رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Sinax

رمان سام | Elf کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

اسم رمان: سام

نویسنده: elf

هدف: چیرگی بر تیرگی‌ها و دانستن نادانسته ها

ژانر:ترسناک و هیجانی

خلاصه: سام پسری کاملا عادی با خانواده ای بزرگ که زندگی آرومی داره ولی اتفاقاتی براش رخ میده که مسیر زندگیش تغییر میکنه ...

مقدمه: گاهی پیش میاد که خودمون رو‌ دست کم می گیریم حتی زمانی که بیشترین قدرت رو برای پیشروی و ادامه دادن داریم. شاید لازم باشه که بهتر و خوش بینانه تر به اطرافمون نگاه کنیم شاید  این جوری حتی بشه شیطان رو هم به زانو در بیاریم. فقط انتخابش به خودمون بستگی داره.

ناظر رمان: @MAR_YAM

ویرایش شده توسط Sinax

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.  

قوانین نوشتن رمان

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق  

@N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

به نام خدا

پارت ۱

صدای  مزاحم  گنجشکها  قشنگ‌  رو  اعصابم  بود از  ساعت  ۸بیدارم  کرده  بودن  و  خیال  ساکت شدنم  نداشتن  هیچ  صدایی  هم  از  خونه  نمیومد.طبق معمول آخرین نفری بودم که بیدار شده و احتمالا همه رفته بودن سر کارشون و فقط من مونده بودم.به ساعت که نگاه کردم ۸:۳۰ رو نشون میداد دیگه وقتش بود از رخت خواب نازنینم بلند بشم و برم برای کار.سریع یه دوش گرفتم و لباس پوشیدم و رفتم به طبقه پایین.دیشب شام نخورده بودمو شدیدا احساس ضعف میکردم برای همین هم به سمت آشپزخونه رفتم که دیدم مادرم روی صندلی نشسته و یه کتاب هم دستشه.سلام کردم و جوابم رو داد و گفت:
-بیا برات صبحانه بیارم 
-نه یه سیب برمیدارم دیرم میشه.بابا و سهیل کی رفتن؟ 
مادرم-فک کنم ۷ اینا بود.بابات خیلی هم غرغر کرد سرت
همین که سمت یخچال میرفتم گفتم: عادتشه
مادرم-انقدر سر به سرش نذار پدرته یه چشم بهش بگو و خلاص کن خودتو 
-اگه یه چشم بگم به خیلی از چیزای دیگه هم چشم بگم بیخیال مادر من
مادرم-خود دانی
یه خداحافظی کردم و از خونه زدم بیرون و سوار ماشینم شدم و به سرعت سمت شرکت رفتم.میدونستم برسم پدرم نزنتم یه چیزی بهم میگه و با خاک یکسانم میکنه.۱۵دقیقه طول کشید تا رسیدم.خوشبختانه ماشین پدرم نبود و احتمالا رفته بود به ساختمونا سر بزنه که از این بابت خدارو شکر کردم.به آسانسور رسیدم و کلید پایین رو فشار دادم تا بیاد پایین.چن ثانیه نشد که رسید و در باز شد تا خواستم برم داخل عموم مهیار رو دیدم که با قیافه داغون و عصبی داخل وایساده
مهیار-معلومه کدوم گوری هستی؟
-خواب موندم
مهیار-شما بفرما کی بیداری ما کارمونو با شما هماهنگ کنیم
-حالا چی شده؟
مهیار-ماشین آوردی؟
-آره
مهیار-فقط بدو که باید بریم بیمارستان
-بیمارستان چرا؟
مهیار-یکی از کارگرا از طبقه دوم افتاده بابات زنگ زد گفت برم اونجا خودشم تو راهه باید بریم بیمارستان ....
سریع بدون هیچ حرفی رفتیم سمت ماشین و سوار شدیم و حرکت کردم.ده دقیقه ای رسیدیم جلوی بیمارستان و نگه داشتم تا مهیار پیاده بشه و منم رفتم تا ی جا پارک پیدا کردم و رفتم داخل.مهیار جلوی پذیرش وایساده بود و انقدر شلوغ بود که مسئول پذیرش هنگ کرده بود و تا یکی ازش سوال میکرد تلفنش هم زنگ میخورد و جواب میداد.متاسفانه پای کارگره شکسته بود و آخرم معلوم نشد که چطوری افتاده یعنی هیچ حرفی نمیزد و ساکت بود بعد از کلی درگیری مسخره بازی های بیمارستان بلعخره کارمون ساعت ۱ظهر تموم شد و با مهیار و کارگر بیچاره که اسمش محمد‌ بود و دوستش بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم تا برسونیمشون خونه‌ش.
محمد-ببخشید به شما هم زحمت دادیم
مهیار-زحمت چیه وظیفه مونه
دوست محمد- اختیار دارین بیشتر از این خجالتمون ندین
مهیار-خواهش میکنم.ببخشید انقدر ما حول و گیج بودیم که من اسمتونو یادم رفت؟؟؟
سینا-اسم من سینا‌ ست 
مهیار-خوشبختم منم مهیارم این آقا پسر هم سام برادرزاده‌م هست.
سینا-شوخی میکنید دیگه؟
-چه شوخی ای؟
سینا-آخه فاصله سنیتون یه جوریه که انگار برادرین البته چهرتون هم شبیه به هم دیگه ست
مهیار-اتفاقا کسایی که مارو نمیشناسن همینو میگن
محمد-دقیقا منم اول که دیدمتون همین فکرو میکردم
وقتی محمد و سینا رو رسوندیم بهمون تعارف کردن که بریم خونه شون ولی چون کار داشتیم به دفعه بعد موکول کردیم،اما چیز عجیبی که ذهن منو  درگیر کرد خونه ای که احتمالا خونه محمد بود.نشون میداد وضعیت مالیش چنان هم بد نیست اما میتونست خونه‌ی سینا هم باشه.
بعد از ظهر چون کار زیادی نداشتم ترجیح دادم خونه بمونم و استراحت کنم تا شاید بشه خستگی صبحم بر طرف بشه و البته شد و تا ساعت ۸خوابیدم. جدیدا اخلاقم سگ و خوابمم مثل خرس شده بود و همینم بهونه ای بود برای پدرم تا بیشتر سرم غر بزنه.از اتاقم بیرون اومدم و مستقیم به اتاق سهیل رفتم اما نبود.اتاق خواهرم سپیده هم درش نیمه باز بود و برقش هم خاموش بود.سمت پله ها رفتم تا برم پایین شاید کسی رو‌ اونجا پیدا کنم.پامو رو پله دوم نذاشتم که صدای کوبیده شدن در از پشت به گوشم رسید طوری بود که یه لحظه جا خوردم و برگشتم سمت در، چند بار به در زدم و سپیده رو صدا کردم ولی جوابی نیومد منم در رو‌ باز کردم و کلید لامپ رو‌ زدم.اتاق روشن شد اما کسی داخلش نبود.به این فکر کردم که حتما کار باد بوده و برق رو‌ خاموش کردم و به سمت پایین رفتم.طبق معمول هیچکس خونه نیست من نمیدونم وقتی همش خونه عمه و عمو و خاله ایم چرا خونه خریدیم خودمون میرفتیم با همونا زندگی میکردیم دیگه.بعد از کلی غر غر تلفن رو برداشتم و شماره سهیل رو گرفتم، دیگه داشتم نا امید میشدم که بلعخره جواب داد.‌‌‌‌‌‌‌‌‌                     سهیل- جانم سامی؟                                     -سلام،معلومه کجایید؟                          سهیل-خونه عمو مصطفی،چطور؟                     -هیچی ولش کن                                   سهیل-عمو میگه پاشو بیا                               -نه دیگه دیره،امروز بابا چیزی نگفت؟             سهیل با خنده-نه فقط دوست داره خفه‌ت کنه     -آخرش من از این خونه میرم                  سهیل-حرف مفت نزن.فعلا                               -بای برادر                                                     با این که خیلی خوابیده بودم بازم خوابم میومد دوباره رفتم آشپزخونه یکم نون و پنیر خوردم و رفتم اتاقم که بخوابم اما مگه خوابم میبرد.چمام رو بسته بودم و پجره هم باز بود و باد ملایمی میوزید.اردیبهشت همیشه هواش خوبه ولی وقتی تموم میشه و به خرداد که میرسه کلا زندگی سخت میشه اونم اگه توی شهر شرجی و رطوبتی باشی.خلاصه چشمام رو بسته بودم و داشت کم کم خوابم میگرفت که سایه ای رو روی خودم حس کردم.چشمام رو باز کردم اما نه از سایه خبری بود نه از کسی،فکر کردم توهم زدم اما دوباره هم همین اتفاق افتاد بلند شدم و سر جام نشستم.دیگه کم کم داشت بارون تند میشد و باد شدیدی میزد،بلند شدم و پنجره رو بستم اما یک لحظه توی حیاط یکی رو دیدم که داره سمت باغ میره و بعید بود از احالی خونه باشن چون همه بیرون بودن.یقین پیدا کردم تو این هوا فقط یه دزد میتونه بیاد بیرون.سریع رفتم سمت حیاط و از جلوی در یه چوب برداشتم تا برم و به حساب این دزد احتمالی برسم.........

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲
سمت باغ رفتم و هر چی نگاه کردم کسی رو ندیدم و برای اطمینان بیشتر جلوتر رفتم.صدای بارون و باد نمیزاشت دقیق صداهای دیگه رو بشنوم برای همینم ترجیح دادم برگردم،احتمالا دیگه رفته.برگشتم و به سمت خونه حرکت کردم،وقتی جلوی در ورودی حیاط رسیدم یکی صدام کرد نفهمیدم از کدوم سمت بود برگشتم و اطراف رو نگاه کردم اما کسی نبود به احتمال این که خیالاتی شده‌م به راهم ادامه دادم که بازم یکی صدام کرد،دیگه شک نداشتم که یکی صدام کرده این بار صداش از پشت سرم اومد اما وقتی برگشتم کسی رو ندیدم.با دقت به اطراف نگاه کردم اما هیچ چیز یا کسی نبود.به سمت در حیاط رفتم و داخل کوچه رو نگاه کردم،هیچ کس نبود و این موضوع به صورت مسخره باری داشت لوس میشد.در رو بستم و این بار با سرعت بیشتری به سمت خونه حرکت کردم و در رو باز کردم و وارد پذیرایی شدم اما با صحنه ای که دیدم خشکم زد.تمام مبل ها چپه شده بودن ولی کسی نبود،نه صدایی نه حرکتی.
آروم به سمت آشپزخونه رفتم و یه نگاه انداختم اما کسی نبود.برگشتم و اتاق مادر پدرم رو هم دیدم،بازم هیچی.دیگه مطمئن بودم اگر دزدی باشه الان طبقه بالاست.سمت پله ها رفتم و اولین اتاق،اتاق سپیده بود در رو باز کردم چیز خاصی نبود. برگشتم و‌ اتاق سهیل رو هم دیدم.دیگه داشتم دیوونه میشدم به اتاق خودم برگشتم،تاریکی‌ محیط ذهنم  رو درگیر میکرد.برق رو روشن کردم و خودمو رو تختم ولو کردم.یه لحظه یه جرقه ای توی سرم زده شد.هر کی که بود داخل خونه‌ بود وقتی به اتاق سهیل و سپیده سر زده بودم برق اتاقشون خاموش بود ولی الان که دیدم هر دو‌ روشن بود سریع بلند شدم و سمت حموم و‌ سرویس رفتم.هیچ خبری نبود دریغ از یه پشه که بهشون شک کنم.داشتم خل میشدم دیگه.گوشی رو برداشتم و شماره سهیل رو گرفتم ولی جواب نداد.این بار شماره مهیار رو گرفتم،سریع جواب داد.
مهیار-بله؟
یه لحظه اومدم چیزی که شد رو تعریف کنم براش اما با خودم فکر کردم اگه بگم میگه توهم زدی.
-سلام خوبی؟
مهیار-مرسی،چیزی شده؟
-ام...ااا...چیزه
مهیار-چرا صدات اینجوریه؟چطوری شده؟
-مهیار فکر کنم یکی تو خونه‌ست
مهیار-خب احتمالا ننه باباتن
-دیگه خنگ که نیستم همه مهمونین
ساکت شد و بعد از چند ثانیه گفت:
صبر کن دارم میام.

روی تخت نشستم و منتظر مهیار شدم، میدونستم ۵دقیقه ای میرسونه خودشو چون فاصله زیادی با خونه ما نداره.توی فکر بودم که یه صدایی از پشت در به گوشم رسید انگار یکی داشت قدم بر میداشت.دیگه مطمئن بودم توی خونه ست و الان گیرش میندازم.سمت در رفتم و آروم بازش کردم وارد حال شدم کسی نبود،خوب اطرافو از نظر گذروندم کسی نبود احتمالا رفته بود طبقه پایین.چون صدای دری نیومد میدونستم داخل اتاقا نیست و رفته پایین،آروم قدم بر میداشتم تا متوجه ‌م نشه و به پله ها رسیدم،انگار از آشپزخونه صدای ظرف میومد طوری بود که میشد صداشو واضح شنید.
به وسطای پله‌ها رسیده بودم که پام به یه چیزی گیر کرد و تعادلم رو از دست دادم و چند پله دیگه رو سقوط کردم و آخرین لحضه سرم به پله آخر خورد،اول حس کردم داغ شدم و سرم گیج میرفت،چشمام تار میدید.سعی کردم سمت آشپزخونه رو نگاه کنم اما چیزی نمیتونستم ببینم،دستمو به جایی که ضربه خورد کشیدم میشد خون رو حس کرد،به بالای پله ها نگاه کردم،یه نفر بالای پله ها وایساده بود و منو نگاه میکرد،تاری دید نمیذاشت چهرشو ببینم یکم سعی کردم اما ناخواسته چشمام رفت روی هم و دیگه چیزی متوجه نشدم
.........

 

@MAR_YAM

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳

چشمم رو‌ که باز کردم همون اول متوجه شدم که بیمارستانم.اما چجوری رو نمیدونم،اطرافمو نگاه کردم کسی نبود.روی تخت نشستم و یکم فکر کردم تازه داشت اتفاقهایی که افتاد یادم میومد،به سرم دست زدم بالای پیشونی‌م سمت راست سرم ضربه خورده بود و با چسب و پنبه بسته بودن و از باند خبری نبود.احتمالا چیزی نبود که کارم به باند و بخیه نکشیده.میخواستم دنبال کفشم بگردم اما حال بلند شدن نداشتم. همین لحظه یه دختر که لباس پرستاری پوشیده بود وارد اتاق شد و تا منو دید نشستم با یه حالت عصبی اما نگران گفت:

-چرا نشستین؟ الان باید بخوابید و استراحت کنید

-نه ممنون راحتم،باید برم،کسی همراهم هست؟

پرستار سمتم اومد و  کف دستش رو روی پیشونیم گذاشت و بعد دوباره تأکید کرد که بخوابم.به اجبار دراز کشیدم روی تخت.

پرستار-یکم دیگه تب داری صبر کن به دکتر بگم بیاد چک کنه.

-میشه من برم؟

پرستار-کجا؟میدونی چقدر خون از دست دادین؟احتمالا تا فردا مهمون مایید.

چیزی نگفتم دیگه.داشتم به این فکر میکردم که این پرستارا چقدر پررو و لوسن افادشون از دکترا هم بیشتره.

چند دقیقه بعد یه مرد میان سال که احتمالا دکتر بود با همون پرستاره و مهیار وارد اتاق شدن.

دکتر-چطوری جوون؟دیگه داشتی نگرانمون میکردی.

-یه زخم ساده بود دیگه اتفاقی نیوفتاده.

دکتر-ساده؟پسر جون سرت که شکسته ده تا بخیه خورده هیچی خون زیادی از دست دادی،اگه دیر میرسوندنت احتمال زنده بودنت نبود.نزدیک بود از دستت بدیم.الانم بذار چک کنم ببینم وضعیتت چطوره؟

دیگه حرفی نزدم و اجازه دادم کارشو انجام بده.بعد از این که چکاپش تموم شد رو به پرستار اسم یه سرم رو گفت که برام بزنه و رفت و پرستارم دنبالش. مهیار جلوتر اومد و  دستشو رو سرم گذاشت.

مهیار-هنوز یکم تب داری که؟

-من خوبم فقط سرم یکم درد میکنه.میشه بریم؟

مهیار-انقدر عجول نباش،اول بذار دکتره عکستو ببینه بعد چیزی نبود میریم.

-تو کی رسیدی خونه؟

مهیار-تقریبا ۵ یا ۶ دقیقه بعد از این که زنگ زدی رسیدم،هرچی زنگ زدم جواب ندادی مجبور شدم از دیوار بپرم،وقتیم رسیدم جنازه بودی دیگه دست بهت نزدم و سریع زنگ زدم اورژانس و بابات،اونام با مصطفی و مخلفات اومدن بیمارستان.

-الان کجان؟

مهیار-همه رو به زور فرستادم رفتن فقط سهیل و نگین موندن.

-نگین چرا؟

مهیار-دوستش اینجاست گفت بمونه که کاراتو انجام بده،بخدا اگه کاری کنی که ناراحت بشه خودم گردنتو میشکنم.

-من چکار به اون دارم؟اینو بگو دزده چی شد؟

مهیار-دزد کجا بود بابا هیچکس نبود کل خونه رو گشتیم ولی کسی نبود.

-ولی من دیدمش چطور نبود؟

مهیار -کجا دیدیش؟

-وقتی که افتادم بالای پله ها بود

مهیار-ینی اون حولت داد؟چهرشو دیدی؟

-نه فقط وایساده بود،اون لحظه م انقدر گیج بودم تار میدیدم چهرش واضح نبود.

همین لحظه سهیل و نگین و پرستاره اومدن داخل.نگین سلام کرد و جوابشو دادم سهیل هم حالمو پرسید جواب اونم دادم.پرستاره هم سرم رو زد و رفت.

در طول اون مدت هیچکی حرف نمیزد،نمیدونم چرا لال شده بودن اما سکوت خوبی بود، حداقل برای من که حوصله نداشتم.

 

@MAR_YAM

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۴ 

بعد از تحمل کردن یه روز توی بیمارستان بلعخره دکتر رضایت داد که میتونم مرخص بشم.توی اتاقم دراز کشیده بودم و کف پاهام رو تکیه داده بودم به دیوار  و رو‌ به پنجره بودم و داشتم آسمون رو نگاه میکردم،تشنه بودم اما حوصله نداشتم برم آب بخورم.داشتم فکر میکردم برم آب بخورم یا بخوابم که گوشیم زنگ خورد،به صفحه گوشیم نگاه کردم،پسر عموم ماهان بود.

حوصله جواب دادن نداشتم اما از معدود پسرای فامیله که میشه روش حساب کرد،البته دلمم براش تنگ شده بود،بلعخره جواب داد.

-سلام آقا ماهان خوبی؟

ماهان-سلام آقا مفلج سر شکسته چطوری؟

-تو باز شروع کردی؟کی برمیگردی؟

ماهان-من چیو شروع کردم؟

-پووووف،هیچی ولش کن.کی میای؟

ماهان-معلوم نیست فعلا درگیرم

-الان دو ماه رفتیا عمو شاکی شده میگه این از قصد نمیاد که زنش ندیم

ماهان-راست میگه دیگه،معلوم نیست کدوم کج و کوله ای رو میخواد قالب ما کنه؟

-همچینم بد نیستا زیادی منفی بافی

ماهان-جون من؟میدونی کیه طرف؟

-آره بابا مگه نگفتن بهت کیو قراره بگیرن برات؟

ماهان-نه،بابام گفت برو کارتو انجام بده بیا بعد تکلیفتو مشخص میکنیم،گفتم تکلیف چیمو؟گفت ازدواج

-اوه پس همون دو ماه پیش فهمیدی؟

ماهان با خنده-آره دیگه 

-منم یکی دو هفته بعد از رفتن تو بابام همچین حرفایی به منم زد.

ماهان-واقعا؟حالا طرف کی هست؟

-قراره برای جفتمون از یه مغازه خرید کنن

ماهان-یعنی چی؟

-دخترای عمو مصطفی دیگه

ماهان-به به ایشالا به سلامتی.ایولا

-چی؟

ماهان-هیچی بابا.دیگه چه خبر؟

بقیه مکالمه هم از حرفای اینور و اونور گذشت.

بعد از صحبت کردن با ماهان یکم حالم بهتر شد و بلند شدم تا برم آب بخورم.

خوبی خونه مون اینه که دوبلکسه و تقریبا بزرگه و طبقه بالا هم به جز آشپز خونه همون امکانات طبقه پایین روداره،طبقه پایین از در که وارد میشی ی حال تقریبا بزرگه و انتهاش سمت چپ آشپز خونه ست،روبروی آشپزخونه یه اتاق خوابه که برای پدر و مادرمه،پشت اتاق ها هم از انتهای سالن یه راهرو داره که سرویس بهداشتی و حموم اونجاست.طبقه بالا هم ۴تا اتاق خوابه که من و سهیل و سپیده هر کدوم یه اتاق داریم و یه اتاق هم یه میز فوتبال دستیه که بعضی وقتا بازی میکنیم،البته یه یخچال هم هست تا بعضی وقتا بخاطر آب و میوه تا پایین نریم مخصوصا شبا که من و سهیل گرسنه میشیم سر صدامون زیاده،از راهپله که بالا میاییم اول اتاق سپیده ست که تقریبا از همه بزرگتره بعد اون اتاق سهیله که دقیقا اندازه اتاق منه،روبروی اتاق سهیل هم همون اتاق خالیه،آخرین اتاق هم برای منه و بقیه فضا هم حال کوچیکه و یه تلوزیون و چندتا مبله و بقیه فضاش هم خالیه و یه سرویس هم داره. بغل اتاق منم یه دره که بالکن بزرگی داره و منظره عالی در هر فصلی داره.

خونه تقریبا خوب و بزرگی داریم.فقط بدیش اینه با اینکه فاصله زیادی از شهر نداریم خونه زیادی اطرافمون نیست.البته خوبیهاییم داره که به تمام بدیهاش میارزه اونم اینه که فاصله زیادی تا جنگل و دریا نداریم...

 

@MAR_YAM

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۵

صبح شده بود و بازم صدای مزاحم گنجشکها انگار تو گوشم بود داشتن جیک جیک میکردن.به زور چشمهامو باز کردم و اتاقمو با یه نگاه گذروندم که روی میز کامپیوترم دیدم دوتا گنجشک دارن با هم بازی میکنن،دیگه بسشون بود برن و صداشونو یه جا دیگه ول بدن برای همین بلند شدم،اونام تا دیدن من حرکت کردم سریع پریدن و  یه دور تو اتاق زدن تا تونستن پنجره رو پیدا کنن و برن بیرون. گوشیم رو از رو میز برداشتم و ساعت رو دیدم ۱۰:۲۰ بود سریع یه شلوار جین آبی روشن و یه تیشرت آستین بلند طوسی پوشیدم و گوشیم رو تو جیبم گذاشتم و‌ از اتاق اومدم بیرون،یه لحظه یادم اومد که ساعتم رو برنداشتم دوباره وارد اتاق شدم و روی میز رو نگاه کردم،نبود.یادم اومد که گذاشتمش روی تاقچه پنجره و رفتم برداشتمش‌ و از پنجره بیرون رو نگاه کردم اما یه لحظه موضوع عجیبی رو متوجه شدم.پنجره بسته بود،پس چطور گنجشکا بیرون رفتن؟درو کی بستم؟ چیزی یادم نمیومد،ترجیح دادم قبول کنم خودم بستم تا چیز دیگه.بیخیال از اتاق اومدم بیرون و رفتم پایین، از آشپزخونه صدای ظرف میومد.بلند گفتم:
مامان من دارم میرم بیرون چیزی نمیخوای؟
مادرم-نه فقط برگشتنی نون بگیر
-چشم،خداحافظ
سری سوار ماشین شدم و حرکت کردم و سمت دفتر حرکت کردم.دفتر کارمون جای شلوغی از شهره و بیشتر وقتا هم با دردسر جای پارک گیر میاد اما از اونجایی که من خوش شانسم همیشه یه جا هست تا پارک کنم اما از اونجایی که امروز روز من نبود جایی پیدا نشد،مطمئنم بودم پارکینگ ساختمون دفتر هم جا نیست.مجبوری چندتا کوچه جلو رفتم و تو یه کوچه پارک کردم و پیاده حرکت کردم.توی مسیرم چندتا بوتیک بود و همینجوری نگاه میکردم لباسارو، یادم اومد که اونطرف خیابون یه بوتیک باز شده و به ذهنم اومد یه سر بزنم بهش،میخواستم برم اونطرف خیابون که گوشیم یه ویبره خورد،از جیبم در آوردم و دیدم یه پیام از مهیاره،نوشته بود زود بیا کارت دارم.دیگه جواب ندادم گوشیمو دوباره تو جیبم گذاشم و سرم رو آوردم بالا و اونطرف خیابون رو نگاه کردم یهو چهره آشنا به چشمم خورد،خدای من اون پدربزرگم بود و مادربزرگمم کنارش. باورنکردنی بود،مادربزرگم وقتی ۱۴سالم بود غوت کرده بود و پدر بزرگمم ۳سال پیش.نمیتونستم باور کنم اما خودشون بودن.مات شده بودم و نگاه میکردمشون اونام همینجوری اونور پیاده رو میرفتن تا به یه کوچه رسیدن و رفتن داخلش. سریع خودمو رسوندم اونطرف و داخل کوچه رو نگاه کردم اما ندیدمشون،داشتم دیونه میشدم.یعنی چیزی که دیدم واقعی بود یا توهم زده بودم؟

 

@MAR_YAM

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۶ 

داخل دفتر کار نشسته بودم و یه نقشه هم جلوم بود اما اصلا حواسم به کار نبود و همش فکرم به اتفاق ۲ساعت پیش بود.نمیتونستم باور کنم،هر کاری هم میکردم نمیشد که فراموش کنم.

تو همین فکرا بودم که یه دست جلوی صورتم اومد.

پدرم- حواست کجاست پسر؟

-ببخشید تو فکر بودم.جانم؟

پدرم-من میخوام برم خونه میای با من یا به سهیل بگم بیاد دنبالت؟

- من هستم فعلا شما برو منم به سهیل زنگ میزنم بیاد دنبالم، فکر کنم تا یک ساعت دیگه تموم بشه.

پدرم- خب زیاد کار نداره صبر میکنم

- نه نه شما بهتره بری خسته شدی من هستم .

نمیدونم چرا پدرم یه لبخند زد و دستی به سرم کشید و موهام رو به هم ریخت، خیلی وقت بود این کارو نکرده بود،یا دلش برای اون موقع ها تنگ شده یا این حوادث اخیر بیش از حد مهربونش کرده.

خلاصه خداحافظی کرد و موقع رفتن تاکید کرد که اگه عمو مهیار برگشت ببرمش خونمون چون شب تمام اقوام خونه ما دعوت بودن.

ساعت ۲بود که کارم تموم شد و داشتم با گوشیم بازی میکردم و منتظر مهیار بودم. یکم تشنه‌م بود و بلند شدم و سیستم و برق اتاق رو خاموش کردم.دفتر کارمون ۳تا اتاق داره و یه سالن حدودا ۵۰متری و سرویس بهداشتی و یه آشپز خونه کوچیک،یکی از اتاقا برای اسنداد شرکته و یکی هم من و ماهان و سهیل و مهیار توش کار میکنیم،البته اگه کاری باشه و یه اتاقم برای پدرم و عمو مرتضی پدر ماهان هست.چند قدم برداشتم و از اتاق بیرون اومدم که از داخل اتاق یه صدایی مثل افتادن خودکار روی زمین بود،اهمیت ندادم و وارد آشپزخونه شدم. از یخچال پارچ آب رو برداشتم و یه لیوان آب ریختم و تا آخرش یه نفس خوردم بعد از خوردن آب احساس کردم بیشتر تشنمه بازم یه لیوان دیگه خوردم و پارچ رو گذاشتم سر جاش،خواستم لیوانو بشورم که یکی از پشت محکم جلوی دهنم رو گرفت و منو به خودش چسبوند،ناخداگاه لیوان از دستم افتاد روی زمین و خرد و خاکشیر شد.هیچ تلاشی برای فرار کردن نکردم،چون جونی نداشتم مخصوصا با اون درد سرم.یهو دستای اونی که گرفته بود شل شد و برگشتم دیدم مهیار بیشعوره که داره میخنده.

-واقعا که خیلی روانی ای مهیار چه کاریه آخه؟

مهیار با خنده- خواستم شوخی کنم بابا چرا بی جنبه بازی در میاری؟

- این شوخیه؟اگه من اون لیوانو جای زمین میکوبیدم تو مخت چی؟

مهیار-حالا که نکوبیدی

-اینو داشته باش تا تلافی کنم

مهیار-باشه حالا،بریم؟

-بریم،اول بذار این خرده شیشه ها رو جمع کنم

یه جارو برداشتم و شروع به جمع کردن شیشه ها شدم،کارم ک تموم شد شیشه هارو ریختم توی سطل و جارو رو گذاشتم سر جاش.از آشپزخونه اومدم بیرون هنوز چند قدم نرفته بودم که سرم گیج رفت و نزدیک بود تعادلمو از دست بدم.چند ثانیه وایسادم و دستمو به دیوار تکیه دادم تا از افتادن احتمالیم جلوگیری کنم.ماهان داشت با گوشیش ور میرفت و حواسش به من نبود.احساس کردم یکم بهتر شدم،رو به مهیار گفتم بریم؟ و اونم تایید کرد اما هنوز سرش توی گوشی بود.کارش که تموم شد و سرش رو آورد بالاو منو با تعجب نگاه کرد.

-چیزی شده؟بریم دیگه؟

مهیار- یعنی تو متوجه نشدی از دماغت داره خون میاد؟

با این حرفش دستمو بالا آوردم و به سمت بینیم بردم.مهیار راست میگفت سریع سرم رو بالا گرفتم که مهیار سریع خودشو به من رسوند و با عصبانیت گفت:

-خنگ جان سرتو بیار پایین خون برمیگرده تو سرت

منم همون کاری که گفت رو انجام دادم.سریع رفت داخل آشپزخونه و دستمال آورد تا جلوی بینیم بگیرم.

مهیار-بخاطر کار من بود؟

-نه بابا الان شد

مهیار-بیا بشین یکم تا خونش بند بیاد.

منم به حرفش گوش کردم و رفتم روی یه مبل که تو سالن بود نشستم.

 

@MAR_YAM

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۷

بعد از این که حالم یکم بهتر شد با مهیار در دفتر رو بستیم و سمت خونه حرکت کردیم.توی راه مهیار همش میخواست منو ببره بیمارستان که گفتم نه و دیگه اونم چیزی نگفت.بعد اون، یه نگاه بهم کرد گفت:

مهیار-یه چیز میگم قول بده آدم باشی و چرت و پرت تحویلم ندی؟

-تا حالا چیزی ازم پرسیدی که جواب الکی بهت بدم؟

مهیار-نه ولی این موضوع چیزیه که همش ازش فراری و تفره میری

-چی هست؟

مهیار-در مورد نگین،ببین نمیگم الان بگو آره یا نه،فقط در موردش فکر کن،هم دختر عموته هم این که دختر خوبیه،چرا همش ازش فرار میکنی؟

-آخه فرار چی با شناخت خودم و نگین میگم ما به درد هم نمیخوریم.حرف زدن عادی ما دعواست،چرا هم اونو اذیت کنم هم خودمو؟

مهیار یه لبخند زدو گفت:

-آخر این دعواها عشقه دیگه

-آخه عشق؟

مهیار-پس چی؟

-من مطمئنم حتی ازم متنفره،ندیدی اون سری الکی بهم گفت شیر برنج نفهم؟

مهیار-فکر نمیکنی خودت مقصری؟

-چه کار کردم مگه؟

مهیار-خودت بهتر میدونی، فکرکن

راست میگفت توی بیشتر اون بحثای الکی من بودم که همش دعوا راه مینداختم چون نمیخواستم کسی فکر کنه من به اون علاقه دارم و دوستم نداشتم تنهایی که دارم از دست بدم، ،شاید از ترسم بود یا از حماقت،شایدم زرنگی.

هرچیزی که بود دوست نداشتم که باهاش روبرو بشم و ترجیح دادم ساکت باشم تا مهیار بیشتر کش نده اما ول نمیکرد.

مهیار-حالا از همه اینا بگذریم،فرار تورو از ازدواج نمیدونم؟

-تو خودت فرار میکنی بعد به من میگی؟

مهیار-من فرار نکردم فقط فعلا شرایطش نیست،همین.

-خب منم همون شرایطش رو ندارم.

مهیار-پووف از دست این آدمای زبون نفهم

-منو میگی دیگه؟

دیگه تقریبا نزدیک خونه بودیم اما مهیار ماشین رو یه گوشه نگه داشت و سرشو به فرمون تکیه داد.داشتم به این فکر میکردم کل کل باهاش داره اعصابش رو به هم میریزه و الانه که بزنه نصفم کنه. سرشو از رو فرمون بلند کرد و رو به من کرد و گفت:

مهیار- ببین این که من ازدواج نمیکنم به هیچکدومتون ربطی نداره چون من بزرگترم اگه بخوام جواب بدم باید به داداشام جواب بدم که دادم.بعدشم درمورد چیزی که نمیدونی حرف مفت نزن.

-من که چیزی نگفتم،گفتم؟

مهیار-اگه گفته بودی همینجا نصف بودی.

-خب خداروشکر.دیگه تا کتکم نزدی بریم؟

سری تکون داد و دوباره حرکت کرد و رسیدیم.داخل حیاط که شدیم از دیدم از پشت ساختمون دود بلند میشه.بدون این که حرفی به هم بزنیم راهمون به اون سمت رفت.پدرم و سهیل بودن که داشتن کباب میپختن.

سلام کردیم و جواب دادن.

-چرا توی کباب پزه درست نکردین؟

سهیل-نمیدونم چه جوری سوراخ شده بود،مجبور شدیم بیاریم اینجا.

دود که بهم خورد بازم احساس سرگیجه کردم و نشستم روی زمین‌.

پدرم-حالت خوبه؟

-آره فقط یکم سرم گیج میره.

پدرم-برو سپیده رو بیدار کن ببین دارویی چیزی داره؟

-با هم میریم دیگه.

کارمون که تموم شد مهیار رفت چندتا زغال قلیون گرفت بدون این که پدرم متوجه بشه انداخت روی زغالای روشن و رفتیم به سمت خونه.

روی پله ها که رسیدیم یه لحظه سرم گیج رفت و وایسادم.مهیار و سهیل پشت سرم بودن و تا متوجه شدن از پشت گرفتنم.رسیدیم جلوی در و اومدم در رو ببندم که دیدم جلوی در ورودی حیاط یکی با لباس سیاه که مثل رادای بلند بود پوشیده و تا زمین میرسید،چهرش اصلا مشخص نبود.همینجور نگاهش کردم و خواستم بگم این کیه توی حیاطه؟اما تا قبل از این که چیزی بگم یه ضربه آروم به سرم خورد و همه چیز به نظرم تار و تاریک شد.

 

@MAR_YAM

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۸

چشمهامو باز کردم و اطراف رو نگاه کردم. جایی که بودم رو اصلا نمی شناختم. توی یه باغ سرسبز و درختهای زیاد.یکم ترسیده بودم چون یادم اومد که توی خونه بودم و یه ضربه به سرم خورد و بیهوش شدم.کامل همه جارو از دیدم گذروندم،چیز خاصی نبود،فقط یه کلبه چوبی یکم دورتر دیدم،ناخوداگاه قدم به سمتش برداشتم و نزدیک شدم.در ورودیش نیمه باز بود،کامل باز کردم و در چهار چوبش وایسادم.

هیچکس داخلش نبود. یه کتری داخل شومینه بود و آبش به جوش اومده بود. دوباره بیرون برگشتم که صدایی از پشت کلبه منو به طرف خودش کشوند.دیگه داشت ترس بهم غلبه می کرد و لی با این حال سریع خودمو رسوندم به پشت کلبه، یه نفر که پشتش بهم بود داشت با تبر چوب خرد می کرد.چند بار صداش زدم اما بر نگشت.چند قدم بهش نزدیک شدم و دستمو به سمتش بردم تا متوجه حضورم بشه که با صدای عجیبی کوبیدن در از خواب بیدار شدم. انقدر این صدا شدید بود و همچنین استرس خواب، تمام بدنم از عرق خیس بود. داشتم به این فکر می کردم که صدای چی بود که منو از خواب بیدار کرد.تازه داشتم متوجه حالم میشدم، به دور و برم نگاه کردم.این بار دیگه توی اتاق پدر و مادرم بودم و از کلبه و باغ خبری نبود.

از اتاق بیرون اومدم، پدر و مادرم و مهیار روی مبل سه نفره نشسته بودن و داشتن با هم حرف میزدن،سهیل و سپیده هر کدوم روی مبل تک نفره نشسته بودن و توی گوشی هاشون بودن،در اتاقو که بستم همه نگاه ها به سمت من چرخید.سپیده گوشیش او روی مبل انداخت و دوید سمت من و پرید بغلم،منم بغلش کردم اما نمی دونستم دلیل این ابراز علاقه یهویی چیه، ازم فاصله گرفت و با تعجب نگاهش کردم که گفت:

سپیده- کوفت،یعنی یه هفته ست ندیدمت اونوقت اینجوری نگام میکنی؟

خندیدم و صورتش رو بوسیدم، به بقیه نگاه کردم، اوناهم داشتن می خندیدن ، روی مبل روبروی پدرم و مادرم و مهیار نشستم. سپیده هم اومد وکنارم نشست.

-بابا؟

پدرم-جانم؟

- من یهو چم شد؟

پدرم- هیچی سرت گیج رفت افتادی البته قبل از این که به زمین برسی مهیار و سهیل گرفتنت.

- بعد کی از پشت زد توی سرم؟

مهیار- هیچکس

- الان دارین اذیت میکنین؟

مادرم- اذیت چی مادر؟

-آخه...هیچی

دیگه ادامه ندادم چون بازم داشت سرم درد میگرفت،قیافه هاشونم طوری بود که انگار دارم پرت و پلا میگم،برای همین ساکت موندم. مهیار و سهیل مشکوک نگاهم میکردن،انگار چیزی میخواستن بگن اما با وجود پدر و مادرم بیخیال شدن. مادرم بلند شد و همینجور که میرفت گفت الکی نشینید بیایین ناهار ما هم به سمت آشپزخونه رفتیم. 

غذا رو در سکوت و آرامش خوردیم.البته من نتونستم زیاد بخورم و همش فکرم درگیر بود.بعد از ناهار مادرم و سپیده داشتن ظرف می شستن و بعدشم وسایل مهمونی شب رو ردیف می کردن،پدرم رفت اتاقش تا استراحت کنه،ما هم روی مبل سه نفره نشسته بودیم و داشتیم فضای مجازی رو زیر و رو میکردیم.

 

@MAR_YAM

ویرایش شده توسط Sinax

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۹

بعد از چند دقیقه مهیار بدون هیج حرفی صفحه گوشیش رو سمت من گرفت.نوشته بود: فقط جوابمو بنویس، چی شد چپه شدی؟

شونه هامو انداختم بالا و هیچی نگفتم ولی متوجه نگاه های نا محسوس هر دوشون بودم. تا غروب هیچ اتفاقی نیافتاد و فقط با شوخی و خنده و یکمم کمک به مامان و سپیده گذشت.

مهمون ها یکی یکی میومدن.عمو مصطفی و خانمش نرگس،این عموم یکی مونده به آخریه یعنی از مهیار بزرگتره، دوتا دختر داره که نگار ۲۴ و نگین ۲۳سالشونه. عمه مهین و شوهرش آقا رضا.عمه مهین، عمه بزرگمه و یه دختر۲۷ساله میترا و یه پسر ۲۱ساله مانی .عمه مهرناز هم عمه کوچیکه ست و دوتا پسر داره که فربد۲۰ و فرهاد ۲۷سالشه و همسرش هم چند سال پیش فوت شد.عمو محمد هم عمو بزرگست و یه دختر و یه پسر داره،دخترش مهتاب ۲۷ سالشه و ماهان هم ۲۵،البته مادرشون هم نسرین که با مادر من دختر خاله ن. بعد از همه اینها نوبت مهیاره، که هنوز ازدواج نکرده و هیچکس هم نمیدونه دلیلش چیه؟فقط تفره میره...

 

خلاصه همه جمع بودن و گل میگفتن و گل میشنیدن. ما هم با بچه ها دور هم جمع بودیم و از هر دری صحبت میکردیم.همه چیز مهمونی خوب بود. مثل همیشه!

بعد از شام همه کمک کردیم سریع ظرف ها شسته شد، و مشغول آماده کردن چای که این کارم دخترها داشتن انجام میدادن. نکته خوب این مهمونی این بود که ماهان هم برگشته بود و دیگه کسی کم نبود. 

نگار با سینی چای از آشپز خونه بیرون اومد. از همون جلو که بزرگترها بودن شروع به چای تعارف کردن.منم با ماهان در مورد کارهای اخیر حرف میزدم، اما چشمم به سینی چای بود،دلیلش رو نمیدنستم؛ اما خیلی عطش داشتم و تشنه م بود. 

نگار به من و ماهان رسید، ماهان یه چشمک ریز بهش زد و منم خودم رو به اون راه زدم،سینی چای جلوم اومد، تشکر کردم و برداشتم اما ذهنم این جایی که ماهان عادت نداشت به دخترای فامیل چشمک بزنه اما الان چرا زد؟ گیر کرده بود و برام عجیب میامد.

 

به خودم که اومدم دیدم عمو محمد و پدرم دارن همه رو به سکوت دعوت میکنن!حتما موضوع مهمی بود.

عمو محمد- بچه ها چند لحظه ساکت، میخوام یه موضوع مهمی رو بگم.

همه آماده بودن ببینن داستان چیه؟که باز عموم شروع کرد.ما هم همه نزدیک شدیم به سمت عمو محمد.

عمو محمد- حقیقتش اینه که ما امشب جمع شدیم تا یه امر خیری رو انجام بدیم، راستیتش بچه ها با هم صحبت کردن و ما هم گفتیم امشب در موردش صحبت بشه.

همه داشتن هم دیگه رو نگاه میکردن که داستان از چه قراره؟اما هیچکدوم نمیدونستن.

پدرم- صحبت چیه داداش این پسره هر روز میگه چی شد؟تمومش کنیم بره خلاص بشم از دستش

همه زدن زیر خنده، انگار از پچ پچ ها همه متوجه شدن داستان چیه و فقط من مونده بودم.آروم سرمو سمت مهیار که کنارم نشسته بود بردم که خودش فهمید و جوابمو داد.

مهیار- سهیل از  مهتاب خواستگاری کرده!

یه لحظه شکه شدم. پس چرا به من چیزی نگفت؟دارم برات سهیل جان! مهتاب و سهیل سرشون پایین بود و داشتن آب می شدن.

- پس چرا من نمیدونستم؟

مهیار- چون تو گاوی، ای جونم نگاه کن گوگولیا رو!

و بعد خندید...

اون شب کلی گفتیم و خندیدیم و سهیل و مهتاب رو اذیت کردیم. مخصوصا ماهان که سهیل رو خیلی اذیت کرد،همه خوشحال بودن و قرار شد همه چیز بره برای مراسم اصلی خواستگرای و سر و ته کردن سهیل بیچاره...

ویرایش شده توسط Sinax

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۰

 

بازم صبح شده و صدای مزاحم گنجشک ها روی مغزم در حال رژه رفتنن. می دونستم موندن توی تخت خواب عزیزم بی فایده ست، بلند شدم و نشستم، گوشیم رو برداشتم و به صفحه‌ش نگاه کردم. دوتا پیام و سه تا تماس از سهیل و ماهان بود. اول پیام ها رو باز کرد، سهیل نوشته بود امروز رو استراحت کنم. ماهان هم نوشته بود که ناهار میاد خونه مون.

گوشیم رو انداختم رو تخت و حوله‌م رو برداشتم و سمت حموم رفتم. یه کم سر گیجه از دیشب داشتم. بازم حالم بد شده بود و دیگه داشت اعصابم رو خورد می کرد. برای همین تصمیم گرفتم بازم چیزی شد برم دکتر...

 

از حموم بیرون اومدم و سرم پایین بود و داشتم سرم رو با حوله خشک می کردم. از گوشه چشمم یه سایه دیدم که داخل اتاقم شد؛ سرم رو بالا آوردم تا صاحب سایه رو ببینم اما زودتر داخل شده بود.

تمام احتمالات رو گرفتم اما سپیده بیمارستانه، مامان که دیشب رفت خونه عمو مصطفی، بابا و سهیل هم سر کارن و این یعنی منم و من...

به فکر اتفاق چند روز پیش و افتادنم از پله افتادم...

شاید اون باشه؟ قدم برداشتم و در اتاق رو کامل باز کردم اما کسی نبود...

حتما خیالاتی شدم! روی تخت نشستم اما فکر لباس افتادم، سریع لباس عوض کردم و دوباره روی تخت نشستم که یه دست از پشت اومد جلوی دهنم و خودش بهم نزدیک کرد.

دستاش خیلی لطیف بودن، شک نداشتم که طرف یه زنه! با این فکر خواستم خودم رو خلاص کنم و با یه حرکت نجات پیدا کنم اما این فقط یه فکر بود و به ثانیه هم نکشید که دست دیگش رو هم آورد و زیر گلوم گذاشت و منو به خودش فشرد در حدی که استخونام در حد شکست رفت. عجیبه که یه جنس مونث اینقدر زور داره. آروم زیر گوشم گفت «کاریت ندارم فقط باید به حرفم گوش بدی!»

عجیب بود، این صدای یه مرد بود!چطور اینقدر دستاش نرم و لطیفن؟ ادامه داد...

مرد- می خوام باهات حرف بزنم اما اینجا نمی شه... الان مادرت و زن عموت میان، فقط یادت باشه آخر شب همین جا باش، فهمیدی؟

فقط تونستم سرم رو به نشونه ی تایید تکون بدم. فشار دستش از بین رفت و برداشته شد، نفس عمیقی کشیدم و سریع برگشتم ببینم کیه؟ اما هیچ کس توی اتاق نبود!حتی پنجره هم بسته بود! اتاق خودم بود، مطمئنم که پشت سرم باید باشه اما نبود! مگر این که از دیوار بره!

همین موقع صدای مادرم از پایین اومد که صدام می زد.

مامان- سام... سام... خونه ای؟

یاد حرف اون مرد افتادم؛ که گفت «الان مادرت و زن عموت الان میان.»

اون از کجا می دونست؟ دیگه داشتم دیونه می شدم!

تمام درگیریم این بود که اون مرد کی بود؟ چه جوری اومد تو اتاقم؟ از همه مهمتر چه جوری رفت؟ 

رفتم پایین تا ببینم مادرم چه کارم داره؟

 

@i can

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۱
ساعت ۴:۲۰ شده. من و ماهان مثل جنازه جلوی تلوزیون دراز کشیدیم و سهیل و مهیار هم دارن با گوشیشون بازی می کنن. قبل از این توی حیاط والیبال بازی کردیم.

پدر و مادرم با عمو ها و زن عموهام رفتن بگردن و شام هم بیرونن. گاهی وقت ها این جوری بیرون میرن، بدون بچه ها...

تا چند سال پیش ما رو هم می بردن اما وقتی فرهاد و سهیل با هم بحث شون شد و نزدیک بود دعوا کنن ما تصمیم گرفتیم دیگه نریم تا از این اتفاقات نیوفته. مگه چقدر از این فرصت ها دارن که ما هم با این کارمون تفریح شون رو خراب کنیم؟

ماهان- کاش یه ماساژور پیدا بشه، بدنم خیلی کوفته ست!

مهیار- اگه منظورت منم عمرا، بهتره از دامادتون بخوای.

سهیل سرش کامل تو گوشی بود و از صدای بازی می شد فهمید که داره یه بازیه ماشینی می کنه.

سهیل- ببین اگه این مرحله اول بشم حتما میام اگر نشم برو رد کارت.

ماهان- این اخلاق گندت رو حتما به مهتاب می گم!

سهیل- پیشنهاد می کنم بری تو روزنامه تیتر بزنی عزیزم.

ماهان جوابش رو نداد و چمشم هاش رو بست. منم داشتم به صفحه ی خاموش تلوزیون و انعکاس خودمون نگاه می کردم. مهیار سرش تو گوشی بود و یه لبخند مسخره هم رو لبش بود...

چشمم بهش بود که یه نفر از پشتش رد شد. سریع سر جام نشستم و اون سمت رو نگاه کردم اما کسی نبود!

مهیار متوجه حرکتم شد و نگاهم کرد و با سر بهم اشاره کرد چی شده؟ منم در جوابش سرم رو به بالا حرکت دادم که یعنی هیچی!

وقتی مهیار اومد و بهش در مورد صبح گفتم که بهم گفت خواب دیدی یا خیالاتی شدی... کلا به چشم همه خیالاتی و متوهمم!

صدای قدم های سنگین از طبقه بالا به گوشمون رسید! هیچ کس بالا نبود و این تعجب مون رو بیشتر می کرد! همه متوجه صدا شدیم و نگاه هامون به هم می چرخید. نمیدونم تو فکر بقیه چی بود اما می دونستم که هیچ کس جز ما چهار نفر خونه نیست.

سریع بلند شدم و به سمت پله ها رفتم. دیگه باید مشخص می شد کیه؟ هر اتفاقی هم بود برای من افتاده. بچه ها سعی کردن جلوم رو بگیرن اما من باید می رفتم. آخر سر هم به این نتیجه رسیدیم که من و مهیار بریم بالا و سهیل و ماهان هم پایین باشن تا اگه اون شخص خواست از پایین فرار کنه جلوش رو بگیرن...

@i can

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۲

 

 آروم پاهامون رو روی پله می ذاشتیم تا صدای زیادی ایجاد نکنیم. مهیار بازوم رو گرفت و خودش رفت جلو، منم مخالفتی نکردم هر چی باشه هم زورش و هم هیکلش از من بزرگتره بهتره اون جلوتر بره. هنوز صدای قدم زدن و باز و بسته شدن در ها میومد؛ انگار که چند نفرن و دائم می دویدن. به آخرین پله رسیدیم، از راه رو داشتیم نگاه می کردیم ولی عجیب این بود که دیگه صدایی نمیومد و این من رو می ترسوند. می ترسیدم بازم طرف بزنه ناکارم کنه...

مهیار رفت جلو و من سر جام وایسادم.

مهیار رفت و همه جا رو گشت، منم دیدم خطری نیست جلو رفتم و توی حال وایسادیم و یه کم هم دیگه رو نگاه کردیم و بعد زدیم زیر خنده! هر دومون هم می دونستیم برای چی می خندیم.

مهیار- یعنی از تو ترسو تر ندیدم!

- باور کن انقدر که بیهوش شدم دیگه می ترسم.

در همین حین سهیل و ماهان نفس زنان به ما رسیدن. اونها هم ترسیده بودن و فکر کرده بودن اتفاقی افتاده و دویده بودن بالا. اون حالت و نفس زدنشون رو که دیدیم دوباره خنده مون شدیدتر شد.

انقدر خندیدیم که نقش زمین شدیم و اونها هم ما رو با تعجب نگاه می کردن!

کم کم اونها هم به خنده افتادن و نشستن زمین. مهیار با خنده توضیح داد که چی شد و داستان چیه؟

ماهان- حالا صدای چی بود؟

مهیار- صدای ترس سامی 

- بریم پایین مثل این که خبری نیست!

رفتیم پایین و روی مبل نشستیم. چند دقیقه گذشت که از گوشه چشم متوجه حرکتی از سمت پله ها شدم، سرم رو بالا آوردم اما کسی نبود. مهیار روی مبل خوابش برده بود و سهیل هم داشت چت می کرد و از لبخند مسخره ش معلوم بود با کی داره چت می کنه!

ماهان هم داشت توی اینترنت دنبال یه طرح برای آشپزخونه می گشت و این حوصله من رو سر می برد.

- هنوز داری می گردی؟

ماهان- آره اما چیزی نیست که خوشم بیاد.

- من چند تا طرح جدید زدم می خوای اونا رو ببینی؟

ماهان- بریم ببینیم.

بلند شدیم و رفتیم طبقه بالا تا همون جا کارمون رو انجام بدیم. توی حال نشستیم و من رفتم لب تاپم رو از اتاق آوردم و روی زمین نشستیم و منتظر بالا اومدن سیستم شدیم.

من پشتم به در اتاقم بود و ماهان هم کنارم بود اما می تونست اتاق رو ببینه. صدای باز شدن در رو شنیدم و با این خیال که باد می زنه بیخیال شدم و ماهان هم بدتر از من ولی دوباره صدای جیر جیر لولای در بلند شد و روی اعصابم می رفت؛ برای همین خواستم بلند بشم که چشمم خورد به صورت ماهان که هاج و واج داشت در اتاق رو نگاه می کرد. دستم رو روی زمین گذاشتم و نیم خیز شدم که بلند بشم که یهو یه نفر پای راستم رو گرفت و تعادلم به هم خوردو نقش زمین شدم.

تا خواستم به خودم بیام کشیده شدم سمت اتاق و سرم خورد به چهار چوب در و درد تمام سرم رو احاطه کرد. چشم هام تار می دید اما صداها رو می شنیدم. صدای داد های ماهان و صورت نا معلومش.

در بسته شد. اما بهوش بودم و صدای مهیار و ماهان و سهیل و کوبیدن در رو می شنیدم ولی کو توان حرکت؟

متوجه شخصی توی اتاق شدم؛ صورتش مشخص نبود و یه لباس یک سره تنش بود. هر لحظه بهم نزدیک تر می شد و این منو می ترسوند. 

با هر قدم نزدیک تر شدن اون قلبم ضعیف تر می زد. دیگه واضح می تونستم صورتش رو ببینم. پوستش کاملا سیاه بود، چشم هایی که از حدقه بیرون زده و خون افتاده، یه لبخند مضحک که دندون های نیشش رو نشون می داد داشت و عجیب ترین چیز این بود که از بینی فقط دو سوراخ کوچیک!

دیگه کار خودم رو تموم شده می دونستم و تنها سوال در ذهنم این بود که خدایا این واقعا آدمه؟

@M@hta

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...