رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

پارت ٢۴

ظاهر امروزی و خیلی گیرایی داشت. موهای مشکیش با مخلوطی از هایلایت های قهوه ای ترکیب شده بود. چشم های عسلی رنگ و درشتی داشت.
خیلی محترمانه جواب سلامم رو داد و خوش آمد گویی کرد. همون بدو ورود از برخورد خیلی خوبش کلی انرژی مثبت روونه ی دلم شد.
این اتاق ظاهرش درست مثل خود آقای پالیز امروزی بود. یه صندلی از میون صندلی های میز کنفرانس برای خودم کشیدم و مدارکم رو جلوی دستش گذاشتم.

با لحن مودبانه ای گفت:

- ببخشید که یه کم معطل شدین! چی میل دارین بگم براتون بیارن؟

- خواهش می کنم مسئله ای نیس. خانم حکیمی ازم پذیرایی کردن.

- بسیار خب؛ پس بریم سر اصل مطلب!

مدارکم رو قشنگ و با حوصله نگاه کرد و یه سری توضیحات راجع به کار توی آموزشگاه داد.

- کار تدریس و مترجمی واقعا خسته کننده س و باید خیلی حوصله داشته باشین. این جا ما هم زبان انگلیسی و هم زبان فرانسه تدریس می دیم. و الانم همون طور که توی آگهی درج شده؛ قصد داریم زبان آلمانی رم اضافه کنیم اما مدرک شما برای زبان انگلیسیه!؟

من رو حساب مسلط بودن به زبون مادریم برای کار اومده بودم. با اعتماد به نفس بالا در جواب گفتم:

- بله درسته. من مدرک زبان آلمانی ندارم اما فکر نمی کنم به کسی برای زبان مادریش  مدرک بدن.

با شنیدن حرفم نگاهش رو از روی کاغذها برداشت. لبخندی روی لب هاش نشست که باعث شد دو تا چال خیلی قشنگ روی گونه هاش بنشینه. نمی دونم چرا من از بچگی عاشق چال گونه بودم و براش ضعف می کردم!

آقای پالیز زبون مکالمه رو چرخوند و شروع به آلمانی حرف زدن کرد. مسلط و خوب حرف می زد اما به پای من نمی رسید.

اول یه سری سوال های مختلف ازم پرسید که مثل بلبل جواب دادم از قیافه اش رضایت می بارید. بعدم در مورد حقوق و مزایا و تایم کاری گفت.

مکالمه مون که تموم شد صدای خنده اش بلند شد. خودم رو کنترل کردم زیاد محو چال گونش نشم.
خنده اش که بند اومد گفت:

- خانم رستاخیز، منم به عنوان یکی از شاگرداتون قبول کنین؛ چون فکر می کنم هنوز خیلی جا داره رو لهجه ام کار کنم.

این یعنی خبر استخدام شدنم. از ذوق و شوق بی حد و حصر به زور تو پوست خودم جا شدم! مدارکم رو به سمتم گرفت و گفت:

- از فردا ساعت هشت صبح منتظرتونم. فعلا به صورت آزمایشی یه هفته کار می کنید؛ اگه تونستین و حوصله تون کشید. قرارداد امضا می کنیم.

خیلی آدم افتاده و با سوادی بود. هم از لحن حرف زدنش و هم از رفتار توام با ادب و فروتنی اش مشخص بود. اون قدر ادب داشت که رضایت خودش رو در قالب اخذ قرارداد عنوان نکرد و همه چیز رو پای موندن من بنا کرد. نیشم تا بناگوش باز شده بود. اصلا فکر نمی کردم به همین راحتی با اولین آدرسی که سراغش اومده بودم کارم ردیف شه. ازش تشکر کردم.
به احترامم بلند شد. ماشالا قد و بالایی داشت. از هم خداحافظی کردیم. خیلی از محیط اون جا، از خانم منشی و برخورد بیست آقای پالیز خوشم اومد. دیگه نه حقوق و نه ساعت کاریش برام مهم بود. فقط مشغول شدن اون هم به عنوان معلم؛ شغلی که همیشه مامان بزرگم برام آرزو داشت. اگه اون زنده بود شک نداشتم خیلی خوشحال می شد.

ادامــه در صفحه ی بعــد

@m.kh @**hadis**

ویرایش شده توسط زهراتیموری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...