رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
M@hta

سطح قلم: خوب

پیام توسط M@hta افزوده شد

پست های پیشنهاد شده

به طرف قباد که دقیقا کناره من ایستاده بود رفت و بوسه ای به روی گونه ی قباد نشوند. عشق مثله شمشیر دو لبست هم می‌تونه صاحبش رو به اوج برسونه، همم می‌تونه باعث نابودی صاحبش بشه! عشق یک طرفه مثل مرگ تدریجی می‌مونه هر باری که معشوقت رو با معشوقش می‌بینی این تویی که می‌میری. نامرد واقعی اونیه که می‌دونه معشوقش سهم اون نیستش ولی سعی می‌‌کنه به هر طریقی اون رو به دست بیاره. 
همگی سرشون رو به طرف زهرا چرخوندن و محو تماشاش شدن. لباس دکلته ی سفید رنگی به تن داشت که همراهش گردن بند ظریفی رو که تا روی سینه‌ش اومده بود ست کرده بود. نگاهی به اطراف انداختم همگی غرق صحبت کردن شده بودن. از دور ثریا رو دیدم که به طرفم می‌اومد. ثریا یکی از دوست های قدیمی من بود هر چه قدر که فاصلش باهام کمتر می‌شد بهتر می‌تونستم صورتش رو ببینم. این بار دقیقا رو به روم ایستاد و دستش رو به روی گردنم حلقه زد. فاصله ی بینمون رو کمتر کرد جوری که این بار به راحتی می‌تونستم عطر تند و مست کننده ای که همراهش بود رو حس کنم. اخم غلیظی به روی پیشونی ام نشست. گرمایی رو به روی دستم حس کردم. سرم رو که چرخوندم المیرا رو درست رو به روی خودم دیدم. نفسم عمیقی کشیدم و آهسته گفتم:
_ المیرا تو این جا چی‌کار می‌کنی! پس قباد کجاست؟ 
بدون توجه به حضور ثریا دستم رو که میون دست های ظریف و کوچیکش گرفته بود به طرف خودش کشید و تنم رو به طرف در یکی از اتاق های مجاور هل داد و لبخند شیطنت آمیزی زد. 
_ آرشام لطفا ازم دلخور نشو! 
از حرفی که زد تعجبم بیشتر شد و لبخندی محوی زدم. 
_ چرا من باید از دستت ناراحت باشم، آخه تو که کاری نکردی دختر!
بدون هیچ حرف اضافه تری از کنارم رد شد و از اتاق بیرون رفت و من رو با سیل عظیمی از افکار آزار دهندم تنها گذاشت. با خوردن صدای تقی به در اتاق رشته ی افکارم پاره شد.
_ آرشام اون جایی؟
صدای پرهام بود نگاهی به ساعت مچی ام انداختم، ساعت هشت شب بود. 
در اتاق رو به روش باز کردم و از اتاق بیرون رفتم. 
_ المیرا چی بهت گفت، الان دیدم که از همین اتاق اومد بیرون. 
آهی کشیدم و چنگی داخل موهای مشکی رنگم فرو کردم. 
_ چیزه خاصی نگفت، جشن به کجا رسید؟ 
با گوشه ی بازوش بینی‌ش رو پاک کرد و سری تکون داد.
_ هیچی تازه الان می‌خوان حلقه رد و بدل کنن. انشالله دست راستش روی سر ما باشه. بخدا اگه کسی حاضر بشه با من ازدواج کنه خودم غلامیش رو می‌کنم آرشام. 
پوزخندی به روی لبم نشست. دو دستی به رو سرش کوبید و نالید.
_ وای خدایا آخه این هم سرنوشت بود نصیب ما کردی؟ این فسیل با شصت خورده ای سال سن همچین هلویی گیرش اومد اون وقت من.
لحظه ای سر جاش ایستاد و محو تماشای خان عمو و زهرا شد که کمی جلو تر از ما ایستاده بودن و مهمون ها دورشون رو حلقه کرده بودن.
_ هی خدا چی می‌شد یه نگاهی به بنده های بخت برگشتت هم می‌نداختی باور کن به هیچ کجای دنیات بر نمی‌خورد. هی بخت سیاه من! 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرم رو که چرخوندم ثریا رو درست رو به روم دیدم با لبخندی که به روی لبش بود سرش رو به طرفم تکون داد. 
_ چه عجب آقا آرشام ما شما رو دیدیم! 
دستم رو گرفت و توی چشم‌هام خیره نگاهش رو دوخت. 
_ آرشام جدی می‌گم! خیلی دلم برات تنگ شده بود. 
قبل از این که چیزی بگم بوسه‌ای قافل گیرانه ای به روی گونه ام نشوند. سرم رو بلند کردم و نگاهم قفل شد به روی سنگینی نگاه‌های المیرا که سعی داشت حس تلخ درون چشم هاش رو ازم مخفی کنه. چنگی به موهام زدم که با بلند شدن صدای خنده های پرهام به خودم اومدم. دستش رو به طرف ثریا دراز کرد و مشغول سلام و احوال پرسی کردن شدن. 

《دانای کل، ده دقیقه ی بعد》
عکس هایی که داخل پاکت کاغذی بودن رو بیرون کشید و به روی میز جلوش پرت کرد. اخم غلیظی میون پیشونیش جا خشک کرد لبش رو به روی هم مالید و سری تکون داد. 
_ فتوشاپ که نیستن؟ 
چنگیز پوزخندی زد و سری تکون داد.
_ تا به امروز از چیزی توی زندگیم به این اندازه مطمئن نبودم. 
_ چطور تونستن من رو بازی بدن؟ چطور نفهمیدم که همش یه بازیه! 
کمی به روی میز چوبی جلوش خم شد و پاش رو خم کرد.
_ هنوز هم خیلی دیر نشده می‌تونیم حلش کنیم.
دستش رو به معنای سکوت بلند کرد. 
_ نمی‌خواد کاری کنی، ماهم به روش خودشون بازی رو ادامه می‌دیم. اگه تا این حد بازی کردن رو دوست دارن خوب ماهم باهاشون بازی می‌کنیم!
 لبخندی به روی لب های خان عمو و چنگیز نشست. 
《آرشام، ده دقیقه ی قبل》
نگاهی به اطرافم انداختم خان عمو و زهرا رو دیدم که به طرف جایگاه مخصوص می‌رفتن تا حلقه ها رو بینشون رد و بدل کنن. پرهام یک تای ابروش رو بالا انداخت و بار دیگه به خان عمو اشاره ای کرد. 
_ آخه همین کار ها رو می‌کنن که آمار زن های بیوه بالا می‌ره. 
خنده ام رو قورت دادم.
_ پرهام آخه ازدواج خان عمو چه ربطی به بالا رفتن آمار زن های بیوه داره. 
سری تکون داد و نفس عمیقی کشید. 
_ ربط داره عزیزم، ربط داره! وقتی دختری به این جوونی زن یه مردی که پاش لبه گوره می‌شه.
همون لحظه با سرش به طرف خان عمو و زهرا هم اشاره ای کرد. 
_ چند سال دیگه که این آقا بیوفته و بمیره، این خانم بیوه می‌شه. اون وقت کی در حق بچه هاشون قراره پدری بکنه، آرشام جواب من رو بده، کی بهشون عشق و محبت بده، کی براشون کتاب قصه بخونه ها! 
دستش رو به حالت این که چیزه مهمی رو کشف کرده باشه توی هوا تکون داد.
_ تازه کی به نیاز های این زن رسیدگی کنه، آخه اون هنوز خیلی جوونه اگه دلش تار عنکبوت ببنده سمت هزار تا گناه بره چی! اصلا چرا مسعولین پاسخ گو نیستن؟ 
سرش رو چرخوند و با چشم هایی که حسابی ریزشون کرده بود توی چشم هام خیره نگاهش رو دوخت.
_ تو می‌خوای این زن هارو از تنهایی در بیاری.
دستش رو به روی لبش کوبید و روش رو برگردوند. 
_ ای وای خدا مرگم بده، تو از کی تا حالا انقدر بی حیا شدی؟ 
محکم به پس کله‌ش کوبید. عصبی به بازوش چنگی زدم و گوشه‌ی لبم رو گذیدم.
_ خفه شو پسر، این چرت پرت ها چیه می‌گی آخه من همچین آدمیم.
نفس عمیقی کشید و نگاهی به گوشه ای از سالن که خان عمو اون جا ایستاده بود انداخت.‌
_ چیه مگه تا حالا این ضرب مثل رو نشنیدی! شاعر می‌فرماید《از آن نترس که های هوی دارد، از آن بترس که سر به زیر دارد.》
همون لحظه خان عمو حلقه رو توی انگشت زهرا انداخت و همه شروع به دست زدن کردن. 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قباد و المیرا هم به طرفمون اومدن و کنارمون ایستادن. قباد نگاهی به المیرا انداخت و لبخندی به روی لب هاش نقش بست. المیرا هم نگاهش رو به زمین انداخت و گونه هاش سرخ شدن. چنگیز رو دیدم که از دور به سمتمون می‌اومد. بهمون که رسید به بازوی قباد ضربه ای زد. 
_ انشالله شیرینی عروسی تو و المیرا رو بخوریم. 
قباد سری تکون داد. 
_ فعلا من برم پیش تازه عروس و دوماد سلام علیکی باهاشون بکنم. 
لبخندی زد و از بینمون رفت. بعد از تبریک جشن به خان عمو و تموم شدن مراسم با پرهام به خونه‌ش رفتیم. روی کاناپه به روی پهلوم دراز کشیدم و نگاهم رو به طرف پرهام که درست روی کاناپه‌ی کناری ام دراز کشیده بود دوختم. 
_ پرهام؟
_ هوم! 
_ بیداری؟
_ نه این خورزو خانه که داره باهات حرف می‌زنه! 
_ مسخره، جدی باش یکم. 
_ خب بگو فاز چی شد! 
_ امروز یه اتفاقی افتاده پرهام، اولش فکر کردم همه چیز رو فهمیده ولی اگه فهمیده بود پس چرا هیچ کاری نکردش، چرا انقد آروم بودن! 
کمی پهلو به پهلو شد و پتو رو جا به جا کرد. 
_ آرشام آخه نصف شبی بی سوالی راه انداختی! بخدا خوابم می‌یاد. 
نفس عمیقی کشیدم.
_ بی‌خیال مهم نیست، شایدم من اشتباه متوجه شدم. 
پشتش رو به من کرد. 
_ آره بابا، بگیر بخواب یه چیزی شنیدی ولی انگار نشنیدی! 
چشم هام رو به روی هم گذاشتم و خوابم برد. 
با صدایی که بالای سرم بلند شد از خواب پریدم. چشم هام که از شدت تعجب از حلقه زده بودن بیرون. به پرهام نگاهم رو دوختم. با یکی از دست هام پتو رو از روم کنار زدم و عصبی به طرف پرهام خیر برداشتم که همین باعث شد پا به فرار بزاره. 
_ دیوونه ی زنجیری چت شده! یهو از خواب می‌پری وحشی می‌شی.
دستم رو توی هوا براش تکون دادم. 
_ به خدا دستم بهت برسه زندت نمی‌زارم برو به حق مادرت دعا کن. 
جیغ خفیفی کشید.
_ بخدا بهم نزدیک بشی موهات رو می‌کشم. 
شونه ام رو بالا انداختم.
_ خفه، چرا مثله زعیفه ها داد می‌کشی، نکنه مجردی بهت فشار آورده تعغیر جنسیت دادی؟  
یک لحظه سرجاش وایساد و نگاه کوتاهی به من انداخت که اون طرف مبل ایستاده بودم. 
_ وای راست می‌گی ها، این هم فکر خوبیه توهم که جذاب شوهر خوبی برام می‌شی! 
عصبی به طرفش دویدم که باز شروع به فرار کردن کرد. صداش رو نازک تر کرد. 
_ وای چه شوهر خشنی، آخه عزیزم این جوری پیش بریم هیچ خوبیت نداره ها! یکم آروم تر. 
ضربه ی آرومی با پشت دست به پیشونیم زدم. 
_ پرهام من تو رو می‌کشم اگه مردی سرجات وایسا. 
ابرویی نازک کرد و خندید. 
_ من که مرد نیستم مونثم مونث! مرد می‌شه مذکر تو مرد بودی، آقامون بودی. سایتون بالای سرمون باشه. بچه ها پدر می‌خوان، نمی‌خوان! 
سر جام وایسادم و شونه هام رو بی تفاوت بالا انداختم. 
_ حالا چرا مثله چنگیز حرف‌ میزنی؟ 
چنگی به صورتش زد. 
_ وای نکنه آقامون غیرتی شده اسم یه نفر دیگه رو بردم. همیشه مردهای غیرتی رو دوست داشتم. 
بهش رسیدم و از پهلو نیشکونش گرفتم. دادش به هوا رفت و به زمین افتاد. 
_ وای دیوونه لوزول معدم اومد تو حلقم. این وحشی بازی ها چیه از خودت در می‌یاری بخدا باید بفرستمت میراث فرهنگی بااین اخلاق عتیقت. اصلا جونم حلال مهرم آزاد! 
روی زمین افتادم، به نفس نفس کردن افتاده بودم. 
_ پرهام بخدا خیلی دیوونه ای اگه من تو رو نداشتم چی کار می‌کردم. 
سری تکون داد و به روی پهلوش افتاد. 
_ هیچی از غم و قصه دق می‌کردی، من معجزه و عنایت پرودگار بودم که به تو محول شدم.
_ باشه حالا زیاد هم لوس نشو! 
یکی از دست هاش رو به زمین تکیه زد و از جاش بلند شد. زانوهاش رو توی بغلش گرفت و با حالت متفکرانه بهم نگاهی انداخت. 
_ دیشب یه چیز های قبل از این که بخوابیم می‌گفتی! درست حرف هات رو یادم نیست، ولی یه چیز هایی راجب فهمیدن...نفهمیدن فکر کنم همین ها بود. 
این حرف رو که زد یادم به رفتار های عجیب دیشب خان عمو و چنگیز افتاد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سری تکون داد.
_ بازم که رفتی تو فکر! 
صدای آیفون بلند شد و همین مصادف شد با بلند شدن پرهام و رفتنش به طرف زنگ. با نگاهم رفتنش رو دنبال کردم. نگاه منتظرم رو که دید شونه ای بالا انداخت و نفس عمیقی کشید و خیلی ریلکس در خونه رو کمی باز کرد. 
_ قباد و المیرا اومدن. 
نالید و یکی از پاهاش رو به روی زمین کوبید. 
_ انگار این دو نفرم خونه زندگی ندارن همش این جا پلاسن! 
زیر چشمی نگاهی بهش انداختم که لبخندی به روی لبش دوید. در خونه رو تا انتها باز کرد که با دیدن قباد صدای خنده‌ش کل محله رو پر کرد. از جام بلند شدم و به طرفشون رفتم. قباد رو دیدم که با جعبه ی شیرینی که توی دستش گرفته بود جلوم ایستاده بود و گل از گلش می‌شکفت. لبخند دندون نمایی زدم و با یکی از دست هام با قباد دست دادم.
 _ خوش اومدی! 
پرهام با تعجب به قباد نگاهش رو دوخت.
_ یه نفر دیگه ازدواج کرده اونوقت یکی دیگه براش شیرینی میخره! 
قباد در حالی که در جعبه رو باز می‌کرد لبخندی هم برای پرهام حواله کرد و با سرش به المیرا تک اشاره ای کرد. 
_ یه خبر خیلی خوب براتون دارم دوست داشتم از زبون خودم بشنوین! 
شیرینی رو سمتم گرفت. یکی از داخل جعبه برداشتم ولی نگاهم هنوز هم به روی لب های قباد خشک شده بود. پرهام خنده کنان یکی از شیرینی هارو توی دهنش گذاشت و در حالی که سعی در خوردنش داشت به قباد هم ایماه و اشاره می‌کرد.
_ حالا چه خبری هست که انقدر براش تدارک دیدی. 
چند قدم به طرف اپن آشپزخونه برداشت و جعبه ی شیرینی رو روی میز گذاشت. دست المیرا رو توی دستش گرفت. 
_ من و المیرا امروز صبح با هم عقد کردیم. 
_ شیرینی که توی دستم بود به روی زمین افتاد. دیگه حتی به گوش هام هم اعتماد نداشتم. می‌دونستم که قراره باز هم با هم باشن ولی فکرش هم نمی‌کردم به این زودی. پرهام قباد رو در آغوشش گرفت. 
_ چرا انقدر یهویی، دیوونه چرا به من چیزی نگفتی، چرا جشن نگرفتین! 
از پرهام جدا شد و نگاهی به من انداخت.
_ من هم می‌خواستم جشن بگیرم ولی المیرا موافق نبود می‌خواست خودمونی باشه ولی برای عروسیمون سنگ تموم می‌زارم. 
المیرا نگاه کوتاهی به قباد انداخت. 
_ نیازی به این کار ها نیست هر چی ساده تر باشه بهتره! درضمن چند وقت دیگه هم عروسی خان عمو هستش دوست ندارم توی مراسم اون جلب توجه کنم. 
قباد به طرفم اومد و من رو در آغوشش کشید و بالبخندی که به روی لبش نشسته بود برام چشمکی زد‌. 
_ نمی‌خوای به داداشت تبریک بگی! 
لبخندی زدم و نگاه کوتاهی به المیرا انداختم.
_ امیدوارم خوشبخت بشین. 
پرهام که متوجه ی حال من شده بود برای این که حال و هوا رو عوض کنه لبخندی زد و با سرش به میز غذا خوری اشاره کرد. 
_ نمی‌خواین صبحونه بخورین، بخدا از گشنگی مردم! 
قباد لبخندی زد و با المیرا به سمت میز ناهار خوری رفتن. یکی از صندلی هارو برای المیرا عقب کشید به محض نشستن المیرا خودش هم روی میز کناری المیرا نشست. پرهام که مشغول ریختن چایی بود با سینی ای که توی دستش بود از آشپزخونه به طرفمون اومد و نگاهش رو به من دوخت. به روی یکی از صندلی ها نشستم و به نیمرویی که جلوم بود خیره شدم. همگی مشغول خوردن صبحونه شدن ولی من هیچ میلی نداشتم هیچ چی از گلوم پایین نمی‌رفت. فضا برام خیلی سنگین بود. نگاهی به ساعت مچی ام انداختم. 
_ بهتره من برم یه سری کار ناتموم دارم. 
پرهام در حالی که چاییش رو سر می‌کشید نیم نگاهی به من انداخت. 
_ کجا؟ تو که هنوز چیزی نخوری! 
نفس عمیقی کشیدم و از جام بلند شدم. 
_ زیاد گرسنم نیست، حالا اگه گشنم شد تو راه یه چیزی می‌خورم. 
نگاهی به المیرا و قباد انداختم. 
_ اگه چیزی احتیاج داشتین به خودم زنگ بزنین. 
قباد سرش رو به معنای رضایت تکون داد. 
از کنارشون رد شدم و به طرف در رفتم چند ثانیه سر جام ایستادم و مکث کردم. بعد از خونه بیرون رفتم. 
《دانای کل》

لیوانی که روی میز بود رو برداشت و با خشم به دیوار کوبید. همین که چنگیز رو دید به طرفش جهید و به یقه‌ش چنگی انداخت. 
_ یعنی چی چنگیز، باورم نمی‌شه که همه ی این ها فقط یه نقشه بوده! 
چنگیز که از رفتار خان عمو حسابی جا خورده بود با دو دستش سعی در رها کردن گلویش داشت. 
_ من واقعا نمی‌...
فشار دست هاش رو هر لحظه بیشتر می‌کرد. 
_ اون احمق ها با خودشون چه فکری کردن که من انقدر احمقم که به این راحتی گول بخورم! زندشون نمی‌زارم. 
فشار دستش رو کم کرد و یقه ی چنگیز از میون انگشت هاش رها شد. 
_ نامزدی رو بهم می‌زدم که چی چنگیز، این جوری که اون ها تاوانی پس نمی‌دادن. من هم به شیوه ی خودشون باهاشون بازی می‌کنم ببینن یه من ماست چقدر کره داره!  
چنگیز با تعجب به خان عمو نگاهی انداخت. 
_ می‌خواین چی‌کار کنین؟
پوزخندی زد‌.
_ بشین و ببین کی آخر این ماجرا رسوا می‌شه! 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تقی به در خورد که با رضایت خان عمو یکی از خدمه به داخل اتاق اومد و کمی جلوش دولا و راست شد. 
_ آقا یه خانمی اومدن و می‌گن با شما کار دارن. 
خان عمو زیر چشمی نیم نگاهی بهش انداخت.
_ نگفت کیه؟ 
مرد کمی این پا و اون پا کرد. 
_ نه آقا چیزی نگفتن، فقط گفتن که بهتون بگم خانم کارتون داره خودتون می‌شناسینش. 
سری تکون داد. 
_ سودابه قاسمی. 
با دستش به طرف مرد اشاره ای کرد و بهش اجازه ی مرخص شدن رو داد. چنگیز که حسابی محو فکر کردن شده بود به خان عمو نگاهی انداخت و دستی به چونه اش کشید. 
_ خب بهتره منم برم تا شما با مهمونتون تنها باشین. 
خان عمو سری تکون داد و نگاهی به ساعت دیواری اتاقش انداخت. 
_ باشه برو، ولی گوش به زنگ باش شاید بازم بهت احتیاج پیدا کنم. 
پوزخندی به روی لبش نشست و از اتاق بیرون رفت. در بین راه دختر جوون حدودا بیست سه، چهار ساله ای رو دید که به سمت اتاق خان عمو می‌رفت. چشم های مشکی و درشتی داشت که با رنگ پوست سفیدش حسابی در تضاد بود. بدون هیچ حرفی از کنار چنگیز رد شد و به طرف اتاق خان عمو رفت. بعد از کمی مکث تقی به در زد و با بلند شدن صدای خان عمو وارد اتاقش شد. در مقابل خان عمو ایستاد و با ابروهای گره خورده ی خان عمو مواجه شد. 
_ این جا چی‌کار می‌کنی؟! مگه قرار نبود دیگه این دور ور ها پیدات نشه. 
سرش رو بلند کرد و با چشم های تیره اش در چشم های خان عمو خیره شد. 
_ من مجبور شدم که بیام. هنوز خرجی این ماه رو برام واریز نکردین.
خان عمو انگشتش رو به معنای سکوت جلوی لبش گذاشت و چشم هاش رو از شدت خشم درشت کرد. 
_ چی داری می‌گی نکنه می‌خوای همه بفهمن که تو زن سیقه ای من هستی، می‌خوای آبروم رو جلوی همه ببری!؟ 
نالید و اشکش رو از گوشه ی صورتش پاک کرد. 
_ خودتون من رو مجبور به این ازدواج کردین یادتون که نرفته. وقتی پدرم همه چیزش رو به شما باخت مجبورش کردین در عوض تموم چیز هایی که بهتون بدهکاره من رو بهتون بده. 
با پشت دستش اشکی که به روی گونه اش چکیده بود رو پاک کرد و بغضش رو قورت داد. سعی در کنترل کردن بغضش رو داشت. نمی‌خواست بیشتر از این غرورش بشکنه. به خاطر بی معرفتی های پدرش به این حال و روز افتاده بود. با نگاهی که درونش التماس موج می‌زد در چشم های خان عمو نگاهش رو دوخت و با صدایی که به لرزه افتاد بود ادامه داد. 
_ کرایه ی این ماه صاحب خونه هم نتونستم بدم. اگه همین جوری ادامه پیدا کنه من رو از خونه بیرون می‌کنن. 
جایی رو ندارم که برم. شما به من قول دادین که از من حمایت می‌کنین ولی چند ماهی می‌شه که حتی بهم سر هم نمی‌زنین. خبرش بهم رسیده که دیروز نامزد کردین!؟
 چند قدم به سمت پنجره ی اتاق رفت و درست در مقابلش ایستاد. 
_ تا دم در اومدم ولی ترسیدم بیام تو. نخواستم براتون مشکلی ایجاد بشه. من که این همه مدت سکوت کردم گفتم بزار این چند روز هم روش باشه‌. 
خان عمو به طرفش رفت و دستش رو به روی سر سودابه گذاشت. 
_ کاره خوبی کردی به کسی چیزی نگفتی. 
دستش رو به پایین شالش لیز داد، محکم شالش رو میون انگشت هاش گرفت و به طرف دیوار هلش داد. سرش به تیزی پنجره خورد درد وحشتناکی در سرش پیچید لحظه ای چشم هاش سیاهی رفت. آهی کشید و با ترس در چشم های خان عمو خیره موند. همایون پوزخندی زد و تن صداش رو بلند تر از قبل کرد. 
_ بخدا قسم حتی اگه کلمه ای حرف بزنی خودم زنده زنده چالت می‌کنم. دستش رو محکم به روی محل ضرب دیده گذاشت و با صدایی که به سختی از گلوش بیرون می‌اومد و حسابی به لرزه افتاده بود رو به خان عمو نگاهی انداخت. 
_ پس من چی‌کار کنم. بخدا مرگ بهتر از این زندگیه. من رو بکش از این زندگی جهنمی نجاتم بده. تو آینده ام رو ازم گرفتی دختری که  می‌تونست شاد باشه رو به خاطر خودخواهی های خودت کشتی. من همون روزی که با آدم حقه بازی مثل تو...
بغضش ترکید و بدنش به لرزه افتاد. همون لحظه سوزش وحشتناکی رو در سرش احساس کرد لحظه ای کنترلش رو از دست داد و به روی زمین افتاد. خان عمو به طرف سودابه گام برداشت و با پاشنه‌ی کفشش ضربه ی محکمی به روی پهلویش نشوند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خان عمو تلفن همراهش رو از روی میز برداشت و شماره چنگیز رو گرفت. بعد از چند بوق تماس وصل شد. 
_ سلام بفرمایید خان عمو کاری داشتین؟
_ هر کجا که هستی خودتو رو زود برسون عمارت. 
_ باشه، هنوز خیلی از عمارت دور نشدم. تا پنج دقیقه ی دیگه اون جام. 
گوشی رو به روی میز کارش پرت کرد و نگاهی به سودابه انداخت. 
_ دیگه نیازی نیست تو اون خونه بمونی، از امروز به بعد تو خونه‌ی جدیدت زندگی می‌کنی. اما یه شرطی داره!؟ 
خودش رو از روی زمین جمع کرد و پاهاش رو در آغوشش گرفت. سرش رو به سختی بلند کرد و نگاهی به خان عمو انداخت. 
_ چه شرطی. 
پوزخندی زد. 
_ شرطم اینه که دیگه هیچ وقت تا زمانی که زنده هستی این دور و برا نبینمت. 
تقی به در خورد. 
دستش رو به هوا برد و با بلند کردن صدایش اجازه ی داخل شدن داد. با اجازه‌ی خان عمو چنگیز وارد اتاق شد و نگاهش به سودابه افتاد که بی جون به روی زمین افتاده بود. ناخداگاه به طرفش رفت و بازوش رو گرفت. سودابه سرش رو بلند کرد و لحظه ای محو تماشای هم شدن. با بلند شدن صدای خان عمو به خودشون اومدن و صاف سرجاشون ایستادن. چنگیز که حسابی جا خورده بود نگاهی به خان عمو انداخت. 
_ با من کاری داشتین؟ 
خان عمو با سرش به سودابه اشاره ای کرد. 
_ خانم رو ببر به خونه‌ای که تو این آدرست نوشتم، از این به بعد همون جا می‌مونن. هواست بهش باشه اگه چیزی نیاز داشت براش فراهم کن. 
سودابه از اتاق بیرون رفت. همین که چنگیز به طرف در رفت صدای خان عمو مانع بیرون رفتنش شد. سر جاش متوقف شد و یک گام به عقب برگشت. 
چنگیز؟!
_ بله خان عمو. 
_ از ماجرای امروز نباید به کسی چیزی بگی!؟ 
سرش رو به معنای اطاعت تکونی داد و از اتاق بیرون رفت. نگاهی به سودابه انداخت که دم در منتظرش ایستاده بود. به حیاط عمارت رفتن. سودابه سوار ماشین شد. به محض روشن کردن ماشین از عمارت بیرون رفت. از آینه ی ماشین نگاهی به سودابه انداخت که در حال گریه کردن بود‌. برای این که بتونه سر صحبت رو باهاش باز کنه سری تکون داد و بار دیگه نگاهی از آینه به سودابه انداخت. 
_ از دست خان عمو ناراحت نشین، اخلاقش همینه. 
سودابه نگاهش رو به بیرون از پنجره دوخت و جوابی نداد. وقتی پاسخی از طرف سودابه نشنید ادامه داد. 
_ شما از آشناهای خان عمو هستین؟  برای این پرسیدم اخه خیلی روتون تاکید داشت. 
سودابه فقط حرف هاش رو گوش می‌کرد و پاسخی نمی‌داد. می‌ترسید از این که خان عمو بفهمه چیزی به زبون آورده اونوقت دمار از روزگارش در بیاره. نگاهی به چنگیز انداخت. چنگیز که سخت مشغول پیدا کردن خونه بود با پیدا کردن  پلاک در کوچه پیچید و درست ماشین رو در مقابل درب خونه پارک کرد. سری تکون داد.
_ رسیدیم همین جاست. 
سودابه خیلی بی تفاوت از ماشین پیدا شد و به طرف در ورودی خانه رفت. چنگیز نگاهی به آپارتمان انداخت که نسبتا قدیمی بود. سودابه بدون توجه به حضور چنگیز کلید رو در در چرخوند و در رو باز کرد. قبل از این که در رو پشت سرش ببنده چنگیز با پاش مانع بسته شدن در شد. سودابه که حسابی از رفتار چنگیز جا خورده بود توی چهارچوب در قرار گرفت و نگاهی به چنگیز انداخت که سمتش کارتی رو گرفته بود. 
_ این شماره ی منه اگه به کمکی نیاز داشتین به خودم زنگ بزنین. 
سودابه سری تکون داد و بدون هیچ حرفی در رو به روش بست.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چنگیز هر لحظه شک و تردیدش در مورد سودابه بیشتر از قبل می‌شد. 

《آرشام》
کلید رو توی قفل در چرخوندم در انبار به روم باز شد داخل رفتم. این انبار تنهایی جایی بود که هم آرومم می‌کرد و هم می‌تونست حسابی بهمم بریزه. این جا همون جایی بود که می‌تونست تموم خاطرات قدیمی رو برام زنده کنه. دستم رو روی دیوار خاک گرفته کشیدم. سرد بود مثل روح من، مثله قلبی که دیگه نمی‌زد. اما دل خودم چی می‌شد. حتی فکر جدا کردنشون از هم دیوونه ام می‌کرد. باید المیرا رو فراموش کنم ولی فراموش کردن به همین راحتی ها هم نیست. اگه آسون بود که بعد از گذشت این همه سال فراموش می‌شد. به طرف صندوق بزرگی که گوشه ی انبار خودنمایی می‌کرد رفتم. دستم رو به روی در صندوق گذاشتم. روش رو گرد خاک و تار عنکبوت قرنطینه کرده بود. به روش دستی کشیدم و تموم گرد و غبار های چند ساله رو کنار زدم. در صندوق رو که باز کردم چند قطعه عکس از گوشه‌ی صندوق حسابی برام خودنمایی می‌کرد.  عکس رو بیرون آوردم. من، چنگیز و قباد بودیم‌ انقدر خوشحال به نظر می‌رسدیم که حتی چشم هامون هم می‌خندید. دستی به روش کشیدم و عکس رو نزدیک صورتم گرفتم. اشک هام سرازیر شدن. اولین باری نبود که با یادآوری اتفاقات گذشته این جوری می‌شدم. فراموش کردنش برام ممکن نبود. اما خوشحال بودم که هنوز هم کنارم هستن هر چند مایل ها از هم فاصله داشتیم. یادم به چنگیز افتاد، آری همون چنگیزی که اگه خودش هم می‌خواست دیگه نمی‌تونست همون آدم سابق بشه. قباد هم که دیگه نگم.‌ فقط خودم مونده بودم برای رابطه ای که سال ها پیش مرده بود رخت عزا به تن داشتم. بعضی از چیز ها وقتی تموم می‌شن دیگه تموم شدن پسر، تلاش برای این که اون ها رو به حالت اولش برگردونی بی نتیجه‌ست. تنها همون خستگی بی پایان برات می‌مونه نه اون رابطه برات مثل اول می‌شه، نه می‌تونی مثل قبل بهم اعتماد کنین. 

******
کت و شلوار توسی رنگم رو از کمد بیرون کشیدم. نگاهی کلی بهش انداختم خوب بود، مناسب جشن امروز بود. کت رو به تن کردم و نگاهی در آینه به خودم انداختم باز هم همون چهره ی جدی رو به روم بود. لبخندی تظاهری به روی لبم نشست. امروز روز عقد قباد و المیرا بود. دستی به سر و روم کشیدم. تصمیم داشتن که جشنی خودمونی بگیرن. نمی‌خواستن توجه‌ی خان عمو رو سمت خودشون جلب کنن. از اتاق بیرون رفتم پرهام رو دیدم که رو به روم دست به سینه ایستاده و نیشش تا بنا گوشش بازه. 
_ باز هم که گل کاشتی هر چی بپوشی بهت می‌یاد.
 لبخند کجی زدم. 
_ خیلی خب بریم انقدر شیرین زبونی نکن. 
در حالی که از خونه بیرون می‌رفتیم ابرویی بالا انداخت.
_ به جان خودم دفعه‌ی بعدی باید عروسی خودمون باشه. ببینم کی زودتر دست به کار می‌شه‌!؟
در حیاط رو از پشت بستم. 
_ نه پرهام من تا شیرینی عروسی تو رو نخورم ازدواج نمی‌کنم. 
پرهام پشت فرمون نشست و من هم روی صندلی کمک راننده‌ 
_ از قدیم می‌گن از اون هایی که می‌گن ازدواج نمی‌کنم باید ترسید.
شروع به خندیدن کرد. ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد. نگاهم رو به بیرون دوختم در دلم آشوب بود نفس عمیقی کشیدم و آهم رو بیرون دادم. پرهام که متوجه ی حالم شده بود لبش رو به روی هم فشرد و نگاه سرسری نثارم کرد. 
_ همیشه اونی که تو دوستش داری یکی دیگه رو دوست داره. اونی هم که چشم دیدنش رو نداری آخرش قسمت خودت می‌شه!؟ مثلا خوده من رو ببین با این که هر شب قبل خوابیدن دعا می‌کنم که دیگه تو رو نبینم ولی ببین بدجور گرفتارت شدم. نمی‌تونی از دستم در امان باشی. 
آهسته ضربه ای به بازوش زدم و خندیدم.
_ می‌دونم بدجور بهم دل باختی پسر. 
خندید. 
_ چاکر مرامتم حاج آرشام. 
ابرویی بالا انداختم. 
_ لوس نشو پرهام می‌زنمت ها.
صداش رو نازک کرد. 
_ اگه من نبودم که دلت تار عنکبوت می‌بست آقایی.‌
واقعا هم راست می‌گفت فقط اون بود که دل من رو حتی برای چند ثانیه هم که شده شاد می‌کرد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ماشین رو کنار زد و نگه داشت. با سرش به ساختمون بلندی اشاره ای کرد. 
_ محضر همین جاست قباد و المیرا زود تر اومدن. می‌دونستم برات سخته برای همین رازیشون کردم که ما بعد از اون ها بیایم. 
از ماشین پیاده شدیم. چنگیز رو دیدم که با کمی فاصله ایستاده بود و حواسش به ما نبود. پرهام از پشت صداش زد که به محض شنیدن صدا به طرفمون برگشت و لبخندی به روی لبش نقش بست. به طرفش رفتیم. 
_ چرا انقدر دیر اومدین، فکر کردم از دو ساعت زودتر در رو از پاشنه در میارین. 
پرهام ریز خنده ای کرد.
_ خواستیم با هم تنها باشن شاید بخوان حرف های خصوصی به هم بزنن بالاخره آخرین لحظه های مجرد بودنشونه.
نگاهی به من انداخت و سرش رو تکون داد.
_ مگه نه آرشام!؟
خیلی سرد بهش نگاهی انداختم. 
_ حق با توعه پرهام. 
چنگیز دستش رو به معنای تعارف کردن سمتمون دراز کرد و به در اشاره ای کرد.
سری تکون دادیم و وارد محضر شدیم پله های راهرو رو بالا رفتیم و به طرف اتاقی که قرار بود مراسم اون جا برگزار بشه رفتیم. با زدن تقی به در وارد اتاق شدیم. در نگاه اول عابد رو دیدم که پشت میزش نشسته بود و جلوش دفتر بزرگی به همراه شناسنامه های المیرا و قباد قرار داشت. نگاهی به اطراف انداختم همه جا حسابی تزعیین شده بود. آینه و شمدان های طلایی رنگی هم جلوی عروس و داماد خودنمایی می‌کردن نگاهم به قرآنی که در دست المیرا بود گره خورد. لباس بلند سفید رنگی که به تنش بود با آرایش صورتش هم خوانی داشت. قباد هم در آن کت و شلوار دامادی خیلی جذاب و دیدنی شده بود. لبخندی به روشون زدم و به روی صندلی کناره پرهام و چنگیز نشستم. عابد نگاهی به من انداخت. 
_ مراسم رو شروع کنیم یا قراره باز هم کسی بیاد!؟
لبخند گرمی زدم.
_ می‌تونین شروع کنین فقط خودمون هستیم.‌
همون لحظه در اتاق باز شد و همه ی نگاه ها به طرف در معطوف شد. خان عمو توی چهارچوب در ایستاده بود. وارد اتاق شد.
_ نکنه بدون من می‌خواستین ازدواج کنین!؟
المیرا به طرف خان عمو دوید و خودش رو در آغوشش رها کرد. لبخندی به روی لبش نقش بست. 
_ خیلی خوب کردین که اومدین الان احساس می‌کنم یه بزرگ تر بالای سرمه. 
خان عمو پوزخندی زد و دستی به روی سر المیرا کشید.
_ باشه دخترم برو بشین تا مراسم رو زودتر شروع کنن. 
قباد هم که کناره المیرا ایستاده بود بوسه ای به دست خان عمو زد و خان عمو رو در آغوشش فشرد. خان عمو بازوی قباد رو فشار داد و آهسته دم گوشش گفت:
_ قباد خان بعدا خودم به حسابت می‌رسم‌. 
خان عمو که متوجه‌ی نگاه های نگران المیرا شده بود خندید و سری تکون داد. 
_ شوخی کردم با داماد جان!؟ 
المیرا به همراه قباد به جایگاه مخصوص رفتن و نشستن. خان عمو درست به روی صندلی رو به روییم نشست. عابد این بار شروع به خواندن عقد کرد‌. سری تکون دادو نگاهی به قباد و المیرا انداخت. 
_ برای بار اول می‌پرسم عروس خانم آیا وکیلم شما رو به عقده آقای قباد تهرانی با مهریه‌و نفقه ی معلوم همراه با یک جلد قرآن کریم و آینه ی شمع دان وکلیم شما رو به عقد آقای قباد تهرانی در بیاورم؟ 
همون لحظه پرهام با صدای زنونه گفت:
_ عروس خانم رفته گل بیاره. 
خان عمو چپ نگاهی به پرهام انداخت چنگیز هم که به زور جلوی خنده‌ش رو گرفته بود عابد مجددا گفت: 
_برای بار دوم می‌پرسم عروس خانم آیا وکیلم شما رو به عقده آقای قباد تهرانی با مهریه‌و نفقه ی معلوم همراه با یک جلد قرآن کریم و آینه ی شمع دان شما رو به عقد آقای قباد تهرانی در بیاورم؟ 
این بار باز پرهام گفت:
_ عروس خانم رفته گلاب بیاره! 
اگه همون لحظه به خان عمو کارد می‌زدی خونش در نمی‌اومد. عابد برای بار آخر نگاه به قباد و المیرا انداخت. 
_ اگه عروس خانم گل و گلابشون رو آوردن برای بار سوم می‌پرسم عروس خانم آیا وکیلم شما رو به عقده آقای قباد تهرانی با مهریه‌و نفقه ی معلوم همراه با یک جلد قرآن کریم و آینه ی شمع دان وکلیم شما رو به عقد آقای قباد تهرانی در بیاورم؟ 
همه جا سکوت حکم فرسا شد. عابد مجددا پرسید: 
_ عروس خانم آیا وکیلم. المیرا نگاه کوتاهی به قباد انداخت و مسیر نگاهش رو عوض کرد و این بار خان عمو رو در تیررس نگاهش قرار داد. 
_ با اجازه ی بزرگ تر های مجلس بله! 
پرهام از جاش بلند شد و شروع کرد به کل کشیدن چنگیز هم جعبه‌ی شیرینی رو از روی میز برداشت و شروع به تعارف کردنش کرد. المیرا و قباد هم به طرف عابد اومدن تا برگه هارو امضا کنن. چنگیز جعبه‌ی شیرینی رو به طرف من گرفت.
_ انشالله نفر بعدی خودتی! خودم برات شیرینی پخش می‌کنم. 
پرهام پوزخندی زد‌.
_ خدا از دهنت بشنوه پسر! 
قباد که دیگه به جمعمون اومده بود رو در آغوشم گرفتم. 
_ تبریک می‌گم داداش.
از آغوشم بیرون اومد و لبخندی به روی لبش نشست.
_ خوشحالم که هستی آرشام. ازت ممنونم که امروز تنهام نزاشتی. 
المیرا به طرف قباد اومد و سرش رو به روی سینه‌اش گذاشت و چشم هاش رو بست. قباد بوسه ای به سر المیرا نشوند.
_ المیرا خیلی دوستت دارم. 
المیرا نگاهش رو به زمین دوخت و گونه هاش سرخ شدن. قباد دست المیرا رو گرفت و از محضر بیرون رفتن. ما هم پشت سرشون محضر رو ترک کردیم. نگاهی به خان عمو انداختم که سوار ماشینش شده بود و داشت بدون خداحافظی کردن می‌رفت. به چنگیز که کنارم ایستاده بود نگاهی انداختم که کلافه اطراف رو جستجو می‌کرد.
_ پرهام رو ندیدی چنگیز!؟
با سرش به پرهام که از اون سمت خیابون ایستاده بود وبا چند بستنی که در دست داشت به طرفمون می‌اومد اشاره کرد. 
پوزخندی زد و سرم رو به معنای تاسف برای پرهام تکون دادم. تک خنده ای کرد و به سمتمون اومد. 
_ براتون بستنی خریدم اون هم فقط به خاطر المیرا جون. 
نگاهی به من انداخت.
_ حتی آرشام هم می‌دونه من همیشه انقدر دست و دل باز نیستم پس از بستنی ها لذت ببرین!

ویرایش شده توسط یاسمن۲۵

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد از رفتن المیرا و قباد من و پرهامم تصمیم گرفتیم بریم به یه رستوران تا هم یه غذایی خورده باشیم و هم راجب مساعل پیش اومده یکم صحبت کنیم. پرهام در حالی که با ماستش ور می‌رفت نگاهی به من انداخت. 
_ امروز روزه پرماجرایی بود. خان عمو تاریخ عروسیش رو مشخص نکرد!؟
جرعه ای آب نوشیدم و نیم نگاهی بهش انداختم. 
_ نه چیزی نگفت. 
در حالی که داشت کمی سماق به روی کوبیدش می‌ریخت ابرویی بالا انداخت و پوزخندی زد. 
_ پس هنوز راجب تاریخ عروسیش تصمیم نگرفتن. 
قاشق رو به روی بشقابم انداختم.
_ این جوری فایده نداره پرهام، باید نقشه ی دوم رو اجرا کنیم. 
چشم هاش رو درشت کرد و شش دونگ هواسش رو به من داد.
_ نقشه‌ی دوم!؟ اون دیگه چی بود.
پوزخندی زدم و لقمه ای که تو دهنم بود رو قورت دادم. 
_ پرهام پسر، تو که انقدر خنگ نبودی؟ قرارمون یادت رفت، قرار گذاشته بودیم اگه همه چیز طبق نقشه پیش نرفت خودم دست به کار بشم. امروز حتما باید یه جوری حتی برای چند ساعتم که شده برم تو اتاق کار خان عمو. 
چشم هاش رو که از فرط تعجب گرد شده بودن رو کوچیک کرد و آب دهنش رو قورت داد. 
_ تو نگران اونش نباش من خان عمو رو یه جوری خودم دست به سر می‌کنم. 
بعد از خوردن غذا و حساب کردن به طرف عمارت رفتیم‌. ماشین رو نزدیک حیاط پارک کرد. خان عمو رو توی حیاط دیدم که کلافه دور خودش می‌چرخید. به سمتش رفتیم ما رو که دید کلافه به طرفمون اومد و نگاهش رو به سمتمون دوخت. 
_ خوب شد اومدین خدا خیلی روستم داشت که شما رو الان برام فرستاد‌. 
پرهام به رنگ و روی پریده ی خان عمو نگاهی انداخت. 
_ اتفاقی افتاده خان عمو؟ به نظرم حال ندارین.
دستی به روی پیشونیش کشید.
_ نه اصلا خوب نیستم. همین الان باید برم ترمینال قرار بود امروز یه بسته ی خیلی مهمی رو برام بفرستن. 
پرهام نفس عمیقی کشید. 
_ این که قصه خوردن نداره. خودم می‌برمتون. 
خان عمو خنده ای از روی شادی سر داد و پرهام جوری که خان عمو متوجه نشه چشمکی نثارم کرد. بعد از رفتنشون وارد عمارت شدم و به طرف اتاق کار خان عمو رفتم. در اتاق رو از پشت قفل کردم و نگاهی به اطراف انداختم. به طرف میز کشویی کوچکی که گوشه ی اتاق بود رفتم و یکی یکی کشو هاش رو چک کردم ولی چیزی به جز خرت و پرت داخلش نبود. ناامید سرم رو چرخوندم چشمم افتاد به میز کار خان عمو. سراسیمه به سمتش رفتم. نگاهم به کشوی کوچکی افتاد. کشو رو که بیرون کشیدم نگاهم افتاد به چند قطعه عکس و پرونده های مختلفی که داخلش بود. پزونده ها رو که کنار زدم زیرش جعبه ی کوچیکی بود جعبه رو بیرون آوردم و به روی میز گذاشتم. نگاهم به قفل کوچیکی افتاد که در صندوق باهاش بسته شده بود. اگه قفل رو می‌شکستم خان عمو حتما متوجه می‌شد که یه نفر وارد اتاقش شده. سرم رو چرخوندم و کلافه اطراف اتاق رو جستجو کردم. قوطی کوچک آبی رنگی که بالای کمد بود حسابی خودنمایی می‌کرد‌. قوطی رو برداشتم و درش رو باز کردم. داخلش چند تا انگشتر بود چند قطعه کلید بود. کوچیک ترین کلید رو بیرون آوردم و بی محابا به طرف قفل کمد رفتم‌. چشم هام رو برای چند ثانیه بستم.
_ خدایا رفتیم به امید تو.
کلید رو توی قفل چرخوندم با بلند شدن صدای ترقی چشم هام رو آهسته از روی هم گشودم و نگاهم به در باز شده قفل شد.
_ خدایا چاکرتم دمت گرم. 
نگاهی به داخل کشو انداختم چند قطعه عکس داخل کشو بود‌. عکس ها رو بیرون کشیدم و پشت روشون کردم عکس خانوادگیمون بود. عکس من و پدر مادرم به همراه برادری که چند سالی می‌شد که ازش بی خبر بودم. لحظه ای تموم خاطرات گذشته مثل یه فیلم از جلوی چشمم گذشت. نگاهم به نامه ای افتاد همین که خواستم نامه رو بردارم صدای ماشینی از حیاط به گوشم رسید. خیلی سریع عکس هارو درون جعبه گذاشتم و جعبه رو سرجاش قرار دادم و همه چیز رو  به حالت اولیه‌ش برگردوندم. به طرف در اتاق رفتم و قفل در رو چرخوندم. نفس عمیقی کشیدم و از اتاق بیرون رفتم. سرم رو چرخوندم که در اتاق رو ببندم صدایی باعث شد سرجام بمونم و تکون نخورم.
_ آرشام این جا چی‌کار می‌کنی. 
کلاقه به طرف صدا چرخیدم و چنگیز رو درست در مقابل خودم دیدم‌. نفسم رو که توی سینه ام حبس کرده بودم رو به بیرون فوت کردم. 
_ اومده بودم خان عمو رو ببینم ولی تو اتاقش نبود، خودت این جا چی کار داشتی!؟ 
دستی به موهاش کشید.
_ هیچی منم با خان عمو کار داشتم که می‌گی نیستش. 
صدای زنگ تلفنش بلند شد. دستش رو سمت جیب شلوار برد تا گوشی رو بیرون بیاره و جواب بده. از کنارش رد شدن و از پله های راهرو پایین رفتم. گوشیم رو برداشتم و شماره‌ی پرهام رو گرفتم. باید تا الان یه خبری ازش می‌شد. صدای بوق اشغال توی گوشم پیچید. برای بار دوم شماره‌ش رو گرفتم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چنگیز رو دیدم که با عجله از کنارم رد شد و به طرف ماشینش دوید. نگرانی منم بیشتر شد و بازم شماره‌ی پرهام رو گرفتم. 

《دانای کل》

چنگیز با حرص به روی فرمون کوبید و سرعتش رو بیشتر کرد. تماسی که از طرف سودابه باهاش گرفته شده بود مسبب این حال و روزش بود. گرچه سودابه رو به خوبی نمی‌شناخت ولی گرمی صداش چیزی نبود که بتونه به این زودی ها فراموشش کنه. با خشم ضربه ای به روی پیشونیش نشونه رفت. 
_ لعنتی!؟ 
درست رو به روی خونه ای که سودابه رو  اون جا رسونده بود ماشینش رو نگه داشت. نگاهش به سمت ماشین آمبولانسی که درست رو به روی درب خونه‌ی سودابه پارک شده بود خشک شد. هر لحظه نگرانیش بیشتر می‌شد. خود رو به جمعیت رسوند و کلافه یکی از مرد هایی رو که جلو تر ایستاده بود رو به عقب کشید و با التماس چشم بهش دوخت. 
_ چه اتفاقی افتاده، لطفا به من بگین!؟ 
مرد نگاه کوتاهی به چنگیز انداخت. 
_ شما از آشناهاشون هستین؟ 
سری تکون داد. 
_ بله من از دوستاشونم. 
مرد مسیر نگاهش رو عوض کرد و نگاهی به ماشین آمبولانس انداخت. 
_ یکی از همسایه ها به ما زنگ زد ما هم اورژانس رو خبر کردیم. 
همون لحظه سودابه رو که بی جون به روی برن کارت افتاده بود به طرف ماشین آوردن. چنگیز کلافه به طرف سودابه دوید و نگاهی به جسم بی جونش انداخت. یکی از مرد ها چنگیز رو کنار زد و با حالت اعتراض آمیز بهش نگاهی انداخت. 
_ لطفا راه رو بند نکنین باید هر چه زودتر برسونیمشون بیمارستان در مورد جزعیاتش هم اون جا باهاتون صحبت می‌کنن. 
چنگیز سری از روی اطاعت تکون داد و ماشین آمبولانس رو دنبال کرد. به خودش که اومد ماشین رو جلو بیمارستان دید. پا تیز کرد و دنبال تخت چرخ دار سودابه دوید. سودابه رو به اتاق عمل بردن و کلافه رفتنش رو نظاره گر بود. چنگی به موهاش زد و به طرف یکی از دکتر ها دوید. 
_ آقای دکتر چه اتفاقی افتاده؟! ازتون خواهش می‌کنم به من راستش رو بگین. آخه این دختر چش شده. 
دکتر بدون این که جوابی بده به اتاق عمل رفت. ترس و نگرانی چنگیز هر لحظه بیشتر می‌شد. نمی دونست چه اتفاقی برای سودابه افتاده. تنش رو به روی نیمکتی که کمی آن طرف تره دیوار بود انداخت. سرش رو بین دو دستش قرار داد و آه بلندی کشید. هیچ وقت کسی رو دوست نداشته باش، چون دوست داشتن مثله اسیر شدنه اسارت هم انسان رو به جنون می‌کشه!؟ هر وقت که احساس کردی کسی رو دوست داری رهاش کن، اگه به سمتت برنگشت بدون از اول هم ماله تو نبوده! ولی اگه به سمتت برگشت بدون حتی مرگ هم نمی‌تونه از تو جداش کنه. سرش رو که بلند کرد نگاهش به دکتری افتاد که از اتاق عمل بیرون اومد. خودش رو به دکتر رسوند.
_ چه اتفاقی براش افتاده، من همراه همون دختری هستم که چند ساعت پیش بردنش اتاق عمل.
دکتر کمی دسته‌ی عینکش رو جا به جا کرد و لحظه ای تو فکر فرو رفت. 
_ بله درسته. نمی‌دونم علت کارش چی بوده ولی...
چنگیز اعصبی تر از قبل دستش رو به معنای اعتراض برای دکتر تکون داد. 
_ ولی چی آقای دکتر. 
نگاهی به چنگیز انداخت و سرش رو از روی تاسف تکون داد. 
نمی‌دونم چرا این دختر می‌خواسته بود خودش آسیب بزنه ولی هر چی که بود به موقع رسوندنش بیمارستان. 
چنگیز تعجبش از قبل هم بیشتر شده بود. 
_ منظورتون اینه که سودابه خودکشی کرده!؟ اما چرا اون، چرا باید خودکشی کنه.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پشت چشمی به دکتر انداخت و دو دستش رو به دیوار تکیه زد. 
_ کی می‌تونم ببرمش!؟ 
دکتر در حالی که پشت به چنگیز ایستاده بود و درون برگه های که در دستش بود رو جستجو می‌کرد نیم نگاهی به چنگیز انداخت. 
_ می‌تونین امروز ببرینش جای نگرانی نیست ولی اگه از من می‌شنوین حتما با یه روانشناس خبره توی این زمینه مشورت کنین. 
لحظه ای نگاهش افتاد به سودابه که به بخش انتقالش می‌دادن. بی محابا به دنبالش دوید و خودش رو به پشت در اتاقش رسوند. چشم هاش رو بست و سرش رو به دیوار تکیه داد. هر لحظه براش مثل یک عمر می‌گذشت. دلش می‌خواست هر چه زودتر علت کار غیر عقلانی سودابه رو جویا بشه. بدون درنگ به بخش حسابداری رفت تا هر چه زودتر کار های ترخیص سودابه رو انجام بده. بعد از پر کردن فرم ها به اتاق سودابه برگشت و وارد اتاقش شد. سودابه رو دید که به گوشه ای از اتاق خیره شده. برای جلب توجه‌ی سودابه تقی به در اتاق زد. سرش رو چرخوند و نگاه کوتاهی به چنگیز انداخت. چند قدم به طرف تخت سودابه برداشت و بالای سرش ایستاد. 
_ چرا این کار رو کردی؟! 
جوابی نشنید. دست سودابه رو میون دست های مردونه اش جا داد همین باعث شد سودابه سرش رو بچرخونه و با تعجب بهش چشم بدوزه‌. حالت اعتراض آمیزی به خود داد.  
_ چی کار می‌کنی؟ 
نفس عمیقی کشید.
_ می‌خوام بهت کمک کنم دختر، دکتر بهت اجازه‌ی مرخصی داد. 
دستش رو عقب کشید.
_ نیازی به دلسوزی شما ندارم آقای محترم. اصلا برای چی این همه مدت این جا وایسادین نکنه اون خان عمو‌ی بی‌غیرت ازتون خواسته!؟
چنگیز نگاهی به زمین انداخت. 
_ خان عمو چیزی از من نخواسته. 
پوزخندی به روی لب های سودابه نقش بست. 
_ من هم که گوش هام مخملی. اون وقت شما برای رضای خدا به من کمک می‌کنین!؟
در حالی که به سختی سعی داشت از روی تخت بلند بشه هم زمان نگاهی به چنگیز هم انداخت. 
_ پسر جون برو این قصه ها رو برای یکی دیگه تعریف کن. طرف بگه 《ف》 من به فرهزاد می‌رم. 
خودش رو به کمد لباس ها رسوند و چنگی به طرف مانتوش انداخت. به سختی مشغول بستن دکمه های لباسش شد. شالش رو تنظیم کرد و نیم نگاهی به چنگیز انداخت. بدون هیچ حرفی به طرف در رفت که چنگیز دستش رو از پشت گرفت و مانع رفتنش شد. با چشم های گرد شده سرش رو چرخوند و نگاهی به چنگیز انداخت. 
_ هوی داری چه غلطی می‌کنی!؟ دستت رو بکش مرتیکه. برو به اون جغد پیر بگو اگه با من کاری داره خودش بیاد لازم نکرده سگ هاش رو دنبال من بفرسته. 
چنگیز سودابه رو به عقب هل داد و لبش رو به روی هم فشرد‌.
_ خفه شو زنیکه. 
سودابه احساس سوزش وحشتناکی رو به روی گونه‌ش احساس کرد. دستش رو به روی صورتش کشید و فشار داد. قطره های اشگ یکی به یکی خودشون رو لجوجانه به روی صورت سرد و بی جون سودابه لیز می‌دادن. براش سخت بود این همه شکستن غرورش مانند آدمی بی ارزش با اون رفتار می‌شد.‌ همه ی این ها تقصیر بی پولی پدرش بود وگرنه او صد سال سیاه هم راضی به ازدواج با اون ابلیس انسان نما نمی‌شد. حتی در خوابش هم همچین روز هایی رو نمی‌دید. 
گوشه‌ی لبش رو گزید تا بغضش رو کنترل کنه. با دستش مشت شده اش به سینه ی چنگیز کوبید.
_ از همتون متنفرم تو به چه حقی روی من دست بلند می‌کنی. فکر کردی من بی کس و کارم. فکر کردی می‌تونین مثل یه جنس با من رفتار کنین. هر وقت عشقش کشید بیاد طرفم عقده و حرصش رو روی من خالی کنه. دستش رو دور گردنش گذاشت. این بار دیگه نتونست جلوی بغض لعنتیش رو بگیره و شروع به باریدن کرد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چنگیز، سودابه رو در آغوشش کشید. سودابه که تقلا می‌کرد خودش رو از دست چنگیز رها کنه مشت های پی در پی به روی سینه‌ی چنگیز نشونه می‌رفت که توام شد با صفت تر شدن فشار بازو‌های چنگیز و تنگ تر شدن آغوشش. 
_ چنگیز بزار برم من رو اذیت نکن. 
چنگیز آهی کشید. 
_ سودابه توی این دنیا من آخرین نفری هستم که به تو آسیب می‌زنم. 
سودابه از آغوشش بیرون اومد و در چشم هاش خیره شد. 
_ مطمئنی!؟
سری تکون داد. 
_ تا به امروز از چیزی انقدر مطمئن نبودم بچه. 
دست سودابه رو گرفت و از بیمارستان بیرون رفتن. نزدیکی های خونه‌ی سودابه که رسیدن چنگیز ماشین رو نگه داشت و کمی اطراف رو از نگاهش گذروند. چشمش به ماشین مشکی رنگی افتاد که درست اون طرف خیابون در مقابل آپارتمانی که سودابه در اون زندگی می‌کرد پارک شده بود. سودابه نگاهی به ماشین انداخت زیر لب گفت:
_ خان عمو. 
با بغض در چشم های چنگیز نگاهی انداخت. 
_ ازت خواهش می‌کنم از این جا بریم. حتما فهمیده چه اتفاقی افتاده دوست ندارم باهاش رو به رو بشم. 
چنگیز دستی به صورتش کشید و نگاهی به سودابه انداخت. 
_ چرا انقدر ازش می‌ترسی مگه اون چی کارت کرده. من فکر می‌کردم خان عمو از آشناهای شماست. 
سودابه نگاهی به بیرون انداخت.
_ ازتون خواهش می‌کنم ازم چیزی نپرسین. فقط از این جا بریم بعدا همه‌ی سوال هاتون رو جواب می‌دم. 
چنگیز پاش رو به روی پدال گاز گذاشت و از اون جا دور شدن. ماشین رو دم در ویلایی نگه داشت. خونه ای که متعلق به چنگیز بود. از ماشین پیاده شدن و به داخل ویلا رفتن. وارد حیاط نسبتا بزرگی شدن که یک طرف حیاط باغ بزرگی وجود داشت. باغی که سر تا سرش پر بود از گل های شب بو و درخت چنار. وسط حیاط هم فواره‌ی جمع و جوری خودنمایی می‌کرد که به شکل قوی زیبایی بود. کمی جلوترش هم وصل می‌شد به ویلایی بزرگ که از نماش می‌شد به راحتی به دوبل بودنش پی برد. چنگیز مسیر رو با دستش به سودابه نشون می‌داد و اون رو به داخل ویلا راهنمایی می‌کرد. پاشون رو که داخل سالن ورودی گذاشتن باد خنکی صورتشون رو نوازش کرد. تموم مسیر پذیرایی با ظرف های تزعینی حسابی تزعین شده بود. وارد سالن پذیرایی که شدن اولین چیزی که حسابی جلب توجه می‌کرد دست مبل ست قرمز رنگی بود که بخشی از سالن رو به خود اختصاص داده بود. سودابه به روی یکی از مبل های دو نفره نشست. چنگیز دستی تو هوا تکون داد و یکی از خدمه که گوشه ای ایستاده بود به طرفش اومد. 
_ خوش اومدین آقا، چیزی احتیاج دارین؟
لبش رو کج و کوله کرد.
_ برامون قهوه بیار. 
بعد از رفتن خدمتکار چنگیز روی مبل روبه رویی سودابه نشست و نگاهی بهش انداخت. 
_ ببین دختر جون چند بار باید بهت بگم، تو نباید از چیزی بترسی، می‌تونی به من اعتماد کنی باور کن کمکت می‌کنم. 
پوزخندی به روی لب سودابه نشست. 
_ چطوری بهتون اعتماد کنم مگه تو هم از آدم های خان عمو نیستی!؟ از من چه انتظاری داری تو هم یکی مثل همونی. 
حرف های سودابه برای چنگیز سنگین بود. ولی از طرفی بهش حق می‌داد که بهش اعتماد نکنه. چنگیز خودش هم نمی‌دونست که بعد از شنیدن حقیقت طرف خان عمو رو می‌گیره یا طرف دختری رو که کلا دو بار بیشتر اون رو ندیده بود. چشم هاش رو به روی هم گذاشت و گوشه‌ی لبش رو گزید. 
_ سودابه من نمی‌دونم چی بین تو و خان عمو گذشته ولی مطمئن هستم که اگه بفهمم خان عمو توی این قضیه هم مقصره بهت کمک می‌کنم تا حقت رو بگیری. 
مسیر نگاهش رو عوض کرد و کمی روی صندلی جا به جا شد. 
_ اگه من واقعا طرف خان عمو بودم هیچ وقت نمی‌یومدم بیمارستان. هیچ وقت هم نمی‌یوردمت خونه‌ی خودم. همون اول تحویل خان عمو می‌دادمت پس ازت خواهش می‌کنم به من راستش رو بگو چی بین تو و خان عمو هست. 
سودابه آب دهنش رو قورت داد و دستش رو زیر چونه‌ش گذاشت. 
_ نمی‌خوام براتون دردسر درست کنم. آخه شما خان عمو رو نمی‌شناسین اون اگه بفهمه با من صحبت کردین اول من رو بعدم شما رو می‌کشه. 
چنگیز مشتش رو به روی مبل کوبید و از سر جاش بلند شد. 
_ چرا من خان عمو رو می‌شناسم خیلی خوب هم می‌شناسمش. اگه اون تصمیمی بگیره زمین و زمان هم بهم بریزه بازم نقشش رو عملی می‌کنه.
اعصبی به طرف سودابه برگشت و دست مشت شده‌ش روی سینه‌ش کوبید.
 _  درسته من به خان عمو وفادارم ولی از وقتی با شما آشنا شدم یه حسی بهم می‌گه باید بهتون کمک کنم. 
سودابه دستش رو به روی گردنش گذاشت و سعی داشت بغضش رو قورت بده. 
_ من زن سیغه ای خان عمو هستم. 
چشم های چنگیز از شدت تعجب گرد شدن دیگه حتی به گوش هاش هم اعتماد نداشت. 
_ شما چی هستین!؟
سودابه بغضش رو قورت داد. 
_ م...من زن صیغه ای‌...
بغصش شکست و نگاهش رو به روی زمین دوخت. 
_ پدرم با خان عمو شریک بودن اون اوایل خیلی هیجان داشت می‌گفت وضعمون توپ می‌شه هوادار زیاد داره. خب راستم می‌گفت هر موقع به کمک نیاز داشتیم اون همیشه می‌یومد ما با حسن نیت براش کار می‌کردیم ولی اون...آخرش هم که برای بابام پاپوش درست کردن خان عمو هم تحت فشارش گذاشت سهمش رو توی شرکت بهش واگذار کنه فقط به خاطر این که اسم خانوادگیش لکه دار نشه. 
چنگیز نفس عمیقی کشید و کلافه وار دور خودش می‌چرخید. 
_ بعد از اونم وضع مالیمون خیلی بد شد بابام خیلی بدهی داشت خان عمو مجبورش کرد عوض تصفیه کردنشون من رو بهش بده‌.
بغضش ترکید و شروع به گریستن کرد. چنگیز اعصبی به پاشنه ی مبل کوبید و فریاد بلند کشید.  
_ اسم خانوادگی، بخوره تو فرق سرش. 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چنگیز به طرف سودابه رفت درست رو به روش ایستاد. 
_ نگران چیزی نباش من بهت قول دادم ازت محافظت کنم پس سر قولمم هستم. 

《سال هزار و سیصدو هشتاد سه》
توی ماشین منتظر اومدن خان عمو نشسته بود. نگاهی به ساعت انداخت، یک ربع مونده به هشت. گره ای میون ابروهاش هک شده بود. چشم هاش رو ریز کرد و خان عمو رو که به سمتش می‌اومد زیر نظر گرفت. صدای قهقه‌ ی چنگیز توی ماشین پیچید. خان عمو نگاهی به چنگیز انداخت. 
_ فکر می‌کنی علت خنده هام چیه؟! دلیل این همه خوشحالی من به خاطر چیه. 
صداش رو صاف تر کرد.
_ فکر می‌کنی علت خنده هام چی می‌تونه باشه خان عمو، خیلی ساده ست یکم فکر کن. 
خان عمو که از فکر کردن به جایی نرسیده بود اخمی کرد. 
_ من که چیزی به ذهنم نمی‌رسه چنگیز. باز هم که رمزی حرف زدنت شروع شد. خودت درست بگو منظورت چیه! 
چنگیز پوزخندی زد و دستش رو زیر چونه اش جاساز کرد. 
_ هیچی فقط برام جالب بود که خودتون برای انجام این کار به این جا اومدین. آخه معمولا کار های کوچیک برای آدم های کوچیک بود. 
صوت بلندی کشید. 
_ فکر کنم طرف خیلی براتون مهمه!؟ 
خان عمو دستی به ریشش کشید. 
_ ربطی به اهمیت داشتنش نداره هنوز خیلی برای این حرف ها بچه‌ای ولی شک ندارم که یه روز به حرف امروزم می‌رسی. 
《سال هزار و سیصدو نود سه》

پشت به پنجره ایستاده بود و نگاهی به منظره‌ی بیرون انداخت. 
ذهنش گیر سودابه بود نمی‌دونست چی‌جوری می‌تونه ازش در مقابل خان عمو محافظت کنه. نقشه های مختلفی توی سرش بود ولی نمی‌دونست کدوم کار درست تره‌ سودابه رو دید که با دو فنجون قهوه به سمتش اومد و به روش لبخندی زد. 
_ براتون قهوه درست کردن با خودم فکر کردم توی این هوای سرد زمستونی خیلی می‌چسبه‌! نمی‌دونستم قهوه هاتون کجاست برای همین کل آشپزخونه رو بهم ریختم. امیدوارم ناراحت نشید. 
لبخندی به روی لب چنگیز نشست. برق خاصی توی چشم هاش موج می‌زد دستش رو زیر چونه اش گذاشت‌. 
_ نه خیلی هم عالی تا حالا کسی برام قهوه درست نکرده بود. قهوه رو از روی میز برداشت و لبخندی زد. 

روی تخت نشسته بود و منتظر بیرون اومدن المیرا از حموم بود. اولین بار بود که با هم توی یه اتاق تنها بودن. دندون هاش رو به روی هم سابید و چشم هاش رو به روی هم فشار داد. از جاش بلند شد و به طرف آینه رفت. شیشه‌ی ادکلن رو برداشت و روی خودش خالی کرد. خودش هم از کار های خودش خنده‌ش گرفته بود. نیشخنده زد و زیر لب گفت:
_ بالاخره با هم تنها شدیم المیرا خانم. 
سرش رو که چرخوند المیرا رو، رو به روش دید که پیرهن نیم تنه‌ی قرمز رنگی پوشیده بود. خنده های المیرا رو که دید خودش هم حسابی خنده اش گرفته بود. المیرا جلو اومد و دست هاش رو دور گردن قباد حلقه زد و صورتش رو به گوش قباد نزدیک کرد. 
_ قباد؟! 
محکم و مردونه گفت:
_ جون و دل قباد؟! 
ضربان قلب المیرا هر لحظه تند تر می‌شد جوری که انگار برای زدن بیشتر جا نداشت. سرش رو کمی عقب برد و صاف نگاهش کرد. مات چشم های سبز رنگش شده بود. دلش نمی‌خواست به چیزی جز همون لحظه فکر کنه نه دیروزی و نه فردایی که ازش خبر نداشت. قباد لبخندی زد و ب و س ه ا ی به روی لب های المیرا نشوند . المیرا خودش رو در آغوش گرم قباد رها کرد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یکی از پاهام رو به روی پای دیگه ام انداختم و دندون هام رو به روی هم سابیدم. نگاهی به ساعت دیواری انداختم، دو نصف شب بود. فکر و خیال راحتم نمی‌گذاشت. به آشپزخونه رفتم و نگاهی به اطراف انداختم. سایه‌ای که روی دیوار افتاده بود توجه‌ام رو جلب کرد. سرم رو چرخوندم و پرهام رو در مقابل خودم دیدم. چراق رو روشن کرد. 
_ چرا تو تاریکی وایسادی؟! 
لیوان آب رو از روی کابینت برداشتم و جرعه ای آب نوشیدم. 
_ من دیگه به تاریکی عادت کردم، نخواستم بیدارت کنم داداش. 
بیسکویت رو از داخل کمد کنار آبگرمکن بیرون آورد و سمتم گرفت. 
_ اگه گشنته بخور داداش. 
خودم رو به کابینت تکیه دادم و نگاهی به پرهام انداختم که نگران بهم چشم دوخته بود سری تکون داد و گفت:
_ بی خیال داداش تا بوده همین بوده تا حالا کسی وفا نکرده. 
نگاهم رو به در آشپزخونه دوختم و نفس عمیقی کشیدم. پرهام با دستش ضربه ای به روی بازوم نشوند.
_ تا حالا عاشق نشدم ولی خیلی خوب می‌تونم درکت کنم باور کن دارم راستش رو می‌گم. درسته که عاشق نشدم ولی نمی‌تونم زجر کشیدن برادرم رو ببینم. فراموشش کن داداش!
نگاهی به پرهام انداختم. 
_ به نظرت فراموش کردنش به همین سادگی هاست می‌تونی بهم اطمینان بدی که می‌تونم فراموشش کنم. 
پرهام بدون این که جوابی بده از آشپزخونه بیرون رفت. پوزخندی زدم و به دنبال پرهام رفتم. خودش رو به روی کاناپه انداخت و دستش رو زیر سرش تکیه داد.
_ آروم باش آرشام اون از اولش هم سهم تو نبود. مقصر خودت بودی که بهش دل بستی فراموشش کن این عشق فقط خودت رو می‌سوزونه. 
روی کاناپه‌ی کناری پرهام دراز کشیدم و چشم هام رو بستم‌ خودمم متوجه‌ی به خواب رفتنم نشدم. 
با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم. با دستم به طرف گوشی که روی میز عسلی کناره دستم بود چنگی انداختم با کشیدن انگشتم به روی صفحه‌ی نمایش گوشی تماس رو وصل کردم.
_ سلام خوبی آرشام؟! 
به سختی جوابش رو دادم.
_ خوبم مرسی.
_ خواب که نبودی؟! 
_ چرا تازه بیدار شدم. 
پاهام رو به روی زمین گذاشتم و از جام بلند شدم نگاهی به ساعت دیوار انداختم ساعت یک ظهر بود. سری از روی تاسف برای خودم تکون دادم و به طرف آشپزخونه رفتم. 
_ پس فکر کنم دیشب رو شب زنده داری کردی؟! 
کمی از بطری آب توی لیوان ریختم. 
_ کاری داشتی قباد؟!
_ نه فقط می‌خواستم بگم اگه امروز بیکاری یه سر بیا پیش من.
لیوان آب رو سر کشیدم.
_ باشه. 
تک خنده ای کرد و تماس رو قطع کرد. صدای چرخیده شدن کلید توی قفل در بلند شد. به طرف در ورودی دویدم  که در خونه باز شد و پرهام رو دیدم که توی چهارچوب در ایستاده بود. نگاهی به پلاستیک توی دستش انداختم. به راحتی می‌شد وسیله های توی پلاستیک رو حدس زد، کره مربا پنیر خریده بود. به طرفم اومد. 
_ بیدار شدی؟!
_ نیازی نبود بری خرید کنی.
وسیله ها رو به روی میز ناهار خوری گذاشت. 
_ چرا نیاز بود چیزی برای خوردن نداشتیم. 
در حالی که سور و صات صبحونه رو برا می‌کرد نگاهی هم به من انداخت. 
_ یه خبر درجه یک برات آوردم که شک ندارم خیلی خوشحال می‌شی. 
تک ابرویی بالا انداختم. 
_ چه خبری پرهام بگو که واقعا به شنیدن یه خب خوب احتیاج دارم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تکه ای نون بربری برداشت. 
_ قبلش بزار صبحونمون رو بخوریم بعد بهت می‌گم. 
سری از روی رضایت تکون دادم. 
_ خیلی خب پرهام، فقط امیدوارم خبرت ارزش این همه صبر کردن رو داشته باشه. 
لقمه ای نون و پنیر گرفت و به دستم داد. 
_ شک نکن که ارزشش رو داره؟! 
لقمه رو ازش گرفتم. جرعه‌ای از چاییش رو سر کشید. 
_ روز عروسی خان عمو بالاخره مشخص شد قرار گذاشتن آخر همین هفته ازدواج کنن.
خندم گرفته بود ولی سعی کردم به روم نیارم. پرهام دستش رو توی هوا تکون داد و لیوان چاییش رو به روی میز گذاشت.
_ راستی دیروز که من با خان عمو رفتم ترمینال تو چیزی توی اتاق خان عمو پیدا نکردی؟!
با این حرف پرهام از جام بلند شدم. کلا یادم رفته بود، نامه‌ای رو که پیدا کرده بودم رو بخونم. سری تکون دادم و با پشت دست به روی پیشونی ام ضربه ای وارد کردم. 
_ چرا یه چیز هایی پیدا کردم ولی هنوز نگاش هم ننداختم دیشب انقدر خسته بودم که به کل یادم رفت پرهام. 
بدون هیچ حرفی وارد اتاق خواب شدم و نامه رو از جیب کتم بیرون آوردم. به طرف پرهام رفتم. نامه رو توی هوا براش تکون دادم‌ با چشم هاش حرکت دستم رو دنبال می‌کرد. 
_ همین نامه بود پرهام، از توی اتاقش پیداش کردم. 
صندلی رو عقب کشیدم و خودم رو به روش انداختم. پرهام هم که چشم هاش از شدت تعجب گرد شده بود تموم شش دونگ حواسش رو به نامه ای که توی دستم بود داده بود. نفس عمیقی کشیدم و مشغول خواندن نامه شدم. 
《سلام همایون عزیزم، می‌دونم که شاید این آخرین نامه ای باشه که از من به دستت می‌رسه. من نمی‌تونستم تو این مدت بهت سر بزنم، که از پسرم که دستت امانت سپردم خبری بگیرم اون یکی ام که...ولی من باز هم تو رو به خاطر هیچ کدوم از این اتفاقات مقصر نمی‌دونم. آخه کدوم برادری می‌تونه نابودی زندگی برادر خودش رو ببینه. اون هم برادری مثل تو که هر بار به کمکت احتیاج داشتم زودتر از هر کسی دستم رو گرفتی. آرشام رو به تو می‌سپرم مراقبش باش و مثله پسر خودت ازش مراقبت کن. دوستدارت فرشاد.》
نامه رو مچاله کردم و به گوشه‌ی از پذیرایی پرتاب کردم. اون آدم...چطور می‌تونست این بدی رو در حق من و مادرم بکنه. من رو به دست کی امانت داده بود؟!  کسی که هم خودش رو تموم کرد همم زندگی خیلی از آدم های بی گناه دیگه رو. کلافه از جام بلند شدم و به روی پاشنه‌ی کفشم چرخیدم. دستم رو مشت کردم و به دیوار کوبیدم. پرهام با نگرانی به سمتم اومد. 
_ توی اون نامه چی نوشته بود آرشام؟! 
جوابی ندادم و روم رو ازش گرفتم. 
به سمت نامه‌ی مچاله شده رفت و خودش مشغول خوندنش شد. گوش هام رو با دو دستم گرفتم و تا جایی که می‌تونستم فشار دادم. درد من برای خودم کافی بود. دوست نداشتم پرهام رو وارد بدبختی های خودم کنم. در کمال ناباوری صدای خنده پرهام توی گوشم پیچید. اخمی کردم و به طرفش چند قدم برداشتم. 
_ چه چیزه خنده داری توی نامه بود که تورو به این روز انداخته. 
یکی از دست هاش رو به روی پهلوش تکیه داد. 
_ آرشام من فکر می‌کردم تو باهوش تر از این حرف ها باشی چوری جوری توی این تله‌ی بچه گونه افتادی؟! 
از حرفش تعجبم بیشتر شد. 
_ منظورت چیه؟
بشکنی زد و تای ابروش رو بالا انداخت. 
_ این دست خطه خان عموعه چه طور این رو نفهمیدی؟! الان دیگه مطمئن شدم که خان عمو خودش از قصد این نامه رو توی اتاقش گذاشته. خواسته بهمون یه دستی بزنه. الان که می‌بینه نامه سرجاش نیست شکش به یقین تبدیل می‌شه. 
نامه رو از دستش گرفتم و یه بار دیگه با دقت بیشتر از نظرم گذروندمش. حق با پرهام بود این نامه دست خط خوده خان عمو بود. من چطور متوجه نشده بودم چرا انقدر راحت تو بازی که راه انداخته بود گرفتار شدم. 
_ حالا این هارو بی خیال، دیروز که گفت باید بریم ترمینال اون جا هم اتفاق خاصی نیوفتاد یه نفر بهش زنگ زد و به یه بهونه مسخره قرار رو کنسل کرد.
دندون هام رو، روی هم سابیدم. 
_ چنگیز
پرهام پوزخندی زد.
_ داش چنگول، شایدم کار اون باشه؟! 
به طرف پرهام رفتم و رو به روش ایستادم. 
_ منظورت اینه که هیچ چیزی الان توی دستمون نیست. 
دست به سینه ایستاد. 
_ چرا زهرا! هنوز یه نقطه‌ی امیدی داریم. اگه اون بتونه، کار خان عمو هم تمومه. 
به روی پاشنه‌ی کفشم چرخیدم و پشت به پرهام ایستادم. 
_ ولی من نمی‌تونم همین جوری بی کار به امید زهرا منتظر بشینم. این همه مدت با خان عمو نامزد کرده ولی ببین هنوز توی همون نقطه‌ی ای که بودیم ایستادیم. باید خودمون دست به کار بشیم پرهام. 
هیجان زده به طرف پنجره رفتم و نگاهی به منظره‌ی بیرون انداختم. 
_ یکی از بزرگ ترین جرم های خان عمو قاچاق مواد بودش، درسته؟! 
پرهام سری تکون داد. 
_ درسته داداش.
از گوشه‌ی چشمم پرهام رو زیر نظر گرفتم. 
_ درسته پرهام باید ثابت کنیم که اون توی همچین کاری دست داره، توی تموم این مدت فقط داشتیم لقمه رو دور سرمون می‌چرخوندیم. اگه یادت باشه پدر المیرا هم سر همین موضوع کشته شد. خیلی ها به خاطر اتهام های بی اساس خان عمو افتادن زندان. 
پرهام چند قدم بهم نزدیک شد و رخ به رخم ایستاد. نیم نگاهی بهش انداختم.
_ قباد، برای این که خان عمو پاش گیر نیوفته افتاد زندان‌. 
نفس عمیقی کشید.
_ همه‌ی این ها درسته ولی بهتره یادت نره که اون خان عموعه اون بی‌شرف انقدر خاطر خواه و جون فدایی داره که هیچ وقت پاش گیر نمی‌افته‌. 
دستی به روی چونه‌م کشیدم. 
_ اگه اون مدرک به جا نمی‌ذاره خودمون براش مدرک جور می‌کنیم. 
_ منظورت رو متوجه نمی‌شم. 
لبخندی زدم.
_ مهم نیست پرهام، خودت به زودی به حرف امروزم می‌رسی.
از کنار پرهام رد شدم و به اتاق رفتم. 
_ زود حاضر شو بریم قباد با جفتمون کار داره. 
سوار ماشین شدیم و پرهام به طرف آدرستی که قباد فرستاده بود رفت. از ماشین پیاده شدیم و وارد کافی شاپ شدیم. اطراف رو نگاهی انداختم و قباد رو از دور دیدم. به سمت میزی که قباد اون جا نشسته بود رفتیم. بعد از سلام و احوال پرسی قباد تک خنده‌ای کرد.
_ شنیدم می‌خواستین دست خان عمو رو ، رو کنید بدتر تو تلش افتادین. 
پرهام که از شدت تعجب چشم هاش تا نهایت ممکن باز کرد آب دهنش رو با سر وصدای زیاد قورت داد. 
_ تو این ها رو از کجا می‌دونی؟! 
_ از اخبار موثق به گوشم رسیده. 
پرهام دستش رو به سرش کوبید. 
_ اوه پس بدبخت شدیم حدسم درست بود. 
قباد نگاهی به من انداخت.  
_ قراره خان عمو به زودی یه جشن خودمونی بگیره. 
بی تفاوت سرم رو چرخوندم. 
_ آخه چه جشنی اون که تازه نامزدی گرفته. 
پرهام کمی از قهوه‌ش رو سر کشید و چشم به دهن قباد دوخت.
_ دقیق نمی‌دونم می‌خواد زهرا رو به همه معرفی کنه. 
لحظه‌ی جرعه‌ای از قهوه در گلوی پرهام گیر کرد و شروع به سرفه کردن کرد. لیوان آب رو از روی میز برداشتم و سعی کردم به پرهام کمک کنم تا کمی ازش رو بنوشه قباد هم دست پاچه چند ضربه به کمر پرهام زد. رنگش حسابی زرد شده بود و به سختی نفس می‌کشید. دستش رو میون دستم گرفتم و با اطمینان نگاهی به چشم هاش انداختم. 
_ خوبی پرهام‌.
آب دهنش رو قورت داد و پوزخندی به روی لبش نشست. 
_ جشن معرفی دیگه چه صیفه ایه؟! 
مشتی به کمر پرهام زدم و روم رو ازش گرفتم. 
_ وای پسر داشتی ما رو سکته می‌دادی ها. 
قباد که از شدت خنده کم مونده بود بیهوش بشه دو دستش رو به هوا برد و به علامت تسلیم شدن بهمون نشون داد.
_ والا من یکی پیش شما دو نفر کم آوردم بخدا. 
پرهام چشم هاش رو ریز کرد و پیشونیش رو چروک انداخت. 
_ راستی آرشام قرار بود راجب نقشت بهمون بگی. 
نفس عمیقی کشیدم. 
_ درسته خان عمو پا به تله نمی‌ده ولی این بار محبوره خودش با پای خودش بیوفته توی تله. اگه قراره یه نفر توی این بازی فدا بشه بزار اون یه نفر من باشم. 
زهرا رو دیدیم که از دور به سمتمون می‌اومد. لبخندی گرمی به لب داشت. به میزمون که رسید با صدای بلند خندید. 
_ خب آقایون چه خبر؟! 
پرهام ریز نگاهی بهش کرد. 
_ خبر سلامتی خان عمو! خبر ها که دست شماست. 
زهرا خنده‌ش رو ادامه داد. 
_ بالاخره خان عمو راضی شد می‌خواد جشن معرفی بگیره. 
تک صرفه‌ای کردم.
_ آره شاید این تنها فرصتمون باشه. دلم نمی‌خواد حتی به از دست دادنش فکر کنم. 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زهرا با عشوه خندید.
_ خیالتون راحت باشه. 
نگاهی به اطراف انداخت این بار تموم توجه‌ش رو به قباد داده. 
_ پس المیرا کجاست؟ 
قباد بی تفاوت نگاهش رو دزدید و دستش رو به روی میز گذاشت. 
_ دلم نمی‌خواد تو این ماجرا‌های پیش اومده درگیرش کنم. 
_ خوب کاری کردی. 
بعد از حساب کردن از کافی شاپ بیرون اومدیم و مشغول قدم زدن توی پیاده رو  شدیم. زهرا که کنار پرهام ایستاده بود و پای تا پای ما راه می‌اومد لبخندی زد و گفت:
_ فرهاد رو می‌شناسین، دوباره سر و کلش پیدا شده. یه مدتی هم می‌شه که زیاد عمارت می‌یاد. 
قباد آب دهنش رو قورت داد و نگاهی به زهرا انداخت. 
_ مگه می‌شه اون کثافت رو نشناسم هر چی هم نباشه به خاطرش افتادم زندان. 
نگاهی به زهرا انداختم. 
_ باید حتما این مرد رو ببینیم زهرا، اون تنها برگ برنده‌ی ماست. خان عمو چیزی راجبش بهت نگفت؟! 
_ هر سری می‌یومد و تحدیدش می‌کرد. 
قباد بلند خندید دو کف دستش رو به هم کوبید.
_ عجب! 
کارتی رو از کیف دستیش بیرون آورد و به طرفم گرفت.
_ این کارتشه شاید به دردت بخوره. 
صدای زنگ تلفن قباد بلند شد. سر جاش وایساد و گوشی رو از توی جیبش بیرون آورد. نگاهی به صفحه‌ی موبایلش انداخت و تلفن رو جواب داد. پرهام به طرفم اومد و کارتی که زهرا بهم داده بود رو گرفت و مشغول بررسی کردنش شد. نگاهم رو به قباد دوختم و زیر نظر گرفتش. لحظه‌ای صدای خنده‌ش بلند شد و به طرفم اومد و با دستش علامت داد خیلی آهسته گفت:
_ المیراست...
اخمی کردم و روم رو ازش گرفتم و هنوز هم تموم حواسم بهش بود. 
_ المیرا عزیزم لازم نیست نگران چیزی باشه بهت که گفتم، این خان عمو دیگه اون خان عموی سابق نیست بخدا پاش لب گوره. 
با صدای بلند خندید و به روم چشمک نامحسوسی زد. 
_ منم دلم برات تنگ شده عروسکم. 
اعصبی تر از قبل کارت رو از دست پرهام کشیدم و نگاهی به زهرا انداختم. همون لحظه قباد از دور برامون دست تکون داد.
_ بچه ها پس من فعلا می‌رم المیرا خونه تنهاست! ولی هر چی هم شد به من خبر بدین‌.
پرهام بلند خندید و براش دستی تکون داد. 
_ باشه برو خوب نیست عروسک رو تنها بزاری. 
بعد از رفتن قباد نگاهی به زهرا کردم. 
_ باز هم مراقب باش دوست ندارم توی دردسر بیوفتی. الان هم برگرد عمارت. 
آدرستی رو که روی کارت نوشته شده بود رو آهسته زیر لب خوندم. 
_ منتظرمون باش فرهاد خان بزودی می‌خوایم قافل گیرت کنیم. 
نگاهی به ساختمون انداختم. مدرن و شیک بود درست همون چیزی که انتظارش رو داشتم. وارد سالن انتظار شدم که مردی که مسعول حراست ساختمون بود به طرفم اومد و سر تاپام رو وارسی کرد. 
_ ببخشید شما؟
پرهام که تازه خودش رو به من رسونده بود دوش به دوشم ایستاد و نگاهی به مرد انداخت. 
_ با آقای نیک بخت کار داریم. 
ابرو های مرد در هم گره خورد. 
_ اونوقت شما؟
پرهام کلافه تر از قبل شونه‌ش رو بالا انداخت. 
_ گفتم که از آشناهاشون هستیم اگه بگین خان عمو خودشون می‌شناسن. 
پشت میزش رفت و شماره فرهاد رو گرفت بلافاصله بعد از وصل شدن تماس سری به رومون تکون داد و مسیر رو با دستش بهمون نشون داد. 
بدون توجه به مرد وارد آسانسور شدیم و به بخش مدریت رفتیم. وارد سالن که شدیم منشی‌ با دیدن ما به طرفمون اومد و ما رو به اتاق نیک بخت همراهی کرد. تقی به در زد که صدای فرهاد از پشت در به گوشمون رسید.‌
_ بیا تو. 
منشی در رو به رومون باز کرد. من و پرهامم وارد اتاقش شدیم. پشت میز تحریرش نشسته بود و پشتش به ما بود. صندلی چرخ دارش رو چرخوند و ما رو از نگاهش گذروند. از دیدن من و پرهام تعجب کرد. از شدت خشم از جاش بلند شد و کمی خودش رو خم کرد. 
_ به من گفته بودن که قراره خان عمو بیاد ولی شما دو نفر...
تا خواست زنگ خطر رو بزنه و نگهبانی رو خبر کنه پرهام اسلحه‌ش رو بیرون کشید و به طرف فرهاد گرفت. فرهاد که حسابی از واکنش پرهام وحشت کرده بود آب دهنش رو قورت داد و سری تکون داد با من من گفت:
_ با من چی‌کار دارین؟! 
پوزخندی به روش زدم. 
_ می‌رم سر اصل مطلب. من برادر زاده‌ی خان عمو هستم همون کسی که توی ماجرای چند سال پیش توی اون انبار همراهش بودیم. 
به نفس نفس افتاده بود و توی جاش می‌لرزید.
_ خب از من چی می‌خواین. 
_ من شنیدم چند وقتی می‌شه در به در سراغ خان عمو می‌گردی؟ اگه با من...
وسط حرفم پرید و گفت:
_ نکنه شما از طرف خان عمو اومدین؟! 
پوزخندی زدم.
_ من از طرف کسی نیومدم. یادم می‌یاد که همون روزم زدی زیر حرفت و داشتی بازی در میوردی اگه یادت باشه خان عمو آدمی نیست که توی همچین بازی هایی بیوفته حتی به قیمت از دست دادن جون عزیزاش. 
اخمی کرد و چند قدم به طرفمون اومد. 
_ آر...آرشام، خب الان منظورتون از این حرف ها چیه. 
تای ابروم رو بالا انداختم و مسیری رو شروع به قدم زدن کردم. 
_ پس بالاخره من رو یادت اومد. 
به طرف میزش رفت و خودش رو به روی صندلیش انداخت. اخمی کردم و روی به روی میزش ایستادم. با کف دستم محکم روی میز کوبیدم. 
_ این حرف ها رو فقط بهت زدم که بگم این خان عمو دیگه اون خان عموی سابق نیست. 
نگاهی به اسلحه‌ی پرهام انداخت.
_ شما از من چی می‌خواین.
پرهام بلند خندید و چند قدم به طرفم برداشت. 
_ ازت می‌خوایم هر چیزی راجب خان عمو می دونی بهمون بگی، ما هم بهت اطمینان می‌دیم ازت در مقابلش مراقبت کنیم. 
نیشخندی زد. 
_ اونوقت چرا من باید خواستتون رو قبول کنم. 
پرهام به سمت فرهاد اومد و اسلحه‌ش رو، روی شقیقه‌ی فرهاد گذاشت. فرهاد که حسابی رنگش پریده بود نگاهی به پرهام و اسلحه‌ی توی دستش انداخت پرهام نیسخندی زد و گفت:
_ اگه کاری که ازت خواستیم رو نکنی زندت نمی‌زارم.
فرهاد کلافه چنگی به موهاش زد‌. 
_ چند وقتیه اوضاع شرکت بدجوری بهم ریخته. ماهه پیشم وقتی بچه ها داشتن جنس رو از مرز قاچاق می‌کردن پلیس ها گرفتنشون. با هزار تا بدبختی قسر در رفتم. 
پرهام به طرف پنجره رفت تا مراقب اطراف باشه. نگاهی منتظرانه‌ای به فرهاد انداختم. 
_ داشتی می‌گفتی؟!
_ من از تموم اتفاقات اون شب فیلم گرفتم. می‌خواستم با دادنش به خان عمو ازش کمک بگیرم.
با شنیدن این حرف از دهن فرهاد از شدت خوشحالی کم مونده بود بپرم و پرهام رو بقل کنم ولی خودم رو به بی‌خیال زدم و جدی تر از قبل به فرهاد نگاهی انداختم. 
_ باج...پس معلومه اصلا خان عمو رو نشناختی اگه اون از وجود چنین چیزی بو ببره هم تو رو از بین میبره همم اون فیلم رو. 
کلافه به طرفم اومد و رو به روم ایستاد.
_ پس من باید چی‌کار کنم اوضاعم بدجور بهم ریخته. باور کن اگه از ماجراها تموم بشه عمرا سمت این کار ها برم. 
اخمی به روش کردم.
_ راست دروغ حرف هات پای خودت. تو اون ویدیو رو به من بده من هم جونت رو بهت می‌بخشم. وقتی من انقدر راحت پیدات کردم، گیرانداختنت برای خان عمو هیچ کاری نداره. 
دو دل به طرف میزش رفت و ویدیو کاستی رو از کشوش بیرون کشید.
_ خودشه همین ویدیوعه. 
ویدیو رو از دستش گرفتم و اخمی بهش کردم.
_ بازیمون که نمی‌دی؟! 
فرهاد با نگاهی پراز التماس به من و پرهام چشم دوخت. نگاهم به پرهام افتاد که وحشت زده به طرفمون دوید. با کف دستش به سرش کوبید.
_ خان عمو همراه چنگیز با چند نفره دیگه دارن می‌یان این جا.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...