رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Smoker

رمان ضَیغَم کربلا | اعظم شاهپوری کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 7

خورده نون هایی که روی شلوارش بود رو روی سفره ریخت و در حالی که بلند می شد، جواب داد:

_ تقریبا همه میان.

به مبل قهوره ای رنگی که پشتم بود تکیه دادم و در کمال خونسردی گفتم:

_ سفره رو جمع کن، بعد جارو دستی بکش!

درحالی که چشم هاش اندازه ی دو تا توپ پینگ پنگ شده بودن، ابرویی بالا انداخت و گفت:

_ فرمایش دیگه؟

اخم هام رو تو هم کشیدم و در حالی که از جام بلند می شدم، خیلی جدی گفتم:

_ خودم چلاق نیستم؛ نیازی به شوما هم ندارم. حالا هم هر کار می خوای بکن.

خم شدم تا سس ها رو بردارم، که بازوم رو کشید و با تعجب و دلخوری گفت:

_ من فقط شوخی کردم، چرا ناراحت شدی؟!

بی تفاوت به چشم هاش که پشیمونی توش موج میزد، نگاه کردم و جواب دادم:

_ نه! مهم نیست.

سریع سفره رو جمع کردم و بشقاب های کثیف رو شستم. 

وقتی توی آشپزخونه بودم صدای باز و بسته شدن در رو شنیدم، و این به این معنا بود که ارسلان از خونه رفته. 

دست هام رو شستم و از داخل یخچال یک سیب سبز و ترد برداشتم و از آشپزخونه بیرون رفتم. کیف مدرسم رو برداشتم و برنامه ی روز بعدم رو آماده کردم. کیفم رو برداشتم و جلوی تلویزیون نشستم و مشغول نوشتن درس و مشق هام شدم. 

با حس گردن درد شدید سرم رو بلند کردم و به ساعت نگاه کردم، عقربه ها 19:40 دقیقه رو نشون می دادن. از جام بلند شدم و هسته های سیب رو از روی زمین برداشتم و به آشپزخونه رفتم، وقتی اون ها رو به سطل زباله انداختم تلفن خونه زنگ زد. 

با قدم های بی میل به سمت تلفن رفتم و با صدای آروم و گرفته ای جواب دادم:

_ الو.

ارسلان با صدای پر انرژیش گفت:

_ زود تیپ بزن که دارم میام دنبالت!

به کابینت های آشپزخونه تکیه دادم و کنجکاو پرسیدم:

_ کجا؟!

خندید و با شیطنت گفت:

_ هر وقت رفتیم می فهمی، بای!

بدون این که اجازه ی حرف زدن به من بده قطع کرد. اخم هام رو تو هم کشیدم، وارد اتاقم شدم و کشوی کمدم رو باز کردم. سریع شلوار جینم رو بیرون آوردم، بلند شدم و از روی چوب لباسی مانتو و شالم  رو برداشتم و اون ها رو با لباس های راحتیم عوض کردم. این تعویض لباس حدود یک یا دو دقیقه وقت گرفت. همون موقع زنگ خونه به صدا در اومد. 

تموم لامپ های خونه رو خاموش کردم و بعد از چک کردن گاز ها وارد پارکینگ خونه شدم. موقعی که داشتم بند کفش های آبیم رو می بستم، زنگ دوباره زده شد؛ بلند داد زدم:

_ اومدم.

از جام بلند شدم و پشت مانتوم رو تکوندم و به سمت در رفتم. در رو که باز کردم نزدیک بود از تعجب شاخ در بیارم.

@Ma.h.sa

@Z.t

 

ویرایش شده توسط Smoker

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 8

پسری با قد صد و هشتاد، چشم ها، مو ها و ابرو های پرپشت مشکی و پوست برنزه که می خورد حدودا هجده سال داشته باشد، کنار یک موتور سیکلت مشکی ایستاده بود. با دیدن حالت چشم هاش، که درحال آنالیز کردن صورتم بود، ترس به جونم افتاد و تپش قلب گرفتم. پشت در ایستادم، در رو تا حد زیادی بستم و فقط سرم رو از در بیرون بردم. اخم هام رو در هم کشیدم و با جدیت و صدایی که کمی لرزش داشت گفتم:

_ شما کی هستید؟ با کی کار دارید؟

لبخند کج و مزخرفی زد و بعد آروم با دستش در رو هل داد. به مردمک چشم هام خیره شد و با وقاحت گفت:

_ دم در بده؛ بذار بیام تو تا بگم کی هستم و چی کار دارم!

سعی کردم در رو نگه دارم تا نتونه وارد خونه بشه، ولی بی فایده بود. اون یک پسر پر زور بود و من یک دختر نا توان. از ناتوانیم، دلم می خواست بزنم زیر گریه ؛ ولی اگه گریه می کردم اون حتما فکر می کرد که کاری از دستم بر نمیاد. 

وقتی که دستش نوازش گونه روی گونم کشیده شد از فکر بیرون اومدم و توی یک حرکت ناگهانی سرم رو عقب کشید. نفس هام به شماره افتاده بودن و مغزم کار نمی کرد؛ تا حالا توی همچین موقعیتی گیر نکرده و حتی بهش فکر هم نکرده بودم. 

با یک تصمیم ناگهانی به داخل خونه دویدم و بعد به سمت اتاق مامان و بابام رفتم. خودم رو به داخل اتاق پرت کردم و خیلی سریع، قبل از اینکه بهم برسه در رو قفل کردم. با عصبانیت ضربه ی محکمی به در زد و داد زد:

_ در رو باز کن!

به اطرافم نگاه کردم و وقتی یادم اومد که هیچ موبایل یا وسیله ی ارتباطی همرام ندارم، دنیا روی سرم خراب شد. آهی عمیق و پر درد و لرزش کشیدم! هیچ کاری از دستم بر نمی اومد. 

همون موقع صدای بلند خنده ی اون پسر رو شنیدم، که با خنده ای وقیح گفت:

_ من سعیدم؛ تو منو دست کم گرفتی دختر جون؟! 

بعد از تموم شدن در صدای چرخش کلید توی در شنیدم؛ با چشم هایی که از ترس و تعجب اندازه ی دو تا سکه بیست و پنج تومنی شده بودن به در خیره شدم. عرق سردی روی شقیقه هام سرازیر می شد و دهنم خشک شده بود. در با یه حرکت باز شد و محکم به دیوار خورد. 

فاصله ی بینمون رو با سه قدم بزرگ پر کرد، قبل از این که بهم برسه روی تخت دو نفره با روتختی سفیدی که گوشه اتاق بود پریدم، به دیوار تکیه دادم و آب دهنم رو به سختی قورت دادم. خباثت و پلیدی از چشم هاش مشخص بود و دلم رو زیر و رو می کرد. وقتی پاش رو روی تخت گذاشت تا بهم نزدیک بشه جیغی زدم و خواستم از کنارش فرار کنم، که محکم بازوم رو گرفت و من رو به دیوار پشتم کوبید. درد خیلی بدی توی کتف و کمرم پیچید و باعث شد نفس توی سینم حبس بشه و اشکم روی گونم جاری شد. بازو هام رو محکم توی دستش گرفت و فشرد؛ از درد لبم رو به دندون گرفتم و بغضم رو قورت دادم. مچ دو تا دستم رو با یک دستش گرفت و با دست دیگش شالم رو از سرم برداشت. 

فکری به ذهنم رسید؛ ولی از این که اون رو انجام بدم مطمئن نبودم. ترس تموم وجودم رو گرفته بود نمی دونستم چی کار کنم!

@Z.t

@مرضیه علیش

@مریم خسروی

ویرایش شده توسط Smoker

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 9

یک بار پلک زدم و بعد سرم رو عقب بردم و محکم به سرش کوبیدم. با ضربه ای که به سرش زدم، سر خودم هم درد گرفت؛ ولی سعی کردم به دردش توجه نکنم. اون پسر که خودش رو سعید معرفی کرده بود، چشم هاش رو بست، ولی حتی یک میلی متر هم تکون نخورد. دستش که شالم رو گرفته بود رو با تموم توان به دندون گرفتم که بلند داد زد و تلو تلو خوران به روی زمین افتاد. از فرصت استفاده کردم، از اتاق بیرون رفتم و بعد از برداشتن تلفن از روی اپن به داخل اتاقم دویدم و در رو قفل کردم. به در تکیه دادم و بدون فوت وقت شماره ی ارسلان رو گرفتم. همون طور که ناخون هام رو می جویدم منتظر بودم که ارسلان جواب بده. با پیچیدن صدای محکم ارسلان در گوشم گویی خروار ها آرامش به وجودم تزریق کردن.

_ اعظم؟ سپهر هنوز نیومده دنبالت؟

بدون توجه به سوال هاش، با صدایی که به خاطر گریه و ترس به لرزش در اومده بود گفتم:

_ ا...رس..لان..ت..توروخدا ب..بیا خ...خونه، م..م..من م..می ترس..سم!

صورت ترسیده و رنگ پریده ارسلان رو از پشت خط هم می تونستم تشخیص بدم. با صدایی که ترس و نگرانی توش موج میزد گفت:

_ چی شده؟! چرا صدات می لرزه؟....

با ضربه ی محکمی که به در خورد، تپش قلبم به هزار رسید و داد بلندی زدم. از ترس توی جام میخکوب شدم و تلفن از دستم افتاد؛ بدون توجه به ارسلان که بلند صدام میزد به روی تخت ارسلان پریدم و خودم رو زیر پتو قایم کردم. 

امیدم رو از دست داده بودم و دیگه چاره ای برای نجات پیدا کردن از دست اون پسره ی لندهور نمی تونستم پیدا کنم. چشم هام رو روی هم بسته بودم و زیر لب اسم خدا رو به زبون میاوردم.

حدود نیم ساعت بعد صدای آروم و نگران پسری غریبه رو شنیدم:

_ اعظم خانوم! حالتون خوبه؟

با دست های لرزون پتو رو کنار زدم و با شک و تردید از روی تخت بلند شدم. با چند قدم کوتاه و لرزون خودم رو به در رسوندم، خیلی آروم و ترسیده پرسیدم:

_ ت..تو ک...کی هس..تی؟!

نفسی از روی آسودگی کشید و با صدای آرومش که به آدم آرامش می داد گفت:

_ من سپهرم، دوست داداشت.

نمی تونستم بهش اعتماد کنم و در رو باز کنم. به در تکیه دادم و با اخم گفتم:

_ از کجا معلوم راست میگی؟ چرا خودش نیومد؟

صداش رو صاف کرد و خیلی جدی و محکم گفت:

_ داداشت خیلی عصبانی بود، من هم ترسیدم وقتی بیاد اینجا این پسر رو بکشه؛ برای همین من به جاش اومدم. لطفا بهم اعتماد کن و در رو باز کن. داداشت خیلی نگرانه و منتظره که من تو رو ببرم پیشش.

چاره ای جز اعتماد کردن بهش نداشتم. دستم رو بالا آوردم و تند تند اشک هام رو پاک کردم. نفس عمیقی کشیدم، آروم کلید رو توی در چرخوندم و بازش کردم. همین که در رو باز کردم با پسری تقریبا هم قد سعید، با چشم هایی براق که توی همون نگاه اول آدم می تونست بهش اعتماد کنه، رو به رو شدم. 

سرم رو به زیر انداختم و خیلی آروم و لرزون گفتم:

_ سلام.

مطمئن بودم که چشم ها، لب ها و دماغم متورم و قرمز شده بودند. از این که کسی بفهمه که گریه کردم متنفر بودم، ولی کاری از دستم بر نمی اومد. با صدای محکم و مردونش به خودم اومدم:

_ سلام، سریع دنبالم بیا که اگه تا پنج دقیقه دیگه نریم، ارسلان میاد هم من و هم سعید رو می کشه.

زیر لب "چشم" گفتم و سرم رو بالا آوردم و به سعید که با صورت زخمی کنار در خروجی خونه ایستاده بود، نگاه کردم. سپهر ابرو های پرپشت و مشکیش رو در هم کشید، سعید رو مخاطب قرار داد و درحالی که به در اشاره می کرد، داد زد:

_ سعید از جلو چشام برو تا خونت رو حلال نکردم.

پسر دستی به لب خونیش کشید و بعد از یک نگاه پر نفرتی که به من انداخت، از خونه بیرون رفت.

@mobina..a

@Z.t

@Hana23

@مرضیه علیش

@Huran

 

ویرایش شده توسط Smoker

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 10

طبق عادت همیشگیم شالم رو مرتب کردم و با صدایی که از ته چاه می اومد گفتم:

_ الان بر می گردم.

با قدم های سریع وارد آشپزخونه شدم و به سمت روشویی رفتم. آب خیلی سرد رو باز کردم و چند مشت آب به صورتم پاشیدم تا کمی از سرخیش از بین بره. چند نفس عمیق و پشت سر هم کشیدم و با حوله ی روی صندلی صورتم رو خشک کردم. از آشپزخونه خارج شدم و به سمت پارکینگ رفتم. کفش هام رو که موقع فرار از دست سعید با شتاب از پام کنده و به وسط پارکینگ انداخته بودم را برداشتم و به پا کردم. وقتی ایستادم چشمم به او افتاد که رو به روی در، بر روی موتورش منتظر من بود. 

از این که روی موتور یک پسر غریبه بشینم کمی دو دل بودم. کیفم رو که موقع دیدن سعید کنار در افتاده بود رو برداشتم و در رو بستم. بی توجه به احساساتم به سمتش رفتم، با کمی فاصله روی متور نشستم. هنوز چیزی نگذشته بود که برگشت و با اخم و خیلی جدی گفت:

_ پیاده شو!

لحن پر تحکمش باعث شد که نا خودآگاه از موتور پیاده بشم. او هم بلند شد و سویی شرت آبیش رو درآورد و بدون توجه به من، اون رو به تنم کرد. با تعجب به او که با خونسردی دست کش هاش رو هم داشت به دست من می کرد نگاه کردم و متعجب پرسیدم:

_ چرا این کار رو می کنی؟! من سردم نیست.

به چشم هام خیره شد که باعث شد سریع سرم رو پایین بندازم؛ اصلا از خیره شدن به چشم های کسی خوشم نمی اومد. آروم خندید و با لحن آروم و شیطون گفت:

_ مماخ قرمزت داره میگه که اصلا سردت نیست!

مکثی کوتاه کرد و بعد با لحنی آروم و مملو از آرامش گفت:

_ به من مثل ارسلان نگاه کن؛ چون تو هم مثل خواهرمی.

همون طور که سوار موتورش می شد، زیر لب و با افسوس گفت:

_ اگه خواهرم بود الان هم سن تو بود!

صدای آرومش نشون می داد که نمی خواست من حرفش رو بشنوم؛ پس منم بدون این که چیزی بگم پشتش نشستم. دستم رو به دور کمرش حلقه کردم، سرم رو به کمرش تکیه دادم و چشم هام رو بستم تا یاد خواهرش تو ذهنش زنده بشه. 

با ایستادن موتور سرم رو بلند کردم و با تعجب به اطرافم که پر از درخت بود، نگاه کردم. با چشم هایی پر سوال به سپهر نگاه کردم تا حرفی بزنه و من رو از سردرگمی بیرون بیاره. وقتی متوجه سردرگمی من شد، نفسی عمیق کشید و گفت:

_ صبر کن اول بریم روی کوه، بعد بهت همه چیز رو میگم.

نفسم رو با حرص بیرون دادم و با اخم به دنبال او که بی توجه به من، با قدم های بلند به سمت کوهی که همون نزدیکی بود حرکت می کرد، رفتم. وقتی که شونه به شونش شدم، آهسته پرسیدم:

_ سعید چه نسبتی باهات داره؟

آروم از داخل جیبش یک فندک و یک نخ سیگار بیرون آورد، سیگار رو با فندک روشن کرد و فندک رو تو جیبش گذاشت. با دیدن سیگار مغزم به سه سال قبل رفت.

***3 سال قبل***

با قدم های لرزون وارد سوپر مارکت شدم. قلبم با تموم توان به قفسه سینم می کوبید و احساس می کردم همه ی آدم ها صداش رو می شنون. برای بار هزارم آب دهنم رو قورت دادم و به فروشنده مرد که با بی خیالی با موبایلش کار می کرد نگاه کردم. صدام رو صاف کردم و آروم گفتم:

_ ببخشید! سیگار دارید؟

تنها به تکون دادن سر اکتفا کرد. شالم رو مرتب کردم و گفتم:

_ چند تومنه؟

سرش رو بالا آورد و با چشم های مشکی و بی تفاوتش به من خیره شد و پرسید:

_ نخی می خوای یا بسته ای؟

دست راستم رو مشت کردم و گفتم:

_ نخی.

_ پونصد تومن.

یک هزاری از جیبم بیرون آوردم و درحالی که روی میز می ذاشتم گفتم:

_ دو تا بدید.

پول رو برداشت و دو نخ سیگار گذاشت. سیگار ها رو برداشتم، توی جیبم گذاشتمشون و با یه "ممنون" خیلی آروم از مغازه بیرون رفتم. با قدم های بلند، تقریبا به سمت خونه پرواز می کردم؛ انگار سیگار چه چیز خوبی هست که برای کشیدنش انقدر هیجان و استرس داشتم. 

@مرضیه علیش

@Z.t

@Huran

@Hana23

ویرایش شده توسط Smoker

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...