رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Seda

رمان چهل ساله ها هم جذاب اند|seda کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

اسم رمان: چهل ساله ها هم جذاب اند

نویسنده: seda کاربر انجمن نودوهشتیا

هدف:تقابل دو نسل

ژانر:عاشقانه

خلاصه:زندگی دو آدم ، دو آدم از زندگی ها و فرهنگ های متفاوت، یک دختر جوان،یک مرد چهل ساله و تفاوتی فاحش میان عقیده هایشان ، مردی که با تمام قلبش فقط خوشبختی دختر قصه را میخواهد، با تمام تمایلش به او جلوی همه اجبار ها می ایستد!

مقدمه: خداوند آنقدرها هم که فکر میکنیم مارو فراموش نکرده،همه ما آدما تو مراحلی از زندگی فک میکنیم خدا مارو نمیبینه اما....

@Tiana_joon

ویرایش شده توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.  

قوانین نوشتن رمان

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق  

@Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

کم کم کلاس پر شد از دخترایی که از ترسشون زود میومدن و پسرایی که فقط یک ثانیه قبل از امدن استاد از راهرو دل میکندن، این استاد چشم دیدن من رو نداشت در واقع خیلی جاهایی که میدونستم حقمه بهم نمره نداده بود، و این حس متقابل بود منم از اون متنفر بودم و از درسای سختش که هر مبحثو پونصد بار توضیح میداد.

علی نفس نفس زنون خودش رو رسوند به در کلاس و بعد از در زدن وارد شد، پسر خوش قیافه ای بود اما دریغ از کمی اعتماد بنفس چن نفر از دخترا بهم گفته بودن از وقتی من نصیحتش میکنم خیلی فرق کرده و اینو خودمم میدونستم، طبق معمول جایی نشست که بتونه منو زیر نظر بگیره ، من واقعا نمیدونستم عاشق چی من شده!!

دختر زیبایی نبودم چهره ای معمولی داشتم؛ چشمهای قهوه ای روشن و موهای همرنگ چشمام لب های کوچک و دماغی که به خاطر انحنای کوچک روی ان همیشه میگفتم قیافه ام شبیه نقش برجسته های تخت جمشیده، مخصوصا که موهامم شبیه همون نقش برجسته ها مواج بود، از اخلاق قشنگمم نگم که با اون مثل رییسها رفتار میکردم، هرچی میگفتم باید همون موقه انجام میداد و اینکه حتی با او بیرون هم نمیرفتم !

اون اوایل که یکی دو بار باهاش بیرون رفتم یک بارش همین استاد ما رو تو خیابون دیده بود و امان از متلک های بعدش، آبرویم را که با متلک هایش برده بود هیچ همان ترم درس مدیریت مالی انداخته بودم که مجبور شدم ترم پنج به جای عمومی باز هم همون درسو بردارم که آخر سر هم به زور ده پاسم کرده بود..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

بی وقفه درس میداد بدون اینکه وقت استراحت بده، از ته کلاس یکی گفت: استاد خسته نباشید!! خندید و گفت: هنوز که زوده، نصف مبحثای امروزم نگفتیم.

انگار بین همه دانشجو هاش فقط چشم دیدن منو نداشت، صورتمو کج و کوله کردمو نگاهش کردم ، زیر لب زمزمه کردم:خیکی! چون بخاطر چشمهای ضعیفم همیشه ردیف جلو مینشستم احتمالش را میدادم شنیده باشه، اما واقعا نمیخواستم بشنوه!

اسما که شنیده بود با صدای کنترل شده ای خندید، اما برای کنترل کردن دیگه دیر شده بود،شاکری شنید و توبیخ گرانه به سمت ردیف دختر ها برگشت، چشمانش را ریز کرد و به من نگاه کرد، از ترس دلم ریخت! بچه های شیطونی داشتیم اگه از کلاس بیرونم مینداخت تا مدتها سوژه میشدم. بدون اونکه کلمه ای به زبون بیاره به سمت تابلو برگشت و ادامه مساله اش رونوشت ، در ماژیکو بست و کلاسو تموم کرد.

تند تند گوشی و کتاب رو تو کیفم جا دادم که در برم، موفقم شدم با این خیال که عملیات فرار تموم شده قدم هامو آروم کردم که صداش رو شنیدم:

-شاکری: خانم ادیب؟

لبخندی زورکی روی لبم نشوندم و به سمتش برگشتم:

-با من بودید؟

با جدیت و تمسخر گفت:

-شاکری: مگه جز تو ادیب دیگه ای اینجا هست؟؟

طعنه کلامشو متوجه شدم، میدونستم ادب نداشته مو به رخم کشیده.به روی خودم نیوردمو گفتم:

-امری داشتید استاد؟

-شاکری: اگه من حذفت کنم بیست و پنج صدم میشی با اون نمره های درخشانت حتما مشروط میشی، اونم برای بار دوم بعدم اخراج!! پس قبل از اینکه حذفت کنم، خودت میری درسو حذف میکنی.

بدون اینکه دوباره بهم نگاه کنه راهشو کشید و به سمت آسانسور رفت، منم هاج و واج و حرصی همونجا وایسادم و رفتنشو تماشا کردم..

ویرایش شده توسط Seda

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

تموم راه دانشگاه تا خوابگاه رو با حرص اومده بودم،نمیتونستم درک کنم ترم آخر مجبورم یه درسو حذف کنم، از طرفی غرورم اجازه نمیداد بهش التماس کنم، اگه هر استاد دیگه ای بود حاظر بودم به پاشم بیفتم ولی شاکری نه!

در اتاقو که باز کردم بوی ماکارونی مستم کرد، رویا و راضیه هنوز نیومده بودن ماریا هم داشت ماکارونی میخورد، با دیدن من بشقابی برداشت و برای منم کشید. جریانو که بهش گفتم خنده اش گرفت:

-ماریا: بازم شاکری؟ بابا تو چیکارش داری آخه دختر؟

-اون به من کار داره پیله کرده.

-ماریا: خب تو بهش میگی خیکی! انتظار داری تشویقت کنه؟؟!

خنده ام گرفت و با خنده گفتم:

-حقش بود!

گوشیم شروع به زنگ خوردن کرد، با دیدن اسم علی فوری جواب دادم:

-الو؟

-علی: کجا رفتی؟

-خوابگاهم چطور مگه؟

-علی: شاکری چی بهت میگفت؟

-گفت میخاد حذفم کنه.

صدای قهقهش منم به خنده واداشت.

-علی: اشکال نداره، در عوض بیشتر پیشمی.

-زهی خیال باطل!با حسینی معرفی به استاد ورش میدارم! تو اگه میخوای پیشت بمونم تلاشتو میکنی.

آه عمیقی کشید:

-علی: تو جای من نیستی سِدا!

- علی من دیگه از این حرفات خسته شدم، اگه واقعا فک میکنی خانوادت منو قبول نمیکنن دیگه بهم زنگ نزن!

گوشی رو بدون خداحافظی قط کردم و روی تختم انداختمش. ترجیح میدادم کمی استراحت کنم تا ذهن مشوشم آروم بگیره!

ویرایش شده توسط Seda

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همه بچه های خوابگاهی توی راهرو برای امتحانا میخوندن،منم طبق معمول حاظر بودم هر کاری کنم غیر از درس خوندن، ترم آخرم بود و میدونستم همه استادا پاسم میکنن، درسی رو که حذف کرده بودم با یک استاد دیگه برش داشته بودم که بعد از امتحانای اصلی امتحانشو بدم،از اینکه روی شاکری رو کم کرده بودم خیلی خوشحال بودم، و مهمترشم این بود که استاد حسینی هم از شاکری خوشش نمیومد!میدونستم نمره خوبی بهم میده.

قرار بود با بچه های کلاس برای آخرین بار دور هم جمع بشیم ، برنامه ش رو از هفته پیش جور کرده بودن، همه درس میخوندن و من تو لباسام دنبال چیزایی میگشتم که با هم ست باشه!

بلاخره لباسامو جور کردم، برعکس اهمیتی که به مرتب بودن لباسام میدادم ، آرایش صورتم اصلا برام مهم نبود، تنها دختر کلاس بودم که قیافه شلخته ام رو همه بچه ها دیده بودن، اما حالا میخواستم کمی به خودم برسم.

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

چن روزی بود دیگه جواب علی رو نمیدادم حس میکردم حالا که دارم از این شهر میرم لزومی نداره بازم تلاش کنم، منکه عاشق نبودم فقط حس میکردم عشق اون کافیه،حالا بعد از گذشت چهار سال اگه واقعا منو میخواست خانوادشو راضی میکرد،میدونستم امروز اونم میاد ولی برام هیچ اهمیتی نداشت، با چندتا از دخترا که خوابگاهی بودن به پارکی رفتیم که قرار بود همه جمع بشن، همه چیز عادی بود و خوش، تا اخر دور همی مون که انگار برای من قرار بود روز نحثی باشه! علی نیومده بود و نمیدونستم چرا، اما با سقلمه اسما بهم نگاهمو به سمتی دوختم که میخش شده بود، اونجا کسی نبود جز مادر علی! اون هم با صورتی حق به جانب!و منی که با اون همه جسارتم حالا قالب تهی کرده بودم! اینکه بخاد حالا که هممون جمعیم چیزی بهم بگه روانمو آزار میداد، فکرم زیاد طولی نکشید که با قدمهای محکم خودشو به جمع ما رسوند، مستقیم به سمت من اومد بدون اینکه دستش رو که چادر سیاهشو محکم زیر چونش چفت کرده بود تکونی بده با اون یکی دستش کوبوند توی صورتم!

بهت زده نگاهش کردم ، بدون ذره ای انعطاف گفت:

-مادر علی: ببین دختر خانم پاتو از زندگی پسر من بکش بیرون، پسر من شانش بالاتر از دختر بی بند و بار و هرجایی مثل توه!

 

ویرایش شده توسط Seda

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد از گذشت نیم ساعتی که همه بچه های کلاس به طور ارومی پراکنده شده بودن فقط منی اونجا نشسته بودم که به زور اسما و الهام و سارا هم کلاسی هام رو به سمت خوابگاه روانه کرده بودم ، حتی گریه ام نگرفته بود، حقم بود ! حق دختری که خودشو کوچیک کنه همین تو گوشی بود!

فکر اینکه چند روز باقی مونده تو این شهر و دانشگاه چقد نفرت انگیز داره تموم میشه مثل خوره به جونم افتاده بود دوست داشتم بدون دادن اون دوتا امتحان لعنتی اینجا رو ول کنم و برم خونه! خونه با اون شلوغی ش با اون همه کاری ک تا اونجا بودم فقط ب عهده من بود، حالا فهمیده بودم غیر از خانواده ام کسی منو دوست نخواهد داشت.

گوشی م برای بار هزارم زنگ میخورد و من بدون توجه روی پله هایی که منتهی به رودخانه وسط پل میشد نشسته بودم و به آب رودخونه خیره شده بودم، به گوشیم نگاه کردم بازم شماره علی بود! حتما یا مادرش شاهکارشو گفته بود یا پسرای کلاس به گوشش رسونده بودن! همشون میدونستن علی قاشق نشسته وسط زندگی من بود نه من‌!

پیامی که روی صفحه گوشیم بود از بیخبریش گفته بود و از اینکه الان کجام .. اما دیگه برام مهم نبود، هیچی. بعد از دادن آخرین امتحانم از این شهر میرفتم واسه همیشه!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

بعد از اون روز آروم و سر بزیر برای دوتا امتحان باقی مونده م درس خوندم، آخریش همونی بود که شاکری حذفم کرده بود، با دکتر حسینی امتحانشو دادم، وسایلمو کم کم جمع میکردم که از اونجا برم، این شهر خاطرات خوب و بدی برام داشت جدایی از هم اتاقی هام که برام مثل خواهر بودن بزرگترین چیزی بود که عذابم میداد.

با افتادن شماره پدرم روی گوشیم جواب دادم:

-بابا: هرجا هستی گورتو گم کن بیا جلوی در خوابگاه!

صدای داد عصبیش توی گوشم زنگ زد، پدرم هیچ وقت با من اینطور صحبت نکرده بود! بهت زده به گوشی ام خیره شدم! 

رویا پرسید:

-رویا: چخبر شده؟

جوابی برای اون نداشتم چون خودمم واقعا نمیدونستم، با دو روسری مو سر کشیدم مانتویی تنم کردم و به سمت در رفتم، پدر و مادرم همراه با داماد بزرگمون جلوی در بودن، پدرم با دیدن من به سمتم هجوم اورد که هادی جلوش رو گرفت:

-بابا: دختره ی عوضی این همه جون کندم خرجت کردم که حالا اینجا بیفتی دنبال پسر مردم؟ پس فطرت!

قلبم تالاپ تلوپ به سینم می کوبید از همشون میترسیدم میدونستم حالا حتی تو خونمونم همه میدونن، اما چطور؟؟ از کجا؟

 

 

ویرایش شده توسط Seda

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

بعدها فهمیدم مادر عفریته علی به حراستمون مراجعه کرده و با زیاد کردن پیاز داغش ازشون خواسته بود که با خانوادم تماس بگیرن! به کمک مادرم همه وسایلمو جمع کردم و با رویا تنها کسی که توی اتاق بود خدا حافظی کردم حتی فرصت اینو پیدا نکردم که با ماریا و راضیه هم خداحافظی کنم،تا به خونه رسیدیم سیل سرزنش های مادر و هادی بیچاره ام کرد،توی خونه هم کتک های پدرم ، سرزنش های خواهرام که دیگه هیچی!

خانواده پر جمعیتی نبودیم، فقط سه خواهر که دوتای بزرگتر ازدواج کرده بودن و فقط من توی خونه بودم، منی که حالا مجبور بودم بدون گوشی و لبتاب یا هر چیزی که به دنیای مجازی راه داشته باشه توی گوشه ی اتاق باشم و بیرون نرم که حداقل آرامشم حفظ بشه!

پدرم مرد ابرو داری بود، کشاورز بود و دنیایی زحمت، اما اونم مث همه مردا گاهی چرخ زندگیش از دستش در میرفت و مجبور میشد پول قرض کنه، اون روزها هم همینطور بود، مجبور شد باز هم پیش خانم جعفری بره و ازش پول بگیره، بخاطر خوش حسابی پدرم هیچکدوم از ادمایی که میشناخت روشو زمین نمینداختن.

خانم جعفری منو خیلی دوست داشت، اما از وقتی دانشجو شده بودم دیگه ندیده بودمش،همیشه سراغمو از پدر میگرفت، نمیدونم این بارم گرفته بود یا نه،من واقعا دلم میخواست منو هم با خودش میبرد که ببینمش اما زهی خیال باطل! من الان منفور شده بودم...

 

 

ویرایش شده توسط Seda

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پدرم که برگشت، به مادرم گفته بود خانم جعفری خیلی اصرار کرده ک منو ببره خونش، و پدرمم قرار بود از اینجا آرد ببره شهر، به مادرم گفته بود که به من بگه اماده باشم سه روز دیگه به دیدن خانم جعفری میرم.

خوشحال بودم از اینکه بعد از دو سه ماه توی اتاق نشستن حالا قرار بود برم شهر و هوایی به سرم بخوره اونم تو حیاط قدیمی و با صفای خانم جعفری.

سه روز مثل برق و باد گذشت و ما حالا دم خوته خانم جعفری بودیم، حتی توی راه هم پدرم کلمه ای حرف با من نزده بود. زنگ رو فشردم و منتظر موندم:

-خاله: کیه؟

-منم خاله جون!

-خاله:بیا تو عزیزم، بیا تو.

در که باز شد با شتاب خودمو انداختم توی خونه با دو از پله ها بالا رفتم و وقتی دم در رسیدم مثل یه خانم موقر وایسادم و تقه ای به در زدم:

-شاکری: اینجا هم دلقک بازی ت رو کنار نمیذاری!

فکر میکردم اشتباه شنیدم یا حتی توهم زدم، اما برگشتم پشت سرمو نگاه کردم، چشمام از فرط تعجب تا حد زیادی گشاد شده بود، 

خدای من!!!! شاکری اینجا چیکار میکرد؟؟

ویرایش شده توسط Seda

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

خودمو نباختم، سعی کردم به حالت عادی برگردم، به پوزخند روی لبش اهمیتی ندادم و سلام ارومی گفتم.

-شاکری: نمیدونم چرا هرجا میرم تو جلومی.

دندونامو به هم ساییدم و گفتم :

-اتفاقا منم به همین فکر میکردم، اینکه چرا شما همه جا هستین استاد!

پوزخندش عمیق تر شد و گفت:

-شاکری: من باید فکر کنم که تو توی خونه مادربزرگ همسر من چه‌.......

جمله اش رو تموم نکرد ولی میدونستم میخاست بگه چه غلطی میکنی!

همین که خواستم جوابشو بدم در توسط خانم جعفری باز شد:

-سلام خاله جون!

-خاله: سلام به روی ماهت دختر عزیزم ، رفتی حاجی حاجی مکه؟!نگفتی دلتنگت میشیم؟

در حالی که منو تو بغلش میفشرد ادامه داد:

از وقتی رفتی دانشگاه بی وفا شدیا!!

-نه خاله جان این چه حرفیه! درگیر درس و دانشگاه بودم نشد بیام!

شاکری با همون صدای جدی اش با تمسخر گفت:

- شاکری: آره بهشون میاد خیلی درس خون باشن

کمی مکث کرد و دوباره گفت:

-و مودب!!

طعنه و تمسخر کلامش رو منی میفهمیدم که نه درس خون بودم و نه هیچوقت مقابل اون ادبم رو حفظ کرده بودم.

خانم جعفری لبخند متینی زد:

-خاله: یادم رفت به هم معرفی تون کنم،این دختر گل من سِدا جان دختر آقای ادیبِ همون که همیشه برام گندم و برنج میاره، ایشونم ..

حرفشو قط کردمو گفتم:

-میدونم خاله جون خودشون زحمت معرفی خودشون رو کشیدن!!!

-شاکری:اره گفتم، منتها کامل نه! من شوهر مریمم!

طوری که بشنوه زمزمه کردم:

-بیچاره مریم!!!

 

 

 

ویرایش شده توسط Seda

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

خانم جعفری پشت سرمو نگاه کرد و پرسید:

-خاله: پس کو پدرت ؟؟

-رفتن جایی کار داشتن عصر میان دنبالم.

-خاله: کاش میشد چن روز بیشتر بمونی پیشم.

شاکری فوری گفت:

-شاکری: نه مادر جون بیرون به من گفتن کار دارن وگرنه منم اصرار کرده بودم!

-خاله: وا مادر! خب معلومه تو اصرار کنی نمیمونه، دختر من با حیا است. تورو تازه شناخته!!

صورتشو چروک کرد و به طعنه گفت:

-شاکری: بله خییلی با حیا هستن، من ایشونو چن ساله میشناسم، شاگردم بوده!!

خانم جعفری که داشت میرفت توی اشپزخونه متعجب برگشت سمت من:

-خاله: چرا پدرت نگفته بود حداقل سفارشتو بکنم.

لبخند خجلی زدم و چیزی نگفتم اونم رفت تو اشپز خونه برای پذیرایی از مهموناش اماده بشه.

با اخم به سمتش برگشتم و گفتم:

-چرا اینقد بهم طعنه میزنید؟ من با شما چیکار کردم که ازم بدتون میاد؟؟

چشماشو تنگ کرد و زل زل توی چشمام:

-شاکری: بعضی وقتا آدم بدون اینکه خودش بخاد از ی ادمای نچسبی متنفر میشه!

با حرص جواب دادم:

- خودت نچسبی!غیر از من همه دانشجو هاتم ازت متنفرن!!

-شاکری:به کوری چشم توم که شده همشون عاشقمن! مادر جون کجاست بیاد ادب دخترشو ببینه.

اونقدر عصبانی بودم که حرارتو تو صورت خودم حس میکردم، بهش توپیدم:

- به شما ربطی نداره من مودبم یا نه، من اگر خوبم و گر بد تو برو خود را باش!

با خوشحالی از شکستی که به من تحمیل کرده بود با صدای بلند خانم جعفری رو صدا کرد:

-شاکری:مادر جون؟!کمک نمیخواین؟

میدونستم با این حرفشم به من طعنه زده بود که به کمک خانم جعفری نرفتم! ازش متنفر بودم حالا هم حسم صد چندان شده بود!

ویرایش شده توسط Seda

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

بزرگمهر:

از وقتی دیدمش از در حیاط مثل خُل و چل ها دوید و دم در ساختمون وایساد،توی دلم عروسی به پا شد میدونستم موجبات خنده و شادیم فراهم شده، حالا که بعد دو سال پامو گذاشته بودم توی این خونه، خونه ای که برام همه خاطرات مریمو زنده میکرد، این دختر میتونست کمی روحیه مو عوض کنه اما نمیدونستم اون اینجا چیکار میکنه تا اینکه مادر جون بهم معرفیش کرد و فهمیدم از آشناهاشه، حالا ک فهمیده بودم تا شب اینجا است ملاقات دو ساعته مو تبدیل کرده بودم به اینکه شب هم اینجا بمونم و کمی تفریح کنم! 

رفته بود توی آشپزخونه ظرفها رو بشوره و مادر جون رو با اصرار بیرون فرستاد تا استراحت کنه، از فرصت استفاده کردم و رفتم سراغش:

- خسته نباشی مهندس!

برگشت و نگام کرد، روسری ش رو دور سرش پیچیده و بسته بود،با اینکه همیشه بدون آرایش دیده بودمش حتی توی دانشگاه ولی حالا ی معصومیت عجیبی توی چشماش بود مخصوصا با اون روسری سبز رنگی که چشمای عسلی شو مهربون تر نشون میداد، بدون اینکه جوابمو بده برگشت و دوباره مشغول ظرف شستن شد، اما من نمیتونستم به این راحتی از تفریحاتم بگذرم!

- بچه ها بهم گفتن چی شده!

برگشت و متعجب گفت:

-سدا: چیو گفتن؟؟

-خودتو به اون راه نزن!

-سدا: خب حالا میدونید که میدونید، چیکار کنم؟!

-میتونم به مادر جون بگم!

-سدا: چرا اینقد اذیتم میکنید، خواهش میکنم استاد اصلا حوصله ندارم!!

-میدونی مادر جون تورو واسه چی اورده اینجا؟

-سدا: همیشه میومدم چیز عجیبی نیست.

-اون تورو آورده اینجا به من نشون بده!

این دفه کامل به سمتم برگشت: در حالی که روسریشو از دور سرش باز میکرد که زیر گلوش گره بزنه با تمسخر گفت:

-سدا: مگه میخواین منو بپسندین؟! زن دوم که نمیخان انشاله؟

متعجب نگاش کردم،جدا از پررو ای اش واسه این حرف ینی واقعا اون همه بنر تسلیتو برای من تو دانشگاه ندیده بود؟؟

-اره مادر جون میخاد برام زن بگیره !

-سدا: میخواین اذیت کنید! واقعا خستم و حوصله ندارم!

-علیرضا بهم گفته که خانوادت به زور بردنت خونه، میدونم این مدت بهت سخت گذشته، من همیشه پیشرفت دانشجوهامو میخام حتی تو رو، میخام کمکت کنم.

-سدا:چطوری؟

-من کمکت میکنم که اینجا ی کار پیدا کنی و پیش مادر جون بمونی.

توی تصمیمم قاطع بودم، میدونستم با اون پسر رابطه پیشرفته ای نداشته، اون حیف بود که بخاد توی خونه بپوسه با اینکه درس خون نبود اما میدونستم باهوشه! اون برای ازدواج با من خیلی کوچیک بود.باید پیشرفت میکرد..

-سدا: خاله جون چطوری میخاد هوو بیاره رو نوه اش؟؟

با دیدن قیافه اش که شبیه علامت سوال بود نتونستم خودمو کنترل کنم و قاه قاه خندیدم.

با عصبانیت گفت :

-سدا: میدونستم سر کار گذاشتیم!

به زور خودمو نگه داشتم و در حالی که اشکی که از شدت خنده توی چشمم اومده بود رو پاک میکردم گفتم:

-مریم دو سال پیش .... مریم .. راستش مریم فوت شده!

ویرایش شده توسط Seda

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

از بعد از فوت مریم اومدن توی این خونه که اون عاشقش بود انگار تو دلم ممنوع شده بود تا امروز که مادر بزرگش بهم زنگ زد و ازم خواست بیام اینجا،ازم خواست این دختر آشناش رو ببینم و باش اشنا بشم ، اون دوست داشت کسی رو جای مریم ببینه که واقعا مثل نوه خودش دوسش داشت، و حالا میدیدم که اون دختر همون ادیبه که همیشه اذیت کردنش جزو تفریحاتم بود! اما من نمیخواستم اون با من باشه میخواستم مثل بقیه همکلاسیاش پیشرفت کنه، اون هنوز خیلی جوون بود و پر شور نه مثل منِ چهل ساله که دیگه دنیا برام جذابیتی نداشت!

سِدا:

در حالی که مواد کتلت ها رو برای خاله آماده میکردم به حرفاش فک میکردم،به اون شاکری عقده ای اعتماد نداشتم میدونستم توی این کمک کردنشم ی اذیت هست اما حاظر بودم به جون بخرمش تا از اون جهنمی که برای خودم درست کرده بودم بیام بیرون، شایدم پدرم فک کنه بین من و اون سَر و سِری باشه اونوقت ... . سعی کردم نیمه پر لیوانو ببینم به خودم امید دادم که کاش پدرم حرفاشو قبول کنه اصلا کاش حرفایی بزنه که به نفع من باشه نه اینکه هیزم جهنممو زیاد کنه!

با دست خانم جعفری که روی شونم گذاشته شد به خودم اومدم و برگشتم سمتش لبخند زورکی روی لبم نشوندم:

-بیدار شدین؟

-خاله: حسابی تو زحمت انداختمت دخترم.

- این چه حرفیه خاله جون وظیفمه غیر از غذا هر کار دیگه ایم دارین بهم بگین.

گونمو بوسید و گفت:

-خاله: باباتم شام میاد اینجا؟

-نمیدونم چیزی نگفته اما فک نکنم چون باید بریم خونه مادر نگران میشه .

لبخندی زد و گفت:

-خاله: دفه قبلی که اومد اینجا ی حرفایی بهش زدم راجبشون بهت چیزی نگفته؟!

-نه چی گفتین مگه؟

لبخند ملیحی زد:

-خاله:اگه صلاح بدونه خودش میگه!

ینی پدرم میدونسته اون منو واسه داماد زن مردش میخاد و منو اورده اینجا؟!باورش تو ذهنم نمی گنجید که بخاد توصیه ندا رو عملی کنه! اینکه ندا(خواهرم) یه بار گفته بود به اولین خواستگارم شوهرم بدن چون قابل کنترل نیستم! و من خیلی اتفاقی شنیده بودم! از این فکر به خودم لرزیدم .. کاش شاکری راستشو بگه و بهم کمک کنه ...

ویرایش شده توسط Seda

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

بهرنگ:

همیشه از اینکه حرصش بدم یه خوشحالی عجیبی ته دلمو میگرفت،همینکه مادر جون از اشپزخونه زد بیرون دوباره رفتم سراغش:

-هی مهندس!

جوابمو نداد و تابه رو روی گاز گذاشت.

-فندق خانم!

-سدا: چی میخواین؟!

حالت صورتش طوری بود انگار بدترین فحشای دنیا رو بهم میده، خندیدم و گفتم:

-باید بهم تعهد بدی من همینطوری ضمانتتو نمیکنم!

چشماش گشاد شد و پرسید:

-سدا: چه تعهدی؟!

شیطانی خندیدم:

-این چیزایی که میگمو توی ی ویس تکرار میکنی.

-سدا: چی؟

انگار اسم هشتمین عجایب دنیا به گوشش خورده بود، مرموزانه خندیدم و گفتم:

-همینکه شنیدی!

دسمال توی دستشو پرت کرد روی میز و حرصی گفت:

-سدا: بلاخره ی روزیم میرسه من حقمو از این دنیا بگیرم فعلا که شما سواره ای و من پیاده پس بتازون!

ویس گوشیمو باز کردم :

-تکرار کن جمله ب جمله!من سدا ادیب تعهد میدهم..

-سدا: من سدا تعهد میدهم!

-از این به بعد اونجوری باشم که بهرنگ میگه!

-سدا:اونجوری باشم که استاد شاکری میگن!

-به حرفاش گوش کنم و بدون اجازش کاری نکنم.

دندوناشو روی هم سایید و ناخونشو تو دستش فرو کرد:

-سدا: به حرفاش گوش کنم بدون اجازش کاری نکنم!

ویسو قط کردم و قاه قاه زدم زیر خنده، یادمه از چهار سال پیش که بیماری مریم شروع شده بود هیچوقت اینقد شیطنت نکرده بودم!

اشک توی چشماش جمع شده بود، از شدت عصبانیت صورتش به قرمزی میزد:

-سدا:همیشه از من متنفر بودین میدونستم مسخرم میکنید منو چه به اینکه یکی بخاد بهم کمک کنه!حالام پاشید برید منم ی ساعت دیگه بابام میاد میرم لازم نیست این کارا رو بکنید که من از اینجا برم!من اجازه ندارم هیچ جهنم دره ای بمونم !

از اینکه اینقد حرصی ش کرده بودم لذت بردم ترجیح میدادم برم بیرون منتظر بمونم که پدرش بیاد!انگار دیگه کشش اینو نداشت سربسرش بذارم:

-باشه فندق جون!حرص نخور مهندس پوستت چروک میشه!

بدون اینکه جوابمو بده بلند شد و زیر تابه رو روشن کرد منم رفتم تو حیاط...

 

ویرایش شده توسط Seda

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

سدا:

از وقتی پدرم اومده بود، کشیده بودش به حرف،منم فقط خاله جان چای و میوه دستم داد که براشون ببرم ولی همینکه من میرفتم پیششون حرفشونو قط میکردن،از دست این شاکری بیشعور حرصم گرفته بود، همش فک میکردم حرفایی به پدرم میزنه که من بیشتر اذیت شم!

جلوی پنجره وایساده بودم و به اونا که توی حیاط روی تختی که کنار بوته های رز نشسته بودن نگاه میکردم، خاله جان اومد کنارم و سرزنش گر پرسید:

-خاله: چرا موهاتو کوتاه کردی؟حیفشون نبود به اون قشنگی؟

حالا من تو ی فکر دیگه بودم باید خاله رو رازی میکردم که من چرا موهامو کوتاه کردم!

-دیگه مو خوره داشت؛ بعدم اذیتم میکرد نمیتونستم بهش برسم.

-خاله: وا! دخترم حرفایی میزنیا؛ مگه میخواستی چیکار کنی.

کلافه نگامو به بیرون دوختم:

-شد دیگه!

-خاله: فک کنم اون چیزی که دلم میخاد داره میشه،گرم صحبت شدن..

با ترس و تشویش برگشتم نگاش کردم واقعا از اینکه منو بدن به این دیو میترسیدم،اما فکر اینکه اون واسه واز کردن من از سر خودش میخاد بابامو رازی کنه که من برم سر کار کمی ارومم میکرد.

ویرایش شده توسط Seda

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

بهرنگ:

از وقتی پدرش اومده بود شروع کرده بودم به حرف زدن، از پاکی دخترش گفتم و از اینکه من درباره اون رابطه میدونم و اون بی گناه بوده،بی حرف همه صحبت هامو گوش کردو اجازه داد همه حرفامو بزنم به نظر آدم معقولی میومد، آرامشش باعث شده بود راحت تر حرفامو بزنم.دستی به موهای کم پشتش کشید و با صدای گرفته ای گفت:

-اقای ادیب: راستش جناب شاکری، من اگه میدونستم اون آدمی که خانم جعفری میخاد با دخترم اشنا کنه اینقدر ازش بزرگتره هرگز دخترمو نمیوردم که حالا بخاد دست رد به سینه دخترم بخوره.دختر من مثل برگ گل لطیفه؛ اگه من باش اونجوری رفتار کردم بخاطر این بود که نیاز داشت تنبیه بشه،نه اینکه به خاطر این اشتباه که هر کدوم از هم سناش ممکنه بکنن بخام اونو به کسی بدم که نزدیک پونزده سال ازش بزرگتره. ممنون از لطفتون اما نمیخاد بخاطر باز کردن دخترم از سر خودتون بخاین براش کار پیدا کنید!

ناراحت نگاهش کردم، من هیچوقت همچین منظوری نداشتم، من فقط میخواستم اون دختر از این برزخی که تو ذهنشه بیاد بیرون، بخاطر اینکه راضیش کنم مجبور شدم به دروغ متوسل بشم:

-اقای ادیب این حرفو نزنید من واقعا پیشرفت اونو میخام ، کی از اینکه یه همسری مثل اون داشته باشه بدش میاد.من بخاطر اینکه خودش بهم علاقه نداره نمیخام این ازدواج اتفاق بیفته.

-حتی اگه خودشم میخواست من نمیذاشتم!

بهم بر خورد و با لحن حق به جانبی گفتم:

-من میتونم اونو خوشبخت کنم فقط میخام اونم علاقه مند؛ بشه نمیخام روحیش لطمه بیشتری ببینه!

خودمم از حرفی که زده بودم متعجب شدم من هیچ علاقه ای به این دختر نداشتم و حالا بخاطر راضی کردن پدرش که اینجا بمونه دروغای شاخدار میگفتم!

عینکش رو جابه جا کرد و گفت:

-آقای ادیب: نه بخاطر اینکه به شما علاقه مند بشه بلکه بخاطر به ارامش رسیدنش بخاطر اینکه از زخم زبون خواهراش کارش به خودکشی نرسه این اجازه رو میدم که اینجا بمونه. خواهش میکنم بخاطر اینکه بهش علاقه دارین بهش اسیب نرسونید..

حرفشو قط کردم:

-اقای ادیب من الان بعد دوسال اومدم پیش مادر جون! قول میدم نیام اینجا، پدر و مادر مریم  هم که تبریزن دایی منصورم که دبی سال تا سالم اینجا نمیان! من بهتون تضمین میدم اون اینجا راحت باشه.

دستشو روی شونم گذاشت لبخندی زد:

-آقای ادیب: پس دست تو و خانم جعفری میسپارمش فقط باید ببرمش خونه وسایلشو جم کنه.

-من این هفته بخاطر کارای کلاسام دانشگاه میرم با خودم میبرمش مدرکشو بگیره پیش یکی از دوستام میذارمش سر کار خیالتون راحت باشه.

ویرایش شده توسط Seda

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

ساعت دو بعد از ظهر بود که به خونه خاله جان رسیدم، کرایه تاکسی رو حساب کردم و با بدبختی چمدونمو به در خونه رسوندم،در حالی که بند دیگه ی کوله مو به دوشم مینداختم زنگو فشار دادم،در بدون اینکه ازم بپرسه کی ام باز شد با این فکر که منتظر خودم بوده رفتم تو، داشتم کشون کشون چمدونمو به سمت در میبردم صداشو شنیدم:

-شاکری: خسته نباشی مهندس!! گفتیم بیا ولی نگفتیم اینقد زود! میذاشتی دو روز از پیشنهادم بگذره بعد بدویی بیای!!!

همه این حرفارو با طعنه گفت. میدونستم میخاد اذیت کنه؛ بدون اینکه جوابشو بدم سعی کردم چمدونو از پله ها ببرم بالا. چمدونو از دستم گرفت.

-شاکری: عرضه ی چمدون آوردنم نداری،سلام کردنم که بلد نیستی.

-خاله جون کجان؟

-شاکری: رفته کمک بده به یکی از دوستاش، مثل اینکه نذری داشته.

دم در وایسادم و نرفتم تو، همیشه از اینکه با یه مرد نا محرم تنها باشم میترسیدم، بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:

-من بیرون میمونم تا خاله جان بیان.

چشماشو ریز کرد و با شک پرسید:

-شاکری: از اینکه بیای تو میترسی؟؟؟

بازم جوابشو ندادم ترجیح میدادم هیچوقت بهش بی ادبی نکنم، با اینکه همیشه با حرفاش اذیتم میکرد اما لطف بزرگی در حقم کرده بود.

-شاکری: حالا فک میکنی خیلی جذابی؟ که من وسوسه بشم؟ دختره ی شیر برنج!!!

-من همچین فکری نمیکنم. اگه اینقدر اصرار دارید بدونید باشه میگم، اینکه شما به من دست نمیزنید رو من میدونم و شما اما یکی از بیرون بیاد چه فکری میکنه؟ نمیخام از همین اول همه حرفا به سمت من باشه. ضمنا شیر برنج بودن خیلی بهتر از سیاه سوخته بودنه.

لبخند حرص دراری زدم و پشتمو بهش کردم رفتم سر تخت توی حیاط نشستم. 

بی ادبی نمیکنم اما اجازه هم نمیدم هر چیزی بهم بگه!

ویرایش شده توسط Seda

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

اونم اومد اونطرف تخت نشست، با اخم بهم زل زد:

-شاکری: من سیاه سوخته نیستم.

-منم جسارت نکردم فقط میخاستم درک کنید که جواب سلام علیک سلامه!

لبهاشو از شدت حرص بهم فشار داد و دوباره با اخم گفت:

-شاکری: سفید که صد تومنه، سرخ و سفیدم که سیصد تومنه اما..

به خودش اشاره کرد و پیروزمندانه ادامه داد:

-شاکری: وقتی رسید به سبزه هرچی بگی میارزه!!

خنده خبیثی کرد:

-شاکری: وقتی اونجا شاگرد و استاد بودیم نمیتونستم اینقد اذیتت کنم؛ ولی حالا تا جایی که بتونم دریغ نمیکنم. بچرخ تا بچرخیم شیر برنج خانم!

احساس میکردم از فرط عصبانیت از کله م دود میزنه بیرون. با عصبانیت بلند شدم کمی نزدیکتر رفتم؛ با صدایی که سعی میکردم کنترلش کنم گفتم:

-شیر برنج خودتی. من هرچی باشم از شما خیلی خوشگلترم آدم شیر برنج باشه بهتره تا خیکی باشه! هرچی میخام مودب باشم خودتون نمیذارید.

با صدای بلندی خندیدو غرق لذت به حرفام گوش داد، بلند شد و حالا سینه ب سینه هم ایستاده بودیم. خم شد توی صورتم چشمای خندونش رو به چشمام دوخت:

-شاکری: خوشحالم که جز من هیشکی اینطور عصبی ت نمیکنه، هرچی دلت خواست بگو! حال میکنم بات کلکل کنم.

پشتشو بهم کرد و به سمت خونه راه افتاد، عصبی لگدی به تخت زدم که پای خودم بشدت درد گرفت،داد زدم:

-خدا لعنتت کنه!

بلند خندید و همونطور که درو میبست گفت:

-شاکری: من یا تخت؟

حس میکردم اگه ی دیقه دیگه وایسم جونش تضمین نیست. کیفم رو برداشتم و با حرص از حیاط زدم بیرون ترجیح میدادم بیرون خونه منتظر بمونم تا پیش این عقده ای مریض!

ویرایش شده توسط Seda

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

همینکه بیرون دم در نشستم دنبالم اومددرو باز کرد و سرشو آورد بیرون:

-شاکری: هی فندق!

جوابشو ندادم و به سر کوچه نگاه کردم کولهام رو توی بغلم فشار دادم.

-شاکری: خانم مهندس!

بازم جواب ندادم.

-شاکری: شیر برنج!

برگشتم سمتش و عصبانی پرسیدم:

-چیکارم دارین؟؟؟

-شاکری: پاشو بیا تو!سرده میچای.

دلم میخواست کوله پشتیم رو تو سرش بکوبم که سرشم مثل تنه اش بره داخل خونه.

-من اینجا راحتم.

بهرنگ:

بخاطر اینکه شلوار راحتی پوشیده بودم روم نمیشد کامل برم بیرون، این دختره لجباز و بی جنبه هم با چارتا اذیت قهر کرده بود و به هیچ صراطی مستقیم نبود!صورتش که از فرط عصبانیت قرمز بود خیلی حالمو خوب میکرد سر خوش گفتم:

-پاشو بیا تو بارون میگیره ها!

-سدا: آره حتما این موقه بارون میزنه! دست از مسخره کردن من بردارین، از وقتی رسیدم  همینطور دارین منو میکوبین یه لیوان ابم دستم ندادین!

خندم گرفته بود، یکم دلم براش سوخت شاید واقعا هم تشنش بوده:

-پاشو بیا تو دختر خوبی باشی جای آب بهت شربت میدم! جون تو الان بارون میادا ببین هوا ابریه!!پاشو بیا دختر خوب پاشو..

دید چاره ای نداره و منم کنه شدم ولش نمیکنم پاشد اومد توی خونه همینکه درو پشت سرش بستم رعد و برقی زد و بارون نم نم شروع به باریدن کرد. با باریدن بارون مجبور شد با من بیاد تو خونه. بدون اینکه نگام کنه روی مبل نشست و پرسید:

-سدا: چمدونمو کجا گذاشتین؟

-میخای چیکار؟

متعجب بهم نگاه کرد، زیر لبی گفت:

-سدا: به تو چه آخه...

-شنیدم چی گفتیااا

برگشت و به چشمام نگاه کرد،عصبی و برنده تا حالا اینقد بهش توجه نکرده بودم، پوستش خیلی شفاف و روشن بود،میتونستم رگای کنار پیشونیشو ببینم، چشمای عسلیش یا اون لبهای غنچه اش که حالا کمی رژ زده بود! احساس کردم دلم لرزید اما نمیدونستم واسه نگاهش بود یا...

با صدای آرومی گفتم:

-اتاق بالایی گذاشتم.

بلند شد و رفت به اتاقی که مادر جون براش آماده کرده بود،و من راه رفتنشو تا وقتی درو بست دنبال کردم. این لرزیدن دلم واسه هرچی که بود نباید اجازه رشدشو میدادم،من چهل ساله رو چه به این دختر!

 

ویرایش شده توسط Seda

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

ترجیح میدادم زودتر از خونه بزنم بیرون. نباید این هوای دونفره توی این خونه بیشتر از این ادامه پیدا میکرد،ترجیح میدادم مادر جون برگرده بعد بیام اینجا. لباسامو توی اتاقی عوض کردم و به قصد خرید زدم بیرون. بارون تازه بند اومده بود و هوای پاییزی رو پاکتر نشون میداد. خوبی خونه مادر جون این بود که نزدیکش همه چیزی گیر میومد؛ از پله های میوه فروشی بالا رفتم،دستم به سمت نایلکس ها رفت و چنتا دونه انار برداشتم،ناخودآگاه رفتم سمت شلیل های درشتی که جلوم بود، اول پاییز بود و آخر شلیل ها با اون قیمت گزافشون. چنتا دونه برداشتم،یادم بود توی جشن فارغ تحصیلی شون میون مسخره بازی اش با دوستاش اعتراف کرده بود که عاشق شلیله و اینو منی شنیده بودم که چن قدم اونطرف تر شاهد این بودم که شلیل تو دست دوستش را دزدیده بودو نقشه میکشیدم چطوری حذفش کنم که ترم بعدم بیاد و حرص خوردنشو تماشا کنم و حالم جا بیاد.حالا انگار دست تقدیر کاری کرده بود که نه تو اون دانشگاه بلکه خونه عزیزترین آدم زندگیم باشه؛ کسی ک با دیدنش یاد مریم میفتادم. انگار اینبار تقدیر دستشو از سرم برنداشته بود،من دلم واسه این دختر رفته بود، شاید از خیلی وقت پیش، اما از الان باید خودم رو واسه ی انکارش اماده میکردم. اون برای با من بودن جوون بود؛ اما من نباید میذاشتم اون ناراحت باشه.اگه مال من نمیشد میتونستم پشتیبان باشم براش، با این فکر بعد از حساب میوه ها به سمت سوپری رفتم که لواشک بخرم. دختر ها معمولا لواشک دوست داشتن، مثل مریم!

ویرایش شده توسط Seda

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...