رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Aramis.R_G

داستان: من، آن سوی ابر ها... | Aramis.R_G کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

*به نام خدا*

_20190925_162249.JPG

نام داستان:

 من، آن سوی ابر ها...

نویسنده: Aramis.R_G 

ژانر: تخیلی، درام

خلاصه: آتش و آب...

سازنده عشقی آتشین، به زیبایی آب زلال رودخانه...

عشقی که نه ممنوعه بود و نفرین شده!

این عشق تنها، خنثی بود...

عشقی که آغازش، تنها یک نگاه بود و گفت و گویی کوتاه! عشقی که نرم نرمک شکل گرفت و آرام آرام من و او را تسخیر کرد!

مرگ!

مرگ جزای وصال دو معشوق بود، من و او!

که جان فشانی می کردیم برای هم...

عشق، آتش، آب...

عشق ما!

عشق ما جنون بود!

جنون عشقی که تو را وادار کرد جان بدهی برای من!

برای من جان بدهی، تا من عذاب نکشم و نبینم مرگ ده ها نفر از مردم سرزمینم را!

 آن زمان که تو باران شدی، باریدی و دریا ساختی، من صدای فوران آتشفشان قلبم را می شنیدم...

من، پرواز کردم... همان طور که تو پروازی همراه سقوطی سخت داشتی!

من، به سوی آغوش دوباره تو، سوختم و خاموش شدم و مرگ را ترجیح دادم به زندگی بدون تو!

من، ژالین!

من، در، آن سوی ابر ها...

هدف: بدست آوردن یک حس خوب... حس خوب نویسندگی و اینکه بدانی خوانده می شوند نوشته هایی که می نویسی...

آرامش خاطری که از پیاده کردن کلمات، از اتوبوس شلوغ ذهن، در ایستگاه آخر بدست می آوری...

همه و همه، می تواند یک هدف باشد، برای زندگی پر تلاطم نویسندگی!

ساعت پارت گذاری: نامعلوم 

صفحه نقد داستان: من، آن سوی ابر ها... 

 

 

ویرایش شده توسط Aramis.R_G

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت1

لبخندی بر لب نشانده، به آسمان نگاهی می اندازم...

هنوز هم زمان داشتم!

سکون سهمگینی پابرجاست... تک تک گل ها، درختان، سبزه ها و حتی ابرها هم گویی پوشیده از یخ است... 

صدای اعتراضشان را می شنوم... روز هاست که دست نوازش بر سرشان نکشیده و جانی تازه به شیره داغشان نبخشیده بودم... 

نسیم، دست نوازش پر مهری بر صورتم می کشد و به جنب و جوش می اندازد سلول های خشک شده وجودم را... مایعی روان، زندگی بخش و زلال زیر پوستم، گرم در حال حرکت است...

حسش می کنم! 

آه!

تصور می کردم من هم یخ خواهم زد! ناگهان چه شد؟

به دوست قدیمی ام، کوه استوار و در حال فوران نگاه کردم... لبخند می زد!

نفس عمیقی کشیدم... 

هوای یخ زده، تا عمق وجودم نفوذ کرد و اسید مانند سوزاند اندامم را... 

تو چه می کشیدی مرد؟ چه می کشیدی؟

دوباره آه می کشم...

انگار که مواد مذاب زندگی بخش، بال هایم را هم شکار کرده بود. 

با هر حرکتش، درجه به درجه دمای بدنم را افزایش می داد... زندگی دوباره می خواهم چه کار؟ زمانی که او نیست؟

او نیست... او نیست...

مانند چشمک ستاره های آسمان شب، در سرم تکرار شد... شایدم مانند مهتاب، که حتی او هم مرا به مهمانی لباس شب راه نمی دهد! می گفت بر تخت ماه نشستن، شایسته‌ هر کسی نیست!

حتما لیاقت او را نداشتم که رهایم کرد! حتما...

ویرایش شده توسط Aramis.R_G

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت2

صدای خنده هایمان طنین انداز گوش طبیعت شد و آرامش قدم زدن در کنار یکدیگر، سکوت را کنار زده و قهقهه شادی را به دیوار زندگی میخکوب می کرد!

اگر دست در دست هم نداشتیم، اگر به یکدیگر نزدیک نمی شدیم، عشق داشتیم!

شیدایی و جنون!

مانند شکوفه های تازه شکوفا شده، با طراوت و زیبا بودیم... 

صدای نرم و آرامش، مانند تابش گرمابخش خورشید به وجودم، دل ضعفه ای در وجودم انداخت که کاش تمام نشود!

آکوامن_ دوست داشتن، فقط در آغوش کشیدن نیست، بلکه مهریه که از کیلومتر ها فاصله قابل لمسه و از هر آغوشی گرم تره!

جرا این قدر شیوا سخن می گفت؟ قصد کرده بود مرا نابود کند؟ این میزان از هیجان برایم غیر قابل تحمل بود... 

امان از عشق! امان...

تنها لبخند زدم که ای کاش نمی زدم! ای کاش کلامی می گفتم و سر به زیر نمی انداختم... 

نگاه خیره و منتظرش، رعشه به اندام ظریفم انداخت و لب گزیدم از شرم! خود داغ هستم، گر گرفتنم دیگر چه بود؟

صدای آه متاسفش را شنیدم و باز هم چیزی نگفتم...

چرا سکوت کردم تا شک کند؟ چرا خجل شدم از ابراز احساسات حقیقی اش و چرا نمی دانستم ابراز احساسات به شیوه درست را؟

من کلمات را نمی شناختم! من نمی دانستم... فقط او را می خواستم! با تمام وجود... سینه ستبر و قد رشیدش! لبخند های گرمش و چشمان آبی مهربانش...

بدون هیچ محدودیتی و این برای من و برای او، سخت بود! 

این خواستن، انتهایش مرگ بود...

ویرایش شده توسط Aramis.R_G

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت3

طعم شیرین جمله اش را در دهانم ذوب کرده و از بوی عشقش، مشامم را پر کردم...

چه روزهایی بود!

و چه راحت از دستشان دادم...

اندوهگین بودم! از اینکه تصور می کردم می توانم در آینده، با او خوشبخت باشم اما... خود امید واهی به خویش می دادم!

پشیمان بودم از اینکه فرصت بسیار داشتم برای ابراز عشق و محبت، نسبت به او؛ اما... از آن ها استفاده نکردم!

باز هم گدازه ای دیگر و صدای اعتراضش... زمان فوران بود! کوه خفته، دیگر لبریز شده بود... همانند من!

ایستادم و بال گشودم... انگار که هر حرکتشان، انرژی به ذهن خسته ام می بخشید و وادارم می کرد وسوسه پرواز را نادیده نگیرم!

بال هایم را تکان دادم... رنگ سرخشان به من چشمک می زد سد سپید ابر آسمان را در هم بشکنم... چند روز بود که پرواز نکرده و دل به شنا در دریای ناتمام آسمان نداده، از خنکای باد لذت نبرده بودم؟

او که نبود! پس چرا باید روز هایی را می شمردم که به تنهایی، طلوع و غروب خورشید را در آسمان، بدون او نظاره گر بودم...؟

به منظره رو به رو لبخند زدم... به شاهکار روز های جنون خودم!

روزهایی که از فرط خشم، دست به تنه درخت نزده و گرمایی به چوب خشکیده اش نبخشیده بودم! روزهایی که نابودی این سرزمین را، در نابودی عشق نافرجامی می دیدم، که عجیبب و ساده تباه شد...

آن روز ها آنقدر خشمگین بودم، که رنگ سبز چشمانم تیره تر شده و سفیدی آنها به سرخی می گرایید! گویی از زمین و هر آنچه روی او بود، پاسخ می خواستم! پاسخ اشک های دردمندانه ام از که از فراغ او، از چشمانم جاری می شد...

همه چیز و همه کس را مقصر می دانستم... چه به روز این سرزمین آورده بودم؟ چند روز گذشته بود که یخبندانی عمیق، همه جا را فرا گرفته بود؟!

او که نبود! پس چرا باید روزهایی را می شمردم که بدون او گرما دهنده طبیعت زیبای این سرزمین بودم...؟

چه بی رحمانه رهایم کرد و دل به دریا سپرد... 

ای کاش من هم می مردم... ای کاش من، آخرینشان نبودم...

ویرایش شده توسط Aramis.R_G

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت4

همان طور که قدم بر می داشتم، چشم هایم اطراف را کاوش می کردند... وداع سختی بود! اما شدنی!

ساعت ها اندیشیده بودم و نتیجه ای که بدست آوردم، از نظر خودم درست ترین کار ممکن بود.

احساس عجیبی داشتم! مانند گیاه تشنه ای، در انتظار قطره ای آب!

گویی باید فدا می کردم وابستگی هایی را که تک تک شان، خاطره ای دل انگیز برایم رقم زده بودند...

غمگین نبودم؛ بر عکس انگار که یک حس سراسر خوش و شاد وجودم را پر می کرد!

به سمت اقیانوس قدم برداشتم... محل ریشه دواندن عشق مان!

شن های ریز و خوش رنگ ساحل، مانند موجی عظیم برخاسته، به سمتم حمله ور شدند...

هو... هو...

صدای بهم خوردنشان و  حرکت سریعشان، واضح شنیدن می شد...

می دانم که نمی خواهند آسیبی به من بزنند... این گونه خشمشان را نشان می دهند؛ در حالی که می دانند حریف من نخواهند شد!

روزگار عجیبی ست...

حصار مانند محاصره ام می کنند و لبخند روی لب های من، اندکی کم رنگ نمی شود... 

دلخور نبودم... به این واکنش شان حق می دادم و اندکی غمگین شدم از اینکه دیگر نمی توانم آنها را ببینم؛ اما...

همه ی این ها، نمی توانست مانع من شود! کافی ست تا نفسم را به سمتشان پرتاب کنم... دیگر کار تمام است! اما...

همان طور که من دلگرم هستم که آن آسیبی به من نمی رسانند، متقابلا احساس امنیت می کنند.

نمی توانستم به اعضای سرزمینش، آسیب برسانم! به خود چنین اجازه ای نمی دادم و حاضر نبودم اندکی خاطر او را از خود آزرده کنم!

پس بال هایم را تکان داده، با یک نسیم ملایم همه را به عقب راندم.

و دومرتبه قدمی به جلو...

این بار درختان برابر به صف کشیدند و شاخه هایشان را تکان دادند...

گویی یکی پس از دیگری برایم نقشه کشیده اند؛ اما هیچ کدام از این موارد، مانع من نخواهند شد!

من، یک تصمیم قاطع گرفته بودم!

ویرایش شده توسط Aramis.R_G

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت5

اخم هایشان، حتی از این فاصله دیده می شد... عجیب دلخور بودند!

یک قدم جلو رفتم، یک قدم جلو آمدند... نه! انگار که قصد عقب نشینی نداشتند. مانند گذشته، لجباز بودند و یک دنده! همین خصلت شان را دوست داشتم! 

اما ویژگی های من، برای آنها چندان خوشایند نبود؛ زیرا من از جنس آتش هستم و آنها هم از چوب!

با این حال، مانع از عبور من می شدند و این بسیار ارزش داشت اما... افسوس که نمی توانستم به آنها ابراز محبت کنم و پاسخ گوی این عمل ارزشمندتون باشم!

حال، یک دیوار، از جنس درختآن خشکیده و بدون برگ، رو در رویم بود و این نمی توانست مانع من شود! به هیچ وجه!

باز هم جلو رفتم و جلو آمدند... خنده دار بود! برای چه تلاش می کردند؟ من که ماه هاست مرده ام! برای نگه داری جسمم اینقدر تلاش می کنند؟ ارزشش را دارم؟

نه! اگر داشتم که رهایم نمی کرد...

صدای کوبش ریشه های خشکشان بر روی زمین، در سرم زنگ دار می شد...

باید با این ها هم مبارزه می کردم؟ اما چطور؟ این درختان که شن و ماسه نیستند تا سدشان را در هم بشکنم...

ترس داشتم از اینکه به آنها آسیب بزنم! به درختانی که می توانند روزی شکوفه بدهند و زینت دهنده این سرزمین باشند...

اگر با من برخورد می کردند، نابود می شدند... نمی توانم! اگر این طور شود، تا آخر عمر خودم را نمی بخشم...

نفس عمیقی کشیدم و چشم بستم... درختان که نمی توانستند پرواز کنند، می توانستند؟!

چشم باز کردم و لبخند زدم. بال هایم آرام آرام، تکان می خوردند و بالا و پایین می شدند و همراه حرکتشان من...

من از زمین فاصله می گرفتم!

شاد بودم از اینکه بدون هیچ مشکلی، توانستم راه خود را ادامه بدهم و به کسی آسیب نزنم! به راستی که احساس خوشایندی است...

حس پرواز، مانند نوشیدن نوشیدنی سرد، در ظهر تابستان و نشستن زیر آفتاب صبح گاهی در زمستان لذت بخش است...

پس از ماه ها، پرواز کردم...

ارتفاعی که از زمین می گرفتم، شوق سرعت را در وجودم به جریان می انداخت و هجوم خاطرات، انگار مرا بالا می کشیدند تا واضح لمس کنم گذشته تلخ و شیرینم را! در حالی که منطق، اخطار گونه در ذهنم زنگ می زد و خبر از عواقبی سخت می داد!

تیک، تاک! تیک، تاک!

صدای گذر ثانیه های ساعت بود...

و این شوق سرعت بود، که پیروز شد...

یک! دو! سه!

ویرایش شده توسط Aramis.R_G

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت6

یوهو!

این صدای فریادم بود، که از فرط هیجان بلند شد! 

شلاق های سرد و بی رحمانه باد بر صورتم دلپذیر تر از آنی بود، که به سوزش دردناک پوستم توجه کنم!

زمستان بود دیگر... زمستان و عشق زیبای او به یخ های متحرک بر روی صفحه شیشه ای اقیانوس...

احساس خوشایندی داشتم! حس سبک بودن... لذت بردن!

انگار که از همه ی غم و اندوه ها، دور شده بودم... گویی هدفم از پرواز، همین بود!

رهایی و فرار از غم و اندوه!

آه!

چقدر تنها بودم... 

و چقدر بی پناه بودم که حال، تازه متوجه این موضوع شدم!

اما باز هم لبخند زدم. من، حاضر نیستم این حال خوشم را با چیزی عوض کنم!

نگاهم را به زیر پاهایم سوق دادم...

امواج دیدنی اقیانوس، که هر لحظه در زیر پاهایم دور تر می شد، حس غرور و افتخار را به به وجودم تزریق می کرد و واکنشش، لبخند شادمانی ست که روی لب هایم نشست...

بوم! بوم!

صدای کوبش قلبی بود که از هیجان عشقی آتشین، برای رسیدن به آبی اقیانوس، بی تابانه می کوبید...

به خواسته اش احترام می گذاشتم. 

او، معشوقه من، مهربان بود که به خاطرش، درد رد موج های سرد اقیانوس بر اندامم را متحمل شوم...

او، الگوی من بود!

دیگر به بالای ابر ها رسیده بودم...

دستانم را باز کردم چرخی زدم. صدای حرکت بال هایم و برخورد آن ها با هوای سرد زمستانی، برایم لذت بخش بود...

حس قدرت داشتم که بالا تر از ابر ها، در آسمان پرواز کرده سرخ رنگی بال و دامن و موهای پریشانم را به نمایش می گذارم...

چشم های سبز رنگم، گویی لحظات را  می بلعیدند...

و چه طعم شیرینی داشت!

پوست سفیدش گز گز می کرد و گونه هایم از فرط سوز و سرما. سرخ شده بودند...

اما باز هم به اطراف نگاه کردم...

باید یک دور سرزمین را می گشتم... باید وداع می کردم!

 

ویرایش شده توسط Aramis.R_G

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت7

همهمه ای به جانم افتاد. گویی دلم، از پیچ تاب سرسره می سرد و پایین می افتد... یک حس عجیب! دوست داشتنی و در عین حال ترسناک!

به سمت تپه های دوقلو پرواز کردم... همان جایی که برای اولین بار، یکدیگر را ملاقات کردیم... همان جایی که خاطره اش، لحظه به لحظه و هر ثانیه اش را هنوز به خاطر دارم.

هنوز هم صدای زیبایش را می شنوم... کسب اجازه می خواست!

[ آکوامن_ عذر می خوام دوشیزه، می تونم اینجا بشینم؟

با ابرو های بالا رفته به سر پایین افتاده اش نگاه کردم؛ خجالتی بود! 

به جایگاهم نگریستم... بر بلندای تپه نشسته بودم، رو به روی خورشید فروزان. اما؛ چرا اجازه می خواست؟ 

ناخودآگاه تمسخر آمیز نگاهش کردم... از افراد متواضع، هیچ خوشم نمی آمد!

هنوز خیره اش بودم، که ناگهان سر بلند کرد...

چشم هایش! وای! امان از چشم هایش...

چرا ندیدم لباس ساده و آبی رنگش را؟! پوست سفیدش و سر پایین افتاده ای که شرم داشت؟ 

بعید بود از من که با این همه نشانه، او را نشناسم... 

لب گزیدم و به در دل به خود ناسزا گفتم. حتما در دل، کلی به احمق بودن من خندیده است!

اخم کردم و به رو به رو خیره شدم... یک حس بد و شرمندگی داشتم! مانند رسوا شدن...

ناخودآگاه، دومرتبه سر به سمتش چرخاندم.

چشم های تیله اش، گویی درونم را کاوش می کرد... جاذبه داشت یا جادو؟! هر چه داشت، مرا بد اسیر خود کرده بود! ]

ای کاش سرنوشت، شیوه ای دیگری درمورد تولد من و او و جنسیتمان در نظر می گرفت... ظلم کرده بود! به من، به او...

من، دلم را همان جا باختم!

به مردی که هیچ وقت، از آن من نخواهد شد!

به مردی که نمی تواند با من زندگی کند...

به مردی که جانش، تاوان ازدواج با من است!

او یک وادر ( آب:Wather ) بود!

او، چشم هایش آبی بود!

 

ویرایش شده توسط Aramis.R_G

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت8

نگاهم بی اختیار به دنبال ردی از او حواسم در پی گوی های دریایی اش می چرخید...

اما خودش نبود! 

نبود و غیبتش، عجیب یه چشمم می آمد... مرد چشم آبی، با من چه کرده بود؟

نگرانی و تشویش، به دلم دامن زده بود. این روز ها عجیب زودرنج بودم و بداخلاق! نمی دانستم... شاید هم می دانستم؛ اما به روی خود نمی آوردم!

درهر حال، نگرانش بودم!

لب گزیدم و به گروه نزدیک شدم...

گروه، به دریا نزدیک می شدند... تا به حال پا به سرزمین بیرونی، در آن سوی ابر ها نگذاشته بودم! یعنی پدر چنین اجازه ای نمی داد. 

یک حس عجیب داشتم... شاید بد، شاید خوب!

رنگ های این سرزمین، کاملا ضد رنگ های سرزمین ما بودند... 

اینجا، با این رنگ های سفید و آبی، روح را نوازش می کرد و حس آرامش را به تک تک سلول های بدنم می بخشید...

درست است که رنگ هایش سرد بودند، اما دلپذیری خاص خودشان را داشتند و سرزمین من...

رنگ های سرخ و طلایی داغ، باعث جنب و جوش ناخودآگاه می شد... 

با هم تفاوت های بسیاری داشتیم... من و او!

کجا آتشفشان های من و اقیانوس آبی او؟

او؟!

همان پسر چشم آبی دیگر؟

شاید به راستی، دلباخته بودم!

به همان مرد وادر چشم آبی که غایب بود!

بغض کردم... از این همه تفاوت، دوری! این حق من بود؟

نه! نبود!

بعد از این همه مدت، به یک نفر دلباخته و آن فرد... چقدر احساس تنهایی می کردم! در آن لحظه، خدمتکار و محافظ ها را نمی دیدم! پدرم را، ساکنین قصر را...

تنها او و حضورش را می دیدم، درک می کردم و می خواستم که...

صدای آشنایی می آمد...

صدای یک نفس سرد!

صدای خش خش لباسی آبی رنگ!

صدای پرواز موهای طلایی رنگش!

صدای او بود...

مرد چشم آبی من!

ویرایش شده توسط Aramis.R_G

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت9

نفس عمیقی کشیدم و با لذت چشم بستم... خوب به خاطر دارم، همین جا استاده بود! دومین ملاقاتم با او، همین جا بود!

آن زمان که قلبم بنای خودکشی گرفت و چشمانم، سرگردان و جست و جو گر پشت سرش را نشانه گرفتند... 

صدایش انگار در گوش هایم تکرار می شد... مانند عبور جریان آب...

نه!

شاید هم مانند حضور گرمابخش خورشید در آسمان و تابش پرتو های طلایی رنگش، به چشمانی نیازمند...

باز هم لبخند زدم! لذت می بردم از یادآوری خاطرات شیرینی، که لذت بخش ترین لحظات عمرم را رقم زده بودند...

چ اتفاقی افتاد که اولویتم رودخانه و اقیانوس و آب شد؟ این مرد با من چه کرده بود؟!

نگاهم را چرخاندم... وجب به وجب این سرزمین، برایم سرشار از خاطره بود. خاطراتی زهر آلود و تلخ، به شیرینی عسل و زیبایی عشق!

چشم می بندم تا آغاز کنم سفر دیگری را... سفر ذهنم، به گذشته!

[ هنوز هم صدای شرمگینش را به خاطر داشتم...

_سلام! پرنس وادر هستم! خوشبختم!

پدر تنها به تکان دادن سرش اکتفا کرد. همیشه همین گونه بود... شاه سرزمین فایر ( آتش:Fire ) بود دیگر!

خیره خیره نگاهش کرده و از حضورش، هرچند ناگهانی لذت می بردم... شهد شیرین حضورش، حس نابی بود که از رقص نسیم بر جنگل موهای طلایی رنگش سرچشمه می گرفت! 

به سینه ستبر و قد بلند چشم دوختم که زیر آن لباس ساده آبی رنگ، پنهان شده بود... چشم هایم این روزها، عجیب سرکش شده بود!

انگار نه انگار که پرنس است! نه محافظی، نه تاجی!

ساده ساده...

بی خود نبود که بهشان می گفتند وادر!

به خودم نگاه کردم... نیم تاج زمینی که به اصرار پدر، همیشه باید بر سرم می بود و پیراهن سلطنتی سرخ رنگی، که گردنبند و گوشواره ام به آن بیش از پیش زینت می بخشید و زیباترش می کرد...

من کجا، او کجا؟

به چند تار طلایی رنگی که روی پیشانی اش ریخته بودند نگاه کردم...

آه!

آهی کشیدم و نفهمیدم چرا؟!

نگاهش که چرخید و در نگاهم قفل شد، انگار یک نفر تبل در دلم کوبید!

یک نفر با صدای بلند در گوشم فریاد می زد و چند نفر با تمام قدرت، دست روی مغزم گذاشته، فشار می دادند!

آب دهانم را فرو بردم و چشم روی هم فشردم. این دیگر چه مرضی ست؟ حال چه کنم؟

نمی دانستم چه حسی دارم! ترس، شرم، شادی، غم؟ تنها میخ نگاهش شده بودم!

داغ بودم، داغ تر شدم... 

نفس هایم تند شده بود!

حرارت زیاد نفس هایم را حس می کردم!

انگار از گوش هایم دود بلند می شد!

نشانه ها، یک به یک خود را نشان می دادند و من...

تا فوران فاصله ای نداشتم!

 

ویرایش شده توسط Aramis.R_G

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت10

_ بانو!

گوم!

یک چیزی ما بین گردن و شکمم، به پایین سرید و دومرتبه سر جایش بازگشت!

چه می گفتند...؟ قلبم لرزید؟ برای که؟!

مرا صدا زد دیگر؟ نگاهی به اطراف کردم تا مطمئن شوم مخاطبش من بودم...

اوه!

همه رفته بودند و تنها من و او باقی مانده بودیم... چطور متوجه غیبتشان نشدم؟ 

و از همه مهم تر...

من را صدا زد! گفت بانو! 

تهِ تهِ قلبم، عروسی به پا بود! خوشحال و شادمان شدم از اینکه من را مخاطبش قرار داد و لذت می بردم از لین توجهات ناچیز!

وای که چقدر عقده ای بودم و خبر نداشتم... تمامی جنب و جوش درونم، به یک باره خاموش شد!

مرا چه به فوران، زمانی که او اینجاست!

_ بانوی من؟! 

آخ که چقدر این (من) مالکیتش به دلم نشست! چه می شد همیشه مرا این گونه صدا می زد؟

لب گزیدم و سر به زیر انداختم. مرا چه شده بود؟ شرمم کجا رفته بود؟ این اراجیف چه بود به هم می بافتم؟ چرا سکوت کرده و پاسخش را نمی دادم؟

با تردید سر بلند کردم... رو به رویم ایستاده بود.

آخ که دستان در هم قفل شده اش جدا برایم دلپذیر بود! وادر است و شرم و حیایش! 

چشم به چشمانش که دوختم، قفل شدم! 

گویی طنابی نامرئی، به چشمان من و او وصل شده بود...

حس شیرینی بود، اینکه بدون مزاحم، در چشمانش خیره شدم و با تمام وجود این لحظه ها را برای ساعات آینده که از او جدا می شوم، ثبت کنم!

چه تضاد عجیبی بود ملیت ما دونفر!  پوشش و رنگ ظاهر مان... روحیات... علایق...

می شد از همین فاصله در هم موانع مان را مشاهده کرد.

موانع؟

کدام موانع؟ 

اصلا مانع برای چه...؟!  وای که حتما دیوانه شده بودم...

هنوز پاسخش را نداده بودم! خوددرگیری داشتم دیگر...

برای سومین بار، آوای دلنشین تن صدایش، ساز زد و در دلم عروسی به پا کرد!

_ پرنسس؟!

 

ویرایش شده توسط Aramis.R_G

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت11

هول شدم! دست و پایم را گم کردم... انگشتانم ناخودآگاه مشت شدند.

لجم گرفته بود! از دست خودم... این دیگر چه حال و روزی بود؟ 

لعنتی!

چرا روزه سکوت گرفته بودم؟ باید جواب می دادم...

آمدم کلمه ای بگویم که...

یک قدم جلو آمد! 

یک قدم جلو آمد و نفسم را در سینه حبس کرد. با من فاصله داشت، اما همین که به من نزدیک تر شد...

حس می کردم کم مانده از حال بروم! گر گرفته بودم...

در ذهنم به دنبال دلیل این واکنشش می گشتم، که با کلامش، ذهنم هم متقوف شد!

_ باید با شما صحبت کنم! این افتخار رو به من می دید؟

چشم روی هم فشردم. چرا دست و پایم شل شد؟ خب... فقط یک صحبت ساده است دیگر! اما...

شاید برای من این طور نباشد!

با دست، به سمت دیگری دور از گروه هدایتم کرد... دیگر همین مانده بود که مطیعش باشم! ابله بودن دیگر کافی بود، قدم از قدم بر نداشتم. نباید سکوت می کردم؛ لال که نبودم!

سینه جلو داده و اخم کردم؛ درست همان طور که پدر، من را تربیت کرده بود... نباید طوری رفتار می کردم، که فکر کند به صحبت با او علاقه دارم!

خشن و تند خو لب باز کردم ...

ژالین_ دلیلی برای صحبت ما وجود نداره!

همان طور که پشتش به من بود، خشک شد و ایستاد. چه شد؟ انتظار داشت لال شوم؟ البته با رفتاری که داشتم، دور از این انتظار نمی رفت! 

برگشت و بهشت زیبایش را، به دیدگان تشنه ام هدیه داد! آخ! از کی اینقدر دل ضعفه می گرفتم؟ عشق بود دیگر...؟

هنوز هم به من نگاه نمی کرد! به زمین سفید رنگ زیر پایمان می نگریست... شرم داشت؟ شاید هم نه! تنها از روی عادت بود...

از این رفتار و کردارش، هم شادمان بودم و هم آزرده خاطر! عادت نداشتم زمانی که با فردی سخن می گویم، مخاطبم در چشمانم نگاه نکند!

اما او...

این بار، آرام تر از دفعه قبل، دلنشین تر و شیوا تر لب به سخن گشود.

آکوامن_ عذر می خوام اگر ناراحتتون کردم. اجازه دارم؟

اخم هایش باز شد. عجیب هوس کرده بود ساعت ها بنشیند و به صدای دلنشینش گوش بدهد... 

به سمت اقیانوس نگاه کرد... ناخودآگاه، به سمت اقیانوس حرکت کردم... این دیدنی های جدید، از نظرم زیبا بود...

اولین تجربه قدم زدنم در سرزمین بیرونی را، در کنار او تجربه کردم... ]

ویرایش شده توسط Aramis.R_G

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت12

قطره های سرخ اشک، آرام آرام از چشمانم به پایین می چکید و در اقیانوس می افتاد... 

سیس!

صدای چکیدن قطرات اشکی بود، که درون اقیانوس می افتاد...

چقدر زود گذشته بود روز های دلنشین زندگی مان! چقدر بی رحمانه جدا شدیم از هم و سرنوشتمان را با جوهر سیاه نوشتند! چقدر زود گذشت...

با احساس خیسی و سوزش پاهایم، سریع عقب کشیده و لب گزیدم.

نگاهی به اطراف انداختم که حقیقت تلخ این زندگی را بازگو می کرد...

تنهایی!

سریع شروع به قدم زدن کردم... همان جایی که با او، برای اولین بار قدم زده بودم! همان جا که برایم حکم شروع یک زندگی دوباره را داشت! یک رویای شیرین که زهرش را مزه مزه کرده و تلخی اش را به جان کشیدم. 

طعمش، طعم یک درد غم انگیز بود... یک درد بی پایان که می خواستم خودم آن را به پایان برسانم!

می خواستم، خودم را به او برسانم...

با هر قدم که بر می داشتم، یک لحظه از خاطرات آن روز را به یاد آوردم...

[ با چشمانی درشت شده به سمتش برگشتم و ایستادم. نه! این امکان نداشت!

مرد چشم آبی، به نشانه تایید تفکرم، که نشانه اش ناباوری بیش از اندازه ام بود، سر تکان داد.

نفس نفس زنان نگاهم را به زیر انداختم. هیچ تصور نمی کردم، پدرم وارد چنین معامله ای شود!

قدرت برتر، همیشه از آن آنها بود پس چرا می خواست چنین معامله ی خطر ناکی انجام دهد؟ چه هدفی داشت؟

_ بانوی من! ما باید جلوی این قرارداد رو بگیریم! این موضوع، هیچ نفعی برای دو طرف نداره... هم پدر من، هم پدر شما اشتباه کردند.

دومرتبه اخم کردم و طلبکارانه گفتم: شما حق ندارید درمورد پدر من اظهار نظر کنید!

سرش را که زیر بود، بیشتر به زیر انداخت...

آخ که دلم می خواست با دست چانه اش را بالا بگیرم و صاف در چشمانش خیره شوم... پرنسس سرزمین آتش بودم و جسارتم!

_ قصد جسارت نداشتم... اما...

کلامش را بی تفاوت بریدم و از او روی برگرداندم و گفتم: شما بهتره بیشتر صبر کنید! من نمی تونم الان بهتون قولی بدم.

سپس قبل از اینکه کاملا درگیر عطر سرد تنش شوم، از او دور شدم... 

در حالی که نمی دانستم، مرد بیچاره را چگونه آزرده ام! ]

 

ویرایش شده توسط Aramis.R_G

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت13

روی ماسه های سفت و سرد نشستم. لبخند تلخی زد و به رو به رو خیره شدم...

دیگر آب اقیانوس آرامش بخش نبود! حال تکه های یخ بسیاری روی آن خودنمایی می کردند...

دیگر حال و هوای آن روز ها را نداشت و آبی بیکرانش در جامه سفید رنگی پنهان شده بود...

همه چیز، سرد و بی روح شده بود! مثل یک رعد و برق توفنده در بامداد و بارش تگرگ در صبح گاه!

یک زمستان و یک تابستان سخت، یخ و داغ در دو سرزمین!

آینده ای که من و مرد چشم آبی ام، از فرا رسیدنش واهمه داشتیم...

چشم و بسته و نفس عمیقی کشیدم... جریان هوای یخ زده، مانند خنجری تیز حنجره ام را خراش داد و معده ام را سوراخ کرد.

باز هم لبخند زدم! دیگر به درد کشیدن عادت کرده بودم. می دانستم، به زودی بیش از این ها درد خواهم کشید...

چشمانم به سمت صدای جر و بحث دو نفر، کمی آن طرف تر کشیده شد... می شناختمشام! 

خودم و مرد چشم آبی ام بودند، همان روز ملاقات اول و قدم زدنمان که من را از تصمیم پدر آگاه کرد و من بدون اینکه پاسخی به مرد چشم آبی بدهم، ترکش کرده و در حقیقت گریخته بودم!

[ _ خب؟ می خواستید درمورد چه موضوعی با من صحبت کنید؟

لبخند محوش که گویا عادت همیشه اش بود روی لب هایش باشد، پر رنگ تر کرد و با همان صدای دلنشینش گفت: درمورد نجات مردممون!

اخم هایم سخت در هم رفت. یک پاسخ کامل می خواستم، نه پاسخی که باید برایش سوال طرح کرد!

_ میشه واضح حرفتون رو بزنید؟ من عجله دارم!

تند تند سر تکان داد و گفت: بله! حتما...

و بعد از مکث کوتاهی گفت: باید تا به حال تعجب کرده باشید که پدرتون چطور اجازه داده ما وارد سرزمینتون بشیم و یا شما همراه پدرتون به سرزمین ما بیاید!

سر تکان دادم و سکوت کردم.

آن اوایل که وادر ها را در سرزمین دیدم، نزدیک بود از فرط تعجب دود شوم! چنین سابقه ای وجود نداشت که وادر ها، بدون مزاحمت در سرزمین ما، قدم بگذارند. البته نگاه خیره و پر از کینه ساکنین سرزمین فایر چندان رضایت بخش نبود... 

از گذشته، ما با وادر ها و وادر ها با ما، رابطه ی خوبی نداشتیم! علاوه بر اینکه ضد هم بودیم و هستیم، نمی توانستیم باهم کنار بیاییم... سیاست های متفاوتی با یکدیگر داریم.

ما آتش، آنها آب...

ما خشک، آنها آرام...

ما بی رحم، آنها مهربان...

البته ما هم مهربان بودیم، اما نه مانند آنها!

بنابراین هیچ زمان، به سرزمین یکدیگر سفر نمی کردیم... و اگر فردی می خواست وارد سرزمین دیگری شود، سخت مجازات می شد... 

حال، چنین دیده بودم و دلیلش را که از پدر خواستم، پاسخش نداد!

امیدوارم اینجا، از این مرد وادر پاسخم را بگیرم...

ویرایش شده توسط Aramis.R_G

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت14

مرد چشم آبی که هنوز نامش را نمی دانستم و تنها از پرنس بودن او مطلع بودم، نفس عمیقی کشید و گفت: این یک معامله ست! 

ابرو بالا انداختم: معامله؟!

سر تکان داد و گفت: قراره شاه دو سرزمین معامله ای باهم بکنند؛ در ازای بخشیدن آرامش به سرزمینشون...

مشتاق شدم. می دانستم قطعا پدر راهی را انتخاب می کند، که به نفع مردم سرزمین است. او مردمش را عاشقانه همراه با احساس مسئولیت پذیری بسیار دوست داشت!

همیشه و هر زمان به پدر احترام می گذاشتم. او، قهرمان من بود...

لبخندی که با سرعت روی لب هایم نشست بود، با شنیدن کلام مرد وادر، همان سرعت از روی لب هایم پاک شد...

محزون به اقیانوس خیره شد... گویی در دور دست ها، به دنبال گمشده ای بود!

_ این معامله، در ظاهر یک معامله صلحه؛ اما در آخر یک معامله با جان انسان ها محسوب میشه!

سکوت کردم. نمی خواستم زود قضاوت کنم... اگر پرخاشگری می کردم، دیگر نمی توانستم خودم را کنترل کنم. پس درست همان بود که سکوت کنم...

او، خیره به اقیانوس ادامه داد: همون طور که می دونید، قانون طبیعت وضع کرده آتش و آب، همیشه باید در کنار هم باشند، اما... همه موافق نیستن! با توجه به شرایطی که ما در حال حاضر داریم، دشمنی ها و تندخویی که نسبت بهم انجام می دیدیم، این راه رو سخت کرده.

هیچ سرزمینی هم نمی تونه بدون آب و یا آتش زنده بمونه...

مکث کرد و دومرتبه سر به زیر انداخت. باید می گفت؟

نفس عمیقی کشید و دومرتبه به اقیانوس آبی رنگ خیره شد... 

بی انتهایی اش، برایش طنین خاصی داشت!  حس آرامشی که از نگاه به اقیانوس بدست می آورد، هیچ کجا نیافته بود...

 

 

ویرایش شده توسط Aramis.R_G

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت15 

بی طاقت، قدمی بهش نزدیک شدم و بی قرار گفتم: اما... این معامله ناعادلانه ست! می دونم که پدرم، پیشنهاد پدر شما رو رد کرده؛ درسته؟

تصور می کردم پادشاه سرزمین وادر، یا همان آب این پیشنهاد را به پدر داده است. برای پدر، بیش از هرچیز امنیت مردمش ارزش داشت. خود بار ها شاهد بخشندگی هایش بودم... درست است که مغرور و خشمگین بود، اما در جای خود، مهربان هم می شد...

او برای من، یک اسطوره است...

مرد چشم آبی، لبخند تلخی زد و خیره به اقیانوس گفت: باید هم چنین تصوری داشته باشید... 

اخم کردم. هیچ از جمله اش خوشم نیامد. خواستم پاسخی بدهم که دستش را به نشانه سکوت بالا آورد. 

اگر خواستار سخن گفتنش نبودم، هرگز سکوت نمی کردم... 

هنوز هم به اقیانوس خیره بود...

_ حرف هایی که می زنم، چندان خوشایند نیست؛ بعلاوه... صحبت کردم من و شما به تنهایی خلاف قوانینه، پس بهتره فقط این شن و ماسه و آب اقیانوس، همراه من و شما تنها شنونده ماجرا باشیم. 

چرا هی مکث می کرد؟ می خواست من را به کشتن بدهد؟ کنجکاوی ام به کنار، حالا نگران هم شده بودم.

بالاخره دست از نگاه به اقیانوس برداشت. به سمتم چرخید و شاید برای اولین بار، در چشمانم نگاه کرد...

تیله هایش موج داشت یا من اقیانوس را در چشمانش می دیدم؟ 

لعنتی!

چرا اینقدر خوش رنگ بودند؟ نیروی جاذبه ی خاصی که در نگاهش بود، عجیب مرا به سمت خود می کشید...

لبخندش محو شد و با صدای گرفته ای گفت: این معامله پیشنهاد پدر شما بوده!

بوم! 

یک چیزی ترکید! ترکید و خرد شد.

مثل یک باور...

مثل یک اعتماد...

مثل یک پشتوانه...

همه جیب بهم ریخت! گویی چند نفر باهم دعوا می کردند... یکی چاقو می زد و یکی تیر به کمان می بست! 

باور کردم؟ 

چرا باید باور می کردم؟

آن هم کلام یک وادر را!

اخم کردم و بی توجه به نگاه نگرانش به صورت رنگ پریده ام گفتم: به چه حقی اینجوری در مورد پدر من صحبت می کنید؟ چرا خطای دیگران رو گردن پدر من می ندازید؟ من که می دونم پدرم هرگز چنین معامله ای با مردم سرزمینش نمی کنه!

نگاهش رنگ ترحم و دلسوزی گرفت. متنفر بودم از این احساس مسخره! حس استقلال را بیشتر می پسندیدم و در این شرایط...

قبل از اینکه فرصت کنم حرفی بزنم، صدای محکمش مرا وادار به سکوت کرد...

 

 

ویرایش شده توسط Aramis.R_G

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت16

_اجازه بدید تا حرف هام تموم بشه؛ لطفا! 

با نفرت در چشمانش نگاه کردم. نمی دانم چرا، اما برای لحظه ای فراموش کردم که خود را دلباخته اش می دیدم!

نگاهش را به زیر انداخت و گفت: قراره ده نفر از سرزمین ما و ده نفر از سرزمین شما قربانیان این معامله باشند! 

ده نفر؟

معامله؟

حالش خوب بود؟ می خواست به کجا برسد؟ چرا سکوت می کرد؟

تا حرف هایش را به پایان برساند، قطعا من دق می کنم!

نگاهش را دزدید.

چشم بست و پس از مکثی کوتاه چشم باز کرد.

_ بانوی من! 

اخم کردم. فقط می خواستم ادامه ی ماجرای این بازی کثیف را بشنوم.

خیره به نقطه ای نامعلوم گفت: قرار بر این شده که من و شما، بر بلند ترین صخره سرزمینمون، به طور همزمان اون ها رو قربانی کنیم! و به مادر آسمان ها هدیه بدیم... 

یخ بستم. آتش درونم به یک باره خاموش شد و خون در رگ هایم خشکید. 

من و او...؟!

بلند ترین صخره...؟! 

ده نفر قربانی...؟! 

مادر آسمان ها...؟! 

این دیگر چه رسم مزخرفی ست؟ 

نگاهم رنگ ناباوری به خود گرفت...

مبهوت، در چشمانش خیره شدم و گفتم: مزخرفه!

تک خنده عصبی کردم و یک دور، دور خودم چرخیدم و گفتم: دروغ محضه! 

چشمانش، زیاد از حد اندوهگین بود! 

درد...

غم...

همه در هم آمیخته شده بودند و رنگ نگاه خیره اش به من را می ساختند.

ناخودآگاه بغض کردم. چانه ام لرزید و اشک در چشمانش جمع شد... 

سرشار از حس های بد، بهش نزدیک شدم و پر بغض پرسیدم: چرا؟

مرد چشم آبی، با درد چشم بست. 

قدمی دیگر برداشتم و مجدداً پرسیدم: چرا؟

اما صدای نزدیک شدن گروه، مانع پاسخ دادن به من شد و نگاهمان را به آن سمت کشید]

 

ویرایش شده توسط Aramis.R_G

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت17

روز های عجیبی بودند... تصوراتی که در آن روز ها داشتم، با تصورات حال عجیب تفاوت داشتند!

زمان، با من چه کرده بود؟

با مشعوقم چه؟

وای! وای!

هنوز صدای گروه که به سمتمان می آمد را حس می کردم... ای کاش گروه از راه نمی رسید و من ساعت ها با مردم سخن می گفتم!

چشمان بسته ام را تنگ کردم و بیشتر دقت کردم...

نه!

اشتباه نمی کردم.... صدای کوبش سم چارپایان بود! 

صدای ذهنم نبود، رویا نبود، حقیقت بود!

چشم باز کردم و سریع به سمت صدا روی برگرداندم... عده ای سوار بر اسب، به این طرف می آمدند...

امکان نداشت کسی زنده مانده باشد! چطور ممکن بود؟

ایستادم و به آن ها خیره شدم. گویی آنها هم متوجه ام شده بودند، زیرا سرعتشان را کم کردند.

مردی که سر دسته کاروان به نظر می رسید، از اسب پایین پرید و به سمتش آمد... 

او یک فایر بود! این را حس می کردم...

هرچه نزدیک تر می شد، حس می کردم بدنم گرم تر می شود و چهره اش آشنا تر به نظر می رسید...

چگونه دوام آورده بودند؟ چگونه در سرزمین وادر پا گذاشته بودند؟ چگونه و چگونه های زیادی در ذهنش چرخ می خورد...

مرد که نزدیک شد، او را شناختم!

فرمانده ارشد بود!

مورد اعتماد ترین فرد در زندگی پدرم!

گویی فرمانده هم من را شناخته بود زیرا متقوف شد. چشم درشت کرد و با ناباوری در چشمانم خیره شد.

لبخند محوی زدم که فرمانده به خود آمد و با شتاب فاصله باقیمانده را طی کرد. زانو زد و سر خم کرد...

احساس کردم صدایش بغض دارد... پر از حس های بد آمیخته شده در شادی!

مانند قطره عسلی گل آلود...

فرمانده_ بانو ژالین! 

 

ویرایش شده توسط Aramis.R_G

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت18

لبخندم کمی وسعت یافت. 

صدایم هنوز هم، همان صدای پیشین بود و اندوه نهفته در کلامم برای فرمانده قابل درک...

_ فرمانده! خیلی وقته ندیدمتون!

فرمانده سر به زیر تر شد. هر دوی ما، روز های سختی را گذرانده بودیم...

فرمانده_ بانوی من! من...

نگذاشتم کلامش را ادامه بدهد... حال که تصمیمم را گرفته بود، دیگر نمی خواستم از گذشته چیزی بشنوم...

من تنها لحظاتی را می خواستم، که با مرد چشم آبی ام گذرانده بودم!

_بهتره به امروزتون فکر کنید. بایستید!

فرمانده ایستاد و شرمگین، به پایین نگاه کرد. چه فایده؟ پشیمانی که حال سودی نداشت!

_چه اتفاقی افتاد؟ شما چطور زنده موندید؟

سعی کرد با پرسشم، سکوت را بشکنم.

فرمانده نفس عمیقی کشید و گفت: فقط همین تعداد کم که می بینید، بعد از اون ماجرا تونستند زنده بمونند. همراه هم حرکت کردیم به سمت سرزمین انسان ها تا بتونیم زنده بمونیم. حیات از بین رفته بود! سایه مرگ، هر لحظه تیره تر می شد و هر روز یک نفر از گروه هلاک می شد... در مه و طوفان، راه رو گم کردیم و از سرزمین وادر سر در آوردیم!

نگاهش را به سمت افراد کاروان سوق داد... نهایت پانزده نفر بودند! شاید هم کمتر!

همین تعداد کم که زنده مانده بودند، خیلی جای تعجب داشت! 

به فرمانده نگاه کردم و پرسیدم: چطور زنده موندید؟ همه نابود شدند!

فرمانده لبخند زد و گفت: اما شما نشدید!

سر تکان دادم و لبخند کجی زدم. زنده مانده بودم... اما فرمانده که نمی دانست برای چه! نمی دانست در این چند ماه تنهایی، بدون دوست، بدون غذا، بدون مکان مناسب و بدون هم صحبت چگونه زندگی کرده بودم! 

نفرت انگیز ترین زندگی که یک فرد می توانست داشته باشد!

فرمانده سکوتش را که دید، زبان روی لب کشید و من من کرد... 

فرمانده_ سرورم! جسارت نباشه... خواستم... خواستم بدونم چطور زنده موندید؟ این مدت... 

لبخند زدم و گفتم: فقط به خاطر یک هدف، آفتاب روز رو تحمل می کردم و سرمایه شب رو به جون می خریدم! فقط به خاطر یک هدف!

و نگاه پرسش گونه فرمانده، نشان می داد که هنوز هم نتوانسته درکش کند!

منی که شاهد نابودی سرزمین و مردمم بودم... خانه های سوخته و ویران و خالی از سکنه را می دیدم... افسوس می خوردم و خودم را لعنت می کردم...

هیچ کس نمی توانست درک کند که به من چه گذشته بود! 

 

 

ویرایش شده توسط Aramis.R_G

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت19

فرمانده زبان روی لب کشید و نگاهی به اعضای گروه انداخت. همه منتظر و متعجب، به آن دو می نگریستند...

 لبخندی زدم و به فرمانده گفتم: شما بهتره برید! اگر بیشتر از این اینجا بمونید، یخ می زنید...

فرمانده یک قدم به من نزدیک شد و گفت: پس شما چی؟ شما هم همراه ما بیاید!

 سری به طرفین تکان دادم و گفتم: نه! من باید اینجا بمونم... هنوز به هدفم نرسیدم!

فرمانده اخم کرد و با تشویش گفت: بانوی من! شما نباید اینجا بمونید! خطرناکه! شما تنها کسی هستید که می تونه فایر ها رو زنده نگه داره! خواهش می کنم... لطفا همراه ما بیاید!

اخم ظریفی کردم و گفتم: فکر می کنید زنده می مونید؟

فرمانده سکوت کرد و سر به زیر انداخت. می دانست شانس زنده ماندنشان، یک در هزار است... اما توقع نداشت ژالین، اینقدر واضح و روشن این موضوع را به رخش بکشد.

او، مرد جنگیدن و مبارزه کردن بود... جایگاه او در میدان های جنگ بود و او عادت نداشت یک چیز را به سادگی به دست بیاورد...

او، مرد روز های سخت بود..

 به فرمانده پشت کردم و نفس عمیقی کشیدم. از نظر خودم، زیاده روی نکرده بودم... حقیقت را بیان کرده بودم! هیچ کس نمی توانست از زیر سایه مرگ رهایی یابد! این سرزمین، نابود خواهد شد... 

_ برگردید! اینجا جایی نیست که بشه بهش دل خوش کرد و نوید زندگی داد!

سرم را به سمت شانه ام متمایل کردم و گفتم: به سرزمین فایر برگردید تا در آرامش بمیرید! حداقل، روحتون در یک سرزمین بیگانه سرگردان نخواهد بود... نقش امید در اینجا، یک احساس پوچ و بی ارزشه!

سپس در حالی که قدم بر می داشتم، با صدای آرامی گفتم: هیچ کس زنده نخواهد ماند! حتی من!

فرمانده چشم بست و تمام تلاشش را کرد تا قطره سرخ اشک، از چشمانش بیرون نرود... خودش همه این ها را می دانست و امیدوار بود ژالین، این واقعیت را انکار کند. اما این طور نشد...

سرنوشت عجیبی بود... هیچ کش فکرش را نمی کرد که روزی این دو سرزمین قدرتمند، به فساد کشیده شده و نابود شوند! 

سر بلند کرد... ژالین در مه، گم شده بود و مشاهده نمی شد... نه! نباید او را گم می کرد! باید به دنبالش می رفت؛ اما...

ناخودآگاه زانو زد. این درد، چرا تمامی نداشت؟

صدای فریاد خسته اش، عاجزانه به گوش آسمان رسید...

فرمانده_ نه!

ویرایش شده توسط Aramis.R_G

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت20

چشم بستم و نفس عمیقی کشیدم... بوی نم و سرما، این روز ها عجیب برایم دلپذیر بود! 

چیک! چیک!

قطره های آب، از سقف سر می خوردند و بر وسط سالن، روی زمین می ریختند... همه چیز ویران شده بود!

دیوار، سقف، زمین، در و پنجره ها... کاشی های فرسوده و ترک خورده... همه و همه به خوش خیالی ام دهن کجی می کردند! 

قصری که روز های متوالی، شاهد پای کوبی اشرافیان بوده، حال رو به نابودی ست... 

چه کسی تصورش را می کرد که سرنوشت، این چنین با ما بازی کند؟

هنوز صدای پدر را می شنیدم... مرا کشان کشان به سمت اتاق ها می برد!

 [ پدر_ دنبالم بیا!

_ پدر! داری چیکار می کنی؟ دستم درد گرفت!

خشمگین بود و خشمگین تر فریاد زد: ساکت شو! هیچی نگو! هیچی!

بالاخره به یک اتاق رسید و درش را باز کرد. تقریبا مرا به داخل اتاق پرت کرد.

چهره اش ترسناک شده بود. می دانستم حتما خطایی از من سر زده که این گونه می خروشد و نعره می کشد.

لبخند لرزانی زدم و به سمتش قدم برداشتم، که با کشیده ای که به صورتم زد، چند قدم عقب رفته و میز را تکیه گاهم کردم...

چشم هایم گرد شده بود. انگار که هوشیاریم برای یک لحظه رفت و بازگشت! 

ناباور سر بلند کردم... هنوز هم خشمگین بود! اما چرا؟!

شاید طلسمم کرده بودند! نه! پدر نمی توانست به من سیلی زده باشد! امکان نداشت...

اما با جمله بعدی اش، فهمیدم که هیچ چیز غیر ممکن نیست!

پدر_ تو خیانت کردی ژالین! به من، به مردمت، به سرزمینت!

سردرگم، دست از روی گونه ام برداشتم و گفتم: پدر! نمی فهمم! درمورد چی حرف می زنی؟!

 عصبی بود، با پرسشم عصبی تر شد. با خشونت به سمتم قدم برداشت و من از فرط وحشت، به عقب رفتم...

صدای فریادش، فضای اتاق را پر کرد:  نمی دونی؟ نمی فهمی؟

پوزخندی زد و گفت: آره! نباید هم بدونی! تو که به هدفت رسیدی!

من هم عصبی شدم. اخم کردم و گفتم: منظورت رو نمی فهمم! چرا داری من رو متهم می کنی؟

نفس هایش کشدار و عصبی بود و چهره اش ترسناک. نمی فهمیدم... این همه خشم چه دلیلی داشت؟

نعره توفنده اش، لرزه به جانم انداخت و وحشت، دست و پایم را شل کرد...

پدر_ تو با آکوامن حرف زدی! چرا؟ چرا ژالین؟ ]

 

 

ویرایش شده توسط Aramis.R_G

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت21

در حالی که از راهرو طویل و بزرگ عبور می کردم، به اتاق کناری هم نگاه کردم...

خودش بود!

همانجا بود که آکوامن، برای دلداری من آمده بود؛ اتاق من!

با بغض، در را کنار زدم و پوستم از نم نشسته روی وسائل اتاق سوخت!

نگاهی به دور تا دور اتاق انداختم... وجب به وجب اینجا، یادآورنده نقش پررنگی از خاطره هایم در زندگی ست!

به راستی چه کسی چنین پایانی را تصور می کرد؟

لبخند زدم و نگاهم روی یک چیز ثابت ماند...

به سمت بالکن حرکت کردم... بالکن آرزوهایم!

از همین جا، به دریا می نگریستم و با حسرت، به آکوامن را که در آب شنا می کرد نگاه می کردم!

آه!

چه روزهایی بود... 

فشار گام هایم بر چوب فرسوده اتاق، صدای ناله چوب را در می آورد... روی مبل رنگ و رو رفته نشستم. آخرین باری که در این اتاق بودم، روی این مبل نشسته بودم...

[ صدای در را می شنیدم، اما همچنان روی مبل دراز کشیده و اصلا حوصله سخن گفتن نداشتم! 

هر که بود، خودش خسته شده و می رفت؛ به طور حتم کسی با من کاری ندارد! آن هم حالا که پدر مرا سوال و جواب کرده است!

صدای تیک باز شدن قف در، باعث شد (پوف) کلافه ای بکشم. انگار دست بردار نبودند!

اما صوت دلنشین صدایش که به گوشم خورد، سیخ سر جایم نشستم و با چشمانی گرد به آکوامن که با لبخند، بالای سرم ایستاده بود نگاه کردم...

آخ!

چرا اینقدر دلربا می خندید؟!

ویرایش شده توسط Aramis.R_G

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت22

چشمانش خوشحال بودند؛ اما چرا؟

 سر به زیر انداخت و لبخندش کمرنگ شد. جلوتر آمد و کنار نشست...

کنار من!

منی که از هول این عمل غافل گیرانه اش، لرزشی شیرین بدنم را احاطه کرد...

نسیم حضورش، آنقدر آرام به دریچه قلبم خورد و نرم نرمک احساساتم را بیدار کرد، که خود شیفته این دلباختگی شدم!

او چه احساسی داشت؟

زبان روی لب کشید و سرش را به سمتم متمایل کرد. 

با همان صدای دلنشینش لب باز کرد و گفت: متاسفم!

سکوت کردم. اصلا نمی خواستم بین سخنانش وقفه بیندازم! دیوانه آهنگ و لحن سخن گفتنش شده بودم!

آکوامن_ نمی خواستم شما آسیب ببینید... پدرتون بین ما جاسوس داشتند! به همین دلیل فهمیدن من با شما حرف زدم...

کمی اخم هایم را درهم کشیدم. صحبت از پدر بود!

آکوامن این بار، صاف در چشمانم نگاه کرد و ملایم تر گفت: بانو ژالین!

وای وای!

قصد جانم را کرده بود؟ 

باز هم داغ کردم! چیزی در وجودم می جوشید و من لذت می بردم از خیلی چیز ها که مربوط به او بود!

خیره در چشمانش، توانایی حرکت دادن اعضای بدنم را نداشتم! همه وجودم انگار چشم شده بود تا من بتوانم این لحظات دلپذیر را تا ابد، برای خود ثبت و ذخیره کنم...

چقدر زیبا کلمات را بر زبان می آورد! طعم گس شنیدن جملات، از زبان او برایم شیرین تر عسل بود!

نفهمیدم چقدر گذشت، نفهمید چقدر دوستش دارم! شاید هم از چشمانم خوانده باشد!

آکوامن_ می گن اگه این افراد رو قربانی نکنیم، هر دو سرزمین نابود می شند! 

با شنیدن صدایش، خودم را جمع و جور کردم و اخم کردم.

حال به یاد آوردم!

این رسم، هر سال در تمامی سرزمین ها، در زمان معینی اجرا می شد و اگر یک سرزمین آن را اجرا نمی کرد، نابود می شد!

حتی به چشم خود دیده بودم...

وحشت سراسر وجودم را در بر گرفت. راه چاره ای نبود!

یا باید باعث نابودی سرزمینم می شدم و یا ده نفر را قربانی می کردم، به دست خودم!

تصورش هم وحشتناک بود!

گویی هراس را از چهره ام خواند، که بهم نزدیک تر شد و دلجویانه گفت: می دونم... می دونم ترسناکه! اما راه دیگه ای نداریم!

خشمگین شدم. حس می کردم او راضی ست به این کشت و کشتار!

عصبی به سمتش برگشته و صدایم را بلند کردم و گفتم: آره! آره بایدم اینو بگی... تو می فهمی درجا ده نفر رو کشتن یعنی چی؟ می فهمی؟ می دونی جاده وحشتناکه؟!

من اگه این کار رو بکنم تا آخر عمر عذاب وجدان ولم نمی کنه! هر شب رو با کابوس می گذرانم و همش فکر می کنم باید مجازات بشم!

این حس ها زمانی که صحنه های قتل رو می دیدم بهم دست می داد، حالا تصور کنم خودم انجامش بدم! 

 

ویرایش شده توسط Aramis.R_G

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت23

مسکوت و با آرامش به پرخاشگری هایم می نگریست... 

نمی دانستم باید از آرامشش خوشحال باشم یا ناراحت! نه! نباید به این زودی خودم را می باختم!  

نفس نفس زنان، ایستادم و اخم کردم. قبل از اینکه چیزی بگویم، ایستاد و با تحکم گفت: حرف های من هنوز تموم نشده!

در چهره ام هیچ تغییری ایجاد نشد، اما در دلم... نمی دانستم چنین لحنی هم دارد!

به رو به رو نگاه کردم و گفتم: می شنوم!

نفس عمیقی کشید و نگاهی به اطراف انداخت. کلافگی  به راحتی در حرکاتش احساس می شد.

به سمتم گام برداشت و رو در رویم ایستاد. باز هم سرش را پایین انداخت و دل من ضعف رفت برای آن تار های بهم چسبیده طلایی رنگی، که تکه تکه روی پیشانی اش افتادند!

آکوامن_ می دونم که می دونید این کار به نفع همه ی ماست و با اندوه و عذاب زیادی همراهه!

تنها سر تکان دادم. مادامی که او سخن می گفت، از شوق نوازش گوش هایم به دست طنین کلماتش، گویی با لذت لال می شدم!

آکوامن دقیق و عمیق نگاهم کرد... نگاهش اجزای صورتم را می کاوید و نمی دانستم چرا احساس می کنم که حرکاتش با تشویش همراه است؟!

نگاه غمگینش را به گوشه ای دوخت و گفت: فقط یک راه وجود داره!

کمی طول کشید تا حرفش را درک کنم! مات و مبهوت و البته شادمان، به چشمانش نگاه می کردم و نفس هایم هر لحظه تند تر می شد!

لبخند، آرام آرام بر روی لب هایم نشست و گویی خون، راحت تر در رگ هایم به جریان افتاد...

دست روی دهانم گذاشتم تا صدای خنده ام بلند نشود و یک دور، دور خودم چرخیدم... در آن لحظه، بهتر از این خبر را نمی توانستند به گوشم برسانند!

هرچه شادی در درونم داشتم، در نگاهم جمع کرده و به سمتش چرخیدم تا به پاس این خبر خوب از او تشکر کتم، که با مشاهده نگاه اندوهگینش به سمت خودم، خشک شده ایستادم و لبخند، نرم نرمک از روی لب هایم پاک شد...

من را که متوجه حال خودش دید، زورکی لبخند زد و گفت: خبر خوبی بود؛ نه؟

به سمتش گام برداشتم و با فاصله ای مناسب ازش ایستادم...

نگاه آتشین و نافذم را در دریای آرام نگاهش دوختم و زمزمه وار، خاص و آرام، همراه با لبخندی محو، برای اولین بار نامش را بر زبان آوردم.

_آکوامن!

به خوبی صدای نفس حبس شده اش شنیدم و کوبش بی قرار قلبش را! دیگر مطمئن شده بودم که احساسم، یک طرفه نیست...

از فرصت استفاده کردم و گفتم: اون راه حل، چیه؟

چشمانش، بی حرکت به چشمان پر سوالم خیره شد... سیلک گلویش می لرزید و انگار که بغض داشت!

لب باز کردم تا پرسشم را تکرار کنم که...

این بار، مردم و زنده شدم!

خوب یاد داشت پاسخ دلبری هایم را!

برای هزارمین بار، رد عبور واژه های زبانش بر گوش هایم، تمنای عشق را بیداد می کرد... این بار...

شدید تر و عمیق تر!

آکوامن_ ژالین! دوست دارم! ]

ویرایش شده توسط Aramis.R_G

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت24

لبخند تلخی که روی لب هایم نشست، نشانه سادگی خودم بود!

دیگر نپرسیدم... دیگر نپرسیدم آن راه چیست و چگونه است...

مغزم گویی در استراحت مطلق به سر می برد و دوران فرمانروایی قلبم آغاز شده بود؛ هر چه او می گفت، همان می شد!

دیگر از خشم پدر نمی ترسیدم... به راحتی و بدون تشویش با او قدم می زدم و به گوش جان می سپرم زمزمه های عاشقانه اش را!

مهم نبود که نمی توانستم دستانش را در دست بگیرم...

مهم نبود که نمی توانست در مراسمات، پشت دستانم را بوسه بزند...

فقط خودش مهم بود!

حضور پررنگش!

چه رویاهایی داشتم! چه رویاهایی داشت!

واقعا چه تصوری از آینده مان داشتیم؟ 

اگر آن فاجعه رخ نمی داد، می توانستیم باهم باشیم؟!

پاسخش به طور حتم (نه) است!

خندیدم و سرم را به نشانه تاسف تکان دادم. عاشق بودیم و نفهم!

یک وادر، هیچ وقت نمی توانست با یک فایر ازدواج کند!

او آب بود و من آتش!

همان طور که آب، پوست مرا اسید مانند می سوزاند آتش هم او را نابود می کرد!

تاوان وصال عشق ما، مرگ بود!

مرگ...

چقدر مسخره مان می کردند و دم نمی زدیم! چقدر پدر بر سرم فریاد کشید و سکوت کردم! چقدر تحقیرش کردند و سر به زیر انداخت!

می ارزید... همه ی این ها به داشتن لبخندش می ارزید!

به سمت سالن اصلی حرکت کردم... هیچ چیز سر جای خودش نبود؛ در حالی که شب قبل از فاجعه، این سالن پذیرایی مهمان های بسیاری بود!

[ صدای صوت موسیقی و خنده میهمان ها در فضا می پیچید... دیگر عادت کرده بودند که مرا کنار او ببینند و تعجب نکنند...

 آکوامن سرش را به گوش هایم نزدیک کرد و آرام گفت: باید حرف بزنیم!

ویرایش شده توسط Aramis.R_G

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...