رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Bahar00

رمان پریشان | bahar.1385 کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

پارت ۲۴:
نگاه ساعتم کرد. ساعت هشت و نیمه!
- اوف مامان بسه به خدا!
- اِ! زشته ها!
- مامان تولد دوستت به من چه ربطی داره!
- ربط داره!
- مامان جون هر کی دوست داری یه روز دیگه بیا واسه من لباس بخر! درضمن از این لباس هایی که انتخاب می کنی خوشم نمیاد خب!
- خب و درد و بی درمون!
و خیلی کشیده گفت:
- ساکت!

بالاخره مامان دست از خرید لباس کشید و با هم به راه افتادیم.
تموم راه به عرفان و بابا فکر کردم.
یعنی برگشته؟
یعنی بابا تونسته منصرفش کنه؟
یعنی الان برم عرفان هم هستش؟
اگه الان خونه باشه چی؟
اگه الان که ترمز رو زدم، ماشینش باشه چی؟
از ته دل لبخندی زدم و دم در خونه ماشین رو متوقف کردم.
مامان- مرسی! خیلی خوش گذشت.
- خواهش می کنم مامان جونم!
از ماشین پیاده شدیم و مامان در خونه رو باز کرد و باهم وارد شدیم.
صدای بابا و میا میومد که داشتن دعوا می کردنند!
بابا- اگه بفهمه، بد میبینی میا!
میا- اوه اوه! ترسیدم!
-تو دختر منی و آر...
میا وسط حرف بابا پرید و گفت:
میا- ساکت شو! من هیچ وقت دختر تو نبودم و نیستم!
- نباش!
مامان عطسه ی بلندی کرد که من ترسیدم. بعد از عطسه ی مامان هیچ صدایی نیومد.
بابا پیش ما اومد و خوش آمد گویی کرد.
مامان با صدای لرزونی ممنونی گفت و رفت!
بابا- آرتمیس لباسات رو عوض کن بیا توی اتاقم! منتظرتم!
- چشم! چیزی شده!؟
- نه!
بابا خیلی عصبی بود. تنها کاری که تونستم بکنم، این بود که زود پیش بابا رفتم.
در اتاقش رو زدم و بعد از بفرماییدی که گفت در رو باز کردم و وارد اتاقش شدم. در رو بستم و روی یکی از مبل های کنار میزش نشستم. بابا هم اومد و روبه روی من نشست و سرش رو پایین انداخت!
- بابا چیزی شده؟
- تو چیزی که نشنیدی؟
- منظورتون رو نفهمیدم!
- میگم تو که چیزی از دعواهای ما نشنیدی!؟
خیلی استرس داشت و مدام انگشتاش رو تکون می داد. برای اینکه آروم بشه گفتم:
- نه والا!
بابا سرش رو بالا اورد و گفت:
- میا و میرا چیزی بهت نگفتن!؟
خیلی تعجب کردم! چرا مامان و بابا هی این سوال ها رو از من می پرسن؟
بابا با صدای خیلی بلندی گفت:
- آرتمیس با تو بودم!
ترسیدم و تند تند گفتم:
- ن....نه!
یکم آروم تر گفت:
- مطمئنی!؟
- اوهوم!
- برو بیرون!
- بابا!
نگاهم کرد و من ادامه دادم:
- عرفان! اون کجاست!؟
- رفت! دیگم نمی بینش! خودش گفت که این طوری بهتره!
خیلی کشیده گفت:
- بیرون!
- خودش گفت؟
سرم داد کشید:
- آرتمیس، بیرون!
- بابا چرا ر...
وسط حرفم پرید و گفت:
- ساکت شو و برو بیرون!
از جام بلند شدم و در رو باز کردم و از اتاقش بیرون اومدم.
پایین پله ها میرا رو دیدم که با لبخند نگاهم می کرد. در اتاقم رو باز کردم و وارد اتاقم شدم!
بالشم رو برداشتم و جلوی صورتم گذاشتم و زار زدم. احساس کمبود می کردم!
احساس تنهایی می کردم! احساس می کردم تنهای تنها شدم!
احساس نابودی می کردم!



به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۵:
از اون ماجرا، سه سال می گذره و من حتی یک بارهم عرفان رو ندیدم! حتی صداش رو هم نشنیدم!
تو اینستا هیچ پستی نمی زاره! توی تلگرام و واتساپ آنلاین نمیشه! اخرین بازیدیش واسه خیلی وقت پیشه!
از میرا شنیدم که خط جدیدی خریده و از اون استفاده می کنه! از اون روز که بابا بهم گفت که رفته، من دیگه نتونستم جلوی زورگویی های میرا و میا رو بگیرم! هر چی از دهنشون می رسه بهم میگن! حدود یک سال پیش، مامان ناراحتی معده گرفت و میا و میرا براش بلیت گرفتن و با بابا رفتن آمریکا و چند ماهی یک بار میان و یه سری به ما می زنن!
با امروز، پنج روز هست که من بیرون نرفتم، دانشگاهم رو ول کردم و افسرده شدم! من واقعا به عرفان نیاز دارم! دلم براش تنگ شده! هر چی به خاله زنگ می زنم از عرفان می پرسم، جوابی جز " عرفان رو فراموش کن" بهم نمیده! بابای عرفان تازگیا فوت کرده! حتی عرفان واسه مراسم باباش هم نیومد!
یعنی در این حد ازش بی خبرم و ندیمش! همه ی عکس هاش رو که توی پست های اینستاش بود، برداشته و یه دونه پست گل مشکی پر پر گذاشته!
اشکام گونم رو خیس کرد. بالشم رو برداشتم و جلوی صورتم گرفتم و خفه جیغ کشیدم. آهنگ اول من از مهراب رو پلی کردم و زار زدم به خاطر اینکه چقدر تنهام! آدم چقدر می تونه بی رحم باشه؟! چرا عرفان!؟ با کوبیده شدن در نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- میرا، میا، ولم کنین! بعدا بهم تیکه بندازین!
- منم!
چی؟ این کجا بود؟ کی بهش آدرس داده بود؟ از اون روزی که بابا گفت عرفان رفته من دیگه تهران نرفتم و هیچ کس آدرس من رو به شایان نداده بود! حالا اینجا چی کار می کنه؟ یعنی میرا و میا بهش آدرس رو دادن؟ اخه شایان که این دوتا رو نمی شناسه!
- آرتمیس، هسی؟
جوابی واسه گفتن نداشتم!
- آرتمیس، یه چیزایی فهمیدم! اومدم که خودت رو ببینم، در رو باز کن!
جوابش رو ندادم و اشک ریختم!
دلم می خواست سرم رو به دیوار بکوبم! اخه چرا یه پسر غریبه باید ماجرای رفتن عرفان رو بدونه!؟! همش تقصیر خودمه!
دوباره اون سرد های شدید شراغم اومد. وقتی سرم درد می گیره، روانی میشم! هر چی سر دستمه می شکنم! حتی میرا و میا هم غیب میشن!
دکتر نرفتم و دلیل سر دردم رو نمی دونم!
سرم سنگین شده بود و درد گرفته بود. دست خودم نبود. سرم رو بین دوتا دستام گرفتم و فشارشون می دادم. از اون طرف صدای شایان رو مخم بود!
- آرتمیس، در رو باز کن دختر خوب! به خدا قول میدم حال و هوات رو عوض کنم!
تو دلم گفتم:
- قورت اضافی میری!
ادامه داد:
- آرتمیس، بس کن! شنیدم افسرده شدی، اما باور نکردم و به همه گفتم تو دختر شیطونی هستی! انقدر شیطونی که یک بار به من سیلی زدی! یادته!؟
این حرفش خیلی رو مخم رفت!
داد کشیدم:
- از من فاصله بگیر
خیلی کشیده گفتم:
- دلم خواسته که بهت سیلی زدم! بی عرضه ی روانی!
از اون طرف صدای میا اومد
- هی، پسر جون!
شایان- شایانم!
- حالا هرچی! بیا پایین! دوباره روانی شده!
- منظورت اینکه سرش درد گرفته؟
- اره!
- اومدم!
و بعد صدای پای شایان به گوش هام خورد.
اشکام سرازیر شد. حتی شایان هم باور کرده من یه روانی هستم!
از جام بلند شدم و گوشیم رو برداشتم و همزمان با گفتن " لعنتیا " به زمین کوبیدمش و بلند بلند گریه کردم.
بلند داد زدم:
- خدایا! مرگ یکی از آرزو های منه!
توی سرم درد بدی به وجود اومد که باعث شد جیغی بکشم و سرم رو بگیرم!
این درد مثل این بود که اجری به سرت میزنی و هر ضربه ای که می خوره از قبلی سنگین تره!
دوباره درد گرفت و باعث شد جیغی بکشم و بلند بگم:
- اخ!
صدای پای کسی رو شندیم و بعد کوبیده شدن در!
شایان بود.
- آرتمیس! آرتمیس!
چقدر ترسیده بود! صداش رو مخم بود! ناخداگاه صندلی چوبیم رو بلند کردم و به زمین کوبیدمش و گفتم:
- آرتمیس مُرد!
- آرتمیس در رو باز کن!
- تو هم فکر کردی من یه دیوونم!
- نه!
- نه و زهرماری! دروغو!
- بزار بیام تو
- عمرا!
- آرتمیس!
- زهرمار
- در رو باز کن، قول میدم برات مفید باشم!
- درد! ساکت شو
- به خدا قول میدم اگه در رو باز کنی حالت رو خوب کنم!
- لازم نیست خوب کنی!
- به خدا خوب می کنم!
- اگه می خوای خوب کنی از اینجا برو! ممنون
- امر دیگه!؟
- ممنون! موفق باشی!
- این شماره سیو کن
- مهم نیست
- سیو کن آرتمیس!
در رو باز کردم و سرش داد کشیدم:
- نمی خوا...
همون درد همیشگی به سرغم اومد و اخم رو در آورد.
- اخس سرم!
سرم رو گرفتم و زانو زدم. دردش خیلی زیاد شد، در اون حدی که اشکام سرازیر شد.
شایان کنارم نشست و گفت:
- آرتمیس خوبی؟
نمی تونستم جلوی اشکام رو بگیرم. با گریه گفتم:
- التماست می کنم، یه گلوله خالی کن تو سر من!
- مگه تو دیو...
دوباره اون درد به سراغم اومد و جیغی کشیدم و باعث شدم که حرفش نصفه بمونه! چشمام رو بستم و بلند بلند بابا رو صدا زدم!
- بابا! بابایی!
- آرتمیس حالت خوبه؟
میا بود! تعجب کردم و با لبخند تلخی که روی لب هام بود گفتم:
- تو بهتری!
یکم که گذشت متوجه شدم که شایان نیستش!
سرم که اروم شد، دستم رو پایین اوردم و با دیدن دستم، شوکه شدم! چرا دست من خونیه!؟
میا- انقدر به صورت چنگ زدی که صورتت زخم شده و داره خون میاد. بلند شو صورتت رو بشور!
میا مهربون بود ولی میرا خیلی رو مخش کار می کرد. اشک ریختم! واسه این که چقدر بدبختم!
میا رفت و من رو به حال خودم گذاشت! این طوری واسه من خیلی بهتر بود!
سرم رو بین دست هام گرفتم و خودم رو جلو و عقب کردم و اشک ریختم و زیر لب اسم عرفان رو زمزمه می کردم!
اونقدر گریه کردم که همونجا، دم در اتاق خوابم برد!
وقتی چشمام رو باز کردم، توی بیمارستان بودم.
میا کنارم روی صندلی ای نشستم بود و مشغول چت کردن بود. با صاف کردن گلوم بهش فهموندم که من بیدارم!
- بزار به دکترا بگم بیان!
هیچی نگفتم، از جاش بلند شد و بیرون رفت. بعد از پنج دقیقه ای دکتر وارد شد و بعد از سلام و حال و احوال پرسی، سرمی برام نوشت و روبه میا گفت که این سرم رو بگیره و به پرستار ها بگه تا برام بزنن.
بعد از اتمام اون سرم برم آزمایشگاه و جالب اینجاست که خودش می خواد ازم آزمایش بگیره!
هیچ حرفی نمی زدم تا اینکه میرا با لبخند مزخرفی وارد اتاق شد.
- سلام
میرا- و علیکم! چطوری بی خاصیت؟
میا- اجی بزار یکم حالش بهتر بشه، دوتایی میوفتیم به جونش! الان اصلا حالش خوب نیست!
- تو یکی ساکت شو! آرتمییس خوب به حرفام گوش کن!
برات یه سویت گرفتم، از این به بعد اونجا می مونی!
میا- چی؟ اگه فرهاد بفهمه چی؟
- بفهمه برام مهم نیست! فقط می خوام این روانی( به من اشاره کرد) از خونه ی ما بره! همین و بس!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۶:
هیچی نگفتم و اروم اشک ریختم. میا دستی روی سرم کشید و گفت:
- خوبی؟
- خوبم!
انقدر صدام غم داشت که میرا گفت:
- دروغو! ازت متنفرم!
جوابش سکوت بود.
سکوت کردم به خاطر اینکه تنهام! به خاطر اینکه هیچ کس من رو دوست نداره! چرا؛ چون....
با صدایی آشنا به خودم اومدم.
- سلام
به سمت صاحب صدا برگشتم و با دیدن چهره اش شوکه شدم.
- خوبی؟
توان صحبت کردن را نداشتم! سرم را به معنای خوبم تکون دادم و با بهت نگاهش کردم!
- یعنی انقدر ترسناکم؟
اشک چشمام رو پر کرد و بعداز دو سه دقیقه گونم خیس شد. کاران دستمالی برداشت و بهم داد.
- بیا!
- میشه بری بیرون؟!
- البته!
از جاش بلند شد و بیرون رفت! سِرم رو از توی دستم بیرون کشیدم و شروع کردم به گریه کردن.

الان سه هفته هست که اومدم توی این سویت کوچیک و درب و داغون!
حالم اصلا خوب نیست! مدام شایان و کاران بهم زنگ می زنند و از من آدرس سویت رو می خوان. اون طور که فهمیدم، میرا و میا کلی با شایان دعوا کردند و به همین دلیل شایان دیگه به سراغ آنها نمیره! دوباره گوشیم زنگ خورد. مامان بود.
جوابش را ندادم. دوباره زنگ زد. گوشی را برداشتم و به گوشم چسبوندم.
- سلام
- سلام دخترم، خوبی؟
- مهم نیست
- عزیزم چرا این طوری میگی!
- خوب میگم، نه!؟
صدا میا و میرا از پشت تلفن به گوشم خورد.
- مامان کجایی؟
- خونه! اومدیم ایران. دیروز عصر رسیدیم.
حتما بابا نیامده بود وگرنه به من سر میزد و کلی میا و میرا دعوا می کرد.
- اهان. خوش باشین!
صدا بابا را شنیدم که گفت:
- عزیزم، به آرتمیس هم بگو بیاد اینجا
و بعد مامان با خوشحالی گفت:
- الان بهش میگم.
من چقدر تنها بودم! هیچ کس من و دوست نداشت! دلم می خواست سرم رو به دیوار بکوبم!
تلفن رو قطع کردم و مثل همیشه زیر گریه زدم و بلند بلند خدا رو صدا زدم.
***
من- بله!
میرا- کجایی تو؟
- خونم!
- چرا در رو باز نمی کنی!؟
- حال و حوصله ی هیچ کس رو ندارم.
- مامان و بابا دیروز اومدن تو رو ببینن در رو باز نکردی، حالام من پشت درم، در رو باز نمی کنی!
- میدونی الان چند هفته هست مامان و بابا اومدن!؟
- دقیق نمی دونم! چطور؟
- با این هفته میشه پنج هفته که اومدن و تازه دیروز یادشون افتاده کسی به نام آرتمیس هم وجود داره!
- در رو باز کن!
و بعد قطع کرد. از جام بلند شدم و در رو باز کردم. میرا با دیدنم به خنده افتاد. خب حق داره..... وضیعتم واقعا خنده داره!
لبخند تلخی زدم و گفتم:
- کاری داشتی؟
- بله که داشتم؛ جواب تلفن های شایان رو بده وگرنه من می دونم و تو!
- خدافظ
در رو بستم و اشک هام اولین چیزی بود که گونم رو خیس کرد و من حس کردم.

امروز بعد از دو ماه، مامان و بابا قصد رفتن کرده بودند.
میا بهم زنگ زد و گفت که همراهشون برم، اما... خب معلومه که قبول نکردم.
اون می گفت مامان خیلی خوشحاله و دلیلش اینکه یک ماه دیگه برمی گردن و دیگه هم نمیرن.
توی این دوماهی که مامان و بابا اینجا بودن، حتی یه زنگ به من نزدند.
دلم گریه می خواست که گوشیم زنگ خورد.
میا بود. تازگیا خیلی باهام خوب شده بود.
ارتباط رو وصل کردم و گفتم:
- سلام
- سلام، میشه در رو باز کنی!؟
- دم دری؟
- بله!
گوشی رو قطع کردم و در رو باز کردم. با شرمندگی نگاهش کردم اما او لبخندی زد و وارد شد.
- خوبی؟
- بله!
- آرتمیس وسایلت رو جمع کن بریم.
- کجا!؟
- خونه ی ما!
عمرا این کار بکنم. مگه من دیوونه شدم.
- نه! ممنون اینجا راحتم!
- میرا همراه مامان و بابا رفت؛ من تنهام! بدو دختر!
من نمی تونستم به اون خونه برگردم.
- نه! ممنون ولی اینجا راحت ترم!
- واسه گریه کردن
در واقع جمله اش خبری بود و من سرم رو پایین انداختم. با میا وارد اتاقم شدیم. روی تخت دراز کشید و بعد به سرعت بلند شد جیغی کشید که من ترسیدم و در جایم میخکوب شدم.
- چرا این بالش خیسه؟
لبخند تخلی زدم و روی تخت، درست کنار میا نشستم و زیر لب گفتم:
- گر...
وسط حرفم پرید و گفت:
- فهمیدم! گریه کردی؛ درسته؟!
- اوهوم
- چرا؟
سکوت جواب مناسبی بود.
- با تو بودم آرتمیس!
- دلایل خاصی ندارم
- باید من رو قانع کنی!
- شاید به دلیل اینکه تنهام! شاید شنیدنش راحت باشه ولی
اشک هام مقدمه ای برای گفتن دردم بود.
- ولی وقتی مامان و بابات دوماه و چند روز اینجا هستن و حتی یک بار هم بهت زنگ نزدند ....
بغضی که در گلویم بود اجازه نداد ادامه بدم.
میا خیلی اروم طوری که مثلا برای خودش گفته بود گفت:
- اگه بفهمی چی میشی!؟ داغون میشی!
- چی؟
ترسید و تند تند گفت:
- هیچی هیچی!
- ببخشید مزاحم تو هم شدم!
- یه سوال بپرسم!؟
- اوهوم
- ناراحت نشی ها!
- باشه
- تو عرفان رو دوست داشتی!؟
- نه، در مواقع فقط بهم انرژی میداد که یکم در برابر زرگویی های میرا یه عکس العملی نشون بدم و بگم که منم بلدم!
- یه سوال دیگه!
- بپرس!
- از اینکه رفت این طوری داغون شدی!؟
- نه، در مواقع ضعیف شدم و نتونستم از خودم دفاع کنم و مدام حرفای میرا رو مخم بود.
- یه سوال دیگه!
- بگو
- چرا وقتی سرت درد می گیره مثل این دیوونه ها میشی!؟
- دست خودم نیست، مثل اینکه یه توپ آهنی تو سرته و برای اینکه از سرت بیرون بندازیش مجبوری مثل دیوونه ها رفتار کنی!
- سوال بعدی!
خب اگه یه روز بابا و مامان بهت بگن دیگه تو رو نمی خوایم تو چیکار می کنی؟

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۷:
من- همین طوری هم من رو نمی خوان!
- میدونم من رو اصلا دوست نداری!
و این رو هم میدونم که هیچ وقت مثل دوتا اجی با هم حرف نزده بودیم و هیچ وقت به هم دیگه کمک نمی کردیم ولی....
ادامه نداد. احساس کردم داره نگاهم می کنه. سرم رو بالا اوردم و نگاهم رو توی نگاه خواهرانش گره زدم.
- ولی می خوام از این به بعد خواهرت باشم!
میدونم که نمی تونم درک کنی و حتما پیش خودت میگی یه نقشه ی دیگه داره!
( بغض کرده و بود سعی می کرد با نگاه نکردن به من، جلوی اشک هاش رو بگیره)
تند تند واسه خودش حرف میزد که دستش رو گرفتم و گفتم:
- تو خواهر من بودی و هستی و خواهی بود! چه بخوای، چه نخوای!
- مطمئن باشم؟!؟
- اره
- پس باید یه کاری برام انجام بدی؟
- بگو
- اگه شایان زنگ زد، جوابش رو میدی و هر چی ازت خواست بهش میدی!
قبل از اینکه بخوام مخالفتی بکنم، گوشیم زنگ خورد.
کمی خم شدم و گوشیم را از روی میز برداشتم و با دیدن اسم "SHAYAN" دهنم باز موند!
- کیه؟
- شایان!
- چه حلال زادست
ارتباط رو وصل کردم و گوشی رو روی بلند گو گذاشتم و گفتم:
- الو...
- معلوم هست کجایی؟
شایان نبود! گیج شدم.
- کارانم! هسی؟
- بله! سلام
- و علیکم! کجایی؟
قبل از اینکه حرف بزنم گفت:
- نگو خونم که یه چیزی بهت میگم!
- پس همین الان بگین.
- آدرس بده
نه.....
من نمی تونستم! میا با ناراحتی نگاهم کرد. برای اینکه سر حرفم بمونم گفتم:
- پیامک می کنم ولی نباید به اقا شایان بدین!
- افرین دختر خوب! نمیدم
میا از اینکه به حرفش گوش دادم، خیلی خوشحال بود ولی یه غمی داشت!
- آرتمیس!
- بله!؟
- من شاید نتونم بیام و ببینمت، اجازه بده آدرست رو به شایان بدم!
نگاه میا کردم. با سر تایید کرد که این کار رو بکنم.
دو دل بودم ولی ....
- باشه! فقط به کس دیگه ای ندین.
- باشه چشم!
این کاران نبود!
شایان بود!
- سلام
- سلام آرتمیس جان. خوبی؟
- بد نیستم
***
از اون روزی که من جلوی میا آدرس رو برای شایان ارسال کردم دوماه می گذره! از شایان قول گرفته بودم تا وقتی که اجازه ندادم، به دیدنم نیاد و هنوز اجازه را صادر نکرده بودم. مامان و بابا برای همیشه به ایران برگشتن و فقط مامان یه زنگ بهم زد و بهم گفت که رسیدن و حتی ازم نخواست که پیششون برم. رابطم با میا، خیلی خوب بود. او من و " اجی " صدا می کرد ولی من میا صداش می کردم و اون چیزی نمی گفت. یک ماه پیش با شایان تلفنی صحبت می کردم که گفت
" کاران به خاطر کارا به ترکیه رفته! شقایق هم دست بردار نیست و می خواد انتقام بگیره ولی گزینه ی بدی رو انتخاب کرده! اون به جای اینکه از کارا انتقام بگیره، می خواد از کاران بیچاره انتقام بگیره!" و بسیار ناراحت بود. و من از او پرسیده بودم که " کارا کیه؟ شقایق کیه؟ اینا چه ربطی به هم دارن؟" و گفته بود " کارا داداش کاران هست! در واقع دوقلو هستن و کاملا شبیه هم هستن! شقایق و کارا با هم نامزد بودن تا زمانی که دختری چشم کارا رو گرفت و از هم جدا شدن! شقایق با اون دختر بیچاره کاری کرده بودکه به سیم اخر زده بود و خودکشی کرده بود؛ بعد از فوت اون دختره کارا تمام وسایل و مدارک کاران رو بر می داره و از ایران میره! حتی صفحه ی اینستاش همه رو عوض کرده و بود و واقعا شده بود کاران! شقایق برای انتقام کار کارا، به کاران گیر داده و الانم از شقایق خبری نیست! یعنی میگن که با پسر عمش عقد کرده!" دلم برای کاران سوخت! امروز با میا قرار داشتم و بعد از تفریحمون من نوبت دکتر داشتم برای مشاوره!
من اصلا دوست نداشتم با روانشناسا صحبت کنم و فقط به خاطر میا قبول کردم که امروز رو برم!
مثل همیشه تنها در خانه سرگردان بودم. خیلی تغییر کرده بودم! یه دختر کم رو و خجالتی شده بودم که برای انجام دادن هر کاری استرس می گرفت و حالت تهوع به سراغش می آمد. از زنگ زدن به میا می ترسیدم. می ترسیدم میرا جواب بده!

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲۸:
لباسام رو عوض کردم و از خونه بیرون زدم. تو کوچه ها سرگرادن بودن که پیامی از میا اومد.
- اجی تو خودت برو پیش دکتر! من نمی تونم بیام، شرمنده!
براش تایپ کردم
- باشه اشکال نداره! مواظب خودت باش میای عزیزم
و بعد گوشی را در کیفم انداختم. با بوق ماشینی سرم را بالا اوردم و با دیدن دو تا پسر لات و لوت استرس گرفتم. سرم رو پایین انداختم و میسرم را عوض کردم ولی انگار دست بردار نبودن. کم بود گریم بگیره! کم مونده بود که با تمام وجود جیغ بکشم.
ماشین متوقف شد و یکی از پسرا پیاده شد. پا دو گذاشتم و اشک ریختم. او هم به دنبال من می دوید.
خدا خدا می کردم که زود تر به خیابون اصلی برسم.
بعد از کلی دویدن، ایستادم به پشت سرم نگاه کردم. هنوز هم می امد. ترسیده بودم، حالت تهوع داشتم، نفسی گرفتم و پا به دو گذاشتم.
دیگر نمی توانستم ادامه بدم. همون طور که ارام ارام می دویدم گفتم:
- دست از سرم بردار!
- نمیشه خوشگله!
اشک هام فرو ریخت. به سمت کوچه ای پا تند کردم. وارد کوچه شدم و نفس نفس میزدم و دیگر پاهایم هم کاری نمی کردن. چشم هام رو بستم با تمام تلاش می دویدم تا اینکه کسی بند کیفم را گرفت. جیغی کشیدم و کیفم را رها کردم و چشم هایم را باز کردم و دویدم. حتی به پشت سرم هم نگاه نکردم. بعد از دقایقی کسی بازویم را گرفت. جیغی کشیدم و با صدای گرایان گفتم:
- به خدا ولم کن
من رو به سمت خودش چرخوند و بادیدن او در جایم میخکوب شدم.
شایان بود! اره خودش بود!
- چته؟
- پس.... پس اون ....
حرفم را تمام نکرده بودم که صدایی باعث شد هر دو به سمت راستمان نگاه کنیم.
- ولش کن روانی!
همون پسره بود. اشک هام گونم رو خیس کرد، هر چند که خیس بود. سعی کردم دستم رو آزاد کنم و برم اما شایان نمی زاشت.
- شایان ولم کن! من باید برم.
- این آشغال مزاحمت شده؟
- ولم کن شایان!
به ماشینش اشاره کرد و گفت:
- برو!
بی چون و چرا قبول کردم و کیفم رو ازش گرفتم به سمت ماشینش رفتم. در ماشین روباز کردم و نشستم. اشک هام تمومی نداشت. بعد از ده دقیقه شایان اومد و عصبی ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. اخماش تو هم بود. توان صحبت کردن را نداشتم. حالت تهوع داشتم. دلم گریه می خواست، بغضم شکست و شروع کردم به هق هق کردن!
- آرتمیس!
من فقط گریه می کردم و هیچی نمی گفتم.
- آرتمیس این گریت واسه اینکه ترسیدی یا اون بی پدر کاری بدی انجام داده!؟
از این فکرش....
با صدای بلندی گفت:
- با توام آرتمیس!
- حالت تهوع دارم!
کنار جاده ماشین رو متوقف کرد و من از ماشین پیاده شدم. سرم رو ته انداختم و راه افتادم.
کمی جلو رفتم که صدای شایان به گوشم خورد.
- کجا؟ وایسا! آرتمیس!
پا به دو گذاشتم و اشک ریختم به خاطر اینکه چقدر بدبختم که شایان این طور در مورد من فکر می کرد.
دنیا دور سرم می چرخید و یهو همه چیز تاریک شد.....

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۹:
چشمام رو باز کردم و با دیدن سِرُم و تخت های بیمارستان نا خداگاه اشک هام گونم رو خیس کردند.
در اتاق باز شد و چهره ی نگران شایان در چوب در دیده شد.
سرم رو از توی دستم بیرون کشیدم و بهش پشت کردم.
انقدر گریه کردم که خوابم بردzzzzzz


- عزیزم، پاشو! بسه دیگه! پاشو عزیزم!
چشمام رو باز کردم و میا رو بالا ی سرم دیدم.
- خوبی اجی؟!
با سر اره ای گفتم و ساکت شدم.
با امدن شایان و اون نگاه نگرانش یه لبخند تلخ زدم.
نگاه شایان بدجوری توی نگاه میا قفل شده بود تا اینکه میا از جاش بلند شد و به بهانه ی آب خوردن از اتاق بیرون رفت.
- خوبی؟
- ممنون
- جواب سوالم رو ندادی!
خودم رو به اون راه زدم و گفتم:
- چه سوالی؟!
خواست حرف بزنه اما تحمل شنیدن سوالش رو نداشتم، پس گفتم:
- اهان!
نه! فقط مزاحم شده بود.
- چرا انقدر ترسیده بودی؟
سکوت کردم و هیچی نگفتم.
***
شایان- آروم تر!
سکوت جوابش بود. کمی از سرعتم رو کم کردم و به رو به روم خیره شدم.
شایان مجبورم کرده بود که رانندگی کنم.
میا هم باهامون اومده بود. نمی دونم چرا ولی میا خیلی اصرار کرد تا لباس های مجلسی بپوشم.
- آرتمیس!
- بله بله
- تو فکری ها!
- ببخشید.
کنار جاده، ماشین رو متوقف کردم و از ماشین پیاده شدم. شایان هم بدون هیچ حرفی پیاده شد.
کنار میا، عقب نشستم و مشغول خواندن رمان شدم.
با توقف ماشین سرم رو بالا آوردم و...
- اِ! چرا اومدیم تالار
میا- ترانه برای داداشش تولد گرفته؛ مطمئن بودم اگه بهت می گفتم قبول نمی کردی!
تلفن های ترانه رو هم جواب نمی دادی!
- واقعا ممنون
شایان با اخم‌نگاهم کرد و گفت:
- پاشو! حرف اضافه هم نزن!
واقعا من دوست نداشتم به جشن برادر ترانه برم.
خدا رو شکر لباسام خوب بود. یه پیراهن سفید و یه دامن مشکی تا کمی بالا ی زانوم.
از ماشین پیاده شدیم و وارد تالار شدیم. هنوز خیلی شلوغ نشده بود. پشت سر میا می رفتم تا اینکه در اتاقی رو باز کرد و وارد شد. پشت سرش رفتم و در رو بستم.
میا مشغول شد، منم لباسم رو در اوردم و دستی به دامنم کشیدم و خواستم از اتاق بیرون برم که میا گفت:
- کجا؟
- میرم بیرون!
- آرایش بکن بعد!
رژ لب کم رنگی زدم و از اتاق خارج شدم. فحش های میا به گوشم خورد ولی بی توجه به میا به سمت شایان رفتم.
شایان با پسری در حال صحبت کردن بود که بهش رسیدم. متوجه من نشد و به صحبت کردنش ادامه می داد.
- کاران الان اون ور آبه!
پسر رو به روش- جدی؟ نکنه بابت کاراست؟
- اره، همه داداش دارن؛ کارانم داداش داره!
پسری که با شایان صحبت می کرد، متوجه من شد و گفت:
- اِ! سلام خانوم، کاری داشتین؟
انگار یادم رفته بود که من چیکار شایان دارم. واقعا چرا من پیش شایان اومدم؟! چی کارش داشتم؟!
شایان- آرتمیس، خوبی؟
- بله، ممنون!
و بعد از آنها دور شدم. شایان نگران پشت سرم می اومد. به حیاط تالار پناه بردم و بغض کردم!
نمی دونم چرا، ولی بغض کردم.
- ارتمیس، خوبی؟
- میشه تنهام بزاری!؟
- نه، نمیشه!
- پس من میرم.
برگشتم و از کنارش گذشتم و وارد تالار شدم و در دور ترین نقطه ی تالار نشستم.
- ارتمیس، خودتی؟
از جام بلند شدم و با دیدن ترانه لبخندی زدم و بغلش کردم.
- سلام ترانه جون، خوبی؟
از هم فاصله گرفتیم و با هم نشستیم!
- خوبم مرسی، تو خوبی؟
- از خوبیات! چه خبرا؟
- سلامتی! اوف دلم برات تنگ شده بود. چند سالی هست که همدیگه رو ندیدم!
اوهومی گفتم و ساکت شدم.
- امشب تولدت داداشمه، تا می تونی پر خوری کن!
- اوهوم
از جاش بلند شد و از من دور شد.
***
میا- ارتمیس با تو هیچ جا نمیاد.
میرا- میاد.
کلافه از دعوای این دوتا، از جام بلند شدم و به اتاقم رفتم. از دیشب تا حالا میرا گیر داده که من باید برم!
اونم خارج از کشور! من اصلا دوست ندارم از میا که همه ی زندگی منه، جدا بشم!
درسته که خانوادم من رو نمی خوان و اصلا از من سراغی نمی گیرن ولی من بازم دوسشون دارم و دوری از اون ها برام خیلی سخته!
میرا در اتاق رو به شدت باز کرد و وارد اتاق شد. پشت سرش میا وارد اتاق شد و رو به میرا گفت:
- خواهر من، این کارت اصلا درست نیست!
میرا عصبی جوابش رو داد:
- پس باید از اینجا بره!
- اخه ارتمیس چیکار ما داره عزیزم!؟ همین جا توی این سویت می مونه!
- یا میره یا همه چیز رو بهش میگم!
- میرا جون، خواهش می کنم! داری زود تصمیم می گیری عزیزکم!
میرا عصبی سر میا داد کشید و گفت:
- ساکت شو! کاش تو به جای ارتمیس بودی! ازت متنفرم میا!
میرا دستم رو گرفت و از اتاق خارج شدیم!
می دونستم دلیل این کارش چیه! چون من چند روزی بود زنگ می زدم به بابا و بهش پیام می دادم که می خوام ببینمش!
- لباست رو بپوش و زود بیا!
- باشه میرا!
عصبی بهم نگاه کرد و از خونه بیرون رفت.
میا توی آشپزخونه بود و گریه می کرد. لباسم رو پوشیدم و پیش میا رفتم.
- چی شده میای عزیزم؟
- می دونم امروز همه چیز رو می فهمی، ولی به خدا این رو بدون که من همیشه پشتت می مونم و دوست دارم عزیزکم.
گیج بودم ولی بی توجه به حرفاش گفتم:
- باشه، قبوله!


سوار ماشین میرا شدم و اون عصبی رانندگی می کرد تا اینکه جلوی کافه ای، ماشین رو متوقف کرد.
- پیاده شو!
اوهومی گفتم و از ماشین پیاده شدم.
وارد کافه شدیم و به دور ترین نقطه ی کافه رفتیم و نشستیم. میرا بدون مقدمه شروع کرد.
- ببین من بهت دو تا راه میدم که بهت یه راهنمایی می کنم که راه حل اول رو انتخاب کن.
اولی این که بدون هیچ حرفی فردا برو! من خودم برات بلیط گرفتم و پروازت برای فرداست!
- دومی چی؟
- همه ی واقعیت رو بهت می گم و نابود میشی! واقعیتی که سال های سال بابا و مامانم به خاطر تو و این خاطرت، به خاطرش دعوا می کردن و می کنن و تا وقتی که تو از اینجا نری، این مشکل درست نمیشه!
- اونا مامان و بابای منم هستن و دوری از اون ها برام سخته!
- اون ها پدر و مادر تو نیستن! فقط و فقط فرهاد خان اقوامته! اونم عموته!
و گرنه تو اصلا خونت از خون ما نیست!
این چی می گفت! هنگ نگاهش می کردم که ادامه داد:
- وقتی به دنیا اومدی مامانت فوت شد و وقتی که یک سالت بود بابات تصادف کرد و مرد. فرهاد خان سر پرستی تو رو قبول کرد چون هیچ کسی رو جز اون نداشتی! نه عمه ای و نه دایی و نه خاله ای و هیچ کس دیگه ای رو! فقط فرهاد خان تو رو قبول کرد و به خاطر این کارش همه با اون دشمن شدن و ترکش کردن. اون موقع ها مجرد بوده ولی برای اینکه تو رو ول نکنه، به مامان ساده ی من میگه قبلا زن داشته و زنش الان فوت کرده و تو دخترشی! تا پنج سال بعد از ازدواجشون فرهاد خان چیزی به مامان نمی گه تا وقتی که من به دنیا اومدم و توی بیمارستان همه چیز رو تعریف می کنه!
دیگه تحمل شنیدن حرف های چرت و پرت هاش رو نداشتم. از جام بلند شدم و بدون هیچ حرفی از کافه بیرون اومدم. اشک تنها چیزی بود که مرا همراهی کرد.
***
- اجی، در رو باز کن!
- میا جان تو که اجی من نیستی!
- من بهت چی گفتم!؟ گفتم روی من حساب کن! نگفتم؟
- گفتی میا جان!
و اروم گفتم:
-گفتی!
اشک هام سرا زیر شد و ....
میرا زنگ زد و گفت هنوز فرصت دارم برای اینکه به خارج برم، ولی نمی دونستم باید چی کار کنم‌.
شب بود و میا از شدت خستگی خوابیده بود ولی من اشک می ریختم دور خودم می چرخیدم!
تا صبح حرف های میرا رو مرور کردم.
" هیچ‌کسی رو نداشتی" " اون ها پدر و مادر تو نیستن! فقط و فقط فرهاد خان اقوامته! اونم عموته! "
همه ی حرفاش رو مرور کردم. سر درد بدی داشتم!
دلم واقعا برای پدرم یا همون فرهاد خان تنگ شده بود.
دلم می خواست دوباره بهم بگه " دخترم " و من اصلا از این واقعیت چیزی نمی دونستم.
ساعت پنج صبح بود و من هنوز نخوابیده بودم. گوشیم رو برداشتم و به میرا پیام دادم:
- سلام، خوبی؟ من می خوام باهات حرف بزنم!
***




به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳۰:
ساعت شش صبح بود که خوابم برد.
" اونا پدر و مادر تو نیستن " "وقتی به دنیا اومدی مامانت فوت شد و وقتی که یک سالت بود بابات تصادف کرد و مرد" " فرهاد خان سر پرستی تو رو قبول کرد "
" چون هیچ کسی رو جز اون نداشتی! نه عمه ای و نه دایی و نه خاله ای و هیچ کس دیگه ای رو! فقط فرهاد خان تو رو قبول کرد و به خاطر این کارش همه با اون دشمن شدن و ترکش کردن." "اون موقع ها مجرد بوده " " برای اینکه تو رو ول نکنه، به مامان ساده ی من میگه قبلا زن داشته و زنش الان فوت کرده و تو دخترشی! " " تا پنج سال بعد از ازدواجشون فرهاد خان چیزی به مامان نمی گه تا وقتی که من به دنیا اومدم و توی بیمارستان همه چیز رو تعریف می کنه! " جیغی کشیدم و از خواب پریدم. خیس عرق بودم. ناخداگاه اشک ریختم، میا پشت در بود.
- اجی، این در رو باز کن به خدا! دارم دیوونه میشم! در رو بازکن قربونت برم.
فقط اشک می ریختم، من گناه بودم! مگه من چیکار کردم؟!
میا مدام در میزد و از من می خواست تا در رو باز کنم و من سکوت کرده بودم و اشک می ریختم.
- اجی، جون هر کی دوست داری این در رو باز کن قربونت برم! باز کن باهم حرف بزنیم.
دست خودم نبود، سکوت کرده بودم و فقط اشک می ریختم؛ به خاطر تنها بودنم، به خاطر نداشتن آغوشی، به خاطر نداشتن کسی که بگه نگران نباش من هستم! من باهاتم!
- اجی، در رو باز کن وگرنه این دیوونه در رو می شکنه ها!
منظورش رو نفهمیدم. دراز کشیدم و به پشتم رو به سمت در کردم و سعی کردم بخوابم که یهو در با صدای بدی باز شد که باعث شد من جیغی بکشم و نا خداگاه دوباره گریم بگیره!
با دیدن چهره های نگران شایان و میا، گریم شدت گرفت!
- اجی، چرا گریه می کنی قربونت برم!؟
میا کنارم اومد و روی تخت نشست و گفت:
- چرا خودت رو اذییت می کنی قربونت برم!؟
- میا...!
- جونم عزیزم!
- می خوام برم!
گریم شدت گرفت؛ شایان گیج، و میا تو شوک بود. از جاش بلند شد و باصدای بلندی که چیزی از داد کم نداشت گفت:
- تو غلط می کنی! دیوونه!
فکر کردی اجازه میدم! تو هنوز نمی تونی اینجا واسه خودت باشی!
شایان- چی شده!؟
از جام بلند شدم و لباسام رو برداشتم و به سمت آشپزخونه رفتم. لباسام رو پوشیدم و از خونه بیرون زدم.
گوشیم زنگ خورد. میرا بود.
- الو
- فکرات رو کردی؟
- بله!
- همین الان بیا کافه!
- همون کافه که باهم بودیم!؟
- اره
- اومدم
و بعد قطع کرد. شایان مدام زنگ میزد تا اینکه گوشیم رو خاموش کردم و راحت شدم.
به کافه که رسیدم بغض بدی به سراغم اومد.
وارد کافه شدم که گارسون به سراغم اومد و من رو به طرف پله هایی هدایت کرد. از پله ها بالا رفتم و با دیدن بابا( فرهاد خان) و مامان( البته مامان میا و میرا) شوکه شدم. میرا اخم کرد و گفت:
- بیا اینجا!
صندلی کنار مامان رو عقب کشیدم و با فاصله نشستم.
میرا- فکرات رو کردی؟
- بله!
- خب!
- شما فقط یه راه به من دادی! اونم این بود که من از اینحا برم!
می خوام دومی رو هم بدونم!
بابا- لازم نیست بدونی عزیزم
- راستی ببخشید عمو جان! سلامم رو خوردم!
بابا و مامان با بهت نگاهم می کردن ولی توجهی نکردم و نگاهم رو توی نگاه پر از تشویق میرا قفل کردم.
مامان- دخترم، عمو چیه؟
رو به مامان گفتم:
- زن عمو جون، انتظار داری چی بگم!؟
بگم بابا، یا بگم...
بابا حرفم رو قطع کرد و گفت:
- میرا بلیط ارتمیس برای کیه؟
- امروز عصر
بابا- ارتمیس جان، شما امروز از اینجا میری! حرفی هم نباشه!
و از جاش بلند شد و بیرون رفت.
***
گوشیم رو روشن کرده بودم و با دیدن بیستا تماس بی جواب از شایان دهنم باز موند. به شایان زنگ زدم تا بیاد دنبالم. وقتی که سوار ماشینش شدم گریم گرفت و بی توجه به شایان، اشک ریختم.
شایان مدام می گفت خودت رو خالی کن و من اشک می ریختم و بالاخره دهن باز کردم و گفته بودم که بابا خیلی بی رحم شده و می خواد که من از اینجا برم.
از فکر و خیال بیرون اومدم و نگاه ساعتم کردم؛ ساعت چهار بعد از ظهر بود و من ساعت پنج و نیم پرواز داشتم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳۱:
باید همه چیز رو تموم می کردم. دوتا ساکم رو برداشتم و پشت در گذاشتمشون.
گوشیم رو برداشتم و به شایان زنگ زدم.
- اماده شدی؟
- سلام
- و علیکم. اماده ای؟
- بله!
- ده دقیقه دیگه اونجام
- باشه ممنون.
شایان اصرار کرده بود که خودش من رو به فرودگاه می بره! از میا هم خبری نداشتم و دوست نداشتم خبری بشنوم! شایان یه چیزی بی سر و ته بهم گفته بود که اونم میاد پیشم اما من می دونستم اون نمی تونه ابجی و داداش و البته مامان مهربونش رو ول کن.
اونم وقتی که باباش خانوادش رو به دست شایان سپرده! عمرا این کار رو بکنه!
زنگ خونه به صدا در اومد و من از فکر و خیال بیرون اومدم. در خونه رو باز کردم و بعد از سلام و احوال پرسی دعوتش کردم که بیاد داخل ولی قبول نکرد و گفت باید زود تر بریم! تمام وسایلم رو خودش برداشت و به سمت ماشین رفت. در جلو رو برام باز کرد و لبخندی زد. منم لبخندی زدم و سوار شدم؛ دلم نمی خواست از اینجا برم، دلم نمی خواست با رفتنم شایان از خانوادش جدا بشه!
ولی از یه نظر خوشحال بودم؛ از اینکه بعد از رفتم مامان و بابا یا بهتره بگم زن عمو و عمو راحت میشن! شایان ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.
شایان- خب...!
- بله!؟
- ببین من آلمان یه دوست دارم، اون میاد فرودگاه! عکسشم این جاست!
رمز گوشیش رو باز کرد و عکس پسر جوونی رو بهم داد و گفت:
- ببین، اسمش دَنی هست، اون میاد فرودگاه و تو با اون میری! بقیش با اون!
- اما...
وسط حرفم پرید و گفت:
- ببین ارتمیس، من نمی تونم بیام و پیش تو باشم، حداقل برو پیش دنی و با اون باش تا من خیالم راحت باشه!
- من...
- بسه ارتمیس، تمومش کن.
این جمله ی اخرش رو با عصبانیت گفت و من خفه شدم.
***
از هفت خان رستم که گذشتم، با چشم دنبال این اقا دنی می گشتم.
شایان گفته بود که عکسم رو براش فرستاده و من رو می شناسه!
- خانم مقدم!؟
به سمت صدا برگشتم و همون دنی رو دیدم.
ای وای! فامیلیش رو هم بلد نیستم!
- سلام
- سلام خانم مقدم، خوبین؟
- بله، خیلی ممنون!
- پروازتون خوب بود؟
- بله، ممنون!
- بفرمایید.
پشت سرش راه می رفتم و توی این فکر بودم که ایا شایان چیزی از فامیلی اقا دنی گفته یا نه که اقا دنی صدام کرد.
- خانم مقدم، افتخار می دین!؟
در ماشین رو باز کرده و بود و من رو نگاه می کرد. لبخندی زدم و نشستم. در رو بست و به سرعت نشست و راه افتاد.
دلم برای خودم می سوخت و دلیلش رو نمی دونستم!
- خانم مقدم!
- بله!
- ازتون سوال پرسیدما!
- ببخشید، حواسم نبود. بفرمایید!؟
- همون طور که شایان به من گفت شما برای ادامه تحصیل اینجا اومدین و سوال من این بود که رشته ی شما چیه؟
چشم هام چهار تا شده و داشت از حدقه بیرون میزد. گیج بودم! یعنی شایان گفته من واسه ادامه تحصیل اومدم؟! اما من که...
- خانم مقدم حالتون خوبه!؟
- نه.... یعنی بله خوبم، بله من برای ادامه تحصیل اومدم و رشتم ریاضیه!
اهانی گفت و هنگ نگام کرد و بعد از نیم ساعت اقا دنی گفت:
- رسیدیم!
از ماشین پیاده شدیم و اقا دنی در رو باز کرد.
- بفرمایید
- ممنون! من امشب رو با اجازه ی شما اینجا می مونم بعدش میرم توی...
وسط حرفم پرید و گفت:
- دوست داری بمیری؟!
- نه! چرا این طوری میگین!؟
- چون اگه من بزارم تو بری شایان من رو می کشه و بعدم به خاطر این که تو حرفش رو گوش نکن کردی، تو رو هم می کشه.
ناراحت شدم. اخه نمیشه که من اینجا بمونم!؟
- تو یعنی شما، از این ناراحتین که با من توی یه خونه هستین؟!
وای!
این چه سوالی بود، خب معلومه که اره!
لبخندی زد و گفت:
- توی حیاط پشتی، راه پله ای هست که میره می رسه به یه سویت! شما می تونین اونجا بمونین!
از ته دل لبخند زدم و تشکر کردم.
*** 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳۲:
چهار روز بعد
چشمام رو باز کردم، ساعت نُه صبح بود. از جام بلند شدم که گوشیم زنگ خورد. تماس از ایران بود. ارتباط رو وصل کردم.
- الو...
- الو...، سلام
چی!؟ میا بود. سعی کردم به خودم مسلط باشم!
- سلام میا
- خوبی؟
- سعی می کنم خوب باشم
- اونجا خوبه؟
- اگه یاد باشه من تازه رسیدم!
- فقط خواستم بگم که مواظب خودت باش؛ شاید یه نفر همین صبحی توبه کرده باشه و عوض شده باشه!
- منظور؟
- خدافظ
و بعد قطع کرد. اصلا نفهمیدم چی گفت!
توبه! ادم! چی می گفت!؟
بیخیال شدم و مثل همیشه از سویتم بیرون رفتم و سر میز چوبی که توی حیاط بود نشستم.
من و اقا دنی قرار گذاشته بودیم که صبحونه با اون باشه؛ ناهار هم با من و شام هم یک در میون درست می کردیم.
به خاطر دروغ شایان مجبور شدم، از اول به ادامه تحصیل فکر کنم و به این نتیجه برسم که شروع کنم به درس خوندن البته تا جایی که توانش رو دارم!
اقا دنی- خوب خوابیدین؟
- بله! ممنون!
- من که کاری نمی کنم. راستی!؟
- بله!
- سه، چهار شب دیگه مهمون دارم! اون طور که من حساب کردم شام با توع!
نزاشتم بقیه ی حرفش رو بزنه و گفتم:
- مشکلی نداره، درضمن دست پخت من خیلی بهتر از شماست!
لبخندی زد و گفت:
- ماشاالله اعتماد به نفس! خدا بیشترش کنه ایشاالله
- ایشاالله
اون روز اولی، اقا دنی بهم‌گفت که " ارتمیس خانم، بیا مثل دوتا دوست باهم صحبت کنیم! شوخی کنیم، درد و دل کنیم " و اینا و من هم قبول کردم.
- ارتمیس خانم، من یه سوال داشتم!؟
- بله! بفرمایید.
- اگه اجازه بدین من می خوام توی دانشگاهی تحصیل کنین که من هم اونجا فعالیت می کنم!
لبخندی زدم و گفتم:
- البته! چرا که نه!
- سوالم اینه که شما جای دیگه ای ثبت نام نکردین!؟
- نه! یعنی اقا شایان گفتن شما در این باره بهم کمک می کنین!
اهانی گفت و ساکت شد. جمله ی اخرم رو( یعنی اقا شایان گفتن شما در این باره بهم کمک می کنین! ) کاملا دروغ گفتم.
صبحونه رو خوردیم و اقا دنی ظرف ها رو جمع کرد و بعد گفت:
- ارتمیس خانم، اماده شین!
- برای چی؟
- برای اینکه قراره بریم بیرون!
***

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳۳:
بعد از کلی دور دور و بگو و بخند، به خونه رسیدیم. اقا دنی در رو باز کرد و از من دعوت کرد که اول برم.
با لبخند وارد شدم و بعد دنی وارد شد و در رو بست! توی راه درباره ی زبانم پرسید و من خیلی رک بهش گفتم که زبانم خیلی خوب نیست و او هم برام کتاب هایی خرید و گفت اگه اینا رو بخونم زبانم عالی میشه.
درضمن قرار شد که توی خونه اصلا فارسی حرف نزنیم تا وقتی که من زبانم خوب بشه!
خودش کارای ثبت نامم رو انجام داد و گفت تا شروع ترم جدید سه ماه وقت دارم. توی این سه ماه می تونستم خیلی کارا انجام بدم.
- نیستیا!
- چی!؟..... یعنی بله، هستم.
ریز خندید و گفت:
- می خوام زندگیم رو برات تعریف کنم!
تو قول دادی همدم خوبی باشه درسته!؟
- اوهوم
و بعد لبخند تلخی زد و شروع کرد به انگلیسی گفتن. بیشتر حرفاش رو می فهمیدم و بعضی جا ها نمی فهمیدم و هنگ نگاهش می کردم ولی اون ادامه می داد. به یه جایی رسیدیم که گریش گرفت و چندتایی اشک ریخت و بعد ادامه داد. وقتی حرفاش تموم شد گفت:
- حالا تو فارسیش رو بگو!
- واقعا این ماجرای زندگیته!؟
- اره! بگو
- واقعا باید فارسیش رو بگم؟
- نه بشین نگاهم کن!
- خب باشه؛ شما گفتین " من توی خانواده ای بزرگ شدم که خیلی دوسم داشتن.
من عاشق خانوادم بودم، اگه ناراحت میشدن ، خودم رو به آب و آتیش می زدم تا دوباره لبخند بزنن. من شش سالم بود که خواهرم به دنیا اومد و مامانم فوت شد. تا یک سالگیش بابا ازش مراقبت می کرد تا اینکه یه شب مامان بزرگم بهش زنگ زد و گفت بره خونشون، چون کار خیلی واجبی با پدرم داشت! اون شب خواهرم خیلی گریه می کرد و من نمی تونستم آرومش کنم. سرش داد زدم و کلی دعواش کردم، به خاطر اینکه مامانم به خاطر اون فوت کرده و من بی مامان شدم. اون شب خواهرم رو توی خونه تنها گذاشتم و از خونه بیرون زدم. شب رو توی پارک سپری کردم و کارم شده بود اشک ریختن. صبح که به خونه برگشتم هیچ کس خونه نبود. به مامان بزرگم زنگ زدم و گفتم بابام اونجاست و اون گفت نه و بعد قطع کرد. کلی گشتم و تا فهمیدم بابام تو بیمارستانه و تصادف کرده! من بچه بودم و هیچی نمی فهمیدم! به کسی خبر ندادم و پولی که ذخیره واسه خودم نگه داشته بودم رو برداشتم و سوار اتوبوس شدم و وقتی سرم رو بالا اوردم متوجه شدم که من الان شیرازم. توی یکی از پارک ها یه خانم، من رو با خودش به خونش برد. تا هیجده سالگی پیش اون زندگی می کردم تا اینکه دیگه روی پاهای خودم وایسادم و حالام اینجام!"
- همه رو فهمیدی؛ عالی بود!
- یه سوال؟
- بگو
- ابجیت چی شد؟
با گفتن این جملم اشک هاش گونش رو خیس کرد و گفت:
- خیلی دوستش داشتم، خیلی زیاد ولی خدا شاهده من بچه بودم که ولش کردم؛ از اون شب تا حالا نمی دونم کجاست!
- متاسفم! نمی خواستم ناراحتت کنم!
- اشکال نداره؛ میدونی چیه؟ وقتی به تو نگاه می کنم انگار به شیدا نگاه می کنم!
- شیدا!؟!
- ابجیم!
اهانی گفتم و ساکت شدم.
دلم براش سوخت، واقعا عاشق آبجیش بوده که این طوری گریش گرفته!
***

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳۴:
همون طور که دنی گفته بود، شبی که مهمون داشت من باید شام رو درست می کردم.
مشغول درست کردن شام بودم که دنی صدام کرد
- آرتمیس خانم
- بله!
- بهت گفته بودم که من استاد دانشگام؟
- نه!
- من توی دانشگاه تو فعالیت می کنم و یکی از استاد هاتم
- جدی؟
- اره
- خیلی عالیه!
شب شد و کم کم مهمون ها میومدن.
دنی من رو به همه معرفی کرد که یکی از اون ها گفت:
- چقدر آشنایی!
اون انگلیسی حرف نزد بلکه فارسی حرف زد. دنی خندید و گفت:
- دوست های من ایرانین!
لبخندی زدم و رو به پسری که گفته بود چقدر آشنایی و اسمش علی بود گفتم:
- فکر نکنم من شما رو دیده باشم
- اما خیلی آشنایی!
دنی نگاه ساعتش کرد و گفت:
- چرا عرفان سلن نیومدن؟
علی- هین! فهمیدم
دنی- چته؟ ترسیدم
یکی دیگه از پسرا- حتما آقا یه چیز دیگه کشف کرده!
علی- نه بابا! من آرتمیس خانم رو با عرفان دیدم!
و رو به من گفت:
یادتونه یه روز با عرفان بودین که عرفان سرد درد شدی داشت و ماشینش خراب شده بود بعد به من زنگ زد؟
کمی فکر کردم؛ راست می گفت!
- اره یادم اومد
دنی- عرفان چیکاره ی توع؟
- پسر خالمه!
تو فکر بودم! نکنه منظور عرفان دنی، عرفان خودمون باشه!؟
خواستم چیزی بگم که صدای زنگ آیفن مانع شد. دنی با خوشحالی در رو باز کرد. منتظر بودم عرفان بیاد که اول دختری چشم آبی و خوشکل که انگار باردار بود، وارد شد.
به همه دست داد و وقتی به من رسید به انگلیسی گفت:
- سلام، من سلن هستم و شما؟
- سلام من آرتمیس هستم
و بعد به هم دست دادیم که یهو عرفان هیران و نگران وارد شد و بلند گفت:
- چی؟
چقدر دلم براش تنگ شده بود، چقدر شکسته شده بود.
من- سلام
عرفان هنوزم تو شک بود. به سمتم قدم های بلندی برداشت ومن رو در آ*غ*و*ش خودش جای داد
عرفان- تو این جا چیکار می کنی؟
- فکر نمی کردم باز ببینمت
- دلم برات تنگ شده بود
سلن که کمی فارسی بلد بود گفت:
- حسودیم شد عرفان!
از هم جدا شدیم و عرفان با ذوق دست سلن رو گرفت و رو به من گفت:
- آرتمیس، اینشون همسرم، سلن هستن!
لبخند تلخی زدم و ساکت شدم.

"شش ماه بعد"
حالا دیگه هر روز سلن و عرفان میومدن و بهم سر می زدند ولی به جای اینکه من خوشحال بشم، عصابم خورد میشد و گریه می کردم.
به شایان زنگ زدم و خواستم که برام بلیط بگیره و بر گردم؛ اونم بی چون و چرا قبول کرد و من احتمال دادم که دنی به اون خبر داده!
با صدای دنی به خودم اومدم.

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳۵:
دنی- الو...
- بله!
- شایان گفت می خوای برگردی!
- بله!
- راستش منم یک هفته بعد از برگشتن تو قراره بیام ایران!
- برای چی؟
- کار های انتقالیم رو انجام دادم، میام تهران و اونجا کار می کنم!
- برای چی؟
- من اونجا هنوز بی کس نشدم.
من دو تا عمو دارم! برای دیدن اون ها میام ایران
- اهان، منظور بدی نداشتم.
تا ساعت پنج بعد از ظهر توی اتاق کوچیک خودم، گریه کردم. من هیچ کس رو اونجا نداشتم! هیچ کجا و هیچ کس!
با زنگ خوردن تلفنم از فکر رو خیال بیرون اومدم. شایان بود؛ ارتباط رو وصل کردم
- الو شایان
- سلام خوبی؟
- هی...! تو خوبی؟
- ممنون مرسی!
بلیطت واسه دو روز دیگه است! من باز همه چیز رو به دنی میگم تا بهت کمک کنه!
- باشه ممنون ولی شاید اصلا بر نگشتم!
- چرا؟
- تو که غریبه نیستی؛ چون من فعلا هیچ کس و هی...
نزاشت حرفم رو تموم کنم
- من چیم؟
- تو خودت کار رو زندگی داری!
- اه! تو میای فهمیدی!؟
دلم برات تنگ شده آرتمیس
کمی تعجب کردی ولی گفتم:
- ممنون
- برو استراحت کن! میبینمت
***
دم در فرودگاه منتظر شایان بودم که صدایی آشنا به گوشم خورد.
برگشتم و میا رو دیدم.
- سلام آرتمیس جونم
- سلام
- خوبی؟
- ممنون
- چه خبرا؟
- سلامتی
- خوب بود؟
- بد نبود؛ بهتر از این جا بود
- کی اومدی؟
- همین الان
- باهام قهری؟
خواستم جوابش رو بدم که بوق ماشینی مانع شد. برگشتم و ماشین شایان رو دیدم. با دیدن میا از ماشین پیاده شد و عصبی گفت:
- آرتمیس لازم نیست با میا خانوم حرف بزنی!
میا- شایان به خدا این طوری نکن
- این جا چه خبره؟
شایان- آرتمیس بزار روشنت کنم!
میا اومده دنبالت که تو رو ببره توی خونه ی مجریش و اونجا با هم زندگی کنین
منم اینجا و اومدم دنبالت!
انتخاب با توع! اگه بری من رو از دست میدی؛ اگه بیای تا تهش هستم.
میا- براش شرط می زاری!؟
شایان- آرتمیس من دو دقیقه دیگه رفتم؛ خود دانی!
- منم میام
در ماشینش رو باز کردم و نشستم. سعی کردم به میا نگاه نکنم. شایان هم اومد و ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. بدون هیچ سلام و علیکی شروع کرد به گفتن:
- یه خواستگار داری! خیلی دوست داره! عاشقانه عاشقته! خیلی وقته با عشق تو زندگی می کنه؛ وقتی رفتی مدام دلش تنگت می شد. سوالم اینه که می خوای ازدواج کنی؟
خیلی تعجب کردم؛ اخه کی می تونست عاشق من بشه!
ادامه داد:
- در کنار این پسر عاشق، یه نفر دیگه هم هست که تو رو می خواد!
این نفر دومه دوست این پسره هست! پسره خیلی به دوستش اعتماد داشت و وقتی براش درد و دل کرد سعی کرد تو رو پیدا کنه و بهت ابراز علاقه کنه!
- من واقعا گیج گیجم
- من روشنت می کنم؛ یادته تهران بهم سیلی زدی؟
- اره
- اونجا بود که عاشقت شدم، مثل دیوونه ها دنبالت میومدم!
من توی این داستان نقش اول رو دارم و نقش دوم که به دوستش یعنی من، خیانت کرده، کارانه!
چهار چشمی نگاه نیم رخش می کردم ولی او اصلا نگام نمی کرد و کاملا عصبی بود. کنار جاده ایستاد و پیاده شد؛ جای کاملا پرتی بودیم.
در ماشین رو برام باز کرد و ازم خواست پیاده بشم. بی چون و چرا پیاده شدم و رو به روش وایسادم.
- ببین آرتمیس، من به خاطر اینکه به تو نزدیک تر بشم از کارم دست کشیدم و کار جدیدی پیدا کردم و از کارم راضیم؛ کاران داداشش رو پیدا کرد و به شقایق فهموند که در اشتباهه! نمی خوام تو رو وارد این بازیا کنم ولی می خوام بهت بگم اون کاملا آزاده و می تونه آزادانه زندگی کنه!
ماجرای منم برات واضحه! درضمن لازم می دونم بدونی کاران شیرازه و در به در دنبال تو می گرده! تو هم الان شیرازی و می تونی با یه تماس تلفنی پیداش کنی و....
ولی من! من به خاطر کارم باید برم تهران! اگه با منی همین الان سوار شو! اگه من رو نمی خوای زنگ بزن تاکسی یا کاران بیان دنبالت!
و بعد سوار ماشین شد. من واقعا شایان رو دوست داشتم ولی عاشقش نبودم؛ در مورد کاران هم باید بگم اصلا هیچ حسی بهش ندارم.
الان من باید چیکار کنم.
بوقی زد و شیشه ی ماشین رو پایین کشید.

 

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳۶:
نگاهی به من رنگ پریده کرد و گفت:
- میای؟
- میشه امروز رو بمونیم بعد من جوابم رو بهت میدم.
- من استاد دانشگاه هستم و فردا عصر کلاس دارم؛ تو می تونی فردا با اتوبوس بیای!
شیشه رو بالا کشید و کمی ماشین رو گاز داد. کمی ازم دور شده بود که صداش زدم. دستم خودم نبود، انگار زبونم برای خودش کار می کرد و دستورش رو از قلبم می گرفت ولی عقلم یه چیز دیگه ای می گفت!
شایان ترمز رو زد و از ماشین پیاده شد.
- میای؟
- باید حرف بزنیم!
- قبوله! بشین بریم تو شهر کمی حرف بزنیم.
***
- خب بگو آرتمیس جان، گوش هام با توع!
- من شرایطم واقعا با تو فرق داره، نمی دونم ماجرای من رو بدونی یا نه، ولی نمی خوام توی راهی قدم بردارم که انسان ها من رو مقصر ندونن که تا الان می دونن!
من ازت یه چیز می خوام، اگه واقعا من رو دوست داری بهم بگو! من نمی خوام بگم به تو حسی ندارم ولی از این می ترسم که ترکم کنی!
- من همه چیز رو می دونم! من تو رو می خوام و تو هم با من میای!
اگه منظورت از خانوادمه بگم که اونا هم تو رو پسندیدند!
من نمی تونم ببینم با کاران باشی! اون هنوز بچست، هیچی نمی فهمه!
- این رو قبول دارم
- یه سوال دارم؛ تو به کاران حسی داری؟
- اصلا! من اصلا از کاران خشم نمیاد
- پس با منی؟
- یه جورایی اره!
- یه جورایی؟
- خب من....
چیزه؟!
- اصلا ولش کن! نگو
- ناراحت نشو! واقعا گفتنش برام سخته!
- درکت می کنم
یک هفته گذشت و من توی سویی که شایان توی شیراز برام گرفته بود، سپری کردم.
کاران مدام بهم زنگ می زد، از اونجایی که فهمیدم شایان برای این که من رو امتحان کنه تا ببینه کاران رو دوست دارم یا نه، زیاد بیرون می رفتم و جواب تلفن های کاران رو می دادم ولی هر بار که می گفت می خوام ببینمت من یه چیزی می گفتم و می پیچندمش!
امروز دنی بر می گرده! نمی دونم چرا ولی میاد شیراز!
شایان تو راهه و کلی ذوق داره من رو ببینه!
به گفته های خودش برام یه سوپرایز داره.
توی حال و هوای خودم بودم که گوشیم زنگ خورد.
مثل همیشه کاران بود. از اونجایی که شایان تماس های من رو چک می کرد و می تونست توی تمام مدت، مکالمه ها رو گوش کنه و من اصلا حال خوشی نداشتم، جواب ندادم.
وقتی قطع شد پیامکی اومد
از کاران بود
- حالت خوبه؟
براش تایپ کردم
- ممنون مرسی! اگه میشه از امروز به بعد دیگه به من زنگ نزنید!
دوباره زنگ زد. با عصبانیت جوابش رو دادم
- میگم زنگ نزن، زنگ می زنی، زبون نفهم
- سلام آرتمیس
- برای بار هزاروم میگم؛ خانومش جدا موند
- ببخشید، آرتمیس خانوم
- زود کارت رو بگو دیگم زنگ نزن
- عادت داری با آدم هایی مثل من این طوری رفتار کنی؟!
- این که خوبه بدترش رو ندیدی
- آرتمیس جان بیا یه بار هم دیگه رو ببینیم! خواهش می کنم
می خوام چیز های خیلی مهمی بهت بگم
- برام مهم نیست!
اگه یه بار دیگه زنگ زدی با شایان رو به رو میشی!
- اهان! پس بگو! شایان باهات حرف زده اره!
- اگه نمی دونی بهتره بدونی که من و شایان با هم نامزدیم؛ لطفا و خواهشا مزاحم من نشو
چیزی نگفت که گفتم:
- خدافظ
و قطع کردم. می دونستم که شایان گوش می کنه! شاید برای این که ثابت کنم دوسش دارم، این کلمات کافی باشه!
گوشیم دوباره زنگ خورد. بدون نگاه کردن به صفحش جواب دادم
- اه! زبون نفهم روانی! گمشو
- سلام عشقم
هین بلندی گفتم و نگاه صفحه ی گوشی کردم. شایان بود
- وای سلام! ببخشید شایان جون
- خوبی؟
- مرسی
- انگار عصابت خورده؟
- نه نه! خوبم
- از همین الان دروغ میگی؟
- نه بد برداشت نکن!
کاران هی زنگ می زد، عصابم بابت اون خورد بود
- الهی قربون اون عصاب خرابت برم! بیا دم در
و قطع کرد
لبخندی زدم و شروع کردم به لباس پوشیدن و بعد آرایش کمی کردم و از خونه بیرون زدم.
به جای این که شایان دم در باشه، کاران وایساده بود و انگار منتظر من بود.
در خونه رو قفل کردم و به سمتش رفتم.
تا من رسیدم شایان هم ترمز زد و از ماشین پیاده شد و با لبخند رو به من گفت:
- عشقم تو برو تو ماشین من الان میام
باشه ای گفتم و سوار ماشین شدم. نگاهم رو کار های شایان و کاران قفل بود تا اینکه شایان مشتی نثار صورت کاران کرد و من جیغی زدم و چشم هام رو بستم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳۷:
در ماشین باز شد و بعد ماشین روشن شد و راه افتاد.
چشم هام رو باز کردم و صورت خندان شایان رو دیدم
- چرا زدی؟
- چی شد عزیزم؟
- گناه داشت خب! ادم با رفیقش این کار رو نمی کنه
- رفیق وقتی رفیق بود که رفیق نداشت
و بعد دستش رو توی دست من قفل کرد و نفس عمیقی کشید.
لبخندی زدم و دستش رو فشردم. حس خوبی داشتم
شایان- آرتمیس چی شد؟
- چی چی شد؟
- هستی یا نه؟
- معلومه که نه!
ترمز رو زد و من با سرم رفتم تو شیشه و آخم در اومد.
به سمتش برگشتم که با صورت عصبی اون مواجه شدم.
من- بزار جملم رو کامل کنم بعد
آخ سرم! ضربه مغزی شدم دیوونه!
- جملت رو کامل کن
چند تا ماشین بوق می زدند که شایان حرکت کنه
- برو بهت میگم
- نه خیر
- می خواستم بگم معلومه که نه؛ مخالفش
- خیلی خری آرتمیس
- منم عاشقتم عشقم
خنده ای کرد و راه افتاد
***
با اومدن دنی، شایان دستم رو رها کرد و به سمتش رفت. اروم اروم بهشون نزدیک شدم و سلام کردم
دنی- سلام زن داداش
- خوبی؟
شایان- گرم گرفتینا!
خنده ای کردم و گفتم:
- داداش بهتر از دنی پیدا نکردم
دنی- منم آبجی بهتر از تو ندیدم
با شنیدن صدایی آشنا که گفت:
- دنی!
و دنی هم برگشت و با ذوق گفت:
- عمو جونم!
برگشتم و با دیدن بابا یا بهتره بگم عموم تعجب کردم.
میا و میرا چهار چشمی نگاهم می کردن. دنی با همه دست داد و رو بوسی کرد؛ نگاهم توی نگاه عمو قفل شد. یهو رنگش پرید و دست دنی گرفت و گفت:
- پسرم بریم!
دنی- عمو اما دوستام اینجان
برای این که ضایع نشم گفتم:
- سلام عمو فرهاد جون
دنی تعجب کرد و گفت:
- جونم؟
میرا- این جا چه خبره؟
عمو اشکی ریخت و گفت:
- دنی این ها دوست های خوبی برات نیستن
منم زبونم در اومده بود که گفتم:
- خوبه پیش خودت بودم و خودت بزرگم کردی وگرنه به خودم و خودت شک می کردم.

 

 

 


                    ***************

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۳۸:
عمو- یعنی چی نداره! میگم شما ها آبجی و برادراین!
دنی- یع.....یعنی......نه من باورم نمیشه
- یعنی دنی داداش خونی......خونی منه؟
یعنی کسی که من رو ول کرد و رفت دنیه؟
دنی- نه!
امکان نداره!
عمو- اتفاقیه که افتاده!
دنی- عمو خیلی نامردی! چندین سال با هم در ارتباط بودیم، بهت گفته بودم دلم می خواد آبجیم رو ببینم ولی با این که کنارت بود و دخترم صداش می کردی بهم‌ نگفتی!
عمو- زندگی آرتمیس خراب میشد
- زندگی من با وجود تو و دخترات خراب شد درضمن من آرتمیس نیستم، شیدام
دنی با چشم هایی که پر از اشک بود نگاهم کرد و گفت:
- من هنوزم باورم نمیشه!
شایان- اقا فرهاد بهتره شما برید!
از این پنهون کاریتون هم ممنونم واقعا!
و بعد در رو باز کرد و با اخم گفت:
- لطفا برید
عمو از جاش بلند شد و رفت. با رفتنش بغضم ترکید و بلند بلند گریه کردم. شایان بغلم کردم و هی می گفت
- آروم باش عزیزم، تازه همه چیز قشنگ شده.
از بغلش جدا شدم و نگاهم توی نگاه دنی قفل شد
دنی با بغضی که داشت:
- آب.....آبجی شیدا!
- جونم؟
و پرید تو بغلش و بلند بلند گریه کردم.
دلم می خواست بوسش کنم و بگم که چقدر دوسش دارم
دنی- من رو می بخشی؟
ازش جدا شدم و گفتم:
- تو کاری نکردی که بخوام ببخشم
از اون شب، یک ماه می گذره و من کلا با دنی توی تهران ساکن شدیم و امشب، بهترین شب زندگی منه! شبی که من با عشقم ما می شیم.
جلوی آینه وایساده بودم و به لباس تور سفیدم نگاه می کردم. موهام هم گوجه ای بود و آرایش کمی داشتم.
منتظر اقا داماد بودیم که بیاد برسه اما هیچ خبری ازش نبود.
به دنی زنگ زدم ولی جواب نداد. کم کم نگرانشون شدم. لباسم رو گرفتم و از پله ها پایین رفتم. شیدا( آبجی شایان) هنوز زیر دست آرایش گر بود. کنارش ایستادم و به خانم آرایشگر خسته نباشیدی گفتم و اون با لبخند جوابم رو داد. رو به شیدا گفتم:
- شیدا از شایان خبری نداری؟
- زن داداش این صد و بیست و سه بار! به من نگو شیدا؛ بگو خواهر شوهر بدجنس
خنده ای کردم و گفتم:
- یادم رفت
حالا خبری ازش نداری؟
- وای زن داداش یه چیز بگم؟
میگم! خیلی لباس عروس بهت میاد! جیگر شدی!
- ممنون
- زن داداش یه چیز دیگه بگم؟
میگم! خیلی مو گوجه ای بهت میاد
با لبخند جوابش رو دادم‌که دوباره گفت:
- زن داداش یه چیز دیگه!
میگم! زن داداش خوشگلی دارما!
- شیدا
- زن داداش این واسه صد و بیست و چهار بار!
خواهر شوهر بدجنس
خواستم چیزی بگم که خانومی صدام کرد
- آرتمیس خانم، آقا داماد اومدن
شیدا بلند شد و گفت:
- منم میام
چهار چشمی نگاهش کردم که گفت:
- زن داداش جون نترس! با شما نمیام
با اقا دنی میام
خنده ای کردم و گفتم:
- نزدیک بود سکته کنم
- ممنون واقعا
و هر دو خندیدیم.
به کمک خواهر شوهر بدجنسم شنلم رو پوشیدم و از ارایشگاه بیرون رفتم.
شایان با دیدنم جلو اومد. با ذوق نگاهم می کرد. دسته گل رو بهم داد و پشت دستم رو بوسید. فیلم بردار خواست حرفی بزنه و بگه چیکار کنیم که شایان من رو بغل کرد و تابی داد و زمین گذاشت و بوسه ای روی پیشونی ام گذاشت و گفت:
- چیکارم کردی؟
- دیوونت کردم
 

 

پایان 

از تمامی افرادی که در سایت با من هم کاری کردن، خیلی ممنونم 

و از تمامی کسانی که این رمان رو خوندند خیلی ممنونم

این رمان جلد دوم داره و فقط با حمایت شما جلد دوم نوشته میشه

امیدوارم از رمانم خوشتون اومده باشه و از رمانم حمایت کنید

# بهار_ راجی

 

ویرایش شده توسط Bahar00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...