رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Fadia1383

رمان نگهبانان طبیعت |fadia1383 کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

نویسنده:fadia1383

نام رمان:نگهبانان طبیعت
ژانر:تخیلی،عاشقانه
دارای پایان خوش
شخصیت ها:نارین(آب افزار)،آیناز(🌪باد افزار🌪)،سپهر(خاک افزار )،ساورا(آتش افزار)
الهه(صاحب هرچهار قدرت"یه جورایی حکم آواتارو داره")

خلاصه:خوب این داستان به زبان همه ی شخصیت ها گفته می‌شه
نارین توی دانشگاهش با سه نفر آشنا می‌شه به اسم های سپهر و آیناز و ساورا که هر سه از سه ناحیه ی مختلف ایران انتقالی گرفتن. آیناز از آذربایجان شرقی، سپهر ازگرگان و ساورا از خوزستان حالا ببینیم ربط این چهار نفر بهم یعنی نازنین و ساورا و سپهر و آیناز چیه؟!

هدف:طبیعت برای خیلی ها مهمه کسایی هستن ک مراقبشن چه ابر انسان باشن و چه انسان مراقب طبیعت باشید بهش نیاز دارین...

ناظر رمان: @ARcher

ویرایش شده توسط N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

$پارت اول$
&&*نارین*&&
هووووووووی نارییییییییییین
با صدای ناروَن سه متر پریدم بالا
من:هااااااااااااااااا
نارون:دیرشد بابا بیا دیگههههههههه
من:با وایسااااااااااااااااا
با عجله شالمم درست کردم و پریدم بیرون
سلام من نارینم و قراره با خواهرم نارون بریم خرید برای ازدواجش سامان نامزدش پسر خوب و باحالیه ازاین پسر شرا ک پایه ی همه چین
وقتی رسیدم به نارون داشت مثل قاتلا بهم نگاه میکرد
من:بخدا من نخوردم
نارون با تعجب گفت:چیو؟
من:ارث باباتو
اولش یکم مثل بز نگام کرد بعد یهو آتیش گرفت
_مرتیکه بزدوساعت دیر کردی دوقورت و نیمتم باقیه
بعد باکیفش محکم زد تو کمرم و گفت: گمشو سامان منتظرهههههههه
با بهت و ترس داشتم نگاش میکردم ک با داد بعدیش عین فشنگ دوییدم سمت کفشام
_د بدو دیگهههههههههه
بدو بدو کفشامو پوشیدم و پریدم بیرون و به سامان ک پیش ماشینش بود و با تعجب نگام میکرد آویزون شدم
سامان:ول کن نارین داری لباسمو پاره میکنی، چته؟
من:ببین سامان جان هنوز دیر نشده سریعا طلاقتو از این بگیر بخدا نمیخوام بدبخت شی
سامان درحالی ک میخندید با صدای دخترونه گفت:وا خواهر مگه آقامون چیکارت کرده ک ازش طلاق بگیرم
من نگاش کردمو گفتم:سامان جان شوخی نمیکنم ک طلاقتو بگیر برو
بعد یهو فهمیدم چی گفتم سریع درستش کردم
نه یعنی طلاقش بده
سامان با این حرفم ترکید از خنده:آخه چرا
تاخواستم بگم نارون اومد
من با ترس:یا اکثر امام زاده ها
نارون باصدای آروم و متعجبی گفت :نارین جان عزیزم چیزی شده؟
سامان:منم همینو ازش پرسیدم
فک بازم بسته نمیشد و با تعجب و دهن باز به نارون نگاه کردم ک دیدم با چش و ابرو اشاره میکنه زر بزنی ترشیده باقیت میزارم منم ک چون دلم نمیخواست شوهر آیندم بخاطر بدست نیوردنم خودکشی کنه قبول کردم ک چیزی نگم
من:هیچی بابا بزنین بریم مجتمع منتظره
سوار ماشین سامان شدیم یه پورشه ی خوشگل مامانی به رنگ مشکی ک من عاشقشم
سوار شدیم وااای عاشق صندلیای چرمشم حرکت کردیم خوب بزارید از خودم بگم من نارینم و نوزده سالمه تولدم ۲۸فروردین و الان یه هفته از مهر گذشته
صورتم تخم مرغیه با چشمای درشت آبی رنگ ک نمیدونم به کی رفته آخه بابام چشاش قهوه ای بودو مامانم سبز
گاهی حس میکنم منو از سر راه اوردن
بینی متناسب و لبای قلوه ای پوستمم سفیدِ و به لطف ماسکای زیاد صاف موهای مشکی پرکلاغی ک مثل بابام بود بلندددد تا روی زانو هام و پُررررررررررررررررپشتتتت
گاهی از دستشون کلافه میشم و دلم میخواد از ته بزنمشون ولی خوب در حالت عادی عاشقشونم
و آجیم ک کپی مامانمه
صورت گرد چشای سبز درشت ومعصوم بینی کوچیک و لبای قنچه ای صورتی
من چون چشمام کشیده و درشتن شیطون تر میزنن ولی نارون آروم میزنه هرچند اصلا آروم نیست نمونش همین صبح دیدین چه داد و غاری کرد من ک سکته کردم آخه این کجاش آرومه حالا این هیچی سامان میگه من عاشق همین آرومیشم عاخه سامانه کوووور
این دوتا تو دانشگا آشنا شدنو عاشق هم شدن واینجاست ک شاعر میگه عاشقی بد دردیه این دوتا گرفتارش شدن
واما سامان موهای قهوه ای چشمای عسلی صورت مردونه و بینی خوش فرم لباشم خوشگل بودن
ته ریش کم و به لطف باشگاه هیکلش عالی بود عا راستی من و نارونم هیکل خوبی داشتیم
نارون:نارین مردی
نارییییییین
یهو به سمت نارون برگشتم و گفتم چته
نارون:کجایی یه ساعته صدات میکنم
من:همینجام
سامان: پیاده شین رسیدیم
پیاده شدیمو به سمت مجتمع حرکت کردیم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.  

قوانین نوشتن رمان

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق  

@N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

وای خسته شدم
وسایل رو نارون و سامان آوردن داخل با وجود اینکه مامان و بابا خونه نبودن ولی بازم سامان نمیومد داخل و فقط وسایل رو گذاشت و بدون خوردن چای رفت همین کارش رو خیلی دوست دارم
به سمت اتاقم رفتم و به فردا فکر کردم امروز یکشنبه بود و فردا کلاس داشتم تصمیم گرفتم تا موقع شام بخوابم
با صدای نارون بیدار شدم بعد از شستن دست و صورتم رفتم پایین تا غذا بخورم بعد از خوردن شام ظرفا رو شستم و درها رو قفل کردم و با نارون به سمت اتاقامون رفتیم
...
دیرین دیریرین درین درین
با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم وای خدا از صبح زود بیدار شدن متنفرم با حرص گوشیم رو محکم روی تختم پرت کردم هم دلم میخواد پرتش بدم هم نمیخوام بشکنه میخواستم هی خدااا
ساعت هفت صبح بودو من هشت کلاس داشتم رفتم پایین و بعد از خوردن صبحونه ای ک نارون درست کرده بود دوباره برگشتم تو اتاقم تا آماده شم من نمیدونم این نارون کی بیدار میشه ک حتی هفت صبحم صبحونه حاضرشدست
بعد از پوشیدن لباسام سوار ماشینم شدم و د برو ک رفتیم یه ۲۰۶ خوشگل قرمز بود ک خیلی دوستش داشتم و باهاش همه جا میرفتم بعد از نیم ساعت رسیدم ، وقتی رسیدم استاد نیومده بود
نشستم با گوشیم یکم کار کردم تا هشت ربع شد و استاد اومد
هممون بلند شدیم و با صدای استاد ک گفت :بشینید. نشستیم بعد از حضور و غیاب استاد اسم سه نفر رو خوند ک برام تازگی داشت من تو این یک هفته همه رو شناختم ایناجدیدن انگار
استاد:آیناز ماندگار ، سپهر راد و ساورا آریا.
هرسه شون بلند شدن به سپهر نگاه کردم چشمای خاصی داشت با اینکه قهوه ای بود ولی انگار چیزی داشت که خاص بودنش رو نشون میداد نگاهم کرد و با لبخند دستش رو برام تکون داد
به آیناز نگاه کردم چشماش سبز بودن ولی لنز بودنش معلوم بود البته برای منی که کلاس آرایشگری رفتم بهم نگاه کرد چهره ی دلنشین و آرامش بخشی داشت بهش لبخند زدم و در آخر به ساورا نگاه کردم چه اسم باحالی داشت اونم چشماش لنز بود به رنگ مشکی همونطور ک نگاهشون میکردم حواسم هم به استاد بود
خوب آقایون آریا و راد میشه خودتون رو معرفی کنید؟ و همینطور شما خانوم ماندگار.
هرسه شون بلند شدن و به ترتیب خودشون رو معرفی کردن
آیناز:من آیناز ماندگار هستم و نوزده سالمه و اصالتا اهل آذربایجان شرقیم.
سپهر:منم بچه ی شمالم و بیست سالمه اوه راستی بعد باخنده اضافه کرد: سپهر راد هستم.
ساورا:ساورا آریا هستم واسه جنوبم قسمت خوزستانش وبیست و دو سالمه.
استاد:ممنون میتونید بشینید.
کنار من یه صندلیه خالی بود آیناز با برداشتن جزوش از روی صندلی قبلیش اومد و کنار من نشست سپهر و ساورا هم که کنار هم نشسته بودن با نگاهاشون اون رو دنبال میکردن داشتم با تعجب نگاهش میکردم که گفت : سلام خوبی؟ اینجور که از حضور و غیاب استاد شنیدم اسمت نارین ارجمنده درسته؟
من:سلام تو خوبی ؟ ممنون منم خوبم آره اسمم نارینه.
نگام کردو خندید
انقدر خنده اش قشنگ بود ک من هم خندیدم
آیناز هم خوشگل بود چشمای سبز که لنز بود ، پوست سفید ، موهای مشکی و لبایی ک برق لب روشون زده
من:آیناز چشمات لنزه درسته؟
آیناز:آره ، دوست داری رنگ چشامو ببینی؟
من:خب چرا ک نه.
کلاس که تموم شد یه جای خلوت نشونت میدم
قبول کردم و تا آخر کلاس حواسمون رو به استاد دادیم
بعد از کلاس به سمت سرویس بهداشتی رفتیم و آیناز لنزاش رو در آورد با تعجب نگاهش میکردم چشماش چه رنگ خاصی داشتن
بابهت گفتم :چشمات!
خندید و گفت: آره چشمام طوسی خیلی روشنن جوری ک انگار سفیده رنگ باد.
آره هیچ چیزی بهتر از بادرو نمیتونیم شبیهش کنیم
-آیناز.
به سمت صدا برگشتیم سپهر و ساورا بودن چه اخمی هم کردن

ویرایش شده توسط N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۳
سپهر: چرا این کار رو کردی آیناز؟ زود لنزهات رو بزار.
آیناز : وای سپهر بلاخره گشتنمون تموم .
سپهر با تعجب گفت : تو از کجا میدونی ؟
آیناز : سنگ گفت .
سپهر : هه هه سنگت سخن گو شد؟
آیناز : مرض .
ساورا رو به آیناز کرد و پرسید : کو ببینم؟
آیناز گردنبندش رو در آورد و به سمت من گرفت .
سپهر و ساورا هم به سمت ما اومدن و همین کار رو کردن .
هرسه شون گردنبند های ساده ای داشتن . سه بند قهوه ای رنگ که سه سنگ بهشون متصل بود سنگ آیناز سفید و سنگ ساورا و سپهر به ترتیب قرمز و قهوه ای بود . هر سه سنگ با نزدیک شدنشون به من به رنگ آبی در اومدن و شروع کردند به درخشیدن .
آیناز با لبخند پیروز مندانه ای به اون دوتا نگاه کرد و گفت : نگفتم!.
ساورا گردنبندش رو به گردنش وصل کرد و به آیناز گفت : زود باش سنگت رو بزار سرجاش تا باد نبردمون بچه . سپهر خندید و گردنبندش رو گذاشت . آیناز ادای ساورا رو درآورد و گفت : هه هه هه بابا بچه جنوب فکر کردی خیلی باحالی؟
و بعد گردنبندش رو گذاشت تو گردنش . سه گردنبند به حالت قبلی برگشتن .
ساورا جوابش رو نداد . به من نگاه کرد و گفت : خانوم کوچولو میدونی چند وقته دربه در دنبالتیم؟
آیناز ادامه داد :هووو پنج ساله .
سپهر اضافه کرد : ما انقدر تو شهر های دیگه دنبالش گشتیم نگو بچه...
حرفش رو قطع کرد و به من نگاه کرد و گفت : چندسالته ؟
با تعجب گفتم : نوزده .
سپهر ادامه داد : داشتم میگفتم . نگو بچه نوزده سال پیش تو تهران سر از تخم در آورده .
ساورا گفت خوب دیگ شوخی بسه . بپرید بریم .
آیناز دستم رو گرفت و چهار نفری با سرعت از دانشگاه رفتیم بیرون . هنوز هم شوک زده بودم و نمیدونستم چیشده . یهو به خودم اومدم و وایسادم که باعث شد آیناز هم بایسته . ساورا و سپهر هم بخاطر ما ایستادند. دستم رو از دست آیناز بیرون کشیدم و گفتم : اینجا چخبره ؟ میشه یکی توضیح بده ؟
سپهر خندید و گفت : خوب داشتیم میرفتیم پیش کسی که میخواد بهت توضیح بده دیگه .
بعد دوباره آیناز دستم رو گرفت و دویید تو یک جای خلوت .
آیناز با ذوق دست هاش رو بهم کوبید و گفت : ایول بلاخره .
ساورا : ولی راه قبلی بهتربود .
آیناز چپ چپ نگاهش کرد و گفت : من و سپهر بدبخت باید هی راه بیایم ، جنابعالی که یه آتیش درست میکنی و میپری داخلش و خلاص .
سپهر مثل بچه ها سرشو تکون داد و گفت :راست میگه .
باچشمای گرد ‌شده نگاهشون میکردم . هیچ کدوم از حرف هاشون رو متوجه نمیشدم .
سپهر نگاهم کرد و شروع کرد به خندیدن بعد از خندیدنش گفت : بچه ها بسه ، سکته کرد بدبخت .
بعد از تمام شدن حرفش ، کف دستش رو نزدیک زمین کرد و دوباره برد بالا .
یک تیکه سنگ همراه دست هاش کنده شد . باورم نمیشد ! تبدیل به خاکش کرد و باهاش یک چهارم یک دایره رو درست کرد .
ساورا دستاش رو بهم زد که باعث شد از دست هاش آتش بیرون بیاد . به سمت خاک ها گرفت و کنارش یک چهارم دیگه ی اون دایره رو درست کرد . آیناز بطری آبی رو از جیبش در آورد . سمت من گرفت و گفت : بدو نوبت توعه .
من : چیکار کنم ؟
سپهر : در بطری رو بازکن و آب داخلش رو دربیار .
با تعجب گفتم : چجوری ؟
آیناز گفت : حرکت دست سپهر رو دیدی ؟ اونجوری . بعد بطری رو ازم گرفت و  کل آب داخل بطری رو ریخت روی زمین .
سپهر : عه عه عه دختر مگه خلی ؟
ساورا : زود باشین دستم خسته شد .
آیناز نگاهم کرد و گفت : زود باش
سرم رو تکون دادم و دستم رو به سمت زمین حرکت دادم . آروم آروم دستم رو کشیدم زه سمت بالا اما اتفاقی نیفتاد .
آیناز:دوباره امتحان کن .
دوباره اینکار رو کردم و باعث شد آب بیاد بالا .
باورم نمیشد ! من آب رو حرکت داده بودم . وای خدا !
آیناز : آفرین دختر به سمت دایره ببرش .
به سمت دایره بردمش و یک تیکه دیگه ش رو شکل دادم . آیناز هم سریع باد رو درست کرد و گذاشتش کنار مال بقیه ی ما . وقتی دایره تکمیل شد هرسه تاشون دستاشونث رو ول کردن که من هم به تقلید از بقیه ، همین کار رو کردم . ولی دایره همچنان سرجاش بود . همونطور که به این چیز عجیب که در درست کردنش من هم نقش داشتم ، نگاه میکردم . متوجه شدم ساورا بی توجه به بقیه خودش رو انداخت توی قسمتی که از جنس آتش بود . بخاطر هیجان و ترس جیغی کشیدم .
آیناز : نگران نباش نارین بعد از ما نوبت توهم میرسه .
بعد از حرف آیناز ، سپهر پرید توی قسمت خاک . آیناز نگاهم کرد و گفت : بعدی منم توهم بعد از ما باید از اون قسمت آبی بپری داخل . نارین لطفا هرچی که گفتم رو انجام بده و فرار نکن . چون فرار نکردن به نفع خودته .
سرم رو تکون دادم و بعد از اینکه آیناز از قسمت باد پرید من به سرعت راه اومده رو برگشتم .  این آدم ها روانی بودن . معلوم نیست از کجا پیداشون شده . ولشون کن ، برم سرزندگی خودم . دیگه رسیده بودم به اول خیابون ولی یهو وایسادم و به پشت سرم نگاه کردم . دایره هنوز نابود نشده بود .
به خودم گفتم :
یعنی اون ها واقعا دغل بازن؟
پس چطور از توی دایره پریدن و غیب شدن یا اصلا چطوری به وجودش اوردن ؟
چطور اون سنگ ها تا به من نزدیک شدن همشون به رنگ آبی در اومدن؟ یا چشمای آیناز سفیده؟ در جواب سوال آخرم به خودم گفتم : وا منم خلم ها ! خوب معلومه دیگه اون چشماش سفیدن چون خدا هر رنگ چشمی رو به وجود میاره اون گردنبند ها هم لابد اسباب بازین . اما...
پس چه منطقی پشت دایره ی چهار عنصره؟
اگه اون ها متقلبی چیزی هستن پس چطور من تونستم اون آب ریخته رو جمعش کنم ؟
با این نتیجه گیری بدون فکر کردن به عواقب کارم دوییدم به سمت دایره و از قسمت آبی پریدم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۴
وقتی از دایره در اومدم، با تعجب به کسی که منتظرمون بود و با تعجب نگاهمون میکرد، نگاه کردم.
وا این کیه؟
کنار آیناز وایساده بودم سپهر و ساوراهم اونطرف آیناز بودن. چهار نفرمون روبه روی اون خانوم بودیم. بچه ها با احترام جلوش وایساده بودن و منم مثل اونا سیخ وایسادم سرجام.
اون خانومه رفت روبه روی ساورا وایساد و دست چپش رو مشت کرد، به کف دست راستش کوبید ، جلوش تعظیم کرد، بعد وایساد و به ساورا نگاه کرد. ساورا هم همینکار رو کرد.
خانومه به سمت سپهر رفت دوتا دستاش رو بهم کوبید وجلوش تعظیم کرد اون هم همین کار رو کرد به سمت آیناز رفت و دست چپش رو عمود کرد، بعد دست راستش رو گذاشت زیر دست چپش و تعظیم کرد. آیناز هم همین کار رو تکرار کرد. استرس داشتم چون نوبت من شده بود. اون خانوم روبه روی من وایساد. با استرس نگاهش کردم. خانومه دوتا دستش رو مشت کرد، بهم کوبوند و جلوم تعظیم کرد. زیر چشمی به آیناز نگاه کردم آیناز لباشو تکون داد لب خونی کردم و متوجه شدم باید من هم مثل بقیه حرکاتش رو تکرار کنم. دستام رو مثل خانومه کردم و تعظیم کردم. وقتی تموم شد، سپهر پرید پیش خانومه و گفت:‌‌‌‌‌‌‌ سلام الی جون خودم، دیدی چطوری پیداش کردیم؟ خدایی حال کردی با روز اولی که رفتیم دانشگاه پیداش کردیم؟
آیناز: البته لازم به ذکره که اینجانب پیدایش نمودم.
ساورا رفت و جلوی آینه ی بزرگی که توی سالن قرار داشت ایستاد و دستش رو تا آرنج تو چشماش فرو کرد و لنزاش رو در آورد آیناز هم همینکار رو کرد.
وای ساورا چه چشمایی داشت!
باچشمای گشاد شده به ساورا نگاه کردم و بدون توجه گفتم: یا حضرت چشم.
همین حرفم کافی بود تا صدای خندشون بالا بره.
خاک به سرم تازه فهمیدم چی گفتم. فکر کنم گونه هام سرخ شده بودن.
آیناز: آخی نارین جون خجالت کشید؟
دوباره شروع کردن به خندیدن. ای درد رو آب بخندین.
من رو باش فکر میکردم این زنه از اون جدی هاست
ولی این از بچه ها بدتر بود.
بیخیال چشم های ساورا رو بچسبیم. رسما آتیش بود چشمای قرمز و آتیشی چه باحال.
ساورا روی کاناپه ای که تو سالن بود لم داد و گفت: چه کنیم دیگه بچه جنوبیم و چشمامون رنگ آفتابشه. بعد خندید. آیناز پرید کنارش و با خستگی گفت: ای بمیری سپهر.
سپهر نگاش کرد و با لحن زنونه ای گفت: وا دیوونه شدی خواهر؟ چرا من بمیرم؟
آیناز گفت: چون ما رنگ چشمامون غیرعادیه و مجبوریم لنز مسخره رو تحمل کنیم. ولی تو شانس داری و چشمات قهوه ایه خوش شانسِ عوضی.
به من نگاه کرد و گفت: تو هم بمیری.
خندم گرفت. یهو یاد نارون افتادم و همین باعث شد تا با جیغ بگم: وای خاک تو گورم نارون!
چهارتاشون مثل سیخ وایسادن و نگاهم کردن.
بازم یه آبرو ریزیه دیگه خاک تو سرت نارین.
خانومه: دختر چته؟ راستی آشنا نشدیم.
ساورا: راست میگه.
بعد نگاهم کرد و گفت: من ساورا هستم.
سپهر: منم عشق همشون سپهر هستم.
من:می دونم.
بعد ادامه دادم :من هم نارینم
سپهر و ساورا باهم گفتن: می دونم.
فکر کنم تلافی کردن تو خون این بزرگوار هاست.
خانومه: منم الهه ام سیصد و نود سالمه، ولی سی و پنج ساله میزنم. و اینکه فیلم آواتار رو دیدی؟
سرم رو تکون دادم و گفتم: آره اونی که آتش افزار ها به آب افزار ها، خاک افزار ها و باد افزار ها حمله کردند و بعد از هر عنصر یک نماینده به آواتار یاد داد که چطوری عنصرافزاری کنه، اونم چهار عنصر رو یاد گرفت و جلوی ادامه ی جنگ رو گرفت.
سپهر محکم زد تو سر ساورا و گفت: نیاکانت گند زدن به نیاکانمون.
بعد یکم خاک از زمین ورداشت و ریخت تو سر ساورا و گفت: خاک بر سرت.
با این حرکتش هممون شروع کردیم به خندیدن.
الهه نگاهم کرد و گفت: من الان آواتار هستم.
فقط به جای اینکه شما استاد باشید، من استادم
من: ایول بابا.
دوباره یاد نارون افتادم و این دفعه آروم به الهه گفتم: من باید برگردم پیش خانوادم، حتما نگرانم شدن
الهه گفت: نه! الان ما خانوادتیم.
من با تعجب نگاهش کردم که گفت :اون ها فراموشت کردن یعنی کاری کردم که فراموشت کنند.
اگه الان بری پیش نارون نمیشناستت و تو رو مثل یک غریبه میبینه. مادر و پدرت و سامان هم همینطور و حتی دوستات.
لبخندی زدم و پریدم سمت بچه ها و گفتم: چطورین آجی داداشی های جدید؟
بچه ها خندیدن. سپهر پرید کنارم و دستشو کوبوند به دستم و گفت: ایول داری دختر.
بعد به آیناز نگاه کرد و گفت: اونطور که الهه تعریف کرد اونموقع که اومدی کاری جز گریه و زاری نداشتی.
میگم اینجوری گریه میکردی دیگه یا نه؟
بعد شروع کرد الگی گریه کردن: ای خداا من ننمو میخوام.
خودشو ساورا شروع کردن به خندیدن. راستش من هم خندم گرفته بود خیلی بامزه شده بود
آیناز اخمی کرد و گفت : کوفت. من همش دوهفته قبل شما پیدا شدم.
ولی سپهر ادامه میداد.
سپهر: آی ننه ننه دلم تنگته آی ننه ننه آی ننه ننه.
ساورا دستش رو آتیشی کرد و به سر سپهر کشید و گفت: ناراحت نباش جوجو.
با این کارش موهای سپهر آتیش گرفتن و داد و هوارش بلند شد، بدو بدو میدویید و ساورا رو تهدیو میکرد
سپهر:وای سوختم! ساورا مگه دستم بهت نرسه.
ساورا و آیناز بیهوش شده بودن از خنده.
داد زدم: سپهر وایسا.
سپهر با جیغ داد وایساد. سریع یه توپ آبی پرت کردم سمت سرش که خاموش شد. ولی تموم موهاش سوخته بود. داشتم میترکیدم از خنده.
ساورا گفت: اینم از انتقام آخیش تا تو باشی خاک به سرم نمالی‌.
سپهر: بروبابا تو همینجوریش هم خاک بر سر هستی.
ساورا چپ چپ نگاهش کرد، ولی سپهر توجهی نکرد و اومد سمتم.
سپهر: دمت گرم آبجی بازم به معرفت تو.
بعد به اون دوتا که با دهن باز داشتن میخندیدن نگاه کردو آروم درگوشم گفت: یکم آب بده من.
یه گلوله ی آبی درست کردم و بهش دادم‌. اونم با خاک توی دستش قاطیش کرد، به دوقسمت تقسیمش کرد و پرتاپش کرد سمت دهن اون دوتا و گفت: گل بگیرید دهن هاتون رو دیگه.
حالا سپهر بود که میخندید و اونا با تعجب و دهن گلی نگاهش میکردن. من که مردم از خنده. بعد کلی خندیدن و مسخره کردن، آب اون گل ها رو گرفتم و خاک خشک ریخت پایین.
با این کارم تمام مسخره بازی ها تموم شد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...