رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Bahar00

رمان پریشان | bahar.1385 کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۲ :
از جام بلند شدم و به سمت اتاقم پا تند کردم .
بابا - کجا ؟
جوابی نداشتم که بدم ، پس سکوت کردم .
بابا - آرتمیس با تو بودم !
- توی اتاقم بابا جون .
بابا - تو که صبحونه نخوردی !
- با دیدن عرفان اشتهام کور شد .
عرفان - بهتر .
در اتاق رو باز کردم و وارد اتاقم شدم . پس فردا اولین روز دانشگاهم هست . قراره امروز عصر ساعت ۵ با دوستام راه بیوفتیم و به تهران بریم .
اخه دانشگاهمون تهرانه ! جایی که من عاشقشم !
ساکم رو آماده کرده بودم و کار دیگه ای هم نداشتم . بابا به یکی از دوست هاش که تهران بود ، گفته که برامون خونه جور کنه و تا ظهر خبرش رو بهمون میده .
دلم نمی خواست برم توی این خوابگاه های کثیف که همه جور ادمی توش زندگی می کنن !
با باز شدن در ، از فکر و خیال بیرون اومدم .
عرفان - خانم مقدم افتخار می دین تا با هم بریم ؟
- کجا؟
- خاک تو سرت واقعا !
- عجبا ! جدیدنا هی میگی خاک تو سرت !
- برو بابا ! من که ۲۰ سالمه بدم نمیاد تو هی میگی گِل تو سرت و خاک تو سرت و ...اینا ، بعد تو که ۱۸ سالته و کوچیک تر از منی بدت میاد .
لبخندی زدم و گفتم :
- شوخی کردم .
- بابات که رفت . من و تو موندیم زود بیا .
- کجا ؟
- خونه ی دایی فرهنگ .
وای راست میگه . دایی فرهنگ دیشب زنگ زد و همه رو برای ناهار دعوت کرد . عرفان که رفت ، از جام بلند شدم و لباس هام - یک مانتو صورتی کم رنگ تا بالای زانو و یه شلوار مشکی ۹۰ سانتی و کفش اسپرت صورتی و یه شال مشکی عوض کردم و مثل میگ میگ توی حیاط رفتم .
من - عرفان ، خوشگل شدم ؟
- اره . مثل بز شدی !
- مرسی واقعا .
سوار ماشین قرمزش شدم . از رنگ ماشینش خیلی خوشم میومد . در حیاط رو باز کرد و اومد توی ماشین و گفت :
-بدت اومد ؟
- نه ، عادت کردم .
- اوهوم .
ماشین رو روشن کرد و گاز داد . انقدر تند می رفت که گفتم
- یواش ! چرا انقدر تند میری؟
- به تو چه؟
- بیشعور نباش !
چشم هام رو بستم و فقط صلوات می فرستادم تا این که ماشین متوقف شد .
من - عرفان ، تصادف کردیم ؟
- نه شترمرغ ایرانی ، رسیدیم .
با ذوق چشم هام رو باز کردم و از ماشین پیاده شدم .
@A.Z.M

ویرایش شده توسط Bahar.1385

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۳ :
چندتایی در زدم تا اینکه علی در رو باز کرد . علی پسر داییم هست که ۲۱ سالشه و یه نامزد خوشگل و با مزه داره ! سلام کردم و داخل رفتم . کفش هام رو در آوردم و به سمت پذیرایی پا تند کردم . با دیدن خاله فاطیما خیلی تعجب کردم . ( خاله فاطیما ، مامان عرفانه ! خاله فاطیما و شوهر بد اخلاقش ، بوشهر زندگی می کنن ! ) خاله از روی مبل بلند شد و دستش رو باز کرد . چند قدمی برداشتم و بغلش کردم . خاله فاطیما ۲ تا پسر داره و همَش میگه " من خیلی دختر دوست دارم . "
خاله - الهی من فدات شم آرتی خاله !
از بغلم هم جدا شدیم .
- سلام خاله جون . کی اومدی ؟
-صبحی رسیدیم !
- عمو جواد کجاست ؟ ( شوهر خاله فاطیما )
- هنوز خوابه !
- اهان . راستی ؟
- جونم ؟
- عرفان می دونه اومدین ؟
- نه !
- جدی ؟!
- اره .
عجبا ! خاله حتی به پسرش نگفته داره میاد شیراز ! خیلی تعجب کردم . با صدای زن دایی به خودم اومدم .
زندایی بهار -سلام آرتمیس
-سلام زندایی . خوبی ؟
- خوبم . علی رو ندیدی ؟
-دم دره . دایی کجاست ؟
-تو خواب هفت پادشاه !
لبخندی زدم و مانتوم و شالم رو در اوردم . با دیدن بابا ، لبخند تلخی زدم و پیشش رفتم .
من- بابا کجایی؟
-همینجام .
- خیلی ضایع هسی بابا .
-هی روزگار .
- بابا ؟ بگو چی شده ؟
- عزیزم ، مشکل مامانته !
-ای بابا . چقدر گیر میدین شما ها .
- من گیر نمیدم .
-اوف!
از جام بلند شدم و رفتم پیش مامان .
-سلام مامان لجباز خودم !
- علیک سلام . اگه میخوای در مورد آشتی دادن من و بابات حرف بزنی ، بهتر بری ! وگرنه اون ملاقه رو می بینی ؟
به طرفی که اشاره کرد ، نگاه کردم .
مامان - دیدی ملاقه رو ؟
- اوهوم
- همینو بر می دارم می زنم تو سرت !
***
با صدای مامان به خودم اومدم .
- آرتی یادت نره ، رسیدی زنگ بزنی ها !
-باشه مامان جونم .
عرفان - خاله شاید اصلا نرسید !
مامان - عرفان ! این چه حرفیه ؟!!؟
- ولش کن مامان .
بالاخره بابا اومد و ساکم رو  توی سند عقب گذاشت .
- ممنون بابایی !
بابا - خواهش می کنم . رسیدی زنگ بزن .
- باشه . بابا!
-اهان ؟
- یادت نره ، آدرس این خونه رو بفرستی ها !
مامان - نه یادش نمیره ! برو عزیزم .هنوز باید دنبال دوستات هم بری !
-باشه . پس خدافظ .
عرفان - بری دیگه بر نگردی !
- ببند آشغالِ بو گندو .
بابا - بچه ها !! بسه !
سوار ماشینم شدم و روشنش کردم . لبخندی زدم و شروع کردم به گاز دادن ! گوشیم رو برداشتم و به ثریا زنگ زدم .
ثریا - به به ! چرا نمیای برسی ؟!
- اومدم ثُری .
- منتظرم آرتی .
- دم در باش !
-هسم . الان ۲ ساعته .
-باشه تو راست میگی .
و قطع کردم .
***
ثریا رو سوار کردم ، زهرا رو هم به یه بدبختی پیدا و سوارش کردم ، حالا نوبت ترانه است ! هر چی زنگ می زنم جواب نمیده !
ثریا - هوی بچه ها ، چیکار کنیم ؟
زهرا - جون تو یکی دراد . مگه قرار نبود تو به ترانه بگی بیاد خونه ی شما ؟!؟
- خوبه ۲ ساعت دنبال تو بودیم . ببند دهنتو !
-بچه ها بسه ! تمومش کنین !
زهرا - می دونی چه ساعتیه ؟
ثریا - نه از کجا بدونه !
زهرا - ساعت یک ربع مونده به ۷ هست !
با شنیدن این حرف چشمام چهار تا شد !

@A.Z.M

ویرایش شده توسط Bahar.1385

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۴ :
نگاه ساعت کردم. ساعت هفت و نیم هست و من تازه از شیراز در رفتم. اوف بلندی گفتم که ترانه گفت:
- به من چه که شما ها منو گم کردین!
زهرا - ما تو رو گم کردیم؟
- دیگه بیخیال شین. باید یه چیزی بهتون بگم!
ثریا - بگو.
زهرا -فقط نگو باید بریم تو خوابگاه!
تا خواستم حرفی بزنم ترانه گفت:
- جون ترانه نگو باید بریم!
نفس عمیقی کشید و خواستم دوباره حرفی بزنم که زهرا گفت:
- وای! از قیافت معلومه که باید بریم تو خوابگاه.
از روی حرص کمی بیشتر گاز دادم.
نفس عمیقی کشیدم و خواستم حرف بزنم که ثریا گفت:
- وای بچه ها، هیچی نمیگه! پس باید بریم.
-اه! این فکاتون رو ببندین دیگه! الانه که بیارم بالا!
زهرا - خب خفه شدیم. بگو!
- دوست بابا برامون خونه پیدا کرده، فقط تنها مشکلی که داره اینکه این خونه آپارتمانیه! خونه ی ما هم تو طبقه ی سوم هست!
ثریا - جدی؟
-اوهوم.
ترانه - این کجاست مشکل داره؟!
- مشکل اینه که این آپارتمان آسانسور نداره!
ثریا - نگو که غش کردم.
زهرا - بری دیگه بر نگردی!
ثریا - بی احساس.
زهرا- حالا تو با احساس!
***
کلید رو توی در چرخوندم و در رو باز کردم. ثریا اولین کسی بود که غر غراش شروع شد.
- بچه ها، به خدا دلم می خواد این صاحب خونه رو خفه کنم! اخه عقل کل، چرا واسه خونت آسانسور نذاشتی ؟!!؟
ترانه - نگو. پاهام داره کنده میشه.
زهرا توی آشپزخونه رفت . لیوان آبی ریخت و یه نفس سر کشید.
خیلی خسته بودم، بدون این که کسی متوجه بشه، وارد یکی از اتاق ها شدم. لباسام رو در اوردم و خودم رو روی تخت پرت کردم و در عرض ۲ دقیقه به خواب رفتم ....zzzzzz

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۵ :
با صدای شکستن چیزی، از خواب بیدار شدم. نگاهی به اطرافم‌کردم؛ ثریا روی صندلی میز آرایشی نشسته بود . با شوک نگاهم کرد و گفت:
-چی بود؟
-نمیدونم. فکر کنم دخترا توی آشپزخونه بودن .
- شاید!
تا خواستم حرفی بزنم ، ثریا با ذوق گفت :
- آرتی!
- هان ؟
-زری رفت و باک ماشین رو پر کرد. حالا هم داریم میریم خیابون. تو هم بیا !
- تری کجاست؟
- ترانه .....
- چی شده؟
- امروز با صاحب خونه ی طبقه ی دوم ، دعواش شد .
- خب !
- خب نداره . پسره پلیسه!
- نگی ترانه هم می ترسه!
- اینم حرفیه!
در اتاق به شدت باز شد و چهره ی زهرا توی چهار چوب در نمایان شد .
زری- به به! خانم خانوما! بیدار شدی!؟ چشممون روشن!
-حال داری ها.
ثری- هوی آرتی ، میای ؟
- نه، حال ندارم .
زری- عق! برو بابا !
- ماشین دست شما باشه! به سلامت .
زری- الهی ننت فدات شه جیگر!
و از اتاق بیرون رفت .
ثریا بعد از کلی آرایش و خداحافظی، از اتاق بیرون رفت. از جام‌بلند شدم و توی آینه نگاهی به خودم کردم .
ماشاالله ماشاالله خیلی خوشگلم! یه دختر قد بلند و خوش هیکل با چشمای مشکی و موهای خرمایی که تا گودی کمرم هست !
دماغم رو عمل کردم، لبام گوشتیه، چشمام درشته ؛ به قفل مامانم چشمام مثل گردو می مونه ! ابر های مشکی و کشیده ای دارم . موژه هامم کاشتم !
خلاصه خیلی خوشگلم! تعریف از خود نباش، بین همه ی دوستام و دخترای فامیل، من خوشگل ترم !
با تق تق در، از فکر و خیال بیرون اومدم . از اتاق خارج شدم و به سمت در پا تند کردم و با صدای بلند گفتم :
- هنوز که نرفتین ! اه می ذاشتین یه نفس راحت بکشم بعد !
در رو باز کردم و ....
من - هوی دیونه چیکار می کنی !؟
جوابی نداد . پسره ی دیونه! همین طوری اومده تو خونه و داره همه ی اتاق ها رو می گرده !
خواست از در بیرون بره که در رو بستم .
نگاهش رو توی نگاهم قفل کرد و گفت :
-چته؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۶ :
من- حتما یه دلیلی داری که الکی الکی میای تو خونم و شروع می کنی به بازرسی!
- خب....
- خب و زهرماری ! کوفت! خب و بخوره تو سرت!
- تند نرو کوچلو.
- ننته ! بیشعوری ؟ ادب نداری ؟ چرا اومدی توی خونم و ....
وسط حرفم پرید و گفت :
- دنبال یه دختر می گشتم!
- اسم نداره!
- نمیدونم چیه!
- مشخصات بده .
- قدش کوتاهِ ، چشم هاش آبیه! اون دفعه که من دیدمش خیلی آرایش کرده بود، لباشم شتری بود!
با گفتن " لباش شتری بود " زدم زیر خنده.
مات نگاهم کرد و گفت :
- کجاش خنده داشت؟!
دست از خندین برداشتم و جدی گفتم :
-اون دوستمه. اسمشم ترانه هست. می تونی بری.
-بهش بگو شایان پوست کلت رو می کنه!
-شایان کدوم خریه ؟
هیچی نگفت و فقط نگاهم می کرد .
من- نک....نکنه تویی؟
-نه ، ننمه!
در رو باز کرد و از در خارج شد . بازم بدون فکر یه چیزی پروندم! اه .
به سمت اتاق پا تند کردم. در اتاق رو باز کردم و وارد اتاق شدم. جلوی آینه رفتم و .......
خاک تموم عالم تو سر من! این چه ریختیه!؟!
یه تاپ قرمز و شلوارک صورتی! موهامم بازه!
وااای خدا! یعنی این پسره منو این جوری دید؟!
گوشیم زنگ خورد. نگاه صفحش کردم. عرفان بود.
من - بله!
-چه خبرا ؟
-سلامتی عمم .
-اوه حالت کوک نیستا!
- اره کوک نیستم. بگو ؟
- هان! من برام یه کاری پیش اومده ؛ تو باید انجامش بدی !
-چه کاری ؟
-باید بری شرکت ....
وسط حرفش پریدم و گفتم :
-من نمی تونم ! خودت انجامش بده !
-اما .....
آرتی ، تو که تهرانی انجامش بده !
-حال ندارم . تو بیا تهران انجامش بده !
-مهمون تو ؟
-اره .
-پس بای .
-به سلامت .
و بعد قطع کردم . لباسام رو با_مانتو مشکی بلندِ جلو باز و یه شلوار لی و یه روسری بزرگ آبی آسمونی و کفش پاشنه بلند آبی آسمونی، درست همرنگ روسریم ، عوض کردم .
کیف پولم رو برداشتم و از خونه بیرون زدم .
***
من - داداش شایان کجاست ؟
پسره - پایگاه .
-پایگاه چی ؟
-پایگاه پلیسی ها .
- اهان . ممنون کوچلو !
-من کوچلو ام ؟
- نه شما آقایی !
لبخندی زد و رفت .
پسره ی ۴ ساله میگه من کوچلو ام ؟! هی روزگار !! چقدر گند شدی ! حالم ازت به هم می خوره !
از روی نیمکت بلند شدم و شروع کردم به راه رفتن !
گوشیم رو روشن کردم و آهنگ مورد علاقم رو پلی کردم .
" یه حسی میگه دوباره میای !
یه حسی میگه دوباره منو ، می خوای !
یه حسی میگه تو دوباره بر می گردی !

خسه شدم بسمه خدا کنه بیای!
تو منو بیچاره کردی !
تموم عکسامونو تو پاره کردی !

یه حسی میگه دوباره میای !
یه حسی میگه دوباره منو ، می خوای !
یه حسی میگه تو دوباره برمی گردی! "
کسی صدام کرد. آهنگ رو قطع کردم و برگشتم تا فرد پشت سرم رو ببینم.
- خاله؟
شادمهر بود . (داداش شایان )
من- جونم؟
- من نمی تونم سر قولم بمونم!
-چه قولی؟
-همین که به داداشم نگم که تو از من سوال پرسیدی!
- اما تو ....
بدون اینکه به حرفام گوش بده، دوید و از من دور شد.
لعنت به این شانس گند من!
گوشیم زنگ خورد . نگاه صفحه ی گوشی کردم. ثری بود.
من- هوم ؟
-علیک سلام! کجایی؟
- پارکم. چی شده؟
- بدو بیا به این آدرسی که برات پیامک کردم. بوس بای!
و قطع کرد .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۷ :
پول تاکسی رو حساب کردم و از ماشین پیاده شدم.
از پله های کافه، دوتا دوتا بالا رفتم و وارد کافه شدم. نگاهی به اطراف کردم تا ثریا و ترانه و زهرا رو پیدا کنم . هر چی نگاه کردم ، پیداشون نکردم. گوشیم زنگ خورد و توجه من رو به خودش جلب کرد. ثریا بود.
من- کجایین؟
- رسیدی؟
- اره .
-بیا طبقه ی بالا؛ ما اونجاییم!
قطع کردم و به سمت گارسون پا تند کردم. دستی به شونش زدم. برگشت سمتم و گفت:
- بله؟
- می خوام برم طبقه ی بالا.
به جایی اشاره کرد که پله بود .
گارسون - اونجا.
- ممنونم.
- خواهش می کنم.
به سمت پله ها پا تند کردم و ....
***
نگاه ساعتم کردم. ساعت پنج بعد از ظهر بود. بچه ها هم خواب بودن. تلویزیون رو خاموش کردم و لباسام رو با - مانتو کرمی جلو باز ، شال مشکی، شلوار مشکی، کفش کرمی اسپرت عوض کردم و از خونه بیرون زدم. سرم پایین بود و از پله ها پایین می رفتم که یک نفر صدام زد.
- الو . سر به زیر شدی!
احتمالا عرفان هست! همون طور که سرم پایین بود، گفتم :
- بیا برو توی خونه! این قدرم نمک نریز!
سرم رو بالا اوردم و ....
انگار زبونم واسه خودش کار می کرد .
من - بی ادب شدی ها!
دستم رو جلوی دهنم گذشتم و مات نگاهش کردم .
شایان - چشم!
- نه! من منظورم تو نبودی!
- عع! پس کی بود؟!
- فکر کردم پسر خالمه! به خدا به تو نگفتم!
- من که پسر خاله ای نمی بینم .
- از بس ....
حرفم رو ادامه ندادم .
من - معذرت می خوام.
سرم رو پایین انداختم و مثل میگ میگ از آپارتمان خارج شدم. در ماشین رو باز کردم و نشستم.
ماشین رو روشن کردم و بی هدف روندم. دوباره بدون فکر کردن زر اضافه زدم.
از این که خودم رو کوچیک کردم، خیلی ناراحت بودم. خیلی خورد شدم وقتی معذرت خواهی کردم!
اوف آرتمیس، اوف! هیچ وقت شانس نداشتی!
هیچ وقت!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۸ :
با دیدن پارک روبه روم، ترمز رو زدم. از ماشین پیاده شدم و آهنگ مورد علاقم رو پلی کردم. " آهنگ bang bang از Dua Lipa "
کمی جلو رفتم تا اینکه نگاهم توی نگاهش قفل شد.
- آرتی، خودتی؟
- خاطره؟!
لبخندی زد و بعد همدگیر رو بغل کردیم.
از بغل هم جدا شدیم و با هم، روی نیمکی نشستیم.
من - چقدر دلم واست تنگ شده بود!
- منم همینطور. ثریا و ترانه و زهرا کجان؟
- خونه.
- اینجا خونه دارین؟
- اره.
- به سلامتی گلی!
خاطره یکی از بهترین دوستام بود که ۲ ، ۳ سال پیش، از ایران رفتن و بعد از سال ها، حالا دیدمش!
خاطره - آرتی از باربد چه خبر؟
- وای نگو!
- نکنه دوباره گیر داده!؟
- ول کن نیست!
- ای بابا!
- خب تو بگو، چه خبرا از اونورا؟
- هیچی، یه رل زدم اسمش " وارد " هست!
خیلی پسر شیطون و دل بریه!
- پس اونجا هم رل زدی!؟
- اره.
حالا اینا رو ول کن! از باربد بگو.
- چی دارم بگم.
- بگو دیگه؟!
- حرفای همیشگی:
باربد یه پسر کله شق و دیوونست که دومی نداره!
- آرتی، چرا ناز می کنی! باربد که دوست داره، تو هم دوسش داری یعنی داشتی، خب الان موقعیت خیلی خوبیه که با هم رل بزنین!
- اون موقع ها که من دوسش داشتم، اون منو دوست نداشت، حالا هم من دوسش ندارم و اون منو دوست داره، کجاش اشکال داره! پای هم صافیم!
- بس کن آرتی. چقدر بی رحمی دختر! اون پسر عمته! این کار رو باهاش نکن!
- نذار دهنم رو باز کنم!
- خیلی خب، باشه!
کمی بینمون سکوت بود تا اینکه گوشی خاطره زنگ خورد. نگاهی به صفحه ی گوشی کرد. لبخندی زد و ارتباط رو وصل کرد.
خاطره - سلام .
فرد پست خط -......
- خوفم مقسی! تو خوفی؟
- ....
- من تازه رسیدم شیدا جونم! میام گلم.
- .....
- اوه، اون شازده هم هست؟
- ......
- باشه، باشه! بوس بای.
قطع که کرد، گفتم :
- کی بود؟
- دختر عمه ی بابام!
- اوه، کی میره این همه راه رو!
- هی!
- شازده کیه؟
- یه بنده خدایی .
فهمیدم که نمی خواد بگه!
دنبال یه بهونه می گشتم تا برم خونه ولی خاطره نیاد که گوشیم زنگ خورد.
بدون اینکه نگاه صفحش کنم جواب دادم .
من -بله ؟
- سلام. چطوری؟
- باربد؟
- باربد کیه ؟ منم عرفان .
-ها . خوبم ممنون!
- من تهرانم کجایی؟
- ادرس خونه رو برات می فرستم.
-باشه، بای .
- بای .
گوشی رو قطع کردم و از جام بلند شدم و با خداحافظی آرومی از خاطره دور شدم .
***
ساعت ۷ شب هست و من هنوز توی خیابونم! واسه خودم خرید می کنم و می چرخم!
چراغ قرمز شد، ترمز رو زدم. شیشه ی ماشین رو پایین کشیدم و با دیدن چهره ی شایان توی ماشین بغلی، استرس گرفتم.
مطمئن بودم که الان قرمز شدم! لبخندی زدم و شیشه ی ماشین رو بالا کشیدم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۹ :
چراغ سبز شد ، نفس عمیقی کشیدم و حرکت کردم . ماشینی چند تا بوق زد . نگاهی توی آینه ی ماشین کردم .
وای نه ! دوباره بوق زد . کنار راه ، ترمز رو زدم و از ماشین پیاده شدم .
شایان هم از ماشین پیاده شد و گفت :
- خجالتی هم هستی ؟!
-س... سلام
- سلام . حال و احوال شما خانم مقدم ؟
ع! این از کجا فامیلی منو میدونه ؟!
- تو..... تو از کجا .....کجا میدونی فامیلی من مقدمه ؟
- آلزایمر داری ؟ من پلیسما !
- واقعا برای ملتم متاسفم که پلیسی مثل تو داره !
- دلتم بخواد . تند نرو !
- پلیس نمونه ی خودمی !!
لبخندی زدم و گفتم :
-عق!!!
سوار ماشین شدم و به سمت خونه روندم !
***
من - عرفان بسه !
- بگو کدوم طبقه هست ؟
-بسه ! یه زری زد دیگه !
- برای چی اون پسره باید تو رو تحت نظر بگیره ؟
هان ؟ بگو کدوم طبقست ؟
- تمومش کن عرفان .
چشمام‌رو بستم و تا اینکه ثریا صدام زد .
ثریا - آرتی ؟ آرتی مهمون داری ؟
- کیه ؟
- آقای افشار !
- آقای افشار کیه ؟
- پاشو بیا دیگه !
از جام بلند شدم و با عرفان از اتاق خارج شدیم . با دیدن چهره ی شایان تعجب کردم .
من - س .... سلام !
- سلام . میتونی چند دقیقه ای بیای پایین ؟
- کجا ؟
- پارک روبه روی آپارتمان ؛ اونجا می بینمت !
و رفت ! ترسیدم !
عرفان - کی بود ؟
- همون پسره که گفتم پلیسه و اینا .
- این بی ریختست ؟! عق
- خیلی ریختش بهتر از توع ! گم شو عرفان !
عرفان با تعجب نگاهم کرد و گفت :
- خب مثل ادم بگو دوسش داری !
همه زدن زیر خنده ! ولی من اهمیت ندادم و از خونه بیرون زدم !
***
سلام آرومی کردم و نشستم روی نیمک و با تعجب نگاهش کردم .
- خب آرتمیس ، نمیدونم از کجا شروع کنم ولی ،من باهات بد رفتاری کردم و اینو میدونم و ازت معذرت می خوام !
می خوام تو هم با من خوب شی و مثل دوتا دوست باشیم ! لطفا !
از این که این حرف رو زد خیلی تعجب کردم ولی خیلی زود خومو جمع و جور کردم و گفتم :
- منم معذرت می خوام . از آشناییت خیلی خوشحال شدم ولی باید برم .
از جام بلند شدم که دستم رو گرفت و گفت :
- میشه بمونی ؟ لطفا !
با تعجب نگاهش کردم که گفت :
- خودمم نمیدونم چمه !؟
ولی بمون پیشم ! لطفا !
بدون هیچ حرفی نشستم سر جام و به چشم هاش زل زدم !
شایان - منو ببخش که همچین رفتاری دارم ! ولی .....
- میتونی روم حساب کنی ! رفیق خوبیم !
- من تو دایره ی جنایی کنار می کنم ....
اصلا ولش کن !
- بگو ! من به حرفات گوش میدم .
- من توی یکی از ماموریت هام گند زدم آرتی !
خیلی تعجب کردم که بهم گفت " آرتی "
بدون هیچ حرفی به بقیه ی حرفش گوش دادم .
- من نتونستم سر نخ های خوبی رو پیدا کنم ، خانواده ی طرف هی میومدن و ازم سوال می پرسیدن که خبری از قاتل هست یا نه ! من غذاب وجدان گرفتم و کارم رو دادم به دوستم و .......
و قرار شد بهم کمک کنه ولی به سرهنگ جلایی گفت و.....
ادامه نداد .
با استرس دستم رو روی شونش گذاشتم و گفتم :
- واقعا میگم ، خیلی ناراحت شدم !
دستم رو برداشتم و بهش نگاه کردم . از جاش بلند شد و با لبخند گفت :
- پاشو آرتی .
- کجا ؟
- یه جای خفن و درجه یک !
- خب کجا ؟
- سپرایزه !

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۰ :
سوار ماشین شدیم . ماشین رو روشن کرد و راه افتاد .
***
خسته شده بودم! عصبابم خط خطی بود . با دیدن یه کوچه ی خلوت و باریک، ترسیدم!
من- شایان ..... تو .....تو
- نترس بابا! اینجا یه جای درجه یکه! همه میاین اینجا و بازی می کنن!
ترمز رو زد و از ماشین پیاده شدیم .
شایان در چوبی رو باز کرد و گفت :
- بفرمایید .
یه قدم برداشتم ، با دیدن ۲ تا مرد هیکلی ، ترسیدم .
شایان جلو اومد و سلام کرد و گفت :
-کارت شایان افشار !
یکی از اون آقایون ، به سمت میز رفت و کارتی رو برداشت و به سمت شایان گرفت .
شایان - متشکرم !
اون یکی مرده در اهنی رو باز کرد . با شایان وارد سالن شدیم . شایان به سمت خانمی رفت و گفت :
- سلام ، برای ۱ ساعت شارژ کنید .
خانومه کارت رو گرفت . بعد از ۲ دقیقه کارت رو به شایان دادو گفت :
- بفرمایید . وقتی زمان تموم شد ، شماره ی ۱۲۸ ذکر میشه !
شایان - باشه ممنون .
با شایان وارد یه سالن شدیم که اونجا پر از لباس بود . یه طرفش لباس های زنونه و طرف دیگش لباس های مردونه ! با تعجب نگاهش کردم و گفتم :
-میشه بگی چه خبره ؟
-اوهوم . ببین اینجا حرف زدن ممنوعه ! هر کار دلت خواست بکن ولی حرف نزن . اگه کاری داشتی و می خواستی حرفی بزنی ، با رنگ بگو . مثلا نقاشیش رو بکش یا با بنویسش ولی حرف نزن . درضمن تمام این رنگ ها هم بعدا با یه دوش آب گرم ، از بین میره !
- من نفهمیدم !
-لباس انتخاب کن و بدو اتاق پرو .
یه شلوار لی آسمونی و یه پیراهن قرمز برداشتم و وارد اتاق پرو شدم .
وقتی از اتاق پرو بیرون اومدم ، شایان رو با یه شلوارک و یه تیشرت دیدم ! لبخندی زدم و بدون هیچ حرفی پشت سرش رفتم ! وارد سالن اصلی که شدیم ، جمعتی دیدم که تا حالا ندیده بودم ! همه می خندیدند و می دویدن ! فقط صدای خنده میومد ؛ هیچ کس هیچ حرفی نمیزد .
خواستم چیزی بگم که یهو.....
برگشتم‌و شایان رو با نیش باز دیدم . یه سطل پر از رنگ ابی دستش بود . خواستم حرفی بزنم که رنگ رو روی سرم خالی کرد! با عصبانیت دنبالش دویدم .
کنار دیوار ترمز زد و دستش رو داخل رنگ زد و روی دیوار نوشت " حالت چطوره خجالتی ؟ "
دستی به موهام کشیدم و روی دیوار نوشتم " دلم می خواد خفت کنم " بلند خندید و به سمت سطل رنگ ها دوید .
***

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۱:
من‌- خیلی خوشت گذشت .
شایان - قابلت رو نداشت !
-دیگم می تونم بیام اینجا ؟
- من و تو اره !
-نه ، منظورم خودم بودم !
- اگه می خوای بیای اینجا باید جفت داشته باشی ! حالا دختر یا پسر ، فرقی نمی کنه !
اوهومی گفتم و سوار ماشین شدیم .
ماشین رو روشن کرد و راه افتاد . گوشیم زنگ خورد ؛ نگاه صفحه ی گوشی کردم ، عرفان بود !
- بله عرفان ؟
- علیک سلام .
- گیریم سلام !
-خوبم ممنون تو خوبی؟
- هرهر ! چرا زنگ زدی ؟
- می خواستم ببینم کدوم قبرستونی هسی ؟
- نمی دونم !
- دارم جدی میگما ! کدوم قبرستونی هسی ؟!
- من با شایان ، یعنی آقا شایان هستم ؛ نمیدونم عرفان !
- از اون شتر بپرس ببین کدوم قبرستونی هستین ؟
توی دلم چند تا فحش دادم و روبه شایان گفتم :
- میگما ، ما کدوم قبرستونی ......
وااای خدا چی گفتم . از بس این عرفان عر نزد " کدوم قبرستونی هسی " ، منم گفتم قبرستون ! خاک !!
شایان - هوم ؟
- یعنی کجاییم ؟
- قبرستون !
از خجالت قرمز شدم !
من - عرفان هسی ؟
- هاااا بگووو !؟؟
- بدو تو تل !
-هین ؟
- بدو گور خر ایرانی !
- باشه شتر ایرانی !
گوشی رو قطع کردم . نفس عمیقی کشیدم و رو به شایان گفتم :
- معذرت می خوام !
- اشکال نداره .
پیامی اومد . رمز گوشیم رو باز کردم و توی تل رفتم .
عرفان پیام داده بود . پیامش رو باز کردم .
" هام ؟؟ "
تایپ کردم ' من با شایان هستم ! نمیدونم کجام !؟'
" خاک ! آشغال نمیگی بدوزدتت ! "
' نه !! یعنی نمیدونم ! '
از توی تل ، بیرون اومدم و به بیرون زل زدم .
***

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۱۲ :
من - یعنی چی که نمی تونی بیای دنبال من!؟
عرفان - گفتم کجایی، گفتی نمیدونم! با شایان اومدیم بیرون ! حالام برو با شایان جونت!
- خفه شوعرفان! به خدا اگه پیدات کنم، کلت رو می کنم!
- ما رفتیم.
- عرف....
قطع کرد. پسره ی کل شق روانی بی همه چیز!
تلویزیون رو روشن کردم.
از فیلم های ایرانی بدم میاد!
تلویزیون رو خاموش کردم؛ از جام بلند شدم و تمام برق ها رو خاموش کردم.
گوشیم رو برداشتم و فیلم آنابل ۳ رو دانلود کردم.
***
فیلم تموم شد، اوف گلوم! چقدر جیغ زدم!
از جام بلند شدم و با ترس به سمت پیریز برق دویدم.
اخه آرتمیس مگه مجبورت کردن دختر!
صدای آیفن به گوش هام خورد؛ جیغی زدم و گوشی از دستم افتاد.
اوف! گوشیم پچ شد! لعنتی!
دوباره صدای آیفن به گوش هام خورد.
من - کیه ؟
- منم، خاطره. چرا جیغ می زنی؟!
این کجا بود؟!
در رو باز کردم و لبخندی زدم و گفتم:
- بیا داخل!
- ممنون. کسی نیست که ؟
- نه، همگی رفتن بیرون. تو کجا بودی؟
- خونه ی شیدا اینا.....
میدونی کیه که!؟
- اره گفتی. هی!
- هوم؟
-شیدا اینا اینجا زندگی می کنن؟
- اوهوم.
-چی میل داری؟
-چای
- الان میارم.
به سمت آشپزخونه پا تند کردم. دوتا چایی ریختم و پیش خاطره رفتم.
چایی ها رو روی میز گذاشتم و کنارش نشستم.
خاطره- ممنونم.
-خواهش می کنم.
-از بس این شازده رومخم نبود، بلند شدم اومدم اینجا!
مزاحم که نیستم!؟
-نه بابا! مزاحم چیه!
-بچه ها کجا رفتن؟
- با عرفان رفتن سینما!
- مگه عرفان اینجاست؟
-اره. یه چیزی بپرسم؟
- اوهوم!؟
خاطره خم شد و یکی از استکان های چایی رو برداشت وگفت:
-بگو.
- چیزه، من فوضولیم غنچه کرده، تا فوضولی نکنم، گل نمیشه!
-دیوونه!
- این شازده کیه؟
- داداش شیداست! دارم رو مخش کار می کنم!
-چه کاری؟
- می خوام مخش رو بزنم عاشقم بشه!
- تو که ایران نمی مونی!
-قراره سه ، چهار ماه دیگه برگردیم ایران، اونم واسه همیشه! مجبورم از " وارد "جدا بشم! بعدش که اومدیم ایران، این شازده هست!
‐ تو اصلا حالت خوب نیست!
- معلومه که نه!
گوشیش زنگ خورد. با عصبانیت جواب داد.
- بله شیدا
شیدا- ....
-بهش بگو غلط کرده، صبر کنه تا بیام!
-.....
-نذار بره، من اومدم .
گوشی رو قطع کرد و از جاش بلند شد.
-من باید برم.
-به این زودی؟
-ببخشید. ایشالله جبران می کنم!
در رو باز کرد و رفت!
نفس عمیقی کشیدم و به سمت گوشی درب و داغونم رفتم! بدبخت گوشیم!
گوشی رو برداشتم و بهش نگاه کردم!
اوف! لعنتی! پچ پچ شده!

ویرایش شده توسط Bahar.1385

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۳:
فردا اولین روز دانشگاهم بود! به خاطر یکی از استاد ها، کلاس ها عقب افتاده بود. خیلی خوشحال بودم، درست برعکس ترانه و زهرا! فاز ثریا هم معلوم نبود!
دلم می خواد داد بزنم! جیغ جیغ کنم! پاچه ی یکی رو بگیرم و باهاش دعوا کنم! انقدر بزنمش که خون بالا بیاره! اصلا دلم می خواد با عرفان باشم! اوف بلندی گفتم و به سمت اتاقم پاتند کردم! دلم می خواست الان مِیا و میرا بودن! دوقلوهای چندش آور! دلم می خواست باهاشون دعوا کنم! در اتاق رو باز کردم و وارد اتاق شدم! با دیدن فرد روبه روم جیغ بلندی زدم و به سمت آشزخونه پاتند کردم! پسره از اتاق بیرون اومد و بالبخند نگاهم کرد.
پسره- چرا می ترسی!؟
اخه احمق بی همه چیز روانی، اومدی تو خونم، اونوقت میگی چرا میترسی بی فرهنگ!
زبونم بند اومده بود، قدمی به سمتم برداشت! چاقویی برداشتم و با ترس نگاهش کردم!
با دیدن چاقو قدمی به عقب برداشت و گفت:
- اوه اوه اوه، ترسیدم!
-تو ..... تو کی هسی!؟
-من کارانم! دوست شایان هستم! یه اتفاق برام افتاده که متاسفانه مزاحم توی دیوونه شدم!
-شایان تو رو آورده اینجا؟
- آره!
-آخه چرا؟
-سوال بسته! میشه یه کاری برام انجام بدی؟
-نه!
-اون چاقو.....
وسط حرفش پریدم و گفتم:
-معذرت می خوام!
و چاقو رو سرجاش گذاشتم.
سر و وضع خوبی نداشتم! یه شلوار صورتی و تاپ صورتی!
کاران- من تا فردا اینجا می مونم! فقط یه جوری دوستات رو بپیچون!
- دیگه چه خبر؟!
- پرو!
- خودتی!
-بی عرضه!
-مگس وز وزو!
- گم شو! بی ریخت!
- بیشعور احمق!
در اتاق باز کرد و رفت. احمق بیشعور!
صدای آیفن به گوشم خورد.‌ به سمت در رفتم؛ نگاهی کردم و در رو باز کردم!
شایان- سلام، خوبی؟
عصبابم خورد بود، دلم می خواست بزنمش! کاران از اتاق بیرو اومد و سلامی کرد.
نگاه شایان هنوز توی نگاه من، گره خورده بود!
شایان- خوبی آرتی؟
سیلی ای نسار گونش کردم و گفتم:
-گم شو! این مگس وز وزو رو هم ببر!
برگشت سمتم و گفت:
-برات توضیح میدم!
- هر هر! میشه گم شی؟!
کاران- دخترک بی ادب! فقط ۲ روز پیشت می مونم و بعدش میرم!
برگشتم سمتش و گفتم:
- ببند دهنتو!
-اگر نبندم چی؟
خواستم جوابش رو بدم که شایان دست هام رو گرفت.
استرس گرفتم؛ برگشتم سمتش و با ترس نگاهش کردم.
دستش رو از روی دست هام برداشت و گفت:
-معذرت می خوام! لباس بپوش بیا!
- من با تو نمیام!
- تو پارکم! میبینمت!
- من با تو قبرستونم نمیام!
از در بیرون رفت، نگاهی به کاران کردم و گفتم:
-گم شو!
-نچ! من رفتم لالا! بی عرضه!
-مگس وز وزو!


به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۴:
وارد اتاق شد و گفت:
- می خوام بخوابم! مزاحم نشو!
حرصم در اومد! به سمت اتاق پا تند کردم و بدون هیچ دری، دست گیره ی در رو پایین کشیدم و وارد اتاق شدم!
چی؟! پس این مگس وز وزو کجا رفت؟! قدمی به جلو برداشتم! نه نیستش!
با بسته شدن در، جیغی کشیدم! چشمام رو بسته بودم و جیغ می کشیدم!
پشتم به در بود و هیچی نمی دیدم! دستی روی شونم نشست! قدمی به جلو برداشتم و دوباره جیغ کشیدم!
سمت در برگشتم و شایان رو روبه روم دیدم!
رفتم تو شوک!
کاران از پشت شایان بیرون اومد و با اخم گفت:
- بی عرضه ی روانی!
- خودتی! چرا من رو می ترسونی!؟
-چون دلم می خواد!
- هر هر
شایان وسط حرف هامون پرید و گفت:
- بسه! آرتی بدو!
- من با تو هیجا نمیام! همین و بست!
- که این طور!
- بله!
دستم رو گرفت و مانتویی از توی کمد برداشت.
به زور تنم کرد و دکمه هاش رو بست.
شال چروکی سرم کرد و دستم رو گرفت و به دنبال خودش می کشوند!
پله ها رو دوتا دوتا پایین میومد. نفسم بند اومد.
دستم رو از توی دستاش بیرون کشیدم و گفتم:
- من با این شلوار صورتی کجا بیام!؟
- بسه! ناز نکن!
- بیا بریم بالا! هر چی خواستی بگو.
- باشه.
هر دو وارد خونه شدیم. کاران هم اومد و کنار شایان نشست.
من- خب بگین ببینم!؟
کاران- چیو باید بگیم؟
- چرا تو توی خونه ی منی!
کاران- چون دلایلی داریم!
- هر هر! برو خونه ی خودتون!
کاران- ببین، من اصلا کاری به تو ندارم، فقط ۴ شب، فقط ۴ شب میام خونت و می خوابم و صبحم میرم!
- چرا باید بیای...
شایان وسط حرفم پرید و گفت:
- بسه! کاران دوستمه! پدر و مادرش کانادا هستند و به خاطر یه مشکل کوچیک چند روزی مزاحم تو میشه!
- نه بابا! ببرش خونه ی خودتون!
- نمیشه!
-منم باور کردم.
از جام بلند شدم و وارد اتاق شدم. لباسام رو عوض کردم و از اتاق خارج شدم. با دیدن صحنه ی روبه روم، خیلی تعجب کردم!
کاران- امیدوارم خوشت بیاد.
دلم غش رفت واسه همه ی اون گل هایی که روی میز بود، اما لبخندی زدم و گفتم:
- ممنون.
شایان نبود! در رو باز کردم و قدمی برداشتم‌که کاران صدام زد.
کاران- آرتمیس
- بله
به سمتش برگشتم و گفتم:
- امشبش و اینجا بمون !

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۵:
کاران- به خدا ببخشید!
- فقط امشبه ها!
- نه! ببین چند روز بهم فرصت بده بعدش میرم! اخرشبا میام و صبح زود میرم!
- دوستام چی؟
- جایی میری؟
- اوهوم!
- خوشبگذره!
بهم پشت کرد. به معنای واقعی گفت:
"خفه شو و برو "
وارد خونه شدم و در رو بستم. با بسته شدن در، به سمتم برگشت و گفت:
- چیه؟
زبونم بند اومد. نتونستم کلمه ای به زبون بیارم.
- هی!
زبونت رو موش خورد! می خوام زنگ بزنم به یکی از دوستام، تا برام یه جایی پیدا کنه! نترس.
- ف...تو...تو یه آدم فراری هسی؟!
یکم‌رنگش پرید و عصبی شد.
- به نظرت اگه بودم، شایان می ذاشت من اینجا بمونم!؟
-نه.
به سمت اتاق پاتند کرد و بعد از پنج دقیقه ای از اتاق خارج شد.
تیب اسپرت سفید و مشکی قشنگی زده بود. از جلوی در کنار اومدم تا زود تر بره!
- اخر شب، وقتی همه ی دوستات خوابیدن، زنگ بزن بیام بخوابم!
- باشه!
در رو باز کرد و ببرون رفت. چرا من گفتم باشه؟! اه به من! چرا گفتم باشه؟ باید می گفتم نخیر برو هر جایی که دوست داری بمون، به من چه ربطی داره!؟
در خونه رو باز کردم و از خونه بیرون زدم. داشتم از پله ها پایین می رفتم که صدای کاران رو شنیدم.
- میگم من گرفتارم، می فهمی یعنی چی؟
-.....
- اخه چرا تو رفتی؟
-.....
- به من چه!؟ حالا من گرفتار شدم!
-......
- اصلا چرا من؟
-....
- خفه شو! فراری روانی!
گوشی رو قطع کرد و تند تند از پله ها پایین رفت. گیج شدم. یعنی کی بود؟
در ماشین رو باز کردم و نشستم. ماشین رو روشن کردم و بی هدف گاز می دادم .
دلم نمی خواست خودم رو درگیر این ماجرا ها کنم. گوشیم زنگ خورد. نگاه صفحش کردم. بابا بود.
ارتباط رو وصل کردم .
- سلام بابایی؟ خوبی؟
- علیک سلام دخترک بی عقل روانی! معلوم هست تهران چه غلطی می کنی؟
هین بلندی گفتم و گوشی رو پرت کردم.
صداش به گوشم خورد که گفت:
- آرتمیس به خدا اگه پیدا کنم، خودم می دونم چیکارت کنم!
و بعد قطع کرد. کنار جاده، ماشین رو متوقف کرد و از ماشین پیاده شدم. روبه روم شهربازی بود. تصمیم گرفتم برم شهربازی تا یکم حال و هوام عوض بشه! بدون اینکه نگاه خیابون کنم، پا به دو گذاشتم و وارد شهربازی شدم. سرم رو پایین انداختم و روی یکی از نمیکت ها نشستم.
اگه بلند بشه بیاد تهران چی؟
وای نه! اصلا فکر کردن بهش هم خیلی ترسناکه! با صدای جیغی از فکر و خیال بیرون اومدم. سرم رو بالا گرفتم تا ببینم کی جیغ زده! دختری رو دیدم که ازش آب می چکید. کمی اون طرف تر هم پسری بلند بلند می خندید. ناخداگاه لبخندی زدم. دستی روی شونم نشست. ترسیدم!
نکنه باربد باشه؟ نکنه بلند شده اومده تهران؟
نه اون هنوز شیراز بود! وای نه!
نکنه خودش باشه!؟
چشم هام رو بستم و از جام بلند شدم. برگشتم و با دیدن چهره ی شاد و شنگول عرفان خیالم راحت شد.
من- کجا بودی؟
- الان که اینجام! دخترا رو رسوندم و اومدم اینجا
- از کجا فهمیدی من اینجام؟
- چی پی اس زدم!
***

 

 

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۶:
به یه بدبختی عرفان خوابید! حالا شماره ی کاران رو هم ندارم زنگ بزنم بیاد!
نگاه ساعت کردم، ساعت دو نصفه شبه! نمیشه به شایان زنگ بزنم، شاید خواب باشه.
مانتوی جلوی باز زهرا رو پوشیدم و از خونه بیرون زدم. پیش خودم گفتم شاید دم در باشه. از پله ها تند تند پایین می رفتم. در آپارتمان رو اروم باز کردم و بیرون رفتم. نه، هیچ کس نیست.
همون طور که داشتم نگاه اینور و اونور می کردم، ماشین شایان رو یکم اون طرف تر دیدم. دویدم اون طرف خیابون و نزدیک ماشین شایان شدم. هیچ کس نبود، الکی خودم رو خسته کردم. به سمت آپارتمان پا تند کردم. در رو باز کردم ولی باز در رو بستم. نگاه پارک رو به رو کردم. یعنی میشه اونجا باشه؟
نه بابا! کی این موقع میره توی پارک!
برگشتم و ....
اه! برگشتم و با احتیاط به سمت پارک پا تند کردم. کمی جلو رفتم و با دقت، نیمکت ها رو نگاه می کردم. نه هیچ کس نیست! شایدم....
بلند کاران رو صدا زدم.
- کاران! اینجایی؟
کمی صبر کردم، دوباره صداش کردم.
- کاران، کاران اینجایی؟
منم آرتمیس! کاران!
نه هیچ کس نیست. سرم رو پایین انداختم و به سمت آپارتمان پا تند کردم. کیلیدم رو توی در چرخندم که دستی روی شونم نشست!
زود برگشتم و با دیدن کاران، نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- هوف! ترسیدما!
- ببخشید، میشه بریم داخل؟!
- البته!
در رو باز کردم. اول کاران بعد من داخل شدیم و در رو بستم.
پله ها رو بی حوصله بالا می رفت. تند خودم رو بهش رسوندم و گفتم:
- کجا بودی؟
- کوچه بغلی. از جیغ جیغات فهمیدم اومدی دنبالم!
اوهومی گفتم و ساکت شدم.
در ورودی رو با استرس باز کردم و بعد از بازرسی به کاران علامت دادم که بیاد!
صدای شکستن چیزی، کاران رو متوقف کرد. یواش گفت:
- مطمئنی همه خوابن؟!
- یه لحظه صبر کن.
به سمت آشپزخونه پا تند کردم و با دیدن ثریا خندم گرفت. لباس خوابش خیلی خندار بود.
- آرتی!
- ها!؟
- بیداری؟!
-اره
-برو بخواب دختر!
-چشم! بیا باهم بیریم!
-اوهوم .
لیوان آبش رو سرکشید و گفت:
-این کاسه رو جمع می کنم و میام!
- ول کن! صبح جمع می کنیم.
دوتایی وارد اتاق شدیم و من در رو بستم. ثریا اروم، روی تخت دراز کشید و در عرض دو دقیقه به خواب رفت. خواستم از اتاق بیرون برم که زهرا صدام کرد.
-آرتی! کجا میری؟
- آب بخورم!
- مانتو من و چرا پوشیدی!؟
- اِ! راست میگی ها!
مانتو زهرا رو در اوردم و گذاشتم توی کمد و به سمتش برگشتم که بگم مانتوت رو، توی کمد گذاشتم که دیدم خواب رفته! لبخندی زدم و به سمت ترانه رفتم و پتوش رو، روش کشیدم و بوسش کردم و بعد یواش از اتاق بیرون رفتم.
با دیدن صحنه ی رو به روم شوکه شدم. کاران دراز کشیده بود روی مبل و خر و پوف می کرد. بدبخت چقدر خسته بوده. با احتیاط وارد اتاق عرفان شدم و پتویی برداشتم و روی کاران انداختم.
از روزی که عرفان اومده تهران و موندگار شده، یکی از اتاق مال ما دختراست و اون یکی اتاقه، واسه عرفانه!
وارد آشپزخونه شدم و شیشه ها رو جمع کردم و یکم مربا آلبالو، توی کاسه ی کوچیکی ریختم. کره ای هم کنارش گذاشتم.
در یخچال رو باز کردم و کره و مربا رو توی یخچال گذاشتم و درش رو یواش بستم. در فیلیزل رو باز کردم و نونی برداشتم و درش رو بستم. نون رو وسط سفره گذاشتم و به سمت اتاقمون پا تند کردم.
گوشی زهرا رو برداشتم و روی ساعت پنج صبح گذاشتم. چشام رو بستم و در عرض دو دقیقه به خواب رفتم.

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۷:
با خوردن زنگ هشدار گوشی زهرا، چشمام رو باز کردم و گوشی رو قطع کردم. از جام بلند شدم و در اتاق رو آروم باز کردم.
اِ! پس این کاران کجاست؟ به سمت آشپزخونه پا تند کردم. وارد آشپزخونه شدم و کاغذ روی میز ناهار خوری، نظرم رو جلب کرد. کاغذ رو برداشتم و تاش رو باز کردم‌.
" بابت همه چیز ممنونم! درضمن کره و مربات رو هم خوردم! اینم شمارم." لبخندی زدم و توی دلم گفتم:
- خنگ! کره و مربا رو واسه گذاشته بودم! احمق!
کاغذ رو توی جیبم گذاشتم و به سمت اتاق پا تند کردم.
در اتاق رو باز کردم که عرفان صدام کرد.
- هوی! سحرخیز!
- بله!؟
-دیشب با کی حرف می زدی؟
هین بلندی گفتم و به سمتش برگشتم.
- چته؟ ترسیدی؟
- تو بیدار بودی؟
- نه خنگ!
- منظور؟!
منظورم اینه که چرا پتو منو برداشتی و بردی و من سردم شد؟
- تو که هیچ وقت پتو روت نمی کشیدی!
- حالا می کشم!
- باشه، ولم کن!
-با کی حرف می زدی؟
- با رلم!
- هین! تو رل داری؟
- اوهوم. خدافظ.
- می خوام ببینمش!
- گمشو عرفان. اه!
-دختره ی چندش!
-ببند!
***
خط جدیدم رو روی گوشیم گذاشتم و به مامان، بابا، زهرا، ثریا، ترانه پیامک زدم "سلام. من آرتمیسم این خط جدیدم هست"
شماره ی کاران رو سیو کردم و بهش زنگ زدم. بعد از چهار تا بوق جواب داد.
- بله بفرمایید!
-سلام.
- وای شقایق ولم کن. میگم من کارا نیستم تو حرف خودت رو بزن! اخه زبون نفهم چرا نمی فهمی من کارانم! کاران! دست از سرم بردار ! من نمی خوام ازدواج کنم باید کیو ببینم! بار اخرت باشه به من زنگ می زنی ها! گم شو!
و قطع کرد.
چه عصبی بود. یعنی کارا کیه؟ شقایق کیه؟ یعنی چی که من کارا نیستم!؟ یعنی چی من نمی خوام ازدواج کنم؟!
چرا اینا رو می گفت؟! دوباره شمارش رو گرفتم ولی جواب نداد. دوباره گرفتم، نه جواب نمیده.
پیامی اومد. پیام از طرف کاران بود.
" ببین شقایق، من کارا نیستم! بفهم عوضی! لعنت بهت! از روزی که اومدی تو زندگیمون، گند زدی به خانواده ی خوبم! ازت متنفرم! سوسک روانی! گمشو!"
براش تایپ‌کردم " سلام، من آرتمیسم" و با استرس ارسالش کردم.
پس چرا جوابم رو نمیده!؟ شاید شارژ نداره! شایدم نخواد جوابم رو بده! شاید روش نمیشه بهم زنگ بزنه!
شمارش رو گرفتم. گوشیش خاموش بود. باید یه کاری می کردم. نگاه ساعتم کردم، ساعت چهار و نیم بود. نیم ساعت دیگه کلاسم شروع میشد. اگه خدا بخواد امروز اولین کلاسم تشکیل میشه. دلم می خواد این استاد طالبی رو ببینم و چندتایی توی دهنش بزنم و بگم اخه مرد حسابی چرا کلاسارو عقب می ندازی؟
روانی! شماره ی شایان رو گرفتم. بعد از چهار تا بوق جواب داد.
- بله!
- سلام، من آرتمیسم، قطع نکن!
-چته دختر؟!
-چیزه...
تو با کاران دوستی مگه نه!؟
-اره؛ چطور؟
- چیزه....
رازاش رو به تو میگه؟!
-چته تو؟!
-بگو دیگه!
-اره میگه؛ اصلا به تو چه؟
- وایسا، ببین من با این خطم بهش زنگ زدم، وقتی جواب داد خیلی عصبی بود و چرت و پرت می گفت!
حالا هم گوشیش رو خاموش کرده! فکر می کنه من شقایقم!
-چی؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۸ :
من- به خدا من کاری نکردم. فقط سلام کردم.
-خیلی خب باشه! کجایی؟
- دانشگاه.
-بیام دنبالت؟
- من کلاس دارم! چی شده!؟
- پس بیخیال!
- نه، چیو بیخیال!
- بیام دنبالت؟
-چی کارم داری؟
- برو سر کلاست!
و بعد قطع کرد.
***
اه! چرا این عقربه ها حرکت نمی کنن!
با صدای استاد به خودم اومدم.
استاد طالبی- خانم مقدم چیزی شده؟
-نخیر استاد!
- به درس گوش کنین!
-چشم.
دوباره شروع کرد به عر عر کردن. یواشکی گوشیم رو در اوردم و برای شایان تایپ کردم" سلام چی شد؟" و زود سرم رو بالا اوردم.
استاد طالبی- خب دوستان، موفق باشین! بفرمایید.
اخیشی گفتم و از جام بلند شدم.
استاد طالبی- خانم مقدم!
برگشتم سمتش و سوالی نگاهش کردم که گفت:
-میشه شما دو دقیقه صبر کنین؟!
- نخیر استاد.
- می تونم بپرسم چرا؟
-نخیر، نمی تونین بپرسین.
و به سمت در خروجی دانشگاه پا تند کردم. گوشیم زنگ خورد. شایان بود. ارتباط رو وصل کردم.
-معلوم هست کجایی؟
-سر کلاس کوفتی بودم.
- بدو بیا دم در!
-کجایی؟
- دم در دانشگاه!
- اومدم.
گوشی رو توی کیفم گذاشتم و شروع به دویدن کردم.
از دانشگاه خارج شدم و اون طرف تر ماشین شایان رو دیدم. قدمی برداشتم که استاد طالبی صدام کرد.
- خانم مقدم! نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- بله.
- کجا؟
به سمتش برگشتم و گفتم:
- به تو چه؟! فوضول! برو ببینم!
صدای شایان به گوشم خورد.
-آرتی، بدو دختر!
به سمتش برگشتم و گفتم:
- اومدم.
***
-یعنی چی؟
- آرتمیس میگم تمومش کن.
ترمز دستی رو بالا کشیدم و با صدای بلندی گفتم:
- نمی خوام!
- روانی!
-خودتی و هر کی داری! جواب سوالم رو بده، چرا کاران نمی تونه بیاد خونه ی من؟
- منم گفتم تمومش کن.پ
-بسته شایان. خب به منم بگین موضوع چیه؟
- فقط در همین حد بدون که اگه شقایق بفهمه کاران کجاست.....
ادامه نداد
شایان- فاتحش رو بفرست.
- خفه شو!
- زبون دراز.
- آشغال بی عرضه!
- ببند!
بینمون سکوت بدی وجود داشت که من و اذیت می کرد. اخه چرا؟!
چرا کاران دیگه نمی تونه بیاد خونه من؟
چرا از شقایق می ترسه؟ چرا به من نمیگن؟! چرا؟
اوف بلندی گفتم که شایان گفت:
- چته زبون دراز؟
- به تو چه!
- چرا ناراحتی؟
-از خودت بپرس!
-بذار بپرسم!
شایان، چرا آرتمیس ناراحته؟
کمی مکث کرد و گفت:
- چمیدونی!
ررگشت سمت من و گفت:
- میگه چمیدونم! چیکارش کنم؟!
- بی مزه!
- حالا تو با مزه!
- چرا کاران نمیاد خونه؟ اگه باز نمیگی تموش کن یه جواب درست و حسوابی به من بده!
- چون وجودش برای تو و دوستات بده!
- منم خر، باور کردم.
- ببین کارا همه ی مدارک و شناسنامه کاران و هر چیز دیگه که تو فکر کنی، برداشته و رفته! حالا مشکلاتی برای کاران به وجود اومده!
- کارا کیه؟
-اِ! نمی دونی!؟
-نه. خب تو بگو!

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۹:
سکوت کرد و به رانندگیش ادامه داد.
منم سکوت کردم و ادامه ندادم. گوشیم زنگ خورد. نگاه صفحه ی موبایلم کردم و با دیدن شماره ی کاران شوکه شدم.
حالا چیکار کنم؟! شایان گفت نباید با کاران حرف بزنم، حتی نباید بهش سلام بکنم.
نه نمیشه!
ارتباط رو وصل کردم و گفتم:
- الو
- سلام. خوبی؟
- سلام. خوبم تو خوبی؟
- فکر کنم نه! حالا بیخیال! زنگ زدم که ازت معذرت خواهی کنم.
- نه، اشکال نداره.
- بابت دیشب خیلی ممنون!
- خواهش می کنم.
- خب من برم! خدافظ.
- یه لحظه!
- بله؟!
- باید همدیگر رو ببینیم!
- نمیشه.
- میای؟
- کجا؟
برای اینکه شایان نفهمه و به کاران بفهمونم که شایان پیشمه گفتم:
- ببین خاطره جونم، الان شایان پیشمه! همونی که بهت گفتم اجی! امشب میای خونم؟
- چی؟ شایان پیشته؟
- اره، میای یا نه؟
- نگی بهت زنگ زدما!
- نه بابا! مگه از جونم سیر شدم!
بلند خندید و گفت:
- من دیگه خونت نمیام! با خیالت راحت بخواب!
- باید ببینمت!
- باشه! فردا شب ساعت دوازده توی پارک روبه روی آپارتمانتون میبیمنت.
- چرا اون ساعت؟! دور نیست؟!
- اخه شایان امشب خونتست. فردا شب باید بره پایگاه، واسه فردا شب باشه بهتره!
- باشه!
- پس خدافظ.
-بای!
لبخندی زدم و گفتم:
- میشه من رو اینجا پیاده کنی؟
- خاطره بود؟
- اره، دوستمه!
- حالا فهمیدم وقتی غیبش می زد، کجا می رفته!
گیج نگاهش کردم و گفتم:
- منظور؟!
- منظورم واضحه!
- اره واقعا! تو خاطره رو می شناسی؟
- اِ! مگه به تو نگفته!؟
-نه! بگو ببینم؟!
- من پسر عمه ی باباشم!
یکم فکر کردم و گفتم:
-شیدا اجی تو هست؟
- اره!
- پس شازده کیه؟
- منم!
هنگ کردم.
پس خاطره می خواد مخ شایان رو بزنه! چه عوضی ای بوده! عصبی داد زدم:
- می خوام پیاده شم!
-چته روانی؟!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۰:
من- می خوام پیاده شم.
- اینجا؟
- اره!
ترمز رو زد و از ماشین پیاده شدم. نیم نگاهی بهم کرد و گفت:
- خداحافظ خانم مقدم!
- به سلامت!
لبخندی زد و گاز داد و رفت. آهنگی رو پلی کردم که ترکی می خوند ( آهنگ سن اگه بالا بوره).
با اینکه ترکی بود ولی خیلی آرومم می کرد.
توی پیاده رو، قدم می زدم که چشمم به بستنی فروشی افتاد.
وارد بستی فروشی شدم و یه بستنی فالوده سفارش دادم.
بستنیم که اومد، مشغول خوردن بستنی شدم که صدای جیغ دختری، من رو ترسوند!
سرم‌رو بالا اوردم و با دیدن صورت دختره که پر از بستنی بود، خندم گرفت!
دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و بلند بلند خندیدم.
پسری که دلش رو گرفته بود می خندید گفت:
- عاشقت شدم لامصبی! چقدر تو با نمکی!
دختره عصبی شد و به سمت گارسون رفت. نگاهم رو ازش گرفتم و مشغول خوردن بستنیم شدم که دوباره همون دختره جیغ زد.
سرم رو بالا آوردم و بادیدنش بلند بلند خندیدم.
همون پسره، دوباره بستنیش رو روی دختره ریخته بود.
نگاه سنگی رو روی خودم احساس کردم. کمی نگاهم رو چرخوندم و با دیدن پسری که به من زل زده بود، خجالت کشیدم.
سرم رو پایین انداختم و بقیه ی بستنیم رو خوردم.
گارسون رو صدا کردم و بستنی رو حساب کردم و از مغازه خارج شدم.
نفس عمیقی کشیدم و به راه خودم ادامه دادم.
گوشیم که زنگ خورد، از فکر و خیال بیرون اومدم.
مامان بود. ارتباط رو وصل کردم و گفتم:
- الو...
- الو. دخترکم!
- سلام مامانی خوبی عزیزم؟
- من خوبم، تو خوبی؟
- خوبم مامانی. چه خبرا؟
- سلامتی عزیزم. تو چه خبر؟
- سلامتی مامان جونم. بابا کجاست؟
- بابات هم همین جاست. می خوای گوشی رو بهش بدم!؟
- اره.
- خب پس خدافظ
- خدافظ مامان‌.
چند دقیقه ای صدایی نیومد تا اینکه بابا گفت:
- سلام دخترکم!
- سلام بابایی. خوبی بابا؟
- بهتر تر از توام! کجایی؟
- توی خیابونم بابایی! تو کجایی؟
- ما فرودگاهیم!
از اون طرف صدای مامان رو شنیدم که گفت:
- هین! گفتم نگو!
بابا- اِ! باید بدونه!
- بابا!
- جونم دخترم؟
- شما فرودگاه چیکار می کنین؟!
- میرا و مِیا اومدن!
سرم سوت کشید!
اون تا چطوری تونستن لندن رو ول کنن بیان ایران!
حتما دوباره یه مشکلی بوده که اومدن!
تلفن رو قطع کردم و به زهرا زنگ زدم.
زهرا- الو...
- الو زری! کجایی اجی؟!
- چته؟ چیزیت شده آرتی؟!
- نه نه! من خوبم!
- خب پس چته؟!
- کجایی زری؟
- خونه هستم.
- بچه ها کجان؟
- همگی خونه ایم! چیزی شده؟
- میام خونه بهتون میگم!
- خودت خوبی؟
- خوبم! خدافظ
صبر نکردم تا جوابی از زهرا بشنوم، تلفنم رو قطع کردم به عرفان زنگ زدم.


به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۱:
عرفان- الو...
- الو. کجایی؟
- تو راهم!
- درست بگو کجایی!؟
- دارم میرم شیراز!
- چرا به من نگفتی بیام!
- عزیزم تو کلاس داری!
- خر خودتی! میدونم میرا و میا اومدن!
- واو! کجایی؟
- خیابونم.
- میای شیراز؟
- معلومه که اره!
- به نظرت دوباره چی شده؟
- نمیدونم! ولی مطمئنم این بارم بابت من اومدن!
- از کجا میدونی؟!
- از اونجایی که وقتی بابا بهم گفت فرودگاهیم، مامانم غر زد و گفت چرا به من گفته!
- آرتی، من میگم نیا!
- نمیشه! تواقع داری مثل اون روز بزارم میا هر چی دلش خواست به بابام بگه!
- خب، من هستم!
- مرسی عرفان جون، ولی باید خودم باشم.
- دانشگاهت چی؟
- هیچی! نمرم کم میشه که بشه!
- براوو! پس تا ساعت ۷ آماده شو که با هم بریم!
- چی؟!
- من خونم! بدو دختر!
و بعد قطع کرد. لبخندی زدم و تاکسی گرفتم.
***
با صدای عرفان چشم هام رو باز کردم.
- آرتی پاشو! رسیدیم.
با استرس چشمام رو باز کردم به خونمون نگاهی کردم و گفتم:
- الان باید چیکار کنم!؟
- باید بری داخل و از بابات در برابر زبون درازی های میا و میرا، دفاع کنی!
- یعنی می تونم!؟
- عرفان پشتته!
برگشتم سمتش و گفتم:
- قربونت برم!
- نمک نریز! بدو دخمل خوب!
باشه ای گفتم و با هم، از ماشین پیاده شدیم.
کلید رو توی در چرخوندم و قدمی برداشتم. عرفان در رو بست و دوید و خودش رو به من رسوند. نزدیک در ورودی که شدیم، صدای میرا به گوشم خورد.
- مامان، مگه من و میا دخترت نیستیم! یعنی فقط اون آرتمیس چندش دخترته، که نیست!
بابا- بسته میرا! تمومش کن دخترم!
تو دلم گفتم " من چندش نیستم، شما دوقلو ها چندشین که زبوناتون ..." با صدای عرفان از فکر و خیال بیرون اومدم.
- آرتی، چرا نمیری!؟
- ها!؟
- آرتی، بیا برو داخل!
- ها، باشه!
در رو باز کردم و داخل شدم.
میا با دیدنم خنده ای کرد و گفت:
- آقای مقدم، اینم شازدتون!
من- بسه میا! زشته به خدا!
میرا- علیک سلام!
- لازم نیست به تو سلام کنم.
میا- واسه من یکی لازمه!
- گیریم سلام. زبون دراز بی عرضه!


یه طرف گوشم سرخ شد...
آره!
بهم سیلی زد! سرم رو بالا آوردم و گفتم:
- بی عرضه!
خواست دوباره بزنه که عرفان اومد و دستش رو گرفت و گفت:
- بسه میا! آرتمیس خواهرته!
میا دستش رو از توی دست های عرفان بیرون کشید و گفت:
- به به! عرفان خان!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۲:
عرفان- میا، تمومش کن!
- عرفان، ول کن.
میرا- واو! چه خبره؟!
عرفان جوش آورد و گفت:
- میرا بفهم چی میگی!
میا- عرفان، اصلا بهت نمی خره که...
بابا وسط حرفش پرید و گفت:
- میا بسه!
میا دست میرا رو گرفت و رفت!
اشک های مامانم سرازیر شد.
مامان- فرهاد( بابام) گفتم به آرتمیس نگو!
- نه مامان! من باید می فهمیدم که میرا و میا اومدن؛ اتفاقا بابا کار خوبی کرد.
عرفان دستم رو توی دستاش قفل کرد و به سمت در خروجی کشوند.
وسط حیاط ترمزش رو زد و همون طور که پشتش به من بود گفت:
- آرتمیس نمی تونم ببینم این دوتا آشغال این قدر تو رو اذیت می کنن!
به سمتم برگشت و ادامه داد:
- نمی تونم! مثل ابجیم می مونی! نمی تونم ببینم!
لبخندی زدم و گفتم:
- تو هم مثل....
وسط حرفم پرید و گفت:
- ساکت شو! می دونم من هم مثل داداشتم! ولی تو نباید همین طوری ساکت بمونی که!
دو تا دستش رو توی جیبش کرد و گفت:
- بخوای و نخوای من باهات هستم! حرفی هم نباشه!
چشمی گفتم و با ذوق نگاهش کردم.
نزدیکم شد با لبخند دندون نمایی گفت:
- پیش به سوی جنگ!
لبخدی زدم و دستم رو دور گردنش حلقه کردم.
کمی خم شد تا بغلم کنه!
اخه قدم کوتاه بود!
از آغوش هم که بیرون اومدیم، گوشی من زنگ خورد.
نگاه صفحش کردم. ترانه بود.
- بله ترانه!
- سلام و عرض ادب! کجایی؟
- شیرازم. چه خبرا؟
- سلامتی! اون پسر چشم‌آبیه بود تو کلاسا!
- خب!
- اسمش چی بود؟
- زنگ زدی این رو بپرسی؟
- نه باو! اسمش چی بود؟
- سیاوش!
- ها! سیاوش توی گروه پیام گذاشته که، استاد طالبی گفتن فردا کلاس تشکیل میشه!
- خب!؟
- چیکار می کنی؟
- هیچی، من رفتم!
- وایس...
تلفن رو قطع کردم.
عرفان- کی بود؟
- ترانه!
- چی میگه؟
- میگه فردا کلاس داریم بلند شو بیا تهران!
***
با صدای داد و بیداد های عرفان و میا، از خواب بیدار شدم.
از جام بلند شدم و تند تند خودم به عرفان و میا رسوندم.
- چتونه؟!
عرفان- از میا بپرس!
قدمی برداشت از ما دور شد.
- میا چته خواهر من؟!
- من خواهر تو نیستم! فهمیدی؟
- خیلی خب! چته؟
عرفان بازوم رو گرفت و من رو به سمت خودش بر گردوند و گفت:
- بیخیال! خودم برات میگم!
و بعد دستم رو گرفت و من رو پشت سرش می کشوند.
در اتاقم رو باز کرد و وارد شدیم. در رو محکم بست و روی تخت نشست!
سرش رو بین دو دستش گرفت و گفت:
- من باید برم!
- کجا؟
- خونه ی خودمون! صبحی کارای انتقالیم رو کردم. عصر میرم و ورقه ام می گیرم و میرم همدان!
- چرا؟!
- چون...
ادامه نداد. نزدیک تر رفتم و گفتم:
- عرفان چرا می خوا....
با دیدن اشکاش هاش خشکم زد.
جلوش روی زانوهام نشستم و گفتم:
- چته؟! چرا داری گریه می کنی؟!
- میا خیلی بیشعور هست!
- چیزی بهت گفت؟!
ببین همون میا و میرا رو می شناسیم! خیلی چرت و پرت میگن!
تو به دل نگیر عرفانم!
سرش رو بالا اورد و نگاهم کرد و گفت:
- حرفی بهم زد که حتی من هم نمی تونم اون رو روی زبون بیارم!
احساس کردم با پا لهم کرد!
- ولشون کن! مگه چی بهت گفت!؟
- انقدر حرفش گنده هست که منم نمی تونم به زبون بیارم!
- خیلی خب، باشه نگو! چرا می خوای بری؟
- چون نمی تونم اینجا بمونم و هی بهم بگن که من و تو رابطه داریم!
با شنیدن این حرف، شوکه شدم و به من من کردن افتادم.
- چ...چی؟ ت....تو که....
- اره! میا میگه من و تو همدیگر رو دوست داریم و کلی چرت و پرت دیگه!
از جام بلند شدم و بیرون رفتم. صدای عرفان رو شنیدم که گفت:
- آرتمیس، وایسا! آرتمیس ولشون کن!
ولی گوش ندادم و به سمت اتاق میا و میرا پا تند کردم.
در رو محکم باز کردم و داخل شدم.
با ورودم جیغی کشیدن و بعد با حرص نگاهم کردن.
- بی تربیتای بی ادب! شما ها عقل تو کلتون نیست!
اخه کی به خواهرش، اصلا خواهرش هیچ، پسر خالش تهمت میزنه!
میا- بیرون!
- روانی! بی همه چیز بی تربیت!
میرا- حرف دهنت رو بفهم!
میا- گفتم بیرون.
گلدون کنار در رو برداشتم و به زمین کوبیدمش و گفتم:
- اینم از این!
میرا به خاک حساسیت داشت و میا از کرم بدش میومد. منم گلدون رو زمین زدم تا حرص هردوشون در بیاد.
از اتاقشون بیرون اومدم و اروم زمزمه کردم " دوقلوهای بی تربیت!"
وارد اتاقم شدم. خودم رو روی تخت پرت کردم که صدای شکستن چیزی نظرم جلب کرد.
از جام بلند شدم و به سمت اتاق عرفان پا تند کردم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۳:
دم در اتاق دیدمش که با دو تا ساک به سمت در خروجی می رفت. صداش زدم:
- عرفان!
جوابم رو نداد. خودم رو بهش رسوندم و بازوش رو گرفتم.
- عرفان کجا؟
- خونمون!
- تو گفتی اگر من بخوام یا نخوام، تا تهش با من هسی که!
- اشتباه کردم!
چقدر بی رحم شده بود! همش تقصیر میا و میراست!
با صدای پر از غم عرفان، به خودم اومدم.
- خداحافظ آرتمیس!
چشم هام پر از اشک شد. جلوش وایسادم و گفتم:
- نرو!
- مجبورم!
از کنارم رد شد و رفت.
اشکام هام سرازیر شدن و گونم رو خیس کردن!
نمیدونم کی بابا اومد و بهم گفت:
- آرتی، چرا خوشکت زده بابایی؟
با دیدن صورتم ترسید و زود پیشم اومد و گفت:
- چی شده بابایی؟
- عر...عرفان...عرفان رفت بابا!
بغضم شکست و شروع کردم به گریه کردن.
بابا- عرفان کجا رفت؟
- رفت بابا!
- کجا رفت دخترکم؟
صدای میا به گوش هام رسید که گفت:
- خونه ی پدریش فرهاد خان!
سرم رو بالا اوردم و با کینه نگاهش کردم.
- همش تقصیر توع میا!
میا- واو!
بابا گیج بود. دستم رو گرفت و به سمت اتاقش رفت. در رو باز کرد و وارد شدیم. در رو بست و روبه من گفت:
- میا چی گفت!؟
- میا و میرا به عرفان هی گفتن که من و عرفان همدیگر رو دوست داریم، عرفانم رفت!
- چی؟!
اشکام سرازیر شد و با صدای گرفته ای گفتم:
- به خدا چیزی بین ما نبود بابا!
- از این بابت که مطمئنم عزیزم.
- بابا نزار بره!
- چرا؟
- بودنش بهم کمک می کنه! احساس می کنم مثل داداش خودمه!
- الان کجاست؟
- نمی دونم!
بابا گوشیش رو برداشت و به عرفان زنگ زد. سکوت کرده بودم و به حرف های بابا گوش می دادم.
بابا- الو...
عرفان- ...
- سلام پسرم، کجایی؟
- .....
- اِ! گوشی رو بده آرتمیس!
-....
- می دونم گوشی داره، گوشیش رو جواب نمیده!
-.....
- عجب! الان کجایی؟
-......
- اِ! بی زحمت یه فاتحه هم برای مامان من بفرست!
-.....
- اِ! چرا؟
- ......
بابا خندید و گفت:
- پرو! کجایی؟
-......
- دروغ که نمیگی!؟
- .....
- وایسا تا من بیام!
-....
- نه و بخوره تو سرت! اومدم.
-......
- چرا؟ مگه چیزی شده؟
-......
- این نه، از صد تا آره بدتر بود که!
-......
- باشه، نمیارمش!
-.......
- قابلت رو نداره به خدا!
-......
- باشه. خدافظ
-.......
بابا بلند خندید و بعد قطع کرد.
من- چی گفت؟
- دارم میرم پیشش!
- وایسا من لباس بپوشم بعد باهم بریم!
- تو نمیای!
بابا در اتاق رو باز کرد و بیرون رفت.
بیرون رفتم و بابا رو صدا زدم.
- بابا!
بابا برگشت سمتم و گفت:
- عرفان گفت نیارش منم گفتم باشه! حالا برو توی اتاق و اصلا دعوا نکن!
- اوهوم
***
میا- مامان تمومش کن! لطفا!
مامان- چیو تموم کنم میا! خستم کردی.
میرا- برو پیش آزتمیس خستگیت....
مامان وسط حرفش پرید و گفت:
- ساکت! تو چقدر بی رحمی میرا!
میا- پس میرا بی رحمه؛ مرسی مامانی!
از شنیدن حرفای مزخرفشون، حالم به هم خورد. از جام بلند شدم و در اتاقم رو قفل کردم و دوباره به سمت تختم پا تند کردم.
روی تخت دراز کشیدم و چشمام رو بستم. داشتم‌ خواب می رفتم که یهو صدای مامان اومد که خیلی کشیده گفت:
- وای خدا! یه مرگ مرگی بده!
و بعد صدای هق هقش اومد.
ترسیدم! از جام‌بلند شدم و به بابا زنگ‌زدم.
بابا بهم‌گفته بود اگه از اتاقم بیرون برم، باهام‌قهر می کنه!
- الو بابایی!
- الو سلام‌ آرتمیس.
جا خوردم!
- عرفان!
- بله؟!
- گوشی رو بده بابا.
- بابات الان نیست!
- عرفان مامانم داره گریه می کنه! باباهم گفته نباید از اتاق بیرون برم، نمی دونم باید چیکار کنم!
- خاک واقعا!
- می دونم که خیلی ...
وسط حرفم پرید و گفت:
- برو بیرون! همین الان!
و قطع کرد.
در اتاق رو باز کردم و بیرون رفتم.
صدای مامان از توی آشپزخونه، به گوش هام خورد.
- اوف بسه میا!
دیگه صدایی نیومد تا اینکه میا گفت:
- مامان یواش! یهو می شنوه فرهاد خان ولمون نمی کنه ها!
گیج شدم.
یه چیزی هست که به من نمیگن! دارن از من پنهون می کنن، واگر من بفهمم بابا....
با صدای میرا به خودم اومدم.
- آرتمیس خانم گل گلاب کجا بودن؟
- ببند!
توی آشپزخونه رفتم و با دیدن مامانم که داشت گریه می کرد و میا لبخند میزد، جا خوردم!
به سمت مامان قدم برداشتم و گفتم:
- مامان چی شده؟
- چیزی نیست دخترم!
میا بلند بلند خندید و گفت:
- مامان، بازیگریت عالیه!
و از آشپزخونه بیرون رفت!
اشک های مامان، سرازیر شد و با صدای گریه ای گفت:
- آرتمیس برو لباسات رو بپوش با هم بریم!
- کجا؟
- میریم بیرون!
- اوهوم.
در اتاقم رو باز کردم و وارد شدم. مانتو قرمز کوتاهی پوشیدم و شلوار مشکلی ۸۰ سانتیم رو پام کردم.
پا بند طلایم رو هم بستم و رژ لب قرمز جیگری زدم و کولم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم.
وای خدا! شالم!
وارد اتاق شدم و شال مشکی سر کردم و از اتاق بیرون رفتم.
میا- خوشگل کردی!
- هر هر!
- بی ادب!
- حالا تو با ادب! چقدر بی رحمی میا!
- جونم!؟
- با مامان چیکار کردی!؟
- صحبت کردم!
- معلومه!
- برو ببینم!
بهش پشت کردم و به سمت جا کفشی پا تند کردم. کفش های اسپرت قرمزم رو پوشیدم و از خونه بیرون زدم.
مامان توی حیاط منتظر من بود.
در ماشینم رو باز کردم و سوار شدیم.
ماشین رو روشن کردم و از خونه دور شدم.
آهنگی رو پلی کردم و اروم باهاش می خوندم!
مامان که دید حرفی واسه گفتن ندارم گفت:
- آرتمیس!
- جونم مامانی!؟
- میا و میرا چیزی بهت گفتن!؟
- نچ
- هیچی نگفتن؟
- نه
- مثلا اینکه تو لایق اینجا نیستی و اینا؟
- نه
- مثلا تو باید از این خونه بری؟
- نه
- مثلا تو خیلی ....
وسط حرفش پریدم‌و گفتم:
- مگه چیزی باید بهم می گفتن!؟
- نه!
مامان سکوت کرد و من شروع کردم به گفتن چرت و پرت های خودم.
- مامان جونم ببین، می دونم میا و میرا اصلا از من خوششون نمیاد.
می دونم که اگه می تونستن من رو از این خونه بیرون می کردن.
و این رو هم می دونم که حتی به خون من تشنن!
ولی یه چیزی رو نمی دونم! اونم اینکه که چرا؟
و این رو هم میدونم که تو میدونی! حتی بابا هم میدونه!
مامان در برابر صحبت های من سکوت کرد و هیچی نگفت!
منم سکوت گردم و به بقیه رانندگیم ادامه دادم.

ساعت هفت شب هست و مامان هی بهونه در میاره که اینجا کار داره، اونجا کار داره!
احساس می کنم نمی خواد...
با صدای مامان به خودم اومدم.
- آرتمیس چطوره؟!
- عالیه مامانی!
مامان، یه لباس آبی آسمونی که جلوش با مهره های ریز و درشت کار شده و پشتشم هم بازه، پوشیده!
- مامان!
- جونم دخترم؟!
- چرا داری لباس مجلسی پرو می کنی!؟
- چون سه روز دیگه تولد دوستمه!
- اهانی گفتم و ساکت شدم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...