رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

نام کتاب:      ((جادوگری در درخت)) 

نام اصلی:   the wizard in the tree

نویسنده:لوید الکساندر 

مترجم: فاطمه صالحی فر/fateme.84

خلاصه:در داستان((جادوگری در درخت))مالُری دختری است شیفته افسانه های قدیمی،آربیکن را که آخرین بازمانده از نسل افسونگران است،را از میان تنه درختی نجات می دهد و تصمیم میگیرد افسونگر را که تقریبا قدرت جادویی خود را از دست داده است تا رسیدن به سرزمین افسونگران کمک و همراهی کند.وقتی که یک دختر تصمیم می گیرد،کارهایی می کند که افسونگران با تجربه،از دیدن آن انگشت به دهان می مانند.

 

 

شخصیت های اصلی:

1.mallory

2.Arbican

ویرایش شده توسط fateme.84

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

درخت بلوط مالُری قطع شده و بر زمین افتاده بود.

روستاییانی که برای قطع کردن درختها اجیر شده بودند،درختان واژگون و کنده های ضربه خورده را به جا گذاشته و رفته بودند.

مالری در رویا هایش این درخت کهنسال را برج افسانه ای خود تصور می کرد؛برجی که همیشه پابرجا خواهد ماند؛ ولی حالا درخت قطع شده و شاخ و برگهایش هر گوشه ای روی زمین افتاده بودند.

با نا امیدی می خواست برگردد که نگاهش به یک دسته موی خاکستری که از شکاف تنه درخت بیرون زده بود،افتاد. 

انگار چیزی آنجا گیر کرده بود؛چیزی مثل یک سنجاب یا راسو.

مالری شاخه هایی را که به دامنش گیر کرده بود از خود جداکرد، سبدش را روی زمین گذاشت،زانو زد و با دقت به درون شکاف نگاه کرد:چیزی که فکر می کرد دم حیوان کوچکی باشد،نوک یک ریش ژولیده بود.

از میان شکاف،یک دماغ نوک تیز بیرون زده و دوچشم به او خیره شده بود.

در همین موقع از عمق تنه درخت صدایی با بداخلاقی گفت:((پیشنهاد می کنم وقتی حسابی نگاه کردی،کاری بکنی تا من از این تو بیرون بیایم.))

مالری که از تعجب دهانش باز مانده بود،یکه ای خورد و زود خودش عقب کشید.

آن چنان می لرزید که نمی توانست فرار کند و حتی اگر هم می توانست،آن قدر کنجکاو شده بود که این کار را نمی کرد.اولین چیزی که به خاطرش رسید داستان کوتوله ای بود که ریشش در درخت گیر افتاده بود؛ولی این موجود تمام بدنش توی درخت بود و تازه از هر کوتوله ای هم که می شد تصورش را کرد،بزرگ تر بود

ویرایش شده توسط fateme.84

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوباره همان صدا با عصبانیت گفت:((این قدر وقت تلف نکن!کارت را شروع کن.همین حالا!))

مالری با آنکه گیج شده بود،اطاعت کرد و از جا پرید.همان دور و بر اهرم محکمی پیدا کرد و سعی کرد با آن شکاف را باز تر کند.وقتی از نفس افتاد،لحظه ای صبر کرد و همان طور که دست های زخمی اش را از درد تکان می داد،با چشم دنبال یک تبر کوچک،یک تکه آهن و یا حتی یک چاقو گشت.سنگ نوک تیزی را دید.سریع آن را برداشت و توی شکاف فرو کرد.بعد سنگ دیگری برداشت تا به کمک آن شکاف را بازتر کند.

در همین حین درخت شروع یه تکان خوردن کرد و زیر نگاه مبهوت مالری،اول فرق سر کچل با رشته موهای بلند و سفید در اطرافش و بعد صورتی لاغر و چروکیده با ریشی درهم از میان شکاف ظاهر شد.تار های عنکبوت روی دماغش را پوشانده بودند و از یکی از گوشهایش،توده ای تز جوانه های سبز قارچ بیرون زده بود.چشمان روشن مرد،برقی زد و گفت:((می خواهی تمام روز مرا تماشا کنی؟))

ویرایش شده توسط fateme.84

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مالری من من کنان پرسید:((شما....شما کی هستید؟توی درخت چیکار می کنید.؟))

_واضح است،بیشترین سعی ام را می کنم تا بیرون بیایم.اول چیزی نمانده بود یک آدم احمق با تبرش انگشتم را قطع کند و حالا یکی دیگر سوال های احمقانه می کند..خدایا شکرت!یعنی قرار نیست کسی به من کمک کند؟

مالری شاخه شکسته ای را برداشت و از آن مثل یک اهرم استفاده کرد. درخت صدایی داد و تکه هایی از چوب و پوست به هر طرف فرو ریختند و سرانجام زندانی درخت آزاد شد:او کت چرمی پوسیده ای به تن داشت با ردای ژنده ای که خزه روی آن  سبز شده بود.چکمه هایش غرق در کپک بود.چندتایی پوست خالی تخم یک پرنده به ریشش آویزان بودند و همینطور شاخه ها و برگهای لانه ای که پرنده مدت ها پیش ترک کرده بود. قبل از اینکه مالری به او برسد؛موجود عجیب به زحمت روی پاهایش ایستاد.اول انگشتهایش را تکان داد،بعد دستهایش را به حرکت درآورد و به پهلویش کوبید که در نتیجه ابری از پشه های ریز از لا به لای کتش به هوا بلند شد.چند عطسه بلند کرد،بعد اهی از سر راحتی کشید،دست هایش را یکی بهد از دیگری به درون ردایش فروبرد و با لذت شروع به خاراندن تنش کرد.
مالری که نمی دانست به این موجود عجیب و غریب چه بگوید یا حتی درباره اش چه فکر کند،پرسید:((چیزی...نمی خواهید؟))
در افسانه های قدیمی درباره ی ارواح درختی چیزهایی شنیده بود،ولی این موجود که تقریبا هم قد خوش بود،جسم داشت،گرچه بسیار پژمرده و چروکیده به نظر می رسید
_چیزی برای خوردن داری؟
موجود این را گفت و بدون هیچ تعارفی درون سبد او شروع به جستجو کرد.
مالری گفت:((قارچ....))و می خواست توضیح دهد که همان روز صبح خانم پارسل **parsel**با قارچ تملت خوشمزه ای درست کرده بود.ولی مردکه خودش محتویات سبد را کشف کرده بود دماغش را با بیمیلی بالا کشید و گفت:قارچ؟نه متشکرم.به اندازه ی کافی با قارچ ها سر کرده ام.
_توی مغازه غذا هست،میروم برایتان می آورم.دهکده زیاد دور نیست.
_مهم نیست خودم یک کاری می کنم.

ویرایش شده توسط fateme.84

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

و ردایش را روی دوش انداخت و به راه افتاد.مالری صدایش زد:((صبر کنید کجا میروید؟من نمیدانم شما کی هستید،حتی اسمتان را هم نمیدانم.))

غریبه مکثی کرد و گفت:((آربیکن**Arbican**))

مالری اخم هایش را درهم کشید و پرسید:((آربیکن چیه؟))

_اسم من است نمیدانم دانستن اسم من به چه درد تو می خورد،با این حال چون پرسیدی ،جوابت را دادم.

و دوباره به راه افتاد.مالری که راضی نشده بود با عجله دنبالش راه افتاد و گفت:((تا نگویید کی هستید و چرا توی درخت بودید،نمی شود از اینجا بروید.))

آربیکن گفت:((خانم جوان،اجازه بدهید به شما اطمینان بدهم که من مسائل بسیار مهم تری از تعریف جزئیات زندگی خودم دارم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بی شک بدون کمک شما،هنوز باید در همان درخت بلطو اسیر می ماندم؛بنابراین اگر در بیان سپاسگزاری قلبی ام غفلت کرده ام،باید بگویم،متشکرم،متشکرم،متشکرم...حالا پیشنهاد می کنم تو بروی دنبال کار خودت و من هم دنبال کار خودم.به اندازه کافی برای رسیدن به ویل اینیس**vale Innis**مشکلات دارم.))

مالری فریاد کشید و گفت:((ویل اینیس؟ خدای من،این سرزمین آرزوهای قلبی است؛سرزمین شادی.قصه اش را شنیده ام!در زمان های قدیم یک کشتی بود با بادبان های طلایی که همه جادوگران،ساحران و افسونگران سوارش شدند و رفتند.به خاطر همین است که دیگر هیچ افسونگری اینجا نیست.کاش یکی مانده بود.))

_با کمال تاسف باید بگم که یکی از آنها ماند.

مالری_قصه اش این طوری نبود. همه ی آن را حفظم.همان موقع پایان دوره افسونگری در جهان بود.

آربیکن تایید کنان گفت:((زیادی ساده اش کردی،ولی کم و بیش درست است.حالا مدت هاست که هم قطار های من رفته اند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 مگر اینکه یکی دیگر هم مثل من بدبیار باشد و توی یک درخت گیر کرده باشد.))

مالری نفس را در سینه اش حبس کرد و با تعجب پرسید:(( هم قطارهای شما؟منظورتان این است که...))

_ منظورم این است که من اصلاً نباید اینجا باشم. بله،من یک افسونگرم. اگر همه چیز درست پیش میرفت،حالا باید در ویل اینیس بودم،یعنی نه حالا بلکه از سال ها پیش باید انجا می بودم.

مالری نفس نفس زنان پرسید:(( شما؟شما؟یک افسونگر!ولی پس از عصا جادویی تان کو؟ کلاه نوک تیز؟و آن چیزهایی که باید توی ردایتان گذاشته باشید،آنها کجا هستند؟))

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اربیکن که به زحمت سعی می کرد خونسردی اش را حفظ کند،آه بلندی کشید و چشم غره ای به مالری رفت و کلافه پرسید: ((لطف کن و به من بگو از کجا و چطوری این اطلاعات سر تا پا غلط را به دست آورده ای؟))

_همه میدانند که افسونگر ها چه شکلی اند.در تمام افسانه ها...

_من نمی دانم درباره چه افسانه هایی حرف میزنی. اینها که میگویی چیزی غیر از شایعات بی اساس نیست. به نظرم کسی که اینها را ساخته،حتی یک افسونگر را هم در تمام عمرش ندیده بوده. کلاه نوک تیز و ردائی که جیب هایش پر از آشغال باشد؟!فقط یک احمق به تمام معنی می تواند خودش را به این شکل در بیاورد. افسونگر ها به این چیز های دست و پاگیر احتیاجی ندارند؛گرچه شما آدم ها فکر می‌کنید که دارند. حتی در دوران من هم آدم ها به شکل ترحم انگیزی دوست داشتندواقعیت‌ها را به کمک مسائل ظاهری تغییر بدهند. خدا می داند که چقدر آدم احمق تاج بر سر گذاشتند تا به وسیله این تکه فلز روی سرشان،شاه بشوند.این ظاهر سازی ها به نظر من نفرت انگیز است.

_نمیخواستم ناراحتتان کنم.خوب فقط فکر می‌کردم که افسونگرها باید شکل دیگری باشند یا دست‌کم تمیزتر باشند.

آربیکن با صدای غرش مانند گفت:((مرا بخاطر معیوس کردنتان عفو کنید! اگر می دانستم حتما لباسم را عوض میکردم،ریشم را فر میزدم،چکمه هایم را واکس میزدم و حتی لباس زیرم را هم عطر آگین می‌کردم.

مالری بدون توجه ادامه داد:((ولی اگر شما افسونگرید و اگر باید با آن کشتی رفته باشید پس اینجا چه کار می‌کنید؟))

_ این شد یک سوال!مدت ها وقت داشتم که به جوابش فکر کنم.جوابت این است:اشتباه خودم. گرچه بسیار متاسفم، ولی انکار نمیکنم. 

من داشتم به راه خودم می رفتم تا به لنگرگاه برسم و بعد هم این جا ایستادم تا از درخت برای خودم یک چوب دستی جدا کنم...

_و به همین دلیل دیر به آنجا رسیدید و کشتی بدون شما حرکت کرد؟

_دیر؟!خیر،من هرگز به آنجا نرسیدم.به خاطر این درخت و قانونی که ما موظف به اجرایش بودیم من قانون را می دانستم.نمی‌خواهم بهانه بیاورم،ولی کار مهمی نکردم...طبق این قانون ما موظفیم همه چیز را به همان شکل طبیعی خودش را حفظ کنیم؛در چیزی دخالت نکنیم و به هیچ موجود زنده ای آسیب نرسانیم.ولی کی فکرش را می کرد که این شامل یک چوب دستی کوچک هم بشود. بله،درخت زنده بود؛ ولی چه آسیبی؟ درخت می توانست از خیر این یک شاخه بگذرد،کلی شاخه داشت.با این فکر ها شروع به کندن یک شاخه کردم،اما اشتباهی تاسف بار در قضاوتم داشتم،چون درخت باز شد و مرا بلعید.دق! همین،و از آن موقع تا حالا اسیر آن درخت بودم.

_نمی توانستید وادارش کنید خودش دوباره باز شود؟ مثلاً به درخت دستور می دادید یا وردی میخواندید؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تا وقتی که درخت زنده بود،نمی‌توانستم.درخت نیرویش را از زمین می گیرد و این قدرتی است که هیچ افسونگری توان مقابله با آن را ندارد.

_باید خیلی وحشتناک باشد هر وقت خانم پارسل میخواهد مرا تنبیه کند، توی زیر زمین، زندانی ام می کند برای همین می توانم بفهمم گیر کردن در یک درخت یعنی چی.

شک دارم بفهمی.حتی نمی توانی فکرش را بکنید که چقدر آن تو خسته کننده است.البته اتفاقای زیادی می‌افتد.ریشه ها،برگها،پوست،همه مشغول کارشان هستند،ولی بسیار آرام. زندگی گیاهی یعنی تکرار و تکرار دائمی یک کار.

دیگر هیچ چیز جالبی نیست.برای فرار از آن یکنواختی غیرقابل تحمل،خودم را به خواب عمیقی فرو بردم. صدای تبر بیدارم کرد و حالا با مرگ آن درخت،اسارت من هم تمام شده است.

همین طور که آربیکن داستانش را تعریف می کرد، چیزی به فکر مالری رسید،طوری که از هیجان به لرزه افتاد و دیگر حتی نمی توانست درست حرف بزند. با این وجود همین که حرف های آربیکن تمام شد.

با عجله گفت:(( حالا.... در باره ی آرزوها....))

افسونگر با تعجب نگاهش کرد و پرسید:((کدام آرزوها؟!))

مالری با احتیاط جواب داد:((اگر درخت شما را قطع نکرده بودند،یعنی اسکراپنر**scrupnor**دستور نداده بود جنگل را تمیز کنند....))

_ اسکراپنر دیگر کیست؟

_ ارباب جدید اینجاست.تمام این زمین ها و مزرعه های آن اطراف مال اوست. حالا می‌خواهد یک جاده بین اینجا و کسلتون**castleton** بکشد.

_ بدون شک برای این... هرچی اسمش هست... جالب خواهد بود، ولی دلیلی ندارد که برای من هم جالب باشد.

_ چرا، هست. منظورم این است که اگر به خاطر جاده اسکراپنر نبود،درخت ها را قطع نمی کردند.البته این کار را کارگر ها کردند، ولی من بودم که شما را بیرون آوردم.

_ کاملا از این موضوع باخبرم،حالا چی می خواهی؟

مالری به خودش جرأتی داد و گفت:(( سه تا آرزو. توی همه افسانه هایی که من شنیده‌ام،هر کسی برای یک افسونگری کار خوبی انجام می دهد،می تواند ۳ تا آرزو کند. خواهش می کنم.دلم میخواهد آرزوهایم برآورده شوند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آربیکن با دقت به صورت مالری خیره شد و گفت:(( سه تا آرزو؟ چرا انقدر کم؟ اگر بخواهی می توانی هزار تا آرزو داشته باشی... البته بر آوردن آنها مسئله دیگریست. هیچ افسونگر عاقلی حتی یک آرزوی آدمی را برآورده نمیکند تا چه برسد به سه تا!وقتی فکر می کنم که چه آرزوهایی داری،تنم می لرزد.))

مالری با اصرار گفت:(( ولی، افسانه ها....))

_ خواهش می کنم باور کن من هیچی از این افسانه هایی که تو مرتب توی سرم میزنی نمی دانم. می توانم حدس بزنم که بعد از رفتن افسونگر ها،بعضی آدم ها برای راضی کردن خودشان اینها را ساخته‌اند؛ اما به تو اطمینان میدهم که در زمان من هیچ وقت چنین اتفاقی نیفتاده.البته نشانه‌هایی از واقعیت دراین داستان ها هست. مثلاً عدد ۳ عدد سحر آمیز است.دلیلش من به تو مربوط است و نه اصلا نمی توانی بفهمی.از طرف دیگر، شما آدم ها همیشه آرزوی به دست آوردن چیزهایی را دارید که نداشته‌اید. حالا اگر این دوتا، یعنی سحر آمیز بودن عدد ۳ و آرزوهای تمام نشدنی آدم ها را کنار هم بگذاریم، به خوبی می شود فهمید که این جور شایعات خطرناک چطور بر سر زبان ها افتاده اند. آرزوها؟ چیزی نیست جز رویای آرزومندانه افرادی که این افسانه ها را ساخته اند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...