رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
mahdiyeh82

رمان تمنای نوش دارو | mahdiyeh82 کاربر انجمن نودهشتیا

M@hta

سطح قلم: حرفه ای :)

پیام توسط M@hta افزوده شد

پست های پیشنهاد شده

پارت چهل و نهم:

ردگیری

برس موهایم را از درون کشوی دراور برداشتم و آرام روی موهایم را شانه زدم. سوت می‌زدم و با تیپ خود درگیر بودم که صدای زنگ موبایلم مردمک‌هایم را به سمت میز عسلی کشاند. برس را روی میز گذاشتم و هم چنان با سوت موبایل را برداشتم. سهیل بود که تماس می‌گرفت.

- بگو.

- سهیل: هوی! من نوچه‌ت نیستم که این‌جوری امر می‌کنی ها. من سهیلم. سهیل.

- اَه بنال دیگه.

- سهیل: بی‌شرف! کی می‌تونی بیای شرکت؟ رد اینی که تهدید کرده بود رو گرفتم.

- جدی می‌گی؟ چطوری؟

- سهیل: اینش دیگه به تو مربوط نیست. ولی من خودمم نمی‌دونم کیه فقط آدرسش رو گیر آوردم.

- خیله خب. یک ساعت دیگه جلوی شرکت می‌بینمت.

- سهیل: اوکی. کاری باری؟

- نه قربونت. خدافظ.

- سهیل: فعلاً.

دمی گرفتم و با کف دست راست، ضربه‌ای به ران پایم زدم. سمت کمد قدم برداشتم و پس از انتخاب یک شلوار کتان سورمه‌ای همراه با هودی مشکی، مشغول آماده شدن گشتم. بعد از اطمینان پیدا کردن از مرتب بودن، گوشی‌ام را درون جیب شلوارم گذاشتم و از اتاق خارج شدم. سارا به محض دیدنِ من بلند گفت:

- عمه بیاین مازیار داره می‌ره.

در جا ایستادم و چشم درشت شده خیره‌خیره نگاهش کردم. لبخند ژکوندی تحویلم داد و دست به سینه شانه‌هایش را بالا انداخت.

- مامان: اول صبحی کجا شال و کلاه کردی؟

- مگه من بچم که این‌جوری بازخواست می‌کنی مامان؟! دارم می‌رم شرکت. اینجا بمونم که چی؟

جلو آمد و رو به رویم سر تا پایم را از نگاه تیزبینش گذراند.

- مامان: آره جون زن داییت. با همین تیپ قراره بری بشینی پشت میز دیگه آره؟

- سارا: وا عمه! به مامان من چیکار دارین؟

پوزخندی زدم و در جواب مامان گفتم:

- امروز نوبت رهامِ بشینه پشت میز دستور بده. سهیل مرخصیه. نادرم رفته مأموریت. من این وسط برگ چغندر که نیستم. نا سلامتی منم تو تصمیماتی که رهام می‌گیره خود به خود دخیلم. پس می‌رم سر و گوش آب بدم. اوکی شد الآن؟

- مامان: از اولم شراکت شما دو تا اشتباه بود. من اصلاً نمی‌فهمم شما دو نفر چجوری شیفتی کار می‌کنین؟ تصمیماتتون هماهنگی‌ها رو به هم نمی‌زنه خدایی نکرده؟

از کنارش عبور کردم و گفتم:

- درهرحال خودتون می‌دونین رهام نبود این کار هم نبود. حالا کی به پسر بیکار دختر می‌ده؟

- سارا: مامان من.

- مامان: هه! آره خب.

- تو یکی ساکت خواهشاً. اومدی اینجا پیش ماهور باشی یا هی پارازیت بدی وسط بحث مادر پسری؟

پشت چشمی‌ای نازک کرد و راه اتاق ماهور را پیش گرفت. بند کفش‌های اسپرتم را سفت دور مچ پاهایم گره زدم و برخاستم.

- مامان: مثلاً نون آور زاییدم. برو ولی مراقب خودت باش. باز برنگردی بگی فلان و بهمان شد دو تا مشت من زدم دو تا مشت اون زد تموم ها. این دفعه دعوا کنی راهت نمی‌دم خونه. فهمیدی که؟

نفسی از سر کلافگی کشیدم و بله‌ی کشدار و بلندی نیز گفتم.

- مامان: به‌سلامت.

از خانه که خارج شدم رأس همان زمان تعیین‌شده رو به روی شرکت با پایم سنگریزه‌ها را شوت می‌کردم.

- سهیل: برسونمت هانی.

سر بالا آوردم و سهیل شوخ‌وشنگ را در حال تمسخر خود دیدم. لب‌هایم به خنده باز شد و روی صندلی شاگرد جا گرفتم.

- به پسرا هم رحم نمی‌کنی؟ بابا تو دیگه کی هستی؟!

- سهیل: خفه شو زر نزن تنهایی روم فشار آورده.

- الهی بگردم. می‌خوای من خودم همدمت بشم؟

- سهیل: نه تو باحال نیستی.

- ... نخور بی‌شعور. از تو که بهترم.

دیگر بحث را کش نداد؛ تا اینکه به مقصد رسیدیم و کناری پارک کرد.

- این شرکت اون مردک نیست؟

به سمتم مایل شد و آرام گفت:

- یه چیزی بهت می‌گم فقط جون همون سوگند خانمت آرامش خودت رو حفظ کن.

اخم‌کرده پاسخ دادم:

- اولاً از بین این‌همه آدم بار آخرت باشه جون سوگند رو می‌کشی وسط. دوماً مگه قراره با چی رو به رو بشم که لازمه آروم باشم؟ سوماً... الآن ما اینجا چیکار می‌کنیم؟

با سر ناخنش شقیقه‌اش را خاراند و پوست لبش را کند.

- سهیل: مازیار! اونی که تهدیدت کرده بود... آدم همین فرخ‌زادِ. فهمیده تو و سوگند باهم رابطه دارین؛ عکساتون رو برای فریدون فرستاده؛ اونم به آدمش گفته تو رو تهدید کنه. اگه دست نکشی مازیار... به‌احتمال‌زیاد دیگه تا آخر عمر چشمت به سوگند نمیفته.

حیرت‌زده دندان‌هایم را روی‌هم فشردم و دست‌هایم را مشت کردم. یکی را روی داشبورد پایین آوردم و آن‌یکی را به شیشه کوبیدم. با صدایی که از فرط خشم دورگه شده بود داد زدم:

- من اگه این آشغال رو از روی زمین نیست و نابود نکنم مازیار نیستم. لعنتی!

فوراً از ماشین پیاده شدم و با همان خشمی که تا به حال از خود سراغ نداشتم بی‌توجه به صدازدن‌های سهیل، خودم را به درب شرکت نحسش رساندم. نگهبان جلودارم شد و گفت:

- کجا آقا؟ با کی کار دارید؟

فریاد زدم:

- با همون از خدا بی‌خبری که حقش کمتر از اعدام نیست. این نا مروت اگه زنده بمونه تو رو هم می‌ندازه تو چاه.

- فریدون: اینجا چه خبره؟ محمدی چی می‌گن این آقا؟

سهیل از راه رسید و جلوی هجوم من را به او که مسبب تمام این ناخوشی‌هاست گرفت.

- سهیل: آروم بگیر ابله. می‌زنی می‌کشیش کار دست خودت می‌دی.

- به گور! ولم کن ببینم این چی می‌خواد از این دنیای لجن.

- فریدون: ولش کن. ولش کن ببینم چه غلطی می‌خواد بکنه. جلبک!

با همین حرف، سهیل را محکم به درب شیشه‌ای شرکت کوبیدم و خود با دو به‌طرف فریدون حمله‌ور شدم. اولین مشت را زدم و روی زمین انداختمش. بلافاصله توسط کسی که نمی‌دانم از کجا پیدایش شد مشتی خوردم و بی‌درنگ دو سه‌نفری همانند جن از عالم غیب ظاهر شدند و از فریدون حمایت کردند.

@ZHR.MHY

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت پنجاهم:

درگیری

با مداخله‌ی افراد فریدون، سهیل نیز خودش را دخالت داد و به کمک من شتافت. مشتی می‌زدم و لگدی می‌خوردم. لگدی می‌زدم و مشتی نوش جان می‌کردم. چهار تن در برابر دو تن؟ آن‌هم با آن هیکل‌های بادیگارد مانند که هرکدامشان یک من و سهیل می‌شد. سوزش و درد آن‌چنان در اجزای صورت و پهلوهایم زیاد بود که دیگر حتی به شیوه‌ی نظاره کردن فریدون نیز توجهی نداشتم. لعنتی‌ها تا می‌خوردیم زدند و تا بی‌جان شدیم دست از سرمان برنداشتند. شرایطمان طوری بود که کف زمین افتاده بودیم و توسط این نره‌غول‌ها لگد دریافت می‌کردیم؛ البته من و سهیل هم کم از خود دفاع نکردیم. ما هم ضرباتی به آن‌ها زدیم و قدرت‌نمایی‌هایی داشتیم. منتهی تعداد و هیکل ما کجا و تعداد و هیکل آن‌ها کجا؟!

****

دستمال خونی را از گوشه‌ی لبانم فاصله دادم و در آینه خیره‌ی رخ زخمی‌ام شدم. درب سمت شاگرد باز شد و سهیل همراه با دو پاکت آبمیوه درون ماشین نشست.

- در رو ببند سوز میاد.

سرفه‌ای کرد و بی‌نا در ماشین را بست. عصبی و رنجور به من چشم دوخت و گفت:

- ببینمت.

آرام سر به طرفش چرخاندم و یکی از دو پاکت را از دستش گرفتم. نوچ نوچی کرد و گفت:

- بهت تبریک می‌گم واقعاً! تو از حماقت هیچ چی از باب اسفنجی کم نداری. تنها تفاوت تو با اون در عرضه تونه که اون خیلی بی‌عرضه‌تر از تو بود. آخه نخاله تو با کدوم عقل نداشتت رفتی یک‌تنه با اون و آدماش بزن‌بزن راه انداختی؟ اگه مردم واسطه نمی‌شدن که تا الآن همین فیس داغونت رو هم نداشتی بدبخت!

نی را در دهان گذاشتم و در جوابش گفتم:

- عوضش... (سرفه‌ای کردم) عوضش وقتی سوگند ازم بپرسه... (نفسی گرفتم) برای بدست آوردنم چیکار کردی؟...

- سهیل: ولش کن حرف نزن. آب‌میوه‌ت رو بخور.

پس از اتمام آبمیوه، بازهم از همان شماره‌ی ناشناس پیام دریافت کردم:

- این بار رو به خاطر بی عقلیت ندید می‌گیرم. سعی کن تکرار نشه. نکنه می‌خوای به سوگندت آسیب بزنی؟

پاکت خالی آب‌میوه را در دست مچاله کردم و دندان روی دندان سابیدم.

- سهیل: چته؟

مشت‌هایم را روی فرمان فرود آوردم و داد زدم:

- به خدا قسم اگه این لعنتی نره به درک خودم با همین دستام خرخره‌ش رو جر می‌دم.

گوشی را از دستم چنگ زد. کمی بعد هم‌زمان با گذاشتن سر من روی فرمان، او هم نفسش را صدادار بیرون داد. دمی گرفتم و مصمم سر از روی فرمان برداشتم.

- بسه هرچقدر مراعات کردم و صبر. همین امروز باید کلک این عوضی رو بکنم.

دنده را جا انداختم که بازویم را گرفت و جدی گفت:

 

- می‌خوای چیکار کنی مازی؟

- می‌رم مدارکی که خودش بهشون شهادت داده رو بدم دست پلیس.

- سهیل: غلط می‌کنی. اول صبر کن تا موسوی خبر قطعی و موثق از قاچاقچی بودن این یارو بده بعد برو همه‌ی پته‌ش رو بریز روی آب. تازه بالفرض رفتی لوش دادی. تهش که چی؟ نود و نه تا شلاق بیشتر می‌خوره؟ بذار از قاچاقش مدرک جور کنیم بعد همه رو با هم بده به پلیس. این‌جوری مجازاتش بیشتر هم می‌شه.

- لعنتی! تا اونموقع یه ماه دوماه طول می‌کشه سهیل. خیلی زیاده.

دست روی شانه‌ام گذاشت و گفت:

- به بعدش فکر کن. که قراره سی چهل سال با سوگند جانت زیر یه سقف زندگی کنین. نمی‌ارزه؟

چشم بستم و سرم را به پشتی صندلی‌ام تکیه دادم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

- چرا... می‌ارزه.

تقه ای به یکی از شیشه‌ها خورد که بین پلک‌هایم را فاصله دادم. مردی تپل اندام از سمت سهیل اشاره می‌کرد شیشه را پایین بکشیم. سهیل خود این کار را انجام داد و گفت:

- بله؟

مرد تنها نگاه عمیقی به من و سهیل انداخت و گفت:

- سر و ریختتون چرا این شکلیه؟

- سهیل: ربطش به شما چیه؟

در سکوت به چشم‌های سهیل خیره شد و بعد، تکه کاغذی را روی داشبورد گذاشت و رفت. سهیل کاغذ را برداشت و من، به عقب برگشتم تا مسیرش را ببینم. سوار تاکسی‌ای شد و محل را ترک کرد.

- سهیل: هی مازی!

سر چرخاندم و بله گفتم.

- سهیل: هر اقدامی که باعث بشه به مهندس فرخ‌زاد آسیب وارد بشه جواب دندون شکنی خواهد داشت. این هشدار رو جدی بگیرید... باز این رو کی نوشته؟

- یه خری. سهیل من با این سر و وضع نمی‌تونم برم خونه. یه فکری بردار.

کاغذ را تا کرده در جیب پیراهن دکمه پریده‌اش گذاشت و گفت:

- من خودمم همچین اوضاع درست حسابی‌ای ندارم. بابای منم من رو این‌جوری ببینه کلیدای خونه رو ازم می‌گیره. بریم شرکت؟

ماشین را بار دیگر آماده کردم و پس از راه انداختنش گفتم:

- بریم.

سرفه‌ای به معنای ختم درد سینه‌ام کردم و با همان پهلوهایی که انگاری کبود شده بودند، پا روی گاز فشردم.

پس از کمی استراحت و چای و قهوه خوردن در اتاق ساکت و خوش‌هوای مدیریت، رو به رهام که خیره‌خیره و موشکافانه هر دویمان را زیر ذره‌بین گرفته بود و پوست لب می‌جوید گفتم:

- الآن قصد داری تا کی اینجا بشینی عین کلم به ما زل بزنی؟!

نفسی گرفت و به صندلی‌اش تکیه‌ی محکمی زد.

- رهام: دارم فکر می‌کنم چرا باید دو تا شتر به این گندگی بخوان هم‌چین حماقتی رو به خرج بدن؟ بلانسبت شتر البته!

پوفی کشیدم و سرم را از پشت روی تاج مبل گذاشتم.

- سهیل: باز ببین تو چه شتری هستی که ما اومدیم از تو مشورت بگیریم. الاغ! به‌جای این چرت و پرتا پاشو برو دو دست لباس درست حسابی واسه ما گیر بیار لااقل این‌جوری نریم خونه. ترجیحاً همین رنگا باشه.

- رهام: شما دو تا گاو هیچی جز دردسر برای من ندارین. خاک تو سر جفتتون. اَه!

لحظه‌ای بعد صدای باز و بسته شدن در، نشان از خارج شدنش داد. در همان حال گفتم:

- سهیل! به این موسوی زنگ بزن بپرس خبر مرگش مدرکی جور کرد یا نه؟ بهش بگو عجله داریم این‌قدر مس‌مس نکنه.

- سهیل: باشه رفیق؛ ولی این‌جوری که تو گازش رو گرفتی داری می‌ری فکر نکنم جدایی تو و سوگندت بیشتر از سه هفته طول بکشه.

شانه‌ای بالا انداختم و بی‌خیال به افکار درهم‌وبرهمم، از خستگی و کوفتگی، به عالم خواب رفتم.

@ZHR.MHY

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت پنجاه و یکم:

خانه نویی

جعبه‌ی شیرینی را در دستم جابه‌جا کردم و به‌سختی زنگ در را فشردم. نگاه دیگری به سرتاسر در کرم‌رنگ چوبی و آن شماره‌ی لاتین که عدد دو را نشان می‌داد انداختم و سرفه‌ای برای خاطرجمعی از صاف بودن صدایم کردم. در با کمی فاصله از هم باز شد و صدایی گفت:

- کیه؟

لبخندی زدم و پاسخ دادم:

- منم خانم رزّاق. عالی‌قدر هستم.

- آناهیتا: ای‌وای ببخشید، یه لحظه.

در را چفت کرد و پس از بیشتر از آن لحظه‌ای که درخواست کرد، در را کامل از هم گشود. شال سبزرنگی از نوع سیدی روی سر انداخته بود و لبخند به لب‌های رژ زده‌اش داشت. بر سلام کردن پیشی گرفتم و گفتم:

- سلام عرض شد خانم. مهمون ناخونده نمک خونه‌ی جدیده. به دل نگیرین.

خنده‌ی موقر و آرامی سر داد و کنار رفت.

- آناهیتا: زنده باشید. بفرمایید داخل.

- با کفش که ایراد نداره؟

- آناهیتا: نه نه. راحت باشین.

با اجازه‌ای گفتم و سربه‌زیر وارد شدم. جعبه‌ی شیرینی را به دستش دادم و نگاهی به دیزاین و جلوه‌ی کلی خانه انداختم.

- عجب! فکر نمی‌کردم اون خونه‌ی تار گرفته و درب و داغون بخواد این شکلی نونَوار بشه. تبریک خانم.

به طرفش چرخیدم و دو دستم را از پشت قلاب به هم کردم.

لبخندش را نگه داشت و به آشپزخانه رفت.

- آناهیتا: شما لطف دارید. زیاد هم سخت نبود. با کمک برادرم و دو تا از دوستان صمیمی زود تمیز شد. در حقیقت آقای عالی‌قدر...

نفس عمیقی کشید و کتری آب‌شده را روی شعله‌ی گاز گذاشت.

- آناهیتا: من واقعاً نمی‌دونم چجوری باید این محبتتون رو جبران کنم.

روی مبل کرم‌رنگ تک‌نفره‌ای نشستم و پا روی پا انداختم.

- ای‌بابا خانم رزّاق! من که قبلاً هم خدمتتون عرض کردم. شما از سهم خودتون اینجا رو اجاره کردید. من فقط بهتون متن قرارداد رو بار دیگه یادآوری کردم.

همراه یک بشقاب، کارد و چنگال روبه‌رویم قرار گرفت و آن‌ها را رو میز عسلی کوچک جلویم گذاشت.

- آناهیتا: من اون زمان این‌قدر شرایط بدی داشتم که فقط می‌خواستم هر جور هست کار پیدا کنم. دیگه متن قرارداد برام مهم نبود. شما هر چیز دیگه ای هم جلوم می‌ذاشتید من زیرش رو امضا می‌کردم. واقعاً از خوش‌شانسیم بود که با شرکت شما آشنا شدم... بفرمایید.

تشکری کردم و پرتقال و خیاری از جا میوه‌ای تعارف شده برداشتم؛ و باز به آشپزخانه برگشت.

کمی برایم عجیب می‌آمد. شناختی که من از خانم رزّاق منشی داشتم زنی با این مهربانی و لطافت نبود. یک زن باابهت و باعرضه که از طرز برخورد محکمش می‌توانستی مسئولیتی که روی دوش‌هایش سنگینی می‌کند را ببینی.

مشغول پوست کندن خیار شدم و گفتم:

- برادرتون تشریف ندارن؟

همراه یه سینی محتوی چای و قندان از آشپزخانه خارج شد و جواب داد:

- قرار شد از امروز بگرده دنبال یه کار خوب. داداشم یه جورایی احساس آدمای متحول رو پیدا کرده. گرچه فکر نکنم این احساس... بفرمایید.

باز تشکر کردم و استکان چایم را با دو حبه قند برداشتم. سینی را روی میز گذاشت و برای چهارمین بار به آشپزخانه رفت.

- بفرمایید بشینید خانم رزّاق راضی به زحمت نیستم.

- آناهیتا: زحمتی نیست.

انگار یادش رفته بود چه داشت می‌گفت. تکه خیاری در دهان گذاشتم و این بار نگاه دقیق‌تری به خانه انداختم. دیواره‌هایش نه رنگ داشتند و نه کاغذدیواری؛ ولی گچ سفیدش تازه بود. کف سرامیکی‌اش با قالیچه‌ای کمی کهنه پوشیده شده بود. خانه‌ی شصت متری‌ای که مناسب بود برای زندگی دو نفر آدم. مبل‌های تازه خریده شده و نوی کرم‌رنگ را به حالت گرد در این هال نقلی چیده بودند و وسطشان را با دو عدد میز کوچک پر کرده بودند. بازهم همان عکس‌ها روی دیوار به چشم می‌خورد. نگاهی به آشپزخانه انداختم که متوجه ی خروجش شدم. لبخند گرم و مهربانی روی لب داشت و نگاهش آرام و در حقیقت دل‌نشین شده بود. همیشه این‌طور بود و من کم متوجهش می‌شدم یا امروز به طرز عجیبی تغییر یافته بود؟ به گمانم حالت دوم درست است و حالت اول کمی تا حد زیاد درست‌تر. جلویم خم شد که تار موی سرکشی از زیر شال سبز سیدی‌اش بیرون جست و روی پیشانی‌اش تاب خورد. نگاهم را از دسته‌ی موی خوش‌رنگش به بشقاب کیک روبه‌رویم جابه‌جا کردم. من همیشه این طیف رنگ را دوست داشتم و دارم و همیشه به ساغر پیشنهادش را می‌دادم و می‌دهم. حالا چرا او با لجبازی تمام عسلی را انتخاب کرده بود الله و اعلم. لبخند کش آمده‌ام را کنترل کردم و تکیه‌ای از کیک برش خورده را در دهان گذاشتم.

- شرمنده می‌کنید خانم رزّاق. یه کاری نکن بدعادت بشم وقت و بی‌وقت سفارش کیک بدم ها. این کار رو می‌کنم مطمئن باش.

خنده‌ی نرمی کرد و نوش جانی گفت. نیم‌نگاهی به چشم‌های وحشی و تار موی شرابی‌اش انداختم و آرام مابقی کیک را میل کردم.

به پشتی مبل تکیه دادم و همراه لبخندی که با دیدن چهره‌ی تازه جذابش ناخودآگاه روی لبانم نقش می‌بست گفتم:

- خانم رزّاق اگر مأموریتی برای شما داشته باشم می‌تونید انجامش بدین؟

دستی به لبه‌ی شالش کشید و النگوی ساده و درعین‌حال زیبایی را به نمایش گذاشت.

- آناهیتا: بله حتماً. چه مأموریتی؟

سعی کردم نگاهم را کنترل کنم و بر خود مبهمم مسلط شوم.

- فردا رأس ساعت هشت صبح همونطور که می‌دونم می‌دونید با شرکت اقیانوس قرار ملاقات داریم. خواستم از شما دعوت کنم که اگر مایلید همراه من تشریف بیارید و نکاتی که ارزش یادداشت داره رو نت‌برداری کنین. البته من خودم صداها رو ضبط می‌کنم ولی بد نیست شما هم یکم از اون فضای یکنواخت پشت‌میزنشینی بیرون بیای. خب... نظرتون؟

لب رژ زده‌اش را اسیر دندان‌های سفیدش کرد و آرام پاسخ داد:

- چراکه نه؟ باکمال میل آقای عالی‌قدر. بفرمایید از خودتون پذیرایی کنین. بفرمایید.

تشکر چندباره‌ای گفتم و با رضایتی و خشنودی چایم را نوشیدم. نگاهم را به چشم‌های وحشی‌ای که خیره‌ی ژست من بودند دوختم و لبخند زدم. او هم جوابم را با لبخند ناز و آرامی داد و سرش را پایین انداخت. عجیب این دختر امروز قصد آشوب انداختن داشت. و من یکسره در حال مقایسه‌ی او و ساغر هستم. که چه تفاوت‌های آشکاری وجود دارد و این دختر چه برتری واضحی نسبت به ساغر دارد. دلم هوای جوانی‌هایش را کرده. هوای جوانی‌های جفتمان. آن روزها که من می‌نشستم کنار شومینه و او برای بیرون رفتن خستگی‌ام شانه‌هایم را ماساژ می‌داد. به راستی کم‌کم محبت‌های افراطی‌اش تبدیل به چه شدند که دیگر وجود ندارند؟ بااینکه هنوز هم گاه‌وبیگاه محبت خرج زنانگی‌اش می‌کند اما... اما نمی‌دانم چرا آن ساغر سابق نیست و انگار... گذشت سن و سال بر بی‌حوصلگی و گوشه‌نشینی‌اش تأثیر گذاشته. گویی خودش هم دوست دارد مانند قبل باشد و بازهم شانه‌هایم را ماساژ دهد؛ اما حوصله‌اش را ندارد و درنتیجه، محبت‌هایش رنگ و بوی مصنوعی به خود می‌گیرند. لااقل این برداشت من از رفتار اخیر ساغر است. درست یا غلطش را نمی‌دانم.

@ZHR.MHY

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت پنجاه و دوم:

ضد حالِ آرامش

با لبخندی که ناخواسته از روی لبانم محو نمی‌شد دستی رو به پنجره تکان دادم که لبخند نجیبانه‌ای زد. پشت فرمان نشستم و با همان آرامشی که دلیل بودنش را هنوز کشف نکرده بودم پا روی پدال فشردم و از منطقه خارج شدم. به ساعت نگاه عمیقی انداختم. چه می‌شد اگر چرخنده‌ها قدری تندتر می‌چرخیدند؟

چند ضربه‌ای به درب خانه زدم و منتظر شدم. چند ثانیه بعد درب از چهارچوب فاصله گرفت و باز شد. ساغر نگاه طلبکارش را به چشم‌هایم دوخت و دست‌به‌کمر زد.

- ساغر: چه عجب! خیال کردم قراره تا شب برنگردی.

لبخند جمع شده‌ام را خیلی خسته و بی‌جان بازگرداندم و داخل شدم.

- طعنه نزن خانم. کارام یه خورده بیشتر طول کشید.

در را بست و کیف کارم را از دستم گرفت. در درآوردن کتم کمک کرد و آن را روی جالباسی کنار در انداخت. همراه کیف به آشپزخانه رفت و چیزی نگفت.

- چه ساکت شدی! طوری شده؟

سرش را خاراند و ظرف غذایم را بیرون آورد.

- ساغر: نه... آره... نمی‌دونم. همه چی عجیب شده.

نگاهی به پریشانی‌اش انداختم و برای شستن دست و رویم به روشویی رفتم. صورتم را با حوله خشک کردم و آستین پیراهنم را تا آرنج تا زدم. تلویزیون مستند مسابقه‌ای را پخش می‌کرد. جلو رفتم و پشت میز نهارخوری نشستم. انگار امروز بی‌حوصله‌تر از همیشه بود. شالش را مرتب کرد و به غذا سری زد. زیر شعله‌اش را کم کرد و مشغول شستن ظرف غذایم شد. دست‌به‌سینه شدم و گفتم:

- بخشیدمت.

از حرکت ایستاد. بدون کم کردن شدت آب به طرفم چرخید و گنگ پرسید:

- چی رو بخشیدی؟ باز چیکار کردم مگه؟

نفسی گرفتم و از جایم بلند شدم. رو به رویش ایستادم و نگاهی به گردی صورتش انداختم. حتی یک تار مو هم بیرون نبود. گویا حرف من حسابی برایش گران تمام شده بود که برای حفظ غرورش هم موهایش را می‌پوشاند. همچنان با تعجب نگاهم می‌کرد. لبخند گرمی زدم و آرام شالش را از سرش برداشتم. موهایش سرخود روی صورتش پخش شدند. چشم گرد شده نگاهش را به شالش که حالا روی دست من تاب می‌خورد چرخاند. من نیز دست کمی از خودش نداشتم. همانند خودش چشم گرد کرده به دسته موهای قهوه‌ای‌اش خیره شدم. مبهوت شالش را روی صندلی انداختم و دو دستی موهایش را از صورتش کنار زدم. صدای شیر آب سکوت محیط را می‌شکست. خود آن را بستم و دست ساغر را گرفتم. روی صندلی نشاندمش که بلافاصله سرش را پایین انداخت و دسته مویی را پشت گوش داد.

- کی رفتی رنگ کردی من نفهمیدم؟! چرا چیزی به من نگفتی؟

- ساغر: فردای همون روزی که ناراحت شدی. برای این بهت نگفتم که نگاه متأسفت رو نبینم. بدم میاد وقتی تحقیرآمیز نگاهم می‌کنی. اون لحظه دلم می‌خواد یک گیوتین داشته باشم و گردنم رو باهاش قطع کنم.

آب دهانم را قورت دادم و به دو گنجشکی که پشت پنجره دانه برنج‌هایی را که ساغر برایشان می‌ریخت را نوک می‌زدند خیره شدم. از خودم حس بیزاری داشتم. حس عذاب وجدان و اینکه مقصر همه‌چیز من هستم. نگاه از دو گنجشک برداشتم و ساغر را در آغوش کشیدم. روی سرش را بوسیدم و در گوشش زمزمه کردم:

- من رو ببخش عزیزم. نمی‌خواستم تا این حد ناراحتت کنم. اون موقع واقعاً انتظارش رو نداشتم. حالا که امروز این‌قدر زیبا شدی پیشنهاد یه رقص دو نفره رو از طرف من قبول کن.

دستش را روی بازویم گذاشت و آرام زمزمه کرد:

- امروز چقدر مهربون شدی. فکر نمی‌کردم بعد از دیدن موهام این واکنشت باشه.

خنده‌ای کردم و روی پیشانی‌اش را بوسه زدم.

- این‌قدر تابلوئم؟! خودمم هنوز کشف نکردم چرا امروز سرحالم و یه جور خاصی آرومم.

سرش را از سینه‌ام فاصله داد و صاف نشست. لبخند قشنگی زد و گفت:

- باور کنم که بعد چند وقت بهم پیشنهاد رقص دادی؟

با شیطنت ابروهایش را بالا انداخت و به اتاق‌خواب رفت. قصدش را فهمیدم و به طرف ضبط رفتم. پس از پیدا کردن موزیک موردعلاقه‌ی جفتمان، به طرف اتاق رفتم. در را باز کردم و ساغر را در حال پوشیدن لباس بلند و ارغوانی‌اش دیدم. لبخندم را عمق دادم و روی تخت نشستم.

- ساغر: آخرین باری که این‌جوری برام وقت گذاشتی تولدم بود. شش ماه پیش.

صدای زنگ موبایل از داخل جیب شلوارم بلند شد. همان‌طور که در دست می‌گرفتمش ساغر برگشت و ملتمس گفت:

- خواهش می‌کنم اگه کاریه بذار برای بعد. خیلی وقته دو نفره خلوت نکردیم. باشه؟

نگاه کوتاهی به نام روی موبایل انداختم. نمی‌شد. باید جواب می‌دادم. دو دل و با اکراه از جایم بلند شدم و روی شانه‌ی برهنه‌اش را بوسیدم. دستی به موهایش کشیدم و همان‌طور که از اتاق خارج می‌شدم گفتم:

- عزیزم این رو دیگه نمی‌شه کاریش کرد. دو دقیقه بهم فرصت بدی حل می‌شه می‌ره پی کارش. خب؟ تا خوشگل کنی برگشتم.

دو ضربه به کمرش زدم و ناراحت از نگاه دلخورش از اتاق بیرون زدم. تماس را برقرار کردم و

گفتم:

- بفرمایید.

- آناهیتا: سلام آقای عالی‌قدر. ببخشید مزاحم شدم می‌دونم اصلاً وقت خوبی نیست و شما خسته این و من واقعاً باید پررو باشم که بخوام این درخواست بی جا رو از شما داشته باشم و اصلاً در حدی نیستم که...

دستی به موهایم کشیدم و نگران از صدای هول کرده‌اش گفتم:

- آروم باش خانم رزّاق. آروم. طوری شده؟ چرا این‌قدر دستپاچه‌اید؟

ناگهان انگار که بغضش شکسته باشد به گریه افتاد و بریده‌بریده گفت:

- آقای... آقای عالی‌قدر... برادرم، عماد.

به دیوار تکیه زدم و گفتم:

- عماد چی؟ چی شده خانم؟

- آناهیتا: نمی‌دونم. نمی‌دونم. از بیمارستان زنگ زدن گفتن عماد...

گریه امانی برای ادامه دادن نداد. با داده‌هایی که قطعه‌قطعه دستگیرم شده بود نگران به طرف جالباسی دم در رفتم. فوراً سوئیچ را از جیب کتم بیرون کشیدم و گفتم:

- خیله خب. آروم باش آنا الآن خودم رو می‌رسونم. کجا بردنش؟ کدوم بیمارستان؟

- آناهیتا: نمی‌دونم. اون لحظه نفهمیدم چی گفت.

- ساغر: فرهاد! کجا می‌ری؟

- باشه. خونه ای؟

- آناهیتا: بله.

- دو لیوان آب بخور دو تا نفس عمیق بکش در رو برام باز کن. گریه نکن تو راهم.

- ساغر: فرهاد با تو اَم.

کفش‌هایی را که لنگه‌به‌لنگه انتخاب کرده بودم را این بار درست برداشتم و به پا کردم. موبایل را در جیبم گذاشتم و رو به ساغر گفتم:

- چی می‌گی؟ برو داخل برمی‌گردم. واجبه!

بدون حرف ‌اضافه‌تری خود را به ماشین رساندم و حواس‌پرت، اشتباهاً سعی در باز کردن ماشین دیگری داشتم. لعنتی‌ای زیر لب گفتم و مشتم را روی سقف ماشین همسایه پایین آوردم. دستپاچه و با هول و ورا در ماشین خود نشستم و پا روی پدال گاز فشردم. خدا می‌داند چه بلایی بر سر این خواهر و برادر بی‌گناه آمده بود.

@ZHR.MHY

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت پنجاه و سوم:

سی ثانیه تلاقی

رانی را از نایلون بیرون آوردم و به طرفش گرفتم. با همان بینی کوچک قرمز و موهای از شال بیرون زده‌ی آشفته سر بالا آورد و تشکر کرد. برای خودم هم رانی‌ای باز کردم و کنارش روی صندلی‌های کوچک و ناراحت آبی‌رنگ راهروی بخش نشستم. از گوشه‌ی چشم حواسم به آناهیتا بود که سرش را از پشت به دیوار تکیه داد و چشم بست.

- بهتره نوشیدنیت رو بخوری. وگرنه یه تخت رو هم باید بدن به تو.

- آناهیتا: از گلوم پایین نمی‌ره.

- لطفاً به خودت مسلط باش. روحیه‌ت رو حفظ کن.

باز اشک ریخت؛ اما این بار حرف‌گوش‌کن تر از همیشه سعی در آرام کردن خودش داشت. با عبور پزشک معالج از راهرو به دنبالش افتادم و صدایش زدم. برگشت و با دیدن من کنجکاو منتظر ایستاد.

- پزشک: بفرمایید.

- خسته نباشید. خواستم احوال عماد رزّاق رو جویا بشم.

عینک فلزی‌اش را بالا و پایین کرد و به راه خود ادامه داد. کنارش قدم برداشتم که گفت:

- خوشبختانه الآن حالشون خیلی بهتره. ولی باید منتظر جواب آزمایشات و یک سری عکس‌برداری‌ها باشیم. فکر نمی‌کنم تصادف روی ایشون تأثیر بدی گذاشته باشه. ان‌شاءالله که نتایج هم رضایت بخشه. شما با بیمار چه نسبتی دارید؟

- تازه با هم آشنا شدیم. ببخشید خانم دکتر یعنی جای نگرانی نیست؟ چون انگار خیلی همراه بیمار رو ترسوندن.

پزشک ایستاد و نگاهی به آناهیتا که چند متر دورتر آرام‌آرام آب‌پرتقالش را می‌خورد انداخت. دوباره راه خودش را از سر گرفت و جواب داد:

- نه نیست. خیالتون از این بابت راحت باشه.

- ممنونم خانم دکتر. زحمت کشیدین.

چیزی نگفت و واکنشی هم نشان نداد. پیش آناهیتا برگشتم و رو به رویش ایستادم.

- حالا می‌تونی یکم راحت‌تر باشی. هیچ خطری تهدیدش نمی‌کنه.

چشم‌هایش را از حرفم گشاد کرد و ایستاد. لب‌هایش به شادی و خوشحالی به صورتش رنگ و حال دادند و دست‌هایش ناباورانه شالش را مرتب کردند. نفسش را بیرون داد و صورتش را از خیسی‌های چشمانش پاک کرد. لبخندی زدم و برای نشستنش تعارف زدم. آهی بیرون داد و خدا را شکر گفت. آرام روی صندلی نشست و با مکث صدایش را در راهروی مملو از سکوت پخش کرد.

- آناهیتا: دستتون درد نکنه جناب رئیس. من واقعاً نمی‌دونم چجوری ازتون تشکر کنم. وقتی فهمیدم هیچ کنترلی روی تصمیماتم نداشتم و اصلاً نمی‌دونم چرا و چیشد که با شما تماس گرفتم.

روی همان صندلی قبلی نشستم و پاسخ گفتم:

- خوب کاری کردین. لطفاً اگه مشکلی براتون پیش میاد با من درمیون بذارین. من تا جایی که از دستم بربیاد براتون حلش می‌کنم. تعارف که نداریم.

- آناهیتا: ولی من اصلاً از اینکه شما رو هر ثانیه به زحمت بندازم راضی نیستم.

- مطمئن باشین شرمندگی من زحمتش بیشتر از انجام خدمته.

لبخندی که با طمأنینه روی صورتش حک‌شده بود نشان از حال آرامش می‌داد. از اینکه آشوب نداشت نفس عمیقی کشیدم و به ساعت نگاه انداختم. چهار و نیم بعدازظهر بود و به ‌شدت احساس گرسنگی می‌کردم.

- گرسنه‌ت نیست؟

دهانش را برای پاسخ از هم باز کرد؛ اما صدایی از حنجره‌اش بیرون نیامد. ترسیده و دست‌وپا گم‌کرده هینی کشید و بلند شد. باز نگرانی به من منتقل کرد؛ پس ناخودآگاه در پی‌اش بلند شدم و پرسیدم:

- چی شد؟

- آناهیتا: ای‌وای خدا! چرا هرچی بدشانسیه امروز می‌فرستی؟ چند تا چند تا قربونت بشم؟

- آنا! می‌گی چی شده یا نه؟

- آناهیتا: ببخشید آقای عالی‌قدر ولی... (صدایش رفته‌رفته متفکر و آرام شد) من... زیرِ گاز رو... خاموش کردم یا نه؟

انگار با خودش حرف می‌زد:

- خاموش... آه خداروشکر. آره... هیچی، هیچی. یک‌لحظه فکر کردم غذام از ساعت دو رو باره.

پوفی کشیدم و کلافه از نگرانی‌هایی که بی‌مورد از واکنش‌های این دختر به من سرایت می‌کرد دوباره پرسیدم:

- پس شما هم مثل من نهار نخوردین. پیشنهاد من رو برای نهار قبول می‌کنین؟

مردد، مثلاً نامحسوس دستی به شکم کشید و لبش را گاز گرفت. خجالت‌زده پیشنهادم را قبول کرد و کیف‌دستی کوچکش را از روی صندلی برداشت. نایلون و دو قوطی خالی را در سطلی که همان نزدیک بود انداختم و هم‌قدم با آناهیتا به سمت خروجی راه افتادم...

دست دیگری روی شالش کشید و موهایش را مرتب‌تر کرد. دستانش را روی میز به هم قلاب کرد و لبخند دخترانه و نجیبانه‌ای زد. نگاهش را از من می‌دزدید؛ اما من هرلحظه حس می‌کردم قلبم آکنده از مهر او شده. مهربانی کلامش، معصومیت چشم‌های وحشی‌اش، گیسوی سرخ و ابروهای مشکی و کشیده‌اش. ترکیب صورتش خاصه‌ی سلیقه‌ی من بود و مطمئناً من خوش‌سلیقه‌ترین آدم این شهر هستم! دستم را برای پیش‌خدمت بالا بردم که توجهش جلب شد و با ابروهای بالا پریده خودش را به ما رساند. محترم پرسید:

- خوش اومدین. انتخاب شد قربان؟

با چشم‌هایم به آناهیتا اشاره کردم که با همان لبخندش به‌طرف دیگر میز چرخید. آناهیتا صاف‌تر نشست و سرفه کرد. نگاهی پر از شرم و خجالت به من انداخت و  آرام سفارشش را گفت. پیش‌خدمت هم مانند من گنگ نگاهش کرد و گفت:

- ببخشید؟

- راحت باش آنا. مهمون منی.

نفسش را بیرون داد و انگشت‌هایش را خاراند. دستی به موهایش کشید و بلندتر تکرار کرد:

- یه پرس جوجه لطفاً.

فوراً چشم‌هایش را بست و سرش را تا یقه پایین انداخت. جلوی خنده‌ام را گرفتم و رو به پیش‌خدمت گفتم:

- یه پرس جوجه با بقیه‌ی مخلفاتش.

سرش را تکان داد و بعد از نیم‌نگاهی به آناهیتا از میز دور شد. صدایم را صاف کردم و دستی به ‌صورت کشیدم. آن‌قدر سرخ‌شده بود که انگار وسط سوز و سرما بوده و کسی دو گلوله برف به دو طرف صورتش زده است. خنده‌ام را بیرون فرستادم و یک دستم را رو به روی دهانم نگه داشتم. لبش را گاز کوچکی گرفت و نفس بلندی کشید.

- گردن من به جای تو تیر کشید. بیار بالا تا قفل نکرده.

آرام سرش را بالا گرفت؛ اما همچنان نگاهش را می‌دزدید. یک‌لحظه به خود مشکوک شدم:

- نکنه یه غلطی کردم خودم خبر ندارم؟!

- می‌دونی این می‌تونه یه توهین به حساب بیاد؟ اینکه من اینجا نشستم ولی برای تو کرفس هم به حساب نمیام؟ خیلی ناراحت‌کننده ست.

دلخوری ساختگی‌ای را از خود بروز دادم و قبل از دیدن نگاهش رویم را به سمت میزهای دیگر چرخاندم. دختربچه‌ای مرتب توسط مادرش مورد توبیخ قرار می‌گرفت و از سر لجبازی، قاشقش را محکم روی بشقابش رها کرد. پدرش اخم‌کرده تکانش داد و چیزی در گوشش گفت.

- آناهیتا: معذرت می‌خوام.

رو برگرداندم و خیره‌خیره مردمک‌های سبز وحشی‌اش را در ذهنم ثبت کردم. اوه! خدای من! این‌ها قطعاً زیباترین و وصف‌ناپذیرترین گوی‌هایی بودند که در این چهل‌وهفت سال می‌دیدم. اگر تابه‌حال ظرافت تیرگی‌ها و روشنی‌هایشان را ندیده بودم، این بار انگار می‌توانستم چشم‌بسته طرح دو گویش را روی کاغذ با تمام جزئیاتش پیاده کنم. تیر عمیقی از پشت گردن تا کناره‌های دو گوشم و همچنین از مهره‌ی دوم ستون فقرات تا روی کمرم کشیده شد. به‌شدت احساس گرسنگی و پراشتهایی کردم و با لیز خوردن قطره عرقی روی تیغه‌ی صورتم، نگاهم را از چشمانش گرفتم و نفس به‌ظاهر حبس شده‌ام را بیرون دادم. آه! این قطعاً حسی آشنا بود... بار آخری که با این حس دست‌وپنجه نرم می‌کردم، به بیست سال پیش برمی‌گشت.

@ZHR.MHY

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت پنجاه و چهارم:

گفتگو

ماهور:

در سکوت کامل به سر می‌بردیم. نگاه مامان دقیق و ریزبینانه شده بود. به تمام کردار و رفتار پدرام با دقت تمام نگاه می‌کرد. انگار می‌خواست مشکلی از او پیدا کند و بعداً در گوشم به‌عنوان لالایی شب‌هایم زمزمه کند و بگوید این مرد به درد تو نمی‌خورد. هرچند بی‌رغبتی‌اش به حرف زدن و سؤال و پاسخ همین راهم بیان می‌کرد. دیگر چه نیاز به توصیه؟

پدرام هم در آرامش خیال، غذایش را نوش جان می‌کرد. انگارنه‌انگار مادرزن آینده‌اش سرتاپایش را به دنبال یک ایراد جست‌وجو می‌کند. از ساکت بودن و یکجا نشستن و نگاه به کنش و واکنش مامان و پدرام خسته شدم. سرفه‌ی مصلحتی‌ای کردم و درجایم جابه‌جا شدم.

- خب... مامان! حقیقتش پدرام فارغ‌التحصیل وکالته ولی چون از این شغل از اولش هم خوشش نمی‌اومده توی گروه فعالیتش رو شروع کرده. وقتی سیزده سالش بود مامانش رو...

- مامان: عزیزم! فکر می‌کنم این چیزا رو خودشون بهتر می‌تونن توضیح بدن. مگه نه آقا پدرام؟

 پدرام دست از پرخوری و شکم‌پرستی برداشت و با دستمال دور لبش را تمیز کرد. حتماً در سرش به این فکر می‌کند که:

- خدا آخر و عاقبت ما رو با همچین مادرزن فولاد زرهی به خیر کنه.

- پدرام: البته! خب... همون طور که ماهور جان هم گفت من اصلاً تمایلی به این رشته نداشتم و ندارم. همه‌ش به اصرار مکرر بابام بود که خب... درست یک هفته بعد از فارغ‌التحصیلیم فوت کرد. من از سیزده‌سالگی مادرم رو از دست دادم. نه به معنای مرگ... بلکه به معنای فرزند طلاق شدن. بابا از همه‌ی زنا متنفر شده بود. برای همین هیچ زنی رو به‌عنوان نامادری بالای سر من نیاورد. بابام یک سال آخر عمرش رو به یک مریضی بد دچار شد. سرطان خون! پول زیادی نداشتیم. نمی‌تونستم هزینه‌ی درمانش رو بپردازم؛ پس از دست دادمش. از وقتی توی گروه فعالیت می‌کنم این‌قدری پول دستم رو گرفته که هم خونه دارم هم ماشین. شاید دختر شما مجبور باشه تا یه مدت از زندگی باشکوهش فاصله بگیره؛ ولی خانم... من قول می‌دم خیلی زود دوباره همه‌چیز رو همون طور که لیاقتش رو داره بسازم.

نیش شل شده از لذتم را جمع‌وجور کردم و به مامان نگاه انداختم. کمی آرام به نظر می‌رسید. کمی بیش از کمی!

- مامان: خب... چی می‌تونه تضمین کنه که تو واقعاً از ته دل دختر من رو می‌خوای؟ و هیچ کلک و سوءاستفاده‌ای در کار نیست؟

- پدرام: فکر می‌کنم دراین‌باره خودتون باید به نتیجه برسین. مادر رفیقم همیشه می‌گفت مادرها حس ششمی دارن که به اونا الهام می‌کنه کی کلک می‌زنه کی صاف و صادقه. این‌طور نیست؟

برای یک‌لحظه لبخند رضایتی روی لب‌های مامان دیدم. دست‌هایم را بین دو زانوام تحت‌فشار قرار دادم و به پدرامی که نگاه و لبخندش پیروزی را داد می‌زد خیره شدم. چه می‌کند این زبان ‌چرب‌وچیلی؟!

از زمانی که به خانه برگشته بودیم مامان یک کلام هم حرف نزد. هر چه من دل‌دل می‌کردم برای پرسیدن سؤالی که درخور گفتگوی امشب باشد، او هیچ میلی به صحبت کردن نشان نمی‌داد. با ذهنی کنجکاو به اتاق رفتم و کیفم را روی کمد انداختم. خودم را روی تخت پرت کردم و شماره‌ی پدرام را گرفتم.

- پدرام: جانم خانم؟

لبخندی زدم و روی تراس ایستادم. نفس عمیقی کشیدم و به فضای دل‌باز حیاط خیره شدم.

- سلام. خوبی؟

- پدرام: تا دو دقیقه پیش که رسوندمتون خونه بله. الآن رو نمی‌دونم. شما بگو.

- توی همین دو دقیقه حس کردم باید بهت زنگ بزنم و صدات رو بشنوم. نظرت راجع به امروز چیه؟ فکر می‌کنی تونستی نظر مامانم رو جلب کنی؟

- پدرام: والا این‌جوری که مامان تو تیز نگاه می‌کرد هرلحظه احتمال می‌دادم بیاد یقه‌م رو بگیره بگه برو بمیر! ولی درکل فکر کنم از جوابام خوشش اومده.

خندیدم و روی نرده‌ها نشستم. با انگشتم روی سطح نرده خط‌های فرضی‌ای کشیدم و گفتم:

- احتمالاً آره. از وقتی اومدیم خونه لام تا کام در مورد تو حرف نزده. فکر کنم سخت مشغول فکر کردنه.

- پدرام: اوف... استرس گرفتم.

چیزی نگفتم و به صدای تنفسش گوش کردم.

- پدرام: خیله خب ماهور خانم‌جان. امری نیست؟ من دیگه کم‌کم باید برم.

- کجا؟

- پدرام: حمام.

تپش قلب ناشی‌ام و عرق شرم روی پیشانی‌ام، صدایم را به لرزه انداخت. فوری و هول‌شده گفتم:

- خدافظ.

سریع گوشی را پایین آوردم. قهقهه‌اش را بی‌رحمانه پخش موبایل کرد. چشم‌هایم را بستم و تماس را قطع کردم. این مرد انگار حسی به نام حیا در وجودش نداشت...

لای پلک‌هایم را باز کردم و نیم‌خیز شدم. صدای اعصاب خورد کن زنگ موبایل اخم به پیشانی‌ام نشاند. گوشی را چنگ زدم و پاسخ دادم:

- بله؟

بدخلقی روی لحن صدایم تأثیر گذاشته بود. از آن‌سوی خط صدای موزیک فوق‌العاده بلندی توام با صدای آشنای مردی به گوش می‌رسید:

- به‌به! ماهور خانم‌جانش. احوال شما؟

اخم شدیدی از صدای نحس و کثیف صفایی بین ابروهایم جا خوش کرد. با لحن خیلی بدی گفتم:

- برای چی به من زنگ زدی؟

- صفایی: آروم باش خانم کوچولو. زنگ زدم بپرسم از حال و اوضاع آقای عاشق خبری داری یا نه؟

- به تو چه؟ صفایی اگه یه بار دیگه به من زنگ بزنی بد می‌بینی. فهمیدی یا نه؟

ارتباط را قطع کردم و با سردرد، بالش را روی سرم گذاشتم. کمی بعد صدای پیامک دندان‌هایم را روی‌هم فشرد. گوشی را چنگ زدم و عصبی پیام را باز کردم:

- صفایی: قطعاً خبر نداری. وگرنه تا الآن از شوک دو تا سکته رو رد می‌کردی. شایدم کردی!

این بار کنجکاوی مقداری از عصبانیتم را فروکش کرد. نوشتم:

- راجع به چی حرف می‌زنی؟

- صفایی: دارم از معشوقه‌ای می‌گم که بی‌خیال تمام قولایی که به تو داده روی مبل لم‌داده و تا خرخره خورده. دارم از معشوقه‌ای می‌گم که از اول مجلس تا همین الآن با چشماش هم‌بستر انتخاب می‌کنه. هه... انگاری تو انتخابت اشتباه کردی. من از اولم می‌دونستم این مرد یه ریگی تو کفشش هست.

با شدت روی تخت نشستم. با دست‌هایی که حالا می‌لرزید نوشتم:

- چرت نگو مردک نجس. این زرت و پرت‌ها رو بهتره بری تو آینه به خودت بگی. نه منی که بیشتر از هرکسی به عشقم ایمان‌دارم.

واقعاً داشتم؟ دل‌شوره و لرزش خفیف چانه و انگشت‌هایم چیز دیگری می‌گفتند.

- صفایی: حق می‌دم باور نکنی. پس بهتره تلگرامت رو یه چک کوچیک بکنی. اون وقت می‌بینیم کی چرت می‌گه. تا سکته‌ی بعدی خدا نگهدار ماهور کوچولوی عزیز.

آب دهانم را قورت دادم و پس از روشن کردن داده‌ی تلفن همراهم، تلگرامم را چک کردم. از سمت یک شماره‌ی ناشناس یک سری تصویر فرستاده ‌شده بود. قلبم آن‌چنان محکم و بی‌پروا می‌کوبید که باعث شد ناخودآگاه به سینه‌ام مشت محکمی بکوبم. دهانم خشک شده بود. چطور عشقی بود که تا این حد نسبت به پدرام بی‌اعتماد بودم؟ نکند یک‌صدم درصد به حرف‌های صفایی ایمان داشته باشم؟

بااین‌حال تصاویر را لود کردم. تصاویر گنگ و مشکی بود؛ اما وقتی توسط من بزرگ شد و چشم‌هایم ریز شدند، یک‌صدم درصدی که حرف‌های صفایی را باور کرده بودم، به هشتاد درصد رسید!

نفس‌های کش‌دار و بلند و تند تندی می‌کشیدم. دست سرد و لرزانم را روی لب‌هایم گذاشتم. خدای من! خدای من! این... این قطعاً می‌توانست پاپوشی از سمت صفایی باشد. آری. پاپوش.

زیر تمام آن تصاویر دردناک، نوشته‌هایش را به‌طور تار به‌سختی خواندم:

- اگه به‌احتمال یک درصد فکر می‌کنی فتوشاپه، می‌تونی به آدرسی که برات فرستادم بیای. فکر کنم به چشمای خودت بیشتر از حرفای من اعتماد داری.

@ZHR.MHY

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت پنجاه و پنجم:

میهمانی

برای بار هزارم آب دهانم را با سروصدا قورت دادم. خدا را زیر لب صدا زدم و زنگ در را فشردم. صدای موزیک نمی‌گذاشت افکارم را سامان ببخشم. در سفید باز و صفایی ظاهر شد. با دیدن من لبخند دندان‌نمایی زد و سرتاپایم را از نگاه هیزش گذراند.

- صفایی: پس اومدی. انگار اون قدرها هم که ادعا می‌کردی باورش نداری.

قدم‌هایم می‌لرزید. با قدرت نداشته‌ام هلش دادم و از لای در عبور کردم. با دیدن چیزی که پیش رویم بود، صدای قلبم در گوشم زنگ خورد. از همان نوجوانی که دوستانم پیشنهادش را می‌دادند، از این مکان متنفر بودم. تنفر؟ بیشتر می‌ترسیدم. از اینکه چه اتفاقات شومی در انتظار دختری که وارد این جمع می‌شد هست. گرمای دست صفایی روی کمر و صدایش در نزدیکی گوشم، لرزه‌ی اندامم را بیشتر کرد. موهایم به تنم سیخ مانده بودند.

- صفایی: برو جلو. من مراقبتم.

می‌خواستم در همان لحظه یک کشیده حرامش کنم. همین مانده بود تو مراقب من باشی! مارمولک!

بااین‌وجود حرکتی جز قدم برداشتن نکردم. هر چه جلوتر می‌رفتم بوی الکل و عرق و گرمای رقص جمع بیشتر می‌شد. تنفس برایم سخت بود. ترجیح دادم برخلاف راهنمایی‌های صفایی، که من را می‌خواست از میان پیست عبور دهد، پیست را دور بزنم. وقتی به آن‌طرف رسیدم، هیچ‌چیزی که نشان از وجود پدرام بدهد به چشمم نخورد. صفایی مجبور بود برای رسیدن صدایش به گوش‌هایم در آن بلبشو، داد بزند:

- برو جلو. اون گوشه.

نفس‌هایم کوتاه‌تر شد. آرام‌آرام به همان طرفی که گفته بود حرکت کردم...

اشک‌هایم بی‌اجازه روی گونه‌ام سر خوردند. یک دستم را روی دهانم فشردم و آن‌یکی را روی قلبم سکون دادم. لبم را گزیدم و جلوتر رفتم. باید مطمئن می‌شدم. دو دختری که انگار یک نفرشان آشنا می‌آمد. دقیق‌تر شدم... جلوتر رفتم... چهره‌اش یک نام را در ذهنم اکو می‌کرد:

- زینب!

چشم‌هایم بی‌شک درشت‌تر نمی‌شدند. سرم را خم کردم تا بتوانم چهره‌ی مرد را هم ببینم. تاریکی وضوح صورتش را می‌گرفت. سردرگم و پریشان، جلوتر رفتم. به‌شدت احساس گرما می‌کردم. اگر مابقی از جنب‌وجوش زیاد عرق کرده بودند، من از ترس و شوک پر عرق بودم. ناباورانه دست‌هایم مشت کرده کناره‌های بدنم افتادند. آن‌قدر شوک زده و عصبی بودم، که نمی‌دانم چطور شد کنترل خودم را از دست دادم. شیشه‌ای از کنار برداشتم و به‌طرف هر سه‌شان پرت کردم. هم‌زمان جیغ زدم:

- پدرام!

هق‌هقم را دیگر خفه نکردم. سروصداها خوابید. کم‌کم صدای موزیک پایین آمد و چشم‌ها من و سه نفر دیگر را تماشا می‌کردند. انگار با این جیغ و صدایی که از شکستن شیشه بلند شد، مستی ازسرشان پریده بود. پدرام که کاملاً گیج شده بود و سرش تاب می‌خورد، نگاهش را از شیشه‌ی شکسته‌ی پخش زمین به پاهایم کشید. آرام‌آرام نگاهش را بالا آورد. به چشم‌هایم که رسید، آهی از نهادش بلند شد. زینب و آن‌یکی با بهت و حیرت نگاهم می‌کردند. جلو رفتم و با همان حالم گفتم:

- ازت متنفرم. ازت متنفرم پدرام.

جیغ زدم:

- حالم ازت به هم می‌خوره.

شیشه‌های کثافتی را برداشتم و تمامشان را روی زمین پرت کردم. با صدای گوش‌خراشی تمامشان می‌شکستند. برگشتم و صفایی را محکم پس زدم. بدو از آن ویلای نفرت‌انگیز بیرون آمدم. هم چنان هق‌هق می‌کردم و بلندبلند جیغ می‌زدم. بی‌تفاوت به واکنشی که ممکن بود همسایه‌ها داشته باشند. با پاهای پیاده از کنار خیابان می‌دویدم. به‌طرف جایی که فقط من را ازآنجا دور کند. خدایا! این دیگر چه بود که مثل ملخ درست در اوج احساس من افتاد؟

خسته از دویدن، روی زمین نشستم و صورتم را با دستانم پوشاندم. تا توانستم جیغ کشیدم و موهایم را از زیر شالم کشیدم. ساعت یک ‌نیمه‌شب بود و قطعاً از عابرین پیاده یا ماشین‌های رهگذر در امان بودم. از نگاه‌هایشان هیچ خوشم نمی‌آمد. تنها لطفی که امشب در حقم شده بود همین بود.

زردی نور چراغی، مسبب بلند شدن سر من شد. ترسیده به پشت نگاهی انداختم. از جایم بلند شدم و از نورش دستم را جلوی چشمانم گرفتم. ماشین ایستاد... مردی پیاده شد... عقب عقب رفتم... آب دهانم را قورت دادم... در یک تصمیم آنی، برگشتم و دویدن را از سر گرفتم. نامم در فضا شنیده شد:

- ماهور! وایستا ماهور! خواهش می‌کنم.

از قدم ایستادم. برگشتم... مرد جلو آمد و درست در یک‌قدمی‌ام ایستاد. غیرارادی از دیدنش تمام آن صحنه‌ها از جلوی چشمانم عبور کردند و باعث خوابیدن دست راستم روی سمت چپ صورتش شد. مبهوت دستش را روی جای سیلی گذاشت. عقب رفتم و باز به دویدن ادامه دادم. بدون هیچ حرفی و یا هیچ حرکت اضافه‌ای.

- پدرام: ماهور! صبر کن برات توضیح بدم.

عصبی تمام راهی که دویده بودم را برگشتم. در صورتش جیغ زدم:

- چه توضیحی داری؟

مشتی به سینه‌اش زدم و با گریه گفتم:

- لعنتیِ عوضی! آخه چطور تونستی این کار رو با من بکنی؟ تو که اون رو می‌خواستی مگه مرض داشتی بیای سمت من؟

بی‌خبر در آغوشم کشید و محکم من را نگه داشت. هر چه زور می‌زدم از بند بازوهایش آزاد شوم نمی‌شد. هر چه به پهلوهایش چنگ می‌انداختم و ناخن می‌کشیدم محکم‌تر من را به خودم می‌فشرد. در گوشم زمزمه کرد:

- آروم بگیر... آروم بگیر عزیزِ جونم. بذار برات توضیح بدم. فرصت بده ماهور. همه چی رو برات روشن می‌کنم. اون امیر آشغال! باید می‌دونستم چرا اصرار می‌کرد. توروخدا مهلت بده ماهور. مهلت بده عشقم.

زمزمه‌هایش عجیب کارساز بودند. آرام‌تر از دقایق نحس پیش، بینی‌ام را بالا کشیدم و با صدای گرفته‌ای گفتم:

- چی رو می‌خوای روشن کنی پدرام؟ من خودم همه‌چیز رو دیدم. با چشمای خودم. اگه انکارشون کنی بیشتر به خیانتت ایمان میارم. آخه تو چی داری که بگی؟ تو و زینب... زینب... وای خدا اصلاً باورم نمی‌شه.

گریه‌ام را در سینه‌اش خفه کردم. این‌طور که نشان می‌داد گویا هرگز به مستی نیفتاده بود. نمی‌دانم... شاید حضور و داد و غال من مستی را از سرش تا حدی پرانده.

سرم را از سینه‌اش فاصله داد... نفس گرمش را در صورتم پخش کرد... پیشانی‌اش را به پیشانی‌ام چسباند. چشم‌هایش هنوز کمی خمار بودند. هیچ کاری از دستم برنمی‌آمد؛ پس وقتی گرمایش روی لب‌هایم حس شد، تنها توانستم منتظر باشم تا خودش کنار بکشد. فاصله گرفت و خیره نگاهم کرد.

- هیچ توضیحی نداری پدرام. هیچی.

با پشت دست اشک‌هایم را پاک کرد. بار دیگر آن صحنه‌های شوم یادآورم شد. عصبی و رنجور گفتم:

- تو دقیقاً همون پست‌فطرت و عوضی‌ای هستی که امشب شناختمش. می‌دونی؟ خدا خیلی دوستم داره که این‌قدر زود ذات کثیف و هرزت رو نشونم داد. ولم کن.

اما تحکم صدایم با بغضی که باز شکست، از بین رفت. نمی‌دانم تا چقدر گریه‌ها و جیغ‌ها و فحش‌هایم را در سینه‌اش بیرون دادم؛ ولی وقتی لای پلک‌هایم را باز کردم، از سرما لحاف را بیشتر دور خود پیچاندم.

@ZHR.MHY

@Sahar79

@سادات 82

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت پنجاه و ششم:

صبحِ شب مشترک!

آب دهانم را قورت دادم و به خاطر نور آفتابی که یکهو به چشم‌های بسته‌ام تابید، لای پلک‌هایم را باز کردم. هوا به‌قدری سرد بود و سوز داشت که لحاف را محکم‌تر دور خود پیچیدم. صدای آشنا و بم پدرام از پشت سرم شنیده شد:

- صبح‌به‌خیر ماهور خانم‌جان! بالاخره دلت از هفت‌پادشاه سیر شد؟ تو چه خوابالویی هستی من نمی‌دونستم کلک!

لبخندی زدم و بار دیگر چشم‌هایم را بستم. عطر تلخش را به مشامم کشیدم و گفتم:

- صبح‌به‌خیر آقا پدی! آره می‌خواستم باهاشون برم راحتشم.

گرمای حضورش درست در چند سانتی‌متری‌ام حس می‌شد. کف دستش را روی پهلویم گذاشت و بدن من را به مورمور انداخت. با صدای گرفته‌اش در گوشم زمزمه کرد:

- آینده‌ی من به تو گره‌خورده. ازت خواهش می‌کنم آیندم رو نابود نکن. بذاری بری می‌میرم ماهور.

حرارت بدنم انگار سعی بر گفتن حرفی داشت. گویا زنگ خطرش چیزی را گوشزد می‌کرد. دوباره چشم‌هایم را باز کردم و نگاهی به دوروبر انداختم. وسایلی که می‌دیدم برایم غریب بودند و می‌گفتند صاحبشان را نمی‌شناسم. میز قهوه‌ای‌رنگی که رویش را انواع عطر و ادکلن پرکرده بود. کتابخانه‌ی نسبتاً بزرگی که کتب قطوری هم در آن تکیه به دیواره‌های قفسه‌ها داده بودند. سرفه‌ی کوچکی کردم و گفتم:

- پدرام! الآن ما کجاییم؟

روی لاله‌ی گوشم را بوسید و پاسخ داد:

- جایی که من توش زندگی می‌کنم.

به یک‌لحظه چشم‌هایم درشت شد و فوراً از درازکش به نیم‌خیز تغییر حالت دادم. نفس در سینه‌ام خودبه‌خود حبس شد. سر چرخاندم و به پدرام و خود که روی تخت دونفره‌ای تا چند لحظه پیش خوابیده بودیم خیره شدم. مغز هنگ کرده و شوک زده‌ام تنها مرور شب گذشته را می‌کرد؛ اما یک صحنه بیش‌تر به یاد نمی‌آوردم. آن‌هم به آن جشن کذایی مربوط می‌شد. نالان و پس رفته و گیج صدا زدم:

- پدرام! دیشب چی شد؟ چرا من هیچی یادم نمیاد؟ من اینجا چی کار می‌کنم؟ کی اومدم؟ چجوری اومدم؟ اینجا چه خبره پدرام؟

او هم تغییر حالت داد و نشست. چنگی به موهایش زد و دستی به صورتش کشید.

- پدرام!

هیچ نمی‌گفت و این عذاب‌آورترین پاسخی بود که می‌توانست اول صبحی بدهد. زیرچشمی و نامحسوس به وضعیت خود نگاه کردم. با دیدن لباس‌های بیرونی‌ام خیلی مشخص نفس راحتی کشیدم؛ طوری که پدرام به حرف آمد.

- پدرام: دیگه اون قدرها هم عوضی نیستم.

- بگو پدرام. دیشب چی شد؟

- پدرام: اول پاشو یه آبی به دست و روت بزن تا منم یه صبحونه ی مشتی درست کنم همراه چایی همه چی رو برات تعریف می‌کنم.

خودش زودتر از تخت پایین رفت و از اتاق بیرون زد. دستی به سرم کشیدم و متوجه ی شال روی سرم شدم. لبخندی از رعایتش روی لب‌هایم نشست. نگاه بازتری به اتاق انداختم. دیوارهای کرم و وسایلی که ست بودند. تخت و میز و کتابخانه‌ی قهوه‌ای.

نفس عمیقی کشیدم و پتو را کنار زدم. به‌جای خوابمان نگاه گذرایی کردم. یک‌شب تا صبح پیش پدرام خوابیده بودم؟ باورش چقدر سخت است! با یادآوری خانواده‌ام و تصور واکنششان موقعی که متوجه ی نبود من می‌شوند، هینی کشیدم و ضربه‌ی آرامی به گونه‌ام زدم. لبم را به دندان گرفتم و با دو از اتاق بیرون رفتم و خودم را به آشپزخانه رساندم. پدرام سوت می‌زد و بساط صبحانه را پهن می‌کرد.

- بدبخت شدم پدرام. بیچاره شدم!

متعجب برگشت و نگاهم کرد. اخم کوچکی بین ابروهایش افتاد و پرسید:

- چرا؟ مگه چی شده؟

جلو رفتم و جواب دادم:

- تا الآن حتماً همه فهمیدن من خونه نیستم. آخه روز جمعه اول صبحی اصلاً سابقه ندارم بزنم بیرون. من رو همین الآن برسون خونه. بجنب پدرام. جواب همه‌ی چراهایی هم که تو ذهنمِ رو تو راه بده.

خیره‌خیره و اخمالو همچنان به چشم‌هایم زل زده بود که دستش را کشیدم و گفتم:

- به چی نگاه می‌کنی؟! برو حاضر شو دیگه.

به خودش آمد و حرصی زیر لب لعنتی‌ای گفت و از آشپزخانه بیرون زد. استرس به جانم رخنه کرده بود. حال جواب مامان و بابا را چه می‌دادم؟ به چه بهانه‌ای خودم را توجیه می‌کردم؟ چه کنم خدایا تو بگو.

دست و رویم را شستم و تکه نانی از سبد نان روی میز برداشتم.

- پدرام: بریم. بریم که انگار شانس با ما قهر کرده!

با قدم‌های بلند و سریع خود را به ماشین رساندیم و راه افتادیم. دست‌هایم سرد شده بودند. یکی‌شان را گرفت و زیردستش روی دنده گذاشت. بالعکس من او داغ بود.

- پدرام: آروم باش عزیزم. الآن سر راه چند تا نون می‌گیریم با خودت می‌بری خونه می‌گی رفتم نون تازه بخرم. هنوز ساعت هفتِ فکر نکنم خانوادت صبح جمعه بخوان این‌قدر زود بیدار بشن. مخصوصاً مامان بابات.

- امیدوارم. امیدوارم پدرام. وگرنه معلوم نیست چی بشه. اونم الآن که مامانم از تو خبر داره. وای خدا خودت رحم کن.

هیسی کرد و سخت نگیر آرامی گفت. جلوی یک نانوایی نگه داشت و یک دقیقه بعد با دو عدد نان سنگک برگشت. اسامی میدان‌ها و خیابان‌ها نشان از این می‌دادند که فاصله‌ی زیادی تا خانه داریم.

- خب آقاخان! شما بگو. دیشب چه خبر بود؟

دمی گرفت و نگاهش را با اخم به‌طرف شیشه‌ی سمت خود گرداند. پوزخند کم‌کم مهمان صورتم شد. می‌دانستم هیچ حرفی برای گفتن ندارد. کدام آدم عاقل و عاشقی در غیاب معشوقه و آن چنین از خود بی‌خود می‌شود؟ آن‌هم با فردی که از تصور جن هم بیرون بود چه رسد به من؟

بالاخره پس از چندی مکث لب برای پاسخ باز کرد:

- امیر صفایی!

- هان؟

- پدرام: تنها کسی که بعد از بابام برام مونده بود امیر بود. کسی که همیشه همه‌ی رازهام رو بهش می‌گفتم. می‌دونی؟ انگار این جمله رو باید بدم روی طلا بنویسن؛ که فقط یه رفیق می‌تونه داغونت کنه. دشمنت اون قدر آمارت رو نداره.

فهمیدن اینکه صفایی دوست دیرینه‌ی پدرام بوده کمی برایم غیرقابل‌هضم بود. چطور هیچ‌چیز در برخوردشان باهم دیده نمی‌شد؟ آن شب گویا هرگز هم را نشناخته بودند. بااین‌حال میان حرفش نپریدم. بعد می‌پرسیدم.

- پدرام: بگذریم که از سوی اون چه ضربه‌هایی خوردم و چجوری خنجر زد. تو دانشگاه رو یادت میاد؟ دو باری که باهاش درگیر شدم.

- خب؟

- پدرام: هیچ کدوم نخواستیم تو چیزی بدونی. بار اول به روی خودم نیاوردم؛ ولی بار دوم که باهاش درگیر شدم کاملاً از روی خشمی بود که می‌دونست تو مال منی و باز بعد از همه‌ی اون بدخواهی‌هاش به مال من چشم دوخت. اون جا باهاش اتمام‌حجت کردم از زندگی و اموال من دست بکشه. اما اون خیلی جدی پوزخند زد و رفت پی کارش. شب کنسرت یادت هست؟ حتماً هست. باز من و امیر با توافق دوطرفه نمی‌خواستیم تو چیزی از این دوستی بدونی و من سخت می‌تونستم خودم رو کنترل کنم که تو و امیر رو توی اون موقعیت ببینم و چیزی بهش نگم. می‌خواست تو رو هم به‌زور از چنگم در بیاره که خب... چک سفید هوش از سرش برد. حرف چک سفید بود؛ اما به باغی که از بابا به ارث برده بودم راضیش کردم. به‌شرط اینکه دیگه به تو نزدیک نشه. اونم قبول کرد. باید می‌دونستم همچین آدم رذلی که همیشه به اموال من حسودی می‌کرد و چشم داشت این‌قدر راحت از تو دست نمی‌کشه. تو برای همه تکی ماهور. برای همه حتی شهاب.

@Sahar79

@ZHR.MHY

@سادات 82

@Aty.s

ویرایش شده توسط mahdiyeh82

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت پنجاه و هفتم:

تبرئه

با تمام وجود در بهت به سر می‌بردم. نام شهاب باعث شد ناخودآگاه بپرسم:

- شهاب؟ نکنه اونم...

- پدرام: نه. من از طرز نگاهش یه چیزایی دست‌گیرم شد. اون قدری مرد هست که وقتی می‌دونه من و تو باهم نامزدیم سعی می‌کنه تو رو به یه چشم دیگه ببینه.

- خب بقیه ش.

نفس عمیق دیگری کشید و فرمان را چرخاند. میدان را دور زد و ادامه داد:

- دیروز بعد از تماس تو امیر بهم زنگ زد. اول نمی‌خواستم جواب بدم؛ ولی خیلی کنجکاو بودم که چرا بعد از اون شب یاد من افتاده. جوابش رو که دادم صداش پر از پشیمونی و ندامت بود. نمی‌دونم ماهور... نمی‌دونم چرا دوباره بهش اعتماد کردم. امیر بهترین رفیق من بود و اون از من فاصله گرفت. شبایی داشتم که دلم می‌خواست همه چی صرفاً یک خواب باشه؛ پس وقتی دیشب صدای گرفته و آرومش رو شنیدم و حرفاش که می‌گفت بابت همه چی متأسفِ و از تنهایی سر کردن خسته شده. معذرت‌خواهی کرد ماهور. تو فکر کن آدمی به مغروری و خودپسندی امیر، چطور می‌تونه از من عذرخواهی کنه؟ خب مسلماً منم با توجه به همین موضوع قبولش کردم. که کاش نمی‌کردم. کاش نمی‌کردم ماهور.

سکوت کرد و ادامه نداد. اخم‌هایش درهم‌ رفته بود. باور رفاقت بین صفایی و پدرام آن‌هم این‌گونه کمی برایم سخت است. در عجبم که دل نیز حوصله‌ی باور حرف‌هایش را ندارد! اما خب... پدرام دروغ تحویلم نمی‌داد. هیچ‌گاه. این حرف‌هایش تنها زمان را تلف می‌کردند. اصل موضوع را برای چه موقع گذاشته بود؟!

- لطفاً چیزایی نگو که به هیچ درد سؤالای من نخوره. من هنوز که هنوزه از دستت عصبیم. اگه می‌بینی خونسرد و آرومم یا اول صبحی بی‌توجه به چیزایی که دیشب دیدم به روت لبخند می‌زنم برای اینه که دوست ندارم اوقاتت تلخ بشه و بهونه کنی برای جواب ندادن. پس خواهشاً فقط به سؤالای من جواب بده. اوکی؟

اخم‌هایش غلیظ‌تر شد.

- چرا زینب؟

- پدرام: چون زینب به اصرار بابا تا چهار ماه نامزد من بود. اون عاشق من شده بود و من نظری روش نداشتم. بعد از مرگ بابا باهاش به هم زدم؛ اما به‌عنوان یه دوست چون کسی رو نداشت تو گروه بهش جا دادم. دیشب اصلاً نفهمیدم از کجا پیداش شد. ماهور من علاوه بر دوران مزخرف و تلخی که با زینب داشتم روزای شیرینی هم داشتم. نمی‌گم عاشقش شده بودم یا دوستش داشتم. ابداً... فقط باهاش مشکلی نداشتم. از روی اجبار و رودربایستی با امیر یه لیوان از اون کوفتی‌ها خوردم. فقط یه لیوان.

انگار تازه متوجه ی وقاحت اتفاقات دیشب و حال‌وروز خود شده بودم. از درک خود عاجز شده بودم. صبح تا این حد عصبی نبودم که حال با شنیدن حرف‌هایش بر خشمم افزوده می‌شد. دندان‌هایم را روی‌هم سابیدم و پوزخند صداداری زدم. دیگر از آن آرامی چند دقیقه پیش خبری نبود.

- بس کن پدرام. این چرت‌وپرت‌ها رو تحویل من نده. مگه تو بچه‌ی پونزده شونزده ساله‌ای؟! یه جوری می‌گی انگار از همه‌جا بی‌خبر نمی‌دونستی قراره کجا بری و چی بخوری و چه برنامه‌ای برات ریختن. برو بابا!

- پدرام: دوست نداری باور کنی؟ اوکی حرفی نیست.

سرعت ماشین را بیشتر کرد. با صدای تقریباً بلندی گفتم:

- مست کردی و زینب از فرصت استفاده کرد و بله... بقیه ش هم که معلومه. منم گوشام دراز و مخملی. این‌جوری که تو تعریف می‌کنی، انگار تو یه مرد آفتاب‌مهتاب‌ندیده‌ای و ازت سوءاستفاده کردن. آخ پدرام. آخ که چقدر من خرم.

سرم را به سمت شیشه برگرداندم و محکم‌تر از پیش پرسیدم:

- دیشب چرا من رو بردی خونه ی خودت؟ اصلاً به چه حقی بعد اون گندی که زدی تونستی برای من تصمیم بگیری شب رو کجا بگذرونم؟

صورتم را به طرفش چرخاندم و ادامه دادم:

- پدرام واقعاً با چه رویی؟

بلندتر از صدای من جواب داد:

- با همون رویی که همه‌ی نامزدا دارن. تو توی بغل من بی‌هوش شدی... شل شدی... چه توقعی از من که با اون حال و اوضاع دنبالت راه افتاده بودم و بعد تو رو توی بغلم داشتم داری؟ الآن جای تشکرته که هوات رو داشتم و از فرصت استفاده نکردم؟ فکر می‌کنی نمی‌تونستم؟ هان؟

بغض‌کرده آرام گفتم:

- پدرام! با همه‌ی اینا قبول کن که بهم خیانت کردی. من نمی‌تونم با این کنار بیام. چرا درک نمی‌کنی؟

او هم کمی از ولوم صدایش کم کرد و نفس عمیقی کشید. دنده را جابه‌جا کرد و گفت:

- اعتمادت رو از دست دادم؟ کاریِ که شده ماهور. الآن هم بابتش معذرت می‌خوام. غلط اضافه کردم قبول... به من بگو. تونستم خودم رو پیشت تبرئه کنم یا نه؟

با مکث نسبتاً طولانی‌ای که به سببش توانستم دیوارهای خانه را ببینم، گفتم:

- الآن نمی‌تونم چیزی بهت بگم. انتظار نداشته باش این‌قدر زود بخشیده بشی. همین‌جا نگه‌دار.

پوفی کرد و ماشین را زیر درخت سر کوچه نگه داشت. قبل از اقدامم برای پیاده شدن، بازویم را گرفت و گفت:

- باشه. انتظارش رو ندارم. ولی تو هم من رو توی انتظار نذار. باشه؟

آب دهانم را قورت دادم و گفتم:

- سعی می‌کنم. البته اگه بتونم ببخشمت.

- پدرام: ماهور...

- پدرام خواهش می‌کنم. تا الآن هم کلی دیرکردم.

آرام دستش را برداشت. خداحافظی‌ای کردم که گمان نکنم صدایم حتی به گوش‌هایش رسیده باشد. بدون نگاه به پشت سر، خودم را تا جلوی در استخوانی رنگمان رساندم. چند تقه ای به در زدم و نان‌ها را بالا پایین کردم. بی‌درنگ در باز شد و چهره‌ی رنگ‌پریده‌ی مامان پیدا شد. متعجب چشم گرد کردم و سلامی دادم. اخم غلیظی کرد و من را به داخل کشید. در را تقریباً به هم کوفت و نیشگونی از پهلویم گرفت.

- مامان: تا الآن کجا بودی دختره ی ورپریده؟ نمی‌گی دل من هزار راه می‌ره؟ برای چی گوشیت رو جواب نمی‌دی؟ چرا لااقل یه یادداشتی چیزی نزدی به این در صاحب‌مرده که من این‌قدر دلم به جوش نیفته؟

حتی توقفی برای گرفتن جواب سؤال‌هایش نکرد. نان‌ها را از دستانم گرفت و همان‌طور که به آشپزخانه می‌رفت گفت:

- اول صبحی تو با چه اجازه‌ای رفتی تنها تنها نون خریدی؟ مگه این خونه مرد نداره؟ مگه زبونم لال فرهاد و مازیار رو خدا از ما گرفته؟ اصلاً تو از کی تا حالا نون آور خونه شدی؟ هان؟

لب‌هایم به خنده باز شدند. بامزه حرص می‌خورد و امروز بامزه‌تر از همیشه.

- خب مادر من...

- مامان: حرف نباشه. بار آخرت باشه این‌جوری بی‌خبر می‌ذاری می‌ری ها. دیگه نبینم که با بابات درمی‌اندازمت.

- چشم.

- مامان: فقط بلده بگه چشم چشم. چشم چشم. یه وقت عمل نکنی ها.

صدای بابا بی‌حوصله و گرفته از آن سر خانه به گوش رسید:

- چه خبرته ساغر اول صبحی صدات رو انداختی رو سرت؟ یه جمعه می‌خوایم کپه‌ی مرگمون رو بذاریم. حالا هی غر بزن.

به یاد ندارم زمانی را که بابا این‌گونه با مامان حرف زده باشد!

- مامان: خوبه والا. اینم از شوهرم که به‌جای صبح بخیر داد می‌زنه خفه شو. از کدوم دندت پاشدی فرهاد خان؟

بابا نگفت " خفه شو"

- این جمعه اعصاب معصاب یخته!

- مامان: پسره ی حواس‌پرت دیشب بهش گفتم این آشغالا رو ببر نگاه کن آخرش هم نبرد... کل خونه رو بو گند گرفته... به چی نگاه می‌کنی؟ برو پی کارت دیگه. مگه تو امشب کنسرت نداری؟ نمی‌خوای تمرین کنی؟

- بابا: وای وای وای ساغر! یک دقیقه سکوت. خواهش می‌کنم.

با تعجب و حیرت به جنجال خانه نگاه می‌کردم. اینجا چه خبر بود؟ چه بین مامان و بابا گذشته بود که این‌طور حوصله‌ی هم را نداشتند؟

آرام‌آرام و سرپنجه بدون هیچ سروصدایی که مامان را متوجه ی من کند و باز به جانم غر بزند و از آن‌طرف هم بابا برای ساکت کردن مامان داد بکشد و سرانجام مازیار با نق‌نق از خواب بیدار بشود و باز به جان من بیچاره خرده بگیرد که چرا مامان را بی‌خبر گذاشته‌ام و این اوضاع را درست کرده‌ام، خودم را در اتاق انداختم. با دیدن چهاردیواری خودم نفس راحتی کشیدم و روی تخت دراز کشیدم. ذهنم پر بود... مملو از صدای موسیقی... صدای دادوهوار خانواده... صدای بم و توجیه‌کننده‌ی پدرام... فکرهای درهم‌وبرهم... صحنه‌های بی‌دروپیکر... شش ساعت خواب در آغوش معشوق بی‌هیچ منت و ناآرامی‌ای... استرس‌ها و تشویش‌ها... تمام و تمام و تمام این‌ها، دلیلی بر سردرد گرفتن و خوردن یک قرص و سپس خواب عمیق می‌شد.

@ZHR.MHY

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت پنجاه و هشتم:

جلب‌توجه

فرهاد:

اعصاب متشنج شده‌ام را با چه می‌توانستم تسکین دهم؟ این روزها ساغر عجیب غرغرو شده است. کلافه‌تر از هرروز، پاهایم را از تخت آویزان کردم و موبایل را از روی میز برداشتم. هشت صبح جمعه چه وقت بیدار شدن است؟ پیامکی که به دستم رسیده بود را باز کردم.

- آناهیتا: سلام آقای عالی‌قدر. یادداشت‌های اون روز رو جمع‌بندی کردم و یه پوشه‌ی جدا هم براش باز کردم. آقای اعظمی فرمودن پوشه رو به ایشون تحویل بدم. خواستم اول کسب اجازه کنم بعد با گزارش‌های روز سوم قرارداد شرکت نوآفرین تحویل ایشون بدم. لطفاً در اولین فرصت بنده رو مطلع کنین. رزّاق.

اخم به نسبت غلیظی روی پیشانی‌ام جا باز کرد. اعظمی مزاحمی بیش نبود. چرا سر در لاک خودش فرونمی‌برد؟

برای آناهیتا نوشتم:

- سلام. صبح بخیر خانم رزّاق. بابت جمع‌بندی‌ای که انجام دادین و اطلاعتون از فرمایش آقای اعظمی ممنون! لطف کنین به ایشون برسونین خود رئیس اجازه‌ی دسترسی به اون پوشه رو از همه گرفته. یادتون باشه خانم رزّاق اون اطلاعات محرمانه ست و می‌تونه شرکت رو به فنا بده. اگر اصرار بر دیدنشون داشت حتماً به بنده اطلاع بدین. اگه شما این دسترسی رو دارین به خاطر اعتماد من به شماست. روز خوش.

با ارسال پیام لبخندی بر لب نشاندم و از تخت پایین آمدم. دستی به موهایم کشیدم و همراه موبایل خود را به هال رساندم. خبر از هیچ‌کس نبود. خمیازه‌ای کشیدم و به آشپزخانه رفتم. ساغر با دیدن من رویش را برگرداند و بی‌محلی کرد.

- لوس!

پیشدست پنیر را روی میز کوبید و گفت:

- بی‌مسئولیت!

ابروی راستم را بالا دادم و با پوزخند در یخچال را باز کردم.

- ننر!

کاسه‌ی ارده‌ی شیره را بیرون کشیدم و پشت میز نشستم.

- ساغر: بی‌مسئولیت!

نیشخندی زدم و لقمه‌ای در دهان فروبردم. با دهان پر گفتم:

- یکم تنوع به خرج بده. امروز روی مخ من رژه نرو.

چشم گرده شده و مبهوت به دهانم چشم دوخته بود. نسبت به بهتش بی‌توجهی کردم و مابقی صبحانه‌ام را نوش جان کردم.

- ساغر: عوض شدی. تو دیگه اون فرهاد دوست‌داشتنی من نیستی.

- همچنین تو.

بغض صدایش به من فهماند که تا چه حد بی‌رحم شده بودم.

- ساغر: چی می‌گی؟

کمی احساس شرمندگی می‌کردم. ناخودآگاه حرفی را به زبان آورده بودم و بی‌اختیار ناراحتش کرده بودم. نگاهش که کردم لبش را به دندان گرفت و با چشم‌های نمناکش از آشپزخانه بیرون رفتم. به صورتم دست کشیدم و با خود گفتم:

- امروز چته مرد حسابی؟

بی‌اشتهاتر از هر موقعی بساط صبحانه‌ام را جمع کردم و به اتاق بازگشتم. ساغر روی تخت نشسته بود و به موهایش چنگ می‌زد.

به چهارچوب درب اتاق تکیه زدم و دست‌به‌سینه خیره‌اش شدم. غصه‌هایش به خاطر من است؟ چه کردم با او؟ خواستم سخنی برای عذرخواهی به زبان بیاورم که موبایلم زنگ زد. پوفی کشیدم و جوابش را دادم:

- بله؟

- آناهیتا: سلام آقای عالی‌قدر خسته نباشین.

لبخندی کوچک روی لب‌هایم شکل گرفت. با نیم‌نگاهی به ساغر که عصبی خیره‌ام بود از اتاق فاصله گرفتم.

- سلام خانم رزّاق. خوب هستین؟ آقا عماد خوبه؟

- آناهیتا: خیلی ممنون. بله به لطف شما الآن خیلی بهتره.

- خب خداروشکر. جانم کاری داشتین؟

- آناهیتا: بله. آقای عالی‌قدر منشی شرکت نوآفرین به همراه من زنگ زد... بعد گفت برای فردا صبح یه قرار محرمانه با شما تنظیم کنم. مثل‌اینکه خیلی هم مهمه.

- مشکلی نیست. این شرکت خیلی می‌تونه به پیشرفت ما کمک کنه. شما چی گفتین؟

- آناهیتا: من گفتم باید اول با رئیس صحبت کنم.

- آفرین. خودتون برای فردا آماده هستین؟

- آناهیتا: من؟

- بله. قرار شد از این به بعد...

- آناهیتا: آهان آره. ببخشید یک‌لحظه فراموش کرده بودم. بله من مشکلی ندارم.

- بسیار خب. پس من فردا می‌بینمتون.

- آناهیتا: به امید دیدار.

پس از پایان مکالمه، به‌طرف ساغر رفتم و بی‌توجه به بی‌محلی‌هایش، در آغوش کشیدمش. این زن را به‌راحتی به دست نیاورده بودم که بخواهم به‌آسانی از دست بدهمش.

***

با دیدن آناهیتا که مرتب و باوقار جلوی درب شرکت به انتظار ایستاده بود، زینتی روی لبم نقش‌بست. ماشین را جلوی پایش نگه داشتم و شیشه را پایین دادم.

- بفرما بالا خانم متشخصه!

بامتانت خندید و در کنارم روی صندلی شاگرد نشست.

- آناهیتا: سلام.

- سلام عرض شد خانم کار بلد. احوال شما؟

ماشین را به راه انداختم و لبخندم را عمیق‌تر از قبل کردم. صدایش ریتم خاص و موزونی داشت که بی‌اختیار در گوشم اکو می‌شد.

- آناهیتا: خوبیم به خوبیتون. عماد گفت حتماً ازتون به خاطر لطفی که بهمون کردین تشکر ویژه بکنم. منم به‌عنوان تشکر...

به کیفش دست برد و جعبه‌ای را بیرون کشید. با یک دست‌فرمان را چرخاندم و با دست دیگر جعبه را از دستش گرفتم.

- این چیه؟

- آناهیتا: با عرض خجالت... می‌دونم این نمی‌تونه خوبی شما رو جبران کنه ولی فعلاً همین‌قدر از دستم برمیاد. امیدوارم خوشتون بیاد.

ابروهایم بالا و چشم‌هایم با فضولی ریز گردیدند. سرعت ماشین را پایین آوردم و گفتم:

- این کارا چیه آنا خانم؟ راضی به‌زحمت نبودم.

از لفظ آنا خانم صورتش گل انداخت. سرش را پایین گرفت و خجول گفت:

- دیگه ببخشید اگه ارزش مادیش در شأن شما نیست.

ماشین را کناری پارک کردم و هم‌زمان با باز کردن جعبه‌ی مخملی مشکین رنگ، گفتم:

- این چه حرفیه؟ ارزش معنویش خیلی بالاتر از ارزش مادیشه. سلیقه‌ی شما هم که درجه‌یک. چه شود؟

خندید و منتظر واکنشم شد. با دیدن ساعت ساده اما خوش استیل و مردانه پسند داخلش، از حیرت این‌گونه پاسخ دادم:

- این حرف نداره آناهیتا. به عمرم همچین ساعت خوش‌دستی ندیدم.

ساعتی که از ساغر به مناسبت سالگرد ازدواجمان هدیه گرفته بودم را باز کردم و ساعت آناهیتا دور مچ بستم. کمی این‌طرف و آن‌طرفش کردم و گفتم:

- خیلی خوبه. دستت طلا آنا خانم.

به‌صورت ذوق‌زده‌اش خیره شدم. پوست لبش را می‌جوید و سعی می‌کردم نیشش را تا حد ممکن بسته نگه دارد.

- آناهیتا: خوشحالم که دوستش دارین.

ساعت خود را در جیب کت پنهان کردم و جعبه رو در داشبورد گذاشتم.

- معلومه که دوستش دارم. از طرف من از عماد جان خیلی خیلی تشکر کن.

- آناهیتا: چشم. این در برابر کاری که شما این اواخر در حقمون کردین هیچه.

ماشین را دوباره روشن کردم و حین حرکت گفتم:

- باز شروع شد.

هر دو خندیدیم. من سرخوش و آناهیتا... نمی‌دانم... به نظر مانند دخترانی که تبریک مادر شوهرشان را می‌شنوند بود.

توجهی که از جانب من نفهمیده به سمتش جلب شده بود، کمی برایم شیرین می‌آمد. شاید هم کمی بیش از کمی!

@ZHR.MHY

ویرایش شده توسط mahdiyeh82

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت پنجاه و نهم:

مهرِ به دل نشسته!

با اتمام صحبت‌های پایانی آقای مفتخر، نگاهی به آناهیتا انداختم و آرام گفتم:

- همه‌چیز رو نوشتی؟

با مردمک‌هایش نوشته‌هایش را کنکاش کرد و گفت:

- بله.

- خوبه. بریم.

مفتخر و منشی‌اش به خاطر فرصتی که به آن‌ها دادیم و به دلیل واسطه شدن برای آسان‌تر کردن انتقال اجناسشان به ترکیه تشکری بس قدر شناسانه کردند. با لبخند از پشت میزهای چوبی کافی‌شاپ تا داخل ماشین سفت و پیروزمندانه قدم برداشتیم. از این شراکت خرسند بودم و می‌دانستم که اگر نباشد زیانش بیش از سودش می‌شود.

- آناهیتا: برای نهار تشریف بیارید در خدمت باشیم.

- اگه قول بدی از همون کیکای مخصوص بذاری جلوم حرفی ندارم.

- آناهیتا: قول می‌دم.

خنده‌ی موذیانه‌ای کرد و به بیرون خیره شد. برای چهارمین بار بود که ساغر به این ماس ماسک زنگ می‌زد. می‌دانست در شرایط خاص پاسخگو نیستم و باز تکرار می‌کند.

- بله؟ بله ساغر؟ چی شده؟

خیلی سرد گفت:

- سر راه نیم کیلو تخم‌مرغ بخر.

از یخبندان صدایش لرزه‌ای به پلکم وارد شد. این شدت از دلخوری را در این بیست و اندی سال برای دومین بار شاهد بودم. آرام گفتم:

- مازیار خونه نیست؟

- ساغر: تو بیرونی و داری میای. کار نداری؟

- ساغر! می‌تونی به مازیار بگی. من الآن جایی‌ام و اصلاً فرصت تخم‌مرغ خریدن ندارم. باشه؟ برای نهار هم منتظرم نمون. خدافظ.

قبل از شنیدم جوابش تماس را بستم. حلقه‌ی انگشت‌هایم دورفرمان تنگ‌تر شد. این زن عجیب حوصله‌ی روی اعصاب رفتن دارد!

- آناهیتا: همسرتون بودن؟

با سر تأیید کردم. تک‌سرفه‌ای کرد و گفت:

- به خاطر دعوت من به ایشون گفتین نهار منتظرتون نباشن؟

نفس عمیقی کشیدم و بر اعصاب فرار کرده خود مسلط شدم. ساغر هر چه می‌کرد نباید بر سر آناهیتا خالی می‌شد.

- فقط این نیست. این روزا یه ذره اذیت می‌کنه. خب می‌دونی؟ دیگه چهل و خورده‌ای سالشه. از اون شور و شوق جوونی خبری نیست. برعکس من که جوون درونم هنوز ندای زندگی می‌ده.

- آناهیتا: فکر می‌کنین دارین کار درستی می‌کنین؟ اینکه با ایشون بد تا کنین؟ آخه... ساغر خانم... بالاخره هر چی باشه همسرتونه. کسی که قراره شریک زندگیتون تا آخر عمر باشه.

دم عمیقی گرفتم و در دل شعورش را تحسین گفتم. فکر ساغر و اعمال عجیبش را کنار زدم و ماشین را جلوی درب خانه‌ی آناهیتا پارک کردم...

برق نگاهم در خورشت خوش‌رنگ و لعاب قیمه‌بادمجان دیده می‌شد. هوس‌انگیزتر از این غذا هم هست؟ خوش‌اشتها، ژست مدیرانه ام را کناری در گوشه‌ای آویزان کردم. آناهیتا چشم‌هایش از لقمه‌های بزرگ و پر پیمانه‌ام چهار عدد شده بود. شاید در ذهنش این حجم از تغییر نمی‌گنجد.

من اما بی‌توجه از دست‌پخت منحصربه‌فردش تعریف و تمجید می‌کردم و به عماد نیز تعارف می‌زدم. او هم آب دهانش را پایین می‌فرستاد و خیره‌خیره من را می‌نگریست.

- دست شما درد نکنه آنا خانم. عالی بود. چه می‌کنی بااین‌همه هنر؟

خجالت‌زده نگاهی به عماد انداخت و زیر لب نوش جانی گفت و با کمک من سفره را جمع کرد. عماد در رخت خواب نشسته بود و نمی‌توانست از جا بلند بشود. من و آناهیتا در آشپزخانه‌ی نقلی‌شان تنها شده بودیم و او خود را با ظرف شستن مشغول کرد. قصد داشتم بشقاب کثیفی را که آخرین ظرف باقی‌مانده بود را در سینک ظرف‌شویی بگذارم؛ اما ناگهان به‌طور مبهم، دستش با دستم برخورد کرد و بعد... ظرفی که می‌شست همانند جسمی رهاشده روی کف آشپزخانه شکست.

- برو کنار. برو کنار شیشه می‌ره تو پات.

شیر آب را بست و ترسیده از خورده شیشه‌ها فاصله گرفت.

- عماد: آناهیتا! چی شد؟

- آناهیتا: هیچی. یکی از ظرف‌ها افتاد شکست. خودم جمع می‌کنم آقای عالی‌قدر زحمت نکشین.

اخم‌کرده تشر زدم:

- می‌گم برو کنار عه. گوش نمی‌دی چرا؟ برو اونور. جارویی چیزی اگه داری بیار.

لال شده از دعوای من تند و زود جارو سیخی‌ای را از پشت یخچال بیرون آورد و به‌طرف گرفت.

- برو عقب.

- آناهیتا: خب می‌خوام این‌رو...

- می‌گم برو عقب. پرتش کن.

- آناهیتا: چی؟ ولی...

- ای‌بابا آنا چرا گیج بازی درمیاری؟ پرتش کن.

مردد ببخشیدی گفت و آرام به این‌طرف پرتش کرد. در هوا قاپیدمش و خورده شیشه‌ها را با دقت در چاهک وسط آشپزخانه ریختم. مبادا تکه‌ای دیگر باقی بماند و در پای آناهیتا فروبرود.

از جا برخاستم و جارو را به سمتش گرفتم.

- حالا دیگه می‌تونی راحت باشی. امنِ امن.

- آناهیتا: نمی‌دونم چی بگم. از اینکه به فکرمون هستین ممنونم آقای عالی‌قدر.

- به‌اندازه‌ی کافی این فامیل رو می‌شنوم. جالب نیست تو هم یکسره بگی عالی‌قدر. آقا فرهاد. راحت باش.

چیزی نگفت و موهای پنهان‌شده در شالش را مرتب کرد. نگاهم طالب آن رنگ شرابی بود. لبخندش همراه با رنگ سرخش بر دلم جا خوش می‌کرد. چشم‌های وحشی و سبزش کریستال شکسته‌ای شده بود که قصد تکه‌تکه کردن دل را داشت. با صدای عماد، تک‌سرفه‌ی خشک و گرمی کردم و رو برگرداندم. او هم انگار کمی محو شده بود که نفس عمیقی کشید و با صدای لرزانش بله گفت.

- عماد: می‌شه یه لیوان آب برام بیاری؟

گویی غیرمستقیم به من هشدار می‌داد تا هرچه سریع‌تر رفع زحمت کنم؛ اما حقیقتش... نمی‌خواستم محیط را ترک کنم. آرامشی که در خانه از وجودم سلب شده بود را اینجا یافته‌ام. تازه می‌توانم حس برگشته شده‌ی گم‌شده‌ام را بازسازی کنم. این سبزهای بی‌رحم... این سرخی‌های خوش لبخند... این گیس‌های آلبالویی... و در آخر این فهم و اخلاق نایاب... خب... کمی باید دیوانه به نظر برسم اگر از روی عمد ترکش کنم. چرا؟ چرا با خود چنین می‌گویم؟ این چه تفکری بود که به جان تازه‌جوان شده‌ام رخنه کرده بود؟ تو همسرداری مرد. او همان کسی است که برای ذره‌ای لبخندش می‌جنگیدی و برای گرفتن ذره‌ای اعتماد از او بی‌جهت زمین و آسمان را به هم می‌دوختی. تا چندی پیش برای باز شدن اخم‌هایش فرزندانت را تنبیه می‌کردی. چه می‌کنی با خودت؟ چه می‌کند با دلت؟ این دختر خاص تازه‌وارد. این دلبر دل ربوده‌ات.

@ZHR.MHY

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت شصتم:

بخشش

ماهور:

مغموم و غم‌زده، در سه‌کنج اتاق چمباتمه زده بودم. چه باید می‌کردم با این مرد؟ فاقد ثبات اخلاقی و شخصیتی بود؛ اما به‌شدت مهرش بر دل بنشسته است. سرم را روی زانوهایم گذاشتم و با خود گفتم:

- اَه ماهور. چقدر بی‌چاره شدی که نمی‌تونی ظرف دو روز خودت رو جمع‌وجور کنی. حالا که طوری نشده. هنوز که نه باهاش ازدواج کردی نه چیزی رسمی شده. اون که تعهدی به تو نداره.

با این‌ها می‌خواستم خود را کمی دل آرام کنم یا پدرام را توجیه؟ کلافه از نگرفتن نتیجه‌ی دلخواه و به طبع دل، نفسم را بیرون دادم و از جایم برخاستم.

- بی‌خیال ماهور. یکم بنواز که خیلی وقته نواختی.

ویولنم را از کاورش بیرون کشیدم و روی نرده‌های تراس به حالت نیم نشسته تکیه زدم. هوای سرد و تازه را به ریه‌هایم کشیدم و آرشه به دست آماده‌ی خریدن ناز تارهایم شدم؛ اما نوبت به چشم بستن که رسید، زنگ موبایلم بلند شد. پوفی کشیدم و به اتاق برگشتم. موبایل را از روی میزتحریر برداشتم و به تصویر پدرام خیره شدم. با همه‌ی این جذابیت کاش کمی هم وفا داشتی.

- بله؟

- پدرام: سلام ماهور خانم‌جان. احوال شما؟

بی‌اراده لبخند زدم و گفتم:

- لطف کن از حال من چیزی نپرس. کاری داشتی؟

- پدرام: ماهورم! یک ساعت دیگه تمرین داریم ها. نمی‌خوای بیای؟

- بیام که با دیدن زینب دیوونه بشم؟

- پدرام: تو به زینب چیکار داری؟ برای دل خودت بیا. مگه تو عاشق کارت نیستی؟ اگه قرار بر اینه که زندگی شخصی رو قاتى کارت کنی که همون بهتر انصراف بدی از گروه. کنسرت قبلی رو پیچوندی حق داشتی ولی این‌یکی نه.

- چجوری به کارم برسم وقتی زندگیم رو هوا معلقه؟ هان؟

نفس کلافه‌اش در گوشی پیچید.

- پدرام: کدوم تعلیق؟ من یه غلط افتضاحی کردم، یه گندی بالا آوردم که به خاطرش صدبار عذاب وجدان گرفتم و خودم رو سرزنش کردم. از اون روز هم که اصلاً جوابم رو نمی‌دی. باز خوبه خداروشکر یه رد تماسی می‌زنی تا من لااقل دلم آروم بگیره. با کی داری لج می‌کنی ماهور؟

- من با کسی لج نمی‌کنم فقط هنوز برام قابل‌هضم نیست. هر کار می‌کنم باز برمی‌گردم سر خونه ی اول.

- پدرام: به‌هرحال ماهور خانم‌جانم! سه‌ربع دیگه جلوی در خونتونم. اومدی، اومدی. نیومدی میام می‌برمت.

- چی؟

- پدرام: همین‌که شنفتی.

و بی‌درنگ قطع کرد. چشم گشاد کرده و پر حرص غر زدم:

- این چرا من رو تهدید می‌کنه؟ اصلاً با چه رویی توقع داره ببخشمش؟ تو باید بری سر به بیابون بزنی نه اینکه به من التماس کنی مرد جذاب گروه. اَه!

موبایل را روی میز انداختم و روی تخت دست‌به‌سینه نشستم.

- حالا که این‌جوری شد من هیچ جا نمی‌رم.

آن‌قدر با خود نشستم و فکر و خیال کردم که در آخر با صدای مامان از دنیای هپروتم بیرون آمدم:

- ماهور! ماهور!

- بله؟

- مامان: بیا اینجا.

بی‌حوصله از اتاق بیرون زدم و گفتم:

- شما کار دارین من بیام؟ ای‌بابا عجب روز بی‌خودیه.

مامان گوشی آیفون را از گوشش فاصله داد و گفت:

- تو یه ربع دیگه تمرین داری و هنوز اینجایی؟ خجالت نمی‌کشی؟

- جانم بله؟

چشم‌غره‌ی سنگینی رفت و در آیفون گفت:

- الآن حاضر می‌شه پسرم. بیا تو.

- کیه؟

- مامان: چه می‌دونم؟ همین پسره که دل بی‌جنبه‌ی دخترم رو برده.

- هان؟

- مامان: کوفت هان! تو که هنوز وایستادی بر و بر من رو نگاه می‌کنی. بدو حاضر شو دیرت شد.

- ای‌بابا مامان چی دارین می‌گین؟

صدای مردانه‌ی آشنایی از راه‌پله‌ها به گوشم رسید:

- یالا، یالا.

- مامان: صبر کن پسرم. برو یه چیزی بنداز سرت این‌جوری زشته.

- چرا راهش دادی مامان؟

- مامان: معلوم هست کجایی؟ بنده‌ی خدا پدرام زحمت‌کشیده تا اینجا اومده دنبالت بعد تو که این‌همه سنگش رو به سینه می‌زدی الآن می‌گی چرا راهش دادی؟ چته ماهور؟

به صورتم دست کشیدم و با قدم‌های محکم و عصبی به اتاق رفتم. در همین حین طوری که به گوش پدرام هم برسد بلند گفتم:

- من امروز می‌خوام به درسام برسم. به خودشم گفتم گوش نکرد. یا خودتون بهش بگین بره یا اون قدر اونجا بایسته که مازیار با خاک‌انداز جمعش کنه.

- مامان: خاک‌به‌سرم دیوونه شدی؟ چرا چرت‌وپرت می‌گی؟

صدای پوزخندم با صدای کوبیده شدن درب اتاق عجین شد. اخمالو روی تخت نشستم و بالشتم را در آغوش گرفتم. مردک جذاب حیا نمی‌کند پررو، پررو سر از خانه‌ی ما درآورده است؟ ابلیس ابله می‌گوید با همین ویولن بر سرش ضربه بزن!

- این چرا همه ش هر غلطی دلش می‌کشه می‌کنه و بعد از نقطه‌ضعف من استفاده می‌کنه؟ اصلاً تو چرا هر بار می‌بخشیش؟ یه بار به کات کردن تهدیدش کن ببین چی می‌شه بعد مثل بز خر شو! دختره ی خنگ!

تقه هایی که به در اتاق خورد صدایم را در گلویم خفه کرد.

- بله؟ رفت؟

در کمال تعجب به‌جای صوت مامان، صدای بم پدرام بلند شد:

- آره رفت. دل من رفت... مگه از دست نگاهت می‌شه دررفت؟ هست... یه نفر هست... که می‌ترسه تو رو آخر بده از دست.

زیر لب گفتم:

- خدا شفات بده دیوونه.

- پدرام: ماهور درواکن مویم... پشت درواکن مویم.

خندیدم و بلند گفتم:

- بازکنم که چی بشه؟

- پدرام: که ببینمت.

- ولی من نمی‌خوام ببینمت.

- پدرام: این‌جوری نگو باور می‌کنم.

از لحن مظلومانه‌اش در لحظه‌ای دلم لرزید. نه ماهور! خام نشو. این ترفند پدرام است.

در با صدای تیکی باز شد و سر پدرام درحالی‌که مبهوت به دستگیره نگاه می‌کرد بین در ظاهر شد.

- پدرام: این باز بود؟ چرا فکر کردم قفلش کردی؟

دیدن دوباره‌اش پس از دو روز همان حواسی را در وجودم زنده کرد که در اوایل عاشقی می‌دیدمش. گویی برای بار دیگر قلب بی‌امانم یادآوری کرد که تو هرچه کنی و هرچه بگویی بازهم برای همین مرد می‌تپم.

سرش را آرام بالا گرفت و با لبخند ملیحش گفت:

- دلم برات تنگ‌شده بود جانا!

@ZHR.MHY

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت شصت و یکم:

آغاز یک پایان

مازیار:

با خشونت پوست سرم را ناخن کشیدم و داد زدم:

- دیدی؟ دیدی سهیل؟ بهت گفته بودم سابقه ش خرابه. بااین‌همه گند جون سوگند و اون طفل معصوم رو هم به خطر انداخته.

در یک تصمیم آنی از جایم برخاستم و به سمت درب خروج قدم برداشتم.

- سهیل: مازیار! کجا می‌ری؟

- می‌رم اینارو بدم دست پلیس. دیگه هر چی صبر کردم کافیه.

کارمندان در جای خود ایستاده بودند و مثل گاو به من می‌نگریستند.

- سهیل: به چی نگاه می‌کنین؟ برید به کارتون برسین. یالا!

واکنش کارمندان به تشر سهیل با خروج من از شرکت هماهنگ شد. دست‌های مشت کرده‌ام آماده‌ی فرود آمدن در صورت کریه آن مردک بودند. در نظرم مردم هم از جنایاتش به خشم افتاده بودند. قدم‌هایشان محکم بود و اخم روی صورتشان نشان از خصمی عمیق می‌داد. در ماشین را به هم کوبیدم و بی‌صبرانه در به حرکت درآوردنش تعجیل کردم. در سمت شاگرد باز شد و سهیل خود را در ماشین انداخت. به‌محض بسته شدن در پا روی پدال گاز فشردم و دندان غروچه ام را در صدای بوق اتومبیل‌های دیگر محو کردم.

- سهیل: آروم تر برو مرد حسابی! کلانتری که فرار نمی‌کنه.

- اما فرخ چرا.

- سهیل: اگه می‌خوای سالم به مقصد برسی آروم تر برو مازیار. این‌جوری هم خودت رو به کشتن می‌دی هم فرخ رو به خواسته ش می‌رسونی.

گویا گوشم بدهکار نبود. کنترلم را ازدست‌داده بودم و نمی‌توانستم بر خود مسلط شوم. سرانجام با نعره‌ی سهیل به خودم آمدم.

- سهیل: دِ احمق این‌قدر تند نرو بدبختمون می‌کنی.

ناگهانی پا روی ترمز گذاشتم و جیغ لاستیک‌ها حاصل کم شدن بی‌خبر سرعت ماشین شد.

- سهیل: دیوانه‌ای مازیار؟ آره؟ با این کارات می‌خوای چی رو ثابت کنی؟

جوابی ندادم و ماشین را جلوی کلانتری نگه داشتم.

- می‌خوای بیا، می‌خوای نیا. من رفتم!

- سهیل: صبر کن. مگه می‌شه تو رو با همین عقل پوکت تنها گذاشت؟

از خیابان رد می‌شدیم که زنگ موبایلم به صدا درآمد. از جوی کثافت برداشته رد شدیم و من نگاه کوتاهی به صفحه انداختم. شماره‌ای غریبه اما آشنا. بی‌توجه گوشی را به دست سهیل سپردم و گفتم:

- تو جواب بده من اعصاب ندارم.

سهیل کنجکاوانه تماس را وصل و شروع به مکالمه کرد. آب دهانم را پایین فرستادم و به کلانتری پر هرج‌ومرج وارد شدم. جلوی راه مردی پخته در لباس فرم و درجه‌دار را گرفتم و گفتم:

- خسته نباشید. می‌تونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟

موشکافانه سراپایم را از نگاهش گذراند و گفت:

- در چه مورد؟

پوشه را بالا آوردم و قصد کردم توضیحی مختصر بدهم که صدای سهیل درحالی‌که دست روی شانه‌ام می‌گذاشت بلند شد:

- ببخشید جناب سروان! بعداً مزاحم می‌شیم.

- یعنی چی که بعداً؟

نگاهی به سروان و من انداخت و سپس گفت:

- خواهرت رو بردن بیمارستان.

- چی؟

- سهیل: بیا بریم تو راه بهت می‌گم چی. با اجازه جناب. بیا دیگه!

- با اجازه.

ماهور! ماهور به چه روز افتاده بود؟

- چی شده سهیل؟ چرا ماهور رو بردن بیمارستان؟

خودش پشت رل و من در جای قبلی او نشستم.

- دِ حرف بزن جونم بالا اومد.

- سهیل: نگران ماهور خانم نباش حالش خوبه.

- پس چی؟ مرض داشتی؟

- سهیل: نمی‌خوای بپرسی کی پشت خط بود و چی گفت؟

- خیلی مهمه؟ طفره نرو سهیل چه مرگت شده؟

- سهیل: آره مهمه. خیلی هم مهمه.

- خب بنال.

اخم‌هایش با چهره‌ی خونسردش در تضاد بود. ماشین را گوشه‌ای پارک کرد و به طرفم چرخید.

- سهیل: تو می‌دونستی تمام این مدت زیر نظر بودی؟ می‌دونستی آدمای فرخ منتظر امروز بودن؟ آره؟ حالا من می‌گم عجله نکن تو صدات رو بنداز رو سرت.

- بلد نیستی واضح و پوست‌کنده حرفت رو بزنی؟

- سهیل: آدمای فرخ برنامه‌ی امروزت رو بهش گذارش دادن. اون هم...

سکوت کرد و رویش را به سمت شیشه گرداند.

- حرف بزن سهیل. اون هم چی؟

چیزی نمی‌گفت. از درد و رنج این چند روز قلبم تیر کشید و چهره‌ام در هم گره خورد.

- من آخرش از این‌همه عصبانیت سکته می‌کنم. آه خدا!

روی قلبم را ماساژ می‌دادم؛ اما رفته‌رفته بدتر می‌شد. لبم را به دندان گرفتم و رو به سهیل گفتم:

- چرا چیزی نمی‌گی؟ منتظر چی هستی؟

نفس بلندی کشید و آرام رویش را چرخاند. چشم‌هایش غمگین و رگه‌های قرمزش مشهود بودند.

- چته؟ چرا این ریختی شدی؟

- سهیل: مازیار! فکر کنم دیگه بهتره دست از تقلا برداری. بی‌فایده ست.

با نفسی بلند به دردهای مزخرفم پایان دادم. ولوم صدایم آن‌قدر بالا شد که باز به سینه‌ام فشار آمد.

- امروز از کدوم دنده پاشدی سهیل؟ تو این موقعیت وقت ‌گیر آوردی بریده‌بریده و سانسور شده حرف می‌زنی؟

بالاتر از صدای من، صدای او بود که با بغض شیشه‌های ماشین را به لرزه می‌انداخت.

- سهیل: چی می‌خوای بشنوی؟ دوست داری بی‌پرده بگم با دستای خودت چه بلایی به سر اون بدبختا آوردی؟ دوست داری بگم همین الآن که تو داری نتیجه‌ی حماقتت رو می‌بینی سوگندت می‌ره پیشواز شب اول قبر؟ می‌خوای از جهالت تو بگم که یه بچه‌ی بی‌گناه رو دستی‌دستی فرستادی اون دنیا؟ اینارو دوست داری؟ همینا رو می‌خواستی بشنوی؟ آره؟

حرف‌هایش چون پتکی بود که به قلب بیمارم با قصد شکستنش کوبیده می‌شد. چشم‌هایم تار می‌دیدند و حال کم سو هم شده بودند. سهیل آرام شده بود یا من آرام می‌شنیدم؟ با صدای پس رفته‌ای گنگ و نامفهوم لب زدم:

- دیوونه شدی؟ چرا چرند به هم می‌بافی؟

نگاهش را دزدید و ماشین را روشن کرد. تکانش دادم و پرسیدم:

- چرا خفه شدی؟ جواب بده مرد حسابی مگه لالی؟

با صدای نسبتاً بلندی پاسخ داد:

- دو دقیقه زبون به کام بگیری می‌فهمی. الآن من چی بگم آخه؟

از گرمای عجیب وسط زمستان، دو دکمه‌ی اول پیراهنم را باز کردم. شیشه را کمی پایین کشیدم و سرم را به در تکیه دادم. چشم‌هایم را بستم و لب زدم:

- یا خدا! سوگند رو برام نگه‌دار. بلایی سر سوگند نیومده باشه. حرفای سهیل شوخی باشه. وای خدا! خدا! خدا!

بغضم را فروخوردم و نفسم را بیرون دادم. کمی بعد با صدای آژیر و سکون ماشین، لای پلک‌هایم را باز کردم.

- سهیل: تو بشین.

تکیه‌ام را برداشتم و اخم‌کرده به سهیل نگاه کردم. بدو بدو سمت آمبولانس رفت و به زنی با روپوش سفید چیزی گفت. زن نگاهش را به من دوخت و به سهیل جواب داد. لب‌خوانی‌ام خوب نبود و نمی‌توانستم تشخیص درستی داشته باشم. اما اوضاع شلوغ‌پلوغ خیابان، افکار مغشوش و منفی را به من الهام می‌کرد. از ماشین پیاده شدم و به ساختمان روبه‌رو خیره شدم. این... ساختمان خانه‌ی سوگند نبود؟

نفس‌بریده سهیل را صدا زدم. رویش را برگرداند و نزدیک شد.

- اینجا چه خبره سهیل؟

- سهیل: برای چی پیاده شدی؟ بشین بهت می‌گم.

عصبی از این‌همه پیچاندن دستش را که روی شانه‌ام بود پس زدم و گفتم:

- ... نخور! مثل بچه‌ی آدم زر بزن ببینم چه خاکی تو سرم شده؟

- سهیل: می‌خوای ببینی؟ برو... برو ببین.

عصبی‌تر از من به سمت آمبولانس هلم داد و جلو نیامد. با قدم‌های سست شده خودم را به پرستار رساندم. پیش از گفتن هر حرفی یک پلیس دست روی سینه‌ام گذاشت و پرسید:

- مازیار عالی‌قدر؟!

- بله.

- سروان: می‌تونم بدونم نسبت شما با سوگند فلاح چیه؟

- من؟ من...

دنبال جواب می‌گشتم که صدای جیغی از جایی بلند شد. سرم را به همان سمت چرخاندم. خانم همسایه‌ای که آن روز از او اطلاعات می‌گرفتم، گریه و شیون می‌کرد و به گونه‌اش چنگ می‌انداخت. برانکارد را داخل آمبولانس گذاشتند. پلیس را کنار زدم و خود را به برانکارد رساندم.

دست‌هایم لرزش داشتند و چشم‌هایم سیاه می‌دیدند. پرستار با پلیس حرف می‌زد و متوجه ی من نبود. لبه‌ی پارچه‌ی سفید را گرفتم. لب‌هایم را روی‌هم فشردم و از خدا خواستم چیزی که می‌بینم آن چیزی نباشد که در فکر و ذهنم جولان می‌دهد. تیرهای قلبم هرلحظه بر درد روانم می‌افزود. پارچه را در مشت گرفتم و در یک‌لحظه تا گردن شخص پایین کشیدم.

- س... سو... گند! سوگن... دم!

صداها عجیب در هم می‌لولیدند. صورت ناز و بی‌روح سوگند عجیب بی‌رنگ‌ورو شده بود. صورتش از اشک خیس و زیر چشم‌های یکتایش به قرمزی می‌زد.

- سوگندم! سوگندِ جانم! پاشو قربونت برم. پاشو عزیز دلم. الهی من دورت بگردم چشمات رو بازکن فدای اون صدات بشم من. سوگند! سوگندم!

رفته‌رفته صدایم اوج می‌گرفت و کسی نبود که قدرت سوا کردن من از سوگندم را داشته باشد.

پرستار تشر می‌زد... همسایه نفرین می‌کرد... پلیس صدا می‌زد و سهیل با سکوتش فریاد می‌کشید. دست سوگند را در دست گرفتم و مانند روزهای سرد بیرون رفتنمان، در میان دستش را «ها» کردم.

- سردته سوگند؟ آره؟ بمیرم برات غصه نخوری باشه؟ خودم گرمت می‌کنم خب؟

- سهیل: مازیار جان! به من گوش کن رفیق. مازی! مازی!

- خفه شو سهیل نمی‌بینی سوگند خوابیده؟ چقدر تو بی‌شعوری.

- سهیل: باشه ببخشید. باهاش برو من با ماشین میام. خب؟

- خیله خب. در رو ببند سوز میاد.

دو در را بست و من و سوگند و پرستار را در اتاقک خفه‌ی کوچک تنها گذاشت. دوام بیار عزیزِ جانم. دوام بیار خانم‌جانم.

@ZHR.MHY

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت شصت و دوم:

جانِ بی‌جان

- سهیل: مازیار جان! تا کی می‌خوای اینجا بشینی رفیق؟ دیر وقته پاشو برگرد خونه. مازیار!

- رهام: من اگه جای تو بودم جلوی لو دادن فرخ رو نمی‌گرفتم.

- سهیل: فایده‌ش چی بود؟ فرخ از ایران فرار کرده بود پلیس اینجا که دستشون به اون نمی‌رسه.

- رهام: پس کی سوگند و شیرین رو کشته؟

- سهیل: آدماش. دیگه الآن تنها کسی که می‌تونه گیرش بندازه پلیس بین‌الملل. بیا این‌رو بلندش کنیم تو این هوای سرد قندیل می‌بنده. پاشو مازیار! بلند شو بهت می‌گم.

شل‌تر و وارفته‌تر از آن بودم که مقاومتی داشته باشم؛ اما دل‌تنگ‌تر از آن بودم که جدایی و دوری در مرامم باشد.

- دست به من بزنی هر چی رفاقت بینمون بود همین‌جا چالش می‌کنم.

- سهیل: مازیار!

- رهام: اگه من جای تو بودم توقع نمی‌داشتم که رفیق عاشقم دل از عشق خاک دیده ش بکنه.

- سهیل: خفه شو تو هم شورش رو درآوردی. جای تو بودم، جای تو بودم. تو اگه دلت برای این می‌سوزه از سرما حفظش کن. می‌تونی؟

- رهام: مگه بچه ست؟

- اگه قراره ادامه بدین تنهامون بذارین.

سهیل کنارم نشست و گفت:

- تا وقتی تو اینجا نشستی من یکی هیچ جا نمی‌رم.

رهام نیز آن‌طرفم نشست و گفت:

- به گور! منم می‌شینم.

- می‌خوام تنها باشم.

- سهیل: بیخود!

- رهام: پاشو سهیل! پاشو بذار درد دل کنه.

سهیل آهی کشید و با چند ضربه به کتفم همراه رهام، من و سوگندم را تنها گذاشتند. هوای تنگ محیط خوف برداشته‌ی قبرستان را به ریه‌هایم کشیدم. سردرد و سوزش چشم‌هایم نیز حال و هوایم را به غم‌زده‌ها شبیه می‌کردند. دست روی سنگ‌قبر گذاشتم و با بغض لب زدم:

- سوگندم! سوگندِ جانم! الآن چه وقت بستن باروبندیل بود آخه؟ الآن چه وقت تنها گذاشتن من بود قربونت برم؟ آخه بی‌انصاف! من که داشتم برای نجاتت زندگی خودم رو دو دستی تقدیم اون بی‌همه‌چیز می‌کردم. تو دیگه چرا رفتی؟ چرا سوگند؟

دو قطره اشک پشت سر هم از کاسه‌ی دو چشمانم سقوط کردند. گویی آن‌ها هم قصد شستن سنگ‌قبر را داشتند. لرزش چانه‌ام از سرما نبود؛ بلکه از نبود تنها انگیزه‌ی زندگی‌ام بود.

- سوگند! از این به بعد تو دستای کی رو «ها» کنم؟ شال‌گردنم رو دور گردن کی گره بزنم؟ روسری کی رو بکشم جلو موهاش رو نامحرم نبینه؟ لپای کی رو گل بندازم سوگندم؟ دِ آخه نامرد از این به بعد برای کی بجنگم؟

دیگر نتوانستم. نتوانستم مردانه برای نگه‌داشتن و فروخوردن بغض وحشی‌ام مقاومت به خرج دهم. هر که نداند، خود خدا خوب می‌داند منِ بی‌جان تا چه اندازه به گریه کردن احتیاج دارم. پیشانی‌ام را روی سنگ گذاشتم و بی‌صدا، فریادم را به گوش خدا و سوگند رساندم.

- تو بگو خدا! تو بگو بعد از سوگند با چه امیدی زندگی کنم؟ یک‌بار از دستش دادم، یک‌بار برگشتم. دوباره از دستش دادم... محاله دوباره برگردم خدا. کاش خودکشی هم استثناء داشت خدا.

هق‌هقم از بند گلو و از اسارت حنجره آزاد شد. سنگ‌قبر با اشک‌های من شسته می‌شد و این سینه‌ی من بود که دیگر به خرخر افتاده بود.

- یا خدا! جون هر کی دوست داری شب اول قبر به سوگند من سخت نگیر. سوگند لطیفه تحملش رو نداره. اذیتش نکن خدایا گناه داره. بهش رحم کن.

حواس برایم نمانده بود... بی‌منطق شده بودم... بلندبلند گریه و به خدا التماس می‌کردم. از خدا می‌خواستم گناهان سوگند را به‌پای من بنویسد و او را رنج ندهد؛ اگرچه که سوگند بی‌چاره‌ی من گناهی در زندگی‌اش نداشت. سوز و سرما موهای بدنم را به تنم سیخ کرده بود؛ اما کدام عنصر طبیعت می‌توانست آرامم کند؟ چه کسی واسطه می‌شد برای دل رنج‌دیده‌ام؟

***

- رهام: مازیار!

صدایش مملو از بهت بود و این برای من تعجب‌برانگیز نبود. بلند صدا زد:

- سهیل! سهیل!

چشم‌هایم را بستم و دود را آرام و قطعه‌قطعه بیرون دادم. سکوت فضای دفتر را قدم‌های عصبی رهام شکست. کشیده شدن نخ سیگار از لای دو انگشتم قابل پیش‌بینی بود.

- رهام: الاغِ گاو! تو رو توی اولین فرصت حتماً به یک تیمارستان معرفی می‌کنم. با سیگار می‌خوای خودت رو آروم کنی؟ تو نبودی مخالف صد در صد سیگار بودی؟

سرفه‌های سهیل برایم اعلام حضور به‌حساب می‌آمد.

- سهیل: اینجا رو چرا این‌قدر دود برداشته؟

- رهام: هه! از رفیق جونت بپرس که کل شب با سیگار خودش رو خفه کرده.

- سهیل: چی؟

- گمشین بیرون حوصله تون رو ندارم.

- سهیل: از کی تا حالا این‌قدر نفهم و خر شدی مازیار؟ هان؟

- رهام: دو پاکت؟! خجالت نمی‌کشی مرد گنده؟ تو این‌قدر ضعیف بودی ما نمی‌دونستیم؟

در عرض دو ثانیه جاسیگاری را به‌طرف دیوار پرت کردم و هم‌زمان با صدای خورد شدنش نعره زدم:

- دست از سرم بردارین. چی می‌خواین از جون من؟

- سهیل: هوی! آروم بگیر آبرومون رفت.

- اوکی. پس من می‌رم تا آبروی هیچ‌کس نره.

قصد برخاستن از روی مبل را داشتم که رهام دست بر شانه‌ام گذاشت و با زورش بدن بی‌جان مرا نشاند.

- رهام: بتمرگ سر جات. سهیل برو اون پنجره‌ها رو باز کن دودش خفه مون کرد. هی آقای ضعیف! بار آخرت باشه از این کوفتیا مصرف می‌کنی ها. وگرنه می‌رم به خانوادت اطلاع می‌دم. خرفهم گشتی یا نه؟

پوزخندم را با اخم غلیظی پاسخ داد و جعبه سیگارهای خالی را در سطل آشغال پرت کرد.

- مدارک رو چیکار کردین؟

- سهیل: تا الآن دیگه رسیده دست پلیس بین‌الملل. آها راستی، یه زنگ به مامانت بزن بنده‌ی خدا خیلی نگرانته.

- رهام: خاک تو سرت مازیار! تو از دیروز تا حالا خونه نرفتی نه؟ نمی‌گی خانوادت جون به لب می‌شن؟ گوشیت رو هم که خاموش کردی.

- تو نمی‌شه این‌قدر حرف نزنی؟ اَه.

- رهام: زهرمار اَه. احمق!

موبایلم را از جیب شلوار پارچه‌ای مشکی‌ام بیرون کشیدم و پس از روشن کردنش شماره‌ی خانه را گرفتم. به دو بوق نرسیده صدای مامان در کمال نگرانی و لرزش به گوش رسید.

- مامان: الو پسرم! الهی من دورت بگردم خودتی مازیار جان؟

بغضم را قورت دادم و با یک سرفه جواب دادم:

- سلام.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت شصت و سوم:

نبض نگرانی

ساغر:

اخمی ریز روی پیشانی‌ام جا خوش کرد. این صدای گرفته از چه بود؟

- چرا صدات گرفته مامان؟ سرماخوردی؟

سرفه‌ی دیگری کرد و جواب داد:

- آره یه ذره حالم خوش نیست. گفتم شرکت بمونم که حالم بهتر بشه بعد بیام خونه. ترسیدم شما رو هم مریض کنم.

- خب پسر گلم شما نباید یه زنگی به من بزنی؟ نصف عمر شدم مادر جان خدا رو خوش میاد آخه؟

نفسش خرخر داشت. صدای زمزمه‌ی آشنایی از آن‌سوی خط در گوشی پخش شد:

- بی‌لیاقت! من اگه مامانی مثل مامان تو داشتم از خونه تکون نمی‌خوردم.

- مازیار: ... نخور بابا!

- عه مازیار! زشته. برای نهار خودت رو برسون. باشه؟

- سهیل: ساغر خانم اگه اجازه بدین مازیار فعلاً...

صدای مازیار با حرصی مشهود رشته‌ی کلام سهیل را پاره کرد:

- شما دوتا نمی‌تونین دخالت نکنین؟ گمشین بیرون دیگه. اَه!

بار اولی نبود که مازیار سرماخورده می‌شد. این عصبانیت از چه نشئت می‌گرفت که روانش را به‌هم‌ریخته بود و به عزیزترین دوستانش پرخاش می‌کرد؟!

- چی شده مازیار؟ برای چی این‌قدر داغونی؟ طوری شده به من نمی‌گی؟

- مازیار: نه مامان جان؛ فقط اوضاعم از همیشه بدتره حوصله‌ی هیچ‌کس و هیچ‌چیز رو ندارم. یه چند وقت شرکت می‌مونم حالم که بهتر شد برمی‌گردم خونه باشه؟ این‌جوری خیالم از بابت شماها هم راحتِ. کاری ندارین؟

دلم به طرز عجیبی گواه بد می‌داد. ضربانم بی‌جهت تند نشده بود و بی‌شک این میان اتفاقی ناگوار پسرم را محاصره کرده است. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم دلم را به آرامش دعوت کنم.

- آخه این‌جوری که نمی‌شه قربونت بشه مامان. نه غذایی نه...

- مازیار: برای غذا هر چی این دو تا نفله خوردن منم می‌خورم دیگه کاری نداره. قطع کنم مامان؟ کاری ندارین؟

کلافه پوفی کشیدم و گفتم:

- نه عزیزم مراقب خودت باش. خداحافظت باشه پسرم.

- مازیار: خدا...(سرفه‌ای دیگر کرد) خداحافظ.

تماس که از جانب مازیار قطع شد، من هم گوشی تلفن را در جایش بازگرداندم و نگران یک دور مردمک‌هایم را دور خانه چرخاندم.

- ای‌بابا! این دوتا هم تازگیا چه پنهون کار شدن. من چیکار کنم خدا؟

- ماهور: صبح بخیر.

چرخیدم و ماهور را در حال مالیدن چشم‌هایش دیدم.

- به‌به خانم تنبل! خانم لوس! خانم نازنازی! خانم قهرقهرو!

در جای خود ایستاده بود و مبهوت من حرصی شده را می‌نگریست.

- ماهور: چیزی شده؟

- اول کاری چرا این‌قدر برای این پسره ناز می‌کنی؟ خوشت اومده یکی غیر خانوادت نازت رو می‌خره هان؟

- ماهور: اوپس! کی بود که وقتی من می‌گفتم نذارین بیاد تو اجازه داد تا توی اتاقم بیاد؟ شما که ظاهراً با این مسئله مشکلی نداشتین.

جلو رفتم و دست‌به‌کمر زدم.

- من از اولش هم با این پسره آبم توی یک جوی نمی‌رفت. الآنم نمی‌ره. بعداً هم نخواهد رفت. اون روز هم فقط به خاطر کنسرتت بود که گذاشتم بیاد اتاقت منت‌کشی. وگرنه که تو تا ده روز هم آشتی نمی‌کردی؛ درنتیجه کنسرت منسرت کنسل می‌شد. این پسره اساساً مشکل داره ماهور. این رو بفهم.

بی‌توجه به حساسیت من از کنارم عبور کرد و پا به آشپزخانه گذاشت.

- ماهور: ما قبلاً در موردش حرف زدیم مامان. الآن چرا دوباره سر این بحث رو باز می‌کنین؟ اونم درست زمانی که چیزی به خواستگاری رسمی نمونده.

سری به تأسف تکاندم و روی مبل و جلوی تلویزیون نشستم.

- خجالتم خوبه والا! من هم‌سن تو بودم...

بدترین روزهای من در همین سن و سال ماهور بود؛ پس سکوت کردم و با غمی قدیمی کنترل به دست کانال‌ها را جابه‌جا کردم. به‌راستی اکنون چه می‌کند؟ بی‌خیال... «او» که لیاقت فکر کردن تو را ندارد. این‌طور نیست؟

- ماهور: می‌شه این‌قدر من رو با خودتون مقایسه نکنین؟ بخدا مامان زمونه عوض‌شده.

- آره بدتر شده.

- ماهور: قبول دارم؛ ولی منم مثل شما ننشستم مثل ماست زیرآبی رفتناش رو ببینم و هیچی نگم. اگه مسئله‌ای پیش بیاد پیگیری می‌کنم و حسابش رو می‌ذارم کف دستش؛ ولی شما چی؟ نشستین روی تشک و گفتین دورش بگردم که تا دیروقت برای خرجی خونه کار می‌کنه.

- بس کن ماهور! وقتی ادامه نمی‌دم یعنی دوست ندارم بحث مسخره‌ش رو پیش بکشم. دختره ی نفهم!

عصبی و رنجور تلویزیون را خاموش کردم و به اتاق پناه بردم. اتاقی که آجر به آجرش شاهد علاقه‌ی تدریجی من به شوهرم شد و روزهای سخت برگشتم به زندگی را در خاطر خود حفظ کرد. روی تخت نشستم و زمزمه کردم:

- همین مونده بود که دخترت هم تو رو به خاطر حماقتت سرزنش کنه. چی از این بدتر؟

قطره اشک سمجی تسلیم نیروی جاذبه شد و خودش را به آغوش الیاف‌های ژاکتم سپرد.

- چرا فراموش نمی‌شی؟ چرا هنوز بعد بیست‌وشش سال سایه ت توی ذهنم گشت می‌زنه؟ چرا همون لحظه فراموشی نگرفتم؟ چرا، چراهام همچنان بی‌پاسخ مونده خدا؟

از ناخن‌های کوتاهم چشم گرفتم و با نفسی عمیق به آسمانی که از لای پرده به من زبان‌درازی می‌کرد خیره شدم. از جای خود بلند شدم و به لبه‌ی پنجره روی آوردم. پرده را کنار زدم و خلوتی خیابان صبح، نسیم سرد زمستان و سمفونی تعدادی از پرنده‌های بی‌نام‌ونشان را به جان خریدم.

بی‌آنکه از اتاق خارج شوم، تلفن بی‌سیمی را که روی عسلی بود برداشتم و شماره‌ی سامان را گرفتم. چقدر دلم برایش تنگ بود و چقدر از رفتن و نبودنش هراس داشتم. او که برود گویی تنها پناهم را ازدست‌داده‌ام. چطور شده بود که خانواده‌ام نتوانسته‌اند وابستگی به سامان را برایم کم‌رنگ کنند؟

- سامان: سلام به خواهر گل خودم. خوبی ساغری؟

لبخند لذت بخشی زدم و روی تخت دراز کشیدم.

- سلام سامان جان. من که خوبم شکر خدا. خودت چطوری؟ سارا و فرزانه جان خوبن؟

- سامان: اونا که از وقتی فهمیدن قراره از ایران بریم روی هوان. منم که شما خوب باشی مگه دیوانم که بد باشم؟

یادآوری انتقالش به نیویورک برای او خیالی نبود و برای من چون زهری در چای تازه‌دم کشیده، تلخی فراق را به رخ می‌کشید.

- کی می‌رین؟

گویا از لحن ناراحتم پی به آشفتگی درونم برد که او هم، ‌هم لحن با من شد.

- سامان: مجبور شدم یه ذره کارها رو تروفرزتر انجام بدم. حدود یکی دو ماه دیگه اگه خدا بخواد می‌ریم.

چه بهانه‌ای از این بهتر که بغض لانه کرده از زخمی قدیمی به این واسطه بشکند؟

- سامان: گریه می‌کنی ساغر؟ آره؟

- سامان! نمی‌تونم... بخدا من وقتی می‌دیدم دارم توی هوایی نفس می‌کشم که تو توش هستی، وقتی می‌دیدم فاصله مون فقط ربع ساعته، وقتی می‌دیدم هر وقت عشقم بکشه می‌تونم ببینمت آروم می‌گرفتم و درد نداشتن مامان بابا رو فراموش می‌کردم. اگه تو نباشی بیشتر از پیش حس بی‌کسی بهم دست می‌ده سامی.

- سامان: عه! دختر خوب از سنت خجالت نمی‌کشی از دو تا خرس گنده‌ت خجالت بکش. نمی‌گی ماهور ببینتت می‌گه چه مامان بچه‌ای دارم من؟

- تو این حس و حال هم ‌دست از سر اذیت کردنم برنمی‌داری. چرا بحث رو عوض می‌کنی؟

نفسش را همراه با صدای ته گلویی‌اش بیرون داد و گفت:

- امشب با داماد و خواهرزاده‌های گرامم تشریف بیارین خونه ی ما.

اشک‌هایم را با آستین ژاکت لیمویی‌ام پا کردم و با لبخندی از سر مهربانی‌اش گفتم:

- حتماً. سارا و فرزانه چیکار می‌کنن؟

- سامان: سارا که مشغول درس‌ومشقش. فرزانه هم ‌الآن داره برام خط و نشون می‌کشه.

- چرا؟

- سامان: چون بدون هماهنگی ایشون مهمون دعوت کردم.

- پس کتکِ رو خوردی.

- سامان: صد در صد. ساغر بیا نجاتم بده... این چرا چشماش قرمزِ؟

از لحن ترسیده‌اش گفتم:

- فکر کنم دیگه بیشتر از این جایز نیست مزاحم تنبیه زن داداش بشم. مراقب خودت باش خداحافظ.

- سامان: همچنین خدافظ.

هنوز گوشی را قطع نکرده بودیم که سامان داد زد:

- بابا بخدا اصلاً حواسم به تو نبود عزیزم. خدا رحم کنه سارا چرا مامانت این ریختی شده؟

خندیدم و دکمه‌ی قرمز را فشردم. بعضی مواقع سامان عجیب غیرمستقیم و نامحسوس حال و هوایم را عوض می‌کرد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت شصت و چهارم:

زیر پوستی!

حوله‌ی حمام را قنداق گونه دور خود پیچیدم و به آشپزخانه رفتم. یک لیوان از چای تازه‌دم ماهور برای خود آماده کردم و پشت میز نشستم.

- ماهور: مامان!

- بله؟

- ماهور: مامان!

بلندتر جواب دادم:

- بله؟ بله؟

- ماهور: این مانتو خردلی من کوش؟

- انداختم تو ماشین.

- ماهور: سورمه ایه؟

- ماشین!

ناامیدانه پرسید:

- مشکیِ؟

- تقصیر خودته. وقتی می‌گم لباس کثیفات رو بیار، می‌گی ندارم، همین می‌شه. همه‌ی مانتوهات رو انداختم توی ماشین.

از اتاقش بیرون آمد و ناباور و با دهان باز گفت:

- پس من چی بپوشم؟

قندی در دهانم گذاشتم و با اخم ریزی پرسیدم:

- کجا می‌ری این وقت روز؟

به اپن تکیه زد و با نگاه بی‌چاره‌اش لب زد:

- تمرین دارم برای آخر هفته.

- این‌همه به فکر کنسرتتی یکم هم به فکر درست باش.

- ماهور: من چی بپوشم؟

جرعه‌ای از چایم را نوشیدم و پاسخ دادم:

- فعلاً که هیچی نداری. زنگ بزن بگو نمی‌تونی بری.

تکیه‌اش را برداشت و گفت:

- نه نمی‌شه. خیلی مهمه. اصلاً پالتو می‌پوشم به هوا هم می‌خوره.

کمی مشکوک می‌زد. چشم ریز شده به عجله‌اش خیره شدم و محض رسیدن صدایم به گوش‌هایش بلند پرسیدم:

- خب چه اصراریِ؟ تا فردا کل مانتوهات آماده می‌شن. به فردا موکولش کن.

صدایی از ماهور به گوش نرسید. ته استکانم را نیز سر کشیدم و از سرمایی که کم‌کم عضلاتم را به لرزه می‌انداخت، راهی اتاق گرم ماهور شدم. بی‌حواس لباس‌های آویزان در کمدش را به بیرون پرت می‌کرد و نوچ نوچ کنان به همشان می‌ریخت. من اگر نمی‌فهمیدم این رفتار عجیب و شک برانگیزانه به چه دلیل بود، مادر بودنم را پاک‌کن می‌کشیدم.

- فکر نکنم اجازه داده باشم بری بیرون.

یکه خورده برگشت و شوکه شده پرسید:

- مگه من بچم؟ می‌خوام برم تمرین کنم مگه خلافِ؟ وسط روز عیبش چیه؟

نفسی از حرص دروغ و مخفی‌کاری‌اش کشیدم و گفتم:

- دخترخانم! سر هر کی رو بتونی شیره بمالی سر مادرت رو نمی‌تونی. من که می‌دونم وقتی این‌جوری دور خودت می‌پیچی و دنبال یه تیپ خوب می‌گردی یعنی قرار داری.

- ماهور: قرار؟ با کی؟

- ببین ماهور! آخرین باریِ که بهت هشدار می‌دم؛ فکر این پسره رو از سرت بنداز بیرون. تو نمی‌فهمی... ولی من از چشماش سوءاستفاده رو می‌خوانم. اگه بخوای سرتق بازی دربیاری مطمئن باش به بابات می‌گم.

اخمی غلیظ روی پیشانی‌اش جا خوش کرد. شلوار لوله‌تفنگی‌ای که از کمر در مشتش اسیر شده بود را روی تختش پرت کرد و با صدای نسبتاً بلندی گفت:

- فکرتون مسمومه! فکرتون خرابه. چون خودتون یه زمانی یه الدنگی بهتون ضربه زده راجع به پدرام این‌جوری فکر می‌کنین. به‌جای سنگ انداختن جلوی پای دو تا جوون عاشق برین خودتون رو به یه روانشناس...

جمله‌اش کامل نشد. نه برای اینکه ذره‌ای شرم و خجالت به او گوشزد کرده باشد، نه؛ این من بودم که از خشم و حساسیت روی تنها دخترم، از روی کلام بی‌ادبانه‌اش، از روی گستاخی و بی‌پروا شدنش، ضرب دستم را به رخش کشیدم!

صورت کج شده‌اش و دستی که روی جای سیلی نشسته بود، نشان از مبهوت شدنش می‌داد. تهدید وار انگشت اشاره‌ام را جلوی چشم‌هایش تکان تکان دادم و با لحن شاکی‌ای گفتم:

- این رو زدم که یادت نره تو هنوز هم بیست سال از من کوچیک تری. که من هنوز هم بزرگ تو و صاحب‌اختیار توام. زدم که بدونی کسی صداش رو روی مادرش بلند نمی‌کنه.

با همان انگشت چند ضربه‌ی نسبتاً آرام به شقیقه‌اش زدم و ادامه دادم:

- که بدونی بدون اجازه‌ی من و بابات حق نداری سرخود کاری انجام بدی. فهمیدی یا نه؟

بغض رخنه کرده در گلویش چانه‌اش را می‌لرزاند. عصبی و رنجور از اتاقش بیرون آمدم و درب را محکم به هم کوفتم.

پس از پوشیدن لباس‌هایم با نگاهی به عقربه‌های گیرکرده در ساعت دو و نیم، به آشپزخانه رفتم تا غذایی باب میل ماهور آماده کنم. اگر کمی ملاحظه کند و نگرانی من را درک کند، ضرب دستم را نیز نمی‌چشد. از کاری که کرده بودم تا حدی پشیمان بودم. این اولین بار در بیست سال عمرش بود که از من چک می‌خورد؛ هرچند که او نیز اولین باری بود که صدایش را بر سر من بلند می‌کرد.

آشپزی‌ام که آرام گرفت، گوشی تلفن را برداشتم تا دلیل دیر آمدن فرهاد را جویا شوم. آن‌قدر تلفن بوق خورد و آن‌قدر من معطل ماندم، تا سر آخر حرصی شده تلفن را سر جایش کوباندم و شماره‌ی همکارش نیما را گرفتم.

- بله بفرمایید!

- سلام آقا نیما خوب هستین؟ من همسر فرهاد جانم.

صدایش بشاش شد و پرانرژی گفت:

- عه ساغر خانم شمایید؟! خوب هستین؟ بچه‌ها خوبن؟

- ممنون همه خوبن. خواستم بدونم فرهاد کی کارش تموم می‌شه؟ خودش که در دسترس نیست.

با مکثی کوتاه آرام جواب داد:

- ساغر خانم! راستش فرهاد امروز... آم... خب می‌دونین؟ یه قرارداد خیلی مهم داریم برای همون یه ذره طول می‌کشه. تا یکی دو ساعت دیگه می‌رسه نگران نباشین.

- ای‌بابا شما چقدر قرارداد می‌بندید. چه خبرتونه؟

طبق معمول خنده‌ای محجوبانه کرد و گفت:

- دیگه کار ما این‌جوری ایجاب می‌کنه.

- عجب! خیلی ممنون. به سمیرا جان سلام برسونین.

- نیما: بزرگیتون رو می‌رسونم. شما هم به بچه‌ها سلام برسونین. امر دیگه ای باشه خانم؟

بعد از اتمام مکالمه، شماره‌ی مازیار را گرفتم. سؤالی در سرم می‌دوید و آسایش را از من سلب می‌کرد. یک سؤال نه، دو سؤال نه، چند سؤال بی‌ربط به هم. این روزها هر سه عضو خانواده‌ام زیرآبی می‌رفتند. من این را می‌فهمم و همین مسبب ژست شرلوک گونه‌ام می‌شد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

بخش دوم:

پارت شصت و پنجم:

ازاین‌پس، سردی!

کلافه و پر دغدغه زیر گاز را خاموش کردم. برای چه کسی غذا می‌گذاشتم؟ مگر جز من فرد دیگری هم در خانه حضور داشت؟ ناامید از برگشتن فرهاد، خودم را روی مبل پرت کردم. صدای زنگ تلفن اجازه‌ی فکر کردن به رفتارهای اخیر فرهاد را نداد. با کرختی از جایم برخاستم و گوشی تلفن را برداشتم.

- الو؟

- سارا: سلام عمه جون! ماهور اونجاست؟

- سلام عزیزم. نه والا! از صبح که رفته دیگه برنگشته. مگه با تو نبود؟

- سارا: بله بود؛ ولی بعد یکهویی غیب شد. گفتم حتماً برگشته خونه. ای‌بابا عجب کاری شد. خیله خب عمه جون هر وقت برگشت بگین یه زنگ به من بزنه. باشه؟

- چی شده سارا؟ چرا این‌قدر آشفته‌ای؟

- سارا: چیزی نیست یه ذره سرم درد می‌کنه. کاری ندارین؟

- نه قربونت برم. به داداشم و مامانت سلام برسون. خداحافظ.

- خدافظ.

تلفن را سر جایش برگرداندم و متفکر و با مشغولیت ذهنی به اتاق ماهور رفتم. امروز تختش برخلاف همیشه شلخته بود. بااینکه به‌هیچ‌عنوان خوشش نمی‌آمد؛ اما درب کمدش را از هم گشودم تا لباس‌های کثیفش را خود بردارم. به این دختر که هیچ اعتباری نیست. با دیدن تمام لباس‌ها و مانتوهایی که از چوب‌رختی‌ها به کف کمد غش کرده بودند، ابروهایم یکدیگر را در آغوش کشیدند. به‌راستی از دختری منظم چون ماهور این حجم از شلختگی بعید بود. خم‌شده یکی از مانتوهایش را برداشتم که به دنبالش شال فیروزه‌ای‌رنگی هم کشیده شد. نوچی کردم و

گفتم:

- کاش بفهمی من خیر و صلاحت رو می‌خوام.

صدای نازکش از نزدیک بلند شد:

- صلاح من توی نرسیدن به مرد مورد علاقمه؟

هینی کشیدم و به سمتش چرخیدم.

- ترسیدم دختر!

رنگ و رویش به نحوی پریده بود که ترسیده و دلواپس پرسیدم:

- این چه وضعشه؟ چرا رنگ و روت پریده؟ کجا بودی تا الآن؟

دستش را در دست گرفتم؛ ولی با سوزی که پوستش از خود بیرون می‌داد، چشم گرد کردم.

- چرا دستات یخه مادر؟ اذیتت کردن؟ طوری شده؟

عصبی دستم را پس زد و روی تختش نشست.

- ماهور: می‌بینین؟ تفکر سنتی و بیهوده‌ی شما این بلا رو سر من درآورده. چرا نمی‌ذارین پدرام خودش رو بهتون ثابت کنه؟ چرا هی چوب لای چرخش می‌ذارین؟ چرا نذاشتین برسونتتون؟ حالا خوبه فکر می‌کنه من جواب منفی دادم؟ خوبه که به خاطر شما عشقم ازم دلخور شه؟ آره؟

- خبه خبه! خجالتم خوب چیزیه. راست‌راست توی چشم من زل می‌زنی چی می‌گی؟

با صدای تقریباً بلندی گفت:

- مامان من خیلی خستم. تنهام بذارین.

یکه خورده لب زدم:

- به خاطر یه پسر بی‌لیاقت و بی‌سروپا سر من داد می‌زنی؟دوباره؟ انگار اون سیلی برات کم بوده. چشمم روشن ماهور خانم. چشمم روشن. من اگه به بابات نگم ساغر نیستم.

پوزخندی زد و گفت:

- آره حتماً به بابا بگین. البته اگه حاضر بشه صداتون رو بشنوه!

عصبی‌تر از هرزمانی مانتواش را در کمدش چپاندم و رو به رویش ایستادم. همچون طلبکارها، گستاخ و بی‌پروا در چشم‌هایم خیره بود و هیچ نمی‌گفت. می‌داند خط قرمز من چیست و حال با بی‌رحمی پا روی آن نهاد. چشم ریز کرده و تشر زنان گفتم:

- مراقب حرف زدنت باش ماهور. هر چی هیچی بهت نمی‌گم پرروتر می‌شی. عه!

بازهم راست‌راست در چشمانم زل زد و این بار بی‌صدا پوزخند گفت.

-  در ضمن توی مسائل خصوصی من و بابات هم دخالت نکن.

با عصبانیت از اتاقش بیرون زدم و درب را محکم به هم کوبیدم. دختره ی بی چشم و رو! کارش به‌جایی رسیده بود که بی‌تفاوتی‌های شوهرم را به رخم می‌کشید.

صدای درب خانه، توجه من را به مازیار جلب کرد.

- سلام. چقدر زود اومدی. مگه نگفتی...

با ملاحظه‌ی چهره‌ی درب‌وداغان و زخمی‌اش، زبانم بند آمد. دستم را به دیوار گرفتم و به هیکل خونین‌ومالینش خیره شدم.

- مازیار!

بی‌هیچ واکنشی از کنارم عبور کرد و به اتاقش رفت. دنبالش راه افتادم که قبل از ورودم درب را

بست و قفل کرد. محکم به در کوفتم و گفتم:

- باز کن مازیار. با کی دعوا کردی؟ این چه سر و ریختیه برای خودت درست کردی؟ هان؟ بهت

می‌گم باز کن این در رو. مازیار!

- بسه دیگه اَه. مگه من بچه‌ی چهارده، پونزده ساله‌ام که این‌جوری با من حرف می‌زنید؟ من رو بذار به حال خودم.

- دِ توی حال خودت بودی که این‌جوری شدی دیگه. من نمی‌دونم چرا قدر یه نخود توی این خانواده برای من احترام قائل نیستین. خب اگه مشکلی پیش اومده به منم بگین. همتون افتادین به جون من بدبخت. اصلاً همین الآن به باباتون زنگ می‌زنم بیاد تکلیفتون رو روشن کنه. شما دو تا دیگه از حد گذروندین. معلوم نیست از صبح تا شب می‌رین بیرون با کیا می‌گردید چه ... می‌خورید که این‌قدر عوض شدین.

لگد محکمی به در زدم و پشت کردم. گوشی تلفن را برداشتم و شماره‌ی فرهاد را گرفتم.

- من که می‌دونم یه چیزی شده. این‌همه تغییر اونم توی خانواده‌ی صمیمی ما، اصلاً قابل‌هضم نیست. اون از ماهور که احترام رو بالا آورده خالی کرده جلوی من. اون از مازیار که رو به روی من قد اَلم می‌کنه. اینم از شوهرم که معلوم نیست کجاست گوشیش رو جواب نمی‌ده. اَه!

بار دیگر شماره‌ی اشغال‌شده‌اش را گرفتم و باز با خود نق زدم:

- یک‌کلام هم مثل بچه‌ی آدم حرف نمی‌زنن بگن دردشون چیه؟ من که فرقی نکردم. همون ساغر مظلوم همیشه‌م. پس چرا اعصاب خوردیاتون رو سر من خالی می‌کنین؟ شیطونه می‌گه...

صدای عصبی و درعین‌حال آرام فرهاد در گوشی پیچید:

- تو نمی‌دونی وقتی گوشیم رو جواب نمی‌دم یعنی توی جلسه‌م؟ به تو هم باید بگم؟

- سلام‌علیکم آقا فرهاد. بفرما... این هم از شوهر. معلوم نیست از دست کی شاکیِ مشتاش رو به من می‌زنه. فرهاد من دیگه خسته شدم. این بچه‌های تو می‌رن‌ بیرون میان خونه به من اخم می‌کنن. همین الآن بیا خونه تکلیف اینا رو با من روشن کن. مازیار با سروصورت زخم‌وزیلی اومده خونه با من بحث می‌کنه. الو فرهاد گوش می‌دی؟

- فرهاد: ساغر الآن اصلاً برای این‌جور بحث‌ها وقت ندارم. وسط جلسه به من زنگ زدی بگی بچه‌هات اِلَن؟ تو مادرشونی خودت فلکشون کن. دیگه هم وقتی گوشی رو جواب نمی‌دم زرت و زرت زنگ نزن. پوکید اون تلفن!

بعد هم بدون خداحافظی قطع کرد. با بغض تلفن را درجایش برگرداندم و دست‌به‌سینه شدم. از برخورد فرهاد واقعاً و از ته دل دلگیرم. حال بچه‌ها می‌گویی جوان‌اند و خامی می‌کنند؛ اما فرهادی که آن‌قدر دوستم داشت و حتی میان جلوس مهمش هم جواب من را می‌داد، این روزها بسیار آزار می‌رساند. لااقل کمی باید دلداری می‌داد یا می‌گفت شب می‌آیم و راجع به آن حرف می‌زنیم. کاری که همیشه می‌کرد.

- ای خدا! دیگه حداقلش اینه که سرد و بی‌تفاوت از کنار من رد نشه. یک‌جوری رفتار می‌کنه انگار من اصلاً وجود ندارم. بعد بیست‌وشش سال زندگی من باید خیلی کودن باشم که نفهمم شوهرم مشکل خصوصی داره و واسه ی همین فکرش مشغولِ. موندم چرا مطرحش نمی‌کنه. روی مبل نشستم و کوسن کرمی را به بغل گرفتم. هرگاه به رفتارهای اخیر فرهاد فکر می‌کنم، بغضم می‌گیرد. خوب می‌داند من تاب و تحمل بی‌توجهی‌هایش را ندارم. پس چرا با من این کار را می‌کند؟ چرا کمتر به من نزدیک می‌شود؟ چرا هر زمان لبخندی به رویش می‌زنم رویش را برمی‌گرداند و تظاهر به کوری می‌کند؟ چرا هر بار به یک بهانه‌ای از خانه بیرون می‌زند؟ چرا تمام خوش‌تیپ کردن‌هایش به بیرون از خانه تعلق دارد؟ چرا یک‌پنجم قبل‌ترها عزیزم روی لبانش جاری می‌شود؟

تمام و تمام و تمام این سؤال‌های بی‌پاسخ، با یک پاسخ، آرام می‌گرفتند!

- فرهاد دیگه دوستم نداره. دیگه من رو نمی‌خواد. فرهاد داره خیانت می‌کنه. داره خیانت می‌کنه.

ترسیده و دل‌نگران از جایم بلند شدم و کوسن را ولو شده روی زمین رها کردم. دوباره گوشی تلفن را برداشتم. شماره‌ی همکارش را گرفتم. اگر واقعاً جلسه داشت حتماً او در جریان بود.

- بفرمایید!

- سلام آقا نیما! فرهاد اونجاست؟

صدایم لرز داشت و لب‌هایم از حالت عادی به ویبره تغییر حالت داده بودند. شوکه و یکه خورده گفت:

- ساغر خانم؟! فرهاد اصلاً امروز نیومده شرکت. به من گفت می‌خواد با خانوادش وقت بگذرونه.

نفسم حبس شده در سینه‌ام را با شدت بیرون دادم و زیر لب زمزمه کردم:

- ای‌وای! ای‌وای! فرهاد تو چیکار کردی؟ فرهاد تو... وای خدا نه. دیگه نه. دوباره نه.

کنترل بغضم را از دست دادم. تماس را قطع کردم و روی زمین چمباتمه زدم.

- توروخدا نه. فرهاد تو دیگه نه. تو مثل اون نباش. تو مثل اون نباش.

هق‌هقم را در زانوهای در آغوش گرفته‌ام خفه کردم. چشم‌هایم را بستم و به بخت یخزده و برگشته‌ام لعنت فرستادم. پس من به چه کسی تکیه کنم؟ چرا به هرکس تکیه زدم فروریخت؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت شصت و ششم:

زلزله‌زده

سه هفته به عید مانده بود و من حال و حوصله‌ی خانه‌تکانی نداشتم. اگر هم داشتم دست‌تنها که نمی‌شد. نباید دختری، پسری، شوهری کمک برساند؟ من کدامشان را داشتم؟ اکنون دیگر هیچ‌کدام را.

آب دهانم را پایین فرستادم و اشک‌هایم را پاک کردم. غم‌زده از روی زمین بلند شدم و به اتاق خودمان رفتم. عطر و بوی تن فرهاد کل بالشتش را در آغوش گرفته بود. مثل من که خیلی وقت بود به‌جای بغل کردن فرهاد، بالشتش را بغل می‌کردم.

این سردی‌ها درست از دو هفته پیش شروع شد. همان روزها که هر سه عضو خانواده‌ی کوچک و صمیمی‌ام با من لج کرده بودند.

مازیار دقیقاً دو روز بعد از خبر مریضی‌اش به خانه بازگشت؛ اما با حالی پریشان‌تر از همیشه. این حالش مرا یاد پنج سال پیشش می‌انداخت. همان زمانی که به دلیل نامشخص و قانع‌نکننده‌ای افسردگی گرفته بود. حالا هم شبیه همان دوران بود... با دوز بیشتر. هر چه پیگیری کردم بدتر شد. بیشتر مواقع را بیرون از خانه به سر می‌برد. وقتی هم که می‌آمد با حالی بی‌سابقه و خراب یک‌راست به چهاردیواری‌اش پناه می‌برد. حتی به من فرصت نزدیک شدن را نمی‌داد. چند باری قصد کردم درب اتاقش را قفل کنم؛ ولی او کلید را برمی‌داشت و خودش از داخل قفل می‌کرد. این اوضاع تا به الآن قلب من و حس مادری‌ام را به درد آورده است. بغض‌هایم را به گوش دوستانش، سهیل و رهام رساندم. آن‌ها هم جواب درست و درمانی به من ندادند.

ماهور از همان روزی که سیلی خورد کج‌خلق تر و سرکش‌تر شد. لج می‌کرد و پیش از باز شدن چشم‌های من از خانه بیرون می‌زد و تا غروب برنمی‌گشت. این‌که به شب نمی‌خورد هم جای شکر داشت. خوب می‌دانستم با آن لاابالی وقت می‌گذراند. کاش آن‌قدر ابهت مادرانه داشتم تا با زور و تشر و کتک رامش کنم؛ اما مگر این دختر لجباز امان می‌داد؟ درب اتاق او هم از اختیار من خارج بود. این خانه گویا تنها آشپزخانه‌اش به من تعلق داشت و نه بیشتر!

از دل پردرد و پرحرفم بگویم که فرهاد به ضرب‌وزور در آن جای گرفته بود و حال خودش قصد بستن باروبندیل را داشت. انگارنه‌انگار که برای نشستن مهرش بر دلم، با دو تن از بی‌رحم‌ترین‌های زندگی‌ام زدوخورد کرد. این مرد عجیب دگرگون‌شده بود. به‌مرورزمان سردتر و سردتر شد. به‌طوری‌که نه‌تنها برای نهار تشریفش را نمی‌آورد، بلکه برای شام هم خودش را نمی‌رساند و شب را تا دیروقت در خیابان و شاید هم در...

حتی تصورش هم قلبم را به درد می‌آورد. دیگر نه من برایش اهمیتی داشتم نه بچه‌ها و خانه و زندگی‌اش. بهانه‌گیر شده بود. هر چه دم دستش می‌آمد موردایراد قرار می‌گرفت:

- اَه ساغر! یه غذای ساده نمی‌تونی بپزی؟ این چرا این‌قدر شوره؟ خجالت نمی‌کشی از سنت؟

- ای‌بابا! این چیه پوشیدی؟ من شوهرتم ها... چرا وقتی می‌خوامت خودت رو سفت‌وسخت می‌پوشونی؟ دلم رو می‌زنی با این کارات. شب بخیر.

- بس کن ساغر!... این‌قدر این خونه رو خاک گرفته که انگار من اصلاً زن نگرفتم. نون خور اضافه آوردم پهلوی خودم.

- چته؟! می‌ذاری کپه‌ی مرگم رو بزارم یا نه؟ این‌قدر توی گوش من غرغر نکن. ببینم می‌تونی از خونه فراریم بدی یا نه. اَه.

پوزخندی زدم و چنگی به موهایم کشیدم. به‌ندرت پیش می‌آمد که نگاهش باز رنگ مهر بگیرد و... لبخند بزند. مسخره است مگر نه؟ که می‌دانست آن گرما و صمیمیت به‌یک‌باره به کدام سو سوخت و دود شد؟

چشم‌هایم را که محکم‌تر بر روی هم فشردم، قطره اشکی از گوشه‌ی چشمم، علاقه‌اش را به لاله‌ی گوشم ابراز کرد. آغوش او را می‌خواست و دیگر نمی‌توانست در کاسه‌ی چشمم پنهان شود.

- چیکار کنم خدا؟ چیکار کنم؟ خانوادم داره نابود می‌شه. زورم بهشون نمی‌رسه سر عقل بیارمشون. یکی به من بگه چه خاکی تو سرم بریزم؟

زنگ تلفن آهم را بلند کرد. چرا امان نمی‌دادند به حال خود باشم؟ حتماً باید تلفن را از کار می‌انداختم؟

با بی‌حالی برخاستم و شل وارانه خودم را به تلفن رساندم.

- بله؟

- سامان: سلام ساغر جان! خوبی؟ چرا صدات گرفته؟

به صورتم دست کشیدم و گفتم:

- سلام. حوصلم یه ذره سر رفته. جانم کاری داشتی؟

- سامان: آره. گوشی رو بده به فرهاد. این داماد ما چرا گوشیش رو جواب نمی‌ده؟

باز بغض به گلویم چنگ زد. چه می‌گفتم؟ می‌گفتم داماد فراری شده؟ عروس دل داماد را زده؟

- امروز توی شرکت مثل‌اینکه یکی از کارمندها خبط کرده همه‌ی کارها رو به‌هم‌ریخته. واسه ی همینم سردرد داشت خوابیده من هم گوشیش رو گذاشتم روی سایلنت.

کاش همین بود. کاش واقعیت چیزی جز این نبود.

- سامان: آهان. خیله خب، پس هر وقت بیدار شد و حس کردی اعصاب داره بگو یه زنگ به من بزنه.

- باشه.

- سامان: کاری نداری؟

- نه. خدافظ.

- سامان: خدافظ عزیزم.

پوزخندی زدم و تلفن را در جایش برگرداندم. نگاهم خودش را در آینه اسیر کرد. چهره‌ام همچون زلزله‌زده‌ها پریشان و بی‌قوت بود؛ رنگ‌پریده و اندوهگین.

- چقدر پژمرده شدی ساغر! دست بجنبون. خانوادت رو از منجلاب بکش بیرون. اگه همین‌جوری پیش بره کار بیخ پیدا می‌کنه ها.

قطره اشکی خودسرانه هوس سرسره بازی‌اش را خالی کرد. چانه‌ام لرزید و در سه‌کنج پذیرایی، خودم را در آغوش سردم گرفتم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت شصت و هفتم:

خسته!

مازیار:

پلک‌هایم را روی‌هم گذاشتم و از مطاعی که حالم را دگرگون کرده بود لذت بردم. همیشه پس از مصرف ذهنم خالی می‌شد. خالی از درد و اندوه، صداهای سرسام‌آور، داغ از دست دادن عزیز.

این میان صدای معترض و کشیده‌ی هومن برای سابیدن مغزم سوهان شد:

- هوی! بیشتر از سهمت برداشتی پولش رو تف کن بالا. یالا!

بی‌خیال پوزخند زدم و یک‌پایم را دراز کردم.

- نگران پولت نباش. اون‌قدری دارم که دهنت رو ببنده. حالا هم هری بذار از فراموشی فیض ببریم.

زیرزبانی اما بلند شروع به غرغر کردن کرد:

- شما بچه پولدارای تیتیش مامانی رو چه به شیشه کشیدن؟ تو که دیگه غمی نداری... تو پول داری غلت می‌زنی هر چی خوشبختی توی دنیاست مال شما بچه قرتی‌هاست. مواد کشیدنتون چیه دیگه؟ اَه!

بی‌حوصله صدایم را بلند کردم:

- این‌قدر بالای سر من زر زر نکن مخم رفت. مگه ماها درد نمی‌کشیم؟ فکر کردی من برای چی اینجام؟ خوش گذرونی و الواتی؟ نه داداش من از درد و غصه به اینجا پناه آوردم که یه خورده فراموشی به کلم بزنه. گمشو تا دکورت رو نیاوردم پایین... نفله!

دیگر صدایی شنیده نشد... یا شاید هم خلسه‌ای که در آن غل می‌خوردم مسبب کر شدنم شده بود. به‌هرحال حال این چند روزم بهتر از همیشه است. فارغ از هر چیزی در این روزگار بدخلقِ احمقانه!

***

حسابش از دستم فرار کرده بود. نمی‌دانستم این چندمین لیوان نوشیدنی است که برای خنثی کردن احساسات پریشانم به معده‌ام فرستاده می‌شود. روی مبل ولو شدم و لیوان را روی میز رها کردم. چشم‌هایم را بستم و با رخوت دراز کشیدم. عجب حالی به جانم افتاده بود! لذیذ و بی‌درد.

- سهیل: مازیار! پسر تو چیکار کردی؟ داری خودت رو نابود می‌کنی رفیق چته تو؟

- رهام: نگاش کن تا خرخره خورده. خاک تو سرت واقعاً! تو مازیاری؟ تو همونی هستی که ما رو از مصرف این کثافتی‌ها منع می‌کرد؟ همونی که هر وقت بوی سیگار می‌دادیم تا یک هفته باهامون هم‌کلام نمی‌شد؟ این تویی مازیار؟ جمع کن تن لشت رو همه‌جارو به گند کشیدی.

ضربه‌ای به پایم زد و با بی‌توجهی من، صدایش را بلند کرد:

- هی یو! با شمام آقا. پاشو مرتیکه ی فاسد اینجا رو هم مثل خودت به ... نکش.

سرم درد می‌کرد و تشرهای رهام ارزنی برایم ارزش نداشت. هیچ‌کدام از توهین‌هایش قدرت اخم نشاندن به پیشانی‌ام را نداشتند. گویا مغزم در استراحت به سر می‌برد. مانند قلبم که دیگر از نبود هیچ‌کس رنج نمی‌برد. مگر دیوانه بودم که به عذاب کشیدن ادامه دهم؟ وقتی می‌توانم بی‌خیالی طی کنم چه اصراری برای روضه خواندن کنار گور عزیزم بود؟!

- سهیل: رهام این تو حال خودش نیست. ولش کن بذار سنگ‌کوب کنه. لیاقت آدم بی‌عرضه و ضعیفی مثل این چیزی جز مرگ نیست. می‌شنوی دوست گرام؟ هان؟ سوگند خانمت همین‌جوری می‌خواست به تو تکیه کنه؟ تو حتی نمی‌تونی خودت رو جمع‌وجور کنی چه برسه به زن و بچه. همون بهتر که طرف مرد از دست‌ تو و خودخواهی‌هات راحت شد. بی‌شرف!

مشتی که به دهان گله‌گشادش اصابت کرد، تقصیر من نبود. او بود که با حرف‌هایش آزارم می‌داد و مخم را ناخن می‌کشید. حرف‌هایش روی من تأثیر نداشتند؛ اما برای خالی کردن خشمم، مرگ غم‌انگیز سوگند بهترین بهانه بود.

سرانجام با ضرب و شتم رهام که صورت مرا نشانه گرفته بود و سهیلی که خودش را از زیر مهلکه بیرون می‌کشید، بی انرژی به دیوار تکیه زدم. روی زمین دراز کشیدم و پلک‌هایم را روی‌هم گذاشتم. چه چیزی بهتر از یک خواب راحت می‌توانست تن رنجورم را آرام کند؟ از همان خواب‌هایی که در آن نه رؤیایی بود، نه کابوس... مشکین و مسکوت.

***

هیچ دوست نداشتم به خانه برگردم. خصوصاً با اخلاق گندی که مامان داشت و با سؤال‌های پیچ در پیچش دور سرت اسکی می‌رفت؛ اما چه می‌شد کرد؟ سهیل و رهام در شرکت راهم نمی‌دادند. خرابه‌ی موادفروش‌ها هم توسط پلیس‌ها تفتیش شده بود. با این اوصاف یا باید به خانه برمی‌گشتم و یا باید پس‌اندازم را خرج جای خواب و خرید مواد می‌کردم. مواد و آن به قول رهام کثافتی عجیب آرامم می‌کردند! گویی اصلاً هیچ اتفاقی نیفتاده است و هیچ‌کس پرپر نشده است و من هم هنوز همان پسر جوان و خوش‌شانس دیرینم. مصرفشان به طرز فجیعی برایم لازم بود؛ اگرنه خود ذره‌ذره جان می‌دادم و کنار سوگند دفع می‌شدم.

به‌محض باز کردن آرام درب خانه، مامان را تمام‌قد و دست‌به‌کمر رو به روی خود دیدم. صورتش از خشم برافروخته شده بود و دندان‌هایش رو هم قفل گشته بودند. مبهوت نگاهی از بالا تا پایین به او که کم مانده بود سیلی بزند انداختم و پرسیدم:

- چیه؟ چرا این‌جوری نگام می‌کنین؟

نفس بلندش را بیرون داد و من را به داخل خانه کشید. در را به هم کوبید و نیشگونی از بازویم گرفت.

- مامان: تا الآن کجا بودی؟

اخم کردم و بازویم را خاراندم.

- دانشگاه بعدش هم شرکت. چتونه؟

- مامان: دانشگاه و شرکت، هان؟

صدای هان گفتنش در خانه پیچید. بی‌حوصله از کنارش عبور کردم و بی‌جواب خودم را به درب اتاق رساندم. زودتر از رسیدن و پیچیدن انگشت‌هایم به دور دستگیره، دستش را ستونی مقابل قامتم کرد.

- مامان: جواب درست به من بده مازیار! هم دانشگاه هم سهیل شهادت دادن که تو خیلی وقته پیششون نرفتی. یالا بنال تا نزدم از وسط دو شقت نکردم.

تابه‌حال مامان را این‌گونه عصبی و بی‌تحمل ندیده بودم. حتی زمانی هم که با بابا دعوایش می‌شد و بابا خطا می‌کرد هم تا این حد خشمگین نبود.

- چقدر سؤال می‌پرسی مامان! کار واجب داشتم الآن هم از خستگی رو به موتم. ولمون کن توروخدا.

نفسش را حرصی بیرون داد و با سگرمه هایش، یقه‌ام را در چنگ گرفت. حالا هم صورت من را جلوتر آورده بود هم خودش سعی داشت هم قد من شود. حرفی را که می‌خواست به زبان بیاورد قورت داد؛ در عوض بینی‌اش را به حالت بو کشیدن روی پیراهنم کشید. مکث کرد و فوراً سر بلند کرده در چشم‌هایم گفت:

- دهنت رو باز کن.

- چی؟

از فرصت استفاده کرد و دهانم را نیز بو کشید. اینکه چه می‌شود برایم اهمیت نداشت. مامان اگر مادر بود همان موقع که من دل‌بسته شدم باید می‌فهمید. مگر نمی‌گویند مادرها حس مادرانه‌شان آن‌قدر قویست که حرف را از چشمان فرزندانشان می‌خوانند؟ پس یا مامان برای من مادر واقعی نبوده و یا در او حس مادرانه‌ای وجود ندارد.

با پیچیدن بوی آن نوشیدنی های آرام بخش و دود در مشامش، چهره‌اش در ناباوری فرورفت. مشتش شل شد و پایین افتاد. نگاه دودو زنش مردمک‌هایم را دنبال می‌کردند. جوابی نداشتم و جوابی هم پس نخواهم داد.

- مامان: مازیار!

سرگیجه گرفت و به دیوار تکیه زد. پوزخند معناداری زدم و بی‌تفاوت به حال‌ و روزش، وارد اتاق شدم. در را هم قفل کردم که دیگر خیالم راحت شود.

روی تخت دراز و پتو را از سرما روی سرم کشیدم. در دل گفتم:

- کاش بمیرم و سر راست از همه چی راحتشم. آخ! کجا رفتی سوگند؟ کجا؟

ویرایش شده توسط mahdiyeh82

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت شصت و هشتم:

آب پاکی!

فرهاد:

با اخمی تصنعی شالش را تا چانه‌اش پایین کشیدم.

- این‌جوری بهتره. دیگه نبینم زلفات بپاشه بیرون‌ها.

لبخند شیرینش را از زیر لایه‌ی شال هم می‌توانستم ببینم.

- ای‌بابا فرهاد بذار راحت باشم. گیر دادی‌ها.

- بیخود! روی حرف من حرف نزن وگرنه می‌دمت دست گشت ارشاد. برو جلو خانم... برو جلو دلبری نکن.

خنده‌ی مستانه و خوش‌صدایش در راهروی ساختمانش پیچید. لبخند زدم و با گذاشتن دستم روی کمرش به جلو هدایتش کردم.

- می‌گم فرهاد؟

- جانم؟

- پس کی همه چی رو علنی می‌کنی؟ من خسته شدم این‌قدر قایمکی باهات زندگی کردم. آب پاکی رو بریز رو دست ‌زنت راحتم کن دیگه. ای‌بابا! اون که دیگه برای تو محبت خرج نمی‌کنه به چیش دل‌خوش کردی؟

نفس عمیقی کشیدم و بالطافت و بدون ذره‌ای تندی کلام، جوابش را دادم:

- همین‌جوری که نمی‌شه عزیز من... باید صبر کنی بهش ثابت بشه که دیگه نمی‌خوامش. متنفر که شد راحت‌تر می‌تونم طلاقش بدم. تازه‌ش هم من دو تا بچه‌ی بزرگ دارم الکی که نمی‌تونم ولشون کنم به حال خودشون. تنها درآمد این سه تا مزاحم حقوق مازیارِ که کفاف هر سه شون رو نمی‌ده. بعد از همه‌ی اینا بهش می‌گم چی به چیه... باشه؟ شما هم این‌قدر بهونه گیری نکن صورتت چروک می‌شه. بشین.

در ماشین را برایش باز کردم و او را با لبخند به روی صندلی نشاندم. خود نیز ماشین را دور زدم و سوار شدم. حین استارت زدن، پرسید:

- یعنی دیگه زن و بچه‌ت رو دوست نداری؟ پشیمون هم نیستی از اینکه پنهونی با من ازدواج کردی؟ یا اینکه به زنت خیانت کردی؟ آخه تو خیلی دوستش داشتی فرهاد. برام عجیبه!

پا روی پدال فشردم و با چرخاندن فرمان و بیرون آوردنش از حالت پارک پاسخ دادم:

- با وجود فرشته‌ی مهربون و خوشگلی مثل تو مگه دیوانم که بخوام به اونا فکر کنم؟ خیانت کردم؟ نه آنا خانمم... من خیانت نکردم... اون زن با بی‌مهری‌ش خیانت کرد. اگه این‌قدر نسبت به تقاضاهای من بی‌توجهی نمی‌کرد و هوای حواس مردونه م رو داشت، الآن تو جای اون ننشسته بودی. گرفتی هیتا خانم؟

ندیده اخم بامزه‌اش در ذهنم تجسم شد.

- درسته اسم من دو بخشه ولی از هم مجزا نیستن. یه بار می‌گی آنا یه بار می‌گی هیتا... بخدا اگه همین صدا کردن‌هات رو دوست نداشتم می‌رفتم اسمم رو عوض می‌کردم می‌ذاشتم رز. حالا بیا این رو نصفه و نیمه صداش کن ببینم می‌تونی یا نه.

قهقهه‌ام بلندتر از موسیقی در حال پخش بود. خودش هم به خنده افتاده بود و لبخند دندان نمایش را به رخ می‌کشید.

- خیله خب دیگه این‌قدر نخند به خوشیمون حسودی می‌کنن فکر زن سوم می‌زنه به سرت؛ البته گفته باشم من مثل قبلیِ نیستم؛ می‌زنمت به سیخ، می‌ذارمت روی منقل. چی فکر کردی؟

روی لبم دست کشیدم تا خنده‌ام را کنترل کنم. این دلبر تازه‌وارد چه خوب بلد بود اخمم را به قهقهه تبدیل کند. دستش را به سمت ضبط برد و آهنگ را تعویض کرد. درجایش آرام گرفت و به بیرون خیره شد. میدان را دور زدم و به صدای موزون آناهیتا که با خواننده هم‌خوانی می‌کرد گوش فرا دادم:

- تو چشای تو... یه جادوی خاصی هست

تو نگاه تو... انگار یه احساسی هست

غم دنیا رو... فراموش می‌کنم وقتی... به تو نگاه می‌کنم.

تو همه‌ی عمر... مثل تو رو ندیدم

یه جورایی خاطرت عزیزه عزیزم!

از دیدن تو... سیر نمی‌شه چشم من... به تو نگاه می‌کنم.

وقتی‌که نزدیکم به تو انگار... دلم می لرزه هر دفعه صدبار

واسه ی حسی که به تو دارم... به تو نگاه می‌کنم

عزیز جونم نا مهربونم... گوشه‌ی چشمی به این دل خونم... واسه ی حسی که به تو دارم... به تو نگاه می‌کنم.

آروم جونم! بدون تو دیگه نمی‌تونم

بخدا خسته ست این دل خونم

بدون تو دیگه نمی‌تونم، نمی‌تونم.

به هوای تو... تازه می‌شه حال من

وقتی‌که هستی... خوب می‌شه احوال من

تو رو دوست دارم، تا ابد کنارم باش... به تو نگاه می‌کنم.

(جادوی خاص... سینا شعبانخوانی)

***

کلافه به صورتم دست کشیدم و گفتم:

- خب حالا که چی ساغر؟ هان؟ می‌خوای بری طلاق بگیری؟ برو... راه باز جاده دراز.

بی‌حرکت و رنگ از رخ رفته، ساکت و صامت خیره‌خیره به مردمک‌های منجمد گشته‌ام نگاه می‌کرد.

- کیه؟

پوزخند زدم و رویم را برگرداندم. خودم را با موبایل مشغول کردم و گفتم:

- نمی‌فهمم کی رو می‌گی.

- نمی‌فهمی؟ الآن بهت می‌فهمونم.

موبایل را از دستم قاپید و دستپاچه و لرزان به جست‌وجو پرداخت. بی‌تفاوت سرم را به پشتی مبل تکیه دادم و دو دستم را روی شکم قلاب کردم. موبایل را با خشم رو به روی صورتم گرفت و گفت:

- این کیه؟ هان؟ این کیه که براش بوس و قلب می‌فرستی، قربون صدقه ش می‌ری؟ کیه که آنا جان سیوش کردی؟ کیه که براش نوشتی...

شکست بغضش امان ادامه دادن نداد. زانوهایش سست شد و با فاصله روی مبل نشست. کی این‌قدر بی‌رحم و سنگ دل شده بودم که حال هق‌هقش کوچک‌ترین اهمیتی برایم نداشت؟

با دستانش صورتش را پوشاند و بلندبلند ضجه زد. در همان حال مرا هم سرزنش می‌کرد:

- چطور تونستی فرهاد؟ تو که از زندگی مزخرف من خبر داشتی... تو که قول داده بودی نذاری آب توی دلم تکون بخوره. لعنتی تو خودت گفتی نمی‌ذاری حتی یک‌لحظه هم یاد اون بی‌وجدان بیفتم. الآن فرق تو با اون عوضی چیه؟

پوفی کشیدم و با مکث گفتم:

- من تازه فهمیدم حق با صدرا بوده. این تویی که از ریشه مشکل داری.

نمی‌دانم با کدام احساس این را به زبان آوردم؛ اما به‌وضوح صدای گریه و شیونش قطع شد. گرفته گفت:

- مشکل من چیه؟ مشکل من چیه که بعد بیست‌وشش سال متوجهش شدی؟ تو همه‌ی این سال‌ها که طوری نبود... یه شبه چیکار کردم که به اون آشغال حق می‌دی؟

آن‌قدر با جیغ جیغ کردنش خوره‌ی مغزم شد که قصد داشتم بالاتر از صدای او اعتراضم را به لب بیاورم که ناگهانی جلویش را گرفت. کلامم به زبانم جاری نشد؛ در عوض یک سمت صورتم به سوزش افتاد.

- خفه شو، خفه شو. حیف عمری که من به پای تو گذاشتم. حیف منی که جوونیم رو پای توئه بی‌لیاقت گذاشتم. تو هم یکی هستی مثل اون سگ‌صفت که به‌جای اینکه مشکلش رو بگه رفت بغل اون عوضی‌تر از خودش. حالم ازت به هم می‌خوره پیرمرد پست... می‌فهمی؟ ازت متنفرم!

گوشی را به سمتم پرت کرد و خودش با قدم‌های محکم و عصبی در اتاق را پشت سرش به هم کوفت. موبایلی را که به‌جای صورتم در سینه‌ام پرت شده بود برداشتم و با سکوتی که ایجاد شد،

کمی آرامش را مهمان ذهنم کردم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت شصت و نهم:

خائنان

با دیدن سینی کیک مخصوص آناهیتا، هرچه فکر مشغولی به جانم رخنه کرده بود پر کشید. خودکار را روی میز رها کردم و گفتم:

- به‌به! هیتا خانم هنرمند! دیگه داشت یادم می‌رفت بلدی کیک بپزی ها.

خنده‌ی نمکینی کرد و سینی را روی میز وسط اتاق گذاشت. از جایم بلند شدم و رو به رویش روی مبل نشستم.

- آناهیتا: نوش جونت.

تکه‌ای از کیک را در دهانم گذاشتم و چشم بستم.

- هوم... عالی! حرف نداره.

نگاهش رنگ همیشه را نداشت. کمی کدر و مضطرب به نظر می‌رسید. انگشت‌هایش را در هم پیچ می‌داد و تند، تند نفس می‌گرفت.

- چیزی شده؟ خوبی؟

آرام و ناواضح چیزی شبیه به این را گفت:

- خوبم فقط... یه ذره خستم.

- خب من که گفتم امروز استراحت کن بمون توی خونه. خودت به حرف نکردی.

- آناهیتا: نه من خوبم فرهاد... امروز حتماً باید می‌اومدم چون...

- چون چی؟

کلافه عرق روی پیشانی‌اش را با پشت دست پاک کرد و گفت:

- ببین فرهاد... می‌دونم تو هیچ‌وقت از دست من عصبانی نمی‌شی. خب؟ ولی راستش توی این یک مورد شک دارم که توبیخم نکنی.

اخمی ریز و کوچک بین ابروهایم رسم کردم و پرسیدم:

- چی شده آنا؟ داری نگرانم می‌کنی.

- آناهیتا: آروم باش خواهش می‌کنم. اگه بخوای از الآن...

- من آرومم آنا حرفت رو بزن.

مکث کرد و نفس بلندی کشید. گوشه‌ی لبش را به دندان گرفت و گفت:

- اعظمی!

- اعظمی چی؟

- آناهیتا: وای خدا رحم کنه. فرهاد! دیروز من... دیروز... حواسم... دیروز... من فقط می‌خواستم... خب فقط می‌خواستم پنج دقیقه برم بیرون با تلفن صحبت کنم... فرهاد! به جون خودت که می‌دونی چقدر برام عزیزی حواسم پی قفل‌کردن پیج نبود... فرهاد من... من...

کلافه و دل‌نگران حرفش را قطع کردم:

- درست حرف بزن هیتا. چرا به من‌من افتادی؟

صدایش طوری لرزید که گویا از ادامه‌ی ماجرا هراس داشت. چنگالی که در پیشدست رها شده بود لغزید و روی زمین افتاد.

- آناهیتا: تلفنم که تموم شد برگشتم دیدم اعظمی پشت سیستم داره اطلاعات اون پیج محرمانه رو یادداشت می‌کنه. همونی که رمز حساب‌های بانکی شرکت رو توش یادداشت کرده بودی. با همه‌ی اطلاعاتشون. فرهاد! به جان عماد...

هم‌زمان با بلند کردن دستم هیس محکمی گفتم. ساکت شد و ترسان نگاهم کرد. از عصبانیت گرگرفته بودم و شقیقه‌ام نبض می‌زد. دستپاچه لیوان آب روی سینی را به سمتم گرفت. با بینی نفس بلندی کشیدم و لیوان را لاجرعه نوشیدم.

- آناهیتا: آروم باش عزیزم! کافیه...

بی‌هوا عربده گونه صدا زدم:

- نیما! نیما!

دست آناهیتا روی قلبش ایستاده بود و لب‌هایش کامل در دهانش کشیده شد. نیما سراسیمه داخل شد و گفت:

- چته مرد حسابی؟ برای چی صدات رو انداختی روی سرت؟

با دیدنم چشم گرد کرد و پرسید:

- خوبی؟! کم مونده منفجر بشی ها.

با صدای دورگه‌ای گفتم:

- اعظمی کجاست؟

نیما نگاهی به آناهیتا انداخت و جواب داد:

- اعظمی؟ مگه دیروز برای سه روز بهش مرخصی ندادی؟

- چی؟

از داد من یک قدم عقب رفت و گفت:

- ای‌بابا چرا داد می‌زنی؟ چی شده؟

- چی شده؟ چی شده؟ به ... رفتیم می‌پرسی چی شده؟ مرتیکه ... به صندوق شرکت.

- نیما: هان؟ خانم رزاق این چی می‌گه؟

بلند شدم و به موهایم چنگ انداختم. از لای درب دفتر هم چشم‌های فضول کارمندان دیده می‌شد.

- آناهیتا: آقا نیما بی‌زحمت در رو می‌بندید؟

بی‌معطلی بدون برداشتن نگاهش از روی من در را بست.

- نیما: یعنی چی فرهاد؟ اعظمی چه غلطی کرده؟

- یالا به نقوی بگو صندوق شرکت رو چک کنه.

همچنان ایستاده بود و نگاهش بین من و آناهیتا می‌چرخید.

- چرا وایستادی من رو نگاه می‌کنی؟ نشنیدی بهت چی گفتم؟

نیما که با عجله بیرون رفت، آناهیتا بلند شد و دست روی شانه‌ام گذاشت.

- آناهیتا: آروم باش فرهاد جانم. یکهو دیدی خدایی نکرده زبونم لال سکته کردی‌ها. بشین، ان شاء الله که هنوز صندوق دست‌نخورده ست.

با صدا و کلام نرمش مطیع و بی‌چون‌وچرا نشستم. عصبی وار با پای راستم ضرب گرفتم. لیوان آب بعدی را سر کشیدم و آناهیتا با دو انگشتش شقیقه‌هایم را ماساژ داد.

- می‌دونی این یعنی چی آنا؟ آره؟ اگه صندوق رو خالی کرده باشه سرراست ورشکست می‌شیم آنا... وای خدا! وای خدا!

- آناهیتا: هیس! رگت ورم کرده فرهاد آروم باش.

آرامشی که از جادوی انگشت‌هایش به شقیقه‌هایم وارد می‌شد، آبی بود که آرام‌آرام و به‌مرور آتش خشمم را خاموش کرد.

- آناهیتا: خوبی؟

- بهترم.

اما این جواب یک دقیقه هم دوام نداشت. پس از گذشت چند ثانیه صدای در بلند شد. هیجان و ارتعاش صدای نیما حالم را به قبل برگرداند:

- فرهاد! انگار باید پای پلیس رو وسط بکشیم.

بی‌حواس دست آناهیتا را پس زدم و بلند شدم. از نگاهش هم می‌شد وخامت اوضاع را خواند. کنترل ازدست‌رفته‌ام، مسبب پرت شدن سینی تدارک دیده‌ی آناهیتا به کف اتاق شد. آناهیتا هینی کشید و دست روی دهان گذاشت. نیما آب دهانش را قورت داد و ناچار سکوت کرد.

- آنا!

- آناهیتا: ج... جان؟

- برو به مفتخر و نادری زنگ بزن برای طلبشون مهلت بگیر. اون اُسکل می‌دونسته فردا موعد پرداخت بدهی‌هاست که برداشته صندوق رو خالی کرده. بعدش هم همه‌ی کارمندا رو تا اطلاع ثانوی از دم مرخص کن. نیما! همین الآن می‌ری پیش موسوی بهش می‌گی از زیر سنگم که شده اون آشغال رو پیدا کنه. گرفتی چی می‌گم؟

به آنی اتاق خالی شد. در لحظه‌ی آخر آناهیتا گفت:

- امیدوارم همه چی یه کابوس باشه فرهاد.

مغموم نگاهمان را از یکدیگر گرفتیم. تیری که قلبم را خراش می‌داد، نبضی که در سرم می‌زد، گزگزی که زبانم می‌کرد، باعث گرمای بیش‌ازحد و درد قلبم شد. گوشه‌ی لبم را به دندان گرفتم و دست روی طرف چپ سینه‌ام گذاشتم. خم شدم و لبه‌ی میز را گرفتم.

- خدا لعنتت کنه اعظمی! خودم کفنت می‌کنم مردک الدنگ!

بعدازظهر همان روز به گفته‌ی موسوی معلوم شد که اعظمی ابتدا کل پول داخل صندوق شرکت را ریزریز به حساب‌های جعلی آن‌سوی زمین فرستاده و سپس در اولین فرصت از ایران خارج و به قول نیما:

- دمش رو گذاشته رو کولش دِ بدو که رفتیم!

ثانیه‌ها به قدری نفس‌هایم را می‌شماردند که فشار به‌یک‌باره بی‌پول شدن، سکته‌ی ناقص و خفیفی را به جانم انداخت. این‌طور که به نظر می‌آمد، یا محقق کارش را به ‌خوبی انجام نداده، یا اعظمی آن‌قدر نفوذ داشته که به یک ترفند قالش گذاشته و یا محققِ دو سال پیش هم از قماش اعظمی است.

بهوش که آمدم اولین فردی را که بالای سرم دیدم ساغر بود. چشم‌هایش بی‌روح اما قرمز، بی‌صدا می‌باریدند. آن لحظه از حضورش نه شوکه بودم و نه حس بدی داشتم.

- ساغر!

بینی‌اش را بالا کشید و از اتاق بیرون رفت. سرفه‌ای کردم و نگاهی به اطراف انداختم. اتاق مشترک من و آناهیتا بود. پس ساغر؟!

در فکر ساغر بودم که در باز و آناهیتا وارد شد. کم مانده بود از بهت دوباره سکته بزنم.

- آناهیتا: چه عجب! بالاخره چشم باز کردی؟ زنات مردن از نگرانی آقا فرهاد.

- آنا!

- آناهیتا: زنت خوشگله ها... فقط یکم چاق و پیر می‌زنه.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت هفتادم:

درمانده!

لبه‌ی تخت نشست و با لبخند و ناخن‌های براقش، موهایم را شانه زد. سرفه‌ی دیگری کردم و نیم‌خیز شدم. بالشت را برایم درست کرد و با کمکش تنواستم راحت‌تر بنشینم.

- چند وقته توی این وضعیتم؟

- آناهیتا: سه روز و نصفی.

- ساغر اینجا چیکار می‌کنه؟

نفس عمیقی کشید و با نگاهی به درب اتاق، آرام جواب داد:

- معلومه دیگه. نا سلامتی زنته... بیمارستان اول به ساغر خبر داد اونم مثل اجل معلق وسط راهروی بیمارستان ظاهر شد. من رو که دید انگار یه سطل آب یخ روش خالی کردن؛ همچین نگام می‌کرد انگار من گفتم بیا شوهرم شو.

- چیزی که بهت نگفت؟

- آناهیتا: نه بابا... مثل این لال شده‌ها فقط به تو نگاه می‌کرد. دروغ چرا؟ دلم می‌خواست موهاش رو بکشم از اتاق بندازمش بیرون. با وجود اون من نمی‌تونستم با تو تنها باشم.

- تو هم چیزی بهش نگفتی؟

با مکثی چشم‌هایش را ریز کرد و موشکافانه پرسید:

- الآن تو دلت به حال اون سوخته که نکنه من دلش رو با زبونم شکسته باشم؟

تک خنده‌ای کردم و پاسخ دادم:

- نه آنا جان... بزرگش نکن، سؤال بود.

- آهان! نه من چیزی بهش نگفتم؛ ولی خودش فهمید که منم زنتم. از حلقه و عکسای آتلیه و...

- راستی... اعظمی؟

نگاهش را دزدید و با انگشت‌های دستم بازی کرد.

- حرف بزن هیتا... نگو که به هیچ نتیجه‌ای نرسیدیم.

- آخه من چی بگم؟ خود آقا نیما بهت بگه بهتره.

- وای خدا! این دیگه چی بود افتاد وسط زندگیم؟

آناهیتا نوچی کرد و گفت:

- درست می‌شه فرهاد... درست می‌شه عزیزم.

فردای همان روز بود که به شرکت بازگشتم. همه‌چیز به‌هم‌ریخته بود. عوامل از بلاتکلیفی معترض بودند. نیما و موسوی از شرکا مقداری را که فقط کفاف یکی از بدهی‌ها را می‌داد قرض گرفتند. هیچ‌چیز آن‌طور که باید، نبود. افسار هر چیزی از دستانم خارج‌شده بود.

خودکار را روی میز رها کردم و رو به نیما گفتم:

- یعنی چی؟

نفسی گرفت و چنگی به موهای جوگندمی‌اش زد.

- ببین فرهاد! الآن ما عملاً قدرت پرداخت چک و سفته‌ها رو نداریم. شاید فقط بتونیم حقوق کارمندا و کارگرا رو بدیم. با این حجم از بدهی و قراردادی که باید پیش‌پرداختش رو هم همین روزا بدیم قطعاً کم می‌آریم. می‌فهمی من چی می‌گم؟

دستی به صورتم کشیدم و در جواب گفتم:

- اینا رو خودم هم می‌دونم نیما... یه چیز جدید بگو، یه راهی پیش پام بذار.

نوچی کرد و پرسید:

- من دیگه فکرم قد نمی‌ده.

پوفی کردم و دستم را روی تلفن گذاشتم. قبل از تماس با آناهیتا، خود او تلفن را به صدا درآورد.

- بله؟

- آقای ریگی تشریف آوردن.

- ریگی؟ اون اینجا چیکار می‌کنه؟!

- عصبی هم هستند.

- خیله خب دو دقیقه‌ی دیگه بفرستشون داخل.

- بله چشم.

کلافه صورتم را با دو دستم پوشاندم. صدای نیما آرام و محتاط گونه به گوش رسید:

- احتمالاً اومده قرارداد رو فسخ کنه.

- همین رو کم داشتیم.

تقه ای به در خورد و به دنبالش ریگی وارد شد. من و نیما به نشانه‌ی احترام از جای خود برخاستیم و تبسمی مصنوعی روی صورت نشاندیم؛ اما دریغ از گوشه لبخندی که روی چهره‌ی ریگی به چشم بیاید. سلام و احوال‌پرسی خشکی صورت گرفت و نیما، برای نشستنش تعارفی زد. نگاه خصمانه‌اش را از من گرفت و با تکان سرش به معنای تأسف، نشست.

- خب آقای ریگی! مشکلی پیش اومده که...

بی‌هوا رشته‌ی کلامم را پاره کرد و گفت:

- آقای عالی‌قدر! ما هنوز یک ‌ماهه که به توافق مالی رسیدیم؛ اما به نظر میاد شما هیچ قدرتی برای پرداخت مقداری که در موردش صحبت کردین ندارید. بهتره ما همین امروز قرارداد رو فسخ کنیم و از هم دیگه جدا بشیم. مشکلی که شرکت شما داره باهاش دست‌وپنجه نرم می‌کنه این‌قدری قوی هست که فکر نمی‌کنم به‌راحتی از پسش بربیاید. در حقیقت...

این بار نیما گفت:

- ما شریکیم. جا زدن شما اون هم توی چنین شرایطی نهایت نامردیِ.

- جناب ریگی! ما می دونیم شما هم حق‌وحقوقی دارید و اعتماد به ما کمی براتون دشوارِ؛ اما شما یکی از بزرگ‌ترین شرکای مالی ما به‌حساب می‌آیید و ما انتظار داریم توی این مورد به‌خصوص همراهیمون کنید. قطعاً جبرانش...

- ریگی: متأسفم جناب! ما تصمیم خودمون رو گرفتیم و من موظفم که فرمایش آقای مفتخر رو به جا بیارم. تنها کمکی که می‌تونم بهتون بکنم اینه که براتون مهلت بخرم.

- نیما: مثلاً چه قدر؟

- ریگی: دو هفته.

- نیما: کمِ آقا، کمِ.

- ما توی دو هفته فوقش می‌تونیم نصف پیش‌پرداخت رو تهیه کنیم.

- ریگی: پس من رو بیش‌تر از این معطل نکنید.

با حرص‌وجوش زیر برگه‌ی فسخ قرارداد را امضا کردم. این شدت از بدبیاری پشتم را خمیده کرده بود. با رفع زحمت ریگی، مشت گره‌خورده‌ام را به میز کوبیدم. زیر لب غریدم:

- خدا لعنتت کنه اعظمی! خدا لعنتت کنه.

- تا کی می‌خوای مقاومت کنی فرهاد؟ برادر من! فعلاً تنها راه موجود برای نجات از این مهلکه بستن در شرکتِ. اگه همین‌جوری پیش بره ورشکست می‌شیم.

- یک جمله بگو خلاصم کن دیگه... رسیدیم به بن‌بست؟

با کمی مکث، آرام لب زد:

- رسیدیم به بن‌بست.

سرم را با تکیه به دست‌هایم روی میز گذاشتم.

- ای خدا!

حس و حال آن زندانی‌ای را داشتم که برای اثبات بی‌گناهی‌اش به هر ریسمانی که دم دستش می‌آید چنگ می‌زند؛ اما در آخرین ثانیه‌های عمرش حکم اعدامش را صادر می‌کنند. درست مانند همان زندانی‌ام... ناامید و آشفته‌خاطر!

رسماً خانه‌نشین شده بودم. روی مبل جلوی تلویزیون لم می‌دادم و روزنامه می‌خواندم. این جمله یکسره ورد زبان آناهیتا بود:

- آه ساغر گرفته!

و یا می‌گفت:

- پاقدم من نحس بود!

من هم در جواب نوچی می‌کردم و باز به روزنامه‌خوانی ادامه می‌دادم. آن‌قدر که حتی متوجه ی زنگ موبایل هم نمی‌شدم.

- فرهاد! ساغرِ.

سر از اخبار جنایی بیرون کشیدم و جوابش را با بی‌رغبتی دادم:

- بله؟

صدایش به‌اندازه‌ای گرفته و سرد بود که لحظه‌ای از خودش بودن به شک افتادم.

- سلام.

- ساغر؟!

- پس هنوز فراموشم نکردی.

- کارت رو بگو.

- برای بعدازظهر وقت گرفتم. بی‌سروصدا می‌ریم توافقی طلاق می‌گیریم. نمی‌خوام بچه‌ها چیزی بفهمن؛ نه بچه‌ها نه هیچ‌کس دیگه ای.

دو گوشه‌ی چشم‌هایم را با دو انگشت شصت و اشاره فشردم.

- خیله خب... آدرس و ساعت رو برام بفرست. مطمئنی؟

- مطمئنم. خیلی هم مطمئنم.

بغض صدایش قابل‌انکار نبود. کمی غمگین شده بودم. هر چه باشد، نیمی از عمرم را با او گذرانده‌ام. منکر ظلمی که کرده‌ام هم نمی‌شوم. با اتفاقاتی که پیش‌آمده بود به این جمله‌ی آناهیتا ایمان آوردم:

- خدا داره انتقام دل‌شکسته‌ی ساغر رو اَزمون می‌گیره.

بعدازظهر که برای طلاق به محضر رفته بودیم، دفتردار از دیدن ما و سن قابل‌توجهمان متعجب شد. دست ساغر می‌لرزید... رنگ و رویش پریده و دو گوی همیشه خندانش، از هرزمانی افسرده‌تر. نفس عمیقی کشیدم و امضای آخر را زدم. رو به رویش قرار گرفتم و مغموم نگاهش کردم.

- ساغر! می‌دونم خیلی اذیتت کردم. این روزا هم دارم جزاش رو می‌بینم. دارم چوبش رو می‌خورم؛ فقط خواستم بگم... حلالم کن ساغر.

پوزخند زد و دست‌هایش را در جیب پالتواش کرد.

- حلالت می‌کنم؛ ولی هر وقت که دلت مثل من شکست! تا دو سال دیگه هم فرصت داری مهریه‌ام رو بدی.

آخرین نگاهش را هرگز از یاد نمی‌برم. گزنده بود و تیز.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت هفتاد و یکم:

آخرین دیدار!

ماهور:

با صدای زنگ گوشی نگاه از عکس دسته‌جمعی‌مان در آخرین گردشمان گرفتم. آهی کشیدم و با دیدن نام پدرام، جواب دادم:

- سلام.

- به‌به! ماهور خانم‌جان! احوال شما؟

لبخندی از شنیدن صدای بم و خوشش روی لبم حک شد.

- خوبی؟

- سؤال رو با سؤال جواب نده دختر جون.

خندیدم و از اتاق ساکت و خفقان‌آورم به تراس رفتم.

- نمی‌دونم... دیگه خودم هم حال خودم رو نمی‌دونم.

- چرا عزیز دلم؟ باز مامانت حرفی زده؟

- اون که همیشه یه حرفی برای گفتن داره. راستش دلم گرفته.

- دلت گرفته؟ من نباشم دلگیری شما رو ببینم خانم. چی شده؟

- پدرام! عید امسال مثل عید سال‌های دیگه نیست.

- چجوریه؟

- نمی‌دونم... هیچ‌کس تو خونه‌ی ما حال و هوای عید رو نداره. عید که جای خودش، همین جوریش هم همه چی غمگین و خاکستریِ!

- واضح نمی‌گی ماهور. می‌خوای بیام دنبالت بریم بیرون؟

- آره. بهتر از توی خونه نشستنِ.

- باشه پس تا نیم ساعت دیگه جلوی در باش.

- چشم.

- خدافظ عزیزم.

- خدافظ.

نفسی از سکوت آزاردهنده‌ی خانه گرفتم و یک ربعِ حاضر شدم. مانتو شلوار ست لی، شال آبی، رژ قرمز. از اتاق بیرون رفتم که مامان را خسته و خوابیده روی مبل دیدم. گویا خواب نبود؛ چون با صدای پای من چشمانش را از هم گشود.

- کجا می‌ری دخترم؟

رفتار بابا آن‌قدر ظالمانه شده بود که بالعکس باقی اوقات، گیرهای بی‌خودش را فراموش کردم و با لبخند و لحنی نرم، جوابش را دادم:

- کمتر از ده روز دیگه عیدِ؛ ولی این‌جور که بوش میاد قرار نیست عید داشته باشیم. می‌خوام برم لااقل لباس بخرم دلم وا شه.

در جایش جابه‌جا شد و گفت:

- می‌بینی ماهور؟ می‌بینی مگه نه؟

بغضش آن‌قدر مشهود بود که دلم را بیش‌ازپیش مغموم کرد. کنارش و روی مبل نشستم. دستم را گرفت و آه کشید.

- می‌بینم مامانم... می‌بینم که چطور بچه‌ها و شوهرتون ذره‌ذره نابودتون می‌کنن. ببخشید مامان، این روزا خیلی بداخلاقی کردم. دست خودم نیست، وقتی دیگه مثل سابق صدای خنده هامون توی خونه پخش نمی‌شه و دورهم جمع نمی‌شیم حس بدی بهم دست می‌ده. حالا هم که اوضاعمون از همیشه بدتره. اون از مازیار، اون از بابا.

- خیلی ولخرجی نکنی دخترم. باشه؟ با این وضعی که شرکت بابات داره باید مدیریت کنیم.

- باشه، خیالتون راحت. مازیار هنوز برنگشته؟

- دو روز شده ماهور... دو روز.

اشک‌هایش روی گونه‌هایش سر خوردند. لبم را گاز گرفتم و خواستم دلداری‌ای بدم که صدای بوق ماشین پدرام بلند شد.

- مامان! گریه نکن قربونت برم. خودتون که کم‌وبیش از دلش خبر دارین. دیگه لازم نیست من بگم عاشق شده. حالا هم که این‌جوری شد.

- چی ماهور؟ آخه خودش که حرف نمی‌زنه. لااقل تو بگو چرا این ریختی شده.

- مامان! دوستاش بهم گفتن دختره رو کشتن.

لبش را گاز گرفت و ضربه‌ای به زانویش زد. تک‌زنگ موبایلم از بی‌صبری پدرام بود.

- من دیگه برم.

- برو عزیزم. مراقب خودت باش دخترم. تو هم که یک گوشت درِ یک گوشت دروازه. هر چی من می‌گم دوروبر این پسره نپلک بدتر می‌کنی. برو... خدا به همرات.

لبخند کج‌ومعوجی زدم و از خانه بیرون آمدم. حین بستن درب ماشینش، سلام کردم.

- سلام‌علیکم! چیکار می‌کنی تو یک‌ساعته؟

- ببخشید. خوبی؟

کمربندم را بستم و ماشین را به راه انداخت.

- ترجیح می‌دم خوب نباشم وقتی تو این‌جوری دل‌گرفته‌ای. نمی‌خوای درست‌وحسابی تعریف کنی چی شده؟

- الآن اول راهی اوقات جفتمون رو تلخ کنم که چی بشه؟ آخرِ آخر بهت می‌گم.

نوچی کرد و سرعت ماشین را بالا برد.

- خب حالا کجا دوست داری بریم؟

- بریم همون پاساژ معروفِ که تازه باز شده. من هنوز هیچی واسه ی عید نخریدم باورت می‌شه؟

- هیچیِ هیچی؟

- یِس! حالا عیب نداره؛ عوضش اولین عید باهم بودنمون رو تو برام خرید می‌کنی.

- من؟ من خودم لازم دارم یکی برام خرج کنه!

- من نمی‌دونم همین امروز باید سرتاپای من نو بشه.

- ای‌بابا! حالا خوبه زنم هم نیستی ها.

- پدرام!

خنده‌ی دلبرانه اش را به رخ کشید و دنده را جابه‌جا کرد. کمی بعد با فاکتورگیری ترافیک، در پارکینگ پاساژ منتظر قفل فرمان زدن پدرام شدم. همراه هم و شانه‌به‌شانه از جلوی تک‌تک مغازه‌ها عبور می‌کردیم. نگاه اجمالی‌ای به ویترین می‌انداختیم و با چهره‌ی درهم‌رفته ردش می‌کردیم. سرانجام پس از دو ساعت گردش و کاوش، به سلیقه‌ی مشترک هردومان، یک مانتوی سر مچ دوزی گلبهی، شلوار چسب طوسی و شال همرنگش را برداشتیم. کیف و کفش را برای بعد استراحت کوتاهمان در کافی‌شاپ پاساژ گذاشته بودیم.

- ماهور خانم‌جان! حالا خریدهات رو هم که کردی. این‌قدر من رو توی خماری قرار نده بگو چی شده. ای‌بابا!

لبخندی غمگین به چهره‌ی حرص خورده‌اش زدم و با جرعه‌ای از نسکافه‌ام، به صحبت درآمدم.

- پدرام! یه سری اتفاقات ناجور توی خانواده‌ی من افتاده که فکر نکنم حالا، حالاها بتونیم حرف خواستگاری و ازدواج و این‌جور چیزا رو بزنیم. اوضاع واقعاً قمر در عقربه!

انگشتش را در دستگیره‌ی کوچک فنجانش قلاب کرد و پرسید:

- چطور؟ کسی طوریش شده؟

- نه... خب... یک جورایی آره. ای‌بابا! ببین پدرام جان! مازیار رو که بهت گفتم؟

- آره... خب مشکل اونه؟

- مازیار یکیشِ. بابام هم اوضاعش به‌هم‌ریخته. بین بابام و مامانم مسئله‌ای پیش اومده که من نمی‌دونم چیه ولی هر چی که هست این‌قدر جدیِ که بابام چند شبه خونه نمیاد و مامانم یکسره یک‌چشمش اشکِ یک‌چشمش خون. تازه یه خبر بدتر هم دیروز به دستم رسید که روح و روانم رو متشنج کرد.

اخمی ریز روی پیشانی‌اش نقش بسته بود. در این حالت از باقی حالاتش پرجذبه و خوش‌سیماتر می‌شد. هر دو جرعه‌ای از نسکافه‌هایمان را نوشیدیم. من برای قورت دادن بغض و پدرام برای تفکری موشکافانه‌تر!

- و اون خبر چیه که این‌قدر اذیتت کرده؟

- دیروز به شرکت بابام زنگ زدم بابت مامانم باهاش حرف بزنم که منشیش گفت... گفت...

- گفت چی ماهور؟

کلافه نفسی گرفتم و دستی به موهای ناپیدای درون شالم کشیدم.

- چیزی گفت که احتمالاً من رو توی زندگی بهتر و مفرح بودن و خیلی کارای دیگه که صرفاً خوش گذرونی محسوب می‌شدند محدود می‌کنه. اصلاً شاید این آخرین خریدیِ که من آزادم هر چی دلم طلب کرد بخرم.

اخمش غلیظ‌تر شد. خودش را کمی جلو کشید و پرسید:

- چرا تو لفافه حرف می‌زنی ماهور؟! درست بگو ببینم چی شده؟ عه!

فوری و بی‌پرده گفتم:

- بابام موقتاً... البته من نمی‌دونم این اصلاً معنی می‌ده یا نه ولی بهم دقیقاً گفتن موقتاً ورشکست شده. همین!

چشم‌های گرد شده و صورت مبهوتش همچنان مثل خودش جلو بودند. آب دهانم را قورت دادم و پرسیدم:

- خوبی؟

خیلی آرام و نامفهوم چیزی را زیر لب بیان کرد که نشنیدم و پیگیر هم نشدم. مانند خودم کمی گرفته و بی‌حوصله شده بود. گویا این شرایط برای او هم سخت است. آن‌قدر که درخواست کرد دست از خرید بکشیم و به خانه‌هایمان بازگردیم.

ویرایش شده توسط mahdiyeh82

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت هفتاد و دوم:

سرانجام، پوچ!

- ماهور!

- جانم؟

- هنوز سه ساعت بیشتر نیست که باهمیم. نمی‌شه یکم بیشتر پیشم باشی؟

این اولین دیالوگش بود که از سه‌ربع پیش به زبانش جاری می‌شد. از همان موقع تابه‌حال در فکرهایش غرق شده بود.

- چرا که نه؟ من اومدم بیرون که خونه نباشم. نه این‌که به همین زودی برگردم.

- کجا بریم؟

- هر جا که خودت می‌دونی.

- پس اول بریم خونه ی من، یه چیزی رو سریع بردارم بعد باهم بریم کوهسنگی. چطوره؟

- عالی... چی می‌خوای برداری؟

- خودت می‌فهمی.

لبخندم را عمق دادم و باشه ای گفتم. در عرض نیم ساعت جلوی درب ساختمانش بودیم. من در ماشین نشسته بودم و حالا دقیقاً یک ربع می‌شد که پدرام رفته بود آن چیزی را که می‌خواهد بردارد و بیاید. حوصله‌ام سر رفته بود.

- چقدر طولش می‌دی! نکنه رفتی دستشویی؟

شماره‌اش را گرفتم و منتظر شدم. با گذشت دو بوق جواب داد:

- یکم طول می‌کشه پیداش کنم عزیزم. اگه خسته شدی بیا بالا یه چایی مهمون باش تا من این رو دریابم.

- پس در رو باز کن. ماشین رو چیکار کنم؟

- بیا بالا خودم از اینجا قفلش می‌کنم.

- مگه سوئیچ رو با خودت بردی؟

جواب نداد و قطع کرد. شانه‌ای بالا انداختم و دو دقیقه بعد درب خانه‌اش را پشت سر می‌بستم. سری قبل آن‌قدر هول و ورا داشتم که فرصت دقت و آنالیز را از دست دادم؛ اما حالا می‌توانستم باحوصله به جای‌جای خانه‌ی نقلی و تمیزش نگاه کنم. دیواره‌ها با کاغذدیواری کرم پوشیده شده بودند. بی طرح و نقش! مبلمان هم به‌کلی خردلی بودند. ترکیبی از خردلی، کرم و قهوه‌ای. چیدمانشان جالب بود و به سبک امروزی و به‌قول‌معروف مد روز چیده شده بودند.

- پدرام! پیدا نشد؟ بی‌خیال بیا بریم.

- تو بشین راحت باش. از خودت پذیرایی کن.

شیشه‌های ناشناسِ آشنا را برداشتم و کمی این‌طرف و آن‌طرفش کردم.

- این بطری‌ها چی داره توشون؟ زهرماری؟

خندید و برای رسیدن صدایش از اتاق به این سمت با صدای نسبتاً بلندی جواب داد:

- نه بابا زهرماری چیه؟ مزه کن خودت می‌فهمی.

- مطمئن؟

- مطمئن!

سری تکان دادم و نصف لیوان برای خود ریختم. مایعی زردرنگ که عطروطعمش مرا یاد دلسترهای سر نهار می‌انداخت. با خیال راحت و علاقه‌ی وافر تا آخرین قطره‌ی لیوان را سر کشیدم.

- یه لیوان دیگه هم می‌شه بخورم؟ من عاشق دلسترم.

- بخور نوش جون.

لیوان دیگری را هم نوشیدم.

- آخیش! چه خوشمزه بود!

به پشتی مبل تکیه زدم و به درودیوار خیره شدم. در آن عکس‌های قاب شده مخصوصاً آن‌یکی که پشت پیانو نشسته بود عجیب دلم را قلقلک می‌داد. از خستگی زیاد و نهاری که نصفه و نیمه خورده بودم کمی سرگیجه گرفتم.

- پدرام! غذا مذا نداری؟ فکر کنم ضعف کردم.

- ضعف کردی؟ صبر کن الآن میام.

فوراً از اتاق بیرون آمد. دست‌خالی و خونسرد!

- عه! این‌همه گشتی، گشتی، گشتی آخرشم هیچی؟

نیشخندی زد و روی مبل رو به رویم نشست.

- نیست دیگه. چیکار کنم؟

- خب حالا چرا نشستی؟ یه غذایی یه خوراکی‌ای چیزی نمیاری؟ من واقعاً از ضعف دارم حالت تهوع می‌گیرم ها.

لبخندی خونسردانه زد و پا روی پا انداخت. دست‌به‌سینه سرش را به شانه‌ی راستش مایل کرد.

- به غذا هم می‌رسیم. الآن حالت چطوره؟

همان لحظه دید چشمانم تار شد. پدرام را دو نفر می‌دیدم!

- بد! این دلسترات فکر کنم فاسد شدن پدرام! نخوری ها. ای‌بابا! چرا چشمهام لوچ می‌شن؟!

قهقهه‌ای غریبانه سر داد و به جلو خم شد. شیشه‌ی دلستر را برداشت و پرسید:

- اگه گفتی این چی بود؟

مشکوک و دست به پیشانی گرفته جواب دادم:

- مگه دلستر نبود؟

- چرا... دلستر با طعمِ...

نگاهی به چشم‌های خمار شده‌ام انداخت و ادامه داد:

- با طعم قرص بیهوشی!

مبهوت و حیرت‌زده چشم درشت کردم. قرص بیهوشی؟ در دلستری که اجازه‌ی نوشیدنش را داد؟ برای من؟

- قرص بیهوشی چیه؟ قرص بیهوشی چرا؟ اینجا چه خبره؟

دوباره به مبل تکیه زد. کم‌کم صدایش برایم دچار کمرنگی می‌شد.

- یکی‌یکی عزیزم، یکی‌یکی. قرص بیهوشی یه محصول شیمیِ که من برای بی‌هوش کردن تو ازش استفاده کردم. این از اولین سؤال بیخود و بچه‌گانه‌ت. به این خاطر ازش استفاده کردم که خب... ماجرا داره. تا زمانی که هوشیار باشی برات تعریف می‌کنم؛ وگرنه می‌مونی تو کفِش.

احوالم آن‌طور نبود که قدرت نشاندن حیرت و بهت را به چهره‌ام داشته باشم؛ اما در دلم گفته‌هایش را شوکه برانگیز تلقی می‌کردم. از جایش بلند شد و کنار من روی مبل نشست. لبخند مرموزانه‌اش دید ناواضحم را آزار می‌داد. دستش را به سمت شالم آورد و با حرکتی بی‌صبرانه آن را کشید. بدنم شل و پلک‌هایم سنگین شدند؛ حتی عضله‌ای به نام زبان نیز بی‌تحرک شده بود. گرمای آغوش و تکیه‌گاه سینه‌اش که سرم به روی آن بود، نفسم را به شماره انداخت. در گوشم زمزمه کرد:

- دلم به بابات خوش بود، خدا نخواست رخت سفید تنت کنی.

دستش که روی بازویم به حالت نوازش کشیده می‌شد روی شانه‌ام سکون یافت. با دست دیگرش موهایم را شانه می‌زد. همچون افلیج‌ها بی‌حرکت، بی‌کلام و چشم‌بسته سنسورهای دو گوشم را پر دقت تر کرده بودم. ادامه داد:

- تا قبل از اینکه مامانم ترکم کنه، زندگیم حتی از تو هم بهتر بود. این‌قدر بهتر که اگه اون شرایط رو الآن هم داشتم می‌تونستم کل بدهی‌های بابات رو بپردازم. با رفتن مامانم و دزدیدن همه‌ی داراییمون به دست معشوقه‌ش، هیچ‌وقت نتونستم راحت و آسوده‌خاطر زندگی کنم. بعضی شب‌ها سر گشنه روی بالشت می‌ذاشتم. بابام هر چی بیشتر کار می‌کرد بیشتر بهمون سخت می‌گذشت. تا اینکه درست قبل از دانشگاه رفتنم مامانم پول فرستاد. توی نامه گفته بود دوستم داره و این پول برای خرجی دانشگاهمِ. احساسش به من مهم نبود. مهم اون حجم از پول بود که اون زمان حتی نمی‌تونستم تصورش رو بکنم. به اصرار بابا وارد رشته‌ی وکالتِ دانشگاه آزاد شدم.

فشاری که به‌مرور به دلیل تنگ‌تر کردن قلاب آغوشش به بدنم وارد می‌شد، برایم دردآور بود. عجیب است! حتی نمی‌توانستم از درد اخم کنم.

- می‌دونی وقتی به خودم اومدم و در نبود بابا توی گروه فعالیت می‌کردم فکر انتقام به سرم زد؟ انتقام از آدم پولدارها. می‌دونی چرا؟

حرص کلام برنده‌اش حتی از سیلی مامان هم سوزان تر بود.

- چون وقتی می دیدمشون یاد ظلم و ناحقی‌ای که بهم شد می‌افتادم. یاد اون روزهایی که من برگه باطله به هم دوخت می‌زدم تا بتونم یک دفتر مشق درست کنم، اون وقت دوستایی که بهترین رفقام حساب می‌شدن با پوزخند و دهن‌کجی مسخره‌م می‌کردن. انگارنه‌انگار که یه روزی خود اون ها مورد تمسخر من قرار می‌گرفتن. وقتی یاد همین دلخوری‌های کوچیک و بچه گونه می‌افتادم حرص و طمعم برای انتقام بیشتر می‌شد. اون ها لیاقت پولی که دارن توش غلت می‌زنن رو ندارن. این رو منی که یک شبه از دستش دادم و بهتر از هر کسی قدرش رو می‌دونستم می‌فهمید... نه اون ها.

عرق سرد و گرمم باهم آمیخته‌شده بودند. حرف‌هایش برایم سراسر گنگ و نامفهوم بود. حیرت‌برانگیز، شوک‌آور، مبهوت‌کننده و یکه زننده!

بوسه‌ای روی شقیقه‌ام کاشت و نجوا کرد:

- خیلی شانس آوردی قبل از ورشکستگی بابات کارمون به ازدواج نرسید؛ چون در اون صورت یه زن مطلقه می‌شدی... البته الآن هم فرقی به حال من نکرده، تو نه یکی دیگه.

فشارم افتاده بود و آن قرص لعنتی هم کم‌کم اثرش را گذاشت. او هنوز داشت نطق می‌کرد و من دیگر نمی‌توانستم گوش‌هایم را هوشیار نگه‌دارم.

ویرایش شده توسط mahdiyeh82

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت هفتاد و سوم:

متروکه!

اخمی روی پیشانی نشاندم و دستم را سپری برای جلوگیری از ضربه‌ی نور خورشید به چشم‌هایم کردم. نفس‌تنگی گرفته بودم. بوی تعفن به مشامم خورد. سر چرخاندم و نگاهی به اطراف انداختم. من کجا بودم؟ زبانم را به لب‌هایم کشیدم که سوزشی حس شد. در جایم نیم‌خیز شدم که دردی عمیق و غیرقابل‌تحمل در دلم پیچید. چهره در هم کشیدم و آخی زیر لب گفتم. سوز و سرما به‌قدری اندامم را به لرزه انداخته بود که دندان‌هایم در جای خود آرام و قرار نداشتند. سرفه‌ای کردم و به خود نگریستم. جز یک ملافه دیگر هیچ البسه‌ای به تن نداشتم. مبهوت، چشم درشت کردم. خوف و وحشت به وجودم رخنه کرد. هینی کشیدم و به سکسکه افتادم. لرزان ملافه را محکم‌تر به دور خود پیچیدم. با درد و لبی که حالا توسط دندان‌هایم گزیده می‌شد، سعی کردم از جایم بلند شوم. خرابه‌ای که در آن به سر می‌بردم تاریک بود؛ اما دریچه‌ای که در سقف وجود داشت نور خورشید را به نقطه‌ای که صورتم در معرض نور بود می‌تاباند. هیچ‌چیز را به یاد نداشتم. مغزم هنگ کرده بود و پاهایم تحمل حمل وزنم را نداشتند. دستم را به دیوار گرفتم و قدم از قدم برداشتم. گلویم باآنکه خشک بود ولی صدایم بلند و رسا در متروکه‌ای که به سر می‌بردم اکو می‌شد:

- ببخشید! کسی هست؟

هنوز از شرایط خودم در شگفتی بودم که ناگهان صدای زمخت و مردانه‌ای از طرفی به گوش خورد:

- یک ‌قدم دیگه برداری کف پات از شیشه خورده پر می‌شه!

در جایم پریدم و چون نمی‌توانستم به سهولت تعادلم را حفظ کنم، همان‌جا کف زمین سرد و نمور متروکه افتادم. دردی که در کمرم پیچید در برابر ترس و وحشتم ناچیز بود. نمی‌دانستم آن مرد کدام طرف است و صدایش از کدام سو بلند می‌شود. تنها می‌دانستم با این وضعیت در مقابلش چمباتمه زده و مانند جوجه‌های رنگی به خود می‌لرزم.

- نترس! من بهتر از هر کس دیگه ای مراقبتم؛ حتی از اونی که تو رو فروخت.

تته‌پته کنان با همان لب‌های خشکیده‌ام لب زدم:

- ت... تو... تو دیگه... تو دیگه کی... کی هستی؟!

- کسی که دلش به حالت سوخته. از جات جم نخور تا من برات لباس بیارم. می‌دونی؟ تو دختر فوق‌العاده ساده‌لوحی هستی! اون جونور تونست تو رو هم به دام کثیفش بندازه.

- چ... چی می... می‌گی؟ از... از... از چی... از چی حرف می‌زنی؟

آب دهانم را با ترس قورت دادم و ملافه را بیشتر و محکم‌تر دور خود گره زدم.

- خنگی یا اثر قرص‌هاییِ که به خوردت داده؟ یعنی نمی‌دونی چه بلایی به سرت اومده؟ یه نگاه به موقعیتت بندازی می‌فهمی. اون سلول‌های خاکستریت رو به کار بنداز. همون جا بشین الآن برمی‌گردم.

باز حتی به چشمم نخورد که دری بخواهد باز شود و یا سایه‌ای در رفت‌وآمد باشد. قطره اشک ترسیده‌ای از کاسه‌ی چشم چپم چکید. خدایا! این مرد چه می‌گوید؟ کدام جانور؟ کدام قرص؟ کدام بلا؟

سرم را از پشت به دیوار تکیه زدم. چشم‌هایم را بستم و سعی کردم اندک‌اندک خاطرات پیش از خوابم را به یاد آورم... و آوردم. با یادآوری آنچه بر من گذشته بود فوری و ناخودآگاه جیغی غیرارادی از گلویم خارج شد. جیغی که به دنبالش هق‌هقم را به گوش دریچه‌ی سقف و آن مرد صدا کلفت می‌رساند. باورش کمی بیش از خیلی برایم دشوار بود. ضجه و مویه‌ام به‌قدری بلند و غم‌انگیز بود که شک ندارم دل بی‌رحم و سنگ دل او را هم به درد می‌آورد.

- یا خدا! چرا؟ چرا این‌جوری شد خدا؟ آخه چطور ممکنه که پدرام... وای خدای من باورم نمی‌شه. خیلی الاغی ماهور، خیلی خری ماهور، به جان خودم خیلی احمقی ماهور!

جیغ می‌زدم و سخنم را با زاری به زبان جاری می‌ساختم. هضم چنین موضوعی به‌هیچ‌عنوان برایم ساده نبود. آن‌قدر گریه کردم تا اینکه چشمه‌ی اشکم خشک شد. ساکت شدم و این نفس‌های قطعه‌ای‌ام بود که سکوت فضا را می‌شکست.

- خالی شدی؟

نترسیدم. حضورش را از ابتدای جیغ‌هایم هم حس می‌کردم! چند رخت لباس به طرفم پرت شد.

- بپوششون. دیگه نباید به خاطر حماقت‌هات اشک بریزی، فهمیدی؟ پاشو باید بریم.

- من با تو جایی نمی‌آم. تو هم از قماش همون آشغالی.

- زیاد چرت‌وپرت می‌گی. کاری که بهت گفتم رو بکن وگرنه پیکو رو می‌فرستم سراغت.

- پیکو دیگه سگ کیه؟

خندید و جواب داد:

- آ باریکلا! انگار ناخواسته جواب خودت رو دادی. پیکو سگِ... سگِ بزرگ محله. حالا اگه دلت نمی‌خواد خوراکش بشی اطاعت امر کن. یالا!

جیغ زدم:

- لعنت به همتون! از همتون متنفرم... از همتون بدم میاد. تف توی ذات کثافتتون!

- خیله خب ابراز محبتت رو همین‌جا چال کن، بلند شو.

درست معلوم نبود چانه‌ام از سرما می‌لرزد یا از ترس و گریه؛ اما مطیعانه از جای خود برخاستم.

- برو بیرون.

- اینجا من دستور می‌دم.

- می‌خوام لباس‌ها رو تنم کنم.

- تنت کن.

- برو بیرون.

- تو فکر می‌کنی من می‌تونم چیزی ببینم؟ توی این تاریکی؟

مشکوک و مردد پرسیدم:

- از کجا معلوم که تو نمی‌تونی من...

- می‌خوای تا صبح با من بحث کنی؟

غریدم:

- اگه تو پایه باشی چرا که نه؟

- زبون نریز! اینجا تنها کسی که می‌تونی بهش اعتماد کنی منم. باشه؟

عاصی شده خم شدم و لباس‌ها را در چنگ گرفتم. دید چشمانم هنوز هم حس کورها را به من القا می‌کرد. رویم را به سمت دیوار کردم و با مراقبت حفظ ملافه، با زور و درد آن‌ها را به تن پوشاندم. در اینکه بالعکس نپوشیده باشم شک دارم. ملافه را روی دست انداختم و چرخیدم. موهای ژولیده‌ام با شلختگی دورم ریخته بودند.

- پوشیدی؟

- آره.

- بیا جلو.

قدم‌های کوتاه و محتاط گونه‌ای برمی‌داشتنم.

- نترس تندتر باش.

پاهای برهنه‌ام روی کف سیمانی می‌لغزیدند. دیواری که به آن برخورد کردم هینی را از گلویم بلند کرد. بازوهایم به‌وسیله‌ی دو دست تنومند و مردانه گرفته شد.

- حالا رسیدی، راه بیافت.

گویی آن دیواری که در تصورم نقش‌بست سینه‌ی ستبر و سخت آن مرد بود. مرا به دنبال خودش به سمتی می‌کشاند که هیچ شناخت جغرافیایی‌ای از آن نداشتم. تنها زمانی نفس راحت کشیدم که نور خورشید به‌طور کامل به اندامم تابیده شد. دستم را جلوی صورتم گرفتم و چشم بستم.

- نایست کار داریم.

یواش‌یواش چشم‌هایم به نور عادت کردند. چیزی را که پیش رویم می‌دیدم دقیقاً همان بود که هیچ‌گاه در مخیله‌ام نمی‌گنجید. محلی که احتمالاً آن بوی تعفن از همین سگ‌ها و گاوهای مرده بلند شده بود. خرابه‌ها و متروکه‌های دیگری هم در جای‌جایش به چشم می‌خورد. کف خاکی و داغی که روی آن پا می‌گذاشتم آن چیزی بود که مرا یاد بیابان‌ها می‌انداخت.

- ما کجاییم؟

- یه جای بد!

- این‌که معلومِ. پرسیدم کجا؟

- حرف نزن خودت می‌فهمی. اَه تو الآن باید غمبرک بگیری و توی شوک باشی. نکنه این‌کاره‌ای؟

- من از اون هاش نیستم.

- آره خب... کاملاً واضحِ. هر کی جای تو بود با فهمیدن گندی که به زندگیش زدن خودبه‌خود سکته می‌کرد یا حداقل تا یک هفته صمّم بکم می‌شد. تو اما فرق می‌کنی... البته به قول علیسان بعضی‌ها عادی بودنشون غیرعادیِ!

سرم را پایین انداختم و پوزخند زدم. شاید این کلامش را ذهن من هم تأیید می‌کرد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...