رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
mahdiyeh82

رمان تمنای نوش دارو | mahdiyeh82 کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.  

قوانین نوشتن رمان

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق  

@Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت پنجم:

گمشده ی مرد جوان

مازیار:

به ذهن درگیرم لعنت فرستادم. از احساس عذاب وجدان، قلبم به درد می آمد. یاد او همواره در خاطرم زنده می شود.

زیر لب گفتم:

_ لعنت بهت مازیار! لعنت به تو که انقدر دست روی دست گذاشتی؛ تا آخرِ سر ازت گرفتنش. تو عامل بدبختی همه ی دار و ندارتی مازیار! اگه زودتر می جنبیدی الان بهترین زندگی رو داشت.

بغض کردم و ادامه دادم:

_ اگه الان اون دختر تو سیاه ترین زندگی به سر می بره؛ تقصیر توئه. اینکه هرروز هرروز کتک می خوره تقصیر توئه. وای، وای مازیار تو چیکار کردی؟ تو با زندگی یه دختر معصوم و پاکِ بی گناه چیکار کردی؟!

بر سر خودم فریاد زدم و سرم را به فرمان ماشین کوبیدم.

_احمقِ الاغ! اون فقط هفده سالش بود.

بغضم شکست و اشک از چشمانم جاری شد. بعد از پنج سال، چشم های من رنگ قطره های اشک را به خود دیدند.

صدای تق تق قطره های باران، که با شدت به شیشه های ماشین می خوردند؛ سرِ من را بلند کرد. اولین باران پاییزی، چه با طراوت بود! بی توجه به هوای بیرون از ماشین پیاده شدم و باز بی توجه به ماشین رها شده، زیر باران قدم برداشتم. سرم را به سمت آسمان ابری گرفتم. به اشک هایم اجازه ی ریختن دادم. می دانی؟ خوبی زیر باران بودن این است که، هیچکس اشک هایت را نمی بیند. مردم از کنار من رد می شدند. نگاهم می کردند؛ و به راه خودشان ادامه می دادند. بعد از پنج سال، چرا حالا؟ چرا الان؟

صدای زنگ گوشی مرتباً به گوش می رسید. در دست گرفتمش و جواب دادم:

_سلام.

_سهیل: سلام و زهرمار! گوشیت رو چرا جواب نمیدی؟

_مگه نشنیدی؟ مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد.

_سهیل: مشترک مورد نظر غلط کرد با تو. مردک نفهم! شاید کار واجبی باهات داشته باشم.

تلخ خندیدم و گفتم:

_کار واجب من این روزها فقط یه چیزه؛ اون هم پیدا کردن سوگند.

_سهیل: می دونم.

ایستادم. با تردید گفتم:

_سهیل! بگو که خبرت خوشِ.

_سهیل: ابتدا رمز خود را وارد کنید!

تن صدایم از هیجان بالا رفت:

_سهیل بنال.

_سهیل: خب بابا چته؟ روان پریش! بله خوشبختانه پیدا شد. البته فعلا فقط شوهرش.

نفسم به شماره افتاد. به درختی که کنارم قرار داشت تکیه زدم و گفتم:

_سهیل تا عمر دارم مدیونتم. خب...خب الان کجاست؟ آدرسی ازش داری؟ شماره چی؟

_سهیل: من تازه یک ساعت پیش فریدون رو پیدا کردم ها. چه توقعی داری؟! بیا خودت برو تعقیبش کن. من مأموریتم رو انجام دادم.

_باشه. باشه. دمت گرم. از کجا پیداش کردی؟

_سهیل: تقریباً یک ساعت پیش، برای قرارداد شراکت یه جایی رفتم؛ که آقای فریدون فرخ زاد جلو اومد و باب آشنایی رو باز کرد. من هم شصتم خبردار شد. این آقا همونی هست؛ که جناب دارن دنبالش می گردن. فعلا در حد رفت و آمد به شرکت ها با هم در ارتباط هستیم. بیشترش پای خودت. همین فردا هم یه سر به شرکت ما می زنه.

_مردک الدنگ!

_سهیل: حالا می خوای چیکار کنی؟

_من اگه این رو آتش نزنم مازیار نیستم. سهیل! بدون شک سابقه ی پر خلاف و گندی داره. ببین می تونی ازش آتو بگیری یا نه.

_سهیل: آتو از کجا؟!

_رفیق! تو که جاسوسی رو خوب بلدی. یه کاریش بکن دیگه.

_ سهیل: توصدات یه عجزیه؛ که من نمی تونم نه بگم. باشه، خبرت می کنم.

دستی به صورت کشیدم و بعد از تشکر گوشی را قطع کردم. روی قلبم دست گذاشتم و زیر لب گفتم:

_تموم شد. تو نجاتش میدی. تو انتقامش رو می گیری. تو اون آشغال رو به سزای عملش می رسونی.

لبخندی زدم و نام جانانم را زیر لب تکرار کردم. در دل به او قول دادم؛ که آزادش خواهم کرد.

****

دستی به یقه ام کشیدم و منتظر ماندم تا همسایه ی هم طبقه ی آنها، در را باز کند. به ده ثانیه در باز و خانمی با چادر رنگی جلوی در ظاهر شد.

_سلام خانم. وقت به خیر.

گنگ نگاهم کرد و جواب داد:

_سلام. بفرمایید.

_ببخشید. من برای یک سری سوالات تحقیقاتی درمورد همسایه ی شما آقای فرخ زاد مزاحم شدم.

_خانم: شما؟

_مأمور تحقیقاتی یکی از ارگان هایی که آقای فرخ زاد درخواست استخدام دادند. خب می دونین که، تحقیقات محلی جزوی از مراحل استخدامیه.

_خانم: آهان. بله درسته. خب حالا چه خدمتی از من برمیاد؟

نیم نگاهی به خانه ای که دختر زیباروی نوجوانی ام در آن زندگی می کرد، انداختم و گفتم:

_خواهشمندم در نهایت صداقت و سادگی هرچیزی که از آقای فرخ زاد می دونید به من بگین.

به چهارچوب در تکیه زد و گفت:

_خب این آقا فقط یک سال هست؛ که به اینجا نقل مکان کردن. وای آقا! راستش ما از این مرد خیلی ناراضی ایم. اصلا حقوق همسایگی رو به جا نمیاره. درست نیست همچین آدمی قبول استخدام بشه. از خدا که پنهون نیست؛ از شما چه پنهون؟ با وجود خانمش دست دخترای رنگاورنگ رو می گیره میاره خونه.این مرد خانمش رو خیلی اذیت می کنه. طفلی خانمش رو اگه ببینین فکر می کنین یه زن سی و شش، هفت ساله ست؛ ولی خودش گفت متولد سال هفتاد و ششِ! به اندازه ی ده، پانزده سال پیر شده. این آقا دست بزن داره، قمار باز هست، اهل یللی تللی هست. یک هفته ای هست زنش زمین گیر شده. من هم وظیفه ی انسانی خودم دونستم که هر روز بهش سر بزنم و وقتی شوهرش نیست ازش مراقبت کنم.

صداش رو پایین آورد و اضافه کرد:

_ هر چی هم به سوگند می گیم: بیا برو پزشک قانونی ازش شکایت کن. طلاق بگیر....میگه: من کسی رو ندارم. اینجوری لااقل جای خواب و خورد و خوراکم جورِ. بقیه اش فدای سرم.

لبش را گاز گرفت و گفت:

_ خاک به سرم اینا چیه من میگم؟ چه ربطی به کار این آقا داره؟ من چیز دیگه ای نمی دونم آقای محترم. شناخته و نشناخته همین بود.

قلبم از این همه خباثت به درد آمد. چه بلایی بر سر سوگند من آمده؟ مردک آشغال! زنده زنده کبابت می کنم.

@Sahar79

ویرایش شده توسط mahdiyeh82

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم:

اشک های آماده

از خانمِ همسایه تشکر کردم. نگاه خشمگینی به در کرم رنگ دنیایم انداختم و بی سر و صدا، از آن ساختمان عذاب آور بیرون زدم. به خاک سیاه می نشانمت.

با به یادآوری تکه ای از حرف های آن خانم، ایستادم و بر پیشانی ام کوبیدم. تصورش هم نفسم را قطع می کرد.

« یک هفته ای هست زنش زمین گیر شده. من هم وظیفه ی انسانی خودم دونستم؛ که هر روز بهش سر بزنم و وقتی شوهرش نیست ازش مراقبت کنم.»

به درخت کاج کنارم تکیه زدم و با دست گلویم را دست کشیدم. این حالات منزجر کننده، تنها برای عشقی که به سوگند دارم نیست؛ مسئول همه ی این بدبختی ها و فلاکت ها من هستم. احساس عذاب وجدان است که هیزم اضافه ی آتش عشقم شده.

به هر زور و سختی ای که بود خودم را به خانه رساندم. طوری که کسی نفهمد، به سمت اتاقم راه کج کردم. منتهی ماهور انگار رادار داشت و می توانست ورود من را حس کند! مهلت حرف زدن و پرسش های جور واجور را ندادم و خیلی سریع در اتاقم را پشت سرم بستم.

آنقدر اتاقم را متر کردم، آنقدر بر سر خودم لعن و نفرین فرستادم؛ که آخر دل را به دریا زدم. شماره ی فریدون را گرفتم و منتظر شنیدن آن صدای حال به هم زن شدم.

_فریدون: الو بله؟

دندان قروچه ای کردم و مشتم را به جای صورتش، به دیوار کوبیدم.

_فریدون: الو؟

_فریدون فرخ زاد؟

_فریدون: شما؟

_من؟ هه...من همونی هستم که توئه آشغال روانی همه ی زندگیش رو گرفتی. همه ی دنیاش رو به باد دادی. همونی که سوگند، به اندازه ی تمام کسانی که نمی شناسه دوستش داره.

مکث نه چندان طولانی ای کرد و گفت:

_مازیار؟ چی شده یادی از ما کردی برادر؟ فیلت یاد هندوستان کرد؟ ناموس دزد عوضی؟!

_خفه شو احمق. تو ناموس دزدی یا من؟ سوگند از همون اولش هم دلش پیش من بود. تویی که مثل قورباغه خودت رو وسط عشق من و سوگند انداختی. تویی که پنج ساله عین زگیل چسبیدی به زندگی سوگند. اگه می بینی تا الان صبر کرده واسه خاطر جا و غذاییه که بهش میدی ابله. وگرنه که تو قد سگ همسایه براش ارزش نداری!

از خشم نفس نفس می زدم. انگار که اون هم رم کرده بود.

_فریدون: هوی نفهم! چی چی واسه خودت بلغور می کنی؟ خود سوگند رضایت داد. خیال برت داشته که عاشق توئه. هان؟

داد زدم:

_ .....خوردی! فکر کردی من نمی دونم چه معامله ای با اون بابای پول پرستش کردی؟ هان؟ خوب گوشات رو وا کن ببین چی میگم مرتیکه ، یک هفته بیشتر بهت فرصت نمیدم. وای به حالت...

وسط حرفم پرید؛ که سریع گفتم:

_زر نزن. وای به حالت بعد از این هفت روز وضعیت جسمی سوگند بهتر نشه؛ پوزت رو به خاک می مالم. خر فهم شدی یا نه؟

_فریدون: هیچ....نمی تونی بخوری. بیخود واسه من دور برندار. اُشتر!

شیشه ی عطر را از روی میز برداشتم و باز به جای صورت، آینه را هدف قرار دادم.

دیگر برایم مهم نبود؛ که صدا به بیرون می رسد.

 نعره زدم:

_کثافت عوضی! شده با پلیس میام در خونت. بلایی به سرت میارم که خود دادگاه درجا طلاق سوگند رو ازت بگیره. بی صبرانه منتظرم ببینم تو دادگاه مثل خر عر می زنی، یا مثل مرغ قدقد میکنی. مرتیکه خاک برسر!

گوشی را روی زمین پرت کردم و لبه ی تخت نشستم. سرم را در دست گرفتم و اشک های آماده ام را از بند غرور، آزاد کردم.

صدای بغض مانندی نامم را صدا زد:

_مازیار!

با صدای گرفته ام گفتم:

_برو بیرون ماهور.

بی توجه کنارم نشست. دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:

_داداشی!...سوگند برگشته؟

_ گفتم برو بیرون. می خوام تنها باشم. نمی فهمی؟

بلند شد و به سمت در رفت. قبل از اینکه بیرون برود، با صدای لرزانش گفت:

_مازیار!...خودت خوب می دونی من تنها کسی هستم؛ که از دلت خبر داره. پس تو خودت نریز. اگه به دو تا گوش واسه شنیدن درد و دلات نیاز داری، اگه لازمه سر بذاری روی شونه ی کسی و هر چقدر دلت می خواد گریه کنی، من هستم.

نیم نگاهی به تک خواهرم انداختم. کتابش را از روی زمین برداشت و بیرون رفت. دیگر نمی توانستم خوددار باشم. سرم را به بالشت فشار دادم و تا جایی که حنجره ها یاری می کردند، داد زدم، فریاد زدم، ناسزا گفتم و لعنت فرستادم.

اینکه چه ساعتی بود، یا چه وقت از روز را نمی دانم. روی تخت نشستم و به بالشت خیس از عرق و اشک، خیره شدم. پوزخندی زدم و به سر و ریخت خود، نگاه انداختم. تک پوش مشکی رنگم بر بدن چسبیده بود. بلند شدم و به حمام رفتم. در آینه به صورت ملتهبم، چشم دوختم. سفیدی چشم هایم قرمز بود و مردمک عسلی رنگم، از همیشه تیره تر. ابروهای پرپشت مشکی ام هم به هم ریخته و نوک بینی قلمی ام سرخ شده بود. باز به حال خودم پوزخند زدم.

جسمم زیر دوش بود و روحم به سال های قبل. به آن موقع هایی که سوگند را به آغوش می کشیدم و در گوشش با صدای خسرو شکیبایی می گفتم:

_لاکردار! اگه بدونی چقدر دوست دارم...

@Sahar79

ویرایش شده توسط mahdiyeh82

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم:

روزهای خوش باهم بودن

_مازیار؟

لبخندی به رویش زدم و گفتم:

_جان دل مازیار؟

خنده ی ریزی کرد و خجالت زده، لبش را به دندان گرفت.

_سوگند: دلم هوس گیلاس کرده!

با خنده نگاهش را دنبال کردم. عجب گیلاس های سرخی! بلند شدم و گفتم:

_پس منتظر چی هستی؟!

نگاهش را به من دوخت. لبخندش جمع شد و متعجب گفت:

_باور کن شوخی کردم. می خواستم عکس العملت رو ببینم.

دستش را کشیدم و مجبورش کردم بایستد. با لحن آرامی گفتم:

_هرچقدر دلت می خواد من رو امتحان کن. به قول اون متنه، تفنگ بگیر کنار شقیقه ام بگو دوستم نداشته باش. تا من بگم بکش ماشه رو! ولی هیچ وقت به احساس پاکی که من بهت دارم شک نکن.

اشک در چشم هایش حلقه بست. با صدای لرزانی گفت:

_من با این همه احساس چیکار کنم مازیار؟

به لبخندم عمق دادم و چشم بسته، لب هایم را برای چند ثانیه ی اندک، به پیشانی اش چسباندم و عطر موهای حنایی رنگش را به ریه هایم فرستادم.

_سوگند! جات پشت جیب چپ پیراهنمه.

****

_سوگند: مازیار؟

_جونم؟

_سوگند: چقدر دوسم داری؟

_سوگند؟

_سوگند: بله آقاجان؟!

نفس عمیقی کشیدم و محکم تر تابش دادم.

_به اون بالا نگاه کن.

سرش را به سمت آسمان برد. ادامه دادم:

_چند تا ستاره می بینی؟

سردرگم جواب داد:

_چه ربطی به سوال من داره؟ خب معلومه، بی نهایت ستاره.

لبخندی زدم و گفتم:

_ حالا فهمیدی چقدر دوست دارم؟

مکث طولانی ای کرد و بعد انگار که از شوک درآمده باشد؛ هینی کشید و گفت:

_وای مازیار! چقدر مرموز حرف میزنی. گیجم می کنی.

خندیدم و تاب را دور زدم. جلوی رویش دست در جیب کردم و به چهره ی ذوق زده اش خیره شدم. تاب را نگه داشت و گوشه ی روسری اش را درست کرد.

_سوگند: چیه؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟

جلوی پایش بر دو زانو ام تکیه کردم و زنجیر های تاب را گرفتم. خیره در چشم های خمارش گفتم:

_دلم می خواد برام از اون شعرهای قشنگت بخونی.

لپ هایش را باد کرد و صورتش را در یک سانتی متری صورتم قرار داد.

_سوگند: غمگینه ها.

_عیب نداره. فقط می خوام چند دقیقه صدات رو بشنوم.

چند ثانیه بعد صدای خوش آهنگش را به گوش شنیدم.

_سوگند:

شده عشقت به کسی بیشتر از حد باشد؟

هرچه خوبی بکنی با دل تو بد باشد؟

تو به ایمان برسی اینکه کسی جز او نیست؛

 او برعکس تو، به هرچیز مردد باشد.

تو به هر در بزنی تا که بدست آوریش؛

و جوابش به تو یک عمر فقط رد باشد.

بنشینی دو سه تا شعر بگویی که مگر،

یکی از این همه، شعری که بخواهد باشد.

همه دلداده ترین فرد تو را بشناسند؛

او به دلسنگ ترین فرد زبانزد باشد.

شده از نم نم بارانِ دلت خیس شوی؟

دائما مشق تو آن مرد نیامد باشد؟

تو ندیدی که چه سخت است ببینی عشقت،

پیش چشمان تو با آنکه نباید باشد.

چه کنم با دل دیوانه که با این همه باز،

سعی دارد که به این عشق مقید باشد.

بهتر این است که من هم بپذیرم آری؛

بپذیرم که محال است و باید باشد.

@Sahar79

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم:

نگرانی های مادرانه

ساغر:

لقمه ای از کرم کارامل برای فرهادِ مشغول در کار گرفتم و گفتم:

_ بفرما همسرجانم. سخت مشغول کاریا. یک وقت به من نگاه نکنی؛ می ترسم حواست پرت بشه!

لقمه را از دستم گرفت و خندید. عینکش را برداشت و کامل به سمت من چرخید.

_فرهاد: خانمم! باور کن همه ی کارای شرکت روی هم انبار شده. مجبورم وقت استراحتم رو هم وقف کار کنم.

سرم را پایین انداختم و هیچ نگفتم. نفس بلندی کشید و من را روی پایش نشاند. دستانش را دورم حلقه کرد و بوسه ای بر موهایم زد.

_فرهاد: ساغرجان! ناراحت نباش دیگه. من فقط می خوام کارام رو سروسامون بدم عزیزم.

_ناراحت نیستم؛ فکرم درگیره.

روی گونه ام بوسه کاشت و گفت:

_ درگیر چی؟

با دکمه ی پیراهنش بازی بازی کردم و گفتم:

_ حق داری ندونی. انقدر سرت شلوغه که دیگه حواست به بچه هات نیست. فرهاد! نگرانم. تو که نیستی ببینی مازیار چه ریختی شده. اصلا انگار نه انگار تو این خونه داره زندگی می کنه!

_فرهاد: چطور؟

_صداش میزنم، سلام میکنه! میگم تختت رو مرتب کن؛ لباسای کثیفش رو میده دستم! میگم ماهور رو صدا بزن؛ میگه رفته کلاس! درصورتی که ماهور تو اتاقش بود. حالش خوب نیست. من این رو می فهمم فرهاد.

به توصیف من از رفتارهای مازیار خندید و گفت:

_ چه فاجعه ای! نکنه چیزی میزنه؟

با اخم مشتی به بازویش زدم و گفتم:

_کوفت. دارم جدی حرف میزنم.

خنده اش را قورت داد و گفت:

_خب عزیز من! اینکه کاری نداره. امروز که اومد برو ازش بپرس؛ مشکلی داشت، با هم حلش می کنیم.

****

ساعت هفت صبح پای میز صبحانه، من و فرهاد در سکوت مشغول صبحانه خوردن شدیم. او به فکر کارهای درهم و برهم شرکتش بود و من، در فکر مازیار بودم.

صدای دخترک زیبایم به گوش رسید:

_سلام.

_فرهاد: به به! ماهی خانممون هم بیدار شد؟!

_ماهور: من اسمم ماهورِ بابا.

میان بحثشان پریدم و گفتم:

_ بیا مامان. اینم مربا. پنیر هست، کره هست، حلوا هست، هرچی می خوای بخور.

کاسه ی مربا را به سمت خودش کشید و به جای خالی مازیار خیره شد.

_ماهور: مازیار کجاست؟

_ کله صبح نمی دونم کجا پاشد رفت!

_ماهور: امم... خب یعنی نگفت کجا میره؟

_ نه مامان جان. خودت که خونه ای؛ می بینی این روزا چقدر اعصابش خط خطیه. دیشب از زیر زبونش حرف کشیدم. فهمیدم پایان نامش به مشکل برخورده. فرهاد تو نمی تونی کمکش کنی؟

فرهاد لقمه اش را قورت داد و گفت:

_نه عزیزم! خودش یکم حوصله به خرج بده از پسش برمیاد.

_ خب می بینی که نه زمان داره، نه حوصلش رو. بعد هم یه ذره کمک تو به جایی نمیره.

_فرهاد: هر وقت خودش اومد گفت: بابا مشکلم فلان جاست؛ چیکار کنم...چشم. کمکش می کنم. فعلا که خبری نیست.

_ اون بچه غرور داره. توکه باباشی باید به فکر باشی.

_فرهاد: ساغر جانم! می ذاری به عنوان یک پدر، هرکاری که خودم صلاح می دونم انجام بدم؟

از آنجایی که حرصم گرفته بود؛ با تشدید گفتم:

_ بله فرهاد جانم.

ماهور و فرهاد خندیدند و من بی توجه، به خوردن ادامه دادم.

_فرهاد: خدانگهدار خوشگلا.

تا دم در همراهی اش کردیم و من، بعد از دادن کیف به دستش و گرفتن بوسه ای از عشق، در را پشت سرش بستم.

ماهور به سمت آشپزخانه برگشت.

_خب خانم خانما! شما بگو. از گروهتون چه خبر؟

_ماهور: خبر که زیاده مامان. ولی مهم ترشون اینه که من به عنوان یک عضو رسمی تو گروه، برای کنسرت چهارشبه اولین همکاریم رو باهاشون تجربه می کنم.

گل از گلم شکفت.

_جدی؟! چطور شده استرس نداری؟

پشت میز نشستم و منتظر نگاهش کردم. متفکر گفت:

_ والا مامان همچین بی استرس هم نیستم. رو نمی کنم. بالاخره اولین تجربه ی من هست و جلوی چند صدتا چشم قراره بنوازم.

لبخندی زدم و دستش را که روی میز بود، گرفتم.

_نگران نباش دخترم. بهت قول میدم همه چی همونجور که باید، پیش بره. ما هم میام تا از اضطرابت کم شه. خوبه؟

با ذوق گفت:

_مامان! واقعا می خواین بیاین؟

خندیدم و روی سرش را نوازش کردم.

_تو فکر کن یه درصد نیام. دختر جان! کم چیزی نیستا.

سوالی که ذهنم را درگیر خودش کرده بود را پرسیدم:

_راستی...خواننده مواننده نمیاد بخونه؟ فقط خودتونین؟

متعجب چشم گرد کرد.

_ماهور: وا مامان! مگه نگفتم بهتون؟!

متعجب تر از خودش جواب دادم:

_چیو؟ نه تو چیزی در این باره به من نگفتی.

_ماهور: ای بابا. حواستون کجاست پس؟...خیله خب یه بار دیگه میگم. ببینین مامان! ما در واقع موزیسین های یک گروه هنری هستیم؛ که وقتی آهنگساز برای هر ساز، نت خلق می کنه با ترکیب کردن درست ساز ها یه موزیک فوق العاده درست می کنیم.

ابروی راستم را بالا دادم و گفتم:

_اونوقت خانم موزیسین! این کار شما طرفدار هم داره؟

لقمه ای از مربا برای خودش درست کرد و جواب من را داد:

_نه به اندازه ی گروه های هنری ای که خواننده ی بنام دارن؛ ولی خب کار ما هم طرفدارای خاص خودش رو داره و کم هم نیستن. تازش هم مامان! گروه «غروب» ( یک گروه فرضی) خیلی شناخته شدست. نو پا نیست که فقط پنجاه شصت تا طرفدار داشته باشه. آره بابا یه همچین گروهی هستیم ما!

شانه ای بالا انداختم و در دل برای موفقیتش دعا کردم. خدایا! خودت هر چه صلاح می دانی برای دخترم رقم بزن. راضی ام به رضای خودت.

@Sahar79

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم:

زمان هم، می ایستد!

ماهور:

دو هفته ای از آغاز آشنایی من با گروه می گذشت و دیگر نه من احساس غریبگی می کردم، نه پدرام برایم اخم و تخم. تازه فهمیده بودم که چقدر صمیمی و با شور و حال است.

لیوان پنجم را هم سر کشیدم و عرق پیشانی ام را پاک کردم.

_شهاب: ای بابا. باور کن هیچی نیست ماهور. یک گوشه می شینی واسه خودت می نوازی. چجوری تو تمرین ها چشمات رو می بستی و فکر می کردی آدم مادم کنارت نیست؟ خب الان هم همین کار رو بکن. خیلی سخته؟

خودم را تاب می دادم و سعی می کردم آرامش خودم را برگردانم.

_پدرام: ماهور! مگه نگفتی خانوادت میان؟ پس پاشو برو پیششون. هر وقت آروم شدی و تسلط خودت رو به دست آوردی، برگرد تا بدون وقف کار رو شروع کنیم. هنوز زمان زیاد داریم.

انگار که حتما باید او می گفت؛ تا من به یاد می آوردم خانواده ام هستند. نگاهش کردم. با لبخند به آن طرف پرده اشاره کرد. بلند شدم و از پله ها پایین رفتم. نگاهم به جمعیت افتاد. آب دهانم را قورت دادم و از میان همه شان توانستم مامان، بابا، مازیار و سارا را که مشغول حرف زدن بودند پیدا کنم. هیچ کس من را نمی شناخت و به همین دلیل خیلی راحت خودم را به خانواده رساندم. متوجه ی من که شدند، با تعجب حال و هوایم را پرسیدند. نزدیک بود گریه ام بگیرد. مامان چند باری نوازشم کرد و بابا با شوخی هایش و سر به سرم گذاشتن هایش خنده به لبهایم آورد. مازیار نیز به من قوت قلب داد و گفت "مطمئن است شاهکار می کنم."

_بابا: در ضمن ماه جانِ بابا! اونجا رو یه نگاه بنداز.

به سمتی که اشاره کرده بود نگاه انداختم که...

خدای من! خدای من!

دست هایم را جلوی دهانم گرفتم و در بهت فرو رفتم. با خنده نگاهم می کرد و ابرو بالا می انداخت. لب زد:

_به به! خانم نوازنده.

دست هایم را کنار زدم و با صدای پس رفته گفتم:

_استاد!

خندید و بوسه ای برایم فرستاد. استاد شصت ساله ای که مثل یک عموی دلسوز و مهربان برایم سنگ تمام گذاشت. به خود که آمدم، متوجه ی نبودن استرس و دلهره شدم. دست بر روی قلبم گذاشتم. آرام بود. آرام می زد. لبخندی به روی لبم نشاندم و در دل گفتم:

_رو سفیدتون می کنم.

نگاهم به آن طرف پرده ی مشکی رنگ و لبه ی کنار زده اش افتاد. نیازی به دقت کردن نداشتم. خودش بود. همان کسی که به بهترین شیوه ی ممکن، قلب نامتعادلم را آرام کرد.

_بابا: دیرت نشه دخترم.

سرم را تکان دادم و دعاهای آرامش بخششان را در هوا قاپیدم!

پیش بچه ها که برگشتم، احوالم را جویا شدند.

_پدرام: خوبی دیگه؟ شروع کنیم؟

سر تکان دادم و لبخند به لب هایم نشاندم. در جایگاه خود نشستم و ویولن را کوک کردم. بسم ا...گفتم و برای خودم، بهترین هارا دعا کردم. از همان لحظه ی آماده شدنم، چشم بستم و باز نکردم!

_پدرام: ماهور!

پلک هایم را فاصله دادم. جلوی پایم روی یک زانو اش نشسته بود و دسته ی صندلی من را گرفته بود.

_بله؟

_پدرام: فقط به من نگاه کن. خب؟ همه ی حواست رو بده به اشاره های من و آرشه ی خودت. باشه؟

با اطمینان سرم را به نشانه ی مثبت تکان دادم و نفس عمیقی کشیدم. با لبخند بلند شد و کت خوش ایست مشکی اش را صاف کرد. جلوی روی همه مان ایستاد و با جملات نابش، قوت قلب داد. نازنین می گفت چه تجربه ی دهم باشد چه هزارم، او قبل از هر اجرا با جمله های انگیزشی اش آراممان می کند.

بالاخره پرده ها کنار رفت و من نیم نگاه هم به جمعیت ننداختم. با تسلط کامل و قلبی آرام، آرشه را خیلی نرم باتوجه به علامت های پدرام روی سیم ها می کشیدم. ولوم صدا ها کم کم، کم کم پایین آمد و تنها صدای ویولن من پررنگ شد. با اشاره ی پدرام حرکت آرشه آرام تر کردم و هنگامی که دستش را مشت کرد، صدا را به پایین ترین حد ممکن رساندم و بعد...متوقفش کردم. صدای دست ها و سوت ها از همه جا بلند شد. تازه توانستم با خیالی راحت، به جمعیت برخاسته نگاه بیاندازم. ناباور به اعضای گروه چشم دوختم که با لبخند برای جمعیت سر تکان می دادند. پدرام نیز تعظیم می کرد و لبخندش را کش می داد...

_مهشید: مبارکت باشه خانمی. کسب اولین تجربه رو میگم.

خندیدم و گفتم:

_مرسی.

_نازنین: به علاوه، کارت انقدر فوق العاده بود؛ که دیگه کسی به ما نگاه هم نمی کرد.

همه به خنده افتادند و تایید کردند.

_نه بابا؟! شما بیشتر تو چشم بودینا.

_شهاب: پس چرا من واسه هرکی خواستم سر تکون بدم، کسی نبود نگاهم کنه؟

نیشم را باز کردم و گفتم:

_چمیدونم والا. شاید اول به تو نگاه کردن تو نگاهشون نکردی، بیخیالت شدن.

چپ چپ نگاهم کرد؛ که شانه بالا انداختم. همه شان از جا بلند شدند و خود را با هر چیزی مشغول کردند.

_پدرام: ماهور!

به چشم های درخشانش نگاه کردم و بلند شدم.

_پدرام: حتی توی تمارین هم انقدر زبردست نبودی. یهو چی شد؟!

_خودم هم تو کارم خودم موندم. عه راستی! من یه تشکر درست و حسابی بهت بدهکارم.

کج خندی کرد و گفت:

_ چطور؟ برای چی؟

_خب من اصلا یادم نبود؛ که خانوادم هم هستن. تو یادم انداختی و باعث شدی استرس از من دور بشه.

قدمی جلو آمد و در یک وجبی ام ایستاد. خیره خیره نگاهم کرد و گفت:

_ به هرحال، خوشحالم که هستی. تو برای ما یه شانس بزرگی. هنوز برق نگاه آقای شفیعی جلوی چشمامه.

نگاهش برایم معنا داشت. معنایی که به خودی خود، کتفانم را مور مور می کرد. حالا می توانم بگویم پدرام، چهره ی کاملا جذاب و گیرایی دارد. ابرو، ته ریش و موهایش بور است و چشم های قهوه ای اش به تیرگی می زند. چند لاخ از موهایش روی پیشانی بلندش خودنمایی می کند. بینی ایرانی الاصلش ابهت خاصی به چهره اش بخشیده. باز به تیله های خوش رنگش خیره شدم. انگار او هم صورت من را می کاوید؛ که با نگاهم، مردمک ثابت کرد.

نمی دانم زمان هنوز حرکت می کرد، یا از قدم باز ایستاده بود. هرچه که بود، برایم سراسر لذت بود و احساس عمیقی که به وجودم تزریق می شد. برای زینب خدا بیامرزی فرستادم و نگاه از نگاه پدرام گرفتم. آخیش!

_زینب: ماهور جان! آقای شفیعی کارت داره عزیزم.

@Sahar79

ویرایش شده توسط mahdiyeh82

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت دهم:

یک فرصت طلایی

با اجازه ای به پدرام گفتم و همراه زینب به حضور آقای شفیعی رفتیم. لبخند رضایت بر لبانش جا خوش کرده بود. نگاهش که به من افتاد، برق تحسین را در چشم هایش دیدم.

_شفیعی: به به! برگ برنده ی گروه خسته نباشه. شاهکار کردی که.

خندیدم و گفتم:

_ای بابا آقای شفیعی. برای چی همتون یه جوری میگین انگار من تو مسابقات بین المللی کولاک کردم. بابا بخدا فقط یکی دو درجه از روزهای دیگه بهتر بودم. این همه اقراق لازم نیست که.

_شفیعی: کمتر از اون تشبیهی که به کار بردی هم نبود خانم خانما. اگه باور نداری بهت ثابت می کنم.

نگاهش را به پشتم دوخت و صدا زد:

_پدرام! بیا اینجا.

متعجب منتظر ماندم؛ تا ببینم چه می خواهد بر زبان بیاورد. پدرام با نیم نگاهی به من، کنارم ایستاد و با آقای شفیعی دست داد و تعریف هایش را به جان خرید.

_شفیعی: خب آقا پدرام. یه موضوع مهم هست؛ که باید حتما به شما دو نفر اطلاع می دادم. آقای سراوانی ردیف اول کنسرت نشسته بودند و نظاره گر اجرای شما بودند. خوشبختانه خیلی از کارتون خوشش اومد و پیش من حسابی تعریفتون رو کرد. به همین خاطر پیشنهاد دادند حتما شما رو برای کنسرت دو نفره ی کیش آماده کنم. پدرام! تو ساز نمی زدی؛ ولی کارات مورد تایید آقای سراوانی هست و پیشش اعتبار داری. و ماهور جان! دخترم شما هم به خاطر اجرای امشبت نظر آقای سراوانی رو به خودت جلب کردی. از همین رو شما دو نفر رو به نمایندگی از استان خراسان رضوی، می فرستند به کیش. سوالی نیست؟

به معنای واقعی کلمه لال شده بودم. نمی دانستم چه باید بگویم. در بهت خویش دست و پا می زدم؛ که صدای پدرام بلند شد:

_خب نگفتن برای چه تاریخی؟

_شفیعی: خبرتون می کنم. فقط از همین الان کاراتون رو راست و ریست کنین و حسابی تمرین. فعلا هم به گروه چیزی نگین؛ چون ممکنه باعث ناراحتی بشه. به موقعش خودم بهشون اطلاع میدم. تمرین، تمرین، تمرین. تمرین یادتون نره.

برای ابراز موفقیتش لبخند زدم و برای رفتنش سر تکان دادم. می خواستم حرف بزنم؛ اما نمی شد. هنوز در حیرت بودم و نمی دانستم چگونه احساس خودم را بیرون بریزم. نگاه پدرام روی من بود. من هم نگاهش کردم. خوشحالی از چهره اش می بارید. چه خوشحالی ای؟ او که به این سفر ها و برگ های برنده عادت داشت. پس این لبخند شاد و مردمک های لرزان نشانه ی چیست؟ وای ماهور! دست بردار. آخر خودت را دیوانه می کنی.

_پدرام: دختر! چقدر تو خرشانسی. اولین تجربه و این همه اتفاق خوب همگی باهم؟! مگه میشه؟! مگه داریم؟! اصلا وایستا ببینم، تو چرا خوشحال نیستی؟ داری میری کیش ها. کیش. این چهره ی خنثی چیه به خودت گرفتی؟

خندید و دست در جیب شلوارش کرد. هیچ عکس العملی از خود نشان ندادم؛ که باز ادامه داد:

_نخیر. می بینم که اوضاع خیلی وخیمه. پس ماهور خانم رفته تو بهت و زبونش از حیرت بند اومده. آره؟

در همان حالت سر تکان دادم؛ که قهقهه اش به هوا رفت. اخم بر ابروهایم نشست و خود به خود زبانم باز شد:

_کوفت! برای چی می خندی؟ مسخره ی بی مزه.

_پدرام: چه عجب! انگاری از بهت در اومدی.

چپ چپی نگاهش کردم و گفتم:

_نه پس. فکر کردی تا خود کیش لال می مونم؛ که تو هرچی دلت خواست بهم بگی؟ هه. کور خوندی.

نگاه عمیقش سینه ام را سوزاند. و باز خدا بیامرزی برای سارا فرستادم؛ که به موقع صدایم زد.

_سارا: ماهوری! کجایی نوازنده ی برتر خاندان عالی قدر؟

عقب گرد کردم و با دیدن اهل بیت، با سرعت به سمتشان رفتم و خود را در آغوش مامان انداختم.

بوسه ای بر سرم زد و گفت:

_دورت بگردم دختر نازم. دیدی چیزی نبود؟ الکی جوش می زدی.

_بابا: ناقلا! تا این حدم بلد بودی خوب باشی؟ رو نمی کردیا.

_سارا: دختره ی خل! بیشعور اولین کسی که باید حداکثر هنرت رو ببینه ماییم. اونوقت تو ما رو از همه آخر تر در جریان گذاشتی؟ واقعا که.

سری به تأسف تکان داد و رویش را آن طرف کرد. خندیدم و گفتم:

_ راستی! استاد کوشش؟

صدای استاد عمو مانندم از گوشه ای، توجه من را به پشت خانواده جلب کرد.

_دست مریزاد. هم به خودم، هم به شاگرد برترم. دیدی گفتم استعداد تو یه چیزی فراتر از سطح کلاساست؟ دیدی؟

با ذوق به طرفش رفتم و دستش را بوسیدم. به عنوان شاگردی، که سال های سال مدیون استادش شده است.

مازیار تنها با لبخند کوچکی نگاهم می کرد و حرف نمی زد. به رویش نیاوردم و مشغول گپ و گفت با خانواده شدم.

از گروه خداحافظی کردم و برای پدرام نیز، خط و نشان کشیدم. مبادا که ذره ای سر به سرم بگذارد. موضوع رفتن به کیش را با خانواده در میان گذاشتم و قرار شد برای خرید، راه به راه به بازار برویم. خوشحالی ام را بروز دادم. آن هم زمانی که در ماشین نشستم و ناخداگاه گریه ام گرفت. تازه توانستم عمق ماجرا را درک کنم. من به کیش می رفتم. برای ثابت کردن خودم در گروه، شهرت و یک مسافرت برای تغییر حال و هوایم، حتما به کیش می رفتم.

****

مشغول درس خواندن بودم؛ که صدای زنگ موبایل از روی میز عسلی بلند شد. در دست گرفتم و جوابش را دادم. شماره ای ناشناس!

_الو؟

صدای آشنای زلزله انداز این روزهایم، از پشت گوشی به این طرف رسید.

_پدرام: سلام. ماهور؟

_سلام پدرام. خوبی؟

_پدرام: عه پس درسته. فکر کردم قالم گذاشتی.

_وا ! چرا باید قالت بذارم؟ این چه کار احمقانه ایه باز؟

خندید و گفت:

_چمیدونم. گفتم لابد می خوای اذیت کنی.

_چه شکاک! خب حالا کاری داشتی؟

_پدرام: زنگ زدم ببینم اگه برای امروز وقت داری بریم یه جایی واسه تمرین.

_مگه سپهر و طناز نت ها رو آماده کردن؟

_پدرام: آره. انگاری آقای شفیعی برای یه همچین روزی از قبل خبرشون کرده. حالا میای یا نه؟

_کجا میریم؟

_پدرام: آمفی تأتر خودمون دیگه. جایی رو نداریم.

نفس عمیقی کشیدم و پیشانی ام را خاراندم.

_باشه. ساعت چند؟

_پدرام: پنج خوبه؟

_خوبه. منتظرم باش.

_پدرام: باشه. کاری نداری؟

_نه خداحافظ.

_پدرام: خداحافظ.

تماس که قطع شد، فوراً نامش را سیو کردم. از گالری ام عکس دسته جمعی مان را پیدا کردم و چهره ی جذاب و ترکیبی اش را برش زدم. آخر نیمی از قیافه اش غربی بود و نیمی دیگر شرقی!

عکس برش زده را روی شماره اش سیو کردم و چند دقیقه ای به آن زُل زدم. این چشم ها، این چشم ها عجیب باعث هنگ ماندن من می شد.

@Sahar79

ویرایش شده توسط mahdiyeh82

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت یازدهم:

ای قلب! ثابت بمان دیگر.

_سلام.

به سمتم چرخید و لبانش را به لبخند زینت بخشید.

_پدرام: سلام علیکم بانو. احوال شما؟

نفس عمیقی کشیدم و ویولن را از کاورش بیرون کشیدم.

_خوبم. خب...کی شروع کنیم؟

با ناخن های دست راستش، مچ دست چپش را خاراند و گفت:

_البته که منم خوبم.

خندیدم و نشستم بر روی یکی از صندلی ها.

_ای بابا. نپرسیدم؟

دست در جیب کرد و رو به رویم ایستاد.

_پدرام: چای، قهوه، هیچی نمی خوای؟ از راه رسیدی میگی کی شروع کنیم؟ نوبری والا.

_نگفته بودی برای چای و قهوه بیام. گفتی برای تمرین. غیر از اینه؟

برگه ای را به سمتم گرفت و گفت:

_خیر اعلی حضرت. فرمایش شما درست.

برگه، حاوی نت هایم بود. بعد از تشکر، مروری کردم و سر تکان دادم. چشم چرخاندم سمت پدرام که دست در جیب خیره خیره نگاهم می کرد. متعجب گفتم:

_چیزی شده؟

قدمی به جلو برداشت و همزمان، قلب سرکش این روزهایم را به تلاش بیشتر دعوت کرد.

_پدرام: ماهور؟

آب دهانم را قورت دادم و گفتم:

_بله؟

مکث نسبتاً طولانی ای به صورتم انداخت. در این زمان با خود در دل سخن می گفتم.

_هی هی هی هی! چته تو؟ به اندازه ی کافی خون تو بدنم هست. فکر نکنم دیگه لازم باشه خون تولید کنی. آهای قلب دیوونه، با تو ام ها. آروم بگیر؛ داری آزارم میدی.

گردنم را خاراندم و نفس عمیقی کشیدم. فرمان عقلم را که به قلب پررو ام منتقل کردم؛ پدرام نیز به حرف آمد.

_پدرام: نمی دونم چرا همش احساس می کنم اگه بریم کیش اتفاقای خوبی می افته. یه حس خوشایندی نسبت به این سفر دارم ماهور. تو هیچ حسی نداری؟

دِکی! این همه مکث برای گفتن چنین حرفی بود؟ ارزشش را نداشت.

_شاید قراره نظر همه رو جلب کنیم. احتمالا واسه همینه.

انگشتانش را لای موهای موجی اش کشید و گفت:

_مِیبی ( شاید ).

لبخندی زدم و بلند شدم.

_خب پس من میرم بالا تا تو راحت باشی. کاری باری؟

کج خندی کرد و گفت:

_قطعا به خاطر راحتی منه. قطعا.

بی توجه به منظورش دستی تکان دادم و از آمفی تأتر خارج شدم. به محض بیرون آمدنم به دیوار تکیه زدم و دو مشت محکم، به سینه ام کوفتم. ای که الهی سقط بشوی. بس است دیگر. خسته ام کردی قلب مزخرف این روزهایم.

نفسم را با شدت بیرون دادم و تکیه از دیوار برداشتم. حال درونم به هیچ عنوان خوش نبود. گرمای شدیدی را در هفته ی سوم پاییز حس می کردم و این برای من قابل درک نبود. داغی گونه هایم نیز پیاز داغ اعجوبه های تازه ام را بیشتر می کرد. دو سیلی نسبتاً محکم به هر دو طرف زدم و به سوی پله ها قدم برداشتم.

در طبقه ی دوم، چهار اتاق وجود داشت؛ که سه اتاقش آموزشی بود و آن یکی، خالی از هر چیزی جز موکت. به همان جا رفتم و کف زمین نشستم. برگه را جلوی رویم گذاشتم و با حفظ تکه ی کوچکی از نت ها، استارت تمرین را زدم. موزیک زیبایی بود. طناز در این ترکیب، قهاری زبردست است. در خلوت خویش، سخت مشغول حفظ و تمرین بودم؛ که در باز شد و من، از ترس هینی کشیدم و برخاستم.

_پدرام: منم بابا منم.

پوفی کشیدم و باز نشستم.

_بد نیست بعضیا در زدن یاد بگیرن.

خندید و در را پشت سرش بست.

_پدرام: خب ببخشید. اومدم یکم کیف کنم.

عاقل اندرسفیهانه نگاهش کردم؛ که روی زمین لم داد و گفت:

_منظورم اینه که اومدم نواختنت رو ببینم. می خوام ببینم این طناز خانم چه کرده.

ابرویی بالا انداختم و گفتم:

_من که حرفی نزدم. برای چی توضیح میدی؟

_پدرام: نگاهت به خودی خود با آدم حرف میزنه. نیاز به جنبوندن اون تیکه گوشت نیست.

از زرنگی اش لبخند بر لبم نشست و گفتم:

_خب حالا که انقدر باهوشی بهت افتخار میدم و یه کوچولو میزنم برات.

او هم لبخند زد و باز نیش شلِ قلب بی حیایم را باز کرد.

چشم هایم را خمار کردم و تا آنجایی که حفظ کرده بودم، برایش نواختم. او هم به پشت دراز کشید و دست هایش را قلاب کنان روی سینه اش گذاشت و چشم هایش را بست. با آن لبخند کوچک و ملیحی که بر لب داشت؛ به کلی من را محو خودش کرد. نمی دانم؛ اما هرچه که هست، غریب و نا آشناست. حواسم را می گویم. نمی توانم منکرش شوم. برای چه خودم را گول بزنم؟ یک کلام، ختم کلام. من عاشق همین صورت گیرا و صدای دلنشین و چشم های مهربان شده ام. مگر جرم است؟ خدا را چه دیدی؟ شاید او هم نسبت به من بی میل نباشد. از نظریه هایی که کمتر از نیم ساعت پیش در حین تمرین به آن رسیده بودم، لبخندم را عمق دادم. سرش چرخید و چشم باز کرد. لبخندش را کِش داد و چشمک ریزی زد. خنده ام گرفته بود. آرشه را از روی سیم ها برداشتم و گفتم:

_حالا راضی شدی؟ کیفات رو خوب کردیا. من به هرکسی این افتخار رو نمیدم؛ که خصوصی براش بزنم. فقط برای خانوادم و دختر خالم. تو این وسط استثناء شدی.

خندید و با یک حرکت از حالت دراز کِش برخاست و نشست.

_پدرام: مورشانس با خرشانس بگرده همین میشه دیگه. مارو هم خوش شانس کردی خانم.

متعجب از اصطلاح من در آوردی اش خندیدم و سرم را پایین انداختم.

بعد از یک ربع حرف های اضافه ی بامزه، از یکدیگر خداحافظی کردیم و من، حالا که می دانستم چه مرگم شده است، با نارضایتی محل را ترک کردم.

@Sahar79

ویرایش شده توسط mahdiyeh82

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت دوازدهم:

شروع روزهای خاص

با لبخند برای مامان، مازیار و سارا دست تکان دادم. بابا قرار مهم و طلایی ای داشت؛ که نبودنش را موجه می ساخت. مامان گریه می کرد. هزاربار گفتم آرام باشد و زود برمی گردم. اما خب مادر است و بی قرار. از دیدم که محو شدند به پدرام نگاه انداختم. او خانواده ای همراه خودش نداشت. سوالی در این باره نپرسیدم؛ اما به حرف آمدم:

_امیدوارم رو سفید برگردیم.

با صدای من نیم نگاهی به چشم هایم انداخت و لبخند زد.

_پدرام: انشاا...

از در کشویی بیرون زدیم و نسیم خنکی که می وزید را به جان خریدیم. مردی با یونیفرم مشکی دستش را به سمتی گرفته بود و هواپیمایی را نشانمان داد. نیم ساعت به جایگذاری ساک ها و پیدا کردن صندلی ها تلف شد و بعد، نشستیم. من سمت شیشه بودم و پدرام کنارم. آرامشی که از کنار او بودن به جانم تزریق شده بود، پلک هایم را سنگین می کرد. با شوق و ذوقی که از همراهی او داشتم خیره خیره نگاهش کردم. رویش آن طرف بود و ملت را می نگرید. لبم پایین را به دندان گرفتم و در دل قران صدقه اش رفتم. چه روزهایی را که در اتاق می نشستم و حیرت زده به احساس تازه جوانه زده ام فکر می کردم. برایم قابل هضم نبود. چه آسان و راحت دل داده ام! چه بی دغدغه و بی دلهره! اما بالاخره دیروز با این تازه وارد کنار آمدم. امروز نیز خود برایش آب و دانه می ریزم. خود مسئولیت حفاظت و نگهداری اش را بر عهده گرفته ام.

با چشم های گرد شده ی پدرام که ناخداگاه دلم را به خارش انداخت، حواسم را برگرداندم.

_چیزی شده؟!

با همان حالت گفت:

_ماهور! حالت خوش نیستا. ده بار صدات زدم. فکر کردم سکته کردی. می ترسی؟ می خوای جامون رو عوض کنیم؟ آبی، کیکی، کمکی چیزی لازم نداری؟ همه چی اوکِیه؟

متعجب از یکریز پرسیدنش گفتم:

_نه بابا من فقط رفته بودم تو فکر. حواسم نبود ببخشید. کاری داشتی؟

انگار که خیالش راحت شده باشد، چشم هایش را به حالت جذاب همیشگی اش درآورد و لبخند مهربانی بر لب نشاند.

_پدرام: کار که نداشتم. سرم رو برگردوندم دیدم همینجوری بهم زل زدی گفتم شاید اتفاقی افتاده یا چیزی می خوای. به هر حال حالا دیگه رو هواییم. اگه چیزی خواستی حتما بهم بگو. شنیدی که بابات چقدر سفارش کرد مراقبت باشم. پس دختر خوبی باش و هرچی خواستی لب تر کن.

خنده ی ریزی کردم و سرم را تکان دادم. نفس عمیقی کشید و دستانش را روی شکمش به هم قفل کرد و چشم بست. با حسرت نگاهش کردم. کاش تو هم یک خورده احساسی نسبت به من داشته باشی. اگر نه...قول نمی دهم که خوش بمانم. در دل روی چشم هایش را بوسه ای زدم و من هم به طبعیت از یار، دست هایم را قلاب کردم و روی شکم گذاشتم. لبخندی از آرامش زدم و چشم بستم. هرچه باداباد.

صدای مردانه ای اسمم را زیر لب تکرار می کرد:

_ماهور...ماهور بیدار شو. پاشو رسیدیم دختر. ماهور...تو که بیداری یه عکس العملی از خودت نشون بده خب. ای بابا!

خندیدم و لای یکی از پلک هایم را باز کردم.

_عه! فهمیدی؟

از حالتم به خنده افتاد و سر تکان داد. همه ی ملت از کنارمان عبور می کردند و به طرف در خروجی می رفتند.

_پدرام: باز نشسته. پاشو بچه.

بلند شدم و همراهش از پله های هواپیما پایین آمدم. هوای گرم و تقریبا شرجی کیش، برایم لذت بخش بود. مخصوصا که پدرام نیز این مدل هوا را دوست داشت. عینک آفتابی اش را به چشم زد و ساک هارا برداشت. از قبل سازهایمان را با آقای سراوانی فرستاده بودیم و حال فارق از اسباب سنگین، راهی ورودی فرودگاه شدیم. آفتاب سوزانی که چشم را می زد، باعث شد عینک دودی ام را به چشم بزنم. پدرام نگاهی به من انداخت و خندید.

_چیه؟ برای چی می خندی؟

_پدرام: آخه خیلی بامزه شدی.

_بامزه؟! برو بابا خودت رو ندیدی.

باز خندید و من را هم به خنده وا داشت. آقای سراوانی را دیدم که برایمان دست تکان می داد؛ اما پدرام راه خودش را در پیش گرفته بود. بازو اش را کشیدم و گفتم:

_خوب سرت رو انداختی پایین داری میریا. مگه آقای شفیعی نگفت آقای سراوانی میاد دنبالمون؟ حواس مواس یُخته.

_پدرام: عه راست میگی.

بعد در میان جمعیت چشم گرداند.

_بیخود نگرد شازده. چشمای تو کم سو شده. اوناهاش اونجا وایستاده منتظره جناب بهوش بیاد.

_پدرام: حالا هی تیکه بنداز خب؟

اگر نمی خندید، حتما خودم را سرزنش می کردم که ناراحتش کردم. اما لب های خندان و لحن شوخی مانندش مرا هم خنداند. اصلا این بشر شخصیتی داشت؛ که با رفتارش تو را از عذاب وجدان بیرون می کشید و خیال می کردی، خوب کاری کردی. بعد از احوال پرسی با آقای سراوانی همراهش به هتلی در نزدیکی های فرودگاه رفتیم و اقامت گزیدیم. پدرام و اقای سراوانی یک اتاق، من و خانم فکوری ( مدیر امور اقامتمان در کیش) یک اتاق. با هزار جان کندن خداحافظی برای پدرام فرستادم و همراه نرگس وارد اتاق شدیم.

یک اتاق با ست مشکی سفید مرتب و تکمیل. در همان نگاه اول از نرگس خوشم آمد. دختر با معرفت و خوش سر و زبونی بود و خیلی زود خودش را در دلم جای داد. بیست و نه سال سن داشت و در سبزوار، همراه خانواده اش زندگی می کرد. لباس هایم را با یک تونیک سفید و شلوار اسپرت مشکی تعویض کردم و خودم را روی تخت انداختم. کلیپس موهایم را باز کردم و آن هارا افشان مانند بالای سرم ریختم. نرگس هم کنارم روی تخت دونفره مان دراز کشید و آخیشی گفت. دهن غاره ای کردم و گفتم:

_آخ که چقدر خسته شدم خدا. فردا حتما روز پر کاری در پیش داریم.

با نشنیدن صدایی از نرگس نگاهش کردم. خیلی راحت و آسان خوابیده بود. پس از آنهایی بود که سر روی بالشت می گذاشتند خوابشان می برد. من هم آنقدر به روزهای مشترک و فکر و خیال هایی که قهرمان و نقش اصلی اش را پدرام بازی می کرد فکر کردم که به خواب رفتم.

@Sahar79

ویرایش شده توسط mahdiyeh82

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سیزدهم:

لبخند های از ته دل

صبح زود از زور هیجان خود به خود ساعت پنج بیدار شدم. ساعت ها رفته بود عقب و به همین خاطر نور آفتاب، اتاق را روشن کرده بود. صدای آواز گنجشک ها به گوش می رسید. نگاهی به نرگس انداختم. آرامش نفس هایش نشان از خواب طولانی اش داد. لبخند زنان بدنم را کش و قوسی دادم و از روی تخت بلند شدم. آبی به دست و رو زدم و جلوی آیینه ایستادم. شاید نظریه ی خیلی ها این باشد؛ که دختر جماعت اول صبح ها به محض بیدار شدن هیچ زیبایی ای ندارد. اما بالعکس من در اول صبح به دلیل ورم لپ ها و گونه هایم خیلی بیشتر از مابقی اوقات خوشگل می شدم. برای خودم چشمکی زدم و کف دو دستم را به دو طرف آیینه روی دیوار چسباندم. چشم های روشن آهویی ام که به سمت مامان رفته بود. سال قبل بینی ام را عروسکی عمل کردم و حال خیلی به چهره ی صورتم می آمد. ابروهایم به بابا رفته بود. کشیده و پر. منتهی مرتب تر و طلایی رنگ. لب هایم به مازیار رفته بود. لب بالایی ام نازک و لب پایینی ام متوسط. چهره ام را دوست داشتم. یک جورایی عاشقش بودم. با فکر کردن به کلمه ی عشق نا خودآگاه به یاد پدرام افتادم. گوشی ام را از روی میز برداشتم و پیام دادم:

_صبح عالی متعالی. بیدار نمیشین؟

انگار گوشی به دست بود؛ که زودی جوابم را گرفتم:

_اولا که صبح شما هم بخیر خانم. دوما که لابد بیدارم که می تونم پیامت رو ببینم دیگه. خوبی؟

از جواب حاضرش خنده ی کوتاهی کردم و نوشتم:

_خوبم. برنامه ی امروز چیه؟

_پدرام: ممنون سلام می رسونم.

این بار بلند تر خندیدم و در همان حال برایش نوشتم:

_ای بابا. بازم نپرسیدم؟ خب ببخشید.

_پدرام: بیخیال عادت می کنم. عرضم به حضور شما که امروز شما میای پیش من که تمرین هارو ادامه بدیم.

_چرا من بیام؟!

_پدرام: توقع که نداری با پیانو بیام اونجا؟

_آهان. خب صداش زیاده مزاحم میشیم.

_پدرام: فرشید ( سراوانی ) قبلا هماهنگ کرده. الان به خاطر شروع مدارس و دانشگاه مسافرها خیلی کم شدن. طبقه ای که ما توش هستیم کلا خالیه و تو دست ماست. نگران اون نباش.

نفس عمیقی کشیدم و نوشتم:

_خب حالا کِی صبحانه می خوریم؟

_پدرام: نیم ساعت دیگه که کلا اَجیر ( کاملا هوشیار ) شدین صبحانه تون رو میاریم اتاقتون.

_باشه. کاری نداری؟

_پدرام: نه. فعلا.

_فعلا.

لبخندم را عمق دادم و باز روی عکس کوچکش زوم کردم. لبخند زیبایش که چینی کنار پلک هایش می انداخت، مرا به خنده وا داشت.

نرگس هم بیدار شد و پدرام صبحانه ی مفصلی را آورد و ما میل کردیم و سر ساعت هشت شروع به حاضر شدن کردم.

با تیپ اسپرتی ویولن به دست وسط اتاق پدرام ایستاده بودم. در را بست و به سمتم آمد.

_خب. چطوری؟

_خوبم. شروع کنیم؟

با خنده نگاهم کرد و گفت:

_عجب علاقه ای به زود شروع کردن داری ماهور. باشه بیا شروع کنیم. از دست تو!

خنده ای کردم و ویولن را از کاورش بیرون کشیدم.

تقریبا پنج ساعتی بود که درگیر تمرین بودیم. آنقدر که فرشید تقه ای به در زد و گفت:

_تموم نشد؟

هر دو خنده ای کردیم و با خستگی از اتاق بیرون زدیم. فرشید و نرگس حاضر آماده منتظر ما ایستاده بودند.

_پدرام: جایی میرین؟

_فرشید: من که باید برگردم مشهد. یک عالم کار ریخته سرم. ولی خانم فکوری می مونن. اومدم خداحافظی.

خلاصه که تا دم در هتل و لحظه ی سوار شدنش به تاکسی مشایعتش کردیم و دور هم حلقه زدیم.

_نرگس: خب حالا برنامه ی تفریحی چی تو سرتون دارین؟

خواستم پیشنهادی بدهم که پدرام سریع تر گفت:

_من که با یکی از دوستام قرار دارم. شما خودتون هرجا می خواین برین.

در دلم غم نشست. بودن در کنارش را دوست داشتم. اما انگار هنوز موفق نشده ام مهرم را بر دلش بیاندازم. هیچ نگفتم و فقط سر تکان دادم. با رفتنش رو کردم به سمت نرگس و گفتم:

_به نظر من امروز فقط بریم خرید.

_نرگس: آره همه ی خریدامون رو همین امروز بکنیم دیگه.

هر دو لایک هایمان را به هم چسباندیم و بدون برگشت به داخل هتل راهی بازار های کیش شدیم. به اندازه ی خودش شلوغ بود. تمام سوغاتی هایمان را از همان بازار اول خریدیم. ماشاءا... آنقدر جامع بود که دیگر لزومی به گشتن بیشتر نبود. برای مامان یک لباس شب مشکی خریدم. برای بابا یک پیراهن، برای مازیار یک پیراهن و یک شلوار اسپرت، برای سارا یک لباس مجلسی فیروزه ای، و برای اینکه نگویند برای خودش بیشتر خرید کرده، یک پیراهن بلند نیز برای خویش خریدم. وسایل های زینتی و خوراکی های سوغاتی و چیز میز های کوچکی را هم چاشنی خرید هایم کردم. آنقدر طولش دادیم که ساعت های پنج و نیم، شش از شدت خستگی روی نزدیک ترین کافی شاپ ولو شدیم. با دستانی پر! با کمی استراحت باز به راه افتادیم. هتل نزدیک بود و نیازی به گرفتن تاکسی نداشتیم. خرید هایمان سنگینی می کردند و از کت و کول افتاده بودیم. هوا تاریکِ تاریک شد. جلوی رویمان را به زور می دیدیم. از دور چراغ های هتل دیده می شد. ناگهان نرگس ایستاد. متعجب صورت تاریکش را نگاه کردم و گفتم:

_چرا وایستادی؟

_نرگس: یا ابوالفضل!

_هان؟

همان لحظه صدای خنده ی جمعی به گوشم خورد. نیاز به دنبال کردن صدا نبود. درست پشت سرم چند مرد جوان قهقهه می زدند و مارا دست می انداختند. ترس تمام وجودم را فرا گرفت. پلاستیک ها از دست من و نرگس شل شدند و پخش زمین شدند. خود خدا به دادمان برسد. آن هم در این تاریکی و خلوتی!

@Sahar79

ویرایش شده توسط mahdiyeh82

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت چهاردهم

قهرمانی که منجی می شود

نفس لرزانی کشیدم و قصد کردم آرام بچرخم. اما...

_پسر: آئو...به زنم به تخته عجب سوژه هایی به پستمون خورد! یه چرخ بزن کامل ببینیمیت.

دوستانش را هم خنداند. دندان قروچه ای کردم و برای نرگس ابرویی تاب دادم. می خواستم دستش را بگیرم و پا به فرار بگذارم؛ اما گرمای حضور شخصی درست در چند سانتی ام و گرمایی دیگر روی پهلوهایم مرا خشک کرد. دلم هری ریخت. احساس بی وزنی می کردم. ضربان قلبم مانند ضربات تند دارکوب روی چوب، به همان اندازه تند شده بود. بیخ گوش چپم مورمور شد. صدای چندش ناکش در گوشم پیچید:

_نمی چرخی؟

احساس شوک در من بیشتر از احساس خطر بود. جیغ ها و ناسزا های نرگس را می شنیدم. بال بال زدنش هایش را می دیدم. اما نمی توانستم واکنشی از خود نشان دهم. مرد دیگری دست به سینه جلوی رویم ایستاد. نگاه هیزش را از نوک سر و موهای خرمایی ام تا مچ پایم کشید. قدمی جلو گذاشت و با همان لبخند کثیفش گفت:

_انگاری ورزشکاری.

سوزشی را روی گردنم حس کردم. همان لحظه به خود آمدم. انگار که از بهت و شوک بیرون آمده باشم هینی کشیدم و از آنها فاصله گرفتم. با چشم های گرد شده روی گردنم را خاراندم. نفس نفس می زدم و عین همان ماست معروف نگاهشان می کردم. نمی دانم چرا صدای نکره ام بیرون نمی آید. آن هم دقیقا زمانی که نیازش دارم. دو مرد یک قدم جلو آمدند. یک قدم عقب رفتم. آن قدر جلو آمدند و من عقب رفتم؛ که پاشنه ی پایم به جسمی خورد. در یک ثانیه نگاهی به پشت کردم و متوجه دیوار شدم. دستم را روی قلبم گذاشتم. نفس هایم صدادار شده بود. حالا آنها با یک قدم دیگر به من می رسیدند. به عجز و ناتوانی رسیدم. بغض به گلویم چنگ انداخت؛ اما نشکست. می توانستم سست شدن دست و پاهایم را حس کنم. منتهی بازوانی نگهم داشته بودند. نگاه هر دو رویم می چرخید. دیگر یادم نبود نرگس در چه حال است. خودم را هم نمی توانستم جمع کنم. چه برسد به دختری دیگر. با مردمک های لرزانم دیدم. دیدم که صورت یکیشان نزدیک می شد و نگاه نجسش بین چشم ها و لب هایم در نوسان بود. آن یکی را گم کردم. نبود. انگار که رفته باشد. اما این یکی نزدیک و نزدیک تر می شد. صدای عربده ای به گوش رسید. صدای فحش و ناسزایی به گوش رسید. صدای مشت و لگدی به گوش رسید. نور امیدی در انتهای دلم روشن شد. نگاهم را بین چشم های بسته ی مرد و تماس دو ثانیه ای اش چرخید و بعد روی زمین افتادم. تازه بغضم شکست. تازه توانستم خودم را پیدا کنم. تازه توانستم جان بگیرم و خودم را تکانی بدهم. نشستم و خویش را در آغوش گرفتم. اشک هایم دانه دانه روی صورتم می غلتیدند. هق هق می کردم و از نجات یافتنم خدارا شکر می کردم.

_منجی: آشغال بی ناموس. گمشو تا نزدم از وسط دو شقت نکردم. گمشو مرتیکه سگ صفت.

مردهای جوان لنگان لنگان با لباس های نیمه پاره از محل دور شدند. نرگس روی زمین نشسته بود و بلند بلند گریه می کرد. شالش از سرش افتاده بود و گیره ی موهایش نبود. منجیمان رو برگرداند و کنار نرگس نشست. احوالش را پرسید و سرش را به سمت من گرداند. زیر سایه ی درخت بود و چهره اش درست حسابی دیده نمی شد. اما صدایش...هر کس هم نتواند تشخیص بدهد من یکی می توانم! با اخم های درهمش نزدیک شد و بالای سرم ایستاد. نشست و با خشم نگاهم کرد. نمی دانم. شاید هم نگاه و وضعیت من مظلوم نما بود؛ که اخم هایش باز شد و نگاهش دلسوز.

_پدرام: خوبی؟

حضور و صدایش، به موقع سر رسیدنش، همه مسبب رفتار بی اراده ی من شد. خودم را در آغوشش پرت کردم و پیراهنش را در چنگ گرفتم. آرام آرام دست هایش را بالا آورد و دورم حلقه کرد. یکی روی کمرم و آن یکی روی سرم. هق زدم. آن قدر که اشک هایم تمام شد و آرامش را در گرمای وجودش پیدا کردم.

_پدرام: آروم باش ماهور. تموم شد عزیزم. ببین؛ دیگه کسی نیست اذیتت کنه. من اینجام ماهورجان. گریه نکن ماهوری.

تازه متوجه ی موقعیتی که بوجود آورده بودم شدم. با خجالت از او جدا شدم و سرم را پایین انداختم. با زوری که داشت، همراه خودش بلندم کرد. نرگس با چشم های باد کرده و حال نه چندان خوب کنارم ایستاد. پدرام با لحن نسبتاً عصبی ای گفت:

_تو این تاریکی شما دو تا تنها تو این خیابون خلوت چیکار می کنین؟ هان؟ نباید یه تاکسی بگیرین؟ لااقل به من نفهم زنگ می زدین بیام دنبالتون. اگه یه بلایی سرتون میومد می خواستین چه خاکی تو سرتون بریزین؟ تو کله ی شما جای عقل چیه؟ اگه من نمی اومدم تا الان نیمه عمر هر کدوم یه جا می افتادین. چشمم روشن نرگس خانم. از شما که این همه محتاطی توقع نداشتم. اگه خار تو پای شما بره من باید جواب خانواده هاتون رو بدم. اینه جواب اعتمادم؟ مگه نگفتم هر جا میرین قبل هوا تاریکی تو هتل باشین؟ ها؟

هر دو با اشک های ریزان و سر پایین فقط به حرف های حسابش گوش می دادیم. راست می گفت. تمام حرف هایش درست بود و هیچ کدام جوابی برایش نداشتیم. زیر چشمی به اخم های در هم گره خورده اش نگاه کردم. چنگی به موهایش زد و نگاهم کرد. نفس عمیقی کشید و آرام شد.

_پدرام: خیله خب. حالا که به خیر گذشته دیگه گریه نکنین. از این به بعد هر جا خواستین برین با من میرین؟ فهمیدین یا نه؟ حالا هم جلو تر برین تا باز اتفاقی نیوفتاده.

سری تکان دادیم و خرید هایمان را از وسط خیابان جمع کردیم. با کمک پدرام به طبقه ی خودمان رسیدیم. دستی به صورتم کشیدم و با قدردانی به پدرامِ آرام ولی اخمو نگاه کردم. با دیدن نگاهم گره باز کرد و لبخند محوی زد.

_ببخشید پدرام. فقط می تونم بگم...

_پدرام: مهم نیست. نصف بیشترش تقصیر منه. خانواده هاتون شما رو به من سپردن و من ولتون کردم و رفتم پی کارای خودم. پس اونی که باید معذرت بخواد منم. برو تو استراحت کن. دیگه هم به قضیه ی امشب فکر نکن و خودت رو آزار نده. باشه؟

با لبخند سر تکان دادم و باشه ای زیر لب گفتم. در اتاق را بستم و به نرگس که مثل ابر بهار گریه می کرد خیره شدم. عجب شب مزخرف و شیرینی بود امشب!

@Sahar79

ویرایش شده توسط mahdiyeh82

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم:

روز دیگری با تو

برگه را پشت و رو کردم تا برای پدرام سند شود. باورش نمی شد به این سرعت نت ها را حفظ کرده باشم. پیروزمندانه و پرافتخار با لبخندی که انگار فتح بزرگی کرده ام، نگاه به چشم های از حدقه بیرون زده اش کردم. آرشه را روی سیم ها می کشیدم و هم زمان حرف می زدم.

_هه. دیدی پدی آقا؟

چقدر که از لفظ « پدی» بدش می آمد.

_پدرام: خب حالا. انگار شق القمر کرده. چهار تا خط از بر کردی دیگه. پز دادن داره؟

چشم گرد کرده گفتم:

_چهار تا؟! پدرام ناموساً چهار تا؟! خیلی بیشعوری. ارزش کار من رو پایین آوردی.

خندید و به صندلی اش تکیه زد. آرشه را پایین آوردم و با لبخند نگاهش کردم. همیشه خنده اش برایم حکم نت های ویولن را داشت. سر کج کردم و گفتم:

_امیدوارم شبانه روز خوبی داشته باشیم.

سر تکون داد و گفت:

_حس خوبی نسبت به امروز دارم.

_ساعت چنده؟

_پدرام: شستم رو بنده!

چهره ام را جمع کردم و خیره به لبخند مضحکش گفتم:

_هر هر هر، بی مزه.

باز خندید و همزمان با برخاستنش گفت:

_دو و ربع.

با فهمیدن ساعت یک راست بلند شدم و دست روی شکم گذاشتم. متعجب گفتم:

_ای وای! میگم چرا انقدر گشنمه. چقدر زمان زود گذشت.

_پدرام: پس بریم یه چیزی میل کنیم بعد هم...

_برای بعدش نقشه نکش. بعد نهار با نرگس میرم دوردور.

اخمی نشست بین ابروهایش و گفت:

_دیشب رو یادت رفت؟ قرار شد هر جا میرین با من برین.

مردمک در کاسه چرخاندم و بر خلاف میل باطنی ام و شادی عمق دلم، باشه ی بی حوصله ای گفتم و همراهش از اتاق خارج شدم...

****

باخنده های بلندمان روی صندلی های کافه ولو شدیم. چشم ها مارا با تعجب نگاه می کردند. مشتی به بازوی پدرام که همچنان حرف میزد زدم و بریده بریده گفتم:

_ای بابا...بسه دیگه...بذار...بذار نفس بکشم مرد حسابی!

نرگس دستش را از روی دهانش برداشت و گفت:

_وای خدا نکشتت پدرام. وسط خیابون آبرومون رو بردی. آخه این چه کاری بود؟

با یادآوری اش باز خنده ام شدت گرفت و دست روی دل گذاشتم.

_پدرام: چیکار کردم مگه؟ خودش گفت این ماهیا با آدم حرف می زنن. بد کاری کردم مچش رو گرفتم؟ همینجوری داشت سر مردم رو کلاه می ذاشت.

به سختی جلوی خنده ام را گرفتم و گفتم:

_وای خداجون! یه عقل درست درمون به این پدی بده خل شده. رفته چشم تو چشم ماهیِ میگه بگو عمو...وای دلم...آخ.

_نرگس: وای...یه خانمه اونجا بود کنار گوشم گفت این آقاهه دیوونست؟ شرمنده...ولی مجبور شدم بگم نمی دونم. احتمالا آره.

تازه خنده ام بند آمده بود؛ که با شنیدن این ماجرا دوباره از خنده منفجر شدم. پدرام ته خنده می کرد. اصولا کم می خندید و آرام.

_پدرام: مرسی واقعاً. خیله خب دیگه خیلی خندیدین. ساکت تا این مردم با چشم هاشون ما رو نخوردن!

سرم را پایین انداختم و لبم را گاز گرفتم. هنوز شانه هایم می لرزیدند. ناگهان صدای نازک دخترکی در گوشمان پیچید:

_عه! عزیزم تویی؟ وای خدا جونم باورم نمیشه اینجا می بینمت. اون هم بعد پنج شش سال. نشناختی؟ منم...نفیسه.

خنده ام بند آمد. فکر های منفی به ذهنم هجوم آوردند. جرئت سر بلند کردن و دیدن نگاه جفتشان به هم را نداشتم. منتظر شنیدن صدای پدرام بودم. نمی دانم! شاید فکر می کردم مخاطب دختر پدرام است. اما صدای نرگس نفس حبس شده ام را با شدت بیرون انداخت.

_وای عزیزم! نفسی خودتی؟! چقدر بزرگ شدی دختر! اصلا نشناختمت.

با خیالی راحت سرم را بلند کردم و بعد از نیم نگاهی به پدرام و قیافه ی متعجبش، به نرگس و دختر نفیسه نام بغلش خیره شدم. بعد از مراسم معارفه متوجه شدم که نفیسه یکی از دوستان دوران دبیرستان نرگس بوده و خیلی خیلی با هم صمیمی هستند. دو دوست با هم مشغول گپ زدن و احوال هم را پرسیدن بودند و من و پدرام با یکدیگر شوخی می کردیم. برای آخرین جملات آن نیم ساعت گفت:

_ماهور! تو چقدر به مردم اعتماد داری؟ یا چقدر طول میکشه تا بهشون اعتماد کنی؟ یا باید چیکار کنن تا بهشون اعتماد کنی؟

_ای بابا. یکی یکی بپرس. الان اولی رو یادم رفت.

با حرص سوال اول را تکرار کرد و منتظر شد. با لبخند گشادی گفتم:

_هرچقدر که باهاشون احساس راحتی کنم همونقدر بهشون اعتماد دارم.

_پدرام: بعد اون وقت این فرایند احساس راحتی چقدر زمان میبره؟

_چمیدونم. بستگی به شخصیت اون فرد داره. بعضیا با رفتارشون ناخداگاه تو رو از معذوبیت در میارن.

سر تکان داد و متفکر سوال آخر را تکرار کرد. پاسخ دادم:

_حرف ها و کاراشون حس بدی بهم نده و به نفعم باشه. نه به ضررم.

ابرویی بالا انداخت و لبخند زد. من هم جواب لبخندش را دادم و گوش سپردم به توجه توجه گفتن های نرگس.

_نرگس: توجه توجه! من امروز با نفیسه میرم گشت و گذار. شما خودتون هر جا خواستین برین، برین. بابای.

چشم گرد کرده به رفتنش خیره شدم و حیرت زده به پدرام نگاه کردم. باور کنم که حالا می توانم همراه پدرام تنها تنها در شهر بگردم؟

_پدرام: خب انگار ما رو تو عمل انجام شده قرار داد. کجا بریم بانو؟

از حیرت در آمدم و گفتم:

_هرجا که خودت سراغ داری.

از پشت میز بلند شدیم و از کافه بیرون زدیم.

@Sahar79

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت شانزدهم:

محرمانه هایی که نباید فاش میشد!

نگاهی به دست مردانه اش کردم. دوست داشتم انگشتان ریز دخترانه ام را لا به لای انگشت های کشیده و سختش کنم.

_پدرام: اوه. چه نسیم خنکی اومد!

نگاه از دستانش گرفتم و به چهره اش دوختم. موهای لختش روی هوا در دست باد می رقصید.

_پدرام: یه چیزی بپرسم؟

_بپرس.

_پدرام: تقریبا یک ماه از عضویتت تو گروه می گذره. انصافه که من هنوز هیچی از تو نمی دونم؟ اونوقت تو همه چیز درموردم می دونی. خوبه والا.

خنده ی نرمی کردم و گفتم:

_مثلا از چی می خوای بدونی؟

دستی به ته ریش های بورش کشید و گفت:

_از خانوادت. اون شب کنسرت دیدم؛ که چقدر باهاشون صمیمی بودی و چجوری آروم شدی.

_اوهوم. خیلی دوسشون دارم. در واقع خانوادم مهم ترین افراد زندگیم هستن.

در دل ادامه دادم:

_و همچنین تو!

_پدرام: یه چیز دیگه هم هست. تو تقریبا خیلی مرفهی. مگه شغل بابات چیه؟ انگاری یارانه نمی گیرین.

خندیدم و گفتم:

_آره خب...بابام یک شرکت تولیدات لوازم خانگی داره. تقریبا میشه گفت ما از قشر مرفه جامعه ایم.

سوتی زد و از قهوه اش کمی نوشید.

_پدرام: اون پسره...داداشت بود؟

_مازیار؟ آره. عمران می خونه و داره کارای پایان نامه ش رو درست می کنه. پنج سال از خودم بزرگتره.

سر تکان داد و باز پرسید:

_از خانما هم حدس میزنم یکیش مامانت بوده باشه یکی خواهرت. درسته؟

_اوه. مامانم رو درست حدس زدی ولی باید بگم متأسفانه من خواهر ندارم.

_پدرام: پس حتما زن داداشت بود.

سیخ نشستم و چشم درشت کردم. سارا؟ زن مازیار؟ چه حرف ها!

_نه بابا زن داداش چیه؟ دخترداییمه.

آهان کشداری گفت و خندید.

از حالت متعجبم بیرون آمدم و لبخند زدم.

_پدرام: به چهره ی مامانتم می خورد تحصیل کرده باشه.

_درسته. تا سه سال پیش تو بانک کار می کرد. بازنشسته شد.

ابرویی بالا انداخت و متفکر شد. فنجانش را روی میز رها کرد و گفت:

_ ساعت چند شد؟

قبل از آن که به تلافی اش تکه ای بیاندازم، با خنده گفت:

_لوس نشو دیگه.

پشت چشمی ای نازک کردم و زیر لب فحشی دادم. بیشعورِ باهوش!

_شش و نیم.

بلند شد و با لبخند گفت:

_پاشو که می خوام یه شب خاطره انگیز برات درست کنم.

متعجب و چشم گرد کرده خیره خیره نگاهش کردم؛ که چشمک بامزه ای زد و از کنارم رد شد. سری به طرفین تکان دادم و فنجانم را سر کشیدم. بدو بدو دنبالش راه افتادم و کنارش ایستادم. نگاهی به من کرد و لبخند دلنشینی زد. ناخداگاه از لبخند زیبایش دلم شاد شد و لبخند بازی به لب هایم نشاندم.

_کجا میریم؟

_پدرام: یه جای خوب.

_پدرام! اذیت نکن دیگه.

_پدرام: اذیت کجا بود دختر؟! نترس خوشت میاد. به من اعتماد کن.

در دل گفتم:

_اعتماد دارم. خیلی هم زیاد. هر جا هم بگی میام. با کله!

گرمای دستش را روی مچ دست چپم حس کردم. انگشانش را از روی آستین، دور مچم حلقه کرده بود. به نیم رخ خوش عضوش خیره شدم؛ که به لبخندی کج بسنده کرد. من هم آن یکی دستم را روی ساق دستش گذاشتم و خجل خندیدم. نکند او هم دوستم داشته باشد؟ این لبخند های گاه و بی گاه مهربان، چشم های حمایت گر، لحن آرام و دلنشینش، آن هم برای مردی که اخم جذبه ی صورتش بود و با اکثریت جوش نمی خورد، چه تعبیری برای خود کنم؟ نظرش را جلب کردم؟ موفق شدم؟ کاش شده باشم...

_پدرام: ماهور!

حواسم را جمع کردم و گیج نگاهش کردم. تک خنده ای کرد و گفت:

_کجایی عزیز؟

_جانم؟

برای اصلاح دیر شده بود. با مکث آرام گفت:

_توت فرنگی یا کاکائویی؟

نفسی گرفتم و به خود مسلط شدم.

_توت فرنگی.

یک قیف حاوی خامه های توت فرنگی را به سمتم گرفت. می خواستم در دست بگیرمش که ناگهان بستنی سر و ته شد. فکر می کردم الان می افتد و از همین رو هین بلندی کشیدم. اما پدرام خنده ی بلندی سر داد و به همان حالت نگهش داشت. چشم غره ای رفتم و باز خواستم بستنی را بگیرم که دوباره برعکس شد. حرصی به حالت جیغ گفتم:

_پدرام!

قاه قاه خندید و گفت:

_جونم؟ بگیرش دیگه دستم خسته شد.

با اخم سعی کردم این بار بتوانم قیف را بقاپم که بی خبر قیف را عقب کشید و لیس بزرگی رویش زد. بینی اش به خاطر نوک خامه ها صورتی شده بود و دور لبش هم همین طور.

_پدرام: حالا بگیر.

چند لحظه بعد از هضم چهره اش پقی زدم زیر خنده و همان طور که دستم را روی دهنم نگه داشته بودم می خندیدم.

از تعجب حواسش پرت شد و وقتی بستنی را یکهویی از دستش چنگ زدم به خود آمد.

_پدرام: نه انگار خوشت اومده از دهن من بخوری. می خندی؟

با سر انگشت کوچکم روی بینی اش کشیدم و جلوی چشمش گرفتم.

_برای این می خندم. خودت هم قیافت رو ببینی خندت می گیره.

خنده ی بانمکی سر داد و با دستمال آبی رنگی که از جیب چپ شلوارش بیرون آورد صورتش را تمیز کرد. بعد از آن تا دو ساعت و نیم بعدش برای خود خاطره سازی می کردیم. از این فروشگاه به آن مغازه، از این پارک به آن کافه. خلاصه که سر آخر خسته و نا ندار، با روی خندان جلوی هتل از تاکسی پیاده شدیم.

با خنده نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

_آخیش! چقدر خوش گذشت. مخصوصاً اون قسمتی که همه ی سس ها رو عین بچه های دوساله ریختی رو لباست. وای خدا هیچ وقت اون صحنه از یادم نمیره. خیلی باحال بود.

دوباره به خنده افتادم و به حالت مسخره ای سر تا پایش را نگاه کردم. پدرام نیز با روی شاد گفت:

_باشه بخند. بخند خانم دکتر. نوبت ما هم میرسه. فقط بی زحمت امشب برو تا خود صبح آروم بخواب که فردا کلی کار داریم. قراره نتیجه ی این همه تلاشمون رو ببینیم. نباید خسته باشیم.

اوهومی گفتم و سر تکان دادم. یا خدا! خودت هوایمان را داشته باش.

@Sahar79

ویرایش شده توسط mahdiyeh82

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هفدهم:

و بازهم موفقیت

پدرام نفسی گرفت و گفت:

_اصلا نگران نباش. اوکِی؟ به مردم هم نگاه نکن. مخصوصاً ردیف اول.

بی توجه لب هایم را به دندان گرفتم. نگاهش را از چشمانم پایین آورد و گفت:

_داغون کردی لبات رو. بخدا چیزی نیست ماهور برای چی انقدر استرس داری؟

سرم را به طرفین تکان دادم و به سمت جمعیت چرخاندم. سریعاً چانه ام را با دو انگشت میانی اش برگرداند و با شصتش لبم را از حصار دندان هایم آزاد کرد.

_پدرام: خوبه که به حرف هام دقیق گوش میدی.

_ساعت چند شد؟ نوبت ما نرسید؟ اصلا اون ردیف اولی که میگی کارشون چیه؟ چرا روی ندیدنشون تأکید میکنی؟ پدرام من میترسم. من میترسم. آبروی گروه رو میبرم. ببین، تو به تنهایی میتونی اجرای فوق العاده ای داشته باشی. پس من میرم یه گوشه میشینم تماشات می کنم. خب؟ از اولم نباید می اومدم تو...

گرمای انگشتش روی لب هایم دوخت شد تا ساکت شوم. ادامه ندهم جمله ای را که چندان خوشایند نیست. آرام و با تحکم گفت:

_نشونم. کافیه ماهور. همین الان زنگ میزنی به خانوادت باهاشون صحبت میکنی. تا آروم نگرفتی هم قطع نمیکنی. فهمیدی یا نه؟ هرچقدر هم طول کشید مهم نیست. هنوز تا دلت بخواد وقت داریم.

خودش نمی دانست؛ اما من که می دانستم. همان گرما روی دو لبم آرامم کرد.

تکان مثبت سرم لبخندی شد روی صورتش. بی اراده و ناخداگاه لب هایم برای بوسه روی سر انگشت هایش لرزید؛ اما خداراشکر که زودتر تماس را قطع کرد. لعنت به تو دل بی جنبه ی بی قرار. با ژست جذابی دست در جیب کرد و چشمک زد. نفس عمیقی کشیدم و طبق فرمایشش به بابا زنگ زدم. تا یک ربع حسابی از شنیدن صدای تک تکشان انرژی گرفتم. نمی دانم این چه مدلی بود؛ که خانواده ام انقدر روی آرامشم تأثیر می گذاشتند.

در جایگاه قرار گرفتم و به توصیه ی مکرر پدرام به هیچ عنوان نگاه به جمعیت ننداختم. همه ی نگاهم روی ریتم انگشت های پدرام و موسیقی زیبایش بود. آرشه مانند چوب جادویی در دستم روی سیم ها می رقصید و موزیک فوق العاده ای را پخش می کرد. تلفیق این دو موسیقی آنقدر با احساس و تأثیر گذار هست؛ که حدس می زنم تمام آن جفت چشم ها متحیر شده اند.

آرشه را پایین آوردم تا نوای پیانو در فضا طنین بیاندازد. صدا که آرام گرفت و پدرام برخاست، من هم از جا بلند شدم. با لبخند منحصر به فردش نزدیکم شد. همراه هم به لبه ی سن رفتیم و آنجا بود؛ که تازه متوجه ی منظور پدرام شدم. ردیف اول همه آدم های متشخص اتو کشیده با برگه و خودکار در دست ایستاده بودند. صدای پدرام در گوشم نجوا شد.

_پدرام: عالی بود عزیزم. کارت حرف نداشت. نزدیک بود برگردم نگات کنم؛ که قطعا اگه این کار رو می کردم همه ی تمرکزم از دست می رفت.

_کار من در کنار جادوی پیانوی تو هیچ برتری ای نداشت. عوضش من تا تونستم نگات کردم.

به پشت صحنه برگشتیم و با سیل خبرنگار و نور فلش ها رو به رو شدیم. تا چند ماه پیش هرگز این روز ها را برای خودم تصور نمی کردم. اگر می دانستم تا این حد کار درست هستم، خب زودتر به فکر می افتادم.

بطری آب را یک نفس سر کشیدم و بعد دور لبم را خشک کردم. چشم های پدرام از حدقه بیرون زده بود. با حرکت سر پرسیدم چه شده؟ که گفت:

_نترکیدی؟ سالمی؟ سرویس بهداشتی هستا.

خندیدم و مشتی به بازویش زدم.

_خب بعد اون همه استرس چنین چیزی بعید نیست. هست؟

ابرویی بالا انداخت.

_پدرام: البته که نه.

روی صندلی کنارم نشست و خواست حرفی بزند که صدایی در میکروفن پخش شد:

_خب اولا سلام و عرض خسته نباشید خدمت همه ی عزیزان شرکت کننده در شوی موسیقی و تماشاچیان با حوصله الالخصوص داوران محترم. خیلی اذیتتون نمی کنم و سریع میرم سر اصل مطلب. چهره ی مضطرب و رنگ پریده ی شرکت کننده ها مانع صحبت زیادم میشه و از اونجایی که درکشون می کنم میرم سر اعلام نتایج.

سیخ نشستم و به جان ناخن هایم افتادم. انگشت هایم ما بین انگشت های گرمی قلاب شد و تحت نوازش قرار گرفت. به پدرام نگاهی انداختم که آرام باشی گفت. آب دهانم را قورت دادم و چشم بستم. بگذار فقط گوش باشم و از گرمای دستش انرژی دریافت کنم.

****

_پدرام: ماهور! ماهور! با تو ام دختر چرا همچین شدی؟

سوزش روی بازویم موجب واکنشم شد. نگاه پدرام نگران بود و لرزان. خود نیز هنوز در شوک بودم. لب زدم:

_چی شد؟ پد...پدرام، تموم شد؟ ما...ما...

خندید و با یک حرکت در آغوشم کشید.

_پدرام: آره، آره. تموم شد ماهور. ما اول شدیم. نتیجه ی همه ی تلاشامون رو دیدیم. کارت عالی بود ماهور. عالی بود.

از شوک برد بیرون نیامده بودم که ابراز احساسات پدرام هم اضافه شد. در آغوشش گم شدم. خودم را پیدا نمی کردم. می خواستم دستانم را بالا بیاورم و پیراهنش را در چنگ بگیرم که جدا شد. با آن چهره ی شاد و جذاب و خندان گفت:

_امشب رو برات بهترین می کنم ماهور. یه سورپرایز دارم که قول میدم تا چند روز هنگ بمونی. اصلا جشن می گیریم. هان؟ چطوره؟

منتظر جواب نشد و گوشی اش را در دست گرفت.

_پدرام: باید به بقیه خبر بدم. آقای شفیعی، فرشید، خانم فکوری، بقیه ی بچه ها. وای خدا چقدر خوشحالم. چقدر خوشحالم ماهور. چقدر خوبه که تو هستی خانم دکتر.

دقیق مانند پسربچه های شش ساله ذوق می کرد. مرد اخمو و پر ابهت روزهای اول کجا، مردی که این چنین مانند بچه ها از ذوق در جای خودش بند نمی شود کجا.

_فکر می کردم این چیزا برات عادی باشه. یه جوری رفتار می کنی انگار هیچوقت تجربه ش رو نداشتی. آروم بگیر مرد حسابی.

دستش را در هوا تکان داد و با گوشی اش مشغول صحبت شد.

خودم هم دست کمی از او نداشتم. اگر پای آبرو و این مردم و مخصوصا نگاه های خیره ی پدرام وسط نبود حتما جیغ می کشیدم، گریه می کردم و خداراشکر می گفتم.جوایز در دستم سنگینی می کرد. لوح تقدیر و یک بلیط سفر خارجه. یک تابلوی کوچک اما سنگین از استاد بیژن مرتضوی. یک کتاب درمورد تاریخچه ی ویولن. واقعا که بار زیادی بود!

@Sahar79

ویرایش شده توسط mahdiyeh82

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم:

رسوایی

 _خیله خب پدرام برای چی می دویی؟!

خندید و با ایستادنش منتظر شد تا خودم را برسانم. به نفس نفس افتاده بودم. همچنان با خنده نگاهم می کرد.

_کوفت! نا سلامتی یه خانم باشخصیت همراهته ها. همینجوری راتو کشیدی داری میری؟

_پدرام: شرمنده عزیزم. ولی اگه تو هم بدونی امشب چه خبره مثل جت می دویی.

ریز و مشکوک نگاهش کردم و گفتم:

_آخ که چقدر دوست دارم زودتر شب بشه بفهمم چی تو اون مخته پدرام.

چشمک خیلی خیلی بامزه و شادی زد و گفت:

_می فهمی خانمی. می فهمی.

و بعد راهش را کشید. اینبار آرام تا من اذیت نشوم. جیغ زدم:

_خب تو هم که هیچی نمیگی. لااقل یک کوچولوش رو بگو.

قاه قاه خندید و دو انگشت هر دو دستش را برایم خم و راست کرد. زیر لب فحشی نثارش کردم و باز، به خاطر شادی اش لبخند زدم. خوشحالی اش را دوست داشتم. شادی اش برایم شیرین بود. زیرا دل خود من هم راضی به همین بود. به همین خوشی هایش، به همین لبخند ها و خنده های از ته دلش. کنارش که قدم برداشتم نگاهم کرد. نگاه های مهربانش را هم دوست داشتم. بی مهابا دستم را گرفت. شوک برای من کمترین احساسی بود؛ که آن لحظه داشتم. گر گرفتن و ضربان رگباری قلب نیز چاشنی اش بود.

به روی خود نیاوردم. تمام وقت نگاهم را می دزدیدم. دیگر به این نتیجه رسیده بودم که این مرد، از دل فرصت طلب من باخبر بود. می دانست دوستش دارم. می دانست برای او نفس می کشم. همه چیز را می دانست. و این دانستنش حس خجالت و شرمم را قلقلک می داد. آن چنان بی تعارف با پوستم تماس برقرار می کرد که انگار مطمئن بود اعتراضی نخواهم داشت. حرف نا گفته ام را از چشم ها و مردمک های لرزانم خوانده بود. دستم برایش رو شده بود. همین من را می ترساند. خدایی ناکرده از همین ضعف قلبم سوءاستفاده نکند. پریشان به نیم رخ خندانش نگاه کردم. ای کاش انقدر باهوش نبودی پدرام! حالا که می دانی، رهایم نکن. وسط راه قلبم را مچاله نکن. هوایم را داشته باش...

نرگس از خوشحالی مدام جیغ های خفه می کشید و در آغوشم می گرفت. سر از پا نمی شناخت. من را هم به خود آورده بود. من هم کیسه ی اشکم پاره شد و به گریه افتادم. بابا و مامان و استاد مدام قربان صدقه می رفتند. صورتم را در بالشتم می فشردم و جیغ می کشیدم. می خندیدم. نرگس می گفت:

_خب بابا آروم باش. صورتت کبود شد دختر.

برو بابایی برایش فرستادم و سعی کردم کمی در پوست خود بگنجم! فقط کمی.

تقه ای به در اتاقمان خورد. از آنجایی که هنوز لباس های بیرونی ام در تنم بود، خود برای باز کردنش قدم برداشتم. در را باز کردم و با پدرام رو به رو شدم. متعجب گفت:

_حالت خوبه؟ چرا قرمزی؟

آن قدر من من کردم، که نرگس جواب داد:

_خودش رو کشت آقا پدرام. از وقتی اومده تو اتاق یکسره جیغ میکشه و می خنده. دیوونش کردین؟

معترض نامش را صدا زدم که گفت:

_دروغ میگم مگه؟

خنده ی پدرام آرامش داشت. مهربان گفت:

_چطور وقتی با من بودی اینجوری تخلیه انرژی نمی کردی؟! خب شادیت رو به منم نشون بده نامرد.

دویدن خون در رگ های صورتم را حس می کردم. لپم را کشید و خندید.

_پدرام: خب ماهور خانم جان. غرض از مزاحمت که...

مکثی کرد و با لبخند شیطونی ادامه داد:

_مردِ و قولش. می دونی که سرم بره قول و قرارم یادم نمیره.

متعجب سر کج کردم و گفتم:

_خب؟

_پدرام: خب به جمالت. تا تو یه دست لباس نو و مناسب گشت و گذار های شبونه بپوشی، میرم تو لابی.

خنده ی کوتاهی کرد و ادامه داد:

_ببین فقط توروجون هر کی دوست داری طولش نده. یه بار زود آماده شو. خب؟

و باز با چشمکش دلم را هوایی کرد. تازگی ها زیاد چشمک می زنی پدرام جانم. دست در جیب آرام آرام به سمت راه پله ها قدم برداشت. می خواست زمان رسیدن به لابی اش را طولانی کند و تنهایی نکشد. اگرنه آسانسور هست.

بدون کمی تأمل و تجزیه ی حرف هایش تند تند مشغول گشتن لباس هایم بودم. نرگس در گوشی اش غرق بود؛ که متعجب نگاه به کلافگی ام کرد. از حالت لم داده اش بیرون آمد و پرسید:

_رو به راهی؟

پشت سرم را خاراندم و نگاه مضطربی به مانتو های رنگاورنگم انداختم.

_نرگس! نمی دونم چی بپوشم. ببین می تونی یه لباس مناسب برای گشت و گذار های شبونه پیدا کنی؟

چشم گرد کرده تازه فهمیدم که چه گفتم. سرخ شده از خجالت سرم را تا یقه پایین انداختم. خنده ی ریزی کرد و کنارم نشست.

_نرگس: چه حفظم کرده دختره ی ورپریده. بسوزه پدرِ عاشقی!

از این که تا این حد رسوا شده بودم چشم هایم را محکم بستم. خدایا آخر این دل بی آبرویم کرد. آخر کار خودش را کرد.

_نرگس: بفرما. به نظرم این خوب باشه. نظر خود پریشونت چیه؟

با وسواس زیر و رویش کردم و با تشر نرگس، مشغول پوشیدنش شدم. مانتوی آبی کاربنی جلو باز، همراه با زیر سارافونی مشکی. شلوار پارچه ای مشکی و شال طرح داری از ترکیب رنگ های سورمه ای و سفید. دسته ای از موهایم را کج روی پیشانی ام ریختم و با رژِ لب صورتی ام احوالی به صورت رنگ پریده ام بخشیدم. مژه های پر پشتم نیاز به ریمل نداشت.

_نرگس: بدو دیگه بنده خدا منتظرته.

متعجب به سمتش چرخیدم و گفتم:

_تو از کجا می دونی؟!

فوراً گوشی اش را پشتش قایم کرد و گفت:

_دونستن نمی خواد که...همینجوری هم هست...چیز...همینجوری هم باید هست...نه...همینجوری هم معلومه...آره...معلومه.

از طرفی هل کردنش به خنده ام انداخته بود، از طرفی هم کنجکاو شده بودم. مخصوصاً با قایم کردن گوشی اش.

ریز نگاهش کردم؛ که گفت:

_ای بابا. برو دیگه دیر شد.

تند تند خداحافظی کردم و با دو به سمت آسانسور و بعد از آن به سمت لابی قدم برداشتم.

@Sahar79

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نونزدهم:

عشق را نشانم بده

با لبخند پر استرسی سعی در آرام کردن قلب نا آرامم داشتم. روی مبل پشت به من نشسته بود. نزدیکش که شدم، می خواستم از پشت چشم هایش را ببندم. اما زود سرم را به طرفین تکان دادم تا این افکار بچگانه از خیالم پر بکشد. در صفحه ی چت گوشی اش غرق بود. سرم را خم کردم تا بهتر متون صفحه ی چتش را ببینم. نمی دانم...احتمالا هرم نفس هایم به گوشش خورد؛ که فوراً سر چرخاند. صورتش با صورتم مماس شد. شوک زده در همان حال قفل کردم. ابرویی بالا انداخت و لبخند زد. زمزمه کرد:

_جون به جونت کنن دیر حاضر میشی.

لرزش صدایم کاملاً محسوس بود:

_ببخشید.

به اندازه ی یک صدم ثانیه، خیلی خیلی کوتاه، لپش را روی گونه ی نرم و صافم کشید و بعد بلند شد. به بهانه ی مرتب کردن شالم، با پشت دست روی گونه ی سِر شده ام دست کشیدم و سوزشش را کم کردم. دقیق مانند یک کوره ی آتش، از درون گر گرفته بودم. مبل را دور زدم و رو به رویش ایستادم. چشم هایش برق داشتند. چشم های من هم دو دو می زدند.

_پدرام: می خوام یه جسارتی بهت بکنم. امیدوارم ناراحت نشی.

انتظارم را که دید، بازویش را به سمتم مایل کرد. تعلل کردم. بین قبول و ردش مانده بودم. سر آخر که تصمیم گرفتم دستم را دور بازویش حلقه کنم، حالت شاد صورتش را کنار زد و با شرمندگی دستش را در جیب کرد.

_پدرام: ببخشید. ناراحت نشو خواهشاً.

لبخند زد و با ابرو به بیرون اشاره کرد. داشت میرفت. اما دل من ریخته بود. از این لحن ناامید و شکست خورده اش بیزار بودم. این منم که باید بابت ناراحت کردنش عذرخواهی کنم. برای از دل در آوردنش می توانم...می توانم به خواسته اش احترام بگذارم. مگر چه خواست از من؟ کار کوچکی نبود؟

صورتش در همان حال که لبخند مصنوعی داشت، پکر هم بود. دل را به دریا زدم و آرام، دستم را دور بازوی چسبیده به بدنش حلقه کردم. ایستاد و مبهوت نگاهم کرد. با لبخندم، لبخندش طبیعی شد و جان گرفت. ناگهان روی سرم را بوسید و با قدم های بلند مرا هم همراه خودش کشاند. سفت بازویش را به تنش چسبانده بود و انگشتانم میانشان خرد می شد.

_آی پدرام. خب حالا چرا فشار میدی؟ انگشتام له شدن.

_پدرام: می خوام اگرم خواستی نتونی دستت رو از بین دست من بیرون بیاری.

زیاد به منظور اصلی جمله اش فکر نکردم. فقط لبخندی زدم و در دل، قربان صدقه اش رفتم.

_نمیگی کجا میریم؟ مردم از فوضولی!

_پدرام: خدا نکنه. عه! اینم چیزیه که تو بخاطرش پای جونت رو وسط می کشی؟ بار آخرت باشه ها....میریم یه جای دنج. یه جایی که بتونم راحت باهات حرف بزنم. امشب شب خیلی سختیه ماهور. تو باید کمکم کنی.

متعجب تنها سکوت کردم و صبوری به خرج دادم...

_وای پدرام! اینجا دیگه خیلی دنج طورِ.

_پدرام: چی چی طور؟!

_دنج طور. یه جای آروم و دو نفره با زمزمه ی یک موزیک لایت. بوی چوب و این محیط چوبی، همه ش به دلم می شینه پدرام. مخصوصاً که هیچکس جز خودمون نیست.

_پدرام: خوشحالم که دوستش داری. به سلیقه م امیدوار شدم.

لبخندم را عمق بخشیدم و کمی از قهوه ی شیرینم مزه کردم.

_پدرام: ماهور!

_بله؟

_پدرام: فرض کن عاشقی. البته شاید واقعا هستی ولی خب اگر هم نیستی فرض کن.

دقیقاً از همان موقع سنسور های قلبم روشن شدند. سرم را تکان دادم. ادامه داد:

_حالا فکر کن اونم تو رو دوست داره و تو این رو می دونی. ولی به روش نمیاری.

انگار درون سرم نبض داشت. باز سر تکان دادم.

_پدرام: خب؟ تا اینجا اوکِی؟ حالا با فرض این که تو برای غرورت خیلی ارزش قائلی و نمی خوای پا پیش بذاری، چی کار می کنی که طرف رو از دست ندی؟ یا به عبارتی بهش اعتراف کنی؟

چه می خواست بگوید؟ نکند که طاقتش را نداشته باشم؟

با مکث طولانی ای جواب دادم:

_خب...مسلماً یک نفر وقتی عاشقه، در برابر احساس عشقش غرورش کاملاً بیهوده ست. ببین خب...من اگه بخوام این فرضیه هایی که گفتی رو برای خودم اعمال کنم، یعنی اگه بخوام خودم رو جای این چیزایی که گفتی بذارم، من...خب من...غیر مستقیم با یک سری جملات یا نشون دادن عشقم از روی رفتارم بهش می فهمونم که دوسش دارم. بعد که فهمید...مثل اینه که بهش اعتراف کنی. اونوقت راحت از عشقم براش میگم. اونم احتمالاً شوکه نمیشه و هی به روم نمیاره که تو با این غرورت چجوری تونستی اعتراف کنی.

ساکت شدم و منتظر واکنشش شدم. نفس عمیقی کشید و به صندلی اش تکیه زد.

_پدرام: که این طور...با این توصیفات، تو تا حالا این حسی رو که انقدر با لحن شعف انگیزی در موردش حرف می زنی تجربه کردی؟

در جواب مانده بودم. ناگاه بی خبر از دهانم پرید که:

_آره.

نفس حبس شده ام، و نفس حبس شده اش را، هر دو بیرون دادیم.

_پدرام: می دونم دختر مغروری نیستی. پس فکر نکنم اشکال داشته باشه اگه بپرسم چقدر دوستش داری.

_امم...راستش...خب...

او که می دانست دوستش دارم. می خواست از میزان علاقه ام خاطر جمع شود؟ بگذار بشود. لعنت به هرچه غرور بی مصرف!

_خب اگه یک نفر بیاد بهم بگه عشقت باید قربانی شه و تنها راه نجاتش جایگزین یک قربانی دیگه ست، من حاظرم اون قربانی جایگزین باشم.

تا چند لحظه نا مفهموم نگاهم کرد. راستش خودم هم که فکر می کنم، کلامم یک خورده زیادی عمیق بود.

_پدرام: او مای گاد! چه معشوقه ی خوشبختی!

خندیدم. خنده ای ترس. خودش را می گفت. با منظور هم می گفت. مخاطب جملاتم او بود دیگر.

_پدرام: بعد بهش اعتراف هم کردی؟ یا خبر نداره؟

به کجا می خواهی برسی؟

_خبر داره. ولی من چیزی بهش نگفتم. از رفتارم فهمیده. تا نفهمم اونم دوستم داره یا نه، زبونی بهش اعتراف نمی کنم.

ابرویی بالا انداخت و گفت:

_و اگه بهت اعتراف کنه چی؟

بدون مکث گفتم:

_جونمم براش میدم.

مکالمه ی عجیبی بود. من و پدرام هر دو داشتیم درمورد خود پدرام صحبت می کردیم. ولی انگار که یک شخص سوم مورد بحث ما بود. کمی تا قسمتی از صحبت هایش شصتم را خبردار کرد. همین عامل دل و دستم را، صدایم را، پاهایم را می لرزاند.

در جایش جا به جا شد و سرش را پایین انداخت.

_پدرام: ماهور! راستش منم شرایط تو رو دارم. منتهی اون نمی دونه که من حسابی می خوامش. به قول تو غرور در برابر عشق خیلی بیهوده ست. حرفات رو کامل قبول دارم.

سرش را بالا گرفت و خیره در چشم هایم لب زد:

_ من تو زندگیم سختی زیاد کشیدم ماهور. دوست ندارم امشب درموردش حرف بزنم اما...همین قدر بدون که عقده ی یک ثانیه آرامش دارم. دور از هر دغدغه ی فکری. حقیقتش...تازگیا یه حس، یه شخص...این آرامش رو به من هدیه داده.

با انگشت هایش روی میز خط های درهم و برهم می کشید. گفت:

_هر زنی حقشه یکی رو داشته باشه که با صدای خسرو شکیبایی تو هامون بهش بگه:« لاکردار! اگه بدونی چقدر دوستت دارم!»

با مکث کوتاهی دقیق مانند صدای خوش خاطره ی مرحوم خسرو شکیبایی ادامه داد:

_ماهور! اگه بدونی چقدر دوستت دارم!

همان لحظه ها...دقیقاً همان لحظه ها...برای من خاطره ی یک عمر شد. بهت برای من کم بود.

_پدرام: این تویی که آرامش رو به زندگیم بخشیدی ماهور. من...من وقتی تو رو کنار خودم حس می کنم از هر عذابی دورم. خواهش می کنم باورم کن.

عکس العملی از من ندید. خم شد و دستم را که روی میز گرفته بود بالا برد و بوسید. مثل برق گرفته ها از جای خود بلند شدم. خدای من! خدای من!

میز را دور زد و شانه هایم را گرفت. مستأصل و با التماس نگاهم می کرد.

_پدرام: مطمئنم کن ماهورم. بگو...بگو...اونی که تو دلت می گذره رو به زبون بیار. خودت گفتی اگه عشقت بهت اعتراف کنه حاضری جونتم براش بدی. من فقط ازت می خوام با زبونت مطمئنم کنی. خواهش می کنم از این کلافگی درم بیار.

با لب های خشکم زمزمه کردم:

_تو از قبل می دونستی؟ با سوالات می خواستی میزان عشقم رو بسنجی مگه نه؟ خب...جوابت رو گرفتی.

بعد چند لحظه ای که عمیق نگاهم کرد، محکم در آغوشم گرفت و سرم را بوسه باران کرد.

_پدرام: تو فقط بگو برات چیکار کنم ماهور. خبر نداری چه لطف بزرگی در حقم کردی. خبر نداری عزیز جونم.

من هم همانند خودش زمزمه کردم:

_چجوری باور کنم که خواب نیستم؟ از کجا معلوم که از خستگی خوابم نبرده و مثل همیشه خوابت رو ندیدم؟ هان؟ اگه حقیقته یک کاری کن پدرام. اگه از خواب بلند بشم و ببینم همش خیال بوده نابود میشم. از بس که خوابت رو دیدم خسته شدم. توروخدا بگو که این واقعیه. بگو پدرام.

سرم را بالا گرفتم. لبخند و چشم هایش عشق را داد می زدند. چطور نتوانسته بودم زودتر بخوانم؟ نجوا کرد:

_پدرام: خواب؟ عجب تفاهم عجیبی! منم مثل تو فکر می کنم دارم خواب می بینم. بیا به هردومون ثابت کنیم همه چیز واقعیه.

متوجه ی منظورش نشدم. صورتش را خم کرد و چشم بست، چشم بستم و همراهش شدم. بماند که بعد از آن تا چه حد شرم و خجالت مرا در بر گرفته بود. بماند!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیستم:

دیدار تلخ

صدرا:

لبخند تلخ و غمگینی بر لب داشتم. از دکتر تشکر کردم و سر چرخاندم سمت معشوقه ی روزهای قدیمم. کنارش روی صندلی نشستم. با یک دنیا اندوه و انبوهی از سوال به چشم های عسلی ام خیره شد. لب هایم از هم فاصله گرفتند و از لای خود، صدای شکسته ای را بیرون دادند:

_ ساغرم. چه کردی با خودت؟

چشم هایش لبالب اشک شد. تنها با سکوت شنونده بود.

_ یه چیزی بگو ساغر. بذار صدات رو بشنوم. می دونی تمام این بیست سال با فیلمامون حضورت رو کنار خودم تصور کردم؟ چی شده عزیز دلم؟ تو که خوشبخت بودی. تو که داشتی سالم و بی دغدغه زندگیت رو می کردی. چه بلایی سرت اومده که اینجا و تو این مکان زننده میون دیوونه ها افتادی روی تخت؟ پس شوهرت کجاست؟ مگه عاشقت نبود؟ اونی که من دیدم برای خیس نشدن چشم هات جونش رو هم می داد. بچه هات کجان؟ حرف بزن ساغر. چه اتفاقی برای خانوادت افتاده؟ سرنوشت با تو چیکار کرده؟ حرف بزن ساغر.

این آخرها صدایم لرز داشت. چه فکر می کردم و چه شد! خیال می کردم ساغرم خوشبخت است. پس چطور از اینجا سردرآورده؟ اگر مسببش را پیدا کنم، محال است بگذارم زنده بماند. پیشانی ام را به پشت دست ساغر تکیه زدم و مردانه اشک ریختم. دکتر گفته بود، ساغر به حضور یک آشنا و درد و دل با کسی که درکش می کند نیاز دارد.

بعد از یکماه سکوت کوک لبش را باز کرد و از پس گلویش، صدایی را که خیلی سال بود نشنیده بودم بیرون داد:

_سرنوشت؟

صدای بم و ضعیف ساغر، گریه ام را برای لحظه ای متوقف کرد. سرم را بالا آوردم؛ تا اینبار مطمئن بشوم توهم نیست!

_ساغر: ازش متنفرم.

با حیرت از جای خود بلند شدم و گفتم:

_ساغر...تو...

_ساغر: ازش متنفرم چون هربار زندگیم رو نابود کرد. هربار روی خوبش رو از من برگردوند. مگه من چیکار کردم که مستحق این همه بدبختی ام؟ خدا دوبار عشقم رو از من گرفت. بچه هام رو...پاره های تنم رو از من گرفت. چرا؟

تنش لرز گرفت و باز عصبی شد. با دیدن حالش به دکتر خیره شدم. او هم در حیرت بود. فوراً دکمه ی قرمز کنار تخت را فشرد. با هل و ورا شانه های ساغر را گرفتم.

_ آروم باش ساغر. آروم باش عزیز دلم.

اشک های ساغر دانه دانه پایین می ریختند و چهره ی آن را ترحم برانگیز تر می کرد. داد زد:

_چرا؟

در باز شد و دو پرستار وارد شدند. آب بینی ام را بالا کشیدم و شانه های ساغر را ماساژ دادم.

_دکتر: صالحی!

اشاره ای به ساغر کرد و دستور آرامبخش را داد.

_ساغر: من بی گناهم. من هیچ خبطی نکردم. من هیچ وقت پا تو راه کج نذاشتم. پس چرا خدا؟ چرا منو لایق یه زندگی آروم ندونستی؟ چرا من؟ چرا خانواده ی من؟ مازیارم رو کردی زیر خاک، نمی بخشمت خدا. نمی بخشمت. تو به من بدهکاری. دین من به گردنته. باید طلبم رو بدی. من یه زندگی آروم می خوام خدا. این حق منه. حق منو پس بده.

به هق هق افتاد و دیگر هیچ نگفت. آرامبخشی که به او تزریق شد بدنش را شل کرد. هم من و هم پرستارها با دیدن و شنیدن حرف های ساغر به شدت تحت تاثیر قرار گرفته بودیم و آرام آرام اشک می ریختیم. هق هق تنفسم را سخت کرده بود. با شصت راستم صورت ساغر را از قطره های شور چشمش پاک کردم و پیشانی اش را بوسیدم. زیر لب گفتم:

_جانم. خودت رو خالی کن عزیزم. تو خودت نریز عمر بیست ساله ی من.

ساغر زیر لب نجوا کرد:

_ هرکی فهمید عاشقشم بهم پشت کرد.

من که به یاد خاطره ی تلخ خود افتادم چشم بستم و گفتم:

_من بهت پشت نکردم ساغرم. من...من...

_ساغر: کی باور میکنه که شوهرم تو روم گفت از توجه زیادت حالم به هم می خوره؟

_ ساغر تو...

_ساغر: من فقط زیادی دوستش داشتم.

 نفس عمیقی کشیدم و به دکتر نگاه کردم. نگاه او تیز بود و با خودکارش اطلاعات به درد بخور را یادداشت می کرد.

_ساغر جانم! قربون اون اشکات بشم من گریه نکن.

_ساغر: از همه چی بدم میاد. حتی از اسمم و میم مالکیت و صفت هایی که بهش می چسبونن.

پلک هایش بسته شد و به خواب رفت. ساعت ها کنارش نشستم و نوازشش کردم. وقتش رسیده بود تمام این نا آرامشی ها و ناملایمات زندگی اش را، با کنارش ماندن و تکیه گاه شدنم برایش جبران کنم. هنوز نمی دانستم اصل قضیه ی خانوادگی اش چیست و همین نا آرامم می کرد.

_دکتر: آقای شاه بیگی!

بوسه ای روی چشم های متورمش زدم و به سمت در چرخیدم.

_دکتر: لطفا چند لحظه تشرف بیارید.

سرم را تکان دادم و با فشردن دست سرد ساغر، از اتاق بیرون رفتم.

رو به روی میزش نشسته بودم و با دقت به یافته های شفاهی اش گوش می کردم.

_ یعنی شما سی روز ساغر من رو اذیت کردین؟ نمی شد زودتر از همین راه دومتون وارد بشین؟ حتما باید زجرش می دادین؟

با خونسردی جوابم را داد:

_آقای شاه بیگی! شما دیگه چرا؟ شما که دیگه خودت یک پا روانپزشکی. ما موقعی از روش دوم استفاده می کنیم، که روش اول جواب نده. من باید مطمئن می شدم. شخص خودتون هم به این موضوع واقفین. در ثانی، من هیچ اطلاعاتی از این زن نداشتم. اول باید وادارش می کردم با زبون خودش حرف بزنه. اما خب مقاومت به خرج داد و حرف نزد. تا اینکه امروز...

قانع که نشده بودم هیچ، عصبی تر هم شدم. وسط حرف های مزخرفش پریدم و گفتم:

_حرف نزد که نزد. شما باید شکنجه ی روحیش بدین؟ خودتون رو به یک تخت ببندن و موسیقی خشن و سرسام آور تو گوشتون پخش کن چه حالی میشین؟ فقط می تونم بگم متأسفم آقا. من همین امروز ساغر رو با خودم می برم. اینجا بدتر دیوونه میشه. خودم نوکریش رو می کنم. عزت زیاد!

خشمگین از جایم برخاستم و اتاق را ترک کردم. مردک مفنگی!

دوباره وارد اتاق بی روح ساغر شدم. مثل بچه گنجشک ها مظلوم و لرزان خوابیده بود. دست یخ زده اش را گرفتم و بوسه ای داغ رویش نشاندم. اجزای صورتش را نیز با بوسه هایم گرم کردم. مبادا که سرما آزارش دهد. در گوشش نجوا کردم:

_من پیشتم ساغر. من کنارتم عزیز دلم. غصه نخور فدای اون روح عذاب کشیدت بشم من.

روی گوشش را بوسیدم و صورتم را روی دستش گذاشتم. همه چیز درست می شود عزیز جانم. تو فقط آرام باش.

 

ویرایش شده توسط mahdiyeh82

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یکم

حواس پرتی های بی مورد

ساغر:

جلوی آینه دستی به موهایم کشیدم. رژ زرشکی ام را روی لب هایم مالیدم و خندیدم. ماهور هر وقت من را در این احوال می دید مسخره ام می کرد و می گفت:

_مامان! این جوری می کنین منِ شوهر ندیده دلم قیلی ویلی میره. چرا از منم جوون ترین آخه؟ همین کارا رو می کنین که مازیار به شما میگه آبجی و به من میگه مامان دیگه.

بغضم را قورت دادم. دلم برای دخترکم تنگ شده. به خود خدا سپردمش. انشاا... که سالم برمی گردد. لبخندم را عمق بخشیدم و پشت در اتاق کارش ایست کردم. چند تقه ای به در زدم. برخلاف همیشه بفرماییدش را نشنیدم. دوباره در زدم. باید اجازه می داد. اما بازهم صدای خوشش به گوشم نرسید. با اجازه ای گفتم و در را باز کردم. با همان گرم کن خاکستری اش پشت میزش نشسته بود. یک دستش را روی میز تکیه ی پیشانی اش کرده بود و انگشت هایش لای موهای جو گندمی اش رفته بود. برای جذابیت مرد پخته ام حین کار، ذوق کردم و قربان صدقه اش رفتم. متوجه ی حضور من نبود و این نشان از تمرکز فراوانش می داد.

از صبح تا ساعت دو که شرکت بود. از دو ساعت بعدش هم تا الان که پنج ساعت گذشته در این اتاق مشغول است. این همه کار را از کجا می آورد؟ کمی هم به من نگاه کن همسرجانم.

دستانم را از پشت حلقه ی گردنش کردم. تکانی خورد و سرش را کمی به طرفم خم کرد.

_چرا انقدر خودت رو درگیر کار کردی عزیزم؟ استراحت نمی کنی؟

انگار که تازه به خودش آمد. لبخند زد و دست روی ساعد دستم گذاشتم. حرف نمی زد. روی گونه اش را بوسیدم و به واسطه ی صندلی چرخ دار، تابش دادم.

_امروز خیلی ساکتی فرهاد. چیزی شده؟ مشکلی تو شرکت پیش اومده؟

نفس عمیقی کشید و پشت دستم را بوسید.

_فرهاد: مشکل؟

دستی به چشم هایش کشید.

_اگه چیزی هست بگو فرهادم. چی شده؟

_فرهاد: یکم کارای شرکت به هم ریخته. شرمنده کارام رو تو خونه میارم عزیزم. شام نداریم؟ گرسنمه!

صندلی را به سمت خود چرخاندم و روی پایش نشستم. دستانش را حلقه ی تنم کرد.

_دشمنت شرمنده. شام حاضره منتهی صاحب خونه غایبه.

به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود. انگار باز هم درگیر کار شده.

_فرهاد! اگه فعلا کارت مهم تره که مزاحم نشم.

سرش را تکانی داد و با گفتن حرفی بی ربط دلخورم کرد.

_فرهاد: ساغر! چرا یه باشگاه بدن سازی نمیری؟ چربیات داره انباشته میشه ها.

بهت زده به چشم هایش که روی بدنم می لغزید خیره شدم. رک و بی تعارف ادامه داد:

_می خوای فردا بریم ثبت نام کنی؟ کم ورزش می کنی ساغر!

اخم کردم و بلند شدم. در حالی که از اتاق بیرون می آمدم گفتم:

_مالِ سنه دیگه. مال پیریه. اگه دقت کنی بیست سال از زندگیمون گذشته آقای جوون. دلت هوای باربی اون سال هارو کرده؟

بغضم را فروخوردم. جلوی آینه ایستادم و اندامم را از نظر گذراندم. از یک زنه چهل و چند ساله توقع جنیفر لوپز دارد؟ دستمال روی لب هایم کشیدم و به آشپزخانه رفتم. اگر هم کمی چاق شدم دلیلش حرص دادن های فرهاد است. مگر نمی دانست وقتی حرص می خورم اشتهایم زیاد می شود؟ مشغول قورت دادن بغض همراه لقمه های پر پیمانه ی غذا بودم. با سر پایین به آشپزخانه آمد و روی صندلی رو به رویم نشست. نگاهش نکردم.

_فرهاد: ساغر!

تکه گوشتی از بشقاب خورشت برداشتم و توجهی نکردم. پوفی کشید و کلافه گفت:

_ساغر جان! عزیزم منظور بدی نداشتم.

لقمه هایم تمام نمی شد که باز لقمه در دهان می گذاشتم. تشر زد:

_آروم بخور ساغر. می خوای خودت رو خفه کنی؟

امر می کرد و من در برابر امرش تنها یک مطیع بودم و بس. با همان اخم های درهمم آرام تر قاشق در دهان گذاشتم.

_فرهاد: تو که انقدر زودجوش نبودی عزیز من.

با دهان خالی اعتراض کردم:

_برو به کارای شرکتت برس دیگه. برو سامونشون بده. اصلا برو آماده شو باشگاه ثبت نامم کن.

خنده ای کرد و گفت:

_از اینا دلخور شدی؟ من که زنم با جنبه بود. پس کی بود وقتی باهاش شوخی می کردم می...

قاشق را در بشقاب رها کردم و بدون هیچ کاهشی از ناراحتی ام گفتم:

_نمیشه با من حرف نزنی؟

لبخند روی لب هایش ماسید. اما با همان نیمچه لبخندش گفت:

_میشه باهات حرف نزنم؟

عصبانی از سوالش روی میز زدم و گفتم:

_نمی خوای با من حرف بزنی؟ اها فهمیدم...کارات زیاده.

از پشت میز بلند شدم؛ که قهقهه اش به هوا رفت. متعجب نگاهش کردم. دیگر نه عصبی بودم نه دلخور. خنده اش از هر حس منفی ای دورم می کرد.

_فرهاد: وقتی این جوری حواس پرت میشی از همیشه برام عزیزتری. لعنتی خیلی بامزت می کنه.

پشت چشمی نازک کردم و دست به سینه به لبه ی میز تکیه زدم.

_فرهاد: لال شه زبونی که خانم مارو حرص بده.

تیز نگاهش کردم که متوجه ی منظور نگاهم نشد.

_فرهاد: الان این یعنی چی؟

ناراحتی را کنار گذاشتم و برایش غذا کشیدم.

_یعنی هر کسی رو که عشقت می کشه نفرین کن. جز خودت.

_فرهاد: اگه...

_فرهاد!

لبخندی زد و با اشتها غذایش را نوش جان کرد. اما امان از حواس پرتی های بی موردش که همه جا می رفت، الا غذای کمی شور شده ی جلویش.

زیر لب غر زدم:

_حیف که بهم ثابت کردی عاشقمی. وگرنه می گفتم فکرت داره چپ میره.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت بیست و دوم

نگرانی های مادرانه(2)

زیر خورشت هارا کم کردم و نگاهی به ساعت انداختم. تا الان باید برمی گشت! به سمت اتاقش قدم برداشتم. تقه ای به در زدم. در کمال تعجب صدایش را شنیدم! آمده بود؟!

_مازیار: مامان خواهش می کنم فعلا از من یاد نکنین.

تای ابرویم را بالا دادم.

_وا! یعنی چی؟ باز کن ببینم.

معترض دوباره گفت:

_خواهش کردم مامان.

_خواهش کردی. من از تو امری نشنیدم. تا سه می شمرم میام تو. یک...دو...سه...اومدما.

در را با یک حرکت باز کردم. بچه زیر پتو خزیده بود. لبخند زدم و لبه ی تختش نشستم.

_مازیارم؟

_مازیار: مرسی از این که انقدر خواهشم پیشتون ارزش داره.

با یک عالم بدبختی کنارش دراز کشیدم.

_توقع نداشته باش یک مادر احوال بچش رو اینجوری ببینه و ولش کنه به حال خودش.

چیزی نگفت. لبه ی پتو را گرفتم و کشیدم. اما اجازه نداد. تحکم وار گفتم:

_ببینمت مازیار.

_مازیار: خوابم میاد مامان. توروخدا گیر ندین.

عصبانی روی تخت نشستم و غر زدم:

_گیر چی چیه؟ نگرانتم بچه. صد بار گفتم این دوتا رو از هم تفکیک کن.

عزمم را جزم کردم و با یک حرکت ناغافل پتو را از رویش کشیدم. می خواست از زیر دستم فرار کند، که هلش دادم و باز به حالت اول برگشت. اخم بین ابروهای به هم ریخته اش جا خوش کرد. انگار که نفس کم آورده بودم. محکم روی صورتم زدم و گفتم:

_خاک به سرم مازیار. چیکار کردی تو با خودت؟

هرچه می کردم، نفسم بالا نمی آمد. کم کم داشتم به سرفه می افتادم. از چشم هایم اشک روانه شد. سرم گز گز می کرد. دست های مازیار زیادی گرم بود؟ یا من خیلی سرد هستم؟

دست روی گلویم گذاشتم و سرفه کردم. لیوان آبی که جلوی رویم گرفته شد را فوراً چنگ زدم و یک جا سر کشیدم. با نوشیدن آب اکسیژن به سلول های مغزم رسید. بعد یک دقیقه بهتر شدم. باز چهره ی حیرت به خود گرفتم و به مازیار خیره شدم. چشم هایش از نگرانی پر بود.

_مازیار: خوبین مامان؟ چتون شد؟

_دورت بگردم مامان. چرا همچین شدی عزیز دلم؟ با کی دعوات شده؟

خون روی شقیقه اش خشک شده بود. همه ی صورتش نیز التهاب داشت. اخم غلیظی کرد و بی توجه به سوالم گفت:

_چرا فکر می کنین فقط خودتون نگران میشین؟ خب لابد ماهم نگرانتونیم که روی یه چیزی کلیک می کنیم دیگه.

در سکوت تنها نگاهش کردم.

سرش را پایین انداخت و چنگی به موهایش زد. سوال پیچش نکردم. با دلخوری گفتم:

_بشین تا بیام برات ضدعفونیش کنم. پسره ی دعوایی!

از کابینت بالای ظرفشویی، جعبه ی کمک های اولیه را بیرون کشیدم. باز به اتاقش برگشتم. تند تند به موهایش چنگ می زد. چه شده عزیزِمادر؟

لبه ی تخت نشستم و شقیقه اش را از خون پاک کردم. خیره خیره نگاهم می کرد. بی توجه و با اخم بالای ابروی راستش را چسب زخم زدم. یکهویی گفت:

_بهتون که گفته بودم پایان نامه م به مشکل برخورده درست نمیشه. همه زحمت هام رفته رو آب. اعصابم به کلی چپر چلاقی شده. ببخشید.

سرش پایین بود و روی چسب را لمس می کرد. اخم باز کردم و دست سردش را مابین دست های خود اسیر کردم.

_ برای همین اینجوری من رو دق دادی؟ هنوز درست نشده؟ از اونموقع تا حالا دلم هزار راه رفت مازیارجان.

_مازیار: ببخشید. نمی خواستم درگیرتون کنم.

با لبخند همان جا که زخم شده بود را بوسه زدم.

_واسه خاطر پایان نامه ت اینجوری زدی خودت رو داغون کردی؟ خودزنی؟

با کلافگی پوفی کشید و گفت:

_اصلا به کلی انرژیم ته کشیده. باز باید بشینم ببینم چه خاکی می تونم تو سرم بریزم.

روی شانه اش زدم و بلند شدم.

_غصه نخور پسرم. درست میشه.

با دلواپسی باز به مطبخ برگشتم. جعبه را سرجایش برگرداندم و زیر خورشت هارا خاموش کردم. افکار درهم و برهمم به جان هم افتاده بودند و یک جا ایست نمی کردند. دنبالشان می دویدم و دستم بهشان نمی رسید. در همین اوضاع آرامشم را پیدا کردم. بوسه اش روی موهایم افکارم را نظم بخشید. چرخیدم و نگاهم را غرق نگاه روشنش کردم.

_سلام...خسته نباشی آقا. چه بی سر و صدا میای.

خستگی از کل صورتش بیداد می کرد. با بوسه ام لب های خشکش را جان بخشیدم.

_فرهاد: در زدم، منتهی کسی دلش نخواست برامون باز کنه. دیدم دارم پشت در هلاک میشم از خستگی. کلید انداختم.

لب به دندان گرفتم و گفتم:

_الهی بگردم. ببخشید عزیزم. سرم گرم برنجا بود نفهمیدم.

_فرهاد: خب حالا اشکال نداره. این کلیده زیادی بی مصرف شده بود.

بو کشید و در خوشت را برداشت.

_فرهاد: به به...ببین چه کرده خانممون. چشمک نزن بی حیا. میخورمتا!

خندیدم و شروع به چیدن میز کردم.

مازیار به خواب رفته بود. کاری به کارش نگرفتم و همسو با فرهاد به آشپزخانه رفتیم. نرسیده به میز، صدای شاد ماهور مثل زلزله کل خانه را فرا گرفت.

_ماهور: سلام سلام سلام. من اومدم.

خندیدم و گفتم:

_سلام عزیزم. زودی لباسات رو عوض کن که نهار آمادست.

_ماهور: چشم.

متعجب از این همه انرژی برایش برنج کشیدم. تازه همین دو صباح پیش برگشت. با دست پر و سربلند. برای تمام موفقیت هایش جشن کوچکی گرفتیم و حسابی توانستیم حرص آن جاری افاده ایم را درآوریم. آخر نه که طفل هایش به هیچ کجا نرسیدند، به همان خاطر. دوست داشتم حرص بخورد چون یکسره از بچه هایش تعریف می کرد. دیگر برایم حال به هم زن شده بود. یک جو حقیقت هم در تعریف هایش نبود. همه را چپه راسته می گفت.

_فرهاد: ساغر!

_بله؟

_فرهاد: ای بابا. کجایی خانمی؟ یه ماست ازت خواستیما.

_آخ ببخشید. بفرما.

کاسه ی ماست را جلویش گذاشتم و متوجه ی اشتهای زیاد ماهور شدم. این گروه موسیقیشان عجیب برای روحیه اش خوب بود.

_فرهاد؟

_فرهاد: جانم.

_خداییش دیگه خیلی داری بی انصافی می کنی. این بچه واسه خاطر پایان نامه ش خودزنی کرده. مردِ من! عزیزم! جوونه غرور داره. بیا برو کمکش کن تا ازدستش ندادیم.

_فرهاد: آخ که دلم می خواد موقع غذا یه چسب بزنم در دهنت ساغر. اوقاتم رو تلخ می کنی بیخودی.

حرص خورده از شوخی بی موردش لگدی به ساق پایش زدم.

_فرهاد: آخ. ساغر!

_حقته...وقتی من انقدر جدی ام چه معنی داره تو شوخی کنی؟ میگم کمکش کن بگو چشم. عه.

_فرهاد: الان کارهای خودم هم روی سرم تلنبار شده. بعد بیام به این یک الف بچه کمک کنم؟ اینترنت رو ازش گرفتن مگه؟ این همه پول میده بسته می خره که چی؟ آخرش باید خمسش رو بده.

_واسه همینه که دم نمیزنه. می دونه هرچی بگه هیچکس به دادش نمیرسه.

بعد با صدای بلند ادامه دادم:

_اونوقت میره سرش رو میکوبه به دیوار. اینجوری خوبه فرهاد؟ آره؟

اخم کرد و گفت:

_غلط کرده. خودم باهاش حرف میزنم. واسه همچین چیزی که آدم به خودش آسیب نمیزنه. این چه کار احمقانه ایه؟

@Sahar79

ویرایش شده توسط mahdiyeh82

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و سوم

دفتر!

با بی حوصلگی کانال های تلویزیون را بالا و پایین می کردم. لعنت به این صدا و سیمای مزخرف! هیچ چیز در این ساعت از روز نداشت. هیچ چیز.

عصبی از بیکار بودنم، دکمه ی قرمز را فشردم و گوشی ام را برداشتم. کمی از وقتم را به اینستا و تلگرام حرام کردم و باز، کلافه تر از قبل، سرم را به پشتی مبل کوبیدم.

_اَه...من نباید یه سرگرمی تو این آغال داشته باشم؟ نصف عمرم گذشت مثل این تحصیل کرده های دست و پا بسته چپیدم تو خونه.

برای فرهاد پیام گذاشتم که:

_خسته نباشی عزیزم...خواستم بگم حوصله م سررفته میرم خونه ی سامان.

یک دقیقه هم علافم نگذاشت:

_باشه خانم. ماهورم ببر خونه تنها نباشه.

_فعلا من تنهام. ماهور زودتر با یکی از دوستاش رفت بیرون.

تا چند دقیقه هم منتظر جوابش نشستم. ولی انگار دیگر حرفی برای گفتن نداشت. نفس عمیقی کشیدم و ابراز علاقه ای برایش فرستادم. بلند شدم و سری به اتاق ماهور زدم.

_واقعا؟!

در شوک رفته بودم. کی تا حالا این دختر نظمی به میز و تختش می دهد؟ خندیدم و وسط اتاق ایستادم.

_نه بابا. مثل اینکه جدی جدی بزرگ شده.

در راه برگشت لبه ی چیزی را زیر بالشتش دیدم. کنجکاوانه روی تخت نشستم و دفتری را از زیر بالشت بیرون کشیدم. روی جلدش کاغذی چسبانده بود:

_یادمه قانون گذاشته بودین هیچ کس حق نداره به وسایل خصوصی کسی دست بزنه. خواهش می کنم حریمم رو رعایت کنین. به وقتش خودم بهتون نشون میدم. ممنون.

می دانست. خیلی خوب می دانست که اگر پای قانون را وسط بگذارد، من می شوم پلیس راهنمایی و رانندگی! عمراً اگر قوانین را زیر پا بگذارم. مخصوصاً قوانینی که خود آن هارا گذاشته بودم. برخلاف کنجکاوی های اعصاب خورد کن، تنها نوشته ی روی جلد را خواندم:

_من و دلم.

ابرو بالا انداختم. با نوک انگشت گوشه ی چشمم را خاراندم و دفترش را سرجایش برگرداندم. چه عجیب!

روی تکه کاغذی نوشتم:

_سلام دخترم. من رفتم خونه ی دایی سامان. از غذاهای دیشب تو یخچال هست برای خودت گرم کن. اگه خواستی بیا اونجا باز با هم برمی گردیم. می بوسمت...مامان خانم.

کاغذ را روی بالشتش گذاشتم و از اتاق بیرون زدم.

****

سارا: پس چرا نمیاد عمه؟

_سرش گرمه دوستشه دیگه.

_فرزانه: تازگیا زیاد ددر دودور میره ها. حواست بهش هست؟

_من اونقدری به دخترم اعتماد دارم که وقتی میگه با دوستم میرم خرید، یعنی راستی راستی رفته خرید.

زیر لب جواب داد اما صدایش از گوش های تیز من و سامان دور نماند:

_آره دوستش...پسرش رو خورده آخه.

سامان به جایم معترضانه گفت:

_فرزانه!

پشت چشمی ای نازک کرد و با گوشی اش مشغول شد. اصلا من برای دیدن برادرم آمده بودم. این چه می گفت؟ رو کردم سمت سامان که فوراً آرام گفت:

_ببخشید عزیزم. می شناسیش که.

لبخند زدم و تکه سیبی به دستش دادم. فرزانه زیر چشمی نگاهمان می کرد.

_سامان: میگم ماهور با این همه سرافرازی خوب برای شرکت من آبرو و اعتبار جمع کرده ها.

_چطور؟

_سامان: نمی دونم از کجا ولی همه فهمیدن ماهور خواهر زاده ی منه. اصلا هرجا میرم میگن این داییه اون دختر ویولنیسته ست. همونی که خراسان رو بالا برد. حسابی معروفم کرده ورپریده.

خندیدم و گفتم:

_خودش هم همه جا به اندازه ی خودش طرفدار داره. انقدر روحیه ش خوب شده که آرزو میکنم زمان به عقب برگرده و زودتر از این بفرستمش تست بده.

سرش را تکانی داد و به عادت همیشه، دو بشکن زد.

_سامان: راستی! نمی دونم فرهاد بهت گفت یا نه ولی ما داریم...

فرزانه وسط حرفش پرید و گفت:

_سامان جان! البته که هنوز قطعی نشده.

سامان سردرگم نگاهش را روی من و فرزانه می چرخاند. برای هم چشم و ابرو می آمدند که دو هزاریم افتاد. هر چه بود فرزانه نمی خواست من بدانم. رو به سارا که پکر بود گفتم:

_ساراجون! چیه عزیزم چرا تو خودتی؟

_سارا: آخه عمه، من به ماهور گفتم بره تست بده. من بهش روحیه دادم. اونوقت از وقتی معروف شده جواب مسیج هامم نمیده. خیلی نامرد شده عمه.

لب هایش را آویزان کرد و سرش را پایین انداخت. حرصی شده از رفتار ناشایست ماهور، دستش را گرفتم و گفتم:

_بیخود کرده دختره ی چشم سفید. خودم گوشش رو می پیچونم عمه جون. غمت نباشه.

روی سرش را بوسیدم و ساعت را چک کردم. دیگر کم کم باید برمی گشتم. ماهور هم که نیامد.

_من برم دیگه. الاناست که فرهاد برگرده خونه.

فرزانه خندید و گفت:

_حالا چه عجله ایه خواهرجان؟

بعد آرام و تقریباً درگوشی ادامه داد:

_تا شب که کلی راهه.

خنده ی مضحکانه ای زدم و از جا برخاستم.

_نه آخه من نباشم غذا نمی خوره. واسه همون.

پوزخندی زد و برخاست.

_فرزانه: البته.

سامان و سارا هم بلند شدند.

_سامان: برسونمت.

_لطف می کنی داداشم.

سرش را تکان داد و تنها با برداشتن سوییچش از خانه بیرون زد.

_سامان: با اینکه فرزانه اجازه نداد بهت بگم ولی باید بدونی.

_چی رو؟

نفسی گرفت و با تأمل گفت:

_تصمیم دارم از ایران برم. موقعیت شغلی برای من اونور بهتره.

تقریباً داد زدم:

_چی؟

_سامان: یه جوری میگی چی انگار قراره همین امشب برم. حداقلش پنج ماه طول میکشه تا کارهام راست و ریست شه. از بعدش هم خبر ندارم که باز چقدر طول میکشه کلاً بریم. تازشم بهت قول میدم ماهی یک بار بیام ببینمت.

بغض کرده گفتم:

_مگه تو از وابستگی من خبر نداری سامان؟ من اگه تو رو هفته ای یک بار نبینمت دق می کنم. اصلا هم به این ربط نداره که چهل و خورده ای سالمه و پیر شدم. تو برای من همه ای. نباشی هیچ کس برام نمی مونه.

در آغوشم کشید و روی سرم را بوسید.

_سامان: آخه عزیز برادر! این چه حرفیه تو می زنی؟ ماشاا...تو خودت یه خانواده ی سرزنده و خوشبخت داری که به اندازه ی همه ی عمر من دوستت دارن و هوادارت هستن. نمیرم بمیرم که. باز میام آبجی خانم بزرگه.

بغضم را قورت دادم و به زور لبخند زدم. بگذار دل نگرانش نکنم و دو دل نشود. به هرحال من موفقیتش را می خواستم و آن سر دنیا برایش بهتر بود.

@Sahar79

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...