رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Arshiva

رمان مجهولات زندگیم | Arshiva کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.  

قوانین نوشتن رمان

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق  

@Fateme00

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

                     *پارت سوم*

 

 

      نیم ساعتی توی سلف دانشگاه؛ یعنی، پاتوقمون نشسته بودیم که فاطمه با سروصدای همیشگیش وارد شد ومستقیم به سمت ما اومد.

     فاطمه سی و چهارسالشه و دوتا بچه داره به اسم مبینا چهار ده ساله و متین ده ساله. از نظر ظاهری ام بگم که :فاطمه قدش صدوهفتاد و هیکل تو پری داره وچهره گندمی که موهاش هم همیشه کج می‌کنه. ابروهای پهنی داره که همیشه سر ابروهاش بحثمونه که چرا نازُکش نمی‌کنه و در کل بخوام بگم از نظر ظاهری خوبه. اما خیلی شیطونه برخلاف سنش.

     مشخصات ظاهری مهدیه :قدش صد و شصت سانته و یه کوچولو تپله. پوست گندمی روشنی داره و گونه هایی که به صورتش حالت بانمکی داده. دندونایی که شبیه سنجابش کرده و درکل نمکیه و دوست داشتنی.یه دوست پسر داره به اسم محمد که خیلی هم دیگه رو دوست دارن (به پای هم پیر بشن ما که بخیل نیستیم) شخصیت مهدیه ساکت و پایه و بامرام.

    مشخصات ظاهربکیمیا: قدش صد و شصت و پنج ویکمی تو پره. پوست سبزه ای داره با ابروهای پهن که به چهرش حالت هندی جذابی داده و در کل اون هم خوبه و به نوبه خودش جذابه.ترم اول که بودیم یه پسر که اون موقع ترم چهار بود ، با ما هم کلاسی بود اسمش نوید بود و از کیمیا خوشش اومد. باهم رل زدن اما بعد از مدتی بهم زدن و تا حالا که ترم دوم هستیم دوستی نداره.
و اما من. من قدم صد و هفتاد د پنج سانته اما کفش هام لژداره و برای همین همه فکر می کنن صدوهفتاد و هشت سانتم. هیکل توپر و خیلی روی فرم و تاحدودی سفت دارم؛چون بالاخره از بچگی توی باشگاه بودم و البته ورزش حرفه ای که من داشتم کاراته و تکواندو بود وبعد هم بدنسازی و روی همین حساب میگم روی فرم (دیگه خودتون تا تهش برید).پوستم سفیده نه از اون سفید بی روح ها نه ،از این معمولی ها.بین اکیپمون فقط من چشم هام رنگیه.رنگش خاصه نمیدونم چه رنگیه تیله ای یا عسلی یا شایدم عدسی رنگ، بستگی به لباسی داره که می‌پوشم.مدل ابروهام هم هشتیه خدادادیه. بینی سربالا و به قول یه عده ای فرانسوی دارم.لب هام معمولیه ولی با آرایش انگار پروتزیه درکل خیلی توی چشم میاد.

     خلاصه بگذریم از معارفه طولانی. اینجا بودیم که توی سلف نشسته بودیم که فاطمه اومد و بعد از کلی غرولند به من که چرا جواب سوال هارو بهش ندادم و انقد زود درومدم ،رضایت دادن بریم خونه؛ چون آخرین امتحان بود پس دیگه هم دیگه رو نمی‌دیدیم و تصمیم گرفتیم یکم باهم بمونیم. بعد از نهار به خونه رفتم.
خونه ی ما توی یکی از مناطق بالا توی  شهری هست که توش زندگی می‌کنیم، وضع مالیمون خوبه ولی خب از نظر خودم متوسط رو به بالاییم.

     بابام اسمش فربدهست و نمایشگاه ماشین داره . به همون خاطر تهران زندگی می‌کنه و از ما دوره ؛البته،اینم بگم مامان و بابام عاشق هم هستن و بابامم در مجردی کامل در تهران به سر می‌برد،این هم واسه اون منحرف هاش.

      یه برادر خل و چل روان پریش دارم که در طی داستان با شخصیتش کاملا آشنا می‌شید.داداشم اسمش هیربد و ازمن یکسال کوچیک تره البته تو ظاهر شش سالی ازم بزرگتر می‌زنه.
مامانمم که دنیامه و اسمش شیوا بااین که اختلاف سنیمون هجده ساله اما واقعا انگار خواهرمه ،کلا رابطه من و مامانم خواهرانست تا مادرانه. هرچی ام که بشه همّه چی ها،همه چیم رو بهش میگم به جای این که به دوست هام بگم و بعدها بشه طعنه به مامانم میگم.
و اما این که ،ما با عمم و مادربزرگم زندگی می‌کردیم که هشت سال پیش مادربزرگم فوت کرد و الان عمم با ماست. اسمش فریبا خیلی دوسش دارم و به عنوان مادرم می‌بینمش و اون هم به ما خیلی وابستس. این هم بگم گاهی اوقات من و اون و مامانم عین موش و گربه و سگ می‌شیم و  ...
خلاصه وقتی رسیدم عمه درو بازکرد و گفت:
-خسته نباشی، شیری یا روباه؟
همین طور که خم شده بودم و بند کفش هام رو باز می‌کردم گفتم:
-شیر عمه جون، شیر.

https://forum.98iia.com/topic/8677-رمان-مجهولات-زندگیم-arshiva-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?tab=comments#comment-209357

منتقدین رمان: @Arefeh.h و @N.a25

ویرایش شده توسط Arshiva

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                         *پارت چهارم*

 

 

    از اونجایی که من خیلی بچه ی شیطون و بازیگوشی بودم ، از همون کلاس اول ابتدایی از مدرسه فرار می‌کردم، تا برم در کوچه با بچه ها بازی کنم. اون موقع ها به زور عمه من رو مدرسه می‌بردن. توی خونه هم عمه  بهم درس می‌داد تا آخر یکم عاقل شدم و خودم یاد گرفتم چطوری درس بخونم.واسه همین عمه همیشه پیگیر درس های من و هیربد بود و هست.آخه عمه دبیر ادبیات بود که الان بازنشسته شده.

       توی اتاقم رفتم و لباس هام رو عوض کردم و به تابستون خسته کننده پیش روم فکر کردم.پوف ، حالا این سه ماه رو چه کار بکنم؟ آخه من زیاد اهل بیرون رفتن با دوست نیستم و تنها بهونه ی من واسه بیرون رفتن کلاس و دانشگاه بوده و هست.
اصولا ً  تابستون هام رو با کلاس پر می‌کردم یا باشگاه می رفتم، اما از وقتی دانشگاه شروع شد باشگاه نرفتم و کلاسم که هوچی دیگه.
نهایتِ اوقات فراغتم این بود، که برم توی اتاقم بخوابم روی تختم رمان بخونم و فیلم ببینم،اون هم از نوع کره ایش. پاک از دست رفتم میدونم.

    همین طوری توی خونه بیکار نشسته بودم که پیش خودم گفتم "بهتره ترم تابستونی بگیرم". این رو با خانواده مطرح کردم که همه استقبال کردن، الا این هیربد خبیث.آخه میدونی، "کافر همه را به کیش خود پندارد" .راستی یادم رفت بگم، من حقوق می‌خونم و هیربد توی همون دانشگاه من میکروبیولوژی می‌خونه. خلاصه با بدبختی آقای یزید رو راضی کردم که برم واحد برای تابستون بگیرم.

https://forum.98iia.com/topic/8677-رمان-مجهولات-زندگیم-arshiva-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?tab=comments#comment-20935

منتقدین رمان : @N.a25 و @Arefeh.h

ویرایش شده توسط Arshiva

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                          *پارت پنجم*

 

                                   ****
      بعد از این که از دانشگاه برگشتم،پرینت انتخاب واحد رو توی دستم بالا پایین می‌کردم تا ساعت کلاس هام رو ببینم. داشتم با برگه توی دستم ور می‌رفتم که متوجه حرف های مامان این ها شدم. داشتن در مورد عروسیه نیلوفر دختر عمم صحبت می‌کردن،از لابه لای حرف هاشون متوجه شدم که  عروسی دختر عمم تابستون، یکم شهریور بود و دقیق تاریخ امتحان هام می‌شد. ای خدا،آخه بدبخت تر ازمنم مگه هست؟ با بدبختی خانوادم راضی شدن واحد بگیرم حالا خودم با دست خودم باید برم حذف کنم؛ چون ،این ها نمی‌ذارن من تنها بمونم و عروسیَم که نمیشه نرفت، ای بابا.
          
                              ****                                         
(دو هفته بعد)
    
     دوهفته ای از اون حذف واحد و تموم شدن کلاس های دانشگاه گذشته و الان وسط تابستونه  و حوصلم بدجور پوکیده. از این دوست های خل و چلم هم خبری نبود. توی اینترنت بودم که یه فکری به سرم زد. تصمیم گرفتم یه تلگرام پنهونی نصب بکنم،پس از توی اینترنت تلگرام رو نصب کردم و از اونجایی که هیربد به خاطر تصورات دهه پنجاهیش نمی‌ذاشت من تلگرام نصب کنم با یه شماره دیگه این کار رو کردم.

      بعد از گذشت چند روز که تلگرام رو نصب کردم، وارد یه گروه شدم که اسمش "ستاره های آبی بود". مشغول چت بودیم که یه پسر ویس فرستاد داخل گروه و شروع کرد به آهنگ خوندن.آهنگی که می‌خوند غمگین بود (عمریه غم شده مهمون دلم رو خوند).بعد از خوندن آهنگش گفت  که تولدشه اما هیچ کس براش تبریک نفرستاده و جشن نگرفته، برای همین ناراحته. اسمش رو به لاتین نوشته بود Arsham، من اول فکر کردم نوشته "آرَشم"  پیش خودم گفتم "چه از خود متشکرم هست". قیافش هم ازاونجایی که عکس روی پروفایلش(نمایه تلگرام) بود یه پسر با پوست سفید و چشم های....وای خدا چشم هاش! لعنتی چشم نیست که، دوتا تیله طوسی رنگه.  ریش نه چندان بلند و تیره ای داشت که به چهرش جذابیت خاصی داده بود. یه پسر بچه حدودا چهار ساله هم بغلش بود که اون هم از خودش هلو تر و ناز تر بود. لب های بچه قرمز اناری بود و چشم های آبی با مردمک درشت داشت و در کل خیلی خوشگل بود. موهای روشنش هم جلوه ویژه به صورت اون بچه داده بود. همین طوری ناخودآگاه توی گروه نوشتم: 
- بچه ها من عاشق شدم.
همهمه افتاد توی گروه که عاشق کی شدی  و از این حرف ها. من هم دلم رو به دریا زدم و گفتم: 
-اون آقا کوچولو لباس زرده ،که توی پروفایل آرشامِ چشمم بدجور گرفتش.
وسط چت بودیم که مامانم صدام کرد تا آماده بشم بریم بیرون.

https://forum.98iia.com/topic/8677-رمان-مجهولات-زندگیم-arshiva-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?tab=comments#comment-209357

منتقدین رمان: @N.a25 و @Arefeh.h

ویرایش شده توسط Arshiva

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                   *پارت ششم*

 

 

      از بیرون که برگشتیم خونه و شام خوردم نت رو روشن کردم که دیدم یه پیام توی پیوی از طرف آرشام دارم نوشته بود:
-سلام می‌خواستم بپرسم معنی اسمتون چیه ؟اسم زنه یا مرد؟
جمله آخرش رو که خوندم، خندم گرفت. آخه یعنی چی اسم زنه یا مرد؟من هم درجواب گفتم:
-سلام افتخار فهمیدن جواب سوالتون رو به خودتون واگذار می‌کنم و خوشحال میشم پس از انجام تحقیق هاتون پاسخ رو از خودتون دریافت کنم.

    بلافاصله یه عکس از صفحه واسم فرستاد. عکس در مورد اسم هیوا بود.نوشته شده بود اسم "هیوا" یک اسم کُردی هست که برای پسر استفاده میشه و بعدم زیرش نوشته بود:
- حالا که دیدی تحقیق ها چطوریَن ،پس خودت بگو معنی اسمت چیه؟
در جوابش نوشتم:
-خوبه لااقل دنبالش رفتی .اسمم یعنی امید و آرزو.
-وای چه اسم قشنگی، چه پر مسما.

     لامصب از اون مخ زن ها بود.من هم دیدم حالا که خودش سر کِرم ریزی رو باز کرده موقعیت رو غنیمت شمردم و ازش پرسیدم:
-این آقا خوشگله توی پروفایلت کیه؟
-خواهرزادمه.
-اسمش چیه؟چندسالشه؟!
-اسمش سامان. سه سال و خرده ایشه.
-عکس دیگه ای هم ازش داری؟
-آره.

     طولی نکشید که یه عکس داد. توی اون عکس، سامان بلوز قرمز تنش بود وچشم های آبی و لب های خوشگلش توی اون عکس معرکه بود.بی اختیار واسش استیکر بوس فرستادم و این شد که مِستر داستان پر رو شد.

https://forum.98iia.com/topic/8677-رمان-مجهولات-زندگیم-arshiva-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?tab=comments#comment-209357

منتقد رمان:  @Arefeh.h و @N.a25

ویرایش شده توسط Arshiva

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                     *پارت هفتم*

 

      آرشام در مقابل استیکری که من فرستادم نوشت:
-اگه این جوری شما واسه خواهرزادم لاو بترکونید که من حسودی می‌کنم.
-نه دیگه من عاشق سامانم، شمام از عشقتون بخواید براتون لاو بترکونه.
-باشه پس "عاشق سامان" ،میشه ازت بپرسم چندسالته خانوم عاشق؟
-خب از اونجایی که سن خانوم ها رو نمی‌پرسن اما من می‌تونم این فرصت رو بهت بدم که بعد از گفتن سنِ خودت باتوجه به جمع و منها سنم رو خودت بفهمی.
آرشام استیکر خنده فرستاد و نوشت:
-خیلی باهوشی بابا، خوشمان آمد.من بیشت و هشت سالمه و اصفهان زندگی می‌کنم ،حالا تو بگو.
-خب من هشت سال ازت کوچیکترم و بروجرد زندگی می‌کنم.
-عه چه جالب.
-شما درس می‌خونید یا سرکار می‌رید؟
-سرکار میرم.شماچی؟
-خب من درس می‌خونم، حقوق.
-عه خواهر کوچیکه منم حقوق می‌خوند .
-چه باحال پس میدونید چقدر سخته.
-آره واقعا همین‌طوره.

    همین طور که مشغول چت بودیم نگاهم به ساعت افتاد 5:20 صبح رو نشون می‌داد، من هم دیگه خداحافظی کردم وخوابیدم؛البته، چه خوابی؟ اصلا خوابم نمی‌برد همش فکرم مشغول اون پسر با اون چشم های طوسی خوشگلش بود. دوست داستم بیشتر باهاش حرف می‌زدم ولی خب این جوری دیگه خیلی پررو می‌شد.

                                 ****                                 

     صبح باصدای نکره ی گوشیم از خواب بیدار شدم و تصویر فاطمه رو روی گوشی دیدم.دوست داشتم خفش بکنم ،آخه الان وقت زنگ زدنه؟ تازه ساعت ۱۱ صبحه.با صدای خروسیم جوابش رو دادم:
-الو،سلام.
-سلام عزیزم خوبی ،خواب بودی؟
نفسم رو با صدا فوت کردم بیرون و گفتم:
-نه عزیزم ،تازه بلوغ شدم واسه همون صدام گرفته.زن حسابی کله سحر زنگ زدی میگی خواب بودی ؟!
فاطمه خندید و با همون خنده گفت:
- به من چه تو با خرس قطبی جات رو عوض کردی؟ راستی رفتی توی سایت؟
-سایته چی؟نه.
فاطمه حرصی شد و جواب داد:
-سایت همسریابی.بابا دانشگاه رو میگم دیگه.
-آهان ،نه بابا بیکارم برم اونجا ،چخبره حالا؟!!
-نمره ها رو زدن برو ببین چه کار کردی؟
- باشه خبرش رو بهت میدم.تو چی کار کردی نمراتت چطور شده؟؟
-حالا تو برو ببین، بعد منم بهت میگم.(ایش، انگار نه انگار بچش هم سنِ منه.حس حسادتش توی حلق شووَرِش)
رفتم توی سایت دانشگاه،یکم استرس داشتم.

https://forum.98iia.com/topic/8677-رمان-مجهولات-زندگیم-arshiva-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?tab=comments#comment-209357

منتقد رمان: @N.a25 و @Arefeh.h

 

ویرایش شده توسط Arshiva

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                      *پارت هشتم*

 

 

    وقتی معدلم رو دیدم یکم خیالم راحت شد . نوزده و چهل واسه منِ دانشجو خوب بود ،امایکی از نمراتم خیلی روی مخم رفت. آخه چرا این آرمان عوضی این قدر نمره کم داده بود ، آخه پونزده؟! لعنتی معلومه صحیح نکرده اصلا ، فقط خواسته زهرش رو بهم بریزه.
کاش همون روز که من رو صدا کرد داخل اتاقش ،روی پیشنهادش فکر می‌کردم.علی آرمان یکی از استادهای دانشگامه که حدودا سی و پنج سالی داره. مشخصات ظاهری آرمان: قدش حدودا صد و هشتاد و خرده ای هست.هیکلی روی فرم داره که احتمالا باشگاه میره. موهای لَخت و صافی داره با رنگN4 ( آخه اصلا بهش نمیاد رنگ موهای خودش باشه وجار می‌زنه رنگ هست. مامانم اولین بار که دیده بودش فکر می کرد پوستیژ باشه). خلاصه مرد خوش تیپیه. یک روز که از جلوی دفترش رد می شدم من رو به داخل اتاقش صدا زد  و ازم پرسید:
-مشکلی توی درس هات نداری؟
-نه استاد ممنون ،از اونجایی که استادخوب و کار کشته ای مثل شما دارم مگه میشه مشکلی داشته باشم؟
آرمان با یه لبخند چندشی گفت:
-اختیار دارید تلاش خودتونه.به هرحال روی کمکم همه جوره حساب کن (اگه استادم نبود آسفالتش می‌کردم.)   
لبخند مصلحت آمیزی زدم و گفتم:
-باشه ممنون استاد میتونم برم؟
-مگه عجله داری یا اینکه چون با منی می‌خوای زود بری؟
-نه  استاد این چه حرفیه؟ اتفاقاً مصاحبت باشما باعث افتخارمه.(آره جون عمت)
    آرمان نفسی کشید و دست هاش رو روی میز قرار داد و خیلی جدی گفت:
-ببینین خانوم تهرانی،فکر می کنم تاحالا متوجه این شدید که من با شما یه رفتار دیگه ای نسبت به سایر بچه ها دارم، پس بذار حاشیه نرم و رو راست حرفم رو بزنم، من ازت خوشم اومده و می‌خوام بیشتر باهم باشیم و وقت بگذرونیم.

     مخم سوت کشید و  گوش هام داغ شد. این الان چی گفت ؟علنی فک کرده من هم از اوناشم؟! اما اگه الان  جوابش رو ندم چی پیش خودش فکر می کنه مرتیکه کلاه گیس؟! پس زل زدم توی چشم های هیزش و گفتم:
-استاد خودتون میدونین چی دارین میگین؟؟؟
-آره خوبم میدونم چی دارم میگم، ازت خوشم میاد گناه که نکردم.
وای خدا ،یارو هم سن بابامه این چی داره میگه!!!
اخم هام رو توی هم کشیدم و گفتم:
-استاد بهتره همین جا تمومش کنیم.

https://forum.98iia.com/topic/8677-رمان-مجهولات-زندگیم-arshiva-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?tab=comments#comment-209357

منتقد رمان: @Arefeh.h و @N.a25

 

ویرایش شده توسط Arshiva

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                        *پارت نهم*

 

 

     آرمان از روی صندلیش بلند شد و به سمتم اومد. من یه قدم عقب رفتم، اون هی میومد جلو.نه اینکه بگم ترسیده بودم ها، بالاخره توی دانشگاه بودیم واگه یه جیغ می‌زدم صدنفر می‌ریختن داخل اتاق. منم که خودم یه پا بادیگارد بودم واسه خودم و از بچگی دفاع شخصی توی خونم بود،اما نمی‌خواستم جلوی این پیری وا بدم (همچین هم پیر نیست ،اتفاقاً خیلی هم جیگره). به سمت در رفت و اون رو بست.چپ چپی نگاش کردم ولی اون خیلی ریلکس اومد روی صندلی های جلوی میز که مخصوص ارباب رجوعه نشست. به من هم اشاره کرد که بشینم. با تردید نشستم اما اخم لعنتی از صورتم کنار نمی رفت. اون ریلکس یکی از پاهاش رو،روی پای دیگش انداخت و با لبخند زل زد توی چشم هام.
آرمان: سرکش تر از اونی هستی که فکر می کردم.ببین من که چیز بدی نمی‌خوام یه آشنایی ساده همین.
من:جناب استاد، من هم سن شما هستم یا مترسک دستتون.شما فقط استاد دانشگاه منی پس جایگاه خودت رو بدون.
آرمان لبخندی زد و گفت:
-چه خوبه که از "شما" تبدیل شدم به "تو".
یه پوزخند مُضحِک بهش زدم و همین طور که کوله پشتیم رو، روی دوشم می‌انداختم بهش گفتم:
-هر کسی لیاقت "شما" بودن رو نداره.
آرمان شروع کرد به خندیدن که توی دلم بهش گفتم "زهر مار مردک کوته فکر" بعد از خندیدنش گفت:
-به هم می رسیم خانوم تهرانی نَسَب.
-روز خوش، جناب استاد علی آرمان.
از اتاقش بیرون اومدم در حالی که خون خونم رو می‌خورد.آشغال فکر کرده منم مثل خودش و خانوادشم.

     سرم رو تکون دادم تا از فکر اون روز خارج بشم. با دیدن نمره ای که بهم داده فهمیدم بی شخصیت تر از این حرف هاس.بیخیال شدم و شماره فاطمه رو گرفتم. بوق دوم جواب داد:
-سلام چی شد چی کار کردی؟
-هیچی مثه همیشه.
-معدلت چند شد؟ (خدایی یه مهد کودکِ خوب سراغ ندارید رفیقم رو بفرستم اونجا)
با بی تفاوتی گفتم:
- نوزده و چهل.توچی؟
-منم همون حدود.
کلافه از جواب دادن فاطمه بهش توپیدم:
-مرض خب مثه آدم بگو چند؟؟
-نزدیک نوزده. 
-آهان خوبه پس.تو با وجود دوتابچه وشوهر به نظرم کارت درسته.
فاطمه شروع کرد به دلیل برهان آوردن و توجیه برای معدلش که به نظر خودش مثل من شده،که من بیشتر شنونده بودم. یه خرده دیگه چرت و پرت گفتیم و خداحافظی کردیم. نت رو روشن کردم ،از طرف آرشام پیام داشتم نوشته بود:
-سلام هیوا خوبی، نیستت پس کجایی؟ 

منتقدین رمان: @N.a25 و @Arefeh.h

https://forum.98iia.com/topic/8677-رمان-مجهولات-زندگیم-arshiva-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?tab=comments#comment-209357

ویرایش شده توسط Arshiva

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                          * پارت دهم*

 

 

  این پیام رو ساعت ده و بیست دقیقه داده بود الان ساعت  دوازده و چهل و پنج دقیقه ظهر بود. من هم جواب دادم:
-سلام. هیچی خواب بودم که با تلفن دوستم از خواب بیدار شدم.
آرشام که آنلاین بود فوری جواب داد:
-چه کارت داشت؟؟
-هیچی گفت نمراتمون رو زدن توی سایت می‌خواست ببینه چی کار کردم.
-خب حالا چی کار کرده بودی ؟(چایی نخورده پسر خاله میشه)
-هیچی بابا خوب شده بود نمراتم. معدلم شده بود نوزده و چهل.
-ایول بابا،پس بچه درس خونی.
استیکر خنده براش فرستادم و گفتم:
- آره خب.این جوریم میگن.
آرشام یهو انگار یه چیزی یادش افتاده باشه بحث رو پیچوند و گفت:
-هیوا؟
-بله؟
-تو قصد ازدواج نداری؟؟
از سوالش جا خوردم اما خیلی معمولی جواب دادم:
- نه بابا، من هنوز دهنم بوی شیر میده.
-دخترهای ما رو تو سن بیست سالگی میگن دیگه ترشی شده، تو چطوری میگی دهنت بوی شیر میده؟پس می‌خوای چی کار کنی؟؟
-هیچی من درس می‌خونم و آیندم رو با درسم می‌سازم.
-ایول .
-بله. من می‌خوام اسم پدرم رو بلند کنم، ازدواج رو که همیشه هست.
آرشام ایموجی لایک برام ارسال کرد و پرسید:
-راستی میشه ببینمت؟
با این که فهمیدم منظورش چیه اما خودم رو زدم به کوچه معروف علی چپ و گفتم:
-آره، بیا بروجرد می‌بینمت.
-اذیت نکن دیگه،یه عکس بده ببینمت.

     آرشام خیلی اصرار کرد ،من هم نامردی نکردم و یه عکس از اینستا پیدا کردم و به جای عکس خودم اون رو واسش فرستادم.
دختر توی عکس، از این دماغ عملی ها بود.موهاشم رنگ کرده بود و مانتوی تنگ سفید کوتاه تا زیر باسن پوشیده بود. پاچه شلوارشم نود سانت و حالت زیگزال وریش ریش بود.خلاصه تیپش خفن بود.

https://forum.98iia.com/topic/8677-رمان-مجهولات-زندگیم-arshiva-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?tab=comments#comment-209357

  منتقدین رمان: @Arefeh.h و @N.a25

ویرایش شده توسط Arshiva

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                           *پارت یازدهم*

 

 

آرشام:این واقعا خودتی؟
من:نه پس عمه ی بابامه.
آرشام:آهان. آخه این بیشتر از بیست سال می‌خوره.

اوه اوه توجه نکرده بودم به این مورد،واسه همین گفتم:
-آره همه همین رو میگن.به خاطر رنگ موهامه البته این عکس تابستون پارسال بوده الان دیگه موهام رنگ خودشه.
-رنگ خودش چه رنگیه؟
-خرمایی روشن.
-خب پس یه دونه یهویی بده .

گاوم زایید که ، حالا چه غلطی بکنم؟یه فکری زد به سرم که همون رو نوشتم:
-نه دیگه نشد اول تو یهویی بده، منم بعد از تو میدم. از این به بعد هر عکس من بدم ،یکی ازت می‌گیرم، معامله بردبرد. چطوره؟
-الان یعنی من باید عکس بدم که بعد تو بدی؟!
-باریکلا باهوش خان.

    آرشام یه عکس داد.توی عکس کنار یه مرد سن دار ایستاده بود، یه پیرهن مردونه قرمز تنش بود و هیکلش مشخص بود. الحق که خوشگل بود.قدش فکر کنم صد و هشتاد و پنج می شد، وزنش هم هشتاد تایی بود. هیکل ورزیده ای داشت ، ته ریش داشت اما بغل سرش سفید بود و مدل امروزی کوتاه کرده بود، درکل عالی بود.

من:اون آقاهه کیه کنارت؟
آرشام:داداشمه.

     هنگ واسه یه لحظم بود.طرف هیچیش شبیه اون نبود. قد طرف حدودا صد و هفتاد می‌شد، پوستی سبزه وچشم های مشکی و ابروهای پُری داشت که چشم هاش رو پوشونده بود.تقریباً چهل سالی هم سن داشت.
با تعجب ازش پرسیدم:
- جدی داداش واقعیته؟! اسمش چیه؟!
-آره داداش واقعیمه ،یه کم باهم تفاوت داریم آخه من چهرم به دایی بابام رفته،چشم هام و پوستم روشن شده. اسمش علی.
-آهان خداحفظتون کنه.
-مرسی حالا نوبت توعه.

https://forum.98iia.com/topic/8677-رمان-مجهولات-زندگیم-arshiva-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?tab=comments#comment-209357

منتقد رمان @Arefeh.h و  @N.a25

ویرایش شده توسط Arshiva

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                          *پارت دوازدهم*

 

 

   نمیدونم چرا احساس می کردم میتونم به آرشام اعتماد بکنم و عکس واقعیم رو واسش بفرستم.برای اولین بار اولین اشتباهم رو انجام دادم.عکس واقعیم که عید روی بام تهران گرفته بودم واسش فرستادم. مانتو جلو باز مشکی و شلوار لگ مشکی پوشیده بودم. شالم رو آزاد انداخته بودم روی موهام. فرق وسطی که داشتم با اون آرایش و پابند و کتونی مشکی نایکم جذابم کرده بود. اندامم به خوبی خودش رو نشون می‌داد.
آرشام این بار با استیکر تعجب و قلب پیام داد:
-هیوا،جدی این تویی؟؟
-خب اون موقع نمی تونستم بهت اعتماد کنم و عکس واقعیم رو بدم،اما الان این دیگه واقعا خودمم.
-جدی خیلی جذابی.راستش از اون عکس زیاد خوشم نیومد با اون شلوارش انگار سگ پاچش رو خورده بود.

با این حرفش ایموجی خنده براش فرستادم و نوشتم:
-نظر لطفته.
- جدی دیگه الان واقعا عاشقت شدم.
-آخه با یه عکس؟!
-به عشق در نگاه اول اعتقاد داری؟
-آخه با عکس مگه داریم ؟مگه میشه؟؟؟
-هم داریم هم میشه.من آرشام امینی پسر برزو امینی با بیست و هشت سال سن ،در صحت کامل عقل وسلامت همین جا اقرار می کنم عاشق دختر بروجردی به اسم هیوا شدم و ازش می خوام بامن ازدواج بکنه.
-دیوونه.

https://forum.98iia.com/topic/8677-رمان-مجهولات-زندگیم-arshiva-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?tab=comments#comment-209357

منتقد رمان : @Arefeh.h و @N.a25

ویرایش شده توسط Arshiva

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                         *پارت سیزدهم*

      نمیدونم طبیعیه یا من زود باور شدم؟ اما ته دلم با حرفش قلقلک میومد و دوست داشتم این حرفش رو هم خودم جدی بگیرم هم خودش. آرشام دوباره پیام داد:
-جدی میگم هیوا.من ازت خوشم اومده، خودتم میدونی سنم اون قدر کم نیست که بخوام بازی کنم و کاملا آمادگی ازدواج رو دارم.
-جناب "آمادگی"، معیاری برای ازدواج نداری تو؟
-تو تمام معیارهای من رو داری.
-خب اما من معیار دارم .اول از همه این که همسرم باید خونه داشته باشه تو داری؟؟
-من از بیست و دو سالگی دارم کار می کنم و روی پای خودمم، الانم یه خونه توی جای خوبی از اصفهان دارم.دیگه چی بانو؟
-خب من اصلا نمیدونم تو شغلت چیه؟
-من نمایندگی هیوندا دارم.

      عجب خر پولیه واسه خودش ها.خدایی هم خوشگله هم پولدار، مگه میشه عاشقش نشد؟ اما خب اول بسم الله نمیشه وا بدم. پس دوباره ازش پرسیدم:
-چقدر درس خوندی؟
-راستش به خاطر دلایلی نتونستم ادامه تحصیل بدم و الان دیپلم برق دارم.
-میشه بگی چه دلایلی؟
-به خاطر بابام.اون MSداشت و مجبور بودم مراقبش باشم، به همین دلیل نمی رسیدم واسه کنکور خودم رو آماده کنم. اون موقع مثه الان نبود که همه برن آزاد.

چه تیکه ای انداخت بهم، می‌خواست بگه یعنی تو که داری درس می‌خونی کار شاقی نکردی.بیخیال حرفش شدم و نوشتم:
-خدا بیامرزه بابات رو روحش شاد، اما دیگه نمی خوای ادامه بدی؟
-همچنین رفتگان شما رو. خب آخه میدونی،من الان مشغول کارم و خیلی سخت پیش میاد وقت آزاد داشته باشم. همه درس می خونن که برن سرکار ،اما من الان هم کار دارم هم از هر نظر نسبت به هم سنی هام بالاترم.

     حرفش منطقی بود.آرشام واقعا خوش قیافه بود و همه چی تموم احساس می‌کنم بهش علاقه مند شدم.
همین وسط ها بودیم که مامانم واسه ناهار صدام زد. 
اصلا ‌نفهمیدم چطوری ناهارم رو خوردم. فقط توی این فکر بودم که برم با آرشام چت کنم.زود ناهارم رو تموم کردم و به بهونه ی خوندن رمان به اتاقم رفتم و شروع  به چت کردن کردم.خدارو شکر آنلاین بود.پس نوشتم:
-سلام دوباره من اومدم.
-سلام بانو خوش اومدی.ناهارت رو نوش جان کردی؟

https://forum.98iia.com/topic/8677-رمان-مجهولات-زندگیم-arshiva-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?tab=comments#comment-209357

منتقد رمان: @Arefeh.h و  @N.a25

ویرایش شده توسط Arshiva

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                 *پارت چهاردهم*

 

     اوهوع چه باکلاس، من نهایت می‌گفتم "نهارت رو کوفت کردی؟" دیگه خیلی محترمانش می گفتم "خوردی"،  نوش جان توی دایره لغاتم نبود.نوشتم-
-آره خوردم‌. تو نِمیری ناهار بخوری؟
-من ساعت یک خوردم.چون سرکارم پس روی زمان خودش باید بخورم 
ای جان چه on time.
                      
                                   ****                                 

(دو هفته بعد)

       الان حدودا دوهفته ای از دوستیِ من و آرشام می‌گذره، اما همچنان در حد مجازیه.
توی گروه بودیم که دیدم توی پیویم یه پیام دارم.
زهرا:سلام خوبی؟
من:سلام شما؟
زهرا:هیوا جان من یکی از بچه های گروه ستاره آبی ام راستش شنیدم تو با آرشام رل زدی.خواستم یه چیزی بهت بگم.
(اوهوع انگار رقیب عشقی پیدا کردم آخه از همون روز که من و آرشام بیشتر باهم بودیم، توی گروه اعلام کرد که هیوا نامزدمه و به زودی میرم خواستگاریش.)

در جواب زهرا نوشتم:
-بفرمایید زهرا جان مشکلی پیش اومده؟
-هیوا میدونی که آرشام با مهیا دوسته؟
-آره میدونم اما خب مهیا پونزده سالشه واین یه دوستیِ مجازی بوده فقط و تموم شده.
- تو چه ساده ای دختر جان. ببین من سی و پنج سالمه و دوتا دختر دارم، توام به جای اون ها. آرشام اونی که تو و بقیه فکر می کنید نیست، تو رو خدا گولش رو نخورید.
گیج شدم. این چی میگه اصلا؟ پرسیدم:
-یعنی چی؟
-آرشام خواهر زاده ی حسن هست و خودش رو زده جای داییه، اونی که میگه نیست.به این هوا دخترها رو اذیت می کنه و کلی پول  ازشون می‌گیره.

     وا مردم دیوونه شدن ها! به هرحال من عاشق آرشامم و به حرف صد من یه غاز این جماعت هم توجهی نمی کنم، پس باید از خود آرشام بپرسم ماجرا چیه؟
ترجیح دادم بحثی با زهرا نکنم و جبهه ای نگیرم پس نوشتم:
-باشه زهرا جان مرسی که گفتی.

https://forum.98iia.com/topic/8677-رمان-مجهولات-زندگیم-arshiva-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?tab=comments#comment-209357

منتقد رمان: @N.a25 و @Arefeh.h

ویرایش شده توسط Arshiva

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                          *پارت پانزدهم*

 

                                ****                                  
     بعد از این که از این که از بیرون برگشتم، تصمیم گرفتم داستان رو از آرشام بپرسم، پس براش نوشتم:
من: آرشام تو زهرا می شناسی؟
آرشام: آره یه زن هست که سنش از من خیلی بیشتر، یه جورایی گیر داده با من دوست بشه. 
-خیله خب این عکس هایی که از پیام هاش گرفتم رو برات می‌فرستم، نگاه کن و بهم نظرت رو بگو.

      پیام های زهرا رو واسش فرستادم ، طولی نکشید که آرشام پیام داد:
-آشغال ، می خواسته اذیتت کنه تو بهش توجه نکن. فهمیده من و تو باهمیم می‌خواسته میونه مارو خراب کنه زندگیم.
-می دونم،منم جلوش کم نیاوردم و پشت تورو گرفتم.
-الهی من دورت بگردم وقتی اومدم خواستگاریت چشم خیلی ها درمیاد.       
 - آره ،حالا جدی کی میای؟
-همین شهریور میام؛چون دوریت داره اذیتم می کنه و می خوام زودی خانومم رو توی زندگیم بیارم.

      اوف بگم اون لحظه خر کیف شدم دروغ نگفتم.به هرحال یه جورایی واسم آرزوعه که زن عشقم بشم.
من: ای  جونم خداکنه زودتر این یک ماهم بگذره.
آرشام: می گذره خانومم.عزیزم من باید برم تا جایی، اشکال نداره اگه تنهات بذارم؟
-نه بابا این چه حرفیه؟ برو عزیزدلم راحت باش.
      بعد از این که آرشام رفت، نت رو خاموش کردم و همین جوری بی هدف توی خونه چرخ می زدم. گاهی هم تلویزیون نگاه می کردم، تا بالاخره وقت شام رسید.

    بعد از خوردن شام و جمع کردن میز دیگه ساعت یازده شب شده بود، خندوانه داشت پخش می‌شد.من و عمه و مامان دورهم نشسته بودیم و داشتیم خندوانه نگاه می کردیم که عمم یه بحثی رو وسط انداخت:
عمه:راستی خانوم حیدری امروز زنگ زده بود.
مامانم:خب؟
    عمه شونه ای بالا انداخت و گفت:
-هیچی والا بحث علی و هیوا رو انداخت و قرار شده اوایل شهریور که پسرش برگشت بروجرد بیان خواستگاری هیوا.

بله بله؟!

منتقد رمان: @N.a25

ویرایش شده توسط Arshiva

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                                      *پارت شانزدهم*

 

باورم نمی شد دارم چی می شنوم؟ ساکت شدم تا بقیه حرف هاشون رو بزنن.
مامان:علی که تهرانِ مگه هنوز مجرده؟
عمه:آره مجرده،شیوا باید ببینی چه دک و پزی بهم زده. اگه هیوا باهاش ازدواج بکنه دهن همه رو می بنده و خودش یه عمر توی خوشی زندگی می کنه.
-چه کارست؟
-رئیس شورای عالی ثبت تهران.
-چندسالشه؟
-والا دقیق نپرسیدم احتمالا هم سن گلشید باشه(گلشید دختر عمومه متولد شصت و نه هست و معیار خانواده ما برای اندازه سن ، اصولا گلشید هست)
مامان سری تکون داد و گفت:
-خوبه، اونقدم اختلاف سنی ندارن. عکسی چیزی ازش نداری نشون این بدیم؟(این منظورشون من بودم،واقعا ممنونم ازش که انقد من رو آدم حساب کرد)
عمه سری به نشونه "نه" بالا انداخت و گفت:
-نه والا ولی حتما مثل قبله ،قیافش رو یادتون میاد؟

       واقعا من اون وسط نقش چی رو بازی می کردم؟هویج؟بادمجون؟ چی؟ واسه چی نظر من رو نمی پرسن آخه؟ وا !
مامانم برگشت سمت من که مبل کناریش نشسته بودم و گفت:
-هیوا، پاشو برو توی اینستا ببین عکسی از این پسر پیدا می کنی یا نه؟
       اوهوع ننم چه  اینستایی شده.پاشدم گوشی عمه رو برداشتم وارد اینستا شدم و از طریق آیدی عمم و خانوم حیدری _مامان شووَر آیندم رو میگم_ عکسش رو پیدا کردم.

    یا قمربنی هاشم! این جوجه آخوند دیگه کیه؟ دلم رو به چیه این شازده خوش کنم ،به یقه دیپلماتش یا ریش های کلنگیش؟ ناخودآگاه این رو با آرشام مقایسه کردم.

  آرشام سفید با چشم های رنگی کجا و این پسر سبزه با موهای پرکلاغی و بینی کشیده و عقابی کجا؟ آرشام بینی قلمی و خوش فرم با لب های معمولی و مردونه و صورتی رنگ داره، این لب های خیلی بزرگ و گوشتی و کبود رنگ داره.ریش آرشام کجا و ریش این کجا؟
مامان دوباره گفت :
-پیداش کردی آخر یا نه ؟
هول زده گفتم :
-آره تو دفتر کارش عین عقده ای ها عکس گرفته.
-ببینم.
      گوشی رو بردم سمتش، زوم کرد روی تصویر. نمی‌دونم می خواد چی ببینه آخه؟ 
عمه با ذوقی که سعی در پنهون کردنش داشت گفت: 
-خلاصه این می خواد واسه اوایل شهریور بیاد،دیگه خودتون رو آماده کنید.

منتقد رمان: @N.a25

ویرایش شده توسط Arshiva

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                               *پارت هفدهم*

       یادمه از بچگی من و این علی سازمون باهم جور نمی شد(همون آبمون تو یه جوب نمی‌رفت خودمون). همیشه می زدیم توی سرو کله همدیگه. از اون جایی هم که مامانش همکار عمم بود زیاد خونه هم دیگه رفت و آمد داشتیم، پس زیاد هم رو می دیدیم.
باید قضیه رو به آرشام بگم تا دیر نشده. همین طور که از من نظر نمی‌گیرن بعید یهو به زورم هم به عقد این یارو در بیارنم.

      نت رو روشن کردم که دیدم آرشام توی گروه با بچه ها داره چت می‌کنه ،دل میده و قلوه می‌گیره .منم توی گروه اعلام حضور کردم و چت کردم. بعد از چند دقیقه توی پیوی دیدم آرشام بهم پی ام داده بود. از گروه خدافظی کردم و رفتم پیوی. نوشته بود:
-خانوم خانوما، حالا دیگه میای توی گروه سلام میدی انگار نه انگار من اینجام؟
- نه بابا دیدم مشغولی، گفتم مزاحم مخ زنیت نشم.
-عه داشتیم خانوم؟
- نداشتیم پیدا کردیم.
-باشه.

     نمی دونستم چطوری بهش بگم آخه نمی‌خواستم این جوری فکر کنه که من می خوام واسش قمپز در کنم که ، "اگه نیای یکی دیگه میاد من رو می‌گیره " این حرف یه جورایی التماسه که "بیا تورو خدا من رو بگیر و از ترشیدگی نجات بده"، پس تصمیم گرفتم از گذشته خودش شروع کنم و یه جوری بحث رو بکشونم به خودم.
من:بیخیال ، راستی آرشام؟
آرشام:جانم؟

     https://forum.98iia.com/topic/8677-رمان-مجهولات-زندگیم-arshiva-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?tab=comments#comment-209357

منتقد رمان: @Arefeh.h و  @N.a25

ویرایش شده توسط Arshiva

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                              *پارت هجدهم*

 

 

      وقتی میگه جانم دلم می خواد واسش بمیرم تو نمیدونی که چه حسی داره ،من میدونم چیه. ادامه دادم و نوشتم:
-میشه از گذشتت بپرسم؟ناراحت نمیشی؟
-نه دورت بگردم، هرچی می خوای بپرس.
-تو بیست و هشت  سالته. خوشگل،خوش تیپ، پولدار  و کلا همه جوره خوبی، پس انتظار نداری من فکر کنم که اولین دوست دخترتم!؟
-خب، راستش اولیشی.
-چی؟!
     واقعا  عصبی شدم انگار خرم نمی فهمم.اخم هام حسابی توی هم رفت که پیامش به دستم رسید نوشته بود:
-فدات بشم منظورم اینه تو اولین دوست دخترمی... قبل تو با دختر ها دوست نمی شدم . راستش سخته بگم، میدونی، آخه...
-راحت باش با من لطفا.من خودم رو زنت میدونم پس هیچ وقت وقتی با من صحبت می‌کنی نترس و مِن مِن نکن .
-باشه. من قبل تو با زن ها رابطه داشتم؛ چون ، دلم نمی‌خواست هیچ دختری رو خراب کنم.
حسابی گیج شدم.از یه طرف میگه نمی‌خواسته دختری رو خراب کنه از یه طرف با زن ها رابطه داشته؟پرسیدم:
-یعنی رابطه تا اون حد هم داشتی؟!
-آره متاسفانه.من از پونزده سالگی معتاد این کار شدم آخه ، یه خانومی توی فامیلمون بود، خیلی هیکل خوبی داشت و منم توی سنی بودم که اوج خلاف و این جور کار هام بود. خب اون هم خودش وا داد من هم که بچه بودم و خوشم میومد ،دیگه از اون به بعد شروع کردم به رابطه و یه جورایی مریض بودم.
-الان چی؟
-الان دیگه من تو رو دارم ، الان دوماهه از آخرین رابطم می‌گذره ،واسه منی که مریض این کار بودم خیلی سخته.
-آخرین زن که باهات بود کی بود؟
-میترا. زن دوستم بود، شوهرش رو به خاطر قاچاق گرفتن و من هم بخاطر دختر یک سالش حواسم بهشون بود تا اینکه یه روز واقعا با لباس های بدجوری جلوم می‌گشت و کارهای تحریک آمیزی انجام می‌داد، منم دست و پام شل شد و ... ازاون به بعد شد شریک جنسیم.
-یه دخترهم داشت!؟ یعنی این قدر بیچاره و پست بود که به خاطر شهوت با هرکسی بپره؟ حالا که این قدر نیاز داشته چرا ازدواج نمی‌کرد؟
-خب آخه من هرکسی نبودم و اونم به خیالش می‌خواست من رو خام کنه که باهاش ازدواج کنم، اما من در حد صیغه باهاش جلو رفتم.
-یعنی صیغش هم کردی؟!
-هیوا نمیخوام دیدت بهم عوض بشه بخدا من تورو دوست دارم و الان دوماهه اصلا ندیدمش.اگه تا حالام پیش رفته بخاطر دخترش مینا بود اون بچه به من می‌گفت بابا.
 
      واقعا چی داشت می‌گفت این؟خدایی من رو گاگول گیر آورده؟ من چطوری عاشق همچین آدمی شدم؟اما خب این مرد هست و نیاز داره ، اون زن باید جلوی خودش رو می گرفت. بیچاره خترش! از اون دختر چی می خواد  در بیاد؟ معلوم نیست به جز آرشام با چند نفر دیگه هم هست.

https://forum.98iia.com/topic/8677-رمان-مجهولات-زندگیم-arshiva-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?tab=comments#comment-209357

منتقدین رمان :  @Arefeh.h و @N.a25

ویرایش شده توسط Arshiva

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                               *پارت نوزدهم*

 

        دیگه رو درواسی رو کنار گذاشتم.من رو باش می‌خواستم چقدر صغری کبری بچینم که مبادا به تریش قبای آقا بربخوره. خواستگاری علی دیگه بدتر از صیغه خودش که نیست.پس نوشتم:
-بگذریم.آرشام تو دقیقا کی میای جلو؟
-گفتم که شهریور.
-کِی ؟دقیق چه روزی؟
-نمیدونم قربونت برم ،چطور؟
-آخه پسر همکار عمم اوایل شهریور می خواد بیاد خواستگاریم.
-شوخی می کنی؟
-نه جدی میگم .خانوادم هم راضین و اگه بیاد جلو حتما من رو بهش میدن.
-هیوا؟؟؟
-جانم؟
-توکه واقعا من رو دوست داری ،مگه نه؟؟؟
-دیوونه ،معلومه که دارم این چه سوالیه می پرسی؟
-مطمئنی که من رو می خوای و زن اون نمیشی؟
-آره نفسم. من عاشقتم دیوونه واسه همینم این قضیه رو اول به تو گفتم.
-خوبه، خیالم راحت شد.من شهریور میام تو منتظرم باشی ها. کمتر از یک ماه مونده دورت بگردم.
 
      من خیلی نگران بودم آخه خانوادم خیلی سخت پسندن.مخصوصا آرشام که تحصیلات بالایی نداره و خونشون هم کیلومتر ها از ما دوره. تازه بگم چطوری باهم آشنا شدیم؟ به محض اینکه بگم مجازی اول جنازه خودم رو می اندازن،چون هیربد کلا مخالف اینه که من تلگرام نصب کنم، پس الان اگه بفهمه من مخفیانه داشتم پدرم رو درمیاره.
من:آرشام؟
آرشام:جانم؟
-بگیم چطوری با هم آشنا شدیم خانوادم اگه بفهمن ما باهم توی مجازی آشنا شدیم کله من رو می کَنن!!!
-خب نمیدونم، میگیم تو دوست خواهرمی.
-باهوش خواهرِ تو اصفهون، من بروجرد ! تازه از نظر سنی هم به هم نمی خوریم.
-نمیدونم نفس... تو بگو؟
-بگو توی دانشگاه من رو دیدی؟
-یعنی بگم دانشجوی بروجرد بودم؟!
- نه بگو اومدی دوستت رو ببینی ،من رو دیدی و از من خوشت اومده. از طریق همون دوستت توی دانشگاهم از من تحقیق کردی و باقی ماجرا.
-باشه فدات.
-به خانواده خودت هم همین رو بگو، دوست ندارم بدونن ما چطوری آشنا شدیم.
-ای وای ، ولی من خیلی وقته به خانوادم موضوع تو رو گفتم اوناهم اصلا مخالفت نکردن دورت بگردم.
-وای آرشام. الان دید خانوادت نسبت به من بهم ریخته چرا این کار رو کردی!؟
-نه بابا، نگران نباش خانواده من اون جوری نیستن.

   https://forum.98iia.com/topic/8677-رمان-مجهولات-زندگیم-arshiva-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?tab=comments#comment-209357

منتقد رمان: @Arefeh.h و  @N.a25

ویرایش شده توسط Arshiva

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                             *پارت بیستم*   

                   ****                                    

*سه هفته بعد*
    آخر هفته می‌شد،سوم شهریور و پنجشنبه. خانواده علی روزبهانی میومدن واسه خواستگاری. دوست داشتم با یکی صحبت کنم تا این استرسم رو کم تر بکنه. با آرشام داشتم چت می‌کردن که گفتم:
-آرشام جدی آخر هفته داره میاد.
-خب بیاد،مگه چیه؟
-عه؟ انگار یادت رفته خواستگاری آخر هفته رو؟من خیلی استرس دارم.
-آهان، دورت بگردم استرس نداشته باش. این روز ها تموم میشه. به این فکر کن که وقتی خودم میام خواستگاریت و این روز ها رو باهم تجربه می کنیم چطوریه،ولی اصلا دلم نمی‌خواد یکی دیگه به جز من تورو ببینه.
- آرشام تو دقیقا کی میای؟
- اگه کار هام رو انجام بدم همین هفته دیگه میام نگران نباش.
-خدا کنه.
-فقط  زندگیم ما که شهر شما رو بلد نیستیم و رسومات شما رو نمیدونیم ، میشه بگی واسه خواستگاری چی میارن؟
-گل و شیرینی.
آرشام ایموجی تعجب فرستاد و نوشت:
-همین؟ما اینجا علاوه بر اون، پارچه و روسری هم واسه عروس پیشکش می‌بریم.
-نه دیگه اون رو ما واسه مراسم بله برون می‌گیریم.
-آهان.خب بهترین شیرینی فروشی بروجرد کجاست؟؟
-همشون خوبن اما خود ما از "قنادباشی" می‌گیریم.
- لوکیشنش(location) رو بعداً واسم بفرست.گل فروشی خوبم بگو.
- "بی بی گل" اونم باز لوکیشن می‌فرستم.

    دل تو دلم نبود وقتی  این ها رومی‌پرسید ، خوشحال بودم که هفته دیگه میاد. بعد از صحبت با آرشام استرس خواستگاری آخر هفته هم از ذهنم رفته بود.

       https://forum.98iia.com/topic/8677-رمان-مجهولات-زندگیم-arshiva-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?tab=comments#comment-209357

منتقد رمان: @N.a25و @Arefeh.h

ویرایش شده توسط Arshiva

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                            *پارت بیست و یکم*

 

                              ****                                       
(سوم شهریور)

  روز موعود رسید.صبحش که از خواب بیدار شدم کلی استرس داشتم با اینکه خیلی هم دیگه رو می‌دیدیم و رفت و آمد داشتیم ،اما این رفت و آمد فرق داشت. راستش اولین خواستگار رسمی بود که می‌خواست بیاد  خونمون، بقیه رو یا خودم یا مامان این ها رد می‌کردن.

      ساعت نزدیک 6 بود و استرس من شروع شد. نمیدونم چرا وقتی استرس دارم دل پیچه می‌گیرم و آروم و قرار ندارم. دست آخر خسته شدم و بلندشدم  دوش بگیرم .
  
     از حموم که اومدم خودم رو با حوله تنی صورتیم خشک کردم و نگاهی به کمد لباس هام انداختم. حالا چی بپوشم؟! هیچی به ذهنم نمی‌رسید تا این که چشمم خورد به کت و شلوار سرمه ای رنگم. از کمد خارجش کردم و روی تخت انداختم. 

      یکم به خودم رسیدم و آماده شدم. من همیشه دقیقه نودی ام و خیلی دیر آماده میشم اما حالا دیگه فرق داشت و نمی‌خواستم عجله ای باشم.
      بیکار نشسته بودم که تصمیم گرفتم توی تلگرام چت کنم، چون تا ساعت هشت  که اون ها بیان خیلی وقت داشتم.  شروع کردم با آرشام چت کردن.

    به آرشام اس ام اس دادم تا آنلاین بشه پس چند لحظه منتظر موندم. وقتی اومد دوتا ویس واسم فرستاد اولین ویسش، صدای ماشین میومد انگار توی فضای آزاد بود. دومی صدای خودش بود که گفت:
-سلام هیوایم. خوبی، خوشی، سلامتی؟چه خبر احوال خوش می‌گذره؟ آقا داماد نیامده هنوز؟

     لهجه اصفهونیش رو خیلی دوست داشتم وقتی اون جوری حرف می زد ذوق می کردم.الان هم با همون لهجه شیرینش ویس داده بود.
منم در جواب گفتم:
-سلام شازده. داماد که شمایی و هنوز نیومدی.این مهمون های امشبمون هم ساعت هشت شب میان احتمالا. توچه خبر کجایی؟
-اومدم پارک سر کوچه ، هوای خونه واسم خفه بود. جدی دارن میان خواستگاری عشقم و من اینجا نشستم و هیچ کاری ازم ساخته نیست.

     یه بغضی ته صداشه که جیگرم رو آتیش می‌زنه. عشقمه ،نمیدونه که پسر رئیس جمهورم بیاد، من خر عاشق خودش شدم و عشقش رو به هیچی و هیچ کس نمیدم. برای این که از این حال و هوا درش بیارم و امید بهش بدم واسش نوشتم:
-اوی ، الکی نگو که خودم میدونم تو هفته دیگه نشده، پاشنه خونه رو از جا در میاری.
-اره اون که حتما قربونت برم.دیگه استرس نداری عروس خانوم؟
- نه وقتی با تو حرف می‌زنم همه آرامش دنیا،توی تنم تزریق میشه.
آرشام هیچی نگفت فقط تک خنده ای کرد.عاشق خنده هاشم .
من:آرشامم؟
آرشام:جونم؟
من:یه عکس میدی ببینمت دلم واست تنگ شده(حالا ۱۰ تا عکس ازش داشتم)
آرشام:این رو من باید به عروس آینده بگم.روی چشم الان می‌فرستم توام بفرست.

https://forum.98iia.com/topic/8677-رمان-مجهولات-زندگیم-arshiva-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?tab=comments#comment-209357

منتقد رمان: @N.a25و @Arefeh.h

ویرایش شده توسط Arshiva

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                        *پارت بیست و دوم*

        یه عکس فرستاد که تیشرت سبز جذبی تنش بود با یه اسلش ارتشی شش جیب. کتونی های مشکی نایک که به تیپ اسپرتش میومد.  روی یه صندلی ورزشی (فکر کنم صندلی جلو بازو) توی پارک نشسته بود. ای نازشی الهی چه خوشمل شده بود.

      منم عکس امشب خودم رو واسش فرستادم.یه کت و شلوار سرمه ای که کتش تا زیرباسنم می رسید. یه روسری ترکیب رنگ کرم و سرمه ای، که به حالت کج بسته بودمش. آرایش معمولی و کم رنگی هم کرده بودم. آرشام استیکر قلب فرستاد و فوری نوشت:
-هیوا...دارم دیونه میشم. آخه چرا انقد تو خوشگلی؟با این تیپ می‌خوای بری توی چشم اون مرتیکه قزمیت (عکسش رو واسش فرستاده بودم، خیلی هم قزمیت نیست خدایی بدون ریش خیلی خوبه دیدم که میگم.)
-واسه تو تیپ خوشمل تری می‌خوام بزنم.این دم دستی ترین لباسیه که پوشدم، حسودی نکن مرد من.(آره جون عمم همچین دم دستیه که باید دید)
-هیوا...میشه یه کاری بکنی اصلا نبینت ؟

    مگه میشه ؟اومدن خواستگاری من نه عمم، تازشم من همیشه توی همه مهمونی ها حضور فعال دارم. بدون من مراسم برگزار نمیشه، اما خب از اونجایی که نمی‌خواستم دلش رو بشکنم گفتم: 
-آره قربونت برم. اصلا پیششون نمیرم تو ناراحت نباش.
آرشام ویس داد:
-مرسی خانومم، امیدوارم بتونم جبران کنم.هیوا غیرتم نمی‌ذاره تورو کسی جز خودم ببینه.
- توی دانشگاه و خیابون روزی ۱۰۰ نفر من رو می بینن که؟
-آره اما نگاه این یارو خریدارانه است و با نگاه گذرای بقیه فرق داره .

      چه حرف ها! خب پس این گورخرایی که توی خیابون و دانشگاه میان بهم شماره بدن چی؟ اونا نگاهشون لابد برادرانس؟ بیخیال بغض صداش نشون میده حالش بده پس دلم نمی‌خواد زیاد اذیتش کنم و سربه سرش بذارم، ولی خب از اونجایی که آبروی خانوادم واسم مهمه مجبور بودم به آرشام دروغ بگم. من باید توی این مراسم شرکت کنم، نمیشه که به حرف بچگانه و از روی احساس آرشام گوش بکنم. ساعت یه ربع به هشت بود،دیگه باید با آرشام خداحافظی می‌کردم.براش نوشتم:
-نفسم ،من باید برم توام اصلا فکر نکن به هیچ چی. هیربد دائم میاد توی اتاق می‌ترسم بهم شک بکنه.من زود میام پیشت ،باشه؟

-برو عزیزم مراقب خودت باش فعلا.

-فعلا.

https://forum.98iia.com/topic/8677-رمان-مجهولات-زندگیم-arshiva-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?tab=comments#comment-209357

منتقد رمان: @N.a25 و @Arefeh.h

ویرایش شده توسط Arshiva

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...