رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

پارت ٢۵

سازم کوک بود. از آموزشگاه بیرون اومدم. دلم خیلی برای روشنک تنگ شده بود به بهونه ی آشتی و اخبار جدید سر راه  از شکلات های مورد علاقش خریدم و به طرف خونشون راه افتادم.
خودش آیفون رو جواب داد. نه سلامی، نه علیکی. طلبکارانه گفت:

- خانم منت کش از این طرف ها! خداییش حقته پشت در نگهت دارم تا ساعت نه بیان با آشغال ها ببرنت.

- زر نزن. بزن اون دکمه رو یخ زدم از سرما.

دهن کجی کرد و در رو زد. از آسانسور بیرون اومدم. با لباس های خواب صورتی لای در مونده بود. تا بسته ی شکلات رو دید خودش رو توی بغلم جا داد. لوس بازی درآورد و گفت:

- فکر نکن با یه جعبه شکلات خر شدم. اگه نمی اومدی به خدا حالا حالاها باهات آشتی نمی کردم... فعلا بیا تو تا به حسابت برسم.

نگاهی به خونه ی آروم و سوت کورشون کردم.
- روشنک، مامان خونه نیس؟!

- نه، خونه ی خاله اس. شام کلی دعوتی داره از کله ی صبح مامان بیچاره ی منو به عنوان کوزت گرفته تا همه چی به اسم خودش تموم شه.

این جوری خیلی بهتر شد. شال و مقنعه، پالتومو درآوردم و روی کاناپه نشستم با تعجب گفت:
- کجا بودی این وقت صبح؟! تو که مقنعه نمی پوشیدی؟

بدون این که نگاهش کنم با سر سنگینی گفتم:
- مثلا ادعای رفاقتت می شه. حتی نمی تونی حدس بزنی این چند روز چه بلایی سرم اومده! اگه بدونی دارم از کجا میام.

- از کجا میای؟

- از بازداشتگاه.

- خیلی بی مزه ای.

چینی به دماغش داد. بی اعتنا، روکش شکلات رو باز کرد و توی دهنش گذاشت. آزادانه روی مبل دراز کشید. باورش نمی شد باید طبیعی تر بازی می کردم مغموم زده گفتم:
- به جون خودم دروغ نمی گم. همون روز که ازت جدا شدم و جنابعالی قهر کردی! تا شب بیرون بودم. وقتی اومدم خونه پسر صاحب خونه مثل همیشه چند تا غلط اضافه کرد. منم تحمل نداشتم کل دق و دلیم رو سرش خالی کردم. بعد هم با مشت زدم دماغش رو شکوندم. اونم ازم شکایت کرد.

با پوزخند گفت:
- اون رسپینای شجاع خیلی وقته مرده.

- به کی برات قسم بخورم باورت شه؟!

- بگو به مرگ بابام.

- به مرگ بابام من اون شب زدم دماغ  اون معتاد رو شکوندم.

جیغ خفیفی کشید و توی جاش نشست! کلی علامت تعجب و سوال توی نگاهش بود. هاج و واج پرسید:

- رسپینا، چه کار کردی؟! اگه از خونه بیرونت کنه تو این سوز و سرما، سر زمستونی می خوای چه غلطی کنی؟!

آهی کشیدم خودم رو ناراحت نشون دادم. این جا دیگه پای قسم خوردن در میون نبود. متاثر گفتم:

- همون شب از خونه بیرونم کرد. مگه نمی گم بازداشتگاه بودم. ای کاش رضایت نمی داد. لااقل یه جا برا موندن داشتم اما حالا چی؟

دیگه همه چیز رو باور کرده بود. کلی به خاطر قهر بد موقعش به خودش فحش و بد و بیراه گفت. من از بدبختی هام می گفتم اون هم خودخوری می کرد. صورتش مثل کوره ی آتش از عصبانیت قرمز شده بود.
تا یک ساعت فقط از دربه دری و چند روزی که مثلا بازداشتگاه بودم گفتم.
بدون پلک زدن فقط گوش می داد. یه لیوان آبم دستم نداد. وقتی ساکت شدم سرم رو زیر انداختم. از روی مبل بلند شد اومد کنارم نشست و دلداریم داد.

- اشکال نداره. روشنک که نمرده بذار آواره و در به در شی.

- خودت رو ناراحت نکن. فوقش می رم سفارت آلمان. می گم اوضاعم این جوریه کاری برام می کنن.

اگه بازیگر می شدم بد نبود! یه جوری زیر پوستی فیلم بازی می کردم که به گریه انداختمش. وقتی اشک هاشو دیدم، دلم به حالش سوخت. دیگه مطمئن شدم نقشه ام کار خودش رو کرده. آروم آروم یه سری چیزها رو گفتم. اولش به جونم افتاد نزدیک بود خفم کنه. بر و بر نگاهم می کرد و هر چی دری وری بود نثارم کرد. چقدر بهش خندیدم. بعدش که از حالت شوک در اومد از هم خونه شدن با عموم و شرایط جدیدم خیلی خوشحال شد و با ذوق گفت:

- وای رسپینا. به خدا دیگه خیالم ازت راحت شد. مخصوصا وقتی گفتی عموت بچه نداره. این جوری معلومه از ته دل دوست داره و مثل تخم چشم ازت مواظبت می کنه.

خبر نداشت دو تا پسر داره. باز هم از رو نرفتم یه کم سر به سرش گذاشتم. یه چیزهایی رو مخصوصا نگه داشتم تا به وقتش سوپرایز بشه. موقعی که پیش روشنک بودم حساب ساعت و زمان از دستم در می رفت. تا شب که می خواست به مهمونی بره پیش هم بودیم.
زمان خداحافظی تازه متوجه ی موقعیت جدیدم شدم. پاک فراموش کرده بودم دیگه تنها زندگی نمی کنم و بی خبر از صبح تا حالا بیرون بودم. دم در خونه رسیدم ساعت هشت و نیم شب بود. دکمه ی آیفون رو زدم. سورنا جواب داد. با دلهره وارد حیاط تاریک شدم. باید یه درصد فکر می کردم رستاک خبر نداده. سورنا دم در ورودی مونده بود. سلامی کرد و آروم گفت:

- معلومه کجایی؟! اوضاع بد جور قاراشمیشه. 

آمار خونه رو دستم داد. استرسم بیشتر شد. کاش همون موقع که یادم بود به عمو زنگ می زدم و مطلعش می کردم.
اتاقم با در ورودی دو متر بیشتر فاصله نداشت. اول خواستم برم لباس هام رو عوض کنم که با چهره ی درهم عمو مواجه شدم.
@**hadis** @Aski

ویرایش شده توسط زهراتیموری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت ٢۶

سر جام میخکوب شدم. نمی دونستم چه جوری این اخم های تو هم پیچ خورده رو باز کنم. زن عمو از پشت سر با دست اشاره کرد چیز مهمی نیست. دندون هام روی رستاک کار می کرد؛ با لبخند شیکی به دیوار تکیه داده بود و از این حالت بدم لذت می برد. اول عمو پیشنهاد داد بیا توی اتاقم حرف بزنیم که سورنا گفت:

- بابا، تنها شدن با رسپینا خطرناکه. مثل اون پسره می زنه ناکارت می کنه!

اگه می تونستم با بی قیدی بخندم. از خنده پس می افتادم. فقط حیف اون وسط عمو چپ چپ به سورنا نگاه می کرد و اجازه ی خندیدن نمی داد. زن عمو جلوی دهنش رو گرفته بود و بی صدا می خندید. سرم رو پایین انداختم و با هزار مکافات خودم رو کنترل کردم.

عمو: رسپینا، ما هشت صبح بیدار شدیم؛ این جا نبودی، بازم هشت شب برگشتیم خونه نبودی. کاری به بیرون بودنت و کجا بودنت ندارم. فقط چرا بی خبر گذاشتی رفتی؟! نمی گی یه عده آدم نگرانت می شن.

"تو دلم با پررویی تمام گفتم: من یادم رفت زنگ بزنم شماها چرا زنگ نزدین؟!"

- ببخشید عمو، صبح که از خونه بیرون رفتم هیچ آدمی بیدار نبود بهش خبر بدم. بعدم خواستم زنگ بزنم که برام کار پیش اومد. باور کنین فراموش کردم دیگه تنها زندگی نمی کنم. واقعا شرمنده ام.

عمدا هیچ آدمی رو غلیظ ادا کردم که رستاک خودش رو داخل آدم حساب نکنه. سرم رو بالا گرفتم. انگار بولدوزر از روش رد شده بود. شکل قرص جوشان خوش می خورد. اختیارم اگه دستش بود با جفت پا توی صورتم می اومد. حالا نوبت من بود لبخند شیک تری تحویلش بدم و کیف کنم.
 
یه ذره از اخم های عمو باز شد نفس راحتی کشید و گفت:
- دفعه ی دیگه خبر بده کجا می ری و کی میای!

- چشم. دیگه تکرار نمی شه.

عمو: حالا می شه بپرسم کجا بودی؟!

باید همون لحظه جریان استخدامم رو می گفتم! به نظرم بهترین تصمیم رو گرفته بودم با دست دست کردن فقط موقعیت رو سخت می کردم.
با لحن محکمی گفتم:
- سر کار بودم.

چشم هاش از تعجب گرد شدن نگاهی به بقیه کرد و پرسید.

- چی؟! مگه تو سر کار می ری؟!

گفته بود تو یه سال گذشته از کل آمار رفت و آمدم خبر داشته؛ پس باید راستش و می گفتم.

دسته ی کیفم رو نرم نرم به بازی گرفتم که راحت تر حرف بزنم و از دیدن اون همه چشم متعجب هول نشم.

- امروز کار پیدا کردم از فردام قراره مشغول شم. تو یه آموزشگاه زبان...

آب دهنش رو قورت داد. دستی به گلوش کشید. انگار با موچین کل موهای سرش رو کنده بودن! از عصبانیت رنگ سفید پوستش مثل رزهای توی گلدون رو به روم شد. دو سه قدم به عقب برداشت.

زن عمو تندی رفت از توی آشپزخونه یه لیوان آب آورد و به عمو داد. نگاهی به سورنا کردم در کمال بی خیالی شونه ای بالا انداخت و با گوشی توی دستش ور رفت. زن عمو به نرمی گفت:

- بهتر نیس اول شام مون رو بخوریم بعد راجع بهش حرف بزنیم؟!

واقعا حوصله ی ساز مخالف و کش دادن الکی نداشتم. با چند ساعت تعویق کاری پیش نمی افتاد تصمیم خودم رو گرفته بودم و به کسی حق دخالت نمی دادم.

- عمو، عذر می خوام اما فکر نمی کنم کار کردن من چیز بدی باشه.

عمو: چیز بدی نیست؟! فقط به نظرت یه کم مسخره نیس؟! بادو تا شرکت بچه برادرت بره زیر دست مردم کار کنه!

چیزی که از اول حدس می زدم. اگه کم می آوردم یعنی باید از این به بعد هر چی عمو می گفت همون می شد! نگاه بدی به رستاک کردم! روی حرفم با اون بود.

- عمو جون، اولا من از کار شما هیچی حالیم نیس. دوما تو این یه سالی که دنبال کار گشتم، با همه جور آدمی سر و کله زدم؛ یکی از یکی مغرور تر و پر مدعاتر؛ سر همینم با هیچ کدوم کنار بیا نبودم. اما، هم این آدم و هم محیط کاریش با بقیه فرق داره. منم قول دادم از فردا سر کار باشم. نمیتونم بد قولی کنم! شمام لطفا به نظر من اهمیت بدین!

عمو: من با کار کردن شما مخالفتی ندارم. فقط روی حرفم اینه بیا تو شرکت های خودمون کار کن. اصلا بیا به جای مهدوی تو شرکت رستاک مشغول شو!

همه داشتن به رستاک نگاه می کردن که مهر تایید روی پیشنهاد عمو بذاره. اما اگه تو عمل انجام شده ازم می خواست پیشش کار کنم قبول نمی کردم. نذاشتم دهنش باز شه گفتم:

- من جز زبانسرا هیچ جای دیگه ای کار نمی کنم!

عمو: چقدر کف دستت می ذارن؟! چندر غاز؟!

- پولش مهم نیست.

حالا که دید قصد ندارم پیش اون ها کار کنم یه خرده فکر کرد و گفت:

- چند روز به من امون بده یه جای بهتر برات کار جور می کنم.

"میخ توی دیوار فرو کردن بود. من می گفتم نره اون می گفت بدوش" سعی کردم خونسرد باشم. انصاف داشته باشم و به اون هم حق بدم! حرف بدی نمی زد فقط نگرانم بود. به طرف اتاقم رفتم و با لحن خیلی خوبی گفتم:
- فعلا یه هفته آزمایشی قراره مشغول شم؛ قول می دم اگه موردی پیش اومد اون وقت دیگه رو حرف تون حرف نمی زنم و هر چی شما خواستین همون می شه! الانم با اجازه تون من خیلی خستم زود بخوابم که فردا هشت باید اون جا باشم.

زن عمو: گرسنه می خوای بخوابی؟!

- بیرون یه چیزی خوردم.

عمو: این جایی که می خوای بری آدرسش کجاست؟

به سمت عمو برگشتم. خوشبختانه آروم تر شده بود لبخند رضایت بخشی زدم و آدرس رو گفتم.

عمو: بسیار خب، فردا با ماشین من برو تا یه دونه بهترش رو برات بخرم!

اصلا راضی به این همه ولخرجی نبودم. از طرفی نمی خواستم بیشتر از این بهش مدیون شم.الکی گفتم:

- ممنون عمو جون؛ من رانندگی بلد نیستم.

عمو: کاری نداره یاد می گیری!

نگاهی به رستاک کرد و گفت: فردا رستاک می رسونتت؛ محل کارتون به هم نزدیکه.

ویرایش شده توسط زهراتیموری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...