رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
fateme.r

رمان تاوان سیاه | fateme.r کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

نام رمان:تاوان سیاه

ژانر:درام، اجتماعی، انتقامی

نام نویسنده: فاطمه رضایی

هدف: میخوام خودم رو در مهارت نویسندگی و قدرت تخیلم بسنجم

خلاصه: دلم فریاد می خواهد در انزوای خویش...........چه بی آزار نجوا می کنم هرشب

 

 

مقدمه:

چشمانش را میبندد پوک محکمی به سیگارش میزند و به آسمان تاریک نگاه میکند....در سرش هزاران سوال بی جواب است و او همچنان سکوت میکند..آه بلندی میکشدو از جایش بلند میشود به منظره ی دلگیر پشت پنجره چشم میدوزد...و بازهم به اتفاقاتی که اورا به این روز دراورده فکر میکند و همین کافیست تا آتش انتقامش شعله ور شود ...

ناظر رمان: @Tiana_joon

شروع رمان:

                     پارت اول

چشمهای دختر از ترس گرد شده و بدنش از فکر اتفاقی که قراربود بر سرش بیاد به لرزه افتاده بود نمی دانست چه کار کند و به کجا برود ...دور تادور اتاقک تاریک را از نظر گذراند و حتی چیزی برای دفاع پیدا نمیکرد ..صدایی توجه اورا به خود جلب کرد دست از تکاپو برداشت و سر تا پا گوش شده بود ...سکوت عجیبی حکم فرما شد اما به چند ثانیه نکشید که در باشدت باز شد و چهره ی خشمگین آراد بود که حال دختر را دگرگون کرد....آراد قدم زنان و ارام ارام به دختر نزدیک میشد که جیغ بلندی کشیدو گفت:-خواهش میکنم تورو خدا دست از سرم بردار آراد ...مگه نگفتی دوستم داری و باهام ازدواج میکنی...این بود عشقت ؟ مگه...

آراد باصدای بلندی شروع به حرف زدن کرد و گفت:-خفه شوو ...تو فکر کردی کی هستی که من بیام باهات ازدواج کنم ؟...  شماها همتون به یه درد میخورین که امشب میخوام بهت نشون بدم تنها کاراییاتونو 

وقتی که حرفش را تمام کرد مانند ببری که به شکار خود حمله ور میشود به سمت دختر رفت و دستانش را محکم به دیوار مقابل دختر کوبید....موهای دختر را از پشت کشید انگار که تحملش سر امده باشد و بغض گلویش دوباره شکست شاید میدانست که این آخره کار اوست به خاطر همین بار دیگر با سوز بیشتری که درصدایش بود شروع به حرف زدن کرد

دختر:-آراد تورو خدا ولم کن ازت خواهش میکنم...هر کاری بگی میکنم ..هر چی بگی انجام میدم فقط ازت خواهش میکنم بزار برم 

آراد لبخند پیروزمندانه ای زد انگار که به هدفش رسیده باشد خیلی ارام موهای دختر را ول کرد و کمی از او فاصله گرفت دستانش را در جیب شلوارش فرو بردو ارام گفت:-که هرکاری بگم انجام میدی؟...خبله خوب من از تو سیصد ملیون تومن پول میخوام و اگه تا فردا این پولو نگیرم خودت بهتر میدونی چه بلایی سرت میاد

بعد از اتمام حرف هایش عقب گرد کرد و با دست سرو وضعش را مرتب کرد دختر بیچاره با تعجب به آراد خیره شده بود نمیتوانست مخالفت کند پای آبرویش در میان بودو چاره ای جز قبول کردن نداشت سرش را پایین انداخت و با لحنی غم آلود گفت:-هیچ وقت فکر نمیکردم که اینطور تموم شه ...کسی که قرار بود باهاش ازدواج کنم اینطور با ابروم بازی کنه اونم فقط به خاطر پول ای کاش....

آرادبا خشم شروع به حرف زدن کرد و گفت:-دختره احمق تو با خودت چی فکر کردی؟ که میام باهم ازدواج میکنیم و خوش و خرم زندگی میکنیم؟ تو هنوز منو نشناختی ..تموم کن این بساطو وگرنه یه جور دیگه بهت میفهمونم 

در این حین صدای زنگ موبایل آراد بلند شدو کسی نبود جز پدرش سریع ان را برداشت و شروع به حرف زدن کرد:-سلام پدر...اره اینم انجام شد....فردا سیصد تا میریزه به حساب....نگران نباش اونقدرپول داره که اینا به چشمش نیاد ...خیالتون راحت بخواد کاری کنه خودش میدونه چی درانتظارشه 

دختر بیچاره که از فرط گریه نمیتوانست حتی خوب حرف بزند به ارامی از جایش بلند شد به سراغ در رفت و خواست سریع از ان مکان لعنتی دور شود که صدای آراد توجهش راجلب کرد

آراد:-یادت نره چی گفتم یلدا ....اگه فردا بخوای دبه در بیاری کاری میکنم مرغای آسمون به حالت گریه کنن فهمیدی؟ از اعتماد سواستفاده کردن حکم مرگ داره 

با چشمان سرخ شده از اشکش به پسری که تا چند روز دیگر قراربود به خواستگاریش برود نگاه کردو از ته دل آهی کشید دیگر نمیتوانست حرفی بزندو سریع از خانه دور شد آراد از پنجره به یلدای هراسان که درحال دویدن به سمت جاده بود نگاه کرد با دورشدنش از ان جا پوزخندی مهمان لبان آراد شد اما یکدفعه خشم سراسر وجودش را فرا گرفت خسته بود ...شاید از این همه آزارو اذیت شاید از اینهمه زجر دادن دلش به حال خودش میسوخت روی مبل نشست و سرش را بین دستانش گرفت  نفس عمیقی کشید ....به ساعتش نگاه کرد دیرشده بود از خانه خارج شدو ارام سوار ماشینش شد بوی عطر یلدا هنوز هم فضای ماشین را پرکرده بود ناخوداگاه اخمانش درهم رفت ...اما چاره ای نداشت سریع ماشین را روشن کردو از ان خانه و ان مکان دور شد امشب حتی خیابان هم خلوت بود باران شروع به باریدن کرده بود و به شیشه های ماشین برخورد میکرد مدتی بعد به خانه پدریش رسید ...خیلی ارام و بی سروصدا کلید را به در انداخت و ارام وارد خانه شد همه جا تاریک بود به جز چراغ اتاق پدرش میدانست که بیدار است اما نمیخواست با او حرفی بزند ....ارام ارام از پله های خانه بزرگ بالا رفت و سرانجام به اتاق خودش رسید ....روی تختش دراز کشید اما اصلا خوابش نمیبرد به سقف خیره شده بود و فکرمیکرد به تمام اتفاقاتی که قرار است بیفتد ایا میتوانست باعث و بانی حال و روز امروزش را پیدا کند ؟....چشمانش به کفش های گل الودش خورد که روی تخت بودند ان هارا از پایش دراوردو کمی بعد چشمانش را روی هم گذاشت و سعی کرد بخوابد 

ویرایش شده توسط fateme.r

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.  

قوانین نوشتن رمان

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق  

@N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

                 پارت دوم 

 صبح ، آراد زودتر از همیشه از خواب بیدار شده بود کاملا خود را آماده کرده و حسابی به خودش رسیده بود  پیراهن سفیدو اتو کشیده خودرابرتن کرد...ساعت مچی گران قیمتش را بست ، کت سورمه ای شیک به همراه شلوارش را پوشید و عطر همیشگیش را هم زد و آماده برای رویارویی با یلدا....

در آینه اتاقش نگاهی به خود کرد ...دستی بر صورت ته ریش دار خود کشید...آنقدر جذاب شده بود که خودش هم باور نمیکرد ...به ساعتش نگاه کرد هنوز وقت داشت ..نفس عمیقی کشید و به سمت در خروجی به راه افتاد ....ازخانه خارج شد..بوی خاک و باران باهم ترکیب شده بود او عاشق این بو بود ...نفس عمیقی کشیدو سوار ماشینش به راه افتاد.

بعد از چند دقیقه به محل قرارشان رسید ..وارد رستوران شد و دور تا دور را از نظر گذراند ...وقتی چشمش به یلدای مضطرب و نگران خورد لبخند پیروزمندانه ای زد و به سمت او به راه افتاد  از این که انقدر از او هراس دارد در پوست خود نمیگنجیدو احساس غرور میکرد...وقتی یلدا اورا دید نا خوداگاه از جایش بلند شد و به آراد نگاه کرد کمی متعجب بود و به سر تا پای او نگاه میکرد بعد از چند لحظه آراد روی صندلی مقابل یلدا نشست تمام کسانی که انجا بودند حواسشان به سمت آراد پرت شده بود اما او توجهی به انها نمیکرد و ارام سر جایش نشست ....وقتی قیافه متعجب یلدا را دید پوزخندی زدو گفت:-به جای اینکه اینطوری به من زل بزنی پولو رد کن بیاد

یلدا که به خود امده بود سرش را پایین انداخت و کیفش را باز کرد و دسته چکش را بیرون اورد بازهم بغض کرده بودو اراد متوجه حال بد او شد ...لذت میبرد از اینهمه زجر کشیدن ...دوست داشت عذاب بکشد و اورا عاجز ببیند وقتی چک را به دست اراد داد او هم چند فیلم و عکس را به دستش داد وقتی یلدا ان عکس هارا دید ناگهان بغضش شکست و اشکی از گوشه چشمش سرازیر شد دیگر تحمل نداشت و گفت :-اینو بدون هیچ وقت به خاطر کاری که باهام کردی نمیبخشمت ....اما آرادکوچک ترین توجهی به حرف هایش نکرد و با پوزخند گفت:-خیلی خوب...اینم از این امیدوارم دیگه هیچ وقت همو نبینیم 

بعد از اینکه حرفش را زد سریع از جایش بلند شد و به سمت بانک رفت وقتی تمام پول به حسابش واریزشد با خیال راحت به سمت خانه پدرش به راه افتاد از پشت یلدارا دید که مانند پرنده ای زخمی با بال های شکسته نظاره گر رفتن او بود نگاهش را از او گرفت .

مدتی بعد ماشین را مقابل خانه پدرش پارک کرد کلید را انداخت و وارد شد آرمان را روی کاناپه دید ، مشغول تماشای سریال محبوبش بود با دیدن اراد سریع تلوزیون را خاموش کرد و به سمتش رفت و گفت:-به به برادر گرام...حالت چه طوره؟ موفق شدی؟ چی کار کردی؟ چرا...

آراد کلافه حرف آرمان را قطع کرد و گفت:-اه بسه بابا چه قدر حرف میزنی بزار پامو بزارم تو این خونه بعد شروع کن 

آرمان:-اصلا تقصیر منه که باهات حرف میزنم ... 

-به به گل پسرم اومده

آراد و ارمان هر دو به سمت صدا چرخیدند و با دیدن پدرشان به سمت او رفتند 

آراد:-سلام پدر ..حالتون چه طوره؟

پدر:-مگه میشه با دیدنت حالم خوب نباشه 

بعد از گفتن حرف هایش پیشانی اراد را بوسید...اما آرمان با حسادت گفت:-نچ نچ نچ نچ ...پدر جان فکر نمیکنین ایشون برای خودشون کروکودیلی شدن؟ این محبتا رو باید به بچه کوچیک تر بکنین که 

بعد با دست به خودش اشاره کرد و لبخند زد آراد از این همه مسخره بازی که برادرش در میاورد به ستوه امده بود اما کاری جز بی توجهی بهاو از دستشبر نمیامد از عصبانیت چشمانش را بستو چیزی نگفت.

پدرش با خنده پیشلنی اورا هم بوسید و هر سه به سمت مبل به راه افتادند بعد از نشستن آراد متعجب گفت:-پدر شما نمیخواین بپرسین موفق شدم یا نه؟

پدر:-آراد جان من جواب سوالی که گفتی رو میدونم دیگه نیاز به پرسیدن نداره 

بانگاه تحسین آمیزش به آراد گفت:-توله ببری رو که من ببر کردم محاله شکارش از دستش در بره 

آرمان نگاهی به سر تا پای خود کرد و به شوخی گفت:-واقعا که انگار من شکارم از دستم در رفته پدر جانم به خدا منم ببر خوبیم

پدر:-تو ام دست پرورده ی منی آرمان جان کار توام حرف نداره 

آرمان:-بسیار بسیار سپاسگزارم ....اما نمیخوای به آراد خبر خوش بدی عایا؟ 

آراد نگاهی به پدرش کرد وگفت:-چیزی شده؟

پدر:-پیداشون کردم

از هیجان از جایش بلند شد و با تعجب به پدرش نگاه کرد باورش نمیشد بالاخره میتوانست  طعم شیرین انتقام را بچشد... تمام مشکلاتش حل میشد و میتوانست به آرامش برسد 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                  پارت سوم

پدر دستش را به شانه آراد زد و گفت:-درست شنیدی پسر بالاخره میتونیم باعث و بانی این همه رنجی رو که کشیدیم به خاک سیا بنشونیم 

چشمان آراد برق میزد هنوز هم باورش نمیشد و از خوش حالی در پوست خودش نمیگنجید پدر آراد شروع به حرف زدن کرد و گفت:-البته باید از آرمان تشکر کنی چون طرف این پسر از نزدیکایه خانواده رستگاره و باهاشون در ارتباطه 

آراد نگاهی به برادرش کرد و اورا در آغوش گرفت حتی خودش هم از کارهایش متعجب شده بود پسر خشک و بی روح اکنون مانند کودکی مهربان شده بود با ذوق از برادرش تشکر کرد دستی به موهایش کشید و شروع کرد به خندیدن آرمانبا تعجب به برادرش نگاه میکرد چون هیچ وقت اورا این گونه ندیده بود وقتی که آراد کمی بر خود مسلط شد با هیجان و شوق پرسید:-خوب حالا کی بریم سر وقتش پدر ...نمی دونی چه قدر منتظر این لحظه بودم ....هنوزم باورم نمیشه

پدرش با لبخند گفت:-همین امشب ....نقشه ها دارم براشون ...

شب شده بود و جشن کوچکی دران خانه به پا بود بعد از بیست و پنج سال انگار که دوباره همه چیز به وضع قبلی خود برگشته بود آراد میخندید پدرش خوش حال بود و آرمان با مسخره بازی هایش فضای آن خانه را شاد تر از چیزی که هست میکرد 

آراد:- نقشتون چیه؟ چه طوری میخواید پیش برید؟

پدر:-راستش....

-ببخشید جناب   رزم ...خبر دادن فردا حتما تشریف ببرین بار هارو تحویل بگیرین 

جناب رزم:-خیله خوب میتونی بری

آراد:-مگه فردا قرار نیست بریم سر وقت رستگار؟رزم:-همین رو خواستم بهت بگم فردا خودت و برادرت میرین بعدا منم میام بهتون ملحق میشم 

آراد از این که پدرش همراهش نبودکمی ناراحت شد اما اجازه نداد این ناراحتی حال خوبش را خراب کند تمام ذهن و فکرش به یک اسم منتهی میشد رسول دستگار ......رسول رستگار

به پدرش نگاه کرد شماره ای را گرفت

رزم:-الو...سلام جناب رستگار؟

با شنیدن این اسم خشم و عصبانیت دوباره در تمام وجودش رخنه بست دستانش را مشت کرده بود و دندان هایش را به هم میفشرد پدرش هم وضع خوبی نداشت معلوم بود او هم به زور خود را کنترل میکرد 

رزم:-بله جناب فردا صبح چه طوره؟....نگران نباشید سر موقع میرسیم...ماهم از شراکت با شما خوش حال هستیم ...بله ادرس رو بفرستین ...البته جناب رستگار متاسفانه کاری برام پیش اومده به همین خاطر پسرام رو میفرستم و بعد خودم میام البته اگه مشکلی نداشته باشین .............خیلی مچکرم ....پس فردا میبینمتون......کاری ندارید؟.....فعلا

با قطع شدن تلفن آراد نفس عمیقی کشید و به موهایش چنگی زد پدرش با لحنی جدی به هر دوی انها گوشزد کرد و گفت

رزم:-ببینین پسرا خودتون میدونین این ادم چه بلایی سرمون اورده پس ازتون خواهش میکنم حواستون باشه یه وقت حرفی نزنین که همه چیزو بفهمه ....این ملاقات خیلی سرنوشت سازه ......قراره نابود شن .....فهمیدین 

هردوباسر حرف پدرشان را تایید کردن ....ساعت از دوازده شب گذشته بود و هیچ کدام خوابشان نمیبرد...همه به فکر ملاقات فردا بودند آراد نگران بود که نکند نتواند خشم خودرا کنترل کند و همان اول کار را تمام کند بر روی تختش دراز کشیده بود و به سقف نگاه میکرد سعی کرد بخوابد اما چشمانش با او لج کرده بودندو همچنان باز مانده بودند اما بالاخره باید فردا صبح زود از خواب بیدار میشد و چاره ای جز رفتن به سراغ دوست قدیمیش نداشت بدون اب قرص خواب را قورت داد وبه تختش برگشت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت-چهار

#تاوان-سیاه

امروز مهم ترین روز زندگیش است ...نمی داند چه چیزی در انتظارش است...پدرش به چشمان پسرش نگاه میکند اما چیزی جز تاریکی نمیبیند چشمان آراد خالی از هر گونه احساس و محبتی بود چشمانی که مانند رنگش پر از ظلمت بود ...سرش را پایین میندازد و چیزی نمی گوید ....در ذهنش خیالاتی دارد ....اما از آراد مطمعن نبود میدانست کنترلی روی خشمش نداشت ...اما حضور آرمان در آنجا کمی خیالش را راحت میکرد .....آراد که از حال و روز پدرش آگاه بود با لحن آرامی گفت:- پدر دیشب سنگام رو با خودم وا کردم ....برای رسیدن به هدفم مجبورم روی خودم کنترل داشته باشم .....پس نگران نباشین ، درضمن آرمانم که هست پس خیالتون راحت .... 

جناب رزم با شنیدن صحبت های آراد خیالش راحت شده بود میدانست وقتی خودش اینگونه میگوید حتما به آن عمل میکند به همین خاطر لبخندی گوشه لبانش جا خوش کرد ....

در این هنگام آرمان سعی کرد جو را از ان حالت به قول خودش رمانتیک به حالت طنزمخصوص خودش برگرداند به همین خاطر با افتخار گفت:-پدر جانم نگران نباشین......تا منو دارین غم ندارین ..تا خواست خطا بره خودم به حسابش میرسم ..فقط حواستون به من باشه بعدش میترسم جونمرگ بشم 

جناب رزم ناگهان شروع به خندیدن کردو سری از تاسف تکان داد ....اما آراد فقط لبخند زد ....منشا لبخندش به خاطر حرف های آرمان نبود..وقتی به صورت خندان پدرش نگاه میکرد از ته دل خوشحال میشد و آرا مش میگرفت چشمانش به سمت موهای سفید او سر خورد دلش اتش میگرفت و می سوخت  ....رنج هایی  که کشیده بود همه و همه تاثیرش را بر موهای او گذاشته بود ..... دلش می خواست او را در آغوش بکشد و بوسه ای بر چشمانش بزند اما افسوس که غرورش اجازه نمی داد همانند کودکی بی پروا خودش رارها کند و محبتش را نثار پدرش کند .....حتی باور نمی کرد تکبرش تا این حد پیش رفته باشد ...نگاه کردن به چهره رنجور پدرش عطش او را برای انتقام بیشتر میکرد .... دستانش نا خوداگاه مشت شدند و اخم هایش درهم رفت 

در این حین جناب رزم وقتی چهره ی آشفته اراد را دید با لبخند روی لبانش دستش بر شانه ی او گذاشت و گفت:-پسرم ....آرادم.....اجازه نده خشم و عصبانیتت مانع موفقیتت بشه ...اجازه نده خشم درونت تورو ضعیف کنه .....همونطور که میدونی برای زجر دادن بیشتر یک دفعه کارو تموم نمیکنن ذزه ذره شروع به زخمی کردن میکنن 

آراد آماده بود ....این آمادگی را با تمام و جود حس میکرد ....نمیتوانست پدرش را نا امید کند ....سرش را به نشانه تایید تکان داد و به روی پدرش لبخند زد و رو به آدمان گفت:-بجنب....الان دیر میشه 

آرمان :-چشم داداش بزرگه

هر سه به سمت در خروجی به راه افتادند که نا گهان جناب رزم رو به پسرانش گفت:-ببینم اسلحه هاتون باهاتونه؟

آراد دستش رابر روی کت مشکیش کشید و برجستگی تفنگ کمری اش  را حس کرد روبه برادرش کرد که پی در پی در تکاپو برای یافتن اسلحه اش هست  ....دست از تلاش برداشت و سرش را خاراند....هر دو سری به نشانه تاسف برایش تکان دادند پدرش با تندی خطاب به او گفت:-من چه قدر باید بگم؟ این اسلحه ها رو هر جا که میرین باید داشته باشین .....آرمان انقدر سر به هوایی یه روز کار دستت میده برو بیارش سریع

آرمان خجالت زده چشمی گفت و به سمت اتاقش به راه افتاد ...سریع برگشت و تفنگش را به کمرش بست .....دیگر همه چیز اماده بود....از خانه خارج شدند....آرمان زودتر سوار اتوموبیل گرانقیمت آراد شد و جناب رزم به همراه دو نفر از زیر دستانش سوار ماشین شدند و کمی بعد از خانه دور شدند .

در دلش آشوبی به پا بود .....صدای قلبش به گوش خودش هم می رسید....روی صندلی نشسته بود و به آینده فکر میکردکه صدای آرمان اورا بهزمان حال برگرداند 

آرمان:-وای آراد اوم دخترا رو نگاه کن همینطور به ما خیره شدن دستم بر نمیدارن ....نگا نگا یکیشون حتی به من لبخند زد 

آراد به دختران میز مقابل نگاهی گذرا انداخت ..یکی از آنها لبخندی نثار آراد کرد اما او بدون کوچک ترین توجهی به او روبه آرمان کردو با لحنی خشن شروع به حرف زدن کرد 

آراد:-پسر تو نمی خوای آدم بشی ؟ تا چند دقیقه دیگه باعث و بانی مرگ عزیز ترین کسمون رو می بینیم و جنابعالی داری چشم چرونی می کنی؟

آرمان انگشت اشاره خود را بالا برد و تند لیوان قهوه اش را سر کشید سپس نفسی تازه کرد و گفت :-اولا اولا.....من کی به دختر جماعت توجه کردم که این بار دومم باشه ؟ دوما...من فکر کردم اینا ممکنه کیس های خوبی باشن به سرو وضعشون نگا کن کم کم میتونی 500ملیون تومن ازش کاسب شی ... و در اخ  سوما...من اگه مثه سیرو سرکه بجوشم و دستامم رو ویبره باشه کارو بدتر میکنم که طرف میگه این به درد مشارکت نمیخوره و خلاصه همه چی به هم می ریزه پس نتیجه می گیریم که لم دادن و قهوه خود را در آرامش خوردن بهتر از اضطراب است 

آراد کاملا به ستوه امده بود دیگر تحمل این همه حرف بیهوده را نداشت ....به همین خاطر چشمانش را بست و دستش را به پیشانی اش کشید...آرمان همانطور مشغول حرف زدن بود و آراد هر لحظه بیشتر عصبی می شد در اخر تحملش سر امد و از بین دندان های کلید شده اش و صدای نسبتا ارامی به برادرش تشر زد 

آراد:-بسه دیگه ....خفه شو.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت -پنج

#تاوان-سیاه

در این حین مردی بلند قامت و حدود 50ساله با ریش نسبتا بلند توجه آرمان را به خود جلب کرد انگار که به دنبال شخصی باشد دور تا دور را از نظر می گذراند ....ضربه ای به پهلوی آراد زد تا اورا متوجه کند....وقتی چشمانش به ان مرد افتاد نا خوداگاه از جایش بلند شد....آرمان مچ دستش را گرفت که اورا بنشاند ...اما او اهمیتی نمی داد ....احساسش  می گفت این مرد همان است چشم از او بر نمی داشت ....آرمان کمی ترسیده بود به همین خاطر خیلی ارام گفت:-اراد...داداش بیا بشین شاید اصلا اون نباشه ....

او باز هم توجهی نمی کرد.....کسی جز اورا نمی دید ....یعنی این مرد همان است؟ ....چشمانش را بست .....نفس عمیقی کشید....باید برخود مسلط میشد ...به موهای لختش چنگی زد و خیلی ارام سرجایش نشست ...توجه آن مرد به میز دو برادر جلب شد...به سوی انها حرکت کرد .... آراد بسیار آشفته شده بود دلش می خواست از انجا برود اما نمی توانست نمی شد 

-سلام آقایون ...وقتتون بخیر ... شما از طرف جناب رزم هستید؟

دیگر مطمعن شده بود....دلش نمی خواست سرش را بلند کند اما مگر چاره ای داشت... ای کاش او هم می توانست مانند برادرش باشد آن قدر بر خود مسلط بود که گاهی اوقات فکر می کرد اصلا برایش مهم نیست در چشمان دشمن خونینشان نگاه کند و چیزی نگوید  ....فایده نداشت...باید همانی باشد که پدرش از او خواسته بود...

آرمان از جایش بلند شد و خیلی راحت با او دست داد ....خنده از لبانش جدا نمی شد ....سعی کرد همانند او رفتار کند به زور از جایش بلند شد...اما بدون هیچ حرکت خاصی....بعد ازدست دادن  هر سه بر صندلی تکیه دادند و آرمان شروع کرد به صحبت کردن

آرمان:-خیلی از دیدنتون خوش حال شدیم جناب رستگار امیدوارم بتونیم با هم به موفقیت های زیادی برسیم 

رستگار:-بله چرا که نه....مشارکت با شما برای من افتخاره

رستگار به آراد نگاه کرد و با مهربانی گفت:-شما عجیب من رو یاد یک نفر میندازید .....انگار سال هاست شمارو می شناسم .....

آراد :- من هم همین حس رو نسبت به شما دارم ......انگار سال هاست می شناسمتون 

جمله خودرا با کنایه بیان کرد و آرمان فهمید به همین خاطر به دور از چشم رستگار ضربه ای به پهلوی او زد و بحث را به سمت مساعل کاری پیش برد ساعت ها گذشت ....بالاخره با هم به توافق رسیدند و الان همکار هم بودند 

رستگار:-شما دو تا پسرای خیلی خوبی هستید من حتم دارم که داشتن همکار هایی مثل شما باعث رونق کارمون میشه

آرمان:-شما لطف دارید 

 آراد تلفنش را برداشت و به پدرش خبر داد که موفق شده اند... چند دقیقه بعد صدای موبایلش بلند شد ....پدرش بود ....اما از پیغامش متعجب شد 

-افرین پسرا...کارتون عالب بود  ولی بهش بگین که پدرمون به خاطر کاری که براش پیش اومده مجبور شده به شهر دیگه ای بره و متاسفانه نمیتونه بیاد

اراد به پدرش پیام داد و دلیل را جویا شد اما او جواب نداد میدانست جواب ندادن یعنی سوال اضافی نپرسیدن به همین خاطر دست از موبایلش کشید و رو به رستگار گفت:-متاسفانه جناب رستگار پدرم کاری براشون پیش اومده...عذرخواهی کردندو گفتند نمیتونن بیان انشاالله دفعه دیگه میبیننتون

آرمان هیچ واکنشی نشان نداد انگار که از قبل می دانست اما

رستگار چهره اش درهم شد ....چیزی نگفت لبخندی زد و از جایش بلند شد آراد و ارمان هم به احترامش از جایشان بلند شدند

رستگار:-خیله خوب اقایون من دیگه میرم ...متاسفانه موفق نشدمدر محرمتون رو زیارت کنم اما اشکالی نداره .....انشاالله دفعه بعد ......راستی تا یادم نرفته فردا رو مهمون ما باشید اونجا راحت تر میتونیم حرف بزنیم 

آراد خواست مخالفت کند اما برادرش سریع گفت:-چرا که نه ؟...خوش حال می شیم 

رستگار:-خیله خوب ...ادرس رو براتون اس ام اس میکنم زود تشریف بیارید ...ساعاتی رو دورهم باشیم 

آرمان لبخندی زد و گفت:-نگران نباشین حتما مزاحمتون می شیم 

رستگار با انها دست داد و خداحافظی کردو رفت

آراد نفسش را باصدا بیرون داد و روی صندلی اش نشست ...باورش نمی شد که همه چیز تمام شد ..فکر می کرد سخت تر از این حرف ها باشد  در این هنگام آرمان خنده ای کرد و دستش را به شانه برادرش زد سپس رو به او گفت:-دیدی داداش جون....همه چی به خیر و خوشی تموم شد....البته اینم بگم چند باری نزدیک بود بیچارمون کنی اما هر بار من یک ضربه پهلویی نثارت می کردم 

آراد به او نگاه کرد و گفت:-آره به لطف ضربه پهلو های تو تا صبح باید پهلومو ماساژ بدم فک کنم کبود شده باشه 

آرمان:-سخت نگیر دیگه عزیزززم..... همین که اینجا موفق شدیم کافیه پهلو پیش کش 

آراد :-راستی ...تو چرا پیشنهاد مرتیکه رو قبول کردی؟من اینجام به زور تحملش کردم چه برسه برم خونش 

آرمان:-خوب برادر من نباید بفهمیم خانوادش کین کجا زندگی میکنن؟ اتفاقا اگه نمی گفت باید خودمون یه راهی پیدا می کردیم بریم خونش

آراد:-مرده شورتو ببرن که هر چی میگم این زبونت یه چیزی باید ازش دربیاد 

آرمان و آراد بعد از مدتی از جایشان بلند شدند و ان مکان را ترک کردند در راه اراد ماجرای نیامدن پدرشان را بازگو کرد و با تعجب پرسید:-میگم رفتار پدر کمی عجیب نبود ؟....چرا خواست به رستگار بگیم از شهر خارج شده و یه جای دبگه اس؟

آرمان:-والا چه عرض کنم ....من که از کارای ایشون سر در نمیارم .....حتما نقشه ای داره نمی دونم 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت-شش

#تاوان-سیاه

-میگم رها تو که این همه خواستگار داری چرا یه نفرو انتخاب نمی کنی بری سر خونه زندگیت؟

رها:-عرووووس خانوم....مونا خانوووم شما هر وقت یکی رو پیدا کردین که هم خوشگل و جذاب بود ، هم خوش هیکل بود، هم قد بلند و پولدار ، اون موقع من یه فکری می کنم ....حالا جنابعالی چه گیری دادی به من؟....تو به جای این حرفا به داداشم برس که حسابی بهت نیاز داره الان 

مونا از خجالت گونه اش سرخ شد و ضربه ای نثار رها کرد در این حین برادررها  بدون هیچ حرکتی در را باز کرد و وارد شد ....دختر ها که حسابی شوکه شده بودند جیغ کوتاهی کشیدند و وقتی او انهارا اینگونه دید باصدای بلند شروع به خندیدن کرد وخطاب  به خواهرش و همسر آینده اش گفت:-به به ...میگم من خیلی خوشبختم با شما دوتا خل و چل ها؟ خدا خیلی دوستم داشته واقعا....خودشم اخر عاقبتمو به خیر کنه 

سپس شروع کرد به خندیدن و بر روی تخت میان رها و مونا نشست....خواهرش که حسابی حرصش بالا امده بود به همراه مونا شروع کردند به زدن او و گفتند:-اخه پسره خنگ تو کی می خوای آدم بشی؟  یه اهمی یه اوهمی همینطوری عین گاو سرتو می ندازی پایینو میای تو؟

مونا:-دقیقا باهاش موافقم خدایا من چه جوری باید یه عمر رو با این مهدی سر کنم؟ اینم شوهر بود من کردم خدا به دادم برسه 

مهدی خودش را از زیر مشت و لگد های ان دو بیرون اوردو دستانش را به نشانه تسلیم شدن بالابرد .....نفس نفس میزد و یک نگاه به خواهر و یک نگاه به نامزدش کرد و بعد از چند ثانیه که نفسی تازه کرده بود چشمانش شیطان شد و با چالاکی  موهای بلندشان را گرفت و کشید ....انقدر محکم کشید که از تخت به روی زمین افتادند و به صورتشان نگاهی انداخت که از درد برهم شده بود و جیغشان را در اورده بود سپس زبانش را به انها نشان داد ....هر دو با نگاه خشمگینی خطاب به مهدی گفتند:-می کششششششششمت

سپس به سمتش دویدند اما او زیرک تر از انها بودو سریع در را باز کرد و پا به فرار گذاشت....اما دختر ها بی خیالش نشده بودند و شروع کردن به دویدن .

رها:-وایسا ببینم .....به خدا دستم بهت برسه می کشمت

مونا:-وایسا میگم پسرهی ...... فقط دعا کن بتونی از دستم در بری 

مهدی که کمی ترسیده بود با عجله از پله ها پایین امد و به سمت آشپز خانه دوید با دیدن مادر ملاقه به دستش لبخندی زد و سریع از پشت بر لباس مادرش چنگ زد و انجا قایم شد سپس با لحن مظلومی گفت:-مامان....مامان تورو خدا منو از دست این دوتا زنجیری نجات بده اگه منو بگیرن خودم می دونم تیکه بزرگم گوشمه.

در همین حین دو دختر وقتی مهدی را پشت مادر دیدند به سمتش خیز برداشتن و سعی در گرفتن او داشتند

رها:-مامان تورو خدا برو اونور من باید یه گوشمالی حسابی به این اقا پسرت بدم ...تا نگیرمش خیالم راحت نمی شه 

مونا :-راست میگه مامان جون برید کنار من باید اینو درستش کنم

مادر:-وای از دست تو مهدی چی کارشون کردی انقدر حرصی شدن؟

در بین جنگ و جدال صدای باز شدن در را شنیدند و فهمیدند که پدر خانواده است به همین خاطر سریع خودرا جمع و جور کردند و مهدی هم از پشت مادرش بیرون امد می دانست دختران دیگر کاری به کارش ندارند به همین دلیل به سمت نشیمن خانه به راه افتاد و با صدای بلندی گفت:-پدر جان....خوش اومدید ...دلمون تنگ شده بود براتون

سپس مونا و رها به همراه مادرشان سری از تاسف برایش تکان دادند و پشت سر او به راه افتادند با یدن پدرشان همه سلام کردند که مهدی گفت:-خوب چی شد ادمای خوبی بودن؟

پدر:-اره، اتفاقا خیلی به دلم نشستن....پسرای با ابهتی بودن حتما مشارکت باهاشون سودمنده ...اها راستی خانوم اونارو دعوت کردم برای فردا می خوام سنگ تموم بزاری ها؟ 

مادر:-نگران نباش.....غذاهایی  درست کنم که انگشتاشون رو هم باهاش بخورن 

رستگار به سمت دختر و عروس ایندش نگاهی کرد و با مهربانی دستش را به سوی انها دراز کرد رها به ارامی به سمت پدرش حرکت کرد و مونا هم به دنبال او سپس جناب رستگار پیشانی هر دو را بوسید و گفت:-حال دخترای گلم چه طوره؟ 

رها:-مرسی پدر حالمون با دیدن شما خیلی بهتر شد اصلا انرژی مثبتین

رستگار خنده ای کرد ودستش را نوازش گونه بر موهای دو دختر کشید

رستگار:- قربون دو دخترم برم من 

در این حین مهدی رو به پدرش کردوگفت :-ماهم که باقالی درسته ؟

سپس رها و مونا زبانشان را نشانش دادندو بیشتر پدر را درآغوش کشیدند اما رستگار با خنده گفت:-خدایا خودت عاقبتمونو به خیر کن .....توام بیا بغلم گل پسرم ....مرد خونه ( همه شروع کردند به خندیدن )

ان شب همه دور هم بودند.....ساعت نزدیک به یازده بود.....مهدی مونا را به خانه رساند و سپس برگشت ....همه خسته بودند....رهاو برادرش به سمت اتاقشان در طبقه بالا به راه افتادند .... از فرط خستگی خمیازه ای کشید ....اما مهدی به چالا کی از او پیشی گرفت و  نیشگون کوچک اما دردناکی از بازوی خواهرش گرفت ....اه از نهاد رها بلند شد و خنده های مهدی اورا حرصی تر کرده بود به سمتش دوید اما او دیگر به اتاقش رسیدو در را محکم از پشت بست رها عصبی گفت:-مهدی خان بالاخره که میای بیرون ار لونه ات دوتا طلبت 

مهدی از پشت در گفت:-هر کاری می کنی بکن ولی نمی تونی به من اسیبی بزنی وگرنه با مامی طرفی 

رها:-اه برو بابا دیونه خل و چل 

این را گفت و به سمت اتاقش به راه افتاد نمی دانست چه کاری کرده که انقدر خسته بود در را پشت سرش بست و خودش را از پشت روی تختش انداخت و چشمانش را بست 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت -هفت

#تاوان-سیاه

پشت در اتاقش با هیجان منتظر ورود مهدی بود..می دانست  که می آید به سطل اب بالای در اتاق نگاه خبیثانه ای کرد و دستانش را بر هم کوبید ...صدای قد م های  شخصی توجهش را به خود جلب کرد ....هر لحضه صدا نزدیک تر می شد و هیجان رها هم بیشتر ...دیگر فاصله ای نمانده بود ...با صدای ارام شروع کرد به شمردن 

رها:- یک .....دو......سه 

مادر:-رها مادر پاشو بیا صبحونه....

یک آن تمام ذوق و هیجانش تبدیل به اضطراب شد و تا خواست کاری کند صدای سطل اب بلند شد از ترس نمی توانست چشمانش را باز کند.....صد مادرش بلند گفت :-خدایا من چی کار کنم از دست این  دختر به دادم برس ..... نچ نچ نچ ...تو ادم بشو نیستی که نیستی ، ببین چه بلایی سرم اوردی

رها بالاخره چشمانش را باز کردو لبخند تصنعی زد سپس با لحن ارامی گفت :-مامان .....مامان.... تورو خدا اروم تر به خدا نمی  خواستم اینطوری بشه حالام که بد نشده انگار رفتید استخر خبلیم جذاب شدید  ماشالا ماشالا 

مادر که از حرص صورتش سرخ شده بود دوباره شروع کرد با صدای بلند حرف زدن که یک دفعه مهدی با شلوارکی چروکیده ،موهای ژولیده و چشمان نیمه باز درحالی که سرش را میخواراند با صدای گرفته و  ناراحتی گفت:- چه خبره اینجا؟ اکه گذاشتین یه کم بخوابیم....صبح کله سحر....

بادیدن مادرش  دران وضعیت  دیگر چیزی نگفت و با چشمان گرد شده به چهره ی رها نگاهی انداخت ...وقتی همه چیز دستگیرش شد با صدای بلند قهقه سر داد و می خندید اصلا کنترلی روی خودش نداشت و مادرشان وقتی این حالات را می دید با عصبانیت پسرش را کنار زد ودرحالی که  به طرف اتاقش برای تعویض لباس میرفت  گفت:-خدایا اینا دیوانه شدن ..مردم بچه دارن ماهم بچه داریم.....

با دور شدنش صدایش هم ضعیف و ضعیف تر شد شد و دیگر چیزی نشنیدند....مهدی در حالی که میخندید سرش را به نشانه تاسف تکان داد و دست به سینه نظاره گر حرص خوردن های خواهرش بود 

مهدی:-تو خجالت نمی کشی نه؟ نچ نچ نچ  واسه برادر بزرگترت نقشه کشیده بودی پس ...خدایا چه قد تو منو دوست داریا همین چند دقیقه پیش خواستم بیام موهای جلوتو از ته کوتاه کنم اما مونا زنگ زد بعدش خوابم اومد گفتم بزار بعدا که یه دفعه صدای جیغ مامان از خواب بیدارم کرد

رها کارد می زدی خونش در نمی امد خودش هم از این همه خوش شانسی برادرش حیرت زده بود ....اما ناگهان فکری به سرش زد ....یک لیوان بزرگ اکلیل روی میزش توجه اورا به خود جلب کرد چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید حال که کمی ارام شده بود چهره ی ناراحتی به خود گرفت و به طرف میزش رفت ....برادرش که حال اورا دید تاب نیاورد و به سمتش حرکت کرد اما به میز نرسیده رها لیوان را برداشت و تمام اکلیل به سرو صورت مهدی پاشیده شد کمی هم به داخل چشمش ....دستانش را به سمت چشمانش برد و خم شد ....رها که دید برادرش عصبانی شده  فرار را بر قرار ترجیح داد و سریع از پله ها پایین رفت مهدی هم با ان صورت رنگ به رنگ و درخشانش به دنبال او می دوید ..رها .مونا را دید که وارد خانه شد بود و به سمت طبقه بالا به راه افتاده بود او با دیدن ان دودر ان حالت نفسش را با صدا بیرون داد و گفت :-خداااااایااااا ....باز شروع شد 

رها سریع به پشت مونا رفت و مهدی با دیدن او سریع سر جایش ایستاد....با دیدن قیافه همسر اینده اش   ابتدا متعجب شد مهدی دستی بر موهایش کشید و با لبخند گفت:-به به عشقم....عمرم....خانومم...یه خبر می دادی که قراره بیای من حسابی تیپ می زدم و اماده می شدم الان ....

مونا انگشت اشاره اش را به نشانه سکوت بالا برد ....سپس با خنده گفت:-لازم نکرده عزیزم تو الان از همیشه برای من جذاب تر شدی ....باور کن ..برو یه نگاه به آینه بنداز 

مهدی به آینه مقابلش نگاهی انداخت تمام صورتش را اکلیل پوشانده بود و برق میزد ...با حرص نگاهی به رها انداخت و گفت:-فکر نکن تموم شدا...بزار بعدا سر یه فرصت مناسب به خدمتت می رسم 

اما رها اصلا به تهدید های برادرش اهمیتی نمی داد تنها زبانش را دراورد و گفت:-اخییییییش .....دلم حسابی خنک شد ....هر کاریم بکنی من باز بدتر تلافی می کنم پسر اکلیلی

و شروع کرد به خندیدن سپس موناگفت:-رها بسه دیگه....انقدر این شوهر  منو اذیت نکن ....نگاه  از دست تو یه پوست و استخون شده بچه 

مهدی خودش را لوس کرد در این حین رها از چهره ی نورانی مهدی عکسی گرفت....اما مهدی متوجه نشد و به سمت دسشویی به راه افتاد 

 در این حین رستگار درحالی که با موبایلش صحبت میکرد از اتاق کارش بیرون امد

رستگار:-  بله ...بله، امشب منتظرتون هستیم ....به آرمان جان سلام برسونید ....قربان شما...خدانگه دار

تماس را قطع کرد و رو به همسرش گفت:-خانوم ...خانوم کجایی؟ 

با دیدن همسرش تعجب کردو گفت:-مگه تو لباسات رو یه ساعت قبل عوض نکردی؟ الان دوباره عوضشون کردی؟

خانوم رستگار نگاه خشمگینی به دختر شیطانش  کرد وچیزی نگفت فقط سری تکان داد رها به زور جلوی خنده خودش را گرفته بود 

رها:-اخه نیست امروز مهمون داریم فکر کنم مادر جون تودوراهی به نام کدومشو بپوشم گیر کرده باشن

پدر خنده کنان به سمت تک دختر شیطانش رفت و گونه اورا بوسید سپس  به مونا نگاه مهربانی کرد و گفت:-خوش اومدی دخترم ... 

مونا:-ممنون پدر جان 

رستگار:-راستی مهدی کجاست؟ بگو امشب دست از شوخی برداره و جدی باشه ابرو ریزی نکنه یه وقت

رها:-من میگم تو اتاقش زندونیش کنید ...این خیلی به نفعتونه برای خودتون میگم 

 در این حین مهدی در حالی که با حوله صورتش را خشک می کرد گفت:- واقعا که پشت سر ادم حتی تو دسشوییم حرف می زتی؟...از خدا بترس اون دنیا زبونتو از حلقومت می کشن بیرون ....منم می شینم با پاپ کورن قیمه قیمه شدنت رو تماشا می کنم .....حالا بگذریم ولی باور کن پدر اگه اون ادما این بی ریخت رو ببینن باور کنین از راهی که اومدن یه راست بر می گردن حالا اینااااام به کنار دخترت دیوانست میبینی به جای این که شکر بریزه تو چایی نمک ریخت و کلا ابرومونو برد

تمام این حرف ها باعث عصبانیت رها و خنده ی اطرافیان شده بود اما چه کار می توانست بکند جز گوش نکردن به حرف هایش.

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت -هشت

#تاوان-سیاه

در اینه به خود نگاهی انداخت ....همه چیز مرتب بود...پیراهن سفیدش  تضاد خوبی با رنگ تاریک شب به وجود اورده بود، چشم به  شلوار مشکی و خوش دوختش نگاهی انداخت....ساعت مچی شیک خودرا به دست کرد دستش را به سمت عطر تند و یخ خود دراز کرد و کمی از ان را به گردن و زیر بغل و در اخر به مچ خود زد با تمام وجود بو را استشمام می کرد این بو انقدر سرد و تند بود که حتی خودش هم ان را حس می کرد.....دستی به ته ریش مشکی و جذابش کشید و بعد از ان موهایش را دوباره مرتب کرد و به بالا داد....نگاهی به اسلحه اش انداخت سریع ان را برداشت و بر میان بست سپس کتش را برتن کرد ....در این حین آرمان وارد اتاقش شد...چشمانش از این همه زیبایی برادرش متعجب شده بود نگاهی به سرتا پای خود کرد که آراد توجهش به او جلب شد به همین خاطر گفت:-چیه؟...چرا داری خودتو وارسی می کنی؟...

آرمان :- می دونی .....با این که منم خوشتیپ و جذابم ولی خوب نمی دونم چرا وقتی تورو می بینم تیپ می زنی حس جوجه اردک زشت بهم دست می ده خو لامصب یه کم کمتر به خودت برس ازت کم می شه مگه؟

آراد به برادرش نگاه کرد و ابروی چپش را بالا انداخت و گفت:-به جای این حرفای بی سرو ته بیا بریم دیر شد 

سپس به سمت در به راه افتاد وقتی از کنار آرمان گذشت بوی عطرش مشام اورا پر کرد با تمام وجودش بو کرد و گفت:-اوووه ....بابا اینطور نرو بیرون یه دفعه می دزدنت اونوقت چه خاکی تو سرم بریزم ....می دونی بعضی دقت ها  دوس داشتم تو دختر باشی وااااای چی می شد

آراد که به ستوه امده بود نگاه تندی به آرمان انداخت و گفت:- بسه دیگه پسر اگه ولت کنم تا صبح می خوای از من حرف بزنی مطمعنن تا حاملگیمم پیش می رفتی راه بیفت دیگه کم زر بزن 

آرمان خنده ریزی کرد و بالاخره باهم از خانه خارج شدند 

پورشه مشکی اراد در دل شب هم برق می زد دست چپش را از پنجره بیرون اورده بود و با دست  دیگر رانندگی می کرد  ....هیچ کدام حرفی نمی زدند و به اهنگی که از ضبط ماشین پخش می شد گوش می دادند ...در دل آراد آشوبی به پا بود ....نمی دانست پدرش چه نقشه ای در سر دارد و همین اورا می ترساند... مدتی بعد آراد ماشینش را درب خانه رستگار متوقف کرد و هر دو از ماشین پیاده شدند .....آرمان سوتی زد و گفت:-او لالا نگا خونشونو....دسته کمی از خونه ما نداره

آراد :-حالا اونقدرم بزرگ نیست بی خود بزدگش می کنی برو زنگو بزن 

آرمان زنگ خانه را زد و بعد از کمی صدای دختر جوانی به گوش رسید

:-کیه؟

آرمان:-سلام خانوم ....رزم هستم 

:-بفرمایید داخل

سپس در با صدای کوچکی باز شد آرمان رو به برادرش کردو گفت:-اول بزرگترا

آراد به آرامی وارد خانه شد هر قدمی که برمی داشت  برایش عذاب آور بود و او را عصبی می کرد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همه حاضر بودند و منتظر ورود مهمان ها ...خانوم رستگار میز شاهانه ای چیده بود ....رها لباس شیک و زیبایی به تن کرده بود و موهای بلندش را آزادگذاشته بود مهدی با شیطنت به سمت میز دوید و خواست به غذاها ناخنک بزند اما مادرش بر ریی دستش ضربه ای زد و گفت:-این سومین بارته که مچتو می گیرم بسه دیگه برو بشین سر جات تو تا ابرومونو نبری جلو اینا نمیشه 

مهدی با ناراحتی گفت:-واقعا که مامی... یعنی این غریبه ها برات از شکم من مهم تره؟

خانوم رستگار خواست چیزی بگوید که مونا گفت:-اومدن مهمونا پشت درن 

جناب رستگارسریع ازجایش بلند شد ....مهدی هم پشت سرش 

رها از جایش بلند شد و دستی به صورت خود کشید صدای رستگار بلند شد

رستگار:-به به ...آقایون رزم ....خوش اومدید بفرمایید

رها فکر می کرد که الان دو مرد پیر با موهای سفید و قامتی خمیده وارد می شود اما با دبدن آراد و آرمان بسیار متعجب شد 

 در این حال مونا ضربه ای به پهلوی رها زد و با هیجان گفت:-وای دختر اگه زرنگ باشی نمی زاری اینا از دستت برن اون ته ریش داره رو نگاش کن ....حرف نداره ....همه چیزاییم که گفتی داره 

رها به سرعت گفت:-هییییس....الان می شنون ....آروم تر 

آراد و آرمان به سمت مبل ها به راه افتادند و با سر به رها و مونا سلام کردند ....بعد از مدتی جناب رستگار بحث کاری را پیش کشید.....و مشغول صحبت شدند .....رها نمی توانست چشم از آراد بر دارد در چشمانش چیزی نمی دید ...روبه رویش پسری جدی و خشک بود ....باورش نمی شد حتی یک بار هم به صورت پدرش نگاه نمی کرد و هنگام صحبت با او جای دیگری را می نگرید....کاملا غرق فکر و خبالاتش شده بودکه صدای مادرش رشته افکار اورا پاره کرد 

-اقایون بفرمایید سرمیز

همه بلند شدند و رها هم به دنبال انها به راه افتاد حال و روزش دگرگون شده بود ....انگار از فرد روبه رویش می ترسید ... مهدی کنارش نشسته بود ...باصدای آرامی که فقط رها بشنود گفت:-نمی دونم چرا حس خوبی به اینا ندارم یه جوری عجیبن

رها:-منم همینطور اینی که ته ریش داره اصلا ادمو می ترسونه

مهدی:-حالا از حق نگذریم هیکل رو فرمی داره ازش بپرسم چه پودری میخوره منم برم از همون بخورم

رها:-خاک تو سرت کنن ....اگه تو امشب ابروی بابارو پیش اینا نبردی من اسممو عوض می کنم 

جناب رستگار:-رها جان دخترم  یه لیوان برای آرادخان میاری؟

رها بلند شدو  چشمی گفت ...لیوان را روی میز گذاشت آراد تشکر کردو دستش را به سمت لبوان دراز کرد و انگشت اشاره شان  به هم برخورد کرد رها باورش نمی شد سرمای دست این پسر تمام تنش را به لرزه در اورد ... چشمش را از او گرفت و سرجایش نشست ..

بعد از شام جناب رستگار و پسر ها مدتی را راجب کارشان باهم صحبت کردند سپس  تخته بازی کردند ... کمی که گذشت صدای زنگ موبایل اراد به صدا در امد پدرش بود ببخشیدی گفت و به سمت حیاط به راه افتاد....رها حوصله اش سر رفته بود...دلش می خواست به اتاقش برود و استراحت کند....تحمل فضای خانه برایش سخت بود بعد از چند دقیقه دیگر طاقت نیاورد به همین خاطر رو به مونا کردو گفت:- حوصلم پوکید بیا بریم تو حیاط یه هوایی بخوریم

مونا:-بزار اون پسره برگرده 

رها:-ما چی کار به اون داریم پاشو ببینم

سپس دست او را گرفت و به سمت حیاط به راه افتادند 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت -ده 

#تاوان -سیاه

تمام فکرش درگیر مهمان جدید بود....نمی توانست به او فکر نکند...غمی که به وضوح از چشمانش پیدا بود را نمی توانست نادیده بگیرد...با خود فکر می کرد پسری مانند اومگر غمی هم می توانست داشته باشد؟

سردش شده بود اما این سرما آزارش نمی داد بلکه برایش لذت بخش بود...دلش نمی خواست به خانه برگردد.......مدتی بود که تک و تنها در حیاط قدم می زد ...چون مهدی مونا را صدا کرده بود و مجبور بود برود....به آسمان خیره شد صدای زیبای جیر جیرک به گوشش رسید ...نا خودآگاه لبخندی برکنج لبانش جا خوش کرد ...طوری که چال گونه اش پدیدار گشت....با دستانش بازوان برهنه اش را درآغوش کشید....همینطور در حال قدم زدن بود که یک آن سرجایش ایستاد....اخمانش درهم رفت و به شخصی که به درخت تکیه داده بود خیره شد.....کمی نزدیک تر رفت و فهمید که این مرد همان مهمان عزیزشان بود...خواست عقب گرد کند و برگرد اما انگار پاهایش به زمین میخ شده بودند ....دوباره  نگاهش به سمت او سر خورد ....آراد پشت به رهادستانش را به زانوانش تکیه داده بود و سیگار ش رامی کشید ....دود سیگاردر هوا پخش شده بود و  فضا را کمی سنگین کرده بود .....نمی دانست چه کند؟ برود یا بماند؟....هر کار می کرد پاهایش اورا یاری به رفتن نمی کرد...در دلش ارزو داشت که ای کاش می توانست مشکلش را بفهمد...بازوانش را سفت چسبیده بودو نظاره گر خلوت و تنهایی آراد بود....دلش را به دریا زد ....پای راستش را بلند کرد که جلو برود اما می ترسید....پشیمان شد....پایش را زمین گذاشت...با خودش  می گفت به او چه ربطی دارد مشکلات ان مرد غریبه...همین هم در او اثر گذاشت ....چند قدمی را به سمت خانه حرکت کرد اما ........نمی توانست بی خیال شود .....فایده نداشت .....تصمیمش را گرفت.....دلش  را دوباره به دریا زد و با خود گفت:-هرچه باداباد

خیلی ارام به سمت آراد حرکت کرد.. اب دهانش را قورت داد ...نفسی کشید و با سرعت بیشتری حرکت کرد ....خودش هم از این همه کنجکاوی متعجب بود ولی نمی توانست جلوی خودرا بگیرد ...تمام فاصله بینشان به چهار قدم نمی رسید اما آراد آنقدر غرق افکارش شده بود که هنوز متوجه حضور شخصپشت سرش نشده بود .... رها دستانش را به درخت تکیه داده بود .... خواست گام دیگری بردارد اما از شانس بد او پاهایش به شاخه ای بر روی زمین گیر کرد و از درد وترس ازافتادن جیغش به هوا رفت آراد که تازه متوجه او شده بود کامل از حال و هوای خودش بیرونآمد و چشمان  مشکی اش از تعجب گرد شد....خواست که حرکتی کند اما دیر شده بود و رها به سمت او پرت شد ...شدت ضربه آنقدر زیاد بود که هردو به زمین افتادند رها بر روی سینه ستبر آراد فرود امده بود و از ترس پیرهن سفیدش را به چنگ گرفت ....چشمانش را بسته بود ..اما با شنیدن..صدای قلب آراد چشمانش را باز کرد بوی عطرش تمام مشام اورا پر کرده بود و از سردی زیاد اندامش را به لرزه درآورده بود....خیلی آرام و با دهن باز سرش را بالا آورد و به آراد متعجب نگاهی انداخت.....هر دو نفس نفس می زدند و انگار هیچ کدام قصد هیچ حرکتی را نداشت ..فقط نگاهشان بود که مانند گره ای محکم درهم تنیده شده بودو تنها مردمک چشمانشان بر روی صورت هم به لرزه افتاده بود... 

دران سرما و سوز شب بدن سرد و یخ آراد رها را بیشتر به لرزه دراورده بود ....آراد  زودتر از رها به خودش آمد و از حالت شوک خارج شد ،فورا اورا کنار زد و از جایش بلند شد ...با دستانش لباس های خاکی اش را تکاند و تمیز کرد ....رو به رها کرد و با لحن جدی و صدای نسبتا بلندی گفت:-شما اینجا چی کار می کنید؟ از کی اینجایید؟

رها هنوزهم شوکه بود نمی دانست چه جوابی به او  بدهد....نمی توانست بگوید نظاره گر خلوتش بوده به همین دلیل به سرعت گفت:-من....خوب...راستش میدونین من اومدم اینجا قدم بزنم ...بعد شمارو دیدم خواستم بگم بیاید داخل سردتون نشه

این را گفت و خواست از جایش بلند شود اما درد شدیدمچ پای چپش آه از نهادش بلند کرد و دومرتبه با زمین برخورد کرد

آراد دست راستش را بر کمرش زد و دست چپش را به پیشانی گرفت ...اگر دست خودش بود می خواست سر به تنش نباشد اما نمی توانست در این لحظه بی توجهی کندبه همین دلیل عصبی گفت

آراد:-اصلا میتونین راه برین؟

رها  که چهره اش از درد درهم رفته بود باهمان حالت سری به نشانه نه تکان دادو خیلی تند گفت:-فکر کنم پام پیچ خورده باشه 

و شروع کرد به مالیدن مچ پایش ....با خود می گفت ای کاش مونا اینجا بود تا کمکش کند به خانه بازگردد

آراد :-اجازه بدید کمکتون کنم

رها چشمانش گرد شد...اصلا انتظار این حرف را ازاو نداشت...درد پایش شدید تر شده بود و سرما را دیگر نمی توانست تحمل کند ....دلش نمی خواست از مردی غریبه کمک بگیرد اما چاره ای نداشت..هنوز جوابی نداده بود که آراد نفسش را باصدا بیرون داد و به سمتش قدم برداشت ....زیر بغلش را گرفت و به راحتی اورا بلند کرد ....با تماس دستان  این مرد غریبه با بدنش بازهم اندامش به لرزه افتادد ....راز این دستان یخ و سرد چه بود؟ با  هر دم و بازدم بوی عطرآراد مشامش را پر می کرد ...هم دوست داشت و هم بدش می آمد ...از زیر چشم نگاهی به چهره ی در همش انداخت....اما چیز خاصی پیدا نمی کرد ....تا خانه راه زیادی نمانده بود ...رها لبخندی دندان نما زد...به آراد نگاهی انداخت اما او بازهم واکنشی نشان نداد.

به پله ها رسیدند رها از آراد خواست که اورا زمین بگذارد او هم همین کار را کرد...به مچ پایش نگاهی انداخت ....کمی کبود شده بود سرش را به سمت آراد چرخاند تازه متوجه خط سرخ روی صورتش شده بود ... می دانست کار ناخن هایش بوده ...کمی ناراحت شده بود...دلش نمی خواست به کسی آسیب بزند حتی اگر به اندازه یک خط کوچک باشد به همین خاطر با ناراحتی رو به آراد گفت:-جناب رزم صورتتون زخمی شده....واقعا متاسفم...

آراد پوزخندی زد و گفت:-شما به این می گید زخم؟

چیزدیگری نگفت و به سمتدر به راه افتاد

رها سرش را پایین انداخته بود .....نمی دانست چرا این مرد انقدر اورا کنجکاو می کرد ....در حال و هوای خودش بود که صدای هراسان مادرش رشته افکارش را پاره کرد

خانوم رستگار:-واااای خاک به سرم ....دخترم چی شده .....تو اخرش منو دق می دی 

رها لبخندی زد و گفت:-مامان جون نگران نباش فقط پام پیچ خورده همین

جناب رستگار و مهدی به سمتش رفتند و کمک کردند  بلند شود ....سپس به داخل خانه رفتند ........آرمان با تعجب از خانه بیرون امد و رو به آراد گفت:-پسر چی کارش کردی؟ نگو کار تو بوده...

آراد:-من چی کار به این دارم ....پشت سرم بود افتاد زمین و پاش پیچ خورد...در این حین مهدی و جناب رستگار به سمت انها امدند و مهدی گفت:-داداش ممنونم ازت اگه تو نبودی این تا صبح نمی تونست با این پاش بیاد خونه 

آراد:-خواهش می کنم ....کاری نکردم

سپس جناب رزم دستی بر روی شانه آراد زد و گفت:-منم ازت ممنونم پسرم ...خیر ببینی از جوونیت

آراد پوزخندی زد و سرش را پایین انداخت...جوابی نداشت بدهد....چه می گفت؟...تنها با خودش گفت( از تو همیشه به ما خیر رسیده جناب رستگار ) 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت-یازده

#تاوان -سیاه

دلم فریاد می خواهد در انزوای خویش ....چه بی آزار نجوا می کنم هر شب...

این جمله را بارها و بارها تکرار می کرد گویی در ذهنش هک شده باشد....گویی تلاطم و آشوب بازهم به سراغش امده بود.. چشمانش را برهم گذاشت ...روی تختش دراز کشیده بود...دستش را بر روی پیشانیش گذاشت و به اتفاقات یک ساعت قبل فکر کرد....ان دختر اورا یاد کسی می انداخت....اما هر چه فکر می کرد نمی دانست چه کسی.... چشمانش را باز کردو از روی تخت بلند شد.....به کنار پنجره اتاقش رفت و از انجا نظارگر آسمان ابری شد ....دستانش را در جیب شلوار راحتی اش فرو کردو به فکر فرو رفت....یعنی قرار بود چه اتفاقی بیفتد ؟.....ای کاش پدرش اینجا بود و با او صحبت می کرد...اما بدون این که به کسی چیزی بگوید به مکانی دیگر رفته بود ...اصلا قرار بر رفتنش نبود ولی به یک آن سر از شهر دیگر در اورده بود....نفس عمیقی کشید و به سمت جعبهکوچک زیر تختش به راه افتاد...کمی خم شد و دستش را دراز کرد ....جعبه را برداشت و روی تختش نشست...با دستان لرزانش ان را باز کرد.....با دیدن چهره خندان عزیزترین فرد زندگیش که دیگر نبود هم لبخند کوچکی زد و هم بغض بر گلویش فشار اورد ....دستی بر رویش کشید و از ته دل آهی کشید...دلتنگ بود....دلتنگ کسی که حتی برای یک بار نتوانسته بود دست هایش را لمس کند و بر پیشانیش بوسه زند....باصدای نسبتا آرام و بغض آلودی گفت:-هر طور شده انتقامتو از اون عوضیا می گیرم .....باید تاوان سنگینی پس بدن .....تمام دارو ندار رستگارو ازش می گیرم.....به یک ان چشمانش برقی زد .....فکری به سرش زد....با خودش گفت:-به غیر از ثروتت چیزایی دیگم داری واسه گرفتن.....فقط ببین باهات چی کار می کنم کاری کنم به پام بیوفتی و ارزوی مرگ کنی .....به زودی تمام خانوادت از هم می پاشه...

این را گفت و سریع تکه عکس را داخل جعبه گذاشت...اما پشیمان شد و ان را دومرتبه از جعبه دراورد و زیر بالشش گذاشت...خیلی ارام بر روی تخت دراز کشید و به ارامی چشمانش را بست.

صبح زود با صدای ساعتش از خواب بیدار شد ...اما هنوز خسته بود بالشش را بغل گرفته بود و با چشمان بسته دستانش را به سمت ساعت دراز کرد ولی هر کار می کرد دستش به او نمی خورد به همین دلیل با حرص از جایش بلند شد و کوک ساعت را با ضربه تقریبا محکمی بست ....روی تختش نشست و دستانش را به سرش زد....در این حین در با صدای نسبتا بلندی باز شد و آراد با تعجب به در چشم دوخت انقدر ضربه شدید بود که فکر کرد به خانه حمله کردند و شریع دستش را به سمت اسلحه اش دراز کرد ...اما با دیدن برادرش نفسش را با صدا بیرون داد و رو به او با تندی گفت:-تو مرض داری؟  یا کلا خنگی؟ هنوزم یاد نگرفتی قبل از اینکه بیای تو باید در بزنی من چه قدر باید بهت بگم؟ فقط یه سال ازم کوچیک تری..

آرمان دستش را به سمت سرش برد و مانند پلیس سلام نظامی دادو گفت:-چشم قربان به سر مبارکت قسم ایندفعه در می زنم و عین الاغ سرم رو نمی ندازم پایین بیام تو

آراد سری از تاسف برایش تکان داد و خیلی جدی گفت:-چی شده حالا؟

آرمان به سمت آینه قدی اتاق رفت و یقه پیرهنش را مرتب کرد سپس در همان حالت گفت:-نکنه یادت رفته با رستگار قرار داریم باید بریم شرکت البته گفت ساعت ده میاد یعنی دقیقا یه ساعت دیگه...ببین چه پسر خوب و گلی ام من؟ از ساعت هشت بیدارم...رفتم حموم...لباسامو اتو کشیدم...صبحونه اماده کردم...خودمم خوشگل کردم....بعدم اومدم سراغ تو بی شاخ و دم تا بیدارت کنم اماده شی....

آراد سریع از تختش بیرون امد و گفت:-اخه داداش من نمی شد زودتر بیدارم می کردی الان من تو یه ساعت چه طور خودمو اماده کنم 

سپس آرمان با افتخار و لحن کنایه داری رو به سمت آراد کرد و گفت:-خوووب دیگه .....الان وقت کم داری زیاد به خودت نمی رسی و منم که با قیافه جذابم دل همه رو می برم

آراد از این همه مسخره بازی و بچه بازی برادرش متعجب شده بود باورش نمی شد به این دلیل اورا از خواب بیدار نکرده بود ....سرش را تکان داد و به سمت حمام اتاقش به راه افتاد ....خیلی سریع دوش گرفت و بهد از ده دقیقه با حوله ای بر کمرش از حمام بیرون امد ...سپس با حوله کوچک دیگر مشغول خشک کردن موهایش شد.....به اطرافش نگاهی انداخت از این که آرمان آنجا نبود خوش حال شد چون می دانست بازهم شروع می کرد و حرف های بیخودش وقت اورا میگرفت ...به سرعت به سمت کمدش به راه افتاد ...پیرهن کرم رنگی را انتخاب کرد به همراه کت و شلوار اسپرت قهوه ای....سریع موهایش را حالت داد و عطر مخصوصش را زد .....به ساعت نگاه کرد هنوز نیم ساعتی وقت داشت...از پله ها پایین رفت و به سمت میز صبحانه که آرمان اماده کرده بود به راه افتاد ..... سریع چند لقمه ای گرفت ... به زور آرمان را بلند کردو سوار ماشین شدند

آراد درحال رانندگی بود ...اما با صدای آروقیکه از آرمان بیرون امد باتعجب نگاهش کرد ....در این حین آرمان سریع گفت:-اخییییش معدم سنگین شده بود...حسابی چسبید....

آراد:-واقعا متاسفم برای خودم....پسر تو به کی رفتی اینقدر حال به هم زنی؟

آرمان:-این یه واکنش طبیعیه خوب مگه چیه تازه به قول شرک از بیرون بیاد بیرون بدتره که

سپس شروع به خندیدن کرد ....آراد نفس عمیقی کشید و سعی کرد حواسش را به رانندگی اش جمع کند..

بعد از چند دقیقه ماشین را متوقف کرد و با هم وارد شرکت شدند تمام کسانی که انجا مشغول به کار بودند به احترامشان از جا بلند شدند و سلام دادند آراد و آرمان هم با سر جواب می دادند ...در این حین  یک نفر به سرعت گفت:-آراد خان ....مهموناتون همین الان تشریف اوردند ....داخل هستن و منتظر شمان

آراد باشه ای گفت و به اتفاق برادرش وارد اتاق شدند ....به سمت رستگارو پسرش رفتند و ارام دست دادند .... اما با دیدن رها چشمانشان از تعجب گرد شده بود...او اینجا چه کار می کرد؟ 

 

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت -دوازده

#تاوان -سیاه 

وقتی رستگار چهره متعجب انهارا دید خیلی سریع گفت:-راستش دخترم رها  به همراه ما اومده ...چون امروز اولین روز کاریش هست

آن دو وقتی موضوع را فهمیدند سری تکان دادند وروی صندلی خود نشستند..آراد تمام مدت دستش را به چانه زده بود و روی صندلی چرخانش به ارامی تکان میخورد و به دختر سرزنده مقابلش نگاه می کرد.... با خودش می گفت:-جناب رستگار خودت با پای خودت دخترتو انداختی تو تله

در این حین رها سرش را بلند کرد و با دو گوی زمردینش به چشمان آراد خیره شد اما او سریع مسیر نگاهش را عوض کرد و  به زمین خیره شد ..

تقریبا دوساعت از این جلسه می گذشت و آراد به ندرت در بحث شرکت می کرد اما بر عکس او آرمان یک لحظه هم به دهانش استراحت نمی داد...

در دلش ارزو می کرد  این دورهمی کاری زودتر به اتمام برسد و خسته نباشید جناب رستگار ارزویش را براورده کرد ....آراد به اتفاق همه از جایشان برخواستند و با هم دست دادند... آراد و آرمان برای بدرقه انها رفتند اما هنگامی که آراد به سمت در قدم برداشت صدای رها  توجهش را جلب کرد با چشمان زمردین و زیبایش خطاب به آرادگفت:- آقای رزم ....راستش فرصتش پیش نیومد که ازتون تشکر کنم....واقعا به خاطر کمکتون ممنونم

آراد با چشمان خالی از احساسش و محبت ساختگی به رها گفت:-خواهش می کنم خانوم ....کاری نکردم ..الان حالتون چه طوره؟

رها لبخندی زد و گفت:-ممنونم بهترم خدارو شکر ...زیاد جدی نبود البته هنوز کبود شده..ولی خوب راحت راه میرم

آراد لبخند مصنوعی زد و دستش را به سمت در دراز کرد و دست دیگرش را در جیب شلوارش فرو برد...رها با اجازه ای گفت و از اتاق خارج شد و آراد هم پشت به او به راه افتاد

بعد از این که سوار ماشین شدند آراد و آرمان هم به سمت شرکت به راه افتادند ....در این حین موبایل آراد زنگ خورد و با دیدن مخاطب آرمان را تنها گذاشت و سریع به دفتر کار خود رفت و در را بست ... بعد از چند ثانیه تماس را برقرار کرد اما طرف مقابل سریع شروع به صحبت کردن کرد

+به به ...آراد خان....چه عجب یادی از ما کردی

آراد:-  سلام عادل .... به کمکت نیاز دارم ...هنوزم همونجای قدیمی هستی؟

عادل:- آره....هنوزم همونجام ....حالا چی شده؟

آراد:-تلفنی نمیشه ....عصر میام اونجا فقط خواهشا  بزار کسی دورت نباشه 

عادل خنده ای کرد و گفت:-خیله خوب بابا هر چی جناب دستور بدن 

آراد:-یه چیز دیگه .....نمی خوام هیچ احدی بفهمه که قراره تورو ببینم مخصوصا پدرم....وگرنه

عادل:- آره آره خودم می دونم ....نگران نباش خیالت تخت....آدم مگه از جونش سیر شده باشه بخواد با تو در بیفته

آراد سریع از عادل خداحافظی کرد سپس دستانش را روی میز به هم قلاب کرد و از افکار پلیدی که در سر داشت و حتی مخالف نقشه های پدرش بود لبخند پلیدی بر لبانش جا خوش کرد

رها به سرعت وارد خانه شد و با داد و فریاد به سوی مادرش رفت و اورا بقل کرد سپس گونه هایش را بوسید خانوم رستگار با چهره درهم و ناراحت اورا از خود جدا کرد و گفت:- خدا بگم چی کارتون کنه تو و مهدی درست مثل زلزله می مونین ....وقتی نبودین خونه کاملا آروم و بی سرو صدا بود اما دوباره عین سونامی حمله کردین به خونه

رها که نارضایتی مادرش را دید کمی آرام شد اما باز هم شروع به صرو صدا کرد در این هنگام  مهدی و جناب رستگار وارد خانه شدند

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت-سیزده

#تاوان-سیاه

مهدی سریع جلو رفت و گوش خواهرش را کشید رها که آه از نهادش بلند شده بود رو به برادرش کرد و گفت:- می گی من از دست تو چی کار کنم ؟ هوم؟  ای خدا این کی  زن می گیره ما از دستش راحت شیم اخه؟

مهدی :-اتفاقا....اتفاقا....من تموم این مدت مثل چی نشستم فکر کردم و اخرش به این نتیجه رسیدم که نمیتونم بدون شما زندگی کنم واسه همین بعد از ازدواجمم بازم هستیم خدمتتون

رهابا نا باوری به برادرش نگاه کرد و سپس به سمتش حمله ور شد در این حین جناب رستگار رو به آنها کرد و گفت:-رها ...مهدی.... با هر دوتونم بسه.......

آن دو سریع یکدیگر را رها کردند و سر به زیر همانند دو کودک  ساکت شدند

جناب رستگار با مهربانی رو به آنها کرد و گفت:-عزیزای دلم....شماها دیگه بزرگ شدین....این رفتاراتونو کنار بزارید....مخصوصا الان...خدای نکرده جلوی اون دو پسر ابرو ریزی می کنید

رها و مهدی که حوصلشان سررفته بود به هم نگاهی انداختند و نفس عمیقی کشیدند ...همیشه از نصیحت و صحبت های تکراری بدشان می آمد 

وقتی جناب رستگار این ناخشنودی را حس کرد سری از تاسف تکان داد و گفت:-مثل این که یه گوشتون دره یکی دروازه.... برید برید که هر چی حرف زدم فقط انرژی خودمو حروم کردم

در این حین هر دو همانند زندانیانی که آزاد شده باشند سریع  از جا بلند شده و پدرشان را بوسیدند سپس به اتفاق هم به سمت اتاقشان به راه افتادند

 

 

در باز بود و بازهم دود همه جارا فرا گرفته بود ....اخمهایش درهم رفت و شروع به سرفه کردن کرد با این که خود سیگار می کشید اما از بوی دیگر مواد به شدت بی زار بود .. دستانش را برای دور کردن دودها از خود تکان داد و وارد شد....چشمش به عادل افتاد .....با دیدنآراد از جایش بلند شد و گفت:-به جناب رزم.... خوش اومدی داداش .....صفا آوردی بیا بشین

آراد با سر سلام کرد و روی فرش  نشست... دست راستش را به پای راست تکیه داد سپس  مقدار زیادی پول به سمتش گرفت و گفت:- اینو به عنوان بیانه اول کار بهت می دم . ... باقیشم بعد از انجام کار

عادل که چشمانش به آن همه پول خورده بود سریع روبه آراو کرد و گفت:-چششششم ... شما امر کن .....چی می خوای؟ 

آراد با لحن محکمی گفت:-من  ازت می خوام چند تا آدم واسم جور کنی از اونایی که به قول خودت گردن کلفت و سیبیل درشت و چهار شونه ان

عادل خنده ای کرد و گفت:-همین؟...بابا اینا که کاری نداره که سه سوته شونصد تا میفرستم دم خونت چشم قربان ...بله قربان از دهنشون نیفته..ولی یه سوال پدرت که پر دورو ورش آدمه که

آراد:- گفتم که نمی خوام کسی بو ببره ....اونا که دارو دسته پدرمن همه چی رو لو می دن..

عادل سرش را تکان داد و گفت:-الحق که پسر خودشی حالا  واسه کی می خوای؟

آراد:-هر چی زودتر بهتر....

عادل:-روچش و چالم

آراد از جایش بلند شد و کتش را بر ردی شانه راستش انداخت سپس عادل هم بلند شد در این حین آراد پول را به دستش داد و گفت:-ببین عادل ....از اعتمادم سواستفاده نکن.....جز منو تو کسی از این موضوع خبر نداره.....اگه مثل دفعه قبل  بخوای زرنگ بازی در بیاری کاری می کنم جنازتم پیدا نکنن شیر فهم شدی؟

عادل:-ای بابا....گفتم که....به جونه خودم و خودت قسم که زیپ دهنمو  می کشم و تا تو نخوای حرف معمولیم نمیزنم

آراد:-خوبه ....من نهایتا تا دوروز آینده منتظرت می مونم اگه پیدا نکردی

عادل خنده ای کرد و گفت:-خیااالت راحت خانزاده..... اصلا نگران نباش 

آراد که خیالش راحت شده بود سریع از خانه بیرون زد و سوار ماشینش شد و به سمت خانه به راه افتاد....

 مدتی بعد وارد خانه خودش شد .....دلش کمی تنهایی و سکوت می خواست به همین خاطر به خانه پدریش نرفت به آرامی در اتاقش را باز کرد و بر روی تختش دراز کشید ....دیگر چشمانش گرم شده بود که صدای تلفنش بلند شد....آنقدر خسته بود که حتی نمی توانستتکان بخورد به همین خاطر بی خیال جواب دادن شد و بعد از چند بار تماس پشت سرهم دیگر چیزی جز سکوت در ان خانه وجود نداشت 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت-سیزده

#تاوان-سیاه

با سر درد شدیدی چشمانش را از هم گشود......تمام عضلاتش منقبض شده بودند...کش و قوسی به بدنش دادو خمیازه ای کشید....از درد زیاد دستانش را به سرش زد و مدتی در آن حالت سپری کرد دیگر به این سردردها عادت کرده بود... بالاخره از تختش بلند شد و  به پنجره چشم دوخت هوا کاملا تاریک شده بود .....باور نمی کرد که تا این موقع خواب مانده....حتی لباس هایش راهم عوض نکرده بود...دکمه های پیرهنش را باز کرد و لباس راحتی بر تن کرد .....به یک آن تلفنش به صدا درآمد ....آرمان بود ....سریع برداشت

آراد:-الو

هیچ وقت آرمان را این طور جدی و عصبی ندیده بود ...لحن مکمش اورا متعجب کرد

آرمان:-آراد تو معلومه کدوم گوری هستی؟ می دونی از صبح چند دفعه باهات تماس گرفتم؟

آراد:-خوابم برده بود ....حالا نمی خواد معرکه بگیری؟...چیزی شده؟...چرا اینطوری شدی؟

آرمان کمی مهربان تر شد و با لحن آرومی گفت:-بابا تورا برگشت به اینجا با یه ماشین تصادف کرده

این را که گفت برای یک لحظه  چشمان آراد تیره و تار شد....باورش نمی شد.....انقدر نگران شده بود که حتی قادر به صحبت کردن هم نبود....

آرمان:-الو......الو آراد چی شد....هنوز اونجایی؟

آراد دستی بر سرو صورتش کشید و بانگرانی و به سرعت گفت:- ارمان چی داری می گی تو؟؟؟ .....الان کجاست؟ حالش چه طوره؟؟؟

آرمان:-آروم باش حالش خوبه ...فقط چند تا شکستگی داشته...یه مدتی رو باید اینجا باشه منم واسه این از صبح دارم بهت زنگ می زنم دیگه....من الان پیش پدرم

آراد:-خوب آدرسو بده همین الان راه بیوفتم

آرمان:-لازم نکرده بشین سر جات اگه بیای اونوقت کی به کارای اونجا برسه؟ تازه پدرم گفت خوب کردم تورو نیاوردم چون که نیازی نیست و حالشم خوبه

آراد:-یعنی چی؟ چرا نیام؟ آدرسو بده بهم گفتم

آرمان:-برادر من ......گفتم لازم نیست ....ما حداقل یه ده روزی باید اینجا باشیمپدر خودش گفت بهت بگم نیای

آراد دستی به صورتش کشید و چشمانش را بست

باورش برایش سخت بود پدرش دران حالت باشد و او اینجا بماند ....بعد از مدتی کلنجار رفتن با برادرش چاره ای نبود جز قبول کردن ....با عصبانیت موبایلش را به سمت دیوار پرت کرد و فریاد کشید

تنها دارایی اش ....تنها کسی که آراد واقعا اورا دوست داشت در حال زجر کشیدن بود آن وقت او همچنان نمی دانست چه کار کند ؟ نه می توانست اینجا را به حال خود رها کند و نه می توانست پدرش را دران وضعیت تنها بگذارد....تحمل فضای خانه برایش سخت شده بود به همین دلیل به سرعت از خانه خارج شد و با آن لباس ها درآن هوای سرد سوار ماشینش شد و به جای همیشگی اش رفت.....تنها جایی که باعث آرامش آراد در هر وضعیتی می شد...بر لبه پرتگاه نشست و به شهری که تماما زیر پاهایش بود می نگرید....احساس قدرت می کرد ....به همین زودی دلش برای پدرش تنگ شده بود....یعنی حالش چه طور بود؟ بغض کرده بودو در دلش احساس سنگینی می کرد هوای سوزناک انجا لرزه بر اندام آراد انداخته بود اما در برابر عطشی که داشت چیزی نبود...دستانش زانوهایش را بغل کرده بودند و این غم و اندوه دوری از پدرش دران وضع در وجودش رخنه بسته بود....فایده نداشت....تاصدای پدرش را نمی شنید ارام و قرار نمی گرفت...به همین دلیل دستش را به سمت جیبش برد اما تازه به یاد اورد که گوشی اش را به دیوار کوبیده و در خانه جا گذاشته بود دراین حین عابری توجهش را جلب کرد سریع بلند شدو به سمتش روانه شد ان مرد با دیدن آراد در ان وضعیت و با ان لباس های نازک متعجب شد ولی چیزی نگفت.....فرصت را تنگ دید و سریع گفت:-آقا ببخشید می تونم از تلفنون استفاده کنم یه زنگ می خوام بزنم 

مرد تلفنش را از جیبش دراورد و به دست آراد داد او تشکر کرد و کمی ان ور تر رفت و شماره آرمان را گرفت....بعد از چند بوق جواب داد

آرمان:-بفرمایید

آراد:-منم....آرمان گوشیو بده دست پدر می خوام باهاش حرف بزنم....

آرمان:-ببینم  گوشی خودت کجاست؟ چرا با.....

آراد:-اینو بی خیال گوشیو بده به پدر زود باش

آرمان باشه ای گفت و بعد از چند لحظه صدای گرفته پدرش به گوشش رسید .....از خوش حالی نمی دانست چه کند ....چشمانش را بست و لبخندی بر لبانش مهمان شد 

آراد:-پدر حالتون چه طوره؟.... اخه چرا حواستون نبوده،؟ می دونین چه قدر نگرانتون شدم

جناب رزم:- پسرم....من حالم خوبه عزیز دلم....خیالت راحت باشه...نگرانم نباش...تو فقط حواست به اونجا باشه و با خیال راحت به کارات برس 

آراد که آرامش خاطر گرفته بود باشه ای گفت و مدتی باهم حرف زدند اما چون صحبت زیاد برای پدرش مانند زهر بود با سختی خداحافظی کرد....سریع  موبایل مرد را پس داد و از او خداحافظی کرد

دیگر خیالش راحت بود.....صدای پدرش را که شنید حالش هم بهتر شد ...در این حین که به سمت پورشه اش به راه افتاد ناگهان فکری به سرش زد....واقعا چه موقعیتی بهتر از الان گیرش میامد؟ نه آرمان بود نه پدرش....به راحتی می توانست نقشه هایش را اجرا کند....لبخندی بر روی لبانش نشست و سوار ماشینش شد.... اما در راه ماشینی را دید که هرچهار درش گشوده بود....کمی که پیش رفت چندین مرد را دید که درحال جدا کردن پسر کوچکی از زنی بودند......زن بیچاره با گریه زاری التماس می کرد که بگذارند بروند اما آنها توجهی نمی کردند....آراد با دیدن این صحنه ها یک باره خونش به جوش امدو از عشبانیت صورتش سرخ شده بود ....سریع  ایستاد و از ماشین خارج شد.....رو به انها کرد و با فریاد گفت:-ولش کنین عوضیااااااا چی از جونش می خواین

در این حین یکی از آنها رو به آراد کرد و سپس به چند نفر دیگر گفت:-اونو خفش کنین یالا

آنها به سمت آراد دویدند و خواستند که به او مشت بزنند اما آراد به چالاکی همه ضربات را جا خالی می داد و خیلی سریع به همه انها ضربه می زد و بعد از مدتکوتاهی همه انهارا بر زمین زد در این نبرد سرو صورتش کمی زخمی شده بود اما توجهی نمی کرد....آراد که دید فایده ای ندارد اسلحهاش را از داشبورد ماشین بیرون اورد و به هوا گرفت و چند شلیک کرد....انهاکه از دیدن اسلحه ترس و وحم گرفته بودند دستانشان را به نشانه تسلیم بالابرده و به آراد خیره شدند....باورش نمی شد این مردان حتی یک اسلحه هم با خود ندارند ....با خشم وتنفر فریاد کشید:-حالاااااا دست از سرش ور می دارین یا نه؟ 

زن که ترس ان مردهارا دید سریع به همراه پسر کوچک به سمت آراد دوید و نظاره گر انها شد

در این حین آراد به لاستیک ماشین ها زد و ماشین را پنچر کرد با اخم های درهم رفته روبه زن کرد و گفت:-برو سوار شو

او هم به سرعت سوار شد و سپس آراد اسلحه اش را پایین اورد و رو به انها تهدید وار گفت:- اگه جرات دارین دمبالمون راه میوفتین .....

سپس  خودش هم سوار شد و کم کم از آنها دور شد در اینه نگاهی به سویشان انداخت و  مرد هصبی را دید که با پاهایش چیزی را پرت کرد لبخندی زد و روبه زن ساکت کرد ....خیلی آروم گفت:-ازتون چی میخواستن؟

زن:-می خواستن پسرمو ازم بگیرن....در همین بغض گلویش را گرفت و اجازه صحبت کردن به اورا نداد....با گریه شروع کرد به گفتن:-منو به عقد پسرشون دراوردن.....با اینکه یه زن دیگم داشت ولی  شوهرم اصلا ازش خوشش نمیومد .....تمام وقتش رو با من می گذروند و کاملا عاشق هم شده بودیم تا این که پسرم به دنیا اومد .....آراد با چشمانی سرخ شده طوریکه زن متوجه نشود به پسرش نگاهی انداخت ......اورا یاد خودش می انداخت.....

زن:- اون زن گرگ صفتش که به من حسودی می کرد رفت پیش پدر شوهرم و از من بد گفت اونقدر بد که تصمیم گرفتن پسرامو ازم بگیرن و منم ول کنن به امون خدا.....شوهرم وقتی اینو فهمید با تمام وجودش از من طرفداری کرد ولی فایده نداشت....

به اینجا که رسید از فرط گریه نفش بالا نمی امد و به زور گفت:-شوهرمو چیز خور کردنو بعدش که این اتفاقات افتاد

آراد انقدر عصبی بود که دستانش را به فرمان ماشین محکم فشار میداد و دندان هایش به هم می خورد

با چشمانی رنجور به پسر بچه ای که از فرط  گریه به خواب رفته بود نگاهی انداخت تمام خاطرات تلخ گذشته جلوی چشمانش گذر می کردند....قطره اشک لجبازی از گوشه چشمانش جاری شد اما سریع با دستانش ان را پاک کرد و با بغض رو به زن کرد و گفت:-نگران نباشید خانوم.....بهتون قول میدم نمیزارم کوچیک ترین آسیبی بهتون برسونن....ببینم شناسنامتون همراهتونه؟

زن بیچاره در حال پاک کردن اشک هایش بود و در همان حالت سری به نشانه تایید تکان داد و اردم گفت:-همیشه هر جا می رم همراهم هست 

آراد سری تکان داد و به سمت بهترین هتلی که می شناخت به راه افتاد کمی بعد از ماشین پیاده شد.....الان سوز سرما بر او فشار اورده بود و مو به تنش سیخ کرده بود...اما چاره ای نداشت...با مهربانی در را برای ان زن باز کرد و او هم به ارامی به همراه پسرش از ماشین پیاده شد....با تعجب به هتل روبه رویش نگاه می کرد....در تمام طول عمرش چنین هتلی ندیده بود....آراد به چهره متعجب زن نگاه کرد ...بدجور اورا به فکر مادرش می انداخت و لبخندی بر لبانش اورد...وقتی مسیر نگاهش به آراد رسید سریع خودش را جمع کرد و با مهربانی گفت:-یه مدتی رو توی این هتل بمونین...از اینجا به بعد و خودتون تصمیم بگیرین اگه دوست دارین میتونین با شوهرتون در میون بزارین ....

زن:-خیلی ازتون ممنونم .....الهی خیر ببینی اقاا....نمی دونم چه طور باید ازتون تشکر کنم...ولی نمی خوام براتون مشکل درست بشه ...پول اینجا..

اراد با مهربانی و لحنی ارام گفت:-نمی خواد نگران پولش باشین تاهر وقت دوست داریو اینجا بمونید و خوب فکر کنین 

سپس به پسر بچه ای که درآغوش مادرش به خواب رفته بود نگاهی انداخت و نا خوداگاه بوسه ای بر پیشانیش زد....زن که از این همه محبت مرد جوان پیش رویش متعجب بود سرش را پایین انداخت

بعد از چند لحظه هر دو به سمت هتل به راه افتادند و چون بیشتر کار کنان انجا اورا می شناختند با خنده به او سلام می کردند و اراد هم جوابشان را می داد....بعد از دقایقی تمام کار ها انجام شد و آراد به اتفاق ان زن به سمت محل اقامتش گام برداشتند ....وقتی در را باز کردو مطمعن شد همه چیز برای راحتی ان دو محیاست...با خیال راحت رو به زن متعجب کرد و گفت:-اینجا حسابی میتونین استراحت کنین و به این آقا کوچولو برسین

آن زن بیچاره که تا به حال چنین اتاقی را حتی در خواب هم نمی دید با خوش حالی رو به آراد کرد و از او تشکر کرد....آراد سری تکان داد و وقتی از همه چیز مطمعن شد از هتل خارج شد و سوار ماشینش شد.....چشمان گریان ان پسر بچه بی گناه را نمی توانست فراموش کند....اورا یاد خودش می انداخت و با تمام وجود قلبش را به درد می اورد .....آهی کشید و همانند کودکی که مادرش را بخواهد و بهانه بیاورد اشک می ریخت.....بعد از این همه سال بغضش کامل شکست .....هجوم ناگهانی اشک هایش اورا به ستوه اورده بود .....به سرعت دستانش را به گونه اش می کشید ......برای یک لحظه خون جلوی چشمانش را گرفت ....دیگر گریه نمی کرد و فقط صدای نفس هایش سکوت را می شکست ......با تمام وجودش خواهان انتقامی شوم بود...سریع خودش را جنع و جور کرد و بعد ازچند لحظه به حالت طبیعی خودش برگشت.....ماشینش را روشن کرد و ارام به راه افتاد....بعد از مدتی به خانه خود رسید....باران به شدت شردع به باریدن کرده بود.... از ماشین پیاده شد و بدون هیچ واکنشی به ارامی به سمت خانه اش به راه افتاد.....تمام لباس هایش خیس شده بود و او باز هم توجه نمی کرد .....در را باز کرد و روی کاناپه نشست.....اب باران از روی بینی اش سر می خورد و زمین را خیس می کرد.....در این حین عطسه ای زد و این  خبر از مریض شدنش می داد.....بدون هیچ نگرانی و توجهی ارام بر روی کاناپه دراز کشید و به سقف خیره شد.....

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت -پانزده

#تاوان-سیاه

تمام بدنش درد می کرد....احساس کسی را داشت که استخوان هایش را در هم کوبیده اند .....دماغش را بالا کشید و بعد از عطسه ای از جایش بلند شد.....از این که مریض شده بود و باعث و بانی اش هم خودش بود در دلش به خود ناسزاح می گفت.... به سمت آشپز خانه رفت که مسکنی پیدا کند اما صدای زنگ موبایلش مانع شد....با دیدن اسم عادل سریع موبایلش را برداشت 

آراد:-الو

عادل:-سلام رعیس....حالت چه طوره؟

آراد:-ممنون عادل....چی شد؟ پیدا کردی؟

عادل:-پس چی فکر کردی؟ دقیقا بیست نفر هستن همشونم سیبیل کلفت و مورد اعتماد یکیشون به تنهایی یه اسبو میتونن بلند کنن

آراد:-خیله خوب....ولی فکر نمی کردم به این زودی پیدا کنی...کارت خوب بود

عادل:-دست شما درد نکنه دیگه...یعنی ما ..

آراد:-حالا ول کن هستی خونه بیام اونجا؟

عادل:-معلومه....سریع خودتو برسون تا هم اونا رو ببینی هم بقیه حق زحمت منو بدی

آراد:-باشه .... الان میام ...فعلا

سریع تماس را قطع کرد حتی منتظر نماند عادل با او خداحافظی کند...برایش مهم نبود...چشمانش از هیجان برقی زد و بدون این که مسکن بخورد به سمت اتاقش به راه افتاد....سرفه های بدی می کرد اما برایش مهم نبود....در اینه به خود نگاهی انداخت بینی اش قرمز شده بودو رنگ بر صورت نداشت....دستانش را به صورتش کشید و خواست دوش بگیرد ولی با دیدن  حال و روزش می ترسید بدتر شود به همین خاطر بیخیال شد و صورتش را با آب شست.... به سرعت پیرهن سرمه ای رنگی به همراه کت و شلوار اسپرت مشکی بر تن کرد و بدون اینکه به موهایش برسد یا عطر خوشبویش را بزند از خانه خارج شد....در تمام طول راه احساس ضعف می کرد...به همین خاطر سریع از ماشین پیاده شد و از سوپر مارکت روبه رویش چند کیک به همراه ابمیوه گرفت و انهارا خورد...

بعد از یک ربع  به خانه عادل رسید...ارام از ماشین پیاده شد .... از در باز عبور کرد و وارد اتاق شد....آراد با دیدن آن مردان با آن هیکل و قد و قیافه پتعجب شد....با خود می گفت که آدم های او از آدم های پدرش هم بهتر هستند لبخندی از سر رضایت زد و رو به عادل گفت:-وااااقعا متعجبمکردی پسر.....کارت عالی بود....صدای آراد همه را متوجه حضور او در اتاق کرد به همین دلیل از جا بلند شدند و دستانشان را به هم زده و سرشان را پایین انداختند....آراد که لبخندش از صورتش پاک نمی شد به سمتشان رفت و دستانش را در جیبش فرو برد...باورش نمی شد از لحاظ قد هم اندازه با آنها باشد....نگاهش را به سمت عادل کرد و گفت:-همشون خوبن.....به قول خودت یه اسبو به تنهایی بلند می کنن

عادل خنده ای کرد و گفت:-مارو دست کم گرفتی داداش؟....اینا همشون حرف گوش کنن و بله قربان از دهنشون نمی افته....حتی اگه بگی ادم بکش سریع می کشن....

آراد :-خیلیم خوبه.....امیدوارم بتونیم باهم کار کنیم

بعد از مدتی آراد از جایش بلند شد و باقی مانده پول را به عادل داد...سپس رو به انها کرد و گفت:-خوب گوش کنین ببینید چی می گم.....کاری که ما قراره بکنیم  یه مقدار مشکله.....امیدوارم بتونید از پسش بر بیاید....در مورد پولتونم نگران نباشین سر ماه به حسابتون واریز می شه.....

همه از او تشکر کردند و آراد تمامی شماره  های انهارا یاد داشت کرده و گفت:-خوبه.....امروز و فردا خبرتون می کنم.....اماده باشید..

چشمی گفتند و آراد از عادل و دیگران خداحافظی کرد و از خانه خارج شد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت-شانزده

#تاوان-سیاه 

جناب رستگار:-اما آراد جان من قراره فردا برم اهواز....نمی تونم باهات بیام واقعا مهدی هم به شرکت خودش می رسه اخه سه ماه نیست تاسیس شده...........اما اخه این پروژه هم خیلی مهمه ......ای بابا ...بزار تا عصرخبرت می کنم...خدافظ

رها که از کنجکاوی دیگر تحمل سکوت کردن را نداشت به سرعت گفت:-یعنی قراره برین خارج از ایران؟ خوب چرا نمی ریم اخه؟ منم برای اولین بار توی عمرم پامو از ایران میزارم بیرون....هم واسه آینده شغلیم خوبه خوب .....پدر تورو خدا اهوازو کنسل کن.....تورو خدااا

جناب رستگار که از این همه ذوق و هیجان رها متعجب شده بود با همان حالت گفت:-اخه من چی کار کنم از دست این همه بچه بازی تو؟ نکنه فکر کردی بریم کانادا می ریم گردش و تفریح نخیر دختر خانوم... اونقدر کسل کننده اس و با شناختی که من ازت دارم یه روزمدووم نمیاری....

رها اخم هایش را درهم کرد و گفت:-اصلا من نمیام اهواز خودتون برید....

در این حین  جناب رستگار روبه مهدی کرد و گفت:-میگم پسرم تو نمی تونی باهاش بری؟ آراد می گفت این پروژه آینده هممونو تضمین می کنه 

مهدی که سرش را داخل گوشیش کرده و با مونا مشغول بود در همان حالت گفت:-اخه پدر من...شما خودت خبر داری  قراره یه سهام دار بزرگ بیاد اونجا و منم چون مالک اونجام باید باشم دیگه 

جناب رستگار نفسش را با صدا بیرون داد و دستش را به سرش زد سپس گفت:-با این حساب باید کنسلش کنم چاره ای ندارم

اما رها به سرعت بشکنی رد و گفت:-یه فککککککری به سرم زد..

آنقدر ناگهانی حرف خودش را زد که پدر و برادرش از جا پریدند و با تعجب به او چشم دوختند....رها که حالت ان دو را دید در ابتدا خنده ای کرد سپس ارام گفت:-پدر جان شما که می دونین من اهواز بیا نیستم اون از اون......مهدی خانم که به قوله خودش مهمون کله گنده ای فراره براش بیاد اونم از اون........با این حساب تنها کسی که سرش شلوغ نیست منم دیگه.....نظرتون چیه؟ من باهاش برم؟

در این حین مهدی با اخمی که تا کنون از او دیده نشده بود رو به خواهرش کرد و گفت:-تو فکر کردی می زاریم تک و تنها با پسری با اون تیپ و قیافه بری؟؟؟ بشین سر جات و دیگه نظر نده

رها از این رفتار برادرش دلخورشد و خواست به اتاقش برود که پدرش گفت:-فکر بدیم نیست

چشمان رها برق زد و چشمان برادرش متعجب

جناب رستگار رو به پسرش کرد و دستش را ردی شانه اش گذاشت سپس با لحن آرامی گفت:-پسرم من این رفتارتو دوست دارم و تحسینت می کنم....اما اون پسری که من دیدم....امکان نداره حتی به خواهرت نگاه عادی هم بندازه تو که رفتارشک دیدی....واقعا اینطور پسرایی کم پیدا می شن

مهدی که کمی فکر کرد ....او هم به این نتیجه رسید و رو به خواهرش کرد و سپس به شوخی گفت:-من که با آراد کاری ندارم من از این  رها بیشتر می ترسم تا اون

رها که از خجالت سرخ شده بود سرش را پایین انداخت و سپس پدرش با خنده گفت:-از دست کو مهدی....این خواهرتوانقدر اذیتش نکن 

در این حین رها روبه مهدی کرد و با ایمو اشاره اورا تهدید کردو گفت:-ولش کنید پدر این وزغ بی شاخ و دم سر از این حرفا در نمیاره فقط بلده ادمو زجر بده

در این حین مهدی زبانش را بیرون اورد و رو به رها گفت:-وزغ اون کله خراب بدشانسه که میاد تورو بگیره

در این حین رها کوسن روی مبل را برداشت و بخ سمتش پرتاب کرد 

جناب رستگار خنده کنان روبه انها کرد و گفت:-واقعا نمی دونم باهاتون چی کار کنم ....من که دیگه بریدم

بعد از این که جنگ و جدال های آن دو به اتمام رسید جناب رستگار روبه مهدی کرد و گفت:-خوب خان داداش می زاری خواهرت تو طول عمرش یه کار درست بکنه و به این سفر کاری بره؟

مهدی ادای فکر کردن را دراورد و روبه رها کرد....سپس چشمکی زد و گفت:-خیله خوب بزار بره ندید بدید اونجارم ببینه.....ولی به موهام قسم اگه هر لحظه زنگ زدم برنداشتی خودم میام اونجا فهمستی؟؟

رها که برق خوش حالی در چشمانش نمایان شده بودبا ذوق و شوق و کمی تعجب از روی مبل بلند شدو به چهره خندان پدر و برادرش نگاهی انداخت.....باورش نمی شد.....یعنی می توانست برود؟.....از خوش حالی چنان جیغی زد که یک آن مهدی و جناب رستگار هم از جایشان بلند شدند و به دختر رقصان و شاد روبه رویشان  زل زدند....رها می رقصید و اهنگ میخواند ....از خوش حالی نمی دانست چه کند؟ به سمت پدرش دوید و محکم اورا دراغوش گرفت و بوسید......

رها:-شما بهترین پدر دنیا هستین اصلا دیگه پیدا نمی شه 

جناب رستگار:-رها جان آروم باش دخترم....الان یه چیزیت می شه

اما او توجهی نکرد و ازپدرش جدا شد سپس به سمت مهدی رفت و اورا در آغوش گرفت....مهدی به شوخی گفت :-هوی دختر جون این بغل صاحاب داره ها زودباش ولم کن 

اما رها توجهی به حرف هایش نکرد و گفت:-نوچ ...ولت نمی کنم ....

مهدی:-که ول نمی کنی ها ...

این را گفت و رها را از ردی زمین بلند کرد و شروع به چرخیدن کرد می دانست از این کار به شدت می ترسد و بدش می آید رها فریاد می زد و با مشت به شانه های مهدی می زد ....اما او اصلا توجهی نمی کرد و شدت چرخش را بیشتر می کرد

رها:-مهدی ....بزااارم زمین......بد می بینی هااا...وایسا برات دارم

مهدی:-خودت خواستی ....به من چه ....

در این حین جناب رستگاربا خنده گفت:-مهدی بزارش زمین سرتون گیج رفت بابا.....

مهدی به ارامی سرعتش را کم کرد و رها را به ارامی روی زمین گذاشت....اما هر دو گیج شده بودند و نمی توانستند روی پای خود بایستند ....به همین دلیل روی مبل نشستند و به هم نگاه کردند ....با دیدن همدبگر در ان وضع به خنده افتاده بودند 

بعد از چند لحظه جناب رستگار با آراد تماس گرفت .....رها اضطراب داشت ...نکند موافقت نکند؟

همین که تلفن را رمین گذاشت رو به رها کرد و گفت:-موافقت کرد

رها از خوش حالی سر از پا نمی شناخت و دستانش را مانند کودکی که به او کادو داده باشند به هم زد....در این حین گفت:-راستی کی قراره بریم؟

جناب رستگار:-فردا صبح ....باید برات بلیط بگیرم ....اصلا باورم نمیشه ....یعنی فردا هیچ کس تو این خونه نیست؟ جز مهدی؟

هر دو به مهدی که در حال خوردن موز بود نگاهی انداختند ....عین خیالش هم نبود و با دهن پر گفت:-نگران نباشین...نگران نباشین...من اینجا فکر نکنم زیاد بهم بد بگذره

رها متوجه منظورش شد به همین دلیل گفت:-ای مارمولک دم بریده ....بزار زنگ بزنم بهش بگم نیاد خونه ما

مهدی که از پدرش خجالت می کشید به دنبال رها دوید تا اورا به طبقه بالا بکشاند و موفق هم شد سپس هر دو که نفس نفس می زدند بالاخره ایستادندو مهدی گفت:-اخه گیس بریده جلو بابا این حرفارو نزن خنگول.....

رها در همان حال لبخندی زد و گفت:-چی شده از بابا خجالت می کشی؟ جالب شد داستان

مهدی دستانش را بلند کرد و گفت:-آخ خدا جون من نوکرتم .....یعنی یه مدتی این یه سر دوگوش رو نمی بینم؟؟؟ قربونت برم من که خیلی گلی

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت-هفده

#تاوان-سیاه

رها مشتی بر بازوی برادرش زد و با لحن تندی گفت:-هوی ...کله خراب....تو که باید از خوش حالی به خودت ببالی واسه این که خواهری مثل من داری....همه آرزوشونه یکی مثل من خواهرش باشه

مهدی باصدای نسبتا بلندی خندید و سپس گفت:-خوبه خوبه....چه از خودشم راضیه.....خدایا یا اینو عاقل کن یا منو خنگ حداقل مثل هم دیگه باشیم

رها با بی محلی از کنار برادرش گذشت و به سمت اتاقش به راه افتاد.....می دانست اگر اینجا بماند و حرف بزند هیچ نفعی برایش ندارد ....باید سریع آماده می شد..فردا سفری طولانی در پیش داشت....اما غافل از اینکه نمی دانست این بلیط رفت، دیگر برگشت ندارد......

 

روی صندلی چرخانش نشسته بود و به ارامی به این طرف و ان طرف حرکت می کرد ...چشمانش را بسته بود و در همان حال پوک محکمی بر سیگارش زد....با خود فکر می کرد شاید دنیا دلش به حال  او سوخته و روی خوشش را به اونشان داده....باورش نمی شد که همه چیز به همین راحتی درحال اتفاق افتادن است او چه فکر می کرد ولی چه شد؟...با خود فکر می کرد در این سفر دروغین پدر وپسر را دور بیندازد و به زیر دستانش دستور دهد دختر را بدزدند اما رستگار خودش دو دستی دخترش را به من تقدیم کرده...

پوک اخر را به سیگارش زد و اورا خاموش کرد...از روی صندلی بلند شد و دستی بر موهایش کشید ....در این مدت کوتاه دلش برای پدر و برادرش به شدت تنگ شده بود ....گوشی موبایلش را برداشت و به آرمان زنگ زد..بعد از چند بوق بالاخره جواب داد

آرمان:-سلام داداش جون...چه خبر؟...خوشی؟ سلامتی؟...

آراد:-سلام آرمان....حالت چه طوره؟ راستی پدر بهتر شده؟

آرمان:-آره معلومه خوب شده...فقط خیلی تلاش می کنه از زیر دست این دکترا خودشو نجات بده ولی فایده نداره ....منم تونستم مخ چند تا از پرستارارو بزنم جون تو تیکه های دندون گیرین

آراد:-خااک تو سرت که تو اون موقعیت به جای مراقبت از پدر رفتی مخ زنی

آرمان:-بازم ضد حال شدی؟

آراد:-فایده نداره بحث کردن باهات بی فایده اس گوشیو بده پدر می خوام صداشو بشنوم 

در حین گفتن جمله اش ناگهان عطسه ای زد .... بعد دماغش را بالا کشید ....اما با قهقه آرمان مواجه شد

آرمان:-خدایی مریض شدی؟؟؟؟ نه بابا خوشم اومد....آراد رزم ..شیر شیران...اونی که با لقب ببر شناخته شده اس....فقط با یه روز دوری پدرش اینطوری مریض شده....اخه داداش من نمی شد پتو بزنی روت...پدر بیچاره ما تا کی باید پتو روت بزنه و حواسش بهت باشه

آراد از حرص چشمانش را بست و محکم گفت:-آرمان خفه میشی یا نه؟....سرما خوردم که سرما خوردم.... چه ربطی به دوی و این حرفا داره گوشیو بده پدر

آرمان:-باشه باشه...چرا جوش میاری؟....بزار بیدارشه بهت زنگ می زنم یه دل سیر باهاش دردو دل کن 

آراد:-خیله خوب....حواست بهش باشه بیدار که شد یه تک بنداز

آرمان چشمی گفت و سپس از هم خداحافظی کردند ....یک دستش را در جیبش فرو برده و با دست دیگر لیوان نوشیدنی اش را پر کرد....به سمت پنجره رفت و نظاره گر درختان بیرون خانه شد...

هوا به شدت سرد بود و باد سوزناک برگ های رنگین درخت هارا به رقص وا داشته بود....در این حین  فکرش به سمت مادر و پسر بچه ای که دیشب همین موقع از دست ان مردان نجات داده بود رفت

با خود می گفت یعنی الان چه می کنند؟ ان زن چه تصمیمی گرفت؟....دلش می خواست همین الان به انجا برود و از حالش با خبر شود...اما دیر وقت بود و امکان نداشت.....در فکر بود که زنگ موبایلش به صدا در امد..

با دیدن اسم روی تلفن به یکباره اخم کرد و با خشم تماس را قطع کرد ....از صبح تا الان صد بار زنگ زده بود و حتی خسته همنمی شد...شاید یک روزی با تمام وجود اورا می پرستید....شاید روزی تنها دلیل زندگی اش شده بود....اما الان تنها نفرت و خشم بود که جایگزین ان همه عشق پاک و خالص شده بود...

بازهم صدای موبایلش بلندشد و آراد دیگر تاب نیاورد ....با خشم و عصبانیت گوشی را برداشت....

آراد:-چی می خوای از جون من هاااا؟؟؟؟؟......دست از سرم بردار لعنتی.....من دیگه اون آراد ساده لوح احمقی که می شناختی نیستم .....دیگه نمیتونی منو گول بزنی و دوباره وارد زندگیم بشی....پس فکر منو از سرت بنداز و گورتو گم کن وگرنه به خدا قسم که بدجور پشیمونت میکنم.

آراد این را گفت و تماس را قطع کرد حتی منتظر نماند جوتبی بگیرد....بدجور دلش را شکسته بود....دلش نمی خواست حتی اسمش را بشنود در این حین تلفنش در دست هایش به لرزه درامد ....پیامی از طرف او بود....با خشم چشمانش را بست ...با دستان لرزانش پیام را باز کرد

+ آراد ازت خواهش می کنم برای یه لحظه به حرفام گوش بده.....من واقعا معذرت میخوام اشتباه بزرگی کردم و حالا پشیمونم...می خوام حقیقتو بهت بگم ...فردا بیا پشت همون خونه قدیمی که باهم قرار می زاشتیم منتظرتم

آراد یک آن متعجب شد...منظورش چه بود؟ کدام واقعیت؟

اما به یک آن پوزخندی جایگزین تعجبش شد ....او تمنا بود...همان تمنایی که با دوز و کلک اورا وابسته خود کرده بود ....اما آن موقع 18سال بیشتر نداشت و الان محال است که به دامش بیفتد

سریع شماره تمنا را پاک کرد و   تلفنش را به سمتی پرت کرد ....به ساعتش نگاه کرد....3:20دقبقه صبح....دیر وقت بود ...باید کمی استراحت می کرد ...گرچه خواب به چشمانش نمی امد اما باید شاداب و سرحال  پیش روی این سفر که تله ای بیش نیست  می رفت

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت-هجده

#تاوان-سیاه

به چهره نگران پدر و چهره ی پریشان برادرش چشم دوخت....باورش نمی شد که وداع با انها انقدر سخت باشد....اشک در چشمانش جمع شده بود....به همین خاطر سرش را پایین انداخت و به چمدان کوچک در دستش نگاه کرد....

مونا که بسیار غمگین بود به سمت رها حرکت کرد و اورا در آغوش گرفت و گفت:-وای رها .....دلم خیلی برات تنگ میشه...اخه کی خل و چل بازی در میاره بعد از تو؟

رها اورا از خود جدا کرد و به شوخی گفت:-واقعا که....من خل و چل بازی در میارم ؟.... اصلا برو اونور باهام دیگه حرف نزن وایسا برم اونور....یه مانکن جذاب پیدا کنم از شرت راحت شم 

مونا به ارامی خندید و گفت:-دیوونه چی می گی؟.....پاک زده به سرتا...

در این حین مهدی و جناب رستکار جلو رفته و رها را در آغوش کشیدند..

مهدی:-خوب خرگوش خانوم سفارش نکنما دیگه حواست باشه اگه زنگ بزنم دیر جواب بدی....

رها:-ای بابا برادر من ....انقدر این جمله رو تکرار کردی دیگه خودت خسته نشدی؟

مهدی:-نخیرم....من می دونم تو تا چشمت به اونجا بخوره اصن اسم خودتم یادت می ره چه برسه به حرف های ما

رها چپ چپ به مهدی نگاه کرد و نظاره گر خنده های برادرش شد...در این حین جناب رستگار روبه رها کرد و گفت:-دخترم...مراقب خودت باش..اکه مشکلی برات پیش اومد سریع مارو خبر کن 

رها:-چشم پدر جون هر چی شما بگی....ولی ای کاش مادرمم بود تا ازش خداحافظی می کردم....  

رستگار:-خودت می دونی که مدت ها بود دلش می خواست بره پیش پدر و مادرش...بزار اونجا خوش باشه...وقتی زنگ زد بهش می گم که تو رفتی

در این حین مونا دستی به شالش زد و ارام گفت:-اومدش

همه به مسیر نگاه مونا چشم دوختند و آراد را دیدند...یک ساک کوچک،کاپشن پاییزی و شیک به رنگ قهوه ای وشلوار جین مشکی....

آراد:-سلام

همه با سر جواب دادند و جناب رستگار دستش را برشانه آراد گذاشت...سپس با مهربانی گفت:-آراد جان به خدا میسپارمتون....حواست به دخترم باشه...اگه چیزی هم خواستین فقط کافیه زنگ بزنین

آراد سری تکان داد و نگاهی به رها انداخت.

آراد:-خانوم رزم بفرمایید الان دیر میشه

رها سری تکان داد و بار دیگر همه را یک به یک در آغوش کشید...نوبت به مونا که رسید به ارامی و با شیطنت تمام به رها گفت:-دختر اگه زرنگ باشی و تورش کنی...نونت تو روغنه..وااای نگاش کن توی این لباسا خیلی خوشتیپ تر شده 

رها ضربه ای به پهلوی اوزد و گفت:-خجالت نمیکشی تو اخه؟....الان صدامونو می شنوه...تازه من که قصدازدواج ندارم اگه می خوای تو زنش شو

این را گفت و با لبخند مصنوعی از او جدا شد سپس آراد و رهابه سمت فرودگاه به راه افتادندو سوار هواپیما شدند ...رها کمی احساس غریبی می کرد اما خوب کم کم باید عادت می کرد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت-نوزده

#تاوان -سیاه

سرش را پایین انداخته بود.....دلش می خواست زودتر برسند...چشم هایش را به همسفرش دوخت ....دوست داشت سر صحبت را باز کند اما چیزی پیدا نمی کرد.... حوصله اش سر رفته بود....آراد دماغش را بالا کشید و همزمان عطسه ای زد...

رها نگاهی به او انداخت ...خواست چیزی بگوید اما پشیمان شد.... در برابر او قدرت تکلمش را از دست می داد و این اعصابش را خورد کرده بود....

اما بالاخره سر صحبت را باز کرد و گفت:-می گم جناب رزم...شما تا به حال کانادا رفتین؟

آراد با لحن سردی جواب داد:-من کل این دنیا رو رفتم ...کانادا که دیگه چیزی نیست

این را گفت و سرش را به صندلی تکیه داد سپس دستانش را به هم گره زد و چشمانش را بست

رها واقعا خسته شده بود....دلش می خواست مهدی همراهشان می آمد....حداقل این گونه می توانست اورا اذیت کرده و این گونه خوش بگذراند

در دلش به آراد ناسزاح می گفت ....وقتی دید فایده ندارد او هم چشمانش را بست و سعی کرد کمی استراحت کند....

آراد حدود نیم ساعت بعد از خواب بیدار شد و با دست چشمانش را مالید .....به رها نگاه کرد...غرق در خواب بود.....از این که تا اینجا همه چیز خدب پیش رفته بود بسیار خشنود بودو لبخند پیروز مندانه ای کنج لبانش جا خوش کرد.....به صورتش دقیق شد....ابروانی کشیده و زیبا، صورت سفید و صاف، بینی کوچک و لبان قلوه ای.....

این دختر از زیبایی کم نداشت....اما آراد حتی به زیبایی او هم اهمیت نداد....و بعد از کمی نگاهش را از او برداشت.....در دلش آشوب به پا بود....یعنی چه می شد؟؟....اگر پدرش می فهمید که او دست به چنین کاری زده چه کار می کرد؟...اگر موفق به انجام نقشه هایش نمی شد چه؟....ازاین همه پرسش های بی جواب سر درد گرفته بود ......در این حین مهمان دار هواپیما که زنی زیبا و قد بلند بود رو به آراد کرد و با مهربانی گفت:؛ شما چیزی میل ندارید قربان؟.

آراد نگاهی به او کرد....سپس به ارامی از او تشکر کرد و یک شیشه نوشیدنی گاز دار برداشت.....

به ساعتش نگاه کرد چیز دیگری نمانده بود....خدا خدا می کرد زودتر پیاده شوند و  او نقشه های شومش را انجام دهد

مدت زیادی نگذشت که هواپیما به زمین نشست ....یک لحظه سریع به طرف در خروجی رفت و نگاهی به بیرون انداخت....بالاخره چشمش به چند نفر از زیردستانش به همراه ماشین BMWجدیدش خورد و انهارا متوجه خود کرد....به داخل برگشت و روبه رها با صدای نسبتا بلندی گفت:-خانوم رستگار......خانو م رستگار پاشید رسیدیم

رها به ارامی چشمانش را باز کرد و خمیازه ای کشید....کش و قوصی به بدنش داد و روبه آراد گفت:-رسیدیم؟

او با سر تایید کرد و وسایل هایشان را برداشت....سریع از هواپیما پیاده شدند و آراد رو به رها گفت:-شما بفرمایید توی ماشین  تا من برگردم ....

رها باشه ای گفت و در صندوق عقب را باز کردسپس ارام روی صندلی نشست.... از داخل آینه به آراد نگاه کرد که در حال صحبت با چند مرد بود.....

بی خیال شد و مسیر نگاهش را عوض کرد اما چشمانش به زنی با یک شلوارک خیلی کوتاه و یک تاب نازک خورد....اولین بار بود چنین صحنه ای را می دیدو برایش تعجب آور بود...همانطور با نگاهش اورا دنبال می کرد و بالاخره از مسیر دیدش خارج شد.....سری از تاسف تکان داد و زیر لب گفت:-یعنی آدم انقدر بی حیا؟

بدون این که چیز دیگری بگوید به سراغ تلفن همراهش رفت و گوشی خاموش خودرا روشن کرد....با روشن شدن تلفن از تعجب چشمانش گرد شد

:120تماس بی پاسخ از مهدی .....112تا تماس از بابا .....وای خدا الان کی زنگ بزنه؟

در این حین تلفن در دستش به لرزه درامد ....مهدی بود سریع برداشت....خدا می دانسات چه قدر دلتنگشان بود

رها:-سلااااام داداش جونم

مهدی:-سلام و زهر الاغ.....یه نگاه به گوشیت بنداز می دونی چند بار زنگ زدم؟..دلمون هزار راه رفت و برگشت

رها:-هوی بی ادب دفعه اخرت باشه این طور سر من داد می زنیا؟....تازه خنگ خدا توی هواپیما گوشی رو خاموش می کنن ....منم الان پیاده شدم و سریع روشن کردم .....گفتم شاید خودت این چیزا رو می دونی خیر سرت 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت-بیست

#تاوان-سیاه

رها با برادر و پدرش به صحبت مشغول بود که آراد در ماشین را باز کرد و روی صندلی نشست.....در این حین جناب رستگار از رها خواست که تلفن را به او بدهد رهاچشمی گفت و تلفن را به سمتش دراز کرد وقتی نگاه گنگ آراد را دید به لحن ارامی گفت:-پدرم هستن می خواد باهاتون حرف بزنه

آراد تلفن را گرفت و با پوزخند جواب داد

:-بله جناب رستگار

رستگار:-آراد پسرم...بازم خواستم بگم حواست به دخترم باشه ....تو اون شهر غریب بلایی سرش نیاد یه وقت...

  آراد لبخند شروری بر لبانش نشست و در آینه ماشین نگاهی به رها انداخت...سپس گفت:-جنای رستگار....من به شما اطمینان می دم کوچک ترین بلایی سر دخترتون نیاد.....خیالتون راحت

این را گفت و بعد از کمی ار یکدیگر خداحافظی کردند....آراد تلفن رها را پس داد و ماشین را روشن کرد.....

حوصله اش سر رفته بود ای کاش جلو می نشست و ضبط ماشین را روشن می کرد دلش هوای آهنگ شاد کرده بود...اما با نگاهی به آراد در این مدت فهمید که چنین چیزی از او بر نمیاید

همه چیز در سکوت کامل بود و این وضعیت رها را کلافه کرده بود .....دلش می خواست  کاری کند اما با یک تکه چوب خشک مقابلش نمی دانست چه کند....دیگر تحمل نداشت به همین دلیل ناگهانی گفت:-جناب رزم شما همیشه انقدر ساکتین؟

آراد از آینه چنان نگاهی به او انداخت که از گفته اش پشیمان شد در این حال با لحن سردی گفت:-من خیلی وقته دیگه حرف نمی زنم

رها متوجه منظورش نمی شد اما حس کنجکاوی اش به او امان نمی داد و با تمام وجود دلش می خواست از رندگی این جوان سر در بیاورد و اگر او رها بود حتما همین کار را می کرد .....با خود گفت در این سفر همه چیز را بالاخره می فهمد .....بعد از مدتی آراد اتوموبیل را متوقف کرد و از ماشین پیاده شد....رها به هتل مقابلش نگاه انداخت انقدر بلند و زیبا بود که از دیدش خارج شد با تعجب و ذوق از ماشین پیاده شد و هیجان زده روبه آراد کرد و گفت:-واااای یعنی قراره اینجا بمونیم...

آراد که ابروانش از تعجب بالارفته بودند ...فقط به رها نگاه می کردو چیزی نمی گفت.....با خودش گفت مگر دختر رستگار می تواند انقدر بچه باشد که چنان ذوق کند؟.....رها وقتی حالت متعجب آراد را دید خنده بر لبانش خشکید و سرش را پایین انداخت....نفس عمیقی کشید و با حرص پشت به او ایستاد

در این حین  اتوموبیل مشکی رنگی به سمت انها امد و چند نفر از ان پیاده شدند ....مردانی قوی هیکل با کت و شلوار مشکی روبه روی آراد ایستادند سپس آراد رو به آنها کرد و گفت:- چمدونارو بیارین بالا ...راستی همه کارا رو انجام دادین؟...

-بله قربان همه چیز همونطوره که شما می خواستین

رها سر در نمی اورد ....ناگهان آشوب و اضطراب شدیدی به سراغش امد....احساس خوبی نداشت و نمی دانست چه کند....سعی کرد ذهن خودش را از این همه نگرانی پاک کرده و به اتفاق های خوب فکر کند....بعد از مدتی رها و آراد به همراه دومرد به سمت هتل به راه افتادند و چند دقیقه بعد رها خود را در اتاقی شیک و زیبا دید ... به سمت پنجره که می رفت احساس می کرد تمام شهر زیر پایش است و او مالک ان است

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت-بیست و یک

#تاوان-سیاه

دستی به موهای خیس خود زیر دوش کشید و چشمانش را بست.....از خوش حالی در پوست خود نمی گنجید.....بر روی ابرها سیر می کرد....تنها آن لحظه از زندگی اش را احساس نیک بختی می کرد...با خود می گفت:-بزرگترین دارایی این خانواده در دستان من است ....در جایی دور از دسترس و هر کاری که دلش بخواهد می تواند سرش بیاورد...

بعد از مدتی لباس حوله ای سفید رنگش را برتن کرد و  روی کاناپه ای وسط اتاق نشست...دستانش را به هم قلاب کرد و به فکر فرو رفت:-یعنی با او چه کنم؟؟ خودم کارش را یکسره کنم؟؟ سپس اورا کشته و خاک کنم؟.....یا اورا به دیگران فروخته ؟؟....تمامی افکار شوم و پلید را از سر گذراند..اما هیچ کدام مزه شیرین انتقام را به نمی چشاند...با خود گفت:-چرا صبر نکنم و خبر مرگ ناگهانی اورا به خانواده اش ندهم؟....سپس تمامی اموالشان را مصادره کرده و بعد از مدتی رستگار را در بند و زنجیر گرفتار کرده و ان وقت دخترش را به او نشان دهم و مقابل چشمان اوشکنجه اش دهم؟

برق هیجان و لذت در چشمانش موج می زد....لبخند شرورانه ای زد و به افکار پلیدی که در سر داشت می اندیشید...مدتی گذشت و آراد لباس های گرمی به تن کرد....سپس به یکی از بهترین خدمت گزارانش پیام داد و گفت که سریع به اینجا بیاید چند دقیقه ای نگذشته بود که  در به صدا درامد...آراد دستانش رادر جیب شلوار راحتی خود فرو برده و مقابل پنجره ی بزرگ اتاق ایتاده و منظره را می نگریست...وقتی صدای در را شنید در همان حالت ماند و گفت:-بیا تو

در این حین مردی قوی هیکل در چارچوب در نمایان گشت و با صدای کلفتی گفت:-بله ارباب...با من کاری داشتید؟

آراد:-دختره خوابید؟

-چند دقیقه پیش بیدار بود اما فکر کنم الان خواب باشه قربان می خواید برم نگاهی بندازم؟

آراد:-نه نمی خواد ولش کن....ببین  یاسر...اون کلید خونه ای که بهت دادم ....فردا می ری یه دست درست و حسابی بهش می زنی ....قراره فردا بریم اونجا...از اولم اشتباه کردم گفتم بریم هتل....

سپس روبه یاسر کرد وگفت:-اون قرص خواب اورم پودرش کن ....اونجا لازمم می شه. 

یاسر:-چشم قربان هر چی شما دستور بدید

آراد سری تکان داد و به او گفت که می تواند برود....

در این حین  صدای زنگ موبایلش به صدا درامد...رستگار بود...آراد لبخندی زد و خیلی سریع تماس را برقرارکرد

رستگار:- الو سلام پسرم....حالت خوبه؟

آراد با لحنی که شرورت دران موج می زد گفت:-سلام جناب رستگار.....به مرحمت شما حاله ماهم عالیه

رستگار:-خداروشکر... خداروشکر...آراد خواستم یه سوال بپرسم...رها چند دقیقه پیش که باهاش حرف زدم می گفت که تو با خودت چند تا مرد هیکلی و چهارشونه اوردی...میشه بگم اونا کین البته اگه خودت بخوای

آراد که به یک آن رنگ از رخش پرید....چشمانش گرد و شد و نمی دانست چه بگوید...دستی به صورتش کشید و با لحن  ارامی گفت:-اممم..راستش جناب رستگار....اونا رو برای این اوردم که بتونن کمکمون باشن....همین

آراد خودش هم باور نمی کرد رستگار حرف هایش را جدی بگیرد ....بدترین و آشکار ترین دروغی بود که تا به عمرش زده...اما در کمال نا باوری با خنده رستگار روبه رو شد که گفت:- تو پسر خیلی خوبی هستی آراد....خیلی کار خوبی کردی ....دیگه حواستون کامل جمع کارتونه....

آراد خیلی ارام نفسش را ازز روی آسودگی بیرون داد و چشمانش را بست... سپس بعد از مدت کوتاهی تماس را قطع کرد......

در این حین صدای در بلند شدو زنی بلند قامت وارد شد آراد از لباس هایش فهمید که یکی از کارکنان اینجاست... آن دختر با مهربانی و زبان غیر ایرانی گفت:-خوش اومدید آقا چیزی لازم دارید؟

آراد هم به همان زبان نه گفت و تشکر کرد 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...