رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Fatimah

رمان مرگ خاموش| fatimah کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

نام رمان: مرگ خاموش

نام نویسنده:فاطیما رضائی

ژانر:اجتماعی،عاشقانه

هدف از نوشتن :علاقه به نوشتن

ساعات پارت گذاری:نامعلوم 

خلاصه:شاید یه وقتایی باید از دوست داشتن زیاد دست کشید چون هم خودت رو اذیت می کنی هم بقیه رو شاید یه روز عشقی که طرف مقابلت داشته تموم شده شایدم نه ولی اگه یه روز گفت برو تو با همه عشقی که بهش  داری برو پشت سرتم نگاه نکن کسی که نخواد ینی نمی خوادت حالا چه با ضرب و زور چه با التماس ممکنه یه روز بیشتر پیشت بمونه ولی اگه تو نری آخر سر اون میره اون وقته که خودتیو و خودت بدون اون تنهای تنهاشاید عاشق باشی ولی حداقل احمق نباش و برو!

ولی تو این قصه نسرین می مونه به خاطر زیادی خودخواه بودنش یا شایدم زیادی عاشق بودنش این که چه سرنوشتی رو می سازه با خودشه پس باید تلاش کنه به هر قیمتی حالا شاید جواب بده شایدم نه!

 

ناظر: @_Zeinab_

ویرایش شده توسط Mah.m

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.  

قوانین نوشتن رمان

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق  

@N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

به نام خدا 

مقدمه

همیشه فکر می کردم برای زنده ماندن باید قلب درون سینه بتپد و برای زندگی کردن باید لبخند زد اما هیچ وقت فکر نمی کردم کسی بیاید قلبم را بگیرد و لبخندم را بدزد و برود اما من هنوز زنده باشم آنگاه فهمیدم بدون قلب هم می شود زنده ماند ولی زندگی نه شاید هم می شود، نمی دانم!
مرده ام؟
پس چرا هنوز نفس می کشم ؟
شاید حکم این مرده در این دنیا نفس کشیدن است
شاید هم مجازات باشد 
ای کاش مجازات تمام شود و روزی نفس های این مرده از او گرفته شود آن وقت آرام و بی هیچ سروصدایی به خواب ابدی می رود

 

 

از زمانی که در این دنیا چشم باز کردم تو را دیدم خودم را با تو شناختم هر کجا رفتم تو بودی روز ها گذشت و باهم قد کشیدیم وقتی به خود آمدم دیگر هیچ چیز مثل قبل نبود حسی در قلبم جوانه زده بود، اوایل نمی فهمیدم چیست فقط می دانستم کنار تو بودن را دوست دارم با تو آرامش داشتم در کنارت تمام حس های خوب دنیا در من سرازیر می شد  خواستم دل بکنم گفتم نکند اشتباه می کنم اما دیر شده بود آن جوانه رشد کرد و تمام قبلم را گرفت ،دیگر  کاری از دستم بر نمی آمد.
یادم می آید آن زمان ها که دوازده ، سیزده ساله بودم و تو هم پانزده ،شانزده ساله به دور از چشم دیگران دستم را در دستانت گرفتی خواستم جیغ بزنم که انگشت اشاره ات را به نشانه سکوت بالا بردی و مرا به سوی  رودخانه کشاندی همانی که هر جمعه با پدرها و مادرانمان می رفتیم همانی که ساعت ها در میان درختان سرسبزش بازی می کردیم من چشم می گذاشتم و تو قایم می شدی آن قدر دنبالت می گشتم و دست آخر تو خودت را نشان میدادی، با اَخم به سویم می آمدی و با تشر می گفتی: 
تو بازی بلد نیستی همون به درد خاله بازی و عروسک بازی می خوری دخترک لوس کوچولو، چقدر هم  که از حرفایت ناراحت می شدم و ساعت ها اشک میرختم و تو آن قدر مغرور بودی که حتی یک قدم هم برای دلداریم پاپیش نمی گذاشتی  وقتی به کنار رودخانه رسیدیم گفتی بشین من هم با ناز چینی به صورتم دادم و با دست به زمین پیش رویم اشاره کردم این جا! بعد هم رویم را گرفتم و گفتم: لباسم کثیف میشه اون موقع مامانم دعوام میکنه تازشم این جا پر خاره میره تو بدنم دردم می گیره راهم را کشیدم که بروم ولی تو دستم را محکم تر گرفتی و گفتی صبر کن الان درستش می کنم فورا خارها و بوته ها را کنار زدی و پیراهنت  را که از همه چیز بیشتر دوستش داشتی روی زمین انداختی و مرا دعوت به نشستن کردی طبق عادت همیشگی سرت را روی پاهایم گذاشتی لبخند زدم دستم را نوازش گونه روی موهایت کشیدم 
میدونی چیه وقتی سنم بیشتر شد و برا خودم کسی شدم  میخوام بیام بگیرمت اون موقع دیگه همیشه پیش همیم 
احساس کردم گونه هایم از شدت خجالت سرخ شده است، لب گزیدم این بشر چه ها می کرد با دل نا آرام من چرا نمی فهمید آخر با این حرفاهایش مرا می کشد!
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرت را از روی پاهایم برداشتی و در سیاهی چشمانم خیره شدی پرسیدی نظرت چیه؟ 
چه میگفتم وقتی آن دریای عسلی چشمانت مرا غرق خود کرده بودند اصلا می دانی چیست ؟

وقتی تو کنارم بودی همه چیز را فراموش می کردم حرف زدن را ،پلک زدن را ،حتی نفس کشیدن را تو تمام من بودی جان من، مگر می شد که من به جانم نه بگویم 
از شدت شرم سرم را پایین می اندازم و نگاهم را به دستان عرق کرده ام میدوزم روی دو زانوات می نشینی و صورتت را جلوتر میکشی و می گویی :خانم خانوما مگه با تو نیستم میگم زنم میشی ؟
باز هم لبخند می زند و آن چال گونه هایش را بیشتر به رخم می کشد و مرا تا مرز دیوانه شدن می کشد 
این ساکت بودنت ینی آره دیگه مگه نه!


خندیدم ،بلند، آن قدر بلند که فکر کردم صدایم به گوش بقیه هم رسید او هم شروع به خندیدن کرد
گفت: یه وقت بزرگ شدی شوهر نکنیا صبر کن خودم میام سراغت کوچولو 
با خجالت گفتم:
ینی حالا حالا ها نمیای؟
حالا که نه تو خیلی کوچولویی منم که هنوز بچه ام وقتی تو بزرگ شدی، خانوم شدی، میام می گیرمت چطوره ؟خوبه؟
خوبه !
دست در جیبت کردی و گردن بندی دست ساز را بیرون کشیدی گردن کشیدم تا ببینم چیست، به سمتم گرفتی و گفتی:

اینو خودم درست کردم بندازش گردنت هیچ وقت هم درش نیار  به سمت جلو خم شدی و آن را دور گردنم انداختی!

نامم روی آن به زیبایی هر چه تمام حک و با مروارید های مشکی تزئین شده بود از جایش برخاست قبل از رفتن دستش رو جلو آورد گفت: قول میدی همیشه فقط منو دوست داشته باشی و پام بمونی میدونم زیاد نمی تونی از حرفام سر در بیاری چون زیادی کوچولویی ولی قول بده زود باش 

نمی فهمم !ای کاش خودش می فهمید تک تک کلماتش را درک می کنم عشق به از من یک آدم با تجربه ساخته بود،اصلا مگر به سن و سال است عشق و علاقه که سن و سال نمی شناسد .
دستم را جلو بردم و در دستانش قرار دادم
 قول میدم قولِ قول از اون مردونه ها!

خندید من هم خندیدم 
 من تا آخر عمر پای قولم ماندم ولی سال ها بعد همیشه به خود نادانم لعنت فرستادم که چرا من هم آن روز از او قول نگرفتم ...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چادر رنگی ام را کمی جلو می کشم تا کمی از چهره خندانم را بپوشانم، نکند کسی از هول بودنم بو ببرد البته که دیگر همه فهمیده اند اما دیگر چه اهمیتی دارد دیگر من و او برای هم هستیم ،مطمعئن هستم تا آخر عمر در کنارش خوشبخت می شوم  هنوز هم در شُک اتفاق های اخیر هستم نمی دانم خوشحالیم را با چه نشان دهم شاید اگر اکنون مهتاب کنارم بود آن قدر می رقصیدیم  و شادی می کردیم که دیگر نای تکان خوردن نداشته باشیم چشم میچرخانم و نگاهی به قد و بالای امیر علی ام می اندازم و در دل قربان صدقه اش می روم ‌امشب با آن کت و شلوار مشکی اش چه دلبری ها که برای من نمی کند سرش را پایین انداخته و من فلک زده را در انتظار دیدن آن چشم های عسلی اش میگذارد به دستان در هم قفل شده اش نگاه می کنم قرار است از این به بعد آن دست های تنومندش برای من شود چشم میبندم و لحظه ای را می بینم که در حصار آن دست ها قرار دارم که مرا را سخت در آغوششان گرفته اند به خود قول میدهم من هم آن لحظه با تمام وجود بغلش کنم چه بخواهد چه نخواهد بالاخره آن زمان همسرم است و این حق من است با این فکر لبخند بر لبان رنگ داده شده ام نقش می بندد  با صدای ننه سلطان به خود می آیم، به جمعیت داخل خانه نگاه کردم مادرم مهین هم کنار ننه سلطان نشسته است و با ایما و اشاره  به من چیزی می فهماند گیج و مهبوت  رد نگاهش را دنبال می کنم  امیر علی سراپا ایستاده و با اخم به من خیره شده است عمه فرخنده برای آن که به من حالی کند گفت:              نسرین جون عزیز دلم نمی خوای آقا امیر علی رو راهنمایی کنی اتاقت؟

بابات و داییت میگن برید حرفاتونو بزنید تا دیگه حرف های اخرم بزنیم و  بریم واسه مراسم عروسی از این حرفش به وجد آمدم لحظه ای احساس کردم قلبم در سینه ام    نمی تپد  برق  خوشحالی را در چشمان سیاه عمه فرخنده  می دیدم او هم از این وصلت راضی بود، لبخند زدم و به سمت امیر علی ای که نزدیک تر شده بود رفتم باهم بدون هیچ حرفی به سمت اتاقم رفتیم دستگیره در را کشیدم و با صدایی که از شدت هیجان میلرزید گفتم : بفرمایید داخل 
قبلنا اینقد رسمی حرف نمی زدی حالا چی شده اومدم خواستگاریت تریپ رسمی برداشتی!
لحن بیانش زیاد دوستانه نبود این را می توانستم از تک تک کلماتی که به زبان می آورد احساس کنم و این باعث دلخوری ام شد ولی به روی خودم نیاوردم جلوتر از من وارد اتاق شد و به پشتی کنار کمد تکیه داد سرش را پایین انداخت درست روبه رویش نشستم تا بتوانم راحت تر چهره اش را ببینم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نگاه گذرایی به من اندازد و می گوید :
میدونی حرفی واسه گفتن ندارم دختر عمه، من و تو که از بچگی همو میشناسیم سه سال پیش بت گفتم نمی خوام راجب این چیزا باهم حرف بزنیم ناراحت نشیا ولی من تو رو  مثل ریحانه خودمون میبینم  اون شبم گفتم شرایط ازدواج ندارم اصلا قصد ازدواج ندارم!
پس چرا اومدی خواستگاریم؟
خودت میدونی کار مامانمه وقتی یه چیز میگه خدا هم بیاد حریفش نمیشه از این ها گذشته من دیگه هیچی نمی گم تصمیم با خودته می خوای بخواه نمی خوایم که دیگه تصمیم خودته من دخالتی نمی کنم.
چطور می توانست مرا مانند خواهرش ببیند نه من خود برادر دارم نیازی به برادری او نیست من نخواهم او برایم برادر باشد باید چه کسی را ببینم؟
اصلا چه میگفت نخواهمش؟ او خوب می داند چقدر دوستش دارم، می داند قبلا دلم را تقدیمش کردم، می داند سالهاست شب و روز در عشقش می سوزم و دم نمی زنم می داند که هر که آمد سراغم به قولم عمل کردم و جواب رد به سینه اش زدم 
پس این حرف ها را از کجایش در می آورد چرا میگفت شرایطش را ندارد،او که همه ی چیز هایی که می خواست داشت از کار بگیر تا خانه و ماشین و...
شاید حالا که دیگر برای خودش کسی شده هرکسی را لایق خود نمی بیند این را خوب میدانم که موفقیت هایش زبانزد همه فامیل شده و دختران برایش سر ودست می شکانند  و من هم از این  قائده مستثنی نیستم ،اما من او را به خاطر خودش دوست دارم حتی قبل از قول و قرارمان!
من که هر کاری که از دستم بر می آمد برای موفقیتش کردم دیگر چه کاری بود که نکرده باشم من حتی از خودم گذشتم تو او پیشرفت کند پس این رفتارش یعنی چه؟
صدای بسته شدن در باعث شد به خود بیایم او رفت به همین راحتی!
این یعنی قبول نکنم!
نه امکان ندارد این خارج از توان من است 
 اشک در چشمانم راهش را پیدا می کند چه کنم خدایا من بی او میمیرم، نفسم می گیرد هرشب با فکر و خیال او سر روی زمین می گذاشتم، این همه مدت منتظر چنین روزی بودم حال باید خودم با دستان خودم کاخ آرزوهایم را خراب کنم؟ 
چند ساعتی گذشت دیگر از سر و صدا خبری نمی آمد ; رفت و باز هم من ماندم وخیال او !
 مادرم از دایی احمد یک هفته ای وقت گرفت تا خوب فکرهایم را بکنم و جواب قطعی بدهم هفت روز مثل برق و باد گذشت مادرم مهین میگفت قبول کن،بابا رسول می گفت قبول کن دخترم من امیر علی رو میشناسم خوشبختت می کنه اگه این طور نبود نمیذاشتم پاشو بذاره این جا!
سودابه و محسن خواهر و برادرم هم حرفشان همان بود.
مهتاب می گفت تو که دوسش داری اونم که  میگی خودش گفته پاش وایستی تا بیاد پس چرا لگد به بختت میزنی دختر خوب
عمه فرخنده می گفت :ببین نسرین اون الان کلش باد داره حرف زیاد میزنه من مطمئنم اونم تو رو می خواد فقط الان خودش رو دستِ بالا گرفته فکر میکنه کیه دواش دست خودته قبول که کنی  بعدش باید یه جوری گوششو بپیچونی که دیگه بادش بخوابه فهمیدی چی گفتم!
شاید راست می گفتند باید خودی نشان میدادم و او را با چنگ و دندان به دست می آوردم به قول عمه فرخنده :
وقتی یه چیزیو میخوای باید همه کاری کنی تا به دستش بیاری هیچی آسون به دست نمیاد اگه دست رو دست بزاری و کاری نکنی شاید یه ماه بعد شایدم چند سال به خودت بیای و بگی چرا کاری نکردم اون موقع تو
 می مونی و یه عمر حسرت و پشیمونی پس یه یا علی بگو پاشو سر پا و براش بجنگ!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


قرارها گذاشته شد و طبق رسم و رسومات خطبه ای میانمان خوانده شد من هم مانند تازه عروسان برای خرید عروسی  آماده شدم وقتی عمه ملوک و ریحانه خواهر امیر علی آمدند هر چه چشم چرخاندم ندیدمش انگار عمه ملوک متوجه جستجویم شد 
_عروس خوشگلم امیر سرش شلوغ بود نتونست بیاد بچم  خیلی عذر خواهی کرد حالا ما خودمون میریم اونم بعدا میاد باشه!
دست پاچگی را  درحرکاتش میدیدم اما به روی خودم نیاوردم ناراحت و سرخورده به سمت در حرکت کردم و با لبخندی ساختگی باشه ای گفتم.                                       آن دو همراه من به سمت فروشگاه ها و پاساژ ها می آمدند دیگر بدون وجود امیر علی هیجانی نداشتم تمام ذوق هایم کور شده بود چه رویا هایی که برای امروز در کنار او ندیده بودم و چه حرف هایی که بارها و  بارها برای روبه رو شدن با او نچیده بودم می ترسیدم نکند قلبم تحمل این همه خوشبختی را نداشته باشد و یک وقت زبانم در دهان نچرخد و لال شوم آن وقت من می ماندم حسرت حرف زدن با او و  شنیدن صدایش روزها به همین صورت گذشت و هر بار عمه و ریحانه به بهانه های مختلف بدون امیر علی مرا راضی به رفتن برای خرید می کردند به جز یک بار که آن هم جوری اخم و تَخم کرد که از بودنش پشیمان شدم اسرار های بیش از حد عمه ملوک  به جلو انداختن مراسم کار خودش را کرد و اما دست آخر امیر علی به این شرط راضی شد که مراسم ساده و بی سرو صدایی برای یک شب داشته باشیم هیچ کس هم نگفت نسرین بدبخت تو چی، راضی هستی اصلا تو چه می گویی نظرت چیست ؟ فقط توانستم عین احمق ها یک گوشه بایستم و منتظر تصمیماتشان باشم
هر بار که به خانه شان دعوت می شدم مجبور بودم خودم به تنهایی آن جا بروم این روز ها کارم شده است دروغ و تظاهر به خوشبختی اوایل بابا رسول و مامان مهین که انگار از چیزی بو برده اند سوال پیچم می کردند گاهی می پرسیدند چرا امیر بهت زنگ نمی زنه ،چرا نمیاد دنبالت برین بیرون بگردین بعد از آن برای آن که از شرّ سوال هایشان خلاص شوم گوشی ام را روی صدای زنگ میگذاشتم و جواب میدادم ساعت ها به هوای آنکه پشت خط امیرعلی است با خودم حرف میزدم و با صدای بلند می خندیدم مبادا آن ها بو ببرنند با خود فکر می کردم برای چه؟ این همه جان کندن واقعا برای چه است؟
آنان را گول بزنم ،خودم را چه ،می توانم؟
خود را دلداری میدهم و می گویم :بالاخره درست میشه همیشه که اینجوری نمی مونه باید از خود امیر علی بپرسم دردش چیه آخه !

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۵
از درد صورتم را جمع می کنم چیزی نمانده روی کف پوش های آرایشگاه بنشینم زار بزنم نه حق دیدن چهره ام را در آینه دارم نه می توانم اندکی دراز بکشم و استراحت کنم من بی نوا مانده ام زیر دست دختران آرایشگر،  هزار قر و تاب با ریتم آهنگ به خود میدهند و هر  بلایی هم که در توانشان باشد سر من می آورند ریحانه و سودابه و مهتاب هم همراه من آمدند  البته آن ها هم مشغول بزک و دوزک کردن خودشان هستند 
ریحانه:سودابه به نظرت این مدل مو بهم میاد؟
سودابه نگاه کوتاهی به او می اندازد 
_آره بت میاد ولی انگار یه کم بغل موهات  شله، اگه محکم ترش کنی بهتره نه مهتاب؟
مهتاب سرش را از گوشی اش بیرون می کشد و با گیجی می گوید:هان !چیه،چی شده از اول بگو 
سودابه خنده کوتاهی می کند و رو به ریحانه که هنوز با موهایش کلنجار می رود می کند 
_ببین از کی سوال می کنم معلوم نیست چی تو اون گوشی لامصبِ که همه اسیرش شدن ریحانه زیاد خودتو باهاش درگیر نکن بده طلا جون درستش کنه هر چی نباشه اون خودش بلده چیکار کنه تازه خوبه بابا مگه می خواد چی بشه !
ریحانه هم مانند برادر و مادرش چشمان عسلی دارد امشب با لباس سبز رنگش مطمئنم از من که عروس هستم هم زیباتر می شود اما سودابه و مهتاب مانند خودم هستند چشم و ابرو مشکی، سودابه خواهر بزرگم حساب می شود سنش ده سالی از من بیشتر است یک پسر دو ساله دارد و از هولش که نکند خدایی نکرده از کسی عقب بیفتد دومی را هم باردار است ولی مهتاب خواهر کوچکم با او سه سالی اختلاف سنی دارم اما هیچوقت به یاد ندارم به خاطر اختلافات سنی،بین  ما سه خواهر  کوچکترین چیزی که باعث از میان رفتن صمیمیت بینمان شود به وجود آمده باشد.
دقیقا دوساعت و چهل دقیقه است روی صندلی نشسته ام، بی صبرانه منتظر دیدن چهره ام هستم لباس سنگ دوزی شده و شیری رنگ در تنم خودنمایی می کند از بچگی آرزو داشتم لباس عروس پفی تنم کنم و مانند ملکه ها شوم با هر  دو دستم دامن پُرچینم را به سمت بالا می گیرم و چرخی میزنم قدمی به سمت آینه بر می دارم دستانم را روی گونه های برجسته شده ام ،روی چشمان پر از آرایش و لبان قرمز رنگم می کشم چشمم به تاج و تور پر زرق و برقم می افتد زیبا شده ام اما بیشتر از زیبایی زمین تا آسمان تغییر کرده ام با این ریخت و قیافه شک ندارم هیچ کس مرا نمی شناسد صدای دست ها و کل کشیدن دخترها خبر از آمدن داماد میداد شنلم را روی سرم انداختند، دسته گل رز های قرمزم را در دستانم گذاشت سرم را  کمی بالا می کشم و در چشمانش خیره می شوم نگاهش را از من می گیرد و به کفش هایش خیره می شود در کنارهم قدم بر می داریم و از در آرایشگاه بیرون می رویم آرام آرام به سمت ماشین گل کاری شده می رویم هنوز هم ساکت است دلم می خواهد آن زبان وا مانده اش را از حلقومش بیرون بکشم وقتی به دردم نخورد می خواهمش چه کار !
سعی می کنم با چند نفس عمیق آرامش از دست رفته ام را به دست آورم روی صندلی می نشینم و بعد از چند بار بالا و پایین کردن دکمه ها روی آهنگ مورد علاقه ام نگه میدارم صدایش را تا آخر زیاد می کنم و دست به سینه به پشتی صندلی تکیه میدهم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


نیم نگاهی به من می اندازه سپس با اخم به جلو خیره می شود پایش را روی پدال گاز فشار می دهد و ماشین با شدت از جایش تکان می خورد .
سروصدای رقص و پایکوبی از چند کیلومتری باغ ننه سلطان به گوش می رسد امشب باغ زیبا شده است پر از چراغ های رنگارنگ ، زنانه و مردانه را جدا کردند ،حیاط را میز صندلی چیدند و مردان در آن قسمت نشستند و زنان در داخل خانه مهمانان  دورمان جمع می شوند و با جیغ و داد ما را به سمت داخل خانه می برند و روی مبل دو نفره می نشانند همیشه عاشق رقصیدن بودم امیر علی به قسمت مردانه رفت، دیگر از خود بی خود شدم غم و غصه هارا کنارگذاشتم ،وسط سالن رفتم و هر چه در چنته داشتم رو کردم مگر چند بار عروس می شدم که آن را با افکار منفی خراب کنم با این فکر بیشتر می خندم و تا آخر مجلس می رقصم و به زندگی جدیدم لبخند میزنم دور خود می چرخم و به آینده زیبایم کنار دامادم فکر می کنم ، تابی به بدنم می دهم و غرق در شادی می شوم شب با تمام اتفاقات تلخ و شیرنش به پایان می رسد .
وارد خانه جدیدم می شوم در این مدت آن قدر در خرید وسایلش حساسیت به خرج داده بودم که دیگر همه را عاصی کردم ، روز های آخر مجبور شدم به تنهایی به خرید بروم بالاخره سخت گیری هایم جواب داد  و توانستم خانه هفتاد متری ام را  با سلیقه بچینم  از رنگ های شاد استفاده کردم پذیرایم را با رنگ های سفید و زرد درآوردم ، هر دو اتاق خواب را هم با رنگ های بنفش و سفید تزئین کردم با لذت به شاهکارم نگاه می کردم 
+همون طور اون جا می خوای وایستی؟
امیر علی بود که روی یکی از مبل ها لم داده بود و سرش را در گوشی کرده بود ،لبخند زدم و به سمتش رفتم باورم نمی شد من الان کنار او باشم در خانه ای که من خانومش هستم و او آقایش، دستم را زیر چانه اش بردم سرش را سمت خود برگرداندم 
-نمیشه یه امشب از اون گویشیت دست بکشی عزیزم!
کلافه دستی داخل موهایش می کشد و می گوید :من میرم لباسامو عوض کنم امشب خیلی خستم 
به سمت اتاق خوابمان می رود چند نفس عمیق می کشم دست هایم عرق کرده اند احساس ترس همراه با هیجان تمام وجودم را در بر گرفته است چند دقیقه بعد از امیر علی وارد اتاقمان شدم از خیسی موهایش پی بردم حمام کرده روی تخت نشستم و به حرکاتش خیره شدم ته دلم قنج میرفت برای آن که می توانم از این به بعد دستمرا درون  موهای خرمایی رنگش فرو کنم
+ببینم مگه تو نمی خوای اون لباسات رو عوض کنی من عوض تو دارم دق می کنم 
سری تکان می دهد و به سمت کمد دیواری می رود و می گوید:فقط دو ساعته زل زدی به من!
خنده کوتاهی می کنم از داخل کمد پتو و بالش بر می دارد و به سمت در می رود، مات می مانم چرا رفت؟
مگر این جا اتاق من و او نبود ؟
پس چرا رفت؟
چشمم را به دور و بر اتاق می اندازم ،نه درست آمده ام شاید او اشتباه رفته است من چقدر احمقم مگر گیج است که اشتباه برود اصلا چرا بالش پتویش را برد؟
با عصبانیت لباس هایم را از تنم بیرون می کشم و به سمت حمام می روم ،اشک میریزم و هق می زنم با خشونت موهایم را چنگ میزنم ،شیر آب سرد را باز می کنم و زیر دوش می روم می گذارم تا شاید سردی آب التهاب درونم را کم کند شاید خاموش کند قلب آتش گرفته ام از پس زده شدنم را.
روی تخت می نشینم ،پاهایم را در بغل می گیرم و خود را تاب می دهم نمی دانستم چه کنم گیر کرده بودم بین رفتن و نرفتن خجالت می کشیدم به سراغش بروم و دلیل کارش را بپرسم اما نمی توانستم همان جا بنشینم و در دنیایی از سوال هایم دست و پا بزنم ،دل را به دریا زدم و به سمت دستگیره در رفتم.
 


 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دستم روی دستگیره در ثابت می ماند ،بروم که چه شود غرور نداشته ام بیشتر از این خُرد شود؟ 
گیرم که رفتم آن وقت چه بگویم ؟
چه راجب من فکر می کند؟
حتما فکر می کند که چه دختر وقیح و سبک سری هستم،پر حرص چشمانم را می بندم و قدمی سمت عقب برمی دارم ، روی تخت دراز می کشم ،قطره ای اشک از گوشه ی چشمم سقوط می کند و همان طور بعدی و بعدی... گردنبند دست ساز  اهدایی امیر علی را دور دستم می پیچم و فشار می دهم شاید این طور کمی قلبم آرام بگیرد.
هر چه این پهلو و آن پهلو کردم خوابم نبرد پنجره را باز می کنم و داخل بالکن می شوم و روی زمین می نشینم، زانوهایم را در بغل می گیرم و به آسمان شب خیره می شوم سعی می کنم آرامش از دست رفته ام را
 برگردانم ناگهان صدای شکستن شیشه بالکن واحد بغلی مرا به خود می آورد  با کنجکاوی سرم را سمت صدا برمی گردانم صدای جیغ مانند زنی را می شنوم که با خشم می گوید:خیلی آشغالی رامین چرا وقتی مامانت باهام اینجوری حرف میزنه جوابشو نمیدی هان؟
رامین:آخه من چی بگم مادرمه نمی تونم که بهش چیزی بگم تو خودت باشی میگی؟
عزیز دلم آروم باش ،باشه!
زن: حالا که مامان من نیست صد دفعه بهت گفتم خوشم نمیاد اِنقد تو زندگیمون سرک می کشه زنیکه بی چشم و رو فکر کرده کیه آقا ازم می خواد آرومم باشم زکّی!
رامین با صدایی از سر خشم که حتی من هم در این فاصله وحشت کردم گفت:اگه یه بار دیگه به مامان من یه چی بگی من میدونم تو فهمیدی!
هر چی هیچی نمیگم حرف مفت زدناش بیشتر میشه چرا انقد همه چیو بزرگش می کنی همش می خوای سلیطه بازی در بیاری لعنت بهت!
 صدای ضرب و شتم و جیغ های گوش خراش زن به گوش می رسد بعد از ساعتی سروصدا ها می خوابد صدای باز شدن در بالکن باعث می شود کمی خودم را عقب بکشم تا در تیر رس نگاهشان نباشم سر و صورت زخمی زنی را می بینم که خسته پژمرده به دیواره بالکن تکیه کرده و بی صدا اشک می ریزد مرد او را  از پشت در آغوش می گیرد و بوسه ای روی موهای زن می زند و می گوید :نفس به خدا دست خودم نبود تو که میدونی چقد دوست دارم ، آخه من عاشقتم نفس زندگیم ،تقصیر خودت بود اگه اِنقد رو اعصاب نداشته مت تخته گاز نمی رفتی الان این طوری نمی شد نفسم به خدا غلط کردم اصلا تو ام بیا منو بزن باشه !
اگه اینجوری دلت خنک میشه بیا هر چقد دلت می خواد بزن.
نفس به هق هق می افتد رامین را کنار میزند و به سمت داخل خانه قدمی برمی دارد و با نفرت می گوید :من مثه تو نیستم فقط راحتم بزار هر بار که کتکم می زنی همین ها رو میگی.
رامین بازوی نفس را می گیرد و به سمت خود بر می گرداند 
+نفس دیگه تکرار نمیشه قول میدم به جان خودم قسم فقط همین دفعه بود
-حرفات واسم تکرارین هر بار قول میدی ولی باز میزنی زیر قولت دیگه حرفاتو باور نمی کنم !
دستان رامین را از بازواش رها می کند و می رود ،رامین هم پشت سر او حرکت می کند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


چند هفته ای از آن شب می گذرد هر کدام بی هیچ حرفی روز ها را سپری می کنیم ، در کنار هم غذا می خوریم ، چای می نوشیم ، فیلم می بینیم و در آخر هر یک به اتاق خودمان می رویم.
بار ها خواستم خودم را کمی به او نزدیک کنم ولی هرچه من جلو می رفتم او عقب می کشید من هم خسته از این قایم موشک بازی های هر روزه دیگر تلاشی نکردم و مانند خودش رفتار کردم، روی گفتن چنین چیزی را به مادرم نداشتم تا از او کمک بگیرم از طرفی هم سودابه که درگیر بارداری اش است و به هیچ عنوان نمی خواهم دچار استرس و نگرانی شود ،مهتاب هم که دیگر وقتی برای من ندارد دو هفته پیش به خواستگارش جواب مثبت داد و حالا هم دنبال نامزد بازی اش است .
چند روزی است که امیر علی شب ها تا دیر وقت به خانه نمی آید و من تنها در سکوت روی مبل دراز می کشم و ساعت ها به عقربه های کند ساعت خیره می شوم، زمانی هم که در خانه باشد خودش را در اتاقش حبس می کند و خود را به خواب میزند اما من میدانم که او بیدار است و این را از صداهای آرامی که تا نیمه های شب می آید می فهمم گاهی گوشم را پشت در اتاقش می چسبانم تا بدانم مخاطب پشت تلفن کیست که امیر علی آرام و بی حرف مرا  آن قدر مشتاق به حرف زدن می کند ،طوری که دل کندن از او برایش دشوار می شود.

پالتوی آبی رنگم را تن کردم کلید خانه را برداشتم و از پله های ساختمان پایین رفتم شاید کمی قدم زدن حال و هوایم را عوض کند از کنار خیابان بهار می گذرم ، پسر بچه ها فوتبال بازی می کنند،آن طرف تر هم چند دختر بچه در حال خاله بازی هستند به سمت آن ها می روم و در نزدیک ترین جای ممکن به آن ها می نشینم با صدایی بچگانه می گویم:دخترا مهمون نمی خوایین؟
دخترک چشم آبی ای سمت من می آید و در کنارم می نشیند و می گوید:خاله تو بشو مامانم منم میشم دخترت بعدش باهم مثلا اومدیم خونه سوگند مهمونی باشه؟
لبخند می زنم و با ذوق می گویم:باشه ولی  خوشگل خانم حالا اسم دخترم چی هست ؟
خاله اسمم حنا خانومه 
چه اسم قشنگی داری حنا خانوم!
روبه به سوگند کوچولویی می کنم که موهای سیاهش را با دستان کوچکش به عقب پس می زند و قابلمه پلاستیکی اش را روی گاز می گذارد 
سوگند خانوم از مهمونات پذرایی نمی کنی ؟
من و دخترم اومدیم پیش تو ها!
او هم با خوش رویی سینی چای را مقابلم گرفت.
امروز ساعت ها درکنارسوگل وحنا وخواهرش
طلا بازی کردم به یاد بچگی های خودم که همیشه در کوچه کنار درِخانه اسباب و وسایلم را می چیدم و با دوستانم بازی می کردم آخر شب که می شد با هزار دعوا و کتک ،مامان مهین مرا به خانه برمی گرداند.
وقت برگشتن به خانه هوا تاریک و سرد شده بود احساس ترس تمام وجودم را به لرزه در می آورد فکر رفتن از خیابان های تاریک و خلوت وحشتم را چند برابر می کند با سرعت هر چه تمام تر کوچه ها را یکی پس از دیگری پشت سر می گذارم جلوی در خانه که می رسم سایه مردی را میبینم احساس کردم امیر علی است حتما نگرانم شده و دنبالم آمده است جلوتر می روم و هیکل درشتش جلویم نمایان می شود خوشحال از این که نگرانم شده کنارش می نشینم و دستم را روی شانه اش می گذارم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۹
آرام نامش را زمزمه می کنم، سرش را با سرعت برمی گرداند و به من خیره می شود وحشت زده دستم را از شانه مرد روبه رویم برمی دارم داشتم از تعجب شاخ در می آوردم او هم دست کمی از من بی چاره نداشت بدون هیچ حرفی از جایم بلند می شوم و از پله ها بالا می روم کلید را داخل قفل در چرخاندم و وارد خانه می شوم لامپ خاموش بود و خانه در تاریکی محض فرو رفته بود،کلید های برق را زدم ،وقتی از نبود امیر علی به خانه مطمئن شدم نفس آسوده ای کشیدم و کفش هایم را از پا در آوردم 
پالتویم را از تنم بیرون کشیدم و به کناری پرت کردم و با قدم های بلند به سمت آشپزخانه رفتم تا نیامده شام را حاضر کرده باشم.چند گوجه از داخل یخچال بیرون می آورم و خرد می کنم هم زمان کتلت های سرخ شده را بر می گرداندم ،با سلیقه تمام میز را می چینم روی صندلی منتظر می نشینم .
ساعت از نیمه شب گذشته است و طبق معمول من هنوز منتظرش هستم، صدای برهم خوردن در توجهم را جلب می کند امیر علی را می بینم که با تعجب جلوی در آشپزخانه به من خیره شده است ، نمیدانم چرا با دیدنش آن قدر عصبی شدم شاید از این همه بی خیالیش باشد و همین فکر عصبانیتم را دو چندان می کند ،نه نمی شود امشب باید خود را از این بلا تکلیفی در بیاورم ،تا آخر عمر که نمی شود در این برزخ دست و پا زد با صدایی که سعی می کردم کنترلش کنم گفتم: تو نمی خوای چیزی بگی امیر علی؟
چرا این جوری می کنی؟ اصلا درکت نمی کنم  بیش تر ازیه ماه تو این خونم ولی انگار نه انگار !
شدم کلفت خونه ی آقا!صبح خروس خون میری نصفه شب برمیگردی ،بعضی شبام که اصلا آقا تشریف نمیارن روی مبارکشونو ببینیم
ناخودآگاه فریاد میزنم و می گویم:من دقیقا این وسط نقش چیو دارم هان؟
یه کلام نشد باهام حرف بزنی، من بدبختم آدمم ،چقد لال مونی بگیرم 
یک نفس حرف میزنم و گریه می کنم
می گذارم عقده این روزهایی که در دلم خانه کرده اند خالی شود به نفس نفس می افتم به امیرعلی که هنوز به من خیره شده با خشم نگاه می کنم 
چیه داری بر و بر نگام میکنی؟
کمی اخم هایش درهم می شود و با تشر می گوید دنبالم بیا
روی مبل تک نفره می نشیند هر دو دستش را روی زانوانش می گذارد من هم درست روبه رویش می نشینم ، چشم در چشم هم خیره می شویم ،او گفت و من شکستم ،او گفت و من خرد شدم او گفت و همه عشقی که به او داشتم را له کرد ،قلبم را، روحم را ، احساسم را و من هر بار مُردم و او نفهمید با حرفایش چه می کشم.
امیرعلی:ببین نسرین درکت می کنم میدونم خسته شدی از این وضعیت منم خستم ، داغونم اون همه خودمو این در و اون زدم بهت بفهمونم نمی خوامت دو سه سال پیش رو یادته؟
عمه فرخنده رو فرستادی ور دلم که منو می خوای!
گفتم نه
یادته بعدش خودت اومدی جلو گفتی می خوامت گفتی هر چی خواستگار دارم به خاطر تو رد کردم گفتی من فقط تو رو می خوام تو فقط یه قول کوچیک بهم بده من تا آخر عمر پات می مونم!بهت نگفتم رو من حساب نکن نگفتم دست بردار نگفتم برو دنبال زندگیت من مرد زندگیت نیستم نگفتم  این قدر خودتو کوچیک نکن!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


صورتم را با دستانم می پوشانم شانه هایم از شدت گریه می لرزد
چرا گفتی ،همه رو گفتی ولی من دوست دارم اینم گفتم کر بودی؟
تو خودت اومدی خواستگاریم نیومدی؟
چرا اومدم ولی چکار کنم از پس مامانم بر نیومدم یه آبرو ریزی راه انداخت که دیگه نتونستم کاری کنم.
به هر حال بیا یه کاری کنیم هان!
اینجوری تکلیفمون معلوم میشه باشه، موافقی؟
سری تکان می دهم ،کمی مردد است از حرفی که میزند با استرس پوست لبم را می کنم، بار ها و بارها در دل فحشی نثارش می کنم تا کمی دلم را خنک کنم 
نسرین چیزه ،میگم بیا من و تو 
من و تو چی؟
خب من تو رو فقط مثل خواهرم می بینم هر کاری می کنم تو کتم نمیره تو زنم باشی!
با حرص می گویم :حالا که زنتم مگه نه حالا چه بخوای چه نخوای باید تو کتت بره فهمیدی!
نفسی می گیرد نسرین من ،من قبل تو دختری رو می خواستم البته هنوزم می خوام هنوز باهاش در ارتباطم میدونی عاشقشم خانومیه واسه خودش، به زور تونستم تا الان پیش خودم نگهش دارم اگه بدونه زن گرفتم ولم میکنه میره این رو خوب  می دونم !
من با اون رابطه دارم نمی خوام چیزی بین من و اون بهم بخوره ،بیا عین خواهر کنارم باش نزار از دستش بدم با چشمهایش التماس می کند می گوید : نسرین خواهش می کنم!
دانه های اشک را روی گونه های سردم حس می کنم دنیا دور سرم می چرخد پس من چه ؟ دلم چه ؟ جواب دلم را چه بدهم!
هر چه برایش حرف می زنم گوش نمی دهد حرف حساب حالیش نمی شود انگار برایش لالایی می خوانم دیگر عقلم هم حرف دلم را میزند هر دویشان برای من بی چاره دست به یکی کرده اند تا مرا بکشند.
بدون هیچ حرفی از جایم بلند می شوم و به اتاقم پناه می برم ،باید فکر کنم آن قدر فکر کنم تا راهی پیدا کنم سمت بالکن می روم وگلدان کاکتوسی که چند وقت پیش به همراه سودابه در سه شنبه بازار خریدیم بغل کردم به کاکتوسم نگاه کردم در این چند روز رشد کرده،برعکس تمام گل ها و گیاهانی  که دیده ام این کاکتوس از همه شان زیباتر است چشمم به تراس بغلی می خورد باز هم سر و کله رامین پیدا می شود که به دیوار تکیه داده و سیگار می کشد با یاد آوری جلوی خانه و آن سایه آه از نهادم بلند می شود تا مرا ندیده به داخل اتاق می روم روی تخت می نشینم و به حرف های امیر علی فکر می کنم به خودم که نمی توانستم دروغ بگویم دوستش داشتم اما او چی آشکارا عشقش را به زن دیگری ابراز کرد گفت او را دوست دارد  و نمی خواهد از دستش بدهد نا گهان حس حسادت زنانه ام شعله می کشد از این که امیر علی از زنی به غیر از من خوشش می آید زن غریبه را مثل زنش می داند آن وقت من که زنش هستم را مانند خواهرش می داند حس نفرت نسبت به آن زن در قلبم ریشه می دواند دل می خواهد آن زن را هر چه زودتر از خانه زندگی ام بیرون کنم و گوش امیر را طوری بپیچانم که دیگر با وجود زنش عشق و عاشقی از سرش بی افتد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


دو سال بعد
دیس برنج را جلوی دایی احمد گرفتم و با لبخند گفتم: بفرمایید دایی جون
دستت درد نکنه عروس قشنگم!
دیس را سمت امیر علی و مادرش می گردانم 
این روزها عجیب زیره نگاه های گاه و بی گاه زندایی ملوک هستم نمیدانم چه در آن سرش می گذرد اما یقین دارم چیز خوبی حداقل برای من  نیست !
چرا ساکتی دایی؟ با غذات چرا بازی بازی می کنی؟ از چیزی ناراحتی؟کسی بهت چیزی گفته؟
نگاه های امیر و مادرش به سمت من برگشت 
خنده مصنوعی می کنم و می گویم: نه بابا چیزی نشده فقط یه کم خستم همین!
زندایی ملوک با دلخوری می گوید:ببخش تو رو خدا مزاحمت شدیم زود میریم که تو هم راحت باشی.
پف کلافه ای می کشم و به این فکر می کنم چگونه گند کاری ام را جمع کنم کف دست راستم را محکم روی پیشانیم می کشم و با شرمندگی می گویم : نه زندایی منظورم این نبود می خواستم بگم یه چند وقتی هست که حال خوشی ندارم ،سرمم درد میکنه اشتهام به غذا کور شده همش حس خستگی و کوفتگی دارم  واقعا نمیدونم چکار کنم
دایی احمد رو به امیر علی می گوید : بردیش دکتر ببینی چش شده ؟
نه والا چیزی به من نگفته بود ،الان شنیدم 
همیشه همین جوریه بابا ،هر وقت مریض می شه یا می ره تو اتاق میخوابه صداش در نمیاد یا دیگه به حال مردن می اُفته که من اون موقع بفهمم دردش چیه اونم زبون باز نمی کنه بگه چمه فقط نگاه میکنه 
زندایی ملوک :احمد آقا فکر نکنم چیز مهمی باشه این چیزا برا زنا طبیعیه سپس با لبخند نگاهم می کند و ادامه می دهد فردا خودم می برمش دکتر
مامان خودم میبرمش!
لازم نکرده تو اگه میخواستی ببریش که تا الان برده بودیش 
پس بزار باهاتون بیام 
گفتم نه بچه 
ولی...
ولی نداره همین که گفتم !
از روی صندلی میز ناهار خوری بر می خیزد و جلوی تلوزیون می نشیند و می گوید :هر کاری دلتون می خواد بکنید به من چه !
زن دایی دستم را در دستانش می گیرد و آرام طوری کسی نشنود با خوش حالی می گوید : بگو ببینم دختر نازم ،حالت تهوع چی ،داری؟
شده از بوی غذا حالت بهم بخوره ؟ 
با تعجب به صورتش نگاه می کنم و به سوالات بی امانش گوش میدهم شانه ای بالا می اندازم و بی حوصله به او جواب می دهم 
راستش زندایی نمی دونم فکر نکنم اون قدرا هم مهم باشه تا فردا حالم خوب میشه.
سرش را به نشانه تایید تکان می دهد ، چشمان قهوه ای اش را ریز می کند و دستش را زیر چانه گردش تکیه می دهد  انگار  که یک خانم دکتر کار کشته جلویم نشسته است و با جدیت می پرسد:آخرین بار کی عادت ماهانه شدی؟
نفسی می گیرم تا می خواهم دهان باز کنم به این فکر می کنم این سوال ها برای چیست؟ 
می خواهد به کجا برسد!
زندایی؟
بله
منظورت از این سوالا چیه؟
هیچی فقط می خوام مطمئن شم همین!
با چشمان گرد شده می پرسم از چی؟
ای بابا دختر تو چقد خنگی ، یه دیقه خودت فکر کن ،نشونه های حاملیگی رو داری 
با ذوق دستانش را مانند کودکان پنج ساله بهم می کوبد می می گوید: آخ الهی من قربون اون نوه خوشگلم برم
آب دهانم را به سختی قورت می دهم احساس می کنم چیز در گلویم گیره کرده و مانع نفس کشیدنم می شود ، پلک هایم می پرند،دستانم یخ می کند ،مغزم دیگر فرمان نمی دهد در این میان قلبم هم برای خودش مرخصی رد کرده و مرا به حال خودم ول کرده و رفته است
ای نامرد مرا ول می کنی! دانه های درشت عرق را روی پیشانی ام حس می کنم بعد از حدود پنج دقیقه با تکان های دست زندایی ملوک به خودم می آیم علائم حیاتی ام
 برمی گردند و اما نمی دانم چه شد و چرا شد یک آن با صدای بلند خندیدم آن قدر بلند که توجه همه به من جلب شد این حجم از این طور خندیدن در من بی سابقه است اصلا نمی دانم کی و چه وقت بود که این قدر از ته دل خندیده بودم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


از شدت خنده اشک از گوشه چشمانم روانه می شود نفس کم می آورم و به سرفه می افتم دستانم را مشت می کنم و به سینه ام می کوبم هر سه با تعجب به من خیره می شوند به خودم می آیم و سعی می کنم هر چه زودتر چفت دهانم را ببندم ،خاک بر سرت امیر علی که هر چه می کشم از دست و پاچلفتی بودن تو است وگرنه این همه دروغ بزرگ سرهم نمی کردم و گیر مادرت نمی افتادم ،زندایی لیوانی آب به دستم می دهد و با اخم می گوید:مگه من چیز خنده داری گفتم؟
امیر علی با ابروهایی بالا رفته می گوید:اگه چیز خنده داریه بگین ماهم بخندیم!
دایی احمد آرام و متین کنار زندایی می نشیند و با لبخند به من نگاه می کند امیر پارچ آب را بر می دارد و لیوانی آب پر می کند زندایی صدایش را صاف می کند و روبه آن ها می گوید :حاج احمد مُشتلق بده که یه خبر خوب برات دارم!
رنگ از صورتم می پرد چه می خواستم چه شد چند بار به امیر چشم و ابرو رفتم اما زهی خیال باطل عین بز کمی خیره نگاهم می کرد بعد شانه بالا می انداخت و برو بابایی نثارم می کرد 
دایی احمد :چه خبری خانوم ؟
چشمانش را سمت من می چرخاند و می گوید:نسرین حامله است 
ناگهان آب در گلوی امیر می پرد و شروع به سرفه های شدید می کند دایی محکم به پشتش ضربه می زند و می گوید:هول نکن بابا جون مبارکت باشه پسرم!
با هر کلمه ای به زبان می آورد انگار شوک بیشتری به امیرعلی وارد می شد و سرفه هایش شدید تر می شدند خوب یادم است همین پارسال بود که بعد از هزار خواهش و التماس من راضی شد از این زندگی مسخره دست بکشد و مانند یک زوج به ظاهر خوشبخت به زندگی مان ادامه دهیم اولین قدم را با مشترک کردن اتاق خوابمان برداشتیم و با جنگ و دعوا و گاهی با تهدید به وسیله خانواده و دادگاه و... شر آن دختر را زندگی ام کم کردم از آن به بعد با هزار ترفند گوشی اش را چک می کردم که مبادا نام و نشانی از او به چشمم بخورد ولی من حتی اسمش هم نمی دانستم امیر علی تو دار تر از آن بود تا نام نشانی از او به من بدهد ، دلم می خواست بدانم اسمش چیست؟ 
از من زیباتر است؟
چه دارد که امیر علی من را این طور شیفته خود کرده است؟
یعنی از من سر تر است؟
هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم رو به روی آینه می ایستم به صورتم نگاه می کنم و با خود می گویم ،یعنی من زشتم ؟
نه نه، درسته همچین خوشگل نیستم اما اون قدرا هم زشت نیستم مگه نه ؟
سرم  را به آینه تکیه می دهم و با کف دستانم محکم به دیوار می کوبم 
لعنت بهت !لعنت بهت!عوضی پست فطرت!
آخه چرا من ، اصلا مگه من چمه ؟
چی از اون دختره ی پاپتی کم دارم.
 آن قدر به در و دیوار ضربه می زنم که دیگر رمقی برای تن رنجورم نمی ماند اشک می ریزم و آه می کشم ،حسرت میخورم و حسادت می کنم من بی چاره حسود نبودم ،بودم؟
 در تمام این مدت حسش را نسبت به آن زن می دیدم بعضی روز ها ساعت ها به دیوار زل می زد و به عمق ناراحتی اش پی می بردم، حتی بوسه ها و نوازش های اجباری اش را هم حس می کردم ، می دیدم چشم هایی را که در تاریکی شب هم از اشک پر و خالی می شدند اما دم نمی زدم دوستش داشتم چیزی بزرگتر از این ! هر کس می خواهد هر چه بگوید ،بگوید او که من نیست تا حالم را بفمهمد ، اگر من بود، مطمئنم دنیا را آتش می زد تا فقط صدای نفس کشیدنش را بشنود !
من حتی حاضرم به این عشق یک طرفه اما می دانم روزی می رسد که او هم نفسش بند نفس هایم می شود این را قول میدهم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


به خودش می آید به سختی نگاهم می کند سرم را سمت مخالف می چرخانم تا از زیر نگاه های کنجکاوش خلاص شوم 
کنارم می نشیند و چانه ام را میان دستانش می گیرد، به صورتم زل می زند 
امیر علی :آزمایش دادی؟
با انگشت اشاره کناره شقیقه ام را ماساژ می دهم و با صورتی در هم از این ماجرا های پیش آمده می گویم: نه هنوز ،یعنی هنوز ،یعنی ، یعنی من ...
یعنی تو چی؟
از این فاصله نزدیک معذب می شوم چه می خواست بشنود که این طور رفتار می کرد.
حتما دلش می خواست بگویم نه تا خیالش راحت شود ،دنداهایم را هم می سایم می گویم: من یه چیزی گفتم مامانت خیلی بزرگش کرده همین!
 آزمایش دادی یا نه؟
گفتم که نه
پس مامان چی میگه؟
کلافه از سوال هایش با صدایی که ته مایه ای از خشم درونش پیدا بود می گویم:ای بابا من یه چیزی گفتم مامانتم چارتا گذاشت سرش شد اینی که داری می شنوی توام تا صبح بشین ور دل من هی سوال کن نترس هیچی نشده از این خبرا نیست، خیالت راحت باشه آقا امیر علی.
بدون منتظر ماندن از عکس العمل او از روی صندلی بلند می شوم و به سمت زندایی ملوک می روم نباید بگذارم موضوع را بیش از این  بزرگ کند تا همه فامیل خبردار شوند 
زندایی؟
جونم
راستش خوب ...
خوب چی؟
 خوب هنوز که چیزی معلوم نیست شما هم که مطمئن نیستی بعدشم من خودم از حال خودم خبر دارم میدونم خبری نیست.
حالا مگه چیزی کم میشه اگه یه آزمایش بدی؟
برای آن که شاید خدا هم به من نظری کند تا زندایی ملوک دست از سرم بردارد می گویم: چشم فردا میرم داروخونه یه بی بی چک 
می گیرم جواب رو که دیدم اگه مثبت بود بهتون زنگ می زنم قبوله؟
از نگاه هایش  مردد بودنش را حس می کنم لبخندی میزنم و برای اطمینان پیدا کردنش می گویم :  با امیر علی میرم برگشتنی جواب مثبت بود یه راست میایم خونتون چطوره؟
انگار کمی خیالش راحت شد و به تکان سرش اکتفا کرد 
حاجی پاشو بریم دیر وقته ماشاالله دیگه اومدی این جا که دیگه موندگار شی نه؟ پاشو ،پاشو حاجی که دیگه وقت رفتنه.
دایی احمد چایی اش را از روی عسلی
 برمی دارد و می گوید :حالا بزار چاییم رو بخورم بعد راه می افتیم 
امیرعلی کنارش می نشیند و بلند می گوید:کجا می خواید برین همین جا بمونین دیگه مگه نه بابا 
والا من که حرفی ندارم مامانت نمیذاره نگاش کن ببین چجوری نگام می کنه !
وا مگه من چجوری نگات می کنم ؟حالا خوبه خونمون چهارتا کوچه اون ورتره زود باش چایی تو بخور خوابم گرفته 
امیر علی :چرا همین جا نمی خوابی مامان مثلا خونه ی پسرته ها 
خونه پسرم ،پسرم نداریم من به جز خونه خودم جایی دیگه خوابم نمی بره همین و تمام دیگه هم حرف نشنوم!
این را خوب می دانستم که مرغ زندایی ملوک یک پا دارد و دیگر هیچ کس حریفش نمی شود پس خودم را از هر حرف اضافه ای تبرئه کردم و چیزی نگفتم.
بعد از آن شب وقتی به رختخواب می رفتم سوال های پی در پی امیر علی اعصاب نداشته ام را به بازی گرفت خوشحال بود این از تک تک حرکاتش می فهمیدم حتی حرف زدنش.
سرم را از زیر پتو بیرون می کشم و به ساعت دیواری اتاق نگاهی می اندازم ساعت ده و سی پنج دقیقه صبح را نشان می دهد به سمت آشپز خانه می روم چشمانم از شدت تعجب درشت می شود، کار امیر علی است؟
نمردیم و چنین روزی را هم دیدیم!
میز را با سلیقه هر چه تمام چیده بود لیوانی شیر گرم کردم و روی صندلی نشستم و لقمه ای از کره و مربای گلابی در دهانم چپاندم به این فکر کردم که واقعا امیر دوست دارد بچه ای داشته باشیم؟
پس عشق دیرینهاش چه؟
 خوب می دانم خیلی وقت است که دیگر با او ارتباطی ندارد ولی اگر پنهانی به دور از چشم من او را می بیند چه؟
نه امکان ندارد من همه این مدت حواسم به کارهایش بوده اما هیچ چیز مشکوکی ندیده ام شاید داشتن بچه ای میان من و امیر علی پایه های این زندگی را محکم تر کند باید از همین حالا اقدام کنم تا زود تر بتوانم صاحب بچه ای شوم که پدرش امیر علی من باشد بعد از خوردن صبحانه ، لباس های را تنم می کنم و به سمت نزدیک ترین داروخانه راه می افتم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


روی سرامیک های کف دستشوئی می نشینم و به نوارصورتی رنگ خیره می شوم، از همان اول هم می دانستم جواب منفی است بی خود وقتم را تلف کردم با صدای زنگ تلفن از جا می پرم، خدا لعنت کند خود مزاحمش را که انگار با مفهموم قطع کردن آشنا نیست دکمه تماس را می زنم ،از پشت خط صدای زندایی ملوک را می شنوم 
سلام دخترم،خوبی؟
چه خبرا قرار بود بیایین این جا ها!
سلام زندایی خوبم،قرار بود ولی گفتم اگه جواب مثبت بود میایم.
با ناراحتی می گوید:یعنی منفیه
آره
نسرین فکر نمی کنی دیگه وقتشه؟
حالا این بار منفی بود، ایشالله دفعه بعد مثبت باشه، به فکرش هستی دیگه؟
نمی دانستم چه بگویم من حتی تا همین دیشب راجب به این موضوع فکر هم نکرده بودم ،حالا باید به فکر باشم؟
شما نگران نباش، من خودم بیش تر از شما به فکرم
خدا رو شکر  ،می دونی خیلی دلم می خواد زود تر نوه نازنینم رو ببینم 
با خنده می گویم:زود زود می بینین 
حالا امشب نمیاین این ور؟
اوم نمی دونم باید به امیر بگم اگه قبول کرد یه زنگ می زنم
 آها ،خیلی خوب باشه، کاری باری نداری من قطع کنم کلی کار سرم ریخته.
نه ممنون زنگ زدین خداحافظ
پس امشب رو یادت نره!
نه یادم نمیره.
بدون لحظه ای مکس گوشی را قطع می کند
موهایم را بالای سرم جمع می کنم ،قابلمه را پر از آب می کنم و روی شعله ی گاز می گذارم تا جوش بیایید ،کف تابه را آغشته به روغن می کنم و مواد لازم برای درست کردن سس ماکارانی آماده می کنم ، می دانم که امیر چقدر این غذا را دوست دارد مقداری کاهو داخل سینگ می ریزم و شیر آب را باز می کنم.
رفتی؟
جیغ کوتاهی می کشم دست های خیس آبم را روی قفسه سینه ام می گذارم و با شدت به سمت عقب برمی گردم ، سرم به لبه ی کابینت برخورد می کند ،آخی از سر درد می گویم و دستم را روی سرم می کشم و به امیر علی ای که به دیواره آشپز خانه تکیه داده نگاه می کنم با خشم می گویم : یه اِهمی ،اُهومی چیزی نمی تونی بگی ؟
این خونه در نداره؟
اصلا چرا این جوری میای تو!
سمتم می آید دستم را می گیرد و به طرف  خود می کشد با اَخم رویم را برمی گردانم دستش را روی سرم می کشد
ببخشید نمی خواستم این طوری شه!
بوسه ای روی پیشانی ام می زند و مرا در آغوش خود می کشد خوب می دانست چطور آرامم کند می دانست تشنه ی آغوشش هستم تشنه بوسه هایش نقطه ضعفم دستش بود.
 هر دو روی مبل دو نفره می نشینیم و من هم چنان در آغوش او مانده ام حسی شیرین درونم را قلقلک می دهد خودم را بیشتر در آغوشش می کشم سرم را میان سینه اش پنهان می کنم و بوی عطر سردش را به حلق و بینی و تمام اعضای محتاج بدنم می رسانم 
امیر علی:نسرین
هوم 
جوابم رو ندادی!
جواب چی؟
سرم را بالا می برم تا بتوانم عسلی چشمانش را بهتر ببینم ، انگشتانم را آرام آرام روی پیراهنش به حرکت در می آورم، روی گردنش،استخوان فک و گونه اش ،روی لب های باریکش ،روی بینی خوش تراشش، چشم هایش و در آخر به موهایش می رسم ، چنگ می زنم به موهایی که این روز ها بلند تر از حد معلول شده اند،لذت می برم از دست کشیدن داخل این موهای ابریشمی
مثبت بود؟
دستم از حرکت می ایستد دوباره به چشم هایش خیره می شوم 
برات فرقی ام می کنه؟
منظورت چیه؟
خب تو که نمی خوای، می دونم از این که جواب منفی بشنوی خوشحال میشی 
دستش را روی کمرم به گردش در می آورد و آرام می گوید :من همچین چیزی نمی خوام اصلا کی گفته خوشحال میشم؟
نسرین :من
ابرو هایش در هم گره می خورد انگار که از این بحث بی پایان کلافه شده است.
 امیر علی :اگه ازت خواهش کنم دیگه از طرف من حرف نزنی بهت برمی خوره؟
 منفی بود!
چند دقیقه بی حرکت نگاهم می کند دستانش را از دور کمرم باز می کند و از جایش بلند می شود ،دستش را می گیرم و می پرسم:
کجا؟
امیر علی :نمی خوای یه ناهار بهمون بدی؟ گشنمه ها نیم ساعت دیگه هم باید برم سر کار.
از این همه سردی اش بغض می کنم فقط دنبال همین جواب بود تا زودتر از شرم خلاص شود طوری می رود که انگار در بند بوده حالا حکم آزادی اش را داده اند 
 نسرین :باشه تو برو دستاتو بشور تا من میز رو بچینم.
روی صندلی می نشیند و مشغول غذا خوردن می شود ،دستانم را روی میز قلاب می کنم وبه حرکاتش خیره می شوم 
امیر!
سرش را بالا می گیرد و منتظر نگاهم می کند 
من میخوام بچه دارشیم!
با چشم هایش صورتم را می کاود شاید می خواهد با این کنکاش پی به جدیت موضوع ببرد 
چیه چرا ساکتی؟
جدی میگی!
به نظرت دارم شوخی می کنم؟
نه
پس الکی سوال نپرس، نظرت رو بگو
از نظر من که هنوز زوده برای ما 
زود!
 آره زود
ولی از نظر من زود نیست
نسرین!
محکم می گویم :امیر علی!
نسرین یکم فکر کن ببین می تونی از پسش بر بیای ؟ اینی که داری راجب بهش حرف می زنی بچه است لباس نیست که اگه یک دفعه ازش خسته شی بگی نمی خوامش بری پسش بدی صاحاب مغازه. 
تو از کجا می دونی که من یه روز خسته می شم اصلا کی از بچه خودش خسته میشه؟ میگم بیا بچه داشته باشیم ،کی رو دیدی پشیمون بشه، همچین مادری هم هست؟
عصبی قاشق دستش را روی میز می اندازد به سمت کت قهواه ای رنگش  می رود و تنش می کند و گوشی اش را از روی عسلی چنگ می زند و بدون هیچ حرفی از خانه خارج می شود

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


رعنا
دست سردم را روی پیشانی عرق کرده ام می کشم ، قوری گلدار محبوب مامان را بر می دارم و داخل استکان چای می ریزم سینی را از پشت شیر آب بیرون می کشم و استکان را روی آن می گذارم ،قندان را پر از قند می کنم و کنارش قرار می دهم ، به چند قدمی اش می رسم ،صدای فین و فین کردنش اعصابم را بهم می ریزد کبودی زیر چشمش بیشتر از هر چیز خود را نشان می دهد به دستان باریکش و نحیفش نگاه می کنم نمی دانم از چیست از شدت ترس ،خشم یا از شدت درماندگی فقط می دانم این دست ها می لرزند ، نه برای یک لحظه یا یک ساعت ، روز هاست که این دست ها به لرزش افتاده اند . بعضی موقع ها فکر می کنم پس آن همه عشق و دلدادگی کجاست؟ آن همه جنگ و دعوا برای هم کجا رفت؟آن چشمان عاشق به کجا فرار کرده اند اصلا چه شده که دو عاشق شمشیرشان را از رو بسته اند او که می گفت یک تار موی تو را با دنیا عوض نمی کنم حالا برای یک گرم ناقابل تار مو که هیچ، همه اش را قربانی این دنیا می کند، راست می گویند دنیا وفا ندارد اگر یک روز خوش بختی ات را ببیند روزی دیگر همین دنیای نامرد هفت تیرش را سمتت می گیرد درست سمت قلبت ، گفتم که نامرد است خوب می داند کجا را نشانه بگیرد.
سینی چای را مقابلش می گیرم با چشمان قرمزش نگاهم می کند آن قدر مظلوم که دلم می گیرد از این بخت سیاهش که گریبان گیر برادر ناخلف من افتاده است مگر او چه کرده است که مستحق چنین جوابی است استکان چای را در دست می گیرد چند تکه قند بر می دارد و آرام و بی حرف به رو به رو خیره می شود کنارش می نشینم و دستان سردش را در میان دستانم می گیرم نوازش گونه انگشت شصتم را روی دستش می کشم  معلوم نیست دخترک بی چاره از دستش چه ها می کشد 
با صدایی آرام می گویم :معصومه جان !
جوابی نمی دهد ،هنوز هم نگاهش به پرده شیری رنگ خانه است انگار در عالم در دیگری است ، شاید در آن عالم  رویا های سیاه شده اش را مرور می کند ،به شانه اش می زنم و کمی بلند تر می گویم: زن داداش !
نگاهم می کند ، تیله های سیاه چشمانش سیاه تر از همیشه نشان می دهد 
زن داداش خوبی ؟ می خوای بریم دکتر معاینه ات کنه؟
سرد و بی روح می گوید: نه خوبم
سر وضعت رو دیدی که میگی خوبی ! باز دوباره چه غلطی کرده تو رو این ریختی فرستاده پایین؟
چرا عین دوتا آدم نمی شینید سنگاتون رو وا بکنید ، به خدا من عوض تو خسته شدم هر روز دعوا ،هر روز کتک آخِ این چه زندگی ای که شما دو تا دارید!
به فکر خودتون نیستید حداقل به فکر اون طفل معصوم ها باشین آخرش زندگی شون  به خاطر شما خراب می شه!
تیز نگاهم می کند و با تندی می گوید: من دارم زندگیشون رو خراب می کنم؟
با انگشت اشاره اش خودش را نشان می دهد و ادامه می دهد 
من!
من به فکر شون نیستم؟
من که یه عمره به خاطر همین طفل معصوم ها دارم می سوزم و می سازم و دم نمی زنم!
نخیر خانوم اون داداش بی سر پای شماست که این کار را رو می کنه ، از سیخ و سنگش بگیر تا دختر بازیاش ، از بی پولی و خرج ندادناش بگیر تا فروختن چهار تا تیکه طلا های من، از شب خونه نیومدن هاش هم که خبر داری یا دم دم های صبح میاد یا اصلا نمیاد یک هفته بعدش قدم سر تخم چشم های ما میزارن ما رو از حضورشون با کتک نوش جون کردن مستفیض می کنن!
نفسی می گیرد می گوید :اون هم از مادر گرامیتون همون یه شبم که میاد اول میاد این جا معلوم نیست چی تو گوشش می خونه که سگ میشه، وقتی میاد بالا پدر من و بچه های بدبخت رو در میاره.
شانه هایش از شدت خشم می لرزد ، نفس هایش کش دار می شود و ادامه می دهد 
به خداوندی خدا اگه یه ننه بابای درست و درمون داشتم دست بچه هام رو می گرفتم می رفتم پشت سرمم نگاه نمی کردم حیف که جایی رو ندارم حیف ...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


دست روی شانه هایش می گذارم و او را به سمت صندلی می کشانم 
_خیلی خب زن داداش آروم باش بچه ها می ترسن نگاه کن چه جوری نگات می کنن ،سرش را میان دستانش می گیرد و با صدایی مملوء از غم می گوید : تو میگی چه کار کنم ؟!
موندم به خدا، بعضی وقت ها میگم بچه هاش مال خودش خودمم یه قبرستونی رو پیدا می کنم شب رو اون جا صبح می کنم
به سمت سه دختر برادرم می چرخم، کنار در سفید رنگ اتاق کز کرده اند و با چشمان اشکی به مادرشان زل زده اند ،خواهر بزرگ تر آن دو خواهر دیگر را سخت در آغوشش پنهان می کند و با چهره ای آشفته به من زل می زنند ،روی دو زانوام می نشینم هر سه را بغل می گیرم باید هر طور شده آرامش را به آن ها برگردانم باید کاری کنم دوباره در این خانه احساس امنیت کنند ، آرام طوری که معصومه نشنود می گویم:دخترا اشکاتون رو پاک کنید می بینید که مامان معصومه حالش خوب نیست شما رو هم این جوری ببینه بدتر میشه ها!
سارای دوازده ساله، همان خواهربزرگ دختر ها لب باز کرد : عمه، مامان دیگه ما رو نمی خواد دوسمون نداره،بابا هم که هیچ وقت ما رو دوست نداشته.
هر دو دستم را روی لپ های تپل و قرمز شده ی سارا می کشم موهای زیتونی خوش رنگش را پشت گوشش می فرستم و می گویم: نگو عمه، مامان و باباتون شما رو خیلی دوست دارن دیگه نشنوم این جوری بگین ها! حالا هم زود باشین برین تو اتاق تا وقتی نگفتم بیرون نیایین.
صبای سه ساله را بغل می کنم دستگیره ی در را پایین می کشم او را زمین می گذارم و روبه سارا و رها می کنم هر دو کنار کمد چوبی قدیمی می روند و به آن تکیه می دهند صبا هم کنارشان می نشیند ، از اتاق بیرون می آیم و روبه روی معصومه می نشینم لب تَر می کنم و می گویم : به نظرم یه مدت برو پیش عزیزت بچه ها رو هم  با خودت  ببر حداقل یه آب و هوایی عوض کنید برای دخترا هم خوبه، تازه شاید خدا خواست و این رضا هم آدم شد مثل آدم اومد بالا سر زن و بچش نظرت چیه؟
بی حوصله جواب می دهد: مگه من ده دفعه چمدون جمع نکردم نرفتم خونه بابام ؟ بعدش چی کار کرد؟ حتی یه زنگ نزد، به خاطر من نه ها به خاطر بچه هاش ببینه زنده ان یا مرده! اصلا همه اینا به درک ، دو روز اون جا بودم بابام طاقتش تموم شد من و بچه ها رو پرت کرد بیرون گفت برو سر خونه زندگیت،گفت من پول مفت ندارم خرج بچه هات کنم.
_عزیز دلم اون خونه بابات بود، که لنگه همین رضای ماست دیگه این چیزا ازش بعید نیست تازه من می گم برو خونه عزیزت، خیلی هم دوست داره  دیوونه!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


 رو به من می گوید :رعنا تو هم نفست از جای گرم بلند میشه ها!
تو اصلا فکر کن من رفتم نمیگه مهمون یه روز ،دو روز نمیگه بار و بندیل تو جمع کن برو، بابام نتونست من و بچه هام رو تحمل کنه اون پیر زن بدبخت که دیگه فکرش هم نکن.
شانه ای بالا می اندازم و به پشتی مبل تکیه می دهم :من که دیگه  نمی دونم چی بگم ، بریدم معصومه! می فهمی بریدم.
صدای زنگ در توجه هر دویمان را جلب می کند معصومه با صدای بلند گفت: سارا بیا برو در رو باز کن 
سارا با دو به سمت در خروجی می رود ،صبا و رها هم دنبالش می روند                         _اول بپرسید کیه بعد در رو باز کنید، این جوری ندویید می خورید زمین.
بعد از چند دقیقه رضا همراه مامان داخل می شوند مامان بی هیچ حرفی  پلاستیک خرید هایش را روی زمین می گذارد و چادرش را از سرش می کَند ، معصومه آرام سلام می دهد و با دیدن رضا که به سمتش می آید  به حالت قهر رویش را برمی گرداند کنارش می نشیند و شروع به پچ پچ می کنند، دختر ها خوشحال از باهم بودن پدر و مادرشان در حیاط خانه بازی می کنند برای آن که تنهایشان بگذارم و راحت صحبت کنند به سمت مامان می روم و می گویم:مامان کاری نداری، کمکت کنم؟
صورت گرد و سبزه اش را به طرف من می گرداند :《 کار که زیاده بیا این سبزی ها رو پاک کن ،تمییز بشورشون.》
سبزی را روی سینی می گذارد و چاقوی دسته قرمز را به سمتم می گیرد بدون اعتراض دستم می گیرم و روی زمین می نشینم ،برگ های نعنا و ریحان را از ساقه شان جدا می کنم 
_چرا امروز نرفتی سرکار؟
_مرخصی گرفتم
_برای چی؟
_آخه امروز یه کاری دارم باید انجامش بدم نمی تونستم برم.
سرش را تکان می دهد ، در قابلمه را بر می دارد و چند لیمو می اندازد:
_اون وقت چه کاری؟
آب دهانم را قورت می دهم ، باز باید چه بهانه ای جور می کردم؟
_خوب چیزه ... 
سرم را می خارانم ،هر چه فکر می کنم چیز به ذهنم نم رسد هنوز هم زیر نگاه های آن چشمان سیاه و آهوئی اش هستم
_قراره ظهری با سحر بریم بیرون برا خرید جهازش میگه بیا کمکم کن ،دست تنهام خودت که می دونی خواهر نداره من رو مثل خواهرش می دونه نرم ناراحت میشه فکر کنم شب هم همون جا بمونم.
قاشقی بر می دارد خورشت قرمه سبزی اش را هم می زند ،حرفی نمی زند و این یعنی نه نباید بروی!
_مامان من بزرگ شدم سن ام اون قدری هست که بدونم درست و غلط چیه در ضمن می خوام با سحر برم دیگه اون رو که قبولش داری ،نداری؟
باز هم حرفی نمی زند و مشغول کارش است برنج را درون آبکش زرد پلاستیکی می ریزد.
با صدای بلند و کش داری گفتم: مامان!
سر برگرداند و با اَخم گفت : تو که دیگه سر خود شدی هر کاری دلت بخواد می کنی ، من چه بگم چه نگم تو کار خودت رو می کنی
غرغر کنان ادامه می دهد:هر روز هر شب یه بهونه ای داری ، از صبح تا شب که سرکاری اون دوساعتی هم که خونه ای یا میری تو اون اتاق در هم می بندی یا باز میری بیرون میگی کار دارم.
لبخند شیطانی میزنم و می گویم:برم؟
_برو ولی شب نمی خواد بمونی
_ولی مامان من گفتم شب پیشش می مونم
_گفتی که گفتی می خواستی نگی 
_مامان فقط یه امشب 
_نه
_مامان!
با عصبانیت صدایش را بالا می برد و می گوید: گفتم نه یعنی نه! بابا بالا سرت نیست اون داداش بی غیرتت که خدا از باعث و بانیش نگذره که به این روز اندانختش کاری به کارت نداره ، من که هستم مامانت هنوز نمرده که تو هر غلطی بخوای بکنی.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


_ای بابا چرا این قدر موضوع رو بزرگش می کنی مادر من یه شب می خوام اون جا بمونم کشت و کشتار راه انداختی ،باشه برای شب بر می گردم ولی خودت جواب سحر رو بده ها!
_برو ولی فقط همین امشب رو اون جا میمونی ،فقط امشب!
لب هایم کش می آید ، به سرعت خودم را به او می رسانم دستانم را دور گردنش حلقه می کنم و می گویم: عاشقتم مامان.
معصومه و رضا و بچه ها بعد از ناهار به خانه خودشان رفتند طبق معمول رضا با چرب زبانی هایش معصومه را نرم کرد او هم از سر ناچاری مجبور شد قهر را کنار بگذارد و برود سر خانه و زندگی اش .
رو به روی آیینه قدیمی با قاب چوبی کنده کاری شده می ایستم ، موهایم را بالای سرم جمع می کنم شال سبز یشمی ام را با رنگ چشم هایم ست می کنم کمی به صورتم رنگ می دهم و مانتو و شلوار مشکی ام را تنم می کنم 
_مامان من دارم می رم کاری نداری؟
سرش را از میان کابینت ها بیرون می کشد : نه دخترم برو مواظب خودت باش!
در را پشت سرم می بندم و راهی خانه ام می شوم ، به در خانه ویلایی ام می رسم ،نفس عمیقی می کشم ، عطر گل های بهاری را به ریه هایم می کشم  این روز ها عجیب عاشق این خانه شده ام مخصوصا وقتی صبح ها با صدای آواز قناری های داخل قفس از خواب ناز  بیداری شوی، پیراهن گلدار آبی فیروزه ای که از مغازه لباس فروشی سوسن خانوم خریده ای تن ات کنی  یا وقتی وارد حیاط اش شوی بوی بهار نارنج هوش از سرت ببرد آن وقت نوار داخل گرامافون گوشه پذیرایی بخواند و تو با شوق میز صبحانه را آماده کنی و منتظر بیدار شدنش باشی
 نور آفتاب از شاخ و برگ درختان گردو عبور کند و از راه  پنجره کوچک آشپز خانه گرمای شیرینش را به تو تزریق کند صدای شجریان درون خانه بپیچد شاید هم پرتقال من از طاهر قریشی واقعا که چه شود وقتی که  تو هم  زیر لب با او هم خوانی کنی.

《بودنت هنوز؛ مثلِ بارونـه...
تازه وُ خنک وُ ناز وُ آرومــه…
حتی الان از پشتِ این دیوار؛ که ساختن، تا دوسِت نداشته باشم!
اتل وُ متل… بهـار؛ بیرونه…
مرغابی؛ توو باغش می خـونه…
باغِ من، سرده…
همه ی گُلاش؛ پژمرده… دونه دونه…
بارون بارونه… بارون بارونه…
بارون بارونه… بارون بارونه…
بارون بارونه… بارون بارونه…
دلم تنگه؛ پرتقالِ من! گلپرِ سبزه، قلبِ زارِ من…
منو ببخش!
از برایِ تو؛ هر چی که بخوای، میارم…
اتل وُ متل… نازنینِ دل…
زندگی؛ خوب وُ مهـــربونه…
عطر وُ بوش؛ همین غم وُ شادیه کوچیک وُ بزرگمونه…
آهای زمونه...آی زمونه...
این گردونتوُ؛ کی داره می چرخونه؟
آهای زمونه… آهای زمونه…
بودنت هنوز؛ مثلِ بارونـه…
مثلِ قدیما؛ پاک وُ روونه…
از پشتِ این دیوارِ بی رحمی؛ که بینمونه…
هاچین وُ واچین! عسلِ شیرین!
قصه مون؛ هنوز ناتمومه…
از اینجا به بعد؛ کی می دونه که چی سرنوشتمونه؟
بارون بارونه… بارون بارونه…
بارون بارونه… بارون بارونه…
بارون بارونه… بارون بارونه...》
《طاهر قریشی،پرتقالِ من》

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


در بزرگ آهنی کرم رنگ را باز می کنم مانتو ام را روی ایوان می اندازم دو گوشه شالم را بالای سرم می پیچم و بهم گره می زنم ، شلنگ آب را برمی دارم روی گل ها و درختان می پاشم ،جارو قزوینی را دست می گیرم موزائیک ها را با آب و جارو برق می اندازم ، داخل خانه می روم و پرده های حریر شیری رنگ را کنار می زنم تا بتوانم از منظره روبه رویم نهایت لذت را ببرم ، می خواهم امشب سنگ تمام بگذارم.
شماره تلفن همراهش را می گیرم یک بار، دوبار،سه بار ، ده بار و باز هم تلاش هایم برای تماس با او بی نتیجه ماند .
روی پله ی دوم ایوان قشنگم می نشینم شاید حداقل جواب پیامکم را بدهد دستم را زیر چانه ام مشت می کنم هربار که می خواهیم مانند یک زوج رفتار کنیم او همه چیز را خراب می کند، لعنت به من که خودم را دستی دستی بدبخت کردم آن هم برای چه؟ یک عشق !
حالا شده عشق ممنوع،یک روز بی سر و صدا بدون اجازه مادر، بدون اجازه پدر و برادر به عقد موقت مرد تمام رویاهایم درآمدم ، پشیمان نیستم به انداره جانم دوستش دارم اما یک چیز بدجور مرا می ترساند، رفتن! ترس از رفتن اش تمام بدنم را به لرزه در می آورد  انگار این احساس ترس بیخ گلویم چسبیده و تا می تواند فشارش می دهد حتی یک لحظه هم از جانم دست نمی کشد بعضی وقت ها فکر می کنم اگر مادرم بفهمد چه اتفاقی می افتد آن وقت چه می گوید وای بر روزی که مردم بفهمند و بشوم سوژه داغ برای بحث میان همسایه ها !
بی عقلی کرده ام می دانم ، هر کس هر چه می خواهد بگوید اصلا بگوید دیوانه ، نامرد چه فرقی می کند  من فقط یک بار در زندگی ام برای کسی که دوستش داشتم دست از پا خطا کردم شب هایی می شود  که عذاب وجدان سراغم می آید و مغزم را عین جانور درنده می خورد ،خوردن که چه عرض کنم قورت می دهد اما بعد به خود نهیب می زنم :نه من که اشتباه نکردم وقتی خدا خودش حلال کرده بنده خدا می خواد حرومش کنه،مگه کیه ؟ خداست ! اصلا به کسی ربطی نداره ،گور بابای مردم اینا همیشه  دهنشون بازه برای این چیزا.
با همین حرف های صد من یه غاز خود را آرام می کنم و چه خوش خیالم من!
صدای زنگ تلفن حواس پرت شده ام را برمی گرداند صفحه سبز رنگ را می کشم و منتظر صدایش می شوم
_رعنا!
آن قدر آرام گفت که شک کردم چیزی هم به زبانش آورده باشد ،جوابی نمی دهم از دستش دلخورم شاید بیشتر از دلخور.
_رعنا عزیزم گوشیم سایلنت بود نشنیدم ،الان دیدم شمارت افتاده رو گوشیم سریع بهت زنگ زدم
دوباره صدایش پشت خط می پیچد: الو؟!
_مطمئنی نشنیدی؟
_منظورت چیه؟
حق به جانب می گویم :شاید کسی دیده آخه دفه های آخر انگاری یکی به جات رد تماس می داد.
_خودم بودم جایی کار داشتم نمی تونستم جواب بدم،رعنا جانم این قدر بد قلقی نکن خیلی خسته ام امروزم که خانوم خانوما نیومدن سرکار اصلا هم نگفت یه نفر این جا  منتظرشه ، دل تنگشه پیش خودشم نگفت حداقل یه بوسی ،بغلی  به این همسر عزیزم بدم خستگیش در بره.
_اولا این قدر مزه نریز که دیگه حنات پیش من رنگی نداره دوماً اومدم خونه ،زنگ زدم که تو هم بیایی شام درست کردم!
با تردید گفتم:  میای دیگه مگه نه ! 
کمی مِن مِن کرد و گفت : ببینم چی میشه 
_نخیر ولی و اما و اگه نداریم میای همین که گفتم اصلا خوشم نمی یاد همش پیشش باشی، زندگی من شده نصف ، من فقط نصف تو رو دارم اون هم با هزار ترس و لرز که مبادا کسی بفهمه دیگه حالم از این وضعیت بهم می خوره جور بی عرضگی تو رو من دارم می کشم من از تو خسته ترم.
بلافاصله تلفن را قطع می کنم ، از پله ها بالا می روم به ستون سنگی ایوان تکیه می دهم اشک هایم یکی پس از دیگری روی گونه هایم سُر می خورند روی زمین می نشینم پاهایم را بغل می گیرم.
به شکاف میان آجر ها نگاه می کنم باید فکری به حالش کنم با آن همه تعمیراتی که برای این خانه قدیمی انجام دادیم بازهم به تعمیر نیاز دارد صدای چرخیدن کلید در قفل خبر آمدنش را می داد پیراهنم را صاف کردم و پا به اتاق گذاشتم رژ کالباسی رنگ را روی لباهایم کشیدم ،صدای قدم هایش روی سنگ های کف خانه شنیده می شود روی تخت نشستم و خود را مشغول ور رفتن با تلفنم کردم 
_رعنا خانوم، کجایی؟
دوباره صدایم می زند :رعنا!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...