رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Seda

رمان چهل ساله ها هم جذاب اند|seda کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

به ساعتم نگاه کردم و خرید هارو تو دستم جابجا کردم. باید تا الان مادر جون به خونه برگشته باشه. خیلی وقت بود اینطوری قدم نزده بودم یعنی با پای پیاده و با تاکسی جایی نرفته بودم و این لذتو مدیون سدایی بودم که شرم و ترس دخترونه اش منو به بیرون خونه کشونده بود. دربستی گرفتم و وسایلو توی صندوق ماشین گذاشتم. جعبه کوچیک توی جیبمو درآوردم بازش کردم و به فندق نقره ای کوچیکی که آویزش بود ضربه زدم.

-راننده: آقا سوار شید صندوقو بستم!

گردنبند رو توی جعبش گذاشتم و سوار ماشین شدم. فردا باید میرفتم و این آخرین شبی بود که توی حال و هوای خوب مادر جون غرق میشدم..

سدا:

درحال خشک کردن موهام بودم که خاله جون صدام کرد:

-خاله: سدا؟ دختر جون بیا پایین ببینم این چه کاریه کردی؟ سدا؟

موهامو توی حوله پیچیدم و تند تند از پله ها پایین رفتم، متعجب پرسیدم:

-چیکار کردم خاله؟؟؟؟

-خاله: اینا چیه ورداشتی آوردی؟! مگه اینجا نون گیرت نمیومد بخوری؟؟ ورداشتی با خودت آذوغه آوردی؟؟

لبخند عمیقی زدم:

-مگه چیه؟ خب اگه تو خوابگاهم بودم همینارو میبردم.

-خاله: اگه یه بار دیگه اومدی تو این خونه ی چیزی آوردی، خودت کلا برگرد برو دیگه هم نیا؛ اینو به اون مامانتم بگو!

-چشم خاله جون چشم، من که نه حریف شما میشم نه مامان.

با اخم رفت سمت اجاق در قابلمه رو باز کرد یهو گل از گلش شکفت:

-خاله: تو فسنجون پختی دختر؟

نگران نگاهش کردم:

-بد شده؟؟؟

-خاله: عالیِ عالیه خوب جا افتاده، ببینم ساعت چنده؟

به ساعت مچیم نگاه کردم:

-هشت و نیم.

-خاله: بدو سفره رو بندازیم بهرنگم الان پیداش میشه، فسنجون دوس داره بچم. فردا که بره یکی دو ماهی برنمیگرده، خوب کاری کردی غذا پختی.

آخرین لیوانو که روی میز گذاشتم زنگ خونه به صدا درومد. آیفونو خاله جون برداشت و درو باز کرد، صداش از توی راهرو اومد:

-سدا جان مادر! غذا رو بکش بهرنگم اومد.

با اخم ظرف سالادو کوبیدم روی میزو زیر لبی گفتم:

-کارد بخوره به شکمش!!

-شاکری: بخوره ب شکم خودت فندق خانم!!

متعجب سرمو آوردم بالاو گفتم:

-همیشه مثل جن ظاهر میشین؟

با اخم نگاهم کرد:

-شاکری: کجا بذارم این خریدارو؟؟

-همونجا روی کانتر!

بدون توجه به حرفم همشو روی زمین ولو کرد و تند در قابلمه رو باز کرد.

-شاکری: آخ جونمم فسنجونن!

با اخم به نایلون های خرید پخش شده وسط آشپزخونه نگاه کردم. از شدت حرص دندونامو روی هم ساییدم؛ یکی نیس بهش بگه عقده ای بدبخت تو که هر کاری دلت میخاد میکنی چرا از من نظر میخای؟

خاله جون با قدمهای آرومش وارد آشپز خونه شد، اخم غلیظی کرد:

-خاله: بهرنگ؟ چرا اینا رو ریختی اینجا؟

با وقاهت تمام توی چشمام زل زد.

-شاکری: این دختره، اوممم منظورم شیر .. 

سمت من برگشت و خودشو به نشناختن زد:

- شاکری:  اسمت چی بود؟؟

خاله جون خندید.

-خاله: سدا!

-شاکری: آره! همین فندق خانم گفت بریز کف اشپزخونه‌.

با چشمای گرد شده نگاهش کردم.

-من گفتم؟!

-شاکری: یادت نیست؟! مادر جون این دختره آلزایمر داره!!

خاله جون در حالی که بشقاب فسنجونو جلوش میذاشت گفت:

-خاله: اذیتش نکن دخترمو.

با لذت به بشقاب فسنجون خیره شد و با انگشت شصت و اشاره اش کمی توی دهنش گذاشت. از داغیش صورتشو چروک کرد و با ذوق گفت:

- شاکری: عالی شده مادر جون دستت طلا.

-خاله: دست دخترم طلا!

سمتم برگشت و با لحنی که انگار دلش بر نمیداره بخوره گفت:

-شاکری: تو پختی؟

-اره!

-شاکری: پس من نمیخورم،فردا مسافرم نمیتونم بیمارستان بستری بشم.

یه تای ابروشو داد بالا و بهم زل زد. لبخند خبیثی زدم و گفتم:

-بهتر!!

بشقاب جلوشو برداشتم و همینکه خواستم خالیش کنم توی بشقاب خودم از تو دستم کشیدش و پررو پررو گفت:

-شاکری: چه رویی داری بچه، اینقد بی جنبه نباش.

خاله جون به کلکل ما میخندید و حسابی سرحال شده بود. شاکری هم از اذیت کردن من لذت میبرد و منم فقط دوست داشتم همه کاسه بشقاب ها رو توی سرش خورد کنم!

 

 

ویرایش شده توسط Seda
  • پسندیدم 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

سفره رو جم کردم و ظرفا رو شستم. داشتم مسواک میزدم که در دسشویی رو زد.

-شاکری: خاله سوسکه تموم نشدی؟داری شاخکاتو واکس میزنی؟

اعصابم دیگه واقعا خورد شد. از ظهر که اومده بودم همینطوری گیر داده بود تا الان که دوازده شب بود. دهنمو آب کشیدم و با عصبانیت درو باز کردم.

-مگه شما خونه زندگی نداری؟ چرا نمیری خونه خودت بخوابی؟

با اخم غلیظی بهم خیره شدو چشماشو تو حدقه چرخوند. دستشو تهدید وار تو هوا تکون داد و با صدای خش داری گفت:

-شاکری: دفه آخرته اینطوری تو خونه لباس میپوشی!

پشتشو بهم کرد و رفت سمت پله ها. سر پله اول برگشت سمت من و گفت:

-شاکری: هر وقت دلم بخاد میام اینجا، به هیچکی هم مربوط نیست.

-وا دیوونه انگار حالش خوب نیست!

رفتم توی اتاقم و مقابل آینه قدی وایسادم به لباسام نگاه کردم. روسریم که سرم بود لباسمم که... وای لباسم! قبل از اینکه مسواک بزنم لباسمو عوض کرده بودم،تاپ قرمزی که.. حالا فهمیدم چرا لحن شوخش یهو تبدیل شد به اولتیماتوم! اما من واقعا حواسم پرت بود کاش فکر بدی نکنه....

بهرنگ:

توی اون لباس که دیدمش از خودم بیخود شدم. اون دستای سفیدشو یادم اومد وپک عمیقی به سیگارم زدم. حقش بود هرچی بهش گفتم، اصلا باید میزدم توی گوشش؛دختره احمق. قسم میخورم ی روزی این لباسو پاره کنم و بندازم سطل آشغال!

تو همین فکرا بودم که مادر جون با سینی چای از در اومد بیرون. سیگارمو انداختم و پاشدم رفتم سمتش:

-شما چرا زحمت میکشین مادر جون؟مگه نخوابیدین؟

-مادر جون: نه مادر اتاق رختخوابا بودم، منظورم اتاق کناری سدا است. چرا سرش داد زدی؟ اون مهمون ماست بهرنگ جان..

کنار هم روی تخت نشستیم چای ش رو برداشت و دستش رو دور فنجون حلقه کرد. نگاهم به دستای چروکش بود،سیگاری اتش زدم و گفتم:

-مگه نمیبینیدچطوری میکنه همه کاراش بی عقلی و نفهمیه!

-مادر جون: ببینم مگه قرار نبود تو سیگار نکشی؟!

خجالت زده سیگارمو خاموش کردم:

-نمیتونم مادرجون رو اعصابمه!

-مادر جون: اون ی دختر جوونه،شاید دلش بخاد لباسای باز بپوشه!

-شما نمیدونید چه غلطای دیگه ای هم کرده.

نگاهشو به آسمون داد آهی کشید و گفت:

-مادر جون: میدونم!

متعجب نگاهش کردم.اگه خودش به مادر جون گفته باشه خفه اش میکنم.

-از کجا؟

مکثی کرد، قندی برداشت و یه قلپ از چایش رو با سر و صدا خورد:

-مادر جون: پدرش اون روزی که ازش خواستم بیاردش اینجا که تورو بهش معرفی کنم بهم گفت.

پوزخند صدا داری زدم:

-بوق و کرنا گرفتن تو دستشون جار زدن،کاش فک میکردن دختره آبرو داره!

-مادر جون: تو الان خودت گفتی غلط کرده.پس توم با اونا فرقی نداری.

-من فرق میکنم!من باید بدونم چون بهم مربوطه چون...

حرفمو قط کردم تازه فهمیدم دارم چه گاف بزرگی میدم.

-مادر جون: چون چی؟

-احساس مسئولیت میکنم اون دستم امانته.

استکان خالی رو توی سینی گذاشت، چای یخ کرده منم توی باغچه ریخت و استکانش کنار قبلی جا گرفت، دست به زانوش گرفت و بلند شد:

-مادر جون: منم اگه ی مرد جوون بودم هیچوقت از این معصومیت نمیگذشتم. سدا مث برگ گل پاکه من تضمین میکنم.توم از دوس داشتنش فرار نکن،دیگه م به من دروغ نگو.

سینی رو برداشت و رفت توی خونه. منم حیران و با چشمایی از حدقه درومده و دهنی باز رفتنشو تماشا کردم، حقا که پیرزن با تجربه ای بود!

ویرایش شده توسط Seda
  • پسندیدم 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

سدا:

صب زود با نماز خاله جون از خواب بیدار شدم. پشت در اتاقم کمین کردم همینکه شنیدم در اتاقشو بست فوری پریدم بیرون. دست و صورتمو شستم و برگشتم توی اتاق،مانتوی مشکی بلند و شلوار جین آبی و مقنعه مشکی پوشیدم.کوله پشتی جینم رو برداشتم وسایلم رو توش چک کردم، مهم ترین وسایلم شناسنامه و کارت ملی بود،کارت دانشجوییم رو هم توی خرت و پرتای ته کیف پیدا کردم و توی زیپ کوچیک کوله پشتی چپوندم.کارتای پولم رو چک کردم، میخواستم زودتر از اون دیو از خونه بزنم بیرون که بهم نگه با من بیا دانشگاه.

یواش یواش از پله ها اومدم پایین، کفشای اسپورتمو پوشیدم و آروم در خونه رو باز کردمقبل اینکه بزنم بیرون یادم اومد. کاغذی که برای خاله جون نوشته بودم رو چسبوندم به در و پاورچین پاورچین از در حیاط هم زدم بیرون، از خونه اومدم بیرون شروع کردم به دویدن‌. وقتی حسابی از خونه دور شدم نفس راحتی کشیدم و وایسادم، در حالی که نفس نفس میزدم اسنپ گرفتم و منتظر موندم بیاد تا به ترمینال برم و از اونجا به شهری که دانشجویی مو تجربه کرده بودم.

بلاخره بعد از یک ساعت معطلی و دو ساعتم تو راه بودن رسیده بودم و الان روبروی ساختمون اداری وایساده بودم. دلم گرفت و آهی عمیق از ته دل کشیدم؛چه روزایی که اینجا از این درختای توت آویزون میشدیم و بعد به صورتای لکه دار بنفش هم دیگه میخندیدیم. هییی یادش بخییر! نفس عمیقی کشیدم و تند از پله هاش رفتم بالا که کارام رو زودتر تموم کنم که بتونم عصر برگردم.

ویرایش شده توسط Seda
  • پسندیدم 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

بهرنگ:

تایمر گوشیمو سر ساعت هفت تنظیم کرده بودم که زود بیدار بشم و بتونیم زود راه بیفتیم که این فندق خانم برسه کارای اداری مدرکشو انجام بده. کش و قوسی به بدنم دادم و بلند شدم،این آخرین شبی بود که اینجا میخوابیدم دیگه نمیخواستم با صحنه هایی مثل دیشب مواجه بشم. بلاخره منم مرد بودم و ممکن بود نتونم احساساتمو کنترل کنم،اونوقت ممکن بود از حرص حتی کتکشم بزنم! هیچ مردی هم نمیتونست نگاهشو از اون استخونای موزون این دختر بگیره؛ با این فکر که ممکن بود اون پسره هم توی همچین لباسی اونو دیده باشه خونم به جوش اومد. با حرصی آشکار رختخوابا رو جم کردم و گوشه اتاق گذاشتم. باید در اولین فرصت راجبه این قضیه استنتاقش میکردم!

درو آروم باز کردم فک کردم شاید مادر جون خواب باشه. از پله ها رفتم بالا و در اتاقش وایسادم، دو تقه به در زدم:

-آهای شیر برنج!! پاشو ببینم دیرمون میشه ب کارات نمیرسی.

چن لحظه وایسادم،وقتی جوابی نشنیدم دوباره محکم به در زدم:

-پاشو دختر!!

وقتی دیدم با این محکم در زدنم انگار ککش نگزیده، کمی نگران شدم نکنه اتفاقی افتاده باشه؟ به تصمیمی ناگهانی در اتاقو باز کردم، رختخوابهاش جمع شده و اتاقی مرتب بدون سدا! متعجب اتاقو نگاه کردم،از پله ها رفتم پایین اشپزخونه رم دیدم مادر جون داشت صبحانه آماده میکرد. پس حتما توی حیاط بود،خواستم در خونه رو باز کنم بیرون رو ببینم که کاغذ یاد داشت زرد رنگی رو چسبونده به شیشه دیدم: "سلام خاله جون من رفتم دانشگاهم کارای مدارکمو انجام بدم. سعی میکنم زودی بشه و عصر برگردم ببخشید بیدارت نکردم نمیخواستم بد خواب شین خییلی دوست دارم سدا".

خونم به جوش اومد.میدونستم چون میخاست با من نیاد خودش پاشده رفته میدونستم چ بلایی سرش بیارم!!!

ویرایش شده توسط Seda
  • پسندیدم 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

سدا:

از ساعت نُه و نیم که شروع کرده بودم به انجام کارام تا الان که ساعت سه بود مشغول بودم. به این آسونی ها هم که فکر میکردم نبود. با خیالی راحت از اینکه دکتر حسینی مدیر گروهه و امضای اونم بگیرم و تموم بشه و برگردم، رفتم توی دانشکده و یک راست به طبقه سوم رفتم. نگاهم به سمت تابلوی اتاقش رفت:

"دکتر سید علی حسینی"

لبخندی به اسمش زدم، کلاساش رو یادم میومد با اون همه عصبانیتش. هیچوقت از سنجی خوشش نمیومد، همیشه به دنبال جنبه های انسانی بود تا چهره بی رحم محاسبات. مهمترین آپشنی که من رو شیفته اون کرده بود نفرتش از شاکری بود، توی این مورد اتفاق نظر داشتیم. تقه ای به در زدم و با صدای بفرماییدش وارد شدم:

-سلام استاد!

عینکش رو از روی صورت گردش برداشت و لبخند معروفش رو زد:

-حسینی: سلام خانوم ادیب،بفرمایید بشینید.

-متشکرم استاد، میخواستم اگه زحمتی نیست فرممو امضا کنید.

فرمو ازم گرفت، عینکشو دوباره زد و متن فرم رو خوند:

-حسینی: به سلامتی تموم شدی دیگه؟

- بله اگر خدا بخواد.

لبخند مهربونی زد و در حالی که امضا میکرد گفت:

-حسینی: همیشه آرزوم این بود که همتون موفق بشید انشاله ی جای خوبی کار پیدا کنی ... موفق باشی دخترم.فقط باید بدی مدیر گروهم امضا کنه.

متعجب نگاهش کردم:

-مگه شما نیستین؟!

-حسینی: نه دخترم دوره ایه!

صورتش رو جم کرد و با بی میلی ادامه داد:

-حسینی: شاکری مدیر گروهه من به عنوان مشاور گروهتون امضا زدم.

تشکر بی جونی کردم و از اتاقش زدم بیرون،.با پله ها به طبقه اول رفتم وجلوی راهرویی که منتهی به اتاق شاکری بود وایسادم. فک نمیکردم به این زودی با اون روبرو بشم. چنتا نفس عمیق کشیدم و وقتی کمی آروم  شدم وارد راهرو شدم و تقه ای به در اتاقش زدم.صدایی نیومد، با فکر اینکه شاید نباشه در اتاقشو باز کردم و به داخل سرک کشیدم. بدون اینکه چیزی بگه مث جغد به در زل زده بود. ترسیده هین بلندی کشیدم، انگار قصد نداشت سکوتشو بشکنه. سعی کردم به خودم مسلط باشم:

- سلام استاد، خسته نباشین!

دستاشو به هم چفت کرد و روی میز گذاشت:

-شاکری:  بیا تو ! درم پشت سرت ببند.

ویرایش شده توسط Seda
  • پسندیدم 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

بهرنگ:

از دستشویی که بر میگشتم دیدمش که از پله ها میومد پایین. مطمئن بودم حسینی بهش گفته من مدیر گروه شدم و داره میاد پیش من که براش امضا بزنم. تند تند قدم برداشتم و زود تر از اون خودمو انداختم توی اتاق.

************

 ازترس توی چشماش خندم گرفته بود اما سعی کردم خودمو حفظ کنم،اخممو روی صورتم نگه داشتم و بهش توپیدم:

-مگه نگفتم درو ببند؟

میدونستم لج میکنه واسه همین خودم پاشدم و همینطوری که درو میبستم پرسیدم:

-واسه چی سر خود راه افتادی اومدی؟هاان؟!

همینکه دهنشو باز کرد تو حرفش پریدم:

-نگو میخاستم مزاحم شما نشم که اینقد میزنمت نتونی پاشی!!!!

اخم کرد و به دیوار تکیه داد، میدونستم الان بلبل زبونیش رو شروع میکنه. اما سکوت کرد و فقط بهم نگاه کرد.

ادامه دادم:

-فک کردی عقل کل شدی؟ اگه....

دستشو جلوی صورتم گرفت، نا خود آگاه صحبتمو متوقف کردم. با عصبانیت و تند تند گفت:

-سدا: ببین آقای محترم! من چهار سال این راهو تنها رفتم و برگشتم خونه. زیاد کار شاخی نکردم که بخاطرش بازخواست بشم، درضمن فکر هم نمیکنم شما کاره ای باشی که بخوای منو سرزنش کنی و ازم حساب پس بگیری. حالام اگه دوس داشتی این برگه رو امضا کن نداشتی هم نداشتی. گفتن خودتون باید بفرستید آموزش. روزتون خوش!

همینکه درو باز کرد بره بیرون بازوشو گرفتم و برش گردوندم، درو کنترل شده بستم که صدای بلندی نیاد و جلب توجه کنه. اونقدر عصبانی بودم که دوست داشتم موهای خرمایی رنگشو دونه دونه از سرش بکنم!

-ببین خانم کوچولو، اونوقتا که سرخود هر کاری میکردی دیگه گذشت. تو الان امانت دست منی، منم همه کاره تو ام، تو بدون اجازه من حق آب خوردنم نداری، حتی حق زبون درازی کردنو! میدونی که اگه من حمایتت نکنم حتی کار هم گیر نمیاری. اگه خودتم کار پیدا کنی اونوقت دوباره پیش خانوادت دروغگو میشی.

نگاهمو به نگاه عصبیش گره زدم و ادامه دادم:

-تو موظفی اونجوری که من میخوام رفتار کنی. اینو تعهد دادی یادت که نرفته؟؟؟

کاردش میزدی خونش در نمیومد، میخواستم دیگه چیزی نگم اما لحظه آخر پشیمون شدم و تیر خلاصی رو زدم:

-اگه فکرم کردی که ی بار دیگه بتونی منو بپیچونی و با این پسره قرار بذاری کور خوندی.زنگ میزنم به پدرت و حمایتم رو ازت میگیرم، فهمیدی؟

حالا که به جز عصبانیت ترس و تشویش رو هم توی صورتش میدیدم احساس کردم دیگه باید اولتیماتوم دادن رو تموم کنم چون میدونستم دیگه دست از پا خطا نمیکنه.پس سر خوشانه برگه شو از دستش گرفتم و امضا زدم:

- برو کوچه پشتی خیابون دانشگاه وایسا میام دنبالت.

بدون اینکه حرفی بزنه رفت و درو پشت سرش کامل باز گذاشت، فندق لجباز!

 

ویرایش شده توسط Seda
  • پسندیدم 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

سدا:

از لحظه ای که از اتاقش بیرون اومده بودم دلم میخاست برم یه جایی خودمو گم و گور کنم، اما توی یه هچلی افتاده بودم که فقط خودم مقصرش بودم؛ این که من عشق پوشالی یه پسر هم سن خودمو باور کرده بودم! و حالا توی خونه یه جور چوبشو میخوردم بیرون خونه یه جور دیگه!! حالا که بهش فک میکردم نه باید از دست زخم زبونای ندا و مینا ناراحت میشدم نه از وضعیت جدیدی که شاکری برام درست کرده بود، اما از حق نمیگذشتم؛واقعا خیلی از حرفایی که شاکری بهم میزد واسه خودم میگفت واقعا حرفاش حق بود و واقعا وضعیت جدیدم خیلی بهتر از زمانی بود که توی خونه بودم!! ولی دلم میخواست با اون مبارزه کنم نمیخواستم زیر سلطه اش باشم و کنترلم کنه، من واقعا کمی استقلال و عزت نفس لازم داشتم...

نیم ساعتی بود که توی کوچه منتظرش مونده بودم، زیر درخت بید مجنون نشسته بودم و به ماشینایی نگاه میکردم که تک و توک از اون کوچه رد میشدن، شاخه های آویزون بید با هر نسیمی تکون میخوردن و کمی از برگهای پاییزیش میریخت زمین؛ سعی کردم فقط چند لحظه همه بدبختی هامو فراموش کنم و فقط از این لحظه ها لذت ببرم، چشمامو بستم و سردی باد پاییزو به جون خریدم؛ لبخند عمیقی زدم و تار های موی بیرون اومده از مقنعه م رو به دست باد دادم، ولی افسوس که همین دلخوشی های کوچیک هم خیلی زود از دستم میرفت؛ چون همون موقه ماشینی کنارم وایساد، میدونستم شاکریه اومده دوباره ملکه عذابم بشه. 

چشمامو باز کردم و به اون که حالا پیاده شده بود و مثل علم یزیدجلوم وایساده بود خیره شدم، چهره گندم گونی داشت؛ نمیشد گفت سبزه است، اما من جزو همون سبزه های با نمک دسته بندی اش میکردم، توی چهرش همه چیزش معمولی بود، ولی اون چیزی که این مرد چهل و خورده ای ساله رو جذاب میکرد فقط و فقط اندام زیبا و لباسهای زیباتری بود که میپوشید، همیشه شیک بود و تمیز، هیچوقت حتی یک تار موش هم شلخته نبود و من برای چندمین بار پیش خودم اعتراف کردم چهل ساله ها هم جذابن!!!

ویرایش شده توسط Seda
  • پسندیدم 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

اخماشو تو هم گره زد و گفت:

-شاکری: پاشو به بابات زنگ زدم شب میبرمت خونه خودمون. فردا صب برات ماشین میگیرم برگردی خونه خانم جون.

حرفی که زد چشمهامو سه متر از هم فاصله داد، متعجب پرسیدم:

-چی میگین؟؟؟ پدر من؟ اجازه داده با شما بیام خونتون؟ 

لبخند مرموزی زد و حق به جانب گفت:

-شاکری: اون تورو به من سپرده اعتماد کامل داره بهم، منم که بدم نمیاد از اعتمادش سو استفاده کنم...

چشماشو وسوسه گر بهم دوخت و ادامه داد:

-شاکری: تو چطور؟ اگه ی ذره هم از من خوشت بیاد میتونیم با هم از اعتمادش سو استفاده کنیم؛ هوم؟؟ چی میگی؟؟

با عصبانیت بلند شدم و وایسادم؛ توی صورتش براق شدم و با صدای بلندی گفتم:

-من اگه اینجا از سرما یخ بزنم، اگه برم بین گرگا بخوابم با تو یکی هیچ جا نمیام.

پشتمو بهش کردم که برم اما پشیمون شدم برگشتم سمتش و ادامه دادم:

-واسه قسمت دوم حرفتم..

مکث کردم و توی چشماش خیره شدم:

-من ازت متنفرم، متنفرم!!!!!

از شدت فشاری که حرفاش به روحم آورده بود قطره اشکی از چشمم چکید، همین که خواستم برم کوله پشتی مو گرفت و دنبال خودش کشید،در ماشین رو باز کرد و مجبورم کرد سوار بشم،درو بست و ماشین رو دور زد و خودشم سوار شد، درو که بست دیگه اشکام جاری شده بود و هق هق گریه میکردم واقعا از دست اذیتاش خسته شده بودم! ماشینو روشن کرد و گفت:

-شاکری: گریه نکن شیر برنج، اونجا که میخوام ببرمت خانواده زندگی میکنه، پدر و مادر و برادرم! 

در حالی که دسمال برمیداشتم که صورتمو پاک کنم بهش توپیدم:

-پس چرا اون حرفارو زدی؟؟

چشماشو ریز کرد و با لبخندی که اوج لذتش از اذیت کردن من نشون میداد گفت:

-شاکری: میخواستم گریه کنی!!

-همیشه عقده ای بودی!!

بعد از گفتن این جمله در حالی که دنبال ی چیزی میگشتم که باهاش بهش ضربه بزنم داشبوردشو باز کردم و ادکلنی که به دستم اومد رو از پنجره ماشینش پرت کردم توی آسفالت ، برگشتم سمتش و پیروز مندانه گفتم :

-من با شما شوخی ندارم جناب شاکری، اینم جواب شوخیتون!!

بدون اینکه چیزی بگه با صدای بلندی خندید و به رانندگیش ادامه داد، و من خیره به خنده ای که تا حالا اینقد بهش دقت نکرده بودم، به قشنگ خندیدنش!!

ویرایش شده توسط Seda
  • پسندیدم 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

بهرنگ:

بعد از کلی تهدید و باور نکردن اجازه پدرش، گوشیم رو ازم گرفت و به پدرش زنگ زد. فک میکردم میخواد از اجازه پدرش مطمئن بشه؛ اما اون با التماس از پدرش میخواست بذاره برگرده، اگه پدرشم میذاشت من نمیذاشتم.

پدرش به همین سادگی هم اجازه نداده بود اونو به خونه پدرم ببرم اما؛ وقتی بهش اطمینان دادم مادرم خونه است، اجازه داده بود. این فندق فکر میکرد حریف من میشه اما همش خیال خام بود چون الان تو سالن خونه روبروی پدرم نشسته بود و به سوالاش جواب میداد. توی همین نیم ساعت جوری تو دل پدر و مادرم جا باز کرده بود که انگار فراموششون شده بود منم بچشونم و کل حواسشون پی این فندق کوچولو بود!

حوصلم از بحثای تاریخی و طایفه ای سدا و بابام سر رفت؛ پاشدم رفتم آشپز خونه. لیوان آبی ریختم و پشت میز نشستم، مادرم پشت به من داشت استکان هایی که شسته بود رو توی آب چکون میذاشت، همین که متوجه من شد با هیجان اومد کنارم نشست، زیر چشمی از بالای کانتر سالن رو پایید و هیجان انگیز تر گفت:

-مامان: این دختر کدوم دوستته، چقد خانومه مهرش خیلی به دل من نشسته، چقدم خوشگله.

لبخندی زدم و افتخار آمیز نگاهی بهش انداختم و باز چشمامو به مادرم دوختم. مادر با لبخند قشنگی دندون های سفید و یکدستشو نشونم داد، چشماش ستاره بارون شده بود. کاسه کشمش روی میز رو برداشت و در حالی که دم هاشون رو میکند گفت:

-مامان: خیلی ازش خوشم میاد مودبه، قیافش خیلی نازه، معلومه از خانواده اصیلی هم هست.

با لبخند بهم خیره شد و ادامه داد:

-مامان: نظرت راجبش چیه مادر؟ من که خیلی پسندیدمش، میدونم اگه خودش یا خانوادش خوب نبودن تو نمیوردیش اینجا.

از اینکه مادر اونو کنار من تصور میکنه دلم غنج رفت ، نگاهمو ازش گرفتم و به لیوان توی دستم دوختم، لبخندی زدم و گفتم

- خیلی دختر خوبیه من...

با سر وصدای بهروز  که داشت سر به سر سدا میذاشت رشته حرفم از دستم در رفت، با شلوغ کاری اومد تو آشپزخونه و گفت:

-بهروز: اوامرتون انجام شد مامی، امر دیگه؟!

مادرم بهش لبخندی زد و هیجان انگیز گفت:

-مامان: بیا بشین مادر، الان داشتم با داداشت راجب سدا حرف میزدم میخوام اگه خدا کمک کنه واسه تو خواستگاریش کنم، نظر خودت چیه مادر؟! میپسندیش؟

با این حرف مامان انگار یه سطل آب سرد روم خالی کردن. همینم مونده بود دختر مورد علاقه ام زن داداشم بشه و هر روز ملکه عذابم! اخمی کردم و قبل از اینکه بهروز جواب بده رو به مامان توپیدم:

- این حرفا ینی چی مامان؟!!  اون مهمون خونه ماست! الان وقت این حرفا نیست.

مامان با تعجب و بهروز متفکر بهم نگاه کرد، مامان متعجب گفت:

-مامان: خودت الان گفتی دختر خوبیه، من..

حرفشو قط کردم و گفتم:

-فک نمیکردم این افکار تو سرتون باشه مامان!

بهروز سعی کرد چهره مسخره همیشگیش رو حفظ کنه، برای همین با لحن شوخ و مسخره ای گفت:

-بهروز: داداش ما بعد عمری میخوایم سر و سامون بگیریم شما نمیذاری؟ بابا به کی بگم به پیر به پیغمبر من از تنهایی غمباد گرفتم!

با هر کدوم از حرفاش من بیشتر آتیش میگرفتم، رو به مامان ادامه داد:

-بهروز: مامان من از همین سدا خانم خوشم اومده تورو خدا برام بستونش.

 مامانم خندید و با ذوق گفت:

-مامان: اتفاقا منم همین نظرو دارم باید ببینم بابات چی میگه، اونم انگار بدش نیومده! خیلی وقته با هم گل میگن گل میشنفن.

عصبی پریدم وسط حرفش:

-بس کنید مامان!

-مامان: وا! چته تو مادر، همین الان که نمیخوایم رخت عروس تنش کنیم.

بهروز خندید و گفت:

-بهروز: ازش خوشم میاد باید بیشتر بشناسمش.ولی کاش میشد همین الان رخت عروس تنش کنی مامان!

با عصبانیت لیوانمو روی میز کوبیدم و با صدای عصبی و کنترل شده ای گفتم:

- بسه دیگه!!

مادر و بهروز هر دوشون با چشمای متعجبی بهم زل زده بودن، احساس میکردم اگه اعتراف نکنم مادر همین فردا دستشو میذاره تو دست بهروز، سرمو پایین انداختم و با صدای آرومی زمزمه کردم:

- من دوسش دارم مامان!!

بدون اینکه به عکس العملشون نگاه کنم سریع بلند شدم و از در آشپز خونه که به حیاط باز میشد زدم بیرون. رفتم تو ماشین نشستم، پاکت سیگارمو پیدا کردم و یه نخ آتیش زدم و دودش رو فرستادم هوا..

ویرایش شده توسط Seda
  • پسندیدم 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

×
×
  • جدید...