رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Sahel80

رمان بی بال پرواز کردم | sahel80 کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

اسم رمان :بی بال پرواز کردم

نویسنده:ساحل۸۰

هدف:نویسندگی دوستدارم و این که کمکی شه به کسانی که امید به آینده ندارندندارند و کسی حمایتشان نمیکند

ژانر :احساسی ،اجتماعی

خلاصه :دختری که هدف داره آرزو داره اما امیدی به رسیدن به اهدافش ندارد

مقدمه:

رمانی پراز رفاقت پراز خواهرانه پراز آرزو هایی که دفن شدند و اما روزی در یک گوشه سر برآوردندپرو بال گرفتندو به پرواز در آمدند.

ناظر: @Devilish

ویرایش شده توسط N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.  

قوانین نوشتن رمان

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق 

@N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

**بی بال پرواز کردم

#پارت1

 

چه زود آن هجده سالگی دورمان رسید همان هجده سالگی که برایش بال بال میزدیم و میپنداشتیم هیچ گاه هجده ساله نمیشویم

حال درهمسایگی هجده ساله گی و درمیان حجمه اظیم آرزو هایم گم.

هدفم مشخص است اما ....

در دالان تو در تو خیالم در گشت و گزار بودم که صدای تلفن مرا چو قلابی از دریای خیال به بیرون کشید 

دیدن شماره اش هم شیرین بود چه برسد شنیدن صدای همیشه شاکی اش

+الو

_....

+الو،سلام،صداتو ندارم

_بوووووق، خودت هرچی بد و بی راست جاش بزار ،راستی سلام

+علیک سلام خواهر

_چرا جواب پیامم نمیدی؟ یک ساعت منتظرم آن بشی ،اصلاخوندی برای امتحان فردا؟

+نه،توچی؟

_کنار این قوم یعجوج و معجوج حتما اصلا کتاب ازبرم ،والا ، من با این وضع یکمو خوندم تو چت بود دقیقا؟!!

+حوصلم نمیشد ب...

_کوفت باز الکی یچیزی به خودت گرفتی زد حال خودت شدی من تورو میشناسم 

،،،رضااا نکن ،نمیدونم این پیری کجا گزاشتدش اه اه ...، همیشه عادتش بود تلفن که میزد کاری به کار مخاطب پشت تلفن نداشت یک دور کامل با دور بری هایش حرف میزد بعد یادش می آمد که بی چاره ای هم پشت خط است و دارد سماق میمکد

+الو !!کوشی؟ رفتی ؟مردی؟

_من قطع کنم فعلا اینو برم از تو کمد بدم به این که الان اگر جلو چشمای باباقوریشم باشه نمیبیندش بوس بای سلام مامان گلیتم برسون

+برو،خداحافظ، تو هم سلام برسون

زهرا بود دیگر نمیشد که کاریش کرد ساختار ازلی اش اینطور بود ،سیم کشی اش خراب بود.بی چاره رضا که کوچک ترش بود و این خواهر فولاد زره را میبایست تحمل میکرد 

اما جواهری بود کم یاب این رفیق بامرام و معرفت،

تلفن را که چک کردم در گروه پیامش را دیدم کهرها هم خدا را شکر جوابش را داده بود 

رها،رهایی مهربان و ساده و چون نامش  که رها بود رها ازهرچه کدورت و نا مهربانی 

رهایی که دوست چندین ساله بود  مرهم بود یار بود رفیق بود، در دیدار دو باره اش پس از سه سال دست تقدیر را قبول داشتم 

گویی که کائنات گرد هم آمدند تا ما سه نفر سر راه هم قرار بگیریم و همراه هم شانه به شانه قدم برداریم و پر و بال یک دیگر شویم در راه رسیدن به قله..

 

 

 

 

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

*بی بال پرواز کردم

#پارت۲

  دوم مهر ماه سال اول ورودم به هنرستان هما بود که در بدو ورود کسی را دیدم که دیدنش برایم آرزو بود پشت به من در کنار دفتر ایستاده بود باذوقی وصف ناپزیر به سویش رفتم درآغوشش کشیدم ،شوک شده بود 

حق هم داشت،یک دفعه یکی از راه برسد بدون دیدنش در آغوشت بکشد شوک میشوی ،شوک که هیچ کوپ میکنی.

از آغوشش که بیرون آمدم تازه آن موقع بود که متوجه شد که هستم 

_هین !!!تو ؟؟؟اینجا ؟؟وای ساغر!!

+سلام،رها بانو چه عجب !! ماشما رو دیدیم

_وای سلام ،چقدردلم برات تنگ شده بودبی معرفت 

+نگو که خیلی از دستت شاکیم، من بی معرفتم یا تو که رفتی حاجی حاجی مکه 

درمیان حرف زدن بودیم که صدای زنگ به گوشمان خورد رفتیم که صف بگیریم آنجا بود که  متوجه شدیم هردو در یک رشته درس میخوانیم  و چه شیرین بود این اتفاق .

در اواسط یاشاید اواخر سال بود نمی دانم اصلا یک دفعه شد برای من و رهایی که دوستان زیادی داشتیم اما فقط دوست صمیمی یک دیگر بودیم ورود زهرای پر شور و شوق به اکیپ دونفره مان نمیدانم چطور شد فقط شد جوری شد که ما سه نفر باهم به درجه ای از صمیمیت برسیم که داستان سربسته ای میان مان نباشد...

_ساغر،ساغر 

دوباره صدایی قلاب شد تا مرا از میان دریای خیالم به بیرون بکشد ،مامان گلی بود، مامان گلرخیکه محبوبیت خاصی میان دوستانم داشت 

_ساغر ،ساغربیا

دوباره صدایم کرد باید می رفتم وگر نه که با سیل عظیم غر غر هایش مهمانم میکرد

+اومدم مامان ،چیه؟شما امر بفرمایید

_بیا این لیوانا رو بزار توی کابینت بالایی دستم دردمیکنه، نمیتونم

+اومدم

نویسنده: @Sahel80

ناظر: @Moderator

ویرایش شده توسط Sahel80

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ه***بی بال پرواز کردم

#پارت ۳

همانطور که لیوان‌ های مادرم را در کابینت بالایی میچیدم  و او همچنان تذکر میداد لیوانی را کج و کوله نگزارم یا مبادا از دستم سر بوخرد و بیفتد که با آن حوض معروفش و چاقویی برای بریدن سرم مهمانم میکند

هرموقه که کاری را میکردم که باب میلش نبود میگفت: فقط میبایست تورا در کنار حوض بگزاریو سرت را گوش تا گوش ببری ...

این خشمگین شدن هارا هم داشت،

اما آنقدر مهربان بود و دوست داشتنی که نه تنها رها و زهرا بلکه تمامی همکلاسی هایم دوستش داشتند.

در آشپز خانه بودم که صدای در آمد ...

-ساغر ،بدو در باز کن

+همش من ،خو سارا رو بگو بره 

-با من یکی بدو نکن، برو دربازکن

بابات یک ساعت پشت دره

*خودم کلید دارم باز کردم درو شما دعوا نکنید 

من همیشه خودم باکلید باز میکنم این فرهاد که همیشه در میزنه یکی باید براش بره باز کنه درو

+سلام بابا خسته نباشید

مامان-سلام

*علیک سلام ،بیا اینارو ازم بگیر دستم شیکست

ساراخودشیرین همیشه در صحنه حاضر هم سر رسید تا اعصاب مرا خورد کند

_سلام بابام خسته نباشید بشین من برات آب بیارم

بابا_باز چی میخوایی؟مهربون شدی؟

خوشم می آمدکه حقه های این وروجک ده ساله دیگر اثری ندارد، آخر سارایی که دست به سیاه و سفید نمیزد حالا داوطلب شده بود برای با با آب بیاورد...عجیب بودو دوراز انتظار

سارا-من!!؟چیزی نمیخوامکه.

بابا -حالا تو برو آب بیار .

خانواده من پنج نفره بود، مامان گلی ،بابا علی ،من و سارایی که هفت سال ازم کوچک تر،و فرهادی که ده سال از من بزرگ تربود.

شاید این اختلاف سنی مان میان من و فرهاد بود که هیچ وقط هم دیگر را نفهمیدیم و نشد خواهر و برادر خوبی برایه هم باشیم...

نویسنده:@Sahel80

ناظر:Devilish

 

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*بی بال پرواز کردم

#پارت۴

-ساغر ،ساغر پاشو

+.......

-اِ،پاشودیگه 

+بیدارم 

- دیرت میشه ها ،امروز بابات میخواد ببردت باید زود آماده شی،منم برم صبحانه رو آماده کنم.

بد ترین موردی که مدرسه رفتن برایم داشت نه سخت گیری ها و امتحانات مداوم خانم زاهدی پور بود و نه تاساعت دو در مدرسه بودن بلکه دلکندن از رخت خواب گرم و نرم بود،برای منی که اعتیاد داشتم به خواب صبح ،

صبح که چه بگویم تا لنگ ظهر .

-ساغر ،بیا دیگه

صدای بابا بود ،همیشه عجله میکرد حتما باید یک ربع قبل از خروج از خانه همه کارهایت را می کردی مرتب و منظم بیکار مینشستی ، زمان ،برایش مهم بود.

+اومدم دیگه، مامان چایی میریزی برام 

+مامان قمقمم رو آب کن

+مامان لقمه بگیرببرم

+مامان شونم کو

+مامان....

بخش کمی از صدا زدن های مادرم در هر روز صبح توسط من  بود که او هم همیشه با روی باز جواب گو بود ،ولی تمجید کافیست، گاهی هم عصبی میشد و دوست داشت کله ام را بکند،اما چه میشود کرد باید تحملم میکرد ،من شلخته،بی نظم را.

 

ناظر:@Divilish

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*بی بال پرواز کردم


#پارت پنج

مدرسهٔ مان را دوست داشتم کلاسمان و رشته ام را هنوز بیشتر
کلاسی که پراز رفاقت بود، پراز شیطنت و صمیمیت، هر هجده نفرمان باهم دوست بودیم، هرچندرفیق صمیمی درکلاس داشتیم اما باهم نیز دوستان خوبی بودیم ،این را همینطور نمیگویم یادم است که سال دهم کل کلاس بیست نفره یه مان را؛که البته قبلا بیست نفره بودیم،
مدیر به جرم رقصیدن در کلاس به دفتر مدرسه خواند و توبیخمان کرد و با عصبانیت 
میگفت: چرا یکیتون نمیاد بگه که چه خبره!! چرا برای هم پنهون می کنید؟!!
نمی دانست در دلهایمان به حرفش می خندیدیم و به خودمان و پایه بودنمان و این صمیمیت میانمان افتخار میکردیم .

- احوالاتت چطوره سردار؟
باز هم یکی دست شد ،و مرا از خیالم بیرون کشید ،که این بار نرگس بود ،نرگس محبوب و دوست داشتنی همه که برای همه بچه های مدرسه عزیز بود نه فقط بچه ها بلکه دبیر ها نیز علاقه ای خاص به او داشتند. نه به خاطر چرب زبانیش بلکه شیطنت ها و اطلاعات اش از همه چیز  و همه کسی و آن لحن منحصربه فردی که داشت...
+سلام احوالات خودت چطوره؟
-عالی!فقط هیچی نخوندم دیشب تا صبح فیلم میدیدم :)
+ دلت خوش!،بیا بریم پیش بچه ها ..
یکی از نیمکت های مدرسه که در کنار باغچه بود سه سالی بود که هرروز صبح به قبضه کلاس ما درآمده بود و پاتوقمان میکردیم،گاهی به ندرت نیمکتی که به تنهایی در کنار بوفه بود را هم تصرف میکردیم وزنگ که میخورد پنج دقیقه بعد به سویه صف می رفتیم دقیقاًمثل حالا...

 

 

 

ناظر:ویروس خنده

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*بی بال پرواز کردم

#پارت۶

خدا را شکر بلاخره صف گرفتیم بازهم مثل همیشه بعد از برنامه صبحگاهی خانوم مدیر میکروفن رو برداشت که حرف بزنه،بچه هاهم بایک اوف بازم این، همگانی ازش استقبال کردنداما او از رو نمیرفت و یک ربع در هوای گرم  نگهمان میداشت تا حرف هایش را بزند درآخر هم میگفت حرف هایی که باید زده میشد همه شان را نگفتم اما بروید کلاس  هوا گرم است و نمیدانم کی این حرف ها زده می شدند هر گا هرروزه می آمد و یک ربع میگفت و می گفت اما تمام نمیشد.

-زهرا:اوف،مردیم تو این هوای گرم ،خدا!

-الان کی به حرفاش گوش داد؟!

-یک کلمه از حرفاش بخدا اگر کسی فهمیده باشه ،جز اون دختره پاچه خوار زشت ،که خودشو لوس کنه!!

-رها: زهرا بسه ترو خدا.

-من:خو راست میگه دیگه گرما بخار شدیم

از گوشامون دود میزنه بیرون.پاشین بریم کلاس الان خانم میاد 

در روبه رو سالن ورزشی مدرسه یک باغچه بود بعد از هر صف آ

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

*بی بال پرواز کردم

#پارت۷

آنجا می نشستیم تا هردو راه پله مدرسه خالی از دانش آموز شود ،بعد به کلاس میرفتیم،

آن روزسرمه نیامده بود ،سرمه دوستی بود که سال قبل به اکیپمان در کلاس اضافه شده بود سرمه ی دلگرم کننده که عاشق شعر و شاعری بود مثل من ولی آمده بود و کامپیوتر میخواند ،به پرستاری علاقه داشت، قصد کرده بود در آینده پرستارشود،اما من عاشق رشته ام بودم درست بود که دنیای فلسفی را دوست داشتم اما از فراسوی فلسفه به منطق رسیده بودم درفلسه چندین راه برای یک مشکل است اما در منطق اگر راهی نباشد تو با دستان خودت آن راه را برنامه‌ریزی میکنی و میسازی و پیش میروی ومن گاهی دوست دارم نقض کنم نظر آنانی را که میگویند فلسفه از منطق جداست چون من پیوند میانشان را دوست دارم ....

در خیال بودم و درخیال، دالان پر پیچ خیال زیباست ،دست کم برای من؛برای منی که خیال بافی و زندگی در خیال عضوی جدا ناشدنی از زندگیم است،گاهی درخیالم پرنده میشوم و پرواز میکنم تا آن نقطهٔ هدف و گاهی آنشرلی میشوم و موهای سرخم را میبافم به امید آینده ای که در دستان من است و از آن من است...

ناظر: @ویروس خنده

 

ویرایش شده توسط Sahel80

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*بی بال پرواز کردم

#پارت۸

کلاس بی نهایت شلوغ بودو پر شیطنت که این شیطنت زیر سر نرگس میگذشت و نگار گاهی زهرا و پریا هم اضافه می شدند ،

در کلاس گروه موسیقی راه انداخته بودیم اسمش هم گذاشته بودیم «نیناشناش» 

خواننده پریا و نرگس بودند،رقاصش نگار ،

کاخن زنش زهرا، که کاخن هم جعبه کمک های اولیه بود و گیتار زنمان هم فاعزه بود که در عین درس خوان بودن شرارت از سر و رویش می بارید وچه گیتار زیبایی داشت!! جارو!!

در حال همخوانی ترانه آتش بودیم که  در به شدت باز شد،کلاس را سکوت فرا گرفت همه از ترس میخکوب شدند اما به جای خانم زاهدپور نوا بود که  اینطور آمده بود و هر هر به ریش نداشته مان میخندید،اما خوب دفتر جامدادی به سمتش شلیک شد،

 خدا رحم کرد جامدادی آخر را که نرگس پرت کرد به خانم زاهد پور که در پشت سر نوا می آمد نخورد، ولی با دیدن کار نرگسآن پانزده دقیقه ای که قبل از امتحان فرصت میداد بخوانیم را هم نداد.

امتحانی مینشستیم که زهرابا لحن حرصی و خاص خودش باز غر غر کرد

-زن عقده ای،یکی نیست  بهش بگه خانوم عقده ای محترم باید قبل از امتحان یه مرور کنیم،الان من اگر مرور نکنم هیچی یادم نمیمونه!

-من :خوب تو برو بگو !!

-رها:آره،برو بگو فقط بعدش قطعه قطعت میکنه، همین!

-خانم :خانوخانوما صحبت نکنید زود صندلیا رو درست کنید وقت نیست !!

 

تذکر جمعی داد اما مخاطبش ما بودیم دیگر ،کسی بجز ما حرف نمی زد.

،برگه ها که پخش شد شروع کردیم به نوشتن جواب ها ،برگه ام را که تحویل دادم از کلاس رفتم بیرون و منتظر زهرا و رها شدم خدا را شکر هر دو با لبخند و باهم بیرون آمدند و این لبخند نوید گوی این بود که از امتحان راضی هستند.

-رها:ساغر بگوببینم چه کردی؟

قبل از این که من بخواهم جواب رها را بدهم زهرا پیش دستی کرد

-زهرا:هیچ !عین چی میخونه،اما اینی که هیچ وقت استرسی نبود از استرس میخوادکه بمیره ،کیزنه امتحان نابود میکنه.

+خوب قبلنا استرس کنکور در کار نبود ،باخودم میگم حی ساغر میخوای کنکور بدی امسال ها همینطور میخونم،  میخونم ،و همین زیاد خوندن شاید دلیلش باشه که میزنم منحدم میکنم امتحان رو.

-زهرا: آفرین!براوو!فقط باید بزنی تورو تا آدم شی .

رها،زهرارا مخاطب قرار داد و گفت

-همش تقصیر این انرژی و خیال های منفی که هم من،هم خودت و هم ساغر گرفتارشیم.

میان بحس وگفتگو بودیم که زنگ تفریح به صدا در آمد و خانم زاهد پور برگه ها را از یکی دونفری که مانده بودند گرفت و رفت و ماهم رفتیم توی کلاس تا گروه هنری نیناشناش برای مان برنامه اجرا کند...

 

نویسنده: @Sahel80

 

ناظر: @Moderator

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*بی بال پرواز کردم

#پارت۹

 

خسته و کوفته بی حال و بی. اعصاب از تاکسی پیاده شدم،امروز واقعا اعصابم از این امتحان چرت خورد بود باآن نمره درخشان ،در که زدم ،مامان گلی در راباز کرد اما تپل دوست داشتنی هم‌در آغوشش بود،اهورا  کچولو عزیز. که پسر خاله ام میشد، از مامان گرفتمش و در آغوشت چلاندمش به داخل خانه که رفتم باخاله زینب وهمه یه احوال پرسی حسابی کردم و مستقیم به اتاقم رفتم ،کیفم را به کنجی انداختم ،و لباسم را عوض کردم و مقصد بعدی ام آشپزخانه بود ،نهار را که خوردم به اتاقم رفتم تا به ادامه خواب صبحم برسم ،اما خوب خاله زینب و مامان در اتاق بودند و صدای حرف زدنشان و آن گریه ها و غرغر های اهورا و صدای تلوزیون سارا در اتاق عجب سمفونی ای شده بود ومن بی چاره که خوابم می آمد.

-مامان:میخوای بخوابی؟!مگه فردا امتحان نداری ؟

+چرا،اما میخوابم بعد میخونم

-خاله زینب : به نظر خودت با این صدای اهورا میتونی بخوابی !؟

+آره بابا

-سارا:خاله این خرسو میزاره توی جیبش ،بمب هم بترکه بیدار نمیشه

+آخی ،نه که ساراجون مثل. کوآلا تشریف ندارند

گفتن این جمله همانا و بالشتای که به طرفم آمد هم همانا

سارا زود حرص اش در می آمد و همین مزه میداد که حرصی اش کنی و همیشه من بر سر این مو ضوع مهمان بالشت ها ،روسری ها وعروسک ها ی سارا و گاهن دمپایی های مامان بودم،اما دست از این کار نمیکشیدم،

-مامان:بیا بگیر بخواب از دست تو

-سارا:همش تقصیر ساغر اه

-خاله زینب:مامانت با تونبوکه سارا،با این خوش خابه!

وبه من اشاره کرد ،اما من دیگر جوابی ندادم هنزفری هایم را در گوشم گذاشتم و پتو را تا روی سرم کشیدم و خوابیدم.

ناظر: @Moderator

نویسنده: @Sahel80

ویرایش شده توسط Sahel80

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*بی بال پرواز کردم

#پارت۱۰

بیدار که شدم، هنوز هم خواب مرا فرا میخواند ،هنوز هم بالشت دوست داشتنی ام برایم چشمک میزدومرا به خوابی شیرین ندا گوی بود، اما چه کنم که ساعت پنج عصر بود و من هنوز یک خط هم نخوانده بودم و فردا امتحان داشتم،دیگر آخرهای سال بود و حجمه درس ها عظیم تر شده بود و وقط کم برای ماهایی که چهار تا پنج ماه دیگر کنکور داشتیم ،موهای مشکی همیشه کوتاه ام را که بستم خمیازه کشان بیرون رفتم 

-سارا:پشه رفت تو دهنت ،

-من_خوابم میاد ،ولم کن

-سارا:من که نگرفتمت،برو بخواب

-من: ور،ور

-سارا:بی ادب 

به هال که رفتم مثل همیشه سلامی بلند بالا به همه اهل خانه گفتم ومثل همیشه بابا اولین جواب گو بود ،خاله زینب را در خانه ندیدم روبه مامان که در آشپز خانه ایستاده بود پرسیدم 

-من:پس خاله زینب کو؟

فرهاد که تلویزیون میدید جوابم راداد

-فرهاد:اصلا،دنیا رو آب ببره هم تو 

بازخوابیا واقعا این همه صدای جیغ جیغ اهورا گذاشت بخوابی؟! 

-سارا:من که میگم این عین هو خرس میخوابه، شما بگید نه !!

من:سارا!

-مامان:وای بسه،خالت هم مهمان قرار بود بیاد خونشون شوهرش اومد دنبالش رفت خونه گفت از طرفش از توی خوش خواب هم خدا حافظی کنیم.

-،من:خدا حافظش 

-بابا :اگر گذاشتید،ببینم اخبار چی میگه؟آروم صحبت کنید.

-مامان: همش تکراری ،یه خبر رو روی صد کانال ببین!

-بابا:بعضیاش یه چیز جدید میگن،منم فقط زیر نویسش میخونم!

-فرهاد: خوب، لطفا صداش کم کن ،فقط میخوای زیر نویسش بخونی ،زیر نویسم صد دور یک چیز تکرار میشه ،ببین برا خودت 

-مامان: آره،صداش رو کم کن!!، و بعد از این تشر،رفتنش به بابا نوبت من شد رو به من کرد و گفت 

-مامان: ساغرخوندی تو؟ فردا امتحان داری  !!

 

ویرایش شده توسط Sahel80

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...