رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Fadia1383

رمان نگهبانان طبیعت |fadia1383 کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

نام رمان: نگهبانان طبیعت
نام نویسنده: fadia1383کاربر انجمن نودهشتیا
ژانر: تخیلی، عاشقانه
ساعات پارت گذاری: نامعلوم
شخصیت ها:نارین(آب افزار)، آیناز(باد افزار)، سپهر(خاک افزار )، ساورا(آتش افزار)
الهه(صاحب هرچهار قدرت"یه جورایی حکم آواتار رو داره")

خلاصه: نارین توی دانشگاهش با سه نفر آشنا می‌شه. به اسم های سپهر و آیناز و ساورا که هر سه از سه ناحیه ی مختلف ایران انتقالی گرفتن. آیناز از آذربایجان شرقی، سپهر از گرگان و ساورا از خوزستان. حالا ببینیم ربط این چهار نفر به هم، یعنی نازنین و ساورا و سپهر و آیناز چیه؟!

هدف: طبیعت برای خیلی ها مهمه، کسایی هستن که مراقبشن، چه ابر انسان باشن و چه انسان. مراقب طبیعت باشین بهش نیاز دارین.
 

ناظر رمان: @niloofar_

ویرایش شده توسط Fadia1383

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول
نارین
داشتم با حوصله وسایل اضافه رو جمع می کردم که صدای داد نارون بلند شد: دیرشد بابا بیا دیگه.
نگاهش کردم و گفتم:« باشه وایسا.»
توی آینه یه نگاه به شالم انداختم. خوبه می تونم برم.
سلام من نارینم! و قراره با خواهرم نارون برای برای ازدوتجش بریم خرید برای ازدواجش. سامان نامزدش پسر خوب و باحالیه از این پسر شر ها که پایه ی همه چین.
وقتی رسیدم. نارون داشت مثل قاتل ها بهم نگاه می کرد .
گفتم:« بخدا من نخوردم.»
نارون با تعجب گفت:« چی رو؟»
- ارث بابات رو.
اولش یکم نگاهم کرد، بعد یهو آتیش گرفت!
-مرتیکه ی بز دو ساعت دیر کردی، دوقورت و نیمت هم باقیه؟
بعد با کیفش محکم زد توی کمرم و گفت:« گمشو، سامان منتظره.»
با بهت و ترس داشتم نگاهش میکردم که با داد بعدیش عین فشنگ دوییدم سمت کفش هام.
-د بدو دیگه.
بدو بدو کفش هام رو پوشیدم، پریدم بیرون و به سامان که پیش ماشینش بود و با تعجب نگاهم می کرد، آویزون شدم.
سامان گفت:« ولم کن نارین! داری لباسم رو پاره می کنی، چته؟"»
گفتم:« ببین سامان جان هنوز دیر نشده سریعا طلاقت رو از این بگیر بخدا نمیخوام بدبخت شی."»
سامان درحالی که می خندید، با صدای دخترونه گفت:« وا خواهر، مگه آقامون چی کارت کرده که ازش طلاق بگیرم؟»
جدی نگاهش کردم و گفتم:« سامان جان شوخی نمی کنم که طلاقت رو بگیر و برو.»
بعد یهو فهمیدم چی گفتم، سریع درستش کردم.
-نه یعنی طلاقش بده.
سامان با این حرفم از خنده ترکید.
-آخه چرا؟
تاخواستم بگم نارون اومد.
من با ترس گفتم:« یا اکثر امام زاده ها!»
نارون باصدای آروم و متعجبی گفت:« نارین جان عزیزم چیزی شده؟»
سامان گفت:« من هم همین رو ازش پرسیدم.»
فک بازم بسته نمی شد. با تعجب و دهن باز به نارون نگاه کردم که دیدم با چشم و ابرو اشاره می کنه :« چیزی بگی من می دونم و تو». من هم که دلم برای خودم سوخت، قبول کردم که چیزی نگم.
با لبخند گفتم:« هیچی بابا، بزنین بریم، مجتمع منتظره.»
سوار ماشین سامان شدیم. یه پورشه ی خوشگل مامانی به رنگ مشکی که من عاشقشم.
سوار شدیم. وای عاشق صندلی های چرمشم! حرکت کردیم. خب بزارید از خودم بگم. من نارینم و نوزده سالمه. تولدم بیست و هشت فروردین و الان یه هفته از مهر گذشته.
صورتم تخم مرغیه با چشم های درشت آبی رنگ که نمی دونم به کی رفته! آخه بابام چشم هاش قهوه ایه و مامانم سبز.
گاهی حس می کنم، من رو از سر راه آوردن.
بینی متناسب و لب های قلوه ای، پوستم هم سفیدِ و به لطف ماسک آلوئورا، صاف. موهای مشکی پر کلاغی که مثل بابام بود. بلند تا روی زانو هام و پُرپشت.
گاهی از دست موهام کلافه می شم و دلم می خواد از ته بزنمشون؛ ولی خب در حالت عادی عاشقشونم.
و خواهر عزیزم هم که شبیه مامانمه.
صورت گرد، چشم های سبز، درشت و معصوم. بینی کوچیک و لب های قنچه ای صورتی.
من چون چشم هام کشیده و درشتن شیطون تر می زنن ولی نارون آروم می زنه. هرچند اصلا آروم نیست! نمونه اش همین صبح دیدین چه داد و غاری کرد. من که سکته کردم. آخه این کجاش آرومه؟! حالا این هیچی. سامان می گه:« من عاشق همین آرومیش شدم.»
آخه سامان کوره دیگه، چی کارش می شه کرد خاک برسر کورش کنن.
این دوتا تو دانشگا آشنا شدن و عاشق هم شدن. این جاست که شاعر می گه:« عاشقی، بد دردیه این دوتا گرفتارش شدن.»
اما سامان: موهای قهوه ای، چشم های عسلی، صورت مردونه و بینی خوش فرم. لب هاش هم خوشگل بودن.
ته ریش کم و به لطف باشگاه هیکلش عالی بود. آها راستی! من و نارون هم هیکل خوبی داشتیم.
صدای نارون اومد که‌ پرسید: نارین مردی؟
-نارین!
یهو به سمت نارون برگشتم و گفتم:« چته؟»
-کجایی یک ساعته دارم صدات می کنم؟
-همین جام.
سامان: پیاده شین، رسیدیم.
پیاده شدیم و به سمت مجتمع حرکت کردیم. 

@niloofar_

ویرایش شده توسط Fadia1383

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.  

قوانین نوشتن رمان

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق  

@N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت دوم
با ناله گفتم:« وای خسته شدم.»
نارون و سامان وسایل رو داخل آوردن. با وجود این که مامان و بابا خونه نبودن، باز هم سامان داخل نیومد. فقط وسایل رو گذاشت و رفت.
به سمت اتاقم رفتم و به فردا فکر کردم. امروز یکشنبه بود، فردا هم که کلاس دارم و دوباره بدبختی. بی خیال فعلا بخوابیم تا فردا هم خدا کریمه. شمردنم به سه نکشید که خوابم برد.
با صدای نارون بیدار شدم و بعد از شستن دست و صورتم، رفتم پایین تا غذا بخورم. بعد از خوردن شام ظرف ها رو شستم، درها رو قفل کردم و با نارون به سمت اتاق هامون رفتیم.
...
دیرین دیریرین درین درین.
با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم. وای خدا از صبح زود بیدار شدن متنفرم. با حرص گوشیم رو محکم روی تختم پرت کردم. هم دلم می خواد پرتش کنم هم نمی خوام بشکنه. با جیغ و حرص گفتم:« هی خدا!»
ساعت هفت صبح بود و من هشت کلاس داشتم. رفتم پایین و بعد از خوردن صبحونه ای که نارون درست کرده بود، دوباره برگشتم تو اتاقم تا آماده شم. من نمی دونم این نارون کی بیدار می شه که حتی هفت صبح هم صبحونه حاضر شده ست.
بعد از پوشیدن لباس هام، سوار ماشینم شدم و پیش به سوی دانشگاه. ماشینم یک دویست و شش خوشگل قرمز بود که خیلی دوستش داشتم و باهاش همه جا می رفتم. بعد از نیم ساعت رسیدم و وقتی رسیدم استاد هنوز نیومده بود. خب خداروشکر!
نشستم روی یکی از صندلی ها و تا زمانی که استاد بیاد یکم با گوشیم ور رفتم.
وقتی استاد اومد، هممون بلند شدیم و با صدای استاد که گفت:« بشینین.»
نشستیم.
آخی یاد دبیرستانم افتادم. معلم می اومد تو و ما صلوات می فرستادیم. بعد از حضور و غیاب، استاد اسم سه نفر رو خوند که برام تازگی داشتن. من تو این یک هفته همه رو شناختم مثل این که تازه وارد داریم.
استاد اسم این سه نفر رو خونده بود: آیناز ماندگار، سپهر راد و ساورا آریا.
هرسه شون بلند شدن. به سپهر نگاه کردم. چشم های خاصی داشت. با این که قهوه ای بود؛ ولی انگار چیزی داشت که خاص بودنش رو نشون می داد. نگاهم کرد و با لبخند دستش رو برام تکون داد. من هم به جواب بهش لبخند زدم.
به آیناز نگاه کردم. چشم هاش سبز بودن؛ ولی لنز بودنش معلوم بود. البته برای منی که کلاس آرایشگری رفتم، وگرنه مشکلی نداشتن. بهم نگاه کرد. چهره ی دلنشین و آرامش بخشی داشت. بهش لبخند زدم و در جوابش یه لبخند ملیح گرفتم. در آخر به ساورا نگاه کردم. چه اسم باحالی داشت. اون هم چشم هاش لنز بود. به رنگ مشکی! همون طور که نگاهشون می کردم، حواسم هم به استاد بود.
استاد گفت:« خب آقایون آریا و راد می شه خودتون رو معرفی کنید؟ و همین طور شما خانوم ماندگار.»
هرسه نفرشون خودشون رو معرفی کردن.
اول آیناز شروع کرد.
-من آیناز ماندگار هستم، نوزده سالمه و اصالتا اهل آذربایجان شرقیم.
بعد سپهر گفت:« من هم بچه ی شمالم و بیست سالمه. اوه راستی»  بعد باخنده اضافه کرد:« سپهر راد هستم.»
ودر آخر نوبت ساورا شده بود. خیلی جدی خودش رو معرفی کرد و گفت:« ساورا آریا هستم. واسه جنوبم، قسمت خوزستانی.»
استاد گفت: « ممنون می تونید بشینید.»
کنار من یک صندلیه خالی بود. آیناز با برداشتن جزوه اش از روی صندلی قبلیش، اومد و کنار من نشست. سپهر و ساورا هم که کنار هم نشسته بودن، با نگاه هاشون اون رو دنبال می کردن. داشتم با تعجب نگاهش می کردم که گفت: «سلام خوبی؟ این جور(که از حضور و غیاب استاد شنیدم، اسمت نارین ارجمنده درسته؟»
- سلام تو خوبی؟ ممنون من هم خوبم. آره اسمم نارینه.
نگاهم کرد و خندید.
این قدر خنده اش قشنگ بود که من هم خندیدم.
آیناز هم خوشگل بود. چشم های سبز که لنز بودن، پوست سفید، موهای مشکی و لب هایی که برق لب روشون زده شده.
- آیناز چشم هات لنزه درسته؟
- آره، دوست داری رنگ چشم هام رو ببینی؟
-خب. چرا که نه!
-کلاس که تموم شد یک جای خلوت نشونت می دم.
قبول کردم و تا آخر کلاس حواسمون رو به استاد دادیم.
بعد از کلاس به سمت سرویس بهداشتی رفتیم و آیناز لنز هاش رو در آورد. با تعجب نگاهش کردم. چشم هاش چه رنگ خاصی داشتند!
بابهت گفتم:« چشم هات!»
خندید و گفت: «آره چشم هام طوسی خیلی روشنن، طوری که انگار سفیده، رنگ باد.»
-آره هیچ چیزی بهتر از باد رو نمی تونیم شبیهش کنیم.
صدایی بلند شد که گفت:« آیناز!»
به سمت صدا برگشتیم و سپهر و ساورا رو کنار هم دیدیم. چرا اومده بودن تو دستشویی دخترونه؟ چه اخمی هم کردن.

@niloofar_

ویرایش شده توسط Fadia1383

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم
سپهر گفت:« چرا این کار رو کردی آیناز؟ زود لنزهات رو بزار.»
آیناز با ذوق گفت:«وای سپهر! بالاخره پیداش کردیم.»
سپهر با تعجب گفت:« تو از کجا می دونی؟»
-‌ سنگ گفت.
- هه هه، سنگت سخنگو شد؟
- مرض.
ساورا رو به آیناز کرد و پرسید:« کو ببینم؟»
آیناز گردنبندش رو در آورد و به سمت من گرفت.
سپهر و ساورا هم، به سمت ما اومدن و همین کار رو کردن.
هرسه شون گردنبند های ساده ای داشتن. سه بند قهوه ای رنگ که سه سنگ بهشون متصل بود. سنگ آیناز، سفید، سنگ ساورا، قرمز و سپهر، قهوه ای بود. هر سه سنگ با نزدیک شدنشون  به من، به رنگ آبی در اومدن و شروع کردن به درخشیدن.
آیناز با لبخند پیروزمندانه ای به اون دوتا نگاه کرد و گفت:« نگفتم؟»
سپهر گردنبندش رو وصل کرد و گفت:«آره عزیزم گفتی؛  ولی خب شانس اوردی که حرفت درست از آب در اومد.»
ساورا گردنبندش رو به گردنش وصل کرد و به آیناز گفت: «زود باش بچه! سنگت رو بزار سرجاش تا باد نبردمون.»
سپهر خندید. آیناز ادای ساورا رو درآورد و گفت:« هه هه هه! بابا بچه جنوب، فکر کردی خیلی باحالی؟»
و بعد گردنبندش رو گذاشت توی گردنش. هر سه گردنبند به حالت قبلی برگشتن.
ساورا جوابش رو نداد، به من نگاه کرد و گفت: «خانوم کوچولو! می دونی چند وقته دربه در دنبالتیم؟»
آیناز گفت:« هو! پنج ساله.»
سپهر گفت:« ما این قدر توی شهر های دیگه دنبالش گشتیم، نگو بچه...»
حرفش رو قطع کرد، به من نگاه کرد و گفت: « چندسالته؟»
با تعجب گفتم:« نوزده.»
سپهر ادامه داد:« داشتم می گفتم. نگو بچه، نوزده سال پیش تو تهران سر از تخم در آورده.»
ساورا گفت:« خوب دیگ شوخی بسه. بپرید بریم.»
سپهر گفت:«آره بدویین بریم، باز خداروشکر به امتحان ها نکشید، همون هفته ی اول پیداش کردیم.»
هنوزهم نمی فهمیدم درمورد چی صحبت می کنن.
آیناز دستم رو گرفت و چهار نفری با سرعت از دانشگاه بیرون رفتیم. هنوز هم شوک زده بودم و نمی دونستم چی شده. یهو به خودم اومدم و وایسادم که باعث شد آیناز هم بایسته. ساورا و سپهر هم به خاطر ما ایستادند. دستم رو از دست آیناز بیرون کشیدم و گفتم:« این جا چه خبره؟ میشه یکی توضیح بده؟»
سپهر خندید و گفت:« خب داشتیم می رفتیم پیش کسی که می خواد بهت توضیح بده دیگه.»
بعد دوباره آیناز دستم رو گرفت و توی یک جای خلوت دوییدیم.
آیناز با ذوق دست هاش رو به هم کوبید و گفت:« ایول بالاخره.»
ساورا گفت:« ولی راه قبلی بهتر بود.»
آیناز چپ چپ به ساورا نگاه کرد و گفت:« من و سپهر بدبخت باید هی راه بیایم، جنابعالی که یه آتیش درست می کنی و داخلش می پری و خلاص.»
سپهر مثل بچه ها سرش رو تکون داد و گفت:« راست می گه.»
ساورا گفت:« نامردا چه قدر بهتون گفتم با خودم بیاین؟ هی می گفتین نه!»
باچشم های گرد ‌شده نگاهشون می کردم. هیچ کدوم از حرف هایی که می گفتن رو متوجه نمی شدم.
سپهر نگاهم کرد و شروع کرد به خندیدن. بعد از خندیدنش گفت:« بچه ها بسه، سکته کرد بدبخت.»
بعد از تمام شدن حرفش، کف دستش رو نزدیک زمین کرد و دوباره بالا برد که باعث شد یک تیکه از زمین کنده بشه. باورم نمی شد!
تبدیل به خاکش کرد و باهاش یک چهارم یک دایره رو درست کرد.
ساورا دست هاش رو به هم زد که باعث شد از دست هاش آتیش بیرون بیاد. به سمت خاک ها گرفت و کنارش یک چهارم دیگه ی اون دایره رو درست کرد. آیناز بطری آبی رو از جیبش در آورد. سمت من گرفت و گفت:« بدو، نوبت تو شد.»
با تعجب پرسیدم:«چی کار کنم؟»
سپهر گفت:« در بطری رو بازکن و آب داخلش رو دربیار.»
با تعجب گفتم:« چه طوری؟»
آیناز گفت:« حرکت دست سپهر رو دیدی؟ اون طوری.» بعد بطری رو ازم گرفت و  کل آب داخل بطری رو روی زمین ریخت.
سپهر گفت:« عه عه عه! دختر مگه خُلی؟»
ساورا با کلافگی داد زد.
-زود باشین، دستم خسته شد.
آیناز نگاهم کرد و گفت:« زود باش.»
سرم رو تکون دادم و دستم رو به سمت زمین حرکت دادم. آروم آروم دستم رو به سمت بالا کشیدم؛ ولی اتفاقی نیوفتاد.
آیناز امیدواری داد.
-اشکالی نداره! دوباره امتحان کن.
دوباره این کار رو کردم که باعث شد آب بالا بیاد.
باورم نمی شد! من آب رو حرکت داده بودم. وای خدا!
آیناز جیغ زد.
-آفرین دختر، به سمت دایره ببرش.
به سمت دایره بردمش و یک تیکه دیگه اش رو شکل دادم. آیناز هم سریع باد رو درست کرد و کنارشون گذاشت. وقتی دایره تکمیل شد، هرسه تاشون دست هاشون رو ول کردند. من هم به تقلید از بقیه، همین کار رو کردم. ولی دایره هم چنان سرجاش بود. همون طور که به این چیز عجیب که در درست کردنش من هم نقش داشتم، نگاه می کردم، صدای آیناز رو شنیدم که رو به سپهر گفت.
-خودش می گه" بچه ها تمومش‌ کنین، سکته کرد بدبخت" بعد یهو خودش یه کاری می کنه که روح رو از تن یه انسان در میاره.
سپهر خندید و چیزی نگفت.
ساورا بی توجه به بقیه خودش رو انداخت توی قسمتی که از جنس آتیش بود. به خاطر هیجان و ترس جیغی کشیدم.
آیناز گفت:« نگران نباش نارین، بعد از ما نوبت تو هم می رسه.»
بعد از حرف آیناز، سپهر پرید توی قسمت خاک. آیناز نگاهم کرد و گفت:« بعدی منم، توهم باید بعد از من از اون قسمت آبی داخل بپری. نارین لطفا هرچی که گفتم رو انجام بده و فرار نکن. چون فرار نکردن به نفع خودته.»
سرم رو تکون دادم و بعد از این که آیناز از قسمت باد پرید، به سرعت راه اومده رو برگشتم.  این آدم ها روانی بودن. معلوم نیست از کجا پیداشون شده. ولشون کن، برم سرزندگی خودم. دیگه رسیده بودم به اول خیابون که یهو وایسادم و به پشت سرم نگاه کردم. دایره هنوز نابود نشده باخودم گفتم:« یعنی واقعا اون ها دغل بازن؟ پس چه طوو از توی دایره پریدن و غیب شدن؟ یا اصلا چه طوری به وجودش اوردن؟ چه طور اون سنگ ها تا به من نزدیک شدن، همشون به رنگ آبی در اومدن؟ یا چرا چشم های آیناز سفیده؟»
در جواب سوال آخرم به خودم گفتم:« وا من هم خلم ها! خب معلومه دیگه، اون چشم هاش سفیدن، چون خدا هر رنگ چشمی رو به وجود میاره. اون گردنبند ها هم لابد اسباب بازین.»
اما...
پس چه منطقی پشت دایره ی چهار عنصره؟
اگه اون ها متقلبی چیزی هستن، پس چه طور من تونستم اون آب ریخته شده رو جمعش کنم؟
بدون فکر کردن به عواقب کارم،  به سمت دایره دوییدم و از توی قسمت آبی پرید

@niloofar_

ویرایش شده توسط Fadia1383

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم
وقتی از دایره در اومدم، با تعجب به کسی که منتظرمون بود و نگاهمون می کرد، نگاه کردم.
وا این کیه؟ فکر کنم همونیه که سپهر گفت می خواد برام همه چی رو توضیح بده.
کنار آیناز ایستادم، سپهر و ساورا هم اون طرف آیناز بودن. چهار نفرمون روبه روی اون خانوم بودیم. بچه ها با احترام جلوش ایستادهبودن و من هم مثل اون ها، سیخ سرجام ایستادم.
اون خانومه رفت روبه روی ساورا ایستاد. دست چپش رو مشت کرد، به کف دست راستش کوبید، جلوش تعظیم کرد، بعد ایستاد و به ساورا نگاه کرد. ساورا هم همین کارها رو کرد.
خانومه به سمت سپهر رفت. دوتا دست هاش رو به هم کوبید وجلوش تعظیم کرد. اون هم همین کار رو کرد. در آخر، به سمت آیناز اومد. دست چپش رو عمود کرد، بعد دست راستش رو گذاشت زیر دست چپش و تعظیم کرد. آیناز هم همین کار رو تکرار کرد. نوبت من شد! اون خانوم روبه روی من ایستاد. با استرس نگاهش کردم. خانومه دوتا دستش رو مشت کرد، به هم کوبوند و جلوم تعظیم کرد. زیر چشمی به آیناز نگاه کردم. آیناز لب هاش رو تکون داد، لب خونی کردم و متوجه شدم که باید من هم مثل بقیه، حرکاتش رو تکرار کنم. دست هام رو مثل خانومه شکل دادم و تعظیم کردم. وقتی تموم شد، سپهر پرید پیش خانومه و گفت:‌‌‌‌‌‌‌« سلام الی جون خودم، دیدی چه طوری‌پیداش کردیم؟ خدایی حال کردی با روز اولی که رفتیم دانشگاه پیداش کردیم؟»
آیناز هم بهشون ملحق شد و گفت:« البته، لازم به ذکره که، این جانب پیدایش نمودم.»
ساورا به طرف آینه ی بزرگی که توی سالن قرار داشت ایستاد، دستش رو تا آرنج توی چشم هاش فرو کرد و لنز هاش رو در آورد. آیناز به طرفش رفت وهمین کار رو کرد.
وای ساورا چه چشم هایی داشت!
باچشم های گشاد شده به ساورا نگاه کردم و بدون توجه به بقیه گفتم:« یا حضرت چشم!»
همین حرفم کافی بود تا صدای خندشون بالا بره.
خاک به سرم! تازه فهمیدم چی گفتم. فکر کنم گونه هام سرخ شدن، چون آیناز گفت:« آخی، نارین جون خجالت کشید؟»
دوباره شروع کردن به خندیدن. ای درد! رو آب بخندین. من رو باش فکر می کردم این زنه از اون جدی هاست؛ ولی این از بچه ها بدتر بود.
بیخیال، چشم های ساورا رو بچسبیم. رسما آتیش بود. چشم های قرمز رنگ با رگه های نارنجی و زرد، چه باحال!
ساورا روی مبلی که توی سالن بود، لم داد و گفت:« چه کنیم دیگه! بچه جنوبیم و چشم هامون رنگ آفتابشه.» آیناز پرید کنار ساورا و با خستگی گفت:« وای سپهر بمیری.» سپهر نگاهش کرد و با لحن زنونه ای گفت:« وا!‌ خواهر، دیوونه شدی؟ چرا من بمیرم؟»
آیناز گفت:« چون رنگ چشم های من و ساورا غیرعادیه و مجبوریم لنز مسخره رو تحمل کنیم. ولی تو شانس داری و چشم هات قهوه ایه. خوش شانسه عوضی.»
به من نگاه کرد و گفت:« تو هم بمیری.»
خندم گرفت. یهو یاد نارون افتادم و همین باعث شد تا با جیغ بگم:« وای خاک تو گورم نارون!»
باصدای جیغ من، چهارتاشون مثل سیخ ایستادن و نگاهم کردن.
باز هم یه آبرو ریزی دیگه. خاک تو سرت نارین.
خانومه گفت:« دختر چته؟ راستی آشنا نشدیم.»
ساورا گفت:« راست میگی ها.»
بعد از گفتن این حرف، نگاهم کرد و گفت:«من ساورام.»
سپهر پرید وسط و گفت:« من هم عشق همشون، سپهر جونم.» لبخندی زدم و گفتم:« می دونم.»
بعد ادامه دادم:« من هم نارینم»
سپهر و ساورا باهم گفتن:« می دونم.»
فکر کنم تلافی کردن، تو خون این بزرگوار هاست.
خانومه گفت:« من هم الهه ام، سیصد و نود سالمه، ولی سی و پنج ساله می زنم. و این که فیلم آواتار رو دیدی؟»
سرم رو تکون دادم و گفتم:« آره اونی که آتش افزار ها به آب افزار ها، خاک افزار ها و باد افزار ها حمله کردن. و بعد از هر عنصر، یک نماینده به آواتار یاد داد که چه طوری عنصر افزاری کنه، اون هم چهار عنصر رو یاد گرفت و جلوی جنگ رو گرفت.»
سپهر محکم زد تو سر ساورا و گفت:« نیاکانت، نیاکانمون رو به باد دادن.»
بعد یکم خاک از زمین برداشت و ریخت تو سر ساورا و گفت:« خاک بر سرت.»
هممون به این حرکتش خندیدیم.
الهه نگاهم کرد و گفت:« من الان حکم آواتار رو دارم. فقط به جای این که شما استاد باشین، من استادم.»
با ذوق گفتم:« ایول بابا.»
دوباره یاد نارون افتادم و این دفعه آروم به الهه گفتم:« من باید برگردم پیش خانوادم، حتما نگرانم شدن.»
الهه گفت:« نه! الان ما خانوادتیم.» من با تعجب نگاهش کردم که ادامه داد:« اون ها فراموشت کردن، یعنی کاری کردم که فراموشت کنن. اگه الان بری پیش نارون، نمیشناستت و تو رو مثل یک غریبه می بینه. مادر و پدرت، سامان و دوست هات هم همین طور.»
لبخندی زدم. کنار بچه ها روی مبل نشستم و گفتم:« چه طورین آجی داداشی های جدید؟»
بچه ها به این حرکت سریعم، خندیدن. سپهر پرید کنارم نشست، دستش رو کوبوند به دستم و گفت:« ایول داری دختر.»
بعد، به آیناز نگاه کرد و گفت:« اون طور که الهه تعریف کرد، اون موقع که اومدی، کاری جز گریه و زاری نداشتی. میگم، این جوری گریه می کردی دیگه یا نه؟» بعد شروع کرد الکی گریه کردن« ای خدا! من ننم رو می خوام.»
خودش و ساورا شروع کردن به خندیدن. راستش، من هم خندم گرفته بود. خیلی بامزه گفت.
آیناز اخمی کرد و گفت:« کوفت. من همه اش دوهفته قبل شما پیدا شدم.»
ولی سپهر بدون توجه به حرف آیناز، ادامه می داد:« آی ننه ننه، دلم تنگته، آی ننه ننه، آی ننه ننه.»
ساورا، دستش رو آتیشی کرد، به سر سپهر کشید و گفت:« ناراحت نباش جوجو.»
با این کارش، موهای سپهر آتیش گرفتن و داد و هوارش بلند شد، بدو بدو می دویید و ساورا رو تهدید می کرد.
سپهر داد زد:« وای سوختم! ساورا مگه دستم بهت نرسه.»
ساورا و آیناز، ازخنده بی هوش شده بودن.
دیگه کافیه، داد زدم:« سپهر وایستا.»
سپهر، ایستاد. دست هام، به طور غیر ارادی، حرکت کردن و یک توپ آبی درست کردن. توپ رو با شدت به سمت سر سپهر پرتاب کردم، که باعث شد آتیش موهاش خاموش بشه؛ ولی تموم موهاش سوختن و نابود شدن. بادیدن موهاش، از خنده ترکیدم.
ساورا، درحالی که می خندید گفت:« این هم از انتقام، آخیش! تا تو باشی دیگه خاک به سرم نریزی.»
سپهر گفت:« بروبابا! تو همین جوری هم، خاک بر سری.
ساورا چپ چپ نگاهش کرد؛ ولی سپهر توجهی نکرد و به سمت من اومد.
سپهر درحالی که لبخند می زد، گفت:« دمت گرم آبجی، باز هم به معرفت تو.»
بعد به اون دوتا که با دهن باز داشتن می خندیدن،
نگاه کرد و آروم درگوشم گفت:« یکم به من آب بده.»
یک گلوله ی آبی دیگه درست کردم، دیگه درست کرنش رو یاد گرفته بودم. گلوله رو بهش دادم‌، اون هم با خاک توی دستش، قاطیش کرد. بعد به دوقسمت تقسیمش کرد و به سمت دهن اون دوتا پرتاب کرد. تق! دقیقا خورد به هدف.
سپهر گفت:« آخیش، دهن هاتون رو گل گرفتم.» و بعدش زد زیرخنده.‌ حالا سپهر بود که می خندید و اون ها با تعجب و دهن گلی نگاهش می کردن. من که از خنده مرده بودم. بعد کلی خندیدن و مسخره بازی کردن، آب اون گل ها رو گرفتم که باعث شد خاک خشک پایین بریزه. با این کارم، بچه ها بی خیال هم شدن و دیگه تمام مسخره بازی ها تموم شد.

@niloofar_

ویرایش شده توسط Fadia1383

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم
صدای آیناز که با داد می گفت:« نارین پاشو.» بلند شد.
با خواب آلودگی گفتم:« لعنت به مرغ بی محل.»
مرغ بود یا خروس؟
بی خیال!
با اون یکی داد آیناز، سریع پریدم و بیرون رفتم.
- نارین!
بیرون از اتاق، با دیدن آیناز خواب آلود گفتم:« وای آیناز چته؟»
با صدای شلیک خنده ی سه نفر، خوابم پرید. نگاهشون کردم. وا! خاک به سرم این ها به چی می خندن؟ به خودم نگاه کردم و فهمیدم که به چی می خندن. سریع پریدم تو اتاق و خودم رو توی آیینه دیدم. خودم هم خنده ام گرفت.
وای این چیه من پوشیدم؟
موهام باز بود و روی صورتم ریخته بودن.
لباس هام هم که نگم، یک تاب و شلوارک خرسی. من این ها رو یادم رفته بود، چون توی کمدم فقط همین ها بودن، من هم همین هارو پوشیدم.
به سمت کمدم رفتم. چه خوب! لباس تازه.
جلوی آیینه ایستادم. موهام رو شونه کردم. لباس هام، یک نیم تنه ی آبی با یک شلوار آبی ورزشی قد نود که روی هر طرفش دوتا خط سفید داشت بودن.
موهام رو بالا سرم محکم بستم و هد بند آبی که اون جا بود رو، روی سرم گذاشتم و رفتم بیرون.
پسر ها و آیناز هم بیرون منتظرم بودن.
آیناز با دیدنم گفت:« کجایی تو؟ بدو ببینم. استاد ما رو می کشه آخر.»
نگاهش کردم و گفتم:« الهه؟»
سپهر به جای آیناز جوابم رو داد و گفت:« آره.»
با تعجب گفتم:« ولی اون که مهربونه.»
سپهرخندید و گفت:« آره! هرجایی غیر از موقع تمرین مهربونه.»
با کنجکاوی و تعجب نگاهش کردم و گفتم:« یعنی چی؟»
آیناز پوفی کرد و گفت:« ببین اون موقع که اومدی رو یادته؟ چه قدر جدی بود؟ بعد تعظیم چه طورشد؟ الان هم این طوریه، موقع تمرین خیلی جدی میشه، بعد از تمرین هم میشه الی خودمون.
سرم رو تکون دادم و گفتم:« آها راستی! اون تعظیم ها چی هستن؟»
این دفعه، ساورا جوابم رو داد و گفت:« علامت هر عنصر که برای همه ی ما مقدس هستن.»
با ذوق گفتم:« گرفتم! راستی، ماکه دیروز تمرین نکردیم؛ ولی چرا تعظیم ها رو بود؟»
سپهر گفت:« چون ما قبلش خبرش کرده بودیم که پیدات کردیم. اون هم خواست با این کار تعظیم ها رو نشونت بده.»
- اوکی گرفتم.
وقتی رسیدیم باز هم احترام ها شروع شد. هرچهار نفرمون کار هایی که اون انجام داد رو انجام دادیم و من این بار خرابکاری نکردم.
هر چهار نفرمون با ژست هایی که می گفت، می ایستادیم و تمرین فیزیکی می کردیم. الهه گفته بعد از این تمرینات، تمرین های عناصر رو اگه انجام بدیم، قدرتمونبیشتر میشه مثلا اگه من قوی تر می شدم، خون رو می تونستم کنترل کنم.
یا ساورا می تونست به جای آتیش، مذاب هم تولید کنه.
یا آیناز می تونست به جای این که فقط باد درست کنه، تغییر شکل هم بده.
سپهر هم می تونست کانی ها رو کنترل کنه.
و این خیلی باحال بود.
بعد از انجام تمرین ها که پدرمون در اومد، بهمون اجازه ی استراحت دادن. راستی! من می تونم یخ و بخار هم تولید کنم و این هیجان انگیز بود.
الهه دست هاش رو به هم کوبید و گفت:« خب  بچه ها، خسته نباشین. برین آشپزخونه که زری غذا درست کرده.»
زری یک جن بود که برامون غذا درست می کرد و خونه رو تمیز می کرد. من ازش درحد مرگ می ترسم.
بعد از خوردن غذا که عالی هم بود، به سمت اتاق هامون رفتیم. راستی نگفتم براتون! پایین، یک سالن فوق العاده بزرگه که وسایل کار و تمرینمون اون جاست و یک دست مبل و یک فواره ی بزرگ، چندتا گلدون بزرگ و یک آینه ی بزرگ برای تزئینش وجود داره. راستی یه چیز جالب! رنگ سالن طلاییه و وقتی چراغ ها رو روشن می کنی، همه جاخیلی روشن میشه ولی طبقه ی بالا نه!
دقیقا یک خونه ست با شیش تا اتاق، یک آشپزخونه ی مجهز، یک دست کاناپه، یک تلوزیون بزرگ و چندتا گلدون. دقیقا مثل یک خونه ی معمولی.
روی تخت توی اتاقم نشستم. باز خدا رو شکر گوشیم رو آوردم. گالری رو باز کردم و عکس های خانوادگیم رو نگاه کردم.
- دلت براشون تنگ شده؟
سریع سرم رو به سمت صدا برگردوندم. با دیدن آیناز نفس راحتی کشیدم و گفتم:« دختر ترسوندیم.»
آیناز لبخندی زد و گفت:« ببخشید.»
من هم لبخند زدم و گفتم:« چیزی می خواستی؟»
آیناز گفت:« نه. سپهر گفت بشینیم دور هم حرف بزنیم. هرچی صدات کردم نیومدی.»
گفتم:« باشه اومدم.»
خواستم حرکت کنم که آیناز باخنده جلوم رو گرفت و گفت:« هوی! کجا با این لباس ها؟»
به لباس هام نگاه کردم. خاک به سرم!
زدم توی سرخودم رو گفتم:« وای! یادم نبودن.»
آیناز خندید و گفت:« باشه، عوض کن بریم.»
آیناز رفت و من هم مشغول عوض کردن لباس هام شدم. یک تیشرت آبی که توش با نوار های مشکی، سفید‌ و سورمه ای به صورت نامرتب خط کشی بود. با یک شلوار راسته ی آبی که کناره هاش سه تا خط سورمه ای، سفید و مشکی بودن. موهام رو بالای سرم محکم بستم که باعث شد چشم هام بیشتر کشیده و شیطون به نظر برسن. خط چشم سورمه ایم روهم کشیدم و با زدن یه برق لب و پوشیدن یه دستبند سورمه ای، پیش بچه ها رفتم.
رفتم توی اتاق نشیمن، همه روی کاناپه ولو شده بودن.
سپهر بادیدنم گفت:« به به سلام خانوم! ما که مردیم از بس صدات کردیم.»
لبخندی زدم و گفتم:« شرمنده! سرم گرم گوشیم بود، حواسم نبود.»
به سمت آیناز رفتم و کنارش روی کاناپه ی دونفره نشستم.
سپهر و ساورا روی کاناپه ی سه نفره نشسته و روبه روی ما بودن. الهه هم روی کاناپه ی یک نفره بود. کاناپه ها رو جابه جا کرده بودن و به صورت یک دایره در اورده بودنش. میز شیشه ای رو هم وسط گذاشته بودن و روش پراز تخمه، چیپس ،پفک، میوه وآجیل بود.
سپهر پاهاش رو جمع کرد و چهار زانو روی کاناپه نشست، یک ملاقه توی دستش گرفت که مثلا میکروفونه.
میکروفون ملاقه ای رو نزدیک دهنش برد و گفت:« خب خب لیدیز اند جنتلمن.»
هم زمان با گفتن جنتلمن، زد تو سر ساورا.
ساورا چپ چپ نگاهش کرد؛ ولی سپهر بدون نگاه کردن بهش گفت:« لطفا چشم هاتون رو چپ و چول نکنین که هیچ جذبه ای نداره. خب داشتم می گفتم، یکی یکی با توجه به حروف الفبا، داستان زندگیتون رو تعریف کنین. من از چهارده سالگی یک خاک افزارم و تا الان که بیست سالمه پیش الهه آموزش می بینم و با شما آشنا شدم؛ اما تا الان هیچ کدوم از شماها داستانتون رو تعریف نکردین.» بعد قیافه اش رو مظلوم کرد و گفت:« خب من و کنجکاویم گناه داریم.»
خودش رو کشوند سمت الهه و ملاقه رو برد سمت دهنش و گفت:« خب اول اسمت با الفه الی جون. منتظریم!»
الهه درحالی که می خندید گفت:« اگه بحث حروف الفباست که آیناز در اولویته.»
سپهر گفت:« نه دیگه آیناز رو گذاشتیم برای دومی، آخه اول بزرگترها.»
الهه به ملاقه اشاره کرد و گفت:« این ملاقه چیه سپهر؟»
سپهر ملاقه رو پرت کرد، با یه حرکت میکروفون سنگی درست کرد، برد سمت دهن الهه و گفت:« خوب می شنویم.»
آیناز خندید گفت:« وایستا سپهر.»
سپهر نگاهش کرد. آیناز دست هاش رو آماده ی تکون دادن کرد و گفت:« خب میکروفون رو بزار جلوی دهنت و حرف بزن.»
سپهر میکروفون رو برد سمت دهنش و گفت:« یک، دو، سه.»
آیناز سریع با حرکت دست هاش صداش رو توی هوا اکو وار پخش کرد.
هممون براش دست زدیم. واقعا مثل یه میکروفون وصل به بلندگوی واقعی کار می کرد.
سپهر ذوق زده به آیناز نگاه کرد و گفت:« دمت گرم ایول. خوب آینازی، یک، دو، سه، بپریم سر الی.»
آیناز سری تکون داد.
همه به الهه نگاه کردیم که الهه خندید و گفت:« باشه بابا تسلیم.»
شروع کرد به گفتن.
- خب من همون طور که گفتم، سیصد سالمه و اون موقع که بیست سالم بود، این توانایی پیداشد.
من گفتم:« اول کدوم تواناییتون پیداشد؟»  
سپهر با حرص نگاهم کرد و مثل پسر بچه های تخس که آب نباتش رو گرفتن و زورش نمیرسه پس بگیره گفت:« عه نارین من سوال می پرسم.»
من باخنده گفتم:« خب تو سوال هام رو از کجا می خوای بفهمی؟»
آیناز گفت:« بسپارش به من، تو فقط زمزمه کن من بهش می رسونم.»
ساورا پوزخند زد و گفت:« تو به اکو دادنت برس.»
آیناز اخم هاش رو توی هم کرد و گفت:« می تونم دو کار رو هم زمان انجام بدم. مثل تو تنبل نیستم.»
ساورا هیچی نگفت. می دونستم چیزی نمیگه، چون نمی خواد دعوا بشه؛ ولی مقصر ساورا بود. البته این عادتشه، همیشه چه شروع کننده ی دعوا اون باشه چه نباشه، کوتاه میاد تا دعوا شوخی شوخی جدی نشه.
سپهر میکروفون رو به شکل چکش و کاشی در آورد، با چکش زد روی کاشی و گفت:« سکوت! دادگاه رسمی است. وسط حرف الی هم نپرید.» دوباره اون ها رو به شکل میکروفون در آورد و به سمت الهه گرفت.
الهه روبه من کرد و در جواب سوالم گفت:« خب اول آتیش مشخص شد، بعد خاک،  بعد باد و بعد آب.
این دفعه زمزمه کردم:«چه طور متوجهشون شدی؟»
آیناز نگاهم کرد و دستش رو آورد سمتم و به سمت سپهر حرکتش داد. مثل این که یک چیزی رو هل بدی.
سپهر سوالم رو بلند پرسید.
وا! چه جالب، باریکلا! آیناز چه کار هایی بلده. 

@niloofar_

ویرایش شده توسط Fadia1383

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت۶

الهه: خوب یک روز توی خونه بودم که مادرم صدام کرد برم یه چایی درست کنم. رفتم و هیزم هارو از انبار آوردم. ولی هرچی گشتم چیزی برای روشن کردن آتیش پیدا نکردم. دستم روی هیزم ها بود و متوجه نشده بودم، همچنان دور و بر هیزم ها دنبال چیزی برای روشن کردن آتیش میگشتم که با حس حرارت و نور چیزی سرم رو به سمت هیزم ها چرخوندم. درکمال تعجب دیدم که آتش روشن شده و دست من همچنان توی آتیش قرار داره، اما هیچی حس نمیکردم. دستم رو با جیغ درآوردم و به سمت آب بردمش. ولی هیچ سوزشی حس نمیکردم. پوستم هم هیچ مشکلی نداشت، فقط چون ترسیده بودم اینکار رو کردم. کم کم بعد از گذشت یک ماه متوجه شدم میتونم آتش رو کنترل کنم. ولی این رو به هیچکس نگفتم، من حتی میتونستم تولیدش کنم که این خیلی خوب بود.
زمزمه کردم: میشه آب رو هم تولید کرد؟
آیناز دوباره کار قبلیش رو تکرار کرد و سپهر بلند سوالم رو پرسید.
الهه: خوب آره من و تو میتونیم اما به شرطی که کنارمون آب باشه. میتونیم با یه قطره آب اندازه ی یه پارچ پر آب تولید کنیم و با اینکارمون آب های از دست رفته رو برگردونیم اما ممکنه نظم طبیعت بهم بخوره و ما وظیفه داریم مراقب این نظم باشیم نه اینکه بهمش بزنیم.
ساورا هم یه چیزایی زمزمه کرد که متوجه نشدم
ولی قبل از اینکه آیناز کاری کنه، سپهر حرف ساورا رو بلند گفت: الی ساری میگه بعد اینکه فهمیدی چیکار کردی؟
آیناز با حرص نگاش کرد.
سپهر لبخند دندون نمایی زد و گفت:بخشید آنی جونم متاسفم نزدیک بود شنیدم.
ساورا و آیناز باهم گفتن: سپهر کوفت.
سپهر: تو دل ساورا. حالا بزارین جواب سوال ساری رو بگیریم.
و بعد همه به الهه نگاه کردیم.
الهه:خوب سعی کردم آتش افزاریم رو پنهان کنم ولی وقتی هر چهارعنصر رو پیدا کردم تصمیم گرفتم دنبال کسایی بگردم که مثل من هستن.
سپهر: خوب خوب نوبت منه نوبت منه. حالا درمورد خاک افزاری میشنویم. دارارارام.
هممون به ذوقش خندیدیم انگار نه انگار که بیست سالشه مثل بچه ها میمونه.
الهه: خیلی خوب باشه. یک سال از پیدا شدن نیروی آتش افزاریم گذشته بود که قرار شد برای جمع کردن هیزم به کوهستان برم. به سمت کوهستان راه افتادم. وقتی رسیدم، راه که میرفتم زیر پام میلرزید. باحس اینکه زیر پام میلرزه وایسادم لرزش هم وایساد دوباره راه رفتم که باز هم لرزش شروع شد. خسته و کلافه خواستم روی تخته سنگی که کنارم بود بشینم. خودم رو پرت کردم سمت تخته سنگ. سنگه کنار دره بود. همونجور که داشتم میرفتم پایین سنگ رو کنار خودم دیدم و تازه متوجه شده بودم چی شده. زاویه ی نشستم غلط بود و همین باعث شد تا امکان افتادنم توی دره به وجود بیاد. منتظر بودم بیوفتم. اما هرچی منتظر موندم خبری از درد و افتادن نبود. فقط کمرم داشت میشکست. با تعجب چشام رو باز کردم که با دیدن پاهام جیغ زدم. پاهام توی زمین فرو رفته بودن و خاک و سنگ دورشون رو گرفته بودن. محکم و سفت چسبیده شده بودم به زمین با هزار بال بال زدن خودم رو کشیدم بالا و صاف وایسادم. دودقیقه بعد گلای دور پام بازشد، اما من همچنان تو شوک بودم. چند دقیقه گذشت تا به خودم بیام شک داشتم که علاوه بر قدرت آتش افزاری خاک افزاری هم دارم. برای همین با تردید دستم رو به سمت یه سنگ بردم و کشوندمش سمت خودم همونطور که دستم به سمت بدنم حرکت میکرد، اون سنگم همراهش میومد. دیگه یقین پیدا کرده بودم که من صاحب دوقدرت هستم.
بعد از پیدا کردن هیزم ها به سمت خونه رفتم. کل ذهنم پر از علامت سوال بود. دوست داشتم تا کسی رو برای جواب دادن به سوالاتم پیدا کنم اما هیچکس نبود.
سپهرپرسید: خوب بلاخره پیدا کردین؟
الهه: آره
آیناز: کی؟
انقدر بحث جالب و هیجان انگیز شده بود که نه سپهر از میکروفونش استفاده میکرد و نه آیناز صداهارو اکو میکرد. فقط هممون ساکت به لب های الهه چشم دوخته بودیم و با هیجان و کنجکاوی گوش میدادیم.
الهه: خوب یه استاد خوب.
من: چطور آشنا شدین؟
الهه: توی یک شهر. روزی که من دنبال آدم هایی مثل خودم میگشتم اون منو پیدا کرد.
سپهر: آقا وایسید وایسید. اول آتش افزار شدنتون رو گفتید بعد خاک افزار شدنتون. راستی تموم شد؟
الهه: آره دیگه تموم شد.
سپهرادامه داد: خوب پس حالا باید باد افزار شدنت رو بگی بعد آب افزاریت و بعد آشناشدنت با استادت.
الهه خندید و گفت: خیلی خوب.

ARcher@

ویرایش شده توسط Fadia1383

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۷
الهه
بچه ها دورم رو گرفته بودن و می خواستن درمورد زندگیم حرف بزنم، منم بهشون می گفتم. هرچی باشه اونا بچه های من هستن و باید با همه چی آشنا باشن.
من: اما به یه شرط میگم که بین حرف هام حرف نزنید.
همشون قبول کردند و شروع کردم: خب داستان باد افزار شدنم. سه سالی از اون موقع که قدرت هام رو شناختم می گذشت. فکر می کردم فقط همون دوقدرت رو دارم؛ اما اشتباه میکردم.
یک روز که رفته بودم سرچشمه؛ برای آب آوردن. یکی از پسر های محله که از من خوشش می اومد و کنارم نشست.
نگاهش نکردم که شاید بره، اما اون آروم آروم خودش رو بهم نزدیک کرد. ترسیدم اما بهش توجه نکردم. فقط زیرچشمی به طور نامحسوس کار هاش رو می دیدم، که کار بدی نکنه. یکم به دور و برش نگاه کرد، وقتی دید کسی حواسش به ما نیست، دستشو آروم آورد سمت دستم و گرفتش. سریع دستم رو در آوردم، مشک رو ول کردم و از اونجا دور شدم. توی راه شروع کردم به گریه کردن. آخه اون موقع چشم تو چشم شدن زن و مرد نامحرم یعنی آبرو ریزی چه برسه به گرفتن دست. از خدا می خواستم که یک جوری حالش رو جا بیارم نمی تونستم آتش سمتش پرتاب کنم یا زیرپاش رو خالی کنم چون با این کار ها هم خودم رو لو می دادم، هم حرصم خالی نمیشد. دنبال یک راه بودم که بی هوا از دستم باد اومد بیرون. فکر میکردم خیالاتی شدم، اما وقتی اون یکی دستم رو نزدیک دستی که ازش باد میومد کردم، متوجه شدم از منافظ پوستم باد میاد بیرون. یکم به دستم فشار آوردم و سعی کردم فشار بیرون اومدن باد رو بیشتر کنم و موفق هم شدم.
سپهر خواست دهن باز کنه اما با یاد آوری حرفم دهنش رو بست.
ادامه دادم: وقتی متوجه شدم که قدرت باد افزاری، به دیگر قدرت هام اضافه شده. خوشحال شدم به سمت چشمه رفتم. هنوز هم اونجا نشسته بود و مَشک من رو تو دستش داشت. مشک رو از دستش در آوردم، یکم ازش دور شدم و خودم رو یه جایی مخفی کردم. دستم رو به سمت عقب حرکت دادم، حس میکردم دارم اکسیژن رو از هوای‌ اطرافش جدا میکنم. کم کم متوجه شد، اما نمیتونست کاری بکنه. هر طرفی که میرفت دست من هم همراهش میرفت. نمی گذاشتم یه ذره اکسیژن بهش برسه. در تمنای یه ذره هوا داشت بال بال میزد، اما دلم نسوخت. انقدر اونجوری نگهش داشتم، تا بیهوش شد.
ولش کردم و دوباره به سمت چشمه رفتم. وقتی مشک رو پرکردم خوشحال به سمت خونه رفتم و به مردمی که دورش رو گرفته بودن هم توجهی نکردم.
سکوت کردم، به چهره ی تک تکشون نگاه کردم و زدم زیر خنده. خیلی بامزه شده بودن.
آیناز با تعجب، نارین با سوال، ساورا با بهت و سپهر با ذوق نگاهم می کردند. وقتی خندم تموم شد، گفتم: خوب دیگه، می تونید حرف بزنید. تا این روگفتم چهار تاشون شروع کردن همهمه درست کردن. داد زدم: بسه یکی یکی، اول سپهر.
سپهر دهن باز کرد: وای الی عاشقتم خدایی تو دنیا تکی. یکی تو، یکی خودم تو کل جهان لنگه مون پیدا نمیشه.
ساورا: بسه بابا هی بادمجون می زاره زیر بغل خودش.
سپهر: بیسواد اون خربزست.
آیناز: خاک برسر دوتاتون اون هندوانه ست واقعا که.
دیگه دلم درد گرفته بود از بس ریسه رفته بودم. از دست این بچه ها.
من: بچه ها بسه دیگه، دیدین وقتی داستان اینکه چطور عنصر های شما رو پیداکردم و می گفتم، نارین ساکت بود؟
حالا نوبت عنصر نارین که رسید سر و صدا می کنین؟
نارین نچ نچی کرد و گفت: نمک نشناس ها.
سپهر چهره ی ناراحتی به خودش گرفت و گفت: وای من نادرم.
ساورا: تو کجات نادره؟ تو سپهری.
آیناز رو به سپهر گفت: اون نادمه.
سپهر حالت عادی گرفت و گفت: عه واقعا؟ خوب باشه.
دوباره شروع کرد الکی گریه کردن: من نادمم.
بعد سرش رو گذاشت روی شونه های ساورا و مثلا فین کرد.
ساورا دادی زد و سپهر پرت داد اونور. با صورت جمع شده به پیراهنش نگاه کرد. وقتی دید تمیزه نفس راحتی کشید و روبه سپهر گفت: فقط خدا بهت رحم کرد که کثیفش نکردی.
دیگه بس بود باید ساکتشون میکردم: میکروفون سپهر رو بایه حرکت به سمت خودم اوردم و به شکل چکش و کاشی درش آوردم. با چکش زدم روی کاشی و گفتم: سکوت دادگاه رسمیست.
بچه ها که پوکیده بودن از خنده. چند دقیقه وایسادم، اما همچنان داشتن میخندیدن. ای رو آب بخندین بسه دیگه، آخه این کجاش خنده داشت؟
چکش رو فرستادم و یکی یک بار محکم زدم توسرشون. صدای آخ و اوخشون بلند شد.
من: گفتم ساکت باشین.
دیگه ساکت شدن و نگاهم کردن. وای ازدست این ها! حس میکنم مدیر مدرسه ام.
شروع کردم: خوب کجا بودیم؟
سپهر: حالا باید آب افزار شدنت رو بگی بعد هم بگی استادت کی بود.
من: آها باشه.
شروع کردم: خوب من دیگه بیست و پنج ساله شده بودم، ولی بخاطر قدرت هام باهیچ کس ازدواج نکرده بودم. توی سن بیست و چهار سالگی همه ترشیده صدام می کردن. بابام هم به خاطر همین می خواست به زور شوهرم بده. اما من شب قبل اومدن خواستگار با باد فرار کردم.
سپهر: ای الی کلک اسم عشقت باد بوده نه؟
من رو بگو فکر میکردم منظورت نسیم و باده
من: خوب همون ها هستن دیگه.
سپهر: باش منم که باور کردم.
آیناز: سپی ببند.
سپهر دیگه چیزی نگفت و من ادامه دادم: خوب داشتم می گفتم، اومدم به یه شهر دیگه و شروع کردم به کار کردن.
نارین: چه کاری؟
من: خوب مثلا شعبده بازی یا آکروبات. البته طوری لباس می پوشیدم که همه فکر می کردن پسرم و تنها یک نفر متوجه شد دخترم، اون هم استادم بود.

ARcher@

ویرایش شده توسط Fadia1383

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت۸

سپهر

همه دورِ هم نشسته بودیم و حرف می زدیم. من که همتون می شناسین کرمم رو باید یه جوری بریزم وگرنه شب خوابم نمی بره؛ استاد چنان با سنگ زد توی سرمون که به وضوح حس می کنم مغزم ازوسط نصف شده. وای من چی می گم مغز که کلا خودش نصف هست خاک به سرم. صداشو درنیارین شرفم بره.

به حرفای استاد توجه کردم.

استاد: خب حالا داستان آب افزار شدنم. یه بار که داشتم از نزدیکی یه رود رد می شدم پام گیر کرد به یه سنگ و افتادم توی آب؛ در کمال تعجب دیدم می تونم نفس بکشم. مثل این بودم که تو خشکی هستم؛ خیلی شیک دستام رو تو جیبم کردم و کل رود رو پیاده روی کردم.

نارین: یعنی منم می تونم اینکارو انجام بدم؟

الهه: چرا که نه یادم بیار یه روز بریم شمال یه نگاه بندازی کیف کنی.

من: ایول شمال رو پایم.

ساورا: اگه قراره بریم بیرون بگردیم، فقط جنوب و آفتابش.

آیناز: چی می گین واسه خودتون بپرین بریم آذربایجان یه چیزی بهتون بدم کیف کنید بفهمین آذری جماعت چیه.

ساورا: نکشیمون بابا آذری.

آیناز: هه! ملت همه مرده ی ما آذریان.

نارین: جون ننت.

آیناز: جون خودت.

الهه: خوب دیگه نوبت شماست، البته من که می دونم ولی بقیه نمی دونن.

من: نه دیگه الی خانوم داری درمی ری باید بگی اون استاد جونت چی کارست! 

الهه: خب وقتی فهمیدم آب افزار هم هستم، یکم کنار رودخونه ایستادم و با آب بازی میکردم و تو هوا با آب برای خودم شکلک درست می کردم. غافل از اینکه مرپوژ داره منو می بینه. وقتی نزدیکم شد گفت که اون هم مثل منه و منو با خودش آورد اینجا. بعد از انجام تمرین هایی مثل تمرین های الان شما، شدم یه استاد و اومدم دنبال شماها. اونموقع ها هم که دنبالتون میگشتم دادم دوستای مرپوژ اینجارو بسازن.

ساورا: دوستای مرپوژ؟

الهه: ایل و تبارای زری.

دخترا جیغ کشیدن و منم بلند بسم الله گفتم که زری دویید سمت اتاقش.

با تعجب به هم نگاه کردیم.

الهه: وا بچه ها چتونه؟ مگه چی گفتم؟

نارین: نه هیچی ببخشید من یهو هول شدم آیناز هم با جیغ من جیغ کشید.

الهه: باشه. درضمن آقا سپهر زری خانوم مسلمان نیست، چرا الکی بسم الله میگی؟

من: از کجا می دونستم اون مسلمان نیست، تازه مشکلی نداره که الان مسلمانش میکنم برات. 

الهه: نه وایسا.

بدون توجه به حرف الهه بلند شدم و خواستم دنبال قرآن بگردم که یادم اومد برای مسلمان کردن کسی احتیاجی به قرآن نیست. منم دیونم ها!

 

با عجله پاشدم و رفتم به سمت اتاق زری.

تق تق تق

در باز شد و زری در چهارچوب در وایساد.

من: بیا زری جونم بیا مسلمان...(مسلمانت کنم.)

آخ دماغم.

قبل از اینکه جمله ام تموم بشه در رو محکم به روم بست.

همونطور که دستم به دماغم بود با حرص گفتم: بی تربیت! این چه رفتاریه با آقای متشخص داری؟

بچه ها با دیدن این صحنه صدای خندشون بلند شد.

من: رو آب بخندین نامردا.

ساورا: بابا بیا بشین متشخص نمی خواد خودت رو نابود کنی.

دوباره زدن زیر خنده.

نشستم کنارشون که الهه گفت: عه زری بیا بابا چرا اونجا وایسادی؟

ARcher@

ویرایش شده توسط Fadia1383

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۹
سپهر
به جایی که الهه نگاه می کرد، نگاه کردیم؛ زری عین این بچه هایی که کار بدی کرده بودند کنار دیوار وایساده بود و یه روسری هم انداخته بود سرش.(البته قبلا یه کلاه میپوشید کلا من تاحالا موهاش رو ندیدم.)
اومد و روبه روی من نشست. بچه ها سرزنشگرانه به من و دلسوزانه به زری نگاه می کردند. خودم هم دلم بخاطر کار هام و حرف هام از خودم گرفت.
من: ببین زری جونم تو چه مسلمان باشی و چه نباشی بازم ما عاشقتیم؛ اصلا دنیا بدون تو معنا نداره. زندگی کی بودی تو؟
زری به این حرف هام که آخرش رو با لحن طنز گفتم، لبخند زد و بلند شد که بره. وقتی رفت رو به بچه ها کردم و گفتم: خوب مدافعین عزیز، ادامه بدیم؟
بچه ها قبول کردند و هممون گوش شدیم برای شنیدن بقیه ی داستان؛ البته الهه زبون بود بعدشم
آیناز زبون شد. کلا شیفتمون هی عوض میشه.
الهه: خلاصه. کجا بودم؟ اها یادم اومد. وقتی اینجا ساخته شد من چند وقتی پیش مرپوژ بودم برای یادگیری و حرفه ای شدن. مرپوژ جادوگر بود و علاوه بر این قدرت ها میخواست جادوگری رو هم یادم بده که متاسفانه نتونستم یادشون بگیرم. زری اونموقع ها کلفت اونجا بود و وقتی استاد به من درس می داد اونم گه گاهی میومد و حرفای استاد رو می شنید.
یک بار رفته بودیم بیرون و وقتی برگشتیم خونه دیدیم از اتاق جادوگری صداهایی میاد، وقتی رفتیم دیدیم زری در حال استفاده از یکی از حقه های جادوگری بود. برای اینکه خونه سریع تر تمیز شه.
استاد که دید زری پتانسیل و کِشِش جادوگر شدن رو داره من رو بیخیال شد و با زری کار کرد وقتی زری همه چیز رو یاد گرفت مرپوژ اون رو با رضایت خود زری به من داد تا همراه من باشه من و زری دوستای قدیمی و خوبی هستیم برای هم. هرچند که همیشه مکاله ماتمون یک طرفه ست و فقط من حرف میزنم،
اما خوب اونم گاهی منظورش رو میرسونه.
الهه رو کرد به ساورا و گفت: خوب الان نوبت توعه تو نمیخوای چیزی بگی؟
وا یعنی چی نوبت ساورا چیه؟عین یک قاشق نشسته پریدم وسط و گفتم: وا چی دارید میگید؟
نوبت ساورا شده چیه دیگه؟
نوبتِ آینازِ.
الهه: خیلی خوب بابا.
آیناز: خوب! من نمیدونم از کجاش بگم.
من: آینازی قصه رو از اولش شروع می کنند. توهم از اولش شروع کن.
آیناز شروع کرد به تعریف کردن.
آیناز: خوب من اون موقع که چهارده سالم بود با الهه آشنا شدم. من دختر دوم یک خانواده ی شش نفره بودم. من، مادم، پدرم، خواهر بزرگترم و دوتا برادرام که از من کوچیک تر بودن. یک شب که توی خونه بودیم صدای در خونه بلند شد برادرم رفت و در خونه رو باز کرد، چند دقیقه بعد گفت که یک زن پشت در خونه ست و از ما پناه میخواد. بابا و مامان رفتند و الهه با هزار التماس و چه م یدونم جنبل و جادو یاهر کار دیگه اومد داخل خونه. فردا صبح که از خواب بیدار شدیم الهه به مادرم گفت: من که می بینم همش دختر بزرگت کار میکنه نمیخوای یه جارو بدی دست این دختر کوچیکت؟
واقعا از دستش عصبانی شده بودم چون من کار های خودم رو داشتم و خواهر بزرگم کار های خودش رو.
مادرم گفت: والا چی بگم این کوچیکه به هوای اینکه بزرگه کار هارو میکنه یکم بیخیاله.
یه جارو دادن دستم و فرستادنم تا حیاط رو جارو بزنم.
من: بعدش چی شد؟
آیناز: بزار خب دارم میگم.
بعدش هیچی دیگه شروع کردم به جارو کردن یه یهو یه باد شدید اومد و گرد و غبار رفت تو بینیم. چنان عطسه ای کردم که تا سه هفته کمرم درد میکرد.
بچه ها شروع کردن به خندیدن.
منکه منظورشو نگرفته بودم درحالی که چشمام درشت شده بود باسری کج شده بهشون نگاه میکردم.
ساورا رو به من گفت: سپهر متوجه شدی که؟
منظورش این بود که وقتی عطسه کرد با شتاب رفت عقب و کمرش محکم خورد به دیوار.
من: اهاااااا.
ولی خوب چون از مدت گفتنش گذشته بود، خیلی احمقانه بود که بخندم. فقط با یه لبخند گفتم: چه جالب.
آیناز حرفش تموم شده بود. با هیجان گفتم: خب خب تو حروف الفبا اول سین میاد یا نون؟
ساورا: سین.
من: حالا من بزرگ ترم یا تو؟
ساورا: من.
تمام ذوقم خوابید و لب و لوچه ی آویزون گفتم: پس نوبت تو شد.
همه ساکت شدیم و منتظر شدیم تا ساورا تعریف کنه.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...