رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Hannaneh81

رمان شهر عاشقی | دختر تابستان کاربر انجمن نود و هشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

نام رمان: شهر عاشقی 

نویسنده: سیده حنانه انوار کاربر انجمن نود و هشتیا

ژانر: طنز، عاشقانه

هدف: قدرت عشق رو دست کم نگیر برای لحظه می آید و قلب و دینت را یک جا می برد

ساعت پارت گزاری: چهار بعد ازظهر

خلاصه: پنج تا دوست صمیمی که بعد از اینکه کنکور می دهند از خانواده هاشون جدا می شن و به یک شهر دیگه می روند هر کدوم به یک شکلی از جنس مخالف بیزار هستن ولی حالا باید ببینیم تا آخر داستان همچنان از جنس مخالف بیزار هستند یا نه؟ تقدیر برای این پنج تا دختر چه می خواهد؟ آیا قرار است عاشق بشوند؟

مقدمه: 

کاش می شد …
تمام داستان های دنیا را
از دهان تو بشنوم !
تمام عاشقانه های دنیا را
تو برایم تکرار کنی !
اصلا هر چه تو بگویی زیباست !
می دانی کاش می توانستم
با تمام وجود
صدایت را در آغوش بگیرم !

ناظر: @sarajaberi

ویرایش شده توسط Hannaneh81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.  

قوانین نوشتن رمان

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق  

@Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت اول 

تازه از مدرسه اومده بودم خسته و خورد در خونه رو باز کردم بعد از حرف زدن با مامانم رفتم و کمی استراحت کردم ساعت حدود پنج عصر بود که با صدای موبایلم از خواب بیدار شدم تا یادم نرفته من نفسم ، نفس محمدی هیفده سالم  قدمم یک متر و شصت و سه است یه  چهره دخترونه دارم  و کلا از جنس مخالفم بی زارم ( قصد توهین ندارم ) یه برادر هم دارم که دو سال از خودم کوچکتره شر و شیطون

 وای! درد بگیری ترسوندیم! 

- علی باز چه مرگته؟

یادم رفت راجب علی بگم علی موهایی تقریبا طلایی رنگ مژه هایی بلند و تپل که من عاشق لپاشم چشمان قهوه ای روشن داره. 

 - باز دوباره این رفت تو فکر نفس

- چته

 - مگه کری یه ربع دارم صدات می کنم

- هوی!! ادب لطفا بیشعور

 - مگه تو رعایت می کنی 

- بزرگ تری گفتن، کوچک تری گفتن

 - دوست دارم به تو هم هیچ ربطی نداره

ای خدا چه گناهی کردم که این توله قسمت من شده؟

- نفس علی باز دوباره که شما ها عین سگ و گربه پریدین بهم. 

مامانم بود که دوباره درونشون سونامی محبت شکل گرفت  چرا به این زلزله می گم کیوی چون ابعاد داره هم طولی هم عرضی هه  همش در حال خوردنه ولی از حق نگذریم اندام خوبی داره اخه هم خودم و هم داداشم ورزش کار می کنیم بعد هم که بهش می گی می گه تو نمی خوری من جات می خورم یعنی شما ها مدیونین اگه فکرکنین توی این خونه اگه دیر بجنبم خودم هم می خوره.  رفتم تو اتاقم هندزفریم رو وصل کردم شروع کرد به خوندن: 

 

الان که وابستت شدم میذاری میری
الان که میخوامت ازم بیزاری سیری
الان که دنیای تو دنیامو عوض کرد
الان که مجنونم کجا میذاری میری
بیچاره فرهاد بیچاره شیرین بیچاره من با این حال غمگین
بیچاره لیلی بیچاره مجنون بیچاره من که دادم به پات جون
دیگه این رابطه در حال فروپاشیه دو سه روز بی خبری اسمش فراموشیه
تو بری من باید از خونه و این شهر برم کجا از دست غمت فرار کنم در برم
الان که وابستت شدم میذاری میری

الان که میخوامت ازم بیزاری سیری
الان که دنیای تو دنیامو عوض کرد

الان که مجنونم کجا میذاری میری
دردو از هر سمت نوشتم باز درد شد

الان که قلب من از احساس تو طرد شد
من از همون سمتی که شونت تکیه گام بود خوردم زمین و قلبم اون بالا پرت شد
زندونه زندگی زندونه این خونه حال منو میدونه عشق تو درد بی درمونه لبریزه لعنتی پیمونه
گفتم بمون قبول قبول گفتم بمون نموند نموند پرنده های عشقو از رو شونه های من پروند
گفتم که بودنت دواست با اینه هرشبم دعواست هزار شبو خیال تو امشب یکی از اون شباست
الان که وابستت شدم میذاری میری

الان که میخوامت ازم بیزاری سیری
الان که دنیای تو دنیامو عوض کرد

الان که مجنونم کجا میذاری میری
دردو از هر سمت نوشتم باز درد شد

الان که قلب من از احساس تو طرد شد
من از همون سمتی که شونت تکیه گام بود خوردم زمین و قلبم اون بالا پرت شد

(فرهاد -مهدی احمدوند)

ناظر @sarajaberi

ویرایش شده توسط Hannaneh81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت دوم 

نفهمیدم کی ولی وقتی آهنگ تموم شد حس کردم صورتم خیس شده از اشک هایم، اشک هام رو پاک کردم تو فکر اینکه چرا صورتم خیس شده یهو یه صدایی مثل پوکیدن یه چیزی رو کنارم حس کردم اخه من به این بشر چی بگم؟

- هوی گامبو مگه مرض داری؟ 

- هوی!! مترسک جان چرا خودتو خیس کردی هه!

صورتم و می دونستم ولی دیگه یهو شاخکام فعال شد با لنگه دمپایی افتادم دنبالش.  

- علی به خدا دستم بهت برسه زندت نمی زارم، کشتمت، خودم خبر مرگتو می دم، خودم اعلامی یتو پخش می کنم، اصلا خودم حلواتو درس می کنم.

- زحمت نکش ولی حالا می خوای درس کنی، زرد درست کن، من زرد دوست دارم.

- علی ای ایشاالله بمیری از دستت راحت شم.

 اون روزا فکر نمی کردم روزی این حرفم به حقیقت برسه داداشم برای زنده موندم با مرگ دستو پنجه بزنه.

- ابجی گلم ارزو بر جوانان عیب نیست.   

- مرگ،  حناق بگیری از دستت راحت بشم. 

دیدم نشسته داره به ریش من می خنده ای خدا از دست این دیوونه نشم صلوات دیدم صلوات فرستاد.

- چرا صلوات می فرستی؟

- خوب خودت گفتی ماهی گلی شدی؟!

- نه خیر.

اصلا حواسم نبود که بلند فکر کردم با این عتیقه تمرگیدیم جلوی تی وی (البته دور از  جون من ) ساعت یازده شب بود که دیدم در می زنن

- گامبو جان داداش گلم منکه دوست دارم...

داشتم خرش می کردم که یهو گفت:

- خفه رفتم.

یعنی من در کف این ابراز علاقه موندم مامان و بابا بودن اِ اِ مگه اینا خون نبودن(چرا برا سرگرمی تورفتن زنگ در رو زدن دوباره اومدن تو)وجدان جان تو یکی خفه که تلافی اون توله رو هم تو شکمت درمیارم(باشه بابا چرا عصبی می شی از همون اول می گفتی خفه شم)با مامان و بابا یه خورده حرفیدم بعد هم رفتم خوابیم که فردا صبح سر کلاس فیزیک شاد و شنگول باشم البته برای کرم ریزی هم اماده باشم...

***

ناظر: @sarajaberi

ویرایش شده توسط Hannaneh81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سوم

- نفس پاشو ای خدا تا ساعت دو بیدار هست، حالا به زور بلند می شه، حالاکه به یه زبون دیگه بیدارش کردم اون وقت می فهمه نباید تا ساعت دو بیدار باشه .

شلپ!

- هه! بابا این چه وضع صدا زدن با زبون خوش هم بیدار  می شم.  

- اره دیدم نیم ساعت هرچی صدات می زنم بیدار نمی شی.

- باشه بابا حق با شماست بلند شدم.

 - معلوم که حق با منه.

 با هر خفتی که بود بلند شدم لباس پوشیدم منتظر این راننده سرویس بیشعور شدم، خب الاغ میمیری به جای ساعت شش ساعت شش و نیم بیای حتما باید ما ساعت شش و نیم  مدرسه باشیم همین جوری داشتم جد وآباد سرویس رو به فیض می بردم که اومد مردک بیشعور . 
- سلام آقای دهقان.  

- سلام خانم محمدی شما که باز هم زود اومدین.

 - من همیشه زود میام.

 - وای این دختره چه پرو!  

- اقای دهقان نظر لطفتونه، حالا اگه بهتون بر نمی خوره برین  که دوستم یخ زد تو سرما.

 - منتظر فرمایش شما بودم.

 ایش مردک بیشعور فکر می کنه چون ملاحظه سنش رو می کنم نمی تونم جوابشو بدم (نفس جون! لطفا به اعصاب خط خطی ات مسلت باش ) وجدان جان ببند تا نبستمش (باشه بابا بیچاره راننده سرویست ) وای اخ جون فاطی جون اومد (فاطی یکی از بچه های اکیپ، دختر خوب و مهربون که همیشه همراهم بود هیچ وقت نذاشت حس کنم که آبجی ندارم، تو بدترین شرایط با بقیه دوستام همراهم بود در کل ممنونش بودم. )  

- سلام بر خوابالو خان خودم.

 صبح ها به خاطر اینکه خواب بودم بهم می گفتن خوابالو خدا رو شکر هیچ کس هم غیر از این راننده سرویس پاچم رو نمی گرفت که مجبور بشم از خجالتش دربیام.؟

- سلام فاطی جون خوبی؟  

- سلام مرسی. نفس ؟

- هان؟

 - فیزیک خوندی؟

- نه! برای چی هفته دیگه امتحان داریم.  

- نه! خره امروز داریم.  

- وای!

هه! بیچاره راننده سرویس همچین زد رو ترمز و چرخید سمت من که فکر کنم دو سه تا از مهره های گردنش شکست.  

- خانم محمدی اتفاقی افتاده، چیزی دیدن که جیغ زدین؟  

- نه آقای دهقان شما رانندگیتو کن. 

همچین نگاهم کرد که فکر کنم خودم رو خراب کردم دیدم فاطی داره می خنده...  

- چیه؟ بدبختی منو می بینی می خندی، نخند فاطی، اصلا حوصله ندارم، می مردی دیشب یه زنگی بزنی؟  

-نفس خیلی خری!  

- چرا؟

 -خب اخه خره اگه امروز امتحان داشتیم به نظرت من دیشب زنگ نمی زدم، یا اصلا امروز با کتاب نمی اودم تو ماشین؟ 

راست می گفت، هروقت امتحان درس تخصصی داشتیم شب قبل زنگ می زد درس عمومی هم صبح هاش با کتاب می اومد تو ماشین  

- فاطی؟!

- بله!

 - می شه ازت یه خواهشی کنم؟

 - بگو!

 - ببین وقتی این نگه داشت گم شو از جلوی چشم هام برو اون ور تا  با دیوار یکی ات نکرد می کشمت! (تقریبا با جیغ گفت)

- خانم محمدی!

 - بله؟

 - بنده هم اسم دارم هم فامیل.

 - خبر دارم.

 - پس چرا گفتین این؟

 - دلم می خواست.

  بعد هم جلو در مدرسه نگه داشت، فاطی دوتا پاداشت شش تای دیگه هم قرض گرفت الفرار خوشم میاد ازم می ترسه بعد هم کرم می ریزه، راستی یادم رفت بگم ، آقای دهقان سرویس من و فاطی یه جوری شخصی-عمومی، زنگ اول عربی داشتیم و به خوبی و خوشی تموم شد.

راستی یادم رفت اکیپ و معرفی کنم  

ریحانه: تنها چادری اکیپ، دختر خر خون و مهربون که سه سال باهم دوستیم.

حلما: یا به یه عبارت دیگه مرده متحرک، خارج شوخی دوست داشتنی و به شدت احساسی.  
نرگس: تازه امسال اومده تو این مدرسه، این هم مثل ریحانه خر خون  و به شدت تپلو تو دل برو .

 با من و فاطی هم که آشنایین...

*** 

ناظر: @sarajaberi

ویرایش شده توسط Hannaneh81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت چهارم 

- ریحانه جون، الهی هرچی بدبختی داری تو سر فاطی بشکنه، الهی نرگس برات حلوا درست کنه، الهی حلما روز عروسیت زمین رو طی بکشه 

دنگ

 - چتونه شماها باز دوباره واکسناتون رو نزدین، خوب اون بی صاحب رو بزنین که انقدر پاچه من رو نگیرین.  

فاطی با داد گفت:

- بیشعور از خودت مایه بزار، هی هرچی هیچی نمی گیم هی از ما مایه می ذاره. 

- باشه بابا.  

- نفس، چی می خواستی بگی؟ 

- هیچی، ریحانه گم شو برو پنج تا بستی قیفی بخر بیا.

- یعنی نفس من تو کف ادبت هستم.

- همین که هست.

خلاصه رفت و با پنج تا بستی قیفی اومد تو کلاس خوردیم و این معلم فیزیک هم اومد وشروع کرد به درس دادن...

***

 ( یکسال بعد ) 

وای لعنتی این دفعه که بدتر از سری قبل زیست و زدم، از صد تا سوال بیست و پنج تا غلط یعنی افتضاح، ماه دیگه کنکور دارم خدایی خیلی خوندم، از بعد از امتحان های پارسالم ولی خیلی استرس دارم چون پزشکی می خوام، این یک ماه آخر هم مامانم دیگه کاریم نداره می گه اونقدری که باید می خوندی خوندی بقیش بسپار به خدا ودر آخر هم می گه خوبه که معدلت خوب هست و انقدر استرس داری.

- نفس مامان، الهی دورت بگردم بیا تلفن فاطمه جون منتظرته.

- باشه مامان اومدم.

-الو، سلام فاطی جون خوبی؟

- مرسی ممنون من خوبم تو خوبی، نفس؟

- جونم؟!

- جون چه با ادب.

- خب باشه، هان چته؟

- نفس، امروز اکیپ گفتن بریم کافی شاپ خوش بگذرونیم هستی؟

- بزار از مامانم بپرسم.

- مامانی، مامان گلم الهی درد و بلات بخور تو سر فاطی....

- هوی! تو دوباره کم اوردی باز دوباره پای جد و آباد من و کشوندی وسط.

- فاطی ببند ببینم چی میشه.

- نفس مامان، اون حیوان دو گوشی که هدفت بود من بشم شدم برو.

- ای الهی من قربونت برم.

صدام رو به حالت جیغ در آوردم و گفتم :

- فاطی میام.

- خب باشه، برای ساعت پنج آماده باش با ریحانه میایم دنبالت.

- باشه فعلا، بوس.

ناظر @sarajaberi

 
 

ویرایش شده توسط Hannaneh81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت پنجم

خب، الان ساعت سه است تا پنج، دوساعت دیگه وقت دارم برم یه دوش بگیرم، بعدهم ناهار و بعدش لباس بپوشم برم.

حوله صورتی خوشگلم رو برداشتم رفتم حموم یه دوش نیم ساعته گرفتم و اومدم بیرون، رفتم ناهار خوردم بعدهم اومدم تو اتاقم و مرحله سخت انتخاب لباس، تا در کمدم رو باز کردم دیدم هرچی لباس بود و نبود آوار شد رو سرم، ای خدا چرا الان باید اینا بریزه، اصلا چرا اینا ریختن؟ (نفس عزیزم، به خاطر اینکه هر دفعه لباس ها رو می ذاری سر جاش الان رو چوب لباسی ها سنگینی کرد تلپی افتاد رو سرت ) وجدان جان ببند تا نبستمش ( بی اعصاب ) همینی که هست، با یه بدبختی از داخل اون بازار شام یه مانتوی بلند یاسی که مامانم کادوی تولد برام خریده بود، با یه شال یاسی، و شلوار جین، و کیف و کفش یاسی که بابام برای روز دختر خریده بود رو پیدا کردم و پوشیدم، تا از اتاق اومد بیرون که فاطی تک زد، که برم بیرون.

- سلام دوستای خلم.

- سلام خره. 

- سلام. 

- فاطی می گم اون دوتا نخاله چرا نیومدن؟

- داشتن خیر سرشون درس می خوندن. 

- ریحون چی شده حوصله نداری و انقدر ساکتی؟

- نه بابا استرس دارم.

- اهان.

دیگه تا برسیم کافی شاپ حرفی نزدیم، یه جورایی همه مون استرس این کنکور رو داشتیم، تو کافی شاپ هم که رسیدیم تا دلتون بخواد کرم ریختیم، داشتیم با بچه ها حرف می زدیم که یک پسری اومد و گفت:

- به قد و هیکلت نمی خوره انقدر زبون داشته باشی!

- آخه به تو چه؟!

- نفس خواهری، بیخیال ولش کن . (ریحانه )

- نفس آبجی، راست می گه این دایناسور ها منقرض نشده ارزش ندارن باهاشون بحث کنی.

- اره راست می گی.

پسر فکر می کرد من کم آوردم، ولی بدبخت نمی دونست من چه جور آدمی هستم، به خاطر همین یه لیوان آب یخ و  چهار تا یخ رو برداشتم، پسر اول فکر کرد که می خوام بخورم، ولی فکر نمی کرد که قرار  تو صورتش ریخته بشه، پس تصمیم گرفتم اول با پاشنه کفشم نوازشش کنم، بعد هم آب و یخ رو ریختم تو صورش پسره بی چاره هم از درد هم از عصبانیت انگار لبو شده بود، ماهم که دیدیم اوضاع خوب نیست فرار رو بر قرار ترجیح دادیم.

ساعت نه شب بود که من رو دم خونه پیاده کردن، رفتم داخل خونه یه خورده با علی حرف زدیم از حال گیری امشب بهش گفتم، که اونم نامردی نکرد میان خنده گفت:

- وای .... نفس.... بی....چاره ....پس.... پسره ...... سا.... سالمه ....

- آره بابا هفتا جون داره پسره بوزینه، به من می گه بهت نمی خوره انقدر زبون داشته باشی.

- خب راست می گه، همه که مثل ما تحملت نمی کنن.

با صدای جیغ اسمش رو صدا زدم:

- علی!

- ای روانی کر شدم مامان ببین پسرت رو کر کرد.

- خفه.

- شدی.

- علی باز دلت از اون جیغ های خشگل من می خواد؟

بعدم به حالت تسلیم دو تا دستاش و اورد بالا و گفت :

- بابا من غلط کردم شما بزرگی کن ما رو عفو بفرما. 

- این دفعه رو به خاطر اینکه دلم برات می سوزه می بخشمت .

بعدم با خنده رفتم تو تخت خوابم خوابم برد، روز ها همین جور می گذشت هیچ خبری از دوستام نداشتم، فقط آخرین بار ریحانه زنگ زده بود و گفته بود که یازدهم بریم بیرون، و فرادش هم بعد کنکور یه جا پلاس شیم که همه مون از خدا خواسته قبول کردیم ...

***

ناظر : @sarajaberi

ویرایش شده توسط Hannaneh81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ششم

امروز یازدهم،  دیشب حلما زنگید و گفت بریم  بیرون و بیخیال درس واینا بشیم، ماهم از خدا خواسته قبول کردیم، ( چقدر هم که برای شما مهمه ) وجی جون خفه ( باش خفه شدم) افرین وجی جونم ( اه چندش ) عمته، (خله عمه من عمه توهم می شه ) حالا هرچی ، صبح ساعت ده بلند شدم، رفتم یه دوش پانزده مین گرفتم و پیش به سوی صبحونه.

- سلام بر مامی خودم.

- سلام نفس، خوبی مامان، بیا بشین کارت دارم.

- باش.

- ببین نفس مامان هشتم تولد علی بود، ما هم بهش تبریک و کادو از طرف تو دادیم ولی می گه نه خود نفس باید بده، دیگه خودت یه کاریش کن.

- باش مامان، من میرم لباس بپوشم حالا اینا میان.

- باش عزیزم، خوش باشی.

- مرسی عشق بابا.

بعدم مامان رو یه بوس آبدار کردم که صداش در اومد

- اه، باز تو لوس شدی.

وای حالا اینو چی کارش کنم، خیر سرش شونزده سالشه عین بچه هاست فقط دراز شده همین، حالا چی بخرم ( عزیزم ناراحت نباش همش سرت تو کتاب و اینا بوده، معلومه یادت میره. ) وای وجی جون یه حرف راست زده باشی همینه، حالا هم گمشو می خوام لباس بپوشم. ( گم نمی شم راه و بلدم بعدشم من متعلق به همه هستم. )انقدر اعتماد به عرش داری یه وقت مشکلی برات پیش نیاد. ( نه تو نگران نباش، اتفاقی نمی یوفته ایش!) کیش! دیگه با وجی بحث نکردم و رفتم لباس بپوشم، تا کمر رفتم تو کمدم خم شدم و آخر هم یه مانتو لیمویی که با حلما جون خریدیم برداشتم، شلوار وروسری، که روسریم گلای ریزه قشنگی داشت، کیف وکفش لیمویی ستم رو پوشیدم متظر شدم تا اینا بزنگن، ریحانه زنگیده رفتم دم در، بعد از کلی خوش بش با این دوستای خلم رفتیم دنبال حلما ونرگس این دوتا رو هم سوار کردیم، یه چند مین  ساکت نشسته بودیم که دلم کرم ریزی می خواست، پس منم تابع کرم درونم شدم.

- وای !

- چه مرگته تو؟ ( همه باهم )

- بابا برای علی کادو تولد نخریدم.

- حالا می خوایم بریم پاساژ (...) تو هم برای اون یه چیزی بخر. ( فاطی)

- ریحانه، پاتو بزار روی اون گاز بی صاحب و برو.

- هوی! اون گاز صاحب دار اونم منم.

- باش، حالا این لگنت رو راه بنداز جیگر.

- نفس! ( ریحانه هلما و نرگس )

- باشه بابا غلط کردم.

دیگه تا رسیدیم کامل خفه شدم، بعد از اینکه گاریشو هه! اگه بفمه به ماشینش چی گفته زندم نمی زار، اهم اهم! داشتم می گفتم نگه داشت پیاده شدیم، رفتم تو یه مغازه که لباس مردونه داشت و برای علی یه جلیغه و شلوار سورمه ای تیره، و یه کت تک سورمه ای روشن براش گرفتم، و گفتم برام کادو بگیره بعد هم با بچه ها رفتیم خوش گذرونی، همه رفتن تویه مغازه که فقط لباس مجلسی داشت، مجبورم کردن لباس بخرم، و برای خودشون هم خریدن، مال من مدل عروسکی بود دامنش خط های سورمه ای و سفید و قرمز بود بالا تنش هم تنگ و سورمه ای با گلای سفید و قرمز و سورمه ای، و اون چهار تا هم یه لباس خریدن که جلوش کوتاه و پشتش بلند بود، البته مال ریحانه و فاطی یاسی بود و مال هلما و نرگس زرشکی بود خریدیم و اومدیم بیرون. 

- بچه ها ساعت دو من گشنمه.

- اره منم گشنمه. (حلما )

- خب، طبقه بالا رستوران هست می ریم اونجا. (نرگس)

- به حساب ریحون و فاطی.

- چرا من اخه؟! (فاطی )

- همین جوری، بدویین که الان غذا تموم میشه.

بچه ها یه باشه ای گفتن راه افتادیم سمت طبقه، بالا سر میز نشسته بودیم منتظر بودیم سفارشاتمون رو بیارن که پنج تا پسر که جای برادری خیلی جیگر بودن اومدن سمت ما تا بهمون شمار بدن، پنج تا پسر روبه روی ما پنج تا دختر وایسادن ما هم شماره ها رو گرفتیم جلوی خودشون شماره ها رو پاره کردیم بعد با پاشنه که کم کم پنج سانت بود کوبوندیم روی کفششون، اونا هم دهن هاشون اندازه غار علیصدر باز شد ما هم کاغذ ها رو انداختیم تو دهشون بعدم اب رو ریخیتم تو دهنشون که هضم براشون راحت باشه، و بیخیال ناهار خوردن اونجا شدیم فرار کردیم،  از اونجا اومدیم بیرونو رفتیم سمت رستوران، تاره اونحا همه مون کوبیده با نوشابه زرد سفارش دادیم، ساعت چهار بود که از اونجا اومدیم بیرون.

ناظر : @sarajaberi

ویرایش شده توسط Hannaneh81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 1 دقیقه قبل، Hannaneh81 گفته است :

پارت6

امروز یازدهم  دیشب هلما زنگید و گفت بریم  بیرون بیخیال درس واینا بشیم ماهم از خدا خواسته قبول کردیم ( چقدر هم که برای شما مهمه ) وجی جون خفه ( باش خفه شدم) ابرین وجب جون ( اه چندش ) عمته صبح ساعت ده بلند شدیم رفتم یه دوش پانزده مین گرفتم و پیش به سوی صبحونه

- سلام بر مامی خودم.

- سلام نفس خوبی مامان بیا بشین کارت دارم.

- باش.

- ببین نفس مامان هشتم تولد علی بود ما هم بهش تبریک و کادو از طرف تو دادیم ولی می گه نه خود نفس باید بده دیگه خودت یه کاریش کن.

- باش مامان من میرم لباس بپوشم حالا اینا میان.

- باش عزیزم خوش باشی.

- میسی.

- اه باز تو لوس شدی.

وای حالا اینو چی کارش کنم خیر سرش شونزده سالشه عین بچه هاست فقط دراز شده همین حالا چی بخرم ( عجیجم ناراحت نباش همش سرت تو کتاب و اینا بوده معلومه یادت میره ) وای وجی جون یه حرف راست زده باشی همینه حالا هم گمشو می خوام لباس بپوشم ( گم نمی شم راه و بلدم بعدشم من متعلق به همه هستم )انقدر اعتماد به عرش داری یه وقت مشکلی برات پیش نیاد ( نه تو نگران نباش اتفاقی نمی یوفته ایشششش) کیششششش دیگه با وجی بحث نکردم و رفتم لباس بپوشم تا کمر رفتم تو کمدم و اخر هم یه مانتو لیمویی ک با هلما جون خریدیم شلوار وروسری که روسریم گلای ریزه قشنگی داشت کیف وکفش لیمویی ستم رو پوشیدم متظر شدم تا اینا بزنگن ریحانه زنگیده رفتم دم در بعد از کلی خوش بش با این دوستای خلم رفتیم دنبال هلما ونرگس این دوتا رو هم سوار کردیم یه چند مین  ساکت نشسته بودیم که دلم کرم ریزی می خواست پس منم تابع کرم درونم شدم

- خیغغغغغغغغغغغغغ

- چه مرگته تو( همه باهم )

- بابا برای علی کادو تولد نخریدم

- حالا می خوای بریم پاساژ شبنم تو هم برای اون یه چیزی بخر ( فاطی)

- ریحانه پاتو بزار روی اون گاز بی صاحب و برو

- هووووی اون گاز صاحب دار اونم منم

- باش حالا این لگنت رو راه بنداز جیگر

- نفسسس( ریحانه هلما و نرگس )

دیگه تا رسیدیم کامل خفه شدم بعد از اینکه گاریشو ههههههه اگه بفمه به ماشینش چی گفته زندم نمی زار اهم اهم داشتم می گفتم نگه داشت پیاده شدیم رفتم تو یه مغازه که لباس مردونه داشت و برای علی یه جلیغه و شلوار سورمه ای تیره و یه کت تک سورمه ای روشن براش گرفتم و گفتم برام کادو بگیره بعد هم با بچه ها رفتیم خوش گذرونی همه رفتن تویه مغازه که فقط لباس مجلسی داشت مجبورم کردن لباس بخرم و برای خودشون هم خریدن مال من مدل عروسکی بود دامنش خط های سورمه ای و سفید و قرمز بود بالا تنش هم تنگ و سورمه ای با گلای سفید و قرمز و سورمه ای و اون چهار تا هم یه لباس خریدن که جلوش کوتاه و پشتش بلند بود البته مال ریحانه و فاطی یاسی بود و مال هلما و نرگس زرشکی بود خریدیم و اومدیم بیرون 

- بچه ها ساعت دو من گشنمه

- اره منم گشنمه (هلما )

- خب طبقه بالا رستوران هست می ریم اونجا (نرگس)

- به حساب ریحون و فاطی

- چرا من اخه (فاطی )

- همین جوری بدویین که الان غذا تموم میشه

بچه ها یه باشه ای گفتن راه افتادیم سمت طبقه بالا سر میز نشسته بودیم منتظر بودیم سفارشاتمون رو بیارن که پنج تا پسر که جای برادری خیلی جیگر بودن اومدن سمت ما تا بهمون شمار بدن پنج تا پسر روبه روی ما پنج تا دختر وایسادن ما هم شماره ها رو گرفتیم جلوی خودشون شماره ها رو پاره کردیم بعد با پاشنه که کم کم پنج سانت بود کوبوندیم روی کفششون اونا هم دهناشون اندازه غار علیصدر باز شد ما هم کاغذ ها رو انداختیم تو دهشون بعدم اب رو ریخیتم تو دهنشون که هضم براشون راحت باشه و بیخیال ناهار خوردن اونجا شدیم فرار کردیم  از اونجا اومدیم بیرونو رفتیم سمت رستوران تاره اونحا هممون کوبیده با نوشابه رد سفارش دادیم ساعت چهار بود که از اونجا اومدیم بیرون

@*Dr 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هفتم 

تو ماشین نشسته بودیم، که مامانم زنگ زد و گفت خونه عموت اینا دعوتیم. بعد از قطع کردن تلفن با جیغ گفتم:

- نه!

- باز چته، دوباره چی یادت رفته؟

- وای! فاطی بایدبرم خونه عموم.

- کدوم؟!

- مگه فرقی هم می کنه؟

- نه، ولی گفتم شاید....

تا ته حرف حلما رو خوندم نزاشتم بقیه زرشو بزنه.

- حلما الان وقت شوخی نیست می زنمتا، یه کاری کنید.

-  خب ببند ببینیم چی کار می تونیم برات بکنیم.

-باش.

- نفس؟!

- هان، ریحانه.

- زنگ بزن بگو سرم درد می کنه نمی یام.

- یعنی می زاره؟

- آره، چرا نزاره.

- باش.

- الو، سلام مامانم خوبی؟

- مرسی نفس خوبی، کجایی مامان؟!

- مامان!

- جانم نفس.

- مامان، من سرم درد می کنه میرم خونه.

- باشه قربونت برم، می خوای بیام پیشت؟

- نه مامان، می رم خونه می خوابم خوب می شم.

- باشه عزیزم.

- خدافظ.

- خدفظ عزیزم.

- وای ریحانه جون الهی هلما دورت بگرده، الهی درد وبلات بخوره تو سر نرگس، الهی که اول هرچی شوور گندیده است مال این سه  تا بشه بعد جیگراش اول برای من بعد برای تو...

- نفس خفه تا زنگ نزدیم و نگقتیم دروغ گفتی .( چهارتاشون باهم)

- بابا بده براتون آرزو خوشبختی کردم؟

- نفس .(فاطی)

ساعت شش بود، که من و دم خونه پیاده کردن، و ساعت وبرای هشت کوک کردم، تو اوج خواب بودم که صدای زنگ موبایلم بلند شد.

ناظر : @sarajaberi

ویرایش شده توسط Hannaneh81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم 

- اه! بله چتونه، ده دقیقه خواستم بکپم، چه مرگتونه؟

- نفس!

- مرگ، چته حلما؟

- نفس!

- حلما می گی یا قطع کنم؟

- می خواستم بگم از طرف من تولد داداشت رو تبریک بگو؛ بعدهم ساعت هشت ونیمه، بلند شو دیگه اهـ ...

داشت حرف می زد که قطع کردم؛ یه نگاه به ساعت کردم، دیدم واقعا ساعت هشت و نیم هست؛ چه عجب این یه بار راست گفت! بلند شدم از اتاق بیرون رفتم، دیدم بله! این ها هنوز نیومدن.

 تلویزیون رو روشن کردم نشستم یه ذره فیلم عشقولانه دیدم؛ بعدم شام خوردم.

 ساعت ده بود که به مامانم پیام دادم (سعادت دیدن من رو نداشتین شب بخیر بعدم یه استیکر خنده گذاشتم و نوشتم گوشیم رو خاموش می کنم پس زنگ نزنید بای.)

 بعد هم گوشیم رو خاموش کردم خوابیدم.

ساعت شش صبح بود که مامانم صدام زد؛ وقتی گوشیم رو روشن کردم دیدم فاطی اس مس زده که بعد کنکور خونه نرگس هستیم؛ مامانم هم بدون هیچ چون و چرایی قبول کرد، یه زره مامانم مشکوک می زد. ( کجاش مشکوک می زد؛ بنده خدا اگه نذاره بری که غر می زنی، اگر هم بذاره بری که می گی مشکوکه. ) وجدان جان ببند لطفا.

سریع لباس پوشیدم و رفتم سمت حوزه خداروشکر حوزه هر پنج تامون یه جا بود، ساعت هفت و ربع بود که رسیدم حوزه، یه ربع منتظر موندم تا بقیه هم رسیدن، تا بچه ها رسیدن اعلام کردن باید بریم داخل حوزه رفتیم شروع کردیم به سوال ها جواب دادن؛ ساعت یک بود که مراقب ها گفتن برگه ها بالا، وقتی برگه ها رو گرفتن انگار تازه تونستم سرم رو بالا بیارم. وای! که چقدر گردنم درد می کرد؛ با بچه ها از حوزه اومدیم بیرون که این دو تا شروع کردن به غر زدن:

- وای خدا! چقدر سخت بود؛ گند زدم تهران که هیچ کتسفسم قبول نمی شم.

(نفس! کتسفس کجاست که ریحانه می گه اونجا هم قبول نمی شم ؟) نمی دونم! وجی جون فهمیدم بهت می گم.(مرسی )خواهش. دیگه با وجی حرف نزدم که ببین چی می گه گوش دادم ببینم نرگس چی می گه.

- ریحون، انقدر چرت نگو، من باید این رو بگم که پسر داییم کل کتاب زیستم رو پاره کرد.

من و فاطی و حلما باهم گفتیم:

- جفتتون دروغ می گین عین ...

دیگه صدا ازشون در نیومد؛ والا مثل چی دروغ می گن، این ها اگه تهران قبول نشن اسمم رو می ذارم کلثوم. ( واقعا می زاری؟! ) اه! وجدان تو هم وقت گیر آوردیا!

سوار ماشین نرگس شدیم به سمت خونه نرگس رفتیم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم 

وقتی رسیدیم خونه نرگس برخلاف تصورم که فکر می کردم همه خونشون هستن هیچ کس اونجا نبود. هرچی هم که از نرگس می پرسم می گه مامانم ناهار درست کرده و گفته برای ساعت هفت و نیم همه بریم خونه شما. خیلی مشکوک می زنن خیلی گیج شدم؛ نه می زارن زنگ بزنم، نه هیچی ( به نظرم که خیلی هم عادی رفتار می کنن. ) وجدان تو دوباره نظر دادی؟ ساعت شیش بود، که با بچه ها بلند شدیم و رفتیم لباس پوشیدیم پیش به سوی خونه ما. ساعت دقیق هفت و نیم بود که ما رسیدیم؛ بچه ها با سرعت فرستادنم داخل اتاقم و مجبورم کردن لباس هایی که دیروز خریده بودیم رو بپوشم. حلما و فاطمه و ریحانه رفتن تو اتاق های دیگه و نرگس من رو نشوند جلوی میز توالت اتاقم؛ شروع کرد به آرایش کردن من و درست کردن موهام؛ بعدهم که کارش تموم شد رفت بیرون، پشت سرش فاطی اومد، شروع کرد به طراحی ناخن هام. اصلا درکشون نمی کردم برای چی من رو به این شکلی درآوردن؟ وقتی کارش تموم شد همون جوری که داشت از اتاق می رفت بیرون گفت: 

- حنا، بیرون نیا؛ هر وقت که بهت تک زدیم بیا بیرون. 

- باشه؛ ولی خب برای چی؟ 

- دیگه داری خیلی حرف می زنی کاری رو که گفتم انجام بده. 

- هوف! باشه بابا.

بعدهم در اتاق رو بست و رفت. تو فکر بودم که چرا این ها این جوری می کنن که یهو برق ها رفت و همون موقع فاطی تک زد، منم رفتم بیرون. 

- فاطی، نرگس، حلما، ریحون، کدوم گوری هستین؟ مامان، بابا، علی، خاله جونیام...

همین جوری داشتم داد و هوار می کشیدم که یهو چراغ ها روشن شد؛ حرف تو دهنم ماسید، همه جا پر بود از بادکنک های سفید مشکی؛ خدای من امروز تولدم بوده و من اصلا یادم نبود. همه فامیلمون از اصفهان اومده بودن؛ کیکم سفید مشکی بود و روش یه شمع یک و هشت گذاشته بودن، رو کیک هم نوشته بودن فارغ التحصیلیت و تولدت مبارک خره. وقتی تیکه آخر رو خوندم فهمیدم کار کی بوده. پریدم بغل ریحون و تا می تونستم از خجالتش در اومدم؛ همین که از بغلش اومدم بیرون زد پس کلم. 

- اِ! چرا می زنی؟ 

- هوی لهم کردی؛ بسه دیگه! بزرگ شدی مثلا، ولی هنوز همون خری که بودی موندی. 

جوابش رو ندادم، فقط وقتی برگشتم دیدم کل فامیل از خنده قرمز شدن.  

- بخندین تعارف نکنید. 

 - دایی جون، می ترسیم یهو افسار پاره کنی. 

- دایی، داشتیم؟! دلت میاد به من این جوری بگی ؟

دیدم صدای این چهار نفر داره می یاد که صدام می کردن. 

- عق! نفس حالمون رو بهم زدی؛ بیا برو کیکت رو ببر، که از گشنگی مردیم. 

یه ایش گفتم، سمت کیکم رفتم. 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...