رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Sara.s.b.i

رمان فراق عشق | sara.s.b.i کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

نام رمان:فراق عشق

نام نویسنده:sara.s.b.iکاربرانجمن نودوهشتیا

ژانر:عاشقانه_غمگین

هدف:درک عشق عشق راباپول نمیشه خرید

ساعات پارت گذاری:روزیکشنبه وسه شنبه وپنج شنبه ساعت 10شب وجمعه هایکی درمیون ساعت10شب

خلاصه:رمان راجب دختری به نام دلارام که توی یه منطقه فقیرنشین زندگی میکنن وعاشق محمدپسرجذاب محلشون میشه ونامزدمیکنن قراره ازدواج کنن عشق بزرگی بین محمدودلارام که اتفاقاتی باعث جدایی بین دلارام ومحمدمیشه.....

لینک صفحه بررسی ونقدرمان فراق عشق:بررسی ونقدرمان فراق عشق

ناظر رمان: @Diawl

ویرایش شده توسط N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.  

قوانین نوشتن رمان

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق  

@N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

مقدمه:مغرورانه اشک ریختیم چه مغرورانه سکوت کردیم
چه مغرورانه التماس کردیم چه مغرورانه از هم گریختیم
غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه خداوند
هدیه شیطان را به هم تقدیم کردیم
هدیه خداوند را از هم پنهان کردیم

سخن نویسنده:سلام دوستان من سارانویسنده ی رمان فراق عشق هستم امیدوارم ازرمانم خوشتون بیاد....لطفابانظراتتون منوکمک وهمراهی کنیدمرسی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 1

زیردرخت بزرگی که روی تنه ی محکمش اسم منوومحمدهک شده بود؛ایستاده بودم.وقتی که برای اولین همدیگروزیراین درخت دیدیم.وقتی که قول دادیم تاابدیت قلبمون واسه همدیگه میتپهمن دلارامم محمدمیگه چهره خیلی معصومی دارم چشمای کشیده مشکی دارم وموهای بلندوصاف بینی متناسب باصورتم درکل چهره خوبی دارم...                  به ساعت مچیم نگاهی کردم ساعت 12ظهررانشون میداداوف چرامحمدنیومدفک کنم رئیسش بازم نمیزاره بیادوهنوزسرکاره        به منظره ی سرسبزروبه روم نگاه کردم وچشماموبستم چهره ی محمدرابه یاداوردم وچهره ای که باعث تپش قلبم میشدکه یهودوتادست مردونه چشماموگرفت وازپشت منوتوبغلش فشرد..                                    _واااای محمدترسیدم                                 محمدخنده ای کردولپموبوسیدوگفت ببخشیددیرکردم بازم رئیس شرکت نزاشت بیام وگرفتمون به کاربه هرحال خودت میدونی ماکارگریم ونمیشه کارراول کردتاوقتی دستورندادن                                             صورتموبرگردوندم که چهرشوببینم نگاهی به چشماش که دل منوبرده بودکردم وگفتم اشکال نداره عشقم این سختی هاهم میگذره خونه ی نصفمونوکامل میکنیم میریم توش زندگی میکنیم محمدچشماشوشیطون کردوخندیدگفت اره بچه های تپل مپل دلاراموتوش بزرگ میکنیم به من میگن بابامحمدوبه تومیگن مامان دلارام                 خندیدم ودستشوگرفتم گفتم بدوامروزناهاردعوتیم خونه ی مامانم گفت محمدهم حتمابیادعلی هم منتظرته دلش واست تنگ شده بود                                  باهم سوارموتورشدیم ورفتیم سمت محلمون خونه ی ماومحمدهمش یه کوچه فاصله داره درسته خانواده هامون وضع اقتصادی خوبی ندارن اماخانواده های باابرووباشرفی هستیم وتوی خونه هامون عشق هست محمددوتاداداش کوچولودوقلوداره هشت سالشونه منم یه داداش کوچیک دارم ده سالشه ویه خواهربزرگترخودم 28سالشه وشوهرویه بچه کوچیک داره شوهرش اسمش علی ورابطه خوبی بامحمدداره من پدرم ازبچگی فوت کردوندیدمش وفقط یه مادرزحمتکش واسمون مونده که عاشقانه دوسش داریم...رسیدیم خونمون درچوبی قدیمیمونوزدم که علی دررابازکردوتاچشمش به محمدخوردخندیدوگفت:به به داداش محمدگللللل پس کجایی پسرمیدونی ازکی چشممون به جمالت روشن نشده؟                محمد:داداش بخداگیرکارم خودت که میدونی   مامانم اومددم درگفت:کیه علی؟تامحمدودیدگفت:وای خدامرگم بده چرادم درایستادید؟بفرماییدداخل دلارام محمدتعارف کن بیادداخل ومحمدیالله کنان اومدداخل وباعلی نشستن روبروی تلویزیون وصحبت کردن منم رفتم طبقه بالالباسموعوض کردم اومدم پایین رفتم تواشپزخونه به خواهرم زهراسلام کردم                                          زهرا:سلام عزیزم خوبی ابجی؟چخبرکار؟           :خوبم ابجی ممنون میخوای چخبرباشه ابجی همش کارریخته همش ادمای پولدارمیان اونجاواسه ماساژ خستم شدامابخاطرزندگیمون یه مدت مجبورم تحمل کنم.                        زهرادوتالیوان شربت وگذاشت توی سینی ودرهمون حین گفت:اشکال نداره دلارام من مطمئنم بامحمدخوشبخت میشی محمدمردباغیرت وباشرفیه؛قربون دستت ابجی این سینیوببربده محمدوعلی بعدبیامنم سینیوازدستش گرفتم ورفتم توحال کوچیکمون وشربتارادادم دستشون مامانم ازوقتی که پدرمون فوت کردبه علی پیشنهاددادبازهرابیان خونش که ماتنهانباشیم وبه علی گفت خونه به یه مردنیازداره وتومیشی مردخونه ی ماوعلی هم بخاطرماوهم اینکه ابجی وقتی میره سرکارتنهانباشه قبول کردوباهم زندگی میکنیم ابجی خونه داره وکمک مامان میکنه منم بخاطرخرج زندگیمون میرم سالن ماساژالبته محمداوایل قبول نمیکرداماباکلی اصراروچون دوستم داشت قبول کردبرم سرکارخب چیکارمیکردم؟بایدکمکش کنم تابتونیم خونمونوکامل کنیم وتوش زندگی کنیم...ازفکروخیال اومدم بیرون وکمک ابجی زهراکردم وناهارخوردیم ومحمدهم حسابی خسته بودرفت خونشون استراحت کنه که شب شب کاره بره سرکار.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت2

خیلی خسته شده بودم رفتم تواشپزخونه ابجی زهراداشت ظرفامورامیشست یه مقدارکمکش کردم وبعدم خوابیدم باصدای زنگ گوشیم پاشیدم سریع رفتم یه دوش کوچیک گرفتم موهاموباحوله گرفتم ولباساموپوشیدم ویه رژکمرنگ زدم موهامم ژل زدم، بازوخیس گذاشتم؛ قراربودبامحمدبیرون بریم.رفتم طبقه پایین سمت جاکفشی کفشاپوشیدم که صدای دراومددروبازکردم محمدبود:سلام دلارامم         _سلام محمدم بزن بریم محمدنگاهی بهم انداخت وگفت فرشته ی پاک من چقدرخوشگل شده لبخندی زدم ولپشوبوسیدم ودستشوگرفتم که گفت خب خانم خوشگلم اول بریم خونه مامان ملک وحاج بابا بعدمیریم بیرون _باشه عزیزم بریم محمد؟_جان دل محمد_دوستت دارم_منم دوستت دارم دلارامم رسیده بودیم خونه مامان ملک(مامان ناتنی محمدکه عین مادرواقعیه واسش وباباش)محمدباکلیددروبازکردرفتیم داخل         من:مامان ملکککک _ببین کی اینجاست دخترقشنگم دلارام بیابغلم ببینم دختر             من:دلم واستون تنگ شده ببخشیدمن ومحمداینقدرگیرکاریم که نمیرسیم                 مامان ملک: بدوبروبشین تاواست ازشیرینی هایی که درست کردم بیارم باچای بخوری       من:زحمت نکش مامان ملک اخم مصنوعی کردوگفت چه زحمتی؟رحمته واسه دخترم مامان ملک رفت تواشپزخونه محمدنگاهی به من کردگفت چخبرکار؟دلارام نمیخوام توخودتوخسته کنی وتوسختی بندازی فهمیدی؟من:نه محمدم خسته نیستم نگران نباش محمدلبخندی زدوسرموبوسیدوتوجهش به تلویزیون جلب شدکه یهواس ام اس روی گوشیم اومد گوشیموروشن کردم اسم فاطیمارادیدم دوستم بودتوی سالن ماساژباهم کارمیکردیم پیامشوبازکردم             دلارام فردابروخونه ی ایران منش بزرگ ادرس خونه ......خیلی خانواده ی پولدارین دلارام اگربری حقوق دوماهمونومیگیری زنه ازکارت خوشش اومده گفته بری واسش ماساژخصوصی انجام بدی پیاموبستم میدونستم به هیچ وجه محمدقبول نمیکنه وقول دادم که حق ندارم برم خونه مردم کارکنم فقط توی سالن اجازه دارم ازطرفی هم اگرمیرفتم نونم توروغن بودومیتونستیم باحقوق دوماه هم نصف وسایل خونمونوبخریم محمد:به چی فکری میکنی نفس محمد؟توچشماش نگاه کردم وگفتم هیچی عزیزم مامان ملک:بفرماییداینم چایی وشیرینی یکی ازشیرینی هارابرداشتم خوردم من:اوووووم مامان ملک عاااالیه خیلی خوشمزه شده محمد:اره من همیشه میگم شیرینی های مامان ملک تومحله مثل نداره وخندید مامان ملک ذوق کردوپیشونی هردومونوبوسیدگفت عزیزای دلم ودوباره رفت تواشپزخونه وبادوتاظرف دربسته اومدیکیشودادبه من یکیشم به محمد            مامان ملک:ایناراببریدهروقت رفتیدسرکاربخوریدجون بگیریدمن:مرسی مامان ملک محمد:مرسی مامان مادیگه بریم به بابابگونگران نباش دلاراموبعدازگشت میبرم خونه خودمم میرم سرکار مامان ملک:باشه پسرم بروخیالت راحت باشه تشکرکردیم شیرینی هارابرداشتیم ازخونه زدیم بیرون سوارموتورمحمدشدیم منم سرموگذاشتم روشونش محمدگازداد:خببببب کجابریم خانم خانمامن:بریم سینما  محمد:چشم عزیزم ده دقیقه ای توراه بودیم تارسیدیم سینمافیلم دیدیم وتوراه پشمک خوردیم ومحمدمنورسوندخونه وخودش رفت سرکارمنم خسته بودم عرق کرده بودم رفتم  یه دوش گرفتم لباس راحتی پوشیدم خودموانداختم روتخت وچشماموبستم که صدای اس ام اس گوشیم بلندشدبادیدن اسم عشقم محمدپیامشوسریع بازکردم:ایکاش کنارت بودم تا زیباترین لالایی عاشقانه را برایت زمزمه کنم و تو اسمان قلبم را با مهتاب زیبای چشمانت نور باران کن تا خوابت ببرد 
شبت به خیر عزیزم لبخندی زدم وواسش فرستادم:خورشید خاموش ، ستاره روشن 
آسمان آبی خاموش ، آسمان سیاه روشن 
همه چیز اماده ست که توی خواب امشب 
تو رو توی رویاهام ببینم 
بهانه بیدار شدنم ، شبت به عشقم                 دوباره صدای اس ام اس گوشیم بلندشدفاطیمابودنوشته بود:دلارام من بخاطرخودت میگم پس چراجواب ندادی میری؟واسش فرستادم:نمیدونم فاطیمافردازودترمیام باهم حرف میزنیم ساعت7دم خونمون باش واسم فرستادباشه تافردا...گوشیموخاموش کردم وبه خواب رفتم بدون اینکه بدونم سرنوشت چه خوابی واسم دیده....

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 11 ساعت قبل، Sara.s.b.i گفته است :

پارت3

باصدای زنگ گوشیم ازخواب پاشدم ساعتشوقطع کردم وازروی تختم پاشدم رفتم دستشویی عملیاتوانجام دست وصورتموشستم اومدم بیرون تختمومرتب کردم ورفتم سراغ کمک لباساموعوض کردم ورفتم سمت میزارایش موهاشونه زدم یه مدادتوی چشمام کشیدم وریمل ویه رژلب کیفموبرداشتم ازاتاق زدم بیرون به ساعت مچیم نگاه کردم یه ربع مونده به 7هنوزوقت داشتم رفتم تواشپزخونه علی وزهراومامان وسلیم(داداش کوچیکم)ومهساروی میزغذاخوری نششته بودن وصبحونه میخوردن روی صندلی نشستم وصبح بخیرگفتم که همه جوابم دادن مامان:بیادخترم واست چایی ریختم بخورتاسردنشده من:مرسی مامان جان نگاهی به مهساکردم ولپشوبوسیدم:چطوری فسقل خاله؟مهساخندید:ملسی خاله خاله؟ من:جان دل خاله؟مهسا:بستلی میخوام بلام بیال(خاله بستنی میخوام واسم بیار)من:باشه عزیزخاله برگشتم واست میارم وبوسیدمش علی:خب من برم سرکاردیگه ورفت سمت زهراوبوسیدش وبعدم مهسارابوسید:خداحفظ سیلم توهم زودباش صبحنتوتمام کن بیابریم ببرمت مدرسه سلیم:باشه داداش علی الان میام.چاییشوسرکشیدومامان ومن وزهرابوسیدخداحافظی کردورفت منم پاشدم ساعت 7بود:مامان وزهراخداحافظ دارم میرم سرکار..زهرا:خداحافظ مامان:بروبسلامت دخترم رفتم ازخونه بیرون که فاطیماراروبروی دردیدم من:سلام صبح بخیر.فاطیما:سلام دلارام صبح بخیرخوبی؟من:مرسی توچطوری؟فاطیما:عالیم عزیزم همینطوری که راه میرفتیم گفتم:فاطیما؟فاطیما:جانم؟من:راجب اس ام اس دیروزت واقعانمیدونم چیکارکنم ازطرفی من ومحمدتوی همه چی زندگیمون موندیم پول نداریم ازطرفی هم میترسم محمدقهرکنه مثل دفعه پیش که فهمیدرفتم خونه ساحلی اون مردپولداره فاطیما:اه بابامگه میخوای چیکارکنی دلارام؟فقط میری اونجاماساژمیدی وکارمیکنی بهت پول میدن اونم چه پولی میتونی همه کاراتوانجام بدی تازه شایدازت خوشش اومده دوباره گفت بیای یاحتی تبلیغتوکرد  خب به محمدنگوبروکارتوانجام بده بیاازکجامیخوادبفهمه؟؟نگاه چپ چپی بهش انداختم:بعدبگم این همه پولوازکجااوردم؟؟؟ فاطیما:بگوپاداش کارخوبم که توسالن انجام دادم.یکم راجبش فکرکردم راست میگفت تنهاراه درست کردن زندگیمون بودبخاطرزندگیمون مجبوربودم به محمدچیزی نگم وبرم یهوروموکردم سمت فاطیماگفتم:پس میرم‌‌.فاطیمالبخندی زدوگفت پس بدوسوارتاکسی بشی بریم سالن لباسای مخصوصتوبپوش ماشینشون اونجامیاددنبالت.من:ماشینشون؟فاطیما:اره دخترایناوضعشون ازپاروبالامیره شرکت بزرگ ایران منشودیدی؟ مال خودشونه.من:همین شرکتی که محمدتوش کارمیکنه هستش.کرایه رابافاطیماحساب کردیم وپیاده شدیم رفتیم توسالن بعدازسلام واحوال پرسی باهمکارارفتیم لباسای مخصوص کارپوشیدیم وفاطیماگفت توبروبیرون سالن الان میان دنبالت.من:پس من فعلارفتم فاطیمابای.فاطیما:بای عزیزم بعدازحدودپنج دقیقه یه ماشین مدل بالاکه اسمشم نمیدونستم ایستادجلوی پام وشیشه ماشین دودی راکشیدپایین یه مردهیکلی وکت وشلواری که عینکم زده بودگفت:خانم دلارام راد؟من:بله اقا:من ازطرف خانم ایران منش بزرگ میام میتونیدسواربشید رفتم درعقب بازکردم وسامسونت وسایلای مخصوص گذاشتم وخودمم سوارشدم که حرکت کردسمت بالاشهر....گوشیموبازکردم ببینم پیامی ازمحمدداشتم یانه که دیدم یه پیام ازش دارم نوشته بود:عشقم من تازه ازکاربرگشتم خیلی خسته ام میخوابم وقت ازادت میام دنبالت بریم خونتون واسش فرستاد:باشه عزیزم بخواب.حدودنیم ساعتی راه بودتارسیدیم یه عمارت خیلی بزرگ شبیه قصرتوفیلماچندتابادیگاردکه جفت دربودن اجازه دادن ماشین واردعمارت بشه واردعمارت شدیم وپیاده شدیم مرده رفت درعمارت زدکه یه خانم خدمتکارجوون دروبازکردمرده گفت:خانم گفته بودن ماساژوربیارم واسشون ورفت خدمتکار:بفرماییدداخل تاخانم صداکنم.منم که هی سرم اینوراونورمیچرخیدوازبزرگی عمارت سرم گیج رفته بودنشستم رومبل سلطنتی شیک وبزرگ تابیان که یهویه خانم باموهای رنگ کرده ولباسای شیک ومارکدارروی ویلچراومدسمتم گفت اسمت چیه؟من:سلام خانم دلارام هستم.خانم ایران منش:خب ببین من پاهام نمیتونن حرکت کنن اماکمرم حس داره میخوام ماساژم بدی وپاهامم ماساژبده دکترگفته واست خوبه وامکان داره باعث تحریک بشه که حرکت کنی بیابریم تواتاق مخصوصی که گذاشتن دره یه اتاق بازکردوخدمتکاروصداکردکمکش کردلباساشودراوردم خوابیدروی تخت منم روغنومالیدم روی دستم وهمینطورماساژش میدادم.

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...