رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
R.T

رمان حمایتگر من| R.T کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

به نام خدا

رمان : حمایتگر من

نویسنده : T.R909772

ژانر : عاشقانه طنز ، معمایی

زمان پارت گذاری : هر روز یک پارت

هدف : دوستان عاشق نویسندگی بودم و دوست داشتم رمانی طنز بنویسم اما تصمیم گرفتم رمانی بنویسم از اینده ، اینده پرده خیلی از خاطره ها برداشته میشه

 

خلاصه رمان :

همیشه در مشکلات سخت اگه خودت تنها باشی خرد میشی و میشکنی  ولی اگر حامی داشته باشی به غرورت اضافه میشه  

خانواده بهترین حامی است که یک انسان داره اگر حتی کل دنیا برعلیه اون فرد باشه ولی خانوادش پشتش باشن می تونه با مشکلات دست و پنچه نرم کنه و ببره

دختر رمان ما دختری زیبا و با استعداد به اسم تیارا ست تیارا استعداد رمان و فیلمنامه نویسی داره  ولی خانواده حمایتش نمی کنن  تا استعدادشو پیشرفت بده و ترقی کنه بنابراین به دوستش اعتماد می کنه

ولی دوستش رفیق نیمه راه میشه و تیارا شکست می خوره تا این که تصمیم به خودکشی می گیره ..................

مقدمه نویسنده :

روزی که فکر می کنی

اخر زندگیته از همه جا و همه کس

بریدی و معجزه زندگی

سراغت میاد

برای هر نفر شانس فقط 3 بار در خونه ادم رو می زنه

واگر شانست تموم بشه زندگیت رو نابود کردی

ناظر رمان: @Deaduser

ویرایش شده توسط N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.  

قوانین نوشتن رمان

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق  

@N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت 1

************************تیارا************************

قــــــــوقـــــــــولـــــــی قـــــــــــوقـــــــو

اهنگ هشدار گوشی فعال شد که یعنی وقت بیدار شدنه

با دستم گوشی رو قطع کردم واز روی تخت بلند شدم

بعد از اینکه یه 5 دقیقه ای در و دیوار رو نگاه کردم بلند شدم و به طرف دستشویی رفتم و دست و صورتمو شستم و اومدم بیرون و با لباس خوابم رفتم پایین

من: مامان مامان کجایی من گشنمه

مامان : ای یامان من اشپز خونم ببینم با لباس خواب نیومده باشی پایین

من : اه گیر نده ............ یا خدا همون پسر داییم  که 3 ماهی از ایران برای کارش رفته خارج از کشور برگشته بود ( البته اینم بگم که من نمی دونم کارش چیه یعنی تا حالا ازش نپرسیدم )اینجا خونه ما سر میز نشسته بود

جیغی زدمو رفتم بغلش اونقدر ماچش کردم که نگو  که دوباره شروع کرد

کیان : اییییی دختره کنه برو پایین ببینم

من : ایــــــــــش کیان لیاقت یه ماچ منو نداری کی برگشتی داداشی

کیان : به لطف بابایی عزیز شما شب .... بعد دوباره غرغرش شروع شد

کیان : من هرچی بهشون گفتم به این پدر محترم بذار برم خونه خودمون نذاشت گفتم که فردا این کنه منو می خوره

من : من اشغال خو نیستما دوم راه باز زرافه دراز

کیان : بسه بسه خارو مادر ضرب المثل در اوردی

من : منحرفــــــــــــــ اصلا برو خونه خودتون من یکی راحت شم

کیان :نه دیگه هستیم به کوری چشم حسود

مامان : بس کنین بچه 3ساله ها مثلا سن درخت دارین

مامان رو من کرد و گفت : نگفتم لباس خواب نپوشی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 2

من : اه ول کن با این لباسا می تونم برم مجلس دخترونه  نگاه کن این پاتریکو یا اون باب اسفنجی رو چقدر نازن (البته اینم بگم که لباس خواب من بلوز بلند تا سر زانومه و یه شلوارک بلند می خوره و طرحشم زرد و صورتیه و عکس پاتریک و بابسفنجی داره )

مامان : دختر تو همیشه جوابی تو استینت داری

من : بـــــــــــــلــــــه با اجازه بزرگتر ها

مامان : بشین صبحانه تو بخور تا ماهیتابرو نیاوردم

دستامو به بالا بردم به نشانه تسلیم و نشستم

کیان : اجی کیس پیدا نکردی

من : کیان خفه می شی

کیان : اه خو فکر کردم که بعد از این همه سال کیس پیدا می کنی ناسلامتی سن درخت داری

من : نه تروخدا خودت بچه ای برو زن بگیر من یکی راحت شم

کیان : اخه ابجی من که قرار 2هفته دیگه برم خاستگاری

من : اخیـــــــــــــش از بیخ ریش ما که اومدی پایین

 و ادامه دادم من: مبارک باشه داداشی گل ایشاالله دختره جواب مثبت بده حالا کی هست

کیان : یکی از سرمایه گذارای شرکت همونیه که برای قرار دادش رفته بودمه دختر خوبیه

من : باشه خوشبخت باشی

کمی ناراحت اگه ازدواج کنه دیگه باید با زنش وقتش رو پر کنه خو من چی

کیان : چرا ناراحت شدی

من : کیان داداشی قول می دی که اگه ازدواج کنی فقط پیش زنت نباشی قول می دی که به منم سر بزنی اگه ایران بودی هر 3 روز 5ساعت قول می دی

کیان : خاک کنم تو اون سرت فکر کردم می خواد بگه بیا منو بگیر دیونه باشه قول می دم قول قول

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 3

من : داداشی داداش گلم

کیان : ببین این چاپلوسی ها به من نیومده بگو چی می خوای

نیشمو باز کردم و گفتم : بریم دور دور و غیره .....

کیان : من از این نیش بازت می ترسم ولی حالا که فکر می کنم این غیره تو ترسناک تره

من : خفه شو من انقدر ترسناکم هان

کیان : نه عزیز دلم تو فقط یکم فقط یکم لولوی فقط یکم

تا می خواستم چیزی بگه که مامان عزیزمن شروع کرد

مامان : اه بس کنین سرم رفت صبحونه تونو بخورید تا به باباتون نگفتم

من : مامان بچه می ترسونی من که البته با توجه به گفته گوریل

لولو هستم باباهامون از ما دوتا می ترسن

بابام : که ما از شما می ترسیم اره

بابام اومد اشپزخانه و در اشپز خانه رو با دستاش گرفت

من : نه بابا جون کی من کیم همچین حرفی بزنم لا اله ......

بابام : بسه بسه زود باش برنامه امروزت چیه

من : خوب برم پیش مشاور و بعد برگردم خونه و کمی تست بزنم

بابام : موفق باشی من دارم می رم سر کار

روبه همه کرد و گفت : خدانگهدار

و بعد از در بیرون رفت منم رو کردم به کیان و گفتم : کیان امروز بریم دور دور زنتم بیار منم دوستا مو میارم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 4

وبعد بلند شدم و منتظر جوابش نشدم و به طرف اتاقم راه افتادم از پله ها بالا رفتم در اتاق رو باز کردم رفتم تو

به ساعتم نگاه کردم یا خدا ساعت 9:20 حالا باید تا 10 خودمو برسونم

فورا از تو کمد یه جین مشکی براق با یه مانتوی اسپرت لی و کوله و کتونی لی رو با یه شال مشکی حاضر شدم به ساعت دوباره نگاه کردم

واااااااااای ساعت 9:38 بود فقط یه رژ زرشکی زدم و اومدم بیرون

من : مامی خدافظ من رفتم

مامانم : خدا به همراهت

سوار پژو206 شدم و به سمت مطب دکتر حرکت کردم ( البته اینم بگم که من روانی یا بیمار نیستم میرم پیش مشاور برای این که بدونم چه حرفه ای برم کنکور رو چطوری بدم وغیره ....... حالا بریم تا بقیش بهتون بگم ) خلاصه رسیدیم به ساعتم نگاه کردم 10:15 دقیقه بود بیخیال و با عجله رفتم بالا به منشی مشاورم گفتم : سلام خانم رسولی کارشون تموم نشده

منشی که انگار از دماغ فیل افتاده بود گفت : یه چند دقیقه دیر کردین ایشون منتظر شما هستن

سری تکون دادمو رفتم سمت در ، در زدم و رفتم تو این خانم رسولی پشت میز سرش تو کامپیوتر بود و تا منو دید شروع کرد : خانم آراد چه وقت اومدن مگه من نگفتم که شما باید منظم و وقت شناس باشید هان

من : ببخشید

و رفتم روی یکی از مبلا نشستم اونم دوباره شروع کرد : ببینم راجب جلسه قبلی خوب فکر کردین کارای مربوطه رو که گفتم انجام دادین

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 5

کمی فکر کردم جلل خالق فکر کنم من الکی دارم میام پیش مشاور به کارایی که گفته فکر نکرده بودم که هیچ انجام ندادم که بله این شد کارم

خانم رسولی : این روش روی تو اثر نمی کنه باید یه روش دیگه پیدا کنم و بعد سکوت کرد و بعد از دقیقی به حرف اومد

خانم رسولی : یافتم !!!!! 

بعد شروع کرد به نوشتن و بعد از دقایقی کاغذ رو به من داد و گفت : بگیر اینو تک تک کارا رو انجام میدی و بعد یه گزارش از هر کار رو که انجام دادی می خوام یادت نره حتما می خوامش

سری تکون دادمو کاغذ گرفتم و گذاشتم تو کیفم به ساعت نگاه کردم از وقتمون گذشته بود بلند شدم و خداحافظی گفتم خانم رسولی مدام حرف هایی قبلی رو تکرار می کرد بدون توجه به اون اومدم بیرون و سوار 206 شدم و پامو روی گاز گذاشتم به سمت کافی شاب همیشگی روندم

به کافی شاپ رسیدم و از ماشین پیاده شدم

وارد کافی شاپ که شدم میزا رو نگاه کردم فقط یه میز دونفره خالی بود

به طرف میز رفتم و نشستم گارسون اومد و منم یه بستنی مخصوص سفارش دادم

برگه رو از تو کیفم در اوردمو نگاه کردم  اولین مورد درمورد تاریخ و باستان شناسی بو ( البته با توجه به رشتم که انسانی بود )خلاصه یه عالمه گزینه های مزحرف به اخری که رسیدم مکث کردم و به فکر فرو رفتم همیشه انشایی من تک بود رمان نویسی و فیلمنامه نویسی گزینه خوبی بود ولی شک داشتم خانوادم قبول کن چون اونا میگفتن باید یا زبان برم یا دبیری علوم اجتماعی خلاصه هرچی که دبیری داشته باشه

باصدایی پسری از فکرم خارج شدم

پسره : می تونم اینجا بشینم

سرمو بلند و گفتم : مزاحم نشید

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 5

پسر گفت : من جایی دیگه ای رو پیدا نکردم .
گفتم : بفرمایید !.

همون موقع بستنی منو اوردن ، اونم نشست و سفارش قهوه ترک داد .

بدونه توجه به اون بستنی خوردم سرمو بالا اوردم دیدم  با لپ تابش وداره ول می خورد .

کمی دقت کردم بهش یه پسر خوش فورم و با لباس مردانه قهوه ای و شلوارش رو ندیدم.

جذاب بود ولی صورتش یه جور دیگه بود شبیه این بازیگرای هالیبودی صورت شیش تیغ با

چشمایی ابی اسمونی و دماغ و لب خوش فرم دیگه حوصله انالیز کردنش رو نداشتم و دوباره مشغول بستنیم شدم و اونم داشت قهوه شو میخورد .

نه لابد الان میخواستید مثل این رمانا بگم اونم به من نگاه میکنه !. نه عزیز من شرمنده از این خبرا نیست .

یهو نگام به برگه افتاد و برش داشتم و داشتم فکر می کردم بهتر بود بیخیال این می شدم یا نه بالاخره تصمیمم رو گرفته می خواستم ........

پسره با پوزخند گفت : یه نامه از عشقت انقدر تو رو به فکر فرو برده (البته اینو زیر لب گفت ولی من که گوشام تیزه شنیدم )

منم سرمو بردم جلو گفتم : اهایی اقا پسر اول که من هیچ پسری رو لایق خودم نمی دونم، چه برسه به عاشق شدن، دوم من دارم در مورد ایندم فکر می کنم ، تو ذهنت مسمومه .

شیر فهم شدی ؟

پسره از تعجب دهنش باز مونده بود تا خواست حرفی بزنه تلفن من زنگ خورد به گوشیم نگاه کردم کیان بود .

ناضر رمان :Deaduser@

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 6

گوشی رو جواب دادم : الو داداشی کجایی ؟

کیان : تیارا کجایی مگه قرار نبود بریم دور دور به دوستات خبر دادی ؟

من : کیان یه نیم ساعت دیگه جلوی کافی شاپ همیشگی باش .

کیان : کی دوباره ریده تو عصابت .

من : بیخیال کیان بعدن بهت می گم .

کیان : باشه خواهری !.

من : خدافظ داداشی .

فورا گوشی روقطع کردم شماره  تینا رو گرفتم به یه بق نخورده جواب داد .

تینا : ای زهر مار گردنت کجا شکسته به من میزنگی .

من : تینا سلام من خوبم خانواده عالیه همگی شاد و خرم ...

تینا : سلام و درد و به درک .

من : بعدا تلافی می کنم اینو حالا خبر خوب ؟

تینا : بنال

من : دخی تو امروز عصاب نداری ؟

تینا : بابا اخه یکی به این مامان ما بگه منو چه به خونه داری شست و شو.

من : اهان فهمیدم دردت چیه دنبال بهونه ای ؟

تینا : بنال ببینم چی میگی !.

من : یه ربع دیگه حاضر شو با کیان و همسر ایندش میایم سراغت .

تینا چنان جیغی کشید که اون پسر شنید ...

تینا : شوخی می کنی، حالا کی هست؟ زیباست؟ زشته؟ دماخ مماخ عملی نباشه، که کیان هرچی دیده از چشم خودش دیده ...

ناظر رمان :@ویروس خنده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 7

من : نمی دونم ،اگه انتخابش بد باشه خونش پا خودش به من ربطی نداره !.

تینا: باشه به دلسا و لیلا خبر میدم بیان اینجا.

من : ای قربونه ادم چیز فهم ،عاشقتم تینا، بای.

تینا : زندگیت به کام ، کامت شیرین جات تو قلبم فرشته نجات

خندیدمو قطع کردم

با تعجب پسره داشت منو نگاه می کرد که تلفنش زنگ خورد ومشغول جواب گفت و گو با دوست دخترش بود

پسره : نه عزیزم باشه نیم ساعت دیگه می بینمت. کافی شاپ ستاره ام.

طرف :.................

پسره : یکنی دو سه نفری همراه ما هستن ؟

طرف : ............

پسره : پس مهمون داریم نه ؟

طرف : .............

پسره : باشه فعلا

بیخیال اون شدم و گارسونو صدا کردم و اب پرتقال سفارش دادم

نه من نه اون پسره حرفی بینمون رد و بدل نشد.

درست وقتی که اب میوه ام تموم شد، کیان زنگ زد

کیان : اجی ما بیرونیم بدو بیا .

من : باشه

اون پسره هم با من تلفنش تموم شد هردو صورت حساب خواستم اون انتظار داشت منم مال اونو حساب کنم منم انتظار داشتم .

ناظر رمان :@ویروس خنده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 8

اما تا صورت حساب رو اوردن پولو گذاشتم روی میز دِ برو که رفتیم ...

به ماشین کیان که یه پرایدو سفید بود رسیدم و سوار شدم

دختره پشت بود با اون سلام و احوال پرسی کردم .

 خدایی قشنگ بود چشمایی توسی و پوست سفید و دیگه بقیه اندامشو ندیدم مشغول برانداز کردنش بودم که صدایی اومد

صدا : سلام

به فرد روبه روم نگاه کردم اا این که پسره بود

کیان : سلام داداش خوش اومدی

نامزد کیان : سلام داداشی خوش اومدی

تا منو دید تعجب کرد منو گفتم : اااا این که همون پسره تو کافست !.

کیان حالت مشکوک گرفت و گفت : بله فهمیدم میشناسیش ،خوب به سلامتی .

من : گم شو کیان بی مزه .

کیان : گم نمی شم تازه زنمو پیدا کردم .

به کیان و زنش نگاه کردم و بعد حالت چندش گرفتم که

کیان گفت : چشم نداری که خوشبختی منو ببینی .

من : اه اه چندش ، کی تو گوریل رو می خواد به این پروانه نگاه کن .

کیان : نه من که خوبم لولو، بعد تو از کجا فهمیدی اسمش پروانست ؟

من : الحق که اسمش برازندشه .

ناظر رمان :@ویروس خنده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 9

کیان : من چی

من : الان که نگاه می کنم می بینم کیان اسم گوریل باشه بهتره !.

نزاشتم حرفی بزنه که گفتم : من با ماشین خودم میرم دنبال دخترا کجا می ریم .

کیان : سوپرایزه ما هم دنبال شما میایم و بعد شما دنبال ما .

من : مگه دزدو پلیسه ؟

کیال لبخندی بدجنسی زد و گفت : می خوای بازی کنیم ؟

من : اول که غلط کردی ،دوم می گفتی اون یکی ماشینمو بیارم .

کیان گفت : بعد از این که رفتیم دنبال دخترا، می ریم خونه ماشین تو هم میاریم چطوره ؟

من : خوبه پس فعلا

از ماشین پیاده شدم و به طرف ماشین خودم رفتم .

استارت زدمو کنار ماشین کیان وایسادم

کیان:می ریم ماشین فرشاد رو بیاریم سر میدان ... می بینمت

من گفتم : فرشاد دیگه کدوم خره ؟

تا اینو گفتم کیان و پروانه ریسه رفتن از خنده ولی اون پسره داشت با عصبانیت نگام می کرد

رو به اون پسره گفتم : هان، مگی ارث بابا تو خوردم! اینجوری نگاه می کنی ؟

همچنان پروانه و کیان در حال خنده بودن که پسره منظورم فرشاده گفت : حالتو می گیرم جوجه

من : اخی .!خواب دیدی خیر باشه نمی دونستم تو خواب مردم هستم .

پسره داشت از عصبانیت منفجر می شد .

کیان با خنده گفت : داداش این داره شوخی می کنه به دل نگیر

ناظر رمان :@ویروس خنده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 10

من _ د مگه داداش به اون زشتی نداری که به این غول کش می گی داداش ؟

با این حرف من پسر دیگه دود از کله اش می زد بیرون .

ولی چند نفس عمیق کشید که مثلا داره خودشو اروم کنه !.

من _ اخی بچم داره نفس عمیق می کشه که اروم شه طفلی بچم !.

با این حرف پامو رو گاز گذاشتم و با یه تیک اف ازشون دور شدم

نزدیک خونه تینا شدم و و یه تک انداختم خدا رو شکر بچه ها خیلی زود اومدن پایین خدایی من نمی دونم ما برای مخ زدن خودمون شیک و پیک می کنیم یا باس خاطر دل خودمون من اینو موندم K

تینا _ تیا کجایی من خوبم سلام که جایی خود لیلا اومده و اذینم که هست و همگی خوب خرم

من _ تینی نفس بگیر باش سلام و عرض ادب خدمت دوست خودم رو به لیلا گفتم _ سلام لیلی خوبی خوشتیپ کردی مخ کیو می خوای بزنی

لیلی _ به توجه مخ هرکی که رد شه.

اذین _ من که برگ هویج هان !.

من _ نه گلم، سلام به هویچمون، چطور مطوری ؟اِ وایسا ببینم کی گفت اذینو بیاری؟

اذی _ به کوری چشم حسودا ، هر جا برین من پلاسم J

من _ اصلا ادب دوستایی من تو حلقم ، خدایی شما ادمین ؟

تینا _ دلتم بخواد به درک .

سری روی تاسف نشون دادمو به سمت خونه حرکت کردم

نگام به دلسا افتاد تو خودش بود نمی خواستم ضایع کنم با خودم گفتم بعدا با هاش حرف می زنم  

تینا _ دختر گفتم می خوام از خونه در برم نفمیدم می خوای منو نوکری ببری.

من _ اولنش عزیزم تو نوکر بودی و نمی دونستی،  دومنش میریم ماشین منو عوض کنیم تا روی اون بچه پرو رو کم کنم ...

بچه ها با حالت مشکوک نگاه کرد و گفتن _ کدوم بچه پرو ؟

من _ اه برادر پروانه نامزد کیان فرشادو می گم خلاصه کل ماجرا رو براشون توضیح دادم و اونا فقط می خندیدن ...

حتی دلسام داشت می خندید تینا با خنده گفت _ مثل رمانا اخرش عاشق هم می شید و بچه دار و خلاصه ازاین اتفاق هایی خاک بر سری .

ناظر رمان :@ویروس خنده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 11

با فکر کردن به فرشاد چندشم شد . دخترا با حالت قیافه من ،ریسه رفتن از خنده .

بلاخره به خونه رسیدیم و ماشین پژو پارس ELX که همیشه با اون کورس می زاشتم شدیم.

این ماشینم کامل بود . خدایی دلم نمیومد با دویست و ششم کورس بذارم ، اول خیلی مامانی بود.

چون تو خونه بودیم جرات نداشتم گاز شو بگیرم . اروم و خانم خانمانه از خونه بیرون اومدم به کیان زنگ زدم

من _ الو کیا کجایی؟

کیان _ من تو میدان ___ هستم بیاین اونجا .

من _ باشه .

تا رسیدیم به اون میدان دیگه جعبه خندمون تموم شده بود انقدر فرشاد و کیان مسخره می کردیم

خلاصه رسیدیم و از دور که نگاه کردم یه جنسیس سیاه و یه پرایدو سفیدو دیدم

وسط اون دوتا ماشین پارک کردم روبه کیان گفتم _ بریم

فرشاد گفت_ انگار یادت رفته کورس داریم

من _ اولنش یادتون رفته ، دومنش بله یادمه، شما ادرس بدین ببینم .

کنار دستی فرشاد گفت _ فرشاد خوب دهنتو اسفالت کرد ؟

فرشاد _ امیر خفه شو.

من _خب راه بیافتیم ؟

کیان _بزن بریم که رفتیم .

به ماشین کیان نگاه کرد از ما داشت جلو تر می رفت ماهم مثل بادیگارد پشتش بودیم یه فکری به سرم زد اینکه داریم می ریم سفره خانه سنتی پاتوق کیان و دوستاش البته از نوع دخترش چون واقعا جای خلیی قشنگی بود .

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 12

بدونه توجه به اون دوتا گازشو گرفتمو به سمت سفره خانه حرکت کردم

دخترا هی می پرسیدن کجا می ریم منم می گفتم جایی خوب

بلاخره ما رسیدیمو و اونا هم یه ربع دیر تر رسیدن تا رسیدن شروع کردیم مسخره بازی در اوردن

من _ اه این بود که می گفتن رو تو کم می کنم ببین غول کش من تیارام حتی !! یه لحظه سکوت  کردمو و بعد گفتم_ کیان هم به پایی من نرسیده !.

فرشاد از ماشین پیاده شد و با قدمای بلند به من رسید و بعد یقه مو گرفت و گفت _ ببین دختر خانم با من یکی به دو نکن بد می بینی .

تا اینو گفت دیگه به بقیه فکر نکردمو دست شو پیچوندم و مشتی ححواله صورتش کردم

با بدترین عربده عمرمو گفتم _ ببین اقا پسر یه بار دیگه فقط یه بار دیگه حرف گنده تر از دهنت بزنی روزگاتو سیاه میکنم شیرفهم شدی ؟

 همه با این کار من خشک شده بودن  و من بدونه توجو به اونا رفتم تو روی یکی از الاقچی ها نشستم اول دخترا اومدن تو بعد پسرا

یهو مثل اون روزا سردرم شروع شد جو بینمون کم کم شد شوخی ولی من همون تیارا بودم وقتی عصبی می شدم تا بیست و چهار ساعت ریده بودن به عصابم

حرفی نمی زدم سر دردم کم کم اوج گرفت وحالت های عصبی من بیشتر شد .

 فورا از جمع بیرون اومدم و دور از الاقچی ها نشستم وای نه سرم داشت درد می کرد طوری که انگار دارن به سرم ضربه میزنن کم کم قلبم هر شروع به تیر زدن کرد، از روی نیمکت افتادم داشتم از درد به خودم می پیچیدم

کم کم اوضاع داشت بدتر میشد که فرشاد از الاقچین بیرون اومد تا منو دید فورا اومد سمتم و

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 13

فرشاد _ خانم خانم چی شد ؟

فقط تونستم بگم منو ببر پیش کیان

خدا رو شکر شنید و منو از رو زمین بغل کرد و برد پیش کیان تا بچه ها مننو دیدن شکه شدن  کیان که می دونست دنبال کیفم و می گشت  از توش قرصمو در می آورد و با اب بهم داد

بعد ز یک ربع دردم تموم شد و خوب شدم.

لامصب این قرصا معلوم نیست توش چیه ؟ یه دقیقه ای همه چیز رو خوب می کرد .

کیان اومد پیشم و نشست .

کیان _ این چندمین بود ؟

من _ بعد از اون این اولی بود.

کیان پوفی کرد و گفت _ ببین تو باید مواظب خودت باشی سعی کن اروم باشی ، باشه ؟

من _ هی بیخیال بابا ،بهترم ،خدا رو شکر اون لحظه فرشاد اومد بیرون ، گرنه دوباره می شدم مثل دفعه قبل .

کیا بلند شد و از فرشاد تشکر کرد فرشادم انگار بهش پادشاهی رو داده بودن غرورش زده بود بالا  .

نگاش به من افتاد، اخم کردم ورومو برگردوندم ، اونم فقط داشت نگاه می کرد. سنگینش رو حس کردم ولی برنگشتم ،  بلاخره تصمیم به رفتن  گرفتیم، اما من هوس شهر بازی کردم راهنما دادم که کیان و فرشاد وایستادن .

من _ بچه ها میاید بریم شهر بازی ؟

کیان _ بچه شدی؟

من _ اره به یاد اون روزا .

کیان _ باشه خواهری

فرشاد _ شما حالتون خوبه نمی خواید استراحت کنید؟

من _ نه خوبم راستی بابت نجاتتون خیلی ممنونم اگه دیر می رسیدین الان بیمارستان بودم .

فرشاد _ نه خواهش می کنم وظیفه بود مقصر این اتفاق من بودم .

من _ به هر حال خیلی ممنونم

رو کردم به کیان و گفتم _ کیا بریم ارم ؟

کیا _ ای به چشم د برو که رفتیم ...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 14

با خنده سوار ماشین شدم و با گاز و رقابت تنگ به تنگ به اونجا رسیدیم

به دلسا نگاه کردم تو خودش بود

رو به بچه ها گفتم _ شما برید منو دلسا کار داریم بعدا میایم

تینا حالت مشکوک گرفت . گفت _ چه کاری ؟

من _ بعدا بهتون می گم بای .

اونا رفتن و رو به دلسا گفتم _ پیاده شو بریم  قدم بزنیم .

دلی بدون مخالفت پیاده شد و منم ماشینو خاموش کردم و با هم  همدم شدیم

من موضوع رو باز کردم _ دلی چی شده چرا تو خودتی ؟

دلی _ تیا بدبخت شدم رفت  کامیار می خواد بیاد خاستگاری. تو که می دونی کامیار بیماره روانیه ، از اون گذشته، اون بیماری جنسی داره اول منو می کشه بعدم تو رو بعد پروانه و کیا رو بعدم اذینو حالا چه خاکی تو سرم بریزم هان ؟

من _ چی بگم . ببین می رم خونه راجب بهش فکر می کنم چی میگی ؟

دلی _ بهت اعتماد دارم می دونم که بگی فکر می کنی راه حلی برای من پیدا می کنی .

من _ غمت نباشه دوست من .

دلی _ ازت ممنونم تیا .

من_  خواهش

خدا رو شکر نزدیک بچه ها بودیم

به کیا که رسیدم گفت _ دلی تیا فرشاد و امیر رو ندیدین

من _ امیر دیگه کدوم خره ؟

کیان _ ای بابا همونی که تو ماشین کنار فرشاد نشسته بود اومدن شما رو پیدا کنن

من _ نه ندیدیم گور بابا شون

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 15

امیر _ اتفاقا ما پشتتون بودیم شما ندیدید.

رنگ از منو دلی پرید L

کیان با دیدنمون گفت _ دلی تیا بیاین کارتون دارن .

هر دو رفتیم لحظه اخر لبخند بدجنسی روی لب فرشاد و امیر بود دیگه واقعا داشتم عصبی می شدم اما اشکال نداره تلافی می کنم .

کیان _ چی شده ؟

دلی _ کیان داداش اگر بدونی ، بدبخت شدم رفت .

کیان _ بگو دیگه جون به لبم کردی .

خلاصه، ماجرا رو تعریف کردیم که ...

کیان خیلی جا خورد و با صدایی خیلی بلندی گفت _ چــــــــــــــــــــــــی ! انگار یادت رفته اون بیمار چیکار کرده ؟

دلی _ اروم باش ابرومونو بردی نه یادم نرفته می دونم بابامو مامانم می گن اون خوب شده رفته دکتر و این حرفا...

کیان  اروم تر گفت _ تو که یادته چه بلایی سر تیارا و

چیزی نگفت چون می دونست من دباره چشمام اشکی می شن واسه همینم هم سکوت کرد و بعد گفت _ عمو اینا می دونن که اون دیوونه هنوز خوب نشده؟

دلی با ناله گفت_ نه

پروانه اومد و ماهم جو بینمون رو بهتر کردیم فقط منو دلی و کیان از این قضیه می دونستن البته اگه اون 2 غول کش رو نادیده بگیریم

بیخیال شدیم ، تصمیم گرفتیم شب رو خوش بگذرونیم .

خلاصه ماجرا، روز خوبی بود

بچه ها رو رسوندم.

 هنوز چند دقیقه ای  از رفتن تینا نگذشته بود که صدایی زنگ گوشیم رو شنیدم  به صفحه نگاه کردم ناشناس بود گوشی رو جواب دادم

صدایی نحس کامیار پیچید تو گوشی

کامیار _ نمی دونستم کیس پیدا کردین هر چهارتاتون، اما باید یکی از شما ها سهم من بشه، اینو می دونستی ؟

از ماشین پیاده شدم و گفتم _ می بندی فکت رو یا اینبار ببندم برات ؟

کامیار با خنده گفت _ گلم انتظار که نداری باور کنم هان ،تو الف بچه می خوای دهن منو سرویس کنی؟

من _ گ**ه نخور کارتو بگو روانی .

کامیار جدی گفت _ ببین منو ،کاری نکن که بعدا پشیمون بشی فهمیدی ؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 16

من _ ببین روانی، تو خواب هم دستت به هیچ کدوممون نمی رسه اینو بهت قول می دم .

کامیار _ ببین، تا حالا زیر قولات نزدی قبول... اما کاری نکن که زیر قولات بزنی ،انگار یادت رفته چه بلایی سر تیان اوردم .

با این حرفش قلبم ایستاد و با تمام توانم عربده کشیدم _ اشغال پست فطرت .

من _ قسم می خورم ، قسم می خورم یه روز تو رو به ...

کامیار قهقهه ای زد و گفت _ به خودت زیاد فشار نیار وگرنه قش می کنی .

من _ ببین منو، حالیت می کنم با کی طرفی .کار دلسا رو درست می کنم بعد حالیت می کنم خر فهم شدی ؟

کامیار اینبار خنده عصبی کرد و گفت _ مگه تو خواب ببینی ...

گوشی رو با تموم قدرتم پرت کردم فشارایی عصبی سراغم میومد ،نه من نباید ضعیف باشم .

تو فکرم غرق بودم که صدایی از پشت سرم اومد ...

******تیارا ******

فرشاد بود که گفت _ چیزی شده ؟

برگشتم طرفش من _ ببینم تو بجز فالگوش واستادن چیز دیگه ای بلد نیستی؟

اونم گفت _ نه !.

من _ واقعا که پرویی .

فرشاد _ می دونم ...

رفت و مبایلم رو ،که هزار تیکه شده بود جمع کرد خدا رو شکر سالم بود اما شیشه اش خرد شده بود .

تا روشنش کرد گوشیم زنگ خورد و گفت _ شماره ناشناسه جواب بدم ؟

منم گفتم _ نه خودم جواب میدم

اونم بهم داد و جواب دادم _

دوباره صدایی نحس کامیار پیچید تو گوشی که می گفت_

کامیار _ بد بازی رو شروع کردی بد بازی رو ...

من _ کدوم بازی رو می گی احمق ،هااان ؟

کامیار _ ببین منو سگ نکن جوری رفتار نکن که نمی دونی ؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...