رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Mahdokht78

رمان برگ ریزان بهاری | mahdokht78 کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

رمان: برگ ریزان بهاری

نویسنده: (mahdokht78 ) کاربر انجمن نودهشتیا

هدف: بازی با کلمات را دوست دارم، جان بخشیدن و رقم زدن یک زندگی، همانند رویایی پر از خیالات از جنس  بهشت است.

پس راهم را انتخاب کردم تا بازی کلمات را از سر بگیرم و در دفتر عشق ثبتشان کنم.

خلاصه:

دختری از جنس سادگی، در دام انتقام مردانی از جنس نیرنگ گرفتار می شود.

تمام وجودش به اتش کشیده می شود و تنها خاکستری از جنس اشک هایش باقی می ماند.

حال او از دنیایی که به ناحق در آن گرفتار شده است، باز می گردد و می خواهد انتقام چهارسال تباهی زندگی اش را بگیرد...

چهارسالی که از او خزانی پر اتفاقات ناگوار ساخته است.

ناظر رمان: @Diawl

ویرایش شده توسط N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.  

قوانین نوشتن رمان

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق  

@N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

🍂🍃🍂🍃🍂🍃
برگ‌ریزانِ بهاری
#پارت_۱ 

دسته‌ی ساکم را میان انگشتانم فشردم و چشم‌هایم را به روی روشنایی پیش رویم باز کردم، بعد از ۴ سال قرار بود، رها شوم از دامان دنیایی که جهنم زمینی بود.
پایم را که از چهارچوب در زندان بیرون گذاشتم، احساس کردم دوباره به زندگی بازگشتم، دوباره می‌توانم نفس بکشم.
دسته‌ی عرق کرده ساک را در میان انگشتانم جا‌به جا کردم و بدون نگاهی به بقیه آدم‌های آنجا، با قدم‌های آرام مسیر مستقیم خیابان را درپیش گرفتم، تا فرار کنم از نگاه‌های پر از مهر خانواده‌ها، تا یادم برود، که من هم خانواده‌ای داشتم و شاید دلِ‌تنگی که برای دوباره دیدنشان در حال عجز و لابه بود.
صدای بوق ماشینی از پشت سرم باعث شد، به خود بیایم و به قدم‌هایم سرعت بیشتری ببخشم، که صدای زنانه با لحن مردانه‌‌ای حلزونی گوشم را لرزاند.
- خَزی پلنگ، هوی خزی...
به عقب برگشتم که نگاهم با چشمان پر از شیطنت ساقی در حالی که تا نیمه از پنجره ماشین بیرون آمده بود، تلاقی پیدا کرد.
با همان شیطنت وجودی‌اش چشمکی به رویم زد، و لب‌های مزین به رژ قرمز‌ش را غنچه کرد و لب زد.
- خوشگل ندیدی خزی جون؟
تک خنده‌ای روی لبانم نقش بست و سمت ماشینش گام برداشتم، که او هم به سرعت بدنش را به درون ماشین کشید و با لبخندی پر از شیطنت نگاهم کرد.
از نگاهش و برق چشمانش، لبانم به لبخندی باز شد که صدایش و لحنش باعث شد، بعد از چند‌ ساعت پر استرس، بخندم.
- اوه جیگرتو عشقه، ناز شصت لبخندات خزی جون.
حرف‌هایش شاید خنده‌ای نداشت، شاید اصلا بامزه نبود، ولی من نیاز داشتم به این خندیدن، به این بی‌خبری که تنها با او به سراغم می‌آمد.
با دستم ضربه‌ای به پشت سرش زدم، که او نگاهی چپ‌ چپ به من انداخت و جای ضربه را با دستش ماساژ داد و در حالی که لبخندی از جنس نیشخند روی لبانش نقش بسته بود، ماشین را به پرواز درآورد.
عطر خوش‌بویش را که در میان اتاقک ماشین پیچیده بود، نفس کشیدم و نگاهم را موطوف خیابان‌ها کردم.
تمام وجودم برای نقطه به نقطه این شهر تنگ شده بود، حتی برای هوای آلوده‌اش و آسمان‌خراش‌هایی که سر به فلک کشیده‌اند.
دلم دیدن جوش و خروش‌های مردم را می‌خواست.
قدم‌ها و رنگارنگی‌ لباس‌ها که به تو می‌فهماند زندگی با تمام نقص‌هایش، با تمام کاستی‌هایش جریان دارد.
خنده‌های از ته دل، شیطنت‌های نهفته در خط به خط نگاه بچه‌ها را با نگاهم می‌بلعیدم که صدای ساقی خط بطلانی شد بر روی تمام شوق و ذوقم...
- همچین بیرون نگاه میکنه انگار واسش گاو و گوسفند سر بریدن، بابا همون خیابونای پر از بدبختی خودمونه دیگه.‌‌..
چپ چپ نگاهش کردم، که خنده‌ای پر از تمسخر تحویلم داد و در حالی که شانه‌اش را بالا می‌انداخت، گفت.
- چیه چشاتو چپ و چول میکنی، راست میگم دیگه. حالا بی‌خیل این حرفا، قولت که یادت نرفته؟
با تعجب نگاهش کردم، من به او قولی نداده بودم.
- قــول؟
انگشت اشاره دست راستش را، درون چال گونه‌ام فرو کرد و سپس  با لحن حرصی گفت.
- مگه ازت قول نگرفتم وقتی از اون جهنم دره اومدی بیرون، پیش خودم زندگی می‌کنی؟ هــان؟
خواستم حرفی در برابر زورگویی‌های مخصوص به خودش بزنم که انگشت اشاره‌اش را روی لبانم گذاشت.
- هـیس هیچی نگو، حرف حرف منه، تو هم مجبوری قبول کنی، فهمیدی؟
سری در جواب نگاه طلبکارش تکان دادم که لبخندی ناب و دخترانه‌ای به رویم پاشید.
- حالا بریم از اون ساندویچ کثیفا بهت بدم جیگرت حال بیاد.
در جوابش تنها به خنده‌ای بسنده کردم و سری تکان دادم که او هم پس از چشمکی، سرعت ماشین را چند برابر کرد.
🍂🍃🍂🍃🍂🍃

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...