رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Nwgin

رمان تو متعلق به منی | nwgin کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

نام رمان:تو متعلق به منی

نویسنده:nwgin

ژانر:عاشقانه_طنز_اجتماعی

هدف:نشان دادن سختی های زندگی و غیر قابل پیش بینی بودن آن / همیشه پشت هر اتفاق ناگواری خوشحالی های باور نکردنی وجود داره

ساعات پارت گذاری: نامعلوم

خلاصه: داستان درباره دختری هست که بورسیه تحصیلی به مقصد آلمان می‌گیره و درست جایی که فکر میکنه زندگیش خیلی به کامشه اتفاقاتی می افته که اون رو به چالش می کشه... 

 https://forum.98iia.com/topic/12438-معرفی-و-نقد-رمان-تو-متعلق-به-منیnwgin/

 

ناظر: @Diawl

ویرایش شده توسط Nwgin

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.  

قوانین نوشتن رمان

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق  

@Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

در در 7 مهر 1398 در 17:18، Nwgin گفته است :

 

مقدمه: بچه که بودم بابام بهم بازی شطرنج یاد داد. همیشه میگفت بهت این بازی رو یاد نمیدم که هر وقت ازت پرسیدن با افتخار بگی بلدم، بهت یاد میدم چون شکل کوچیکی از زندگی واقعی هست. برای هر حرکت و تصمیمت باید کلی فکر کنی، بعضی جاها از رقیب جلویی و خوشحالی بعضی جاها برعکس. بعضی مواقع فکر میکنی با حرکتی که رقیب کرده دیگه بازی رو باختی غافل از اینکه ممکنه ورق برگرده و بازی به نفع تو تموم شه. 

زندگی همینه! تو لحظه هایی که فکر میکنی تموم خوشی‌های دنیا تمام شدن و تمام آرزوهات نابود شدن، خدا چیزای بهتری پیش روت میذاره که باورت نمیشه. 

همیشه جمله ی معروف "زمان بندی خدا حرف نداره" یادت باشه. 

پارت 1

یه نگاه به ساعت رو دیوار اتاق انداختم. هفت و نیم عصر رو نشون میداد. اواسط شهریور بودیم ولی اومدن پاییز کاملا حس میشد. برگ های درختها کم کم داشتن زرد میشدن؛ هوا زودتر تاریک میشد. به کتاب زبانی که جلوم باز بود دوباره نگاهی انداختم، هنوز دو صفحه دیگه باید میخوندم. داشتم زیر لب غرغر میکردم. هرچند همیشه یادگیری زبان های جدید رو دوست داشتم ولی زبان آلمانی یکم سخت بود. تو دوران راهنمایی یه دوستی داشتم که خواهرش و شوهرش داشتن میرفتن آلمان میگفت

- خواهرم گفته عمرا بذارم بچه گیرم بیاد، خودم به زور زبان یاد گرفتم تحمل یاد دادن به یکی دیگه رو ندارم 

با یادآوری اون روزا لبخندی روی لبم نشست چه دوران خوبی بودن. یهو در اتاقم به شدت باز شد جوری که دستگیره در از جاش در اومد، خواهرم با تعجب به دستگیره که تو دستش بود نگاهی کرد بعدم یه نگاه به من انداخت زیر لب گفت

-بابا منو میکشه 

حرفشو شنیدم با خنده ای که سعی می‌کردم کنترلش کنم گفتم 

-منم همین فکر رو میکنم 

دوباره نگاهی بهم کرد و شونه ای بالا انداخت بهش گفتم 

-حالا چی شده که اینقدر مهمه که به خاطرش تلفات دادی؟! 

انگار حرفش یادش اومده باشه دستگیره رو انداخت یه گوشه و اومد تو اتاق 

 - آبجی جون در رو ول کن اصلا این در و اتاق دیگه مهم نیست، الان تو فقط به دوتا چمدون خوشگل نیاز داری. 

با حالت گیجی نگاش کردم 

- یعنی میگی اتاقو ول کنم تو چمدون بخوابم؟! 

یه نگاه یعنی تو چقدر خنگی بهم کرد و گفت 

-نه خره، میگم ویزات اومده تا یه ماه دیگه باید بری. 

من با یه قیافه متعجب گفتم 

-نه! چرا انقدر زود من توقع نداشتم الان بیاد. 

افسون با کلافگی گفت 

-همچین میگی زود انگار درخواست حمله به آمریکا رو داده بودی باید بررسی و آماده سازی میشد، بعدم همچین زودم نیست؛ یه ساله منتظری، حالا هم پاشو بیا تو سالن مامان یه لیست نوشته قبل از رفتن باید بخریم بیا ببینش چیزی خواستی اضافه کن. 

و در حالی که باز به دستگیره نگاه می‌کرد و زیر لب به کشور چین بد و بیراه میگفت از اتاق بیرون رفت. یه نگاه کلی به اتاقم انداختم دلم برای همه چی تنگ میشد حتی این اتاق. دلم نمی خواست برم ولی می دونستم الان که فرصتش پیش اومده نرم بعدا حسرت می خورم. سعی کردم همه چیز رو به زمان بسپرم و به چیز های بد فکر نکنم. لامپ اتاق رو خاموش کردم و به سمت سالن راه افتادم 

ویرایش شده توسط Nwgin

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 2

"دو هفته بعد"

توی فرودگاه چمدون بدست توی گیت تحویل چمدون وایساده بودم. مامانم یه دستمال دستش گرفته بود و از اولی که وارد فرودگاه شده بودیم گریه میکرد. بابامم کلافه شده بود ولی سعی می‌کرد حرفی بهش نزنه که بیشتر از این ناراحت نشه. چمدونها رو تحویل دادیم، دیگه کم کم وقت رفتن بود. مامان محکم بغلم کرد، در گوشش گفتم

-گریه نکن خوشگلم قول میدم زودی هم رو ببینیم. 

هرچند خودمم زیاد این حرفم رو باور نداشتم ولی چاره ای نبود. محکم بوسش کردم و برای اینکه اشکهام جاری نشن سمت افسون رفتم. با لبخند نگاش کردم با چشمای اشکی و دماغ قرمزش لبخندم رو جواب داد. یاد بچگی هامون افتادم. همیشه به خاطر اختلاف سنی کم دعوامون میشد. سر همه چی، ولی هرچی بزرگتر شدیم بیشتر هم هوای هم رو داشتیم. افسون فقط خواهر بزرگم نبود، اون صمیمی ترین دوستمم بود. هرچند دوست زیاد داشتم ولی با هیچکی اندازه ی افسون راحت نبودم. بغلش کردم و دیگه کنترل اشکام از دستم خارج شد. آروم بهش گفتم 

-حواست به مامان اینا باشه. نذار زیاد غصه بخورن. 

لبخند تلخی زد و گفت

- جای خالی ورووجک خونه رو که نمیتونم پر کنم ولی باشه هر کاری بتونم میکنم. 

منم بهش لبخند زدم. دوباره بغلم کرد و گفت 

- موفق باشی آبجی کوچیکه. 

با پشت دست اشکهام رو پاک کردم و سمت بابا چرخیدم. چشم هاش پر اشک بود ولی غرور مردونش اجازه نمی داد اشک هاش سرازیر شن 

-بابا من خیلی دوست دارم، خیلی. امیدوارم بتونم سربلندتون کنم. 

بابا آروم بغلم کرد و گفت 

-تو همیشه باعث افتخار خانواده بودی عزیزم. 

بعد منو از خودش جدا کرد و یه دستش رو روی کمر افسون گذاشت و دست دیگه اش رو روی کمر من. ادامه داد 

- من همیشه به داشتن جفتتون افتخار کردم و می کنم. 

دیگه از زور گریه نفسم بالا نمی اومد. ترجیح دادم برم تو سالن انتظار و تنها بشینم به حال خودم گریه کنم و اشکهای خونوادم رو نبینم. کیف کولیم رو برداشتم و لبخندی بهشون زدم 

افروز: خیلی دوستتون دارم. مواظب خودتون باشید. 

دستی تکون دادم و به طرف سالن انتظار حرکت کردم. اشکهام دونه دونه صورتم رو خیس میکردن ولی دیگه سعی نکردم جلوشون رو بگیرم. روی صندلی نشستم، زندگیم مثله یه فیلم از ذهنم گذشت. چه لحظه های خوبی بودن. حتی لحظه های ناراحت کنندشم خوب بودن. الان قدر تک تک داشته هام رو می‌فهمیدم. با صدای اعلام شماره پرواز از جام بلند شدم، نفس عمیقی کشیدم و به سمت گیت آخر راه افتادم. 

 

ویرایش شده توسط Nwgin

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت3   

{سه ماه بعد}

دیگه تقریبا خیلی چیزها دستم اومده بود، ناراحتیم کمتر شده بود ولی دلتنگیم روز به روز بیشتر می شد. به جای جدید و آدم های متفاوت از خیلی نظرها تقریبا عادت کرده بودم، دانشگاه هم شروع شده بود ولی خیلی نتونسته بودم دوست پیدا کنم، فقط یه پسر اهل ترکیه به اسم جان بود که اخلاق هامون بیشتر با هم جور بود ولی باز هم خیلی صمیمی نبودیم، فقط در حد دانشگاه. هفته ی پیش بعد از چند هفته دنبال کار گشتن بالاخره تونستم تو یه رستوران کار پیدا کنم، البته گارسون شدم نه چیزی بیشتر ولی با این همه خرج و گرونی من به همین هم راضی بودم تا یکم بتونم کمک حال بابام بشم. دو هفته مونده بود به کریسمس، خیابون ها شلوغ بود و همه خوشحال بودن. یه حال و هوایی تو مایه های عید خودمون ولی این من رو خوشحال نمی‌کرد. عصر تا شب میرفتم رستوران، بعضی شب ها هم خیلی شلوغ می شد. امشب هم از همون شب های شلوغ بود که جای سوزن انداختن هم نبود. به محض ورودم به رستوران فهمیدم! سریع وارد رختکن شدم و لباس فرمم رو پوشیدم. یه بلوز و شلوار سورمه ای که اسم هرکی با سنجاق بهش وصل بود با یه کلاه کپ که البته من سرم نمی ذاشتم چون شبیه پسر خاله ی کلاه قرمزی می شدم!

تا حدود ده شب یه بند داشتم کار می کردم ولی هنوز هم کلی ادم می اومدن و می رفتن. جک سینی غذای نه چندان سنگینی رو بهم داد و گفت

-افروز اینو ببر واسه میز بیست وشش

سری تکون دادم و راهی شدم، فقط یه پسر جوون پشت میز نشسته بود. سینی رو روی میز گذاشتم و گفتم

-(به المانی) بفرمایید.

پسر نگاهی بهم انداخت و نگاهش روی اسمم ثابت موند. اومدم برم که یهو  به فارسی گفت

-اسم قشنگی دارین.

باورم نمی شد فارسی حرف زده باشه، حس کردم اشتباه شنیدم برای همین با تعجب برگشتم و نگاش کردم. قیافه ی منو که دید خنده ای کرد و دوباره به فارسی گفت

-چیه خانم نکنه فکر کردی تنها ایرانی ساکن برلین شمایی؟

نه درست شنیدم واقعا داشت فارسی حرف می زد اونم خیلی عادی و بدون نقص. با خوشحالی قدمی به سمتش برداشتم وگفتم

- شما واقعا ایرانی هستین؟

یه ابروش رو داد بالا و با حالت مسخره ای گفت

-نه من افغانی هستم، اینجوری فارسی حرف میزنم که کسی نفهمه.

بدون توجه به تیکه ی کلامش یه قدم دیگه جلو رفتم و گفتم

- وایی باورم نمیشه تو این چند ماه اولین ایرانی هستین که میبینم.

-پس تازه اومدی اینجا! 

سری به نشونه ی بله تکون دادم. پسر دوباره خندید انگار که خیلی خوش خنده بود سری تکون داد وگفت

-حالا چرا مثله عزاییل بالای سرم وایسادی؟

دیدم راست میگه اون بیچاره نشسته بود منم بالای سرش با ذوق داشتم نگاش میکردم.

قدمی به عقب برداشتم و گفتم

- معذرت میخوام،یه لحظه ذوق زده شدم. خیلی از اشناییتون خوشحال شدم من دیگه برم، خداحافظ.

روم رو برگردوندم که برم سر کارم ولی باز صداش اومد

-ولی ما که اشنا نشدیم!

با تعجب برگشتم سمتش

افروز: ببخشید متوجه منظورتون نشدم.

پسر: خب وقتی دو نفر اسماشون رو بهم بگن بعدم فوقش یه دستی بدن میگن اشنا شدیم, ما چه کاری کردیم که شما میگی از اشناییت خوشبختم؟

دیدم راست میگه من حتی اسم بنده خدا رو هم نپرسیدم بعدم میگم خوشبختم. 

افروز: خب من افروزم البته که اسمم رو میدونین.

پسری سری تکون داد و گفت

-خوشبختم افروز خانم منم بردیام. 

-منم خوشبختم.

همون موقع رز یکی دیگه از بچه های رستوران اومد

رز: افروز کجایی بیا دیگه کلی کار داریم.

افروز: ببخشید الان میام.

رو کردم سمت پسره، اسمش یادم نمی اومد فکر کنم آخرش یا داشت. چقدر حواس پرت بودم. با تردید گفتم

- خب خوشحال شدم پوریا امیدوارم بازم هم رو ببینیم.

پسره که مشخص بود داره جلوی خندش رو می گیره با نیشخند گفت

-پوریا نه و بردیا, بعدم من زیاد میام اینجا حتما باز هم رو میبینیم.

شرمنده از سوتی که دادم سری تکون دادم و با سرعت دور شدم تا بیشتر از این آبروم نره.

ویرایش شده توسط Nwgin

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 4

چند روزی از تموم شدن تعطیلات کریسمس می‌گذشت. توی این مدت خیلی حوصلم سر میرفت. دوست های دانشگاهم یا رفته بودن مسافرت یا برگشته بودن کشور خودشون برای جشن سال نو، رستوران هم تعطیل بود. برفم می اومد که بیشتر دلم می‌گرفت. تنها تفریحم حرف زدن با مامان و بابا و افسون بود. توی این مدت تعطیلات چهار تا سریال و پنج تا فیلم سینمایی و سه تا کتاب تموم کردم که به نوعی رکورد شکنی بود. یه دفترچه کوچک جیبی هم گرفته بودم و دوباره نقاشی رو شروع کرده بودم. توی ایران دفتر طرحی بزرگ و لوازم تخصصی داشتم ولی هیچ کدوم رو با خودم نیاوردم چون وقتش رو نداشتم و به همون سیاه قلم رضایت دادم. 

سه شنبه بود و کلاس شیمی آلی داشتیم. حس می کردم دیگه مغزم گنجایش نداره، با گفتن جمله ی خسته نباشید از استاد سریعا وسایلم رو جمع کردم. حتی به جان فرصت ندادم جواب خداحافظیم رو بده و سریع به سمت خونه رفتم غذایی خوردم و آماده شدم برم سر کار. به کار کردن و مشغول بودن نیاز داشتم وگرنه بازم غصه میخوردم و داغون تر می شدم. وارد شدم و سلامی کردم، لباس فرمم رو پوشیدم و مشغول کار شدم. تا طرف های غروب مشغول بودم. همون طور که سرگرم کار بودم صدایی گفت

- سلام چیتوز موتوری. 

با تعجب برگشتم و نگاهی به شخص صحبت کننده کردم. از دفعه قبلی دیگه ندیده بودمش ولی یه جورایی از دیدن دوبارش خوشحال شدم، شاید چون تنها ایرانی بود که اینجا می شناختم. 

- سلام مهندس. 

ابرویی داد بالا و گفت 

- یادم نمیاد گفته باشم مهندسم. دفعه قبلی فقط اسمم رو گفتم که اونم اشتباه گفتی. 

با یاداوری اون اتفاق لپم رو از داخل گاز گرفتم برای اینکه بحث رو عوض کنم گفتم 

- نگفتی مهندسی ولی من حس میکنم هستی، حس های من اکثر مواقع درسته. 

بردیا: پس باید بگم خانم محترم ایندفعه احساساتتون یکم ویروسی شده بهتره ببرینش دکتر. 

بعد یکی از دستاش رو توی جیب شلوارش کرد و گفت

- هرچند خودمم میتونم خوبش کنم. 

ایندفعه نوبت من بود که ابرو هام رو بالا ببرم

- تو دکتری؟ درسته شاید حس ششمم گاهی اشتباه کنه ولی نه تا این حد. 

بردیا با اخم ساختگی گفت 

- مگه من چمه که نمیتونم دکتر باشم؟ دکترا مگه چه شکلین؟ 

خندیدم و گفتم 

- هر شکلی جز این شکلی. 

و بهش اشاره کردم. 

اونم خنده ای کرد و گفت

- راست میگی همشون یکم اوسکل میزنن، خداروشکر که دکتر نشدم وگرنه این همه جذابیتم حروم میشد. 

اخمی کردم و گفتم 

-اولا راجب دکترها درست حرف بزن، بعدم برو سر یه میز بشین بیان ازت سفارش بگیرن. 

با شیطونی نگاهی به پشت سرم انداخت و گفت

-میشه بگی این دوستت بیاد بگیره؟!

پشت سرم رو نگاه کردم که آماندا رو دیدم خندم گرفت چقدرم خوش اشتها بود. سری تکون دادم و گفتم 

-تا شانست چی باشه. 

لبهاش رو جمع کرد و گفت 

-خصیص،این بود مرام هم وطنیت؟! نمیخوام اصلا. 

و با حالت قهر رفت و سر یه میز نشست. سری از تاسف تکون دادم و رفتم که به آماندا بگم بره ازش سفارش بگیره. توی مسیر یکی از پسرایی که تازه هم اومده بود رو دیدم، پسر نسبتا چاق و هیکلی بود و قیافه ی خشنی داشت و پر دستاش تتو بود. البته من فقط دستاشو می دیدم. فکر خبیثی به سرم زد صداش کردم و ازش خواستم سفارش بردیا رو بگیره. اونم قبول کرد و سمت میز رفت. زاویه دیدم رو تغییر دادم تا چهره بردیا رو بهتر ببینم. با دیدن تام چشماش گرد شد و انگار برای یه لحظه واقعا ترسید. با همون حالت سفارشش رو داد و وقتی تام دور شد یه نفس راحت کشید. خندم گرفت ولی برای اینکه شک نکنه خودم رو مشغول کار نشون دادم. 

غذاش آماده شد و خودم سینی رو بردم . تا منو دید گفت 

-به به خانم با مرام می‌ترسیدی دوستت رو بدوزدم که اون غول بیابونی رو فرستادی؟ 

سینی رو روی میز گذاشتم و گفتم 

-پسر این خوبی. واقعا که خیلی ظاهر بینی. 

یکم از مخلفات غذاش رو برداشت و گفت 

-خب حالا تو باطن بین، بیا یکم بشین حرف بزنیم تو از دوستت بگو منم کیف کنم. 

خنده ی آرومی کردم و گفتم

-نمیشه سر کارم. 

بردیا: بابا کی میبینه؟ همش دو دقیقه هست. 

نگاهی به اطرافم انداختم. میز تو قسمت کنجی بود و خیلی دید نداشت، رییسم که تو اتاقش بود. پس دل رو به دریا زدم و نشستم. 

ویرایش شده توسط Nwgin

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 5

لبخندی زد و سینی غذاش رو طرفم کشید و گفت

-بیا بخور جون بگیری، بعدا خونوادت نگن دختر فرستادیم کشور غریب یکی از این ایرانی ها مراقبش نبود از غم دوری لاغر شد. 

متقابلا لبخندی زدم و گفتم 

-ممنون ولی گشنم نیست، بعدم من همیشه همین سایزی بودم هرچقدرم ناراحت باشم رو اشتهام اثری نمیذاره. 

با تعجب نگام کرد 

بردیا: پس یه چکاپ لازم داری. 

افروز: چرا؟! 

به صندلیش تکیه داد و جواب داد

-مگه نمیگی هرچی غذا میخوری همین اندازه میمونی؟ 

با سر حرفش رو تایید کردم که با حالتی که سعی می کرد نخنده گفت 

-خب دیگه حتما انگلی چیزی داری. 

و دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه و زد زیر خنده. خودمم خندم گرفته بود ولی سعی کردم نخندم که بیشتر از این پررو نشه. 

افروز: خب دیگه آدم باش در ضمن خودتم انگل داری من ژنم خوبه. 

ابرویی بالا انداخت 

بردیا: عزیزم ژنت خوب نیست به امثال تو میگن خر شانس. اونوقت یکی مثله من شب تا صبح، صبح تا شب باید باشگاه باشه که فقط اضافه وزن پیدا نکنه. دیگه هیکل خوب و سیکس پک رو که ولش کن. 

مثله خودش به صندلی تکیه دادم و با لبخند موذی گفتم 

-دیگه چه میشه کرد خدا من رو بیشتر از تو دوست داشته. 

سری تکون داد و زیر لب چیزی گفت که نشنیدم. یه تیکه دیگه از غذاش رو برداشت و همون‌طور که می‌خورد بحثم عوض کرد 

بردیا: خب از دوستت بگو، اسمش چیه تحصیلاتش چیه خونوادش کجان، باباش چیکارس؟! 

چشمام رو گرد کردم و گفتم 

-چه خبره مگه میخوایی بری خواستگاریش؟! من چه میدونم بابا مامانش چیکارن، ما سر کار هم رو می‌بینیم یه سلامی هم میکنیم همین. 

بردیا: حالا تا خواستگاری ببینیم خواست خدا چی باشه. ببینم چه جور دختریه به خواستگاری اینا هم بعدا فکر میکنم. 

افروز:یعنی انقدر از خودت مطمئنی که بدون اینکه دلش رو بدست بیاری پریدی رفتی مرحله خواستگاری؟! 

دستی به صورتش کشید و با حالت مسخره ای گفت 

-تو یه نگاه به من بنداز ببین اصلا نیازی دارم به قسمت مخ زنیش فکر کنم؟! بابا این خارجی ها عاشق چشم ابرو مشکیان من پیشنهاد نداده اون اسم بچه هامونم انتخاب میکنه. 

نگاه دقیق تری به قیافش انداختم. چشم و ابرو و موهای مشکی داشت که موهاشو به سمت بالا شونه کرده بود ولی نه خیلی بالا، دماغ صاف و لب های متوسط که به بقیه اجزای صورتش می اومد. در کل تو ایران قیافه ی جدیدی نبود و جز خوشتیپ ها محسوب می‌شد. اینجا چون اکثرا چشم رنگی بودن تو ردیف جذاب ها هم می‌شد قرار بگیره. 

بردیا: اگه هیز بازیت تموم شد پاشو برو با دوستت حرف بزن راضیش کن. 

با پرویی نیشخندی زدم و گفتم 

-میخواستم ببینم در حدی هستی که آماندا قبولت کنه یا نه، بعدم خودت پاشو باهاش حرف بزن به من چه. مگه یوسف پیامبر نیستی همه عاشق زیباییت شن؟!

و زدم زیر خنده خودشم خندش گرفته بود آروم گفت 

-خیلی نکبتی. 

میخواستم جوابش رو بدم که رز اومد طرفم و با استرسی که مشهود بود گفت 

-افروز رئیس کارت داره. فکر کنم دیده اینجا نشستی. 

با عجله از جام بلند شدم که میز تکون بدی خورد. استرس گرفتم 

افروز: باشه رز من الان میرم پیشش. 

سری تکون داد و دور شد. نگاهی به بردیا انداختم که اونم نگران به نظر رسید. 

افروز: بردیا بعدا حرف می‌زنیم فعلا. 

دیگه مهلت ندادم جوابی بده و به سمت اتاق رئیس حرکت کردم. در زدم و وارد شدم. نگاهی بهم انداخت و با دست اشاره کرد که یعنی بشینم. 

مرد: دیدم که نشسته بودی سر میز مشتری، خوش گذشت؟! 

شرمنده سرم رو پایین انداختم و گفتم 

-معذرت میخوام. یکی از دوستام بود خواهش کرد منم نشستم ولی حق با شماست من سر کار هستم، قول میدم دیگه تکرار نشه. 

مرد کمی به جلو خم شد و گفت 

-یعنی هرکی خواهش کنه تو هم انجام میدی؟! 

اخم ریزی کردم و گفتم 

-یعنی چی؟! 

مرد: ببین اینجا رستوران بزرگیه، کلی آدم میاد و میره، هر روزم کلی آدم میاد واسه استخدام. الان تو رو اخراج کنم به فاصله یک ساعت ده نفر دیگه اینجا ردیف میکنم. 

نگاه چندش باری کرد و ادامه داد

- چه کاری برام انجام میدی که پیش خودم نگهت دارم؟! 

حس کردم نفسم بالا نمیاد. با شک پرسیدم 

-یعنی چی چه کاری، منظورتون رو نمی‌فهمم. 

مرد: منظورم رو خوب فهمیدی، ببین من حاضرم بذارم اینجا کار کنی، اضافه حقوق هم میدم حتی تو هزینه تحصیلتم کمک میکنم ولی به هر حال تو هم باید یه کارایی واسم بکنی یا نه؟! 

و لبخند مضخرفی زد. باورم نمیشد این حرف رو داره میزنه. با عصبانیت از جام بلند شدم 

افروز: متوجه هستین چی دارید میگید، من جای دخترتونم. 

مرد: ولی دخترم که نیستی، بعدم کلی ها هستن این روزها همین کار رو میکنن نمی‌فهمم تو چرا انقدر عجیب برخورد میکنی. 

مردک بی‌شعور تازه به من می‌گفت عادی رفتار کن. با لرزشی که توی صدام معلوم بود گفتم 

-من دیگه پام رو اینجا نمیذارم. 

مرد: هر جور میلته، به هر حال اون که لنگ کار هست تویی. 

با عصبانیت از اتاق بیرون اومدم و سمت رختکن رفتم. لباسام رو عوض کردم و از همون در پشتی کار کنان زدم بیرون. نفسم به سختی بالا می اومد. تند راه می‌رفتم و زیر لب بهش فحش میدادم. گوشیم زنگ خورد نگاه کردم رز بود. حتما تا الان فهمیدن. گوشیم رو خاموش کردم و به راهم ادامه دادم، سریعا در خونه رو با کلید باز کردم و بدون اینکه لباسام رو عوض کنم با گریه روی تخت افتادم. حس خیلی بدی داشتم. حس بی کسی و درموندگی. تاحالا باهام اینجوری صحبت نشده بود. انقدر گریه کردم تا خوابم برد. 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 6

با کسالت وسایلم رو جمع کردم و از کلاس بیرون زدم. آروم آروم راه می‌رفتم و سعی می کردم به اتفاقات دیشب فکر نکنم. ولی هر چی بیشتر سعی می کردم کمتر موفق می شدم. یادم اومد گوشیم از دیشب هنوز خاموش هست. درش آوردم و روشنش کردم. به محض روشن شدن کلی نوتیفیکیشن پشت سر هم اومد. چهار تای اولی اس ام اس از طرف رز بود که نوشته بود نگرانمه، چندتا پیام تو تلگرام از افسون داشتم. بی خبر از همه جا جک فرستاده بود. لبخند کم رنگی زدم که با دیدن پیام بعدی لبخندم به اخم ظریفی تبدیل شد. شماره نا آشنا بود. پیامش رو باز کردم، نوشته بود 

- دختر کجایی تو از دیشب هرچی زنگ میزنم خاموشی لطفا باهام تماس بگیر کارم ضروریه. 

جالب اینجا بود همه رو به فارسی تایپ کرده بود. هرچی فکر کردم شماره رو نشناختم. تصمیم گرفتم زنگ بزنم ببینم کیه. با دومین بوق برداشت. 

صدا: الو روشن کننده؟! 

ابرو هامو دادم بالا و گفتم 

- بله؟! 

صدا خنده ی بلندی کرد و گفت 

- از اسم جدیدت خوشت نیومد؟ همون افروزه فقط معادلش. 

صداش خیلی آشنا بود ولی مغزم بعده اون همه اتفاق دیگه کار نمی‌کرد. 

افروز: آقای محترم میشه خودتون رو معرفی کنید بگید چیکار دارید؟ 

- خاک تو سرت جز من، بردیا، رفیق روزهای سخت دیگه کی می تونه باشه؟! 

ابرو هام رو بالا دادم. نمی دونستم شماره من رو از کجا آورده. فکرم رو بلند گفتم 

- شماره من رو از کی گرفتی؟! 

بردیا: درسته تو دوستت رو جور نکردی ولی به واسطه شمارت دوستتم جور شد. 

- آفرین. خیلی حرفه ای بودی و خبر نداشتم. حالا اجازه بدی قطع کنم حوصله ندارم. 

- نه قطع نکن. کارت دارم بابا. 

- چیکار؟!

- پیکاسو جان این دفترچه هست توش رو خط خطی کردی این پیش منه. 

سر جام ایستادم.

- دفترچه من دست تو چیکار میکنه؟ 

- گروگان گرفتمش، همین الان یک میلیون یورو واریز کن حسابم تا پسش بدم. 

واقعا نمی فهمیدم یه آدم چقدر می‌تونه چرت و پرت بگه. اصلا اینا رو از کجاش می آورد. 

- باشه پیش خودت. اینم یادگاری از طرف من. خداحافظ. 

خواستم قطع کنم که صداش مانعم شد. 

- نه صبر کن. ای بابا اعصاب نداریا. باشه اصلا خودم میام میدمش بهت، یه پولیم میذارم کف دستت تا ازم بگیریش.

خندم گرفت. راست می گفت یکم بد باهاش حرف زدم. اعصاب خوردیم رو سر اون خالی کردم. برای اینکه جبران کنم گفتم

- باشه، من دارم میرم ناهار بخورم. آدرس رو برات می فرستم بیا اونجا. 

- باشه نورافکن منتظرم. فعلا بای. 

و گوشی رو قطع کرد. نمی دونم القاب زیبا رو از کجا آورده بود ولی باید برخورد جدی می‌کردم باهاش. بعد از فرستادن آدرس خودمم به سمت رستوران راه افتادم. تازه یاد تیپ و قیافم افتادم. با عجله نگاهی به سر تا پام انداختم. صبح حتی حوصله آماده شدنم نداشتم. هرچی رو صندلی بود پوشیده بودم. خداروشکر آبرو مند بود. یه بافت گشاد قرمز که آستینش تا روی انگشتام بود با یه شلوار جین مشکی، کتونی های سفیدمم که پام کرده بودم. ولی چون حوصله آرایش نداشتم هیچی به صورتم نزده بودم. رسیدم رستوران. سر یه میز نشستم و آیینه رو از کیفم در آوردم. بالم لبم که رنگش به قرمزی میزد روی لبهام کشیدم تا هم لبم ترک نخوره هم یکم روح به قیافم برگرده. یکم بعد هم بردیا پیداش شد. سلام کردیم و قبل از هر صحبتی غذا سفارش دادیم. بعد از سفارش دفترچه رو روی میز گذاشت 

- بفرما اینم گمشدت. صحیح و سالم تحویل مامانش. 

خندم گرفت هرچند یکم دیوونه بود ولی حال آدم رو خوب می کرد. 

- ممنونم. از کجا پیداش کردی اصلا؟! 

بردیا: موقعی پاشدم که از رستوران برم زیر میز پیداش کردم. حتما موقعی نشستی از جیبت افتاده. 

سری تکون دادم و گفتم 

-آره حتما. 

یکم به جلو خم شد و گفت 

- افروز من واقعا شرمندم. شاید اگر من اصرار نمی کردم سر میز بشینی هنوز کارت رو داشتی. 

- تو از کجا خبر داری؟! 

- موقعی دفترچه رو پیدا کردم رفتم بدم دوستت که بهت بدتش. گفت تو دیگه اینجا کار نمیکنی. حدس زدم تقصیر من باشه. 

لبخند تلخی زدم و برای اینکه از عذاب وجدانش کم کنم گفتم 

- تقصیر تو نبود بردیا. من اول تا آخر از اونجا می رفتم. 

و بعد خلاصه اتفاقات دیشب رو گفتم. بعد از تموم شدن حرف هام گفت 

- واقعا متاسفم که این چیز ها رو تجربه کردی. این اتفاقات خارج یا غیر خارج نمی شناسه. همه جا هست ولی وقتی ببینن یکی تنهاتر هست بیشتر پیش می آد. 

سری به نشونه ی تایید تکون دادم. همون موقع غذامونم رسید. برای اینکه بحث رو عوض کنم گفتم 

- خب تو اینجا چیکار می کنی؟! درست تموم شده؟! 

دهنش رو با دستمال پاک کرد و گفت 

-من بیست و هفت سالمه، وکالت خوندم. درسم یکی دوسالی هست که تموم شده. تو یه شرکت مشغول‌ کارم. البته پرونده های دیگه هم میگیرم ولی شغل اصلیم داخل شرکته. 

چشمام رو گرد کردم. 

افروز: اصلا بهت نمیاد وکیل باشی. همیشه فکر می کردم وکیل ها جدی و خشکن. 

خنده ی بلندی کرد 

بردیا: منم جاهای مورد نیاز خیلی عبوس میشم ولی پیش دوستام خودمم. 

منم مثله خودش خندیدم 

بردیا: خب تو چی؟ چند سالته اصلا اینجا اومدی چیکار؟! 

افروز: من بیست سالمه. اومدم اینجا داروسازی بخونم البته فعلا کالجم هنوز دانشگاه نرفتم. 

بردیا: اوه پس قراره خانم دکترم بشی. ولی بهت میاد. 

لبخندی زدم و تشکر کردم. بردیا انگار تو فکر بود چند دقیقه ساکت شد و به غذاش خیره شد. آروم پرسیدم

-بردیا خوبی؟! 

انگار تازه متوجه من شده باشه لبخندی زد و گفت 

-آره خوبم داشتم به یه چیزی فکر می کردم. البته نظر تو از همه چی مهم تره ولی من میگم دیگه تصمیم با خودته. 

با کنجکاوی بهش نگاه کردم که ادامه داد 

-گفتم تو یه شرکت کار میکنم. خب رئیس این شرکت خودش ایرانیه. از اولم قصدش از تاسیس شرکت کمک به ایرانی های اینجا بود که هم یه شغل داشته باشن بتونن پول در بیارن هم کنار بقیه ایرانی ها یکم کمتر احساس دوری و غربت کنن. 

با هیجان زیاد گفتم

-چه عالی چه آدم خوب و با فکری. 

بردیا با سر تایید کرد و گفت 

-واقعا آدم خوبیه همیشه تا جایی که بتونه به بقیه کمک میکنه. خب حالا بریم سر موضوع اصلی، نظرت چیه بیای تو شرکت ما کار کنی؟! 

از پیشنهادش جا خوردم. از طرفی کار نداشتم و می دونستم راه سختی پیش رومه. از طرفی هنوز اتفاقات بد دیشب تو ذهنم بود. بردیا فهمید دو دلم که باز به حرف اومد. 

بردیا: ببین افروز می دونم دانشجو هستی و نمیتونی تمام وقت کار کنی، که این موضوع رو حل شده بدون چون من حرف می زنم باهاشون. اونجا خیلی به رشته ی تحصیلیت مرتبط نیست ولی تا موقعی که بتونی تو رشته ی خودت کار پیدا کنی جای خوبیه. اکثرا هم هم زبون خودتن حداقل یکم از دلتنگیت کمتر میشه. راجب محیط کارم بهت اطمینان میدم اتفاقی که دیشب افتاد اونجا نمی افته. 

با حرفاش تا حدودی آرومتر شدم ولی هنوزم کاملا مطمئن نبودم. 

بردیا: اگه موافق باشی من آدرس رو میدم بیا از نزدیک ببین اونوقت راحت‌تر می تونی تصمیم بگیری. 

این فکر خوبی بود. حداقلش یه دیدن و نپسندیدن بود دیگه. سری تکون دادم و گفتم 

-باشه پس، همین کار رو کنیم. 

لبخندی زد و با شوخی هاش بقیه غذامون رو خوردیم. 

 

 

ویرایش شده توسط Nwgin

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 7

با استرس از تاکسی پیاده شدم و جلوی در ساختمون بزرگ و بلندی ایستادم. برای داخل رفتن تردید داشتم ولی به بردیا قول داده بودم. خودم رو دل داری دادم و آروم به سمت ساختمون حرکت کردم. در به صورت خودکار باز شد و راه روی نسبتا طولانی جلوم قرار گرفت، از راه رو که رد شدم یه اتاق نگهبانی داشت که کنارش تابلوی راهنما قرار داشت. بردیا بهم گفته بود طبقه ششم هستن ولی تابلو نشون میداد شرکت های دیگه ای هم تو ساختمون هست. دکمه آسانسور رو زدم و منتظر شدم تا بیاد. دست های سردم رو توی هم قفل کردم بلکه از سرماشون کم شه. صبح فقط یه کلاس داشتم و بعدش رفتم خونه آماده شدم که بیام اینجا. آسانسور اومد و سوار شدم، دکمه شش رو فشار دادم. توی آیینه به خودم نگاه کردم، موهای لخت بلندی به رنگ قهوه ای تا وسطای بازوم داشتم. چشمای گرد درشتمم به همون رنگ ولی یکم روشن تر بود. قد متوسط نسبتا بلندی هم داشتم. پوستم سفید بود البته نه به سفیدی سفید برفی قصه ها. بینی صافی داشتم که نه خيلي قلمی و نه خیلی گوشتی بود. لب هامم متوسط و برجسته بودن که با برق لب خوش فرم تر میشدن. بافت یقه اسکی سفید رنگی با کت چرم سبکی به رنگ مشکی و شلوار جین مشکی هم پوشیده بودم. نیم پوت مشکی رنگمم پام کرده بودم. آرایش ملایم روزانه ام رو که شامل یه ضد آفتاب رنگی و ریمل مشکی رنگم می شد با یه رژ بژ کم رنگ، تکمیل کرده بودم. با صدای آسانسور به سمت در برگشتم و با باز شدن در به سمت سالن بزرگی که رو به روم بود حرکت کردم. نمی دونستم باید کجا برم، گوشیم رو در آوردم تا به بردیا زنگ بزنم که همون موقع همراه یه پسر دیگه از رو به رو ظاهر شدن و پسره یه سری کاغذ رو داشت براش توضیح می‌داد و بردیا هم حواسش به پسره بود و متوجه من نشد. با چند قدم خودم رو بهشون رسوندم. 

افروز: سلام بردیا. 

با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد و لبخند زیبایی زد. 

بردیا: سلام افروز خانم، خیلی خوش اومدید، قدم رنجه فرمودید. 

افروز: ممنونم. 

و لبخند زدم. بردیا به پسر بغل دستیش اشاره کرد و گفت 

- افروز این پارسا هست، پارسا اینم افروزه شاید خواست اینجا کار کنه. 

پارسا سری تکون داد و گفت 

-خیلی خوشبختم افروز خانم امیدوارم بیشتر اینجا ببینیمتون. 

خوشحال و ذوق زده از اینکه یه ایرانی دیگه دیدم سری تکون دادم و گفتم 

-منم خوشبختم از آشناییتون. 

بردیا رو به پارسا کرد و گفت 

-من میرم شرکت رو به افروز نشون بدم تو هم کارایی که گفتم رو انجام بده. 

پارسا: چشم آقا بردیا. 

و بعد رو به من کرد و گفت 

-فعلا افروز. 

- فعلا. 

و از کنارمون رد شد. همراه بردیا مستقیم حرکت کردیم و وارد سالن بزرگی شدیم که کلی میز دور تا دورش قرار داشت و نزدیک بیست تا آدم مشغول کار بودن. انتظار این همه آدم رو نداشتم برای همین استرسم بیشتر شد. با صدای بردیا از فکر بیرون اومدم. 

-خب افروز جان اینجا یه شرکت برند مد و پوشاک هست که لباس و زیور آلات رو به صورت تخصصی طراحی میکنیم و بعد هم به بخش تولید می فرستیم . کارمند ها تو چند بخش تقسیم میشن که هر بخش رو الان بهت معرفی میکنم. 

و به سمت چپ سالن حرکت کرد که سه تا دختر و دوتا پسر پشت میز نشسته بودن. 

بردیا: خب اینها بچه های طراحی لباس هستند به ترتیب از راست گلناز، گیسو، آیدا، بهراد و سینا. بچه ها اینم افروزه. 

بچه ها سلام کردن و منم با لبخند جوابشون رو دادم. به ترتیب بردیا سر هر میز می بردم و تک تک معرفی می کرد. هر چند اسم خیلی هاشون یادم نموند ولی همه ایرانی بودن و منم خیلی از این موضوع ذوق می کردم. بعد از معرفی همه برگشت سمتم و گفت 

-خب نظرت چیه؟! از محیط خوشت اومد؟! 

- خیلی خوشم اومد. خیلی وقت بود تو جمعی که همه ایرانی باشن قرار نگرفته بودم. فقط مطمئن نیستم به درد کار تو اینجا بخورم. 

- چرا نخوری؟! اولا که تو هم نقاشی میکشی اونم چقدر عالی و تمیز، خودم تو دفترچت دیدم، میتونی تو بخش طراحی کمک کنی. بعدم اینجا رو الان نبین که آرومه. موقعی نزدیک کالکشن های جدیدمون میشه سر همه شلوغ میشه و همه به کمک نیاز دارن پس تو باید به همه کمک کنی. پس کارت زیاده. 

اونقدر محیط به دلم نشسته بود که دلم نمی اومد قبول نکنم برای همین هم لبخند زدم و باشه ای گفتم تو همین حین صدایی از پشت سرم گفت 

-بردیا جون از کی تا حالا اونقدر شاخ شدی که ما رو معرفی نمیکنی؟! 

به سمت صدا برگشتم. یه پسر تو حدودای سن بردیا با چشمای سبز و قد متوسط رو به رو بود. بردیا که انگار واقعا یادش رفته بود معرفیش کنه آروم به پیشونیش زد و گفت 

-آخ، واقعا شرمنده. 

یهو صدایی دوباره از پشت سرم گفت 

-همیشه همین کار رو میکنی. قشنگ معلومه چقدر حسودیت میشه. 

با تعجب برگشتم سمت صدا که دیدم همون پسره الان پشت سرم ایستاده و داره حرف میزنه. با عجله برگشتم و جای قبلیش رو نگاه کردم که دیدم کسی نیست، ترسم بیشتر شد. نکنه جن بود. ولی بردیا خیلی ریلکس باهاش حرف می زد. دوباره برگشتم سمت پسره که یهو دوتاشون باهم گفتن پخ. یه هین بلند کشیدم و دستم رو قلبم گذاشتم. بردیا نگران نگام کرد و گفت 

-خوبی؟! 

 سرم رو به نشونه ی آره تکون دادم چون زبونم نمی چرخید. بردیا روش رو سمت اون دوتا که با هم مو نمی زدن کرد و گفت 

-این چه کاریه شما دوتا همیشه انجام میدید؟! 

یکی از پسرها که نمی دونم کدومشون بود گفت 

-خیلی حال میده به جون بردیا. 

بردیا: جون خودت رو قسم بخور. 

بعد انگشت اشارش رو سمت همون پسری که الان حرف زد گرفت و گفت 

-افروز این پرهامه عکاس شرکت. 

بعد به کناریش اشاره کرد و ادامه داد

-اینم رُهامه ادیتور عکس ها. 

و بعد رو به اون ها گفت

-اینم افروزه از این به بعد اینجا کار می کنه.

اون یکی که اسمش رهام بود گفت 

- به گروه دالتون ها خوش اومدی عزیزم.

با تعجب گفتم

-ولی دالتون ها سه تا بودن. 

داداشش جواب داد

-درسته ولی ما برای احتیاط همیشه یه جای خالی داریم. 

و بعد با هم سرشون رو به نشونه ی تایید تکون دادن. همچنان با تعجب بهشون نگاه می کردم. شونه ای بالا انداختم 

افروز: خیلی از آشناییتون خوشحال شدم دالتون ها. 

بردیا به حرف در اومد و گفت 

-خب دیگه ما بریم افروز، دالتون ها هم کلی کار دارن. 

پرهام دستی تکون داد و رو به من گفت 

-خداحافظ سنجاقک کوچولو بعدا می‌بینیمت. 

چشم هام از تعجب گرد شد. بهم میگفت سنجاقک کوچولو. من کجام شبیه سنجاقک بود. ولی چون بردیا دستم رو کشید که برم دیگه نتونستم جوابش رو بدم. 

 

 

ویرایش شده توسط Nwgin

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 8

صبح ساعت هفت از خواب بیدار شدم. امروز کلاس نداشتم برای همینم تصمیم داشتم اولین روز کاری از صبح برم شرکت. دیروز بردیا همه جا رو بهم نشون داد ولی رئیس شرکت برای کاری به شهر دیگه رفته بود و نتونستم باهاش آشنا شم. هرچند من دل خوشی از رئیس ها نداشتم ولی نمی شد همه رو به یه چشم دید. 

بافت آبی کمرنگی با شلوار جین یک درجه تیره تر از اون پوشیدم. موهای قهوه ایم رو گیس نه چندان سفتی کردم و از یک طرف روی شونه هام انداختم. آرایش ساده ای در حد ریمل و ضد آفتاب کردم و رژ صورتی کم رنگی هم به لب هام زدم. پالتوی شیری رنگم رو برداشتم و راه افتادم. 

وارد شرکت شدم و اکثرا اومده بودن. هنوز درست با بچه ها آشنا نشده بودم برای همین یکم احساس غریبی داشتم ولی هر کدوم که من رو میدید بهم سلام می کرد و دوباره خودش رو معرفی می کرد تا زودتر یاد بگیرم. با این رفتارشون یخ منم آب شد و دیگه احساس غریبی نمی‌کردم. مشخص بود بردیا هنوز نیومده چون بچه ها به منظمی دیروز نبودن و هرکی یک طرف سالن داشت با اون یکی حرف می‌زد. بردیا بهم گفته بود فقط وکیل شرکته ولی دیروز که خیلی ازش حساب می بردن، حدس می‌زنم دست راست رئیس باشه.

هنوز همون جور سر پا ایستاده بودم چون نمی‌دونستم باید کجا برم، هنوز میزی بهم نداده بودن. اصلا نمی‌دونستم میز دارم یا نه. یهو یکی از اول سالن داد زد 

-آقای توکلی داره میاد بچه ها، بشینید.

خندم گرفت، یاد ابتدایی افتادم که می‌گفتن خانم معلم داره میاد ساکت باشید. با گفتن همین جمله وسط سالن شبیه بازار شام شد. همه توی هم می پلکیدن و جلوی دیدم رو گرفته بودن ولی از ساکت شدنشون معلوم بود آقای توکلی اومده. هرچی سعی کردم روی انگشت پا بایستم تا بلکه این رئیس جدید رو ببینم نشد، جلوم پره آدم بود. در حال تقلا بودم که صدایی از پشت سرم گفت 

-الان توقع داره مثله تو فیلم ها یه رئیس جذاب عینک دودیشو در بیاره و یه نگاه نافذ بهت بندازه؟! 

چون توقع همچین چیزیو نداشتم تعادلم رو از دست دادم و اگر کمک صاحب صدا نبود قریب به یقین پخش زمین می شدم. 

با ترس نگای صاحب صدا کردم و رهام رو دیدم. شایدم پرهام بود چون من هنوز نمی تونستم تشخیصشون بدم. خندم گرفت چون این فکر شیطانی به ذهن خودمم رسیده بود. برای اینکه بویی نبره گفتم 

-نه بابا چه ربطی داره فقط کنجکاو بودم. 

چشمکی زد و گفت 

-باشه بابا تو گفتی منم باور کردم ولی بهت این اطمینان رو میدم که چیزه خوبیه. 

و باز چشمکی زد و دور شد. با چشم های گرد به رفتنش نگاه کردم. اینم یکم کم داشت واقعا. آخرم نفهمیدم کدوم یکیشون بود. شونه ای بالا انداختم و به طرف اتاق بردیا حرکت کردم. از اون همهمه ی اول دیگه خبری نبود. امیدوار بودم بردیا اومده باشه. دری زدم و آروم وارد شدم. دیدم هنوز نیومده. کامل وارد اتاق شدم و نگاهی به دور تا دورش انداختم. اتاق ساده ای با دکور کرم قهوه ای بود. میز قهوه ای هم آخر اتاق بود که یه صندلی پشت میز و دو تای دیگه کنار میز بود. برای یه وکیل اتاق جمع و جور و خوبی بود. صداش رو از پشت سر شنیدم. 

-به به افروز خانم، امروز زود تشریف آوردین. 

با لبخند نگاهش کردم و اونم با لبخند جوابم رو داد 

افروز: سلام، صبح بخیر. آره امروز کلاس نداشتم گفتم از صبح بیام اینجا. 

بردیا: سلام بر شما بانوی دربار. کار خوبی کردی. رئیس رو دیدی؟! 

افروز: نه هنوز. 

بردیا: باشه پس بیا بریم آشنا شید باهم بعدم میزت رو بهت نشون بدم. 

و با گفتن این جمله چون نزدیک در بود از اتاق خارج شد و منم بعد از اون خارج شدم. 

پشت در اتاق توکلی در زد و با گفتن بفرمایید وارد شدیم. صداش که جوون میزد ولی نمی دونستم حدودا چند ساله میزنه. بردیا در رو باز کرد و سرش رو از در داخل کرد و گفت 

-اجازه هست؟! 

و بعد بدون اینکه منتظر جواب باشه در رو کامل باز کرد و خودش کنار در ایستاد و به من اشاره کرد تا وارد بشم. تشکری کردم و وارد اتاق شدم. از چیزی که می دیدم هم تعجب کردم هم خندم گرفت. مردی حدودا شصت ساله پشت میز نشسته بود. موهای جو گندمی و صورت استخوانی و مردونه ای داشت که هنوزم آثار جذابیت توش موج میزد. صورت مهربونی داشت که من رو یاد بابام مینداخت. از اون صدای جوون توقع همچین سن و سالی رو نداشتم. جلوی میز ایستادم و سلام آرومی کردم که با لبخند جوابم رو داد. بردیا در اتاق رو بست و خودش رو به من رسوند که توضیح بده. 

بردیا: خب عمو جان این دختر خانمی که می بینید افروز خانم هستن. از دوست های بنده که اینجا دانشجوان. دنبال کار میگشتن و منم اینجا رو پیشنهاد دادم. دیروز اومد دید و آشنا شد با محیط ولی شما نبودین که آشناتون کنم. 

مرد لبخند مهربونی زد و بهم گفت 

-خوش اومدی دخترم. امیدوارم اینجا احساس راحتی کنی و سکوی پرتابی باشه برای آیندت. 

توی همون برخورد اول خیلی احساس خوبی بهش داشتم. انگار یه ورژن از بابام اینجا بود. با لبخند تشکری کردم و بعد از حرفای کلیشه ای راجب حقوق و این چیز ها از اتاق بیرون اومدیم. بردیا میزم رو که نزدیک اتاق توکلی بود نشونم داد و بعد از آخرین توصیه ها از پیشم رفت. 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 پارت 9
بردیا به طرف اتاق خودش حرکت کرد منم سمت میزم راه افتادم که وسط راه یکی از دو قلو ها رو دیدم برام مهم نبود کدوم یکی شونه  ولی باید حالیشون می کردم دست انداختن من یعنی چی.
اروم به طرفش حرکت کردم چون پشتش بهم بود متوجه حضورم نشد. ضربه ی نه چندان محکمی به کمرش زدم که با وحشت برگشت نگام کرد. من رو که دید چشماش رو گرد کرد و گفت
-چته وحشی؟ چرا میزنی؟ تو چه جونوری بودی ما خبر نداشتیم.
افروز: الکی ادا در نیار می دونم دردت نیومد. اینو زدم یادت بمونه دیگه من رو دست نندازی.
یهو اون حالت درد رو فراموش کرد و لبخند پهنی زد که دیگه اطمینان پیدا کردم خودش بوده.
رهام: خب به من چه من فقط گفتم رییس جذابه که خدایی هم هست دیگه تو منحرف بودی فکر کردی جوونه بعدم برای خودت داستان بافتی.
نفسم رو با حرص بیرون دادم و گفتم
-حواست باشه دفعه بعد محکم ترش رو می خوری.
 و انگشت اشارم رو به نشونه ی تهدید براش تکون دادم و به سمت میزم حرکت کردم.
خوشحال از تهدیدی که کردم فکر می کردم دیگه به پر و پای من نمی پیچه ولی هنوز نمی دونستم این دوتا برادر روی هرچی پرو هست سفید کردن.
تا ظهر چندتا پرونده مرتب کردم و چندتا برگه کپی کردم. کار خاصی نداشتم بیشتر وقتا درس می خوندم و کارای دانشگاهم رو می کردم.
ناهار رو توی سالن غذا خوری با بچه ها خوردم و بیشتر باهاشون اشنا شدم. متوجه شدم که گیسو یه جورایی بی بی سی شرکت محسوب میشه و هیچ اتفاقی از جمله حرکت مولکول های هوا نمیتونه ازش مخفی بمونه. ولی در عین حال دختر خون گرم و مهربونی بود.
تا عصر یکم دیگه کار کردم و ساعت شش اماده شدم برم خونه. بردیا همون موقع از اتاقش اومد بیرون تا چشمش به من خورد گفت
-افروز داری میری؟
-اره کم کم دیگه میرم بقیه هم دارن جمع میکنن.
-باشه پس بذار برسونمت.
-ممنون زحمتت میشه خودم میرم.
-نه بابا چه زحمتی توی این بارون پیاده کجا میخوای بری.
به پنجره نگاه کردم. چطور متوجه بارون نشده بودم. مخالفت بیشتر رو جایز ندونستم و باهم راهی شدیم.
توی راه حرفی نمی زدیم و سکوت راه رو فقط صدای تق تق بارون و اهنگ بی کلام پخش ماشین می شکست. بردیا سکوت رو شکست
-خب افروز خانم دیگه به محیط جدید عادت کردی؟
لبخندی زدم و گفتم
- اره در واقع خیلی احساس راحتی میکنم هم پیش هم زبون هام هستم هم کار میکنم هم درس میخونم البته خیلی کار مفیدی نمیکنم ولی همینم تو کشور خارجی غنیمته.
-نگران نباش الان کار ها سبکه نزدیک کالکشن که بشه دوست داری دونه دونه ی مو های پرهام و رهام رو بکنی.
با تعجب گفتم
-چرا اون دوتا؟
-چون از بس غر میزنن آرزو میکنی کاش همه ی نسلت تو حمله ی مغول ها کشته می شد تا دیگه تویی وجود نداشت.
با این حرفش خنده ی بلندی کردم که خودشم همراه من خندید. البته این اتفاق خیلی هم دور از انتظار نبود.
بردیا جلوی خونه نگه داشت و بعد از تشکر پیاده شدم و به سمت در حرکت کردم. خونه چندان نوساز و بزرگ نبود ولی برای شروع بهتر از خوابگاه بود. سریع لباس هام رو عوض کردم و طبق عادت کف اتاق انداختم. یاد مامانم افتادم که الان با دیدن این حرکت کلی جیغ می کشید و افسونم فقط می خندید و میگفت احتمالا تو زایشگاه عوض شدی. آخه فقط من توی خانواده انقدر شلخته بودم. دلم خیلی براشون تنگ شده بود. سریع لپ تاپ رو باز کردم و به افسون زنگ زدم از شانس خوبم انلاین بود. نزدیک به سه ساعت حرف زدیم. آخرش دیگه حس کردم دهنم داره کف میکنه خداحافظی کردیم و به سرعت خوابم برد.

ویرایش شده توسط Nwgin

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 10

از صبح توی دانشگاه بودم و استادان محترم بدون ذره ای مروت بی وقفه درس میدادن. مخصوصا استاد ریاضیمون که یقین داشتم از نوادگان هیتلر خدا بیامرزه. دو ساعت تمام درس داد آخرشم گفت اوه متوجه گذر زمان نشدم. دلم می خواست همونجا زمین رو گاز می گرفتم. با هر بد بختی بود از کلاس اومدم بیرون چون زمانی برای خونه رفتن نداشتم مستقیم سوار اتوبوس شدم و سمت شرکت راه افتادم. خوبیش این بود جلوی در شرکت ایستگاه داشت و نیازی نبود پیاده راهی برم. صلواتی حواله روح سامانه اتوبوس رانی کردم و جلوی شرکت پیاده شدم. سوار آسانسور شدم و تو آیینه خودم رو نگاه کردم. امروز عجیب رو فاز زشتی بودم. از صبح که بیدار شدم دماغم پف کرده بود و چشمام خسته بود ولی از اونجایی که من صبح حوصله خودمم ندارم و لحظه آخری یه چیزی می پوشم بیخیال قیافه زیبام شدم و جمله ی "باطنت زیبا باشه ظاهر نابود شدنیست" رو به خودم گفتم. اصولا هر موقع می خواستم خودم رو قانع کنم جملات آموزنده زیاد میگفتم. از آسانسور پیاده شدم و سمت سالن حرکت کردم. به بچه ها سلام کردم و وسایلم رو روی میز گذاشتم. هنوز نفسم سر جاش نیومده بود که صدای یکی از دو قلو ها به گوشم خورد
-هی نی شکر بیا اینجا کمک!
چشمام تا آخرین حد ممکن باز شد. کلا سه روز بود می اومدم تو این شرکت همه جور اسمی روی من گذاشته بودن. دستی به کمرم زدم و گفتم
-اقای پرهام شایدم رهام من اسم دارم اسمم افروزه چرا هر بار یه اسم رو من میزارین؟
-من پرهامم این یک بعدم اسمت سخته من یادم نمیمونه تازه به نظرم نی شکر یا نی قلیون یا چوب کبریت بیشتر بهت میاد از بس لاغری.
ابرو هام رو دادم بالا و نگاهی از بالا به خودم انداختم به نظر خودم که اصلا لاغر نبودم. تازه کلی هم غذا می خوردم. تو ایران همیشه من یخچال خونه رو خالی می کردم و افسون اعتراض داشت هیچی به اون نمیرسه و حس بچه های سومالی رو داره. ولی اینجا همش بهم میگفتن لاغر. برای اینکه بحث رو عوض کنم گفتم
-بفرمایید اقا پرهام چیکار داشتید؟
لبخندی از سر رضایت زد و سرش رو یکم بالا داد و گفت
-بالاخره فهمیدی اینجا کی رییسه. بیا تو اتاق عکاسی به این اندام نی قلیونیت نیاز داریم.
من گیج از حرفایی که زد دنبالش راه افتادم چون می دونستم با این دوتا برادر بحث فایده نداره.
باهم به سمت اتاق عکاسی که آخر سالن بود حرکت کردیم و در رو باز کرد تا برم داخل. تاحالا اینجا نیومده بودم. یعنی جرات اومدن نداشتم. با تعجب وچشم های گرد که حس می کردم الان از حدقه میزنن بیرون به اطرفم نگاه کردم اینجا از شدت شلوغی به بازار شام پوزخند می زد. اتاق من رو که دیگه در حد همون پوزخندم نمی دونست. نگای زمین کردم انواع لباس و شلوار و پارچه ریخته بود. نگای سقف کردم کلی چیز مسخره بهش آویزون بود. از چراغ عروسی هایی که تو ایران جلو در میزنن تا چراغ آویز های چینی.
همون جور که از تعجب چشم هام داشت چپ می شد لبخندی به اون دوتا که منتظر و با ذوق داشتن نگام می کردن زدم و گفتم
-خیلی اتاق قشنگ و باحالی دارید.
یکیشون که به نظرم رهام می اومد با اعتماد به نفس سری تکون داد و گفت
-می دونیم عزیزم نیازی به گفتنش نبود به هر حال همه کس نبوغ و سلیقه ما رو نداره.
سری تکون دادم و سعی کردم نخندم. صدام رو صاف کردم و گفتم
-فقط حس میکنم اینجا یکم شلوغه. برای همین درست زیبایش به چشم نمیاد.البته من خودم طرفدار شلوغیم ولی اینجا یکم زیادی شلوغه دیگه.
پرهام دستی به صورتش کشید و نگاهی به رهام انداخت که رهامم برگشت نگاش کرد
پرهام: داداش به نظرم این چوب کبریت یکم داره راست میگه.
اونم سری تکون داد و گفت
-اره منم همین حس رو دارم ولی بیا کامل تمیز نکنیم اونوقت روح هنرمندمون آسیب میبینه.
پرهام: باشه، باشه در حدی که بتونه کارمون رو راه بندازه کافیه.
هر دو سری تکون دادن و منتظر به من نگاه کردن. فهمیدم منظورشون چیه ولی سعی کردم خودم رو به نفهمی بزنم. لبخند زورکی زدم و گفتم
-پس من برم شما هم به کاراتون برسید.
و سریع برگشتم که برم ولی اونا سریعتر خودشون رو به من رسوندن و مانع شدن
پرهام: امکان نداره حالا که خودت ایدشو دادی بزاریم بری. مگه نه رهام؟
رهام سری تکون داد و هر دو لبخندی تحویلم دادن. با عجزی که تو صدام بود گفتم
-خواهش میکنم من حتی اتاق خودمم عید تا عید مرتب نمیکنم.
رهام: دیگه این شتریه که در خونه همه می خوابه.
پرهام یکی زد توی سرش و گفت
-احمق اون برای مرگه.
رهام قیافه ی متفکری گرفت و گفت
-واقعا؟
پرهام سری تکون داد و بعد رو کرد به من و گفت
-باشه حالا که شبیه گربه شرک شدی و ما دوتا هم دل رحمیم بهت کمک می کنیم اینجارو جمع کنی.
نمی دونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت. از طرفی میدونستم جمع کردنشونم مثله آدمیزاد نیست از طرفیم بهتر از تنهایی بود.
دست به کار شدیم. اون دوتا لباس هارو بر می داشتن منم جارو می کردم یه اهنگ مسخره هم گذاشته بودن و هی باهاش مثلا میرقصیدن. ولی فقط شبیه رقص بود. بعضی وقتا دست منم می گرفتن که همراهیشون کنم ولی واقعا حاضر نبودم توی اون افتضاح سهیم باشم. انقدر مسخره بازی در آوردن که از شدت خنده عضلات صورتم درد گرفته بودن. همون جور که جارو می زدم و بلند با اهنگ می خوندیم یهو دیدم زیر کوهی از لباس هایی که هنوز جمع نشده بود یه چبزی داره حرکت میکنه. حدس زدم موشی، ماری چیزی باشه که واقعا هم بعید نبود از بس که همه چی نا مرتب بود. با ترس جارو رو محکم گرفتم و لباس هارو کنار زدم و در کمال ناباوری یه توله گربه سفید بیرون اومد. با تعجب گفتم
- این گربه مال شماست؟
پرهام با دیدن گربه گل از گلش شکفت و گفت
-فی فی دخترم کجا بودی این همه وقت؟ میدونی چقدر دنبالت گشتم؟ چه شب هایی که از غم دوریت بی خوابی کشیدم!
با همون تعجب گفتم
-مگه چقدر وقته گم شده؟
صداش رو یواش کرد و گفت
-والا من که اصلا متوجه نشدم گم شده باشه ولی به نظرم یه دو روزی میشه که اینجاست.
بعد صداش رو بلند کرد و خطاب به فی فی گفت
-قربون دختر قشنگم بشم که بابایی رو نصفه جون کرد. بیا بریم بهت غذا بدم حالت جا بیاد.
و گربه به دست از اتاق بیرون رفت.

ویرایش شده توسط Nwgin

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 11 

من و رهام نگاهی بهم انداختیم و رهام شونه ای به نشونه ی به من چه بالا انداخت و دوباره مشغول جمع کردن شد. منم دنبالش راه افتادم تا کمکش کنم. تقریبا یک ساعت بعد نصف اتاق جمع شده بود. ولی از اونجایی که دو قلو ها شلختگی تو خونشون بود رهام دست از کار کشید و گفت 

- به نظر من کافیه. اگه خیلی هم تمیز بشه دیگه نمی تونیم کار کنیم. 

ابرویی بالا انداختم و باشه ای گفتم. دسته ی جارو رو به دیوار تکیه دادم و خواستم از اتاق خارج بشم که صدای رهام مانع ام شد. 

- کجا بابا هنوز کار داریم. 

با بی حالی و خستگی ناشی از دوساعت جمع و جور کردن و گفتم 

- وای نه توروخدا دیگه نمیتونم. به خدا من عید تا عید انقدر کمک مامانم نمی کردم. حس می‌کنم کمرم دیگه صاف نمی شه. آرتروز گردنم گرفتم. 

همین جوری مشغول غر زدن بودم که رهام با صداش ساکتم کرد. البته یه جورایی داد بود تا حرف عادی. 

- وای دختر چقدر غر می زنی. تو زندگیم آدمی به تنبلی تو ندیده بودم. خوبه یه اتاق جمع کردی تازه اونم نصفه و نیمه. بیچاره شوهرت وقتی می‌فهمه چه تنبلی هستی که دیگه دیره، خودت رو بهش غالب کردی رسما. 

چشم هام رو گرد کردم و دستی به کمرم زدم و با لحن حق به جانبی گفتم 

- ببخشید که اتاق شما بود و تقریبا یه سال بود تمیزش نکرده بودید. اونوقت من رو مثله برده های قرن هجده میلادی وادار کردید کل اتاق رو جارو بزنم، بعد حالا اینه جواب زحمتام. 

- رو حرف من حرف نزن دختره ی چشم سفید. حیف که بهت نیاز داریم وگرنه دونه دونه ی گیسات رو همینجا می‌کندم باهاش کلاه گیس درست می کردم. 

چندبار پلک زدم تا مطمئن شم درست شنیدم. درست مثله همیشه فهمیدم بحث کردن فایده نداره پس بیخیال شدم و گفتم 

- حالا چیکار داری؟! 

-آفرین دخترم حالا بهتر شد. ببین ما فردا باید یه کاتالوگ از جواهرات جدیدمون تحویل بدیم. ولی وقت زیادی نداریم. مدل ها صبح میرسن و تا عصر کار باید آماده باشه. 

با گیجی سری تکون دادم و گفتم 

- خب حالا اینایی که گفتی به من چه ربطی داره؟!

- خب دیگه من و پرهام فکر کردیم می تونیم از گردن دراز تو به عنوان مدل گردن بند استفاده کنیم اینجوری فردا کارامون سبک تر میشه. 

و لبخند مسخره ای زد. 

- الان من درست فهمیدم؟! میخواید من به عنوان مدل گردن بند های شما رو بپوشم شما هم عکس بگیرید؟! 

- کاملا درست فهمیدی عسلم. عجیبه ایندفعه خنگ بازی در نیاوردی. 

نفسم رو با حرص بیرون دادم و با صدای نسبتا بلندی گفتم 

-چرا فکر کردی من همچین کاری میکنم؟! مگه من عروسک شما ها هستم که هر دفعه یه بلایی سرم میارید؟!! 

رهام چشم هاش رو گرد کرد و گفت 

- صداتو رو من بلند نکن دختره ی چشم سفید. مگه میخوام گردنت رو قطع کنم که کولی بازی در میاری. بعدم هوا برت نداره همچین گردن قشنگی هم نداری ولی چاره چیه فعلا اینجا تو از همه گردن دراز تری. 

- مگه من ظرافه هستم که بهم میگی گردن دراز؟! گردن من به این قشنگی. 

- آره عزیزم همین که تو میگی. برو یه نگاه تو آیینه به‌ خودت بنداز میفهمی چی میگم. هم خودت درازی هم گردنت. بعدم نگران نباش چهرت رو نمی اندازیم چون هنوز قصد ورشکست کردن شرکت رو نداریم. یه گردنه با چهارتا گردنبند. می‌پوشی ما هم عکس میگیریم صدتا ادیت می کنیم تا بشه نگاش کنی بعدم تموم میشه. 

-اصلا نمی شه. فکرشم نکن. 

راهم رو گرفتم که برم. نزدیک در بودم که صدای افتادن چیزی اومد. برگشتم دیدم رهام افتاده کف زمین و دستش روی قلبشه. سریع به طرفش رفتم و گفتم 

-رهام چی شد؟! خوبی؟! چرا افتادی؟! 

همین جور که دستش روی قلبش بود با آه و ناله یکم خودش رو جمع کرد و گفت 

- افروز من از بچگی مشکل قلبی داشتم. شُک و هیجان و استرس و کلا هر کوفتی که خوشم نیاد ازش برام بده. ببین من اگه این کاتالوگ رو تا فردا عصر تحویل ندم از کار اخراج می شم. پرهامم اخراج می شه. خودمون به درک به فکر زن و بچمون باش. 

ابرو هام رو بالا انداختم و با دهن کجی گفتم 

- ولی شما که ازدواج نکردید. 

صاف نشست و گفت 

- رو حرف من حرف نزن. همین فی فی مگه بچه ما نیست؟! میدونی چقدر خرج داره؟!از غذا و لباس بگیر تا انواع اسباب بازی ها که براش میگیرم. توروخدا قبول کن دیگه. 

و دوباره دستش رو گذاشت رو قلبش. دلم براش سوخت. من خودمم به زور این کار رو گیر آورده بودم. دلم نمی خواست کسی از کار بیکار بشه. بلند شدم و گفتم 

- باشه قبول، به شرطی که صورتم رو نندازید. 

- آفرین دخترم. مطمئن باش ما هم دلمون نمی‌خواد قیافه ی بچه گونه ی تو رو بندازیم. 

سری تکون دادم و دوباره مشغول کار شدیم. پرهامم پیداش شد و دوتایی چندتا گردن بند گردن من انداختن و بهم گفتن چه جوری باید بایستم. حال و هوای عجیبی بود. از یه طرف گردنبند هایی که همشون خاص و زیبا بودن و من تا عمر داشتم نمی‌تونستم یکی از اونا رو هم بخرم. از طرفی هم اینکه یکی همش ازت عکس بگیره باحال بود. البته اون وسط ها چند باری رهام و پرهام مثله پت و مت باهم دعواشون می شد و هرکی می خواست حرف خودش رو به کرسی بشونه. بعد از گذشت چند ساعت رضایت دادن که تمومش کنن. لباس هام رو عوض کردم و از اتاق بیرون اومدم. نگاهی به ساعت انداختم نزدیک پنج بود و من حتی ناهارم نخورده بودم. اکثریت در حال رفتن بودن. منم کیفم رو برداشتم و از در شرکت بیرون زدم. 

ویرایش شده توسط Nwgin

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 12

یک هفته از شروع کارم توی شرکت می‌گذشت. خیلی وقت ها بردیا رو نمی دیدم چون سرش گرم دادگاه و شرکت های دیگه بود. از کاتولگ پرهام و رهامم خبری نشد، یعنی به من خبرش رو نمیدن چون هر موقع میرم بگم آقا بذارید منم عکسام رو ببینم میگن فعلا نمیشه. منم دیگه بیخیال شدم چون حوصله سر و کله زدن با اون دوتا رو ندارم. امروز مثله قرار هر سه شنبه که کلاس نداشتم از صبح شرکت بودم. آقای توکلی یه سری پرونده بهم داده بود که داشتم اون ها رو مرتب می کردم. برام عجیب بود که شرکت به این بزرگی چرا یه منشی برای خودش نمی گیره. هر دفعه کاراش رو به یکی می‌سپرد. البته الان که من بودم بیشتر به من کار می داد. همین‌جور که مشغول بودم صدای تق تق پاشنه ی کفشی روی سرامیک ها نظرم رو جلب کرد. به کفش های ظریف و زیبای همون خانم نگاه کردم و اولین چیزی که با خودم گفتم این بود که چه جوری می تونه با اون پاشنه ها راه بره. نگاهم رو بالا آوردم و روی تیپ و چهرهش ثابت موند. شومیز آستین بلند سفید رنگی با دامن تا بالای زانو و طرح داری که زمینه ی خردلی داشت پوشیده بود. یه کاپشن مشکی بلند تا روی زانو هم به صورت نمایشی روی شونش انداخته بود. موهای فر فری و بلوندش که تا روی آرنجش بود با هر حرکتش بالا و پایین می رفت. چند نفری سر راه بهش سلام کردن و با سر جوابشون رو داد. از جلوی من رد شد و وارد اتاق کنار اتاق بردیا شد. همیشه برام سوال بود که چرا هیشکی وارد اون اتاق نمیشه. خب الان می تونستم جواب سوالم رو بگیرم. گیسو از اون طرف سالن بهم نزدیک می شد، خیالم تا حدودی راحت شد چون الان راحت میتونستم جواب سوالام رو بگیرم. سریع و با ذوقی که می شد از همون اول توی چهرش دید به سمت قهوه ساز کنار میزم رفت و اون رو توی برق زد. در همون حال روش رو سمت من کرد و گفت 

- وای افروز دیدیش؟! مثله همیشه زیبا و شیک پوش بود. من نمی‌دونم چرا انقدر خوش استایل هست. 

- من که نشناختمش کی بود؟! 

- اسمش لیلاست ما بهش میگیم لیلا خانم. مدیر روابط عمومی شرکته یعنی میره با گالری ها و مزون هایی که مشتریمونن قرار داد می‌بنده وقتی کالکشن جدید میدیم بیرون لیلا خانم با عکاس ها و خبرنگار ها هماهنگ می‌کنه. خیلی خانم موفقیه. 

سرم رو به نشونه ی تایید حرف های گیسو تکون دادم و دوباره نگای در بسته ی اتاقش کردم. گیسو قهوه رو توی فنجون ریخت و توی پیش دستی گذاشت. پیش دستی رو سمت من گرفت و گفت 

- بیا تو ببر هم خودت رو معرفی کن هم از نزدیک باهاش آشنا شو. 

- ولی آخه... 

نذاشت حرفم تموم شه و وسط حرفم گفت

- پاشو برو دیگه الان بهترین فرصته. 

با استرس از جام بلند شدم و پیش دستی رو ازش گرفتم. دو تا تقه به در اتاق زدم و بعد از شنیدن بیا تو دستگیره رو فشار دادم و وارد شدم. سرش رو بلند کرد و با دیدن من لبخند همراه تعجبی زد و منتظر شد خودم رو معرفی کنم.  پیش دستی رو روی میز گذاشتم و به حرف اومدم 

-سلام من افروز هستم تازه اومدم اینجا تو بخش خدمات کار می‌کنم اگه کاری داشتید حتما بهم بگید. 

لبخندی زد و گفت 

- سلام افروز جان خوش اومدی. چه جوری با اینجا آشنا شدی؟! 

- بردیا من رو معرفی کرد. ما از قبل هم رو می‌شناختیم دیگه یه سری جریانات پیش اومد که من اومدم اینجا. 

انگار با شنیدن اسم بردیا موضوع براش جذاب تر شده بود یکم به جلو خم شد و با لبخند گفت

- که این طور. خب پس کار جدیدت رو تبریک میگم امیدوارم موجب پیشرفتت بشه. 

- مرسی. من دیگه میرم کاری داشتید صدام کنید. 

سری تکون داد و منم عقب گردی به سمت در اتاق زدم و خارج شدم. گیسو حق داشت واقعا خوشم اومده بود ازش. همين جور که به سمت میزم می رفتم دو قلو ها رو دیدم که دارن به سمتم میان و چشم هاشون رو تا حد ممکن ریز کرده بودن انگار که میخواستن چیزی رو کشف کنن. با تعجب سر جام ایستادم و منتظر شدم اونا بهم نزدیک بشن. پرهام بازوی برادرش رو گرفت و با همون چشم های ریز شدش گفت 

- کجا بودی چوب کبریت؟! 

با گیجی گفتم 

-یعنی چی کجا بودی؟! 

رهام در جوابم گفت

-یعنی اونجا چیکار داشتی؟! 

باز متوجه منظورشون نشدم. 

-کجا چیکار داشتم؟! 

پرهام با ترسی ساختگی جواب داد 

-پیش جادوگر شهر اُز. 

چشم هام گرد شد 

-بله؟! به کی میگی جادوگر؟! منظورت لیلاست؟! دختر به این خوبی. لطفا دیگه اینجوری نگو. 

رهام: افروز تو نمی دونی لیلا چه آب زیر کاهیه. ازش فاصله بگیر. 

عصبانی شدم. کم این مدت اذیتم کردن و انواع اسم ها رو روم گذاشتن الانم مثله بچه ها باهام رفتار می کردن. 

افروز: نیازی نیست شما بهم بگید کی خوبه کی بد خودم عقل و شعور دارم. 

و از کنارشون رد شدم که برم سر میزم. صدای پرهام به گوشم خورد که می‌گفت

-بعدا میای میگی پشیمونم که دیره حالا ببین کی گفتم. 

بی توجه به حرفش به راهم ادامه دادم. تا نزدیک های ظهر مشغول کار و درس بودم. لیلا هم از اتاق بیرون نیومده بود. ساعت یک بردیا پیداش شد. مثله همیشه شاد و شنگول بود و با همه شوخی می کرد. با لبخند به رفتارش نگاه می کردم. به من که رسید ابرویی بالا انداخت و گفت 

-به به افروز خانم چه بلا شدی امروز. 

نگاهی بهم کردیم و بعد چند ثانیه زدیم زیر خنده. از صدای خنده ی ما لیلا از اتاق اومد بیرون بردیا با دیدن لیلا سوتی کشید و گفت 

-وایی ببین کی بعد دو هفته مرخصی اومده. خوبی خانم؟! جزایر هاوایی چطور بود؟! 

لیلا خنده ی دلفریبی کرد و گفت 

-من اگه می‌رفتم هاوایی دیگه بر نمی گشتم تا آخر عمر اونجا می موندم. دو هفته ایران رفتن که این همه شلوغ کردن نداره. 

بردیا لبخندی زد و خطاب به لیلا گفت

-ناهار خوردی؟! 

-نه اتفاقا خیلی گشنمه بیا بریم یه چیزی بخوریم و از ایران تعریف کنم. 

بردیا رو کرد سمت من و گفت 

-چیتوز موتوری تو هم میای؟! 

حس کردم قیافه ی لیلا تو هم شد. البته حق می‌دادم که نخواد با منی که یه روزه میشناسه خاطراتش رو به اشتراک بذاره پس گفتم 

-نه من به یکی دیگه قول دادم. 

بردیا با قیافه ی مرموزی گفت

-به کی کلک؟! 

چشم گردوندم تا یه بدبختی رو پیدا کنم همه چی رو گردن اون بندازم، که از شانس زیبام رهام و پرهام رو دیدم. با دست بهشون اشاره کردم و گفتم 

-اونا، آخه جز اونا کی می‌تونه باشه. 

لیلا لبخند مسخره ای زد و زیر لب گفت

-چه کسایی هم!! 

از سر اجبار وسایلم رو جمع کردم و با خداحافظی کوتاهی به سمت دو قلو ها که فارغ از همه جا داشتن برای خودشون راه می رفتن، رفتم. متوجه حضور من شدن ولی قبل اینکه شلوغ بازی در بیارن گفتم 

-هیس هیچی نگید، مجبور شدم بگم میخوام با شما غذا بخورم. 

پرهام دهن کجی کرد و گفت 

-دیدی یه ساعتم نتونستی دوری ما رو تحمل کنی. 

نگاهی به معنی فازت چیه بهش کردم و به طرف غذا خوری راه افتادیم. خوبی دو قلو ها این بود که کینه ای نبودن. بدون اینکه چیزی از دعوای صبح یادشون باشه َسر غذا باهام شوخی می کردن و سه تایی می‌خندیدیم. 

 

ویرایش شده توسط Nwgin

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 13

بیشترین چیزی که راجب لیلا دوست داشتم قدرتی بود که توی رفتار و حرکاتش به وضوح مشخص بود البته که سمتش توی شرکت هم توی این رفتار تاثیر گذار بود ولی در کل به نظرم جسور و بلند پرواز می اومد و این من رو به سمتش جذب می کرد چون بی نهایت از این جور شخصیت ها خوشم می اومد و خب می شه گفت همین شروع دردسر های من بود! 

عصر جمعه بود و نم نم بارون داشت شیشه های شرکت رو خیس می کرد. نفس عمیقی کشیدم و به این فکر کردم که اگه افسون بود راجب بارون عصر جمعه چی می تونست بگه. همیشه از عصر جمعه و هوای بارونی متنفر بود و خب الان هر دوش با هم بود! البته شایدم به خاطر صبح های شنبه از عصر های جمعه متنفر بود پس امکان داشت اگه اینجا بود خیلی هم بدش نمی اومد چون فرداش شنبه بود و تعطیل. با تکون خوردن دستی جلوی چشم هام حواسم رو جمع کردم و به لیلا نگاه کردم. لبخندی زد و گفت 

- کجایی دختر، بیا تو اتاقم چندتا کار باید انجام بدی. 

سری تکون دادم و پشت سرش راه افتادم. با وجود اینکه فقط نزدیک به دو سه هفته از آشناییمون گذشته بود ولی لیلا خیلی باهام صمیمی تر شده بود. به گفته خودش توی شناخت آدم ها خیلی زرنگه و سریع می فهمه کی خوبه کی بد! به من می گفت دختر ساده و خوبیم برای همین دلیل برای اعتماد نکردن نداره. الان که فکر می‌کنم می‌بینم حق با لیلا بود. هیچ دلیلی برای اعتماد نکردن به یه دختر ساده ی نوزده بیست ساله وجود نداشت اونم وقتی کلی نقشه براش توی ذهنت داشته باشی! چندتا برگه بهم داد و توضیح داد

- افروز جان لطفا از این ها عکس بگیر و با ایمیل خودت بفرس به ایمیلی که اینجا نوشتم. 

در واقع می خواستم بپرسم چرا با ایمیل خودت نمی فرستی ولی متاسفانه اونقدر توی رو در بایستی بودم که ترجیح دادم فقط با گفتن چشم گفتش رو عملی کنم. چیز بدیم ازم نمی‌خواست یعنی، چند تا برگه که البته نخوندم که چی نوشته، رو بفرستی برای یه نفر دیگه اونقدر ها هم خطرناک نیست که آدم بخواد احتیاط کنه. شایدم من زیاد خوش خیال بودم که فکر می کردم آدم بد ها فقط با مواد مخدر و قرص بقیه رو درگیر کار های کثیف خودشون می‌کنن. خلاصه گفته لیلا رو عملی کردم و خوش‌حال از اینکه چه کارمند نمونه ای هستم به صندلی تکیه دادم. همون موقع بردیا از در ورودی وارد شد. خیلی نا خودآگاه تکیه ام رو از صندلی برداشتم و آب دهنم رو قورت دادم. با دقت بهش نگاه می کردم انگار تاحالا ندیدمش. به نظرم امروز خوشتیپ تر شده بود یعنی چند مدتی بود حس می کردم امروز خوشتیپ تر شده نمی تونستم دقیقا تصمیم بگیرم کدوم روز بهتر بوده. اصلا چه اهمیتی داشت. هر روزش خوب بود. شوخی هایی که می کرد هم به این جذابیتش اضافه می کرد. نفهمیدم کی به میز من رسید ولی وقتی از فکر و خیال بیرون اومدم، جلوم ایستاده بود. دستپاچه از جام بلند شدم و گفتم 

- سلام بردیا. یعنی آقا بردیا. 

یکی از ابروهاش رو بالا داد و گفت 

- از کی شدم آقا بردیا؟! 

- خب اینجا محیط کاره منم گفتم بهتره رسمی حرف بزنم. 

- اینجا محیط کاره ولی من خودم اینجوری راحت نیستم. یعنی انقدر از صبح تا شب تو دادگاه رسمی حرف میزنم که دیگه اینجا دلم میخواد راحت باشم پس لطفا توام راحت باش. 

سری تکون دادم. در واقع اون لحظه چاره ای جز حرکت دادن سرم نداشتم چون زبونم از این همه مهربونی بند اومده بود. لبخند معروفش رو بهم زد و برگشت بره که یهو چرخید سمتم و و گفت

- راستی این پیراهن آبیه خیلی بهت میاد. 

و لبخندی بهم زد که حرفش رو قشنگ تر کرد. برگشت و به مسیرش ادامه داد و من حتی فرصت تشکر هم پیدا نکردم. هرچند بهتر شد که رفت چون توانی برای تشکر توی خودم نمی دیدم. سریع به سمت سرویس بهداشتی حرکت کردم و در رو از پشت قفل کردم. توی آینه به خودم نگاه کردم نمی دونستم چم شده. هیچ وقت اینجوری نشده بودم. پسر ندیده نبودم حتی با پسر ها راحت رفتار می کردم چون تفاوتی بین پسر و دختر نمی دیدم و بابام همیشه به من و افسون می‌گفت دختر و پسر هر دو بنده های خدا هستن پس اگه یه زمان تشخیص دادید پسری قصد بدی نداره دلیلی نداره در مقابلش گارد بگیرید یا جوری رفتار کنید انگار دشمن خونیتونه. البته من چون کلا گوشه گیر تر بودم خیلی با پسر ها حرف نمی زدم ولی افسون تو این مورد ها از من بهتر بود. منم بعضی وقت ها تو جمع دانشگاهیشون که می‌رفتن کافه و رستوران، می رفتم ولی بازم هیچ وقت این حالت بهم دست نمی‌داد. حتی نمی دونستم از کی نسبت به بردیا این جوری شدم. فقط یه روز به خودم اومدم دیدم از اینکه باهام شوخی می کنه خوشم میاد. از اینکه هوام رو داره و با کار هاش، هرچند کوچیک، حواسش بهم هست خوشحال می شم. نمی دونستم این حس اسمش دقیقا عشقه يا نه چون تا حالا آدم عاشق اطرافم ندیده بودم خودمم تجربه ای نداشتم. ولی می دونستم که اگه این حس دو طرفه نباشه همین قدر که قشنگه می‌تونه وحشتناک ترین حس دنیا هم باشه. حتی از تنها گیر کردن تو قطب شمال هم سردتر و ترسناک تر. باید این احساسم رو توی نطفه میکشتم چون من حتی نمی دونستم توی زندگی بردیا کسی هست یا نه و می ترسیدم نا خواسته زندگی کسی رو خراب کنم. 

نگاه دیگه ای توی آیینه به خودم انداختم و سعی کردم از اون حال و هوا در بیام. به چشم های قهوه ایم خیره شدم و گفتم 

- تو از پس اینم بر میای دختر. 

چشمکی به خودم زدم و بیرون رفتم. هنوز دو قدم نرفته بودم که دو قلو ها جلوم سبز شدن 

 

ویرایش شده توسط Nwgin

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 14

می دونستم هیچ وقت بدون دلیل جلو آدم ظاهر نمی شن. برای همین منتظر شدم تا به حرف بیان. رهام با لبخند مسخره ای دستش رو دور بازوم گره زد و گفت 

- افروز جون؟! 

با تعجب به دستش نگاهی انداختم و فهمیدم حتما کارشون خیلی گیره که اینجوری با محبت رفتار می کنن در همین حین پرهام هم دستش رو دور بازوی دیگه ام انداخت و ادامه داد

- نظرت چیه یه قهوه مهمونت کنیم؟! 

نگاهی به پرهام و سپس رهام انداختم و ناچارا سری به معنی قبوله تکون دادم. پرهام دست هاش رو به هم کوبید و با گفتن آخ جون به سمت قهوه ساز رفت. رهامم از موقعیت استفاده کرد و خطاب به برادرش گفت

- ما میریم تو اتاق تو هم بیا. 

و بدون اینکه منتظر جوابی از طرف پرهام بمونه دست من رو کشید و همراه خودش به اتاق برد. من که همچنان متعجب از رفتار این دو تا بودم فقط با چشم نظاره گر کار هاشون بودم تا ببینم چی میخوان. رهام من رو به سمت مبلی که توی اتاقشون بود هدایت کرد و گفت 

- بشین افروز جون چرا غریبی می‌کنی اتاق خودته. 

سری تکون دادم و گوشه ی مبل نشستم. رهامم با همون لبخند مسخره ای که از اول رو لب هاش بود روی مبل نشست. پرهام با قهوه ها وارد اتاق شد و با هیجان زیادی گفت

- ببینید چه قهوه ای درست کردم. اختصاصی برای افروز جون. البته اینم بگم افروز جون این قبول نیست باید یه بار بیای خونمون برات غذا درست کنیم اون موقع می فهمی ما چقدر هنرمندیم! 

فنجون قهوه رو جلوم گذاشت و فنجون دیگه رو به برادرش داد. همون جور که فنجون رو بر می داشتم با لحن شیطون و مسخره ای گفتم

- والا هنر های شما رو زیاد دیدیم. از هر انگشتتون یه هنر می‌ریزه. 

رهام سرش رو با حالت خنده داری تکون داد و گفت 

- می دونیم می دونیم. 

بعد انگار چیزی یادش اومده باشه از جاش بلند شد و به طرف کمد گوشه ی اتاق رفت و با یه پلاستیک تیره رنگ برگشت و محتویات داخل پلاستیک رو توی ظرف روی میز ریخت. تخمه های داخل ظرف رو به طرفم گرفت و گفت 

- بیا افروز جون بخور شاد شی. 

بیشتر از قبل بهشون شک کردم. با تردید مشتی تخمه برداشتم و تشکر کردم. با لبخندی که سعی می کردم از همون اول حفظش کنم رو به هر دوشون گفتم 

- خب چه خبر. خیر باشه ایشالا! 

رهام لبخندی زد و گفت 

- خیره خیره. تعریف کن عزیزم چه خبرا چیکارا میکنی؟ درس ها خوبه؟ 

ابرویی بالا دادم و مطمئن شدم دنبال یه چیزی هستن. وگرنه هیچ وقت راجب این چیز ها با من حرف نمی زدن. 

- خداروشکر همه چی خوبه. 

پرهام در ادامه حرف های برادرش گفت 

- چه خبر از لیلا؟! انگار حسابی دوست شدید. والا ما تعجب کردیم انقدر سرعت عملت خوبه. 

- ببخشید سرعت عملم تو چی خوبه؟! 

رهام پرید وسط حرف برادرش و رو به من گفت 

- سرعتت تو جذب چندش ها. 

چشم هام گرد شد و با تعجب به رهام خیره نگاه کردم. پرهام برای اینکه بحث رو عوض کنه گفت 

- خب حالا راجب چه چیزایی حرف می زنید؟ 

- هیچی حرف های معمولی و روزمره. 

-یعنی مثلا چیا؟! 

کلافه از این حرف ها با بی حوصلگی گفتم 

- هیچی بابا همون حرف هایی که خانوم ها بهم می زنن دیگه. امروز چه خوشگل شدی، دیشب شام چی خوردی، فیلم چی دیدی، این سریال جدیده چقدر خوبه. همین چیز ها. 

رهام صورتش رو به حالت چندشی جمع کرد و رو به پرهام گفت 

- خداروشکر اون دوره ای که احمق شده بودم می خواستم سپیده رو بگیرم یکی زدی پس کلم سر عقل آوردیم وگرنه از صبح تا شب باید این مزخرفات رو تحمل می کردم. 

- سپیده کیه؟! 

نگاهی به من کرد و گفت 

- هیچی می خواستیم ازدواج کنیم که من یک ماه مونده به عروسی منصرف شدم دیگه ازدواج نکردیم. 

دلم برای دختره سوخت ولی حقیقتا نمی دونم چی توی این دیده بوده که می‌خواسته زنش شه. 

پرهام که انگار ذهنم رو خونده باشه توضیح داد

- دلت نسوزه یک ماه بعد اینکه رهام باهاش بهم زد با پسر سفیر آلمان تو لوکزامبورگ ازدواج کرد. 

نگاهی به جفتشون کردم که با خیال راحت تخمه می شکستن و انگار دارن فیلم تعریف میکنن. 

با همون تعجب و حیرت گفتم 

- یعنی انقدر خوشگل بود که توی یک ماه پسر سفیر رو تور کرد؟! 

رهام که انگار تازه داغ دلش تازه شده بود گفت 

- نه بابا خوشگل کجا بود؟! یه دماغ داشت اندازه خرطوم فیل. تازه دندوناشم جلو بود آدم یاد موش صحرایی می افتاد. 

انقدر جدی این ها رو تعریف می کرد که آدم از لحنش خندش می گرفت. با خنده گفتم 

- پس چه جوری اول مخ تورو زد بعدم اون یکی پسره رو؟ 

پرهام به جای برادرش گفت 

- شانس داشت به خدا شانس. به ولله اگه داداش من اون همه شانس داشت الان رئیس جمهور بریتانیا بود. 

هر دوشون با تاسف و حسرت سری تکون دادن و دوباره مشغول تخمه شکستن شدن. 

- نمی‌خوام حس و حالتون رو خراب کنم ولی بریتانیا رئیس جمهور نداره. 

هر دوشون برگشتن من رو نگاه کردن پرهام خیلی جدی گفت 

- الان بحث ما اینه؟! 

- نه ولی خب گفتم بگم که بدونید. 

- هی افروز جون نمی دونی که داداش من چی کشید تو اون دوران. تازه کارت دعوتم برامون فرستاد دختره ی چشم سفیده خپل. 

رهام به نشونه ی تایید سری تکون و داد و با سرعت بیشتری مشغول تخمه خوردن شد. رو به پرهام گفتم 

- وا خب مگه نمیگید خودتون عروسی رو بهم زدید دیگه چرا ناراحت بودید؟ 

رهام جواب داد

-آخه طبق معادلات ما دختره باید تا چند ماه افسردگی می گرفت. غذا نمی خورد. یه پیام می داد حداقل می پرسید چرا. ولی این اصلا هیچ کاری نکرد تازه بعد عروسي هم زنگ زد تشکر کرد که باهاش بهم زدم. 

دیگه نتونستم جلوی خندم رو بگیرم و بلند زدم زیر خنده. رهام و پرهام چپ چپ نگام کردن که باعث شد خندم رو بخورم. نگاهم به ساعت افتاد و فهمیدم چهل دقیقه هست که نشستم دارم با این ها تخمه می شکنم و خاطره گوش میدم. دستم رو تمیز کردم و از جام بلند شدم و رو به هر دوشون گفتم 

- خیلی دوست داشتم بشینم بیشتر خاطره تعریف کنیم ولی باید برم دیگه. 

رهام که انگار تازه سفره ی دلش باز شده بود با حالت گریه مانندی گفت 

- باشه افروز جون یه بار دیگه بیا از پریسا هم برات بگیم. 

- پریسا کیه؟! 

- صد و چهل و هفتمین کراش زندگیم. 

خیلی غیر ارادی گفتم 

-اوهه. به خدا لقب تو سلطان کراش ایران به تو تعلق می گیره. 

تو همون حالت دپرسی نگاهی بهم انداخت و فهمیدم دیگه نباید چیزی بگم. داداشش کنارش نشست و دستش رو دور شونه ی رهام انداخت تا دل داریش بده. تو همون حالت خطاب به من گفت 

- دختره ی نیشکر چوب کبریت. داداشم رو ناراحت کردی. زودتر برو بیرون وگرنه تک تک گیس هات رو می کنم. یادمم هست که از جواب اصلی طفره رفتی. ولی اشکال نداره من بالاخره می فهمم با اون لیلای موذی چیکار می‌کنید. 

سری تکون دادم و از اتاق خارج شدم. پوف بلندی کشیدم به سمت میز خودم راه افتادم. 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...