رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
M@hta

سطح قلم: خوب

پیام توسط M@hta افزوده شد

پست های پیشنهاد شده

hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.  

قوانین نوشتن رمان

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق  

@N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

الان به جای این که وایسین به من نگاه کنین، بیاین کمکم کنید. قبل از این که کسی برسه با خودمون ببریمش. شاید ناگفته های داشته باشه کسی چه می دونه!
با کمک پرهام چنگیز رو از روی زمین بلند کردیم به طرف ماشین کشوندیم.
- رفیق مارو باش چی فکر می کردیم، چی شد!
هووف بلندی کشیدم
- باز چی شده پرهام، بازم که شاکی هستی!
با یه دستش در ماشین رو باز کرد
- نه، شاکی نیستم.
اما راضی هم نیستم.
با یه حرکت چنگیز رو پشت ماشین گذاشتیم. دستی به صورتش کشید 
- می گم یدفعه این رفیقمون حال هوای به هوش اومدن به سرش نخوره؟
- اگه تو دست بجونبی همچین اتفاقی هم نمی یوفته.
سایه ی چند نفر به رو دیوار افتاد پرهام دستش روی سرش کوبید با عجله پشت فرمون نشست. نیم نگاهی به المیرا انداختم 
- بهتره شما جلو بشینین، من عقب می شینم کنار چنگیز.
سرش رو تکون داد و سوار ماشین شد.
صدا های ضعیفی می اومد.عقب نشستم پرهام ماشین رو روشن کرد از در پشتی که نگهبانی نداشت بیرون رفتیم. ابروهام بهم گره خورد دندان هام رو روی هم سابیدم و نگاهم رو به سمت المیرا دوختم 
- تو حیاط خلوت چی بهم می گفتین
المیرا از سوالم جا خورد و با دستش شروع کرد با موهاش بازی کردن.
- جواب من رو بده دختر؟ اون آدم تو رو با چی تحدید می کنه؟
- آرشام خواهش می کنم ازم چیزی نپرس.
گاهی وقت ها آدم هر چی کم تر بدونه خیلی خوشحال تره.
دستم رو مشت کردم نفس عمیقی کشیدم 
- خفه شو! تو تنها کسی هستی که از خانوادم باقی مونده.
نمی تونم تو رو هم از دست بدم.
از خانواده ای که سال هاست به خاطر زیاده خواهی های خان عمو از هم پاشیده شده فقط تو باقی موندی، می فهمی؟
پدری که تو این همه سال هیچ وقت نبود. بود، ولی هیچ وقت برام پدری نکرد. می دونی چرا؟ چون اون هم مثل تو ترجیح داد سکوت کنه. ترجیح داد هم خودش رو نابود کنه هم ما رو تموم کنه. صدای هق هق المیرا حالم رو بهم می زد. من و یاد اشک های مادرم انداخت. پرهام نیشخندی زد و با طعنه گفت:
- که این طور آقا آرشام، که کسی رو نداری!
ما هم که این جا برگ چغندریم.
نیم نگاهی به آینه که رو من تنظیم شده بود انداختم.
- این بار حرفت رو نشنیده می گیرم.

سرما تاریکی، بی اعتنایی و نادیده گرفته شدن حس ناامیدی رو برام زنده می کرد.
از زندگی خسته بودم، خسته تر از هر آدمی که پا گذاشته بود به این قفس تنگ.
هوا سرد بود. سوز بدی که می ورزید تنم رو به لرزه می انداخت. نور ماه کمی حیاط رو روشن کرده بود سیگاری از جلد بیرون اوردم، با فندک زیپوم روشنش کردم هوا سرد بود، مثل وجود من که از نفرت پر شده بود. نگاهم رو به سمت ماه دوختم.
خیلی سالی می شد نمی تونستم با خیال راحت بهش خیره بشم، مثل دوران بچگیم بدون ترس یا دلهره. صدای پایی رو احساس کردم قبل از این که حرکتی از خودم نشون بدم پرهام آهسته گفت:
-نترس منم.
- چیزی نگفت؟ قولمون که یادت نرفته!
- نه هنوز بی هوشه، من که می گم اداشه.
نه سر حرفم هستم، جونش رو به تو بخشیدم.
- المیرا چه طوره؟
- دختره خیلی ترسیده بود، حق هم داره.
معلوم نیست خان عمو چی از جون این بچه می خواد.
- الان کجان؟
- اگه منظورت چنگیزه، تو انبار.
ولی اگه المیرا رو می گی بهش گفتم بره کمی استراحت کنه.
- خیلی خب بریم سراغ چنگیز.
وارد انبار شدیم.
چنگیز رو صندلی چوبی نشسته بود، که دستاش رو با طناب از پشت بسته بودن.
به طرفش رفتم و بالای سرش ایستادم.
چنگیز تنها کسی بود که جواب سوال هایی که می خواستم رو می دونست. نگاهی به محیط انبار انداختم. قدیمی بود. سقفی کاه گلی داشت، پنجره های ترک خورده. پر از خاک و گل. سطل آبی زیر پنجره بود. سطل آب رو برداشتم، بر روی سر چنگیز خالی کردم. نفس هاش به شمارش افتاده بود‌.
نگاهش رو به طرف چشم هام دوخت.
به سختی می تونست به صورتم نگاه کنه.
دستم رو به روی گردنش گذاشتم و به چونه اش فشار آوردم.
- خودت مثل پسر خوب سوال های که ازت می پرسم رو جواب می دی‌.
چه سری بین قباد و خان عمو هست؟
چه آتویی از المیرا داری، که باهاش تحدیدش می کنی؟مثل آدم جواب سوال های من رو بده! پرهام با حالت نگران و وحشت زده جلو اومد تا ازهم جدامون کنه.
- داداش، ولش کن.
 کشتیش.
این جوری که نمی تونه جوابت رو بده!
- این دفعه مثل سری های گذشته نیست، نمی تونم بی خیالش بشم.
نمی تونم بزارم این آدم همه چیز رو خراب کنه، نمی زارم.
"سال هزار و سیصد و هشتاد و سه"

تو محوطه ی دانشگاه با قباد قدم می زدیم.
قباد در حالی که از خوشحالی روی پاش بند نبود و کاغذ فارغ تحصیلی رو با یکی از دست هاش تکون می داد گفت:
- آرشام، امروز بهترین روز زندگی منه!
هم فارغ تحصیل شدم هم به کسی که بیش تر از جونم می خواستمش رسیدم.خان عمو بالاخره قبول کرد تا با خانوادم بریم خواستگاری برای المیرا. لبخند گرمی زدم
- خوشحالی تو باعث شادی من هم هست.
امروز جفتمون فارغ تحصیل شدیم، از این لحظه به بعد هر کدوممون باید راه خودش رو بره. قدم های خودش رو برای زندگیش برداره. قباد سرش رو آهسته تکون داد
- بی خیال، اشک ما رو هم در اوردی!
یه جوری داری حرف می زنی که انگار این بار آخری که داریم هم دیگه رو می بینیم.
مطمعن باش من تا زمانی که زندم ول کنت نیستم.
- می دونم، دیوونه
جمعتون هم که حسابی "جمعه"
سرمون رو چرخوندیم سمت صدا. چنگیز رو روبه رومون دیدیم. دستش رو به سمت قباد دراز کرد
- خوبی نالوتی؟خبر رسیده رفتی قاطی مرغ ها! سراغی از فقیر فقرا نمی گیری.
قباد لبخند کوتاهی زد.
- این دیگه چه حرفیه که می زنی! خودت که بهتر می دونی یه مدتی هست که سرم خیلی شلوغ. چنگیز نگاه کوتاهی به من انداخت و سر تا پام رو بررسی کرد.
- ببینم، این آقا پسر خوشتیپ کی باشن؟
قباد با دستش به سمت من اشاره کرد.
- این آقایی که داری می بینی، بهترین دوست من هستن.اصلا بزار بهتر بهت بگم ایشون خانوادم، رفیق، عشق و دوست من هستن. ایشون همه کارم هستن.
- اوه دیگه چی؟
چنگیز دستش رو به طرفم دراز کرد.
باهاش دست دادم و لبخندی زدم.
- خوشبختم آقا چنگیز. آرشام هستم، قباد جان شکست لفظی می کنن‌.این خودشه که به تموم باور هام ارزش داده. اگه همین الان یه اسلحه بده دستم و بگه شلیک کن، بدون هیچ درنگی این کار رو می کنم.چون می دونم قباد کاری رو بدون علت انجام نمی ده.
چنگیز پوزخند معنا داری زد وگفت:
- اعتماد یعنی مرگ.

@**hadis**

ویرایش شده توسط یاسمن۲۵

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"سال هزار و سیصد نود سه"

چند قدم از چنگیز دور شدم. دستم رو مشت کرده و بر شیشه‌ی پنجره کوبیدم.
صدای شکسته‌شدن شیشه در اتاق پیچید، سوزش دستم رو احساس کردم، اما بدون توجه به زخم ‌هام به سمت چنگیز خیز برداشتم و با حالت تهاجمی نگاهم را به صورتش دوختم‌: 
- قباد از خان عمو چی می‌خواد، مگه اون المیرا رو دوست نداشت، پس اون عشق آتشینش چی شد؟
سرش را بالا آورد و با کلافه‌گی گفت: 
- قباد از خان عمو چیزی نمی‌خواد، این خان‌عمو هستش که زندگی رو برای قباد جهنم کرده!
قباد فقط زنش رو می‌خواست! می فهمی؟
قباد المیرا رو می‌خواست!

از حرف‌های چنگیز جا خوردم. لحظه‌ای چشمانم سیاهی رفت، دستم رو بر روی دیوار تکیه دادم.
نفس‌هام به شمارش افتاده بود؛ دیگر توانایی شنیدن هیچ صدایی رو نداشتم. مژه‌هام رو محکم بر روی هم فشار دادم و باز کردم. صندلی چوبی زیر پنجره خودنمایی می‌کرد. به طرفش رفته و بی‌رمق خودم رو به رویش انداختم؛ پشت سر هم پلک می‌زدم.
پرهام در مقابلم ایستاده بود و با ایما و اشاره با من صحبت می کرد؛ لیوان آبی رو که به سمتم گرفته بود از دستش گرفتم و جرعه ای ازش سر کشیدم. باور حرف‌هاش تا حدی برام سنگین و غیر قابل هضم بود.
صدای خنده های چنگیز من رو از افکار آزاردهنده‌ام بیرون کشید؛ به خود آمدم و 
نگاه سرد و ماتم رو به چشمانش دوختم؛ با پوزخند معنا داری گفت: 
- براوو پسر، براوو. چقدر زود باوری؟!
از حرف‌هاش جا خوردم و سرش فریادی کشیدم.
- منظورت رو واضح بگو؟
سری تکان داد و گفت:
- "اعتماد یعنی مرگ"  این جمله رو یادته، بار اولی که دیدمت بهت گفتم؛ یادت اومد؟
عصبی به طرفش رفتم و یقه‌اش را گرفتم، چشم در چشمش شدم و انگشت اشاره‌ام را به سمتش گرفتم و با حالت تهدیدآمیزی گفتم: 
- با من بازی نکن چنگیز، دیگه هیچ‌وقت این کار رو نکن.
نیشخندی زد: 
- پس چی شد؟ تو که بازی کردن رو دوست داشتی، نداشتی؟ درسته من بهت گفتم خان‌عمو باعث جدا شدن المیرا و قباد از هم شد، ولی من که علت این کارش رو بهت نگفتم.
این‌بار دستانم شل شد و یقه‌اش رو ول کردم و کلافه ازش روی برگرداندم و سمت پنجره رفته و به منظره‌ی بیرون زل زدم و همان‌طور که پشتم به چنگیز بود، گفتم:
- صاف و پوست کنده حرفت رو بزن، برام معما طرح نکن.
- خان عمو برای این کارش دلیل خیلی محکمی داشت؛ قصد و هدف خان عمو فقط کمک کردن به المیرا بود.

@**hadis**

ویرایش شده توسط یاسمن۲۵

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چنگیز سری تکون داد و گفت:

- قباد به درد المیرا نمی خورد، اون فقط به اون دختر صدمه می زد‌. قباد هیچ وقت المیرا رو دوست نداشت، فقط برای سود و منفعت خودش کنار المیرا مونده بود. اون فقط چشمش دنبال ثروت، اسم و رسم خان عمو بود. چون خبر داشت المیرا تا چه اندازه برای خان عمو ارزش داره.
به طرفش برگشتم ابرو هام به هم گره خورد.
ی تای ابرو ام رو بالا انداختم.
- دروغ نگو‌، اون روزی که قباد خبر راضی شدن خان عمو رو بهم داد، از شدت خوشحالی رو پاهاش بند نبود.
- اون قبادی که تو می شناسی، قباد واقعی نیست. اون پسر اون قدر ها هم بی گناه نیست! ی چیز های هست که تو حتی روحت هم ازشون خبر نداره هیچ وقت از خودت پرسیدی علت مرگ مرموزانه ی شوهر عمه نازلی "پدر المیرا" چیه نکنه تو هم باورت شده که پدرش تو ماجرای اون شب کشته شده به نظرت با عقل جور در می یاد؟ وقتی تازه داشت همه چیز جور می شد، زندگی دخترش سر و سامون می گرفت، چرا باید همچین کاری رو با آینده ی دخترش می کرد.
- چنگیز مثل آدم حرفت رو بزن، انقدر موضوع رو نپیچون.
نگاهش رو به طرف چراغی که از سقف آویزان شده بود برد. صداش رو صاف کرد.
- قباد باعث مرگ پدر المیرا شده. علت تنفر خان عمو هم از قباد به همین علت هستش. برای همین بود که طلاق المیرا رو از قبادگرفت.
پرهام از کوره در رفت و به طرف چنگیز خیز برداشت. دستش رو به هوا برد و خواست سیلی محکمی به صورتش بزنه قبل از اصابت کردن، دستش رو تو هوا گرفتم با پرهام چشم تو چشم شدیم.
- تو که حرف های این رو باور نمی کنی آرشام. یادت که نرفته که همین چند ساعت پیش تو حیات عمارت چه برخورد زشتی با المیرا داشت؟
دستش رو در هوا رها کردم و گفتم:
- گاهی اوقات باور کردن ما اهمیتی نداره، چون اتفاق های که می یوفته هم دست ما نیستن. چنگیز دوست قدیمی قباده!
هیچ دلیلی وجود نداره که بخواد راجبش بهمون دروغ بگه. با سرم به طرف چنگیز اشاره کوتاهی کردم.
- پرهام دستاش رو باز کن، بزار بره.
دلم نمی خواد خان عمو خیال کنه نسبت بهش بی اعتماد شدیم.
- داداش داری چی کار می کنی؟
واقعا می خوای بزاری بره!
دو قدم به سمت در برداشتم.
- چند دفعه باید بگم پرهام، یه حرف رو چند بار تکرار نمی کنم.
من می رم بیرون، می خوام کمی هوا بخورم. این جا خیلی هوا خفست.
پرهام طناب های دست چنگیز رو باز کرد.
چنگیز کمی دست هاش رو بهم مالید. از سر جاش بلند شد از کناره پرهام گذشت وارد حیاط شد.

@**hadis**

ویرایش شده توسط یاسمن۲۵

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

المیرا رو از دور دیدم که به سمتم می آمد.
جلوم ایستاد. در نگاهش ترس و نگرانی موج می زد. چنگیز به سمت المیرا چند قدمی براشت، خواست المیرا رو همراه خودش ببره. بازو چنگیز رو گرفتم و مانع رفتنش شدم. سرش رو به سمتم برگردوند.
-چی کار می کنی؟ این قرارمون نبود.
نفس سردی بیرون دادم.
-یادم نمی یاد باهات قراری گذاشته باشم.
-اگه خان عمو بفهمه برات بد می شه.
-اگه تو چیزی بهش نگی اون هم چیزی نمی فهمه!
-از کجا این قدر مطمعنی؟ شاید کلاغ ها براش خبر بردن!
-برو به کلاغ ها بگو حواسشون به کاره خودشون باشه. اگه حرفی بزنن اول خودشونن که تو باطلاق فرو می رن.
-دیگه داری عصبیم می کنی.
بهش تنه ای زدم گفتم:
-زیاد جوش نیار، فردا صبح خودم المیرا رو می یارم.تو هم امشب نه چیزی دیدی نه چیزی شنیدی.
دستش رو از شدت خشم مشت کرد دندون هاش رو به هم می سابید و انگشت اشاره اش رو برایم تکون داد. از کنارم رد شد.
دور شدنش رو نگاه می کردم.
خان عمو کلافه در اتاق کارش قدم می زد.
صدای در اتاق، توجهش رو جلب کرد.
با وجود خشم زیادی که در وجودش موج می زد خودش را کنترل کرد و آهسته گفت:
-بیا تو.
چنگیز وارد اتاق شد. جلوی خان عمو ایستاد.
خان عمو که از دیدن چنگیز جا خورده بود دستی بر ریشش کشید و گفت:
-این همه مدت کجا بودی؟ چرا جواب تلفن هات رو نمی دی؟ از المیرا هم خبری نیست!
چرا ساکتی نکنه روزه ی سکوت گرفتی؟
لبخندی ملیحی بر روی لب هاش نشست.
-بی خودی نگران شدین.
از خان عمو فاصله گرفت، بر روی یکی از مبل های راحتی نشست و یکی از پاهاش رو بر روی دیگری انداخت. خان عمو کلافه به سمتش رفت.
-نه مثل این که جناب عالی زیادی ریلکس تشریف داری. من این جا دارم از استرس و نگرانی می میرم. آقا اومده یه پاش رو روی اون یکی پاش می ندازه. نکنه عقلت رو از دست دادی؟
-فکر می کنم بعضی ها زیادی دارن تو مسائلی که بهشون مربوط نیست دخالت می کنن.
پاشون رو بیشتر از گلیمشون دراز کردن.
-اونوقت منظورت از بعضی ها کیه؟
چنگیز کاسه ی صبر من رو لب ریز نکن، صبر من هم حدی داره.
-منظورم به آرشام.
انگار به همه چیز شک کرده‌. دلش برای دوست دوران بچگیش تنگ شده.
خاطره های گذشته، زخم های قدیمی.
-آرشام همه چیز رو فهمیده؟
-فهمیده چون خودم براش تعریف کردم.
اما نه قصه ی واقعی رو، اون قصه ای که خودم براش ساختم. قهرمان اصلی داستان من و شما هستیم که از روی عشق و علاقه شدید و فقط برای مراقبت کردن از خواهر زادتون المیرا دست به چنین کاره سختی زدین. صدای خنده های خان عمو کل فضای اتاق رو پر کرد.
نفس عمیقی کشید.
-آباریکلا خوشم اومد.
دست پروده ی خودم هستی. پس ی بار دیگه قباد و ارشام مقابل هم قرار گرفتن.
الان فقط تنها کاری که باید بکنیم این که عقب بشینیم و جنگیدن دو تا دوست رو باهم تماشا کنیم.

ویرایش شده توسط یاسمن۲۵

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کناره المیرا روی نیمکتی که تو حیاط بود نشسته بودم. به صورتش نگاهی کردم، محو تماشای ماه بود. من هم به ماه خیره شدم و تو فکر فرو رفتم. گاهی اوقات نباید نشست، فقط باید حرکت کرد. نمی دونی کجا داری می ری، فقط این حس رو داری که حتما باید یه جایی بری. چون تو اون لحظه از زمان، نه موندنت فایده داره نه نبودنت. اما شاید رفتنت باعث خوشحالی خیلی از آدم ها بشه.
-حرف های چنگیز رو که باور نکردین؟
سرم رو چرخوندم به سمت المیرا، به من نگاه می کرد. آهسته ادامه داد:
-نمی تونم باور کنم که قباد همچین کاری کرده باشه. اخه اون همچین آدمی نبود.
-گاهی اوقات این که ما چیزی رو باور کنیم یا نکنیم، ذره ای اهمیت نداره.
واقعیتی که بهش قلم تقدیر خورده، روی دفتر سرنوشتمون نوشته شده. باور کردن یا نکردن ما توش تغییری ایجاد نمی کنه.
-پس با این حساب باید چی کار کنیم.
صدای پایی رو از پشت سر احساس می کردم که هر لحظه بهمون نزدیک تر می شه.
سرم رو چرخوندم سمت صدا و نگاهی انداختم. پرهام بود که با یه سینی چای در دستش رو به رومون ایستاده بود. کنارم روی نیمکت نشست. سینی رو به طرف المیرا برد و چای تعارف کرد گفت:
-شام که نخوردین لااقل این چای و کیک رو بخورین.
المیرا لیوان چای رو از دست پرهام گرفت تشکر کرد. از بینشون بلند شدم و به طرف درختی بزرگی که رو برومون بود رفتم.
دستم رو به تنه ی درخت تکیه دادم.
پرهام در حالی که به من نگاه می کرد گفت:
-تو هم بیا ی چیزی بخور.
این جوری که نمی شه.
-پرهام دل و دماغ هیچ کاری رو ندارم.
به المیرا بده. چند قدم دیگه برداشتم.
گرمایی دستی رو به روی انگشت هام احساس کردم. به طرفش برگشتم. با چشم های نم آلود المیرا مواجه شدم که با نگرانی به صورتم چشم دوخته بود.
-آقا آرشام، لطفا این کار رو با خودتون نکنید.
حتی موقعی که عمارت خان عمو بودین چیزی نمی خوردین! بزارین من خودم غذا درست می کنم با هم می خوریم اخه این جوری که نمی شه.

@**hadis**

ویرایش شده توسط یاسمن۲۵

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پرهام با خوشحالی به سمتمون اومد و گفت:
- می خوای بهمون شام بدی؟
خدا خیرت بده من هم خیلی وقته که غذای درست و حسابی نخوردم. حالا بگو چی می خوای برامون بپزی؟ نگاه جدی به پرهام انداختم و گفتم:
- المیرا خانم خستن، باید استراحت کنه، ما هم ی غذای آماده می خوریم. المیرا حرفم رو قطع کرد و گفت:
- آقا آرشام، برای من هیچ زحمتی نداره.
تازه وقت های که کار می کنم کم تر فکر و خیال سراغم می یاد این جوری ذهنم هم خیلی آروم تره. مسیر نگاهش رو عوض کرد این بار به پرهام نگاهش رو دوخته بود.
- آقا پرهام شما فقط به من بگین آشپزخونه کجاست؟
که پرهام با سرش به ویلا اشاره کرد.
المیرا لبخند گرمی زد و به داخل ویلا رفت.
با پرهام روی چمن نشستیم و به آسمون چشم دوختیم. خرده چوب کوچکی رو از روی زمین برداشتم و با چوب مشغول بازی کردن شدنم. بدون نگاه کردن بهش گفتم:
- چرا انقدر دنیا ترسناک شده داداش، چرا رفیق به رفیقش رحم نمی کنه! قباد بهترین دوست من بود مثل خانوادم بود، اما اون با من چی کار کرد؟ حتی فکر کردن بهش قلبم رو به درد می یاره. خان عمو حق داشت طلاق  قباد رو از المیرا بگیره. قباد عوض شده، انگار واقعا اون آدم عوض شده. گوشه ی لبم رو گزیدم تا مانع ریختن اشک هام بشم. پرهام دستش رو به روی شانه ام گذاشت. گرمای دستش سرمای وجودم رو گرفت.
- خودت رو به خاطره این چیز ها اذیت نکن.
- همیشه خیال می کردم خان عمو مسبب از هم پاشیدن زندگی ما هستش. وقتی که من و برادرم آرتین توی سوز سرما می رفتیم مدرسه، خان عمو توی عمارتش کنار شومینش روی مبل لم داده بود. قباد اون روز ها همیشه کنارم بود. هوا سرد بود، ولی دلمون گرم بود. نگاهی به صورتم انداخت. انگار که می خواست جو رو عوض کنه از جاش بلند شد و دستش رو به طرفم دراز کرد گفت:
- بلند شو داداش، فکر کردن به گذشته دردی رو دوا نمی کنه. بریم تو المیرا هم تنهاست.
با کمک پرهام از جام بلند شدم به داخل ویلا رفتیم. در ورودی به راه روی کوچکی وصل می شد انتهای راه رو هم سالن پذیرایی بزرگی بود. گوشه ای از سالن با یک دست مبل راحتی، قهوه ای رنگی چیده شده بود. جلوی مبل های راحتی هم میز عسلی بزرگی قرار داشت که روش کاسه ای قرار داشت که پر از ذرت بو داده بود. نگاه مختصری به اطراف انداختم، تقریبا می شد گفت خونه اش مرتب بود و همه چیز سر جای خودش بود‌. پرهام بلند خندید گفت:
عجب بوی غذایی راه افتاده.
نگاهی از روی شیطنت زد و ادامه داد:
- یعنی المیرا شام چی می خواد بهمون بده؟
المیرا از آشپزخونه بیرون اومد، چند بشقاب به همراه قاشق و چنگال به دست داشت.

@**hadis**

ویرایش شده توسط یاسمن۲۵

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به طرفش رفتم، بشقاب ها رو از دستش گرفتم و روی میز گذاشتم. لپ هاش گل انداخته بود. پرهام به آشپزخونه رفت و با ظرف غذایی که در دست داشت به سمتمون اومد.
- اون قدر ظاهرش خوشمزه ست که نخورده سیر شدم.
المیرا نگاهی به پرهام انداخت و گفت:
- امیدوارم طمعش هم باب میلتون باشه.
پرهام یکی از صندلی ها رو عقب کشید و نشست‌.
- من که دیگه نمی تونم بیشتر از این تحمل کنم. والا شما دو تا رو نمی دونم.
لبخندی به پرهام زدم و کنارش نشستم، المیرا هم با کمی فاصله از ما نشست.
نگاهی به ظرف غذا انداختم، بادمجون شکم پر بود. ظاهرش هم اشتها برانگیز به نظر می رسید. پرهام بدون مقدمه شروع کرد به کشیدن غذا از واکنشش حسابی جا خوردم. فکرش هم نمی کردم که این پسر تا این اندازه شکمو باشه‌. با ولع شروع به خوردن کرد. به سختی جلوی خنده هام رو گرفته بودم. خواستم بشقاب رو بردارم تا کمی غذا بکشم که المیرا زود تر از من دست به کار شد و برام غذا کشید. نگاه کوتاهی به المیرا انداختم.
- خیلی ممنونم، خودتون هم یه چیزی بخورین.
در جوابم فقط لبخندی زد‌. بعد از خوردن شام و جمع کردن ظرف ها پرهام رو دیدم که چند دست لباس راحتی تو دستش گرفته بود. یکی از اون ها رو به المیرا داد.
- بفرمایید، این ها رو بپوشین. 
دست نخوردن ماله دختر خالمه آخرین باری که این جا اومد، جا گذاشت. المیرا لباس رو از دست پرهام گرفت.
پرهام:شما تو اتاق من بخوابین.
من و آرشام هم شب رو تو پذیرایی می مونیم المیرا نگاهی به من انداخت و چیزی نگفت سکوتی که بینمون بود رو شکستم و در خطاب به المیرا گفتم:
- حق با پرهامه، امشب هم شبه سختی رو گذروندین بهتره کمی استراحت کنین. به فردا و اتفاق هاش هم فکر نکنین، چون هنوز نیومده. به چیزی که نیومده نباید فکر کرد.
المیرا: حق با شماست، چیزی که اتفاق نیوفتاده رو باید فراموش کرد.
شبتون بخیر.
ازمون فاصله گرفت و به اتاقی که انتهای راه رو بود رفت. پرهام پیژامه ای که تو دستش بود رو به طرفم پرت کرد و با خنده گفت:
- این هم نصیب تو شد آرشام جان.
بعد از عوض کردن لباس هام با پرهام به پذیرایی رفتیم. پرهام خودش رو بر روی یکی از کاناپه ها انداخت، آهی کشید و گفت:
- بخدا هیچ جا خونه ی خوده آدم نمی شه. هیچ جایی لذت بخش تر از تخت خواب آدم نیست. من هم روی اون یکی کاناپه دراز کشیدم و در جوابش گفتم:
- حرف حق جواب نداره، آدمی که خسته هست روی سنگ هم خوابش می بره.
پرهام پهلو به پهلو شد و روش رو به طرف من چرخاند.
- آرشام، خداییش تو حرف های چنگیز رو که راجب قباد زد باور کردی؟
- سایه ها همیشه دروغ می گن.
چشم هام رو بستم بلکه بتونم با خوابیدن کمی از اتفاقات رخ داده در طول روز فاصله بگیرم. صدای آلارم گوشی من رو از خواب نازنین بیدار کرد.
پلک هام سنگینی می کردن.

@**hadis**

ویرایش شده توسط یاسمن۲۵

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گوشیم رو از میز کناری برداشتم و آلارم رو قطع کردم. چشمم به ساعت افتاد، نزدیک به دوازده ظهر بود. بی محابا از جام بلند شدم باورم نمی شد این همه ساعت خوابیده باشم. شماره پرهام رو گرفتم صدای چرخیده شدن کلید تو قفل  در به گوشم رسید در خونه باز شد، پرهام با نون بربری که تو دستش بود داخل شد. به طرفش رفتم با روی باز گفت:
- صبح قشنگت بخیر!
- صبح بخیر، وقتی بیدار شدم کسی خونه نبود!
- آره ناچارا المیرا رو عمارت رسوندم، چون اگه دیر تر برمی گشت براش دردسر می شد. از کنارم رد شد و به آشپزخانه رفت نون رو تو سینی گذاشت و در یخچال رو باز کرد. در حالی که تو یخچال رو وارسی می کرد گفت:
- بیا صبحونه رو بخوریم که خیلی گشنمه!
پشت میز ناهار خوری نشستم.
پرهام از آشپزخونه سینی به دست اومد
ظرف پنیر، کره و مربا رو به روی میز گذاشت و دوباره به آشپزخونه رفت.
آرشام:المیرا رو بردی پیش خان عمو، چرا درموردش چیزی بهم نگفتی؟
با چایی برگشت یکی از فنجون هارو جلوی من گذاشت گفت:
- خوب داداش من، شما خواب بودین.
من هم دلم نیومد از خواب ناز بیدارت کنم.
جوری خوابیده بودی که انگار صد ساله که نخوابیدی.
پشت یکی از صندلی ها نشست، فنجون چایی رو یک نفس سر کشید. با تعجب بهش نگاه می کردم. از این که چطور تونسته بود چایی به این داغی رو با این سرعت سربکشه و جیکش در نیاد، نزدیک بود شاخک هام بیرون بزنن .لقمه ی بزرگی نون و پنیر درست کرد، تو دهنش گذاشت و گفت:
- خب نگفتی، امروز به خان عمو سر می زنی یا نه؟
یه قاشق شکر داخل چایی ریختم و  در حالی که چایی رو هم می زدم گفتم:
- فعلا بهش فکر نکردم. ولی احتمال داره عصری یک سر پیشش برم.
لیوانش رو پر از چایی کرد و جرعه ای ازش نوشید.
- خیلی خب، من هم همراهت میام تا بی گدار به آب نزنی.

المیرا چند ساعتی می شد که به عمارت برگشته بود. نمی دونست خان عمو باهاش چه برخوردی می کنه. از یه طرف ترس رو به رو شدن با خان عمو رو داشت و ازطرفی هم ترس رو در رو شدن با چنگیز آزارش می داد. از پله های راهرو بالا می رفت.چند قدم بیش تر برنداشته بود که صدای خان عمو باعث شد سرجاش بایسته. سنگینی نگاهی رو احساس می کرد. از شدت ترس بدون این که چیزی
بگه سرش رو به زمین انداخت. خان عمو با صدایی که درونش خشم موج می زد گفت:
- دیشب کجا بودی، ازت خبری نبود؟آخرین بار تو مهمونی دیدمت ولی بعدش دیگه هیچ کس تو رو ندیده. بی مسئولیت بودنت به پدر خدا بیامرزت رفته! اون هم به همین اندازه بی فکر بود پشت کار های که می کرد فکر و منطق نبود
المیرا از شدت خشم انگشت هاش رو مشت کرد و با ابروهای گره خورده گفت:
- می دونم که شما تو این سال ها خیلی برام زحمت کشیدین من هم بابت تموم زحمت هایی که برام کشیدین ازتون ممنونم ولی نمی تونم ببینم که این جوری پشت سر پدرم بد می گین پدر من هر چی هم بود، باز هم پدرم بود.
کسی بود که من رو به این دنیا اورد من جونم رو زندگیم رو بهش بدهکارم. حتی اگه هیچ کاره خوبی هم تو زندگیش  انجام نداده باشه همین که این زندگی رو به من داده ازش ممنونم. من بهش این نفس کشیدن رو مدیونم.
- خیلی خب، لازم نیست این جوری از اون مردک جلوم دفاع کنی. اگه اون عرضه داشت ازت مراقبت می کرد برات پدری می کرد، نه این که...

@**hadis**

ویرایش شده توسط یاسمن۲۵

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دیشب حواسم بهت بود. وقتی قباد از دور میومد دستات می لرزیدن. نکنه هنوز هم نسبت بهش احساسی داری. نکنه باز هم می خوای همون اشتباه چند سال پیشت رو تکرار کنی؟ دختر، مادرت کم نبود. لااقل از مادرت درس عبرت بگیر. عشق و عاشقی برای کسی نون و آب نشده. 
اشک هایش روی گونه اش سر می خورد. با پشت دست اشک هاش رو پاک کرد. بدون این که حرفی بزنه از پله های راهرو بالا رفت و به سمت اتاقش دوید. 

آرشام


با پرهام مشغول دویدن توی پارک بودیم، پرهام در حالی که به نفس و نفس افتاده بود خودش رو به من رسوند و گفت:
- خیلی خوب میدوی ها سرعت عملت بالاست. من که هنوز شروع نکرده نفس کم اوردم. نگاه کوتاهی بهش انداختم.
- ورزش کردن یه بخش جدا نشدنی از زندگیمه، دیگه به این جور دویدن ها عادت کردم.
- آرشام شاید باورت نشه ولی خیلی هیجان زدم. خیلی دوست دارم روزی که با قباد رو به رو میشی اونجا باشم. اصلا دوست ندارم اون صحنه رو از دست بدم.
یک لحظه کنترلم رو از دست دادم و به سمت پرهام غریدم و با نفرت تموم گفتم:
- خفه شو.
پرهام از واکنش من حسابی جا خورده بود. بدون این که کلمه ای حرف بزنه تو صورتم نگاه می کرد یک لحظه به خودم اومدم و کلافه دستم رو به روی شانه ی پرهام گذاشتم. گاهی اوقات نمی تونستم خشمم رو کنترل کنم.
- واقعا متاسفم، داداش من رو ببخش. باور کن نمی خواستم ناراحتت کنم.
پرهام تموم مدت نگاهش به من بود. ولی من از شدت شرمندگی به دیوار روبه رویی خیره شده بودم.
سرش رو تکونی داد و گفت:
- خیلی خوب حالا، مهم نیست. انگار من داداش دیوونه ی خودم رو نمی شناسم. درسته زود عصبی میشی ولی قلبت به اندازه ی یه گنجشک کوچیکه. تو حتی اگه بخوای هم نمی تونی به من آسیب بزنی.
- می دونم پرهام، اگه تو نبودی جسمم هم مثل روحم سال ها پیش میمرد.
با شنیدن صدای رعد و برق به طرف ماشین دویدیم. پرهام بخاری ماشین رو روشن کرد که تا کمی از سرمای داخل ماشین کم بشه. نگاهم رو به منظره ی بیرون دوختم. باران شدت گرفت. پرهام ضبط صوت رو روشن کرد. صدای آهنگ فضای ماشین رو پر کرد و دیگر از سکوت چند لحظه ی پیش خبری نبود. قطرات بارون خودشون رو لجوجانه به پنجره ی ماشین می کوبیدن.

@**hadis**

ویرایش شده توسط یاسمن۲۵

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"آهنگ ببار بارون: سعید آرامش
ببار بارون، ببار غم دارم امشب.
مثل خاک کویر، تب دارم امشب.
ببار بارون به جون نیمه جونم.
ببار بارون که هم رنگ جنونم.
ببار بارون دلم ماتم گرفته.
صدای خوندنم رو غم گرفته.
ببار بارون که من داغونم امشب‌.
رفیق ساقی و می خونم امشب.
ببار بارون که من ویرونم امشب.
مثل دیوونه ها حیرونم امشب.
پرهام ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد.
به منظره ی بیرون چشم دوختم و غرق آهنگ شدم.
ببار بارون، ببار غم دارم امشب.
مثل خاک کویر، تب دارم امشب.
ببار بارون به جون نیمه جونم.
ببار بارون که هم رنگ جنونم.
ببار بارون دلم ماتم گرفته.
صدای خوندنم رو غم گرفته.
ببار بارون که من داغونم امشب‌.
رفیق ساقی و می خونم امشب.
ببار بارون که من ویرونم امشب.
مثل دیوونه ها حیرونم امشب.
در حالی که به عمارت خان عمو نزدیک می شدیم به داشبورد مشتی زدم و فریاد کشیدم:
- این ماشین لعنتی رو نگه دار.
پرهام که حسابی جا خورده بود ماشین رو بغل زد و نگاهش رو به من دوخت.
دست هام می لرزیدن، نگاهم رو به چشم های سبز رنگ پرهام دوختم. دیدم تار شده بود صورت پرهام رو واضح نمی دیدم.
- تا چند روزی دلم نمی خواد خان عمو رو ببینم. پرهام برگرد ویلا دلم نمی خواد ببینمش.
پرهام بدون کوچیک ترین حرفی ماشین رو روشن کرد. مسیر رو دور زد و به سمت ویلا حرکت کرد. چشم هام رو بستم صدای بدی توی سرم می پیچید. پرهام کلافه سرعت ماشین رو بیشتر کرد.
پرهام: نه این جوری نمی شه، رنگت مثله گچ سفید شده. چند دفعه بهت بگم باید بری دکتر، هر سری پشت گوش می ندازی.
با صدایی که از ته چاه میومد گفتم:
- من خوبم، یکم استراحت کنم بهترم میشم. پرهام من رو دیوونه نکن، برگرد خونه.
- اما آرشام.
- اما نداریم، من خوبم قضیه رو زیادی بزرگ نکن.
-خیلی خب، من که زورم بهت نمی رسه. هرجور خودت صلاح می دونی.
به خونه که رسیدیم جلوی در ورودی پاکتی افتاده بود پرهام خم شد و پاکت رو برداشت‌. نگاه مختصری به پاکت انداخت سرش رو کج کرد و پاکت رو به سمت من گرفت. با تعجب بهش نگاه می کردم.
پرهام: برای تو فرستادنش.
پاکت رو از دستش گرفتم و به نوشته هاش چشم دوختم. "تقدیم به کسی که یه زمانی عزیز ترین کسم بود ولی الان بزرگ ترین دشمنم شده"

@**hadis**

ویرایش شده توسط یاسمن۲۵

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پرهام کلید رو در قفل در چرخوند و در رو باز کرد. وارد خونه شدیم‌. خودم رو بر روی یکی از کاناپه ها انداختم. دوباره نگاهم رو به نوشته های پاکتی که تو دستم بود دوختم. پاکت رو از گوشه پاره کردم. یک قطعه عکس داخل جعبه خودنمایی می کرد عکس رو بیرون اوردم و بین دو دستم قرار دادم. عکس سه نفری قدیمی من، قباد و چنگیز بود. عکس ماله سالی بود که قباد جواب مثبت از المیرا گرفته بود، کت و شلوار مشکی خوش دوختی به تن داشت. چنگیز هم درست کناره قباد نشسته بود و لبخند مرموزی به لب داشت. قباد که دستش رو بر روی گردن من انداخته بود لبخندی در لب هاش هک شده بود که گویی اگر ثانیه ای دیگر عمرش به پایان می رسید خوشی نبود که تجربه اش نکرده باشه عکس رو بر روی میز عسلی جلوی کاناپه پرت کردم. 
تو راه انتقام بزرگ ترین خطر این نیست که دشمن هات حقیقت رو بفهمن، بزرگ ترین خطر اینه که وقتی سعی می کنی راز خودت رو مخفی کنی از حقیقت اون ها با خبر نشی!
****
حدود یک هفته از روزی که اون پاکت رو برای من فرستاده بودن می گذشت. تو این مدت نه خبری از خان عمو داشتم و نه از فرستنده ی اون نامه. نیاز داشتم که با خودم خلوت کنم. به سمت بالکن خونه که در آشپزخونه قرار داشت رفتم. دستم رو بر روی دستگیرش گذاشتم و در رو با یک حرکت باز کردم. باد خنکی به صورتم خورد.  هوا تاریک بود به طرف میله های آهنی، مسی بد رنگی رفتم و دستم رو به چونم تکیه دادم.

دانایی کل

سیگاری از توی جلد در آورد و با فندک طلایی رنگش روشنش کرد. فندک رو بر روی مبل های قرمز رنگی که نیمی از فضای پذیرایی رو پر کرده بود پرت کرد. چشم هاش رو بست و سرش رو به دسته ی مبل تکیه زد. کامی کشید و نفسش رو به آرومی بیرون داد. سنگینی نگاهی رو بر روی خودش احساس می کرد. چشمانش رو باز کرد. رو به روش چنگیز رو دید که سراسیمه ایستاده. تای ابروش رو بالا انداخت.
- چرا این جا وایسادی چنگیز؟ اگه حرفی داری بیا بشین تا راجبش صحبت کنیم.
- این جا، جای مناسبی برای حرف های مهمی که می خوام راجبش باهات صحبت کنم نیست.
- تو این عمارت غریبه ای وجود نداره. اگه حرفی برای گفتن داری، خب همین جا بزن.
- قباد، می خواستم راجب خان عمو باهات حرف بزنم.
ناخداگاه از جاش بلند شد و به طرف چنگیز خیز برداشت. 
- المیرا...نکنه براش اتفاقی افتاده؟
- نه المیرا چیزیش نشده، ولی من از ماجراهای اون شب همه چیز رو بهت نگفتم! چون نمی خواستم بی خودی ذهنت رو درگیر کنم. اون مرد، من و المیرا رو گرفته بود...
- منظورت از اون مرد کیه، من می شناسمش؟

@**hadis**

ویرایش شده توسط یاسمن۲۵

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چنگیز سری تکون داد.

- ما اون مرد رو نمی شناسیم ولی اون ما رو مثل کف دستش می شناسه!
قباد کلافه نگاهی به چنگیز انداخت.

- مگه اون شب چه اتفاقی بینتون افتاد؟
چنگیز پوزخندی زد.

- اون مرد همه چیز رو راجب گذشته ی ما می دونست. اولش که راجبش صحبت می کرد خیال می کردم می خواد بهم ی دستی بزنه، ولی بعد فهمیدم خان عمو خودش همه چیز رو بهش گفته! اما نه اون جوری که ما می دونیم. همه ی اتفاقات اون شب رو به نفع خودش عوض کرده. خیال می کنم که خان عمو باز می خواد همون ماجرای هفت سال پیش رو برامون تکرار کنه. 
قباد کلافه چنگی به موهاش زد و کلافه در اتاق قدم می زد. 
- اگه خان عمو قراره باز هم همون اشتباهات گذشته رو تکرار کنه، بزار بکنه. چنگیز، من دیگه تو این زندگی چیزی برای از دست دادن ندارم.
چنگیز بهش نزدیک شد دستش رو بر روی بازویش گذاشت.
- برام اصلا اهمیت نداره که تو گذشته باهات چه رفتاری داشتن. ولی مطمن باش که من همیشه کنارتم. قباد احساس می کنم هنوز نتونستی اتفاقات گذشته رو فراموش کنی! وقتی ی اتفاقی افتاده، افتاده پسر. حتی اگه قانع کننده ترین دلیل هم داشته باشه باز هم اون اتفاق افتاده. نمی شه برش گردوند. 
قباد از کنار چنگیز رد شد و به سمت تلفن خونه رفت. پارچه ی حریر رو کنار زد و تماس های بی پاسخ رو چک کرد. شماره ی خونه ی خان عمو افتاده بود. گوشی رو برداشت. شماره رو گرفت بعد از چند بوق کوتاه تماس وصل شد. 
- به به، قباد خان چه عجب یادی از فقیر فقرا کردین! بعد از جشن اون شب سرسنگین شدی. دیگه بهمون سر هم نمی زنی.
- ربطی به سرسنگینی نداره، خودتون که بهتر از هر کسی می دونین. سرگرم کارام. 
- کاری داشتین که زنگ زده بودین؟ شمارتون افتاده بود.
- اگه نخوام دروغ بگم ازت می خوام  امروز بری جاده چالوس. یه نفر رو می فرستم دنبالت.
- باز هم همون کارهای همیشگی! من که بهتون گفته بودم، دیگه نیستم.
- این بار حرفت رو نشنیده می گیرم. لااقل حرمت نون و نمکی که خوردی رو نگه دار. تو قابل اعتماد ترین کسی هستی که من می شناسم‌. من قبلا هم بهت قول داده بودم اگه این بار هم خواستم رو گوش کنی شک نکن به قولم عمل می کنم.
- شما از این قول ها زیاد دادین، ولی حناتون برای من یکی دیگه رنگی نداره.
@**hadis**

ویرایش شده توسط یاسمن۲۵

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- تلفن رو قطع می کنم، ولی تو هم راجب پیشنهادم فکر کن. همیشه که همین قدر جوون نمی مونی.
قباد بدون این که جوابش رو بده گوشی رو گذاشت. وارد سالن بزرگی که به آشپزخونه هم راه داشت شد. نگاهی به ساعت دیواری انداخت. عقربه ها ساعت یک رو نشونه رفته بودن. بی پروا یکی از خدمه رو صدا زد. اسکندر با اندام درشتش به محض شنیدن صدای قباد خودش رو به آشپز خونه رسوند و گفت:
- ببخشید اقا، بچه ها تو حیاط برام چای و کیک نگه داشته بودن. داشتم اون هارو می خوردم.
اخم غلیظی میان ابروهای قباد نشست.
- خب چرا این هارو برای من تعریف می کنی. کیک خوردن تو تنها چیزیه که الان ذره ای برام اهمیت نداره.
اسکندر سعی داشت نگاهش رو از چشم های پر از خشم قباد در امون نگه داره کمی در جاش جا به جا شد و گفت:
- آقا قراره جایی برین؟
با صدایی که بیشتر شبیه فریاد بود به سمتش غرید گفت:
- دیگه کارت به جایی رسیده که من رو هم سین جین می کنی؟ گم شو کاری که ازت خواسته بودم رو انجام بده!
- اما اقا شما که هنوز چیزی به من نگفتین.
پارچ آب رو از روی اپن برداشت و کمی آب توی لیوان ریخت و رو به اسکندر گفت:
- برو ماشین رو آماده کن.

@**hadis**

ویرایش شده توسط یاسمن۲۵

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 سر کشید. و نفسش رو محکم بیرون داد. به پذیرایی رفت. ظرف دکوری سبز رنگی که مینا کاری شده بود چشمش رو گرفت. با دو دستش ظرف رو برداشت و با خشم بر روی زمین لخت کوبید. صدای شکسته شدن ظرف دکوری توی کل سالن پیچید.
چنگیز رو از دور دید که با وحشت به طرفش می اومد. رخ به رخش ایستاد و با نگرانی به قباد چشم دوخت.
- باز چی شده قباد، چرا خشمت رو سر این بیچاره ها خالی می کنی؟
- چنگیز قبل از این که تو رو هم مثل همین ظرف نزدم خورد و خاکشیر کنم از جلوی چشم هام گم شو.
- یا خدا، بازم که جنی شدی. فقط کم مونده بیای هممون رو گاز بگیری!
مشتی به سینه ی چنگیز کوبید و به عقب هلش داد. چنگیز دستش رو به معنای اعتراض تو هوا تکون داد و گفت:
- هوی داری چه غلطی می کنی! با این اخلاق گندی که تو داری معلومه هیچ دختری کنارت نمی مونه. همه که مثله المیرا نیستن.
نگاهش در چشم های چنگیز قفل شد. از حرف چنگیز حسابی جا خورده بود و سرجاش خشکش زد.
المیرا خیلی وقت بود که براش صبر کرده بود. دوست نداشت بیشتر از این اون دختر رو تو دردسر بندازه. از طرفی هم نمی تونست خواسته های خودخواهانه ی خان عمو رو قبول کنه.
@**hadis**

ویرایش شده توسط یاسمن۲۵

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کتش رو از داخل کمدی که کنار در بود برداشت و به تن کرد. از عمارت بیرون رفت و وارده حیاط شد. صدای فریاد های چنگیز رو از پشت سر می شنید. به طرف اسکندر رفت که کنار ماشین ایستاده بود. با ی حرکت سویچ رو از دستش قاپید و سوار ماشین شد. قفل ماشین رو بالا زد که هر چهار تا در قفل شدن. از شانس قشنگش چنگیز بهش رسید و به شیشه ی ماشین مشت می زد. عصبی سرش داد زد:
- چنگیز گم شو راحتم بزار.
ولی ول کن ماجرا نشد. ضبط صوت رو روشن کرد تا کمتر صدای چنگیز آزارش بده. با نهایت سرعت از کنار چنگیز رد شد و از عمارت بیرون رفت. صدای زنگ تلفنش در اومد. تلفن رو به سختی از جیب کتش بیرون اورد و رد تماس زد. گوشی رو به سمت داشبورد ماشین پرت کرد که از داشبورد به زیر پاش افتاد. دوباره صدای زنگ بلند شد. کلافه ضبط رو خاموش کرد و کمی در جایش خم شد تا تلفن رو برداره. ولی گوشی رو پیدا نمی کرد. همون لحظه ماشین پراید مشکی رنگی از کنارش رد شد و به طرز وحشتناکی براش بوق می زد. گوشی رو برداشت و سرش رو به طرف راننده برگردوند. مرد میانسالی تو ماشین بود. تو این وضع حوصله ی دعوا کردن نداشت و بدون توجه بهش مسیرش رو ادامه داد.
@**hadis**

ویرایش شده توسط یاسمن۲۵

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...