی وقت می‌بره.

مامان متذکر شد: 

- گربه شور نکنی هستی!

 برگشتم و در جواب گفتم:

- این چه حرفیه مامان من این موها رو از سر راه پیدا نکردم که ولی بازم می‌گم کاش زودتر بیدارم می‌کردی به نفع خودتون بود حالا باید موهام رو سشوار کنی مامان جان.

مامان از پشت سرم جواب داد:

- باشه تنبل برو دیر شد.

بعد از استحمام یه بلوز آستین بلند یاسی رنگ که در قسمت یقه سنگ دوزی ریزی داشت و یه شلوار لی مشکی پوشیدم و موهای بلندم رو به کمک مامان با سشوار خشک کردم و کمی هم بهشون حالت دادم و دورم ریختم. بابا دکمه آستینش رو بست و نگاهی به سرتا پام انداخت و گفت:

- به‌به! می‌بینم که به موقع آماده شدی 

لبخند به لب جواب دادم:

- درست مثل خودتون.

بابا کتش را هم پوشید و موقع بیرون رفتن گفت:

- من می‌رم پایین شما هم طولش ندین منتظرم ها.

من و مامان هم سریع مانتوهای خودمان را پوشیدیم و آماده رفتن شدیم، شال سفیدم را روی سرم مرتب کردم و یکبار دیگر نگاهی به تصویرم در آینه آسانسور انداختم و راضی تر از قبل بیرون رفتم و بعد هم همراه مامان سوار ماشین شدیم.

کل مسیر داشتم پیام‌های تلگرامی افسانه را می‌خواندم، همیشه دست به پیام بود و لطیفه‌های بامزه‌ای برایم ارسال می‌کرد یک جورایی هم تنهایی مرا پر می‌کرد. همان موقع که اتومبیل بابا کنار درب خانه عمه بهناز توقف کرد، پرده اتاق ساغر هم کنار رفت و ساغر و افسانه هر دو از پشت پنجره برایم دست تکان دادند. خانه عمه خیلی زیبا و بزرگ بود. حیاط باصفایی داشت و برای آدمی مثل من که آپارتمان برایش حکم قفس را داشت آنجا برایم باغ و بوستان بود. من عاشق آن قسمت از خانه بودم که به شکل سنتی آراسته شده بود، بعد از سلام و احوال‌پرسی و استقبال گرم بقیه از ما به قول ساغر سه تایی به جایگاه همیشگی خودمان رفتیم و مستقر شدیم.

@ZHR.MHY

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم:

بزرگترها از همان اول سرگرم گفتگو شدند، آن‌قدر حرف برای گفتن داشتند که همیشه از مصاحبت با هم لذت می‌بردند و بلند‌بلند می‌خندیدند، به حدی سر و صدا راه می‌انداختند که ما مجبور می‌شدیم، گوشه‌ای خلوت برای خود پیدا کنیم و حرفهای دل خود را به یکدیگر بگوییم. ساغر مشغول پذیرایی کردن شد، وقتی پیش دستی‌ها را روی میز می‌چید سرش را نزدیک گوشم آورد و آهسته پرسید:

- ببینم هستی خبر داری عرفان چه دسته گلی به آب داده؟

نگاهی به عرفان انداختم که با خیال راحت کنار فراز نشسته بود و صحبت می کرد لبخندی زدم و گفتم:

- نه، چطور؟

ساغر نیم نگاهی به افسانه انداخت و پرسید:

- بهش نگفتی؟

افسانه جواب داد:

- حالا دو دقیقه صبر می‌کردی! اون‌ موقع منم مشروح اخبار رو به سمع و نظرش می‌رسوندم، بس که تو عجولی!

کنجکاو شدم و پرسیدم:

- حالا چی هست این سوژه‌ای که دست شما دو تا افتاده؟

عرفان که تازه متوجه پچ‌پچ ما شده بود با صدای بلند گفت:

- آهای! ساغر خانم آخر رفتی کار خودتو کردی، لو دادی جریان رو، گزارش دادی؟ ای ای روزگار دوره دوره نامردیه!

ساغر ریز ریز خندید و با انگشت به او اشاره کرد و جواب داد:

- ببین عرفان کولی بازی در نیار الانم خودت می‌خوای همه بدونن!

آقا شهاب که کنار عمو منصور نشسته بود سری تکان داد و گفت: 

- امون از دست جوونا.

عمو هم با کنجکاوی پرسید:

- جریان چیه عرفان، باز چه آتیشی سوزوندی پسر؟

همگی در حالی که کنجکاو بودیم بشنویم جریان چه بوده است، شنیدیم که ساغر با آب و تاب شروع به تعریف کرد:

- وای دایی جون، نبودید ببینید که این آقا با زبون بازی‌هاش چجوری آبرو و حیثیت ما رو به باد داد، کم مونده بود با لنگه کفش ما رو بیرون کنند، مثلا برای شازده رفته بودیم خواستگاری! کاری کرد که دیگه پشت دستمون داغ گذاشتیم آبرو نذاشت برامون!

عرفان معترضانه گفت:

- اینقدر شلوغش نکن ساغر حالا همه پیش خودشون فکر می‌کنند من چی کار کردم وقتی واسه خودتون می‌برید و می‌دوزید همین میشه دیگه!

ساغر هم حق به جانب جواب داد:

- بگم، بگم چی کار کردی؟

عرفان در حالی که تکه‌ای سیب به دهان داشت گفت:

- خب بگو، نه اصلا بذار خودم بگم تقصیر اون‌ها بود که اسم سخت روی دختر خودشون گذاشتن به من چه ربطی داره آخه! من بی‌نوا زبونم نچرخید نتونستم اسمشو درست بگم همین!

عمو منصور که خنده‌اش گرفته بود پرسید:

— ای ناقلا حالا اسمش چی بود که نتونستی درست بگی؟

عرفان مظلومانه جواب داد:

— سخت بود دایی، چی بود؟ آهان فراهت باور کن دایی زبونم گیر کرد گفتم فلاکت!

همگی با صدای بلند خندیدیم بابا سری تکان داد و میان خنده گفت:

— امان از دست تو عرفان حقش بود با پاره آجر بیرونت کنند، فراهت یعنی شکوه و زیبایی اون‌وقت تو گفتی فلاکت!

 

 

 

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم:

عرفان در حال پوست گرفتن خیاری با شیطنت پرسید:

- یعنی خیلی بده؟

افسانه میان خنده جواب داد:

- آره دیگه رسماً به دختر مردم گفتی باعث بدبختی!

عرفان که چشم‌ها‌یش گشاد شده بود تظاهر به ندانستن کرد و گفت:

- نه بابا، بد شد که.

بعد سری تکان داد و حق به جانب ادامه داد:

- همین دیگه بی‌خود نیست که می‌گن موقع انتخاب اسم برای بچه دقت کنید چون یه بنده خدایی مثل من زبونش نمی‌چرخه اون‌وقت اسم رو درست نمی‌گه حالا بماند که چقدر دلخوری و کدورت به میون میاد و چه صدماتی به روح و روان طفل معصوم وارد میشه؛ سرخوردگی، افسردگی، دلزدگی، دلمردگی...

آقا شهاب چند تا سرفه بلند کرد و میان کلام عرفان گفت:

- اِهِم، پسر این حرفا چیه که می‌گی همه جا که نباید شوخی کرد!

عرفان خنده‌کنان جواب داد:

- من شوخی نمی‌کنم پدر جان شما حرف‌های من رو جدی نمی‌گیری.

عمه بهناز نگاهی به سر تا پای عرفان انداخت و گفت:

- الهی من قربون پسرم بشم، بچه‌ام خیلی با نمکه!

آقا شهاب با لحنی شاکی خطاب به عمه گفت:

- همین دیگه خانم جان این‌قدر شما این بچه رو تحویل گرفتی که به این حال و روز افتاده فکر می‌کنه مجلس خواستگاری شوخیِ و باید بشینه جوک تعریف کنه!

عمه بی‌حوصله دستی در هوا تکان داد و جواب داد:

 - ای بابا همه چی رو سخت می‌گیری ...

عرفان همان‌طور که نگاهش به آنها بود و روی خیار نمک می‌پاشید با لبخند سری تکان داد و گفت:

- درست می‌شم، درست می‌شم...

بی هوا خندیدیم و همان موقع یاد یکی از دوستانم افتادم و گوشه پلکم را که در اثر خنده زیاد مرطوب شده بود پاک کردم و گفتم:

- از بس که اسم اصیل ایرانی نشنیدیم برامون نا آشناست، حالا این خوبه من یه دوستی داشتم که اسم خواهرش فاژده بود یعنی سایبان!

عرفان بلافاصله با شیطنت پرسید:

- ببینم، آدرسی ازش داری؟

فراز که تا آن لحظه سکوت کرده بود پوزخندی به لب نشاند و خطاب به عرفان پرسید:

- چطور، می‌خوای اونجا هم بری زبونت گیر کنه؟!

عرفان لبخند شرارت باری زد و در جواب گفت:

- نه، می‌خوام بگیرمش برای روزهای آفتابی!

یک پایم را روی پای دیگرم انداختم و خطاب به عرفان گفتم:

- خب، برو کرم ضد آفتاب بگیر، آخه حیفه دختر مردم رو این‌جوری اسیر خودت کنی!

همه خندیدند و عرفان چپ چپ نگاهم کرد ساغر به طرفداری از من گفت:

- خوشم اومد هستی خوب جوابش رو دادی ما که حریف زبونش نمی‌شیم...

خنده‌ام را کنترل کردم و نگاهی به عرفان انداختم در حالی که بلند می‌شد گفت:

- باشه بابا فکر کنید کم آوردم

همان موقع عمه همه ما را برای صرف شام به سالن دعوت کرد همگی به دعوت عمه و شهاب خان کنار میز رفتیم و جایی برای نشستن انتخاب کردیم من و ساغر و افسانه با شوخی و خنده کنار هم نشستیم فراز و عرفان هم رو به‌روی ما نشستند عرفان طبق معمول بشقاب خود را پر از پلو و خورش کرد و با اشتها مشغول خوردن شد فراز هم با اخم و ابروهای درهم قاشق و چنگال به دست گرفت، من که سر در نیاوردم اخم او برای چیست؟ لابد کسی حرفی گفته یا کاری کرده که آقا خوشش نیامده و دوباره خُلقش تنگ شده است، حالا مگر ظاهر فراز غیر از این هم رویت شده بود، آیا؟ نچ! من که تا حالا ندیدم! تا جایی که به خاطر دارم فراز همین شکلی بود؛ اخمو، تودار و جدی. همیشه همین ظاهر را حفظ می‌کرد، حالا چه می‌شد که از سر لطف یک لبخند کوچک می‌زد و همه ما را غافگیر و شوک زده می‌کرد!

 

 

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم:

افسانه که اصلا نمی‌توانست چهره‌ی فراز را بدون اخم تصور کند، باز جای شکر داشت که من می‌توانستم، فراز را با آن دو چال گرد و با نمک که موقع لبخند زدن روی گونه‌هایش پیدا می‌شد تصور کنم، حیف اگر آن دو چال گونه مال من بود، محال بود لحظه‌ای لبخند نزنم همین دیگر، همیشه سیب سرخ دست چلاق میافتد، نمی‌دونم ربط داشت؟ آره دیگه کسی که قدر چیزی را نداند این جمله را می‌گویند، هی... با این افکار سرگرم بودم که بی‌اختیار نگاهم در نگاه فراز گره خورد او که حالتی بلاتکلیف داشت، خیره نگام کرد و من هم از خجالت سرم را پایین آوردم و به بشقابم چشم دوختم. اشتهایم کور شد و بقیه سوپ رو همانطور بی‌میل و مختصر خوردم.

آقا شهاب داشت بی‌وقفه، تعارف می‌کرد و عمه هم ما را تند‌تند قسم می‌داد که تعارف نکنیم و راحت باشیم، با دقت ظرف خورش و دیس پلو و کاسه سوپ و سالاد و غیره را دست به دست می‌داد که یک موقع چیزی از قلم نیفتد، من که دیگه جا نداشتم بخورم از همه زودتر کنار کشیدم، عمه که متعجب شده بود توجه جمع رو به سمت من جلب کرد و بلند گفت:

- وا... هستی جون عمه فدات تو که هیچی نخوردی، از شام خوشت نیومده؟

صندلی رو عقب کشیدم و در جواب گفتم:

- نه عمه جون، خیلی هم خوشمزه و عالی بود دست شما درد نکنه اما من دیگه جا ندارم.

عرفان با شیطنت گفت:

- چی شده هستی، نسبت به خوردن سخت گیر شدی؟

نگاهم به فراز افتاد، داشت لیوان آب را سر می‌کشید و پوزخند هم می‌زد! با حرص  جواب دادم:

- عرفان بهتر نیست غذات رو بخوری و به خوردن بقیه هم کاری نداشته باشی؟

او هم جهت رو کم کنی خیلی خونسرد نگاهم کرد و گفت:

- تموم شد چیزی ازش نمونده!

فهمیدم که قصد دارد حاضر جوابی قبل مرا تلافی کند، محل نگذاشتم و مثل خودش با حالتی خونسرد گفتم: خُب، نوش جونت گوشت بشه بچسبه به تنت! 

بعد هم بلافاصله رفتم سر جای همیشگی نشستم چند لحظه بعد ساغر و افسانه هم آمدند کنارم افسانه با آرنج به پهلویم زد و پرسید:

- چی شد خیلی زود کنار کشیدی...

دست به سینه شدم و در جواب گفتم:

- خوبه که شب‌ها پُرخوری نکنیم این‌جوری بهتره.

ساغر ابروهای پیوسته و مرتب خود را بالا داد و گفت:

- راست بگو، نکنه خبریِ کلک !؟

چشم غره‌ای نثارش کردم و گفتم:

- صبر کن ببینم! قراره هر چیزی به یه خبری مربوط بشه، نه جونم پر خوری واسه سلامتی ضرر داره خوبه که بدونید.

افسانه مکثی کرد و آهسته با لبخند گفت:

- راستش حرف ساغر بی‌ربط هم نیست!

چشم‌هایم را ریز کردم و پرسیدم:

- منظور؟

او هم، بدجنس شد و سر و گردنی تکان داد و گفت:

- خودت حدس بزن!

نگاهم را چرخاندم و گفتم:

- حوصله ندارم افسانه بگو دیگه. 

ساغر که بیشتر از من کنجکاو شده بود خودش را نزدیکتر کشید و پرسید:

- افسانه، مرگ من بگو ببینم خبریه؟ حالا این شتر بخت کجا نشسته زود باش دیگه جونم بالا اومد!

افسانه سری از روی تأسف تکان داد و گفت:

- ساغر مگه ترشیدی تو دختر؟

ساغر هم سرجایش جُنبید و به شوخی جواب داد:

- نه که خودت نتُرشیدی! حالا خوبه همه توی یه رده سنی هستیم، من و تو بیست و سه و هستی هم بیست و یک قبول داری ترشیدیم دیگه!

هر دو به قصد کتک سمت ساغر خیز برداشتیم که دست‌هایش را بالا گرفت و خنده‌کنان گفت: 

- ای وای، درگیری فیزیکی نه زشته به خدا...

همگی غش‌غش خندیدیم و کنار هم ولو شدیم.

 

 

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم:

بعد از کلی خندیدن، صاف نشستیم و افسانه نفسی تازه کرد و گفت:

-  قضیه به هفته گذشته مربوط می شه، همون روزی که عروسی دعوت بودیم.

کمی فکر کردم و به یاد آوردم که پنج‌شنبه هفته پیش خانواده ما همراه خانواده عمو منصور به جشن عروسی پسر یکی از دوستان مشترک بابا و عمو دعوت شده بودیم افسانه با لحنی کشدار ادامه داد:

- بله دیگه، نمی‌دونم چه ترفندی به کار بردی که بنده خدا حاج خانم دلباخته تو شده یه هستی جون میگه ده تا هستی جون از کلامش می‌ریزه.

خندیدم و گفتم:

- چی داری می‌گی افسانه، خل شدی!؟

دستش را زیر چانه برد و جواب داد:

- همون موقع که داشتی وسط سالن هنر نمایی می‌کردی و بابا کرمی می‌رقصیدی حاج خانم هم دست به کار شد و آمار تو رو از مامان گرفت؛ مامان هم تا جایی که می‌شد و می‌تونست، سخاوتمندانه حسابی ازت تعریف کرد؛ اگه جلودار حاج خانم نبودیم که همون بعد عروسی راه افتاده بود که بیاد خونه تون!

با خنده‌ای کنترل شده گفتم:

- آخه من کی بابا کرمی رقصیدم؟ تو رو خدا ببین چجوری آبرومو می بره!

ساغر با ذوق دست‌هایش را به هم کوبید و گفت:

- آخ جون باورم نمی‌شه یه عروسی در پیش داریم.

آهسته با آرنج به پهلوی‌ ساغر زدم و گفتم: 

- چه خبرته ندید بدید؛ واسه خودت بریدی و دوختی!؟

با اخمی ساختگی در جواب گفت:

- هستی تو رو خدا خریت نکن بذار بهمون خوش بگذره...

شانه‌ای بالا دادم و گفتم:

- تو می خوای خوش باشی، به من چه مربوطه؟

ساغر به شوخی با لحنی مظلومانه گفت:

- جون من هستی؟

با حالتی جدی جواب دادم:

- فقط برای شادی شما دو تا قبول می‌کنم!

 

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم:

هر سه با صدای بلند خندیدیم، وقتی متوجه حضور فراز و عرفان شدیم؛ وانمود کردیم که داریم در مورد یک فیلم طنز صحبت می‌کنیم. عرفان روی مبل نشست، مُشتی تخمه از ظرف برداشت و مُشتی هم به فراز داد و خیلی خونسرد پرسید:

- چه خبر؟

ساغر صاف نشست و در جواب گفت:

- خبر خوشی!

عرفان نیشخندی زد و دوباره پرسید:

- اون که کاملا مشخصه دیگه چه خبر؟

این بار افسانه نیم نگاهی به من و ساغر انداخت و جواب داد:

- هیچی، خبر خوشی و سلامتی!

عرفان خنده کوتاهی کرد و گفت:

- خب خدا رو شکر، خدا رو شکر که سالم‌اید، آخه ما فکر کردیم فقط خوشی‌اید نگران شدیم! صدای خنده‌اتون ده تا خونه اون طرف تر هم می‌ره.

کمی چرخیدم و نگاهم را به او دوختم و گفتم:

- حال ما خیلی هم خوبه!

عرفان هم سری تکان داد و در تأیید گفت:

- خدا رو صد هزار مرتبه شکر!

داشتم چپ چپ نگاهش می‌کردم که فراز با لحنی جدی گفت:

- من و عرفان قرار گذاشتیم فردا کوه بریم، شما هم می‌تونید همراه ما بیایید.

عجب! لحن فراز طوری بود انگار می‌گفت:

- اگه دخترهای خوبی باشید شما رو هم با خودمون می‌بریم- 

منم لجم گرفت و بدون هماهنگی با بقیه به تندی گفتم:

- ما که فردا خیلی کار داریم!

فراز هم پوزخندی زد و در جواب گفت:

- پس بهتره مزاحم هستی نشیم و اجازه بدیم به کارش برسه، بعد خطاب به ساغر و افسانه پرسید:

- شماچی، شما هم کار دارید؟

افسانه پا درمیانی کرد و جواب داد:

- ای بابا کار که همیشه هست، وقتی برگشتیم به اون‌ها هم می‌رسیم، بعد اشاره‌ای به من کرد تا حرفی نگویم. عرفان هم در تأیید ادامه داد:

- حله دیگه، صبح زود راه می‌افتیم، لباس گرم هم فراموش نکنید.

از حرف فراز دمق و دلخور شده بودم؛ دلم می‌خواست به یک طریقی تلافی کنم با اخم نگاهش کردم! دوباره همان حالت بلاتکلیف را در نگاهش دیدم، نگاهم را دزدیدم و با عصبانیت به تابلوی روی دیوار چشم دوختم.

عرفان شاد و سرخوش پرسید:

- خب ببینم، کفش مناسب که دارید؟

افسانه بلافاصله با شیطنت جواب داد:

- تا دلت بخواد، کفش‌های پاشنه بلند داریم!

عرفان هم حاضر جواب گفت:

- چه خوب! دیدن صحنه سقوط از نزدیک هیجان بیشتری داره!

افسانه با حرص جواب داد:

- دیدن این صحنه‌ها شانس می‌خواد، که به نظر می‌رسه تو نداری.

عرفان باخنده گفت:

- برعکس، من خیلی هم خوش شانسم!

ساغر دست به سینه شد و گفت:

- الان نباید این رو بگی عرفان جان! صبر کن بعد از ازدواج بگو، چون اون موقع معلوم می‌شه شانس تو رو کجا برده.

عرفان ابرویی بالا داد و گفت:

- قرار نیست من جایی برم!

 

 

 

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم:

افسانه پوست تخمه‌ها را درون پیش دستی ریخت و گفت:

- او...و...و... چه از خود راضی ببینم نکنه برعکسِ دخترها میان خواستگاریِ تو؟

عرفان هم با شیطنت جواب داد:

- فراز می‌دونه چه صف طویلی از دخترها منتظر من موندن کافیه یه اشاره کنم، مگه نه فراز؟

فراز سری تکان داد و خندید. نیشخندی زدم و گفتم:

- حتماً همه اون دخترها گری گوری و گدا گودولن!

عرفان متعجب نگاهم کرد و با مکثی کوتاه جواب داد:

- اینایی که گفتی نمی‌دونم چیه یه کم برام نامفهومِ اما اگه منظورت آدم حسابیِ؟ آره همه‌اشون آدم حسابی‌اند!

بعد بدون مقدمه ادامه داد:

- این چند وقته خیلی خوب ندیده بودمش قشنگه نه؟

متوجه منظورش نشدم و با گیجی پرسیدم:

- منظورت چیه؟!

اشاره‌ای به تابلوی روی دیوار کرد و جدی پاسخ داد:

- چند دقیقه‌ای می‌شه که داری به این تابلو نگاه می‌کنی انگار چشم تو رو گرفته، نه؟

تازه متوجه منظور عرفان شده بودم درست می‌گفت، خیلی وقت بود که بی‌توجه به اطرافم به آن تابلو خیره شده بودم! خواستم جوابی به او بدهم که فراز بی‌حوصله گفت:

- عرفان اگه حرفهات تموم شده بیا اینجا کارت دارم.

عرفان برگشت نگاهی به فراز انداخت و با لحنی شوخ جواب داد:

- بذار ببینم، تموم شد اومدم. با این حرفش دوباره پقی خندیدیم که با چشم غره‌ای اساسی از جانب فراز رو‌به‌رو شدیم دل من که هُری، پایین ریخت و سر به زیر شدم!

سمانه خوابیده بود و عمو و زن عمو آماده رفتن شده بودند موقع خداحافظی سیما جون کنار گوشم آهسته گفت: هستی، در مورد حاج خانم با مامانت حرف زدم فکرهات رو بکن و جواب بده؛ بنده خدا خیلی منتظره بهش خبر بدم.

افسانه نیشگونی از بازویم گرفت و به شوخی گفت:

- حالا خیلی هم نمی‌خواد فکر کنی یه موقع فیلسوف می‌شی!

با لبخند بدرقه‌اش کردم؛ موقعی که فراز سمانه را بغل گرفته بود و همراه آنها بیرون می‌رفت حتی یک خداحافظی خشک و خالی هم از من نکرد، با حرص در دلم هر چه بد و بیراه بلد بودم نثار فراز کردم، با آن غرور و خود خواهی مسخره اش!

@ZHR.MHY

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم:

دقایقی بعد از رفتن آنها ما هم داشتیم عازم رفتن می‌شدیم؛ حرفها و شوخی‌های عرفان حال و هوای مرا تغییر داده بود. آقا شهاب آن‌قدر بهناز جان گفت و شهاب جان شنید که کم‌کم داشت بدم می‌آمد، اَه! چه معنی داره در جمع دل دادن و قلوه گرفتن نگاهی به بابا انداختم و با اشاره پرسیدم نمی‌ریم؟ او هم سری تکان داد و با اشاره به مامان خواست بلند شود که عمه سینی به دست آمد جلو و گفت:

- کجا داداش؟ تازه سر شبه فردا هم جمعه است دور هم نشستیم دیگه.

بابا فنجانی چای برداشت و تشکر کرد و گفت:

- نه دیگه بهتره کم‌کم زحمت رو کم کنیم.

عرفان که داشت پیش دستی‌ها را جمع می‌کرد با قیافه‌ای خواب آلود گفت:

- چه زحمتی دایی جان، مامان ما رو صبح زود بیدار کن می‌خوایم کوه بریم.

عمه با حظ نگاهش کرد و جواب داد:

- مامان قربونت بشه، چشم حواسم هست خیالت راحت باشه پسرم.

بابا بلند شد و با احترامی که به شهاب خان می‌گذاشت دستش را فشرد مامان هم عمه را بوسید و گفت:

- بهناز جون، خیلی زحمت دادیم. منم پشت سر پدر و مادرم راه افتادم و بعد از تشکر و خداحافظی راهی خانه شدیم.

با صدای گوش‌خراش ساعت که داشت مُغز مرا سوراخ می‌کرد از خواب ناز بیدار شدم؛ به دنبال آن گشتم و دکمه‌اش را فشار دادم و زیر بالش گذاشتم، سپس پتو را روی سرم کشیدم و با غُرولند به خودم گفتم:

- آخه! آدم عاقل، رختخواب گرم و نرم را وِل می‌کنه و سر از کوه در میاره؟

تقریباً بی‌خیال رفتن شده بودم که این بار مامان درون اتاق سرک کشید و آهسته مرا صدا زد و گفت:

- بیداری هستی؟ الان افسانه تماس گرفت گفت تا نیم ساعت دیگه آماده باشی.

از زیر پتو گفتم:

- تو رو خدا مامان بهش بگو بی‌خیال من بشه، من می‌خوام بخوابم.

مامان حین دور شدن جواب داد:

- مطمئنی نمی‌خوای بری؟ بعد گله نکنی ها... .

یکدفعه یاد حرف فراز افتادم که با بدجنسی گفته بود، «بهتره مزاحم هستی نشیم و بذاریم به کارش برسه،» در خاتمه هم یک پوزخند زده بود که خیلی لجم گرفت باید به یک طریقی تلافی می‌کردم تا دلم خنک شود، با این فکر خواب از سرم پرید، سریع پتو را کنار زدم و نیم خیز نشستم، بعد هم خمیازه‌ای کشیدم.

 

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سیزدهم:

هوا هنوز تاریک بود و صدای اذان به گوش می‌رسید بلند شدم و خمیازه کشان سمت دستشویی راه افتادم، به تصویرم درون آینه نگاهی سرسری انداختم و اخم کردم. سرخی و پف چشم‌هایم توی ذوقم خورد، موهایم به هر سمتی سیخ شده بودند! مُشتی آب به صورتم پاشیدم تا سرحال شوم. مامان داشت میز صبحانه را آماده می‌کرد و بابا هم سر سجاده نشسته بود و نماز می‌خواند، من هم وضو داشتم سجاده خودم را پشت سر بابا پهن کردم و به نماز ایسنادم. موقع خوردن صبحانه زنگ آیفون به صدا درآمد، بابا گوشی را برداشت و جواب داد، فراز بود. مامان لقمه‌ای برایم گرفت و من هم با عجله خوردم و بلند شدم، سریع ژاکت نازکم را از کمد برداشتم و جلوی آینه شالم را روی سرم مرتب کردم و بیرون رفتم. مامان پشت سرم راه افتاد و دوباره سفارش کرد:

- هستی خیلی مراقب خودت باش.

بند کفش‌هایم را بستم و جواب دادم:

- باور کنید، دختر شما دیگه بزرگ شده!

مامان ابروهایش را درهم کشید و بابا هم که کنارم منتظر آسانسور ایستاده بود به شوخی گفت:

- دختر ما صد ساله هم بشه، بازم برای ما بچه‌ است!

چشم‌هایم را چرخاندم و گفتم:

- الهی قربون شما بشم، بچه‌اتون از آب و گل در اومده و دیگه بیست و یک سالشِ.

بابا لُپ مرا کشید و گفت:

- حالا مونده تا احساس ما رو درک کنی خانومی!

خندیدم و از مامان خداحافظی کردم و همراه بابا وارد آسانسور شدم، فراز و افسانه کنار اتومبیل مشکی رنگ فراز ایستاده بودند افسانه با دیدن ما جلو آمد و به شوخی گفت:

- سلام عمو جون، تو رو خدا می‌بینی، ما رو از جای گرم و نرم بیرون آوردن که چی بشه آخه؟ می‌خوایم کوه بریم!

بابا خندید، فراز هم که داشت دست بابا رو می‌فشرد سلامی کرد و خطاب به افسانه با اخم گفت: 

- خیلی ناراحتی برگردیم؟ 

افسانه به روی خودش نیاورد، دستش را فشار دادم و آهسته زیر گوشش گفتم:

- کارت در اومد افسانه، همین اول راه اومدی و بهونه رو دستش دادی!

افسانه بی‌تفاوت شانه‌ای بالا انداخت و آهسته جواب داد:

- بی‌جا کرده، معلوم نیست چه مشکلی داره، از دیروز تا حالا مثل جانی‌ها شده!

 

 

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت چهاردهم:

با هم به طرف اتومبیل فراز رفتیم و روی صندلی عقب نشستیم، در را بستم، شیشه را بالا دادم و پرسیدم:

- چرا دوباره آقا بد اخلاق شده؟

افسانه انگار نه انگار که چیزی شده است، آینه دستی کوچک خود را جلوی صورت نگه داشت و با بی‌خیالی جواب داد:

- ولش کن هستی، آخه حال فراز کی خوب و خوش بوده که این بار دومش باشه؟ اون با خودش هم قهره، رگ خوابش هم فقط دست مامان خانومِ، بس که اون رو لوس می‌کنه!

بر خلاف من افسانه اجازه نمی‌داد چیزی مانع خوشی او شود، اما من اینطور نبودم. هنگامی که فراز پشت رُل نشست و در رابست، خطاب به بابا گفت:

- خیالت راحت باشه عمو، نگران نباش.

بابا هم برای ما دستی تکان داد و لبخند زنان جواب داد:

- برید در پناه خدا، مراقب خودتون باشید.

فراز با فشردن پدال گاز حرکت کرد، قرار بر این بود که به دنبال ساغر و عرفان هم برویم. افسانه سرگرم کیفش شد و در پی چیزی می‌گشت که در ظاهر پیدا شدنی هم نبود! فراز هر از گاهی از آینه نیم نگاهی به ما می‌انداخت و بدون هیچ کلامی رانندگی می‌کرد، مدتی به سکوت گذشت، سرانجام پوزخندی زد و به طعنه گفت:

- چه عجب، چقدر ساکت‌! شما همیشه یه حرفی برای گفتن داشتید که! 

افسانه با ترش‌رویی جواب داد:

- ما هر کاری می‌کنیم تو بازم یه حرفی داری که بارمون کنی.

فراز ابرو در هم کشید و از آینه چشم غره‌ای به افسانه رفت که بند دل من پاره شد! افسانه طرف من چرخید و گفت:

- خب هستی، تعریف کن ببینم.

من هم که تحت تأثیر حضور پر جذبه فراز به کل، لال مونی گرفته بودم اشاره کردم که: چی می‌گی؟

او هم با ایما و اشاره به من تفهیم کرد که: یه چیزی بگو دیگه.

همه این‌ها از چشم فراز دور نماند و با طعنه پرسید:

- زبون جدیدِ؟

افسانه چشم غره‌ای تحویل من داد و من هم ساکت و سر به زیر نشستم. دقایقی بعد با توقف اتومبیل سرم را بالا آوردم و با مشاهده درب خانه عمه بهناز نفسی راحت کشیدم. آخ که چقدر دلم می‌خواست کاری کنم این فراز پُر‌رو ادب شود! طوری که به دست و پای من بیافتد، از تصور چنین روزی خنده‌ام گرفت و از روی بد جنسی یک لبخند کوچک کنج لبم نقش بست و به چشم‌های مشکی رنگ فراز که درون قاب آینه خودنمایی می‌کردند، چشم دوختم، او هم ابرویی بالا داد که متوجه خیرگی‌ خودم شدم و با حالتی دستپاچه سریع سرم را چرخاندم سمت شیشه اتومبیل و به پیاده رو چشم دوختم.

 

 

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت پانزدهم:

ساغر و عرفان کنار در خانه‌شان به انتظار ما ایستاده بودند، عرفان که هر دو دستش پُر بود فوری رفت جلو نشست و ساغر هم عقب کنار افسانه نشست، فراز به پاکت‌هایی که دست عرفان بود نگاهی انداخت و متعجب پرسید:

- این چیه؟

عرفان برگشت و یکی از پاکت‌ها را به ما داد و در حال جویدن جواب داد:

- میوه.

فراز هم سرش را جلوتر برد و دوباره پرسید:

- چجور میوه‌ای؟!

عرفان تکه‌ای دیگر به دهان گذاشت و در جواب گفت:

- همه چی، موز، کیوی، پرتقال، نارنگی، خوشمزه ست بخور خوشت میاد.

فراز هم حین رانندگی نگاهی به محتویات پاکت انداخت و گفت:

- این‌ها خشک‌اند که، تازه‌اشو نیاوردی؟

عرفان به جانب او چرخید و گفت:

- خوبه دیگه، هر کدوم از این‌ها کلی کالری داره الانم که داریم کوه می‌ریم، یه عالمه انرژی می‌گیریم، بیا یه دونه بخور ببین مزه لواشک می‌ده. بعد با همان لحن ادامه داد:

- راستی یاد یه جریانی افتادم، تا یادم نرفته می‌خوام براتون تعریف کنم.

همه مشتاق و کنجکاو گوش دادیم ببینیم چه می‌خواهد برایمان تعریف کند، او هم آستین‌ها‌ی بلوز خود را بالا داد و با آب و تاب گفت:

- چند وقت پیش یکی از بچه‌های دوران دانشجویی من رو دید، منم می‌خواستم آشنایی ندم، اما خب دیر جنبیدم و اونم بی‌خیال نشد و اومد طرفم، منم مجبوری تحویلش گرفتم و با هم گپ زدیم راستش از اون آدمای خالی بندِ که اصلا ازش خوشم نمیاد، همیشه یه جوری حرف می‌زنه که یعنی خیلی خیلی می‌دونه و معلومات داره، یهو شروع کرد به قلمبه سلمبه حرف زدن منم کم نیاوردم و وانمود کردم که از حرف‌های اون سر در میارم تا اینکه یه جمله گفت مخم هنگ کرد ازم پرسید:

- عرفان جان موافقی موضوع ائتلاف چند جانبه مدیریت رو مورد مداقه قرار بدیم؟ 

منم برای رو کم کنی گفتم:

- بله، البته.

اونم زل زد بهم و گفت:

مشتاقم نظرتو بدونم.

دیگه افتادم به تته پته و گفتم:

- راستش من الان عجله دارم، باید به جلسه برسم، باشه سر فرصت مفصل در موردش حرف می‌زنیم.

افسانه بلند خندید و پرسید:

- چی بداقه، یعنی چی؟

فراز گفت: 

- بداقه نه مداقه، یعنی مورد دقت و بررسی قرار دادن.

عرفان هم مظلومانه گفت:

- آره همین دیگه مداقه، لازم شد دست به دامن گوگل بشم.

ساغر به شوخی گفت:

- آخرین بار که سراغ کامپیوتر رفتی دو ماه کامپیوتر نداشتیم.

عرفان چپ چپ نگاهش کرد و گفت: 

- می‌خوای بگی من خراب کردم.

فراز بی‌حوصله گفت: عرفان تو رو خدا یه امروز رو بی‌خیال شو، حوصله داری؟

بعد از میدان تجریش به محوطه پارکینگ رسیدیم و فراز اتومبیل را جای مناسبی پارک کرد و همگی پیاده شدیم. عرفان کوله پشتی را برداشت و جلوتر از بقیه راه افتاد فراز هم پشت سر ما می‌آمد.

 

 

 

 

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت شانزدهم:

سر بالایی را که داشتیم بالا می‌رفتیم کم‌کم سر شوق آمدم و شور و نشاطی وجودم را فرا گرفت، خنکای صبحگاهی روی پوستم نشست و شادابم کرد. نگاهم به دنبال دسته‌ای پرنده بالای سرمان کشیده شد و محو تماشا شدم و از اوج گرفتن آن‌ها لذت بردم، آخ که چقدر دوست داشتم مثل پرنده‌ها پرواز کنم و اوج بگیرم. کم‌کم داشتم به نفس‌نفس می‌افتادم و کمی هم احساس گرما می‌کردم، آستین‌های ژاکتم را دور کمرم گره زدم و با شالم خودم را باد می‌زدم تا خنک شوم. ساغر به کمک عرفان بالا می‌رفت، من هم هر از گاهی به او می‌خندیدم و به شوخی می‌گفتم:

- زمین نخوری یه موقع! نگاه کن تو رو خدا چه هن و هنی هم می‌کنه! جوان هم جوان‌های قدیم.

او هم غش‌غش می‌خندید و هیچی نمی‌گفت. افسانه که هنوز هم از دست فراز دلخور بود تبسمی کرد و با کنایه گفت:

-خُب حق داره، با وجود عرفان مراقب باشه یه موقع زمین نخوره!

فراز با یک خیز خودش را به من و افسانه رساند، دستش را دور شانه افسانه انداخت و با تبسمی بر لب گفت:

- باز هم قهر کردی، واقعا‌ که بچه‌ای!

افسانه دست به سینه شد و در جواب گفت: 

- ای کاش بلد بودم قهرو باشم.

فراز خنده کوتاهی کرد و گفت:

- خب، حالا که نیستی، پس سریع‌تر بیا جا نمونی.

نمی‌دانم چرا یکدفعه حسادت‌ کردم! دلم به حال خودم سوخت، ساغر و افسانه هر دو برادر داشتند، من هم دلم می‌خواست برادری داشته باشم. برادری که پشت و پناهم باشد و هوای  مرا داشته باشد و گاهی اوقات هم با هم بحث کنیم مثل افسانه که همیشه ملاحظه فراز را می‌کرد و زود هم کوتاه می‌آمد یا ساغر که وقتی عرفان کنارش بود دلش قرصِ قرص می‌شد، داشتم به این چیزها فکر می‌کردم و همان طور هم بالا می رفتم و نفس‌نفس می‌زدم که صدای خنده و آواز چند پسر جوان را پشت سر خود شنیدیم. فراز و عرفان از سرعت قدم‌هایشان کم کردند تا به آنها برسیم. از خستگی دیگر توان راه رفتن نداشتم و صورتم گر گرفته بود، نفسم به شماره افتاده بود، فراز نگاهی به من انداخت و با پشت دست عرق روی پیشانی‌ را پاک کرد و گفت: 

- جلوتر یه قهوه خونه است، همین که رسیدیم استراحت می‌کنیم.

لحنش آنقدر خشک و دستوری بود که کسی جرأت نداشت حرفی بگوید یا نظری ابراز کند! همه با موافقت به سمت نزدیک‌ترین قهوه خانه راه افتادیم. آن لحظه دلم فقط یک فنجان چای داغ می‌خواست، شکمم هم بد جوری قار و قور می‌کرد و از گرسنگی ضعف کرده بودم و دیگر به هیچ عنوان قدرت راه رفتن نداشتم.

همان حین آن چند پسر جوان هم به ما رسیدند، یکی از آنها با لحنی گستاخ گفت:

- پسر این شال سفیدِ، عجب محشرِ! من می‌خوام بهش شماره بدم.

نگاهم که به شالم افتاد پاهایم لرزید و لرزش آن تا دست‌هایم بالا آمد! مثل کسی که مرتکب خطایی نابخشودنی شده است، سر به زیر ایستادم. اصلا نفهمیدم که چه شد که یکدفعه سر و صدایی به پا شد و ترس به دلم راه یافت، فقط می‌دیدم فراز بازوی عرفان را گرفته است و  به عقب می‌کشد، یکی از آنها هم تکرار می‌کرد:

- آقا، شما بزرگواری کن نشنیده بگیر، من خودم اون رو ادب می‌کنم.

همین که عرفان داشت برمی‌گشت، نفهمیدم آن پسر دوباره چه گفت که اینبار فراز قدمی بلند برداشت، خودش را به او رساند و مشت محکمی زیر چانه‌ او کوبید، بلافاصله هر دو با هم گلاویز شدند.

 

 

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هفدهم:

چند نفری جلو رفتند و پا در میانی کردند، بعضی‌ها سعی داشتند آن دو را از هم جدا کنند، وقتی نگاهم به چهره آشفته و بر افروخته فراز افتاد، خون به مغزم هجوم آورد و از شرم داغ شدم. پسرها غیب شده بودند و فراز و عرفان هم خشمگین و عصبی کنار ما ایستاده بودند و هیچی نمی‌گفتند، اطراف ما شلوغ شده بود و هرکسی چیزی می‌گفت، طولی نکشید که جمعیت پراکنده شدند و همه راه خود را رفتند. افسانه انگار مجبور به حرف زدن بود، با ناراحتی گفت:

- نباید اجازه بدیم این چیزها روز ما رو خراب کنه.

عرفان دستی میان موهای به هم ریخته  خود کشید و گفت:

- تُف به این روزگار، اینا شرف ندارن؟

بعد خطاب به فراز ادامه داد:

- ببینم تو رو، خوبی تو؟

فراز بدون هیچ کلامی با اخم و حالتی متفکر راه افتاد و رفت، ما هم مانند لشگر شکست خورده پشت سر عرفان راه افتادیم. ساغر ناراحت و متعجب نگاهم کرد و آهسته پرسید:

- وای هستی! این چش چرونا یه دفعه از کجا پیدا شدن؟

فقط نگاهش کردم و با خودم فکر کردم « درست زمانی که داشتم از نداشتن برادر و بی برادری ضجه می‌زدم خدا خوب نشانم داد که آن‌قدر ها هم تنها نیستم، عرفان و فراز هر کدام مثل کوه پشت من بودند و هوای مرا داشتند» خُب این هم مدلی از داشتن برادر بود! حالا دیگر من هم مثل ساغر و افسانه دلم قرص بود و از این فکر خیلی خوشم آمد و بی‌اختیار لبخندی نشست کنج لبم!

قهوه خانه شلوغ بود و مجبور بودیم برای خالی شدن میزها مدتی صبر کنیم، فراز بی‌حوصله‌تر و اخمو‌تر به نظر می‌رسید. عرفان هم سعی داشت با شوخی و خنده کدورت را از بین ببرد، ساغر برای من غصه می‌خورد و دلسوزی می‌کرد، عجب! آش نخورده و دهان سوخته، دقیقاً وصف حال من بود! افسانه هم، چیزهایی تعریف می‌کرد و من هم وانمود می‌کردم دارم گوش می‌کنم. چای داغ را جرعه جرعه نوشیدم و به چند لقمه نیمرو و گوجه فرنگی اکتفا کردم، دوست داشتم بیشتر بخورم اما راه گلویم بسته شده بود. همان چای بیشتر چسبید و مزه داد. کمی که استراحت کردیم برای بالاتر رفتن آماده شدیم و راه افتادیم. به جایی رسیدیم که شیب تندی داشت و خلوت‌ تر به نظر می‌رسید. ساغر دست عرفان را گرفته بود و پشت سر فراز بالا می‌رفتند من و افسانه به کمک هم بالا رفتیم. از آن بالا آدمها شبیه مورچه بودند! بزرگی و عظمت خدا در کوه بیشتر احساس می‌شد. لبه بلندی ایستادم و خدا را در دلم صدا زدم و گفتم:

- خدا جونم، عظمت کوه در برابر عظمت تو هیچِ، من هم که در مقابل تو هیچم و از بندگی هم فقط اسمم بنده ست اونم بنده‌ای غافل این تویی که همیشه حواست بهم هست یه لحظه هم ازم غافل نمی‌شی، من یه وقتایی یادم می‌ره صدات کنم خداجونم، حواسم پرت میشه اما خودت می‌دونی که خیلی دوستت دارم... .

اشک شوقی که چشم‌هایم را مرطوب کرده بود با انگشت پاک کردم و به ابرهای بالای سرم چشم دوختم و مثل زمان بچگی با شکل آنها سرگرم شدم. آرامشی که در کوه نصیبم می‌شد با هیچی قابل مقایسه نبود. به طریقی از خودم دور می‌شدم و روحم آرام می‌گرفت، سکوتش را خیلی دوست داشتم. نگاهی به اطراف انداختم، افسانه داشت با چوب لابه‌لای سنگها را می‌گشت و آنها را زیر و رو می‌کرد. خنده‌ام گرفت و پرسیدم:

- بچه شدی افسانه، داری چی کار می‌کنی!؟

تبسمی کرد و به شوخی گفت:

- فقط با کودک درونم همراه شدم همین!

عرفان خندید و روی تخته سنگی نشست و گفت:

- حالا این کودک درونت چند سال داره، یه وقت باهاش دعوا نکنی؟

افسانه ابرویی بالا داد و در جواب گفت:

- چرا دعوا؟ از حضور هم لذت می‌بریم جناب.

عرفان طبق معمول با حاضر جوابی گفت:

آهان! خب آخه، می‌دونی من با کودک درونم زیاد اختلاف دارم، اون اصلاً به حرف‌های من گوش نمی‌ده یه چند وقتی هم هست که گمش کردم، بس که بازیگوشی می‌کنه و دست منو نمی‌گیره، هی گم می‌شه الانم نمی‌دونم کجا باید دنبالش بگردم، شاید از دست ساغر یه کاری بر بیاد،‌ آخه نا سلامتی روانشناسی خونده.

 

 

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هجدهم:

ساغر زیپ کوله‌ را کشید، به هر یک از ما مقداری خوراکی داد و خطاب به عرفان با لحنی شوخ گفت:

- حالا بازم جای شکرش باقیه که گمش کردی!

عرفان دست به سینه نشست و گفت:

- آره؟ وقتی دانشگاه قبول شده بودی، یادت هست هر موقع کار تحقیقاتی داشتی این طفل معصوم رو می‌سپردم دستت کارت راه بیافته! حالا که گمش کردم، خدا رو شکر می‌کنی ساغر خانم روانشناس، یعنی دیگه خَرِت از پل گذشته دیگه لازمش نداری؟!

ساغر نگاهی به ما انداخت و با خنده جواب داد:

- حالا غصه نخور، پیداش میشه.

عرفان هم قهرآلود گفت:

- آره خب، پیداش میشه، اما من دیگه اجازه نمی‌دم بیای طرفش!

همگی از حرف‌های عرفان با صدای بلند خندیدیم که صدا در کوه منعکس می‌شد، عرفان که حسابی سرخوش شده بود با لحنی شاد گفت:

- بَه‌بَه! انگار برای ما اکو گذاشتن، خُب حالا سکوت کنید می‌خوام براتون یه دهن آواز بخونم.

فراز سری تکان داد و گفت:

- تو که چند تا گوش مُفت گیر آوردی، هر چی دلت می‌خواد بخون.

شوخی‌ها و خنده‌های عرفان او را هم سرحال آورده بود، شاید هم دلش به حالِ ما سوخته بود که به شوخی‌های عرفان جواب می‌داد، کم‌کم همگی با عرفان هم نوا شدیم و یکی از ترانه‌های محبوب قدیمی را زمزمه کردیم. راحت نشسته بودیم و کفش‌های اسپرت ورزشی را از پا در آورده بودیم و به پاهای خسته خود استراحت می‌دادیم، لحظات داشت به خوبی می‌گذشت، ناگهان نگاهم به سمتی کشیده شد و روی کفش‌های فراز که چندان هم دور از دسترس من نبودند ثابت ماند، یک آن فکری بچه‌گانه به ذهنم خطور کرد و بدون اینکه لحظه‌ای به آن فکر کنم بی‌درنگ و سریع آن را انجام دادم!

یک مُشت سنگ‌ریزه روانه کفش فراز کردم و برای اطمینان، قسمت پاشنه‌ کفش را بالا دادم تا همه سنگ‌ریزه‌ها در قسمت پنچه تلنبار شوند بعد هم همان‌طور خونسرد و عادی نشستم و با بقیه همخوانی کردم!

طفلک وجدانم! خیلی تلاش کرد اما بی‌فایده بود، این هم یک جور تلافی به شمار می‌رفت و احساس کردم کمی دلم خنک شد. وقتی عرفان دست از خواندن برداشت، تازه یاد شکمش افتاد، از جا بلند شد و در حالی که لباس‌های خود را می‌تکاند گفت:

- خُب بسه دیگه، شکم گرسنه آواز سرش نمی‌شه جمع کنیم بریم، من وقتی گرسنه می‌شم همه حواسم رو از دست میدم زودتر بریم دیگه، ممکنه حس حرکتم مختل بشه اون موقع شما باید جور منم بکشید! 

فراز خندید و در حالی که سری تکان می‌داد  سراغ کفش‌هایش رفت، همان‌طور که داشت با آنها کلنجار می‌رفت، مکثی کرد و خم شد، وقتی کفش را برعکس نگه داشت یک مُشت سنگریزه با سر و صدا روی زمین ریخت. خودم را نباختم و مثل بقیه با تعجب نگاهش کردم! عرفان نگاهی به او انداخت و متعجب پرسید:

- فراز! اینا چیه ریختی توی کفشت؟

فراز بعد از خالی کردن کفش و خوب تکاندن ، آن را به پا کرد و در حالی که بند کفش‌ها را می‌بست پوزخندی به لب نشاند و در جواب گفت:

- فکر کنم یه نفر که هنوز بچه مونده این‌ها رو توی کفش من ریخته!

باز دوباره این من بودم که دلخور شدم خب عاقبت بی‌فکری چیزی غیر از این نیست، عقلم دست به کار شد و سریع به من توپید « درسته که میگن، قبل از هر حرفی اون رو مزه‌مزه کن و قبل از هرکاری هم به اون خوب فکر کن، حالا بفرما تحویل بگیر دلت خنک شد دیگه؟ »

افسانه مهربان شد و به فراز گفت:

- شاید موقع بالا اومدن کفشت از سنگریزه پُر شده حالا ببین پات زخم نشده باشه.

فراز هم به طعنه جواب داد:

- یه زخم‌هایی خیلی عمیق‌اند که حالا حالا ها خوب شدنی نیستند!

داشت به من طعنه می‌زد، از کجا می‌دانست؟ طاقت شنیدن حرف‌های طعنه‌دار او را نداشتم سریع بند کفش‌هایم را بستم و بلند شدم. ساغر و افسانه پشت سر عرفان با احتیاط پایین می‌رفتند. من هم داشتم دنبال جای پا می‌گشتم که متوجه حضور فراز پشت سرم شدم و ترسیدم، چون با حالتی حاکی از طلبکاری پشت سر من ایستاده بود تا بعد از من پایین بیاید، نمی‌دانم چه شد؟ هُل شدم که تلو‌تلو خوردم و دستم در هوا معلق ماند، داشتم پرت می‌شدم که فراز سریع مُچ دستم را محکم گرفت و مانع سقوطم شد. فرصت نشد سر و صدا کنم! به همین دلیل کسی جز او متوجه خطری که آن‌لحظه از سر گذراندم نشد. فراز با غیظ پرسید:

- می‌تونی مراقب خودت باشی یا نه؟

من هم اخم کردم و در جواب گفتم:

خُب وقتی یکی پشت سرم راه می‌افته، حواس منم پرت میشه... .

سپس با خود فکر کردم:

- به خصوص تو که همین جوری عزرائیلی برام!

فراز پوزخندی زد و گفت:

- پس خودت قبول داری که حواس پرتی.

بعد هم به طعنه با لحنی جدی ادامه داد:

کوه جای خطرناکیِ، باید شش دُنگ حواست جمع باشه، البته بهت حق میدم، چون عذاب وجدان موجب حواس‌پرتی هم میشه!

 

 

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت نوزدهم:

سرم را چرخاندم و کنجکاو پرسیدم:

- چطور!؟

نزدیک گوشم آهسته گفت:

- به خاطر اون سنگ‌ریزه‌ها کف پام زخم شده، یه کم درد داره!

چنان با مهارت عذاب وجدان را خوره جانم کرد که کم مانده بود همان جا زار بزنم و نادم و پشیمان طلب بخشش کنم، به خودم مسلط شدم و با لحنی خونسرد و عادی گفتم:

- خُب، این که گفتی چه ربطی به من داره؟

نیشخندی زد و جواب داد:

- فقط به تو ربط داره، موقعی که داشتی نگاهت رو از من می‌دزدیدی دستت رو شد، چشم‌هات تو رو لو دادن، پس بی‌خود مظلوم نمایی نکن، من که می‌دونم کار تو بوده!

حیرت زده به چشم‌های او نگاه کردم، از برق نگاهش جا خوردم و پرسیدم:

- تو مطمئنی، کار من بوده؟

فقط با تکان دادن سر جواب مرا داد. برای اینکه خودم را نبازم پوزخندی زدم، اما در واقع حسابی دست و پایم را گم کرده بودم خواستم دهان به اعتراض بگشایم که لغزش سنگی درشت زیر پایم تعادل مرا به هم زد؛همه چیز سریع اتفاق افتاد، وحشت کرده بودم چون داشتم سر پایینی را با آن شیب تند، خیلی سریع به حالت دو، پایین می‌رفتم! یک لحظه عزرائیل را به چشم خود دیدم که لبخندی موذیانه به لب داشت و برای من دست تکان می‌داد!

هنگامی که داشتم با سرعت زیاد از کنار ساغر و افسانه رد می‌شدم، احساس کردم ژاکتم از پشت کشیده شد و من محکم به عقب پرت شدم، بعد در اثر برخورد با جسمی با همان شتاب دَمَر بر روی زمین افتادم، سنگینی جسمی که روی من افتاده بود داشت مرا خفه‌ می‌کرد! کف دست‌ها و زانوهایم هم به شدت می‌سوخت و دردی وسیع در شکم و سینه‌ام پخش می‌شد، با اینکه سر و صدای ساغر و افسانه و عرفان را می‌شنیدم اما اصلاً متوجه یک کلمه از حرف‌های آنها نمی‌شدم، با شنیدن صدای نفس‌های فراز کنار گوشم متوجه شدم، آن جسم سنگینی که روی من قرار دارد هیکل فراز است که اکتون کنار من روی زمین افتاده بود و دستش هنوز زیر سر من قرار داشت، وقتی به خود آمدم، اول خیلی شرمگین و بعد هم بسیار مضطرب و در نهایت به شدت خشمگین شدم و به زحمت هیکل لِه شده‌ام را کنار کشیدم و هق‌هق کنان شروع به گریه کردم!

چون از همه شرم داشتم و خجالت می‌کشیدم، اصلاً جرأت نداشتم به کسی نگاه کنم، افسانه داشت لباس‌های مرا می‌تکاند و در حالی که سعی می‌کرد مرا دلداری دهد به شوخی گفت:

- دختر گنده، آخه زمین خوردن گریه داره؟ 

ساغر ظرف آب را به لب‌هایم چسباند و گفت:

- سر به سرش نذار افسانه، نمی‌بینی ناراحته؟

صورتم را با دست‌هایم پوشاندم و گریه کنان گفتم:

- ولم کنید، آبروم رفت!

عرفان جلو آمد و با نگرانی پرسید:

- هستی چرا گریه می‌کنی، ببینم سالمی، دست و پات نشکسته؟

می‌خواستم داد بزنم و بگویم:

- شکسته، آره غرورم شکسته، بد جوری هم شکسته! آخه شما شاهد اون صحنه یعنی افتادن من و فراز به اون شکل  ناجور بودین.

ای‌ کاش زمین دهان باز می‌کرد و مرا می‌بلعید! دیگر با چه رویی به صورت فراز و بقیه نگاه کنم؟

داشتم از خجالت می‌مُردم، صدای فراز را شنیدم که عصبی پرسید:

- هستی، چی شده، می‌گم چی شده دختر؟

از لای انگشتان دستم نگاهش کردم، دیدم که حالت دردناکی به چهره دارد، عرفان او را صدا زد و گفت:

- فراز گمونم دستت شکسته باید بریم بیمارستان.

دست‌هایم را از روی صورتم برداشتم، بی‌اختیار سریع به طرف فراز رفتم و با لحنی بغض‌آلود گفتم:

- فراز، دستت چی شده، شکسته؟

بدون اینکه مرا نگاه کند با صدایی مرتعش جواب داد:

- فدای سرت، چیزی نشده بابا.

درست شنیده بودم؟ فراز و این حرف‌ها، افسانه داشت پارچه‌ای را با دستپاچگی دور مُچ متورم فراز می‌بست، عرفان هم آرنج فراز را گرفته بود و به او کمک می‌کرد.

ساغر کنار من ایستاد و گفت:

- هستی حالت خوبه؟

زیر لب جواب دادم:

- خوبم.

به پشت سر فراز نگاه کردم که با کمک و همراهی عرفان قدم برمی‌داشت، داشتم به این فکر می‌کردم که از این به بعد چقدر سخت می‌شود، رو به رو شدن با فراز!

 

 

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست

کنار ساغر و افسانه بر روی صندلی عقب اتومبیل فراز نشستم و به دست متورم فراز چشم دوختم، افسانه دلهره این را داشت که چگونه جریان را برای مادرش تعریف کند. من هم دست کمی از او نداشتم، عرفان پشت فرمان نشسته بود و برعکس همیشه ابروهای او درهم بود و جدی به نظر می‌رسید. هر از گاهی نگاهی به فراز می‌انداخت و رانندگی می‌کرد، یکی دو بار هم از آینه مرا نگاه کرد و حالم را پرسید، کف هر دو دستم، سوزش و خراشیدگی داشت و قرمز و متورم شده بود، به روی خود نیاوردم و جوابش را دادم. عرفان گفت:

- بهتره بریم بیمارستان به زخم‌های تو هم یه نگاهی بندازن.

گفتم:

- نمی‌خواد، خودم بلدم ضدعفونی کنم. 

ساغر هم در تأیید حرف عرفان اصرار داشت من به بیمارستان بروم و زخم‌هایم را پانسمان کنم و با اصرار گفت:

- گوش کن دیگه هستی، این جوری خیال ما هم راحت‌ می‌شه.

طولی نکشید که عرفان جلوی نزدیک‌ترین بیمارستان توقف کرد و سریع پیاده شد. فراز هم پیاده شد ضربه‌ای آرام به شیشه سمت من زد و اشاره کرد من هم پیاده شوم، افسانه هم با لحنی جدی گفت:

- برو هستی ضرر نداره.

به اجبار در را باز کردم و پیاده شدم و همراه فراز راه افتادم، زیر چشمی نگاهش کردم و با لحنی گرفته‌ گفتم:

- فراز متأسفم، باور کن اصلاً نمی‌دونم چی باید بگم.

سری تکان داد و در جواب گفت:

- نمی‌خواد نگران باشی، چیزی نشده.

عرفان کنار پذیرش ایستاده بود و با پرستار حرف می‌زد به محض دیدن ما برگه‌ای را دست من داد و مرا سمت اورژانس هدایت کرد، دوباره همان حس خوب به سراغ من آمد و با حالتی حاکی از قدردانی به چهره جذاب او نگاه کردم و رفتم.

پرستار بخش با خوش رویی به من  اشاره کرد بر روی تخت بنشینم، سپس با دقت و حوصله هر دو دستم را پانسمان کرد و بعد هم نگاهی به زخم‌های هر دو زانویم انداخت که عمیق‌تر و دردناک‌تر بودند آن‌ها را هم شستشو داد و پانسمان کرد و با لبخند و لحنی شوخ پرسید:

- با خودت چی کار کردی دختر جون، نکنه دعوا کردی؟

منم با خنده جواب دادم:

- نه بابا چه دعوایی، توی کوه زمین خوردم.

به شوخی گفت:

- ای‌بابا، چیز دیگه‌ای نبود که بخوری؟

از حرف پرستار خندیدم و وقتی کارش تمام شد دستی به شانه‌ام زد و گفت:

- آخر هفته‌ها، مجروح کوهی زیاد داریم بیشتر مراقب خودت باش عزیزم.

از او تشکر کردم و پایین آمدم، پرده را کنار زدم و عرفان به محض دیدن من طرفم آمد و جویای حالم شد برای دلخوشی او لبخندی زدم و گفتم:

- من خوبم، فراز کجاست؟

عرفان به اتاق دیگری اشاره کرد و گفت:

- شکر خدا دستش نشکسته، فقط ضرب دیده چند روز دیگه هم ورمش خوب میشه.

به دیوار تکیه دادم، دست به سینه ایستادم و نفس راحتی کشیدم و گفتم:

- خدارو شکر، وای مونده بودم جواب سیماجون رو چی بدم... .

عرفان نگاهم کرد و خیلی جدی گفت:

- چیزی نشده که تو بخوای جواب پس بدی، ممکن بود جور دیگه‌ای اتفاق بیافته اما خدا رحم کرد.

پرسشگر نگاهش کردم، حالت چشم‌های قهوه‌ای رنگ عرفان دوباره شوخ شد، دستش را زیر چانه برد و گفت:

- ضرب دیدگی دست فراز چه ربطی به تو داره آخه! ببینم غیر از اینه؟!

خندیدم و همان لحظه که داشتم به حرف‌های عرفان می‌خندیدم، در یکی از اتاق‌ها باز شد و فراز بیرون آمد، نگاهم بر روی دست باند پیچی شده‌‌ او ثابت ماند و نفهمیدم کِی مقابلم ایستاد، با صدای عرفان به خود آمدم که گفت:

- نسخه رو بده، برم داروهای تو رو هم بگیرم، سپس در حالی که نگاهی به نسخه می‌انداخت در ادامه گفت:

- خُب، بذار ببینم چی برات تجویز شده خوبه، خوبه، همه این‌ها خواب آوره که! جون من یه چند تایی هم به من بده شب‌ها خواب ندارم... .

خنده‌ام گرفت، فراز هم خندید و آهسته گفت:

- برو دیگه.

عرفان در حالی که به عقب قدم برمی‌داشت ادامه داد: 

- چه عیبی داره آخه، چیزی از داروهای تو کم میشه؟ خسیس! اصلاً نخواستم بابا، شما برید منم اومدم.

فراز سری تکان داد و لبخندش محو شد، سپس با چهره‌ای اخم آلود و حالتی گرفته چشم به زمین دوخت و آرنج خود را با دست سالم گرفت و پرسید:

 تو خوبی؟ زخمت عفونی نشه.

از ترس آمپول سریع گفتم:

- من خوبم چیزی نیست. بعد مِن‌مِن کنان گفتم:

- فراز من... من معذرت می‌خوام من...

نگاهش سمت دیگری رفت و با لحنی بی‌تفاوت جواب داد:

- این حرف رو نگو هستی، توی کوه هر اتفاقی ممکنه بیافته کسی هم مقصر نیست، فقط یه اتفاق بود.

نگاهی به دست او که باند پیچی شده بود، انداختم و با نگرانی و دلسوزی پرسیدم:

- خیلی درد داره؟

فراز لحظه‌ای متعجب نگاهم کرد و با حواس پرتی پرسید:

- چی؟

 

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

بیست و یک

اشاره‌ای به دست او کردم، در جوابم  نیشخندی زد و به طعنه گفت:

- آره خُب، مجبورم یه مدتی تحمل کنم، با دردی که داره فکر نمی‌کنم شب‌ها بتونم بخوابم! 

دوباره داشت با بدجنسی و استادی تمام مرا دچار عذاب وجدان می‌کرد.

عصبی شدم، پوزخندی زدم و با لحنی کلافه گفتم:

من که گفتم متأسفم.

با همان لحن حرف مرا قطع کرد و پرسید:

- بابت کدوم متأسفی؟ دستم یا پام؟

حرصی شدم، اخم کردم و با غیظ گفتم:

- اصلاً چه ربطی به من داره.

مات و مبهوت نگاهم کرد و گفت:

- چیه، الان هم بدهکار شدم، هوم؟

با اخم گفتم:

- بله بدهکاری، اصلاً ببینم به چه حقی روز جمعه من رو خراب کردی؟!

خنده‌ای عصبی کرد و گفت:

- من خراب کردم؟ هستی، کسی بهت التماس نکرده بود خُب چرا اومدی؟ وقتی که جنبه رفتن به کوه رو نداری  چرا اومدی؟ همون بهتر خونه می‌موندی، حالا که اومدی ما رو هم به دردسر انداختی، اون از جنجال صبح اینم از الان!

صدامو بالا بردم و گفتم:

- من جنبه کوه ندارم؟ من شما رو به دردسر انداختم؟ من... من... .

دست به پهلو شد و با گستاخی گفت:

- هان؟ چی شد چرا لکنت گرفتی؟ از تو بعیدِ با این زبون درازی که تو داری!

بلندتر گفتم:

- زبون من درازه؟

او هم صدایش را بالا برد و گفت:

- آره، کسی تا حالا نتونسته کوتاهش کنه، اما من باید حساب تو رو کف دستت بذارم... .

تازه متوجه سر و صدای چند نفر دیگر هم شدم، پرستارها بودند که از ما می‌خواستند بیرون برویم، چشم غره‌ای تحویل فراز دادم و با غیظ بیرون رفتم، او هم خشمگین و عصبانی راه افتاد سمت ماشین. ساغر و افسانه با مشاهده قیافه‌های درهم رفته ما نگران شدند و به سوی ما آمدند. من بی‌هیچ کلامی، سر جایم نشستم و در را با حرص کوبیدم، فراز هم تا آمدن عرفان شروع کرد به قدم زدن و در مقابل پرسش‌های ساغر و افسانه سکوت کرد نه من حوصله توضیح دادن داشتم نه او، در نتیجه بقیه هم سکوت کردند و دیگر حرفی بیان نشد.

وقتی به در خانه ما رسیدیم مامان پشت در ایستاده بود و به بیرون سرک می‌کشید، به محض دیدن ما در را کامل باز کرد و بیرون آمد.

سریع پیاده شدم و رفتم کنار مامان و گونه‌ او را بوسیدم، نگاه مامان که به پانسمان دست‌هایم افتاد رنگش پرید و دست بر روی گونه‌ گذاشت، آشفته و با لحنی نگران پرسید:

- چی شده، چه بلایی سر خودت آوردی، هستی؟

گفتم: 

- چیزی نشده مامان زود خوب میشه نگران نباش.

وقتی نگاه مامان به دست باند پیچی شده فراز هم افتاد نگران‌تر از قبل پرسید:

- دست تو چی شده فراز؟

عرفان که داشت پیاده می‌شد به جای فراز جواب داد:

- هیچی زن دایی، به جون فراز طوری نشده، هستی که زمین خورد، دست فراز بدجوری ضرب دید!

ساغر و افسانه از توضیح ناقص و مختصر عرفان ریز ریز خندیدند من هم خنده‌ام گرفت، فراز زیر لب غرولند کرد:

خاک بر سرت عرفان، با این توضیحی که دادی.

عرفان حق به جانب نگاهش کرد و با لحنی طلبکار گفت:

- مگه چِشِه؟! به این خوبی توضیح دادم، مختصر و مفید.

مامان که کلافه شده بود پرسید:

- عرفان جان! بگو ببینم چی شده آخه، از بلندی پرت شدن؟

عرفان نگاهی به مامان انداخت و جواب داد:

- راستش، من حواسم نبود یه دفعه دیدم هستی داره با سرعت میاد پایین بعد که دقیق شدم، دیدم نه بابا انگار دست خودش نیست تا من بیام به خودم بجنبم و مانعش بشم فراز سر رسید و اون رو گرفت، خدا خیلی رحم کرد سرش به جایی اصابت نکرد یعنی دست فراز مانع شد و ضرب دید حالا هم دکتر گفت چیزیش نیست زود خوب میشه.

مامان که داشت با نگرانی به حرف‌های عرفان گوش می‌داد نفسی عمیق کشید و گفت:

- خدا رحم کرده که به خیر گذشته کاش صبح صدقه می‌دادم، حالا بیاین خونه منم سوپ بار گذاشتم.

عرفان میان حرف مامان تشکر کرد و گفت:

- نه دیگه زن دایی، باید بریم این یکی مجروح طفل معصوم رو هم تحویل بدیم، خودتون بهتر می‌دونید دیگه یه دونه پسر و این حرف‌ها... سپس چشمکی به فراز زد.

مامان هم سری تکان داد و گفت:

- یقین دارم سیما الان دل نگرانِ.

افسانه هم در تأیید گفت:

- آخ‌آخ، خدا به داد ما برسه مامان چه آشوبی به پا می‌کنه!

فراز اخمی کرد و جواب داد:

- بی خود شلوغش نکن چیزی نشده که.

زیر چشمی نگاه کردم و با خودم فکر کردم خدا به من بی‌نوا رحم کند اگر زن عمو می‌فهمید من هم در جریان نقش داشتم روزگار مرا سیاه می‌کرد، او هم به شیوه خاص خودش! آنقدر غرق افکارم بودم که نفهمیدم بچه‌ها کِی خداحافظی کردند و رفتند.

 

 

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

بیست دو

پشت سر مامان راه افتادم و کنار در آسانسور ایستادم، مامان با حالتی پرسشگر داشت به من نگاه می‌کرد، سرانجام دل به دریا زد و پرسید:

- هستی، بگو ببینم جریان چی بود؟

مختصر جواب دادم:

- به خدا هیچی نبود.

مامان دست به سینه شد و تکرار کرد:

- هیچی نبود!

نمی‌دانستم باید چه بگویم، چون واقعاً چیزی نبود که قابل گفتن باشد، وارد خانه که شدم، عطر خوش زعفران عقل از سر من ربود! بوی خوش و دلپذیر پلوی زعفرانی و سوپ جو و خورش فسنجان، اشتهای مرا دو چندان کرد و مرا به سمت آشپزخانه کشاند، بابا رفته بود از نانوایی سر کوچه نان بخرد، در حالی که به شدت گرسنه بودم سراغ قابلمه‌ها رفتم و یکی یکی به هر یک از آن‌ها سر زدم و با عشق بو کشیدم!

وای که دستپخت مامان چقدر عالی بود! با اینکه شاغل بود اما همیشه حواسش به شکم ما هم بود، بابا هم که همیشه از دستپخت مامان تعریف می‌کرد و می‌گفت:

- به غذاهای مامانت عادت کردم و دستپخت دیگه‌ای رو نمی‌تونم بخورم. من هم با اینکه آدم شکمویی نبودم اما به غذای مامانم نه نمی‌گفتم. مامان هنوز هم خلقش تنگ بود و داشت چپ‌چپ‌ به من نگاه می‌کرد، به دنبال بهانه‌ای می‌گشت تا سر حرف را باز کند، من هم که گرسنه بودم و اصلاً حوصله این حرف‌ها را نداشتم. همان طور که من به خورش ناخونک می‌زدم مامان از من ایراد گرفت و گفت:

- این چه کاریه دختر؟ برو یه آبی به دست و صورتت بزن و بعد هم مثل آدمیزاد بیا به من کمک کن تا میز رو بچینیم بعد... .

فکر کردم الان بهترین کار همین است که بی‌چون و چرا اطاعت امر کنم بلکه مامان هم خوش اخلاق شود. دقایقی بعد تمیز و مرتب به آشپزخانه برگشتم و با سلیقه میز ناهار را چیدم که همان حین بابا هم آمد و سرحال و خندان با لحنی شوخ گفت:

- بَه‌بَه، خانم خانما چشم ما روشن رسیدن به خیر.

مامان که داشت دیس پلو را روی میز می‌گذاشت ابرو در هم کشید و گفت:

- تا خیر چی باشه!؟

بابا مشکوک نگاهم کرد و با تعجب پرسید:

- چطور، حرف‌های طعنه دار می‌شنوم چیزی شده؟

بشقابم را پُر کردم و در حالی که وانمود می‌کردم از همه جا بی‌خبر هستم قاشق و چنگال برداشتم و مشغول خوردن شدم. بابا که تازه متوجه پانسمان دست‌های من شده بود با لحنی جدی پرسید:

- هستی بابا، باز چی کار کردی؟

من که دهانم پُر بود دستم را پشت و رو کردم و با اشاره گفتم که چیزی نیست. مامان به جای من جواب داد: 

- اول بذار ناهارشو بخوره بعد باید به ما توضیح بده.

بر خلاف آنها غذایم را با اشتها تا ته خوردم و در مقابل نگاه‌های کنجکاو و پرسشگر آن‌ها کم نیاوردم و یک لیوان آب هم سر کشیدم و مظلومانه گفتم:

- آخی خیلی خوشمزه بود، مامان دستت درد نکنه، دستت طلا!

هر دو مدتی خیره نگاهم کردند، فکر کردم هیچ جوری نمی‌توانم طفره بروم و باید توضیح دهم آن هم توضیحی قانع کننده، سرانجام صاف نشستم و با سری کج که یعنی بی‌گناه و مظلوم هستم گفتم:

- وقتی اینجوری نگام می‌کنید، دستپاچه می‌شم!

مامان نفس عمیقی کشید و پرسید: 

- هستی، دوباره سر چی با فراز یکی به دو کردی؟ من فقط می‌خوام بدونم اونقدر ارزش داشت که اینجوری زخمی بشی و دست اون طفلک هم آسیب ببینه؟

بابا متعجب و ناراحت پرسید:

- چی، ببینم دست فراز شکسته؟

بعد با کدورت نگاهم کرد و پرسید:

- هستی؟

با سماجت جواب دادم: 

- نه به خدا، اون‌جوری که شما فکر می‌کنید نیست، همه چیز یهویی اتفاق افتاد نفهمیدم که چی شد تعادلم به هم خورد و بعدشم که... .

سرم را پایین انداختم و همان‌طور که با انگشتان دستم بازی می‌کردم زیر چشمی هم نگاهی به پدر و مادرم انداختم. بابا بدون درنگ بلند شد و با دلخوری گفت:

- هستی، اصلاً ازت توقع نداشتم، من یه سر  به خونه برادرم می‌زنم، ببینم چی شده؟

با حُزن‌ گفتم:

- به خدا من بی‌تقصیرم باباجون.

اما پدر عزیزم بدون توجه به حرف من کتش را پوشید و سوئیچ را برداشت و رفت. من هم حق به جانب خطاب به مامان گفتم:

- من که کاری نکردم بابا اینجوری رفت!

مامان هم در جواب گفت: 

- امیدوارم همین طوری که میگی باشه.

با ناراحتی بلند شدم ظرف‌ها را جمع کردم و در سینک ظرفشویی قرار دادم و به مجازاتی که قرار بود زن عمو برایم در نظر بگیرد فکر کردم و خودم را به خدا سپردم از خدا خواستم به جوانی‌ام رحم کند چون هیچکس تاکنون نتوانسته بود از زخم زبان‌های زن عمو در امان بماند!

 

ویرایش شده توسط Farnaz.@r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...