رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
برمن برتو

رمان بهش میگن عشق | فاطمه زارعی کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

نام رمان: بهش میگن عشق

نام نویسنده: فاطمه زارعی

ساعت پارت گذاری: نامشخص

ژانر: عاشقانه، طنز

خلاصه: اسم شناسنامه ام بهاره اما همه بهم میگن آیدا آخه کدوم یکی از اخلاق های من به بهار برده الله و اعلم به جز رفیق های شفیق خودم هیچ کس تا حالا اون روی منو ندیده القصه....

مقدمه: من با همه فرق دارم از اون روزی که آن مرد رفت مردی که به خود "پدر"  می گفت اما تغییر من برای روزی بود که آن زن رفت زنی که حتی اسم خودش را هم "مادر" نگذاشت من با همه فرق دارم. 

ناظر: @ARcher

ویرایش شده توسط بِرمن برتو

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

hyyk_img_4701.png

   

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.  

قوانین نوشتن رمان

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق

@Fateme00  

ویرایش شده توسط Mah.m

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

سامیار: بهار برای عید کجا میری ؟

من:اوووووو کو تا عید؟

سامیار:حالا بگو نمی میری که.

من:شیراز.

با دیدن قیافه سامیار منفجر شدم از خنده یعنی الان قشنگ چشماش اندازه بشقاب ماهواره شده و دهنشم والا خبر ندارم یا غار کوه های آفریقاست یا غار حرا؛ اما برای حمایت از غار های ایرانی می گیم غار علی صدر. بله بله آدم باید همه جوره از کالا ها و کلا همه چیز ایران حمایت کنه.

سامیار: یا حرضت عباس«درست نوشتما خودش این جوری گفت به من  هیچ ربطی نداره» جلو تو نگاه کن من هنوز جوونم آرزو دارم.

من: تو جوونی؟ به مرگ اهورا تو بابا بزرگ رو هم رد کردی پیر پسر.

سامیار: خاله قزی من تازه سی و یک سالمه.

من: خوبه همین نیم ساعت پیش هم کلاسیت رو دیدی اونم با یه بچه چهار ساله.

سامیار: ای بابا تازه داشت یادم می‌رفت ها .

من: وای خدا باید قیافتو می دیدی وقتی گفتی «صدام رو»مگه ازدواج کردی؟اونم زارت نه گذاشت و نه بر داشت گفت کجایی بابا من بچه هم دارم.

ویرایش شده توسط بِرمن برتو

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

سامیار: کوفت هم روی آب بخندی هم زیر آب.

من: مگه دروغ میگم؟ اصلا چرا این رژان خودمون رو نمی گیری هوم؟  فکر خوبیه ها.

سامیار: آیدا آخه روژان؟ نه آخه من با روژان؟ به حق چیزای ندیده و نشنیده.

من: سامیار داداش از ما گفتن بود.

سامیار: حالا بی خیال چی شده خانوم اروپا و آمریکا رو ول کرده و می خواد واسه عید ایران گردی کنه؟

من :چه ایران گردی ای برادر من؟ پنج عید عروسی پسر عمه گراممه.

سامیار: وحید؟

من: آره دیگه.

سامیار: پس چرا به من چیزی نگفتن؟

من: به تو نگفتن ولی به ننه و بابای محترمت گفتن.

سامیار: عجب.

من: مش رجب.

سامیار: آخه این چه بابایی هست که من دارم؟ خدایی تو اون سن و سالش مفرح ترین تفریحی که داره بهم ریختن برنامه های منه.

من: بیا بهت می گم پیر شدی باورت نمیشه نگاه کن چجوری عین ننه قمر داری غر می زنی.

ماشین و پارک کردم و باهم رفتیم تو خونه من.

سامیار رفت توی بالکن و من هم لباسم و با یه تی شرت و شلوار خونگی مشکی عوض کردم. بافت مو هام رو باز کردم و همون بالا مدل دم اسبی بستم.

رفتم بیرون و قهوه ساز و روشن کردم.

من: سامیار اون بیرون چاییدی بیا داخل دیگه.

سامیار:‌ بچه ها تو راهن.

اکیپ چهار نفره ما شامل من و سامیار و تارا و اهورا میشه. سامیار برام دوست خانوادگی هم محسوب میشه و مهندسی عمران خونده یه شرکت هم برای اینکه دستش جایی بند باشه داره و گرنه با پول باباش هفت نسل بعدش رو هم می تونه تأمین کنه.

اما اهورا راون پزشکی خونده و مطب داره. تنها کسی که تونست من و به حالت نیمه عادی قبلم برگردونه.

اما تارا دوست دوران دبیرستانم می شه. دندون پزشکی شو تموم کرد؛ اما من دارم برای دندون پزشکی، تخصص ارتودنسی رو می خونم.

حالا حالا هم اون مرد هست که خرجم رو بده همون مردی که به خودش میگه "پدر".

 بوووق ای بابا داشتم حرف می زدما.

این صدای بوق یعنی بدو بیا که قهوه ات آماده است بدو بدو.

ویرایش شده توسط بِرمن برتو

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

سامیار: آیدا شنیدم که مامان بزرگت دنبالته.

من: مامان بزرگ؟

سامیار: آره دیشب بابات می گفت.

من: من که مشتاق دیدار نیستم. این زن، مادر همون زنه.

سامیار: حرف بابات هم همینه؛ اما مامانم میگه نیست.

من: توی این یک مورد مامانت اشتباه می کنه.

فنجون قهوه اش رو به سمتش هُل دادم.

سامیار: نمی دونم با این وجود...

ادامه حرفش رو با شنیدن صدا آیفون قطع کرد.

تصویر تارا و اهورا اونم با اخم های در هم، عجیب ترین صحنه ای بود که می شد دید.

در رو باز کردم.

تارا: سلام.

من و سامیار: سلام.

اهورا: سلام، خوبید؟

من: بدنیستم، اما تو حتما یه چیزیت هست.

تارا: اون که آره روانی شده.

سامیار: آیدا برو تخمه بیار بشینیم فیلم خروس جنگی با هنرمندی تارا و اهورا ببینیم.

من: به خروس جنگی نمی خوره، بیشتر شبیه جکی جانی چیزی هست آخه مطئنم کار به کتک کاری می رسه.

تارا: آقا بی خیال حالا چی شده که گفتین جمع بشیم؟

من: دورهمی بعد از دو هفته.

اهورا: بهونه ی خوبیه اما کلا قضیه از چه قراره؟

 

ویرایش شده توسط بِرمن برتو

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

من: مگه حتما باید چیزی باشه تا دور هم جمع شیم؟

سامیار: راست میگه. بیاین بشینیم باهم خونه آیدا رو شخم بزنیم.

من: هر چه از دوست رسد خوش است.

تارا: اصلا نظرتون درباره جمعه چیه؟

اهورا: نگو که بریم کوه که من یکی عمرا بیام.

سامیار: برای چی؟

اهورا: چون بعدش قراره کله پاچه بخوریم.

من: برو بابا، جمع کن این سوسول بازی ها رو.

اهورا: اصلا همین حالا بیاین بریم بام تهران، هوم؟

من: ساعت هفت شبه تو این ترافیک می تونیم اونجا سحری بخوریم.

تارا: حالا نشستیم سر جامون، بی خیال.

رفتم داخل آشپزخونه. قهوه اشونو آماده کردم و براشون بردم.

اهورا: راستی، کوروش داره از آمریکا میاد.

من:ایول، پس یه مهمونی توپ افتادیم.

سامیار: میشه من مسئول تدارکاتتون بشم؟

تارا: نه اصلا، اگه تو باشی که هیچی.

من: آره والا هرچی چیز میز و غذا هست تو تهران سفارش میدی.

سامیار: گفتی چیز میز، آقا من به یه چیز خیلی شَک کردم.

اهورا: چی؟

سامیار: از نظر من شنگول و منگول و دَبه انگور بوده نه حبه انگور.

من: چطور؟

سامیار: آخه خواهر من، آدم با یه دونه حبه انگور شنگول و منگول میشه یا با یه دَبه اش؟

بدبخت راست می گفتا.

با این حرفش همه مون زدیم زیر خنده.

تارا: راست می گیا، چرا من تا حالا بهش دقت نکرده بودم؟

اهورا: مگه تو به چیزی هم دقت می کنی؟

تارا: چرا که نه، الان که دقت می کنم می بینم که چقدر تو داری...

جفت پا پریدم وسط حرفش.

من: محض رضای عمتون تمومش کنید.

اهورا: حالا چرا عمه؟

من: منگول جانم اگه می خوای عمه ات فحش کش نشه و ازت راضی باشه تمومش کن، افتاد؟

سامیار: چه جورم.

ویرایش شده توسط بِرمن برتو

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

گوشی تارا زنگ خورد. بلند شد و رفت توی بالکن تا راحت تر حرف بزنه.

سامیار: عجب.

اهورا: برای چی؟

سامیار: تارا هم پر.

من: ای بابا، چقدر بزرگش می کنی. 

تارا اومد داخل و سریع گفت.

تارا: ببخشید بچه ها، مشکلی پیش اومده. چیزه... باید برم.

من: بودی حالا.

تارا: ممنون خدافظ.

سامیار: تارا ماشین داری؟ 

تارا همون‌طور که در رو می بست، جواب داد: آره دارم.

و بعد هم رفت.

اهورا: آیدا صبح باید بری خونه بابات.

من: برای چی؟

اهورا: باید بری داخل انباری خونه اتون و آلبوم، دفتر، دفترچه و هر چیز قدیمی رو برام بیاری.

من: برای چی؟

اهورا: تو برو بقیه اش با من.

من: می خوای خودت هم با هام بیای؟

اهورا: نه.

سامیار: راستی اهورا امروز عصر داخل فروشگاه با آیدا داشتیم مواد خوراکی می خریدیم یهو یکی از دوستام دیدم باورت نمی شه...

تو فکر رفتم و متوجه ادامه حرف هاش نشدم؛ اهورا هیچ حرفی رو بدون حساب و کتاب نمی زنه.

اون شب با پیتزا، تنقلات و صحبت های عادی گذشت.

بعد از بدرقه پسرا، بی توجه به هر چیزی در آغوش تختم خزیدم.

یه دختر بچه با نگاهی پر از التماس. پدری خوشحال، درحال نشان دادن خانه ای زیبا.

صدا ها درهم آمیخت. گنگ شد.

بابا میشه نری.

بیا برگردیم.

از خواب پریدم بازم کابوس. سریع یه قرص خوردم و دیگه نفهمیدم چی شد.

لای چشمام و باز کردم. تازه ساعت ۱۰:۳۰ است.

بعد از یه دوش حسابی و صبحونه ای مختصر آماده شدم.

سوار ماشینم شدم. گوشیم رو وصل کردم و یه زنگ به مثلا پدرم زدم.

بعد از سه بوق انتظار جواب داد.

بابا: سلام دختر بابا کاری داشتی؟

من: کلید انباری کجاست؟

هه عادت کرده بود، به این سردی و بی رحمی.

بابا: دست پروانه اس.

من: باشه.

بعد از گفتن این کلمه کوتاه تماس و قطع کردم.

با تک بوقی که زدم در باز شد.

حصار یخی ام را بر تن کردم.

حتی سرم را برای پاسخ به خم و راست شدن خدمتکاران هم، کج نکردم.

محکم و با صلابت راه طبقه بالا رو در پیش گرفتم.

بی توجه در اتاق رو باز کردم.

پروانه: وای خدا قلبم ریخت، دختر مگه اینجا طویله اس؟

من: نه نیست، انگار تو اشتباه اومدی.

پروانه: ببین آید...

حرفشو قطع کردم و گفتم: وقتی برای شنیدن حرف مفت ندارم، مثل آدم درست توی یک جمله بگو کلید انباری کجاست؟

پروانه: برای چی می خوای؟

پوفی کردم و گفتم: این فوضولیا به تو نیومده. جواب سوال منو بده.

پروانه: تو کشو اولی. وایسا تا بهت بدم.

من: خودم بر میدارم.

سریع کلید و برداشتم.

ویرایش شده توسط بِرمن برتو

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

و رفتم توی حیاط.

انباری پشت ساختمون اصلی بود. بنابراین راه طولانی ای رو طی نکردم.

در رو باز کردم و رفتم داخل. تاریک و پر از گرد و غبار بود.

بیخیال لباسام شدم و شروع کردم به کنکاش.

با پیدا کردن اولین آلبوم سردرد شدیدی گرفتم. ای تو روحت اهورا تو که می دونی من چه مرگمه.

بی توجه به سردردم دوباره گشتم. روی هم رفته دو تا آلبوم عکس و یه قاب عکس پیدا کردم، همین.

رفتم بیرون. کلید انباری رو دادم به خدمتکار تا به پروانه برش گرونه. تا اومدم سوار ماشینم بشم.

پروانه: آهای، چی برداشتی از خونه من؟

پوزخندی که زدم، یادش انداخت که کی جلوش ایستاده.

من : هه، خونه تو؟

پروانه: آره خونه من.

من: ببین چی دارم بهت می گم، قشنگ تو گوشات فرو کن. تو یه کِرم بیشتر نبودی، اما پیله کردی به آقای امیری «پدر آیدا» اون وقت بال و پر در آوردی و شدی پروانه، نتیجه اخلاقی یک، هیچ وقت گذشته ات و فراموش نکن. دو، جلوی من زیپ دهنت رو مثل بچه آدم بکش، محض احتیاط دَرش رو هم گِل بگیر.

بی توجه به صورت کبود شده اش، سوار شدم و رفتم سمت خونه ام.

سردردم تشدید شده بود. صدا ها دوباره اکو شدن.

بابا میشه نری؟

گوشیم و برداشتم و شماره اهورا رو از حفظ گرفتم، حال ندارم دنبالش بگردم.

 اهورا: بله آیدا جون؟

من: همه ی چیزایی رو که گفتی برداشتم.

اهورا: امروز عصر میام خونه ات.

من: می بینمت.

معلوم نیست چی تو کله این بشر می گذره.

 

ویرایش شده توسط بِرمن برتو

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

با این وجود، خیلی بهش اعتماد دارم.

تا رسیدم خونه. سریع قرص هام رو خوردم و روی تخت دراز کشیدم. بهتره بگم از دست کابوس هام فرار کردم.

با حس لرزش خفیفی بیدار شدم.

زنگ موبایلم بود.

جواب دادم.

من: بله؟

اهورا: خونه ای دیگه؟

من: آره.

اهورا: دارم میام.

صدای قار و قور شکمم بلند شد، قبل از اینکه قطع کنه گفتم.

من: سر راه یه ساندویچ هم برام بخر.

اهورا: نگو که با رفتن به اونجا دوباره روز از نو بازی از نو؟

من: خیلی خب تو هم.

اهورا پوفی کشید و گفت: کار دیگه ای نداری؟

من: نه.

بعد هم قطع کرد.

نیم نگاهی به ساعت انداختم. اوه اوه ساعت پنج عصره.

بعد از تعویض لباس هام و شستن صورتم، رفتم داخل نشینمن.

تلویزیون رو روشن کردم.

شبکه های ایرانی که کلا هیچی.

کفش تن تاک و عمو پورنگ و قابلمه های آگرین هم آخه نگاه کردن داره؟

بازم صد رحمت به این عمو پورنگ حداقل بی نمک و لوس نیست، اما این خاله ها و عمو هایی که جدید اومدن به لوس و چندش گفتن بدو برو من جات هستم.

ماهواره هم ندارم.

پس بهترین کار، وصل کردن فلش به اسپیکره. به همین راحتی.

صدای آیفون اومد. معلومه ترافیک سنگین بوده، آخه خیلی طول کشید تا برسه.

اهورا: سلام.

من: سلام چقدر طول کشید.

ویرایش شده توسط بِرمن برتو

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

اهورا: ببخشید.

من: نه این حرفا چیه بیا بشین.

اهورا: چیزایی که آوردی کجا گذاشتی شون؟

من: روی مبله.

ساندویچ رو از دستش گرفتم. اونم رفت سمت مبل ها.

اهورا: حداقل تمیزشون می کردی، پر از گرد و خاکن.

من: وقتی اومدم یه گوشه پرتشون کردم و پیش به سوی خواب.

اهورا: یه تیکه اش رو جا گذاشتی.

من: خیلی خب حالا توام. یه چند تا قرص که خودت تجویز کرده بودی این حرفا رو نداره که.

اهورا: زمان خوردن هیچ کدومشون اون وقت صبح نبود.

من: بحث با تو هیچ فایده ای نداره.

اهورا: آیدا دارم برای خودت می‌گم.

من: به خدا سردرد داشتم.

اهورا: بی خیال بیا تا مامان بزرگت رو برات پیدا کنم.

من: شما این روزا چه‌ گیری به این بنده خدا دادید؟

اهورا: دَر به دَر دنبالته.

من: هه، نه بابا؟

اهورا: سامیار می‌گفت برای عید می خوای بری شیراز.

من: آره عروسی پسر عممه.

اهورا: کی میری؟

من: معلوم نیست، ببینیم سال نود و هشت تو شیراز چجوری سَر میشه.

اهورا: وقتی اولش عروسیه پس آخرش هم عروسیه.

من: آره دیگه عروسی تو عروسی سامیار.

اهورا: و البته عروسی تو.

من: نه بابا تو این بی شوهری شوهر کجا بود؟ دلت خوشه ها.

اهورا: می بینم چه‌ بوی ترشی ای میاد.

یکی از گوجه های ساندویچم رو به سمتش انداختم و گفتم:

من: مرض.

اهورا: به من چه خودت گفتی.

من: من اگه چیز خوردم تو هم باید بخوری؟

اهورا: نه من هیچ وقت تو رو نمی خورم.

این سری یه پرش با زاویه چهل و پنج درجه روش پیاده کردم و با یکی از دستام مو هاشو کشیدم.

اهورا: آخ آخ. غلط کردم.

من: دیر گفتی.

اهورا: بابا نکن کچل بشم هیچ کس زنم نمی شه ها اون وقت باید یه بشکه ترشی هم برای من بندازین.

خندیدم و گفتم: ولی خدایی کچل بشی چه از ریخت و قیافه میوفتی ها هیچ کس نگات نمی‌کنه.

اهورا: خب برای همین می گم. 

من: حالا خودت کجا می ری؟

اهورا: ایشالا کیش.

من: خوبه، خدا رو چه دیدی شاید عاشق شدی.

اهورا: عمرا.

ویرایش شده توسط برمن برتو

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

من: میایی شب بریم دور دور؟

اهورا: نچ.

من: چرا؟

اهورا: کار دارم.

من: نشد یه بار به ما برسی و کار نداشته باشی؟

اهورا: غر نزن خاله پیرزن، حالا یکی طلبت.

من: من چی بگم بهت؟

اهورا: بگو چشم.

من: کوفت یه بار بهت خندیدم پرو شدی ها.

اهورا: کاری نداری؟

من: می خوای بری؟

اهورا: په نه په می خوام بیام.

من: درد، گمشو ولی خب بزار یه چیزی برات بیارم خشک و خالی که نمی شه.

اهورا: باشه برای بعد بای.

تا در خونه همراهیش کردم و بعد از خداحافظی واقعا حوصلم سر رفت.

گوشیم و آوردم و به سامیار زنگ زدم.

سامیار: بله قربان.

من: سلام.

سامیار: سلام به روح ماهت.

من: وا چرا خاله شادونه بازی در میاری؟

سامیار: محبت هم بهت نیومده بنال.

من: محبت هاتم به آدمیزاد نبرده آخه.

سامیار: حالا چی کار داری؟

من: یه امشب می خوان ببرمت رستوران.

سامیار: جدی؟

من: آره.

سامیار: شوخی می کنی؟

من: زهر مار دست اون تارا رو هم بگیر بیار.

سامیار: تو هم دست اهورا رو میگیری و میایی؟

من: خدا وکیلی چنان جفت پا میام تو لوزالمعده ات که کیسه صفرات بیوفته تو پاچه شلوارت.

سامیار: مگه حرف بدی زدم؟

من: اهورا نمیاد کار داره.

سامیار: حالا کجا پلاس شیم؟

من: یه رستوران بیشتر میریم؟

سامیار: آها اومدم.

توی آینه به چهره بی روح نقش بسته نگاه کردم.

قیافه ام عادی بود، همه چیزیش. بجز چشمام.

پوست سفید و مو های مشکی بینی و آبرومند نمی گم که خدادادی عمله اما خوبه، لب های نازکی هم دارم و چشم های طوسی تمام.

@ARcher

ویرایش شده توسط برمن برتو

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

تا رفتم طرف کمد، گوشیم زنگ خورد.

راه نرفته رو برگشتم و دیدم سامیاره.

تا تماس برقرار شدگفت:

سامیار: بهار.

من: زهر مار و بهار.

سامیار: بابا من که مثل بقیه اول تا آخر آیدا صدات نزدم که، کل عمرم بهت گفتم بهار. گیر نده.

من: باشه حالا چی می خوای بگی؟

سامیار: خودم میام دنبالت.

من: باشه.

یه مانتو و شال طوسی و یه شلوار مشکی ساده.

با یه رژلب سر و ته نیم ساعت آرایش و آوردم بهم.

ده دقیقه ای رو معطل آقا شدم، بلکه سر و کله اش پیدا بشه.

با صدای چند تا بوق رفتم پایین.

من موندم این گوشی بی صاحب و خریده برای چی؟ خب یه تک بزن تا بیام.

رفتم و با دیدن ماشین جدیدش کپ کردم.

کم کم سه میلیاردی آب خورده.

اسمش و بلد نبودم اما دو در و ناز بود.

سوار شدم و گفتم: سلام.

سامیار: سلام آیدا خانم احوالت؟

من: خوبم. راستی مبارک ماشین.

سامیار: قابل نداره.

من: صاحبش دل نداره.

خندید و گفت: میشه بگی چرا اون قراضه رو عوض نمی کنی؟

من: دلتم بخواد، پرادو به اون نازی چشه؟

سامیار: چشم نیست ابرویه شایدم دماغ به هر حال بسشه، پنج ساله تو دستت داره جون می ده.

من: مگه من مثل تو ام که هر سال یه ماشین عوض کنم؟

سامیار: خب حالا به چه مناسبتی دست و دل باز شدی؟

من: دست و دل باز بودم، اما خب حوصله ام سر رفته بود.

سامیار: عجب!

من: مش رجب.

ویرایش شده توسط برمن برتو

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

سامیار: بی اعصاب هم که هستی.

من: سامیار. 

سامیار: هوم؟

من: فردا کلاس دارم.

سامیار: خب.

من: خب و مرض خودت بفهم دیگه.

سامیار: چیو؟

من: وای که از دست تو من سر به بیابون می زارم.

سامیار: عین همین جمله ات رو های رضا روزگار خونده.

من: سامیار.

سامیار: نگو که فردا پروانه هم میاد دانشگاه؟

من: آره.

سامیار: بابا این زن بابات رو تو تا نفرستی سینه قبرستون ول کن نیستی ها.

من: به من هیچ ربطی نداره به هزار بدبختی استاد رو راضی کردم که کلاس جبرانیش رو بندازه واسه فردا تا این پروانه رو بچزونم.

@ARcher

ویرایش شده توسط برمن برتو

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

سامیار: آیدا.

من: هوم؟

سامیار: خدایی من پیرم؟

یک آن پوکیدم از خنده. وای خدایا، هلاک شدم.

سامیار: چرا می خندی؟

من: تو هنوز تو فکر اون روزی که دوستت و دیدی؟

سامیار: نه بابا.

من: پس چرا داری این رو می پرسی؟

سامیار: موی سپید یافتم ز موهایم. من آن را به گزاف نگرفتم، قیمتش را به نقد جوانی دادم.

من: بابا شاعر و دبیر ادبیات کی بودی تو؟

سامیار: راستی منم باهات میام شیراز.

من: ایول.

سامیار: بیا رسیدیم بپر.

پیاده شدیم.

ویرایش شده توسط برمن برتو

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

و رفتیم داخل رستوران.

اوه اوه چه شلوغه، نگاه کن ترو خدا.

رفتیم سر به میز نشستیم.

من: سامیار.

سامیار: بله.

من: چرا زن نمی گیری به خدا قصد دارم بدم برات یه تانکر ترشی سیر بندازن.

سامیار: نه کلم و نه گردو عند باید ترشی سیر بندازی؟

من: تو چی کار به نوع ترشی داری؟

سامیار: به، ترشی منه ها میگه تو چی کار به اون داری؟

من: حکایت تو حکایت اون معلمه اس.

سامیار: کدومش؟

من: معلم بی چاره چیز میز می بره سر کلاس البته معلم های ما نه ها معلم و خارجی.

سامیار: خب.

من: بعد یه کِرم هم می بره یه خورده چیز میز می ریزه تو خلق اون کِرم بدبخت اونم فلک زده در جا، جان به جان آفرین تسلیم می کنه. معلمه میگه بچه ها حالا چه نتیجه ای می گیریم؟ همه می گن اگه ما از اینا بخوریم کِرم های بدنمون از بین می ره.

سامیار: چه بچه های مثبت اندیشی، ادامش.

من: القصه معلمه فرداش به جای کِم یه خر رو میاره و یه سطل از اون رو می زاره جلوش. اما خره نمی خوره. معلمه میگه حالا چه نتیجه ای می گیریم؟ همشون می گن هر کی از اینا نخوره خره.

سامیار: معلم بدبخت.

من: منم هی به تو می گم زن بگیر اله و بله تو هم قشنگ سر خر رو کج می کنی می ری تو کوچه علی چپ.

پیش خدمت: سلام وقت بخیر، چی میل دارید؟

سامیار منو رو برداشت و گفت: یه سلطانی بیار با مخلفات تو چی؟

من: منم که شیشلیک با مخلفات.

سامیار: اوه اوه حسابت سنگین شدا.

من: بی خیال بابا.

سامیار: میگم بهار.

 یه نگاه برزخی بهش انداختم و گفتم: ها؟

سامیار: اوه اوه، باشه آیدا.

من: بله؟

سامیار: سه روز دیگه تولد اهوراست.

من: می دونم.

سامیار: کجا بگیریم؟

من: خونه من.

سامیار: باشه با تارا هماهنگ می کنم.

 

ویرایش شده توسط برمن برتو

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

کلا عادت نداریم موقع غذا خوردن زیاد حرف بزنیم.

پارسال سر شام غذا تو گلوی تارا گیر کرد. بدبخت مُرد و زنده شد. از اون به بعد رعایت می کنیم.

وقتی پیاز شدم «دوست ندارم سیر بشم مشکلیه؟» گفتم:

من: میرم دستامو بشورم.

سامیار: باش.

وسطای راه جیم شدم و رفتم سمت حسابداری.

من: صورت حساب میز پونزده رو لطف کنید.

پسره: خانم محترم بفرمایید الان براتون میاریم.

من: لازم نکرده همین حالا بدید.

پسره هم خیلی شیک و مجلسی دهنش رو بست. تا صورت حساب رو داد دستم یهو صورت حساب از دستم کشیده شد.

نگاه کردم.

ساااامیاررررر

من: سامیار بدش به من.

سامیار: نوچ.

من: درد، دعوت منی ها.

سامیار: به من چه؟

رو نوک کفشم واستادم تا صورت حساب و ازش بگیرم. اونم نامردی نکرد و دستش و برد بالا.

من: سامی.

سامیار: جان.

من: کوفت.

سامیار: دیگه چی؟

داره کُفرم و در میاره.

من: آقا بگید چند شد؟

تا خواستم کارتم رو در بیارم، سامیار کارتش رو داد.

سامیار: این اصلا شیرینی ماشینم.

پسره: جسارتا رمزتون و بزنید.

سامیار هم رمزش رو زد و بعدش هم اومدیم بیرون.

@ARcher

ویرایش شده توسط برمن برتو

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

سامیار: بریم دور دور؟

من: بریم.

سرعتش بیش از حد زیاد بود؛ اما خیلی حال داد البته مطمئنم که دوربین ها یه جریمه خوشگل براش بتراشن.

من: سامیار.

سامیار: هوم؟

من: به نظرت چرا مامان بزرگم دنبالمه؟

سامیار: خب بعد از این همه سال می خواد نوه اش و ببینه.

من: پس تو این چند سال چه...

سامیار پرید وسط حرفم و گفت:

سامیار: بهار مهم اینه که می خواد ببینتت.

من: بعد از این همه سال تازه فیلش یاد هندستون کرده؟ به نظرم مادر و دیدی دخترم دیدی.

سامیار: بهار همه یه شکل نیستن.

من: نمی دونم گیجم کرده.

سامیار: گیج شدن نداره که، می دونی تو همیشه برای کوچک ترین چیز هم دلیل و منطق خواستی و آوردی، اونقدری که احساست نقشش روز به روز کمتر میشه.

من: به اصطلاح بابام هم خیلی نگرانه اومدن اونه.

سامیار: فردا شب مهمونی داریم. بابات گفت به توهم بگم.

من: خوبه.

سامیار: حرفای اهورا رو تمام و کمال گوش کن.

من: این حرفا و کارای اخیرش واقعا دیوونه کننده است.

سامیار: خیر و صلاحت و می خواد.

من: می دونم اما سر از این شامورتی بازی هاش در نمی یارم.

سامیار: آخ که تو منو پیر کردی بچه.

من: پیر بودی، ننداز گردن من.

سامیار: فردا بیام دنبالت واسه خرید؟

من: نه لباس دارم از اون ور می رم.

سامیار: یه وقت نپرسی مهمونی کیه واسه چیه.

 من: واسم اهمیتی نداره.      @ARcher

 

ویرایش شده توسط برمن برتو

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سامیار: یعنی عاشق این رفتارتم.

من: خب حالا، سامیار.

سامیار: بله.

من: به نظرت الان چه حالین؟

سامیار: کی؟

من: مامانم، بابام، پروانه و اون پیر زنه.

سامیار: برای چی می پرسی؟

من: آخه نوبتی همشون دارن گند می زنن تو زندگیم؛ می خوان بدونم خوشحال شدن؟ مغرور شدن از موفقیتشون؟ چیه حالشون؟

سامیار: ای بابا تو دیگه نزن فاز غمگین، تو که همیشه می گی بی خیال دنیا و این جور چیزا.

من: هر چند وقت یه بار بایدم خودم و خالی کنم دیگه.

سامیار: الان وقتش نی.

من: دل مثل جارو برقیه پُر که بشه دیگه نمی کشه.

سامیار: بریم شهر بازی؟

من: زهر مار دو دقیقه نمی سه مثل آدم باهات حرف زدا.

سامیار که به شخصه از خنده فرمون و گاز می زد.

من: نخند پشه می ره توش.

سامیار: جا نمی شی تو دهنم.

من: نه اینکه رو تو نشسته بودم چاق و چله شدم.

سامیار: شیرینی، قند، نبات و شکلات بود از خودته.

من: کوفت می دونستی پشه ها رو یه سری چیزای دیگه هم می شینن؟

سامیار: آها روی عسل؟

من: استغفرالله نزار دهنم باز شه.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...