رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
M@hta

سطح قلم: خوب

پیام توسط M@hta افزوده شد

پست های پیشنهاد شده

خودش رو، رو به روی عمارت خان عمو دید. از ماشین پیاده شد و به طرف میله های آهنی رفت. چند تا از نگهبان ها سراسیمه به طرفش اومدن، جوری که دست و پاشون رو هم گم کرده بودن. یکی از نگهبان ها گفت:
- آقا قباد شمایین؟ خبر نداشتیم که قراره بیاین. 
سرشون نعره ای کشید و در رو محکم به داخل هل داد. یکی از خدمتکارا به سمتش دوید و سعی داشت مانع ورودش بشه. سیلی محکمی زیر گوشش زد. در عمارت رو باز کرد و داخل رفت. چند نفر از خدمتکار ها به سمتش دویدن. همون لحظه صدای فریاد خان عمو باعث شد همگی سرجاشون وایسن. با چشم های که درونش نفرت موج می زد به طرف خان عمو نگاهی انداخت. خان عمو مسیر نگاهش رو دنبال کرد و با غرور به طرفش گام برداشت و گفت:
- هیچ معلوم هست که داری چه غلطی می کنی، تو خونه ی من چی کار داری؟
تن صداش رو بالا برد در حالی که انگشت هاش رو مشت کرده بود تا کمی از خشمش رو کنترل کنه فریاد زد:
- اومدم المیرا رو ببینم، این بار تا نبینمش هیچ جایی نمیرم. 
خان عمو شروع به خندیدن کرد. از شدت خنده به روی زانوهاش خم شده بود و دستش رو به روی پاش تکیه داد.
- مگه شهر هرته! هر وقت من مردم و این عمارت بی صاحاب شد تو می تونی به خودت اجازه بدی با من این جوری صحبت کنی.
چند قدم به طرف خان عمو برداشت. همین که خواست از کنارش رد بشه بازوش رو از پشت سر گرفت و مانع رفتش شد.
به طرف خان عمو برگشت و با چشمانی که درونش التماس موج می زد گفت:
- ازتون خواهش می کنم بزارین برای یک بار هم که شده المیرا رو ببینم. خان عمو تو از کی تا الان انقدر بی رحم شدی؟ مگه همیشه نمی گفتی من و آرشام مثله پسرات هستیم. آرشام که دیگه نیست، لااقل در حق من این بدی رو نکن. از هم جدامون نکن خان عمو. 
نگاهی زیر چشمی به قباد انداخت و گفت:
- خیلی خب باشه به المیرا می گم بیاد. می زارم بیاد باهات حرف بزنه. حتی به تصمیمش احترام هم می زارم. ولی اگه المیرا اومد و بهت گفت که دوست نداره همراهت بیاد اون وقت دیگه هیچ حرفی نمی مونه!
- قول میدم از صمیم قلبم به تصمیم المیرا احترام بزارم. چه  تصمیمش به نفعم باشه، چه به ضررم باشه.
@**hadis**

@زهراتیموری

ویرایش شده توسط یاسمن۲۵

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خان عمو سرش رو بلند کرد و به پله های راهرو که به طبقه ی بالا وصل می شد نگاهی انداخت. با صدای نسبتا بلند المیرا رو صدا زد. نگاه قباد بر روی پله ها قفل شده بود. المیرا رو از دور دید که به سمتش می اومد. به پله ها که رسید نگاهش رو بهش دوخت. چند سالی می شد که المیرا رو یک دل سیر ندیده بود ولی الان می تونست بدون هیچ ترسی المیرا رو ببینه. شال صورتی رنگی به روی موهای مشکی رنگش انداخته بود. با هر قدم که بهش نزدیک تر می شد، ضربان قلب قباد بالاتر می رفت. روبه رویش رسید و رخ به رخش ایستاد. کلمات در دهان قباد خشک شده بودن سکوت وحشتناکی بینشون افتاده بود. خان عمو که دیگه حوصله اش حسابی سر رفته بود سکوت رو شکست و گفت:

- المیرا عمو جان، قباد می خواست تورو ببینه! خیلی اصرار داشت. نمی تونستم بدون این که از تو بپرسم ردش کنم بره. 

قطره ی اشکی از گوشه ی چشمش چکید. با پشت دست پاکش کرد. کمی در جایش جا به جا شد. رویش رو به سمت قباد برگردوند و به چشم هاش خیره شد. 

- کار خوبی کردین عمو جون که بهم خبر دادین. 

شونه اش رو بالا انداخت و این بار مخاطبش قباد بود که گفت: 

- خب آقا قباد نگفتین، با من چی کار دارین؟ حتما چیزی که می خواین بگین خیلی مهمه که خودتون تا اینجا برای گفتنش اومدین. اخه شما عادت دارین دیگران رو به جای خودتون بفرستین. عادت کردین رفیق نیمه راه باشین. 

به سختی سعی داشت غمی که درون چشم هاش موج می زد رو از دید قباد مخفی کنه‌. نگاهش رو ازش دزدید و به گوشه ای خیره شد.

- این حرف هارو نزن المیرا، تو دیگه دلم رو نسوزون. 

- قباد تو که برای گفتن این حرف ها این جا نیومدی؟ حرف اصلیت رو بزن، کار دارم.

- می دونم تو گذشته اشتباهات زیادی داشتم درست موقع های که بهم نیاز داشتی من کنارت نبودم. واقعا بابت همه چیز متاسفم! ولی کاری از دستم بر نمی آید. گذشته که دیگه رفته ولی می تونیم آینده بهتری رو باهم بسازیم. توی تموم این سال هایی که کنارم نبودی لحظه ای نبود که به فکرت نباشم. المیرا به من و زندگیمون یه فرصت دوباره بده. من شبیه هیچ کدوم از آدم های اطرافت نیستم که تو رو مجبور به کاری کنم. هرتصمیمی که تو بگیری من بهش احترام می ذارم. 

المیرا نگاهی به خان عمو کرد و سرش رو به زمین انداخت. قباد بهش نزدیک شد و دستش رو گرفت:

- نیازی نیست از کسی بترسی المیرا! اون ها نمی تونن مانعت بشن. 

خان عمو لبخند کوتاهی زد.

@Arezou Abb

ویرایش شده توسط یاسمن۲۵

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- چرا باید بترسه؟ کسی که کاریش نداره. آخه مگه من لولو خرخره‌م. دوماد، حرف رو تو دهنت مزه مزه کن. المیرا مثله دخترم، شک نکن تو این دنیا من آخرین نفری هستم که به این دختر آسیب میزنه.
قباد، میون حرف های خان عمو پرید و حرفش رو قطع کرد. طعنه هاش بقدری براش سنگین و وحشتناک بود که احساس خورد شدن غروره چند ساله اش رو می کرد. تموم تلاشش در این بود که خشمش رو کنترل کنه و کاری که اصلا دلش نمی خواد رو انجام نده. نگاهی به المیرا انداخت و در خطاب بهش گفت:
- المیرا لطفا یه چیزی بگو این جوری سکوت نکن! بهشون اجازه نده بیشتر از این با زندگیت باز کنن. باورم نمی شه هنوز این جا ایستادی و داری این حرف ها رو تحویل من می دی.
المیرا سرش رو بلند کرد و نگاهی به چشم های قباد انداخت. ترسی در جونش افتاده بود که سر تا سر وجودش رو به آتیش می کشید. بغض لعنتی چشم هاش رو نشانه رفته بود و از سایبون پلک هاش در حال لغزش بود. قباد هنوز هم از جانش عزیز تر بود ولی زهر چشمی که خان عمو ازش گرفته بود مانع آن می شد که احساس واقعی اش رو بیان کنه. آب دهانش رو به هزار بدبختی هم که بود قورت داد و رو به قباد گفت:
- قباد با این حرف هات آزارم نده جیگرم رو نسوزون درد های من برای خودم کافیه. نمی تونم تو رو هم توی باتلاقی که خودم تا خرخره توش گیر افتادم گرفتار کنم. حق با خان عمو بود نمی شه با قسمتمون جنگید. از اولش هم من و تو لقمه ی دهن هم نبودیم.
قباد چنان ضربه ی محکمی به سینه اش کوبید که المیرا از شدت ترس از جاش پرید در دلش آشوب بود. دلش می خواست به اندازه تموم سال های بی کسی اش فریاد بزند. نگاهش در چشم های پر از خونه قباد خیره موند. 
- قباد بهت التماس می کنم از این جا برو. چرا حالیت نمی شه اون گره ای که تو سال هاست می خوای تو تاریکی بازش کنی ی گره ی کوره که هیچ وقت باز نمی شه. من دوست ندارم زندگی تازه ای رو باهات شروع کنم. دلم نمی‌خواد باز هم همه ی اتفاقات تلخ گذشته برام یادآوری بشه!
المیرا آب دهنش که مزه ی تلخ و زهر ماری به خود گرفته بود رو به سختی قورت داد ادامه داد:
- یه جمله ی کلیشه ای هست که می‌گه من و تو دنیامون باهم فرق داره. من و تو مثل دو خط موازی می مونیم که هرچقدر هم سعی کنیم بهم نمی رسیم، می‌شکنیم! قباد نذار بشکنیم.
هر کدوم از حرف هاش مثل خنجری بود که تو قلب قباد فرو می رفت.

ویرایش شده توسط یاسمن۲۵

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قباد بازوی المیرا رو از پشت گرفت که المیرا دستش رو پس زد. سرش فریادی کشید و گفت:
- قباد بهت گفتم از این جا برو، تو به من قول دادی!
خان عمو پوزخندی زد و دستش رو در هوا به طرف نگهبان ها چرخوند. چند تا از نگهبان ها به طرف قباد اومدن و بازوهای قباد رو گرفتن. به طرف در کشیدنش. المیرا روش رو از قباد برگردوند و پشتش رو بهش کرد. خان عمو به سمت قباد رفت و رو به روش ایستاد.
- قول داده بودی اگه المیرا تورو نخواست دیگه اصرار نمی کنی و از این جا می ری! تا همین اندازه خوش قولی می کنی؟
قباد که تلاش می کرد خودش رو از دست نگهبان ها خلاص کنه با فریاد رو به خان عمو گفت:
- می دونم تو مجبورش کردی این حرف ها رو بزنه. می دونم همش زیره سره توعه!
- ببرین بندازینش بیرون. از جلوی چشم هام دورش کنین. گم شو مرتیکه ی یه‌لاقبا.
همون جوری که به سمت در می کشیدنش به المیرا چشم دوخته بود، ولی المیرا هیچ واکنشی از خودش نشون نمی‌داد حتی بر نگشت تا به صورت قباد نگاهی بندازه!
به حیاط هلش دادن و در رو به روش بستن. سوار ماشینش شد و از اون عمارت نفرین شده بیرون رفت.

ویرایش شده توسط یاسمن۲۵

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صدای رعد و برق تموم وجودش رو به لرزه انداخت. بارون شدید تر می شد برف پاک کن ماشین هم حتی جواب گو نبود. پاش رو بیش تر از قبل روی پدال گاز فشار داد. چی شد که کارشون به این جا رسید؟

از کجا به این نقطه رسیدن کسایی که حاضر بودن برای هم جانشون رو فدا کنن اکنون سایه های هم رو با تیر می‌زدن. کجای راه رو اشتباه رفته بودن؟
"سال هزار و سیصد و هشتاد دو" 
در آهنی رو باز کرد و از خونه بیرون اومد. باور کردنش برایش سخت بود مثل یه خواب می موند. یه رویایی که دوست نداشت هیچ وقت تموم بشه. دونه های برف به صورتش سیلی می زد دست هاش از شدت سرما قرمز شده بود و به کبودی می زد. اما ته دلش گرم بود و با اعماق وجود احساس خوشبختی می کرد. آرشام رو از دور دید که به طرفش می اومد. به سمتش رفت و در آغوش گرفتش از شدت خوشحالی از جایش پرید و آرشام هم شریک دیوونه بازی هاش کرده بود. دستش رو به روی شانه اش نشوند گفت:
- بسه پسر، رو پاهات بند نیستی ها!
- خیلی خوشحالم آرشام همین چند لحظه پیش خان عمو قبول کرد. 
- می دونم خل من آخه خودم هم اون جا بودم یادت رفته!
کمی تو فکر فرو رفت و چیزی نگفت. بعد از چند ثانیه جوری که انگار موضوع مهمی رو کشف کرده باشه ضربه ی محکمی به پیشونیش نشوند گفت: 
- وای آره...وای آره راست میگی، وای...من اون‌ جا اصلا حواسم بهت نبود. آخه شش دونگ حواسم به المیرا و دهن خان عمو بود. 
صدای خندهشون بلند شد. آرشام در حالی که هنوز خنده اش قطع نشده بود دستش رو از روی شونه ی قباد برداشت نگاهی به چشم‌هاش کرد. 
- می دونم تو همیشه عاشق المیرا بودی! مهم این که الان به دستش آوردی، مابقی چیز ها اصلا مهم نیست. 
- آرشام، خوشحالم که رفیقی مثل تو دارم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"سال هزار و سیصدو نودو دو"
دستش رو به روی فرمون کوبید. 
- اه لعنتی چرا زندگی با من این بازی ها رو می کنه! 
صورتش خیس آب شده بود همون چیزی که اون رو نشونه ی ضعف می دونست. حرف های خان عمو توی سرش تکرار می شد. انگار تو یه اتاق تاریک گیر افتاده بود ولی چشم هاش جایی رو نمی دید با هر قدمی هم که بر می داشت پاش توی تله گیر می کرد هیچ راه فراری نبود فقط خودش رو زخمی می کرد. چشم هاش رو بست و به سرعت ماشین اضافه کرد. دست هاش رو از روی فرمون برداشت و به صندلی ماشین تکیه داد. سرعت ماشین هر لحظه بیشتر می شد یک لحظه چشم هاش رو باز کرد و کامیون بزرگی رو دید که درست به سمتش می یومد هل شد و فرمون رو در جهت خلاف چرخوند درختی رو به روش بود نتونست ماشین رو نگه داره ماشین محکم  به تنه ی درخت کوبیده شد. به جلو پرت شد و سرش به فرمون ماشین خورد. 
روی پیشونی اش احساس داغی می کرد. چشم هاش سیاهی رفت و از هوش رفت. 

آرشام

در حیاط ویلای پرهام قدم می زدم، هوا سوز داشت و هر روز سرمای هوا بیشتر می شد. پرهام رو از دور دیدم که با نگرانی به سمتم می دوید و رنگ به صورت نداشت. دستش رو به روی سینه اش گذاشت و آروم آروم نفس می کشید. کلافه به موهام چنگی زدم.
- آرشام یه اتفاق خیلی بد افتاده همین الان بهم خبر رسیده که قباد...
- پرهام درست بگو چی شده من حتی یک کلمه از حرف هات هم نفهمیدم.
- آرشام، قباد تصادف کرده می گن حالش اصلا خوب نیست.
نا خودآگاه به طرف ماشین دویدم پرهام هم وحشت زده پشت سرم می دوید بر خلاف همیشه این بار خودم پشت فرمون نشستم و پرهام روی صندلی کمک راننده نشست ماشین رو روشن کردم و با سرعت از ویلا بیرون رفتیم. صدای جیغ لاستیک ها تو فضا پیچید. پرهام نگران به من نگاهی انداخت.
- آروم باش آرشام یادت که نرفته، اون قباده! 
- آره می دونم اون قباد شاید همین هم باعث شده من به این روز بیوفتم. 
- من فکر می کردم تو ازش متنفری!
- چی جوری می تونم ازش متنفر باشم. گاهی اوقات انقدر از دستش عصبی می شم که دلم می خواد خودم بکشمش ولی بعدش انقدر برام عزیز می شه که دوست دارم هر چی دارم رو فداش کنم. 
- اما من باز هم نمی فهمم چرا تا این حد ازش متنفری؟
- پرهام فعلا چیزی نپرس، نمی تونم بهت جواب بدم. 
سرعت ماشین رو کم کردم و وارد محوطه ی بیمارستان شدم. به بخش پذیرش رفتم به خانمی که اون جا نشسته بود گفتم:
- قباد تهرانی...می گن تازه تصادف کرده اتاقش کجاست. 
شروع به چک کردن دفترش کرد با کمی مکث گفت:
- شما از همراه های بیمار هستین؟ بله ایشون رو به آی سی یو منتقل کردن. انتهای راه رو سمت راست.

@مرضیه علیش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با پرهام شتابان به سمت اتاقی که قباد اون جا بستری بود رفتیم. به اتاق که رسیدم دکتری رو دیدم که از اتاقش بیرون اومد به طرفش رفتم و مانع رفتنش شدم.
- من از آشنا های قبادم! چه اتفاقی براش افتاده، الان حالشون چطوره؟
دکتر کمی با دسته ی عینکش بازی کرد و سری تکون داد.
- بله درسته، واقعا خدا خیلی دوستشون داشت که به محض تصادف کردن به بیمارستان رسوندنشون اونم تو اون جاده. اما تنها چیزی که من رو به شک می نداره علت تصادف آقا قباده. تو این اواخر از چیزی ناراحت بودن یعنی رفتار مشکوکی ازش ندیده بودین؟
یه تا ابروم رو بالا انداختم.
- نه اگه چیزی هم بوده، من خبر ندارم.
- واقعا نمی دونم چی جوری باید این موضوع رو بهتون بگم. ولی به نظرم بهتره بعد از این که بهبودیشون رو به دست آوردن حتما به یه مشاوره خبره ارجاعشون بدم ماجرا جدی تر از این حرف هاست. راجب وضعیت جسمی شون هم فقط می تونیم براشون دعا کنیم.
یک لحظه کنترلم رو از دست دادم و دو دستی یقه ی دکتر رو تو مشتم گرفتم.
- آقای دکتر شما باید قباد رو نجات بدین. مگه شما برای همین کار پول نمی گیرین...هان...باید اون پسر رو نجات بدین.
پرهام که حسابی از واکنش من جا خورده بود با وحشت من رو در آغوشش کشید دم گوشم زمزمه کرد:
- درست می شه داداش، آروم باش.
- اگه خوب نشه چی پرهام، اگه دیگه هیچ وقت چشم هاش رو باز نکنه!
- تو این همه سالی که تو ازش تعریف کردی، شک ندارم قباد قوی تر از این حرف ها باشه که به این راحتی پا پس بکشه. باور کن اگه می دونست تو الان تو این حال پشت این در منتظرش نشستی خیلی زود سرپا می شد و می یومد پیشت‌.
سرم رو محکم فشار دادم، جوری که دلم نمی خواست هیچ صدایی رو بشنوم.
"سال هزار و سیصدو هشتادو دو"
نزدیک خان عمو کناره دریا ایستاده بودم. سیگاری از جلد در آوردم و با فندک طلایی رنگم روشنش کردم.‌ پکی محکم به سیگار زدم و نفسم رو آروم بیرون دادم.
-یکم دیگه تو هم می ری پیش قباد. برای یه کار مهم فرستاده بودمش امیدوارم از پسش بر بیاد.
لبخند تلخی زدم.
- می دونم قباد راجبش بهم گفته بود. از همون اول هم با این کار موافقم نبودم.
- انقدر حماقت نکن پسر! هیچ می دونی اگه این کار درست انجام بشه چقدر تو وضعیتمون تاثیر داره.
سیگار رو به زمین انداختم و با نوک کفشمم خاموشش کردم.
- به چه قیمتی، به قیمت بدبخت شدن بقیه. هیچ می دونی با این کار چند تا خانواده از هم می پاچه؟
- به تو چه پسر، آخه همه ی این ها به تو چه! مگه خودشون عقل ندارن؟
کلافه به طرفش غریدم و با فریاد گفتم:
- ندارن...گاهی اوقات بزرگ تر ها هم عقل ندارن. یکی از همون بی عقلا برادره خودتون بود که هم خودش رو سوزوند همم من و برادرم رو نابود کرد.
- اون قضیه فرق داشت پسرم، فرق داشت.
- چه فرقی داره خان عمو، مگه جفتش یکی نیست؟
- آرشام انقدر رو مخ من راه نرو پسر. خیلی باهم فرق دارن، فرقش این که پدره تو هیچ وقت از زندگی که داشت راضی نبود. اون همیشه به زندگی دیگرون حسادت می کرد. برای همین وارد این بازی شد.
- هر چی هم که باشه من نمی تونم این کار رو قبول کنم خان عمو.
زنگ تلفن خان عمو بلند شد، از جیب کتش بیرون آورد و جواب داد. صدای قباد که تو گوشش پیچید رنگ از رخش پرید.
- چی...قباد، چی می گی؟ باشه نگران نباش الان آرشام رو می فرستم کمکت.
نگران به سمتم اومد.
- آرشام قباد بدجور تو دردسر افتاده! فقط بگو از پسش بر می آی؟
- بگو کجا باید برم؟
لبخندی زد و سویچ ماشین رو به سمتم گرفت.
- یه انبار دویست متر از این جا دور تره.
سویچ رو از دستش گرفتم و پشت فرمون نشستم. خان عمو هم کنارم نشست ماشین رو روشن کردم و طرف انبار رفتم.
کمی که سرعتم بیشتر شد خان عمو دستش رو به روی فرمون کوبید.
- رسیدیم، نگه دار انبار همین جاست.
از ماشین پیاده شدم، خان عمو هم پشت سرم اومد. به طرف انبار دویدم یه دره آهنی بزرگی داشت با ضربه ی محکمی در رو به داخل هل دادم که محکم به دیوار کوبیده شد.

@مرضیه علیش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وارد سالن بزرگی شدم. قباد رو از دور دیدم که چند نفر به سمتش اسلحه گرفته بودن. پدر المیرا هم با فاصله پیشش ایستاده بود. خان عمو به طرف قباد دوید.
- هی ببینم این جا چه خبره، چتون شده؟
زیر چشمی نگاهی به یکی از مرد های که اسلحه اش رو به طرفش تکون می داد انداخت. 
- فرهاد چت شده، با این بچه چی کار داری. اگه مشکلی داری به خودم بگو. اون اسلحه رو بنداز پایین تا کار دست کسی ندادی!
فرهاد ضربه ی محکمی به جعبه ای که جلو پاش بود زد و به جلو پرتش کرد. 
- من این معامله رو قبول ندارم، فقط نصف اون چیزی که طی کرده بودیم رو بهتون می دم. 
خان عمو دستش رو توی هوا چرخوند، چند تا از مرد هایی که پشت سر فرهاد ایستاده بودن اسلحشون رو در آوردن و به طرفش کشیدن.
خودم رو با عجله پیش خان عمو و قباد رسوندم.‌ 
فرهاد به روی پاشنش چرخی زد و پوزخندی زد.
- دمت گرم خان عمو، آدم هام رو هم خریدی دست مریزاد! ولی باید بهت بگم نقشت یکم قدیمی شده، طرحش خوبه ولی دیگه کار ساز نیست.
قباد رو دیدم که لحظه ای کنترلش رو از دست داد و خواست به طرف فرهاد حمله کنه، به بازوش چنگی انداختم و مانع رفتنش شدم. سرش رو چرخوند و با نگاهی که از داخلش نفرت می بارید نگاه کوتاهی به چشم هام انداخت. 
- آرشام دستت رو بکش! بزار برم دهنش رو گل بگیرم، مگه شهر هرته هر کی از راه رسید بیاد ما رو تهدید کنه.
- قباد دهنت رو ببند، الان وقتش نیست.
کمی بازوش رو به عقب کشید و نفسش رو محکم به بیرون فوت کرد.
- می تونم بپرسم دقیقا کی وقتشه!
- نمیدونم، ولی همین قدر می دونم که نمی خوام وارد بازی های این مرتیکه بشیم.
صدای دست زدن های فرهاد بلند شد. سرمون رو چرخوندیم سمتش که از ته دل با صدای بلند قهقه می زد. خندش رو قورت داد و سرش رو به طرف خان عمو تکون داد.
- بهتر نبود جای این که از بچگی دستشون اسلحه بدی یکم ادب و شعور یادشون می دادی؟
خان عمو دستش رو تو ریشش فرو برد تو فکر فرو رفت.
قباد چند قدم از پشت بهش نزدیک شد.
- چی شده خان عمو، این که فکر کردن نداره. معامله رو بهم می زنیم.
- نمی تونیم قباد، فکر کردی اگه پلیس با این همه جنس بگیرتمون چه بلایی سرمون می یاد، می دونم که تو و آرشام همیشه مخالفم بودین و جلوم رو می گرفتین ولی پلیس ها که این چیز ها رو نمی دونن!
- مگه تا به امروز پلیس ها تونستن کاری بکنن که الان بخوان گیرمون بندازن؟
صدای جیغ گلوله تو فضا پیچید. همگی سرمون رو به طرف جایی که صدای گلوله اومد برگردوندیم. گلوله از اسلحه ی فرهاد بود که تیر هوایی زده بود. به سمت قباد اومد و اسلحه رو به روی سینه اش نشونه رفت. 
- بچه جون جای این که نون من رو آجر کنی کاری کن زود تر این معامله تموم بشه، نکنه سرت به گردنت اضافیه!
خان عمو دست فرهاد رو گرفت و به عقب هلش داد.
- خودت هم که داری می گی! بچست، نادونه شما به بزرگی خودتون ببخشش.
قباد عصبی مشتی به سینه ی فرهاد کوبید که به عقب پرت شد. با اشاره فرهاد چند نفر دیگه از پشت جعبه ها اومدن و به طرفمون حمله کردن.
خودم رو به قباد رسوندم و رخ به رخ هم ایستادیم.
- آرشام مطمئنی؟
پوزخندی به لبم نشست.
- هیچ وقت شک نکن.
 یکی از مرد ها به طرف من دوید، دستش رو تو هوا گرفتم و ضربه ی محکمی به پهلوش زدم به زمین افتاد و از درد به خودش پیچید. نگاهم به خان عمو افتاد که با یکی دیگه از مرد ها در حال دعوا کردن بود. پا تیز کردم و به سمتش دویدم تا کمکش کنم. 
همون لحظه صدای تیری دیگه در فضا پیچید. سرم رو که چرخوندم شوهر عمه رو دیدم که جلوی قباد ایستاده بود و تموم لباس هاش آغشته به خون بود. پاهاش توانش رو از دست داد و به روی زانوهاش افتاد. قباد هم کلافه سر شوهر عمه رو روی پاش گذاشت به صورتش سیلی می زد. همین که خواستم پیششون برم سوزشی بدی توی سرم حس کردم. سرم رو گرفتم. لحظه ای دیدم تار شد به زمین افتادم. دیگه توانایی شنیدن هیچ صدایی نداشتم. 
"سال هزار و سیصدو نود و سه"

جلوی در آی سی یو قدم می زدم. نگران بودم، نگران قباد بهترین دوستم. نگاهم به پرهام افتاد که با دو لیوان قهوه به طرفم می اومد. پشتم رو بهش کردم و از درون شیشه های سرد نگاهی به قباد انداختم. پرهام کنارم ایستاد و به طرف قباد خیره شد. 
- برات قهوه آوردم، از دیشب تا الانم که چشمت رو هم نیومده، نباید جون داشته باشی؟
- خودت که من رو می شناسی، وقتی از چیزی ناراحت باشم دل و دماغ کاریم ندارم.
- می دونم، یه دنده و لجبازی! 
پوزخند مسخره ای زد شونه اش رو بالا انداخت.
- پیراشکی خریدم، چی می شد یکم ازش می خوردی؟
از شدت خشم ابروم به هم گره خورد، به سختی جلوی خشمم رو می گرفتم. مسیر نگاهم رو عوض کردم به گوشه ی نامعلوم خیره شدم.
- پرهام کاری نکن که دلت رو بشکنم! تا زمانی که این پسر از جاش بلند نشه، تا زمانی که اسمم رو صدا نزنه من هم وضعیتم همینه.

@مرضیه علیش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ازم فاصله گرفت و روی صندلی بیمارستان نشست. پلاستیک پیراشکی رو کنارش گذاشت و به زمین خیره شد. 
- من می خواستم راجب قباد باهات صحبت کنم، یعنی از خودت نمی پرسی  چی باعث شده قباد دست به همچین کاری بزنه؟
به سمتش رفتم و رخ به رخش ایستادم، به صورتش خیره شدم.
- خودت می فهمی چی داری می گی.
 فکر می کنی من به این جور چیز ها فکر نکردم، فکر می کنی از خودم نپرسیدم که چرا قباد باید خودکشی کنه؟ خودکشی یعنی انتهای بیچارگی!
کنارش نشستم، چنگی به موهام زدم و نفسم رو به بیرون فوت کردم. 
- ولی بازم نمی تونم این رو بفهمم اون چیه که باعث شده قباد تا این اندازه احساس عجز کنه! قباد همیشه شخصیت محکمی داشت، الان ببین تو چه وضعیه. باور کردنش برام سخته، خیلی سخت.
- اگه از من بپرسی می گم همش زیر سره خان عمو هستش. قباد قبل از این که تصادف کنه پیش خان عمو رفته بود. می خواسته المیرا رو با خودش ببره ولی انگار المیرا راضی نشده باهاش برگرده. قباد هم چون دچار فشار عصبی شد این اتفاق براش افتاد. 
- پرهام، خان عمو باید تاوان تموم بدی هایی که کرده رو پس بده. دیگه دیر شده پرهام، خیلی دیر شده. باید تک تک نقشه هایی که این همه سال بابتش صبر کرده بودم رو یکی به یکی عملی کنم. خان عمو بدجور تاوان پس می ده خودم جلادش می شم. 
نیم نگاهی به صورتش انداختم و بدون هیچ حرفی از جام بلند شدم و به طرف در خروجی رفتم. پرهام آشفته به سمتم دوید.
- آرشام کجا می ری، می خوای چی کار کنی؟ داداش صبر کن!
بدون ثانیه ای مکث کردن نگاهی به ساعت مچیم انداختم. 
- پرهام تو همین جا بمون و مراقب قباد باش. تا زمانی که خوب بشه پیشش باش و از جات جم نخور، فقط تو برام موندی ناامیدم نکن.
دستم رو به روی در شیشه ای گذاشتم و به بیرون هلش دادم. به سرمایی که لجوجانه تلاش می کرد گرمای وجودم رو بیرون بکشه توجهی نکردم به طرف ماشینی که پرهام کنار خیابون پارک کرده بود رفتم. سوار ماشین شدم و به طرف عمارت خان عمو حرکت کردم. 
هیچ کس یک شبه چیزی رو فراموش نمی کنه، هیچ کس یک روزه عوض نمی شه. هیچ قدرتی نمی تونه، زخم های که از عزیز ترین کسات بهت زدن رو از توی سینت پاک کنه! جای خالیش همیشه همراهته، می سوزونتت... انتقام قبل از این که دشمنت رو نابود کنه خودت رو نابود می کنه. انقدر خاطرات گذشته رو برات تکرار می کنه که قبل از این که انتقامت کامل بشه از پا درت می آره. 
خودم رو تو حیاط عمارت دیدم. به سمت در ورودی رفتم و دستم رو به روی زنگ گذاشتم. از پشت شیشه های کوچیکی که روی در بود خدمتکاری رو دیدم که به طرف در می اومد و در رو برام باز کرد. از صورت پر از چروکش می شد به راحتی سن و سالش رو حدس زد، من رو که دید دست پاچه شد و لبخندی زد.
- آقا آرشام شمایین؟ جاتون خیلی خالی بود فکر می کردم دیگه هیچ وقت بر نمی گردین.
لبخند کوتاهی زدم، از کنارش رد شدم و وارد سالن شدم. 
- بله پدر جان، این بار برگشتم که بمونم.‌
- خداروشکر، از وقتی شما رفتین اوضاع این خونه هم خیلی بهم ریخته، صدا از دیوار در نمی آد. المیرا خانم که کلا تو اتاقشه، نه چیزی می خوره نه حتی با کسی حرف می زنه. بعد از این که خان عمو، آقا قباد رو تو اون وضع از خونه بیرون کردن المیرا خانم به این حال و روز افتاده! 

@مرضیه علیش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- پدر جون شما خودتون رو برای این چیز ها ناراحت نکنین! من برای همین برگشتم.
- به به ببین کی این جاست، آرشام پسرم برگشتی؟
چشمم رو به سمت صدا چرخوندم و نگاهم رو به خان عمو دوختم که با نیش باز به طرفم می اومد.
- بله برگشتم، یه مدتی پیش پرهام می موندم.
- خوب مقصر خودشه، تنهایی ماله خداست! چرا تشکیل خانواده نمی ده، چرا زن نمی گیره؟
- تو دوره زمونه ای که عزیز ترین کسات رو از چنگت بیرون می آرن همون بهتر که آدم تنها بمونه. من یکم خستمه اگه اجازه بدین می خوام استراحت کنم.
- باشه برو ولی برای شام بیا، امشب مهمون داریم!
بدون هیچ حرفی از کنارش رد شدم و به طرف پله های راهرو رفتم المیرا رو دیدم که از اتاقش بیرون اومد، رنگ به صورت نداشت بهش نزدیک شدم من رو که دید حسابی جا خورد.
- آقا آرشام...شما این جا؟
با دستم دهنش رو گرفتم و با داخل اتاق هلش دادم در رو از پشت قفل کردم. ابرو هام به هم گره خوردن تا خواست حرفی بزنه دستم رو به معنای سکوت جلوی لبم گرفتم.
- المیرا خانم این سری دیگه شما حرف نمی زنین این منم که فقط حرف می زنم، این بار شما فقط باید به حرف هام گوش بدی. حرف هایی که تو سینه ی داداشم قباد مونده رو باید گوش بدی. بغضش ترکید و صورتش خیس اشک شد. قطره های اشکی که دیگه باورشون نداشتم همشون دروغ بود فقط برای مظلوم نمایی.
- ق...قباد الان کجاست؟
- مگه برات مهمه، هان مهمه!
دستش رو به روی گردنش گذاشت و چیزی نگفت سرش فریاد زدم.
- کم مونده بود که قباد به خاطر تو بمیره! هنوز هم داره تو اون اتاق یک و نیم متری با مرگ دست و پنجه نرم می کنه. بسه گریه نکن حالم رو بهم زدی!
- آرشام تو چیزی نمی دونی، من قباد رو خیلی دوست داشتم حاضر بودم براش بمیرم ولی...
- تو می گی حاضری به خاطر عشق بمیری؟ ولی آخه تو نه چیزی راجب به مردن می دونی، نه چیزی راجب به عشق.
قفل در رو باز کردم بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفتم. پاهای المیرا سست شد و به زمین افتاد. صدای گریه هاش تو سالن پیچیده بود، نه اشک هاش رو باور داشتم نه حتی عشقش رو.
دخترم...از قدیم میگن بهترین جهیزیه ی یه دختر لبای بوسیده نشده ی اونه...ولی این روز ها دیگه به این ها نیست...همین که با یه دروغ عشقت رو نکشی، همین قدر که عشقت رو زهر آلود نکنی همین ها کافیه!
وارد اتاقم شدم و تنم رو به روی تخت پرت کردم. نگاهم به سمت ساعت دیواری نشونه رفت، نه شب بود عجب شبی رو گذرونده بودم! سعی می کردم چشم روی هم بزارم ولی فکر و خیال راحتم نمی ذاشت، بی خیال از جام بلند شدم و سرجام نشستم. تقی به در خورد.
- کیه؟
بعد از کمی سکوت صدای مردونه ای بلند شد.
- آقا، خان عمو گفتن که برای شام صداتون کنم!
- باشه می تونی بری.
از جام بلند شدم و رو به روی آینه ی تموم قدی که گوشه ی اتاق خودنمایی می کرد ایستادم. از همون ادکلن همیشگی کمی به مچ دستم زدم. از اتاق بیرون رفتم خان عمو رو دیدم که گرم صحبت کردن با خانمی بود، به سمتشون رفتم. خان عمو که دیگه متوجه ی حضورم شد بود به طرفم برگشت و با دستش به من اشاره کرد.
- ایشون آرشام برادر زادم هستن.
این بار نگاهش رو از من گرفت و با سرش خانم مقابلش رو نشون می داد.
- ایشون هم زهرا خانم هستن، تازگی ها با هم همکار شدیم.
زهرا دستش رو به طرفم دراز کرد بعد از کمی مکث باهاش دست دادم خیلی سرد گفتم:
- خوشبختم.
خنده ی ریزی به روی لبش نشست.
- منم همین جور، تعریفتون رو از خان عمو زیاد شنیدم.
با یک نگاه کلی آنالیزش کردم. مانتویی بلند و چسبون به تن داشت، موهایی طلایی رنگی که از زیر شال حریرش خودنمایی می کرد و آرایش مختصر و ملایمی که به صورت داشت.

 

@مرضیه علیش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یکی از خدمتکار ها به سمتمون اومد و گفت:
- شام حاضره!
خان عمو با سرش به طرف زهرا اشاره کرد.
- بفرمایین تا غذا از دهن نیوفتاده.
آن دو نفر جلو تر رفتن و من هم پشت سرشون به طرف سالن غذا خوری رفتیم. در بین راه المیرا رو دیدم که از خستگی زیر چشم هاش گود افتاده بود. زهرا به طرف المیرا رفت و دستش رو به منظور آشنا شدن به طرفش دراز کرد خان عمو که با فاصله ی کمی ازشون ایستاده بود گفت:
- المیرا عزیزم خانم رو خسته نکن، مهمون ویژه ی امشبمون هستن.
شروع به خندیدن کرد، زهرا هم لبخند دندون نمایی روی لب هاش خونه کرد.
- ممنونم شما لطف دارین.
به طرف یکی از صندلی های میز ناهار خوری رفت که خان عمو صندلی رو عقب کشید و زهرا به روش نشست. المیرا هم با کمی فاصله از من نشست. یکی از پیش خدمت ها جلو اومد و مشغول سرو غذا شد. خان عمو با صدای بلند می خندید سرم رو بلند کردم و نیم نگاهی بهش انداختم جوری می خندید که آدم خیال می کرد قرص خنده خورده.
- زهرا خانم، کاره خیلی خوبی کردین که اومدین، حال و هوای ما هم عوض شد.
فضا بقدری برام سنگین بود که قدرت تحمل کردن هیچ کدومشون رو نداشتم. زهرا هم درحالی که برای خودش دلمه می کشید مسیر نگاهش رو از روی خان عمو برداشت و به من چشم دوخت.
- این چه حرفیه که می زنین! این از خوش شانسی منه که امشب می تونم این جا در کناره شما باشم و همچین شب قشنگی رو تجربه کنم.
نگاهش رو به چشمانم دوخت.
- آقا آرشام چرا شما اصلا چیزی نمی گین؟
از سوالش حسابی جا خوردم نگاهی حاکی از غرور و بی تفاوتی بهش انداختم.
- ترجیع می دم فقط در صورت نیاز صحبت کنم.
خنده ی ریزی کرد.
- اوهوم، پس بهتون می آد که آدمه محافظه کاری باشین. یه آدم محافظه کاره مرموز باکلی راز پنهون.
- چی باعث شده فکر کنین که من دارم چیزی رو از کسی قایم می کنم؟
- یعنی می خواین بگین چیزی رو مخفی نمی کنین؟
- همه ی آدم ها یه چیزی برای مخفی کردن دارن، ندارن؟ خوده شما هم شک ندارم همین جوری هستین!
دستش رو با عشوه جلوی صورتش گذاشت و شروع به خندیدن کرد.
- شما خیلی شوخ طبعین آقا آرشام.
تلفنم زنگ خورد نگاهی به صفحه نمایش گوشی انداختم. سرم رو به طرف خان عمو تکون دادم، خان عمو هم دستش رو  برام تکون داد. از سالن غذا خوری بیرون اومدم و وارد سالن پذیرایی شدم و نزدیک پنجره ی بزرگی که به حیاط وصل می شد ایستادم. بدون درنگ تماس رو وصل کردم.
- سلام آرشام اوضاع چطوره؟
- بدک نیست، خودت چه خبر، قباد وضعیتش تعغیری نکرد؟
- منم برای همین بهت زنگ زدم تا این خبر خوب رو بهت بدم.  قباد بهوش اومده از آی سی یو بیرون آوردنش.
لبخندی به روی لبم نشست و دستم رو به روی دیوار تکیه دادم.
- واقعا ازت ممنونم، بدجور بهت مدیون شدم.
- تازه کجاس رو دیدی؟
- پرهام من باید بیام، باید بیام تا قباد رو ببینم، نمی تونم تا صبح صبر کنم.
- داداش نمی شه، تو تازه رفتی عمارت خان عمو بهت شک می کنه، یکم دیگه تحمل کن.
پرهام پوزخندی از پشت تلفن زد و گفت:
- راستی زهرا جون رو دیدی، میونش با خان عمو چطوره؟
از حرفش حسابی جا خوردم سری تکون دادم، پوزخندی زدم و گفتم:
- آره اومدش، دو روز دیگه این جوری پیش بره باید برای خان عمو لباس دومادی سفارش بدیم.
- چه بهتر این جوری ما هم زود به خواستمون می رسیم.
- پرهام من تماس رو قطع می کنم خودت که شرایط این جارو بهتر می دونی همه این جا غلام حلقه به گوش خان عمو هستن.
- باشه پس مراقب باش، اگه اتفاقی هم افتاد به خودم زنگ بزن.
- خیلی خب خداحافظ
تماس رو قطع کردم همین که روم رو برگردوندم المیرا رو، رو به روم دیدم که دست به سینه جلوم ایستاده بود.
 

@مرضیه علیش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بی توجه از کنارش رد شدم همین که خواستم یه قدم دیگه بردارم با حرفی که زد سر جام میخ کوب شدم.
- زهرا خانم از طرف شما اومده، اینم نقشه ی جدیدتونه؟
شونه ام رو به منظور بی تفاوتی بالا انداختم و گفتم:
- منظورت رو متوجه نمی شم، این زن یکی از همکار های خان عمو هستش من از کجا باید اون رو بشناسم!
دو قدم بهم نزدیک شد و به چشمانم خیره شد.
- آرشام ازت خواهش می کنم انقدر همه چیز رو از من مخفی نکن من هم بهت قول می دم هر چی می دونم بهت بگم. هر سوالی که ازم بپرسی رو جواب می دم آرشام به من اعتماد کن!
- چی جوری بهت اعتماد کنم؟ تو حتی به قباد هم وفادار نبودی، اون پسر فقط به خاطر تو، توی این وضعیته.
- آقا آرشام لطفا انقدر راحت آدم های اطرافتون رو قضاوت نکنین.
- شما دو تا که این جایین؟ کل عمارت دارن دنبالتون می گردن.
شوکه سرم رو چرخوندم طرف صدا خان عمو رو به همراه زهرا دیدم که رو به رومون ایستادن خان عمو بلند خندید و گفت:
- شوخی کردم حالا چرا رنگتون مثل کچ شده؟ دنبالتون می کشتم چون زهرا خانم داشتن می رفتن، می خواستن قبل از رفتنشون باهاتون خداحافظی کنن. زهرا سراسیمه به طرفمون اومد دستش رو به طرفم دراز کرد بعد از کمی مکث باهاش دست دادم کاغذی رو که لای انگشت های دستش جوری گرفته بود تا کسی اون رو نبینه رو از دستش گرفتم.
- خیلی از دیدنتون خوشحال شدم آقا آرشام.
بعد به طرف المیرا رفت و با هم روبوسی کردن.  نگاه کوتاهی به من انداخت و دوباره پیش خان عمو برگشت.
- شما نمی خواد به خودتون زحمت بدین من خودم میرم.
خان عمو با دستش به در اشاره ای کرد گفت:
- این چه حرفیه آخه، همین دو قدم که جونم رو نمی گیره!
بدون توجه به مابقی حرف های خان عمو از پذیرایی بیرون رفتم و به سمت راهرو قدم برداشتم. پله هارو یکی دو تا کردم و بالا رفتم نگاهم به در اتاق افتاد که به صورت نیمه باز بود تا نیمه وارد اتاق شدم که المیرا از پشت سر صدام زد.
- آقا آرشام لطفا راجب حرفام خوب فکر کنین.
به طرفش برگشتم و اخم غلیظی کردم.
- نیازی به فکر کردن نداره همین امشب می تونیم  راجب این موضوع صحبت کنیم، اما ترجیع می دم تو این خونه در موردش صحبت نکنیم. یکم دیگه که خان عمو برای خوابیدن به اتاقش می ره خودم می آم دنبالت، می ریم یه جای مناسب تر که نه خان عمو اون جا باشه و نه خبری از  آدم های خان عمو باشه.
جوابی نداد فقط سرش رو به نشونه ی تایید حرف هام تکون داد. به اتاقش که رو به روی اتاق من بود رفت بعد از این که از رفتنش مطمعن شدم وارده اتاقم شدم و خودم رو به روی تختم پرت کردم. چشم هام رو به روی هم گذاشتم خوابم می آومد ولی نه به خاطر خستگی، بیشتر به خاطر اتفاق های که داشت می آفتاد. به گوشیم که روی میز چوبی قدیمی کناره تختم خودنمایی می کرد چنگی انداختم و آلارمش رو برای ساعت سه شب فعال کردم. پهلو به پهلو شدم لحظه ای پلک هام سنگین شد و بعد از اون متوجه ی به خواب رفتنم نشدم. صدای آلارم گوشیم بلند شد کلافه دستم رو از زیر پتو بیرون کشیدم و گوشی رو از روی میز برداشتم یکی از چشم هام رو به سختی باز کردم و صدای گوشی رو خفه کردم. کلافه نفسم رو به بیرون فوت کردم و از جام بلند شدم به طرف آینه ی قدی که در گوشه ی اتاقم بود رفتم بعد از حاضر شدن کتی لیم رو از کمد لباس ها بیرون کشیدم و از اتاق بیرون رفتم. همین که پام رو از اتاق بیرون گذاشتم المیرا رو دیدم که رو به روم ایستاده و نگرون در چشمانم خیر شده. قبل از این که من حرفی بزنم گفت:
- بیدار شدین، فکر کردم پشیمون شدین! من الان از پایین می آم چند ساعتی می شه که چراغ اتاق خان عمو خاموش شده داشتم می اومدم پیشتون که خودتون اومدین.
یه تای ابروم رو بالا انداختم.
- اگه حاضری بریم.
سرش رو به معنای رضایت تکون داد‌. از پله ها آهسته پایین می رفتم، المیرا هم پشت سرم قدم بر می داشت. ناگهان چراغ آشپزخونه روشن شد سرجام خشک ایستادم المیرا هم که انتظارش رو نداشت هول شد و به روی کمرم افتاد دستش رو گرفتم و با یک حرکت کنار خودم کشیدمش.

@مرضیه علیش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آهسته زیر لب گفت:
- یعنی این وقت شب کی رفته تو آشپزخونه؟
انگشتم رو به روی لب های المیرا گذاشتم و سرم رو به معنای سکوت کردن تکون دادم. بعد از گذشت چند دقیقه چراغ آشپزخونه خاموش شد و نفسم رو با خیال راحت به بیرون فوت کردم.
- چه بدونم، شاید خان عمو نصف شبی هوس غذا خوردن به سرش زده.
لبخندی به روی لبش نقش بست بعد از آروم شدن فضا از پذیرایی به سمت در خروجی رفتیم در رو آروم به بیرون هل دادم و با تکون دادن سرم به المیرا اشاره ای کردم. از در بیرون رفت خودم هم سویچ ماشین رو از روی کمد بزرگ چوبی که کناره در بود برداشتم و از خونه بیرون رفتم. دستگیره ی ماشین رو کشیدم و سوار شدم المیرا که هنوز سوار ماشین نشده بود شونه هاش رو بالا انداخت.
- الان کجا می خوایم بریم، یعنی من و شما الان با هم یه تیم شدیم؟
سری تکون دادم و لبخند کجی به روی لبم نشست.
- شاید هم تیمی های خوبی برای هم شدیم!
کنارم به روی صندلی کمک راننده نشست، ماشین رو روشن کردم و از عمارت بیرون رفتم.
- نگفتی الان کجا می خوایم بریم!
یه لحظه حرفش رو خورد و سکوت دردناک بینمون ایجاد شد آب دهنش رو به سختی قورت داد.
- قباد...قباد حالش چطوره، بهتر نشده؟
- امشب بهوش اومد ولی خطر بزرگی رو پشت سر گذاشت.
به چشم هام خیره شد انگار می خواست چیزی بگه ولی نمی دونست چی جوری حرفش رو بزنه!
- المیرا می خوای چیزی بهم بگی؟ لطفا با من راحت باش!
- می تونم بهت اعتماد کنم؟
- چرا این سوال رو می پرسی! 
- آرشام فقط به من بگو، می تونم بهت اعتماد کنم.
- مگه الان نداری؟
- آرشام از کجا انقدر مطمنی؟
- اگه بهم شک داشتی الان تو این ماشین باهام نمی نشستی و باهام هم تیمی نمی شدی، اون موقع به جای این جا نشستن تو گروه دشمنام بودی درسته؟
- از کجا می دونی، شاید دارم برات نقش بازی می کنم!
به چشم هاش خیره نگاهم رو دوختم.
- از چشم هات، چشم ها هیچ وقت به آدم دروغ نمی گن.
هر چقدر که جلو تر می رفتیم شیب جاده بیشتر می شد، حس کنجکاوی المیرا هم رفته رفته بیشتر.
ماشین رو طرف جاده خاکی نگه داشتم المیرا با حیرت به منظره ی رو به روش خیره شد. با هیجان از ماشین پیاده شد، به طرف پرتکاه دوید و جیغ خفیفی کشید.
- وای خدای من این جا رو ببین، کل شهر زیر پامونه! وای آرشام چی شد که فکر این جا اومدن به سرت زد؟ 
- چند سالی می شد که این جا نیومده بودم، شاید چون نمی خواستم خاطرات گذشته برام یادآوری بشن.
به روی قطعه سنگ بزرگی که دقیقا کمی آن طرف تر بود نشست و دو کف دستش رو از شدت هیجان به هم کوبید. من هم کنارش ایستادم و بهش خیره نگاه کردم. جز صدای آواز جیرجیرک ها هیچ صدایی به گوش نمی رسید و باد سردی که لجوجانه به صورتم که از شدت سرما سرخ شده بود سیلی می زد. 
" سال هزار و سیصدو هشتاد و سه"
چشم هام رو به سختی باز کردم خودم رو، روی تخت بیمارستان دیدم نگاهم به سرمی که به دستم وصل بود افتاد کلافه از جام بلند شدم و سرم رو کندم نگاهم به خان عمو که توی چهارچوب در ایستاده بود افتاد. ابروهاش رو به هم گره زد چند قدم به سمتم برداشت گفت:
- کجا! بشین باید استراحت کنی، ضربه ی سنگینی به سرت خورده.
تو یه لحظه تموم اتفاقات مثل یه فیلم از جلو ذهنم گذشت با ترس به خان عمو خیره شدم و دستام رو به روی شونه هاش تکیه دادم.
- آرشام مثل آدم بهم نگاه کن، خیال می کنی از این ماجراهای پیش اومده من خیلی خوشحالم! د لعنتی این وسط منم که بزرگ ترین ضربه رو خوردم. 
از حرف هاش ماتم برد دلم نمی خواست منفی فکر کنم ولی مگه می شد تو این شرایط به چیز های خوب هم فکر کرد؟ نفسم رو محکم بیرون فوت کردم.
- قباد...شوهر عمه نازلی، براشون اتفاقی افتاده اون ها الان کجان؟
چشم هام از شدت وحشت درشت شدن به موهام چنگی زدم و به موزاییک های ترک خورده ی زمین خیره شدم.
- از دستشون دادیم...نه...جفتشون رو از دست دادیم.
بدون شنیدن حرفی از جانب خان عمو به طرف در دویدم که یکی از پرستار ها با دیدن من نگرون فریاد زد:
- آقا کجا، شما که هنوز مرخص نشدین! من به اون آقایی هم که همراهتون بود گفتم مراقبتون باشه که از جاتون بلند نشین.
به حرف هاش توجهی نکردم و از بیمارستان بیرون دویدم. با هر قدم که بر می داشتم پلک هام سنگین تر می شد و دیدم تار تر از قبل، قباد نمی تونست این جوری من رو ترک کنه...نه، نمی تونست...
" سال هزار و سیصدو نود و سه"
دستی به روی شونه ام نشست برگشتم و با صورت نگرون المیرا مواجه شدم.
- حالتون خوبه رنگتون حسابی پریده، صدای من رو می شنوین؟
به سختی زبونم رو چرخوندم به نفس نفس افتاده بودم.
- خو...خوبم جای نگرانی نیست این حال بدم یادگاری ای هست از اون سال ها که برام به رسم یادگار مونده! 
- بهتره گذشتتون رو فراموش کنین.
از جام بلند شدم و با کمی فاصله ازش ایستادم.
- بعضی چیز ها رو نمی شه بست، گذشته آدم ها درست مثل یه زخم باز می مونه که هر چقدر هم بخوای بهش توجه نکنی ولی اون حس سوزشش بهت این اجازه رو نمی ده! 
- بیخیال بابا دنیا دو روزه.
از شدت هیجان به طرف دوید و خودش رو بین بازوانم پرت کرد، یک لحظه حس کردم چیزی تو دلم شروع به لرزیدن کرد تموم وجودم یخ زد جوری که انگار شوک دویست وولتی بهم تزریق کرده باشن صدای خنده های بلند المیرا حالم رو خراب تر می کرد تنش رو ازم کند و روی پاشنه ی کفشش چرخ کوتاهی زد نگام روش قفل شده بود خنده اش رو طولانی تر کرد و زمزمه وار گفت:
- آرشام...چی شده آخه چرا این جوری بهم نگاه می کنی؟
به طرفش رفتم و سرم رو تکون دادم.
- مگه چی جوری نگات می کنم؟
شونه اش رو بالا انداخت بی تفاوت گفت:
- چه بدونم یه جوری مثل...مثل عاش...
حرفش رو قورت داد و لبش رو گزید و با شیطنت گفت:
- بیخیال بابا تو به حرف های من گوش نده
کلافه ازش جدا شدم و پشت بهش ایستادم ضربان قلبم تند تر شده بود اون لعنتی با من چی کار کرده بود نه این حالم به خاطر مریضیم نبود حتی نمی تونستم درست نفس بکشم. دستام رو مشت کردم و پلک هام رو به هم فشار دادم و مسمم زمزمه وار گفتم:
المیرا...اون شب...همون شبی بود که فهمیدم قباد قربانی شده، اونم قربانی دسیسه های خان عمو.

 

@مرضیه علیش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

المیرا کلافه به طرفم اومد و رو به روم ایستاد.
- آرشام منظورت از این حرف هایی که داری می زنی چیه؟
- اون شب بعد از تموم اون اتفاق ها تازه فهمیدم قباد برای این که ماجرا های خان عمو لو نره و کار های خلاف و غیر قانونیش مشخص نشه جرم رو گردن گرفت، خان عمو قباد رو مجبور به این کار کرد.
 نگاهم به روی صورت نم آلود المیرا قفل شد سرش رو به زمین انداخت و به گوشه ای خیر شد.
- می...می دونم، همیشه می دونستم که قباد من بی گناهه!
می دونستم اون نمی تونه همچین کار کثیفی رو بکنه. من هیچ وقت این دروغ مسخره رو باور نکردم خان عمو مادرم رو حسابی پر کرده بود خوب مادرم هم مثله همه ی زن ها عاشق شوهرش بود برای همین هم به زور می خواستن طلاق من رو از قباد بگیرن! تا این که اون شب خان عمو من و مادرم رو خونشون دعوت کرد چون می دونستم بازم می خواد همون موضوع رو پیش بکشه با مادرم نرفتم. اون شب حالم اصلا شبیه شب های دیگه نبود حس بدی داشتم یه دلشوره ی خیلی عجیب، انگار...انگار که می خواست یه اتفاق خیلی بدی بیوفته! تا این که اون تماس رو با خونمون گرفتن. گوشی رو که برداشتم صدای یه مرد ناآشنا رو شنیدم از پشت تلفن صدا های عجیبی می اومد. همش به خودم امید می دادم که نه چیزی نشده، اتفاقی نیوفتاده که اون مرد با کلافگی ازم پرسید:《 شما از آشنا های نازلی مرادی هستین؟》
در جوابش گفتم:《بله خودم هستم، برای مادرم اتفاقی افتاده! تو رو خدا راستش رو به من بگین اخه چرا حرف نمی زنین》
《خیلی معذرت می خوام که مجبورم این خبر رو بهتون بدم ولی مادرتون تصادف کردن الانم...》
اون لحظه به قدری حالم بد شده بود که دیگه نمی تونستم هیچ صدایی رو بشنوم چشم هام سیاهی رفتن و از هوش رفتم. المیرا ازم فاصله گرفت و به طرف پرتگاه دوید در چشم هاش نم اشک جمع شده بود محکم به روی سینه اش می کوبید تا مانع ریختن اشک هاش بشه. به طرفش رفتم و آهسته گفتم:
- المیرا، حالت خوبه؟
تک صرفه ای کرد و صداش رو صاف کرد.
- به هوش که اومدم خودم رو تو بیمارستان دیدم و همه ی آشناهامون دورم جمع شده بودن. همشون لباس سیاه تنشون بود انگار که یکی مرده!
حرفش رو قطع کرد و شروع کرد به گریه کردن برگشت و به صورتم نگاهش رو دوخت.
- آرشام مادرم مرده بود..مادرم...باورت می شه. من که دیگه جز قباد کسی رو تو این دنیا نداشتم اونم که تو زندان بود. تو بهم بگو باید چی کار می کردم، تو بهم بگو باید کجا می رفتم؟ من مجبور بودم برم پیش خان عمو چون اگه نمی رفتم خان عمو قباد هم ازم می گرفت.
 المیرا رو در آغوشم کشیدم که سعی می کرد ازم دور بشه و محکم با دست های مشت شدش به روی سینه ام می کوبید.
سرم فریاد زد:
- پس چی شد آقا آرشام من که آدم بدی بودم هان؟ یادت رفته چقدر زود قضاوتم کردی.
سرم رو به زمین انداختم انقدر خجالت زده بودم که حتی طاقت نگاه کردن تو چشم هاش رو هم نداشتم.
- من واقعا...متاس...فم.
- تاسف تو به چه درد من می خوره، چیزی رو درست می کنه؟
- المیرا با این حرفات دلم رو نسوزون!
صدای زنگ تلفنم بلند شد و به بحث بینمون خاتمه داد. تماس از پرهام بود با کمی مکث تماس رو وصل کردم.
- سلام بیداری؟
- وقتی جواب تلفنت رو دادم حتما بیدارم!
- خونه ای؟
- نه با المیرا اومدم بیرون همون پاتوق همیشگی!
- حتما یه سر بیا این جا وقتی کارت تموم شد.
- اوکی خداحافظ
- خداحافظ.
نگاه کوتاهی به المیرا انداختم که با کنجکاوی به من نگاه می کرد چند قدمی به طرف ماشین برداشتم در حال باز کردن در ماشین بودم که المیرا اومد و دستم رو گرفت.
- آرشام می خوای چی کار کنی؟
- به من اعتماد کن، خیلی زود از اون جهنم کده نجاتت می دم. سرش رو تکون داد و سوار ماشین شد. دستم رو به روی ضبط گذاشتم و روشنش کردم صدای موزیک بلند شد.
《آهنگ نا رفیق مهدی احمدوند》

رفاقت رو تو حق من امشب تموم کردی رفیق
گرفتی از من دستای عشقم رو نامرد نارفیق
دارم می بینم اون روز رو نه اون تورو بخواد نه تو
نه راه برگشت واسه من نه راه جبران واسه تو
چه حالی داشتم حال اون روزام رو داری تو الان
تو دست من بود دستای اون که تو دستته الان
یه روز به حرفم می رسی امروز رو یادت بمونه
رفتنی میره می دونم محاله یارت بمونه.

@مرضیه علیش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نگاهم به المیرا افتاده که به بیرون از پنجره نگاهش رو دوخته بود و هیچ حرفی نمی زد فقط یک کوچه تا عمارت فاصله داشتیم.
نارفیق بودی برام آهای
نارفیق بودی برام آهای رفیق بی مرام
زخم کاریتم نذاشته بال پروازی برام
دلتم خنک بشه، پره دستم جای تیغ
ضربه ی آخرتم، به هدف خورده دقیق
رو به روی در عمارت ماشین رو نگه داشتم المیرا برگشت سمتم و نگاهی بهم انداخت.
- آرشام، من بهت اعتماد می کنم.
لبخند گرمی به روش زدم و منتظر شدم تا بره داخل عمارت بعد از رفتنش ماشین رو روشن کردم و طرف خونه ی پرهام رفتم. نگاهی به ساعت داخل ماشین انداختم نزدیک هفت صبح بود جلوی ویلای پرهام ماشین رو پارک کردم زنگ خونه رو زدم و منتظر موندم.
- آرشامم.
صدای تق باز شدن در بلند شد در رو به داخل هل دادم و وارد حیاط ویلا شدم نگاهم به پرهام افتاد که از دور به سمتم می اومد بهش نزدیک شدم و دستم رو به سمتش دراز کردم و من رو در آغوشش گرفت. ازم جدا شد چشم هاش رو خمار کرد و لبخند مرموزی زد.
- برات یه سوپرایز قشنگ دارم شک ندارم بعد از دیدنش رو پات بند نمی شی!
- خب حالا چیه این سوپرایزت بگو بلکه ما هم یکم دلمون خوش بشه.
- سوپرایزم تو ویلاست بری تو، خودت می بینیش!
سری تکون دادم و به سمت ویلا قدم بر داشتم هیجان زده بودم چون نمی دونستم قراره با چی رو به رو بشم وقتی پرهام می گه برام سوپرایز داره شک ندارم واقعا چیزه بزرگیه چون پرهام رو خیلی خوب می شناسم. وارد پذیرایی که شدم یک نفر رو از پشت دیدم که روی کاناپه نشسته نزدیکش شدم حضورم رو که احساس کرد از جاش بلند شد و به طرف برگشت. با دیدن صورتش تو جام خشکم زد دیگه حتی به چشم هام هم اعتماد نداشتم قلبم به تپش افتاده بود یک لحظه تموم خاطرات گذشته مثل یک فیلم از جلوی ذهنم گذشت. زبونم درست نمی چرخید به سختی لبم رو به حرکت در اوردم.
- ق...قباد داداش...
بدون هیچ تعللی به طرفش دویدم و در آغوشم کشیدمش سرم رو چرخوندم و به چشم های سبز رنگش خیره شدم چقدر که دلم برای دیدن این چشم ها لک زده بود. چشم هایی که داخلش نم اشک جمع شده بود.
- آرشام خودتی پسر! نامرد این همه سال کجا بودی؟
مسیر نگاهم رو عوض کردم و به سقف خیره شدم تا اشک هام رو کنترل کنم.
- من رو ببخش داداش...ببخش...که وقتی بهم احتیاج داشتی پشتت نبودم گذشته که دیگه تموم شد ولی بهت قول می دم آیندمون رو شیرین کنم. تموم اون چیز های که حقت بود رو دونه به دونه از اون بی شرفا پس می گیرم.
نگاهش رو ازم دزدید و پوزخند تلخی زد بغضش ترکید و با صدای لرزونی گفت:
- تو فکر می کنی داری با کی حرف می زنی؟ نه تو اون آدم سابقی، نه من اون قباد قدیمی ام. زمونه جفتمون رو عوض کرد یه زمانی اگه برای رفاقتمون یقه جر نمی دادیم، زیر چشم کبود نمی کردیم خیال می کردیم برای دوستیمون یه چیزی کم گذاشتیم. ولی زمونه عوض شده نه من اون آدم کله شق قدیمی ام نه تو اون آرشام کله خر سابق!

خان عمو نگاهی از آینه به راننده انداخت.
- غلامی برو شرکت یکم اون ور ها کار دارم.
- چشم آقا، هر چی شما امر کنید.
نگاهش رو از پشت شیشه های دودی به بیرون دوخت غرق تماشای اطراف شد ماشین جلویی توجهش رو جلب کرد که درست وسط خیابون پارک کرده بود، مسیر رو بسته و راه بندون درست کرده بود. راننده کلافه از ماشین پیاده شد تا صاحب ماشین جلویی رو پیدا کنه خان عمو هم با نگاهش اطراف رو نظاره می کرد. زهرا رو از دور دید که با عجله جوری که انگار از دست کسی فرار می کنه به سمت ماشین می دوید. خان عمو از ماشین پیاده شد و دستش رو در هوا تکون داد.
- زهرا خانم!
زهرا تا خان عمو رو دید با تردید به طرفش اومد حسابی دستپاچه بود و به من، من کردن افتاده بود.
- زهرا نترس به من بگو چی شده، ماشینت هم که وسط خیابون ول کردی رفتی! الان هم که این حال رو داری به من بگو عزیزم بگو تا کمکت کنم.
- هی مرتیکه تو کی باشی که بخوای کمکش کنی؟
به طرف صدا سرش رو چرخوند. پسری حدودا بیست هفت، هشت ساله که از تیپش می شد فهمید لات هست، سمت خان عمو اومد و انگشت اشاره اش رو براش تکون داد. زهرا به طرف پسر رفت و سعی داشت مانعش بشه.
- عباس مگه بهت نگفتم از این جا برو چند باره دیگه باید بهت بگم از دست تموم مزاحمت هات خسته شدم آخه تا کی می خوای به این کارهات ادامه بدی؟ من و تو خیلی وقته راهمون از هم سواست انقدر قبول کردنش برات سخته؟
- هه که از من جدا شدی تا با این پیرمردی که هم سن پدرته باشی.
نگاهی به خان عمو انداخت و سر تا پاش رو آنالیز کرد.
- حالا بگیم این نادونه عقلش نمی رسه تو با خودت چه فکری کردی هان! چون پولداری می تونی هر غلطی عشقت کشید بکنی کسی هم ککش نگزه. هی چیه مرتیکه مردنی ور ور وایسادی مثل بز من رو نگاه می کنی!
خان عمو که تا این لحظه سکوت کرده بود و چیزی نمی گفت به قدری عصبی شد که اگه بهش کارد می زدی خونش در نمی اومد ابروهاش رو در هم کشید و دستش رو تو هوا تکون داد. راننده که تازه متوجه ی خان عمو شده بود سراسیمه به سمتش اومد.

@مرضیه علیش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عباس با صدای بلندی گفت:
- چرا خودت جلو نمی آی، می خوای سگ هات رو بفرستی پیری اگه واقعا دل و جرعت داری خودت بیا جلو!
خان عمو نگاهی به زهرا انداخت و با حالت تاسف باری گفت:
- این مردک بی نزاکت کیه؟
زهرا هم سرش رو به زمین انداخت و آهسته زمزمه کرد.
- نامزد سابقمه، برای همین اخلاق هاش نامزدیمون بهم خورد‌. ولی نمی خواد قبول کنه که ما از هم جدا شدیم!
- هه از هم جدا شدیم، اون وقت این تصمیم من بود یا تو؟ باید هم بخوای جدا بشی چشمت دو تا آدم پولدار دیده از خود بی خود شدی!
خان عمو دستش رو مشت کرد و رو به عباس گفت:
- خفه شو! اگه فقط یک کلمه ی دیگه حرف بزنی می گم زبونت رو از بیخ ببرن.
راننده به طرف عباس رفت و یقه اش رو با دو دستش گرفت و مشتی به زیر چشمش کوبید.
عباس دو دستش رو به حالت التماس به هم کوبید و به خان عمو نگاهی انداخت.
- لطفا من رو ببخشید، شکر خوردم بی جا کردم.
خان عمو با دستش به طرفشون اشاره ای کرد
- ولش کن، گم شو برو ولی دیگه این اطراف نبینمت!
عباس سراسیمه از کنارشون رد شد و رفت. زهرا با اشک های تظاهری جلو اومد و به چشم های خان عمو نگاهش رو دوخت.
- من واقعا...نمی دونم باید چی بگم! هزار دفعه بهش گفتم که رابطه ی ما دیگه تموم شده ولی تو گوشش نمی ره.
- خودت رو ناراحت نکن به کسی اجازه نمی دم بهت صدمه بزنه!
- معذرت می خوام که شما رو هم تو دردسر انداختم.
- آخه گناه تو چیه، تو کل زندگیم دختری به خوبی تو ندیدم. لبخندی به روی لبش دوید.
- نمی دونم اگه شما نمی اومدین واقعا چه اتفاقی می افتاد.
- نیازی به تشکر نیست، راستش من می خواستم سری به شرکت بزنم بعدش هم برم برای ناهار اگه همراهم می اومدین خیلی خوشحال می شدم.
- راست می گین! من که از خدامه با شما بیام، خب راستش من هم کاری ندارم.
لبخندی از روی رضایت به روی لب خان عمو نشست.
- خیلی خب، پس بریم.

کناره پنجره ایستاده بودم و به منظره ی بیرون خیره نگاه می کردم، حرف های قباد برام سنگین بود. انگار تموم پل های پشت سرمون خراب شده باشه جوری که هیچ راهی نبود تا باهم مثل سابق باشیم، همون دوستی پاک و صمیمی! حتی فکر کردن بهش قلبم رو به درد می اورد. قباد کنارم بود ولی انگار نبود نزدیکم بود ولی نمی تونستم دستم رو سمتش دراز کنم، نمی تونستم تو آغوشم بگیرمش. توی سینه م احساس سوزش می کردم بغض بدی تو گلوم بود ولی از بچگی تو مغزمون کرده بود که مرد گریه نمی کنه!
هممون، همون قربانی های گذشته بودیم...قربانی، قربانی ها...
سایه ی قباد به روی دیوار افتاد. سرم رو به طرفش چرخوندم و در چشم های سبز رنگش خیره شدم.
- قصه نخور داداش، دنیا همینه. همیشه اون جوری که ما می خوایم نمی شه!
درسته قباد، ولی ما هم می تونیم تلاشمون رو بکنیم و مانع بعضی اتفاقات تلخ توی زندگیمون بشیم.
- نمی دونم، می تونیم یا نه! ولی یه چیزی رو خیلی خوب می دونم اونم این که گاهی اوقات اون قدری زمان نداریم تا بتونیم با دنیا و تقدیرمون بجنگیم!
- قباد من...
همون لحظه پرهام شتابان به طرفمون اومد و گفت:
- بالاخره موش تو تله افتاد!
من و قباد با دهن باز بهش چشم دوختیم که با صدای بلند شروع به خندیدن کرد.
- وای خدایا قیافه هاشون رو ببین، وقتی تعجب می کنین خیلی جذاب تر می شین!
قباد سرش رو تکون داد.
- خب نگفتی کی تو تله افتاد؟
پرهام در حالی که از شدت خنده روی زانو هاش خم شده بود دستش رو به کمرش زد و سعی در کنترل کردن خنده اش داشت گفت:
- موش، بابا موش.
قباد نگاهش مملو از تعجب شد.
- موش! موش دیگه کیه؟
چشم هاش رو درشت کرد انگار رنگ از رخسارش پرید نگاهی به من انداخت.
- نکنه تو خونتون موش دارین؟
از حرف قباد خنده ام گرفت، خنده ام رو جمع و جور کردم.
هنوز یادم نرفته بود که قباد از موش می ترسه!  چشم هام رو خمار کردم و به قباد و پرهام نگاهی انداختم و خیلی حق به جانب گفتم.
- نکنه ترسیدی؟
- ترس نه بابا مگه شده من از چیزی بترسم!
- هاشا نکن قباد، به جون همون چشم های سبز رنگت الان کم مونده از ترس بزنی زیر گریه!
عصبی چند قدم به طرفم برداشت و انگشت اشاره اش رو به معنای تحدید سمت من و پرهام تو هوا تکون داد.
- می زنم جفتتون رو له می کنم ها، یادتون نرفته که من کیم! یه زمانی تو محلمون کل بچه محلا ازم حساب می بردن.
به طرفش رفتم و لبخند گرمی به روش زدم.
- شوخی می کنیم داداش، به دل نگیر از روی دوست داشتنه!

@مرضیه علیش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پرهام گوشیش رو به طرفمون گرفت.
- این عکس رو نگاه کنین منظور حرفم رو کاملا متوجه می شین! 
چشم های من و قباد با دیدن عکس از شدت تعجب گرد شد، قباد سرش رو تکون داد و لبش رو کج و کوله کرد.
- وای من که باورم نمی شه انگار دارم خواب می بینم! 
پرهام پوزخندی زد.
- خواب نیست، خان عموی خودمونه! خب اون هم تنهاست بالاخره اون هم حق زندگی کردن داره، نداره؟
قباد با بازوش به پهلوی پرهام کوبید. 
- الکی برای من ادای روشن فکر ها رو در نیار، آخه اون کجاش تنهاست؟
پرهام لحظه ای تو فکر فرو رفت و بلند خندید.
- وای قباد خدا نکشت، خان عمو به همراه زید جدیدش، تیتر اول روزنامه ها می شن!
نگاه کوتاهی به پرهام انداختم.
- حالا کدوم رستوران رفته بودن!
نگاهی به گوشی انداخت در حالی که در حال کندوکاش توی گوشیش بود گفت:
- رستوران نقش جهان رفتن!
سرش رو از تو گوشی بیرون آورد و نگاهش رو به من و قباد دوخت.
- ولی خداییش همین جوری پیش برن هنوز هیچی نشده یه عروسی می افته تو پاچمون!
خنده به روی لبم خشک شد.
- بزار بدن پرهام، بزار خبر عروسیشون رو بدن! خان عمو باید تاوان گناه هاش رو پس بده.
بعضی چیز ها هر چه قدر هم که غیر واقعی باشن ولی باز هم وجود دارن، بعضی راه ها رو با این که از اولش می دونی تهش بن بسته ولی باز هم از همون راه استفاده می کنی! انتقام مثله تیغ دو لبه می مونه هر دو طرف رو می بره! ولی همون جای زخمی که از خودش باقی می زاره تورو برای رسیدن به هدفت مسمم تر از قبل می کنه!
توی مسیر برگشت به خونه بودم، اگه خدا می خواست امشب همه ی نقشه هام عملی می شدن! شک نداشتم زهرا از پس کاری که بهش سپرده بودم بر می آد، تلفنم زنگ خورد.
ماشین رو کنار زدم و تماس رو وصل کردم. صدای خنده های خان عمو توی ماشین پیچید.
- آرشام پس کجایی پسر! مژدگونی بده، مژدگونی بده پسر!
لبخند سردی به روی لبم نشست.
- من خودم مژدگونی ام، چی شده خان عمو! 
لبخندش رو قورت داد و ادامه داد.
- زود باش بیا خونه، پایه تلفن نمی شه همچین خبر مهمی رو داد.
- باشه نزدیکی های عمارت هستم.
- پس فعلا خدانگهدارت!
- تماس رو قطع کردم دستم رو روی فرمون چرخوندم و حرکت کردم.
گاهی اوقات اتفاق های برات توی زندگی می اوفته که خواسته هات درست مطابق میلیت پیش می رن، اما درست توی همون لحظه که داری از پیروزیت لذت می بری زندگی چنان درسی بهت می ده که می فهمی نباید تا آخر مسیر، پیروزی رو برای دشمن هات فریاد بزنی! 
وارد حیاط عمارت شدم در حالی که از ماشین پیاده می شدم یکی از خدمتکار ها به سمتم اومد و سویچ رو از دستم گرفت. از کنارش رد شدم و بدون توجه بهش به سمت در ورودی رفتم. 
از پشت سرم صداش اومد که باعث شد سر جام به ایستم.
- آقا من ماشین رو براتون پارک می کنم.
بدون هیچ حرفی دستم رو به روی دستگیره در گذاشتم و به داخل هلش دادم و وارد راهرو شدم. خان عمو هم بعد از دیدن من به طرفم اومد و من رو در آغوشش گرفت.
- مرسی که اومدی آرشام، مرسی که من رو توی روز به این مهمی تنها نذاشتی! 
ازش جدا شدم و لبخند تلخی زدم و نگاهم رو ازش دزدیدم و به گوشه ای دیگه از سالن خیره نگاه رو دوختم.
- قراره به زودی با زهرا ازدواج کنم! 
از شدت تعجب سرم رو چرخوندم و این بار در چشم های خان عمو خیره نگاهم رو دوختم و تموم حواسم رو شش دونگ جمع کردم. درسته تموم این ها نقشه ی خودم بود ولی هیچ وقت فکرش هم نمی کردم خان عمو با این سرعت دم به تله بده!
به طرفش رفتم و در آغوشم گرفتمش.
- واقعا براتون خوشحالم.
نگاهم به زهرا افتاد که به طرفمون می اومد و برام چشمک نامحسوسی زد‌
- ببینم این جا چه خبره؟ بدون من دارین جشن می گیرین!
هر سه نفر سرمون رو به طرف در چرخوندیم و چنگیز رو دیدیم که توی چهارچوب در ایستاده بود و خیره بهمون چشم دوخته بود. 
خان عمو به طرف چنگیز رفت و در آغوشش گرفتش. پشتم رو بهشون کردم و بازوی زهرا رو جوری که کسی متوجه نشه محکم گرفتم.
- همه چیز مرتبه! 
نیم نگاهی به خان عمو که غرق حرف زدن با چنگیز بود انداخت.
- از اون چیزی که فکرش رو می کردم آسون تر بود، قراره آخر همین هفته یه جشن خودمونی بگیریم!
- خب؟
- خیلی ها قراره توی این جشن شرکت کنن، خودم هم تا اون موقع تموم تلاشم رو می کنم تا...
خان عمو و چنگیز رو دیدم که به طرفمون می اومدن، بازوی زهرا رو رها کردم و لبخند تصنعی به چنگیز زدم.
- بهتون تبریک می گم.
چنگیز به طرفم گام برداشت و دستش رو به روی شونم تکیه زد.
- خیلی وقتی می شه ندیدمتون آرشام خان!
- آره زمان زیادی می گذره!
لبخندی به روی لب هاش دوید و چونه ش رو بالا انداخت.
- مهم نیست، از این به بعد قرار هم دیگه رو بیشتر ببینیم، شاید هم دوست های خوبی برای هم شدیم مثل گذشته ها، مگه نه آرشام!
شهر از بالا زیباست و آدم ها از دور جذاب! 
فقط کافیه فاصله ات رو ازشون کم  کنی اون وقته که بوی کثافتشون تموم وجودت رو می گیره! 
از کنارش رد شدم و به سمت خان عمو قدم برداشتم.

@مرضیه علیش

ویرایش شده توسط یاسمن۲۵

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

نیم نگاهی به خان عمو انداختم.
- اگه ایرادی نداره من هم برم و کمی استراحت کنم شما رو با هم تنها می زارم.
نگاه معنا داری به من انداخت، مسیر نگاهش رو عوض کرد و این بار به چنگیز نگاه می کرد. 
- بهتره شما جوون ها هم به فکره آیندتون باشین، آدم که همیشه جوون نمی مونه! تا فرصت دارین یه نفر رو پیدا کنین تا بتونین ما بقی عمرتون رو کنارش باشین. هم تو خوشی ها کنارتون باشه هم، هم وقتی زندگی به وفق مرادتون نبود!
چنگیز پوزخندی زد و کارت عروسی که تو دستش بود رو به طرف خان عمو گرفت.
- نظرتون راجبش چیه؟ هم سادست هم، هم شیکه! درست همون چیزی که مناسب شان و اسم خانوادگیمون هست.
خان عمو کارت رو از دست چنگیز گرفت و به زهرا نشونش داد.
- کارت قشنگه چنگیز، ولی حواست باشه که فهمیدم می خوای موضوع حرف رو عوض کنی! پسر تنهایی مال خداست.
در بین حرف هاش نگاه کوتاهی به من انداخت و با تکون دادن سرش رضایت داد تا از جمعشون مرخص بشم.
پله های راهرو رو دو تا یکی کردم و بالا رفتم. المیرا رو دیدم که جلوی در اتاقم منتظر ایستاده بود، نزدیکش شدم کا سرش رو بلند کرد و نگاهم کرد
- سلام آقا آرشام، باید باهاتون صحبت کنم.
با یکی از دست هام در اتاق رو باز کردم و با تکون دادن سرم به داخل اتاق راهنماییش کردم. 
- بهتره تو اتاق راجب این چیز ها صحبت کنیم.
بدون هیچ جوابی وارد اتاق شد و روی مبل تک نفری ای که کمی با تخت خوابم فاصله داشت نشست. روی تختم نشستم و نگاهم رو بهش دوختم. مشغول بازی کردن با انگشت هاش شد و به زمین نگاه می کرد‌. 
- نظرتون راجب زهرا خانم چیه؟ فکر نمی کنین خیلی یهویی وارد زندگیمون شده و قضیه ی نامزدیش با خان عمو! 
- المیرا نمی دونم، شاید آدم غیر قابل اعتمادی باشه! ولی باز هم این احتمال وجود داره که بشه بهش اعتماد کرد. همه چیز توی این دنیا پنجاه، پنجاهه.
- چرا شبیه چنگیز صحبت می کنین؟ گنگ و با کنایه! 
- شبیه چنگیز صحبت می کنم! 
از جاش بلند شد و دست به سینه ایستاد.
- بله درست مثل اون صحبت می کنین! این من رو اذیت می کنه، شاید نتونم با اطمینان راجب زهرا صحبت بکنم ولی راجب این که چنگیز غیر قابل اعتماده هیچ شکی ندارم. اون آدم یه ماره، نباید باهاش صمیمی شد برای رسیدن به منافع خودش دست به هر کاری می زنه! 
"سال هزار و سیصد و هشتاد و سه"
خیابون به قدری خلوت بود که حتی یه ماشین هم توش دیده نمی شد. نسیم خنک شب های تابستون هوا رو دلپذیر تر کرده بود.  همراه قباد و چنگیز وسط خیابون قدم می زدیم. قباد جلو تر از ما گام بر می داشت.
- عجب رستورانی بودش! خیلی وقتی می شد یه دل سیر غذا نخورده بودم‌. 
خنده ای به روی لبم نشست که چنگیز با بازوش به پهلوم کوبید.
- آره خداییش شب خوبی بود، حتی فکرش هم نمی کردم آرشام تا این حد رفیق پایه ای باشه! 
قباد به طرف ما برگشت، دست هاش رو باز کرد و عقب عقب گام بر می داشت. 
- آره تازه کجاش رو دیدی؟ بزار یکم زمان بگذره اخلاق های خوب دیگش هم دستت می آد.
متعجب به قباد نگاهی انداختم.
- اولین باری که هم دیگه رو دیدیم یادته؟ 
قباد پوزخندی زد.
- مگه می شه یادم نباشه، خیلی خوب یادمه! وقتی از مدرسه تعطیل شده بودیم تو یکی از کوچه ها تو رو دیدم که اون جا داشتی با چند تا پسر دعوا می کردی. 
با صدای بلند خندیدم.
- آره بعدش هم که تو به دادم رسیدی و اومدی کمکم.
- هنوز کتک هایی که اون روز خوردم رو یادم نرفته.
- یادت می آد سر چی باهاشون دعوا می کردم؟
- خب دقیقش رو که یادم نیست، ولی فکر کنم به خاطر مادرت بود چون می خواست از پدرت جدا بشه! 
مرور کردن خاطرات گذشته گرچه دردی رو ازم دوا نمی کنه ولی یادآوریش باعث می شه هیچ وقت فراموش نکنم از کجا به کجا رسیدم.
قباد سرش رو تکون داد و لبش رو کج کرد و نگاهی به چنگیز انداخت.
- خب چنگیز تو هم یه چیزی بگو پسر! آخه چرا ساکتی جدیدا خیلی کم حرف شدی ها.
چنگیز نفس عمیقی کشید و به موهاش چنگی زد‌.
- من هم گذشته ی سختی رو داشتم ، دوست ندارم راجبش صحبت کنم.
قباد بی خیال شونه اش رو بالا انداخت.
- خب بگو پسر! مگه قرار نذاشته بودیم هر دفعه که حالمون خوب نبود با هم راجبش صحبت کنیم؟ چنگیز باور کن اگه راجبش حرف بزنی بعدش خیلی احساس بهتری رو دادی!
نگاهی به چنگیز کردم.
- حق با قباده.
کمی تو فکر رفت و به طرف پارکی که اون طرف خیابون خودنمایی می کرد گام برداشت، من و قباد هم به دنبالش رفتیم. به روی یکی از نیمکت ها نشست و دست هاش رو توی جیب شلوارش فرو کرد.
- پس حالا که قراره راجب گذشتمون حرف بزنیم بهتره بشینیم! 
قباد بلند خندید.
- تنبل آقا رو باش، برای قصر در رفتن چه قدر بهونه سر هم می کنه!
چنگیز وسط نیمکت نشسته بود، من و قباد هم این طرف و آن طرفش نشستیم. نگاهی به چشم هاش انداختم که به آسمون خیره نگاه می کرد. 
- آرشام هیچ وقت خودت رو به خاطر گذشته مقصر ندون، هیچ وقت!
اولین باری بود که چنگیز رو با این حال می دیدم.
یادم به دوران بچگیم افتاد، همون روز هایی که هیچ وقت نتونستم فراموششون کنم، وضع مالی ما اصلا خوب نبود برای همین مادرم مجبور بود چند شیفت کناره پدرم کار کنه! هیچ وقت اون نگاه های ترحم برانگیز مردم رو فراموش نمی کنم، من اون زمان خیلی کوچیک بودم.

@مرضیه علیش

ویرایش شده توسط یاسمن۲۵

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پدرم همیشه بود، ولی انگار هیچ وقت نبود. شاید برای همینه که انقدر از ازدواج کردن میترسم، چون میترسم یکی شبیه بابام بشم!
دستم رو به روی شونه اش گذاشتم، لبخندی به روی لب هاش نقش بست.
- چنگیز این حرفم رو از ته دل بهت میگم، مطمئن باش تو همسر و پدر فوق العاده ای میشی!
سرش رو بلند کرد.
- ممنون آرشام.
نگاهی به قباد انداختیم که دست پاچه این طرف و اون طرفش رو نگاه میکرد، لحظه ای بدون زدن هیچ حرف از جاش بلند شد و چند قدم برداشت. چنگیز به طرفش رفت و چنگی به بازوش انداخت.
- داداش ما رو باش، من نیم ساعته دارم از بدبختی هام میگم اون وقت قباد جان پا به فرار میزاره!
"هزار و سیصد و نود و سه"

نگاهی به المیرا کردم که پشت به من ایستاده بود. چند قدم به طرفش رفتم و دستش رو گرفتم، با تعجب سرش رو چرخوند و با چشم هایی که از شدت تعجب گرد شده بودن خیره در چشمانم نگاه کرد.
- آرشام چیزی شده؟
- المیرا من باید یه چیزی رو بهت بدم خب راستش، خیلی وقت پیش برات خریده بودمش ولی فرصت نمیشد که بهت بدم.
- چی میخوای به من بدی که موقعیتش پیش نمیاومد؟
دستم رو در جیب کتم کردم و جعبه ی مشکی رنگ کوچکی رو که روش با یه پاپیون مشکی رنگ تزعیین شده بود بیرون آوردم.
- المیرا لطفا چشم هات رو ببند.
آهسته چشم هاش رو به روی هم گذاشت.
- گردن بند رو بیرون آوردم و به گردن المیرا انداختم.
- حالا دیگه میتونی چشم هات رو باز کنی!
پلک هاش رو از روی هم بلند کرد و نگاهش رو به گردن آویزه ظریفی که به گردنش انداخته بودم دوخت.
- آرشام این خیلی قشنگه، نمیدونم چی بگم!
- علامت بی نهایته! خیلی بهت میآد.
سرش رو به زیر انداخت، انگشتم رو به طرف چونه اش بردم و سرش رو بلند کردم.
- المیرا ای کاش تو یه شرایط بهتر با هم آشنا میشدیم!
پوزخندی زد.
- تا حالا چی توی این دنیا مطابق میل ما بوده؟
- المیرا تو هنوزم قباد رو دوست داری؟
با سرش به سمت ساعت دیواری اشاره ای کرد.
- بهتره من برم، حتما حرف های خان عمو با زهرا هم تموم شده.
همین که خواست به طرف در بره، بازوش رو از پشت گرفتم و با یک حرکت در آغوشم کشیدمش. ضربان قلبش رو احساس می کردم، گرمای تنش سرمای وجودم رو پر میکرد.
سرش رو بلند کرد و نگاهی در چشم هام انداخت.
- آرشام داری چی کار می کنی؟
انگشتم رو به روی لب هاش گذاشتم و سرم رو کج کردم.
- چیزی نگو المیرا!
بوسه ای به روی پیشونیش نشونه رفتم. ازم جدا شد و بدون هیچ حرفی به طرف در دوید، چند ثانیه در جاش ایستاد و بعد از مکث کوتاهی از اتاق بیرون رفت.
دستم رو کلافه به روی صورتم کشیدم، حس و حال غریبی داشتم. وقتی کنارم بود احساس شادی میکردم ولی وقتی ازم دور میشد در دلم آشوبی راه می

افتاد.
خودم رو به روی تختم پرت کردم و چشم هام رو بستم، متوجه ی به خواب رفتنم نشدم!
صدای آلارم گوشیم بلند شد، دستم رو از زیر پتو بیرون آوردم و به روی میز چوبی کنار تختم میکشیدم. با برخورد انگشت هام به جسم سردی به سمتش چنگی انداختم و به طرف صورتم آوردمش.
صدای آلارم رو خفه کردم. و با یکی از چشم هام که به زور بازش کرده بودم نگاهی به ساعت گوشی انداختم، یک ربع مونده به نه بود.
از جام بلند شدم و سمت پنجره ی اتاقم که به حیاط وصل میشد رفتم. نگاهی به من منظره ی بیرون انداختم. هوا ابری بود، انگار که میخواست بارون بباره!
از پنجره فاصله گرفتم و از اتاقم بیرون رفتم. ناخداگاه خودم رو در مقابل اتاق المیرا دیدم. دستگیره رو در دست هام گرفتم و به در اتاق خیره نگاهم رو دوختم. حسی در درونم بود که می گفت در اتاقش رو باز کنم ولی حسی دیگری هم بود که مانعم میشد.
از اتاق فاصله گرفتم و به سمت سالن غذا خوری گام برداشتم، خان عمو و چنگیز رو دیدم که در حال صبحونه خوردن بودن. خان عمو در حالی که چایی اش رو سر میکشید نیم نگاهی به من انداخت و با دستش به من اشاره ای کرد.
- آرشام بیدار شدی؟ بیا بشین صبحونه بخور!
چنگیز هم که دیگه متوجه ی حضور من شده بود به طرفم برگشت و نگاهی به من انداخت.
- اوه داداش آرشاممون هم که بیدار شد!  بیا بشین چرا وایسادی، امروز کلی کار داریم! خان عمو و زهرا هم دیشب تصمیم گرفتن مراسم نامزدی رو بندازن برای آخر هفته!
سرم رو تکون دادم و بی تفاوت به حرف های چنگیز گوش میکردم، یکی از صندلی ها رو عقب کشیدم و روش نشستم.
چشمم رو که چرخوندم المیرا رو ندیدم! تکه ای نون برداشتم در حالی که پنیر رو به روی نون میمالیدم زیر چشمی به خان عمو هم نگاهی میکردم.
- المیرا خونه نیست؟ از صبح ندیدمش!
لقمه ای که در دهان داشت رو قورت داد و در حالی که از ظرف جلوییش کمی ژامبون مرغ برمیداشت زیر لب گفت:
- المیرا دلش گرفته بود، رفت سر مزار پدر و مادرش! بهش گفتم هوا ابریه ممکنه بارون بیاد ولی به حرف هام گوش نکرد.
بدون هیچ حرفی از جام بلند شدم.
خان عمو نگاهی به انداخت.
- تو کجا میری آرشام؟
- گشنم نیست خان عمو، الان یادم افتاد که من هم بیرون کلی کار دارم! فعلا خدانگهدارتون

@مرضیه علیش

ویرایش شده توسط یاسمن۲۵

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نگاهم به آسمون گره خورد، قطرات بارون به صورتم سیلی می‌زدن. دستم رو دراز کردم و چند قطره ی بارون به روی دستم اصابت کرد. چند قدم به طرف ماشین برداشتم، با باز کردن در ماشین سوارش شدم و از عمارت بیرون رفتم. 
دستم رو به روی ضبط صوت چرخوندم. آهنگ بدون متن و آرامش بخشی در ماشین پخش شد.
در دلم آشوب بود تا امروز چندین بار این حس رو تجربه می‌کردم. از خداحافظی کردن متنفر بودم چون هر سری همین حس رو تجربه می‌کردم. دلم هم مانند هوا بارونی بود انگار باز هم فراموش کرده بودم، من که دلی نداشتم!
پدرم همیشه به من می‌گفت که من لایق عشق و محبت نیستم! 
ولی همون عشقی که به پای عزیزام ریختم آخرش چیزی جز تنهایی بی پایان برام باقی نذاشت. خودم رو جلوی قبرستون دیدم. از ماشین پیاده شدم و به طرف در ورودی رفتم نگاهی به تابلویی که جلوی در قبرستون بود انداختم.
《بسم الله الرحمن الرحیم.
اسلام علی اصل لا اله الله من اهل لا اله الا الله...》
فاتحه ای برای روح تمامی فوت شدگان فرستادم و چند قدمی به داخل برداشتم. با نگاهم به دنبال المیرا می‌گشتم با فاصله دیدمش که سر مزاری نشسته بود و گل هایی که در دست داشت رو به روی مزارش پرپر می‌کرد.
به طرفش گام بر می‌داشتم، با هر قدم که بهش نزدیک می‌شدم حال و هوای دلم هم عجیب تر می‌شد. 
صدای ضربان قلبم رو می‌تونستم به وضوح بشنوم.
با دست مشت شده ام به روی سینه ام کوبیدم. آروم باش قلب ناآروم من! بعد از سال ها باز هم بعد از دیدن المیرا همون حس چند سال پیشم رو تجربه می‌کردم. 
نمی‌دونستم از سر هیجانه یا وابستگی! ولی هر چه که بود با من کاری می کرد که احساساتی رو که سال ها درش رو مهر و موم کرده بودم خودشون رو بیرون بریزن و نمایان کنن. 
خودم رو بالای سرش دیدم ولی متوجه ی حضورم نشد. کنارش نشستم و زیر لب گفتم:
- المیرا! 
به طرفم برگشت و در چشم هام خیره شد.
- آر...آرشام تو این جا چی کاری داری؟
- از خان عمو شنیدم که اومدی این جا، المیرا من کار اشتباهی کردم که اومدم؟
سرش رو به طرف مزار مادرش چرخوند و زیر لب گفت:
- نه، کاره اشتباهی نکردی! کاره خوبی کردی که اومدی. 
مادرم من رو خیلی زود ترک کرد، هنوز بهش نیاز داشتم هنوز خیلی بچه بودم. آرشام گاهی اوقات خیلی دلتنگش می‌شم. صداش که می‌زنم ولی اون جوابم رو نمی‌ده! 
نالید و سرش رو تکون داد. دیگه اون حس خشم رو نسبت بهش نداشتم، انگار که منم با ناراحتیش ناراحت می شدم. حاضر بودم هر کاری برای خوشحال بودنش انجام بدم! 
قول سیاه زندگی باهات بازی های زیادی رو می‌کنه، گاهی با گرفتن عزیزهات تو رو به بازی می‌گیره و گاهی با زجر دادن عزیزات. قول سیاه زندگی براش مهم نیست که طرفش فقیره یا ثروت منده!
 اون فقط اومده تا کار خودش رو بکنه‌. درست همون لحظه ای که برای گرفتن انتقام ازشون آماده می‌شی، درست همون لحظه چنان اتفاقی برات می‌افته که تو رو از ادامه ی مسیر و هدفت منصرف می‌کنه! 
تو ماشین نشسته بودیم، المیرا به مردم عابر پیاده نگاهش رو دوخته بود. 
- همیشه می‌آی این جا؟
نگاه کوتاهی به من انداخت و مجددا مسیر نگاهش رو عوض کرد.
- هر وقت دلم بگیره.
- مادرت رو خیلی دوست داشتی؟
- همه مادرشون رو دوست دارن، مگه تو مادرت رو دوست نداری؟
دستم رو به روی فرمون چرخوندم و به داخل کوچه پیچیدم.
- نمی‌دونم، ولی همین قدر می‌دونم درست لحظه ای که من و برادرم بهش احتیاج داشتیم ترکمون کرد!
- واقعا ناراحت شدم، آرشام مگه تو برادر داری؟ چیزی راجبش به من نگفته بودی! 
- آره یه برادر دارم پنج سال از من کوچیک تره! وقتی مادرم از پدرم جدا شد من و آرتین هم خیلی تنها شدیم! 
- برادرت الان کجاست؟ 
- چند سالی می‌شه که رفته خارج.
با دستمالی که در دستش بود بازی می‌کرد و نگاهی به من انداخت.
- دلت براش تنگ شده، منظورم مادرته! 
ابروهام به هم گره خورد و لبم رو گزیدم.
- خان عمو قراره تا آخر هفته با زهرا نامزد کنن نظرت راجب این موضوع چیه المیرا؟
- به نظرم مسخرست! 
پوزخندی زدم.
- چیش به نظرت مسخره می‌آد؟
- خان عمو کم و کمش از زهرا بیست سال بزرگ تره، چرا دختری توی این سن و سال باید حاضر به چنین ازدواجی بشه؟  به نظرم واقعا عجیب می‌آد، نمی‌تونم این جور دختر ها رو درک کنم! 
حس می‌کنم، که دنیا من با دنیای اون ها زمین تا آسمون فرق داره.
شانه ام رو بالا انداختم و آهی کشیدم.
- حق با توعه المیرا! همه چیز عوض شده، حتی باور هامون. چیز هایی که یه زمانی بی غیرتی به حساب می‌اومد الان شده جزو افتخارات مردم! این هم تقصیر اون ها نیست،
شاید داریم یه جای راه رو اشتباه می‌ریم.
ماشین رو بغل زدم و نگه داشتم. المیرا با تعجب به بیرون نگاهی انداخت قبل از این که حرفی بزنه از ماشین پیاده شدم و در رو براش باز کردم. از ماشین پیاده شد و اطراف رو از نگاهش گذروند. 
- مگه قرار نبود بریم عمارت پس چرا این جا ایستادین؟ 
با سرم به مغازه ی کافی شاپی که رو به رومون بود اشاره ای کردم. 
- با خودم گفتم قبل از این که بریم عمارت یه سری هم بیایم این جا یه چیزی بخوریم. تعریف بستنی هاش رو زیاد شنیدم! 
نگاهی به اطراف انداخت.
- فکر نکنم کارمون درست باشه! 
- ولی من هیچ ایرادی توی این موضوع نمی‌بینم، فقط اومدیم تا بستنی بخوریم! خان عمو خودش انقدر سرش شلوغه که فکر نکنم حتی متوجه ی نبود ما بشه! 
سرش رو تکون داد و وارد کافی شاپ شدیم، نگاهی به اطرافم به اطراف انداختم کافه نسبتا شلوغ بود. 
با سرم به سمت یکی از میز ها اشاره کردم، با المیرا به طرف میز رفتیم و نشتیم. بعد از چند ثانیه گارسون به سمتمون اومد و منو رو بهمون داد.
المیرا منو رو در گرفت و نگاهی بهش انداخت.
- من بستنی شکلاتی می‌خوام.
نگاهی به گارسون انداختم.
- دوتا بستنی شکلاتی بیارین.
منو رو گرفت و رفت! 

@مرضیه علیش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- از آخرین باری که می‌آم کافی شاپ خیلی ساله که می‌گذره! اون موقع ها واقعا احساس خوشبختی می‌کردم.
- خیلی خوبه که آدم خاطره ی مشترک داشته باشه، من هم با قباد خیلی خاطره دارم، ولی حیف که چیزی از اون دوستی برامون باقی نذاشتن! 
قطره ی اشکی از روی صورت المیرا لیز خورد و به چونه اش رسید.
- المیرا مگه بهم قول ندادی که دیگه گریه نکنی! اومدیم یکم خوش باشیم، بهشون اجازه نده تا بازم با زندگیمون بازی کنن.
- حق با توعه آرشام دیگه هیچ وقت بهشون همچین اجازه ای رو نمی‌دم.
نگاهم افتاد به گارسون که بستنی ها رو برامون آورد، بعد از گذاشتن بستنی ها رو روی میز چند قدم به عقب برداشت و به سمت میز دیگری رفت.
المیرا شروع به بازی کردن با بستنی اش کرد.
- آخه کی تو این سرما بستنی می‌خوره، باور کن جفتمون خلیم! 
پوزخندی زدم و یه قاشق از بستنی رو خوردم.
- از قدیم می‌گن چیز های مخالف جذب هم دیگه می‌شن! 
بستنی هم تو سرما بیشتر می‌چسبه.

دم عابر بانک تو صف بلند و بالای منتظر ایستاده بود تا نوبتش برسه و بتونه کمی پول از حسابش برداشت کنه. گرمای دستی رو به روی شونه هاش احساس کرد سرش رو که برگردوند چنگیز رو، رو به روش دید. چنگیز قباد رو در آغوشش گرفت و دم گوشش زمزمه وار گفت:
- چه عجب بالاخره رفیق قدیمی مون رو دیدیم! 
ازش جدا شد و چنگیز رو با یک نگاه آنالیز کرد.
- با این که دوست ندارم باهات جر و بحث کنم ولی بدون که الان وقتش نیست.
- اون وقت چرا؟ اشتباه کردم که اومدم رفیق چند ساله م رو ببنیم، این هم جای تشکرته! 
- تشکر برای چی؟ اون زمان که بی گناه تو زندان افتادم اصلا شد یه بار بیای و بهم سر بزنی، نه تو نه اون آرشام هیچ کدومتون سراغم رو نگرفتین! مگه ما خانواده ی هم نبودیم؟
چنگیز لطفا از این جا برو! 
- بیا بریم تو ماشین بیرون سرده. سرو پایی نمی‌شه راجب این موضوعات حرف زد.
به دستش به سمت ماشین شورت مشکی رنگش که گوشه ی خیابون پارک کرده بود اشاره کرد. 
قباد پوزخند معنا داری زد و گفت:
- می‌بینم زندان افتادن من برای خیلی ها منفعت داشته! ماشینی که یه زمانی تو خواب هم نمی‌دیدیم الان براتون حکم اسباب بازی رو داره! 
- قباد بهتر نیست بشینیم یکم منطقی راجبش صحبت کنیم.
- باشه، بریم ببینم باز چی می‌خوای بگی.
سوار ماشین شدن، چنگیز انگشتش رو به روی دکمه ی بخاری ماشین گذاشت و هم زمان باد گرمی داخل ماشین پیچید و سرمای چند ثانیه ی پیش رو به طور کامل از بین برد.
چنگیز نگاهش رو به بیرون از ماشین دوخته بود و به رو به روش خیره نگاه می‌کرد.
- نمی‌دونم چی باید بگم، ولی همین قدر بدون که به خاطر بدی هایی که در حقت کردم حتی یه شبم نتونستم راحت بخوابم. 
- کاملا از دم و دستگایی که خودت و خان عمو راه انداختین می‌شه فهمید، که به خاطر من چقدر تو این سال ها عذاب کشیدین.
- با این حرف هات آتیش به جونم ننداز قباد، خودم تموم اشتباهاتم رو قبول دارم برای همین اومدم این جا تا ازت حلالیت بطلبم! 
قباد لبش رو گزید و دندون هاش رو به روی هم سابید. 
- چنگیز الان از من انتظار داری تا حرف هات رو باور کنم!  بچه که گول نمی‌زنی.
همین که خواست از ماشین پیاده بشه چنگیز دستش رو گرفت و مانع رفتنش شد.
- اگه بهت ثابت کنم که دیگه اون چنگیز سابق نیستم و عوض شدم بهم اعتماد می‌کنی! 
قباد نفس عمیقی کشید.
- چی باعث شده که فکر کنی من بازم مثل احمق ها بهت اعتماد کنم.
- المیرا! من می دونم که تو هنوز هم اون دختر رو دوستش داری. 
نگاه کوتاهی به چنگیز انداخت.
- من هنوز هم نمی‌فهمم با این کار ها چی به تو می‌رسه! 
انتظار نداری که باور کنم که به خاطر احساس گناهت می‌خوای به من کمک کنی! 
چنگیز دستی به روی چانه اش کشید برای چند لحظه پلک هاش رو به روی هم گذاشت به قباد نگاهش رو دوخت.
- حیف که نمی‌تونم ازت مخفی کنم، آدم باهوشی هستی! 
درسته من هم از این قضیه سود می‌برم ولی سود بزرگ تر به خودت می‌رسه! 
جعبه ی سیگاری رو از داشبورد ماشین بیرون آورد، سیگاری روشن کرد و گوشه ی لبش گذاشت.
- شنیدم خان‌عمو هم قراره به زودی نامزد کنه! 
چنگیز کامی از سیگارش گرفت و نفسش رو آروم به بیرون فوت کرد.
- باورم‌نمی‌شه با اون سنش! حتی خان عمو هم داره نامزد می‌کنه اون وقت من...
لبخندی به روی لب های قباد نشست.
- عیب نداره، خودم و آرشام برات آستین  بالا می‌زنیم! 
با تعجب به طرف قباد برگشت و نگاهی انداخت.
- مگه تو هنوز آرشام رو می‌بینی! 
- نه، نمی‌بینمش یه لحظه یادم به گذشته ها افتاد همین جوری گفتم.
تلفن همراه قباد زنگ خورد، گوشی رو برداشت و با کمی مکث جواب داد. صدای آرشام توی گوشش پیچید و لبخند به روی لبش نقش بست.
- بله بفرمایید! 
- سلام قباد، منم آرشام الان کجایی باید ببینمت! 
- باشه من هم دیگه کارم تموم شده، کجا بیام؟
- ویلای پرهام.
- باشه اون جا می‌بینمت، فعلا خدانگهدارت.
- خداحافظ.
تماس رو قطع کرد و نگاهی به چنگیز انداخت.
- من باید برم، یکم کار دارم.
- خیلی خب، من هم حرف هام رو بهت زدم. راجبشون بشین خوب فکر هات رو بکن. 
از ماشین چنگیز پیاده شد و دستش رو تو هوا به منظور خداحافظی تکون داد، چنگیز هم متقابلا جوابش رو داد.

تو ویلا پرهام روی یکی از مبل های راحتی کناره المیرا نشسته بودم. که پرهام با سینی شربت توت فرنگی به طرفمون اومد. سینی رو به روی میز عسلی بزرگی که جلوی مبل راحتی قرار داشت گذاشت.
به روی یکی از مبل ها نشست، یکی از پاهاش رو به روی پای دیگرش گذاشت و نیم نگاهی بهم انداخت.
- بهش زنگ زدی؟
- آره گفت که می‌‌یادش.
- خوبه! 
المیرا لیوان شربت رو برداشت و جرعه ای ازش نوشید.
- آرشام نگفتی، چرا من رو آوردی این جا. مگه قرار نبود بعد از خوردن بستنی برگردیم عمارت! 
پرهام یک تای ابروش رو بالا انداخت.
- به به، دو تایی با هم رفتین بستنی خوردین من رو هم با خودتون نبردین! بخدا همتون نامردین، دوست ها هم دوست های قدیم! برای هم یقه جر می‌دادن اون وقت رفیق های من، ما رو از یه بستنی ساده هم محروم می‌کنن. 

@مرضیه علیش

ویرایش شده توسط یاسمن۲۵

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عصبی سرم رو چرخوندم به سمت پرهام.
- پرهام چی داری می‌گی؟ جلوی المیرا این حرف ها زشته! 
پرهام پوزخندی زد.
- چیش زشته؟ درضمن از قدیم غلط کردن که گفتن رفیقت رو توی مسافرت بشناس، باید رفیق رو موقع بستنی خوردن بشناسی! 
- ای بابا پرهام، الان این چه ربطی به بحث ما داشت! 
- ربط نداشت! حتما قدیمی ها یه چیزی می‌دونستن که گفتن. ای کاش می‌مردم ولی این روز ها رو نمی‌دیدم. زمان پدر مادر هامون که این جوری نبود، فقط کافی بود رفیقشون لب تر کنه، تا براش قله ی اورست رو فتح کنن. نه این که تنهاش بزارن و برن برای خودشون عشق و حال! 
به این جای حرفش که رسید نگاهی به من کرد و لب و لوچش رو کج کرد‌. این بار مسیر نگاهش رو عوض کرد و المیرا رو زیر نظر گرفت.
- مگه دروغ می‌گم المیرا خانم! خدا شاهده، اگه دروغ می‌گم شما بگین.
المیرا لبخندی زد و چیزی نگفت. لیوان شربت رو از روی میز برداشتم و به طرف پرهام گرفتم.
- بیا یکم از این شربت بخور تا یکم از دلت در بیاد، رفیق روز های سخت.
لیوان شربت رو از دستم گرفت و یک نفس سرش کشید. بعد از خوردن شربت لیوان رو درون سینی طلایی رنگی که به روی میز عسلی خودنمایی می‌کرد گذاشت.
- خیلی خب، عیب نداره. فقط به خاطر قلب بزرگم این بار رو می‌بخشمت. ولی دفعه ی بعدی خونت رو، روی سرت آوار می‌کنم.
صدای زنگ آیفون بلند شد. نگاهمون به طرف آیفون برگشت. پرهام بلند شد و رفت تا در رو باز کنه. بدون هیچ حرفی دکمه رو فشار داد و در رو باز کرد. این بار نگاهی معنا داری به المیرا انداخت و پوزخندی زد. 
از روی مبل بلند شدم و بدون هیچ حرفی به طرف پرهام رفتم.
نگاهی به المیرا که با تعجب بهمون چشم دوخته بود انداختم.
- بهتره من و پرهام بریم داخل اتاق. شاید بهتر باشه پیش هم تنهاتون بزاریم.
قبل از این که المیرا چیزی بگه به اتاق مجاور رفتیم.

دانای کل

 قباد در خونه رو که نیمه باز بود رو کامل باز کرد و توی چهارچوب در ایستاد. نگاهش به روی المیرا که پشت بهش ایستاده بود انداخت و چند قدم به سمتش برداشت و با صدای آهسته گفت:
- المیرا، عزیزم.
المیرا به محض شنیدن صدا به طرف قباد برگشت. حتی چشم هانش هم نمی تونستن چیز هایی که شاهدش بودن رو باور کنن! 
- ق...قبا...قباد خودتی؟
قباد لبخندی زد و سری تکون داد.
- آره خودمم! الان رو به روت ایستادم.
چند قدم جلو تر رفت و در چشم هانش خیر نگاهش رو دوخت. دست المیرا رو گرفت و لبخند گرمی به روش زد.
- از این تاریخ به بعد دیگه هیچ وقت دست هات رو رها نمی‌کنم. قبلا یه اشتباهاتی داشتم ولی الان دیگه اون اشتباه ها رو حتی تو خوابم هم تکرار نمی‌کنم.
- قباد وقتی شنیدم چه اتفاقی برات افتاده خیلی ترسیدم‌. فکر می‌کردم که دیگه هیچ وقت نمی‌تونم ببینمت! من رو ببخش که اون روز جلوی خان عمو اون حرف ها رو بهت زدم. 
من اون روز خیلی ترسیده بودم قباد...می‌ترسیدم باز هم خان عمو بهت صدمه بزنه! دوست نداشتم بازم اون اتفاق های تلخ گذشته برامون تکرار بشه! 
المیرا رو در آغوشش گرفت و سرش رو به روی سینه اش گذاشت در گوشش زمزمه وار گفت:
- نترس عزیزم، دیگه از هیچ چیزی نترس. به هیچ کس اجازه نمی‌دم که باز هم تو رو از من بگیره! 
به تموم کسایی که این همه بلا سرمون آوردن نشون می‌دم. همون بازی قدیمی رو، روشون پیاده می‌کنم. کاری می‌کنم که حتی از سایه ی خودشون هم بترسن.
چشم های سبز رنگش رو بست و حصار آغوشش رو تنگ تر کرد.

آرشام

روی تخت نشسته بودم و نگاهی به پرهام انداختم که پشت در ایستاده و گوش تیز کرده بود، تا بتونه از حرف های المیرا و قباد سر در بیاره! مدادی که روی میز تحریر خودنمایی می‌کرد رو برداشتم و به طرفش پرتاب کردم.
از شانسم قشنگ پشت گردنش اصابت کرد. دست مشت شده اش رو به روی جای ضرب دیده گذاشت و آهی کشید.
- آخ، چی‌کار می‌کنی دیوونه ی زنجیری؟ چرا وحشی شدی! 
- به جای این که فالگوش وایسی، بیا این جا بشین.
- گفتم صداشون قطع شد کار به جا های باریک نکشه. والا برادره من اسلام در خطر است.
نیشخندی زدم.
- چی می‌گی؟ مجردی بدجور بهت فشار آورده. خودت هم نمی‌فهمی چی می‌گی! 
- همه ی این ها تقصیر توعه آرشام.
شونه هام رو بالا انداخت و سری تکون دادم.
- تقصیر من، آخه پسر خوب چرا تقصیر من! 
- آره تقصیر توعه، چرا برای داداشت آستین بالا نمی‌زنی. تازه علت رکود و راکد شدن بازار هم باز هم تقصیر توعه. 
آخه اگه من ازدواج می‌کردم، نسل کشورم به سمت پیری نمی‌رفت. این همه دخترم مجبور نبودن برن نذر و نیاز کنن بلکه حاجت روا بشن! دیدی آرشام، همش زیر سره توعه! 
ترروریست، قاتل، ای از خدا بی خبر! 
خنده ام رو قورت دادم.
- باشه قصه نخور برات یه کار می‌کنم کارستون.
نگاه معنا داری بهم انداخت.
- برای من یه کاری می‌کنی! پس خودت چی؟ روز به روز داری فسیل تر می‌شی! به همین سرعت پیش بریم باید به جای سرکه برات دبه ترشی بندازم. لازم نکرده به فکره من باشی. تو به فکره دندون های سفیدت باش که هم رنگ موهات سفید می‌شن.
- این موهان که مثله دندون سفید می‌شن! 

پرهام سری تکون داد:
- عه، لازم نکرده از من غلط املایی بگیری که من خودم معلم املام! 
ابتدایی که بودی وقتی معلممون سرما می‌خورد و صداش در نمی‌یومد من به جاش دیکته می‌گفتم. باید خواننده بشم! ولی الان در خدمت شما باید مراقب این باشم که یه وقت زبونم لال، خدایی نکرده آقا تو دردسر نیوفته! 
اما خارج از شوخی، آرشام ازت یه سوال بپرسم.
سری تکون دادم.
- بپرس داداش، هر چی دوست داری بپرس! 
- الان که المیرا و قباد باز داره رابطشون مثل سابق می‌شه تو می‌خوای چی کار کنی؟ 
سرم رو پایین انداختم و کلافه نگاهم رو به پرز های قالی دوختم.
- چه کاری از دستم بر می‌یاد؟ هیچ کاری! 
فقط می‌تونم براشون آرزوی خوشبختی کنم. قباد خودش به اندازه ی کافی سختی کشیده، دوست ندارم من هم بلای جونش باشم.
- پس تو چی می‌شی؟
- من، هیچی!  فقط تموم می‌شم.
وقتی قباد دستش رو تو دستش می‌گیره این منم که میمیرم. وقتی تو آغوشش می‌گیرتش بازم این منم که تموم می‌شم.
من بارهاست که قصه ام تموم شده! 
از جام بلند شدم و از کناره پرهام رد شدم. دستش رو به ستون وسط اتاق تکیه داد. 
گاهی اوقات آدم خودش هم نمی‌دونه که از زندگیش چی می‌خواد. اتفاق های زندگی انقدر سریع پیش می‌رن که متوجه ی آدم های اطرافت نمی‌شی. کسایی که به عنوان دوست کنارتن، می‌تونن فقط ماسک خوب بودن رو به صورت هاشون زده باشن!
هیچکس نمی‌دونه!

@مرضیه علیش

ویرایش شده توسط یاسمن۲۵

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با قباد بیرون منتظر وایساده بودیم تا المیرا هم بیاد که برای شام بریم بیرون. کوچه خیلی خلوت بود و جز صدای بادی که لجوجانه خودش رو از بین برگ درخت ها عبور می‌داد هیچ صدایی شنیده نمی‌شد. نگاهی به قباد انداختم، بدجور توی فکر بود.
_ چی فکرت رو مشغول کرده؟
نگاهی به من انداخت و گفت:
_ گذشتم، اتفاق‌های زیادی داره می‌‌یفته! که خیلی گیجم کرده! آرشام خیلی می...
_ من اومدم.
با شنیدن صدا سرمون رو چرخوندیم و المیرا رو درست رو به روی خودمون دیدن که چشم هاش از ته دل می‌خندید. 
به طرف قباد دوید و دستش رو دور بازوی قباد قلاب کرد.
_ خوب الان کجا می‌خوایم بریم؟
پرهامم که تازه به جمعمون اضافه شده بود سویچ ماشین رو زد و درش رو باز کرد. با سرش به ماشین اشاره کرد.
_ امشب شام رو مهمون منین! 
المیرا از خوشحالی شروع کرد به دست زدن. نگاهی متعجبانه به پرهام انداختم. 
_ حالا چی شده که انقدر دست و دلباز شدی؟ 
_ خب چیکار کنم! اگه بخوایم منتظر تو باشیم که باید از گشنگی می‌میریم. 
همگی با صدای بلند خندیدن و سوار ماشین شدن، قبل از سوار شدن انگشت اشاره ام رو جوری که فقط خود پرهام ببینه براش تکون دادم.
ماشین رو درست رو به روی رستوران لوکس نگه داشت. وارد رستوران که شدیم باد گرمی به صورتم برخورد کرد. رستوران نسبتاً خلوتی بود. هر قشر سنی رو می‌شد در این رستوران دید. پرهام به یکی از میز ها اشاره ای کرد.
_ به نظرم بهتره همین جا بشینیم. هم کنار پنجره ست همم خیلی دنجه!
قباد سری تکون داد.
_ من که نظری ندارم، هر جور خودتون صلاح می‌دونین! 
المیرا برای قباد لبخندی زد.
_ از کی تا حالا شما انقدر مظلوم شدین؟
_ از وقتی با تو آشنا شدم! 
قباد و المیرا کنار هم نشستن، گارسون منو رو برامون آورد. المیرا منو رو برداشت. در حالی که با نگاهش درون منو جستجو می‌کرد همزمان حواسش به قباد هم بود. المیرا وقتی پیش قباد بود مثله بچه ها می‌شد. ضربه ای به شونه ام خورد. سرم رو که چرخوندم که با نگاه های کج و کوله ی پرهام مواجه شدم.
_ چیزی شده داداش؟
کمی روی صندلیم جا به جا شدم.
_ نه چیز مهمی نیست.
قباد لبخندی زد.
_ نکنه عاشق شدی! همه غذارو انتخاب کردن فقط تو موندی. 
سری تکون دادم.
_ من هم تابع.
پرهام دستش رو در هوا تکونی داد و گارسون رو صدا زد. به محض اومدن گارسون سری تکون داد و گفت:
_ چهارتا زرشک پلو با مرغ بیارین. 
_راستی آرشام تو نوشیدنی چی می‌خوری؟
سری تکون دادم و نفس عمیقی کشیدم.
_ آب.
پرهام دوباره مسیر نگاهش رو معطوف کرد به طرف گارسونی که شش دونگ حواسش رو جمع کرده بود و منتظرِ دستوری از طرف پرهام بود. 
_ پس یه بطری آب معدنی هم بیارین! 
به محض رفتن گارسون نگاهی به قباد انداختم. لبخندی زدم و گفتم.
_ بعد از مدت ها بالاخره رفیق های قدیمی دور هم جمع شدیم فقط جای چنگیز خالیه.
قباد به محض شنیدن اسم چنگیز ابروهاش در هم گره خورد و دستمالی که در دست داشت رو مچاله کرد. دست مشت شده اش رو به روی میز گذاشت و در چشم هام خیره شد. المیرا که با دیدن قباد تو این وضعیت حسابی ترسیده بود دست قباد رو گرفت و نگاهی به چشم های تیله ای سبز رنگش که رنگ خون به خود گرفته بود انداخت.
_ ق...قبا...قباد خوبی؟
سری تکون داد و آب دهنش رو قورت داد.
_ خو...خوب...خوبم عزیزم نیازی به نگرانی نیست.
 بار دیگه گارسون رو دیدیم که با سینی غذاها به طرف میزمون گام برمی‌داشت. با چیدن غذاها روی میز سری تکون داد و رفت. تلفنم که به روی میز بود زنگ خورد. نگاهی به صفحه نمایشش انداختم. صورت متعجب پرهام رو دیدم که به رو به روش خیره چشم دوخته بود و به اسم خان عمو که روی صفحه نمایش گوشی من بود نگاه می‌کرد. با کمی مکث تماس رو وصل کردم. 
_ هیچ معلوم هست کجایی آرشام؟ چند روزه ازت خبری نیست. یادت که نرفته فردا نامزدیمه؟!
_ نه اتفاقاً خیلی خوب یادم بود. فردا می‌یام دیگه وقتتون رو نمی‌گیرم.
صدای خنده های خان عمو از پشت تلفن بلند شد.
_ باشه پسرم خوش بگذره! 
تماس رو قطع کردم و گوشی رو کلافه روی میز پرت کردم. نگاهم به چشم های متعجبی که به روم خشک شده بود افتاد. بدون هیچ حرفی از جام بلند شدم و از رستوران بیرون رفتم. فقط صدای پایی رو از پشت سرم می‌شنیدم که به دنبالم گام بر می‌داشت. بدون توجه بهش سوار ماشین شدم و ازش دور شدم. چشم هام رو بستم و سرعتم رو بیشتر کردم‌. حتی خودم هم دلیل این همه بی قراری که داشتم رو نمی‌دونستم. ولی دلم می‌خواست از تموم اون کسایی که این احساس رو برام یادآوری می‌کردن دوری کنم. سرعت ماشین به قدری زیاد بود که هر عابری حیرت زده نگاهم می‌کرد. به کوچه ی تنگ و تاریک رسیدم و بدون هیچ درنگی به داخلش پیچیدم. به خودم که اومدم خودم رو درست رو به روی در انبار، پاتوق قدیمیمون دیدم. از ماشین پیاده شدم و به طرف در آهنی رفتم. دستم رو به روی در آهنی قدیمی اش گذاشتم و کلید رو توی قفل درچرخوندم. با بلند شدم صدای ترقی در باز شد، با دست آزادم در رو به داخل هل دادم و چند گام برداشتم. این جا همون جایی بود که یه زمانی امن ترین نقطه ی دنیا برامون به حساب می‌یومد. نمی‌دونم چی من رو بازم به همین نقطه کشونده بود. این انبار شصت متری با ارزش ترین و مقدس ترین مکان برام بود. برای من، قباد و حتی چنگیز بی مرام. چه خاطره های که این جا با هم نساختیم. چند سالی می‌شد که حتی سایم هم از این جا رد نمی‌شد. دستم رو به روی پریز برق بردم و چراق رو روشن کردم. با فشردن پریز برق بلافاصله نور توی تموم محوطه پیچید و سرتاسر انبار رو روشن کرد. نگاهی به اطراف انداختم همه چیز مثل سابق بود. همون میز تحریر چوبی خاک خورده در گوشه ی اتاق خودنمایی می‌کرد. روش هم چند دست لیوان کریستال چیده شده بود.  سرم رو چرخوندم و در گوشه ی دیگه ای از اتاق ابزار و وسایل مکانیکی چیده شده بود. نگاهم به روی صندلی چوبی که درست زیر پنجره ی کاه گلی بود خیره موند به طرفش گام برداشتم و تن بی جونم رو به روش انداختم. نفس عمیقی کشیدم و چشم هام رو به روی هم گذاشتم. صدای از گوشه ی انبار بلند شدم با شنیدن صدا گوش تیز کردم و از جام جهیدم و چوبی که به صندلی تکیه زده شده بود رو برداشتم. نگاهم افتاد به طرف سایه ای که به روی دیوار کناری نقش بسته بود و هر لحظه بهم نزدیک تر می‌شد. تنم رو به دیوار چسبوندم و چوب رو دو دستی میون دستم گرفتم. همین که خواستم با چوب به سرش بکوبم قباد رو دیدم که رو به روم با وحشت ایستاده بود و دست هاش رو به معنای تسلیم شدن بالا سرش گرفته بود. چوب رو به گوشه ای پرت کردم و دستی به روی پیشونی ام کشیدم. قباد لبخندی زد. 
_ چی کار می‌کنی؟ نزدیک بود دستی دستی به کشتنمون بدی! 
نگاه مختصری بهش انداختم. 
_ نمیدونم، حس می‌کنم یه چیزیم رو این جا گم کردم، شاید گذشتمون رو. صندلی رو عقب کشید و به روش نشست. 
_ خب می‌شنوم آرشام.
_ صندلی ای که درست کنار صندلی قبلی بود رو برداشتم و به طرف قباد کشیدم و روش نشستم. لبخند بزرگی به روی لب هام نقش بست. 
_ یادت می‌یاد بعد از مدرسه با چنگیز می‌یومدیم این جا تا شاگردی کنیم!

ویرایش شده توسط یاسمن۲۵

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_ آره یادمه عجب روز هایی هم بود! شاید پول نداشتیم؛ ولی دلمون شاد بود. 
_ قباد تو هیچ وقت راجع به گذشته ات با من صحبت نکردی. همیشه از حرف زدن راجبش قسر در می‌رفتی! 
قباد کلافه یکی از پاهاش رو، روی دیگری انداخت.
_ بی‌خیال آرشام از کجاش برات تعریف کنم! گذشته ی یه آدم فقیر چی جوری می‌تونه باشه! مثل خودت، مثل چنگیزشبیه خیلی از آدم های دیگه.
خیال کردی ما شبیه هم سن هامون بودیم که تنها دغدقه ی زندگیمون این باشه که مدل ماشینمون رو انتخاب کنیم! 
آرشام من گذشته‌ ام رو دوست ندارم، فقیر بودن رو دوست ندارم. بی پولی پدرم رو اشک های مادرم رو، من هیچ کدوم از این ها رو دوست ندارم.
از جاش بلند شد و کلافه پشت به من ایستاد. نگران به طرفش گام برداشتم و درست پشت سرش ایستادم. سری تکون داد و آب دهنش رو قورت داد.
_ میون تموم این دوست نداشتن ها، تو و چنگیز تنها نقطه ی دوست داشتنی زندگی من بودین. توی زندگیم فقط همون خاطرات برام موندن. 
چند قدم به طرف قباد برداشتم، به روی پاشنه ی کفشش چرخی زد و به طرفم برگشت. 
_ تموم اون شب هایی که توی اون جهنم کده بودی، من هم این بیرون درگیر کارهای خودت بودم. راهی برای اثبات بی‌گناهیت؛ اما هربار خان عمو مانعم می‌شد و می‌گفت خودش درگیر کارات هست؛ ولی تک تک حرف هاش دروغ بودن. 
چنگی به موهاش زد و سری تکون داد.
_ می‌دونم آرشام، خودم همه چیز رو می‌دونم. تو این زندگی فقط یه آه برام مونده. یه تاسف، یه درد که جاش هیچ‌وقت خوب نمی‌شه. همیشه بعد از مدرسه مجبور بودم بیام این جا کار کنم ولی دلم نمی‌خواست. دلم اون دست های سیاه رو نمی‌خواست! تو دانشگاه سر کلاس ها این جمله رو تو مغز و استخونمون کرده بودن، کسی که تو همچین محیطی بزرگ شده آخرش بر می‌گرده به همون جایی که ازش اومده.
چند گام به طرفم برداشت و دست هاش رو به سینه‌ش تکیه زد. چند گام به سمتش برداشتم و پوزخندی زدم.
_ از چی فرار می‌کنی قباد؟ اون چیه که تو رو انقدر می‌ترسونه! 
_ از گذشته ام، از سیلی هایی که تو مدرسه می‌خوردم. از آدم های پر فیس و افاده ای که اطرافم بودن. همون آدم های متظاهری که آدای آدم های خوب رو در می‌آوردن. 
در چشم هام خیره شد. به سمتم برگشت در چشم های تیله ایش برق وحشت رو می‌شد به وضوع دید.
_ قباد فرار کردن از گذشته هیچ فایده ای نداره. من این همه سال سعی کردم از گذشته فرار کنم؛ ولی الان درست وسط گذشتم ایستادم. هر چه قدر سعی کنی از چیزی فرار کنی، بیشتر بهش کشیده می‌شی.
_ پس باید چی‌کار کنیم! 
صدای دست زدن توی سالن پیچید. سرمون رو به طرف صدا چرخوندیم و چنگیز رو درست در مقابل خودمون دیدیم. لبخند بزرگی به لب داشت و به سمت من و قباد گام برمی‌داشت. 
_ به به جمعمون هم که حسابی جمعه! 
قباد به طرف چنگیز خیز برداشت همین حرکتش باعث تعجب چنگیز شد و لبش رو کج و کوله کرد.
_ حالا چته قاطی می‌کنی؟ مگه من حرف بدی زدم! 
قباد در حالی که از شدت عصبانیت تنش به لرزه افتاده بود سری تکون داد.
_ تو در حق دوستیمون نامردی کردی، من باورت داشتم؛ ولی تو پل های پشت سرت رو زیر پاهات له کردی. تو هر سه نفرمون رو نابود کردی چنگیز! 
نگاه سرسری به چنگیز انداختم. 
_ اون رو ولش کن قباد، اون با کارهاش زندگی خودش رو هم خراب کرد عسل دست یکی دیگه افتاد دردسرهاش برای این بود. 
چنگیز لبش رو گزید و دو دستش رو به روی دیوار کوبید. 
_ آره حق با تواِ من این وسط فقط یه قربانی بودم. توی تموم این سال ها فقط دارم گند کاری های خان عمو رو جمع می‌کنم. تو کثافت فرو رفتم. تا خرخره تو کثافتم اگه خان عمو رو پایین بکشم خودم هم اون زیر میرها خفه می‌شم. 
دستش رو از رو دیوار برداشت و این بار صاف در جاش ایستاد‌.
_ الان هم مثل یه زندونی ام. تموم کارهام رو زیر نظرش گرفته. منتظره یه حرکت اشتباه از طرف منه.
به طرف چنگیز رفتم و دو دستم رو به روی شونه اش تکیه زدم. 
_ می‌دونم که تو این قدر ها هم بد نشدی! اگه بدی قلبت رو سیاه می‌کرد الان این جا تو گذشته‌مون نمی‌ایستادی! 
با چشم هانش به کف دست هاش اشاره ای کرد. 
_ این دست ها رو می‌بینی! با همین دست ها چه گناه هایی که نکردم، با همین دست ها چه زندگی هایی که به آتیش نکشیدم.
با کف دستش به پیشونیش کوبید.
_ وقتی به قباد رحم نکرد، به من که پسر ناتنیش بودم رحم می‌کنه؟ 
قباد که تا این لحظه ساکت بود به طرفمون گام براشت. 
_ خان عمو هنوز هم محموله جابه جا می‌کنه؟ 
چنگیز به زمین نگاهی انداخت.
_ وقتی آدم وارد یه بازی می‌شه باید تا آخرش اون بازی رو ادامه بده.
پشت به قباد و چنگیز ایستادم.
_ خان عمو هر چقدر هم بخواد قسر در بره باز هم باید کفاره ی تموم گناه هاش رو پس بده. فردا جشن نامزدیشه، اگه خدا بخواد همین جشن می‌تونه پایان کارش باشه.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نگاهی به آینه ی قدی اتاقم انداختم. می‌شد گفت سر و وضعم مرتبه سری تکون دادم و به سمت سالن رفتم. چنگیز رو با فاصله دیدم که کنار گلدون طلایی رنگی ایستاده بود و لیوان شیری که توی دستش گرفته بود رو مزه مزه می‌کنه. لبخندی زدم و بهش نزدیک شدم. به محض دیدن من لبخندی به روی لبش نقش بست.
_ سلام آقا آرشام خوبی؟
_ مرسی، خوب کردی اومدی.
نگاه کوتاهی به اطراف انداخت و گفت:
_ پرهام هنوز نیومده؟ این اطراف ندیدمش!
همون لحظه پرهام با چند نفر از سهام دار های شرکت وارد سالن شد و به جمعمون پیوست. نگاه کوتاهی به من و چنگیز انداخت و با سرش به دو مردی که کنارش ایستاده بودن اشاره کرد.
_ آقای صالحی و آقای ریاحی هستن دو تا از سهام دار های شرکتمون.
آقای صالحی لبخندی به روی لبش نقش بست و گفت:
_ پرهام جان بنده از قبل با چنگیز خان و آقا آرشام آشنا شدم. تو شرکت هم که دست چپ خان عمو هستن.
نگاهم به خان عمو افتاد که از دور بهمون نزدیک می‌شد. آقای صالحی با تکون دادن سرش اجازه ی مرخص شدن و به طرف خان عمو دوید و ازمون گرفت که به تکون داد انگشت اشاره م توی هوا اجازه ی رفتن بهش دادم. پرهام با دیدن خان عمو نیشش تا بناگوشش باز شد.
_ پ این ها چشون بود تا خان عمو رو دیدن پا به فرار گذاشتن.
_ خب دیگه پرهام آقا باید هم فرار کنن هزینه های زندگیشون رو نباید یجوری در بیارن! بالاخره زندگیه دیگه خرج داره‌.
_ ای شیطون تو هم از این حرف ها بلد بودی!
هر لحظه که می‌گذشت سالن شلوغ تر می‌شد و مهمون های بیشتری می‌یومدن. به گوشه ای از سالن رفتم و کنار میز بلندی ایستادم و حضار رو از نگاهم می‌گذروندم. نگاهی به پرهام انداختم که کناره دختری حدودا بیست سه یا چهارساله ایستاده بود و با هم گرم صحبت کردن بودن. موهای دختر طلایی رنگ بود و آرایش غلیظی به روی صورتش نشسته بود. قباد رو از دور دیدم که به سمتم‌می‌اومد نزدیکم که شد بخندی به روی لبش نقش بست و گفت:
_ مثل همیشه خوش تیپ شدی!
لبخند تلخی زدم.
_ چه خوب کردی اومدی!
همون لحظه با بلند شدن صدای موزیک که توی سالن پیچیده بود مسیر نگاه همه ی حضار معطوف شد به روی المیرا که از بالای پله ها به سمت قباد گام بر می‌داشت. یک لحظه محو صورت و زیباییش شده بودم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...