رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
z.farhani.

رمان "مجنون فرهاد" / " زهرا فرحانی" کاربر انجمن نودهشتیا.

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

                           *به نام خداوند متعال*

نام رمان: مجنون فرهاد.

نام نویسنده: زهرا فرحانی_ کاربر انجمن نودهشتیا.

ژانر: عاشقانه_غمگین.

ساعت پارت گذاری: هر 24 ساعت.

خلاصه ای از رمان:

می دانست عاشقش هستم اما گفته بود:《او حتی از دختر من کوچک تر است.. نمی توانم همپای او احساسی خرج کنم! اما... برای حمایتش می توانم او را به عنوان دختر خوانده ام بپذیرم..》

قلب شکسته ام، ترکی دیگر برداشت ولی.. راضی بودم به نفس کشیدن در هوای نفسهایش حتی اگر او مرا به آنچه قلب کوچکم می خواست نپذیرد...!
همین که وارد دنیایش شوم کافیست و ما باقی اش را می سپارم دست تقدیر تا شاید من و او را که دو خط موازی هستیم به هم برساند...

مقدمه:


تو چه کردی که شدم عاشق دلداده ی تو
گشته ام مست و خراباتی میخانه ی تو

چه نمودی که برفت از بدنم روح و روان
تو بسان شمعی و من سوخته پروانه ی تو

تو چه داشتی به روی و رخ افسونگر خود
که به یک لحظه نظر دل شده دیوانه ی تو

گر چه دیدم هزاران زشت و زیبا به عمر
منظر روی تو کرد مستم و مستانه ی تو

عاشقان در ره معشوق جامه را چاک دهند
جان کنم من به فدای رخ یکدانه ی تو..

@ftm-tzk

ویرایش شده توسط Mah.m

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.  

قوانین نوشتن رمان

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق  

@Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

به نام خدا...
پارت یک.
********
امروز پنجشنبه و برای من آخرین روز هفته بود که میام مدرسه و فردا هم که تعطیل..
دل تو دلم نبود! از همین الانش هم کلی بی قرارم و مثل هر بار استرس و دلهره به سراغم اومده؛ ولی...
ولی بیشتر از همه این ها دلم ضعف میره وقتی به این فکر می کنم که قراره چند ساعت دیگه ببینمش..
با صدای زنگ آخر کلاس از رویای شیرین دیدنش خارج شدم؛ زود وسایلم رو جمع کردم و به طرف درب خروجی تقریبا می شه گفت پرواز کردم!
همین طور که با عجله به راهم ادامه می دادم نرگس (همکلاسی و دوست صمیمی) صدام کرد! لحظه ایی ایستادم، به پشت سرم نگاه کردم ، همراه شقایق(همکلاسی و دوست صمیمی) به طرفم می اومدن.. تو دلم خدا خدا می کردم که زیاد وقتم رو نگیرن و باز موعضه کردن هاشون شروع نشه...
نرگس: جایی میری آرام که این قدر عجله داری؟!
_ ...
نرگس: مگه با تو نیستم!
شقایق: چت شده آرام؟ چرا جوابش رو نمیدی؟!
_ شما خوب می دونید کجا قرار برم و با این سوال هاتون فقط می خواید سر بحث و دعوا رو باز کنید..
نرگس: اره! تو راست می گی.. می دونستیم قرار کجا بری ولی می دونی چیه؟ گفتم برم ازش بپرسم شاید ایندفعه رو عقلش برگشته باشه سرجاش و دیگه پا به اون محله کذایی نذاره؛ گفتم شاید دست از کار های بچگانه اش برداشته باشه... ولی خب ظاهرا اشتباه میکردم و هنوز همون مجنون خسته دلی و بعد از اون دعوای جنون آمیز با خواهرت هنوز دست از کار هات بر نداشتی..!
نگاهم رو به صورت بر افروخته نرگس دوختم؛ حرف هاش حقیقت بود و حق داشت اینطور رفتارکنه چون می دونستم اون ها خواهرانه دوستم دارن اما... من عاشق بودم! تمام و جودم دیدنش رو هر چند از دور می طلبید..!
شقایق: آرام جان! می دونم درک می کنی چی می گیم؛ باورکن ما فقط نگران تو ئیم.. این کار هات آخر و عاقبت نداره دختر خوب! آخرش تنها خودت صدمه میبینی و به روحیه خودت لطمه وارد میشه.
تو الان نزدیک به یک سال که هر هفته پول تو جیبی هات رو جمع می کنی که وقتی پنج شنبه می رسه پول کرایه رفت و امدت رو جور کرده باشی..!
نرگس: شقایق راست می گه آرام.. ببین همین کارت خودش بزرگ ترین دلیل ثابت کننده این هست که اون شخص وصله تو نیست این وابستگیت جز نابودی خودت نتیجه دیگه ایی نخواهد داشت! بیا باهامون بریم خونه بیخیال اون شو..
_شما برید؛ من باید برم ببینمش ممکنه بره و فرصت دیگه ایی پیش نیاد پس...
نرگس پرید وسط حرفم و گفت:
نرگس: یک ساعته داریم چی می گیم بهت؟! همه حرف هامون پشم؟!
اشک تو چشمهام جمع شده بود! هم نگران خودم و ایندم بودم هم اینکه برای رفتن عجله داشتم پس... راه دوم رو انتخاب کردم و گفتم:
_فقط این بار..
شقایق: دفعه پیش هم همین رو گفتی!
اهی کشیدم و به نرگس نگاه کردم، با صدایی آروم و مظلوم گفتم:
_خواهش می کنم!
نرگس به شقایق نگاهی انداخت و بعد سری تکون داد.. در نهایت گفت:
نرگس: برو.. فقط دیر نکن.
می دونستم از دستم دلخوره و برخلاف میل باطنیش داره این رو میگه اما زمان کافی برای دلجویی ازش نداشتم و تنها لبخندی بهشون زدم و با دو خودم رو به سر خیابون رسوندم؛ دستم رو برای اولین تاکسی تکون دادم که از شانس خوبم ایستاد.. 
سوار شدم، آدرس رو گفتم و بعد از اون نفس عمیقی کشیدم، سرم رو به صندلی تکیه دادم و چشم هام رو بستم. آخه تا رسیدن به اونجا حداقل دو ساعت راهه...
*************

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت دو.
من "آرامش امینی" هستم؛ فرزند دوم و البته آخر خانواده.. خانواده ایی که هیچ وقت صلح و آرامشش رو ندیدم تا اینکه یک روز در پس همون جدل و بحث ها مادرم ایست قلبی کرد و برای همیشه از بینمون رفت.
باران(خواهر بزرگم) برای من مادری می کرد اما خودش دیگه کسی رو نداشت که حرف دلش رو بهش بزنه چون الان چندساله که همه آشنا هامون، اعم از فامیل و دوستان ما رو به خاطر کارهای بابا ولمون کردن.
ما از طبقه متوسط رو به پایین جامعه هستیم و این هم از عیاش بودن های باباس که همیشه همه داراییش رو خرج کثافت کاریی هاش می کنه و البته بزرگترین عامل بدبخت بودنمون قمار کردن هاشه..
بعد از مرگ مامان فرشته ام به سال نکشیده، بابا دوباره ازدواج کرد، اون هم چه ازدواجی...! یه زن سلیطه از قماش خودش رو اورد تو خونه که دختری تقریبا هم سن ما داشت اما به اندازه ده تای من سر زبون دار بود..
اوایل که اومدن بابا خیلی به من و باران بی توجه شده بود و همین چیز باعث می شد مارال(زن بابا) و دخترش نهایت استفاده رو بکنن.. مهشید(دختر مارال) همیشه خودش رو برای بابا لوس می کرد و می گفت که ما اذیتش کردیم دوتا اشک تمساح می ریخت و خودش و مادرش رو به مراد دل می رسوند آخه بابا بدون توجه به حرف های ما، کمربندش رو باز می کرد و می افتاد به جون من و باران! البته ناگفته نمونه که باران همیشه خودش رو سپر بلای من می کرد بیشتر ضربه ها نصیب اون می شد..
من یه دختر هیجده ساله و باران که دوسال از من بزرگ تره بیست سال سن داره؛ سال آخر دبیرستانم رو می گذرونم اما باران که الان باید تو بهترین دانشگاه تهران درس می خوند، به خاطر کارهای بابا آینده اش تباه شد و قید درس و دانشگاه رو زد.
در ابتدای سال تحصیلی یک روز که توی حیاط مدرسه بودیم، دوماشین لوکس وارد حیاط مدرسه شدن و چند مرد از اونها پیاده و به سمت دفتر مدرسه به راه افتادن.. میون اون ها مردی بود که با هر قدمش اقتدار و استوار بودنش رو به رخ بیننده می کشید..!
چهره مردونه، موهای مشکلی، هیکلی ورزیده که در اون کت تنگ مشکی خودنمایی می کرد همه و همه برای منی که سخت محتاج تکیه گاهی بودم دلیلی شد تا نتونم ازش چشم بردارم..
بعد از اون روز چند بار دیگه هم اومدن تا اینکه یک روز...
************
راننده: دخترم! رسیدیم.. حواست کجاست؟!
با صدای راننده تاکسی که مرد میانسالی بود، از افکارم خارج شدم، نگاهم رو به اون دادم.. نیازی به پرسیدن نرخ کرایه نبود؛ آخه به قول شقایق "الان نزدیک به یک ساله که اینجا پاتوقم شده..."
بعد از حساب کردن، وارد خیابون شدم، رو به روی شرکت یه درخت بیدمجنون تنومند بود که شاهد تمام بی قراری های منه.. به سمتش حرکت کردم، وقتی رسیدم، تکیه ام رو به تنه محکمش دادم و نگاهی به ساعتم انداختم؛ نیم ساعت دیگه که تایم شرکت برای استراحت و صرف ناهار به پایان می رسید، همه کارمند ها از جمله کسی که نفسم بند نفسش هست، به سمت رستوران آخر خیابان شرکت می رفتند و این بهترین فرصت بود تا با حرکتم پشت درخت ها، اینقدر نگاهش کنم تا چهره مردونه اش تا یک هفته جلوی چشم هام زنده بمونه...
****
سرم رو پایین انداخته بودم و هنوز سرجام ایستاده بودم که ناگهان صدای خنده چند نفر به گوشم خورد!
سرم رو بلند کردم، کارمندها که همه دختر و پسرهای جوون بودن از شرکت خارج می شدن؛ قامتم رو راست کردم، سر و وضعم رو مرتب کردم و منتظر چشم به در شرکت دوختم..
تقریبا همه رفته بودن که... که.. فرهادم اومد!
از در شرکت خارج شد، نزدیک به درخت شدم و بهش چسبیدم، همه وجودم چشم شده بود و دیدنش رو با عشق در عقل و قلبم ثبت می کردم..
خدای من! چقدر دوستش داشتم! محو دیدن و حرکاتش بودم سرش گرم گوشیش بود و از جا تکون نمی خورد گویا منتظر کسی بود..
یه شلوار جذب مشکی با پیرهنی سفید پوشیده بود، مثل همیشه تنگ و خوش دوخت بودن لباس هاش بالا تنه اش رو زیباتر و بلند تر نشون می داد..
حدود پنج دقیقه ایی ایستاده بود که پسری با عجله بیرون و اومد، دستش رو پشت کمر فرهاد گذاشت و به راه افتادن؛ من هم مثل هر بار، تا دم ورودی رستوران پشت سرشون رفتم و وقتی وارد شدن، نفس حبس شده ام رو بیرون فرستادم...
آنقدر هیجان دیدنش وجودم رو پر کرده بود که تمام قوای بدنیم سلب شده و دیگه نای حرکت نداشتم! تنها دلم می خواست گوشه ایی بشینم و بار ها و بارها رویداد دیدنش رو با خودم مرور کنم..
اما الان وقت این چیزها نبود! داشت دیر می شد.. باید زود برگردم خونه وگرنه که دوباره من و بابا کلاهمون می رفت توهم.
همه انرژیم رو جمع و به سمت خیابون اصلی حرکت کردم، بازهم دستی برای تاکسی تکون دادم، سوار شدم و به سمت خونه حرکت کردیم...
**********

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت سه.
کلید انداختم و درب ورودی رو باز کردم؛ وارد حیاط شدم.. عاشق باغچه کوچک انتهای حیاطم که همه گلهاش رو باران کاشته بود.. باران همیشه می گه: "دیگه غیر از این گلها مونسی ندارم" برای همین همیشه وقتی کاری نداشته باشه وقتش رو اینجا و کنار بوته های زیباش می گذرونه.
وارد خونه شدم، ساعت "سه و نیم" ظهر رو نشون می داد.. خم شدم بند کفشم رو باز کنم که سایه یک نفر کنارم احساس شد! آروم سرم رو بلند کردم که نگاهم به چشم های خشمگین و سرخ شده باران گره خورد...
_سلام! چیزی شده؟!
باران: نه، اصلا! خیالت جمع.
این ها رو از بین دندون های کلید شده اش می گفت.. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
_چرا اینجوری نگاهم می کنی؟!
باران: پاشو بیا اتاقم تا بهت بگم..
بعد از گفتن این حرف روش رو برگردوند و رفت! اگه بگم ازش نمی ترسم دروغ گفتم! آخه باران بدجور تنبیه می کرد و همیشه با پنبه سر می بره.. یعنی جوری حال آدم رو می گیره که طرف نمی فهمه از کجا خورده...!
به سمت اتاقش راه افتادم، پشت در که رسیدم، آروم در زدم؛ صداش رو شنیدم که اجازه ورود داد.. دستگیره در رو کشیدم پایین، در رو باز کردم و وارد شدم..
_جونم آجی؟ کارم داشتی؟
باران: فکر نمی کنی این مظلوم نمایی هات تکراری شده و هنات دیگه برام رنگی نداره؟!
_من مظلوم نمایی می کنم؟! چرا باید همچین کاری کنم اصلا؟!
باران: ببین آرام، یه سوال ازت می پرسم مثل بچه آدم جوابم رو میدی.. 
_باشه.
باران: کجا بودی تا این وقت روز؟!
کمی من من کردم و گفتم:
_ر.. رفته بو.. دم ف.. فرهاد رو ببینم!
به محظ تموم شدن جمله ام چنان به سمتم خیز برداشت که با یه جیغ بنفش پریدم عقب و پا به فرار گذاشتم.. دور اتاق چرخیدیم جاهامون که عوض شد ایستادم، اون هم دقیقا مقابلم ایستاد و درحالی که نفس نفس می زد گفت:
باران: دختره چشم سفید کارت به جایی رسیده که تو چشم هام نگاه می کنی اسم اون غریبه رو میاری؟!
_خب خودت گفتی!
باران: اولا که تو خیلی غلط کردی رفتی اونجا؛ دوما که صبر کن ببین چه بلایی به سرت میارم و ادمت می کنم. دفعه پیش بهت گفتم باز هم بری بد میبینی.. پس الان بشین و تماشا کن...
_ آجی من دوس...
باران: تو بی جا می کنی که دوستش داری، تو غلط اضافه می کنی که بهش دل بستی؛ الان بیا بهم بگو تویی که این همه آدم رو انداختی به جون خودت اونهم به خاطر یه غریبه، اون از وجودت خبر داره؟! اصلا به ذهنش هم خطور میکنه که ممکنه هر هفته یک نفر از دور تحت نظر گرفته باشتش؟!
سرم رو پایین انداختم و با صدای خیلی آهسته ایی گفتم:
_بلاخره یه روز می فهمه...
باران: اخییی.. چه احساسی! لابد با خودت فکر می کنی اگه ببینتت و بفهمه، اونهم با آغوش باز استقبال می کنه؟ هیچکی هم نه، فرهاد خان!
"فرهاد کاویان" صاحب بزرگترین و معروف ترین شرکت تولیدی لباس و برند های اصلی خارجی و ایرانی..
_برای چی داری املاکش رو به رخم می کشی؟ من حتی لحظه ایی به این چیزهایی که گفتی فکر هم نکردم! من فقط خودش رو می خوام.. فرهاد رو می خوام تا بهش پناه ببرم؛ باران چرا نمی فهمی چی می گم؟!
باران: 
باران: خودش رو می خوای؟ به نظرت خودش وصله توئه بدبخت؟ می دونی اون چندسالشه؟! می دونی دوقلوهایی که داره چندساله ان؟!
صدای باران رفته رفته اوج گرفته بود با اینکه مغزم هشدار می داد کنار بکشم اما نمی تونستم! با اینکه می دونستم کارم اشتباهه اما نمی شد دست بکشم..
سرم رو انداختم پایین و گفتم:
_می دونم.. اما برام مهم نیست!
همچنان سر به زیر ایستاده بودم اما هرچقدر منتظر موندم صدایی از باران نیومد! با تعجب سرم رو بالا گرفتم که دیدم صورت و چشم های باران از عصبانیت سرخ شده و به کبودی می زنه! یه لحظه ترسیدم..!
باران: برو بیرون..
صداش آروم و گرفته بود..
_آجی من...
ناگهان چنان فریادی کشید که بی اختیار خودم به سمت در اتاق دوییدم..
باران: گمشو برو بیرون گفتم!
از اتاق پریدم بیرون، در رو پشت سرم بستم و به اون تکیه دادم. چشم هام بسته بود، وقتی که بازشون کردم...
******* 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت چهار.
با دو جفت چشم رو به رو شدم! مارال و دخترش مهشید، مقابل در اتاق ایستاده بودن.. خدای من! مطمئننا اون ها همه چیز رو شنیده بودن..
مارال با اخم و دخترش با پوزخند بهم زل زده بودن؛ رنگم پریده بود می دونم ولی بی خیال شدم و بدون گفتن هیچ حرفی به سمت اتاقم راه افتادم. من به اندازه کافی همه رو از دست خودم عاصی کرده بودم و از زمین و زمان برام می بارید پس دیگه این دوتا آخرین چیزی بودن که ممکن بود نگرانم کنن.
در اتاقم رو باز کردم و وارد شدم؛ نگاه سر سریی به فضای به هم ریخته اتاقم کرد.. امروز بسکه هیجان داشتم، به محض پوشیدن لباس هام، بدون مرتب کردن اتاق از خونه زدم بیرون.. به همین دلیل الان اتاق نقلی و کوچکم به هم ریخته بود.
حالت سرگیجه و ضعف شدیدی بهم دست داد! گرسنم بود اما هیچ اشتهایی برای خوردن نداشتم؛ ترجیح دادم زودی لباس هام رو عوض کنم و برم تو رخت خوابم بخوابم.. همین کار رو کردم و رفتم زیر پتو.
نفس عمیقی کشیدم، بغض بدی توی گلوم نشسته بود! چقدر دلم می خواست الان پیش فرهاد باشم.. خدایا! وقتی اسمش رو میارم، یه حسی مثل برق از بدنم رد می شه! اشک تو چشم هام نشست.. اگه واقعا باران نذاره دیگه ببینمش و مارال به بابا چیزی بگه من چیکار کنم؟! خدایا! خودت کمکم کن...
اشک های جاری شده روی گونه ام رو پاک کردم و یاد اون روز اخری افتادم که فرهاد اومده بود مدرسه...
" یادش بخیر.. اوایل سال تحصیلی بود؛ با نرگس و شقایق توی حیاط مدرسه در حال قدم زدن بودیم که باز اون ماشین های گرون قیمت که حتی نمی دونستم اسمشون چیه، وارد حیاط شدن.. همون آقایون ازشون پیاده شدن.
از دختر ناظم مدرسه پرسیده بودیم دلیل اومدنشون چیه که گفته بود: " فرهاد خان که مالک یک شرکت تجاری هستن، برای کمک، افزایش امکانات و بازسازی مدرسه اقدام کردن و برای همین خودشون همراه با چند مردی که مشغول در آموزش و پرورش هستن برای نظارت از کار ها به این جا میان.."
بعد از شنیدن حرف هاش دلم می خواست بیشتر مردی رو بشناسم که می تونست مثل خیلی ها پول هاش رو خرج سفر های خارجه اش کنه اما در عوض... اون ها رو برای پیشرفت بچه های همچون ما صرف کرد!
تصمیم گرفتم برم و سر راهش قرار بگیرم تا از نزدیک چهره اش رو ببینم.. تا اون زمان حس چندانی به فرهاد نداشتم و تنها به عنوان یک مرد مقتدر در ذهنم، گهه گداری یاد می شد.
نرگس و شقایق رو از تصمیمم مطلع کردم؛ مثل همیشه مخالفت کردن و گفتن: "مدیرمدرسه باهات برخورد بدی خواهد داشت" اما از اونجایی که مرغ من یه پا داشت، بی خیال حرف اونها، به سمت راه رویی که فرهاد و همراهانش در اون قدم بر می داشتند رفتم؛ جوری وانمود کردم که خیلی اتفاقی از اونجا عبور می کنم.
وقتی به هم رسیدیدم، به دلیل باریک بودن راه رو همه اونها متوجه من شدن! سربلند کردم و بی پروا محو صورت فرهاد شدم...
از آن فاصله نزدیک جذاب تر به نظر می رسید.. تصمیم من این بود که تنها نگاهی به اون بندازم و رد بشم اما... اما جوری میخ مردانگی اش شده بودم که نمی تونستم از اون چشم بردارم و با چشمانی گرد شده خیره خیره نگاهش می کردم! کمی بعد یکی از دوستانش پرسید:
_دخترم! اتفاقی افتاده؟!
همین حرف کافی بود تا از افکارم خارج شوم.. سری به دو طرف تکون دادم، نگاه شرمگینی به اونها انداختم که دیدم فرهاد با لبخند جذابی نگاهم می کنه! و همین لبخند اون بود که دیگه از ذهنم پاک و کمرنگ نشد... با گفتن کلمه "ببخشید" به سرعت از اونجا دور و پیش دخترها برگشتم اما دیگه هیچوقت اون آرام سابق نشدم...!
نرگس و شقایق وقتی از وجود حس درونم نسبت به فرهاد مطلع شدن حسابی باهام دعوا کردن و اونها بودن که موضوع رو برای باران تعریف کردن تا جلوی من رو بگیره اما من...
بعد از اون روز هر چقدر منتظر شدم دیگه نیومد تا اینکه در پس اون همه بی قراری، با هزار بدبختی، آدرس شرکت رو پیدا کردم و تصمیم گرفتم برم و از نزدیک ببینمش.
بدون اطلاع کسی، حتی صمیمی ترین دوست هام به سمت شرکت رفتم و منتظر شدم بیاد بیرون.. بعد از کمی انتظار که همه از جمله فرهاد از شرکت خارج و به سمت رستوران راه افتاده بودن، رفتم و هرآنچه لازمم بود رو از نگهبان پیر و مهربون شرکت پرسیدم...
اینطور بود که الان نزدیک به یک سال، در تمام ایام هفته پول هام رو جمع می کردم، تا پول کرایه ام تامین بشه.. بعضی وقتها خیلی ضعف می کردم اما می ترسیدم چیزی برای خوردن بخرم و بعدا کم بیارم پس تحمل می کردم و..."
با شنیدن صدای در از افکارم خارج شدم..
*********

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت پنج.
_کیه؟
باران: باز کن درو...
در رو قفل کرده بودم برای همین از جام بلند شدم، به سمت در رفتم، کلید رو چرخوندم و بازش کردم. باران با قیافه ای خونسرد وارد اتاق شد؛ در رو پشت سرش بستم و به طرفش چرخیدم.
سعی می کرد باهام سرد باشه و بی محلی کنه اما چندان موفق نبود! نگاهش دور اتاق می چرخید و من خیره اون بودم که گفت:
باران: ناهار خوردی؟
_میل ندارم..
باران: برو تو آشپزخونه غذات رو گرم کردم؛ بذار و بخور.
_ گفتم میل ندارم باران!
باران: به درک، نخور.. تقصیره منه که اومدم اینجا نازت رو می کشم. 
_ باران معلوم هست چته؟!
باران: هیچیم نیست.. پاشو بیا بیرون، بابا کارت داره.
_با من کار داره؟ چه کاری؟!
باران: بیا؛ ما رو هم از کنجکاوی نجات بده..
باران بعد از گفتن این حرف از اتاق خارج شد.. بلا فاصله بعد از رفتنش لباسام رو مرتب کردم و به دنبالش راه افتادم.
بابا، مارال، مهشید و باران توی سالن نشسته بودن و سکوتی سنگین بر فضا حاکم بود.. یک لحظه ترسیدم! دلم لرزید.. گواه بد می داد! گویا اتفاقی خواهد افتاد که به صلاح من نخواهد بود..!
رو به بابا کردم و گفتم:
_سلام؛ کارم داشتین؟!
بابا سرش رو بلند کرد، صورتش برافروخته و پریشون بود.. گویا می خواست حرف هایی بزنه که دلش راضی به اونها نیست!
بابا: اره دخترم؛ بیا بشین پیشم.
با شنیدن کلمه "دخترم" از زبونش ترسیدم! تو اون لحظه نمیدونم چرا ولی دلم می خواست فرهاد کنار بود تا میون قامت مردونه اش قایم بشم.. آروم رفتم و کنار باران نشستم؛ بهتره بگم پشت سرش پنهون شدم! لرز بدی به چهار ستون بدنم افتاده بود که دلیلش رو نمی دونستم!
_چیزی شده؟!
بابا: امروز رفته بودم شرکت" پارس"
_ خب؟
بابا: سیامک آرمان رو می شناسی؟
_ دومین پسر مالک شرکت؟!
بابا: اره..
_اسمش رو شنیدم.. خب که چی؟ برا چی رفته بودین اونجا؟!
بابا: اون بهم گفت می تونه کاری کنه که در عرض کمتر از بیست و چهار ساعت زندگیمون زیر و رو بشه و ساکن یکی از بهترین مناطق بالا شهر بشیم! اما... اما در عوض.. شرطی گذاشت..
_شرط؟ چه شرطی؟! اصلا این چیز ها رو چرا دارین به من می گین؟!
نگاهی به باران انداختم، اخم هاش حسابی تو هم بود که صدای بابا رو شنیدم:
بابا: اون.. اون خواست در.. در عوض..
نفس های بابا به شماره افتاده بود و همچنین تپش قلب من هر لحظه بالاتر می رفت تا اینکه بابا عزمش رو جذب کرد، نگاهش رو به چشم های بی قرارم دوخت و یک نفس گفت:
بابا: اون ازم در خواست کار تا در عوض: تو رو به عقد موقتش در بیارم...!
***********

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت شش.
بابا اونقدر جمله اش رو سریع گفت که جمع حالتش رو از دست نداد و ما چهار نفر هنوز نگاه خنثی مون رو به اون که در حال کشیدن نفس راحتی بود دوخته بودیم.
همه در حال تحلیل حرف بابا بودیم که ناگهان چنان زدم زیر خنده که باران از جا پرید و نگاه متعجب و متحیر بقیه به من دوخته شد..
_شوخی بی مزه ایی بود بابا! لطفا تکرارش نکنید.
اخم های بابا در هم فرو رفت و رو به من که برای بلند شدن نیم خیز شده بودم گفت:
بابا: بشین سرجات ارام؛ باید در این باره صحبت کنیم..
نشستم اما... یهو حس کردم نفسم بالا نمیاد! به بازوی باران چنگ زدم که نگران به سمتم چرخید و من رو در آغوش گرفت؛ با صدایی لرزان رو به بابا گفتم:
_بگید که حرف هاتون شوخی..!
بابا:  تا به حال جدی تر از الانم نبودم.
_ ش.. شما ک.. که قصد.. ندارید ه.. همچین کاری کنید با.. باهام؟!
بابا: آرام! اگه به حرف هام دقت کرده باشی گفتم که به طور موقت این اتفاق می افته و بعد برمی گردی پیشمون با تفاوت اینکه یک جای بهتر و مدرن تر زندگی خواهیم کرد؛ دختر بابا! به موضوع فکر کن، تو می تونی زندگی هممون رو عوض کنی..
خدای من! چی می شنیدم؟ این پدر بود؟! اصلا مرد بود؟! آخه ادم چقدر و تا چه حد می تونه بی غیرت باشه! با شنیدن حرف هاش بند دلم پاره شد..
این دقیقا همون حقیقتی بود که همیشه ازش فرار می کردم.. این اتفاق که بی پناهی و بی کسیم رو ثابت می کرد دقیقا همونی بود که تو افکارم با فرهاد باهاش مقابله می کردم و دلم گرم وجودش بود؛ اما حالا... حالا که حقیقت رو به روی منه، فرهادی وجود نداره و از نزدیک ترین فرد زندگی به خودم که باید تکیه گاهی باشه برای من، دارم ضربه می خورم...
از جا بلند شدم، قدمی به عقب برداشتم، اخم هام رو در هم کشیدم و گفتم:
_ نه! من این اجازه رو بهتون نمیدم که با زندگیم بازی کنید و جای من تصمیم بگیرید..
میگید ازدواج موقت؟! برای همین هم خیالتون راحته که قرار برگردم؟ به این فکر کردین که در پس همین قرارتون ممکنه چه بلاهایی به سرم بیاد یا اینکه قرار چیکارم کنه؟! من مهم نیستم واستون که اینجور بی خیالید؟ اصلا برای چی باید فداکاری کنم تا شما خوشبخت بشید؟ مگه اونموقع که این( اشاره به مهشید) اومد و به دروغ شکایت من رو بهتون کرد من مهم بودم؟ نه! معلومه که نبودم و برای راضی نگه داشتنش سیاه و کبودم می کردی.. پس الان هم بهتره مهشید جونت رو بفرستی جلو چون من مخالف صد در صدم..
راهم رو کج کردم، خواستم به طرف اتاقم برم که بابا از پشت سرم گفت:
بابا: صبر کن! اختیار دست تو نیست؛ چون...
*********

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت هفت.
سر جام برای شنیدن ادامه حرف بابا ایستادم؛ به طرفش برگشتم و یکی از ابرو هام رو بالا انداختم.. از درون آشوب بودم ولی سعی کردم کمی خودم رو بهتر نشون بدم.. بابا، با دیدن انتظارم با مکثی چند ثانیه ایی گفت:
بابا: اختیار دست تو نیست چون.. چون من.. با شرطشون موافقت کردم!
وای! خدایا! امکان نداره..! ضربان قلبم تند می زد، اما با آنچه شنیدم به هزار رسیده بود..
پاهام سست شد و دیگه تحمل وزنم رو نداشتن برای همین زانو زدم و روی زمین نشستم؛ مارال با ترحم، مهشید با تعجب و باران حیرت زده به ما نگاه می کردن.. توی اون لحظه حس می کردم یک کوه سنگی، با تمام عظمتش، روی سرم خراب شده!
"سیامک ارمان" رو هر کسی نمی شناخت! اما مایی که بابامون همچین آدمی نقل دهنش بود و همیشه به خاطر داشتن حسرت زندگیی مثل زندگی اونها ازشون صحبت می کرد خوب می شناختیمش..
سیامک یکی بود لنگه بابا اما به مراتبی پیشرفته و مدرن تر؛ از همون جوان های عیاشی بود که اهل پارتی های شبانه، مشروبات الکلی، دختر بازی و ... هستن! الان پدر نمونه ایی که خودش بارها تعریف کرده بود سیامک با رذالت تمام دختر ها رو بازیچه خودش قرار میده و بعد از مدتی اونها رو مثل یه تیکه آشغال می ندازه .. ازم چی می خواست؟ می خواست زنش بشم؟ برای مدت موقت؟! که چی بشه؟! که منم بدبخت تر از اینی که هستم بشم؟ نه! نه من این اجازه رو بهشون نمیدم که با زندگیم بازی کنن؛ حاضرم بمیرم ولی زیر دست سیامک نرم..
با عزمی راسخ تو چشم های بابا خیره شدم و گفتم:
_شما بیهوده وعده دادین! چون همچین اتفاقی نخواهد افتاد... من حاضرم بمیرم اما زن اون مرتیکه کثیف نشم.
بابا: آرام! صدات رو تو روی من بلند نکن دختره چشم سفید؛ کارت به جایی رسیده که رو حرف من حرف می زنی؟!
_ حرفتون اگه قابل احترام و حضم بود می شد در بارش فکر کرد.. اما اینکه بخوای من رو برای خوشبختی خودت و رسیدن به ارزوهات پل کنی، لهم کنی، من رو بفروشی تا رد بشی.. باید بهتون بگم که شرمنده! من این اجازه رو بهتون نمیدم...
بابا: کسی هم ازت اجازه نخواست! تو چه بخوای، چه نخوای زن سیامک میشی چون من میگم...
_شما برا خودت میگ...
اوووف! درد بدی توی سرم و سرشونه سمت راستم پیچید.. کمی از زمین فاصله گرفتم تا بفهمم دقیقا چه اتفاقی افتاده بود که من درست متوجه نشدم! من فقط سوزشی روی گونم، بوق ممتدی تو گوشم، جیغ باران و شدت ضربه برخورد سرم با کاشی کف رو حس کرده بودم.. اما چرا؟ چون از حقوقم دفاع می کردم؟ برای همین؟! 
راستی! گفتم باران.. اون چرا ساکته؟ چرا جدیدا ازم فاصله گرفته؟! نکنه.. نکنه اونهم توقع داشت قبول کنم؟! نکنه تنهام بذاره و...
با ضربه بعدی که به شکمم خورد از شوک اولیه خارج و نیم خیز شدم؛ در پس اون ضربات محکم بابا بود که حواله ام می شد و صدای التماس های خواهرم که سعی در جدا کردن بابا ازم داشت..
قبلا دستهام رو حائل صورتم قرار می دادم اما الان که شدیدا ضعف کرده بودم نای حرکت که هیچ حتی نمی تونستم کلمه ایی از دهنم خارج کنم تا مرحمی بشه برای دردم...!
کم کم حالت تهوع بدی بهم دست داد؛ هجوم طعم بد و نفرت انگیز خون به دهنم رو به خوبی حس می کردم.. وخامت حالم به حدی رسید که آروم آروم چشمهام سیاهی رفت و...
**********

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هشت.
*راوی: باران.*
همینطور که دست بابا رو گرفته بودم و می کشیدم نگاهم به آرام خورد؛ بلاخره در پس این ضربات بیهوش شده بود..! تمام توانم رو جمع کردم و محکم بابا رو به سمت خودم کشیدم که چند قدم به عقب برگشت.
وقتی ی بابای معتاد داشته باشی که چهار تا استخون باشه ی روکش، عادیه اگه با توان دخترونت بتونی از پسش بر بیای...
از فکر و نگاه کردن به بابا که نفس نفس می زد دست برداشتم و به سمت بدن بی جون خواهرم قدم برداشتم؛ زانو زدم و بالای سرش نشستم، صورتش رو که از بس خونی شده بود شناخته نمی شد به طرف خودم برگردونوم، صداش کردم، زدم رو صورتش، بارها و بارها این کارو تکرار کردم اما... فایده ای نداشت!
از جا بلند شدم، خواستم به طرف اتاقم برم که صدای بابا رو شنیدم..
بابا: کجا؟!
_میرم لباسام رو عوض کنم آرام رو ببریم بیمارستان؛ داره جون میده..
بابا: به درک دختره بی چشم و رو بذار همی..
پریدم وسط حرفش و گفتم:
_بسه بابا! بسه دیگه شورش رو در اوردین! اگه هرکس دیگه ایی جای آرامش بود همین کارو می کرد.. الانم وقت بحث کردن نیست یا میبریدش یا میرم از بیرون ماشین میارم اما در اون صورت برای خودتون بد میشه..!
بابا از ترس بی ابروییش بلاخره قانع شد و...
******
به ساعت روی دیوار اتاق نگاه کردم؛ الان نزدیک به "دوازده" ساعت که آرام بیهوش اینجا بستریه و من همراهش موندم.. دکتر دلیل بیهوشیش رو ضعف بدنی و کسالت اعلام کرده بود، وقتی افسر آگاهی پرسید چه اتفاقی براش افتاده، از ترس بابا گفتم دم در خونه با ماشینی تصادف کرد که صاحب ماشین فرار کرده بود و... البته! کامل هم قانع نشدن...
رفتم و کنار تخت آرام ایستادم، نگاهی به صورتش انداختم، هیچ جای سالمی توش نمونده بود! بیچاره خواهرم! از دار دنیا خودش رو بند کسی کرده بود که حتی یک بار ندیدتش چه برسه به اینکه از احساسش مطلع باشه..!
با یاد آوری فرهاد لحظه ایی فکری از ذهنم خطور کرد.. اره! خودشه..! فقط فرهاد می تونه آرام رو نجات بده؛ اما به چه طریقی؟! حالا بی خیال اینها فعلا باید فرهاد رو ببینم و اون رو از همه چیز مطلع کنم.. آرام برای دیدنش زیاد اذیت شده بود پس الان بهترین فرصت که خودش رو نشون بده.. البته که من شنیده بودم مرد فوق العاده مهربونیه و همیشه به همه کمک می کنه...
با تصمیمی جدی به طرف در چرخیدم ساعت " هشت" صبح رو نشون میداد باید قبل از اومدن بابا یا به هوش اومدن آرام بر میگشتم..
به سمت خروجی بیمارستان قدم تند کردم؛ تا رسیدن به اونجا حداقل دو ساعت راه بود پس با سرعت بیشتری به سمت تاکسی ها رفتم و...
*********

@ftm-tzk

ویرایش شده توسط z.farhani.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت نه.
به ساختمون بزرگ رو به روم چشم دوختم؛ واقعا من با چه جراتی اومدم اینجا؟! اومدم بهش بگم که... سرم رو به دو طرف تکون دادم تا قبل اینکه منصرف بشم این افکار ازم دور بشن و برای همین هم با سرعت به طرف ورودی شرکت رفتم..
توی سالن ورودی، از روی راهنمای نصب شده روی دیوار فهمیدم که اتاق مدیریت جناب کاویان، طبقه پنجم هست؛ وارد آسانسور شدم و دکمه "پنج" رو فشردم..
حس های متفاوتی داشتم.. چیزی مثل: ترس، شرم و استرس که هرکدوم حاکی چیزی بودن!
با باز شدن درب آسانسور از افکار پریشونم فاصله گرفتم؛ خارج شدم و مقابل دو در دیگه ایستادم که رو اونها نوشته شده بود "کنترل" و " مدیریت" خب! به طرف در سمت چپ یا همون "مدیریت" رفتم و زنگ رو زدم... دقایقی بعد، دختر آراسته و زیبایی در رو باز و با خوش رویی سلام کرد که منم به همون شکل جوابش رو دادم..
وارد سالنی شدم که در هر طرفش چند اتاق وجود داشت! دختری که در رو برام باز کرده بود، میز منشی رو به من نشون داد وخودش سمت یکی از اتاق ها رفت، وارد شد و در رو پشت سرش بست!
به دور تا دور سالن نگاه کردم؛ یه ساله گرد با نمای سفید براق که روی دیوار هاش از پوستر مدل های خارجی و ایرانی استفاده شده بود.. نور پردازی بالا باعث پر انرژی بودن فضا شده و هر ببیننده ای رو سرحال می آورد!
همینطور که مشغول نگاه کردم بودن به سمت منشی رفتم؛ به میزش که رسیدم، با احساس وجود کسی سرش رو بلند کرد.. وقتی من رو دید کمی سکوت کرد و بعد با لحنی ملایم گفت:
منشی: سلام؛ چطور می تونم کمکتون کنم؟!
با صدایی لرزان جواب دادم:
_ ا.. اگه ام.. امکانش هست، می.. می خوام جناب کاویان رو م.. ملاقات کنم.!.
با تعجب نگاهی به سر تا پاک انداخت و پرسید:
منشی: قرار قبلی دارین؟
_خبر.
منشی: متاسفم جناب کاویان خیلی مشغولن و من نمیتونم کمکتون کنم مگر اینکه قرار قبلی داشته باشین تا بتونید ایشون رو ببینید..
_اگه الان بخواید یه قرار ملاقات برام تنظیم کنید برای چه روزی می افته؟!
منشی کمی به دفتر زیر دستش نگاه کرد و گفت:
منشی: تقریبا.. اوم.. آها! تقریبا ده روز دیگه..
اوه! خیلی بود.. بابا همین دیشب گفت که به محض به هوش اومدن آرام سیامک رو میفرسته دنبالش پس ده روز... خیلی دیر بود! با التماس به چشم های منشی نگاه کردم و گفتم:
_خواهش می کنم بذارید همین امروز ایشون رو ببینم؛ کار خیلی مهمی باهاشون دارم.
خلاصه.. اینقدر اصرار کردم تا بلاخره قبول کرد موضوع رو باهاش در میون بذاره..
منشی که به طرف اتاق مدیر رفت، دل تو دلم نبود برگرده... پنج دقیقه ای گذشت که برگشت؛ قیافش دمغ بود.. با شک و تردید پرسیدم:
_چی شد؟
نگاهم کرد، یهو لبخندی زد و گفت:
**********

@ftm-tzk

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت ده.
منشی: می تونی بری داخل..
هنگ کردم! به همین راحتی اجازه داده بود یعنی؟! خندیدم که از شادی من لبخندی روی لب های منشی نشست.. خداروشکر که از اون افاده ای ها نبود وگرنه که...
" بسم ا..." زیر لب گفتم و سمت اتاقش به راه افتادم...
پشت در اتاق که رسیدم، باز هم شک و تردید به سراغم اومد و باز هم از خودم پرسیدم که:《 دقیقا چه درخواستی ازش دارم؟!》
مثلا میرفتم داخل بهش می گفتم: "می خوام شما رو برای خواهر کوچیکم خواستگاری کنم!"
سری تکون دادم و این افکار پوچ رو از خودم دور کردم من همچین قصدی نداشتم و فقط می خواستم آینده آرامش رو نجات بدم و چه کسی بهتر از فرهاد خان! 
کسی که آوازه کمک رسانیش به جوون های دم بخت همه جا پیچیده بود و لطفش شامل حال همه میشد.. حالا هم من یکی از اونها می خواستم خواهرم رو نجات بدم و لاغیر..
با فکر کردم به اینکه اون مردی بزرگ منش و سخاوتمند است، نفس عمیقی کشیدم و با پشت مچ دستم چند ضربه به در زدم..
_ بفرمایید..
صدای محکم و گیرایی داشت ؛ دستم رو بالا آوردم و روی دستگیره در گذاشتم. با اینکه از آنچه می خواستم انجام بدم مطمئن بودم اما هنوز کمی دلهره داشتم و ستم می لرزید.. بلاخره دل رو به دریا زدم و با خودم گفتم: "هرچه باد آباد.."
دستگیره رو به طرف پایین کشیدم، در به آرومی باز شد ؛  با فشار دستم درو باز کردم و قدمی به داخل اتاق گذاشتم.
خدای من! عجب آرامشی داره اینجا ؛ آنچنان سکوتی بر فضا حکم رانی می کرد که دلم می خواست تمام وقتم رو اینجا سپری کنم..!
همونطور که اتاق رو زیر نظر داشتم، چشمم به چند طاق پارچه تکیه داده شده به دیوار، یک کتابخانه بزرگ با کتاب های حجیم، چند مانکن ویژه مدل لباس در گوشه و کنار، یک دست مبل چرم و میز شیشه ایی، یک پنجره بلند که نمای شهر رو به نمایش گذاشته بود، تلاقی کرد و در سمت راستم میز گردی وجود داشت که مردی استوار پشت اون میز نشسته و با لبخند حیرت منو تماشا می کرد!
وقتی نگاهم با نگاهش گره خورد خجالت زده سر به زیر انداختم که صداش رو شنیدم:
فرهاد: بشین دخترم.
"دخترم" فکر کنم دخترش از منم بزرگتر باشه..!
به سمت مبل های تکی که جلوی میز قرار داشت رفتم و روی یکی از آنها نشستم ؛ جناب کاویان بعد از سفارش دو لیوان نوشیدنی خنک، آروم و آهسته به طرفم اومد و دقیقا رو به روی من نشست.
خجالت زده خودم رو جمع و جور کردم که گفت:
_راحت باش دختر جان! چرا رنگت پریده؟
_ ر.. ر.. راستش ..چیزه..
فرهاد: از من میترسی؟
_ نه، نه! فقط..
فرهاد: فقط چی؟ ببین تو اولین کسی نیستی که برای صحبت با من به اینجا میای ؛ پس ازت میخوام راحت باشی و با خیال راحت با هم یک گپ دوستانه داشته باشیم.. هوم؟ نظرت چیه؟!
چقدر راحت بود! یک لحظه فقط یک لحظه دلم لرزید..! تازه معنی حرف آرام رو می فهمیدم که می گفت:《من فقط می خوام بهش پناه ببرم》واقعا آدم دلش می خواست تو موقع سختی هاش همه چیز رو فراموش کنه و تکیه کنه به همچین کسی.. نگاهش امن و پدرانه بود ؛ ای کاش ماهم همچین پدری داشتیم تا با دیدن غریبه ها دست و دلمون نلرزه، تا گدای محبت نباشیم و دنبال امنیتمون پیش غریبه ها نگردیم..
سرم رو پایین انداختم تا نم اشک رو تو چشم هام نبینه ؛ نمی خواستم بیشتر از این لفتش بدم پس شروع کردم و گفتم:
***********

@ftm-tzk

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت یازده.
_راستش می خواستم در مورد خواهرم باهاتون صحبت کنم..
فرهاد: باشه ؛ من سرپا گوشم. همه حرف هات رو بدون رو دربایستی بزن، منم مزاحم تمرکز و حرف زدنت نمی شم.
در پس این حرف لبخندی زد که جوابش رو با لبخندی نصف و نیمه دادم ؛ کل وجود این مرد ستودنی بود.
اب دهنم رو قورت دادم و نگاهم رو به انگشتهام که با استرس به هم میپیچیدند دادم ؛ در همون حین، سر به زیر، هر آنچه لازم به ذکر بود رو گفتم الا قضیه بابا رو...
از شروع سال تحصیلی آرام و ملاقاتش با جناب کاویان گرفته، تا وابستگی، بی قراری، ملاقات های پنهانی و احساس ریشه کرده در دل آرام رو براش تعریف کردم..
بعد از تموم شدن حرف هام، سرم رو بلند کردم تا قبل از شروع قسمت اصلی بحث واکنشش رو ببینم؛ فرهاد خان، خیره به فنجون قهوه سرد شدش، غرق در افکار خودش بود و گویا در دنیای دیگه ای سیر می کرد! برای جلب توجهش اول صدام رو صاف کردم اما جوابی نداد..!
_ جناب کاویان!
فرهاد: ...
کمی صدام رو بلندتر کردم:
_ فرهاد خان!
این دفعه صدا زدنم اثر کرد و فرهاد خان با کمی از جا پریدن نگاهش رو به من داد اما انگار هنوز فکرش مشغول بود!
_ببخشید جناب کاویان ؛ مشکلی پیش اومده؟
فرهاد: خیر!
_پس اگه فضولی نباشه میتونم بپرسم: چه چیزی در حرف های من ذهن شما رو اینطور مشغول کرد؟!
فرهاد خان تکیش رو به پشتی صندلی اش داد و گفت:
فرهاد: همیشه حس می کردم یک نفر من رو زیر نظر داره ؛ پیگیر موضوع که شدم، فهمیدم فقط در آخر های هفته این حسه وجود نگاهی سنگین در حوالی ام به سراغم میاد! یعنی.. یک روز و ساعت تعیین شده ای داشت..! 
یک روز به طور غیر منتظره ای به پشت سر چرخیدم و پنهان شدن شخصی رو دیدم اما...
به هیچ وجه احتمال نمی دادم یک دختر بچه باشه..!
_ دختری که به این راحتی اون رو "بچه" خطاب می کنید، شب های زیادی رو با فکر و رویای دیدن شما، با اشک و حسرت به صبح رسونده..
فرهاد خان لبخندی زد، از جا بلند شد، پشت به من، دستهاش رو با ژست خاصی وارد جیب های شلوارش کرد و به طرف پنجره بلند اتاق قدم برداشت. بعد کمی سکوت گفت:
_ چون گفتم "بچه" ناراحت شدی؟
به سمتم برگشت و ادامه داد:
_ برای من تو هم بچه ای! میدونی چرا؟!
بدون اینکه منتظر جوابی از طرفم باشه گفت: 
********

@ftm-tzk

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت دوازده.
_ چون زمانی که در "بیست" سالگی ازدواج کردم، یک سال بعد، یعنی درست در ابتدای "بیست و یک" سالگیم، صاحب سه قلوهایی شدم که کل زندگیم بسته به لبخند ونفس های اونها بود..
و این یعنی زمانی که خواهر کوچولوی تو نوزادی یک روزه بوده، من "بیست و هشت" سال سن داشتم و بچه های "هفت" سالم، اولین سال تحصیلی رو آغاز کرده بودن. شنیدی میگن بچه ها تو نظر مامان باباشون هیچوقت بزرگ نمی شن؟! الان من بهت میگم بچه های "بیست و پنج" سالم برای من همون کوچولو های دست و پا چلفتی بیشتر نیستن... پس با این حال، خواهر شما جای خودش رو داره..!
من تا جایی که میتونم بهتون کمک میکنم تا...
پریدم وسط حرفش و با عجله گفتم:
_ جناب کاویان! تمام حرف های شما متین ؛ اما من برای چنین مبحثی خدمت نرسیدم و حرف های من تنها جنبه آشنایی شما با آرام رو داشت و اصل موضوع چیزه دیگه اییه..!
اخم هاش رو تو هم کشید و گفت:
فرهاد: موضوع چیه؟!
_ از اونجایی که وقت بسیار فشرده اس با عجله براتون تعریف می کنم ؛ شب گذشته پدرم برای موضوعی هممون رو صدا کرد و بعداز تعریف کردن ماجرا دعوایی بین اون و آرام سر گرفت که نهایتا با کتک خوردن و بیهوشی آرام خاتمه پیدا کرد..
فرهاد: بی پرده حرف بزن دخترجان ببینم چی میگی! چرا یه مرد باید دخترش رو تا مرز بی هوشی بزنه؟!
_ ی مرد این کارو نمیکنه اما... ی نامرد چرا! بابا همیشه سر بازی قمار مهم ترین چیزهارو از دست داده و بعد پشیمون شده اما ایندفعه بد شکستی در برابر بد کسی خورده..!
فرهاد خان با شک و تردید، چشم هاش رو ریز کرد و پرسید:
فرهاد: پدرت.. سر آرام قمار کرده؟!
_اوهوم..! ولی آرام قضیه بازی رو نمیدونه و فقط از شرطش با خبره..
فرهاد: اونوقت، شرطش دقیقا چیه؟ ربطش به آرام چیه؟!
_ طرف مقابل بازی، از بابا درخواست کرده بود: "در صورت برد آرام رو به عقد موقتش در بیاره.."
فرهاد: اون شخص کیه؟
_ مطمئنا اسمش رو شنیدید..
فرهاد خان منتظر به من چشم دوخته بود که ادامه دادم:
_ سیامک آرمان ؛ پسر دوم، مالک شرکت "پارس."
فرهاد با شنیدن اسم "سیامک" اول کل صورتش رو تعجب پر کرد و بعد اخمی شدید جاش رو گرفت ؛ به حدی عصبانی بود که رگه هایی از عصبانیت در نگاهش پدیدار شد. متعجب از این عکس العمل با لکنت پرسیدم:
_ ش.. شما.. او.. اون رو می..میشناسید؟! 
چشمهای سرخ شدش رو به من دوخت و گفت:
فرهاد: فعلا این چیز مهم نیست ؛ خواهرت کجاس؟!
_ خب.. بیمارستان دیگه!
فرهاد: مطمئنی؟
_متوجه منظورتون نمیشم!
فرهاد با قدم های بلند به سمت در اتاق می رفت ؛ در همون حین گفت:
فرهاد: سیامک کسی نیست که وقتی چیزی می خواد به آسونی دست بکشه! پس مطمئنا آرام رو به زور هم که شده می بره ؛ اما باید سعی کنیم قبل از رسیدن اون، به آرام برسیم و مرخصش کنیم..
در پس این حرف از اتاق خارج شد! برام عجیب بود عکس العملش اما گذاشتم پای شناختی که از سیامک داره.. با حالتی گنگ از افکارم خارج شدم و با حالت دو از شرکت خارج شدم که...
********

@ftm-tzk

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت سیزده.
به محض رسیدن و گذاشتن پام روی آسفالت خیابون، صدای بوق ممتد ماشینی رو از پشت سرم شنیدم ؛ با ترس و اضطراب به پشت سرم چرخیدم که جناب کاویان رو سوار ماشینش دیدم.. همونجا ایستاده بودم که باز بوق زد ؛ به خاطر فاصله کمم با ماشین از جا پریدم، به خودم اومدم و سریع کنار کشیدم. کمی جلوتر اومد، زد رو ترمز و رو به من، با صدای بمی گفت:
_سوار شو ؛ زود باش.
لحن کلامش دستوری و کمی خشن بود به همین دلیل و به خاطر عجله ای که داشتم بی هیچ حرف دیگه ای سوار شدم..
به محض اینکه در ماشین رو بستم، پاش رو گذاشت روی پدال گاز و فشرد که ماشین با صدا از جا کنده شد؛ با ترس و لرز، چسبیده به در نشسته بودم. 
رفتارش برام جای تعجب داشت..! اخه آدم برای کسی که نمیشناسه، چطور ممکنه اینطور عصبی و برافروخته بشه؟! درسته از اینکه قراره کمکمون کنه روزنه امیدی توی دلم باز شده و تا حدودی خوشحالم؛ اما این رفتار تندش برام کمی عجیب به نظر میرسه..! 
سرم رو به سمت چپ چرخوندم، فرهاد خان با اخم به رو به رو خیره شده بود و دونه های ریز عرق روی شقیقه هاش خودنمایی می کرد. چشم چروخندم که نگاهم به دستهای گره خورده به دور فرمونش افتاد؛ از رگ های متورم مچ دستش به راحتی می شد فهمید که فشار زیادی به فرمون وارد میکنه..!  دلم می خواست ازش بپرسم دلیلش رو اما.. خجالت می کشیدم و هم اینکه ترسیده بودم. اما در نهایت جرئتی پیدا کردم، لب هام رو با زبون تر کردم و گفتم:
_ جناب کاوی... 
فرهاد: نمیخوام چیزی بشنوم ؛ لطفا ساکت باش. 
هنوز توی همون حالت اولیه مونده بودم و فقط با شنیدن حرفش چشمهام گرد و از تعجب ابروهام بالا رفته بودن.. به خودم اومدم، خودم رو جمع و جور تر کردم؛ تا رسیدن به بیمارستان، با نادیده گرفتن بغضم، سعی کردم نگاهم رو به بیرون بدوزم و دیگه کلمه ایی حرف نزنم... 
******

@ftm-tzk

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت چهارده. 
*راوی: دانای کل.*
از وقتی که دخترک پایش را در اتاق فرهاد گذاشت، انرژی منفی برای فرهاد به همراه آورد.. 
حرف هایش برای فرهاد، بویی از گذشته ای تلخ داشت.. گذشته ای که سیامک او را تیره و تار کرده بود..
***
آرنج دستش را به در ماشین تکیه داده و ساعدش را به طرف صورت دراز و دو انگشتش را روی لبش قرار داده بود ؛ با شنیدن نام سیامک، گرمایی وصف ناپذیر، وجودش را احاطه کرده و گویی اورا می سوزاند.
فرهاد، باری دیگر، بدون خواسته خودش، به ممنوعه های مغزش سفر کرده بود و خاطرات تلخی را مرور می کرد..
خاطراتی که در آن دخترک زیبایی وجود داشت و با صدای بلند خندیدن هایش دلبری می کرد؛ دلبری می کرد برای پدرش و نازش همیشه خریدار داشت. دخترک زیبایی که دست تقدیر، او را همچون گل_ زیبای_ نو شکفته ایی، از باغ زندگی چیده بود..
فرهاد با یاد آوری دخترکش، ضربان قلبش شدت گرفت و صورتش بیش از پیش، خیس از عرق شد ؛ اخم هایش را در هم کشید و با خود اندوخت: سیامک، کسی که گلش را پر_پر کرده بود، اکنون باز دست به همچین کثافت کاریی زده است؟! آن گرگ صفت، این بار نیز دندانهایش را برای گل دیگری صیقل کرده است؟! برای کسی که سرپناهی محکم ندارد؟ اما...
نه! نه.. نه.. نه! این دفعه را اجازه نمیدهد ؛ فرهاد این دفعه تصمیم گرفته است: "سرپناهی باشد برای دختری که پدری همچون پدر آرام دارد." پدری نامرد که دخترش را پیش فروش کرده بود..
آری! فرهاد تصمیم گرفته و با خود گفته بود:《اگر دیر به دخترم رسیده و در نجات دادنش موفق نبودم، اکنون آرام جایگزینی خواهد بود برای او تا با نجات دادنش روح دخترکم آرام بگیرد.》
فرهاد، در پس این تصمیم، با سرعت بیشتری به سوی بیمارستان راند تا زودتر آرامش را که هنوز او را ندیده، برایش همچون دختر کوچکش عزیز شده بود به دست بیارد.
**
بعد از حدود "یک ساعت و نیم" رانندگی سریع، بلاخره به مقصد رسیدند. با پارک کردن ماشین هر دو با عجله پیاده و به سمت ورودی بیمارستان و بعد از ان اتاق آرام قدم تند کردند ؛ با وجود باران، نیازی به پرسیدن آدرس و شماره اتاق نبود.. پس مستقیم به ان سمت رفتند.
زمانی که پشت در اتاق قرار گرفتند، باران با هیجانی وصف ناپذیر و عجول در اتاق خواهرش را باز کرد اما...
********

@ftm-tzk

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت پانزده.
هیچکس در اتاق نبود!
چشم های باران از تعجب گرد و اخم های فرهاد در هم فرو رفته بود ؛ باران متحیر قدم به داخل اتاقی خالی که تخت هایش مرتب بودند گذاشت و این چیز حاکی این است که: "هیچکس در این جا نیست"
کمی مکث کرد، چشم هایش را بست، نفس عمیقی کشید که ناگهان حرف فرهاد از ذهنش خطور کرد که گفته بود:《 سیامک کسی نیست که وقتی چیزی می خواد به آسونی دست بکشه ؛ پس آرام رو به زور هم که شده میبره.》
با یاد آوری این حرف مغزش هشدار داد که ممکن است.. سرش را به اطراف تکان داد نمی خواست این چیز را باور کند ؛ آخر وجود آرام در چنگ سیامک پایانی نداشت جز تباهی آینده خواهر کوچکش..
باران با چشمهای غرق در اشک و ملتمس به طرف فرهاد که در ورودی اتاق حرکاتش را زیر نظر داشت چرخید.
فرهاد خوب می دانست دخترک به چه چیزی فکر میکند اما... احساس خودش چیزی دیگری بود ؛ نوع غمش آشنا بود..!
فرهاد حس می کرد که بازهم دیر رسیده است و این چیز نفس هایش را به شماره انداخته بود.
کمی در ان حال ماند ؛ باران بیچاره نیز منتظر حرکتی از طرف او بود که بعد از دقایقی به خود آمد..
ابرو هایش بیشتر به هم نزدیک شدند و نگاهش سخت تر شده بود ؛ عقب گرد کرد و به سمت ایستگاه پرستارها قدم برداشت. باران هم پشت سرش دوید..
فرهاد: سلام وقتتون بخیر.
پرستار جوان: سلام. ممنون ؛ امرتون؟
فرهاد: بیماری به نام "آرامش امینی" توی این ات...
پرستار حرفش را قطع کرد و بی خیال گفت:
پرستار: مرخص شدن جناب..
فرهاد عصبانی و با صورتی سرخ از اینکه پرستار حرفش را قطع کرده بود، برای آرامش  خود نفسی کشید و بعد با صدای کنترل شده ایی پرسید:
فرهاد: میشه بپرسم چه کسی ایشون رو مرخص کر..
پرستار باری دیگر کارش را تکرار کرد و میان حرف فرهاد گفت:
پرستار: آقایی به نام "سیامک ارمان" تصفیه کردن و ایشون رو بردن..
فرهاد این بار نتوانست خودش را کنترل کند و با صدای بلندی که نظر همه اطرافیان را به خودش جلب کرده بود، بر سر پرستار ویران شد:
********
@ftm-tzk

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت شانزده.
فرهاد: شما به چه حقی مریض رو مرخص می کنید در حالی که نمی دونید اون شخص چه نسبتی با مریض داره؟ شاید بخواد بدزدتش! شاید دشمن خونیش بوده باشه ؛ یا اصلا هر چیزه دیگه..!
پرستار ترسیده گفت:
پرستار: و.. ولی گف.. گفت شوهرشه!
فرهاد: مدرک چی؟! مدرک داشت؟ نشونتون داد که واقعا شوهرشه؟! 
پرستار: ...
فرهاد: وقتی ازتون شکایت کردم یاد می گیرید دیگه از این غلطا نکنید..
فرهاد در پی این حرف، با گام های بلند از بیمارستان خارج و به سمت ماشینش می رفت که باران با صورتی خیس از اشک او را صدا زد:
باران: جناب کاویان!
فرهاد بی هیچ حرفی سر جایش ایستاد اما به طرفش برنگشت و این یعنی منتظر ادامه حرف اوست ..
باران: فرهاد خان! خواهرم! آرام چی میشه؟! سیامک اگر خودش رو نه ولی روحش رو میکشه.. خواهش می کنم کمکش کنید.
صدای هق هق باران فضا را پر کرد که فرهاد با تصمیمی جدی به سمت او چرخید و گفت:
فرهاد: خیالت راحت باشه ؛ آرام از این به بعد دختر منه.. پس نگرانش نباش.
باران: یعنی چی؟!
فرهاد: یعنی این که من آرام رو به هر قیمتی شده از سیامک می گیرم ؛ اما نمیذارم به خونه شما برگرده و اون رو تحت حمایت خودم قرار میدم و دیگه به هیچکس اجازه نمیدم به اون نزدیک بشه..
باران: اما آخه...
فرهاد: از این پس آرام دختر منه ؛ حتی شما هم دیگه بهش فکر نکن.
فرهاد با گفتن این حرف سوار ماشینش شد و با سرعت حرکت کرد ؛ باران با چشم های گرد و وحشت زده تنها رفتنش را نظاره گر بود. او باورش نمیشد، کسی همچون فرهاد خان با او اینچنین برخوردی داشته باشد و از طرفی ترس از دست دادن خواهرش که تنها یادگار مادرش بود او را دیوانه می کرد و بدنش را به لرزه انداخته بود.
باران در مقابل چشمهایش معاملاتی را که بر سر خواهرش شده بود را دید و چقدر دلش برای خواهر کوچکش می سوخت که نمی توانست برای رهایی او کاری کند هر چند.. بودن در کنار فرهاد یکی از آرزو های آرام است...
باران سرش را پایین انداخت ؛ اشکهایش را پاک کرد و به کسی که باعث و بانی این اتفاقات بود فکر کرد.. در ذهنش هیچکس جز پدرش ظاهر نشد! به یکباره نفرتی در دلش ریشه کرد که باعث شد با تصمیمی راسخ به سمت خانه برود تا...
********

@ftm-tzk

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت هفده.
*راوی: آرامش.*
سر به زیر و بی اشتها سر میز صبحونه نشسته بودم. آنقدر مشغله فکری داشتم که جایی برای ضعف و گرسنگی نمونده بود هر چند از وقتی که مرخص شدم یا بهتره بگم به زور مرخصم کردن، غذای آنچنانی نخوردم و بیشتر با خوردن آبمیوه خودم رو کنترل کردم. همینطور به فنجون چای سرد شده رو به روم خیره شده بودم که صدای نحس سیامک به گوشم خورد:
سیامک: اگه فکر می کنی با این کارهات دلم برات می سوزه و می ذارم در بری، باید بهت بگم سخت در اشتباهی کوچولو ؛ حالا حالاها مهمونم هستی. پس بهتره خودت رو از خوردن همچین صبحونه و وعده هایی که تو خواب هم نمی دیدی محروم نکنی.
توده ای از بغض توی گلوم می غلتید اما اشکی برای ریختن نمونده بود! بدون توجه به حرف سیامک می خواستم از جام بلند شم که دستم رو گرفت! مثل کسایی که بهشون برق وصل می کنن، با سرعت دستم رو کشیدم و با زانوهای سست شده سرجام نشستم. سیامک از این عکس العمل، اخم هاش رو در هم کشید و بعد از نفسی عمیق گفت:
سیامک: بشین صبحونت رو بخور جون بگیری ؛ باید بری آماده شی.
_ آماده شم؟ واسه چی اونوقت؟!
سیامک: اولا: وقتی با من صحبت می کنی، زبونت رو دراز نکن ؛ دوما: توی چشمهام زل نزن و همیشه سرت پایین باشه، سوما: وظیفته میری آماده میشی هیچ غلط اضافی هم نمی کنی تا من هر کاری دلم بخواد انجام بدم.
_ چیه؟ برای چی باید سرم پایین باشه و تو چشمهات نگاه نکنم؟ که چی مثلا؟ که من ازت میترسم؟ مگه تو کی هستی؟ ببین هر کی هستی باش ؛ برای من هیچ خری نیس...
قبل از تموم شدن جملم آنچنان تو دهنیی بهم زد که حس کردم کل دندونهام ریخت تو دهنم..! به خاطر وجود یه انگشتر مردونه با نگین سنگی توی دستش، گوشه لبم پاره و خون از اون جاری شده بود. برای بدن بی جون من این میزان از درد باعث می شد قلبمم تیر بکشه اما... حقش بود!
سیامک نزدیک تر اومد، با دستش صورتم رو گرفت و همینجور که می فشرد گفت:
سیامک: چهارما: بی احترامی به من، مساوی با مرگه ؛ ایندفعه چون بی خبر از قوانینی زدم تا دفعه بعدی در کار نباشه و حساب دستت اومده باشه چون در غیر این صورت...
(لبهاش رو نزدیک گوشم گذاشت و ادامه داد: )
سیامک: خونت حلاله! می فهمی یعنی چی؟ یعنی اگر یک بار دیگه زبونت دراز بشه خودم با همین دستهام می کشمت. فهمیدی؟!
_ ...
وقتی جواب ندادم عصبی تر شد و با صدای بلندی داد زد:
سیامک: فهمیدی؟!
_ب.. بله!
پوزخندی زد. همونجور که نزدیکم ایستاده بود، دستهاش رو توی جیب هاش فرو برد، کمی به طرفم خم شد و با صدای ملایمی دم گوشم گفت:
********

@ftm-tzk

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت هجده.
سیامک: بعدشم.. تا حالا دیدی دختر خانومی با شوهر آینده ش اینجوری حرف بزنه؟ نه، واقعا دیدی؟! به خصوص اگه طرفش یکی مثل من باشه..! هوم؟ نظرت چیه؟!
فکر کردن به اینکه روزی قرار بود به عقد، شخصی همچون سیامک دربیام که تعادل اعصاب نداره، مو رو به تنم سیخ می کرد. 
همونجور گوشه آشپز خونه کز کرده بودم که بعد از دو دقیقه سکوت، دستمالی جلوی صورتم گرفته شد و در پس اون صدای سیامک به گوش رسید: 
سیامک: بیا، لبت رو پاک کن.
دستمال رو ازش گرفتم ؛ دستش رو توی جیبش فرو برد و ادامه داد:
سیامک: من دارم میرم بیرون ؛ بهتره بشینی صبحونت رو بخوری بعدش بری توی اتاقت و یه دوش بگیری چون.. (نگاهی به ساعتش کرد) نیم ساعت دیگه آرایشگر میاد ؛ پس بهتره زودتر آماده بشی.
روش رو برگردوند خواست بره که با سرعت جلوش رو گرفتم و گفتم:
_ آرایشگر واسه چیه؟!
سیامک: برای اینکه باید امادت کنه برای...
_ من با تو جایی نمیرم.
اخم کرد، چند ضربه با انگشت اشاره به سرم زد و گفت:
سیامک: این مورد رو توی این کله پوکت فرو کن که: "هیچ وقت نباید حرف من رو قطع کنی" مفهومه؟ امیدوارم که باشه.. بعدشم من اگه بخوام جایی ببرمت، مطمئن باش نیازی به اجازه از تو ندارم پس زیاد به خودت فشار نیار.. 
خواست بره که چیزی یادش افتاد ؛ برگشت و گفت:
سیامک: درضمن! زمانی که بر میگردم، عاقد رو همراهم میارم ؛ چند نفر قرار بیان به سر و وضعت رسیدگی کنن تا مثل ی آشغال جلوی شواهد پایین نیای. بهتره باهاشون کنار بیای چون در غیر این صورت بد می بینی.
دروغ چرا؟ دلم شکست! از همه چیز، از همه کس. با نفس هایی که به شماره افتاده بود، رفتنش رو نگاه میکردم و هرلحظه بغضم سنگین تر و بزرگتر می شد تا اینکه با بیرون رفتنش، بغض منم شکست و مثل ابر بهار، شروع به باریدن کردم.
حس های مختلفی بهم هجوم آورده بودن ؛ حس هایی مثل: ...
********

@ftm-tzk

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت نوزده.
دلهره، غربت، بی کسی، تنفر، تنهایی،تنهایی و باز هم.. تنهایی!
اره من اگه تنها، بی کس و بی سرپناه نبودم، این همه اتفاق برام نمی افتاد و حداقل کسی رو داشتم تا بهش پناه ببرم. اما حیف که...
از افکارم خارج شدم ؛ نگاهی به میزرنگارنگ و اشتها اور صبحونه انداختم.. اما واقعا هیچ میلی به غذا نداشتم به خصوص با اتفاقی که قرار بود بیفته..! با تصور اینکه تا ساعات اندکی، در آینده قراره زن عقدی سیامک بشم، ترس به دلم چنگ زد.
از آشپزخونه بیرون و به سمت اتاقی که بهم اختصاص داده بودن راه افتادم. وارد اتاق شدم، در رو بستم و همونجا روی زمین نشستم ؛ پاهام رو توی شکمم جمع کردم و با چشمهام که از شدت ترس گرد شده بود، به روبه رو خیره شدم و با خودم فکرکردم که: "اگر امروز به عقد سیامک در بیام، صبح فردایی نخواهم داشت..." 
اولین قطره اشک چکید.. بغض داشتم، دلم بغل می خواست. فرهاد که... فرهاد که دیگه به خاطرات پیوست ؛ دلم بغل باران رو می خواست. اره! باران بوی مامانم رو می داد. من دلم مامانمو می خواد.. دوست دارم مثل همون موقع هایی که با ترس از خواب می پریدم و پناهم میداد، الان هم باشه ؛ بغلم کنه، با نوازشش ارومم کنه ولی.. حیف! نه اون هست و نه تنها کسی که بعد از اون به همین روش آرامش رو بهم هدیه می داد.
اما یادمه همیشه برای اینکه نترسم مامان میگفت:《خدا حواسش به بنده هاش هست، نیازی به ترسیدن نیست ؛ تا خدا هست از هیچی نباید بترسی و همیشه سعی کن مثل اسمت آروم باشی.》
خدایا! من از سیامک می ترسم. خدایا! سیامک خیلی وحشیه ؛ اگه سند مالکیتی ازمن به دست بیاره من رو میکشه! من رو وادار به مرگ تدریجی میکنه. خدایا! صدامو می شنوی؟ من میترسم، کمکم کن خدا. کمکم کن..
دلشکسته و آزرده خاطر، باتکیه دادن پیشونیم به زانوهام داشتم اشک می ریختم که در اتاق به صدا در اومد! به دلیل نشستن پشت در و صدای بلند وحشت زده از جا پریدم و ناخودآگاه به سمت در چرخیدم..
_ ب.. بله؟!
_ ارایشگرتون اومدن خانوم.
با شنیدن این حرف نگاهم به دور تا دور اتاق چرخید ؛ گویی دنبال پناهی می گشتم تا میون اون پنهون بشم.. از جا بلند شدم، بی اختیار دور خودم می چرخیدم که باز صدای در اتاق به گوش رسید و در پس اون صدای دختر جوانی که گفت:
********
@ف.تازیکه

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت بیست.
_ در رو باز نمی کنید؟ آقا تماس گرفتن گفتن زودتر آماده باشید دارن برمی گردن..
نمی دونم با چه جرئتی ولی بدون اینکه خودمم بدونم می خوام چیکارکنم بلند داد زدم:
_ برید گمشید از اینجا ؛ من این درو باز نمی کنم.
چون در رو قفل کرده بودم، چندباری که دسته در رو بالا پایین کردن نتونستن بیان تو اتاق پس از همون پشت یکیشون گفت:
_ببین، ما امادت می کنیم بعدش هر غلطی دلت خواست بکن ؛ ولی اینجوری نه! داری خونت رو برای سیامک حلال میکنیاا! تو هنوز نمیدونی اون چه جونوریه. این درو بازکن.
_ گفتم باز نمی کنم، هیچی هم برام مهم نیست. برید گمشید از اینجا.
با تموم شدن جمله ام لگدی به در خورد و در پس اون شنیدم:
_ به درک، دختره احمق! هر بلایی سرت بیاره حقته..
در پس این حرف صدای برخورد پاشنه کفش هاشون با پارکت کف راهرو، خبر از رفتنشون می داد.
عقب عقب رفتم و روی تخت فرود اومدم. بغضم دفعه دیگری شکست و صدای هق هقم فضای اتاق رو پر کرد. 
حواسم به هیچ چیز و هیچ جا نبود! بی حال و بی رمق نشسته بودم و حتی دیگه نایی برای بلند گریه کردن هم نداشتم و تنها بی صدا اشک می ریختم.
فضای اتاق که هیچ بلکه از هیچ جای ویلا صدایی نمیومد که ناگهان صدای زنگ تلفنی من رو از جا پروند..!
وسط اتاق ایستاده و ترسیده دور خودم می چرخیدم تا منبع صدا رو پیدا کنم که چشمم به یک میز چهار پایه در زیر پنجره اتاق افتاد.
روی میز تلفن ثابت مشکی رنگی قرار داشت که در حال زنگ خوردن بود...
اب دهنم رو قورت دادم و با قدم هایی لرزان به سمت میز حرکت کردم ؛ مردد بودم اما حسی می گفت: " تماس گیرنده ناشناس، با من کار داره..! "
دستم رو دراز کردم، انگشت هام با گوشی برخورد کرد اما هنوز مردد بودم!
در نهایت به امید اینکه از شخص پشت خط درخواست کمک کنم، تصمیمم رو گرفتم و گوشی رو برداشتم: 
********

@ف.تازیکه

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت بیست و یک.
_ ب.. بله؟
_ ...
تنها صدای نفس هایی بلند و کش دار از پشت خط به گوش می رسید ؛ کمی به خودم جرئت دادم و باز با صدای آهسته تری گفتم:
_ ا.. الو؟
همین حرف کافی بود تا شخص پشت خط صبرش لبریز بشه و دیگه نتونه خودش رو کنترل کنه ؛ گوشی رو از گوشم فاصله دادم اما اونقدر صدای فریادش بلند بود که شنیدم:
_ دختره الدنگ! تو هنوز توی اون اتاق خراب شده ای؟ مگه حرف های صبح رو یادت رفته که اینقدر سرتقی آخه بیشعور! 
نفسی گرفت و ادامه داد:
_ خوب گوش هات رو باز کن آرام خانم ؛ من ربع ساعت دیگه، یعنی دقیقا " پانزده" دقیقه دیگه خونه هستم.. وای به حالت یعنی وای به حالت اگر با اون سرو وضع آشفته و کثیف صبح ببینمت. چنان بلایی به سرت میارم که دیگه اسمم بشنوی خود به خود از ترس پس بیفتی.. 
با صدای بلند تری داد زد:
_ شنیدی چی گفتم؟!
_ ...
_ هی! با توام.. شنیدی چی گفتم؟!
در تمام مدتی که سیامک خط و نشون می کشید من مسخ شده به گوشه ایی زل زده و بی هیچ احساسی به حرف هاش گوش می دادم ؛ اونقدر از این رویداد های بد زندگیم خسته شده بودم که حتی حس و حال ترسیدنمم ته کشید..!
در پس آخرین فریاد سیامک، بی خیال و آهسته تنها به کلمه ای بسنده کردم:
_ نه!
ارووم و با تردید پرسید:
_ چی گفتی؟!
در عوض من با صدای بلند تر و جریع تری گفتم:
_ همون که شنیدی.. گفتم نه!
_ که گفتی نه! اره؟ گفتی نه؟! فقط صبر کن پامو بذارم تو خونه عوضی، چنان نه ای نشونت بدم که حالت جا بیاد...
********
@ف.تازیکه

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت بیست و دو.
سیامک بعد از گفتن این حرف تماس رو قطع کرد. می دونستم اتفاقات جالبی در انتظارم نیست اما سعی کردم به خودم مسلط باشم ؛ بلاخره من به این کتک خوردن ها چندسالی میشه که عادت کردم..
تلفن رو سرجاش گذاشتم، پاهای بی جونم رو وادار به حرکت کردم و به سمت آیینه رفتم ؛ مقابلش که ایستادم، از آنچه که دیدم اشکی از چشمم چکید.
واقعا من یه دختر هجده سالم؟! اگه هستم، پس چرا اینقدر شکسته و خسته به نظر می رسم؟! چرا اینجا که اول جوونی منه حس می کنم باختم؟ چرا طالب مرگم خدا؟ چرا آخه؟! به کدوم گناه نکرده محکومم که اینجوری عذاب پشت سر عذاب رو سرم نازل میشه!
همونجایی که ایستاده بودم، زانوهام سست شد و نشستم ؛ کمی خودم رو عقب کشیدم تا به چیزی تکیه کنم..
سر بلند کردم تا ساعت رو نگاه کنم ؛ از پانزده دقیقه سیامک تنها پنج دقیقه مهلت مونده بود. لبم رو به دندون گرفتم. تهدید سیامک من رو یاد آخرین کتکی که از بابا خوردم می انداخت. یکهو حس سرمایی مثل برق از تنم عبور کرد و هنوز هیچی نشده بدن درد گرفتم!
بار دیگه ای به ساعت نگاه کردم ؛ اما ایندفعه به ساعت روی میز که ثانیه شمار داشت خیره شدم..
سه دقیقه...
...
دو دقیقه...
...
پنجاه و نه ثانیه...
صدای ورود ماشین ها به حیاط ویلا رو شنیدم.
چهل ثانیه...
صدای باز شدن درب سالن اونقدر بلند بود که به اینجا هم رسید و در پس اون صدای فریادهای سیامک که از خدمتکارها جویای کارهای من می شد.
بیست و پنج ثانیه...
از طبقه پایین صدام می کرد اما من نایی برای حرکت نداشتم.
ده ثانیه..
صدای قدم های محکم و بلندش که حاکی از عصبانیتش بود، از روی راه پله به گوش می رسید..
یک ثانیه..
درب اتاق به شدت باز و به دیوار برخورد کرد..
********

@ف.تازیکه

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت بیست و سوم.
قامت سیامک توی درگاه نمایان شد که با چشم هایی ریز شده دنبال من می گشت اما رو به رویش اتاق خالی از هر شخص، با چیدمان سلطنتی که ترکیبی از رنگ های: طلایی _ مشکی بود دیده میشد و در نگاه اول قادر به دیدن من نبود چون در سمت چپ، تکیه به میز آرایشی نشسته و در گوشه ترین گوشه ممکن کز کرده بودم. 
نگاه سیامک دور تا دور اتاق چرخید تا اینکه گردنش رو به سمت چپ چرخوند و من رو در حالی که توی خودم جمع شده بودم دید.
قدمی به داخل اتاق گذاشت ؛ قفسه سینه اش از شدت عصبانیت به سرعت بالا و پایین می شد. چند دقیقه ایی خیره نگاهم کرد ؛ فکر می کردم با دیدن وضع رقت بارم دلش برام سوخته و فعلا کاری باهام نداره اما... زهی خیال باطل!
همونجور که مردمک چشم هاش توی نگاهم می چرخید، ناگهان به طرفم خیر برداشت و دستش رو دراز کرد تا موهام رو بگیره ؛ اما من با توانی که از خودم سراغ نداشتم به طرف تخت یورش بردم و از زیر دستش در رفتم. اینقدر از این کارم کفری شد که پشت سرم فریادش رو شنیدم که گفت:
سیامک: اگه جرئت داری وایسا!
بدون اینکه پشت سرم رو نگاه کنم فریاد زدم:
_ دست از سرم بردار لعنت... آخ!
قبل از اینکه جملم تموم بشه، پام به چیزی گیر کرد و با شدت زیادی به زمین افتادم! صورتم محکم به کف اتاق برخورد کرد و باعث شد درد بدی در اون ناحیه و مخصوصا سرم بپیچه.
از شدت درد پلک هام رو محکم به هم می فشردم تا بلکه کمی آرومتر بشم. همونجور که روی زمین خوابیده بود، فهمیدم سیامک از حرکت ایستاده ؛ آروم به پشت چرخیدم و روی کمرم خوابیدم چون واقعا نایی برای بلند شدن نداشتم.
سیامک با دیدن این صحنه، ابتدا پوزخندی روی لبش جا خوش کرد و بعد با قدم هایی آروم خودش رو به کنار من رسوند، زانوهایش خم شد و همانجا در نزدیکی من روی انگشت های پاش نشست.
نگاهش توی تمام اجزای صورتم، از جمله چشم های خیسم چرخید ؛ برای دوری از نگاه نافذش سرم را به طرف دیگری چرخاندم که صدای پوز خندش به گوشم رسید. بلافاصله از جا بلند شد..
********
@ف.تازیکه

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...