رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Dena13

رمان من برای تو وتو برای من|‌miss zahra khکاربرانجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

مان: رمان توبرای من ومن برای تو
نویسنده:miss.zahra kh
ژانر: طنز.خلافکاری.هیجانی.عاشقانه
خلاصه:
رمان درباره‌ی دختریه که پدر و عموش توسط یک باند قاچاق کشته میشن و عموش که قصد مراقبت از اون رو داره زن برادرش رو راضی می‌کنه که تا بیست سالگی سوزان رو پیش خودش نگه داره.
سوزان بزرگ‌تر میشه و به فکر انتقام خون پدرش میوفته که درهمون زمان عموش رو هم ازدست میده. ما بر اثر یک حادثه حافظش رو از دست میده و چون یک برگ برنده از باند داشته توسط افراد باند دزدیده میشه درحالی که خودش خبر نداره که چه اتفاقاتی قبلا براش افتاده.
پایان خوش

ناظر: @hellgirl

ویرایش شده توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.  

قوانین نوشتن رمان

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق  

@Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

چشمام رو بازکردم، اینجا دیگه کجاست؟! همه جا پر از فرشته‌ست! معلومه منم خوب ادمی بودم که یه خوشگلش هم نسیب ما شده.
- نرجس خانم... سوزان به هوش اومده
وای خدای من!
به مرد رو به روم یا بهتر بگم حوری نگاهی کردم، خودش رو روی زمین انداخته بود و به سجده رفته بود. حوری‌ام حوری‌های قدیم.
- می‌دونستم! می‌دونستم که بالاخره اون چشمای خوشگلت رو باز می‌کنی... تو این دوسال نذاشتم کسی به دستگاه‌ها نزدیک بشه.
- متوجه منظورتون نمی‌شم اقای محترم مگه من بهشت نیستم؟!
- بهشت؟ اقای محترم؟ سوزان تو حال خوبه؟ بزار ببینم تب داری...
بعد از گفتن این حرف دستش رو به طرف صورتم دراز کرد.
- هوی عمو پیاده شو با هم بریم... تو کی باشی که بخوای دست به صورت من بزنی؟ اینجا ایران است... ای لاویو ای فیلم!
- امیر اقا مگه من نگفتم بذارین استراحت کنه؟
- نرجس خانم سوزان حالش خوب نیست اون منو یادش نمیاد!
سرم خیلی درد می‌کرد؛ اتاق دور سرم می‌چرخید.
***
باشنیدن حرف‌های دکتر نفسم بند اومد، من 5 سال توی کما بودم و هیچ چیزی رو به یاد نمی‌اوردم.
- خدای من امکان نداره!
- ببین سوزان اینا همش موقتیه، تو می‌تونی بعد از یه مدت حافظت رو کاملا به دست بیاری.
- بعد از یه مدت یعنی چی؟ من حتی اسم خودمم تازه فهمیدم!
- ناامید نباش عزیزم امیدوارم هرچه زودتر همه چی رو یادت بیاد.
توی اتاقم نشسته بودم، توی این مدت واقعا زجر کشیدم. خیلی سخته که حتی پدر و مادر خودت رو به یاد نیاری. امروز فهمیدم که اون مردی رو که اون روز توی بیمارستان دیدم امیر شوهرمه، نمی‌دونم چرا احساس خوبی نسبت بهش ندارم و این بیشتر از همه عذابم میده اون بی‌چاره 5 سال پای من صبرکرده و مطئنم که این احساس دست مزد اون نیست.
- سوزان... مادر بیا پایین امیر اومده.
- مادرجون من حوصله ندارم بیام بگو بیاد بالا.
صداشون رو شنیدم:
- امیرجون مادر خودت می‌دونی که سوزان این روزا حالش خوب نیست ازش دلگیر نباش!
- نیستم مامان، نیستم!
نمی‌دونم چرا احساس کردم که این جمله‌هارو با ناراحتی می گه.
- سلام خانومم!
- سلام.
و بعد برای اینکه از سردی سلامم کم بشه لبخند کم رنگی زدم زدم. اهی کشید و گفت:
- اگه بدونی من این پنج سال چی کشیدم؟
- ممنونم واقعا نمی‌دونم چطورازت تشکر کنم.
- نه نه اینا رو واسه تشکر نگفتم... گفتم که شاید بعدا به دردت بخوره.
- متوجه منظورت نشدم؟
- اشکالی نداره زیاد مهم نیست.
بلند شد و به طرفم اومد دستام رو گرفت و بغلم کرد برای چند لحظه حالم بد شد.
"متاسفم ولی از اولم این عشق و علاقه اشتباه بود یه دروغ بود. ملدا، اون تنها کسیه که می تونه منو خوشبخت کنه"
صداها توی سرم می‌چرخید. صدایی اشنا ولی نمی ‌دونم مال کی بود
- عزیزم حالت خوبه؟ چرا انقدر دستات سرده؟!
- امیرمن...
- تو چی؟
- من یه چیزی رو داره یادم میاد.
با لحنی ترسیده گفت: چی؟ چی رو یادت میاد؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- سوزان، امیر بیاین شام بخورین
با شنیدن صدای مامان هر دو به پایین رفتیم. خیلی ناراحت بودم که گذاشتم دستم رو بگیره چون اون هنوز یه غریبه بود واسه من.
روی کاناپه دراز کشیده بودم و رمان می‌خوندم. (پر)رمان جذابی بود، من واقعا عاشق کتاب هستم و وقتی مشغول کتاب خوندن میشم زمان از دستم درمیره. بعد از گذشت 4 ساعت که نصف کتاب رو خوندم تصمیم گرفتم که سالاد درست کنم. امشب قراربود روهام و پرهام برادرای من به اینجا بیان.
- به به سوزان چه عجب از اتاقت بیرون اومدی!
لبخندی زدم و گفتم:
- می‌خوام سالاد درست کنم.
- سالادا رو که خیلی وقته درست کردم خانم... تو برو اماده شو، به امیرم زنگ بزن بگو بیاد.
باشه‌ای گفتم و به طرف اتاقم رفتم. یه پیرهن سورمه‌ای با جین سورمه‌ای به همراه کت ههم رنگشون پوشیدم و بعد از پوشیدن شالم و زدن ادکلن به طرف اینه رفتم. نگاهی به خودم انداختم. پوست سفید، با بینی کوچیک و لبای نسبتا کوچیک. مژه‌های بلند که اصلا نیازی به ریمل نداشت.
با شنیدن صدای ایفون گوشیم رو برداشتم و پایین رفتم.
- به سلام ابجی سوزان... اگه گفتی من کیم؟
- اممم خوب تو برادرمی 2بنده ی خدایی 3 پسر مامانمی 4 پسر بابایی5...
دستاش رو به نشونه‌ی تسلیم بالا اورد و گفت:
- مطمئن شدم که مخت کاملا تکون نخورده و هنوزم شیطونی.
و بعد به صورت نمایشی کلاهی رو از سرش برداشت و کمرش رو خم کرد.
- بنده پرهام هستم مادمازل فراموش کار... ننه ادرسی چیزی یادت نمیاد.
- اه بیا اینور اینقدر خواهرم رو ا ذیت نکن.
روهام به طرفم اومد و بغلم کرد. اه بازم اون سردرد مسخره به سراغم اومد!
- سوزان عزیزم خواهش می‌کنم گریه نکن... تو که نمی‌خوای الفردو بیشتر از این ناراحت کنی! الان تو تنها مدافع ملیس و خواهر و برادرشی.
- چطور روهام؟ چطور؟ عموم، زندگیم نابود شد... من دوبار بابام رو از دست دادم، اون جای پدرم بود .
- ببین الان اینجا برای تو خطرناکه اگه سازمان پیدات کنه...
- نه اون عوضیا دیگه با من کاری ندارند همین امروز فرداست که سازمان کاملا نابود بشه.
- سوزان... سوزان چشماتو باز کن چط شد یهو مادر؟
پرهام با خنده گفت:
- اه اه روهام معلوم نیست چقدر بوی عرق میدی که ابجیم بیچاره غش کرد.
مامان چشم غره‌ای به پرهام رفت، به چشمای اشکی مادرم نگاه کردم.
- چیزی نیست مامان من دارم یه چیزایی رو به یاد میارم...
با دیدن کسی که روبه روم ایستاده بود سوالی نگاهشون کردم.
- ایشون سارا جون همسر روهامه.
اخ جون من زن داداش دارم. یک شوهر خواهر بازی در بیارم برات!
- ببین عزیزم. من تو رو بزرگت کردم اگه الان تو فکر اینی که خواهرشوهر بازی در بیاری باید بگم بعد عروسی تا الان پدر منو در اوردی.
لبخندی زدم، چه خوب منو می‌شناخت. مامان توی اشپز خونه رفت، چند دقیقه‌ای رو با سارا حرف می‌زدم.
- سوزان مادر... درمی‌زنن حتما امیره برو درو بازکن.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به طرف در رفتم.
در رو باز کردم که قامت این غریبه‌ی اشنا نمایان شد.
امیر- سلام عزیزم.
- سلام خوبی؟
- مرسی تو چطوری؟
- هی وقتی خانومم بم محل نمیده توقع داری چطور باشم.
زدم به شونش- عه اینطوری نگو دیگه خودت که میدونی حالمو...
- شوخی می‌کنم عشقم.
لبخندی زدم.
- رام نمیدی بیام تو فک کنم باید داس بیاری علفا رو ببری.
شیطون شدم.
- نه نمیدم.
از حرفم شوکه شد.
- چرا اونوقت؟
- شاید اقا گرگه باشی... اگه راس میگی دستاتو از زیر نشون بده.
خندید و گفت: نه منم منم مادرتون غذا اوردم واستون.
به دستاش نگاه کردم.
- اقا گرگه دیر اومدی مامانم زود تر اومد خونه، پس کو غذات؟
نزدیک تر رفتم یه چیزی رو توی دستش قایم کرده بود.
- اون چیه؟
-هیچی.
- چرا یه چیزی شبیه تفنگه!
- نه نه... این... خوب چیزه یعنی اسباب بازیه برای برادر زادم خریدمش یادم رفت بزارمش تو ماشین.
- اهان که این‌طور.
خواستم عقب گرد کنم که یهو پام گیر کرد و افتادم تو بغلش، خیلی خجالت کشیدم، از جلوی در کنار رفتم .
- سوزان کیه مادر؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- اقا گرگه... یعنی امیر!
امیر به همه سلام کرد و به پرهام دست دا،د روهام هم خیلی سرد باهاش سلام کرد. دلیل کارش رو نفهمیدم، ای کاش یادم میومد. سارا نزدیک روهام رفت و چیزی بهش گفت. بعد از خوردن چای مامان گفت:
- امیرجان... مادر من دیروز با مادرت صحبت کردم، اگه شما هم موافق باشین عید همین سال جشن عروسی رو بگیریم.
خیلی شوکه شدم، تا عید که فقط یک ماه و نیم مونده.
- ولی مامان من هنوز امادگیشو ندارم، اخه...
- اخه نداریم دیگه.
روهام: مامان سوزان تازه به هوش اومده ما باید بهش فرصت بدیم... اون هیچی از امیر نمی‌دونه!
پرهام اروم بهم گفت:
- چه ادای دخترای 15سال رو درمیاره از قدیم گفتن میمون هرچی...
با چشم غره‌ای که بهش رفتم ساکت شد.
امیر: باش عزیزم هرچی شما بگی.
پرهام: اوق... از سارا یاد بگیر تو یه روز خواستگاری 3 روز بعدم عقد و یه ماه بعد عروسی
و بعد ادای منو در اورد (باید فکر کنم)
سارا: دستت درد نکنه پرهام خان من زود بله رو گفتم دیگه نه؟
- حالا زن داداش من یه کوچولو اغراق کردم.
سارا: یه کوچولو؟
- حالا دو سال و یه ماه که با هم فرقی ندارن!
- اه بس کنین سرم رفت.
اون شب کلی با سارا رفیق شدیم و قرار شد که پنج شنبه همه بیان خونه‌ی ما تا من بشناسمشون. از در اتاق پرهام رد می‌شدم که شنیدم داره با یکی حرف می‌زنه:
- اوه عزیزم میگم که سوزان حافظش رو از دست داده!
- ...
- اره دیگه... من فقط همین یه خواهر رو دارم.
- ...
-باش، امروز هرجور شده بهش میگم.
- ...
- حالا دیگه گریه نکن قربون چشمای خوشگلت بشم.
چشمام 4تا شد، یعنی واقعا این پرهام دلقک خودمونه؟با صدای بلند گفتم خدا نکنه که باعث شد دو متر بپره هوا.
- سوزان من... من...
- نمی‌‍خواد چیزی بگی شنیدنی‌ها رو شنیدم حالا هم مثل یه پسر گل ماجرا رو تعریف کن.
- باشه، فقط بهت یاد ندادن فال گوش وانستی؟
قیافه‌ی متفکری به خودم گرفتم و گفتم:
- نمی‌دونم اگه هم گفته باشن یادم نمیاد.
خندید ولی بعد با ناراحتی گفت:
- نسیم... اسمش نسیمه، یه دختر زیبا و بی‌نهایت مهربون، ببین سوزان ما واقعا عاشق همیم توی دانشگاه با هم اشنا شدیم... دختر نجیبیه، من به برادر دوقلوش که توی دانشگاهه کمک زیادی کردم، ما 3 نفر هر روز کتابخونه می‌رفتیم و باهم درس می‌خوندیم... من واقعا عاشقش شده بودم ولی می‌ترسیدم بهش بگم تا این که یه روز توی بستنی فروشی تو ما رو دیدی، قول دادی که با مامان حرف بزنی ولی خوب اون ماجرا نذاشت...
- کدوم ماجرا؟
- تصادف دیگه، تو رفتی تو کما.
- اهان.
- ما هر از گاهی هم دیگه رو می‌دیدیم تا اینکه یه روز باباش تعقیبش کرد و...
قطره اشکی از چشمش ریخت، بی‌چاره داداشم دلم کباب شد واسش.
-رد انگشتاش تا چند وقت روی صورت قشنگش بود، من ا زاون روز ندیدمش امروز بعد از 2 ماه یواشکی بهم زنگ زد.
- خوب چرا با باباش حرف نزدی؟
- زدم، ولی اون اصلا به حرف من گوش نمیده.
- بقیش رو خودم شنیدم... بسپارش به من.
صدای اذان بلند شد، وضو گرفتم و بعد از نماز برای همه دعا کردم. برای پرهام و نسیم، خودم و امیر، عکس بابا رو بغل کردم و گفتم:
-ای کاش بودی بابا، ای کاش...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مانتوی زرشکی و شلوار مشکیم رو پوشیدم، شال مشکی رو سرم کردم. موهای بلندم رو شونه زدم و چادرم رو پوشیدم. باید تا می‌تونستم با حجاب باشم تا از تصورات اقای منصوری (بابای نسیم) درباره‌ی پرهام کم بشه. شالم رو اون‌قدر جلو کشیدم که چشمام معلوم نبود.
***
- کیه؟
- با نسیم کارداشتم.
- بفرمایین.
در باز شد. خونه‌ی 2 طبقه با حیاط خیلی بزرگ.
- بفرمایین.
- نسیم؟
- بله... خودم هستم.
محکم بغلش کردم و با صدای بلند گفتم:
- وای خدای من نسیم، میدونی چند ساله...
و بعد خیلی اروم گفتم:
- من سوزانم خواهر پرهام اومدم با بابات حرف بزنم.
- وای سوزان خیلی خوشحالم خیلی.
خندید و ادامه داد:
- این‌قدر شالت جلو که نشناختمت، هیچ جای صورتت معلوم نیست.
عاشق چشماش شدم، چشمای عسلی واقعا زیبایی داشت.
- با این چشا معلومه خوب دل داداشه ما رو بردی.
- ممنون... چشمای توهم خیلی قشنگه، مخصوصا اون دایره‌ی خاکستری دور چشمات!
- اره، باورت نمیشه به خاطر حساسیت این‌طور شده.
- خدا بده ازاین حساسیتا.
دختر جذاب و مهربونی بود، با ترس در زدم.
- بفرمایید
رفتم توی اتاق.
- سلام
- سلام
- من... من...
- تو چی دخترم؟
- اممم خوب... چطوری بگم، من خواهر پرهامم.
اخماش تو هم رفت: خوب امرتون
- ببینید اقای منصوری می‌دونم که پرهام کار درستی نکرده، باید از راه درستش اقدام می‌کرد ولی من اون‌ موقع توی کما بودم، خانواده ما توی وضعیت خوبی نبود و امکان خواستگاری وجود نداشت...
- یعنی هر کس نمی‌تونست بیاد خواستگاری باید با دختر مردم بره بیرون؟!
- می‌دونم اقا ولی این دوتا عاشق همن، هردوهم تقاص کارشون رو پس دادن خواهش می‌کنم اجازه بدین بیایم برای خواستگاری.
- ببخشید‌ها ولی این حرفا مردونست.
- پدر من 10ساله که فوت شده.
- اوه متاسفم.
-ازتون خواهش می‌کنم بذارین نسیم بشه شاهزاده‌ی رویاهای پرهام... من می‌دونم که پرهام اون رو از جونش بیشتر دوست داره.
قربون این دیالوگ فیلم های کره‌ای برم. چاقویی برداشتم و گفتم
- اگه به صداقت من شک دارین لطفا جونمو بگیرید.
با صدای بلند خندید: این چه کاریه دخترم پاشو پاشو اولا که توی فیلما از شمشیر استفاده می‌کنن دوما این چاقو پلاستیکیه، باشه باشه با نسیم صحبت می‌کنم و خبرش رو بهتون میدم.
خیلی خوشحال شدم. توی راه همش فکر می‌کردم که درعوضش پرهام برام چی کار کنه؟ رسیدم خونه.
- سلام مامان من اومدم سلام داداش من اومدم سلام به روی ماهتون به چشمای سیاهتون...
- علیک سلام دختر سرم رفت.
- سلام
پرهام با استرس به من خیره شده بود.
- امم سوزان اون شالی رو که دیروز گفتی برات خریدم.
متوجه منظورش شدم ولی خودم و زدم به اون راه.
- کدوم شال؟
- همون شال قرمزه دیگه.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- من که چیزی یادم نمیاد
چشماشو بستو نفس عمیقی کشید.اروم گفت: دختره ی خنگ .
بلند گفتم : من خنگم مامان؟
- نه قربونت برم.
- پس چرا پرهام به من میگه خنگ!
- پرهام؟
پرهام: جانم مامان؟
- این چه طرز حرف زدنه!
- باشه ببخشید.
- مشکوک میزنی‌ها داداش!
و بعد از گفتن این حرف بلند شدم: من میرم نهار بخورم.
پرهام: منم گشنمه
- باشه برین توی اشپزخونه من صبر می‌کنم تا روهام بیاد.
- مگه روهام و سارا قراره بیان؟
- اره
زود نشستم: پس من صبر می کنم تا بیان.
کارد می زدی خونش درنمی اومد.غرید: سوزان
- جانم داداش؟
- هیچی
به طرف اتاقم رفتم: پس من می رم دوش بگیرم.
توی اتاقم رفتم. هنوز در رو نبسته بودم که پرهام خودش رو انداخت توی اتاق.
- هوی!
- چی شد؟
- چی چی شد؟
- خودت رو نزن به اون راه سوزان.
خیلی دلم سوخت براش، چقدر استرس داشت. قیافه‌ی ناراحتی به خودم گرفتم.
- هیچی فقط من بدبخت شدم.
- چرا؟
- چون باید هزارتا نقشه بکشم که چطور زن داداش جدیدمو اذیت کنم.
لبخند پهنی زد. سرش رو توی بالشم فرو کرد و جیغی کشید.
- عاشقتم سوزان.
- عاشق من یا نسیم.
- خب معلومه...
-مرسی دا..
هنوز حرفم رو کامل نکرده بودم که گفت: خب معلومه نسیم!
اخم کردم: جون به جونت کنن پرویی.
با کلی مکافات از اتاق انداختمش بیرون.
امروز پنجشنبه است، کل هفته رو داشتم فکر می‌کردم چی بپوشم. اخرشم تصمیم گرفتم که یه پیراهن بلند گل گلی که زمینش صورتی با گلای ریز سفید حلقه‌ای با یه مانتوی نخی سفید و یه شال صورتی پوشیدم. پایین پیراهن فقط یه چاک کوتاه داشت. از پله‌ها پایین اومدم. خونمون خیلی شلوغ شده بود. چند نفر به طرفم اومدن مامان شروع کرد به معرفی کردنشون.
- ایشون خاله مریم و این سه تا دسته گلم دختراشن، پاییز، پالیز و ایشونم پانیزجون.
ووی مخم هنگ کرد.
- ایشون دایی صدرا و ایشونم همسرشون مهسا خانم هستن.
لبخندی زدم خیلی جوون بودن به نظر میومد 2-3 سال از من بزرگ تر باشن .
- چه دایی جوونی!
- 30سالمه، یعنی دقیقا 5 سال از تو بزرگ تر.
دایی خندید: قبلنا صدرا صدام می‌کردی، خوشحالم که بهم میگی دایی.
- منم همین‌طور صدرا جون.
- ای بابا چه غلطی کردم گفتم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من عمه ندارم.و دوتا عمو به اسمای یاسین وسپهر دارم .مهنازو ساناز دخترای عمو یاسین و مایا و مسیح بچه های عمو سپهرن .

خدا رو شکر همه فامیلام ادمای خوبی بودن به جز زن مسیح .(پریا)که واقعا روی مخ بود.کل مهمونی رو درباره ی قیمت طلا هاش حرف میزد.

-سلام خانومم

-سلام

-خوبی؟

-ممنون

-منم خوبم

خندیدم:خدارو شکر .......

 

صبح که از خواب بیدار شدم تصمیم گرفتم یه دوری این اطراف بزنم شاید چیزی یادم بیاد.

یه مانتوی سفید کتی با تیشرت مشکی با جین مشکی روسری مخلوطی از ابی و سرمه ای پوشیدم.

تقریبا 100متری از خونه دور شده بودم توی یه پارک نشستم چقدر اینجا خلوته احساس می ردم چیز تیزی به کمرم می خوره

-بی صدا برو سوار ماشین شو

نفسم حبس شد.

-شما ..شما کی هستین

-فقط سوار شو

چاقوی خیلی تیزی داشت .سوار  ماشینش که یک ون سیاه بود شدم.با سوزش دستم نگاهی به دستم انداختم.

-چه غلطی داری می کنی؟

-چشاتو ببندوسرتو تکیه بده به در

-چی؟چرا؟

-گفتم این کارو بکن دلم نمی خواد بیفتی روم

اون موقه منظورشو نفهمیدم ولی حالا خوب می فهمم.........................

چشمامو باز کردم توی یه اتاق کوچیک و تاریک روی زمین افتاده بودم.هرچی تلاش کردم نمیتونستم روی پاهام بایستم .

-ک...کمک کسی اینجا نیست.یکی کمکم کنه.

صدای پا میومد.

-کمک من اینجا گیرافتادم.

چند دقیقه ای فقط جیغ و داد کردم ولی بعد با حس سرگیجه و حالت تهوع شدید از حال رفتم........................................................................

-پاشو هوی با توام آ

یه طرف صورتم میسوخت گلوم خشک شده بود.

-تو ....ک..کی ..هستی

-عزرائیلم

-اشهد ان لا الله الی الله اشهد......

چشماش گرد شد:چی کار میکنی.

-اشهدمو میخونم دیگه

-هه هنو مونده تا بمیری

به دوتا مرد دیگه که جلوی در ایستاده بودن گفت:بیارینش

منو توی اتاقی بردن که درست مثل اتاق بازجویی بود.لیوان ابی که روی میز بود رو سرکشیدم.مردی جلوم نشسته بود.

-من سوال می پرسم توهم دقیق وکامل توضیح میدی.زر اضافیم نمیزنی

-میشه بگین جرم من چیه اقای بازپرسبی ادب.؟

مردی که کنارش ایستاده بود جلو اومد و مشتی به صورتم زد که همه ی اقوامشو یاد کردم.از درد به خودم پیچیدم.

-امید وارم یاد گرفته باشی که اینجا فقط من میپرسم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با  داد گفتم:شماها کی هستین اشغالای عوضی بهتون نمیخوره پلیس باشین.

و بعد مشت دوم که توی شکمم خوردو جیغم هوا رفت.

-به تو ربطی نداره.خب سوال اول نهال کجاست؟

-ها ؟کی کجاست؟

و بعد بالگدی که توی کمرم زد نفسم رفت.از دهنم خون میریخت و بدنم تیر میکشید.مرد چند تا سیلی محکم بهم زد.

-ایناهم برای دوتا سوالت واسکول فرض کردن ما.

ناله های من و فریادایی که مرد میزد کل اتاق رو پرکرده بود.

-نمیدونم به خدا نمیدونم راجب چی حرف میزنین.

مزه ی تلخ و شوری خون رو توی دهنم حس کردم.خودش به طرفم اومد و موهامو محکم توی دستاش گرفت:

-گفتم نهال کجاست؟

-ای ای موهامو ول کن.نهال دیگه کدوم خریه ؟

-ا نهالو نمی شناسی ؟نه؟

-قوربون ادم چیز فهم

با ضربه ای که به صورتم زد خفه شدم.چشمام سیاهی می رفت.با اومدن شخصی دست از زدن من برداشت.

-قربان ملیس رو  اوردن

نفسشو داد بیرون:

-خیلی خوب.مهمونمونم رسید بیارش

-چشم قربان

ملیس.دختری زیبا با چشمان سبز ابی .نمی دونم چرا اینقدر گریه می کرد نگهبانا اونو اوردن و جلوی مرد دیوونه به زانو دراوردن.به طرف مرد رفت و روی پاهاش افتاد.

-قربان تورو خدا .التماستون می کنم منو ببخشید .خواهش میکنم.

-تو یه خیانتکاری می دونی که سزای خیانت به سازمان چیه ؟

-می دونم قربان .تورو خدا منو بکشید کاری به خونوادم نداشته باشید .

-هه خونواده؟به اون برادر ناقصت میگی خونواده؟بیاریدش.

چند لحظه بعد پسری 10-12ساله که روی ویلچربود رو اوردن .خیلی شبیه ملیس بود.پسرک گریه می کردو ملیس زجه می زد.

-قربان.التماستون میکنم.

دختر به طرفم من برگشت:سو ...زان تو اینجا چی کار میکنی.

صدای تفنگ اومدو همزمان با اون  صدای  دختروپسر قطع شد.خواهرو برادر غرق خون جلوی پاهام افتادند.چشمام سیاهی رفت و بعد چیزی نفهمیدم....................

-اهای اهای پاشو

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مردی کنارم ایستاده بود و بهم لگد می زد و سعی میکرد بیدارم کنه.

با صدایی که خودم به زور شنیدم گفتم:شما کی هستین؟

-پا میشی یانه؟

وبعد با موهام بلندم کرد:ا بیا اینو ببر.خیلی رو عصابه .دم به دقیقه هم غش میکنه

اگه با چشای خودم نمی دیدم باور نمی کردم.امیر نزدیکم اومد سرشو پایین انداخت .

-متاسفم سوزان.تو وارد بدبازی شدی.

خندیدم:امیر عزیزم تو حتما اومدی منو نجات بدی مگه نه؟

سرشو پایین انداخت-پیام میشه این یه کارو تو برام انجام بدی؟

پیام-هه نکنه عاشقش شدی؟

-نه اخه...

-اخه ماخه نداریم.رادان گفته تو ببریش.

باورم نمی شدکه امیر می خواد یه بلایی سرم بیاره.جلو اومدو دستمو محکم گرفت.وبا صدای بلند گفت:بلند شو

-حالم ازت بهم می خوره امیر . ازت متنف..

دستش رو بالا برد و با تمام قدرتش توی صورتم کوبید.لبم پاره شده بود و فکم پر از خون بود.

-ببین سوزان بهتره دهنتو ببندی اگه من اینجا نبودمو نمی گفتم فراموشی داری الان توهم پیش ملیس بودی.

-مگه اون دختر بیچاره چه بدی در حقتون کرده بود که این بلا رو سرش اوردین؟

-خیانت

- اخه چه خیانتی ؟اون منو از کجا میشناخت ؟من تو این خراب شده چه غلطی میکنم.

-اه خیلی حرف می زنی .منو به طرف راهرویی برد .اتاق های زیادی اونجا بود .در یکی از اتاقا باز بود.چندتا کامپیوتر توی اتاق بود.امیر منو به اخرین اتاق که ته راهرو بود برد.2تا نگهبان دم در اتاق بودن.امیر در زد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-قربان

-بیا داخل

داخل اتاق رفتیم.مردی داخل اتاق بود.قیافه ی بسیار جدی داشت.اما

با مهربونی گفت:به به سوزان خانم گل .چه عجب یادی از ما کردین.

و بعد یهو جدی شد موهامو گرفت و گفت :چی فکر کردی؟فکر کردی می تونی  سازمان رو نابودکنی؟

-ای ای ولم کن اقا

واقعا تعجب کردم .این که الان مهربون بود.

-ای بابا دست از سرم بردارین.من هیچی رو یادم نیست.راحتم بزارین.

-باشه .پیام راحتش یا بهتره بگم خلاصش کنید.

-اخیش

بادیدن پیام که با تفنگش هرلحظه بهم نزدیک تر می شد تازه فهمیدم چی گفت

-نه نه ...چی کار میکنین؟

پیام –راحتت می کنیم دیگه مگه همینو نمی خواستی؟

-نه من غلط بکنم. .

-عه پس بزارم رو سرم حلوا حلوات کنم .ببریدش

دوتا نگهبان به طرفم اومدن و دستامو گرفتن.

-نه ولم کنین ولم کنین دست ازسرم بردارین.

من مقاومت میکردمو اونا روی زمین کشم میدادن.

-صبر کن صبر کنین من یه ...یه پیشنهاد دارم.

رادان-ها

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پسره ی بی تربیت .ها و درد ها وکوفت ها و ...

-بنال دیگهه

-من هر چند وقت یه بار یه چیزایی یادم میاد ببینید اگه قول میدم اگه چیزی یادم اومد بهتون بگم قول میدم.

-ا واقعا .منو سیاه نکن عمو من خودم زغال فروشم.

به طرف در اتاق رفت ولی با شنیدن صدای امیر ایستاد.

-اینو راست میگه قربان .

-جدا

-بله.البته من کی باشم که به شما دروغ بگم.اینو دکترش گفته .

اوووووووووووووووووق حالم بهم خورد.............................................................................................................................................................................

یک هفته از روزی که منو دزدیدن می گذره .نگهم داشتن تا شاید چیزی رو که من حتی نمیدونم دقیقا چیه رو به یاد بیارم.به طرف در رفتم.توی این یک هفته می تونستم ازادانه توی ساختمون بچرخم.وقتی امیر اینو بهم گفت خیلی تعجب کردم ولی با این جمله که(فرار کردن از این ساختمون غیر ممکنه )اب پاکی رو رو دستم ریخت.همه ی ادمای اینجا مثل ادم اهنی بودن و فقط بلد بودن بگن بله قربان .چشم قربان.

-ای مردم از گشنگی یکی نیست به من بدبخت غذا بده.

زنی رو دیدم که چند پوشه رو به اتاق رادان می برد.

-سلام

 سرشو تکون داد.ایشش چه مغرورن اینا .

-من گشنمه

-به من چه

-پس کی نهار میدن

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-توی سازمان ما فقط 2وعده غذا داریم.

-ولی من گشنمه.ادم گشنه که نمی تونه درست فکر کنه و چیزی یادش بیاد

-ببین دختر جون .این چیزا به من ربطی نداره.

-اصلا من می خوام رییس رو ببینم.

با صدای بلند شروع به خندیدن کرد.امیر به طرفمون اومد.

-چیزی شده؟

-نه فقط سوزان می خواد رییسو ببینه

امیر روی زمین افتاد و از ته دل میخندید.

-کی...ر..ریی..سوزان تو چقدر بامزه ای و بعد غش غش خندید.

-فکر نکنم حرفم خیلیم خنده دارباشه.

-خیلی هم خنده دار بود حالا هم پاشو برو اتاقت

 

توی این مدت همه ی راهای فرارو برسی کردم ولی نتیجه ای نداشت.امروز کلی از رادان خواهش کردم تا گذاشت برم توی حیاط .

-هی تو پاشو برو داخل

-خواهش میکنم فقط 5دقیقه

-گفتم همین الان

اروم گفتم :مرتیکه الدنگ

وقتی می خواستم از درخت برم پایین پام به یه چیزی گیر کردو با سر زمین خوردم.

-اوییی بچه مردم ناقص شد .همش تقصیر توعه ها هی میگه اداشو در اوردم(همین الان همین الان)حالا خوب شد سرم درد گرفت خوب شد...

بادیدن کیفی که روی شاخه ی درخت اویزون بود حرفمو خوردم.معلوم بود یکی با عجله قایمش کرده.ولی ازحق نگذریم خیلی ماهرانه قایمش کرده بود.کیف رو برداشتم.

-بریم

-اون دیگه چیه؟

عصبی گفتم :کیفه تا حالا ندیدی.

پوزخندی زدو جلوتر از من به راه افتاد.خیلی طبیعی   به طرف اتاقم رفتم.به در اتاق که رسیدم نفس راحتی کشیدم دستمو روی دستگیره در گذاشتم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-صبرکن

وای خدای من فکر کنم فهمید کیف رو از بیرون اوردم.سعی کردم خونسرد باشم.نفس عمیقی کشیدمو به طرفش برگشتم.

-با من کاری داشتین؟

-نه پس عاشق چش ابروتم .

-اولا من نپس تو نیستم دوما باید باشی.چشم وابرو به این خوشگلی.

-تو منو یاد کسی میندازی .

با ناز گفتم :کی؟بازیگره؟

رادان-فیونا

-حالا کی هست این فیونا.

باذوق اضافه کردم:خیلی خوشگله؟

پوزخندی زدو رفت فکر کنم قضیه ی کیف رو یادش رفت بپرسه.پریدم توی اتاق درکیف رو باز کردم.فقط یه دفترچه خاطرات با یه گل سر توش بود.هه منو بگو فکر کردم چند ملیون پول داخله کیفه.تا عصر بیرون اتاق بودم که مبادا وسوسه بشم که دفتر خاطرات مردم رو بخونم.توی این مدت یه چیزایی یادم اومد ولی خیلی به درد بخور نبودبرای اینها .هرچی بیشتر درباره ی سازمان میدونستم نفرتم ازشون بیشتر می شد من واقعا برای خودم متاسفم که یه زمانی با اینا کار میکردم.امیرو دیدم که زیر درخت نشسته بود.کنارش نشستم.

-من میخواستم چند تا سوال ازت بپرسم.

خیلی خونسرد گفت:خوب بپرس

ایش پسره ی عوضی انگار نه انگار همش تقصیر اونه که من اینجام.

-ماجرای این سازمان چیه؟من اینجا چی کار میکنم ؟نهال کیه؟چرا ملیسو کشتن؟چرا من به هرکی میگم رییس رو می خوام ببینم میخنده؟اونا از من چی می ...

-وای خفه نشی.

چشم غره ای بهش رفتم.

-بشمم به تو ربطی نداره

-خوب ..سوال اول..

-ماجرای سازمان

-اهان...سازمان z.p.mبزرگترین سازمان قاچاق اعضای بدن انسان ها ست.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هینی کشیدم و دستم رو روی دهنم گذاشتم.

-گفتی اعضای بدن انسان.بابا  شما خیلی خرین.خیلیی

-اره .خوب چیزایی رو که به تو مربوط میشه هم از وقتی که دیدمت برات میگم .چون تو زیاد حرف نمی زدی از قبل از اون خبر ندارم..یه روز وقتی به سازمان میومدم ماشین الفرد رو دیدم که دم در سازمانه خیلی تعجب کردم.

-الفرد؟

-بله .شریک قبلی رییس بزرگ و بهتره الان بهش لقب بزرگترین دشمن سازمان روبدم.اون به دیدن رادان اومده بود و ازش می خواست  که برای نابودی سازمان بهش کمک کنه .رادان هم که سگ باوفای سازمانه اون روز جوری کتکش زد که من به جای اون دردم اومد.خیلی تعجب کردم که چرا تنها اومده.درست بعد از 20دقیقه افرادش ریختن داخلو همه جارو به رگبار بستن.اونروز بود که تورو دیدم.

با تعجب گفتم:من؟

-اوهوم.کنار الفرد ایستاده بودی و با لبخندمسخره ای به ما نگاه میکردی.خیلی تعجب کردم که یه دختر چطور همچین جسارتی داره که توی اون وضیت که ما حتی نمی دونستیم که داریم خودیارو میزنیم یا نه با خونسردی تمام وایستاده و داره به ما نگاه میکنه .با خودم گفتم بزار این دم اخری زهر خودم رو بریزم.تفنگم رو به طرف الفرد نشونه گرفتم.خواستم ماشه رو بکشم که یهو دستم سوخت.تیر خورده بودم همون لحظه تورو دیدم که با تفنگی که دستت بود به طرفم میومدی.چشمامو بستمو منتظر مرگ شدم حالم خیلی بود بود .خون زیادی ازم رفته بود.

وقتی به هوش اومدم دیدم که توی سازمانیم.

-مگه نگفتی که ..

-اره ولی اون ساختمون فرعی و برای رد گم کردن بود.رادان بالای سرم ایستاده بود.از افراد ما فقط 3 نفر زنده موند

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من.رادان و

-ملیس

لبخندی زد:باهوشیا.درسته ملیس.اون ملیس عوضی از افراد الفرد بود اون مدارکی داشت که اگه به پلیس می داد سازمانو نابود میکرد.غیر ممکن بود که کسی بتونه مدارکی علیهه سازمان پیدا کنه ولی ملیس چون 10سال با ما کار کرده بود واقعا بهش اعتماد داشتیم.یه روز که همراه رادان بودم پیام اومدو گفت که برادر زاده ی الفرد رو پیدا کرده.ما واقعا خوشحال شدیم .منو پیام یه مدت برادر زادشو تعقیب کردیم و جای الفرد رو  پیدا کردیم.الفرد رو اینجا اوردیم .تا تونستیم شکنجش کردیم و اون بالاخره به حرف اومدو گفت که مدارک دست  برادرزادشه. اون واقعا دختر باهوشی بود توی این مدت هرکسی که تعقیبش میکرد رو فریب میداد و مثل سایه نا پدید می شد .هرکاری برای پیدا کردنش کردیم رییس دستور داد که منو رادان و پیام با 12 نفر از اعضای حرفه ای سازمان بریم و اونو بیاریم.من پیداش کردم یه چادر پوشیدمو ادای پیرزنا رو در اوردم و ازاون خواستم که از رو برگه ای که بهش دادم ادرسو نشونم بده.ماده ای که به برگه زده بودم کار خودشو کرد و بعد از 10 ثانیه بیهوش شد.سخت ترین شکنجه هارو روش امتحان کردیم.ولی اون حرفی نمیزد.یکی از بچه های سازمان به رادان خبر داد که برادر زاده ی الفرد فرار کرده .امکان نداشت کسی بتونه این کارو بکنه رادان خیلی عصبانی شد و اون بیچاره رو کشت.زود به اتاق برادر زاده ی الفرد رفتیم ولی در کمال تعجب اون اونجا بود و کسی که فرار کرده بود نهال حسینی بود .مامور بیچاره به خاطر یه خبر اشتباه کشته شد.ما هر10 روز یک بار دوربینای اتاقارو برسی میکنیم.یه روز وقتی دوربینارو نگاه میکردم دیدم که برادرزاده ی الفرد فلشی رو که ما7ساله دنبالشیم رو به نهال داده و حالا ما 5ساله که دنبال نهال میگردیم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-خب چرا از الفرد و برادر زادش برای برگردوندن نهال استفاده نمیکنید؟

-الفرد که مرده ولی برادر زادش الان اینجاست.اخ گلوم خشک شد البته خیلی مختصر گفتم واگرنه باید 7سال برات حرف میزدم.راستی .پرسیدی که چراوقتی میخوای رییس بزرگ رو ببینی همه میخندن؟

-اره اره خدا خیرت بده بگو.

-چون تا حالا کسی اون رو ندیده

بلند شد و به طرف ساختمون سازمان رفت.یهو یه سوال که خیلی وقته منتطر شنیدن جوابشم به ذهنم اومد.

-اونوقت اینا چه ربطی به من داشت؟

-هه...بیشتر از همه به تو ربط داشت.

-چرا اونوقت؟

-خودت می فهمی

-امیر مگه من تورو نمیشناختم پس چرا باهات نامزد کردم؟

-از شانس خوب من روزی که من اومدم مراقب تو باشم که شاید با نهال در ارتباط باشی تو بهوش اومدی.من به خونوادت گفتم که ما عقد کردیم اونا خیلی ناراحت شدن ولی به روت نیاوردن.ولی اون برادرت روهام نزدیک بود منو بکشه.

حرصی گفتم-حقت بود .دستش درد نکنه

اوه روهام.چقدر دلم برای خونوادم تنگ شده.توی اتاقم رفتم.قطره اشکی ازچشمم ریخت و بعد قطره های دیگه...منو ببخش پرهام من بازم باعث شدم عروسی شما عقب بیوفته.منو ببخش مامان همیشه باعث میشم که نگران باشی.ولی من خیلی زود برمیگردم .قول میدم .سرم خیلی درد میکرد.سرم رو روی بالش گذاشتم و به خواب رفتم.

-عمو الفرد عمو خواهش میکنم چشاتو باز کن .

-سوزان ..م..م.ن دیگه دارم..می.میرم لطفا راه منو ..راه..م.ادامه ..ب.ده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(سوم شخص):زجه میزد .عموی عزیزش رو چه راحت ازش گرفتن.جسد بی جان و سرد عمو روی پاهایش افتاده بود.اشک هایش جاری شد.سرو صورتش خونی شده بود .جلوی چشمانش عمو را اتش زدند.دخرجیغ میکشید صدای خنده های شیطانی مرد هرلحظه نزدیک تر میشد.میخواست بلند شود و تا میتواند از اینجا و این سنگدل ها دور شود اما رمقی برایش نمانده بود....

 

(سوزان):از خواب پریدم .این دیگه چه خوابی بود من چرا باید به الفرد بگم عمو.نه امکان نداره.نه(الفرد که مرده ولی برادر زادش اینجاست)حرف های امیر توی سرم اکو می شد.تلوتلو خوران به سمت در رفتم .دیوارو تکیه گاه خودم قرار دادم .به طرف اتاق امیر رفتم در رو محکم باز کردم.امیر با ترس از خواب پرید

-سوزان ...تو ..اینجا

-خفه شو فقط یه سوال می پرسم مثل بچه ی ادم جواب بده .

-اما..

-اسم برادر زاده ی الفرد چیه؟

-تو الان حالت خوب نیست

-گفتم اسمش چیه؟

سرش روپایین انداخت .-سوزان

اشک هام روی گونه هام قل می خوردن وپایین می ریختند.بلند خندیدم

-نه امکان نداره

-اروم باش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...