رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Mahsa_k

رمان شبهای بعد از تو | mahsa_k کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

نام رمان : شبهای بعد از تو

نویسنده:mahsa_k کاربر انجمن نودوهشتیا

ژانر:عاشقانه

هدف:از نوشتن رمان لذت میبرم و حس خوبی میده که خودت بتونی حرکت بعدی آدم های داستانتو بنویسی...

زمان پارت گذاری:نامعلوم

خلاصه:دختری به اسم یسنا که زیبایی خیره کننده ای داره با پسری آشنا میشه که کل زندگیشو عوض میکنه عشق آتشینی که بهم میرسن یا نه...

لینک صفحه بررسی و نقد رمان شبهای بعد از تو:بررسی ونقد رمان شبهای بعد از تو

ناظر رمان: @Tiana_joon

ویرایش شده توسط N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.  

قوانین نوشتن رمان

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق  

@N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

در 19 ساعت قبل، Mahsa_k گفته است :

نام رمان : شبهای بعد از تو

نویسنده:mahsa_k کاربر انجمن نودوهشتیا

ژانر:عاشقانه

هدف:از نوشتن رمان لذت میبرم و حس خوبی میده که خودت بتونی حرکت بعدی آدم های داستانتو بنویسی...

زمان پارت گذاری:نامعلوم

خلاصه:دختری به اسم یسنا که زیبایی خیره کننده ای داره با پسری آشنا میشه که کل زندگیشو عوض میکنه عشق آتشینی که بهم میرسن یا نه...

لینک صفحه بررسی و نقد رمان شبهای بعد از تو:بررسی ونقد رمان شبهای بعد از تو

ناظر رمان: @Tiana_joon

به نام خدا                                          پارت 1

مقدمه: زندگی تلخی و شیرینی زیادی داره ،ما خودمونیم که باعث میشیم این تلخی مارو نابود کنه یا برعکس،شیرینیش حالمونو بهتر کنه...امیدوارم هیچ وقت تلخیه زندگیتون به شیرینیش غلبه نکنه...

 

حوله رو دور موهام پیچیدم و رفتم جلو آینه، زیبایی خیره کننده ای داشتم برا همین زیاد آرایش نمیکردم که به چشم بیام ...به چشام مداد کشیدم و یه رژ کمرنگ زدم ،موهام روبا سشوار خشک کردم و ساده بافتم و شلوار لیم رو با مانتو مشکیم ست کردم و مقنعه رو سرم کردم ،وسایلمو تو کیفم ریختم و بعد زدن عطر از اتاق رفتم بیرون...

مامان و بابا سر میز صبحونه بودن سلام گفتم و سر سری یه لقمه برا خودم گرفتم که بابا پاشد و گفت: _منم دارم میرم زود بیا بیرون که برسونمت _باش بابایی     بابا رفت و منم یه لیوان شیر خوردم و خم شدم صورت مامان رو بوسیدم و رفتم کفشامو پوشیدم...

بابا جلو در دانشگاه نگه داشت و گفت: _مواظب خودت باش  _ چشم شماهم و پیاده شدم و رفتم داخل دانشگاه ... وارد کلاس شدم ،طبق معمول همه نگام کردن و چند تام تیکه شنیدم ولی بدون توجه رفتم سمت عسل که تا منو دید گفت: _به به زیبای خفته اومد

خندیدمو گفتم: _چیه حسودیت شد؟  بروبابایی گفت 

عسل دوست صمیمیم بود،تو دانشگاه آشنا شده بودیم ،قیافش معمولی بود اما صداش محشر البته اخلاقشم خیلی خوب بود،اما من چشام درشت و خاکستری بود ، موهام مشکی و خیلی بلند و پرپشت، ابروهام کشیده بود و مشکی دماغم کوچیک و لبام قلوه ای، به خاطر قیافم کسی سمتم نمیومد چون به قول عسل فکر میکنن زیادی مغرورو خودشیفم در حالی که اصلا اینجوری نیست...قدمم ۱۶۵ بود و لاغر اندام بودم عسل میگف زیادی تو چشمی اما خودم اینجوری فکر نمیکردم...  _ هوی کجایی؟  به خودم اومدم : _ چته عسل؟ _استاد اومده حواس نداریا  لبخندی زدم و چیزی نگفتم ....

                                                   

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 2 

بعد تموم شدن کلاس با عسل رفتیم بوفه،قهوه گرفتیم و روی صندلی نشستیم      عسل: _ یسنا بابام تو شمال  قراره برام تولد بگیره توام دعوتی      _عه تولدت ۳۰ آبان بود؟     _آره ،به خانوادت بگو قراره دو سه روزیم بمونیم     _دانشگاه چی پس؟استاد علوی رو که میشناسی بدبختمون میکنه     _نگران نباش این هفته تعطیلی داریم قراره بچه هارو از طرف دانشگاه ببرن شیراز،پس مام میریم شمال اوکی؟     _باش ،بهشون میگم    _اووو یسنا،بارادو نگا کن    سرمو چرخوندم و به سمتی که میگفت نگاه کردم ،این پسره واقعا خوش چهره بود ،چشم عسلی بود و فوق العاده جذاب اما به دخترا محلی نمیزاشت...     عسل: _ میگم اگه باراد بره شیراز ماهم تولدو بیخیال بشیم و بریم شیراز     خندیدمو گفتم : _چشاتو درویش کن هیزخانوم     _خدایی نگاش کن عجب تیکه ایه اما حیف حال مخ زدن ندارم      یدونه کوبوندم تو سرش و گفتم: _ پاشو بریم زهرهلاهل  

***

داشتیم شام میخوردیم و یاسر هی از معلمش حرف میزد،داداش کوچولوم بود و جونم بسته به جونش    من: _ یاسر ،داداشی یکم ساکت باش بزار حرف بزنم     خندیدو دلم برا چال گونه هاش ضعف رف    _ چشم آبجی      رو کردم سمت بابا و گفتم : _ باباجون دو روز دیگه تولد عسله باباش قراره شمال براش تولد بگیره منم دعوت کرده اجازه میدید برم؟       بابا: _دانشگاه چی پس؟      _دانشگاه بچه هارو میبره شیراز تعطیله      مامان: _ اونوقت یه روزه برمیگردید؟     _نه مامان جون قراره یه چند روزی بمونیم اگه اجازه بدید       بابا: _باش اشکال نداره،به اون خانواده اعتماد دارم    _مرسی بابایی    مامان: _مختلطه تولدش؟      _ خبری ندارم       _خلاصه خیلی مواظب خودت باش    _چشم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 5 ساعت قبل، Mahsa_k گفته است :

پارت 2 

بعد تموم شدن کلاس با عسل رفتیم بوفه،قهوه گرفتیم و روی صندلی نشستیم      عسل: _ یسنا بابام تو شمال  قراره برام تولد بگیره توام دعوتی      _عه تولدت ۳۰ آبان بود؟     _آره ،به خانوادت بگو قراره دو سه روزیم بمونیم     _دانشگاه چی پس؟استاد علوی رو که میشناسی بدبختمون میکنه     _نگران نباش این هفته تعطیلی داریم قراره بچه هارو از طرف دانشگاه ببرن شیراز،پس مام میریم شمال اوکی؟     _باش ،بهشون میگم    _اووو یسنا،بارادو نگا کن    سرمو چرخوندم و به سمتی که میگفت نگاه کردم ،این پسره واقعا خوش چهره بود ،چشم عسلی بود و فوق العاده جذاب اما به دخترا محلی نمیزاشت...     عسل: _ میگم اگه باراد بره شیراز ماهم تولدو بیخیال بشیم و بریم شیراز     خندیدمو گفتم : _چشاتو درویش کن هیزخانوم     _خدایی نگاش کن عجب تیکه ایه اما حیف حال مخ زدن ندارم      یدونه کوبوندم تو سرش و گفتم: _ پاشو بریم زهرهلاهل  

***

داشتیم شام میخوردیم و یاسر هی از معلمش حرف میزد،داداش کوچولوم بود و جونم بسته به جونش    من: _ یاسر ،داداشی یکم ساکت باش بزار حرف بزنم     خندیدو دلم برا چال گونه هاش ضعف رف    _ چشم آبجی      رو کردم سمت بابا و گفتم : _ باباجون دو روز دیگه تولد عسله باباش قراره شمال براش تولد بگیره منم دعوت کرده اجازه میدید برم؟       بابا: _دانشگاه چی پس؟      _دانشگاه بچه هارو میبره شیراز تعطیله      مامان: _ اونوقت یه روزه برمیگردید؟     _نه مامان جون قراره یه چند روزی بمونیم اگه اجازه بدید       بابا: _باش اشکال نداره،به اون خانواده اعتماد دارم    _مرسی بابایی    مامان: _مختلطه تولدش؟      _ خبری ندارم       _خلاصه خیلی مواظب خودت باش    _چشم

***

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 3

_هووووف عسل یکیو انتخاب کن دیگه    _ای بابا خودتم انتخاب نکردی که     _تولد توعه ،حالا توانتخاب کن من زودی انتخاب میکنم....اومده بودیم بازار برای خریدن لباس...

_یسنا ببین این خوبه؟     نگاه کردم یه لباس پرنسسی بود رنگشم صورتی،بالاش نگین کاری بود و پاییناش پفی و بلند      _وای آرههههه برو بپوش

ایول تو تنش خیلی عالی بود  _عالیه عسل    _میسی گلم      پولشو حساب کردیم و کیف و کفش سفید هم انتخاب کرد و از پاساژ دراومدیم      عسل: _خب حالا بریم برا تو خرید     _اوهوم بیا این یکی پاساژ 

بعد یه ساعت گشتن خسته شدم و نشستم رو یه پله  _وای پاهام   _لوس نشو ،بلندشو ببینمممم     _خستم عسل نا ندارم     _غلط کردی بلندشو     همین موقع یه پسر اومد سمتمون نزدیکم شد و گفت: _اسم عطرتون چیه؟       با تعجب نگاش کردم و گفتم: _ها؟         _اسم عطرتون؟خیلی خوبه،دنبال کادوام اسمشو بگید میخوام بخرم برا دوستم       خندیدم و گفت: _دختر تو زیادی خوشگلی      عسل: _هوی درویش کن      بلندشدیم و ردشدنی آروم اسم عطرمو گفتم اونم شنید و بلند گفت: _مرسی خوشگله      رفتیم طبقه بالا که چشمم خورد به ویترین یکی از مغازه هابا خوشحالی گفتم: _یسسس همونی که میخواستم        دست عسلو کشیدم و رفتم جلو و داخل مغازه شدم ،رو به فردشنده کردم و از لباس برای سایزم خواستم....

تو تنم واقعا محشر شده بود ،یه لباس مدل ماهی،لباس کاملا پوشیده بود و فقط یقش تا سرشونه هاباز بود و پایینش سمت چپ چاک داشت جنسش برااق بود رنگشم مشکی...عسل رو صدا کردم و تا چشمش بهم خورد با دهن باز گفت: _یسناااااا چرا پسر نشدم من؟؟؟       خندیدم و گفتم :_مسخره      _یسنا میگم قرمزش بهتر میشه ها    _آره ولی زیادی به چشم میزنه،مشکی بهتره      _وای پسرای فامیل کشته مردت میشن    _خفه      بعد خریدن لباس ناهارو باهم بیرون خوردیم و بعد رسوندن من به خونه خودش رفت....  

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 4

صبح ساعت ۵ با صدای گوشیم بیدارشدم...با بیحالی لعنتی به عسل گفتم و رفتم حموم،بعد یه دوش مختصر از حموم دراومدم لباسامو پوشیدم و آرایش مختصری کردم ،موهامم شونه کردم و همونطوری شالمو سر کردم و رفتم پایین..بابا و مامان بیدار بودن سلام دادم و نشستم رو صندلی     بابا: _دلم برات تنگ میشه خوشگل بابا      _دل منم براتون تنگ میشه     مامان: _قربونت برم ،عیب نداره گاها مسافرت برا روحیت خوبه      _مرسی که بفکرمید     صبحونمو خوردم و با زنگ آیفون مامان بلند شد و بعد جواب دادن گفت: _عسله پاشو      بلند شدم و رفتم اتاقم شنل بافتمو پوشیدم و ساکمو ک از شب حاضر کرده بودم برداشتم ،از پله ها رفتم پایین که بابا از دستم ساکو گرفت و باهم رفتیم بیرون...مامان و بابا با آقای سهیلی احوال پرسی کردن و بعد سفارش سوار ماشین شدیم....

عسل چند سال پیش مادرشو از دست داده بود،خودش میگفت که یک سال افسردگی گرفته بودولی شکر خدا الان خیلی خوبه و با باباش زندگی میکنه ....

بلند گفتم : _عسل    برگشت سمتم : _چته روانی؟؟؟

_تولدت مبارک خُله     _ مرسی دیوونه     باباش پایه بود و تا خود شمال آهنگ گذاشت و همراه ما قر داد...

اولین بارم بود اومده بودم ویلاشون،پارسال تولدش خونشون بود و کاملا دخترونه ولی امسال عسل میگه مختلطه...ویلاشون خیلی بزرگ و شیک بود روبه دریا بود و نصف خونه شیشه ای،من که عاشق فضاش شده بودم....ساعت ۱۰ صبح بود و عمو زنگیده بود کارگرا بیان و خونه مرتب و تزئین کنن ....

رو کردم به عسل و گفتم : _عسل   _جانم    _یه اتاق نشون بده برم بخوابم،خیلی خوابم میاد     _باش فقط زودبیدارشو ساعت ۲ گفتم زهرا آرایشگرم بیاد     _خیله خب ...    منو برد طبقه ی بالا که چندین در بود و عسل گف همشون اتاقه..در یکیشو باز کرد _وای چه قشنگه       نصف دیوار شیشه ای بود و رو به دیوار،خیلی صحنه ی جالبی بود ،دکوراسیون اتاق هم آبی و سفید بود     عسل:_ استراحت کن عزیزم

ساکمو گذاشتم کنار دیوار و همونجوری روی تخت دراز کشیدم و زود خوابم برد...

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 5 

_هوووی یسنا بیدارشو     چشامو با بی رمقی باز کردم

_چته عسل؟    _بیدارشو،ساعت یکه بریم ناهار بخوریم

_باش       بیدارشدم و لباسای بیرونو دراوردم و شالمو باز کردم،خانوادم زیاد به باز بودن موهام وطرز لباس پوشیدنم گیرنمیدادن... رفتم طبقه پایین عمو چلو کباب خریده بود،خونه تزئین کاری شده بود البته مونده بود که کامل تموم بشه...ناهارو خوردیم و با عسل رفتیم اتاقش،رو تختش نشستم و گفتم: _عسل چند نفرو دعوت کردید؟     _نمیدونم دقیق اکثرا جونن     چشمکی زدم و گفتم : _به به عروسی افتادی     خندیدو گفت:_ زهرمار         

در اتاق زده شد و با اجازه ی عسل اومد تو..یه دختر خیلی شیک که عسل زهرا معرفیش کرد حدودا ۳۰ ساله میشد،بعد احوال پرسی شروع کرد به آرایش کردن ما...

تا عصر کارش طول کشید تا وقتیم تموم نشده نزاشت خودمون رو ببینیم ،میگف اگه ببینید هی ایراد میگیرید..

بعد تموم شدن کارش از اتاق رف ،عسل که واقعا خیلی زیبا شده بود یه آرایش کاملا دخترونه و شیک ،موهاشم شنیون کرده بود ...جلو آینه وایسادیم ..زیباییم دوچندان شده بود یه آرایش لایت کرده بود و موهامو فردرشت که اندازش تا زیرباسنم میشد...هیچ وقت نتونستم بابامو راضی کنم موهامو بزنه میگف عاشق موهامه...عسل: _یسنا من پیش تو خیلی زشت دیده میشم      خندیدم و گفتم: _دیوونه این چه حرفیه محشر شدی     _ میگما تو مهمونی بهتره اتاق بمونی،مخصوصا با اون رژ جیگریت       چپ چپ نگاش کردم و چیزی نگفتم ...

از پایین صدای مهمونا و آهنگ میومد ؛عسل: _بهتره بریم      _عسل تو برو تولد توعه منم یکم بعد بیام       _اوم باش فقط زود بیا     _چشم       عسل رفت و منم گوشیمو برداشتم و چند تا سلفی انداختم،عاشق عکس انداختن بودم ..از قبل برا عسل دستبند طلا خریده بودم که چند تا ستاره ازش آویزون بود،دستبندو گذاشتم تو کیف دستیم و یه نگاه دیگه تو آینه انداختم و بعد زدن عطرم از اتاق در اومدم...

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 6

وسط پله ها بودم حس میکردم کسی حرف نمیزنه و فقط صدای آهنگ بود،شایدم استرس گرفته بودم ...

پایین پله هابودم سرمو بلند کردم دیدم اکثرا نگام میکنن خجالت کشیدم و سرمو انداختم پایین ولی همون لحظه پام پیچ خورد و برای اینکه تعادلمو حفظ کنم دستمو گذاشتم رو شونه ی کسی و نفس عمیق کشیدم و وایسادم..پشتش به من بود با کار من سرشو برگردوند و نگام کرد...ته دلم خالی شد ...تو عمرم همچین چشایی ندیده بودم نفسم حبس شد ،رنگ چشاش سیز یشمی بود و سگ داشت...اخم کردوبه خودم اومدم و گفتم: _معذرت میخوام      سرشو تکون داد و دستم یادم رفته بود بردارم...شونشو تکون داد ینی بردار...زود دستمو برداشتم و اونم دوباره برگشت اونور...

عسل اومد سمتم و گفت: _بیا عزیزم بریم کنار من وایسا     دستمو گرفت و کشید سمت میز مخصوص خودش...کلی جوون دوروبرش بودن..حواسم یکسره سمت همون چشما بود،اصلا چشاش یجوری بود نتونستم به بقیه اجزاش صورتش نگاه کنم     _ عسل

_جانم     _میگم اون پسره کیه؟     نگاه کردم سمتش وای خدا خیلی جذاب بود موهاش مشکی بود و زده بود بالا و یه تیپ اسپرت زده بود       _کدوم پسره؟

_نگاه کن اون طرفو اون پسر جذابه رو میگم که پیرهن یشمی تنشه      _اوه اوه چه خوشگله!چه عجب چشمت یه پسرو گرفته (و چشمکی زد) اخم کردم و گفتم: _ نخیرفقط یکم پیش خوردم بهش میخوام بدونم کیه       _آره تو راست میگی،والا یسنا نمیشناسم ولی اونی که کنارشه پسرعمومه ،حتما یکی از دوستای اونه    _اوهوم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 7

چند تا از دخترا اومدن سمتمون،نگاه یکی از دخترا به من خیلی بد بود اخمو نگاش کردم و گفتم: _چیزی شده؟       روشو برگردوندو گفت: _نخیر

یکی دیگه از دخترا دست عسل رو گرفت و برد وسط ،آهنگ شادی پخش میشد باهم شروع کردن به رقصیدن...

چشممو چرخوندم بلکه اون پسرمجهول رو پیدا کنم ولی...عه اون اینجا چیکار میکنه؟باراد بود،پسر خوشگله ی دانشگاهمون تا منو دید با سرش سلام داد و منم با سر جوابشو دادم..حتما عسل دعوتش کرده...

عسل اومد همونطور که نفس نفس میزد گفت: _یسنا پاشو برو برقص دیگه     _نه عزیزم حسش نیست،راستی باراد رو تو دعوت کردی؟

عسل با خوشحالی گفت: _کووو؟؟ نشونش دادم

_نه من دعوتش نکردم ،وایسا الان میام

و رفت سمت همون میزی ک پسرعموش و باراد و اون پسره بود،نمیدونم چیا به همدیگه گفتن بعد چند مین عسل اومد          _بگو ببینم         _باراد و تیام داداشنو دوستای پسرعموم سینان       _اوم هردوداداش خوشگلن         _وای یسناااا تیام یه چیز دیگست عجب چشایی داره،لباشام وای وای

اخم کردم و چیزی نگفتم..

_راستی یسنا،سینا گفت که اوناهم این چند روز رو قراره اینجا بمونن قبلا از بابام اجازشو گرفته

_یعنی ما بااونا اینجا میمونیم؟        خندیدو گفت: _بعلی          _خدابخیر کنه         _دخترعموهام و دخترعمم هم میمونن      _اوهوم

خندیدو رفت...همون دختر که بهم چپ چپ نگاه میکرد اومدسمتم و گفت: _نمیری برقصی؟

_نه راحتم      چیزی نگفت و رفت (ملت دیوونن)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 8

چراغا خاموش شد و یک کیک3 طبقه روی چرخ آوردن...همه دست و سوت میزدن ،رفتم نزدیکتر و کنار عسل وایسادم و گفتم:وایسا سلفی       همه خندیدنو چند تا سلفی انداختم و با آهنگ تولدت مبارک کیک رو برید....

بعد کلی تبریک عمو برای تولدش سند یه خونه رو زده بود به نامش و منم دستبندو از کیفم دراوردم 

_بیا اینجا ببینم     خندید: _دیوونه کی وقت کردی آخه!        _قابلتو نداره عزیزم

صورتمو بوسید و منم دستبندو دستش کردم...صورتمو که برگردوندم چشام قفل چشدی تیام شد...دلم لرزید،واقعا تو عمرم همچین پسر زیبایی ندیده بودم..

وقتی دید زوم کردم روش صورتشو برگردوند(هوووووف)

تقریبا یک ساعت بعد شام آوردن...داشتیم با عسل و دختر عمش حسنا شام میخوردیم که صندلی کناریم کشیده شد و سینا (پسرعموی عسل)نشست

_ببخشید مزاحم شدما     عسل: _سینا جا نبود؟؟

اونم پررو پررو گفت: _جا بود ولی خواستم کنار این خانوم زیبا بشینم،راستی اسمتون چیه؟

لبخندی زدم و گفتم _یسنا      _خوشوقتم عزیزم،چه به هم میایم          باتعجب نگاش کردیم که خندید و گفت:_منظورمم اسم هامونه

خندیدیم...بعدشام دوباره همه رفتن وسط برای رقص..سینا ازم درخواست رقص کرد اما به ادب ردش کردم...آخر مراسم هم عمو و عسل دوتایی رقصیدن و تموم شد....ساعت ۲بود که خیلیا رفته بودن ...اصلا نا نداشتم تکون بخورم ،اکثر جوونا مونده بودن بدون توجه رفتم اتاقم ،لباسامو دراوردم و رفتم حموم (با این وضع نمیشد بخوابم)بعد دوش مختصر لباس خوابای بچگونمو پوشیدم و رفتم روتخت تا چشمامو بستم به خواب عمیقی رفتم...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 9

صبح با سردرد بیدارشدم...با بیحالی به ساعت نگاه کردم ۱۱ بود پوفی کشیدم و گوشیو برداشتم و به مامان زنگ زدم و احوال پرسی کردم و مطمئنش کردم حالم خوبه اما بازم از پشت تلفن غر زد که چرا تا ۱۱ خوابم...

بلند شدم و رفتم سرویس بعدشستن دست و صورتم اومدم بیرون...لباسامو با شلوار لی مشکیم و بلوز قرمزم عوض کردم،موهامو شونه کردم و ساده بافتم ،آرایش مختصری کردم و از اتاق رفتم بیرون...

صدا از آشپزخونه میومد رفتم (اوه اوه ماشالا لشکر بودن)

سلام کردم صندلی خالی پیش حسنا پیدا کردم و نشستم رو به عسل گفتم: _عمو کجاست؟        _صبح زود رفت ،کار داشت      _اوهوم باش

سرمو بلند کردم و به سمت چپ نگاه کردم تیام مشغول صبحونه خوردن بود ..معلوم بود دوش گرفته چون موهاش خیس بود..سرش پایین بود و مشغول خوردن...

باراد: _پایه اید بریم بیرون؟     پسرا تایید کردن و دخترا نه...

بعد صبحونه بجز تیام و سینا بقیه پسرها رفتن بیرون اون دوتا هم رفتن بخوابن (خرسن دیگه)

با دخترها دور هم نشستیم ،عسل : _دخترا برا ناهار چی درست کنیم؟

اون دختر اخموی دیشبی گفت: _عسل جون مگه خدمتکار ندارید؟  

عسل اخمی کردو گفت: _ درساجون، داریم اما برای راحتیمون تا چند روز مرخصش کردیم    

درسا: _خب من که بلد نیستم       عسل: _تو بلد نیستی اما عوضش یسنا دستپختش حرف نداره

_فکر نکنم مگه چند سالشه که بتونه به خوبی آشپزی کنه         رو کردم بهش و گفتم: _مهم سن نیست مهم استعداده

_خب اگه استعداد آشپزی داری عوضش استعداد رقصت صفره                

پوزخندی زدم و عسل جای من گفت: _رقصش حرف نداره      _کو؟اگه راست میگه پاشو برقص

_عسل دختر عموت چقدر گیره          حسنا سریع بلند شد و تیوی و باند وروشن کرد و گفت: _پاشو خوشگلم

اون یکی دختر عمش لیلی گفت : _چه رقصی بلدی؟

خندیدم ،آخه از بچگی کلاس رفته بودم و همه رقصی رو یاد گرفته بودم    _همه جوری        _عه پش عربی برقص       عسل: _زودباش _وایسید بیام

رفتم اتاقم و فلشمو از کیفم دراوردم و حین اومدن به پایین موهامو باز کردم،فلشو دادم به حسنا و خودم وسط وایسادم...

آهنگ شروع شد،به نرمی شروع کردم رقصیدن،اونقدر که رقصیده بودم بدنم خیلی راحت تکون میخورد...

قر کمر دادم و با ریتم آهنگ موهامو و چرخوندم...شکممو با ضرب تکون دادم و موهامو با یه دست گرفتم و با دست دیگم بلوزمو دادم بالا تا شکمم معلوم بشه....از هیکلم راضی بودم ...رقص باسن هم رفتم و دور زدم و آهنگ تموم شد ....همه دست زدن اما صدای دست زدن از اونور سالن هم میومد...

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 10

نگاه کردیم تیام و سینا بودن ...روی پله ها وایساده بودن و لباس بیرون تنشون بود..اما فقط سینا دست میزد پسره ی مغرور نتونس یه دست ساده هم بزنه..

سینا: _دختر تو محشری     لبخندی زدم و گفتم: _ممنون       فلشمو دراوردم و میخواستم برم بالا که سینا گفت: _دخترا میریم بیرون برا ناهار چی بخریم؟

عسل رو کرد سمت من و گفت: _یسنا جون من زرشک پلو بزار      اخمی کردم ولی اونقدر مظلوم نگاه کرد که گفتم باش       نگام خورد به تیام که مستقیم نگام میکرد تا دید نگاه میکنم گفت : _به کشتنمون ندی با غذات؟   

واییی بالاخره صداشو شنیدم ،چه صدای بم و گیرایی داشت...    

همونطور که داشتم از کنارش رد میشدم تا برم اتاقم گفتم: _خواستی نخور

بوی عطرش دیوونه کننده بود رفتم اتاقم و رو تخت دراز کشیدم...یکم تو سایت ها گشتم و عکس جدیدمو تو اینستا پست کردم...یکم بعد عسل اومد اتاق

_عزیزم میای ناهار درست کنی؟    _وسایلشو خریدن؟

_آره    _اوکی

باهاش رفتم آشپزخونه،خوبیش این بود بزرگ و شیشه ای بود ،فضاش خفه نبود که آدم دلش بگیره...

وسایلشو گذاشتم کنارو شروع کردم به درست کردن غذا...داشتم پیاز خورد میکردم که تیام اومد آشپزخونه؛یه شلوارک تنش بود با تیشرت مشکی(هیکلت تو حلقم جذاب)...

برا خودش آب پرتقال ریخت و تکیه داد به کابینت و گفت: _توام میخوری چشم گربه ای؟       _نه مرسی

سرمو انداختم پایین ،که بهم نزدیکتر شد سرمو بلند کردم و قطره اشکم چکید...همیشه پیازخورد کردنی گریم میگیره...با دستش جلوی اشکو گرفت...گرمی دستش صورتمو میسوزوند..

نگاهش میکردم که گفت: _میخوای کمکت کنم؟

ازشوک دراومدم و نگامو دوختم به پیازاو گفتم : _نه 

باشه ای گفت و از آشپزخونه رفت بیرون...با دلم داری چیکار میکنی؟!!تاحالا اینجوری نشده بودم..

بعدتموم شدن کارم غذارو دم گذاشتم و رفتم اتاقم .بوی غذا گرفته بودم رفتم حموم و دوش گرفتم...بلوز شلوار صورتیمو پوشیدم که روشون خرس کارتونی بود...موهامو شونه کردم و بدون آرایش رفتم پایین..

پسراهم اومده بودن و همگی دورهم نشسته بودن...نگام خورد به درسا که کنار تیام نشسته بود نمیدونم چرا عصبی شدم...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 11

بدون دلیل حسودیم شد که تیام با درسا حرف میزد واس همون رو به درسا گفتم: _درسا جون

با غرور نگام کرد و گفت: _بله؟      _میشه زحمت بکشی خیارماست درست کنی یا اینم بلد نیستی؟

حرصی شد و برا اینکه کم نیاره گفت درست میکنم و پاشد رفت

لبخندی زدم که از چشم تیام دور نموند    رو به حسنا گفتم : _عسل کو؟       سینا جای حسنا جواب داد: _رفت بالا الان میاد          و خیره شد بهم این پسره هم زیادی زوم میشه روم

سبحان که پسر شوخی بود گفت: _تیوی اینوره سینا جان        همه خندیدن،عسل سریع اومد پایین و گوشیمو داد دستم گفت: _بالا بودم که صداشو شنیدم چن بار زنگ خورد؛نوشته مسیحا 

دکمه اتصالو زدم _سلام        _کجایی تو؟         _سلامت کو؟            _اعصاب نزاشتی که!کجایی؟

_با دوستم عسل اومدیم شمال تو کجایی؟

_بعله دیگه رفتی خوش گذرونی         _چت شده؟بگو ببینم خوبی؟         نفسی گرفت و گفت: _والا اومدم خونتون گفتن نیستی عصبی شدم ک ندیدمت !کی برمیگردی؟          _معلوم نیس        _باش پس مراقب خودت باش،زودبیا دلتنگتم        _منم دلتنگتم،چشم زودمیام       _برو وروجک فعلا     _فعلا

عسل: _بگو ببینم مسیحا کیه؟      _یه آدم خاص

خندیدمو گفت: _بگووووو اذیتم نکن        _داییمه همون دایی کوچیکم که بهت گفته بودم       _عه چه اسم خوبی داره       _حالا خودشو ندیدی

بلند شدم به غذا سر زدم حاضر بود به بقیه خبر دادم و دخترا میز رو چیدن و منم غذا رو کشیدم...

دور میز نشستیم اولین نفر سینا بود که گفت: _دستت درد نکنه یسنا فوق العادس        _نوش جونت

و بعد یکی یکی تشکر کردن الی درسا و تیام ...دلم میخواست تیام تشکر کنه اما دریغ...پسره یه بار مهربونه یبار اخمو معلوم نبود چشه...

بعد خوردن غذا بدون جمع کردن میز رفتم اتاقم..حوصلم سررفته بود .از پنجره به بیرون نگاه کردم..هوا ابری بود اما دلم دریا میخواست...

کاپشنمو پوشیدم و کلاه بافتمو سرم کردم و موهام همونطوری باز موند،رفتم پایین کسی نبود احتمالا رفتن بخوابن،کفشامو پوشیدم و به ارومی از ویلا خارج شدم‌‌...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت12

هوا خیلی خوب بود ،قدم زدم و عرض ۵ مین رسیدم به کنار دریا...رو شن ها قدم زدم تیام رو دیدم که نشسته بود وبه دریا خیره شده بود،رفتم کنارش نشستم،سرشو چرخوند و گفت: _نخوابیدی؟

_نچ حسش نبود

دوباره به دریا نگاه کردو گفت: _یسنا

چه قشنگ اسممو صدا میزد : _بله؟

_غذات خیلی خوشمزه بود

لبخندی زدم و گفتم: _نوش جونت

_از کی یاد گرفتی؟

_از بچگی مامانم یادم میداد میگفت هنر یه دختر آشپزیشه

_کار خوبی کرده،یه چیزی بگم؟

مستقیم نگام کرد از نگاهش ذوب شدم و گفتم: _بگو

_تو زیباترین دختری هستی که تاحالا دیدم

دروغه اگه بگم دلم نلرزید،لحن گفتنش با همه آدمایی که تاحالا این حرفو بهم گفتن فرق میکرد،رو به دریا نگاه کردم و گفتم: _مرسی نظر لطفته

هوا نم نم شروع کرد به باریدن...

تیام: _پاشو بریم کنار دریا خطرناکه

با هم برگشتیم داخل و بدون حرفی هرکدوم رفتیم سمت اتاق خودمون...

عین دیوونه ها یکسره لبخند میزدم تا یکی دوساعت یکسره گیم بازی میکردم،آخرش خسته شدم و رفتم پایین ....پسرا تو آشپزخونه بودن و دخترا سربه سرشون گذاشته بودن ...تیام رو ندیدم ..سینا با سبحان داشت مرغ هارو به سیخ میکشید ،عسل گوجه میشست و بقیه نشسته   بودن رو میزمیوه میخوردن رو به عسل گفتم: _کاری هست انجام بدم؟

سینا: _شما تاج سری فقط بشین

سبحان یدونه زد به سرش و سینا هم گفت نکبت

همگی خندیدیم...

عسل: _نه عزیزم بشین 

تیام وارد آشپزخونه شد و گفت _عسل

عسل: _بله تیام؟

_دوست دخترم اومده شمال میتونه بیاد اینجا؟یا من خودم ببرمش ویلای خودم؟!

عسل: _نه بابا بگو بیاد خوش میگذره

_باش (و رفت بالا)

دلم گفت و اعصابم بهم ریخت اصلا به من چه؟اما به مرگم شده بود..خب معلومه پسر به این خوشگلی و جذابی حتما یکیو داره ولی بیچاره دختره چون باید همه جا مواظب باشه دختری نیاد سمتش..هووف بیخیال...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 13

حوصلم سررفته بود رفتم نشستم رو مبل..باراد اومد نشست کنارم و گفت: _تو دانشگاه وقت نشده باهم آشنا بشیم

لبخندی رو لبم اوردم و گفتم: _آره 

_چیزی ناراحتتون کرده؟

_نه فقط یکم بی حوصلم

_میخوای بریم بیرون؟

نگاهش کردم تو نگاهش جز مهربونی چیزی نبود،قیافه ی خیلی معصومی داشت...

_نه مرسی،راستی تو بزرگتری یا تیام؟

_تیام دو سال از من بزرگتره

_اوهوم باش

باراد گوشیشو در اورد و منم مشغول دیدن تیوی شدم...بچه ها سیخ بدست رفتن تراس..چن دقیقه بعد تیام اومد پایین و رفت حیاط ...صدای احوال پرسی بچه ها میومد و بعدش صدای عسل که میگفت برین داخل و خوش اومدید..

تراس رو به حیاط بود و در بازشد.تیام همراه دختری زیبا اومد داخل...اومدن سمت ما با باراد دست دادم و رو کرد سمت من،دستشو جلو آورد و گفت: _سلام عزیزم من گیسوام

متقابل بهش دست دادم: _خوشوقتم منم یسنا

تیام: _گیسو اتاق اضافی نیست بهتره تو اتاق من بمونی

گیسو: _خیلیم خوب

خون خونمو میخورد ولی همونطور خنثی نگاه میکردم ...با همدیگه رفتن بالا

باراد: _بیا بریم پیش بقیه

باهم رفتیم تراس ...بزرگ بود و زیبا..دورهم رو صندلی ها نشستیم ،تیام و گیسو هم اومدن ،گیسو پیش حسنا نشست و تیام رفت سمت حسام...

دختره خون گرم بود و هیچ ایرادی نمیتونستم روش بزارم...

سینا یه سیخ از کباب اورد داد دستم و گفت:

_بیا بخور جون بگیری خیلی لاغری

تشکر کردم و رفت پیش پسرا 

عسل: _پسره ی پررو ،هی بهش میگم یدونه کباب بده بهم ،نداده الان یسنا رو دید سریع کباب داد

سینا سرشو با مسخرگی خاروند که تیام یه پس گردنی بهش زد که باعث خنده ی جمع شد

من: _حسودی نکن زهرهلاهل

عسل: _به توام اگه کباب نمیدادن حسودی میکردی

_ای بابا بیا بگیر بخور

_نمیخوام کوفتت بشه

زهرماری گفتم و بیخیال کبابمو خوردم..(خودمونیم سینا هم پسر بدی نیستا!جذابم هست،اما من چشمم تیام رو گرفته بود)

شام با خنده و شوخی خورده شد ،بعد شام همگی تصمیم گرفتن برن دریا ولی من حسشو نداشتم و تنهایی موندم..بعد رفتن بچه ها ویلا خیلی سوت و کورشد ..خدایی ترسیدم..رفتم بالا و لباسامو عوض کردم و درهارو بستم و از ویلا خارج شدم...رفتم سمت دریا که پیداشون کنم ...دیدمشون دور هم نشسته بودن میخواستم برم سمتشون که دو تا پسر جلوم سبز شدن ‌...

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 14

اخم کردم که یکی از پسرا گفت: _سلام خوشگله

دومی: _پسر عجب ماهه این دختره،تاحالا کجا بودی؟

خواستم از کنارشون رد بشم  که اولی دستمو گرفت

_ولم کن روانیییی

_کجا عزیزم؟تازه پیدات کردیم

و به زور دستمو میکشید اونور که صدای تیام باعث شد سکوت کنم...تیام و اون پسره درگیر شدن سینا و باراد هم با این یکی...بقیه بچه ها هم اومدن ...تیام رفت سمت اونی که دستمو گرفته بود اونقدر زدش که پسرا به زور جداش کردن...

کسایی که اونجا بود دورو بر جمع شده بودن،سینا با عصبانیت مردم و پراکنده کرد و اون دوتا پسرهم به زور بلند شدن و رفتن...ترسیده بودم و عسل دستمو گرفته بود...

تیام اومد سمتم ...چشماش قرمز شده بود..دستمو گرفت...تنم یخ کرده بود..دستمو ول کرد و صورتمو گرفت و گفت: _چیزیت نشد؟

اونقدر کارش روم تاثیر گذاشته بود که اشک تو چشام جمع شد ..سرمو تکون دادم...

گیسو اومد و با عصبانیت نگام کرد و دست تیام رو کشید و برد سمت خودش،نگام هنوزم دنبال تیام بود...

نفس عمیقی کشیدم و رو کردم سمت بچه ها و گفتم: _ببخشید همتون به دردسر انداختم

هرکی یه چیزی گفت و دوباره کنار دریا رفتیم و نشستیم...سینا برای همه بلال خرید و با خوشی خوردیم...

موقع برگشت به ویلا رفتم سمت باراد که گفت: _خوبی یسنا؟

_اوهوم اره فقط یه چیزی ازت میخواستم

_جانم؟

_میشه شماره ی داداشتو بدی؟

یه جور خاصی نگام کرد و شماره رو گفت و منم تو گوشیم سیو کردم...

رو تخت دراز کشیده بودم که گوشی رو برداشتم و بعد کلنجار رفتن با احساسم برای تیام اس دادم

"سلام،بابت امشب ممنونم"

هرچی متتظر موندم جوابی نیومد و نفهمیدم کی خوابم برد

***

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 18

با تکون دستای یه نفر چشم هامو به زور باز کردم...حسنا بود

_چته؟  

_پاشو تنبل میریم جنگل

_ای بابا ساعت چنده؟

_ساعت ۸ صبحه

_هوووف باشه برو میام

بلند شدم و سریع یه دوش گرفتم..موهامو با سشوار خشک کردم و دوتا تیغ ماهی بافتم..رژ قرمز ماتم رو زدم (به به چه لبایی شد)خط چشم کشیدم و ریمل زدم

بلوز مخمل مشکیم رو با شلوار مشکیم پوشیدم،بافت قرمز جلو بازم رو تنم کردم و کلاه بافت قرمزمو سرم کردم و شال گردن دور گردنم انداختم‌...

حسابی با ادکلنم دوش گرفتم و وسایل مورد نیازمو تو کوله پشتیم انداختم و رفتم پایین ...همشون صبحونه خورده بودن انگار فقط من نخورده بودم ...تیام و گیسو آشپزخونه بودن سلامی دادم و بی توجه در یخچالو باز کردم و کیک شکلاتی رو دراوردم یه تیکه از کیک خوردم و اب میوه ریختم برا خودم...گیسو بلند شد رفت منم دستامو شستم و میخواستم برم بیرون که تیام جلومو گرفت..خواستم ردبشم که دستمو گرفت..هنگ کرده بهش نگاه کردم

_چیکار میکنی؟

تیام: _میشه رژتو کمرنگ کنی؟

بخاطر دیشب که جواب اس رو نداده بود گفتم:

_اونوقت چرا؟

_چون من میگم

پوزخندی زدم و دستمو از تو دستش دراوردم

_اگه خواهش کنم چی؟پاک میکنی؟

لبخندی زدم که خیره لبام شد...از کنارش بدون توجه رد شدم و رفتم حیاط...همگی ۴ تا ۴ تا سوار ماشین شدیم و راه افتادیم...فاصله ی زیادی نبود ...

ماشین هارو یکی یکی پارک کردن و پیاده شدیم..

درسته تو ماه آذر بودیم الان اما هوا خوب بود ..هرکی تو دستش وسایلی برداشت و رفتیم سمت آلاچیق های جنگل...

زیرانداز انداختیم و همگی کنار هم نشستیم

گیسو: _تیام پاشو بریم بگردیم  

_باش

بلند شدن و رفتن،چرا دلم گرفت؟نکنه احساسی بهش پیدا کردم؟؟؟امکان نداره!مگه میشه کسی به این سرعت به یکی احساسی پیدا کنه...

عسل: _دخترا پاشین بریم بگردیم

حسنا و من فقط باهاش رفتیم بقیه نشسته بودن

یکم که قدم زدیم به آبشار رسیدیم با خنده و شوخی کلی عکس انداختیم

عسل: _دیگه بهتره برگردیم

حسنا: _اره بریم

من: _شما برید منم چند دقیقه بعد میام

عسل: _زود بیای ها

اونا رفتن ،رفتم نزدیک آبشار و دستمو کردم تو آب..واقعا یخ بست دستم..پاشدم برگردم..

تو راه چشمم خورد به تیام و گیسو..متوجه من نبودن

داشتن حرف میزدن خواستم برم که گیسو دستشو انداخت دور گردن تیام و ل*ب هاشو گذاشت رو ل*ب های تیام...

اعصابم بهم ریخت،نفهمیدم کی بغض کردم..رومو برگردوندم و رفتم سمت بچه ها..

حال خودمو نمیفهمیدم،پوفی کشیدم و پیش عسل نشستم..

باراد که کنارم بود گفت: _خوبی؟

_آره بهترم

_اما چشم هات اینو نمیگه

خندیدم و گفتم : _بیخیال

سبحان زنگ زد و از بیرون غذا اوردن ،گیسو و تیام هم اومدن..حتی یبارم نگاهش نکردم...ناهار رو دور هم خوردیم اما انگار داشتم زهر میخوردم...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 19

بعد ناهار به درخواست سبحان همگی بلند شدن و تیم تشکیل دادن که والیبال بازی کنن اما من گفتم بازی نمیکنم...

الکی داورشون شده بودم و نشسته بودن زمین و نگاهشون میکردم...

یکم بعد تیام اومد نشست کنارم 

_توچرا نرفتی بازی؟

_باید به تو جواب پس بدم؟

نگاهم کرد اخماش توهم بود ،نگام رفت سمت لباش ،واقعا تحریک کننده بود..عصبی رومو ازش برگردوندم

_یسنا

_بله؟

_چیشده بامن اینجوری رفتار میکنی؟

پوفی کشیدم و گفتم: _دیشب بهت اس دادم میتونستی جوابمو بدی کاری باهات نداشتم

با تعجب نگام کردو گفت: _مگه تو بهم اس دادی؟

_آره نگو که نخوندی

_نه ندیدم 

و زیر لبش گفت حتما کار گیسو بوده..

گوشیم زنگ خورد بابا بود بلند شدم و درحالی که از بچه ها دور میشدم جواب دادم

_سلام بابایی

_سلام عزیزم خوبی؟یه خبری از ما نمیگیریا

_عه من که همش زنگ میزنم

_میدونم عزیزم شوخی کردم

_مامان خوبه؟یاسر چی؟دلم براتون تنگ شده

_همگی خوبن مام دلمون تنگه زودبیا

_چشم زود میام

_مواظب خودت باش،به دوستاتم سلام برسون 

_چشم شماهم خدافظ 

_خدافظ عزیزم

میخواستم برگردم که سینا اومد سمتم

سینا: _وقت داری یکم باهم حرف بزنیم؟

_اوهوم کاری داری؟

_بیا میگم 

باهم قدم زدیم

_یسنا

_بله؟

_ببین نمیخوام کشش بدم میرم سر اصل مطلب ،ازت خیلی خوشم اومده ،دلم برات لرزیده..نمیگم شدیدا عاشقتم !نه!اما حسی بهت دارم که تا به حال تجربش نکردم (مکثی کرد و ادامه داد)میشه قبول کنی یه مدت باهم باشیم بعد بیام خواستگاری؟

نفسی کشیدم ..عجب زندگی ای دارم من ...سینا چشمش دنبال من،منم چشمم دنبال دوستش ...

_یسنا سکوت نکن جوابت چیه؟

_سینا من نمیدونم چی بگم اما من حسی بهت ندارم معذرت میخوام

_خب بهم فرصت بده قول میدم ازم خوشت بیاد

_فعلا حوصله ی این حرفارو ندارم

_یسنا خواهش میکنم

_بزار فکر کنم .خب؟

خندیدو گفت: _آخ من فداتبشم پرنسس،باش من منتظر جوابتم

_باش بریم

رفتیم پیش بقیه ...بازی تموم شده بود و نشسته بودن تنقلات میخوردن..سینا نشست پیش تیام ،باهم شروع کردن حرف زدن ،اخمای تیام حسابی رفت تو هم..اما توجهی نکردم ...تقریبا یه ساعت بعد وسایل هارو جمع کردیم و برگشتیم ویلا..اونقدر خسته بودم که بدون شام رفتم اتاق و سریع خوابم برد...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 20 

یه روز دیگه هم گذشت تو این روز اصلا تو جمع نمیرفتم...حس میکردم دارم وابسته ی نگاهش میشم ..بماند که عسل هی غر زد که چرانمیای بیرون...

الانم شبه و اتاقم ولی واقعا حس افسردگی کردم خخخ

یکم به سر و وضعم رسیدم و رفتم پایین..

پسر ها نبودن و دخترا کنار هم نشسته بودن و تخمه میخوردن

_پسرا کوشن؟

عسل: _چه عجب تشریف اوردی

گیسو: _رفتن استخر 

_اوهوم

ازش خوشم نمیومد و این دست خودم نبود

_شام خوردید؟

حسنا: _آره گلم برای تو ،تو یخچاله گرم کن بخور

_باش

بلند شدم و رفتم آشپزخونه...قورمه سبزی بود،گرمش کردم و نشستم و مشغول خوردن شدم ...

پسرها با سروصدا وارد شدن ...تیام و سینا اومدن آشپزخونه...

سینا: _یسنا چرا خودتو ازمون مخفی کردی؟

خندیدم و گفتم: _مخفی نکردم بی حوصلم

تیام بطری ای رو برداشت و سر کشید و مستقیم نگام کرد...سرمو انداختم پایین و مشغول خوردن شدم..سینا رفت بیرون .داشتم نوشابه میخوردم که تیام خم شد و قاشقمو برداشت و از برنج خورد...با تعجب نگاش کردم چشمکی زد که دلم براش غنج رفت..و از اشپزخونه رفت بیرون..تو هنگ کارش بودم ..خیلی خواستنی بود

نفس عمیقی کشیدم و به خوردن غذام ادامه دادم..بعد تموم شدن غذا رفتم پیش بقیه..رو مبل تک نفره نشستم..

سینا: _پایه اید فیلم ترسناک بزاریم؟

همگی قبول کردن و فیلم رو پلی کردن

حسام: _هرکی ترسید بره بخوابه

عسل: _نچ ما هیچ کدوممون نمیترسیم ..

واقعا فیلم ترسناکی بود ،فیلم ترسناک خیلی زود روم تاثیر میزاشت..چشمم سر میخورد سمت تیام و گیسو...گیسو بازوی تیام رو چسبیده بود و هی سرشو فرو میکرد تو بازوی تیام که مثلا ترسیده ..پوزخندی زدمو از خیر فیلم دیدن گذشتم..بلند شدم که برم

باراد: _کجا؟

_حوصله ندارم

درسا: _تو کی حوصله داری آخه

_فضولیش به تو نیومده

و رفتم اتاقم..روتخت دراز کشیدم و چشمامو بستم..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 21

در اتاقم زده شد گفتم : _بیا تو

در باز شد و تیام وارد اتاق شد..بلندشدم نشستم،اومد کنارم رو تخت نشست با تعجب نگاهش کردم و گفتم:

_کاری داری؟

_یسنا میشه بگی درمورد سینا چی فکر کردی؟

_فکر نمیکنی این موضوع شخصیه؟

_ببین میدونم نباید دخالت کنم ولی دوسش داری؟

_نه

لبخندی زد و گفت: _خب خیلی خوبه

_اونوقت ربطش به تو چیه؟

_خب اون بهترین دوستمه،نگران زندگیشم

_یعنی میگی من زندگیشو خراب میکنم؟

_ای یه همچین چیزی

اعصابم خراب شد اخم کردم و گفتم: 

_پاشو از اتاقم برو بیرون

خندید...لعنتی خیلی جذاب میخندید،رو دماغم زد و گفت:

_حرص نخور کوچولو،نمیخوام مال سینا بشی

بلند شد و از اتاق رفت و من همچنان میخ حرفش شده بودم...دیگه واقعا داشتم دیوونه میشدم...قرص سردردی خوردم و خوابیدم..

چشمامو به زور باز کردم ،به گوشیم نگاه کردم ۱۰ صبح بود..بلندشدم رفتم حموم،بعد دراومدن از حموم حوله رو دور موهام میچیدم و گوشیمو برداشتم و یه مسیحا زنگ زدم...صدای خوابالوشو شنیدم

_جانم

_مسیحا ،کجایی؟

_علیک سلام

_معذرت ،سلام!میگم خونتی؟

_آره چیزی شده؟

_میشه بیای دنبالم؟میخوام برگردم

_ناراحتی یسنا؟چیشده؟

_نه فقط بیا

_باش خودمو میرسونم

تلفنو قطع کردم...لباسامو کامل جمع کردم و تو چمدونم ریختم...مانتو و شالمو گذاشتم رو تخت و لباسامو تنم کردم...آرایش کردم و رفتم پایین...

همه صبحونه میخوردن،سلام دادم و نشستم...

حسنا: _امروز بریم بازار؟

عسل: _آره بعد اونم بریم تله کابین

همه تایید کردن ،چیزی نگفتم ...قرار گذاشتن بعد ناهار برن ..نشستیم دور هم رو مبل ها..بیرون نم نم بارون میبارید...

باراد: داداش گیتارتو نیوردی یکم برامون بخونی؟

با تعجب نگاهش کردم...

تیام: _نه باراد

عسل: _عه تیام بلدی؟

باراد: _اختیار داری عسل جون،داداشم آموزشکده ی موسیقی داره

_وای حتما آدرسش رو بده بهم،من گیتار دارم ولی بلد نیستم

حسام: _گیتارت اینجاس؟

_آره الان میارم

عسل رفت و بعد چند مین با گیتار برگشت...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 22

تیام همونطور که داشت گیتارو کوک میکردگفت:

_خب چی بخونم؟

گیسو: _هر چی دوسداری نفسم

بخاطر این داشتم زود میرفتم تا بین تیام و گیسو نمونم...نمیدونستم این حسی که به تیام دارم چیه..واس همون داشتم ازش فرار میکردم...

تیام: _شاد باشه یا غمگین؟

عسل: _غمگین

حسام: _دپی ها

عسل چشم غره ای رفت ...تیام شروع کرد به خوندن:

_اسیر توام بی خیال منی،نگار منی بیقرارتم

نگاه تو دریای آرامشه،گرفتار چشم خمارتم

گره خورده قلبم به رویای تو که بی تابم از دست چشمای تو

(صداش اونقد گیرا بود که همه رو جذب خودش کرده بو)

تو زیبای عاشق کش قلبمی،نمیتونه باشه کسی جای تو

دوتا چشم جادوت خم طاق ابروت،پریشانی موت منو عاشقم کرد

امون از تو هیهات نگاه های گیرات همین دلبریات منو عاشقم کرد...

(نگاهشو دوخت به سیم ها و دوباره شروع کرد)

_اگه بیقرارتم برای دلت ،دل بیقرارم فدای دلت

تمام وجودم به نام تویه ،منو کاش بزاری یه جای دلت

توداری دلم رو به خون میکشی،منو تو هوای جنون میکشی

قراره با عشقت هوایی بشم،با چشمات برام آسمون میکشی....

دیگه بقیه آهنگشو نشنیدم چون حواسم پی چشماش بود...پسر چیکار میکنی باهام...

با دست زدن همه به خودم اومدم

عسل: _وای تیام صدات معرکست ،همه بهم میگن صدام خوبه اما صدای تو یه چیز دیگست

تیام لبخندی زد و گفت: _میخوای یه آهنگی بزنم بخونی؟

_آرهههه

بعد تیام زد و عسل خوند..صدای هردوشون خیلی خوب بود...تا ناهار همگی گفتن و خندیدن و من فقط چشمم دنبال چشمای تیام بود..

گوشیم زنگ خورد،مسیحا بود جواب دادم:

_جانم

_یسنا آدرسو بگو

_وایسا

رو کردم سمت عسل و گفتم: _عسل آدرس اینجا رو بگو

آدرس رو به مسیحا گفتم و قطع کردم..

عسل: _کی میاد عزیزم؟

_به مسیحا گفتم بیاد دنبالم که برم تهران

عسل بلند شد و گفت: _چی؟؟؟؟یعنی چی یسنا؟

_باید برم عسل ،واقعا خوش گذشت 

_یسنا توروخدا اذیت نکن بدون تو خوش نمیگذره

لبخندی زدم و گفتم: _بهتره برم 

ناراحت شد و نشست ...هرکی یه چیزی گفت و منم جوابشونو دادم...

رفتم بالا و لباسامو پوشیدم اومدم پایین که سینا اومد جلو و ساکمو گرفت

_نمیشد نری؟کنار ما خوش نمیگذره؟

_موضوع این نیست ،شما خوش باشید

آیفون زده شد ..با همشون تک به تک دست دادم.‌‌صورت عسلو بوسیدم و گفتم: _ناراحت نباش دیگه

_خیلی بدی

_اخم نکن ،تهران میبینمت

_مواظب خودت باش

با گیسو دست دادم و رسیدم به تیام...دست دادم که دستشو تو دستش نگه داشت..کشی حواسش نبود چون داشتن با مسیحا که داخل اومده بود احوال پرسی میکردن...

خواستم دستمو بکشم که محکم فشار داد..

_ولم کن

_باید باهات حرف بزنم،دوباره اس بده شمارتو داشته باشم

دستمو ول کرد ...هنوزم دستم از گرمای دستش داغ بود‌‌‌...رفتم سمت مسیحا با همه خدافظی کردیم و ساکمو برداشت...توراه چشمامو بسته بودم و به آهنگ گوش میدادم،یعنی چی میخواست بهم بگه؟

مسیحا: _خیلی تو خودتی!

_نه چیزی نیست،ممنون که اومدی دنبالم

_از کی تاحالا ازم حرف پنهون میکنی؟

_چیزی نیست 

_فکر نکن ندیدم اون پسره دستتو گرفته بود

خندیدم و گفتم: _نترس داییه گلم خودش صاحب داره

دیگع چیزی نگفت...

****

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 23

دوروز بود که برگشته بودم...با عسل حرف زدم ،امروز برگشته بودن،قرار بود فردا بریم دانشگاه..

از وقتی برگشته بودم حس میکردم چیزی گم کردم..توخواب فقط تیام رو میدیدم..دیگه واقعا کلافه شدم...

داشتیم شام میخوردیم که برام اس اومد،بابا چپ چپ نگاهم کرد ولی بیتفاوت گوشیو برداشتم و نگاه کردم(اوه خدای من تیام بود)

شمارشو کامل حفظ کرده بودم..خخخ دیوونم دیگه...

نوشته بود"تنها که شدی خبر بده زنگ بزنم،کارت دارم"

گوشیو گذاشتم کنار همونطور که فکرم درگیر این بود که چیکارم داره و شمارمو از کجا اورده تند تند غذامو خوردم...به مامان کمک کردم 

یاسر: _آبجی میای به درسام کمک کنی؟

_خوشگلم خودم درس دارم بعدا کمکت میکنم

لباش آویزون شد ،لپشو کشیدم و رفتم اتاقم..

باذوق بهش اس دادم"کارتو بگو"

به دقیقه نکشید که گوشیم زنگ خورد،الکی مثلا من ذوق زده نیستم گذاشتم زنگ بخوره قشنگ آخراش برداشتم..خخخخ..

_بله؟

_سلام

_سلام

_خوبی؟

(دلم حتی برای صداش تنگ بود)با خشکی گفتم: 

_ممنون،چیکارم داشتی؟

_اون روز از من دلخورشدی رفتی؟

_نه مهم نیستی که بخاطرت دلخور بشم

معلوم بود حرصی شد چون صدای نفساش تند تر میومد اما خودشو کنترل کرد و گفت:

_با گیسو بهم زدم

"ته دلم خوشحال شدم"اما به روی خودم نیوردم و گفتم:

_خب که چی؟

_نمیخوای بپرسی چرا؟

_نوپ به من مربوط نیست

خندید..ای جونم چه قشنگ میخنده

_یسنا

_بله؟

_میشه باهم دوست باشیم؟

سکوت کردم،یعنیییییی چی؟؟؟با گیسو بهم زده اومده سمت مننن،عصبی گفتم:

_نمیفهمم منظورتو!یه روزه با گیسو بهم زدی اومدی سراغ من که چی بشه؟هاااان؟!

_آروم باش دختر،نگفتم که بیا دوست دخترم شو

"پنچر شده لبام آویزون شد،پسره ی روانی"

_پس منظورت چیه؟

_فقط دوست معمولی

_عه!اونوقت چرا؟

_خب همینجوری،حس میکنم دوست خوبی میشی

_حالا بزار فکر کنم بهت میگم

خندیدو گفت: _بابا ازت خواستگاری نمیکنم که

_عه خواستگار گفتی یادم افتاد ،باید به دوستت سینا جواب بدم

_چه جوابی؟مگه ردش نکردی بره؟

_نخیر فعلا بهش جواب ندادم

_خب نده تو که دوسش نداری

_از کجا میدونی؟به نظر من پسر خوبیه

_پسرخوبیه اما نه برای ازدواج با تو،فهمیدی؟

_اون وقت تو چیکارمی که نظر میدی؟

_اولا نظر ندادم !دوما من دوستتم

خندیدم و گفتم: _خیلی پررویی

تک خنده ای کرد و گفت: 

_بعله پرروام ،از این به بعد هم دوستیم کاریم داشتی در خدمتم

_باش پررو خان برو مزاحم نشو میخوام بخوابم

_مزاحم خودتی،خوب بخوابی چشم گربه ای،شبخیر

_شبخیر

عین دیوونه ها گوشیو بغل کردم و دستمو گذاشتم جلو دهنم و جیغغغغغغغ زدم..اونقدر خوشحال بودم که انگار دنیا رو داده بودن بهم...و همونطور با خوشحالی خوابم برد...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 24

تقریبا یه ماهی بود که با تیام دوست بودم،الان کاملا مطمئنم عاشقشم،ولی نمیتونم بهش بگم چون باید حس بینمون دو طرفه باشه...تو این دوماه همش با تیام میرفتم بیرون..یا هروقت کارش داشتم سریع میومد ک کمکم میکرد...بعد دوست شدن با تیام به سینا گفته بودم که پیشنهادشو رد میکنم اونم بدون حرفی گوشیو قطع کرده بود...

الانم با عسل تو کلاس بودیم...آخرای کلاس بود که تیام اس داد"بعد دانشگاه بیام دنبالت بریم بیرون؟"

براش نوشتم"باش،الان دارم تموم میشم"

تیام"باش تا چند مین دیگه جلو دانشگاهم"

عسل: _حواست رو بده درس،چخبره تو گوشی؟

_تیام بود گفت میاد دنبالم بریم بیرون

_ایش خدا بده شانس

بعد تموم شدن کلاس با عسل رفتیم بیرون ..باراد رو دیدیم اومد سمتمون.سلام و احوال پرسی کردیم

باراد: _میرید خونه؟

من: _تیام میاد دنبال من 

باراد: _خوب مخ داداشمو زدیا اون واس هیچ کس همچین کارایی نمیکنه

_مخشو نزدم فقط دوست معمولی هستیم

_آره تو راست میگی

عسل: _اصلا من و باراد هم باهاتون میایم

باراد: _آره فکر خوبیه

_ای بابا

تیام زنگ زد جواب دادم: _بله؟

_کجایی پس؟بیا دیگه

_تیام عسل و باراد میگن ماهم میایم

_غلط کردن ولشون کن

_یعنی نیان؟

_بیان بابا تنها نمیزارن که آدمو،فقط زودباشید جای بدی پارک کردم

_باشه

گوشیو قطع کردم و گفتم: _جهنم و ضرر بیاین بریم

با شیطونی دستشون رو زدن به هم و باهم دیگه رفتیم سمت ماشین تیام..باراد جلو نشست و ما عقب

تیام: _خب کجا بریم؟

عسل: _همونجایی که میخواستی یسنارو ببری

تیام: پررو  رو نگاه کنا!اونجا جای بچه ها نیست

عسل: _عه خب یسنا با من هم سنه اون بچه نیست؟

تیام: _نچ

باراد: _بریم اسکی رو برف؟

من: _آره آره بریم

تیام چشمی گفت و حرکت کرد...

باراد و تیام رفتن اسکی ،من و عسل که بلد نبودیم باهم قدم میزدیم و هی عکس مینداختیم...یکم بعد اون دوتا رو دیدیم که داشتن میومدن سمت ما...به عسل چشمکی زدم و گفتم: _برف بارونشون کنیم؟

عسل: _ایول 

باراد و تیام کم مونده بود به ما برسن..با عسل خم شدیم و گلوله های برفی رو برداشتیم و من به تیام و عسل به باراد پرتاب کردیم...با خنده بالا پایین پریدیم ..برف مستقیم خورد به گردن تیام...سرخ شده اومدن سمتمون..فرار کردیم که اونا هم گلوله پرتاب کردن..با خنده به همدیگه گلوله پرت میکردیم...

اونقد خندیدم که دل درد گرفته بودیم...داشتم خم میشدم برف گلوله کنم ک پام سر خورد و افتادم تیام هم میومد سمتم که پای اونم سر خورد و  افتاد روم...

عسل و باراد به ما میخندیدن...سرد صورتمون برف بود...چشامون قفل همدیگه بود..چشاش از نزدیک یه حالت خاصی داشت که نمیشد ازش چشم برداشت..همونطور که روم بود با دستش برفای رو صورتمو کنار زد...به عسل اینا نگاه کردم که دنبال همدیگه کرده بودن فرار میکردن...تا خواستم برگردم سمت تیام ل*ب هاشو گذاشت رو ل*بهام و به آرومی شروع کرد بوسیدنم..کل تنم داغ شد...

ازم فاصله گرفت و بلند شد ..مسخ شده همونطور رو برفا موندم...دستشو دراز کرد و کمکم کرد بلند بشم...خجالت میکشیدم،گرمیه تنم نمیزاشت سردی صورتمو حس کنم...داشتم لباسامو میتکونم که دستشو انداخت دور گردنم و گفت:

_آخ من فدای خجالتت،معذرت میخوام نتونستم خودمو کنترل کنم

چیزی نگفتم ،با اومدن باراد و عسل ازم فاصله گرفت...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 25

دور هم ناهار رورستوران خوردیم و من حواسم پرت بوسه ی امروز تیام بود..اگه دوسم نداشت چرا منو بوسید؟بوسش کاملا احساسی بود..هوووف فقط با خودم درگیرم...

بعد ناهار به پیشنهاد تیام رفتیم تله کابین..عسل و باراد باهم سوار شدن و ما دوتا باهم..

من: _هوا خیلی سرده

تیام: _خب دی ماهه دیگه معلومه سرد میشه

_عکس بگیریم؟

_تو که منو کشتی !هرجا میریم میگی عکس

_عه خب دوسدارم

دوتایی سلفی گرفتیم..تیام همونطور که خیره چشان بود گفت: _بیا جلو ببینم

با تعجب گفتم: _چی؟؟

جوابی نداد و خودش اومد جلوتر،موهامو با دستش کرد داخل مقنعم ..خیلی ذوق کردم و با شیطونی به تیام نگاه کردم

تیام: _چرا اینجوری نگاه میکنی وروجک؟

دستامو گرفت و پیشونیشو چسبوند به پیشونیم..بوی عطرش دیوونه کننده بود...نفسای داغش تحریکم میکرد..آروم گفتم: 

_چته تیام؟؟

_با تو آرومم یسنا ،آرامشمو دوسدارم

اینو گفت و ازم فاصله گرفت..چرا نمیگه دوسم داره؟چرا اینقدر مغروره..

بعد تله کابین دیگه از هم خدافظی کردیم و تیام منو رسوند خونه..

***

تیام به غیر از آموزشکده ی موسیقی ،آتلیه عکاسی و فیلمبرداری داشت..امروزم بهم زنگ زده بود که با خودم چند دست لباس ببرم و ازم عکس بندازه...کلاس نداشتم و رفتم آرایشگاه..موهامو حالت دار سشوار کشید و آرایش دخترونه کرد و واقعا زیبا شده بودم..

لباسامو هم برداشتم و رفتم آتلیه ی تیام...

اولین بار بود میومدم جای شیکی بود ..وارد آتلیه شدم..همه جا پر بود از عکسای مختلف از تیام هم چند عکس بزرگ وجود داشت...رفتم سمت دختری که پشت میز نشسته بود ،با احترام گفت:

_سلام خوش اومدید

_سلام ممنون،با اقای سهیلی کار داشتم

_آقا تیام ؟؟خودشون در جریانن؟

اخمی کردم برای صدا کردن اسم کوچیک تیام و گفتم:

_خودشون هستن؟

_عزیزم وقت ایشون رو نگیریم عکاسای دیگه ایم هستن

_لطفا بگید یسنا اومده

با اغراق شمارشو گرفت و بعد اطلاع دادن گفت چشم

بلند شدو گفت: _بفرمایید راهنماییتون میکن

در زدو خود دختره رفت ...با بفرمایید تیام وارد اتاقش شدم‌..واو چه اتاق شیکی داشت ..دکوراسیونش عالی بود...بلند شد اومد سمتم و گفت:

_سلام خوشگله خوش اومدی

_سلام مرسی

_بیا بریم اون یکی سالن تا لباساتم عوض کنی عکس بگیرم

_باش بریم

باهم وارد یه سالن شدیم..اولین بار بود همچین آتلیه ای میدیدم...دور تا دور سالن دیزاین های مختلفی وجود داشت برای عکاسی..اتاق کوچیکی نشونم داد و یکی از لباسامو پوشیدم...از اتاق در اومدم...با لبخند جذابی گفت بیااینور..رفتم سمتش،چند تا عکس انداخت و بعد یکی یکی لباس عوض کردم، عکسای مختلفی انداخت و واقعا خیلی مدل های خاصی میگفت...بعد تموم شدن گفت: 

_به خانوم اعظمی بگم از دوتامون هم عکس بگیره؟

_باش 

بعد صدا زدن خانوم اعظمی که یه دختر تقریبا ۳۰ ساله بود،از دوتامون چند تا عکس گرفت..دو سه تا عکس فانتزی خنده دارم انداختیم...

بعد تموم شدن کار رفتم اتاق و لباسامو پوشیدم..با تیام رفتیم اتاقش‌.نشستم و گفتم:

_آتلیه کامل برا خودته

_آره ،خیلی به عکاسی علاقه دارم

_اوهوم ،خیلی شیکه اینجا

_قابل نداره خوشگله

_هزینشون چقدر میشه؟

اخمی کرد و گفت: _اینا برات رایگانه

_نوپ نمیشه باید پولشو بدم

_یبار گفتم لازم نیست،عصبیم نکن،خب دوستیم دیگ 

با مظلومی نگاهش کردم و گفتم: _باش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...