رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
afsaneh

رمان به وقت تنهایی | افسانه افشاری کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

نام رمان : به وقت تنهایی

نویسنده : افسانه افشاری کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر : تراژدی، عاشقانه، جنایی، معمایی

هدف : برای هرچیزی تو زندگی نیاز داری به یه انگیزه! برای شادی کردنات، خندیدنات وهرچیزی که فکرشو میکنی ؛حتی انگیزه ای برای زندگیت! برای منم رمان نویسی یه انگیزه ایی برای رسیدن به رویاهایی که واسه زندگیم بافتم و ازتون میخوام رمان هایی که می نویسمو دنبال کنید ونظراتتونو بهم بگین برای هرچه بهتر نوشتن رمان هام.

ساعات پارت گذاری : نامعلوم

خلاصه رمان:  دختری از جنس تنهایی؛ دختری که به دنیا اومده برای اثبات مقاوم بودن وسرسختی در مقابل مشکلات ریز ودرشت؛ دختری که به خاطر گذشت روزگار کسایی رو از دست داده که اگر یه ثانیه درکنارش بودن ممکن بود این دختر؛ دختر شاداب و پر جنب وجوشی باشه ولی حالا.... پشت هرنگاهش پر ازغم وغصه اس؛ اونم به خاطر حوادثی که خودش توی اون دخیل نبوده وسرنوشت باعث و بانیش بوده وسرانجام با باز شدن پای شخصی در زندگیش روزگارش متحول میشه؛ یه روزگار معمایی وراز آلود!! یه ترس از دست دادن وسرانجام  یه عشق عمیق....

مقدمه: 

تنهایی با « ت » شروع می شود وبا هیچ چیز تمام می شود.

به یاد تنهایی ام افتادم که باهیچ کس سکوتش را نشکست جز خیال تو!!

گاهی آنقدر تنها می شوم که خداهم به تقدیر می گوید: کمی مهربان تر باش!!

تو چه میدانی که تمام لحظات بی تورا باتو گذراندم به تنهایی.....

تنهایی یعنی یک نفرخیلی کم است،تکان می دهد خانه را هرسالی که می آید...

سرگرمی خوبی است ،توعکس قابت را و من قاب عکست راعوض می کنم وآغاز می شود سال تنهایی..

تنهایی یعنی آرزوی مرگ کنی تاحتی شده برای تشییع جنازه ات یه عده دورت جمع بشن!!

تنهایی همان مرگ است که رودربایستی دارد!

سلام هایی که بوی خداحافظی می دهند ....

بودن هایی که هیچ کدام خوشحال کننده نیستند ...

ورفتن هایی که امید بازگشتی به آنها نداری ....

....و همه اینهارا جمع میکنی و میرسی به:

                                               «   به وقت تنهایی  »

 ناظر رمان: @Tiana_joon                       

ویرایش شده توسط N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.  

قوانین نوشتن رمان

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق  

@N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

* پارت اول رمان به وقت تنهایی| افسانه افشاری کاربر نودهشتیا *                 

فصل1 :

به مرد بلند قامتی که روبه روم ایستاده بود نگاه کردم ، به سمتم اومد و کلید ضبط دوربین کوچکی که روی سه پایه روبه روم تنظیم شده بود رو فشار داد.

 _ بازجویی شما تماما ضبط ویدویی میشه ، هر حرف وحرکات شما میتونه مورد استناد قضایی قرار بگیره، مفهوم شد؟؟

قفل دستامو از هم باز کردم ، سرمو به نشونه فهمیدن تکون دادم.تمام وجودم به خاطر ازدست دادن عزیزم زار میزدن؛ تو حال خودم نبودم به عکس مقتولی که روی میز بود نگاه کردم؛ آخ خدا من چرا هنوز نفس میکشم؟!! وقتی دلیل نفس کشیدنام ازپیشم پرکشیده!حتما خیلی از دستم رنج کشید که بدون خدافظی رفت! دستای سردو لرزونمو به سمت عکسش دراز کردم که باممانعت بازجو همراه شد؛ عصبی شدم اون چطور به خودش اجازه داده که من نتو.... باصدای محکمش به خودم لرزیدم،   

 _ خانوم رئوفی شما مثل اینکه یادتون رفته کجا هستین وبه چه علت حضور دارین؟؟

چشمای سردوغمگینه بارونیمو دوختم توچشماش

_  به سوالاتی که ازتون میپرسم به دقت پاسخ بدین که کمک به سزایی تو سرعت انجام وظیفه ما داره

چیزی نگفتم فقط می خواستم هرچی زودتر از این قفس رهایی پیدا کنم

_ هرچی که به اون روز مربوط میشه رو واسم بازگو کنین ازهمون اول

لبای خشک شده مو باز کردم

_  چند روزی بود که حال مساعدی نداشت؛ ازم خواسته بود برم کنارش اخه خونه مستقل داشت وبا پدرومادرش زندگی نمیکرد، پسرعموم بود اما حکم برادرمو داشت واسه همین هیچ موقع نمیتونستم ناراحتیشو ببینم وواسش کاری نکنم؛ به خاطر همین رفتم پیشش...

آهی عمیق کشیدم که قلب هرادم سنگ دلی رو می سوزوند،حتی آدمی که بوی ازاحساس و ازدست دادن عزیز نبرده بود؛ بعضی موقع ها فکر می کنم تو این دنیا جای واسه من نیست جایی واسه شادی کردنام؛ صدای خنده هام ، میگن همه چی دست خداست و خدا بنده هایی که بیشتر دوسشون داره رو بیشتر امتحان میکنه؛ لبخندی تلخ گوشه لبم جا خشک کرد؛ خدایا حاضر بودم منم مثل بقیه باشم واست اما این جور سخت امتحانم نکنی!اونم با پویان!! آخه چرا بااون؟؟؟چرا کسی که تو تموم این سالها برای من حامی بودو جای برادرمو داشت؟؟!!

بغض گلومو خفه کردم زبونم قفل شده بود اخه چطور میتونستم اون صحنه رو به یادم بیارم صحنه ای که هیچ وقت ازذهنم پاک نمیشد.

_رفتم خونش طبق عادت همیشگی با نگهبان خونه اش سلام علیک کوچیکی کردم وقتی به در خونه اش رسیدم باز بود؛ بخدا باز بود!! گفتم شاید خودش دلیلی واسه اینکارش داشته یا به خاطر من باز گذاشته رفتم تو صداش کردم یه بار نه صدبار اما جو...جواب نمی..نمیداد ،ترسیده بودم دنبالش گشتم تا گوشه پذیرایی دیدمش.....

 آب دهنمو قورت دادم  به صورتم دست زدم بازم این اشکا مهمون چشمام شده بودن اشکای که نفهمیدم کی از آسمون ابری چشمام شروع به باریدن کرده بودن، سرمو بین دوتا دستام قفل کردم

_ پو....پویانمو دیدم... دیدمشو کاش هیچ وقت اونجور نمیدیدم غرق به خون بود لباس سفید رنگش دیگه سفید نبود ...

 صدای هق هقام بالا گرفته بود ومانع حرف زدنم میشد

 _ رفتم سمتش چشماش بسته بود واسه همیشه بسته بود... نمرده بودا فقط خوابیده بود؛ خندیدم.... اخه پویان یه خورده خوابالوعه واسه همین!

با صدای بلند زار زدم دیگه جونی تو بدنم نمونده بود اون صحنه همش جلوی چشمام بود  چشمای بی رمقمو که روی هم گذاشتم چهره خندان پویان در مقابلم مجسم شد

بازجو لیوان آبو به سمتم گرفت بی رمق تو چشماش زل زدم چشمایی نگران وپراز ترحم؛ یه قلوپ خوردم دیگه نمیتونستم اونجا بمونم نفسم بالا نمی اومد باید میرفتم، میرفتم یه جایی که پرباشه ازپویان، از خودش ازخاطراتش وحتی بوی عطرش.....!

******

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* پارت دوم رمان به وقت تنهایی | افسانه افشاری کاربر نودهشتیا *

سروان اداره آگاهی درحالیکه پوشه ای به دست داشت به سمت مافوقش میومد

_ قربان ! اطلاعاتی که درمورد نیاز رئوفی میخواستین آماده شده بندازم رو صفحه IT ؟

سرگرد دایره درحالیکه سراز پرونده ی مقابلش برداشت گفت

_ بله

هردو به صفحه خیره شده بودن، سروان شروع به شرح دادن مطالب روی صفحه کرد

_ قربان، نیاز رئوفی متولد 17فوریه 1998 شهر استانبول ترکیه ، تا 9سالگی به همراه پدر به نام کیومرث رئوفی ومادرش به نام نسیم راد که هردو ایرانی ان اونجا زندگی میکرده که بعد11 سال به ایران برمیگردنن؛  پدرش دراثر تصادف فوت میکنه ومادرش رو به خاطر بیماری قلبی 4سال پیش ازدست داده ، الانم خودش تنها زندگی میکنه؛ دانشجوی رشته ی پرستاری در دانشگاه آزاد تهران ودریک موسسه آموزش زبان ترکی رو تدریس میکنه وهیچ سابقه جرمی ازش ثبت نشده.

_ که اینطور! سفرای خارجی چی؟

_ اکثرا به ترکیه بوده ویه دوسه باری هم به پاریس وآلمان سفر داشته

_ بسیار خب شما به تحقیقاتتون ادامه بدین هرچی که به پویان رئوفی مربوط بشه رو میخوام فهمیدی فاتحی؟؟!

سروان فاتحی درحالیکه احترام نظامی میگذاشت؛ گفت

_چشم قربان

*******

به قاب عکسی که روی دیوار اتاقم بود نگاه کردم مردی که لبخند به صورتم میزد، بغض کردم یه بغض سنگین چشمام تو چشماش محو شدو یه لبخند تلخ نشست رولبام، رفتم سمت عکسشو توبغلم فشردمش بغضم ترکید وگریه کردم دیگه نایی نداشتم به دیوار تکیه کردمو افتادم زمین اشکام میریختن روصورتش پاکشون کردم نمیذاشتن پویانمو ببینم چشماش می خندید مثل همیشه....

_ پویان! ببین منو... منم نیاز، همونی که بهش میگفتی خانوم کوچولوی ترسو باگفتن این حرفم به ضبحه افتادم آخه چراتنهام گذاشتی ها؟؟ توکه میدونستی من غیرازتو کسی روندارم؛ د جواب بده بهم! یه چیزی بگو آرومم کن!

داد زدم؛ قولت یادت رفت !! میگفتی همیشه پیشتم... میگفتی مثل داداش تا آخر هوامو داری؛ نمیذاری آب تو دلم تکون بخوره؛ به همین زودی به آخرش رسید آره!!؟

قلبم تیرمیکشید؛ پویان زندگیمو ازدست دادم تنها شخص زندگیمو! خدایا این حقم بود!!؟؟ نگام کن ببین چقدر تنهام منم گناه دارما! بابامو ازم گرفتی؛ مامانم درنبودش دق کرد حداقل پویانو واسم میذاشتی داد زدم آخه دارم تقاص چی رو پس میدم هــــــا؟؟؟

به نفس نفس افتاده بودم؛ چشمام سیاهی رفت و....

*****

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* پارت سوم رمان به وقت تنهایی | افسانه افشاری کاربر نودهشتیا *

چشمامو اروم باز کردم ؛ همه چی سفید بود؛ نمیدونستم کجام ! سرم درد میکرد؛ دستمو بلند کردم که با سوزش شدیدی همراه شد؛ نوازش دستی رو پیشونیم باعث شد سرمو به سمتش برگردونم؛ چشمای یخم به چشمای خاله ترنج گره خورد؛ چشمای یخ و بی حال من درمقابل چشمای سرخ وداغ خاله تضاد عجیبی رو به وجود اورده بود

_ الهی خاله فدات بشه ! اینجوری نگاهم نکن...

چشمامو ازش گرفتمو زل زدم به سقف بیمارستان، تنها چیزی که دلم میخواست رهایی ازاین دنیا بود؛ چون هیچ دلیلی واسه زنده بودنم نذاشته بود.

 سرمو تو آغوشش گرفت؛ هردومون اشک ریختیم بی صداو پرسوز....

 بعد از ترخیص، خاله ماشینو جلوی درخونه ام نگه داشت، بعد ازظهر مجلس ترحیم پویان بود

_ بعد از ظهر آماده شو میام دنبالت

زووم کردم به یه نقطه نامعلوم، باصدایی که فقط خودم شنیدم یه چشمی گفتم وازماشین پیاده شدم وارد خونه ای شدم که فقط انتظار خودمو می کشید خونه ای بدون بابا، مامان وحالاهم پویان

قدم به قدم سنگ فرش خونه که اطرافش پر از چراغای حبابی بود رو طی کردم؛ یه عمارت بزرگ با نمایی سفیدرنگ با یه دختر ترسو... دختری که کابوس شباش تنهایی بود.

پله ها روبه سرعت رفتم بالا ودرو باز کردم؛ یه راهرو باکلی تابلوفرش های متنوع که مقابلش یه پذیرایی بزرگ بود ومبل های سلطنتی و راحتی برند گوشه گوشه اش جای گرفته بودن؛ چند قالی دستباف  وپرده های کرم طلایی وکلی وسایل قیمتی دکورشو تکمیل میکردن .

_ نیاز!

برگشتم، صدای پویان بود؛ دویدمو اطرافو گشت زدم

_ عه پویان!!! کجایی تو؟؟ دیوونه بازی درنیار.

 جوابی نگرفتم سرمو انداختم پایین پویانی دیگه نبود که باهم شوخی کنیم وصدای خنده هامون این خونه درندشت رو پرکنه؛ نفسمو باصدای بلند دادم بیرون وازپله های مارپیچی طلایی رنگ رفتم بالا یه طبقه 5اتاقه که یکیش مال من بود یه اتاق آبی رنگ با پرده هاوکمدو ایینه کنسول صورتی و یه عالمه عکس از سیتروئن (DS3 ) زرد رنگم که فوق العاده عاشقش بودم.ساعت سه بود الان بودکه خاله بیاد دنبالم رفتم یه آبی به صورتم زدم تو آیینه به خودم نگاه کردم یه دختر21ساله باموهای فندقی،ابروهای کمانی،چشمای اهویی قهوه ایی تیره کشیده ومژه های بلند ولب ودماغ خوش فرم کوچیک...

 از اتاق لباسم؛ لباسای مشکیمو اوردم؛ لباسایی که قول داده بودم بعد فوت مامان هیچ وقت نپوشمشون اما دنیا نذاشت اون عوضی کثافت نذاشت آرامشو حس کنم دستامو مشت کردم

_ میکشمت ! هرکی که هستی انتقام خون پویانمو ازت میگیرم حتی شده با مرگ خودم

 به خودم نگاه کردم یه تصمیم مصمم که برقش دنیارو به آتیش میکشید..

کیفمو برداشتم ورفتم تو حیاط ومنتظر خاله.... کنار استخر روباز گوشه حیاط نشستم؛ آبو به حرکت دراوردم تاشاید صداش بتونه آرومم کنه؛ آخ که چقدردلم لک زده بود واسه دریا ودویدن باپاهای برهنه رویه شن وماسه های داغش...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* پارت چهارم رمان به وقت تنهایی | افسانه افشاری کاربر نودهشتیا *

با دیدن نگه داشته شدن ماشین از در فرفورژه طلایی مشکی رنگ خونه؛ پرکشیدم به سمت  لکسوس مشکی رنگ خاله وسوار شدم

_ بریم که دلم یه ذره شده واسه پویان

 خاله یه نگاه غمگین بهم انداخت و لبخندی تحویلم داد

 _چشم؛ خاله قربونت بره عزیزم

برگشتم که کیفمو بذارم عقب که عرشیا رودیدم، لبخندی ازسر ذوق بهش زدم

_ وای عرشیا توهم دلت تنگ شده واسه پویان نه!؟

دستامو زدم بهم وگفتم

_ منکه دیگه طاقت ندارم... دلم واسه صدای خوشگلش تنگ شده؛ یادته اون شب کناردریا واسمون خوند؛ میخام برم بهش بگم که یه بار دیگه هم واسم بخونه ؛آخه خودش بهم قول داده...مرد که زیر قولش نمیزنه میزنه؟!

عرشیا بایه نگاه پرازترحم زل زد توچشمام و هیچی نگفت؛ برگشتم وبه جاده خیره شدم؛ رسیدیم به بهشت زهرا، بادیدن جمعیت مشکی پوش هنگ کردم؛ توانایی به حرکت دراوردن پاهامو نداشتم؛ عرشیا زد به شیشه

_ چرا پیاده نمیشی؟

سری به نشونه اینکه الان میام تکون دادم اشک جلوی دیدمو گرفته بود؛ تارمیدیدم دروآروم باز کردم

_ بذار کمکت کنم نیاز حالت اصلا خوب نیست

دستشو پس زدم ورفتم بالاسر قبر پویان؛ زانوهام خم شدوافتادم رو زمین، به اعلامیه اش نگاه کردم؛ جوان ناکام پویان رئوفی....

به شیون های زن عمو ساره گوش کردم

_ پسرمم پویانم پاشو مامان! توکه نمیخوای منو تنها بذاری؟ نفس مامان... زندگی مامان...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* پارت پنجم رمان به وقت تنهایی | افسانه افشاری کاربر نودهشتیا *

اشکام بی اختیار میریختن روی صورتم؛ دستی روی پارچه مشکی رنگ کشیدم سرمو گذاشتم روی انبوه خاکی که پویانم زیرش دفن شده بود

_ آخ آخ کاش منم باخودت میبردی

خاله ترنج بغلم کرد وآروم زار زد صدای شیون زن عمو وگریه های پرسوز جمع داغونم کرد به عموکامران نگاه کردم؛ تواین سه روز زمین تا آسمون فرق کرده بود؛ شکسته شده بود وموهاش به رنگ برف شده بودن؛ تک پسرشو... داروندارشو ازدست داده بود...

خاله وعرشیا بلندم کردن وکشون کشون به سمت ماشین بردن؛ برگشتم وبه پویان نگاه کردم یه نگاه طولانی وبی انتها...

_ خیلی نامردی...خیــلی... قول داده بودی واسم بخونی!!

ماشین به حرکت افتاد؛ چشمامو روی هم بستم تا ازین همه درد راحت بشم؛ نمیدونم چقدر گذشته بود که با صدای عرشیا به خودم اومدم...

_ نیاز پاشو رسیدیم خونه

یه نفس عمیق کشیدمو باصدا دادم بیرون خونه خاله ترنج بود؛ نگاه کردم به عرشیا فهمید چی میخوام

_ نه یه چند روزی خونه ما میمونی

خواستم اعتراض کنم که دستشو به نشونه هیس گذاشت رولباش؛ تازه متوجه چشمای سرخش شدم؛ حال اونم تعریفی نداشت؛ پیاده شدم ومنتظرشدم تابیاد؛ به همراه هم وارد خونه شدیم؛ نشستم روکاناپه مقابل تی وی وعرشیا هم رفت آشپزخونه ، نگاهش کردم؛ یه پسرقدبلند باموهای بلند مشکی که طبق عادت همیشگیش به بالا حالتشون میداد؛ چشم وابروی مشکی ولبای قلوه ای باعث میشد صورت زیبایی منحصری داشته باشه درست مثل خاله ترنج...

 برگشت سمتم سریع چشمامو ازش گرفتم وزل زدم به صفحه تی وی، اومد طرفمو و یه فنجان گرفت جلوم

_قهوه ی شیرینیه، آرومت میکنه

_ میل ندارم

اخماشو ریخت توهم تاحالا اینجوری ندیده بودمش چون اکثرا لبخند رولباش بود یا شایدم چون همش اصفهان بود...

_ یعنی چی میل ندارم یه نگاه به خودت بنداز رنگ به رو نداری !!

_ پس یکی هم واسه خودت بریز

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* پارت ششم رمان به وقت تنهایی | افسانه افشاری کاربر نودهشتیا *

چیزی نگفت ؛ فنجونو ازش گرفتمو مزه مزه کردم

_ نیاز

سرمو بلند کردمو نگاهش کردم؛ دستشو لابه لای موهای پرپشتش فرو کرد، میخواست یه حرفی رو بزنه که گفتنش واسش سخت بود

_ بگو عرشیا میشنوم نگران حال من نباش

کمی اینور واونور شد تا بالاخره به حرف اومد

_ میدونم الان وقتش نیس ولی نمیتونم بیخیال بشم فکرش مثل خوره به جونم افتاده

_ درباره مرگ پویان؟؟

سرشو به نشونه ی تایید تکون داد ... بالاو پایین...

نگاهش کردم چشماش ملتمسانه اینو ازم میخواست؛ بیچاره وقتی این خبرو بهش دادن کارشو رها کرده بودو اومده بود تهران

_ باشه اگه این طور میخوای میگم

گفتم از همون اول از مهربونیاش، مردونگیاش ،حمایت های بی اندازه اش تا..... گلوله ای که قلبشو هدف گرفته بود...

عرشیا سرشو انداخته بود پایین وتو فکر فرو رفته بود؛ سنگینی نگاهمو حس کرد سرشو بلند کردو توچشمای طوفانی وگریونم خیره شد؛ آهی عمیق کشیدم

_ پویان ... پویان.... رفت ! باورت میشه؟؟

_ عرشیا! خیلی دلم تنگه واسش؛ هرچی فکر میکنم قبل پویانو یادم نمیاد؛ انگار ... انگار ازتولد باهم بودیم یه روزی رو یادم نمیاد که پویان توش حضور نداشته باشه، خیلی دلتنگشم خیـــلی....

دیگه تحمل نداشتم دویدم به سمت اتاق درو بستم وپشتش نشستم اشکام امونمو بریده بود ؛ صدای دویدن عرشیا میومد که خودشو رسوند به پشت در

_ نیاز خوبی تو؟؟

_ جواب منو بده...

پاسخش فقط صدای گریه های من بود ؛دادزدم گلوم درد میکرد دستمو مشت کردم وکوبیدم به در وفریاد زدم

_ میکشمت به خدا قسم خودم میکشمت

******

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* پارت هفتم رمان به وقت تنهایی | افسانه افشاری کاربر نودهشتیا *

فصل 2 :  

 چند هفته ایی ازاون روز کذایی میگذشت؛ هرروز به بهشت زهرا میرفتم وبا پویان حرف میزدم و احساس آرامش میکردم ؛ خاله واقا هاتفم داغون بودن اما نمیخواستن منو یاد غمام بندازن ؛ با تعریف کردناشون ؛ شوخی کردناشون... اما چشماشون حال درونشونو لو میداد. عرشیا هم رفته بود اصفهان تا به وضع شرکتی که باکمک آقا هاتف راه انداخته بود سروسامان بده، زنگ میزد واز احوالم جویا میشد؛ میخندیدم نمی خواستم ناراحتش کنم اونم ازاینکه حالم بهتره خوشحال بود از حرف زدناش میفهمیدم.

دلم حال وهوای خونه خودم رو کرده بود؛ وسایلمو جمع کردم واتاق عرشیا رو مثل روز اولش مرتب کردم؛ نزدیکای ظهر بود وخاله واسه خرید به بیرون رفته بود وهنوز برنگشته بود؛ یه سرکی تو آشپزخونه انداختم اووومم به به لیلا خانم چه بویی راه انداخته! با دیدنم یه سلام کوتاهی کرد و مشغول آماده کردن دسرا شد؛ در یکی از قابلمه ها رو برداشتم بادیدن فسنجون خوش رنگ لعابی که بهم چشمک میزد لبخندی روی لبام نشست. به گلای سرخی که روی میز بودن نگاه کردم برداشتمشون وباسلیقه خودم شاخه به شاخه توی گلدونای کریستالی روی میز جای دادم.

لیلا خانم درحالیکه روی دستش میزد به طرفم اومد؛ ترس توچشماش موج میزد

_ خانم توروخدا برید بشینین...! اگه ترنج خانوم وآقا بفهمن اخراجم میکنن

لبخند دندون نمایی به صورتش زدم

_ اگه منوتو چیزی نگیم اوناهم چیزی نمیفهمن؛ حالاهم برو به کارات برس که الانه سروکله خاله پیدابشه

وقتی ازبابت من دلش قرص شد یه تشکر کوتاهی کردو رفت.

کنار پنجره قدی روبه روی حیاط ایستادم عاشق این پنجره ها بودم محیط رو بدون هیچ کم وکاستی در اختیار ادم میذاشتن؛ گلای رز سرخ وسفید رنگی که اقا هاتف کاشته بود منظره زیبایی خلق کرده بود مخصوصا تو این فصل که موقع شکفتنشون بود؛ با باز شدن در چشم از گلا برداشتم با دیدن خاله براش دستی تکون دادم خاله هم کم نذاشت ویه بوق خوشگل تقدیمم کرد، وای که چقدر دوستش داشتم ....

سرمیز نشسته بودیم و لیلا خانمم به درخواست من با ما هم غذا شده بود؛ نمیدونستم چه جوری بحثو پیش بکشم، صداش کردم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* پارت هشتم رمان به وقت تنهایی | افسانه افشاری کاربر نودهشتیا *

_ خاله جونم

خاله درحالی که از فسنجون روی برنجش میریخت جوابمو داد

_ جان خاله

_ راستش.... راستش چه جوری بگم.. من میخوام برم خونه خودم

خاله بهت زده نگاهم کرد

_ این چه حرفیه که میزنی دختر! کسی چیزی گفته ؟ چیزی ناراحتت کرده؟

با چشم غره به لیلا خانم نگاه کرد و دهانشو بازکرد که چیزی بهش بگه که گفتم

_ نه نه لیلا که اصلا بامن کاری نداره میاد کارشو میکنه ومیره من به میل خودم این تصمیمو گرفتم

_ تو مثل دختر نداشته خودم میمونی... اتفاقا چند روز پیش با هاتفم صبحت کردم اونم موافقت کرد که تو باما زندگی کنی

_منم شما رو مثل مادر خودم میدونم خاله... خیلی حق به گردنم دارین ولی نگران من نباشین خودم ازپس خودم بر میام 

با غذام بازی کردم نمیدونم شاید درک میکرد که باید تنها باشم تا با اتفاقات اطرافم کنار بیام به خاطر همین قبول کرد.

بعداز ظهری به اصرار خاله؛ آقا هاتف منو به خونه ام رسوند؛ هوا بدجور ابری بود وهرآن امکان داشت بباره ازپشت پنجره خونه ام به بیرون نگاه میکردم قطره های بارون خودشونو به شیشه میزدن؛ دستمو بردم بیرون وقطره قطرشونو لمس کردم چه احساس خوبی بهم میدادن؛ بی اختیار به سمت کمد لباسام رفتم؛ حوصله گذاشتنشونو تو اتاق لباسام نداشتم؛ بازش که کردم انبوهی از لباس ومانتو ریخت مقابلم

_ خاک برسر بی انضباطت کنم...الحق که ترنم راست میگفت شلخته ای!!

لب و لوچه ی آویزونمو جمع کردم؛ ازبین مانتو های تو کمدم یه مانتوی سرمه ای بلند به چشمم خورد؛ یقه کراواتی وبا استین های مچی، اگرچه با مانتو های بلند رابطه خوبی نداشتم ولی این یکی برام خاص بود. یه شلوار کتون مشکی جذب بایه روسری ساتن قواره کوچیک مشکی تیپمو تکمیل کرد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* پارت نهم رمان به وقت تنهایی | افسانه افشاری کاربر نودهشتیا *

یه رژلب گلبهی به لبام زدم؛ همین واسه آرایش صورتم کفایت میکرد موهای لخت فندقیمو کج روی صورتم ریختم واز خونه بیرون زدم بدون چتر، توهوای فوق العاده بارونی! عاشق قدم زدن زیر بارون بودم؛ هنذفری هامو چپوندم توگوشم، چه بارون قشنگی بود ؛ بی هدف قدم میزدم بدون اینکه بدونم کجا میخوام برم! به اطرافم نگاه کردم، خیابونایی که پربود از خاطرات پویان، مامان و بابا، یاد دیوونگی هامون ،شیطنتامون، آخه کجای دنیام که همش میرسم به تنهایی؟!!

موهامو زدم پشت گوشم؛ خیس شده بودنو رنگشون تیره تر شده بود؛ یه ترک پلی کردم که نمک پاشید روی زخمم

 بزن باران، ببار از چشم من، بزن باران....

بزن باران، که شاید گریه ام پنهان بماند

بزن باران که من هم ابری ام ، بزن باران

پر ازبی صبری ام، بزن باران که این دیوانه سرگردان بماند

بهانه ای بده به ابر کوچک نگاه من براوج گریه ها فقط تو میشوی پناه من

به داد من برس، هوا هوای خاطرات اوســــت

گریه ام شدت گرفته بود قطرات اشک وبارون رو صورتم راهشونو پیدا کرده بودن؛ دلم بد جور گرفته بود؛ قلبمو توی دستم گرفتم

_ آروم باش لعنتی!

دلم گرفته است به این دله شکسته جان بده توراه خانه را به پای خسته ام نشان بده

به داد من برس هوا هوای خاطرات اوست

بزن باران، ببار ازچشم من، بزن باران که چتر بسته یعنی دل سپردن

بزن باران که من هم ابری ام، بزن باران پراز بی صبری ام

بزن باران، نوازش از توباشد، گریه از من 

( ایهام : بزن باران )

هنذفری هامو ازگوشام کشیدم بیرون بی رمق روی نیمکت کنار خیابون نشستم؛ ازشدت بارون کم شده بود ولی هنوز نم نمک میزد؛ صورتمو با دستام پنهون کردم

_ خانوم تواین بارون تنها ! سرما میخوریا

به گوشام اعتماد نکردم با ترس برگشتم سمتش، چشمام گرد شد؛ این بشر کی نشست کنار من!!

_نترس خوشگل خانوم نترس...

دستشو برد سمت موهام تا موهامو بزنه پشت گوشم؛واسه اولین بار ازموهای لختم بدم اومد که مدام رو صورتم میریختن؛ به خودم اومدم از جام پریدم وبا چشم غره غلیظ نگاهش کردم چشماش سگ داشت ادم میترسید ازشون؛ سرمو با غیض برگردوندم خندید؛ راهموکشیدم به سمت خونه، دنبالم میومد؛ خدایا شکرت که هیچ موقع کم نمیذازی واسم!! گرفتن دستم همانا وجیغ کشیدن من همانا! دستمو محکم تودستش گرفته بود به مردم تو خیابون نگاه کردم یعنی جامعه تا این حد خراب شده بود که یه جو غیرت تو وجودشون نبودکه بیان کمکم؟؟!!!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* پارت دهم رمان به وقت تنهایی | افسانه افشاری کاربر نودهشتیا *

_ ولم کن عوضی چی از جونم میخوای؟؟

_ عا عا خانوم به این خوشگلی حرف زشت نمیزنه که... میخوام برسونمت همین!

داشتم آتیش میگرفتم پوزخند زشتش از رو لباش کنار نمیرفت واین منو بدجور جری میکرد، ازشدت عصبانیت دندونامو روی هم میساییدم با تموم قدرتی که داشتم دستمو ازتو دستش کشیدم بیرون مرتیکه خر! خنده هیستیریکی تحویلم داد

_ اوه اوه چه دختری به تورم افتاده؛ وحشی!! ولی من عاشق دخترای وحشی ام

ناخن های بلندمو تو دستم فشار دادم انگار که داشتم خرخره اونو تودستام فشار میدادم

دستمو بلند کردم وبا تموم توانم خوابوندم تو گوشش ، دستشو گذاشت رو صورتش ؛ نزدیکش شدم

_میدونی که وحشی ام پس گمشو؛ گمشـــو با من درنیفت!

با دیدن تاکسی که از خیابون میگذشت واسش دست بلند کردم ؛ سوار شدم. بهش نگاه کردم هنوز تو شوک چک من بود؛ پوزخند صدا داری بهش زدم وآدرسو به راننده دادم...

*******

با صدای گوشیم از رو تخت پریدم؛ ای درد تو روح جد وآبادت!! درحالی که چشمامومیمالیدم، کورمال کورمال دنبال گوشیم گشتم رو زمین افتاده بود ؛ خودمو از تخت آویزون کردم و برداشتمش ؛ بدون اینکه بدونم کیه جواب دادم

_هان؟

_ وااای که چقدر دلم واسه هان گفتن تنگ شده بود

درسا بود رفیق فابم از مهد باهم بودیمو همه چیزم شده بود؛ بهترین خواهر ، بهترین دوست و بهترین همکلاسی...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* پارت یازدهم رمان به وقت تنهایی | افسانه افشاری کاربر نودهشتیا *

_ هنوزم که مرضت به حول وقوه الهی پایداره!

_ زر نزن لنگه ظهره خرسم اینقدر کپه نمیذاره که تو گذاشتی

دستی تو موهای نامرتبم  کشیدم

_ امر؟؟

_ پایه ای بزنیم بیرون؟

با گیج و منگی گفتم

_ یه کم بیشتر توضیح بده

_ ناقص العقل ساعت 5 آماده باش میام دنبالت، پاتوق خیلی وقته ما سه تا روباهم ندیده

عضله های فکمو به حرکت دراوردم که جوابشو بدم که صدای بوق تو گوشی پیچید ؛ روکردم به آسمون

_ خدایا میخوایی مریضارو شفا بدی اینو بذار تواولویت

نگاهم به قاب عکس روی عسلی افتاد، قاب عکسی که ساعتها به تماشاش می نشستم و ازنگاه کردنش سیر نمیشدم ؛ چهره خندون پویان لبخندو نشوند رولبام ؛ بلند شدم

به ساعت نگاه کردم 3 بود دو ساعتی وقت داشتم؛ درسا باهمه ی خل بازیاش وقت شناس بود، ساعت پنجش میشد پنج ویه دقیقه صدای جیغای بنفشش گسلای تهرانو به رعشه مینداخت.

آبی به دست وصورتم زدم؛ موهامو از وسط جداشون کردم اتوشون کردم لخت لخت! کلی تافتم بهشون زدم تا حالتشونو حفظ کنن؛ نشستم رو صندلی آیینه کنسولم؛ کرم پودر همیشگیمو نشوندم رو صورتم ویه ریملم زدم که مژه های بلندم تا اتوبان کرج رفتن بالاوبایه رژلب جیگری رنگ ویه خط چشم مدل  Pin  up آرایشم تکمیل شد.

_ آخ که من قربون خودم برممممم...

یه چشمک خوشگلم نثار خودم کردم واز ایینه فاصله گرفتم؛ بازم مشکل همیشگیم!! چی بپوشم؟؟ باکلی دید زدن مانتو هام چشمم یه مانتوی کوتاه جیگری- سفید رنگ رو گرفت دوتیکه ای بود  تاپ سفید رنگ که رگه های مشکی توش دیده میشد با رنگ جیگری مانتو که حالت کتی داشت وروش قرار میگرفت هارمونی خاصی به وجود اورده بود، یه شال دودی رنگ که گلای ریز جیگری رنگ داشت رو برداشتم وبایه شلوار برموداری دودی رنگ ؛کیف و کفش سفید مخمللم برداشتم بعد از پوشیدن رضایت کافی رو از خودم کسب کردم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* پارت دوازدهم رمان به وقت تنهایی | افسانه افشاری کاربر نودهشتیا *

باصدای گوشیم ؛ زدم به پیشونیم ای وای دیرم شد! وصلش کردم؛ صدای غرغر کردن درسا پیچید

_ توآدم نمیشی نه؟! ساعت چنده؟

درحالی که دروقفل میکردم ؛ باکمال آرامش گفتم

_ ساعت5:12 دقیقه اینجا ایران است صدای جمهوری اسلامی

_ مزه نپرون بپر دم در

درو زدم بهم، جلوی درخونه به جز یه بی ام و سفیدرنگ ماشینی نبود!! بیشعور دست انداخته منو، بابوق کشداری که شنیدم دومتر پریدم بالا، چشمامو باز کردم ببینم کدوم الاغیه همچین کاری رو میکنه که با چهره ترنم ودرسا مواجه شدم؛ نه درسا ماشینش این بود نه ترنم ! باقیافه عبوس به سمتشون رفتم بادیدن قیافم خندشونو قورت دادن زل زدن به خیابون؛ خندم گرفت سوار ماشین شدم

_ سلام جینگولیا احوال شریفتون؟

وقتی دیدن خطر رفع شده واتش بس اعلام کردم از قالب خودشون بیرون اومدن؛ ترنم از صندلی جلو آویزون شد به سمتم منو کشید تو بغلشو شروع کرد به شلپ شلپ ماچ کردن؛ جووووووونم انعطاف!! دوتاشون باهم شروع کردن به حرف زدن

_وااای چقدر دلم تنگیده بود واست

_ چه تیپ نفس گیری هم زدی پسرکش

_ بذار ماهم دیده شیم

غش غش خندیدم

_ شما فعلا توکف من دوش بگیرین..!  

درسا با یه دستش فرمونو چسبیده بودو با یکیش گوش منو

_ چته وحشی گوشمو کندی!!!

_ سرت به تنت زیادی کرده نه؟! بگو غلط کردم تا لواشکت نکردم زووود

دستامو به نشونه ی تسلیم بالا بردم و خیز گرفتم سمت سیستم صوتی ماشین وولومش زیاد کردم؛ رو کردم به درسا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* پارت سیزدهم رمان به وقت تنهایی | افسانه افشاری کاربر نودهشتیا *

_ جمع کن این سقفوخفه شدیم

درسا هم اطاعت کرد؛ بعد دوماه تنهایی وبیحالی واقعا میچسبید اگرچه همیشه یه گوشه از قلبم مال پویان بودو یادش ازذهنم خارج نمیشد...

رفتیم جردن؛ پاتوقمون یکی از رستورانای شیکو باکلاسش به اسم شاندیزبود که خودم انتخابش کرده بودم گهگاهی با پویان وآخر هفته ها با ترنم ودرسا به اینجا میومدم جای خوبی بود، سه تایی وارد رستوران شدیم، بعد از این همه مدت گارسوناشون واقعا دلشون واسمون تنگیده بود؛ هرسه مون چلو شیشلیک سفارش دادیم؛ سرمو انداخته بودم پایین وداشتم تعداد جویدنامو شمارش میکردم که ترنم با آرنجش زد تو پهلوم ؛ غذا پرید توگلوم به سرفه افتادم جام  ماءالشعیر روبه رومو لاجرعه سرکشیدم آخیــــــش !!! داشتم به فنا میرفتما.

_ درد بی درمون بگیری زبون نداری تو؟؟

ترنم تای ابروشو بالا انداخت وگفت

_ اونجارو بنگر خره

بادیدن سوژه های خنده مون آب دهنمو قورت دادم

_ بــه بـــه  توتو های همیشگی

زبونمو کشیدم رو لبام که درسا وترنم پقی زدن زیر خنده حالا نخند کی بخند! درسا درحالیکه شکمشو گرفته بود نالید

_ خوشمزه ان نه؟؟

لبخندمو پهن تر کردم سرمو بالا و پایین تکون دادم

_ اووومممــم چه جورم!!

توجه اکثر مشتریا به ما جلب شده بود حتی اون میموناهم داشتن مارو نگاه میکردن؛ گلومو صاف کردم ودستمو به نشونه ی معذرت میخام روی سینه ام گذاشتم وبرگشتم سمت درسا وترنم یه نیشگون محکم از جفتشون گرفتم توصندلیشون جمع شده بودن و مثل بچه ایی که از مامانش میترسه زیرچشمی نگاهم میکردن

_ هــااااا چتونه؟؟؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* پارت چهاردهم رمان به وقت تنهایی | افسانه افشاری کاربر نودهشتیا *

ترنم با لحن بچه گونه ای گفت

_ مامانیی جیش دالم منو میبلی جیش گاه؟

ازژستش ولحن بیانش خندم گرفت درحالیکه خندمو کنترل میکردم با جدیت بهش گفتم

_ الهی مامان فدات بشه خودت دیگه بزرگ شدی خودت برو جیگر مامان

ترنم پشت چشم نازک کرد وفحشی بهم داد رو کردبه سمت دستشویی که گفتم

_ خودتم بشوریا دیگه من نیام !!

قهقه ای زد وبرگشت وخیز گرفت سمتم و وقتی خودشو خالی کرد با غیض به سمت دستشویی رفت

یکم شالمو کشیدم جلو ودستی به موهام کشیدم خدایا خودت منو ازاین روانی نجات بده! درسا هم سرش تو گوشیش بود معلوم نبود چه غلطی داشت میکرد حتما فرزاد جونش انلاین شده بود

هرچی منتظر ترنم شدیم نیومد به خاطر همین درسا حساب کرد وامشبو مهمونش شدیم؛با صدای موبایلش لبخند رولبش شکوفا شدکه میشد فهمید فرزاده؛ درحالیکه باهاش حرف میزد بهش گفتم بره  تا منو این ترنم که مطمئن بودم تاحالا بوی هرچی پی پیه به خودش گرفته بیاییم

بعد از اومدن ترنم عزم رفتن کردیم اونم با فاصله ی نیم متری کلی میکروب داشت باخودش حمل میکرد ومنم وسواس!

_ راستی ترنم ماشینو ازکی قاپ زدین؟

_ مال آرسامه داداش درسا

ابروهامو بالا انداختم

_ اوکی که اینطور

ترنم درحالیکه بادی به غبغب انداخت؛ گفت

_ بعـــــله !!!!

کوبیدم پس سرش، اونم هرهرخندشو راه انداخت؛ وسط راه ماتش بردوخندشو جمع کرد؛ وا این چش شد!! زووم کرده بود به یه نقطه، دنباله ی نگاهشو که گرفتم رسید به درسا که ماتم گرفته بودو مثل مار به دور خودش میپیچید همزمان با ترنم بهم نگاه کردیمو شونه ای بالا انداختیم و به درسا نزدیک شدیم

_ این لگن روشن نمیشه که( درحالیکه باپاش به بدنه ماشین می کوبید) نمیــــشه!!

دستامو زدم بهم

_ الحمدالله... اینم از ماشین داداش محترمتون

_ تیکه ننداز  که اعصاب ندارم

_ حالا میخوایین چیکارکنین نه من چیزی سرم میشه نه این نه تو

رو کردم به درسا

_ سوییچتو بده

_ میخوایی چیکار؟

عاقل اندرسفیهانه نگاهش کردم

_ میخوام باهاش برقصم

دوهزاریش افتاد وسویچو پرت کرد طرفم؛ منم هرچی دکمه استارت زدم روشن نمیشد، ای به خشکی شانس!!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* پارت پانزدهم رمان به وقت تنهایی | افسانه افشاری کاربر نودهشتیا *

درسا دیگه داشت اشکش درمی اومد

_ وااای حالا چه خاکی تو سرمون بریزیم تویه کاری کن ترنم!

ترنم درحالیکه چشماش به اون طرف بود گفت

_ اونا بلد نیستن؟؟

برگشتیم سمتش ؛ اوه اوه همون میمونای خوشتیپ!!

درسا _  من که عمرا به اینا روبندازم

ترنم _ منم که اصلا به پسر جماعت آلرژیه حاد دارم

دوتاشون زوم کردن رومن ؛ یعنی خدا به همه دوست داده به منم داده، اگه دوتا گوسفند داده بود الان گرگ والیستیریت بودم!

_ لعنت به جفتتون...

سینه سپر کردم ورفتم جلوصدای ترنم وشنیدم که گفت

 _خدا پشت وپناهت مادر

 پوفی کشیدم و روبه روشون ایستادم ؛ بد تیکه هایی بودن بدون اینکه چیزی ازم بپرسن بروبر نگاهم میکردن ؛ باصدای مخصوص به خودم که یه ذره عشوه هم چاشنیش کرده بودم نطق کردم

_ میشه ازتون کمک بخوام

حرکات تک تکشونو زیرنظر داشتم یکیش که فقط ابرو بالا انداخت وپوزخند به لب به آنالیزکردنم ادامه داد اون یکیشم که انگار ارثیه باباشو خوردم یه ابم روش بالاخره یکیشون که موهای بورو چشمای سبزی داشت صداش در اومد

_ امرتون؟

زد تو برجکم انگار نوکر باباشم اینطور باهام حرف میزنه حیف که گیرم وگرنه میخوابوندم تو صورتشو پوزیشنشو می اوردم پایین

_ ماشینمون روشن نمیشه اگه ممکنه یه نگاهی بهش بندازین

نهایت لطف ادبم بود پیش این جماعت؛ یکیشون انگشت اشارشو به سمتم گرفته وبودو با عصبانیت نگاهم میکرد منم باکمال پرویی از رونرفتمو زل زدم تو چشماش خواست چیزی بگه که همون چشم سبزه گفت

_ ماشینتون کجاست؟؟

بهش تشر زدن

_ ارمیـــــــااااا !!!

 ارمیاوزهرمار! ارمیا ودرد دوساعته!! خو شما نیایین ؛ نگاهش کردمو دستمو به سمت ماشین دراز کردم؛ ارمیا جونم راه افتاد ومنم قبل اینکه دنبالش راه بیفتم؛ یه نگاه مسخره ای به سرتاپای اون برج زهرمار کردم وپوزخندی تحویلش دادم با اون قیافه اش!! هیچ کس نتونسته به درخواست من نه بیاره حالا این گنده دماغ میخواد این کارو بکنه؛ درسا و ترنم یه سلام کوچولو بهش دادن اونم یه سلام خشک وبی بخار تحویلشون داد؛ درسا واسش ادا دراورد وزیر لب فحشی بهش داد چپ چپ نگاهش کردم؛ عوض تشکرش بود؛ ارمیا مشغول ور رفتن به ماشین شده بود؛ بادقت داشتم نگاه میکردم که ببینم کجای ماشین عیب پیدا کرده تادفعه دیگه حداقل محتاج این جماعت نباشم؛ چشمام جذب اندامش شد کاملا مشخص بود که  کلاسای باشگاهشو یه روزم ترک نمیکنه؛ صدای پچ پچ ترنم رو شنیدم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...