رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
afsaneh

رمان به وقت تنهایی | افسانه افشاری کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.  

قوانین نوشتن رمان

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق  

@N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت اول:              

فصل1 :

به مرد بلند قامتی که رو به روم ایستاده بود نگاه کردم، به سمتم اومد و کلید ضبط دوربین کوچکی که روی سه پایه روبه روم تنظیم شده بود رو فشار داد.

 -بازجویی شما تماما ضبط ویدویی می شه، هر حرف و حرکات شما می تونه مورد استناد قضایی قرار بگیره، مفهوم شد؟

قفل دست هام رو از هم باز کردم، سرم رو به نشونه فهمیدن تکون دادم. تمام وجودم به خاطر از دست دادن عزیزم زار می زدن، تو حال خودم نبودم به عکس مقتولی که روی میز بود نگاه کردم؛ آخ خدا من چرا هنوز نفس می کشم؟! وقتی دلیل نفس کشیدن هام از پیشم پر کشیده! حتما خیلی از دستم رنج کشید که بدون خدافظی رفت! دستای سرد و لرزونم رو به سمت عکسش دراز کردم که با ممانعت بازجو همراه شد؛ عصبی شدم اون چطور به خودش اجازه داده که من نتو... باصدای محکمش به خودم لرزیدم،   

  -خانوم رئوفی شما مثل این که یادتون رفته کجا هستین و به چه علت حضور دارین؟

چشم های سرد و غمگینه بارونیم رو تو چشم هاش دوختم.

-به سوالاتی که ازتون می پرسم به دقت پاسخ بدین که کمک به سزایی تو سرعت انجام وظیفه ما داره

چیزی نگفتم فقط می خواستم هر چی زودتر از این قفس رهایی پیدا کنم

-هر چی که به اون روز مربوط می شه رو واسم از همون اول بازگو کنین!

لب های خشک شده ام رو باز کردم

-چند روزی بود که حال مساعدی نداشت، ازم خواسته بود برم کنارش آخه خونه مستقل داشت و با پدر و مادرش زندگی نمی کرد، پسرعموم بود اما حکم برادرم رو داشت؛ واسه همین هیچ موقع نمی تونستم ناراحتیش رو ببینم و واسش کاری نکنم؛ به خاطر همین رفتم پیشش...

آهی عمیق کشیدم که قلب هر آدم سنگ دلی رو می سوزوند، حتی آدمی که بوی از احساس و از دست دادن عزیز نبرده بود؛ بعضی موقع ها فکر می کردم تو این دنیا جای واسه من نیست جایی واسه شادی کردن هام؛ صدای خنده هام، می گن همه چی دست خداست و خدا بنده هایی که بیش تر دوسشون داره رو بیش تر امتحان می کنه؛ لبخندی تلخ گوشه لبم جا خشک کرد؛ خدایا حاضر بودم منم مثل بقیه باشم واست اما این جور سخت امتحانم نکنی! اونم با پویان! آخه چرا بااون؟ چرا کسی که تو تموم این سال ها برای من حامی بودو جای برادرم رو داشت؟!

بغض گلوم رو خفه کردم، زبونم قفل شده بود؛ آخه چطور می تونستم اون صحنه رو به یادم بیارم؟! صحنه ای که هیچ وقت از ذهنم پاک نمی شد.

-رفتم خونش طبق عادت همیشگی با نگهبان خونه اش سلام علیک کوچیکی کردم وقتی به در خونه اش رسیدم باز بود؛ بخدا باز بود!! گفتم شاید خودش دلیلی واسه این کارش داشته یا به خاطر من باز گذاشته رفتم تو صداش کردم یه بار نه صدبار اما جو...جواب نمی...نمیداد، ترسیده بودم دنبالش گشتم تا گوشه پذیرایی دیدمش...

 آب دهنم رو قورت دادم و به صورتم دست زدم، باز هم این اشک ها مهمون چشم هام شده بودن، اشک هایی که نفهمیدم کی از آسمون ابری چشمام شروع به باریدن کرده بودن، سرم رو بین دوتا دست هام قفل کردم

-پو...پویانم رو دیدم...دیدمش ولی ای کاش هیچ وقت اون جور نمی دیدم، غرق به خون بود لباس سفید رنگش دیگه سفید نبود...

 صدای هق هق هام بالا گرفته بود و مانع حرف زدنم می شد

 -رفتم سمتش چشم هاش بسته بود واسه همیشه بسته بود... نمرده بود ها! فقط خوابیده بود؛ خندیدم...آخه پویان یه خورده خواب آلوعه واسه همین!

با صدای بلند زار زدم دیگه جونی تو بدنم نمونده بود اون صحنه همش جلوی چشم هام بود، چشم های بی رمقم رو که روی هم گذاشتم؛ چهره خندون پویان در مقابلم مجسم شد...

بازجو لیوان آب رو به سمتم گرفت بی رمق تو چشم هاش زل زدم چشم هایی نگران و پر از ترحم؛ یه قلوپ خوردم، دیگه نمی تونستم اون جا بمونم نفسم بالا نمی اومد باید می رفتم، می رفتم یه جایی که پر باشه از پویان، از خودش از خاطراتش و حتی بوی عطرش...!

***

ویرایش شده توسط afsaneh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت دوم:

سروان اداره آگاهی درحالی که پوشه ای به دست داشت به سمت مافوقش می اومد

-قربان! اطلاعاتی که در مورد نیاز رئوفی می خواستین آماده شده بندازم رو صفحه IT؟

سرگرد دایره در حالی که سر از پرونده ی مقابلش برداشت گفت:

-بله!

هر دو به صفحه خیره شده بودن، سروان شروع به شرح دادن مطالب روی صفحه کرد.

-قربان، نیاز رئوفی متولد 17فوریه 1998 شهر استانبول ترکیه، تا 9سالگی به همراه پدر به نام کیومرث رئوفی و مادرش به نام نسیم راد که هر دو ایرانی هستن اون جا زندگی می کرده که بعد یازده سال به ایران برمیگردن؛ پدرش در اثر تصادف فوت می کنه و مادرش رو به خاطر بیماری قلبی چهار سال پیش از دست داده، الانم خودش تنها زندگی میکنه؛ دانشجوی رشته ی پرستاری در دانشگاه آزاد تهران و در یک موسسه آموزش زبان ترکی رو تدریس می کنه و هیچ سابقه جرمی ازش ثبت نشده.

-که این طور! سفرای خارجی چی؟

-اکثرا به ترکیه بوده و یه دو سه باری هم به پاریس و آلمان سفر داشته

-بسیار خب، شما به تحقیقاتتون ادامه بدین هر چی که به پویان رئوفی مربوط بشه رو می خوام فهمیدی فاتحی!؟

سروان فاتحی در حالی که احترام نظامی می گذاشت؛ گفت:

-چشم قربان

***

به قاب عکسی که روی دیوار اتاقم بود نگاه کردم مردی که لبخند به صورتم می زد، بغض کردم یه بغض سنگین! چشم هام تو چشم هاش محو شد و یه لبخند تلخ رو لب هام نشست، رفتم سمت عکسش و تو بغلم فشردمش بغضم ترکید و گریه کردم دیگه نایی نداشتم به دیوار تکیه کردم و افتادم زمین، اشک هام می ریختن روصورتش؛ پاکشون کردم نمی ذاشتن پویانم رو ببینم، چشم هاش می خندید مثل همیشه...

-پویان! ببین منو... منم نیاز، همونی که بهش می گفتی خانوم کوچولوی ترسو با گفتن این حرفم به ضبحه افتادم آخه چرا تنهام گذاشتی ها؟ توکه می دونستی من غیر از تو کسی رو ندارم؛ د جواب بده بهم! یه چیزی بگو آرومم کن!

داد زدم، قولت یادت رفت! می گفتی همیشه پیشتم...می گفتی مثل داداش تا آخر هوام رو داری؛ نمی زاری آب تو دلم تکون بخوره؛ به همین زودی به آخرش رسید آره!؟

قلبم تیرمی کشید؛ پویان زندگیم رو از دست دادم تنها شخص زندگیم رو! خدایا این حقم بود!؟ نگام کن ببین چقدر تنهام! بابام رو ازم گرفتی؛ مامانم درنبودش دق کرد حداقل پویان رو واسم می ذاشتی داد زدم آخه دارم تقاص چی رو پس میدم ها؟

به نفس نفس افتاده بودم؛ چشم هام سیاهی رفت و...

***

ویرایش شده توسط afsaneh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت سوم:

چشم هام رو آروم باز کردم، همه چی سفید بود، نمی دونستم کجام! سرم درد می کرد؛ دستم رو بلند کردم که با سوزش شدیدی همراه شد؛ نوازش دستی رو پیشونیم باعث شد سرم رو به سمتش برگردونم؛ چشم های یخم به چشم های خاله ترنج گره خورد؛ چشم های یخ و بی حال من در مقابل چشم های سرخ و داغ خاله تضاد عجیبی رو به وجود اورده بود.

 -الهی خاله فدات بشه! این جوری نگاهم نکن...

چشم هام رو ازش گرفتم و زل زدم به سقف بیمارستان، تنها چیزی که دلم می خواست رهایی از این دنیا بود؛ چون هیچ دلیلی واسه زنده بودنم نذاشته بود.

 سرم رو تو آغوشش گرفت؛ هردومون اشک ریختیم بی صدا و پرسوز...

 بعد از ترخیص، خاله ماشین رو جلوی در خونه ام نگه داشت، بعد از ظهر مجلس ترحیم پویان بود.

-بعد از ظهر آماده شو میام دنبالت

زووم کردم به یه نقطه نامعلوم، باصدایی که فقط خودم شنیدم یه چشمی گفتم و از ماشین پیاده شدم وارد خونه ای شدم که فقط انتظار خودم رو می کشید خونه ای بدون بابا، مامان و حالا هم پویان!

قدم به قدم سنگ فرش خونه که اطرافش پر از چراغ های حبابی بود رو طی کردم؛ یه عمارت بزرگ با نمایی سفید رنگ با یه دختر ترسو... دختری که کابوس شب هاش تنهایی بود.

پله ها رو به سرعت بالا رفتم و در رو باز کردم؛ یه راهرو با کلی تابلوفرش های متنوع که مقابلش یه پذیرایی بزرگ بود و مبل های سلطنتی و راحتی برند گوشه گوشه اش جای گرفته بودن؛ چند قالی دست باف و پرده های کرم طلایی و کلی وسایل قیمتی دکورش رو تکمیل می کردن.

-نیاز!

برگشتم، صدای پویان بود؛ دویدم و اطراف رو گشت زدم

-عه پویان! کجایی تو؟ دیوونه بازی در نیار.

 جوابی نگرفتم سرم رو پایین انداختم دیگه پویانی نبود که با هم شوخی کنیم و صدای خنده هامون این خونه درندشت رو پر کنه؛ نفسم رو با صدای بلند بیرون دادم و از پله های مارپیچی طلایی رنگ بالا رفتم، یه طبقه پنج اتاقه که یکیش مال من بود؛ یه اتاق آبی رنگ با پرده ها و کمد و آیینه کنسول صورتی و یه عالمه عکس از سیتروئن (DS3 ) زرد رنگم که فوق العاده عاشقش بودم. ساعت سه بود الان بود که خاله بیاد دنبالم رفتم یه آبی به صورتم زدم تو آیینه به خودم نگاه کردم یه دختر بیست و یک ساله با موهای فندقی، ابروهای کمانی، چشم های آهویی قهوه ای تیره کشیده و مژه های بلند و لب و دماغ خوش فرم کوچیک...

 از اتاق لباسم؛ لباس های مشکیم رو اوردم؛ لباس هایی که قول داده بودم بعد فوت مامان هیچ وقت نپوشمشون اما دنیا نذاشت اون عوضی کثافت نذاشت آرامش رو حس کنم دست هام رو مشت کردم.

-می کشمت! هر کی که هستی انتقام خون پویانم رو ازت می گیرم حتی شده با مرگ خودم

 به خودم نگاه کردم؛ یه تصمیم مصمم که برقش دنیا رو به آتیش می کشید..

کیفم رو برداشتم و رفتم تو حیاط و منتظر خاله...کنار استخر رو باز گوشه حیاط نشستم؛ آب رو به حرکت در اوردم تا شاید صداش بتونه آرومم کنه؛ آخ که چقدر دلم لک زده بود واسه دریا و دویدن با پاهای برهنه روی شن و ماسه های داغش...

ویرایش شده توسط afsaneh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت چهارم:

با دیدن نگه داشته شدن ماشین از در فرفورژه طلایی مشکی رنگ خونه؛ پرکشیدم به سمت  لکسوس مشکی رنگ خاله و سوار شدم

-بریم که دلم یه ذره شده واسه پویان

 خاله یه نگاه غمگین بهم انداخت و لبخندی تحویلم داد

 -چشم؛ خاله قربونت بره عزیزم

برگشتم که کیفم رو بذارم عقب که عرشیا رو دیدم، لبخندی از سر ذوق بهش زدم

-وای عرشیا تو هم دلت تنگ شده واسه پویان نه!؟

دست هام رو بهم زدم و گفتم:

-من که دیگه طاقت ندارم...دلم واسه صدای خوشگلش تنگ شده؛ یادته اون شب کنار دریا واسمون خوند؛ می خوام برم بهش بگم که یه بار دیگه هم واسم بخونه؛ آخه خودش بهم قول داده...مرد که زیر قولش نمی زنه می زنه؟!

عرشیا با یه نگاه پر از ترحم زل زد تو چشم هام و هیچی نگفت؛ برگشتم و به جاده خیره شدم؛ به بهشت زهرا رسیدیم، بادیدن جمعیت مشکی پوش هنگ کردم؛ توانایی به حرکت در اوردن پاهام رو نداشتم؛ عرشیا زد به شیشه

-چرا پیاده نمیشی؟

سری به نشونه این که الان میام تکون دادم، اشک جلوی دیدم رو گرفته بود؛ تار می دیدم در رو آروم باز کردم

-بذار کمکت کنم نیاز حالت اصلا خوب نیست

دستش رو پس زدم و رفتم بالا سر قبر پویان؛ زانوهام خم شد و افتادم رو زمین، به اعلامیه اش نگاه کردم؛ جوان ناکام پویان رئوفی...

به شیون های زن عمو ساره گوش کردم

-پسرمم پویانم پاشو مامان! تو که نمی خوای منو تنها بذاری؟ نفس مامان... زندگی مامان...

ویرایش شده توسط afsaneh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت پنجم:

اشک هام بی اختیار رو صورتم می ریختن؛ دستی روی پارچه مشکی رنگ کشیدم و سرم رو گذاشتم روی انبوه خاکی که پویانم زیرش دفن شده بود.

-آخ آخ کاش منم با خودت می بردی

خاله ترنج بغلم کرد و آروم زار زد، صدای شیون زن عمو و گریه های پرسوز جمع داغونم کرد، به عمو کامران نگاه کردم؛ تو این سه روز زمین تا آسمون فرق کرده بود؛ شکسته شده بود و موهاش به رنگ برف شده بودن؛ تک پسرش رو... دار و ندارش رو از دست داده بود...

خاله و عرشیا بلندم کردن و کشون کشون به سمت ماشین بردن؛ برگشتم و به پویان نگاه کردم یه نگاه طولانی و بی انتها...

-خیلی نامردی...خیلی... قول داده بودی واسم بخونی!

ماشین به حرکت افتاد؛ چشم هام رو روی هم بستم تا از این همه درد راحت بشم؛ نمی دونم چقدر گذشته بود که با صدای عرشیا به خودم اومدم...

-نیاز پاشو رسیدیم خونه

یه نفس عمیق کشیدم و با صدا بیرون دادم...خونه خاله ترنج بود؛ به عرشیا نگاه کردم، فهمید چی می خوام.

-نه! یه چند روزی خونه ما می مونی

خواستم اعتراض کنم که دستش رو به نشونه هیس رو لب هاش گذاشت؛ تازه متوجه چشم های سرخش شدم؛ حال اونم تعریفی نداشت؛ پیاده شدم و منتظر شدم تا بیاد؛ به همراه هم وارد خونه شدیم؛ نشستم رو کاناپه مقابل تی وی و عرشیا هم رفت آشپزخونه، نگاهش کردم؛ یه پسر قد بلند با موهای بلند مشکی که طبق عادت همیشگیش به بالا حالتشون می داد؛ چشم و ابروی مشکی و لب های قلوه ایش باعث می شد صورت زیبایی منحصری داشته باشه؛ درست مثل خاله ترنج...

 برگشت سمتم سریع چشم هام رو ازش گرفتم و زل زدم به صفحه تی وی، اومد طرفم و و یه فنجان جلوم گرفت.

-قهوه ی شیرینیه، آرومت می کنه

-میل ندارم

اخم هاش رو تو هم ریخت؛ تا حالا این جوری ندیده بودمش! چون اکثرا لبخند رولب هاش بود یا شاید هم چون همش اصفهان بود...

-یعنی چی میل ندارم یه نگاه به خودت بنداز رنگ به رو نداری!

-پس یکی هم واسه خودت بریز

ویرایش شده توسط afsaneh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت ششم:

چیزی نگفت؛ فنجون رو ازش گرفتم و مزه مزه کردم.

-نیاز

سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم؛ دستش رو لابه لای موهای پرپشتش فرو کرده بود، می خواست یه حرفی رو بزنه که گفتنش واسش سخت بود.

-بگو عرشیا می شنوم نگران حال من نباش

کمی این ور و اون ور شد تا بالاخره به حرف اومد

-می دونم الان وقتش نیس ولی نمی تونم بیخیال بشم، فکرش مثل خوره به جونم افتاده

-درباره مرگ پویان؟

سرش رو به نشونه ی تایید تکون داد... بالا و پایین...

نگاهش کردم؛ چشم هاش ملتمسانه این رو ازم می خواست؛ بیچاره وقتی این خبر رو بهش دادن کارش رو رها کرده بود و به تهران اومده بود.

 -باشه اگه این طور می خوای می گم

گفتم از همون اول از مهربونی هاش، مردونگی هاش، حمایت های بی اندازه اش تا...گلوله ای که قلبش رو هدف گرفته بود...

عرشیا سرش رو پایین انداخته بود و تو فکر فرو رفته بود؛ سنگینی نگاهم رو حس کرد و سرش رو بلند کرد و تو چشم های طوفانی و گریونم خیره شد؛ آهی عمیق کشیدم.

-پویان...پویان...رفت! باورت می شه؟

-عرشیا! خیلی دلم تنگه واسش؛ هرچی فکر می کنم قبل پویان رو یادم نمیاد؛ انگار... انگار از تولد  با هم بودیم؛ یه روزی رو یادم نمیاد که پویان توش حضور نداشته باشه، خیلی دلتنگشم خیلی...

دیگه تحمل نداشتم، دویدم به سمت اتاق و در رو بستم و پشتش نشستم اشک هام امونم رو بریده بود؛ صدای دویدن عرشیا می اومد که خودش رو رسوند به پشت در

-نیاز خوبی تو؟

-....

-جواب من رو بده!

پاسخش فقط صدای گریه های من بود؛ داد زدم...گلوم درد می کرد؛ دستم رو مشت کردم و کوبیدم به در و فریاد زدم.

-می کشمت به خدا قسم خودم می کشمت!

***

ویرایش شده توسط afsaneh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت هفتم:

فصل 2:  

 چند هفته ایی از اون روز کذایی می گذشت، هر روز به بهشت زهرا می رفتم و با پویان حرف می زدم و احساس آرامش می کردم. خاله و آقا هاتفم داغون بودن اما نمی خواستن من رو یاد غم هام بندازن؛ با تعریف کردن هاشون،شوخی کردن هاشون... اما چشم هاشون حال درونشون رو لو می داد. عرشیا هم به اصفهان رفته بود تا به وضع شرکتی که با کمک آقا هاتف راه انداخته بود سر و سامان بده، زنگ می زد و از احوالم جویا می شد؛ می خندیدم، نمی خواستم ناراحتش کنم اونم از این که حالم بهتره خوشحال بود.

دلم حال و هوای خونه خودم رو کرده بود، وسایلم رو جمع کردم و اتاق عرشیا رو مثل روز اولش مرتب کردم. نزدیک های ظهر بود و خاله واسه خرید به بیرون رفته بود و هنوز برنگشته بود. یه سرکی تو آشپزخونه انداختم، اووم! به به لیلا خانم چه بویی راه انداخته! با دیدنم یه سلام کوتاهی کرد و مشغول آماده کردن دسر ها شد، در یکی از قابلمه ها رو برداشتم؛ بادیدن فسنجون خوش رنگ لعابی که بهم چشمک می زد لبخندی روی لب هام نشست. به گل های سرخی که روی میز بودن نگاه کردم، برداشتمشون و باسلیقه خودم شاخه به شاخه توی گلدون های کریستالی روی میز جای دادم.

لیلا خانم درحالی که روی دستش می زد به طرفم اومد؛ ترس تو چشم هاش موج می زد.

-خانم تو رو خدا برید بشینین! اگه ترنج خانوم و آقا بفهمن اخراجم می کنن

لبخند دندون نمایی به صورتش زدم

_ اگه من و تو چیزی نگیم اونا هم چیزی نمی فهمن، حالا هم برو به کارات برس که الانه سر و کله خاله پیدا بشه

وقتی از بابت من دلش قرص شد؛ یه تشکر کوتاهی کرد و رفت.

کنار پنجره قدی رو به روی حیاط ایستادم. عاشق این پنجره ها بودم؛ محیط رو بدون هیچ کم و کاستی در اختیار آدم می ذاشتن، گل های رز سرخ و سفید رنگی که آقا هاتف کاشته بود منظره زیبایی خلق کرده بود مخصوصا تو این فصل که موقع شکفتنشون بود؛ با باز شدن در چشم از گل ها گرفتم، با دیدن خاله براش دستی تکون دادم؛ خاله هم کم نذاشت و یه بوق خوشگل تقدیمم کرد، وای که چقدر دوستش داشتم...

سر میز نشسته بودیم و لیلا خانمم به درخواست من با ما هم غذا شده بود؛ نمی دونستم چه جوری بحث رو پیش بکشم، صداش کردم

ویرایش شده توسط afsaneh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت هشتم:

-خاله جونم

خاله درحالی که از فسنجون روی برنجش می ریخت جوابم رو داد

-جان خاله

-راستش... راستش چه جوری بگم... من می خوام برم خونه خودم

خاله بهت زده نگاهم کرد

-این چه حرفیه که می زنی دختر! کسی چیزی گفته؟ چیزی ناراحتت کرده؟

با چشم غره به لیلا خانم نگاه کرد و دهنش رو باز کرد که چیزی بهش بگه که گفتم:

-نه نه! لیلا که اصلا با من کاری نداره، میاد کارش رو می کنه و میره من به میل خودم این تصمیم رو  گرفتم

-تو مثل دختر نداشته خودم می مونی... اتفاقا چند روز پیش با هاتفم صبحت کردم اونم موافقت کرد که تو با ما زندگی کنی

-منم شما رو مثل مادر خودم می دونم خاله... خیلی حق به گردنم دارین، ولی نگران من نباشین خودم از پس خودم بر میام.

با غذام بازی کردم؛ نمی دونم شاید درک می کرد که باید تنها باشم تا با اتفاقات اطرافم کنار بیام به خاطر همین قبول کرد.

بعد از ظهری به اصرار خاله؛ آقا هاتف منو به خونه ام رسوند؛ هوا بدجور ابری بود و هر آن امکان داشت بباره، ازپشت پنجره خونه ام به بیرون نگاه می کردم؛ قطره های بارون خودشون رو به شیشه می زدن؛ دستم رو بیرون بردم و قطره قطرشون رو لمس کردم چه احساس خوبی بهم می دادن؛ بی اختیار به سمت کمد لباس هام رفتم؛ حوصله گذاشتنشون رو تو اتاق لباس هام نداشتم؛ بازش که کردم انبوهی از لباس و مانتو مقابلم ریخت.

-خاک بر سر بی انضباطت کنم...الحق که ترنم راست می گفت شلخته ای!

لب و لوچه ی آویزونم رو جمع کردم؛ از بین مانتو های تو کمدم یه مانتوی سرمه ای بلند به چشمم خورد؛ یقه کراواتی و با آستین های مچی، اگرچه با مانتو های بلند رابطه خوبی نداشتم ولی این یکی برام خاص بود. یه شلوار کتون مشکی جذب با یه روسری ساتن قواره کوچیک مشکی تیپم رو تکمیل کرد.

ویرایش شده توسط afsaneh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت نهم:

یه رژ لب گلبهی به لب هام زدم؛ همین واسه آرایش صورتم کفایت می کرد موهای لخت فندقیم رو کج روی صورتم ریختم و از خونه بیرون زدم بدون چتر، تو هوای فوق العاده بارونی! عاشق قدم زدن زیر بارون بودم؛ هنذفری هام رو تو گوشم چپوندم، چه بارون قشنگی بود؛ بی هدف قدم می زدم بدون این که بدونم کجا می خوام برم! به اطرافم نگاه کردم، خیابون هایی که پر بود از خاطرات پویان، مامان و بابا، یاد دیوونگی هامون، شیطنت هامون، آخه کجای دنیام که همش میرسم به تنهایی؟!

موهام رو پشت گوشم زدم؛ خیس شده بودن و رنگشون تیره تر شده بود؛ یه ترک پلی کردم که نمک روی زخمم پاشید.

 بزن باران، ببار از چشم من، بزن باران....

بزن باران، که شاید گریه ام پنهان بماند

بزن باران که من هم ابری ام، بزن باران

پر از بی صبری ام، بزن باران که این دیوانه سرگردان بماند

بهانه ای بده به ابر کوچک نگاه من براوج گریه ها فقط تو می شوی پناه من

به داد من برس، هوا هوای خاطرات اوست

گریه ام شدت گرفته بود و قطرات اشک و بارون رو صورتم راهشون رو پیدا کرده بودن؛ دلم بدجور گرفته بود؛ قلبم رو توی دستم گرفتم

-آروم باش لعنتی!

دلم گرفته است به این دله شکسته جان بده تو راه خانه را به پای خسته ام نشان بده

به داد من برس، هوا هوای خاطرات اوست

بزن باران، ببار ازچشم من، بزن باران که چتر بسته یعنی دل سپردن

بزن باران که من هم ابری ام، بزن باران پراز بی صبری ام

بزن باران، نوازش از تو باشد، گریه از من 

( ایهام : بزن باران )

هنذفری هام رو از گوش هام بیرون کشیدم و بی رمق روی نیمکت کنار خیابون نشستم؛ از شدت بارون کم شده بود ولی هنوز نم نمک می زد؛ صورتم رو با دست هام پنهون کردم

-خانوم تو این بارون تنها! سرما می خوری ها

به گوش هام اعتماد نکردم و با ترس به سمتش برگشتم، چشم هام گرد شد؛ این بشر کی نشست کنار من!؟

-نترس خوشگل خانوم! نترس...

دستش رو سمت موهام برد تا موهام رو پشت گوشم بزنه؛ واسه اولین بار از موهای لختم بدم اومد که مدام رو صورتم می ریختن؛ به خودم اومدم، از جام پریدم و با چشم غره غلیظ نگاهش کردم چشم هاش سگ داشت آدم ازشون می ترسید؛ سرم رو با غیض برگردوندم خندید؛ راهم رو کشیدم به سمت خونه، دنبالم می اومد؛ خدایا شکرت که هیچ موقع واسم کم نمی ذاری! گرفتن دستم همانا و جیغ کشیدن من همانا! دستم رو محکم تو دستش گرفته بود، به مردم تو خیابون نگاه کردم یعنی جامعه تا این حد خراب شده بود که یه جو غیرت تو وجودشون نبودکه بیان کمکم؟!

ویرایش شده توسط afsaneh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت دهم:

-ولم کن عوضی چی از جونم می خوای؟

-عا عا! خانوم به این خوشگلی حرف زشت نمی زنه که...می خوام برسونمت همین!

داشتم آتیش می گرفتم، پوزخند زشتش از رو لب هاش کنار نمی رفت و این من و بدجور جری می کرد، از شدت عصبانیت دندون هام رو روی هم می ساییدم، با تموم قدرتی که داشتم دستم رو از تو دستش بیرون کشیدم مرتیکه خر! خنده هیستیریکی تحویلم داد.

-اوه اوه چه دختری به تورم افتاده؛ وحشی!! ولی من عاشق دختر های وحشی ام

ناخن های بلندم رو تو دستم فشار دادم، انگار که داشتم خرخره اون رو تو دستام فشار می دادم

دستم رو بلند کردم و با تموم توانم تو گوشش خوابوندم، دستش رو رو صورتش گذاشت؛ نزدیکش شدم

-میدونی که وحشی ام پس گمشو؛ گمشو و با من درنیفت!

با دیدن تاکسی که از خیابون می گذشت واسش دست بلند کردم و سوار شدم، بهش نگاه کردم هنوز تو شوک چک من بود؛ پوزخند صدا داری بهش زدم.

-احمق عرضه شو نداری آخه!

آدرس رو به راننده دادم و ازش چشم گرفتم...

***

با صدای گوشیم از رو تخت پریدم؛ ای درد تو روح جد و آبادت!! درحالی که چشم هام رو می مالیدم، کورمال کورمال دنبال گوشیم گشتم رو زمین افتاده بود؛ خودم رو از تخت آویزون کردم و برداشتمش؛ بدون این که بدونم کیه جواب دادم.

-هان؟

-وای که چقدر دلم واسه هان گفتنت تنگ شده بود

درسا بود؛ رفیق فابم! از مهد با هم بودیم و همه چیزم شده بود؛ بهترین خواهر، بهترین دوست و بهترین همکلاسی...

ویرایش شده توسط afsaneh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت یازدهم:

-هنوزم که مرضت به حول و قوه الهی پایداره!

-زر نزن لنگه ظهره خرسم این قدر کپه نمی ذاره که تو گذاشتی

دستی تو موهای نامرتبم  کشیدم

-امر؟

-پایه ای بزنیم بیرون؟

با گیج و منگی گفتم:

-یه کم بیشتر توضیح بده

-ناقص العقل ساعت پنج آماده باش میام دنبالت، پاتوق خیلی وقته ما سه تا رو با هم ندیده

عضله های فکم رو به حرکت در اوردم که جوابش رو بدم که صدای بوق تو گوشی پیچید، رو کردم به آسمون

-خدایا می خوایی مریض ها رو شفا بدی این رو بذار تو اولویت

نگاهم به قاب عکس روی عسلی افتاد، قاب عکسی که ساعت ها به تماشاش می نشستم و از نگاه کردنش سیر نمی شدم؛ چهره خندون پویان لبخند رو لب هام نشوند؛ بلند شدم

به ساعت نگاه کردم سه بود؛ دو ساعتی وقت داشتم؛ درسا با همه ی خل بازی هاش وقت شناس بود و ساعت پنجش می شد پنج و یه دقیقه صدای جیغ های بنفشش گسل های تهران رو به رعشه می انداخت.

آبی به دست و صورتم زدم؛ موهام رو از وسط جداشون کردم و اتوشون کردم لخت لخت! کلی تافتم بهشون زدم تا حالتشون رو حفظ کنن؛ نشستم رو صندلی آیینه کنسولم؛ کرم پودر همیشگیم رو نشوندم رو صورتم و یه ریملم زدم که مژه های بلندم تا اتوبان کرج بالا رفتن و با یه رژلب جیگری رنگ و یه خط چشم مدل  Pin  up آرایشم رو تکمیل کردم.

-آخ که من قربون خودم برم...

یه چشمک خوشگلم نثار خودم کردم و از آیینه فاصله گرفتم؛ بازم مشکل همیشگیم! چی بپوشم؟ باکلی دید زدن مانتو هام چشمم یه مانتوی کوتاه جیگری- سفید رنگ رو گرفت؛ دوتیکه ای بود و حالت کتی داشت و رنگ جیگری وسفیدش هارمونی خاصی به وجود اورده بود، یه شال دودی رنگ که گل های ریز جیگری رنگ داشت رو برداشتم و با یه شلوار برمودای دودی رنگ؛ کیف و کفش سفید مخمللم برداشتم، بعد از پوشیدن رضایت کافی رو از خودم کسب کردم.

ویرایش شده توسط afsaneh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت دوازدهم:

باصدای گوشیم؛ به پیشونیم زدم، ای وای دیرم شد! وصلش کردم، صدای غرغر کردن درسا پیچید

-تو آدم نمی شی نه؟! ساعت چنده؟

درحالی که در رو قفل می کردم؛ باکمال آرامش گفتم:

-ساعت پنج و دوازده دقیقه؛ اینجا ایران است صدای جمهوری اسلامی

-مزه نپرون بپر دم در

در رو بهم زدم، جلوی در به جز یه بی ام و سفید رنگ ماشینی نبود! بیشعور دست انداخته من رو، با بوق کشداری که شنیدم دومتر پریدم بالا، چشم هام رو باز کردم ببینم کدوم الاغیه هم چین کاری رو می کنه که با چهره ترنم و درسا مواجه شدم؛ نه درسا ماشینش این بود نه ترنم! با قیافه عبوس به سمتشون رفتم با دیدن قیافم خندشون رو قورت دادن و به خیابون زل زدن؛ خندم گرفت، سوار ماشین شدم

-سلام جینگولیا احوال شریفتون؟

وقتی دیدن خطر رفع شده و آتش بس اعلام کردم از قالب خودشون بیرون اومدن، ترنم از صندلی جلو آویزون شد به سمتم و من رو تو بغلش کشید و شروع کرد به شلپ شلپ ماچ کردن؛ جونم انعطاف!! دوتاشون با هم شروع کردن به حرف زدن

_درسا: وای چقدر دلم تنگیده بود واست

_ترنم: چه تیپ نفس گیری هم زدی پسرکش

_درسا: بذار ماهم دیده شیم

غش غش خندیدم و گفتم:

-شما فعلا توکف من دوش بگیرین...!  

درسا با یه دستش فرمون رو چسبیده بود و با یکیش گوش من رو، رو بهش گفتم:

-چته وحشی گوشم رو کندی!

-سرت به تنت زیادی کرده نه؟! بگو غلط کردم تا لواشکت نکردم زود

دستام رو به نشونه ی تسلیم بالا بردم و خیز گرفتم سمت سیستم صوتی ماشین و ولومش زیاد کردم؛ رو کردم به درسا

ویرایش شده توسط afsaneh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت سیزدهم:

-جمع کن این سقف رو خفه شدیم

درسا هم اطاعت کرد؛ بعد دوماه تنهایی و بی حالی واقعا می چسبید، اگرچه همیشه یه گوشه از قلبم مال پویان بود و یادش از ذهنم خارج نمی شد...

رفتیم جردن؛ پاتوقمون یکی از رستوران های شیک و باکلاسش به اسم شاندیز بود که خودم انتخابش کرده بودم، گه گاهی با پویان و آخر هفته ها با ترنم و درسا به این جا می اومدم جای خوبی بود، سه تایی وارد رستوران شدیم، بعد از این همه مدت گارسون هاشون واقعا دلشون واسمون تنگیده بود؛ هر سه مون چلو شیشلیک سفارش دادیم؛ سرم رو پایین انداخته بودم وداشتم تعداد جویدن هام رو شمارش می کردم که ترنم با آرنجش تو پهلوم زد؛ غذا تو گلوم پرید و به سرفه افتادم، جام ماءالشعیر رو به روم رو برداشتم و لاجرعه سرکشیدم و نفسم رو بیرون دادم، آخیش! داشتم به فنا می رفتم ها.

-درد بی درمون بگیری زبون نداری تو؟

ترنم تای ابروش رو بالا انداخت و گفت:

-اون جا رو بنگر خره

با دیدن سوژه های خنده مون آب دهنم رو قورت دادم

-به به!  توتو های همیشگی

زبونم رو رو لب هام کشیدم که درسا و ترنم پقی زدن زیر خنده، حالا نخند کی بخند! درسا درحالی که شکمش رو گرفته بود نالید

-خوشمزه هستن نه؟

لبخندم رو پهن تر کردم و سرم رو بالا و پایین تکون دادم

-اووم چه جورم!!

توجه اکثر مشتری ها به ما جلب شده بود؛ حتی اون میمون ها هم داشتن ما رو نگاه می کردن؛ گلوم رو صاف کردم و دستم رو به نشونه ی معذرت می خوام روی سینه ام گذاشتم و برگشتم سمت درسا و ترنم یه نیشگون محکم از جفتشون گرفتم، توصندلیشون جمع شده بودن و مثل بچه ایی که از مامانش می ترسه زیرچشمی نگاهم می کردن که گفتم:

-ها چتونه؟

ویرایش شده توسط afsaneh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت چهاردهم:

ترنم با لحن بچه گونه ای بهم گفت:

-مامانی جیش دالم من رو می بلی جیش گاه؟

از ژستش و لحن بیانش خندم گرفت؛ درحالی که خندم رو کنترل می کردم با جدیت بهش گفتم:

-الهی مامان فدات بشه خودت دیگه بزرگ شدی، خودت برو عسل مامان!

ترنم پشت چشم نازک کرد و فحشی بهم داد و رو کرد به سمت دستشویی که گفتم:

-خودتم بشوری ها دیگه من نیام!

قهقهه ای زد و برگشت و خیز گرفت سمتم و وقتی خودش رو خالی کرد با غیض به سمت دستشویی رفت.

یکم شالم رو کشیدم جلو و دستی به موهام کشیدم؛ خدایا خودت من رو از دست این روانی نجات بده! درسا هم سرش تو گوشیش بود معلوم نبود چه غلطی داشت می کرد حتما فرزاد جونش آنلاین شده بود...

هرچی منتظر ترنم شدیم نیومد به خاطر همین درسا حساب کرد و امشب رو مهمونش شدیم؛ با صدای موبایل درسا و لبخند رو لبش می شد فهمید فرزاده؛ درحالی که باهاش حرف می زد بهش گفتم بره تا من و این ترنم که مطمئن بودم تا حالا بوی هرچی پی پیه به خودش گرفته بیاییم

بعد از اومدن ترنم عزم رفتن کردیم اونم با فاصله ی نیم متری! کلی میکروب داشت باخودش حمل می کرد و منم وسواس!

-راستی ترنم ماشین رو از کی قاپ زدین؟

-مال آرسامه داداش درسا

ابروهام رو بالا انداختم

-اوکی که این طور

ترنم در حالی که بادی به غبغب انداخت؛ گفت:

-بعله!

کوبیدم پس سرش، اونم هرهر خندش رو راه انداخت؛ وسط راه ماتش برد و خندش رو جمع کرد؛ وا این چش شد!! زووم کرده بود به یه نقطه، دنباله ی نگاهش رو که گرفتم به درسا رسید که ماتم گرفته بود و مثل مار به دور خودش می پیچید همزمان با ترنم بهم نگاه کردیم و شونه ای بالا انداختیم و به درسا نزدیک شدیم...

-این لگن روشن نمی شه که( درحالی که با پاش به بدنه ماشین می کوبید) نمی شه!!

دستام رو بهم زدم

_ الحمدالله... اینم از ماشین داداش محترمتون

-تیکه ننداز  که اعصاب ندارم

-حالا می خوایین چیکارکنین نه من چیزی سرم میشه نه این نه تو

رو کردم به درسا

-سوییچت رو بده

-می خوایی چی کار؟

عاقل اندرسفیهانه نگاهش کردم

-می خوام باهاش برقصم

دو هزاریش افتاد و سویچ رو به طرفم پرت کرد؛ منم هر چی دکمه استارت رو زدم روشن نمی شد

-ای به خشکی شانس!

ویرایش شده توسط afsaneh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت پانزدهم:

درسا دیگه داشت اشکش درمی اومد

-وای حالا چه خاکی تو سرمون بریزیم تو یه کاری کن ترنم!

ترنم درحالی که چشم هاش به اون طرف بود گفت:

-اونا بلد نیستن؟

برگشتیم سمتش؛ اوه اوه همون میمون های خوشتیپ!!

-درسا: من که عمرا به این ها رو بندازم

-ترنم: منم که اصلا به پسر جماعت آلرژی حاد دارم

دوتاشون رو من زووم کردن؛ یعنی خدا به همه دوست داده به منم داده، اگه دوتا گوسفند داده بود الان گرگ والیستیریت بودم!

-لعنت به جفتتون...

سینه سپر کردم و رفتم جلو، صدای ترنم رو شنیدم که گفت:

-خدا پشت و پناهت مادر

 پوفی کشیدم و  رو به روشون ایستادم؛ بد تیکه هایی بودن، بدون این که چیزی ازم بپرسن؛ بر و بر نگاهم می کردن؛ باصدای مخصوص به خودم که یه ذره عشوه هم چاشنیش کرده بودم نطق کردم:

-می شه ازتون کمک بخوام

حرکات تک تکشون رو زیرنظر داشتم؛ یکیش که فقط ابرو بالا انداخت و پوزخند به لب به آنالیز کردنم ادامه داد، اون یکیشم که انگار ارثیه باباش رو خورده بودم یه آبم روش، بالاخره یکیشون که موهای بور و چشم های سبزی داشت صداش در اومد

-امرتون؟

زد تو برجکم! انگار نوکر باباشم این طور باهام حرف می زنه حیف که گیرم و گرنه می خوابوندم تو صورتش و پوزیشنش رو می اوردم پایین...

-ماشینمون روشن نمی شه اگه ممکنه یه نگاهی بهش بندازین

نهایت لطف ادبم بود پیش این جماعت؛ یکیشون انگشت اشارش رو به سمتم گرفته بود و با عصبانیت نگاهم می کرد؛ منم با کمال پرویی از رو نرفتم و زل زدم تو چشم هاش؛ خواست چیزی بگه که همون چشم سبزه گفت:

-ماشینتون کجاست؟؟

بهش تشر زدن

-ارمیا!

 ارمیا و زهرمار! ارمیا و درد دو ساعته!! خو شما نیایین؛ نگاهش کردم و دستم رو به سمت ماشین دراز کردم؛ ارمیا جونم راه افتاد و منم قبل این که دنبالش راه بیفتم؛ یه نگاه مسخره ای به سر تا پای اون برج زهرمار کردم و پوزخندی تحویلش دادم با اون قیافه اش!! هیچ کس نتونسته به درخواست من نه بیاره حالا این گنده دماغ می خواد این کارو بکنه؛ درسا و ترنم یه سلام کوچولو بهش دادن اونم یه سلام خشک و بی بخار تحویلشون داد؛ درسا واسش ادا در اورد و زیر لب فحشی بهش داد چپ چپ نگاهش کردم؛ عوض تشکرش بود، ارمیا مشغول ور رفتن به ماشین شده بود؛ بادقت داشتم نگاه می کردم که ببینم کجای ماشین عیب پیدا کرده تادفعه دیگه حداقل محتاج این جماعت نباشم. چشم هام جذب اندامش شد کاملا مشخص بود که  کلاس های باشگاهش رو یه روزم ترک نمی کنه؛ صدای پچ پچ ترنم رو شنیدم؛ نگاهش کردم

ویرایش شده توسط afsaneh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت شانزدهم:

-نیاز

-هوم؟

یه نگاه به هیکلش کرد و لپ هاش رو باد کرد و بعد مثل بادکنکی که بادش خالی می شه بیرون داد، نیشم تا بنا گوش باز شد؛ آخرش کرمش رو ریخت! ارمیا یه نگاهی بهم انداخت؛ نگاهش یه معنی بیشتر نمی داد

-ببند اون دهن رو!!

منم که به هیچ صراطی مستقیم نبودم به خندم ادامه دادم

بعد چند دقیقه سر از ماشین برداشت و رو کرد به من

-بفرمایید خانم

-وای مرسی خیلی زحمت کشیدین

بدون این که جوابی بده راهش رو کشید رفت؛ من رو باش دارم انرژیم رو صرف کی می کنم!

درسا ماشین رو جلوی در خونه ام نگه داشت؛ پیاده شدم و یه بوس روی دستم زدم و به سمتشون فوت کردم و دستم رو واسشون تکون دادم؛ راه افتادم به سمت خونه، بازم تنهایی همیشگی! لباس هام رو کندم و جاش یه تاپ وشلوارک صورتی پوشیدم، دراز کشیدم رو تخت و به اتفاقای امروز فکر کردم ناخداگاه لبخندی رو لب هام نشست و چشم هام آروم آروم روی هم افتادن و...

***

اواخر شهریور بود و پی گیر کار های انتخاب واحدم بودم؛ کتاب های ترم قبل رو کارتن کرده بودم تا ببرم یه کتاب فروشی تا به عنوان دست دوم بفروشمشون؛ مش سلیمون رو صدا کردم تا کارتن رو ببره پایین و خودمم همراهش وارد حیاط شدم؛ چشمم به سیتروئن خوشگلم افتاد که آماده اش کرده بود؛ یه ماشین کوچولوی فوق العاده! به سمت میدان انقلاب رفتم و کتاب هارو به یکی از کتاب فروشی ها تحویل دادم؛ شب، شب تولد ترنم بود، مونده بودم چی براش بخرم که خوشش بیاد و البته خاص باشه به کتاب فروشی ها نگاه کردم؛ جرقه ای تو ذهنم زده شد، آها اینه!! ترنم همیشه دنبال کتابی بود به نام ارباب حلقه ها، یه کتاب کمیاب و دست نیافتنی!! حتما بادیدن این کتاب خوشحال می شد ماشین رو یه گوشه پارک کردم و داخل کتاب فروشی شدم، صاحبش یه مرد میان سال با موهای جو گندمی بود.

-بفرمایین درخدمتم

یه نگاهی گذرا به کتاب های تو قفسه انداختم

-کتاب ارباب حلقه ها از تالکین رو دارین؟؟

یه سرچی تو داشته های کتاب فروشیش کرد

-نه متاسفانه

تشکری کردم و به یه کتاب فروشی دیگه رفتم، اونم نداشت؛ یه کتاب فروشی دیگه، یه کتاب فروشی دیگه!! کلافه پام رو از کتاب فروشی بیرون گذاشتم؛ عرق روی پیشونیم رو پاک کردم، حسابی خسته شده بودم وشکمم کنسرت ساسی مانکن راه انداخته بود؛ چشمم به یه کافی شاپ که افتاد پرواز کردم به سمتش، واردش که شدم خدمت کارش تعظیم کوتاهی کرد و به یه میز دو نفره راهنماییم کرد، یه کاپ کیک با یه فنجون موکا سفارش دادم، کافی شاپ شیک و مدرنی بود؛ موزیک لایت گوش نوازی که پخش میشد احساس خوبی به آدم می داد، مشخص بود پاتوق اکثر بی اف جی اف هاست؛ سفارشم روکه اوردن؛ با ولع مشغول خوردن شدم و چه حالی میداد وقتی خون تو رگام جاری می شد!

 

ویرایش شده توسط afsaneh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت هفدهم:

از کافی شاپ بیرون زدم؛ چند تا کتاب فروشی دیگه هم سر زدم یا می گفتن نداریم یا می گفتن تموم کردیم؛ به خودم گفتم یه کتاب فروشی دیگه می رم داشت که داشت؛ نداشت کلا قیدش رو می زنم...

وارد یه مجتمع بزرگی شدم به سمت خانمی که پشت میز نشسته بود رفتم و اسم کتاب رو گفتم اونم گفت منتظر باشم تا سرچ کنه، داشتم کتاب فروشی رو متر می کردم؛ چهارمتر و هفتاد و پنج سانتی متر؛ پنج متر و نود و هشت سانتی متر که صدام کرد

-طبقه بالا قفسه سوم

لبخند جذابی تحویلش دادم، بالاخره گیرت اوردم! به همراه کتاب ارباب حلقه ها یه رمان به نام افسانه واسه خودم انتخاب کردم تا تو اوقات فراغتم بخونمش سفارشم آماده شد؛ طبق خواسته ام تو یه باکس قلبی شکل قرمز جای داده بودش، هزینه شو پرداخت کردم و با خوشحالی تمام از مجتمع خارج شدم اگر چه هزینه اش خیلی بالا واسم تموم شد ولی ارزشش رو داشت سر راه به یه گل فروشی رفتم و یه دسته گل سرخم گرفتم.

در رو با ریموت باز کردم، مش سلیمون خاک گل ها رو داشت عوض می کرد، پیاده شدم

-خسته نباشی مش سلیمون

-درمونده نباشی دخترم

چشمم به ماشینم افتاد زیر غبار و کثیفی فرو رفته بود و رنگش کدر می زد

-مش سلیمون ماشین رو بعد از ظهر ببرین کارواش شب تمیز می خوامش!

-چشم حتما خانوم

چای ساز رو به برق زدم و گل ها رو تو گلدون پر از آب گذاشتم تا واسه شب پژمرده نشن تیکه ی پیتزای دیشب رو گذاشتم داغ شد و با سس فراوون مشغول خوردنش شدم، اونقدر خسته شده بودم که نای آشپزی کردن رو نداشتم.

بعد از جمع کردن ظرف ها و جای دادن توی ماشین ظرف شویی، کتاب ها رو برداشتم و به اتاقم رفتم و با همون لباس هام رو تخت ولو شدم به کتاب ها نگاه کردم؛ یکی از کتاب سه جلدی ترنم رو باز کردم از متنش می شد فهمید که ژانرش خیال پردازی و حماسیه و منم که از کتاب های حماسی متنفر! جمعش کردم و گذاشتم کنار، همون کتاب های دانشگاه واسم کافی بود، رمان خودم رو باز کردم؛ یه رمان جنایی- عاشقانه! غرق خوندنش شده بودم و زمان از دستم رفته بود؛ کش و قوسی به بدنم دادم و کتاب رو بستم و چشم های خسته ام رو با دست هام مالش دادم، ساعت ده دقیقه ای به چهار بود؛ چهار و نیم نوبت آرایشگاه داشتم؛ سریع صورتم رو شستم و طبق دستور ساناز خانوم بدون کوچک ترین آرایش گذاشتمش، لباس دکلته مشکی و طلایی کوتاهی که واسه شب انتخاب کرده بودم رو داخل کاورش جای دادم، الحمدالله مانتوم رو نکنده بودم واسه همین سریع از خونه بیرون زدم و لباسم رو گذاشتم تو ماشین و گاز دادم سمت آرایشگاه؛ از خونم دور نبود به خاطر همین تو این ترافیک تهران به موقع رسیدم، ساناز خانوم با دیدنم به استقبالم اومد و سلامی گرمی بهم کرد؛ جز مشتری های پر و پا قرصش بودم؛ به خاطر همین خودش با پرسیدن رنگ لباسم مشغول آرایشم شد، نمی دیدم چی کار می کرد از بس که جا به جا شده بودم کلافه شده بودم مانیکورمم که دل از ناخنام نمی کند، حدوای ساعت هفت و سی دقیقه کارش تموم شد و صندلی رو به طرف آیینه چرخوند؛ دستم رو به لبه میز آرایش گرفتم و خم شدم به سمت آیینه، محو تماشای خودم شده بودم، چه کرده بود!! مثل همیشه زبیا و بدون هیچ عیبی! دل خودم ضعف رفت چه برسه به مشتری ها و زیر دست هاش که با شعف آشکاری نگاهم می کردن، یه شینیون باز که لختی شونه هام رو می پوشوند، یه تاج مشکی طلایی که با لباسم ست شده بود و یه آرایش ملیح دخترونه که چشمام رو نوازش می داد، تشکر ویژه ای ازش کردم و شنل بلندم رو روی لباسم کشیدم و به سمت خونه رفتم؛ از بوی تافت و واکسی که زده بود سرم داشت منفجر می شد، از جعبه دارو هام یه قرص مسکن برداشتم و انداختم بالا تا دردش رو خفه کنه، شاخه گل ها رو برداشتم و پرپرشون کردم و اطراف کتاب های داخل باکس جای دادمشون؛ کارت پستال خوشگلی که خریده بودم رو برداشتم و با دست خطم یه شعر خوشگل نوشتم و تولدش رو بهش تبریک گفتم، در باکس رو بستم و با یه ربان صورتی یه پاییون روش زدم.

شنل بلند مشکی رنگم رو که پایینش نوار طلایی رنگی کار شده بود رو برداشتم؛ کلاهش رو با احتیاط روی موهام کشیدم؛ به خاطر بلندیشم از پوشیدن شلوار بی نیاز بودم کفش های پاشنه بلند طلایی رنگم رو پام کردم و کیف دستی کوچیک ستشم به دستم گرفتم همه چی تکمیل بود.

 

ویرایش شده توسط afsaneh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت هجدهم:

پشت چراغ قرمز ترمز زده بودم، چه ترافیک سنگینی بود! مطمئن بودم دیر می رسم شماره ی درسا رو گرفتم که بعد از سه بوق برداشت.

-جونم نیاز!

-کجایی تو؟

-نزدیک باغم نکنه هنوز خونه ای؟

-نخیر تو راهم

-مثل همیشه!! دیر رسیدن تو ذاتته نه؟

-ببند فک رو روان پریش الان دیگه می رسم

-اوکی بای

گوشی رو انداختم تو کیفم چشمم به دختر فشن و مو بلوند مقابلم افتاد؛ چه آرایش غلیظ و زننده ای داشت! پک پک سیگار می کشید و دودش رو بیرون می داد؛ احساس تاسف کردم به خاطر سطح فکر احمقانه اش! فکر کرده با یه نخ سیگار شاخ مملکت می شه و مورد توجه مردم قرار می گیره! با سبز شدن چراغ چشم ازش گرفتم و به سمت خیابون فرشته رفتم، ساعت نه و پانزده دقیقه بود که رسیدم ماشین رو تو پارکینگ پارک کردم. بی ام و آرسام هم اون جا پارک شده بود احتمالا بازم درسا ازش قاپ رفته! جشن تو یه باغ بزرگی که تو فرشته بود برگزار می شد؛ متعلق به بابای ترنم بود و همیشه برنامه هاشون رو اون جا برگزار می کردن، یه نگاهی از تو آیینه به خودم انداختم آرایشم تکون نخورده بود باکس رو برداشتم و عزم کردم به سمت باغ، جاده اش سنگلاخی بود و راه رفتن رو واسم سخت کرده بود با این حال خودم رو رسوندم به جمعیت شاد و سرحال،خواننده شون داشت حنجرش رو پاره می کرد و یه مشت دختر و پسر مشغول رقصیدن وسط پیست بودن. با چشم هام به دنبال درسا گشتم...آها... پیداش کردم؛ مشغول خوش و بش با پسری بود که پشتش به سمت من بود پس تورش رو پهن کرده بود و در حال صید شکارش بود، لابد فرزاد کمش بود!! به سمتش رفتم، متوجه حضورم شد؛ دست هاش رو به طرفم باز کرد و من هم با لبخند پت و پهنی تو بغلش جای گرفتم

-درسا: چه خوشگل شدی عروسک!

به چشمای سبز رنگ پر آرایشش نگاه کردم

-خودت هم ماه شدی کثافت

پسره برگشت سمتمون چشم هام مات و مبهوت قفلش شد؛ آرسام!! چشم هاش از دیدنم بدجور برق می زد خودم رو از بغل درسا بیرون کشیدم و دستی به شنلم کشیدم و لبخندی بهش زدم.

-سلام خوبین؟

گرم جوابم رو داد.

-مرسی نیاز خانوم ستاره سهیل شدین؟!

یاد پویان افتادم همیشه از آرسام بدش می اومد اگه این جا بود عمرا می ذاشت باهاش هم کلام بشم لبخند بسته ای زدم چشم هام پرشده بود از غم پویان

-یه مدت سرم شلوغ بود واسه همین

به حال درونم پی برد با شرمندگی و ندامت نگاهم کرد و سرش رو پایین انداخت.

-ببخش اگه ناراحتت کردم

پسری که به شونه ی آرسام زد مانع ادامه حرفمون شد توی گوشش یه چیزی بلغور کرد؛ چشمش که به من افتاد یه تای ابروش رو بالا انداخت و درحالی که با چشم هاش به من اشاره می کرد رو به آرسام گفت:

-آرسام خان نگفته بودی جی اف داری؟؟

با گفتن این حرفش چشم هام در حد توپ تنیس باز شد؛ من!! دوست دختر آرسام؛ زهی خیال باطل!! آرسام انگار از خداش بود این حرف رو بشنوه یه چشمک شیطونی بهم زد، عه عه چه زود پسر خاله شد این! رو که رو نیست سنگ پا قزوینه! دستش رو به نشونه ی معرفی به سمتم دراز کرد معلوم نبود که لب باز کنه چی از دهنش بیرون می ده، به همین خاطر خودم دست به کار شدم

 

ویرایش شده توسط afsaneh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت نوزدهم:

-نیاز هستم دوست درسا و ترنم

گل از گلش شکفت دستش رو به سمتم دراز کرد

-خوشبختم نیاز خانوم من هم مهیار هستم رفیق آرسام

به دستش نگاه کردم قرار بود این دست رو تو دستم بگیرم...محاله!!

لبخند کج و کوله ای تحویلش دادم؛ محو چشم هام شده بود بدون این که دستش رو بگیرم گفتم:

-هم چنین

تو ذوقش خورد و دستش رو با اکراه جمع کرد، درسا به سمتم اومد و من رو از نگاه های حال به هم زن مهیار خلاص کرد. کشون کشون به سمت اتاق پرو می بردتم، من رو وسط اتاق ول کرد من هم بی توجه به اون شنلم رو در اوردم؛ از تو آیینه مقابلم متوجه چشم های خیره شده اش شدم

-چشم هات رو درویش کن دختره ی هیز

-می خوام بخورمت نیاز

-چه غلطا!

حریصانه به سمتم اومد اون یه قدم جلو می اومد و من یه قدم عقب می رفتم با اون چشم های هیز و منحرفش بدنم رو زیر و رو می کرد، اخمی کردم و گفتم:

-هووی! ببند اون چشم هات رو؛ تو باس خاله الکس....

دستش رو رو دهنم گذاشت؛ صدای خنده هام بلند شد یه نیشگون محکم از بازوم گرفت که صدای جیغم تا عرش بالا رفت رو بهش گفتم:

-کبود بشه پدرت رو در میارم

بعدش هم مشغول مالش بازوم شدم

کفش های قرمز پاشنه بلند، ماکسی جذب یه بنده قرمز، آرایش لایت و شینیون بسته با گل سر قرمز، نه! این بشرم کم نذاشته بود.

-هووی چته صاحاب دارم ها!

-تو با این لباس داری رژه میری و هنوز دختری؟

با اومدن آرسام؛ درسا چشم غره ای به من رفت

-آرسام: شما دو تا این جایین دوساع...

نگاهش رو من ثابت موند و آب دهنش رو قورت داد بدون گفتن ادامه حرفش با عجله از اتاق بیرون رفت.

این امشب یه چیزیش می شه ها!! انگار بار اوله من رو این جور دیده واقعا که راست می گن نمی شه پسر جماعت رو شناخت!

-داداشم از دست رفت

خندیدم و به همراه هم بیرون رفتیم صدای جیغ و دست ها باعث شد با درسا زووم کنیم به در ورودی باغ، ترنم به همراه مامان و باباش از دور نمایان شدن؛ با یه لباس شب صورتی پاستیلی و آرایش مات و موهای فرشده محشر شده بود مامان و باباش در دو طرفش همراهیش می کردن؛ رو لب های هر سه شون لبخند بود، با حسرت نگاهشون می کردم خودم رو جای ترنم گذاشتم و لبخند اندوه باری زدم؛ من هیچ موقع این صمیمیت رو نداشتم؛ همیشه آرزو داشتم زمان به عقب برگرده و من و مامان و بابا یه لحظه دور هم باشیم و در کنارشون احساس خوشبختی کنم اما حیف که این آرزوی من هیچ وقت برآورده نمی شد، ترنم به جایگاه مشخص شده رفت، همین که بابا و مامانش برای خوش آمد گویی رفتن با درسا به سمتش هجوم بردیم.

-نیاز: بیست و یک سالگیت مبارک خره

-درسا: یه سال بزرگ تر شدی هنوز آدم نشدی تا کی می خوای تو فرشته ها بمونی؟!

ترنم قهقهه ای زد و دوتامون رو تو بغلش جای داد، تو گوشمون زمزمه کرد

-امشب رو می ترکونیم ایول؟

با درسا ایول بلندی گفتیم و دست هامون رو بهم زدیم؛ ترنم هم با اخم ساختگی گفت:

-حالا هم گم شین تا بقیه رو هم ببینم

با خنده از ترنم فاصله گرفتیم و به جای خودمون رفتیم

 

ویرایش شده توسط afsaneh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت بیستم:

ارکستر یه ترک عربی می زد، اون هایی که آرسام رو می شناختن هم صدا گفتن:

-آرسام یالا...یالا...

رقص عربی قشنگی داشت با کلی عشوه و ناز بلند شد؛ کت اسپرت زیتونی رنگش رو در اورد و کمربند عربیش رو به کمرش بست و وسط پیست رقص قرار گرفت؛ صدای فریاد و جیغ دخترها بلند شد، از نگاه کردن هاشون مشخص بود می میرن واسش، پسر جذابی بود ولی آن چنان آش دهن سوزی نبود و به عرشیا و پویان خودمون نمی رسید فقط فرم لب هاش زیبایی خاصی به صورتش بخشیده بودن. آروم شروع به رقصیدن کرد واسش دست می زدم و اونم تمام تمرکزش رو گذاشته بود تا بهترین رقصش رو اجرا کنه. بعد از اتمام ترک صدای دست و سوت ها بلند شد و درخواست دوباره دادن اما آرسام قبول نکرد و یه تعظیمی کرد و نفس زنان به سمتم اومد.

جام آب آلبالویی که روی میز بود برداشتم و به سمتش گرفتم نگاهش کرد.

-آب!

نگاهی به میزم انداختم قطره آبی هم نبود چه برسه به جام! حالا آب آلبالو بخور نمی میری که! رو بهش گفتم:

-این میز استثنائا نداره

خیز گرفتم سمت میز خودش که دستم رو گرفت و مانع رفتم شد، بهت زده نگاهش کردم همون جام رو از دستم گرفت و سر کشید و بعد داد دستم، از حرکات امشبش واقعا داشتم شاخ در می اوردم!

به سمت دوست هاش رفت و منم تنهایی به جمعیت رقصنده نگاه می کردم، به درسایی که تو بغل فرزاد جای گرفته بود و باهاش تانگو می رقصید، مامان ترنم به سمت ارکستر رفت و درخواست یه ترک رو داد؛ درسا به سمتم اومد و دستم رو گرفت و بلندم کرد.

-سگ تو روحت کنن که همیشه باید منتت رو بکشن پاشو قر بده ببینم!

قهقهه زنان به وسط پیست رفتم ترنم هم به جمع ما پیوست و اون شب رو واقعا ترکوندیم؛ بعد از اتمام ترک موقع آوردن کیک بود؛ همگی دور ترنم حلقه زدیم، خدمت کارشون کیک پنج طبقه ای که با احتیاط حمل می کرد و روی میز گذاشت، همه آروم زمزمه کردیم.

Happy birthday to you-

Happy birthday...Happy birthday...Happy birthday-

یه دست خوشگل واسش زدیم؛ ترنم خم شد تا شمع ها رو فوت کنه که صدای درسا بلند شد.

-وایسا...اول آرزو کن!

ترنم چشم هاش رو بست و بعد از چند ثانیه یه فوت خوشگل کرد که با صدای جیغ و سوت همراه شد رفتم کادوم رو بیارم تو اتاق پرو گذاشته بودمش. از جمعیت فاصله گرفتم و وارد اتاق شدم.

-اوه اوه چه آشفته بازاری شده اینجا!

به جایی رفتم که کادوم رو گذاشته بودم که صدای کوبیده شدن در اومد بی توجه به صدا کادوم رو برداشتم؛ برگشتن همانا و خوردن به مردی که پشت سرم بود همانا!! تعادلم از دستم رفت نزدیک بود پخش زمین بشم که بازو های مردونش رو دورم حلقه زد، با ترس و چشم های گشاد شده نگاهش کردم چشم هاش تو تک تک اعضای صورتم در نوسان بود؛ آرسام! چی از جونم می خواست امشب! یه تکونی به خودم دادم تا متوجه بشه و ولم کنه چشم ازم بر نمی داشت جلو می اومد و من بهت زده عقب و عقب تر می رفتم اون قدر عقب رفتم که یک آن چسبیدم به دیوار! کم کم داشتم ازش می ترسیدم، دو تا دست هاش رو اطراف صورتم قاب کرد، قلبم دیوانه وار می کوبید با تموم ترسی که داشتم بی پروا زبون چرخوندم.

-معنی این رفتار ها چیه آرسام؟؟

دست هاش رو به نشونه ی هیس رو لب هام گذاشت.

-هیس!...هیچی نگو نیاز

 لال شدم، خودم رو باختم خدایا خودت کمکم کن کار دستم نده این!! یکی من رو با این وضع ببینه چی در موردم فکر می کنه!؟ خودم جواب خودم رو دادم.

-هیچی!

یه فحشی نثار خودم کردم وگفتم:

-خفه باو من مثل همه نیستم!

از چشم های خمارش مشخص بود در نهایت مستیه تو چشم هام زل زد

 

ویرایش شده توسط afsaneh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت بیست ویکم:

-نیاز من دوستت دارم ازت...ازت می خوام خانومم بشی... خانوم خودم

با شنیدن حرفش پقی زدم زیر خنده اون قدر خندیدم که اشک تو چشم هام حلقه زده بود؛ سرم رو از حصار دست هاش بیرون اوردم؛ دستم رو جلوی صورتش تکون دادم

-خوشی زده زیر دلت نمی فهمی چی می گی!

یکی زد تو صورتش و خودش رو کرد تو چشمم

-دارم جدی می گم بفهم؛ باور کن اون قدر هوشیارم که می فهمم چی می گم

رو ازش گرفتم، به من می گه بیا خانومم شو... هه! کادوم رو برداشتم یه قدمی بر نداشته بودم که مچ دستم رو گرفت و من رو برگردوند سمت خودش تا خواست چیزی بگه گفتم:

-ببین آرسام دیگه هیچ وقت...هیچ وقت نمی خوام چنین حرفی رو از زبونت بشنوم فهمیدی؟ حالا هم ولم کن...اصلا خوشم نمیاد من و تو رو تو این وضعیت ببینن!

-گوش کن نیاز فقط...فقط یه لحظه

-به چی؟ به چرندیات تو! اصلا می فهمی چی می گی!

ابروهاش رو گره زد.

-آره خوبم می فهمم حرف چند ساله ی دلمه حرفیه که چند ساله ( در حالی که با مشت به قلبش می کوبید) تو این صاب مرده مونده

دستی به گردنم کشیدم من با این چی کار کنم خدا؟ کفری شدم؛ زدم رو قلبش و گفتم:

-بذار  همون جا بمونه تا ابد! می فهمی؟!

دستم رو با غیض از تو دستش کشیدم و بیرون زدم چند تا نفس عمیق کشیدم...پشت سرم هم...از روی میز آبی برداشتم؛ یه نفس سر کشیدم بدجور گرمم شده بود یکم که حالم بهتر شد به بقیه پیوستم، اکثرا کادو هاشون رو داده بودن، به درسا نگاه کردم با چشم هاش می گفت چته؟ به هیچی اکتفا کردم؛ جمع رو کنار زدم

-خب خب حالا نوبت کادوی منه

ترنم با شادی هر چه تمام جوابم رو داد

-وای مرسی نیازیی! اصلا انتظارش رو نداشتم

لب هام رو واسش جمع کردم

-آره ارواح عمت!

چشمک شیطونی بهم زد، درسا هم کادوش رو داده بود؛ یه شومیز حریر صورتی؛ رنگ مورد علاقه ترنم با یه ادکلن که از مارکش می شد فهمید کلی پولش رو داده

باکس رو رو دستای ترنم گذاشتم؛ صدای گروه سرودمون دوباره اوج گرفت

-این چی چیه اورده گندش رو در اورده

صدای قهقهه ی جمع بلند شد، یه لبخند بهش زدم، ترنم باکس رو باز کرد با دیدن کتاب ها جیغ فوق بنفشی کشید و من رو تو بغلش گرفت

-عاشقتم نیاز عاشقتم مرسی

ویرایش شده توسط afsaneh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت بیست و دوم:

این قدر محکم بغلم گرفته بود که حس کردم تمام استخون هام پودر شدن یه ماچ آبدار ازم کرد و هر چی تو دهنش بود رو به صورتم انتقال داد، به ناچار لبخند مصنوعی به جمع زدم وگفتم:

-ترنم جان...عزیزم، بسه دارم پوره سیب زمینی می شم

غش غش خندید و ولم کرد تو چشم هاش قدردانی موج می زد ازش فاصله گرفتم دلم می خواست هر چی زودتر این جشن تموم بشه و برم، از فکر این که دوباره با آرسام چشم تو چشم بشم مور مور می شدم؛ به همراه خانومی که به پرو می رفت به داخل رفتم. تنهایی واسم کابوسی شده بود و هیچ جا دست از سرم بر نمی داشت؛ آسمون منم همه جاش یه رنگ بود دیگه، چی کار می کردم! سریع شنلم رو برداشتم و رو لباسم کشیدم گره اش رو محکم بستم، با یه خداحافظی مختصر از ترنم به سمت در خروجی می رفتم که دیدم درسا پکر نشسته رو صندلی.

-چته ماتم گرفتی؟

-خاک برسرم شد نیاز!

پووفی کشیدم

-این اتفاق هر روز می افته به غیر این؟؟

هلویی که روی میز بود و برداشت و به طرفم پرت کرد؛ تو هوا گرفتمش و یه گاز خوشمزه ازش زدم؛ میوه ی مورد علاقه ام بود...

-نیاز: خو مگه دروغ می گم!!

-آرسام معلوم نیس کدوم گوری رفته! کادوشم من دادم، عه عه پسره ی بی فکر کودن!! فکر نمی کنه امانته دستم...حالا جواب مامان رو چی بدم؟!

گوشه لبم بالا رفت

-تو به این ماتم گرفتن هات ادامه بدی یه چیزی می شی کار نداری؟

-گمشو از جلو چشم هام از اولم نداشتم

-لیاقت نداری نکبت!

به سمت پارکینگ رفتم و سوار ماشینم شدم؛ ساعت ها تو خیابون ها دور می زدم حالم اصلا خوب نبود احساس تنهایی داشت از پا درمی اوردم احساس بدبختی و بی کسی! اون قدر به فکر این و اون بودم که نفهمیدم کی بزرگ شدم که آرسام رو به روم وایساده و ازم می خواد زنش بشم؛ قطره اشکم رو با انگشت اشاره ام پاک کردم ساعت دو ونیم نصفه شب بود و منم رهایی خیابون ها؛ دختری که کسی رو نداشت سرش داد بزنه و بگه تا این وقت شب کدوم قبرستونی بودی؟! دردهای من هیچ وقت تمومی نداشتن کم که نمی شدن هیچ زیادترم می شدن، ماشین رو پارک کردم و وارد عمارتی شدم که کم کم ترس و تنهاییش مونس و همدم روز و شب هام شده بود. رفتم حموم، آب سرد حالم رو حسابی جا اورد، رو تختم دراز کشیدم و سر به بالشت نذاشته خوابم برد...

***

 

ویرایش شده توسط afsaneh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت بیست و سوم:

از گرسنگی شدید خواب به چشم هام نمی اومد؛ همون طور زیر لحاف زدم روی شکمم.

-حالا چیزی نخوری می میری؟

صدای اکو شده شکمم بلند شد.

-می میرم...می میرم...می میرم!

-درد دو ساعته بگیری الهی! 

با حرص لحاف رو از روم کنار زدم؛ نور خورشید کل اتاق رو گرفته بود.

-وا اول صبحی خورشیدم بذل و بخشش گرفته ها

رفتم دست شویی و آبی به سر و صورتم زدم و یه جیشی کردم و پله ها رو دوتا یکی پایین اومدم و به سمت آشپزخونه رفتم با دیدن ساعت رو میز چشم هام اندازه پروژکتور باز شد، یا ابرفض چقدر خوابیدم! یه نوع خواب اصحاب کهف بود در سایز کوچیکش؛ دستی روی شکمم کشیدم که از شدت گرسنگی فرو رفته بود.

-بمیرم برات حق داری گرسنه شده باشی

دلم بدجور هوس لازانیا کرده بود پیش بند مخصوص آشپزیم رو به گردنم انداختم و تمام مواد لازمم روی کابینت چیدم و شروع کردم با صدای بلند به توضیح دادن نحوه پخت.

داشتم لازانیای خوشمزه ام رو که با دیدن پنیر فراوون روش روده بزرگم روده کوچیکم رو می خورد توی فر می ذاشتم که صدای تلفن باعث شد چشم ازش بردارم؛ در فر رو بستم و درجه حرارتش رو تنظیم کردم و به سمت تلفن رفتم درحالی که دست کش های پارچه ای ضخیمم رو از دستم در می اوردم جواب دادم.

-بله بفرمایید

-سلام شیطون خانوم

با پیچیدن صدای زن عمو ساره جیغ خفیفی از روی شعف کشیدم.

-به به زن عمو ساره ی گل، دل تنگ صداتون بودیم بانو!

-خانوم خانوم ها زبون نریز که بدجور از دستت شکارم

لب و لوچه ام آویزون شد و وا رفتم رو مبل

-وا زن عمو چرا؟ چیکار کردم؟

-نمی گی تو دنیا یه زن عمو دارم برم یه احوالی ازش بپرسم!

نفسی از سر آسودگی کشیدم.

-آخه شما که این جا نیستین فداتون بشم

خنده ای کرد، چقدر صدای خنده اش به دلم نشست.

-بیخیال دخترم واسه یه کار دیگه ای زنگ زدم

رادار هام فعال شد و تمام وجودم آماده واسه شنیدن حرفی که می خواست از دهن زن عمو بیرون بزنه شده بودن.

 

ویرایش شده توسط afsaneh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...