رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
mahdiyeh82

رمان تمنای نوش دارو | mahdiyeh82 کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.  

قوانین نوشتن رمان

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق  

@Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت پنجم:

گمشده‌ی مرد جوان

مازیار:

به ذهن درگیرم لعنت فرستادم. از احساس عذاب وجدان، قلبم به درد می‌آمد. یاد او همواره در خاطرم زنده می‌شد.

زیر لب گفتم:

- لعنت بهت مازیار! لعنت به تو که این‌قدر دست روی دست گذاشتی؛ تا آخرسر ازت گرفتنش. تو عامل بدبختی همه‌ی دار و ندارتی مازیار! اگه زودتر می‌جنبیدی الآن بهترین زندگی رو داشت.

بغض کردم و ادامه دادم:

- اگه الآن اون دختر تو سیاه‌ترین زندگی به سر می‌بره؛ تقصیر توئه. اینکه هرروز، هرروز کتک می‌خوره تقصیر توئه. وای، وای مازیار تو چیکار کردی؟ تو با زندگی یه دختر معصوم و پاکِ بی‌گناه چیکار کردی؟!

بر سر خودم فریاد زدم و سرم را به ‌فرمان ماشین کوبیدم.

- احمقِ الاغ! اون فقط هفده سالش بود.

بغضم شکست و اشک از چشمانم جاری شد. بعد از پنج سال، چشم‌های من رنگ قطره‌های اشک را به خود دیدند.

صدای تق‌تق قطره‌های باران که با شدت به شیشه‌های ماشین می‌خوردند؛ سرِ من را بلند کرد. اولین باران پاییزی، چه با طراوت بود! بی‌توجه به هوای بیرون از ماشین پیاده شدم و باز بی‌توجه به ماشین رهاشده، زیر باران قدم برداشتم. سرم را به سمت آسمان ابری گرفتم. به اشک‌هایم اجازه‌ی ریختن دادم. می‌دانی؟ خوبی زیر باران بودن این است که هیچ‌کس اشک‌هایت را نمی‌بیند. مردم از کنار من رد می‌شدند. نگاهم می‌کردند؛ و به راه خودشان ادامه می‌دادند. بعد از پنج سال، چرا حالا؟ چرا الآن؟

صدای زنگ گوشی مرتباً به گوش می‌رسید. در دست گرفتمش و جواب دادم:

- سلام.

- سهیل: سلام و زهرمار! گوشیت رو چرا جواب نمی‌دی؟

- مگه نشنیدی؟ مشترک موردنظر در دسترس نمی‌باشد.

- سهیل: مشترک موردنظر غلط کرد با تو. مردک نفهم! شاید کار واجبی باهات داشته باشم.

تلخ خندیدم و گفتم:

- کار واجب من این روزها فقط یه چیزه؛ اون هم پیدا کردن سوگند.

- سهیل: می‌دونم.

ایستادم. با تردید گفتم:

- سهیل! بگو که خبرت خوشِ.

- سهیل: ابتدا رمز خود را وارد کنید!

تن صدایم از هیجان بالا رفت:

- سهیل بنال.

- سهیل: خب بابا چته؟ روان‌پریش! بله خوشبختانه پیدا شد. البته فعلاً فقط شوهرش.

نفسم به شماره افتاد. به درختی که کنارم قرار داشت تکیه زدم و گفتم:

- سهیل تا عمر دارم مدیونتم. خب... خب الآن کجاست؟ آدرسی ازش داری؟ شماره چی؟

- سهیل: من تازه یک ساعت پیش فریدون رو پیدا کردم ها. چه توقعی داری؟! بیا خودت برو تعقیبش کن. من مأموریتم رو انجام دادم.

- باشه. باشه. دمت گرم. از کجا پیداش کردی؟

- سهیل: تقریباً یک ساعت پیش، برای قرارداد شراکت یه جایی رفتم که آقای فریدون فرخ‌زاد جلو اومد و باب آشنایی رو باز کرد. من هم شصتم خبردار شد. این آقا همونی هست که جناب دارن دنبالش می‌گردن. فعلاً در حد رفت‌وآمد به شرکت‌ها باهم در ارتباط هستیم. بیشترش پای خودت. همین فردا هم یه سر به شرکت ما می‌زنه.

- مردک الدنگ!

- سهیل: حالا می‌خوای چیکار کنی؟

- من اگه این‌رو آتیش نزنم مازیار نیستم. سهیل! بدون شک سابقه‌ی پر خلاف و گندی داره. ببین می‌تونی ازش آتو بگیری یا نه.

- سهیل: آتو از کجا؟!

- رفیق! تو که جاسوسی رو خوب بلدی. یه کاریش بکن دیگه.

- سهیل: تو صدات یه عجزیه که من نمی‌تونم نه بگم. باشه، خبرت می‌کنم.

دستی به‌ صورتم کشیدم و بعد از تشکر گوشی را قطع کردم. روی قلبم دست گذاشتم و زیر لب گفتم:

- تموم شد. تو نجاتش می‌دی. تو انتقامش رو می‌گیری. تو اون آشغال رو به سزای عملش می‌رسونی.

لبخندی زدم و نام جانانم را زیر لب تکرار کردم. در دل به او قول دادم؛ که آزادش خواهم کرد.

****

دستی به یقه‌ام کشیدم و منتظر ماندم تا همسایه‌ی هم‌طبقه‌ی آن‌ها، در را باز کند. به ده ثانیه در باز و خانمی با چادر رنگی جلوی در ظاهر شد.

- سلام خانم. وقت به خیر.

گنگ نگاهم کرد و جواب داد:

- سلام. بفرمایید.

- ببخشید. من برای یک سری سؤالات تحقیقاتی در مورد همسایه‌ی شما آقای فرخ‌زاد مزاحم شدم.

- خانم: شما؟

- مأمور تحقیقاتی یکی از ارگان‌هایی که آقای فرخ‌زاد درخواست استخدام دادن. خب می‌دونین که تحقیقات محلی جزوی از مراحل استخدامیه.

- خانم: آهان. بله درسته. خب حالا چه خدمتی از من برمیاد؟

نیم‌نگاهی به خانه‌ای که دختر زیباروی جوانی‌ام در آن زندگی می‌کرد، انداختم و گفتم:

- خواهشمندم درنهایت صداقت و سادگی هر چیزی که از آقای فرخ‌زاد می‌دونین به من بگین.

به چهارچوب در تکیه زد و گفت:

- خب این آقا فقط یک سال هست که به اینجا نقل‌مکان کردن. وای آقا! راستش ما از این مرد خیلی ناراضی‌ایم. اصلاً حقوق همسایگی رو به‌جا نمیاره. درست نیست همچین آدمی قبول استخدام بشه. از خدا که پنهون نیست؛ از شما چه پنهون؟ باوجود خانمش دست دخترای رنگارنگ رو می‌گیره میاره خونه. این‌قدر این بچه رو اذیت می‌کنه که اگه طفلی خانمش رو ببینین فکر می‌کنین یه زن سی‌وشش، هفت‌ساله ست؛ ولی خودش گفت متولد سال هفتادوشش! به‌اندازه‌ی ده، پانزده سال پیر شده. این آقا دست بزن داره، قمارباز هست، اهل یللی‌تللی هست. یک‌هفته‌ای هست زنش زمین‌گیر شده. من هم وظیفه‌ی انسانی خودم دونستم که هرروز بهش سر بزنم و وقتی شوهرش نیست ازش مراقبت کنم.

صدایش را پایین آورد و اضافه کرد:

- هر چی هم به سوگند می‌گیم: بیا برو پزشک قانونی ازش شکایت کن. طلاق بگیر... می‌گه: من کسی رو ندارم. این‌جوری لااقل جای خواب و خوردوخوراکم جورِ. بقیه‌اش فدای سرم.

انگار منتظر بود کسی سراغ فریدون را بگیرد تا تمام دق‌ودلی‌اش را خالی کند. لبش را گاز گرفت و گفت:

- خاک‌به‌سرم اینا چیه من می‌گم؟ چه ربطی به کار این آقا داره؟ من چیز دیگه ای نمی‌دونم آقای محترم. شناخته و نشناخته همین بود.

قلبم از این‌همه خباثت به درد آمد. چه بلایی بر سر سوگند من آمده؟ مردک آشغال! زنده‌زنده کبابت می‌کنم.

@Sahar79

ویرایش شده توسط mahdiyeh82

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم:

اشک‌های آماده

از خانمِ همسایه تشکر کردم. نگاه خشمگینی به در کرم‌رنگ دنیایم انداختم و بی‌سروصدا، از آن ساختمان عذاب‌آور بیرون زدم. به خاک سیاه می‌نشانمت.

با به یادآوری تکه‌ای از حرف‌های آن خانم، ایستادم و بر پیشانی‌ام کوبیدم. تصورش نفسم را قطع می‌کرد.

«یک‌هفته‌ای هست زنش زمین‌گیر شده. من هم وظیفه‌ی انسانی خودم دونستم که هرروز بهش سر بزنم و وقتی شوهرش نیست ازش مراقبت کنم.»

به درخت کاج کنارم تکیه زدم و با دست گلویم را دست کشیدم. این حالات منزجرکننده، تنها برای عشقی که به سوگند دارم نیست؛ مسئول همه‌ی این بدبختی‌ها و فلاکت‌ها من هستم. احساس عذاب وجدان است که هیزم اضافه‌ی آتش عشقم شده.

به هر زور و سختی‌ای که بود خودم را به خانه رساندم. طوری که کسی نفهمد، به سمت اتاقم راه کج کردم. منتهی ماهور انگار رادار داشت و می‌توانست ورود من را حس کند! مهلت حرف زدن و پرسش‌های جورواجور را ندادم و خیلی سریع در اتاقم را پشت سرم بستم.

آن‌قدر اتاقم را متر کردم، آن‌قدر بر سر خودم لعن و نفرین فرستادم که آخر دل را به دریا زدم. شماره‌ی فریدون را گرفتم و منتظر شنیدن آن صدای حال به هم زن شدم.

- فریدون: الو بله؟

دندان‌قروچه‌ای کردم و مشتم را به‌جای صورتش، به دیوار کوبیدم.

- فریدون: الو؟

- فریدون فرخ‌زاد؟

- فریدون: شما؟

- من؟ هه... من همونی هستم که توئه آشغال روانی همه‌ی زندگیش رو گرفتی. همه‌ی دنیاش رو به باد دادی. همونی که سوگند، به‌اندازه‌ی تمام کسانی که نمی‌شناسه دوستش داره.

مکث نه‌چندان طولانی‌ای کرد و گفت:

- مازیار؟ چی شده یادی از ما کردی؟ فیلت یاد هندوستان کرد؟ ناموس دزد عوضی؟!

- خفه شو احمق. تو ناموس دزدی یا من؟ سوگند از همون اولش هم ‌دلش پیش من بود. تویی که مثل قورباغه خودت رو وسط عشق من و سوگند انداختی. تویی که پنج‌ساله عین زگیل چسبیدی به زندگی سوگند. اگه می‌بینی تا الآن صبر کرده واسه خاطر جا و غذاییه که بهش می‌دی ابله. وگرنه که تو قد سگ همسایه براش ارزش نداری!

از خشم نفس‌نفس می‌زدم. انگار که او هم رم کرده بود.

- فریدون: هوی نفهم! چی چی واسه خودت بلغور می‌کنی؟ خود سوگند رضایت داد. خیال برت داشته که عاشق توئه.

داد زدم:

-  ... خوردی! فکر کردی من نمی‌دونم چه معامله‌ای با اون بابای پول پرستش کردی؟ هان؟ خوب گوش‌هات رو وا کن ببین چی می‌گم مرتیکه، یک هفته بیشتر بهت فرصت نمی‌دم. وای به حالت...

وسط حرفم پرید که سریع گفتم:

- زر نزن. وای به حالت بعدازاین هفت روز وضعیت جسمی سوگند بهتر نشه؛ پوزت رو به خاک می‌مالم. خرفهم شدی یا نه؟

- فریدون: هیچ ... نمی‌تونی بخوری. بیخود واسه من دور برندار. اُشتر!

شیشه‌ی عطر را از روی میز برداشتم و باز به‌جای صورت، آینه را هدف قراردادم.

دیگر برایم مهم نبود که صدا به بیرون می‌رسد.

 نعره زدم:

- کثافت عوضی! شده با پلیس میام در خونت. بلایی به سرت میارم که خود دادگاه درجا طلاق سوگند رو ازت بگیره. بی‌صبرانه منتظرم ببینم تو دادگاه مثل خر عر می‌زنی، یا مثل مرغ قدقد می‌کنی. مرتیکه خاک‌برسر!

گوشی را روی زمین پرت کردم و لبه‌ی تخت نشستم. سرم را در دست گرفتم و اشک‌های آماده‌ام را از بند غرور، آزاد کردم.

صدای بغض مانندی نامم را صدا زد:

- مازیار!

با صدای گرفته‌ام گفتم:

- برو بیرون ماهور.

بی‌توجه کنارم نشست. دستش را روی شانه‌ام گذاشت و گفت:

- داداشی!... سوگند برگشته؟

- گفتم برو بیرون. می‌خوام تنها باشم. نمی‌فهمی؟

بلند شد و به سمت دررفت. قبل از اینکه بیرون برود، با صدای لرزانش گفت:

- مازیار!... خودت خوب می‌دونی من تنها کسی هستم که از دلت خبر داره. پس تو خودت نریز. اگه به دو تا گوش واسه شنیدن درد و دل‌هات نیاز داری، اگه لازمه سر بذاری روی شونه‌ی کسی و هرچقدر دلت می‌خواد گریه کنی، من هستم.

نیم‌نگاهی به تک خواهرم انداختم. کتابش را از روی زمین برداشت و بیرون رفت. دیگر نمی‌توانستم خوددار باشم. سرم را به بالشت فشار دادم و تا جایی که حنجره‌ها یاری می‌کردند، داد زدم، فریاد زدم، ناسزا گفتم و لعنت فرستادم.

اینکه چه ساعتی بود، یا چه وقت از روز را نمی‌دانم. روی تخت نشستم و به بالشت خیس از عرق و اشک، خیره شدم. پوزخندی زدم و به سر و ریخت خود، نگاه انداختم. تک‌پوش مشکی‌رنگم بر بدن چسبیده بود. بلند شدم و به حمام رفتم. در آینه به‌صورت قرمزم، چشم دوختم. سفیدی چشم‌هایم قرمز بود و مردمک عسلی‌رنگم، از همیشه تیره‌تر. ابروهای پرپشت مشکی‌ام هم به‌هم‌ریخته و نوک بینی قلمی‌ام سرخ‌شده بود. باز به حال خودم پوزخند زدم.

جسمم زیر دوش بود و روحم به سال‌های قبل. به آن مواقعی که سوگند را به آغوش می‌کشیدم و در گوشش با صدای خسرو شکیبایی می‌گفتم:

- لا کردار! اگه بدونی چقدر دوست دارم...

@Sahar79

ویرایش شده توسط mahdiyeh82

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم:

نگرانی‌های مادرانه

ساغر:

لقمه‌ای از کرم کارامل برای فرهادِ مشغول در کار گرفتم و گفتم:

- بفرما همسر جانم. سخت مشغول کاریا. یک‌وقت به من نگاه نکنی؛ می‌ترسم حواست پرت بشه!

لقمه را از دستم گرفت و خندید. عینکش را برداشت و کامل به سمت من چرخید.

- فرهاد: خانمم! باور کن همه‌ی کارای شرکت روی‌هم انبارشده. مجبورم وقت استراحتم رو هم وقف کارکنم.

سرم را پایین انداختم و هیچ نگفتم. نفس بلندی کشید و من را روی پایش نشاند. دستانش را دورم حلقه کرد و بوسه‌ای بر موهایم زد.

- فرهاد: ساغر جان! ناراحت نباش دیگه. من فقط می‌خوام کارام رو سروسامون بدم عزیزم.

- ناراحت نیستم فکرم درگیره.

روی گونه‌ام بوسه کاشت و گفت:

- درگیر چی؟

با دکمه‌ی پیراهنش بازی‌بازی کردم و گفتم:

- حق‌داری ندونی. این‌قدر سرت شلوغه که دیگه حواست به بچه‌هات نیست. فرهاد! نگرانم. تو که نیستی ببینی مازیار چه ریختی شده. اصلاً انگارنه‌انگار تو این خونه داره زندگی می‌کنه!

- فرهاد: چطور؟

- صداش می‌زنم، سلام می‌کنه! می‌گم تختت رو مرتب کن؛ لباسای کثیفش رو می‌ده دستم! می‌گم ماهور رو صدا بزن؛ می‌گه رفته کلاس! درصورتی‌که ماهور تو اتاقش بود. حالش خوب نیست. من این رو می‌فهمم فرهاد.

به توصیف من از رفتارهای مازیار خندید و گفت:

- چه فاجعه‌ای! نکنه چیزی می‌زنه؟

با اخم مشتی به بازویش زدم و گفتم:

- کوفت. دارم جدی حرف می‌زنم.

خنده‌اش را قورت داد و گفت:

- خب عزیز من! اینکه کاری نداره. امروز که اومد برو ازش بپرس؛ مشکلی داشت، باهم حلش می‌کنیم.

****

ساعت هفت صبح پای میز صبحانه، من و فرهاد در سکوت مشغول صبحانه خوردن شدیم. او به فکر کارهای درهم‌وبرهم شرکتش بود و من، در فکر مازیار بودم.

صدای دخترک زیبایم به گوش رسید:

- سلام.

- فرهاد: به‌به! ماهی خانممون هم بیدار شد؟!

- ماهور: من اسمم ماهورِ بابا.

میان بحثشان پریدم و گفتم:

- بیا مامان. اینم مربا. پنیر هست، کره هست، حلوا هست، هر چی می‌خوای بخور.

کاسه‌ی مربا را به سمت خودش کشید و به‌جای خالی مازیار خیره شد.

- ماهور: مازیار کجاست؟

- کله صبح نمی‌دونم کجا پاشد رفت!

- ماهور: امم... خب یعنی نگفت کجا می‌ره؟

- نه مامان جان. خودت که خونه ای؛ می‌بینی این روزا چقدر اعصابش خط خطیه. دیشب از زیر زبونش حرف کشیدم. فهمیدم پایان‌نامه‌ش به مشکل برخورده. فرهاد تو نمی‌تونی کمکش کنی؟

فرهاد لقمه‌اش را قورت داد و گفت:

- نه عزیزم! خودش یکم حوصله به خرج بده از پسش برمیاد.

- خب می‌بینی که نه زمان داره، نه حوصلش رو. بعد هم یه ذره کمک تو به‌جایی نمی‌ره.

- فرهاد: هر وقت خودش اومد گفت: بابا مشکلم فلان جاست؛ چیکار کنم... چشم. کمکش می‌کنم. فعلاً که خبری نیست.

- اون بچه غرور داره. تو که باباشی باید به فکر باشی.

- فرهاد: ساغر جانم! می‌ذاری به‌عنوان یک پدر، هر کاری که خودم صلاح می‌دونم انجام بدم؟

ازآنجایی‌که حرصم گرفته بود؛ با تشدید گفتم:

- بله فرهاد جانم.

ماهور و فرهاد خندیدند و من بی‌توجه، به خوردن ادامه دادم.

- فرهاد: خدانگه‌دار خوشگلا.

تا دم در همراهی‌اش کردیم و من، بعد از دادن کیف به دستش و گرفتن بوسه‌ای از عشق، در را پشت سرش بستم.

ماهور به سمت آشپزخانه برگشت.

- خب خانم خانما! شما بگو. از گروهتون چه خبر؟

- ماهور: خبر که زیاده مامان. ولی مهم ترشون اینه که من به‌عنوان یک عضو رسمی تو گروه، برای کنسرت چهارشنبه اولین همکاریم رو باهاشون تجربه می‌کنم.

گل ازگلم شکفت.

- جدی؟! چطور شده استرس نداری؟

پشت میز نشستم و منتظر نگاهش کردم. متفکر گفت:

- والا مامان همچین بی استرس هم نیستم. رو نمی‌کنم. بالاخره اولین تجربه‌ی من هست و جلوی چند صد تا چشم قراره بنوازم.

لبخندی زدم و دستش را که روی میز بود، گرفتم.

- نگران نباش دخترم. بهت قول می‌دم همه چی همونجور که باید، پیش بره. ما هم میام تا از اضطرابت کم شه. خوبه؟

با ذوق گفت:

- مامان! واقعاً می‌خواین بیاین؟

خندیدم و روی سرش را نوازش کردم.

- تو فکر کن یه درصد نیایم. دختر جان! کم‌چیزی نیستا.

سؤالی که ذهنم را درگیر خودش کرده بود را پرسیدم:

- راستی... خواننده مواننده نمیاد بخونه؟ فقط خودتونین؟

متعجب چشم گرد کرد.

- ماهور: وا مامان! مگه بهتون نگفتم؟!

متعجب‌تر از خودش جواب دادم:

- چی رو؟ نه تو چیزی دراین‌باره به من نگفتی.

- ماهور: ای‌بابا. حواستون کجاست پس؟... خیله خب یه بار دیگه می‌گم. ببینین مامان! ما درواقع موزیسین‌های یک گروه هنری هستیم که وقتی آهنگساز برای هر ساز، نت خلق می‌کنه با ترکیب کردن درست سازها یه موزیک فوق‌العاده درست می‌کنیم.

ابروی راستم را بالا دادم و گفتم:

- اونوقت خانم موزیسین! این کار شما طرفدار هم داره؟

لقمه‌ای از مربا برای خودش درست کرد و جواب من را داد:

- نه به‌اندازه‌ی گروه‌های هنری‌ای که خواننده‌ی بنام دارن؛ ولی خب کار ما هم طرفدارای خاص خودش رو داره و کم هم نیستن. تازش هم مامان! گروه «غروب» (یک گروه فرضی) خیلی شناخته شدست. نو پا نیست که فقط پنجاه شصت‌تا طرفدار داشته باشه. آره بابا یه همچین گروهی هستیم ما!

شانه‌ای بالا انداختم و در دل برای موفقیتش دعا کردم. خدایا! خودت هر چه صلاح می‌دانی برای دخترم رقم بزن. راضی‌ام به رضای خودت.

@Sahar79

ویرایش شده توسط mahdiyeh82

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم:

زمان هم می‌ایستد!

ماهور:

دوهفته‌ای از آغاز آشنایی من با گروه می‌گذشت و دیگر نه من احساس غریبگی می‌کردم، نه پدرام برایم اخم‌وتخم. تازه فهمیده بودم که چقدر صمیمی و با شور و حال است.

لیوان پنجم را هم سر کشیدم و عرق پیشانی‌ام را پاک کردم.

- شهاب: ای‌بابا. باور کن هیچی نیست ماهور. یک‌گوشه می‌شینی واسه خودت می‌نوازی. چجوری تو تمرین‌ها چشمات رو می‌بستی و فکر می‌کردی آدم مادم کنارت نیست؟ خب الآن هم همین کار رو بکن. خیلی سخته؟

خودم را تاب می‌دادم و سعی می‌کردم آرامش خودم را برگردانم.

- پدرام: ماهور! مگه نگفتی خانوادت میان؟ پس پاشو برو پیششون. هر وقت آروم شدی و تسلط خودت رو به دست آوردی، برگرد تا بدون وقف کار رو شروع کنیم. هنوز زمان زیاد داریم.

انگار که حتماً باید او می‌گفت؛ تا من به یاد می‌آوردم خانواده‌ام هستند. نگاهش کردم. با لبخند به آن‌طرف پرده اشاره کرد. بلند شدم و از پله‌ها پایین رفتم. نگاهم به جمعیت افتاد. آب دهانم را قورت دادم و از میان همه‌شان توانستم مامان، بابا، مازیار و سارا را که مشغول حرف زدن بودند پیدا کنم. هیچ‌کس من را نمی‌شناخت و به همین دلیل خیلی راحت خودم را به خانواده رساندم. متوجه ی من که شدند، با تعجب حال و هوایم را پرسیدند. نزدیک بود گریه‌ام بگیرد. مامان چند باری نوازشم کرد و بابا با شوخی‌هایش و سربه‌سرم گذاشتن‌هایش خنده به لب‌هایم آورد. مازیار نیز به من قوت قلب داد و گفت مطمئن است شاهکار می‌کنم.

- بابا: در ضمن ماه جانِ بابا! اونجا رو یه نگاه بنداز.

به سمتی که اشاره‌کرده بود نگاه انداختم که...

خدای من! خدای من!

دست‌هایم را جلوی دهانم گرفتم و در بهت فرورفتم. با خنده نگاهم می‌کرد و ابرو بالا می‌انداخت. لب زد:

- به‌به! خانم نوازنده.

دست‌هایم را کنار زدم و با صدای پس رفته گفتم:

- استاد!

خندید و بوسه‌ای برایم فرستاد. استاد شصت‌ساله‌ای که مثل یک عموی دلسوز و مهربان برایم سنگ تمام گذاشت. به خود که آمدم، متوجه ی نبودن استرس و دلهره شدم. دست بر روی قلبم گذاشتم. آرام بود. آرام می‌زد. لبخندی به روی لبم نشاندم و در دل گفتم:

- رو سفیدتون می‌کنم.

نگاهم به آن‌طرف پرده‌ی مشکی‌رنگ و لبه‌ی کنار زده‌اش افتاد. نیازی به‌دقت کردن نداشتم. خودش بود. همان کسی که به بهترین شیوه‌ی ممکن، قلب نامتعادلم را آرام کرد.

- بابا: دیرت نشه دخترم.

سرم را تکان دادم و دعاهای آرامش‌بخششان را در هوا قاپیدم!

پیش بچه‌ها که برگشتم، احوالم را جویا شدند.

- پدرام: خوبی دیگه؟ شروع کنیم؟

سر تکان دادم و لبخند به لب‌هایم نشاندم. در جایگاه خود نشستم و ویولن را کوک کردم. بسم‌الله گفتم و برای خودم، بهترین‌ها را دعا کردم. از همان لحظه‌ی آماده شدنم، چشم بستم و باز نکردم!

- پدرام: ماهور!

پلک‌هایم را فاصله دادم. جلوی پایم روی یک زانو اش نشسته بود و دسته‌ی صندلی من را گرفته بود.

- بله؟

- پدرام: فقط به من نگاه کن. خب؟ همه‌ی حواست رو بده به اشاره‌های من و آرشه ی خودت. باشه؟

با اطمینان سرم را به نشانه‌ی مثبت تکان دادم و نفس عمیقی کشیدم. با لبخند بلند شد و کت خوش ایست مشکی‌اش را صاف کرد. جلوی روی همه‌مان ایستاد و با جملات نابش، قوت قلب داد. نازنین می‌گفت چه تجربه‌ی دهم باشد چه هزارم، او قبل از هر اجرا با جمله‌های انگیزشی‌اش آراممان می‌کند.

بالاخره پرده‌ها کنار رفت و من نیم‌نگاه هم به جمعیت نینداختم. با تسلط کامل و قلبی آرام، آرشه را خیلی نرم با توجه به علامت‌های پدرام روی سیم‌ها می‌کشیدم. ولوم صداها کم‌کم، کم‌کم پایین آمد و تنها صدای ویولن من پررنگ شد. با اشاره‌ی پدرام حرکت آرشه را آرام‌تر کردم و هنگامی‌که دستش را مشت کرد، صدا را به پایین‌ترین حد ممکن رساندم و بعد...متوقفش کردم. صدای دست‌ها و سوت‌ها از همه‌جا بلند شد. تازه توانستم با خیالی راحت، به جمعیت برخاسته نگاه بیندازم. ناباورانه به اعضای گروه چشم دوختم که با لبخند برای جمعیت سر تکان می‌دادند. پدرام نیز تعظیم می‌کرد و لبخندش را کش می‌داد...

- مهشید: مبارکت باشه خانمی. کسب اولین تجربه رو می‌گم.

خندیدم و گفتم:

- مرسی.

- نازنین: به‌علاوه، کارت این‌قدر فوق‌العاده بود که دیگه کسی به ما نگاه هم نمی‌کرد.

همه به خنده افتادند و تأیید کردند.

- نه بابا؟! شما بیشتر تو چشم بودینا.

- شهاب: پس چرا من واسه هر کی خواستم سر تکون بدم، کسی نبود نگاهم کنه؟

نیشم را باز کردم و گفتم:

- چه می‌دونم والا. شاید اول به تو نگاه کردن تو نگاهشون نکردی، بی‌خیالت شدن.

چپ‌چپ نگاهم کرد که شانه بالا انداختم. همه‌شان از جا بلند شدند و خود را با هر چیزی مشغول کردند.

- پدرام: ماهور!

به چشم‌های درخشانش نگاه کردم و بلند شدم.

- پدرام: حتی توی تمرینات هم این‌قدر زبردست نبودی. یکهو چی شد؟!

- خودم هم تو کار خودم موندم. عه راستی! من یه تشکر درست‌وحسابی بهت بدهکارم.

کج خندی کرد و گفت:

- چطور؟ برای چی؟

- خب من اصلاً یادم نبود که خانوادم هم هستند. تو یادم انداختی و باعث شدی استرس از من دور بشه.

قدمی جلو آمد و در یک‌وجبی‌ام ایستاد. خیره‌خیره نگاهم کرد و گفت:

- به‌هرحال، خوشحالم که هستی. تو برای ما یه شانس بزرگی. هنوز برق نگاه آقای شفیعی جلوی چشمامه.

نگاهش برایم معنا داشت. معنایی که به‌خودی‌خود، کتفانم را مورمور می‌کرد. حالا می‌توانم بگویم پدرام، چهره‌ی کاملاً جذاب و گیرایی دارد. ابرو، ته‌ریش و موهایش بور است و چشم‌های قهوه‌ای‌اش به تیرگی می‌زند. چند لاخ از موهایش روی پیشانی‌بلندش خودنمایی می‌کند. بینی ایرانی‌الاصلش ابهت خاصی به چهره‌اش بخشیده. باز به تیله‌های خوش‌رنگش خیره شدم. انگار او هم صورت من را می‌کاوید که با نگاهم، مردمک ثابت کرد.

نمی‌دانم زمان هنوز حرکت می‌کرد، یا از قدم بازایستاده بود. هرچه که بود، برایم سراسر لذت بود و احساس عمیقی که به وجودم تزریق می‌شد. برای زینب خدابیامرزی فرستادم و نگاه از نگاه پدرام گرفتم. آخیش!

- زینب: ماهور جان! آقای شفیعی کارت داره عزیزم.

@Sahar79

ویرایش شده توسط mahdiyeh82

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت دهم:

یک فرصت طلایی

با اجازه‌ای به پدرام گفتم و به حضور آقای شفیعی رفتم. لبخند رضایت بر لبانش جا خوش کرده بود. نگاهش که به من افتاد، برق تحسین را در چشم‌هایش دیدم.

- شفیعی: به‌به! برگ برنده‌ی گروه خسته نباشه. شاهکار کردی که.

خندیدم و گفتم:

- ای‌بابا آقای شفیعی. برای چی همتون یه جوری می‌گین انگار من تو مسابقات بین‌المللی کولاک کردم. بابا به خدا فقط یکی دو درجه از روزهای دیگه بهتر بودم. این‌همه اغراق لازم نیست که.

- شفیعی: کمتر از اون تشبیهی که به کاربردی هم نبود خانم خانما. اگه باور نداری بهت ثابت می‌کنم.

نگاهش را به پشتم دوخت و صدا زد:

- پدرام! بیا اینجا.

متعجب منتظر ماندم؛ تا ببینم چه می‌خواهد بر زبان بیاورد. پدرام با نیم‌نگاهی به من، کنارم ایستاد و با آقای شفیعی دست داد و تعریف‌هایش را به جان خرید.

- شفیعی: خب آقا پدرام. یه موضوع مهم هست که باید حتماً به شما دو نفر اطلاع می‌دادم. آقای سراوانی ردیف اول کنسرت نشسته بودن و نظاره‌گر اجرای شما بودن. خوشبختانه خیلی از کارتون خوشش اومد و پیش من حسابی تعریفتون رو کرد. به همین خاطر پیشنهاد داد حتماً شما رو برای کنسرت دونفره‌ی کیش آماده کنم. پدرام! تو ساز نمی‌زدی؛ ولی کارات مورد تأیید آقای سراوانی هست و پیشش اعتبارداری؛ و ماهور جان! دخترم شما هم به خاطر اجرای امشبت نظر آقای سراوانی رو به خودت جلب کردی. از همین رو شما دو نفر رو به نمایندگی از استان خراسان رضوی، می‌فرستن به کیش. سؤالی نیست؟

به معنای واقعی کلمه لال شده بودم. نمی‌دانستم چه باید بگویم. در بهت خویش دست‌وپا می‌زدم که صدای پدرام بلند شد:

- خب نگفتن برای چه تاریخی؟

- شفیعی: خبرتون می‌کنم. فقط از همین‌ الآن کاراتون رو راست و ریست کنین و حسابی تمرین. فعلاً هم به گروه چیزی نگین؛ چون ممکنه باعث ناراحتی بشه. به موقعش خودم بهشون اطلاع می‌دم. تمرین، تمرین، تمرین. تمرین یادتون نره.

برای ابراز موفقیتش لبخند زدم و برای رفتنش سر تکان دادم. می‌خواستم حرف بزنم؛ اما نمی‌شد. هنوز در حیرت بودم و نمی‌دانستم چگونه احساس خودم را بیرون بریزم. نگاه پدرام روی من بود. من هم نگاهش کردم. خوشحالی از چهره‌اش می‌بارید. چه خوشحالی‌ای؟ او که به این سفرها و برگ‌های برنده عادت داشت. پس این لبخند شاد و مردمک‌های لرزان نشانه‌ی چیست؟ وای ماهور! دست‌بردار. آخر خودت را دیوانه می‌کنی.

- پدرام: دختر! چقدر تو خرشانسی. اولین تجربه و این‌همه اتفاق خوب همگی باهم؟! مگه می‌شه؟! مگه داریم؟! اصلاً وایستا ببینم، تو چرا خوشحال نیستی؟ داری می‌ری کیش‌ها. کیش. این چهره‌ی خنثی چیه به خودت گرفتی؟

خندید و دست در جیب شلوارش کرد. هیچ عکس‌العملی از خود نشان ندادم که باز ادامه داد:

- نخیر. می‌بینم که اوضاع خیلی وخیمه. پس ماهور خانم رفته تو بهت و زبونش از حیرت بند اومده. آره؟

در همان حالت سر تکان دادم که قهقهه‌اش به هوا رفت. اخم بر ابروهایم نشست و خودبه‌خود زبانم باز شد:

- کوفت! برای چی می‌خندی؟ مسخره‌ی بی‌مزه.

- پدرام: چه عجب! انگاری از بهت دراومدی.

چپ چپی نگاهش کردم و گفتم:

- نه پس. فکر کردی تا خود کیش لال می‌مونم که تو هر چی دلت خواست بهم بگی؟ هه. کور خوندی.

نگاه عمیقش سینه‌ام را سوزاند؛ و باز خدابیامرزی برای سارا فرستادم که به‌موقع صدایم زد.

- سارا: ماهوری! کجایی نوازنده‌ی برتر خاندان عالی‌قدر؟

عقب‌گرد کردم و با دیدن اهل‌بیت، با سرعت به سمتشان رفتم و خود را در آغوش مامان انداختم.

بوسه‌ای بر سرم زد و گفت:

- دورت بگردم دختر نازم. دیدی چیزی نبود؟ الکی جوش می‌زدی.

- بابا: ناقلا! تا این حدم بلد بودی خوب باشی؟ رو نمی‌کردیا.

- سارا: دختره ی خل! بی‌شعور اولین کسی که باید حداکثر هنرت رو ببینه ماییم. اونوقت تو ما رو از همه آخر تر در جریان گذاشتی؟ واقعاً که.

سری به تأسف تکان داد و رویش را آن‌طرف کرد. خندیدم و گفتم:

- راستی! استاد کوشش؟

صدای استاد عمو مانندم از گوشه‌ای، توجه من را به پشت خانواده جلب کرد.

- دست‌مریزاد. هم به خودم، هم به شاگرد برترم. دیدی گفتم استعداد تو یه چیزی فراتر از سطح کلاساست؟ دیدی؟

با ذوق به طرفش رفتم و دستش را بوسیدم. به‌عنوان شاگردی که سال‌های سال مدیون استادش است.

مازیار تنها با لبخند کوچکی نگاهم می‌کرد و حرف نمی‌زد. به رویش نیاوردم و مشغول گپ و گفت با خانواده شدم.

از گروه خداحافظی کردم و برای پدرام نیز، خط‌ونشان کشیدم. مبادا که ذره‌ای سربه‌سرم بگذارد. موضوع رفتن به کیش را با خانواده در میان گذاشتم و قرار شد برای خرید، راه‌به‌راه به بازار برویم. خوشحالی‌ام را بروز دادم. آن‌هم زمانی که در ماشین نشستم و ناخدا گاه گریه‌ام گرفت. تازه توانستم عمق ماجرا را درک کنم. من به کیش می‌رفتم. برای ثابت کردن خودم در گروه، شهرت و یک مسافرت برای تغییر حال و هوایم، حتماً به کیش می‌رفتم.

****

مشغول درس خواندن بودم که صدای زنگ موبایل از روی میز عسلی بلند شد. در دست گرفتم و جوابش را دادم. شماره‌ای ناشناس!

- الو؟

صدای آشنای زلزله انداز این روزهایم، از پشت‌گوشی به این‌طرف رسید.

- پدرام: سلام. ماهور؟

- سلام پدرام. خوبی؟

- پدرام: عه پس درسته. فکر کردم قالم گذاشتی.

- وا! چرا باید قالت بذارم؟ این چه‌کار احمقانه‌ایه باز؟

خندید و گفت:

- چه می‌دونم. گفتم لابد می‌خوای اذیت کنی.

- چه شکاک! خب حالا کاری داشتی؟

- پدرام: زنگ زدم ببینم اگه برای امروز وقت داری بریم یه جایی واسه تمرین.

- مگه سپهر و طناز نت‌ها رو آماده کردن؟

- پدرام: آره. انگاری آقای شفیعی برای یه همچین روزی از قبل خبرشون کرده. حالا میای یا نه؟

- کجا می‌ریم؟

- پدرام: آمفی‌تئاتر خودمون دیگه. جایی رو نداریم.

نفس عمیقی کشیدم و پیشانی‌ام را خاراندم.

- باشه. ساعت چند؟

- پدرام: پنج خوبه؟

- خوبه. منتظرم باش.

- پدرام: باشه. کاری نداری؟

- نه خداحافظ.

- پدرام: خداحافظ.

تماس که قطع شد، فوراً نامش را سیو کردم. از گالری‌ام عکس دسته‌جمعی‌مان را پیدا کردم و چهره‌ی جذاب و ترکیبی‌اش را برش زدم. آخر نیمی از قیافه‌اش غربی بود و نیمی دیگر شرقی!

عکس برش زده را روی شماره‌اش سیو کردم و چنددقیقه‌ای به آن زُل زدم. این چشم‌ها، این چشم‌ها عجیب باعث هنگ ماندن من می‌شد.

@Sahar79

ویرایش شده توسط mahdiyeh82

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت یازدهم:

ای قلب! ثابت بمان دیگر.

- سلام.

به سمتم چرخید و لبانش را به لبخند زینت بخشید.

- پدرام: سلام‌علیکم بانو. احوال شما؟

نفس عمیقی کشیدم و ویولن را از کاورش بیرون کشیدم.

- خوبم. خب... کی شروع کنیم؟

با ناخن‌های دست راستش، مچ دست چپش را خاراند و گفت:

- البته که منم خوبم.

خندیدم و بر روی یکی از صندلی‌ها نشستم.

- ای‌بابا. نپرسیدم؟

دست در جیب کرد و روبه‌رویم ایستاد.

- پدرام: چای، قهوه، هیچی نمی‌خوای؟ از راه رسیدی می‌گی کی شروع کنیم؟ نوبری والا.

- نگفته بودی برای چای و قهوه بیام. گفتی برای تمرین. غیر از اینه؟

برگه‌ای را به سمتم گرفت و گفت:

- خیر اعلی‌حضرت. فرمایش شما درست.

برگه، حاوی نت‌هایم بود. بعد از تشکر، مروری کردم و سر تکان دادم. چشم چرخاندم سمت پدرام که دست در جیب خیره‌خیره نگاهم می‌کرد. متعجب گفتم:

- چیزی شده؟

قدمی به جلو برداشت و هم‌زمان، قلب سرکش این روزهایم را به تلاش بیشتر دعوت کرد.

- پدرام: ماهور؟

آب دهانم را قورت دادم و گفتم:

- بله؟

مکث نسبتاً طولانی‌ای به صورتم انداخت. در این زمان با خود در دل سخن می‌گفتم.

- هی هی هی هی! چته تو؟ به‌اندازه‌ی کافی خون تو بدنم هست. فکر نکنم دیگه لازم باشه خون تولید کنی. آهای قلب دیوونه، با تواَم‌ها. آروم بگیر؛ داری آزارم می‌دی.

گردنم را خاراندم و نفس عمیقی کشیدم. فرمان عقلم را که به قلب پررو ام منتقل کردم؛ پدرام نیز به حرف آمد.

- پدرام: نمی‌دونم چرا همش احساس می‌کنم اگه بریم کیش اتفاقات خوبی می‌افته. یه حس خوشایندی نسبت به این سفر دارم ماهور. تو هیچ حسی نداری؟

دِکی! این‌همه مکث برای گفتن چنین حرفی بود؟ ارزشش را نداشت.

- شاید قراره نظر همه رو جلب کنیم. احتمالاً واسه همینه.

انگشتانش را لای موهای موجی‌اش کشید و گفت:

- مِیبی (شاید).

لبخندی زدم و بلند شدم.

- خب پس من می‌رم بالا تا تو راحت باشی. کاری باری؟

کج خندی کرد و گفت:

- قطعاً به خاطر راحتی منه. قطعاً.

بی‌توجه به منظورش دستی تکان دادم و از آمفی‌تئاتر خارج شدم. به‌محض بیرون آمدنم به دیوار تکیه زدم و دو مشت محکم، به سینه‌ام کوفتم. ای که الهی سقط بشوی. بس است دیگر. خسته‌ام کردی قلب مزخرف این روزهایم.

نفسم را با شدت بیرون دادم و تکیه از دیوار برداشتم. حال درونم به‌هیچ‌عنوان خوش نبود. گرمای شدیدی را در هفته‌ی سوم پاییز حس می‌کردم و این برای من قابل‌درک نبود. داغی گونه‌هایم نیز پیازداغ اعجوبه‌های تازه‌ام را بیشتر می‌کرد. دو سیلی نسبتاً محکم به هر دو طرف زدم و به‌سوی پله‌ها قدم برداشتم.

در طبقه‌ی دوم، چهار اتاق وجود داشت که سه اتاقش آموزشی بود و آن‌یکی، خالی از هر چیزی جز موکت. به همان‌جا رفتم و کف زمین نشستم. برگه را جلوی رویم گذاشتم و با حفظ تکه‌ی کوچکی از نت‌ها، استارت تمرین را زدم. موزیک زیبایی بود. طناز در این ترکیب، قهاری زبردست است. در خلوت خویش، سخت مشغول حفظ و تمرین بودم که در باز شد و من، از ترس هینی کشیدم و برخاستم.

- پدرام: منم بابا منم.

پوفی کشیدم و باز نشستم.

- بد نیست بعضی‌ها در زدن یاد بگیرن‌.

خندید و در را پشت سرش بست.

- پدرام: خب ببخشید. اومدم یکم کیف کنم.

عاقل اندرسفیهانه نگاهش کردم؛ که روی زمین لم داد و گفت:

- منظورم اینه که اومدم نواختنت رو ببینم. می‌خوام ببینم این طناز خانم چه کرده.

ابرویی بالا انداختم و گفتم:

- من که حرفی نزدم. برای چی توضیح می‌دی؟

- پدرام: نگاهت به‌خودی‌خود با آدم حرف می‌زنه. نیاز به جنبوندن اون تیکه گوشت نیست.

از زرنگی‌اش لبخند بر لبم نشست و گفتم:

- خب حالا که این‌قدر باهوشی بهت افتخار می‌دم و یه کوچولو می‌زنم برات.

او هم لبخند زد و باز نیش شلِ قلب بی‌حیایم را باز کرد.

چشم‌هایم را خمار کردم و تا آنجایی که حفظ کرده بودم، برایش نواختم. او هم به پشت دراز کشید و دست‌هایش را قلاب کنان روی سینه‌اش گذاشت و چشم‌هایش را بست. با آن لبخند کوچک و ملیحی که بر لب داشت؛ به‌کلی من را محو خودش کرد. نمی‌دانم؛ اما هرچه که هست، غریب و ناآشناست. حواسم را می‌گویم. نمی‌توانم منکرش شوم. برای چه خودم را گول بزنم؟ یک‌کلام، ختم کلام. من عاشق همین صورت گیرا و صدای دل‌نشین و چشم‌های مهربان شده‌ام. مگر جرم است؟ خدا را چه دیدی؟ شاید او هم نسبت به من بی‌میل نباشد. از نظریه‌هایی که کمتر از نیم ساعت پیش در حین تمرین به آن رسیده بودم، لبخندم را عمق دادم. سرش چرخید و چشم‌باز کرد. لبخندش را کِش داد و چشمک ریزی زد. خنده‌ام گرفته بود. آرشه را از روی سیم‌ها برداشتم و گفتم:

- حالا راضی شدی؟ کیفات رو خوب کردی‌ها. من به هرکسی این افتخار رو نمی‌دم که خصوصی براش بزنم. فقط برای خانوادم و دختر خالم. تو این وسط استثناء شدی.

خندید و با یک حرکت از حالت درازکش برخاست و نشست.

- پدرام: مور شانس با خر شانس بگرده همین می‌شه دیگه. ما رو هم خوش‌شانس کردی خانم.

متعجب از اصطلاح من‌درآوردی‌اش خندیدم و سرم را پایین انداختم.

بعد از یک ربع حرف‌های اضافه‌ی بامزه، از یکدیگر خداحافظی کردیم و من، حالا که می‌دانستم چه مرگم شده است، با نارضایتی محل را ترک کردم.

@Sahar79

ویرایش شده توسط mahdiyeh82

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت دوازدهم:

شروع روزهای خاص

با لبخند برای مامان، مازیار و سارا دست تکان دادم. بابا قرار مهم و طلایی‌ای داشت که نبودنش را موجه می‌ساخت. مامان گریه می‌کرد. هزار بار گفتم آرام باشد و زود برمی‌گردم؛ اما خب مادر است و بی‌قرار. از دیدم که محو شدند به پدرام نگاه انداختم. او خانواده‌ای همراه خودش نداشت. سؤالی دراین‌باره نپرسیدم؛ اما به حرف آمدم:

- امیدوارم روسفید برگردیم.

با صدای من نیم‌نگاهی به چشم‌هایم انداخت و لبخند زد.

- پدرام: ان‌شاءالله

از در کشویی بیرون زدیم و نسیم خنکی که می‌وزید را به جان خریدیم. مردی با یونیفرم مشکی دستش را به سمتی گرفته بود و هواپیمایی را نشانمان داد. نیم ساعت به جایگذاری ساک‌ها و پیدا کردن صندلی‌ها تلف شد و بعد، نشستیم. من سمت شیشه بودم و پدرام کنارم. آرامشی که از کنار او بودن به جانم تزریق‌شده بود، پلک‌هایم را سنگین می‌کرد. با شوق‌وذوقی که از همراهی او داشتم خیره‌خیره نگاهش کردم. رویش آن‌طرف بود و ملت را می‌نگرید. لب پایین را به دندان گرفتم و در دل قربان صدقه‌اش رفتم. چه روزهایی را که در اتاق می‌نشستم و حیرت‌زده به احساس تازه جوانه‌زده‌ام فکر می‌کردم. برایم قابل‌هضم نبود. چه آسان و راحت دل داده‌ام! چه بی‌دغدغه و بی دلهره! اما بالاخره دیروز با این تازه‌وارد کنار آمدم. امروز نیز خود برایش آب و دانه می‌ریزم. خود مسئولیت حفاظت و نگهداری‌اش را برعهده‌گرفته‌ام.

با چشم‌های گرد شده‌ی پدرام که ناخدا گاه دلم را به خارش انداخت، حواسم را برگرداندم.

- چیزی شده؟!

با همان حالت گفت:

- ماهور! حالت خوش نیستا. ده بار صدات زدم. فکر کردم سکته کردی. می‌ترسی؟ می‌خوای جامون رو عوض کنیم؟ آبی، کیکی، کمکی چیزی لازم نداری؟ همه چی اوکِیه؟

متعجب از یکریز پرسیدنش گفتم:

- نه بابا من فقط رفته بودم تو فکر. حواسم نبود ببخشید. کاری داشتی؟

انگار که خیالش راحت شده باشد، چشم‌هایش را به حالت جذاب همیشگی‌اش درآورد و لبخند مهربانی بر لب نشاند.

- پدرام: کار که نداشتم. سرم رو برگردوندم دیدم همین‌جوری بهم زل زدی گفتم شاید اتفاقی افتاده یا چیزی می‌خوای. به‌هرحال حالا دیگه رو هواییم. اگه چیزی خواستی حتماً بهم بگو. شنیدی که داداشت چقدر سفارش کرد مراقبت باشم. پس دختر خوبی باش و هر چی خواستی لب‌تر کن.

خنده‌ی ریزی کردم و سرم را تکان دادم. نفس عمیقی کشید و دستانش را روی شکمش به هم قفل کرد و چشم بست. با حسرت نگاهش کردم. کاش تو هم یک خورده احساسی نسبت به من داشته باشی. اگرنه...قول نمی‌دهم که خوش بمانم. در دل روی چشم‌هایش را بوسه‌ای زدم و من هم به تبعیت از یار، دست‌هایم را قلاب کردم و روی شکم گذاشتم. لبخندی از آرامش زدم و چشم بستم. هرچه بادا باد.

صدای مردانه‌ای اسمم را زیر لب تکرار می‌کرد:

- ماهور... ماهور بیدار شو. پاشو رسیدیم دختر. ماهور... تو که بیداری یه عکس‌العملی از خودت نشون بده خب. ای‌بابا!

خندیدم و لای یکی از پلک‌هایم را باز کردم.

- عه! فهمیدی؟

از حالتم به خنده افتاد و سر تکان داد. همه‌ی ملت از کنارمان عبور می‌کردند و به‌طرف در خروجی می‌رفتند.

- پدرام: باز نشسته. پاشو بچه.

بلند شدم و همراهش از پله‌های هواپیما پایین آمدم. هوای گرم و تقریباً شرجی کیش، برایم لذت‌بخش بود. مخصوصاً که پدرام نیز این مدل هوا را دوست داشت. عینک آفتابی‌اش را به چشم زد و ساک‌ها را برداشت. از قبل سازهایمان را با آقای سراوانی فرستاده بودیم و حال فارغ از اسباب سنگین، راهی ورودی فرودگاه شدیم. آفتاب سوزانی که چشم را می‌زد، باعث شد عینک دودی‌ام را به چشم بزنم. پدرام نگاهی به من انداخت و خندید.

- چیه؟ برای چی می‌خندی؟

- پدرام: آخه خیلی بامزه شدی.

- بامزه؟! برو بابا خودت رو ندیدی.

باز خندید و من را هم به خنده وا‌داشت. آقای سراوانی را دیدم که برایمان دست تکان می‌داد؛ اما پدرام راه خودش را در پیش‌گرفته بود. بازو اش را کشیدم و گفتم:

- خوب سرت رو انداختی پایین داری می‌ری. مگه آقای شفیعی نگفت آقای سراوانی میاد دنبالمون؟ حواس مواس یُخته.

- پدرام: عه راست می‌گی.

بعد در میان جمعیت چشم گرداند.

- بیخود نگرد شازده. چشمای تو کم سو شده. اوناهاش اونجا وایستاده منتظره جناب بهوش بیاد.

- پدرام: حالا هی تیکه بنداز خب؟

اگر نمی‌خندید، حتماً خودم را سرزنش می‌کردم که ناراحتش کردم؛ اما لب‌های خندان و لحن شوخی مانندش مرا هم خنداند. اصلاً این بشر شخصیتی داشت که با رفتارش تو را از عذاب وجدان بیرون می‌کشید و خیال می‌کردی، خوب کاری کردی. بعد از احوال‌پرسی با آقای سراوانی همراهش به هتلی در نزدیکی‌های فرودگاه رفتیم و اقامت گزیدیم. پدرام و آقای سراوانی یک اتاق، من و خانم فکوری (مدیر امور اقامتمان در کیش) یک اتاق. با هزار جان کندن خداحافظی برای پدرام فرستادم و همراه نرگس وارد اتاق شدیم.

یک اتاق با ست مشکی سفید مرتب و تکمیل. در همان نگاه اول از نرگس خوشم آمد. دختر بامعرفت و خوش سر و زبونی بود و خیلی زود خودش را در دلم جای داد. بیست‌ونه سال سن داشت و در سبزوار، همراه خانواده‌اش زندگی می‌کرد. لباس‌هایم را با یک تونیک سفید و شلوار اسپرت مشکی تعویض کردم و خودم را روی تخت انداختم. کلیپس موهایم را باز کردم و آن‌ها را افشان مانند بالای سرم ریختم. نرگس هم کنارم روی تخت دونفره‌مان دراز کشید و آخیشی گفت. دهن غاره ای کردم و گفتم:

- آخ که چقدر خسته شدم خدا. فردا حتماً روز پرکاری در پیش داریم.

با نشنیدن صدایی از نرگس نگاهش کردم. خیلی راحت و آسان خوابیده بود. پس از آن‌هایی بود که سر روی بالشت می‌گذاشتند خوابشان می‌برد. من هم آن‌قدر به‌روزهای مشترک و فکر و خیال‌هایی که قهرمان و نقش اصلی‌اش را پدرام بازی می‌کرد فکر کردم که به خواب رفتم.

@Sahar79

ویرایش شده توسط mahdiyeh82

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سیزدهم:

لبخندهای از ته دل

صبح زود از زور هیجان خودبه‌خود ساعت پنج بیدار شدم. ساعت‌ها رفته بود عقب و به همین خاطر نور آفتاب، اتاق را روشن کرده بود. صدای آواز گنجشک‌ها به گوش می‌رسید. نگاهی به نرگس انداختم. آرامش نفس‌هایش نشان از خواب طولانی‌اش داد. لبخندزنان بدنم را کش‌وقوسی دادم و از روی تخت بلند شدم. آبی به دست و رو زدم و جلوی آیینه ایستادم. شاید نظریه‌ی خیلی‌ها این باشد که دختر جماعت اول صبح‌ها به‌محض بیدار شدن هیچ زیبایی‌ای ندارد؛ اما بالعکس من در اول صبح به دلیل ورم لپ‌ها و گونه‌هایم خیلی بیشتر از مابقی اوقات خوشگل می‌شدم. برای خودم چشمکی زدم و کف دودستم را به دو طرف آیینه روی دیوار چسباندم. چشم‌های روشن آهویی‌ام که به سمت مامان رفته بود. سال قبل بینی‌ام را عروسکی عمل کردم و حال خیلی به چهره‌ی صورتم می‌آمد. ابروهایم به بابا رفته بود. کشیده و پر. منتهی مرتب‌تر و طلایی‌رنگ. لب‌هایم به مازیار رفته بود. لب بالایی‌ام نازک و لب پایینی‌ام متوسط. چهره‌ام را دوست داشتم. یک جورایی عاشقش بودم. بافکر کردن به کلمه‌ی عشق ناخودآگاه به یاد پدرام افتادم. گوشی‌ام را از روی میز برداشتم و پیام دادم:

- صبح عالی متعالی. بیدار نمی‌شین؟

انگار گوشی به دست بود که زودی جوابم را گرفتم:

- اولاً که صبح شما هم به خیر خانم. دوماً که لابد بیدارم که می‌تونم پیامت رو ببینم دیگه. خوبی؟

از جواب حاضرش خنده‌ی کوتاهی کردم و نوشتم:

- خوبم. برنامه‌ی امروز چیه؟

- پدرام: ممنون سلام می‌رسونم.

این بار بلندتر خندیدم و در همان حال برایش نوشتم:

- ای‌بابا. بازم نپرسیدم؟ خب ببخشید.

- پدرام: بی‌خیال عادت می‌کنم. عرضم به حضور شما که امروز شما میای پیش من که تمرین‌ها رو ادامه بدیم.

- چرا من بیام؟!

- پدرام: توقع که نداری با پیانو بیام اونجا؟

- آهان. خب صداش زیاده مزاحم می‌شیم.

- پدرام: فرشید (سراوانی) قبلاً هماهنگ کرده. الآن به خاطر شروع مدارس و دانشگاه مسافرها خیلی کم شدن. طبقه‌ای که ما توش هستیم کلاً خالیه و تو دست ماست. نگران اون نباش.

نفس عمیقی کشیدم و نوشتم:

- خب حالا کِی صبحانه می‌خوریم؟

- پدرام: نیم ساعت دیگه که کلاً اَجیر (کاملاً هوشیار) شدین صبحانه تون رو میارم اتاقتون.

- باشه. کاری نداری؟

- پدرام: نه. فعلاً.

- فعلاً.

لبخندم را عمق دادم و باز روی عکس کوچکش زوم کردم. لبخند زیبایش که چینی کنار پلک‌هایش می‌انداخت، مرا به خنده وا‌داشت.

نرگس هم بیدار شد و پدرام صبحانه‌ی مفصلی را آورد و ما میل کردیم و سر ساعت هشت شروع به حاضر شدن کردم.

با تیپ اسپرتی ویولن به دست وسط اتاق پدرام ایستاده بودم. در را بست و به سمتم آمد.

- خب. چطوری؟

- خوبم. شروع کنیم؟

با خنده نگاهم کرد و گفت:

- عجب علاقه‌ای به زود شروع کردن داری ماهور. باشه بیا شروع کنیم. از دست‌تو!

خنده‌ای کردم و ویولن را از کاورش بیرون کشیدم.

تقریباً پنج‌ساعتی بود که درگیر تمرین بودیم. آن‌قدر که فرشید تقه ای به در زد و گفت:

- تموم نشد؟

هر دو خنده‌ای کردیم و با خستگی از اتاق بیرون زدیم. فرشید و نرگس حاضر آماده منتظر ما ایستاده بودند.

- پدرام: جایی می‌رین؟

- فرشید: من که باید برگردم مشهد. یک عالم کار ریخته سرم. ولی خانم فکوری می‌مونن. اومدم خداحافظی.

خلاصه که تا دم در هتل و لحظه‌ی سوارشدنش به تاکسی مشایعتش کردیم و دورهم حلقه زدیم.

- نرگس: خب حالا برنامه‌ی تفریحی چی تو سرتون دارین؟

خواستم پیشنهادی بدهم که پدرام سریع‌تر گفت:

- من که با یکی از دوستام قرار دارم. شما خودتون هر جا می‌خواین برین.

در دلم غم نشست. بودن در کنارش را دوست داشتم؛ اما انگار هنوز موفق نشده‌ام مهرم را بر دلش بیندازم. هیچ نگفتم و فقط سر تکان دادم. با رفتنش رو کردم به سمت نرگس و گفتم:

- به نظر من امروز فقط بریم خرید.

- نرگس: آره همه‌ی خریدامون رو همین امروز بکنیم دیگه.

هر دو لایک هایمان را به هم چسباندیم و بدون برگشت به داخل هتل راهی بازارهای کیش شدیم. به‌اندازه‌ی خودش شلوغ بود. تمام سوغاتی‌هایمان را از همان بازار اول خریدیم. ماشاءالله آن‌قدر جامع بود که دیگر لزومی به گشتن بیشتر نبود. برای مامان یک لباس شب مشکی خریدم. برای بابا یک پیراهن، برای مازیار یک پیراهن و یک شلوار اسپرت، برای سارا یک لباس مجلسی فیروزه‌ای و برای اینکه نگویند برای خودش بیشتر خرید کرده، یک پیراهن بلند نیز برای خویش خریدم. وسیله‌های زینتی و خوراکی‌های سوغاتی و چیز میزهای کوچکی را هم چاشنی خریدهایم کردم. آن‌قدر طولش دادیم که ساعت‌های پنج و نیم، شش از شدت خستگی روی نزدیک‌ترین کافی‌شاپ ولو شدیم. با دستانی پر! باکمی استراحت باز به راه افتادیم. هتل نزدیک بود و نیازی به گرفتن تاکسی نداشتیم. خریدهایمان سنگینی می‌کردند و از کت‌وکول افتاده بودیم. هوا تاریک شد. جلوی رویمان را به‌زور می‌دیدیم. از دور چراغ‌های هتل دیده می‌شد. ناگهان نرگس ایستاد. متعجب صورت تاریکش را نگاه کردم و گفتم:

- چرا وایستادی؟

- نرگس: یا ابوالفضل!

- هان؟

همان لحظه صدای خنده‌ی جمعی به گوشم خورد. نیاز به دنبال کردن صدا نبود. درست پشت سرم چند مرد جوان قهقهه می‌زدند و ما را دست می‌انداختند. ترس تمام وجودم را فراگرفت. پلاستیک‌ها از دست من و نرگس شل شدند و پخش زمین شدند. خود خدا به دادمان برسد. آن‌هم در این تاریکی و خلوتی!

@Sahar79

ویرایش شده توسط mahdiyeh82

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت چهاردهم:

قهرمانی که منجی می‌شود

نفس لرزانی کشیدم و قصد کردم آرام بچرخم؛ اما...

- پسر: آئو... به زنم به تخته عجب سوژه‌هایی به پستمون خورد! یه چرخ بزن کامل ببینیمت.

دوستانش را هم خنداند. دندان‌قروچه‌ای کردم و برای نرگس ابرویی تاب دادم. می‌خواستم دستش را بگیرم و پا به فرار بگذارم؛ اما گرمای حضور شخصی درست در چند سانتی ام و گرمایی دیگر روی پهلوهایم مرا خشک کرد. دلم هری ریخت. احساس بی‌وزنی می‌کردم. ضربان قلبم مانند ضربات تند دارکوب روی چوب، به همان اندازه تندشده بود. بیخ گوش چپم مورمور شد. صدای چندش ناکش در گوشم پیچید:

- نمی‌چرخی؟

احساس شوک در من بیشتر از احساس خطر بود. جیغ‌ها و ناسزاهای نرگس را می‌شنیدم. بال‌بال زدن‌هایش را می‌دیدم؛ اما نمی‌توانستم واکنشی از خود نشان دهم. مرد دیگری دست‌به‌سینه جلوی رویم ایستاد. نگاه هیزش را از نوک سر و موهای خرمایی‌ام تا مچ پایم کشید. قدمی جلو گذاشت و با همان لبخند کثیفش گفت:

- واقعاً؟!

سوزشی را روی گردنم حس کردم. همان لحظه به خود آمدم. انگار که از بهت و شوک بیرون آمده باشم هینی کشیدم و از آن‌ها فاصله گرفتم. با چشم‌های گرد شده روی گردنم را خاراندم. نفس‌نفس می‌زدم و عین همان ماست معروف نگاهشان می‌کردم. نمی‌دانم چرا صدای نکره‌ام بیرون نمی‌آید. آن‌هم دقیقاً زمانی که نیازش دارم. دو مرد یک‌قدم جلو آمدند. یک‌قدم عقب رفتم. آن‌قدر جلو آمدند و من عقب رفتم که پاشنه‌ی پایم به جسمی خورد. در یک ثانیه نگاهی به پشت کردم و متوجه دیوار شدم. دستم را روی قلبم گذاشتم. نفس‌هایم صدادار شده بود. حالا آن‌ها با یک‌قدم دیگر به من می‌رسیدند. به عجز و ناتوانی رسیدم. بغض به گلویم چنگ انداخت؛ اما نشکست. می‌توانستم سست شدن دست‌وپاهایم را حس کنم. منتهی بازوانی نگهم داشته بودند. سینه‌ام از نفس‌های کش‌دار و بلندم با شدت بالا و پایین می‌شد. نگاه هردو رویم می‌چرخید. دیگر یادم نبود نرگس در چه حال است. خودم را هم نمی‌توانستم جمع کنم. چه برسد به دختری دیگر. با مردمک‌های لرزانم دیدم. دیدم که صورت یکی‌شان نزدیک می‌شد و نگاه نجسش را بین اعضای صورتم می‌گرداند. آن‌یکی را گم کردم. نبود. انگار که رفته باشد؛ اما این‌یکی نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. صدای عربده‌ای به گوش رسید. صدای فحش و ناسزایی به گوش رسید. صدای مشت و لگدی به گوش رسید. نور امیدی در انتهای دلم روشن شد. نگاهم را بین چشم‌های بسته‌ی مرد و تماس دوثانیه‌ای‌اش چرخید و بعد روی زمین افتادم. تازه بغضم شکست. تازه توانستم خودم را پیدا کنم. تازه توانستم جان بگیرم و خودم را تکانی بدهم. نشستم و خویش را در آغوش گرفتم. اشک‌هایم دانه‌دانه روی صورتم می‌غلتیدند. هق‌هق می‌کردم و از نجات یافتنم خدا را شکر می‌کردم.

- منجی: آشغال بی‌ناموس. گم شو تا نزدم از وسط دو شقت نکردم. گم شو مرتیکه سگ‌صفت.

مردهای جوان لنگان‌لنگان بالباس‌های نیمه پاره از محل دور شدند. نرگس روی زمین نشسته بود و بلندبلند گریه می‌کرد. شالش از سرش افتاده بود و گیره‌ی موهایش نبود. منجی‌مان رو برگرداند و کنار نرگس نشست. احوالش را پرسید و سرش را به سمت من گرداند. زیر سایه‌ی درخت بود و چهره‌اش درست حسابی دیده نمی‌شد؛ اما صدایش... هر کس هم نتواند تشخیص بدهد من یکی می‌توانم! با اخم‌های درهمش نزدیک شد و بالای سرم ایستاد. نشست و باخشم نگاهم کرد. نمی‌دانم. شاید هم نگاه و وضعیت من مظلوم‌نما بود که اخم‌هایش باز شد و نگاهش دلسوز.

- پدرام: خوبی؟

حضور و صدایش، به‌موقع سر رسیدنش، همه مسبب رفتار بی‌اراده‌ی من شد. خودم را در آغوشش پرت کردم و پیراهنش را در چنگ گرفتم. آرام‌آرام دست‌هایش را بالا آورد و دورم حلقه کرد. یکی روی کمرم و آن‌یکی روی سرم. هق زدم. آن‌قدر که اشک‌هایم تمام شد و آرامش را در گرمای وجودش پیدا کردم.

- پدرام: آروم باش ماهور. تموم شد عزیزم. ببین؛ دیگه کسی نیست اذیتت کنه. من اینجام ماهور جان. گریه نکن ماهوری.

تازه متوجه ی موقعیتی که به وجود آورده بودم شدم. با خجالت از او جدا شدم و سرم را پایین انداختم. با زوری که داشت، همراه خودش بلندم کرد. نرگس با چشم‌های بادکرده و حال نه‌چندان خوب کنارم ایستاد. پدرام با لحن نسبتاً عصبی‌ای گفت:

- تو این تاریکی شما دو تا تنها تو این خیابون خلوت چیکار می‌کنین؟ هان؟ نباید یه تاکسی بگیرین؟ لااقل به من نفهم زنگ می‌زدین بیام دنبالتون. اگه یه بلایی سرتون می‌اومد می‌خواستین چه خاکی تو سرتون بریزین؟ تو کله‌ی شما جای عقل چیه؟ اگه من نمی‌اومدم تا الآن نیمه‌عمر هر کدوم یه جا می‌افتادین. چشمم روشن نرگس خانم. از شما که این‌همه محتاطی توقع نداشتم. اگه خار تو پای شما بره من باید جواب خانواده‌هاتون رو بدم. اینه جواب اعتمادم؟ مگه نگفتم هر جا می‌رین قبل هوا تاریکی تو هتل باشین؟ هان؟

هر دو با اشک‌های ریزان و سرپایین فقط به حرف‌های حسابش گوش می‌دادیم. راست می‌گفت. تمام حرف‌هایش درست بود و هیچ‌کدام جوابی برایش نداشتیم. زیرچشمی به اخم‌های در هم گره‌خورده‌اش نگاه کردم. چنگی به موهایش زد و نگاهم کرد. نفس عمیقی کشید و آرام شد.

- پدرام: خیله خب. حالا که به خیر گذشته دیگه گریه نکنین. از این به بعد هر جا خواستین برین با من می‌رین؟ فهمیدین یا نه؟ حالا هم جلوتر برین تا باز اتفاقی نیفتاده.

سری تکان دادیم و خریدهایمان را از وسط خیابان جمع کردیم. با کمک پدرام به طبقه‌ی خودمان رسیدیم. دستی به صورتم کشیدم و با قدردانی به پدرامِ آرام ولی اخمو نگاه کردم. با دیدن نگاهم گره باز کرد و لبخند محوی زد.

- ببخشید پدرام. فقط می‌تونم بگم...

- پدرام: مهم نیست. نصف بیشترش تقصیر منه. خانواده‌هاتون شما رو به من سپردن و من ولتون کردم و رفتم پی کارای خودم. پس اونی که باید معذرت بخواد منم. برو تو استراحت کن. دیگه هم به قضیه‌ی امشب فکر نکن و خودت رو آزارنده. باشه؟

با لبخند سر تکان دادم و باشه ای زیر لب گفتم. در اتاق را بستم و به نرگس که مثل ابر بهار گریه می‌کرد خیره شدم. عجب شب مزخرف و شیرینی بود امشب!

@Sahar79

ویرایش شده توسط mahdiyeh82

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم:

روز دیگری با تو

برگه را پشت‌ورو کردم تا برای پدرام سند شود. باورش نمی‌شد به این سرعت نت‌ها را حفظ کرده باشم. پیروزمندانه و پرافتخار با لبخندی که انگار فتح بزرگی کرده‌ام، نگاه به چشم‌های از حدقه بیرون زده‌اش کردم. آرشه را روی سیم‌ها می‌کشیدم و هم‌زمان حرف می‌زدم.

- هه. دیدی پدی آقا؟

چقدر که از لفظ «پدی» بدش می‌آمد.

- پدرام: خب حالا. انگار شق‌القمر کرده. چهارتا خط از برکردی دیگه. پز دادن داره؟

چشم گرد کرده گفتم:

- چهارتا؟! پدرام ناموساً چهارتا؟! خیلی بی‌شعوری. ارزش کار من رو پایین آوردی.

خندید و به صندلی‌اش تکیه زد. آرشه را پایین آوردم و با لبخند نگاهش کردم. همیشه خنده‌اش برایم حکم نت‌های ویولن را داشت. سر کج کردم و گفتم:

- امیدوارم شبانه‌روز خوبی داشته باشیم.

سر تکان داد و گفت:

- حس خوبی نسبت به امروز دارم.

- ساعت چنده؟

- پدرام: شستم روبنده!

چهره‌ام را جمع کردم و خیره به لبخند مضحکش گفتم:

- هر هر هر، بی‌مزه.

باز خندید و هم‌زمان با برخاستنش گفت:

- دو و ربع.

با فهمیدن ساعت یک‌راست بلند شدم و دست روی شکم گذاشتم. متعجب گفتم:

- ای‌وای! می‌گم چرا این‌قدر گشنمه. چقدر زمان زود گذشت.

- پدرام: پس‌بریم یه چیزی میل کنیم بعد هم...

- برای بعدش نقشه نکش. بعد نهار با نرگس می‌رم دور دور.

اخمی نشست بین ابروهایش و گفت:

- دیشب رو یادت رفت؟ قرار شد هر جا می‌رین با من برین.

مردمک در کاسه چرخاندم و برخلاف میل باطنی‌ام و شادی عمق دلم، باشه ی بی‌حوصله‌ای گفتم و همراهش از اتاق خارج شدم...

****

با خنده‌های بلندمان روی صندلی‌های کافه ولو شدیم. چشم‌ها ما را با تعجب نگاه می‌کردند. مشتی به بازوی پدرام که همچنان حرف می‌زد زدم و بریده‌بریده گفتم:

- ای‌بابا... بسه دیگه... بذار... بذار نفس بکشم مرد حسابی!

نرگس دستش را از روی دهانش برداشت و گفت:

- وای خدا نکشتت پدرام. وسط خیابون آبرومون رو بردی. آخه این چه‌کاری بود؟

با یادآوری‌اش باز خنده‌ام شدت گرفت و دست روی دل گذاشتم.

- پدرام: چیکار کردم مگه؟ خودش گفت این ماهیا با آدم حرف می‌زنن. بدکاری کردم مچش رو گرفتم؟ همین‌جوری داشت سر مردم رو کلاه می‌ذاشت.

به‌سختی جلوی خنده‌ام را گرفتم و گفتم:

- وای خدا جون! یه عقل درست درمون به این پدی بده خل شده. رفته چشم تو چشم ماهیِ می‌گه بگو عمو... وای دلم... آخ.

- نرگس: وای... یه خانمه اونجا بود کنار گوشم گفت این آقاهه دیوونست؟ شرمنده... ولی مجبور شدم بگم نمی‌دونم. احتمالاً آره.

تازه خنده‌ام بندآمده بود؛ که با شنیدن این ماجرا دوباره از خنده منفجر شدم. پدرام ته خنده می‌کرد. اصولاً کم می‌خندید و آرام.

- پدرام: مرسی واقعاً. خیله خب دیگه خیلی خندیدین. ساکت تا این مردم با چشم‌هاشون ما رو نخوردن!

سرم را پایین انداختم و لبم را گاز گرفتم. هنوز شانه‌هایم می‌لرزیدند. ناگهان صدای نازک دخترکی در گوشمان پیچید:

- عه! عزیزم تویی؟ وای خدا جونم باورم نمی‌شه اینجا می‌بینمت. اون هم بعد پنج شش سال. نشناختی؟ منم... نفیسه.

خنده‌ام بند آمد. فکرهای منفی به ذهنم هجوم آوردند. جرئت سربلند کردن و دیدن نگاه جفتشان به هم را نداشتم. منتظر شنیدن صدای پدرام بودم. نمی‌دانم! شاید فکر می‌کردم مخاطب دختر پدرام است؛ اما صدای نرگس نفس حبس شده‌ام را با شدت بیرون انداخت.

- وای عزیزم! نفسی خودتی؟! چقدر بزرگ شدی دختر! اصلاً نشناختمت.

با خیالی راحت سرم را بلند کردم و بعد از نیم‌نگاهی به پدرام و قیافه‌ی متعجبش، به نرگس و دختر نفیسه نام بغلش خیره شدم. بعد از مراسم معارفه متوجه شدم که نفیسه یکی از دوستان دوران دبیرستان نرگس بوده و خیلی خیلی باهم صمیمی هستند. دو دوست باهم مشغول گپ زدن و احوال هم را پرسیدن بودند و من و پدرام با یکدیگر شوخی می‌کردیم. برای آخرین جملات آن نیم ساعت گفت:

- ماهور! تو چقدر به مردم اعتماد داری؟ یا چقدر طول می‌کشه تا بهشون اعتماد کنی؟ یا باید چیکار کنن تا بهشون اعتماد کنی؟

- ای‌بابا. یکی‌یکی بپرس. الآن اولی رو یادم رفت.

با حرص سؤال اول را تکرار کرد و منتظر شد. با لبخند گشادی گفتم:

- هرچقدر که باهاشون احساس راحتی کنم همون قدر بهشون اعتماد دارم.

- پدرام: بعد اون وقت این فرایند احساس راحتی چقدر زمان می‌بره؟

- چه می‌دونم. بستگی به شخصیت اون فرد داره. بعضی‌ها با رفتارشون ناخودآگاه تو رو از معذوریت در میارن.

سر تکان داد و متفکر سؤال آخر را تکرار کرد. پاسخ دادم:

- حرف‌ها و کاراشون حس بدی بهم نده و به نفعم باشه. نه به ضررم.

ابرویی بالا انداخت و لبخند زد. من هم جواب لبخندش را دادم و گوش سپردم به توجه توجه گفتن‌های نرگس.

- نرگس: توجه توجه! من امروز با نفیسه می‌رم گشت‌وگذار. شما خودتون هر جا خواستین برین، برین. بابای.

چشم گرد کرده به رفتنش خیره شدم و حیرت‌زده به پدرام نگاه کردم. باور کنم که حالا می‌توانم همراه پدرام تنها تنها در شهر بگردم؟

- پدرام: خب انگار ما رو تو عمل انجام‌شده قرار داد. کجا بریم بانو؟

از حیرت درآمدم و گفتم:

- هر جا که خودت سراغ داری.

از پشت میز بلند شدیم و از کافه بیرون زدیم.

@Sahar79

ویرایش شده توسط mahdiyeh82

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم:

محرمانه‌هایی که نباید فاش می‌شد!

نگاهی به دست مردانه‌اش کردم. دوست داشتم انگشتان ریز دخترانه‌ام را لابه‌لای انگشت‌های کشیده و سختش کنم.

- پدرام: اوه. چه نسیم خنکی اومد!

نگاه از دستانش گرفتم و به چهره‌اش دوختم. موهای لختش روی هوا در دست باد می‌رقصید.

- پدرام: یه چیزی بپرسم؟

- بپرس.

- پدرام: تقریباً یک ماه از عضویتت تو گروه می‌گذره. انصافه که من هنوز هیچی از تو نمی‌دونم؟ اونوقت تو همه‌چیز در موردم می‌دونی. خوبه والا.

خنده‌ی نرمی کردم و گفتم:

- مثلاً از چی می‌خوای بدونی؟

دستی به ته‌ریش‌های بورش کشید و گفت:

- از خانوادت. اون شب کنسرت دیدم که چقدر باهاشون صمیمی بودی و چجوری آروم شدی.

- اوهوم. خیلی دوسشون دارم. درواقع خانوادم مهم‌ترین افراد زندگیم هستن.

در دل ادامه دادم:

- و همچنین تو!

- پدرام: یه چیز دیگه هم هست. تو تقریباً خیلی مرفهی. مگه شغل بابات چیه؟ انگاری یارانه نمی‌گیرین.

خندیدم و گفتم:

- آره خب... بابام یک شرکت تولیدات لوازم‌خانگی داره. تقریباً می‌شه گفت ما از قشر مرفه جامعه‌ایم.

سوتی زد و از قهوه‌اش کمی نوشید.

-پدرام: اون پسره... داداشت بود؟

- مازیار؟ آره. عمران می‌خونه و داره کارای پایان‌نامه‌ش رو درست می‌کنه. پنج سال از خودم بزرگتره.

سر تکان داد و باز پرسید:

- از خانما هم حدس می‌زنم یکیش مامانت بوده باشه یکی خواهرت. درسته؟

- اوه. مامانم رو درست حدس زدی ولی باید بگم متأسفانه من خواهر ندارم.

- پدرام: پس حتماً زن داداشت بود.

سیخ نشستم و چشم درشت کردم. سارا؟ زن مازیار؟ چه‌حرف‌ها!

- نه بابا زن داداش چیه؟ دخترداییمه.

آهان کش‌داری گفت و خندید.

از حالت متعجبم بیرون آمدم و لبخند زدم.

- پدرام: به چهره‌ی مامانتم می‌خورد تحصیل‌کرده باشه.

- درسته. تا سه سال پیش تو بانک کار می‌کرد. بازنشسته شد.

ابرویی بالا انداخت و متفکر شد. فنجانش را روی میز رها کرد و گفت:

- ساعت چند شد؟

قبل از آن‌که به تلافی‌اش تکه‌ای بیندازم، با خنده گفت:

- لوس نشو دیگه.

پشت چشمی‌ای نازک کردم و زیر لب فحشی دادم. بی‌شعور باهوش!

- شش و نیم.

بلند شد و با لبخند گفت:

- پاشو که می‌خوام یه شب خاطره‌انگیز برات درست کنم.

متعجب و چشم گرد کرده خیره‌خیره نگاهش کردم که چشمک بامزه‌ای زد و از کنارم رد شد. سری به طرفین تکان دادم و فنجانم را سر کشیدم. بدو بدو دنبالش راه افتادم و کنارش ایستادم. نگاهی به من کرد و لبخند دل‌نشینی زد. ناخودآگاه از لبخند زیبایش دلم شاد شد و لبخندِ بازی به لب‌هایم نشاندم.

- کجا می‌ریم؟

- پدرام: یه جای خوب.

- پدرام! اذیت نکن دیگه.

- پدرام: اذیت کجا بود دختر؟! نترس خوشت میاد. به من اعتماد کن.

در دل گفتم:

- اعتماد دارم. خیلی هم زیاد. هر جا هم بگی میام. با کله!

گرمای دستش را روی مچ دست چپم حس کردم. انگشتانش را از روی آستین، دور مچم حلقه کرده بود. به نیم‌رخ خوش عضوش خیره شدم که به لبخندی کج بسنده کرد. من هم آن‌یکی دستم را روی ساق دستش گذاشتم و خجل خندیدم. نکند او هم دوستم داشته باشد؟ این لبخندهای گاه و بی گاه مهربان، چشم‌های حمایت گر، لحن آرام و دل‌نشینش، آن‌هم برای مردی که اخم جذبه‌ی صورتش بود و با اکثریت جوش نمی‌خورد، چه تعبیری برای خود کنم؟ نظرش را جلب کردم؟ موفق شدم؟ کاش شده باشم...

- پدرام: ماهور!

حواسم را جمع کردم و گیج نگاهش کردم. تک خنده‌ای کرد و گفت:

- کجایی عزیز؟

- جانم؟

برای اصلاح دیر شده بود. با مکث آرام گفت:

- توت‌فرنگی یا کاکائویی؟

نفسی گرفتم و به خود مسلط شدم.

- توت‌فرنگی.

یک قیف حاوی خامه‌های توت‌فرنگی را به سمتم گرفت. می‌خواستم در دست بگیرمش که ناگهان بستنی سروته شد. فکر می‌کردم الآن می‌افتد و از همین رو هین بلندی کشیدم؛ اما پدرام خنده‌ی بلندی سر داد و به همان حالت نگهش داشت. چشم‌غره‌ای رفتم و باز خواستم بستنی را بگیرم که دوباره برعکس شد. حرصی به حالت جیغ گفتم:

- پدرام!

قاه‌قاه خندید و گفت:

- جونم؟ بگیرش دیگه دستم خسته شد.

با اخم سعی کردم این بار بتوانم قیف را بقاپم که بی‌خبر قیف را عقب کشید و لیس بزرگی رویش زد. بینی‌اش به خاطر نوک خامه‌ها صورتی شده بود و دور لبش هم همین‌طور.

- پدرام: حالا بگیر.

چند لحظه بعد از هضم چهره‌اش زیر خنده زدم و همان‌طور که دستم را روی دهانم نگه‌داشته بودم می‌خندیدم.

از تعجب حواسش پرت شد و وقتی بستنی را یکهویی از دستش چنگ زدم به خود آمد.

- پدرام: نه انگار خوشت اومده از دهن من بخوری. می‌خندی؟

با سرانگشت کوچکم روی بینی‌اش کشیدم و جلوی چشمش گرفتم.

- برای این می‌خندم. خودت هم قیافت رو ببینی خندت می‌گیره.

خنده‌ی بانمکی سر داد و با دستمال آبی‌رنگی که از جیب چپ شلوارش بیرون آورد صورتش را تمیز کرد. بعدازآن تا دو ساعت و نیم بعدش برای خود خاطره سازی می‌کردیم. از این فروشگاه به آن مغازه، از این پارک به آن کافه. خلاصه که سر آخر خسته و نا ندار، با روی خندان جلوی هتل از تاکسی پیاده شدیم.

با خنده نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

- آخیش! چقدر خوش گذشت. مخصوصاً اون قسمتی که همه‌ی سس‌ها رو عین بچه‌های دوساله ریختی رو لباست. وای خدا هیچ‌وقت اون صحنه از یادم نمی‌ره. خیلی باحال بود.

دوباره به خنده افتادم و به حالت مسخره‌ای سرتاپایش را نگاه کردم. پدرام نیز با روی شاد گفت:

- باشه بخند. بخند خانم دکتر. نوبت ما هم می‌رسه. فقط بی‌زحمت امشب برو تا خود صبح آروم بخواب که فردا کلی کارداریم. قراره نتیجه‌ی این‌همه تلاشمون رو ببینیم. نباید خسته باشیم.

اوهومی گفتم و سر تکان دادم. یا خدا! خودت هوایمان را داشته باش.

@Sahar79

ویرایش شده توسط mahdiyeh82

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم:

و بازهم موفقیت

پدرام نفسی گرفت و گفت:

- اصلاً نگران نباش. اوکِی؟ به مردم هم نگاه نکن. مخصوصاً ردیف اول.

بی‌توجه لب‌هایم را به دندان گرفتم. نگاهش را از چشمانم پایین آورد و گفت:

- داغون کردی لبات رو. به خدا چیزی نیست ماهور برای چی این‌قدر استرس داری؟

سرم را به طرفین تکان دادم و به سمت جمعیت چرخاندم. سریعاً چانه‌ام را با دو انگشت میانی‌اش برگرداند و با شصتش لبم را از حصار دندان‌هایم آزاد کرد.

- پدرام: خوبه که به حرف‌هام دقیق گوش می‌دی.

- ساعت چند شد؟ نوبت ما نرسید؟ اصلاً اون ردیف اولی که می‌گی کارشون چیه؟ چرا روی ندیدنشون تأکید می‌کنی؟ پدرام من می‌ترسم. من می‌ترسم. آبروی گروه رو می‌برم. ببین، تو به‌تنهایی می‌تونی اجرای فوق‌العاده‌ای داشته باشی. پس من می‌رم یه گوشه می‌شینم تماشات می‌کنم. خب؟ از اولم نباید می‌اومدم تو...

گرمای انگشتش روی لب‌هایم دوخت شد تا ساکت شوم. ادامه ندهم جمله‌ای را که چندان خوشایند نیست. آرام و با تحکم گفت:

- نشونم. کافیه ماهور. همین الآن زنگ می‌زنی به خانوادت باهاشون صحبت می‌کنی. تا آروم نگرفتی هم قطع نمی‌کنی. فهمیدی یا نه؟ هرچقدر هم طول کشید مهم نیست. هنوز تا دلت بخواد وقت داریم.

خودش نمی‌دانست؛ اما من که می‌دانستم. همان گرما روی دو لبم آرامم کرد.

تکان مثبت سرم لبخندی شد روی صورتش. بی‌اراده و ناخودآگاه لب‌هایم برای بوسه روی سرانگشت‌هایش لرزید؛ اما خدا را شکر که زودتر تماس را قطع کرد. لعنت به تو دل بی‌جنبه‌ی بی‌قرار. با ژست جذابی دست در جیب کرد و چشمک زد. نفس عمیقی کشیدم و طبق فرمایشش به بابا زنگ زدم. تا یک ربع حسابی از شنیدن صدای تک‌تکشان انرژی گرفتم. نمی‌دانم این چه مدلی بود که خانواده‌ام این‌قدر روی آرامشم تأثیر می‌گذاشتند.

در جایگاه قرار گرفتم و به توصیه‌ی مکرر پدرام به‌هیچ‌عنوان نگاه به جمعیت نینداختم. همه‌ی نگاهم روی ریتم انگشت‌های پدرام و موسیقی زیبایش بود. آرشه مانند چوب جادویی در دستم روی سیم‌ها می‌رقصید و موزیک فوق‌العاده‌ای را پخش می‌کرد. تلفیق این دو موسیقی آن‌قدر بااحساس و تأثیرگذار هست که حدس می‌زنم تمام آن جفت چشم‌ها متحیر شده‌اند.

آرشه را پایین آوردم تا نوای پیانو در فضا طنین بیندازد. صدا که آرام گرفت و پدرام برخاست، من هم از جا بلند شدم. با لبخند منحصربه‌فردش نزدیکم شد. همراه هم به لبه‌ی سن رفتیم و آنجا بود که تازه متوجه ی منظور پدرام شدم. ردیف اول همه آدم‌های متشخص اتوکشیده با برگه و خودکار در دست ایستاده بودند. صدای پدرام در گوشم نجوا شد.

- پدرام: عالی بود عزیزم. کارت حرف نداشت. نزدیک بود برگردم نگات کنم که قطعاً اگه این کار رو می‌کردم همه‌ی تمرکزم از دست می‌رفت.

- کار من در کنار جادوی پیانوی تو هیچ برتری‌ای نداشت. عوضش من تا تونستم نگات کردم. به پشت‌صحنه برگشتیم و با سیل خبرنگار و نور فلش‌ها روبه‌رو شدیم. تا چند ماه پیش هرگز این روزها را برای خودم تصور نمی‌کردم. اگر می‌دانستم تا این حد کار درست هستم، خب زودتر به فکر می‌افتادم.

بطری آب را یک‌نفس سر کشیدم و بعد دور لبم را خشک کردم. چشم‌های پدرام از حدقه بیرون زده بود. با حرکت سر پرسیدم چه شده؟ که گفت:

- نترکیدی؟ سالمی؟ سرویس بهداشتی هستا.

خندیدم و مشتی به بازویش زدم.

- خب بعد اون همه استرس چنین چیزی بعید نیست. هست؟

ابرویی بالا انداخت.

- پدرام: البته که نه.

روی صندلی کنارم نشست و خواست حرفی بزند که صدایی در میکروفن پخش شد:

- خب اولاً سلام و عرض خسته نباشید خدمت همه‌ی عزیزان شرکت‌کننده در شوی موسیقی و تماشاچیان باحوصله بخصوص داوران محترم. خیلی اذیتتون نمی‌کنم و سریع می‌رم سر اصل مطلب. چهره‌ی مضطرب و رنگ‌پریده‌ی شرکت‌کننده‌ها مانع صحبت زیادم می‌شه و از اونجایی که درکشون می‌کنم می‌رم سر اعلام نتایج.

سیخ نشستم و به جان ناخن‌هایم افتادم. انگشت‌هایم مابین انگشت‌های گرمی قلاب شد و تحت نوازش قرار گرفت. به پدرام نگاهی انداختم که آرام باشی گفت. آب دهانم را قورت دادم و چشم بستم. بگذار فقط گوش باشم و از گرمای دستش انرژی دریافت کنم.

****

- پدرام: ماهور! ماهور! با تواَم دختر چرا همچین شدی؟

سوزش روی بازویم موجب واکنشم شد. نگاه پدرام نگران بود و لرزان. خود نیز هنوز در شوک بودم. لب زدم:

- چی شد؟ پد... پدرام، تموم شد؟ ما... ما...

خندید و با یک حرکت در آغوشم کشید.

- پدرام: آره، آره. تموم شد ماهور. ما اول شدیم. نتیجه‌ی همه‌ی تلاشامون رو دیدیم. کارت عالی بود ماهور. عالی بود.

از شوک برد بیرون نیامده بودم که ابراز احساسات پدرام هم اضافه شد. در آغوشش گم شدم. خودم را پیدا نمی‌کردم. می‌خواستم دستانم را بالا بیاورم و پیراهنش را در چنگ بگیرم که جدا شد. با آن چهره‌ی شاد و جذاب و خندان گفت:

- امشب رو برات بهترین می‌کنم ماهور. یه سورپرایز دارم که قول می‌دم تا چند روز هنگ بمونی. اصلاً جشن می‌گیریم. هان؟ چطوره؟

منتظر جواب نشد و گوشی‌اش را در دست گرفت.

- پدرام: باید به بقیه خبر بدم. آقای شفیعی، فرشید، خانم فکوری، بقیه‌ی بچه‌ها. وای خدا چقدر خوشحالم. چقدر خوشحالم ماهور. چقدر خوبه که تو هستی خانم دکتر.

دقیق مانند پسربچه‌های شش‌ساله ذوق می‌کرد. مرد اخمو و پر ابهت روزهای اول کجا، مردی که این‌چنین مانند بچه‌ها از ذوق در جای خودش بند نمی‌شود کجا.

- فکر می‌کردم این چیزا برات عادی باشه. یه جوری رفتار می‌کنی انگار هیچ‌وقت تجربه‌اش رو نداشتی. آروم بگیر مرد حسابی.

دستش را در هوا تکان داد و با گوشی‌اش مشغول صحبت شد.

خودم هم‌ دست‌کمی از او نداشتم. اگر پای آبرو و این مردم و مخصوصاً نگاه‌های خیره‌ی پدرام وسط نبود حتماً جیغ می‌کشیدم، گریه می‌کردم و خدا را شکر می‌گفتم.

@Sahar79

ویرایش شده توسط mahdiyeh82

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم:

رسوایی

 - خیله خب پدرام برای چی می‌دویی؟!

خندید و با ایستادنش منتظر شد تا خودم را برسانم. به نفس‌نفس افتاده بودم. همچنان با خنده نگاهم می‌کرد.

- کوفت! نا سلامتی یه خانم باشخصیت همراهته ها. همین‌جوری راهت رو کشیدی داری می‌ری؟

- پدرام: شرمنده عزیزم. ولی اگه تو هم بدونی امشب چه خبره مثل جت می‌دویی.

ریز و مشکوک نگاهش کردم و گفتم:

- آخ که چقدر دوست دارم زودتر شب بشه بفهمم چی تو اون مخته پدرام.

چشمک خیلی خیلی بامزه و شادی زد و گفت:

- می‌فهمی خانمی. می‌فهمی.

و بعد راهش را کشید. این بار آرام تا من اذیت نشوم. جیغ زدم:

- خب تو هم که هیچی نمی‌گی. لااقل یک کوچولوش رو بگو.

قاه‌قاه خندید و دو انگشت هر دودستش را برایم خم و راست کرد. زیر لب فحشی نثارش کردم و باز، به خاطر شادی‌اش لبخند زدم. خوشحالی‌اش را دوست داشتم. شادی‌اش برایم شیرین بود؛ زیرا دل خود من هم راضی به همین بود. به همین خوشی‌هایش، به همین لبخندها و خنده‌های از ته دلش. کنارش که قدم برداشتم نگاهم کرد. نگاه‌های مهربانش را هم دوست داشتم. بی‌مهابا دستم را گرفت. شوک برای من کمترین احساسی بود؛ که آن لحظه داشتم. گر گرفتن و ضربان رگباری قلب نیز چاشنی‌اش بود.

به روی خود نیاوردم. تمام‌وقت نگاهم را می‌دزدیدم. دیگر به این نتیجه رسیده بودم که این مرد، از دل فرصت‌طلب من باخبر بود. می‌دانست دوستش دارم. می‌دانست برای او نفس می‌کشم. همه‌چیز را می‌دانست؛ و این دانستنش حس خجالت و شرمم را قلقلک می‌داد. آن‌چنان بی‌تعارف با پوستم تماس برقرار می‌کرد که انگار مطمئن بود اعتراضی نخواهم داشت. حرف ناگفته‌ام را از چشم‌ها و مردمک‌های لرزانم خوانده بود. دستم برایش رو شده بود. همین من را می‌ترساند. خدایی نکرده از همین ضعف قلبم سوءاستفاده نکند. پریشان به نیم‌رخ خندانش نگاه کردم. ای‌کاش این‌قدر باهوش نبودی پدرام! حالا که می‌دانی، رهایم نکن. وسط راه قلبم را مچاله نکن. هوایم را داشته باش...

نرگس از خوشحالی مدام جیغ‌های خفه می‌کشید و در آغوشم می‌گرفت. سر از پا نمی‌شناخت. من را هم به خود آورده بود. من هم کیسه‌ی اشکم پاره شد و به گریه افتادم. بابا و مامان و استاد مدام قربان صدقه می‌رفتند. صورتم را در بالشتم می‌فشردم و جیغ می‌کشیدم. می‌خندیدم. نرگس می‌گفت:

- خب بابا آروم باش. صورتت کبود شد دختر.

برو بابایی برایش فرستادم و سعی کردم کمی در پوست خود بگنجم! فقط کمی.

تقه ای به در اتاقمان خورد. ازآنجایی‌که هنوز لباس‌های بیرونی‌ام در تنم بود، خود برای باز کردنش قدم برداشتم. در را باز کردم و با پدرام روبه‌رو شدم. متعجب گفت:

- حالت خوبه؟ چرا قرمزی؟

آن‌قدر من‌من کردم که نرگس جواب داد:

- خودش رو کشت آقا پدرام. از وقتی اومده تو اتاق یکسره جیغ می‌کشه و می‌خنده. دیوانش کردین؟

معترض نامش را صدا زدم که گفت:

- دروغ می‌گم مگه؟

خنده‌ی پدرام آرامش داشت. مهربان گفت:

- چطور وقتی با من بودی این‌جوری تخلیه انرژی نمی‌کردی؟! خب شادیت رو به منم نشون بده نامرد.

دویدن خون در رگ‌های صورتم را حس می‌کردم. لپم را کشید و خندید.

- پدرام: خب ماهور خانم‌جان. غرض از مزاحمت که...

مکثی کرد و با لبخند شیطونی ادامه داد:

- مردِ و قولش. می‌دونی که سرم بره قول و قرارم یادم نمی‌ره.

متعجب سر کج کردم و گفتم:

- خب؟

- پدرام: خب به جمالت. تا تو یه دست لباس نو و مناسب گشت‌وگذارهای شبونه بپوشی، می‌رم تو لابی.

خنده‌ی کوتاهی کرد و ادامه داد:

- ببین فقط تو رو جون هر کی دوست داری طولش نده. یه بار زود آماده شو. خب؟

و باز با چشمکش دلم را هوایی کرد. تازگی‌ها زیاد چشمک می‌زنی پدرام جانم. دست در جیب آرام‌آرام به سمت راه‌پله‌ها قدم برداشت. می‌خواست زمان رسیدن به لابی‌اش را طولانی کند و تنهایی نکشد. اگرنه آسانسور هست.

بدون کمی تأمل و تجزیه‌ی حرف‌هایش تند تند مشغول گشتن لباس‌هایم بودم. نرگس درگوشی‌اش غرق بود؛ که متعجب نگاه به کلافگی‌ام کرد. از حالت لم‌داده‌اش بیرون آمد و پرسید:

- روبه‌راهی؟

پشت سرم را خاراندم و نگاه مضطربی به مانتوهای رنگارنگم انداختم.

- نرگس! نمی‌دونم چی بپوشم. ببین می‌تونی یه لباس مناسب برای گشت‌وگذارهای شبونه پیدا کنی؟

چشم گرد کرده تازه فهمیدم که چه گفتم. سرخ‌شده از خجالت سرم را تا یقه پایین انداختم. خنده‌ی ریزی کرد و کنارم نشست.

- نرگس: چه حفظم کرده دختره ی ورپریده. بسوزه پدرِ عاشقی!

از این‌که تا این حد رسوا شده بودم چشم‌هایم را محکم بستم. خدایا آخر این دل بی‌آبرویم کرد. آخر کار خودش را کرد.

- نرگس: بفرما. به نظرم این خوب باشه. نظر خود پریشونت چیه؟

با وسواس زیر و رویش کردم و با تشر نرگس، مشغول پوشیدنش شدم. مانتوی آبی کاربنی جلوباز، همراه با زیر سارافونی مشکی. شلوار پارچه‌ای مشکی و شال طرح داری از ترکیب رنگ‌های سورمه‌ای و سفید. دسته‌ای از موهایم را کج روی پیشانی‌ام ریختم و با رژِ لب صورتی‌ام احوالی به‌صورت رنگ‌پریده‌ام بخشیدم. مژه‌های پرپشتم نیاز به ریمل نداشت.

- نرگس: بدو دیگه بنده خدا منتظرته.

متعجب به سمتش چرخیدم و گفتم:

- تو از کجا می‌دونی؟!

فوراً گوشی‌اش را پشتش قایم کرد و گفت:

- دونستن نمی‌خواد که... همین‌جوری هم هست... چیز... همین‌جوری هم باید هست... نه... همین‌جوری هم معلومه... آره... معلومه.

از طرفی هل کردنش به خنده‌ام انداخته بود، از طرفی هم کنجکاو شده بودم. مخصوصاً با قایم کردن گوشی‌اش.

ریز نگاهش کردم؛ که گفت:

- ای‌بابا. برو دیگه دیر شد.

تند تند خداحافظی کردم و با دو به سمت آسانسور و بعدازآن به سمت لابی قدم برداشتم.

@Sahar79

ویرایش شده توسط mahdiyeh82

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم:

عشق را نشانم بده

با لبخند پراسترسی سعی در آرام کردن قلب ناآرامم داشتم. روی مبل پشت به من نشسته بود. نزدیکش که شدم، می‌خواستم از پشت چشم‌هایش را ببندم؛ اما زود سرم را به طرفین تکان دادم تا این افکار بچگانه از خیالم پر بکشد. در صفحه‌ی چت گوشی‌اش غرق بود. سرم را خم کردم تا بهتر متون صفحه‌ی چتش را ببینم. نمی‌دانم...احتمالاً هرم نفس‌هایم به گوشش خورد؛ که فوراً سر چرخاند. صورتش با صورتم مماس شد. شوک زده در همان حال قفل کردم. ابرویی بالا انداخت و لبخند زد. زمزمه کرد:

- جون به جونت کنن دیر حاضر می‌شی.

لرزش صدایم کاملاً محسوس بود:

- ببخشید.

به‌اندازه‌ی یک‌صدم ثانیه، خیلی خیلی کوتاه، لپش را روی گونه‌ی نرم و صافم کشید و بعد بلند شد. به بهانه‌ی مرتب کردن شالم، با پشت دست روی گونه‌ی سِر شده‌ام دست کشیدم و سوزشش را کم کردم. دقیق مانند یک کوره‌ی آتش، از درون گرگرفته بودم. مبل را دور زدم و رو به رویش ایستادم. چشم‌هایش برق داشتند. چشم‌های من هم دودو می‌زدند.

- پدرام: می‌خوام یه جسارتی بهت بکنم. امیدوارم ناراحت نشی.

انتظارم را که دید، بازویش را به سمتم مایل کرد. تعلل کردم. بین قبول و ردش مانده بودم. سر آخر که تصمیم گرفتم دستم را دور بازویش حلقه کنم، حالت شاد صورتش را کنار زد و با شرمندگی دستش را در جیب کرد.

- پدرام: فراموشش کن.

لبخند زد و با ابرو به بیرون اشاره کرد. داشت می‌رفت؛ اما دل من ریخته بود. از این لحن ناامید و شکست‌خورده‌اش بیزار بودم. این منم که باید بابت ناراحت کردنش عذرخواهی کنم. برای از دل درآوردنش می‌توانم... می‌توانم به خواسته‌اش احترام بگذارم. مگر چه خواست از من؟ کار کوچکی نبود؟

صورتش در همان حال که لبخند مصنوعی داشت، پکر هم بود. دل را به دریا زدم و آرام، دستم را دور بازوی چسبیده به بدنش حلقه کردم. ایستاد و مبهوت نگاهم کرد. با لبخندم، لبخندش طبیعی شد و جان گرفت. ناگهان روی سرم را بوسید و با قدم‌های بلند مرا هم همراه خودش کشاند. سفت بازویش را به تنش چسبانده بود و انگشتانم میانشان خرد می‌شد.

- آی پدرام. خب حالا چرا فشار می‌دی؟ انگشتام له شدن.

- پدرام: می‌خوام اگر هم خواستی نتونی دستت رو از بین دست من بیرون بیاری.

زیاد به‌منظور اصلی جمله‌اش فکر نکردم. فقط لبخندی زدم و در دل، قربان صدقه‌اش رفتم.

- نمی‌گی کجا می‌ریم؟ مردم از فضولی!

- پدرام: خدا نکنه. عه! اینم چیزیه که تو به خاطرش پای جونت رو وسط می‌کشی؟ بار آخرت باشه ها... می‌ریم یه جای دنج. یه جایی که بتونم راحت باهات حرف بزنم. امشب شب خیلی سختیه ماهور. تو باید کمکم کنی.

متعجب تنها سکوت کردم و صبوری به خرج دادم...

- وای پدرام! اینجا دیگه خیلی دنج طورِ.

- پدرام: چی چی طور؟!

- دنج طور. یه جای آروم و دونفره با زمزمه‌ی یک موزیک لایت. بوی چوب و این محیط چوبی، همه‌ش به دلم می‌شینه پدرام. مخصوصاً که هیچ‌کس جز خودمون نیست.

- پدرام: خوشحالم که دوستش داری. به سلیقه‌م امیدوار شدم.

به لبخندم عمق بخشیدم و کمی از قهوه‌ی شیرینم را مزه کردم.

- پدرام: ماهور!

- بله؟

- پدرام: فرض کن عاشقی. البته شاید واقعاً هستی ولی خب اگر هم نیستی فرض کن.

دقیقاً از همان موقع سنسورهای قلبم روشن شدند. سرم را تکان دادم. ادامه داد:

- حالا فکر کن اونم تو رو دوست داره و تو این رو می‌دونی. ولی به روش نمیاری.

انگار درون سرم نبض داشت. باز سر تکان دادم.

- پدرام: خب؟ تا اینجا اوکِی؟ حالا با فرض این‌که تو برای غرورت خیلی ارزش قائلی و نمی‌خوای پا پیش بذاری، چی کار می‌کنی که طرف رو از دست ندی؟ یا به عبارتی بهش اعتراف کنی؟

چه می‌خواست بگوید؟ نکند که طاقتش را نداشته باشم؟

با مکث طولانی‌ای جواب دادم:

- خب... مسلماً یک نفر وقتی عاشقه، در برابر احساس عشقش غرورش کاملاً بیهوده ست. ببین خب... من اگه بخوام این فرضیه‌هایی که گفتی رو برای خودم اعمال کنم، یعنی اگه بخوام خودم رو جای این چیزهایی که گفتی بذارم، من... خب من... غیرمستقیم با یک سری جملات یا نشون دادن عشقم از روی رفتارم بهش می‌فهمونم که دوسش دارم. بعد که فهمید... مثل اینه که بهش اعتراف کنی. اونوقت راحت از عشقم براش می‌گم. اونم احتمالاً شوکه نمی‌شه و هی به روم نمیاره که تو با این غرورت چجوری تونستی اعتراف کنی.

ساکت شدم و منتظر واکنشش شدم. نفس عمیقی کشید و به صندلی‌اش تکیه زد.

- پدرام: که این‌طور... با این توصیفات، تو تا حالا این حسی رو که این‌قدر با لحن شعف‌انگیزی در موردش حرف می‌زنی تجربه کردی؟

در جواب مانده بودم. ناگاه بی‌خبر از دهانم پرید که:

- آره.

نفس حبس شده‌ام و نفس حبس شده‌اش را، هر دو بیرون دادیم.

- پدرام: می‌دونم دختر مغروری نیستی. پس فکر نکنم اشکال داشته باشه اگه بپرسم چقدر دوستش داری.

- امم... راستش... خب...

او که می‌دانست دوستش دارم. می‌خواست از میزان علاقه‌ام خاطرجمع شود؟ بگذار بشود. لعنت به هرچه غرور بی‌مصرف!

- خب اگه یک نفر بیاد بهم بگه عشقت باید قربانی شه و تنها راه نجاتش جایگزین یک قربانی دیگه ست، من حاضرم اون قربانی جایگزین باشم.

تا چند لحظه نامفهوم نگاهم کرد. راستش خودم هم که فکر می‌کنم، کلامم یک خورده زیادی عمیق بود.

- پدرام: او مای گاد! چه معشوقه‌ی خوشبختی!

خندیدم. خنده‌ای ترس. خودش را می‌گفت. بامنظور هم می‌گفت. مخاطب جملاتم او بود دیگر.

- پدرام: بعد بهش اعتراف هم کردی؟ یا خبر نداره؟

به کجا می‌خواهی برسی؟

- خبر داره. ولی من چیزی بهش نگفتم. از رفتارم فهمیده. تا نفهمم اونم دوستم داره یا نه زبونی بهش اعتراف نمی‌کنم.

ابرویی بالا انداخت و گفت:

- و اگه بهت اعتراف کنه چی؟

بدون مکث گفتم:

- جونمم براش می‌دم.

مکالمه‌ی عجیبی بود. من و پدرام هر دو داشتیم در مورد خود پدرام صحبت می‌کردیم. ولی انگار که یک شخص سوم موردبحث ما بود. کمی تا قسمتی از صحبت‌هایش شصتم را خبردار کرد. همین عامل دل و دستم را، صدایم را، پاهایم را می‌لرزاند.

درجایش جابه‌جا شد و سرش را پایین انداخت.

- پدرام: ماهور! راستش منم شرایط تو رو دارم. منتهی اون نمی‌دونه که من حسابی می‌خوامش. به قول تو غرور در برابر عشق خیلی بیهوده ست. حرفات رو کامل قبول دارم.

سرش را بالا گرفت و خیره در چشم‌هایم لب زد:

- من تو زندگیم سختی زیاد کشیدم ماهور. دوست ندارم امشب در موردش حرف بزنم اما... همین‌قدر بدون که عقده‌ی یک ثانیه آرامش دارم. دور از هر دغدغه‌ی فکری. حقیقتش... تازگی‌ها یه حس، یه شخص... این آرامش رو به من هدیه داده.

با انگشت‌هایش روی میز خط‌های درهم‌وبرهم می‌کشید. گفت:

- هر زنی حقشه یکی رو داشته باشه که با صدای خسرو شکیبایی تو هامون بهش بگه: «لا کردار! اگه بدونی چقدر دوستت دارم!»

با مکث کوتاهی دقیق مانند صدای خوش خاطره‌ی مرحوم خسرو شکیبایی ادامه داد:

- ماهور! اگه بدونی چقدر دوستت دارم!

همان لحظه‌ها... دقیقاً همان لحظه‌ها... برای من خاطره‌ی یک‌عمر شد. بهت برای من کم بود.

- پدرام: این تویی که آرامش رو به زندگیم بخشیدی ماهور. من... من وقتی تو رو کنار خودم حس می‌کنم از هر عذابی دورم. خواهش می‌کنم باورم کن.

عکس‌العملی از من ندید. خم شد و دستم را که روی میز گرفته بود بالا برد و بوسید. مثل برق‌گرفته‌ها از جای خود بلند شدم. خدای من! خدای من!

میز را دور زد و شانه‌هایم را گرفت. مستأصل و با التماس نگاهم می‌کرد.

- پدرام: مطمئنم کن ماهورم. بگو... بگو... اونی که تو دلت می‌گذره رو به زبون بیار. خودت گفتی اگه عشقت بهت اعتراف کنه حاضری جونتم براش بدی. مگه من همون آدمی نیستم که حاضری جونتم براش بدی؟ من فقط ازت می‌خوام با زبونت مطمئنم کنی. خواهش می‌کنم از این کلافگی درم بیار.

با لب‌های خشکم زمزمه کردم:

- تو از قبل می‌دونستی؟ با سؤالات می‌خواستی میزان عشقم رو بسنجی مگه نه؟ خب... جوابت رو گرفتی.

بعد چند لحظه‌ای که عمیق نگاهم کرد، محکم در آغوشم گرفت و سرم را بوسه‌باران کرد.

- پدرام: تو فقط بگو برات چیکار کنم ماهور. خبر نداری چه لطف بزرگی در حقم کردی. خبر نداری عزیز جونم.

من هم همانند خودش زمزمه کردم:

- چجوری باور کنم که خواب نیستم؟ از کجا معلوم که از خستگی خوابم نبرده و مثل همیشه خوابت رو ندیدم؟ هان؟ اگه حقیقته یک کاری کن پدرام. اگه از خواب بلند بشم و ببینم همش خیال بوده نابود می‌شم. ازبس‌که خوابت رو دیدم خسته شدم. تو رو خدا بگو که این واقعیه. بگو پدرام.

سرم را بالا گرفتم. لبخند و چشم‌هایش عشق را داد می‌زدند. چطور نتوانسته بودم زودتر بخوانم؟ نجوا کرد:

- پدرام: خواب؟ عجب تفاهم عجیبی! منم مثل تو فکر می‌کنم دارم خواب می‌بینم. بیا به هردومون ثابت کنیم همه‌چیز واقعیه.

متوجه ی منظورش نشدم. صورتش را خم کرد و چشم بست، چشم بستم و همراهش شدم. بماند که بعدازآن تا چه حد شرم و خجالت مرا در برگرفته بود. بماند!

ویرایش شده توسط mahdiyeh82

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم:

دیدار تلخ

صدرا:

لبخند تلخ و غمگینی بر لب داشتم. از دکتر تشکر کردم و سر چرخاندم سمت معشوقه‌ی روزهای قدیمم. کنارش روی صندلی نشستم. با یک دنیا اندوه و انبوهی از سؤال به چشم‌های عسلی‌ام خیره شد. لب‌هایم از هم فاصله گرفتند و از لای خود، صدای شکسته‌ای را بیرون دادند:

- ساغرم. چه کردی با خودت؟

چشم‌هایش لبالب اشک شد. تنها با سکوت شنونده بود.

- یه چیزی بگو ساغر. بذار صدات رو بشنوم. می‌دونی تمام این بیست سال با فیلمامون حضورت رو کنار خودم تصور کردم؟ چی شده عزیز دلم؟ تو که خوشبخت بودی. تو که داشتی سالم و بی‌دغدغه زندگیت رو می‌کردی. چه بلایی سرت اومده که اینجا و تو این مکان زننده میون دیوونه ها افتادی روی تخت؟ پس شوهرت کجاست؟ مگه عاشقت نبود؟ اونی که من دیدم برای خیس نشدن چشم‌هات جونش رو هم می‌داد. بچه‌هات کجان؟ حرف بزن ساغر. چه اتفاقی برای خانوادت افتاده؟ سرنوشت با تو چیکار کرده؟ حرف بزن ساغر.

این آخرها صدایم لرز داشت. چه فکر می‌کردم و چه شد! خیال می‌کردم ساغرم خوشبخت است. پس چطور ازاینجا سر درآورده؟ اگر مسببش را پیدا کنم، محال است بگذارم زنده بماند. پیشانی‌ام را به پشت دست ساغر تکیه زدم و مردانه اشک ریختم. دکتر گفته بود، ساغر به حضور یک آشنا و درد و دل با کسی که درکش می‌کند نیاز دارد.

بعد از یک ماه سکوت کوک لبش را باز کرد و از پس گلویش، صدایی را که خیلی سال بود نشنیده بودم بیرون داد:

- سرنوشت؟

صدای بم و ضعیف ساغر، گریه‌ام را برای لحظه‌ای متوقف کرد. سرم را بالا آوردم؛ تا این بار مطمئن بشوم توهم نیست!

- ساغر: ازش متنفرم.

با حیرت از جای خود بلند شدم و گفتم:

- ساغر... تو...

- ساغر: ازش متنفرم چون هر بار زندگیم رو نابود کرد. هر بار روی خوبش رو از من برگردوند. مگه من چیکار کردم که مستحق این‌همه بدبختی‌ام؟ خدا دو بار عشقم رو از من گرفت. بچه‌هام رو... پاره‌های تنم رو از من گرفت. چرا؟

تنش لرز گرفت و باز عصبی شد. با دیدن حالش به دکتر خیره شدم. او هم در حیرت بود. فوراً دکمه‌ی قرمز کنار تخت را فشرد. با هل و ورا شانه‌های ساغر را گرفتم.

- آروم باش ساغر. آروم باش عزیز دلم.

اشک‌های ساغر دانه‌دانه پایین می‌ریختند و چهره‌ی آن را ترحم برانگیز تر می‌کرد. داد زد:

- چرا؟

در باز شد و دو پرستار وارد شدند. آب بینی‌ام را بالا کشیدم و شانه‌های ساغر را ماساژ دادم.

- دکتر: صالحی!

اشاره‌ای به ساغر کرد و دستور آرام‌بخش را داد.

- ساغر: من بی‌گناهم. من هیچ خبطی نکردم. من هیچ‌وقت پا تو راه کج نذاشتم. پس چرا خدا؟ چرا منو لایق یه زندگی آروم ندونستی؟ چرا من؟ چرا خانواده‌ی من؟ مازیارم رو کردی زیرخاک، نمی‌بخشمت خدا. نمی‌بخشمت. تو به من بدهکاری. دین من به گردنته. باید طلبم رو بدی. من یه زندگی آروم می‌خوام خدا. این حق منه. حق من رو پس بده.

به هق‌هق افتاد و دیگر هیچ نگفت. آرام‌بخشی که به او تزریق شد بدنش را شل کرد. هم من و هم پرستارها با دیدن و شنیدن حرف‌های ساغر به‌ شدت تحت تأثیر قرارگرفته بودیم و آرام‌آرام اشک می‌ریختیم. هق‌هق تنفسم را سخت کرده بود. با شصت راستم صورت ساغر را از قطره‌های شور چشمش پاک کردم و پیشانی‌اش را بوسیدم. زیر لب گفتم:

- جانم. خودت رو خالی کن عزیزم. تو خودت نریز عمر بیست‌ساله‌ی من.

ساغر زیر لب نجوا کرد:

- هر کی فهمید عاشقشم بهم پشت کرد.

من که به یاد خاطره‌ی تلخ خود افتادم چشم بستم و گفتم:

- من بهت پشت نکردم ساغرم. من... من...

- ساغر: کی باور می‌کنه که شوهرم تو روم گفت از توجه زیادت حالم به هم می‌خوره؟

- ساغر تو...

- ساغر: من فقط زیادی دوستش داشتم.

 نفس عمیقی کشیدم و به دکتر نگاه کردم. نگاه او تیز بود و با خودکارش اطلاعات به‌دردبخور را یادداشت می‌کرد.

- ساغر جانم! قربون اون اشکات بشم من گریه نکن.

- ساغر: از همه چی بدم میاد. حتی از اسمم و میم مالکیت و صفت‌هایی که بهش می‌چسبونن.

پلک‌هایش بسته شد و به خواب رفت. ساعت‌ها کنارش نشستم و نوازشش کردم. وقتش رسیده بود تمام این ناآرامی‌ها و ناملایمات زندگی‌اش را، با کنارش ماندن و تکیه‌گاه شدنم برایش جبران کنم. هنوز نمی‌دانستم اصل قضیه‌ی خانوادگی‌اش چیست و همین ناآرامم می‌کرد.

- دکتر: آقای شاه بیگی!

بوسه‌ای روی چشم‌های متورمش زدم و به سمت در چرخیدم.

- دکتر: لطفاً چند لحظه تشرف بیارید.

سرم را تکان دادم و با فشردن دست سرد ساغر، از اتاق بیرون رفتم.

رو به روی میزش نشسته بودم و با دقت به یافته‌های شفاهی‌اش گوش می‌کردم.

- یعنی شما سی روز ساغر من رو اذیت کردین؟ نمی‌شد زودتر از همین راه دومتون وارد بشین؟ حتماً باید زجرش می‌دادین؟

با خونسردی جوابم را داد:

- آقای شاه بیگی! شما دیگه چرا؟ شما که دیگه خودت یک‌پا روان‌پزشکی. ما موقعی از روش دوم استفاده می‌کنیم که روش اول جواب نده. من باید مطمئن می‌شدم. شخص خودتون هم به این موضوع آگاهین. در ثانی، من هیچ اطلاعاتی از این زن نداشتم. اول باید وادارش می‌کردم با زبون خودش حرف بزنه؛ اما خب مقاومت به خرج داد و حرف نزد. تا اینکه امروز...

قانع که نشده بودم هیچ، عصبی‌تر هم شدم. وسط حرف‌های مزخرفش پریدم و گفتم:

- حرف نزد که نزد. شما باید شکنجه‌ی روحیش بدین؟ خودتون رو به یک‌تخت ببندن‌ و موسیقی خشن و سرسام‌آور تو گوشتون پخش کنن چه حالی می‌شین؟ فقط می‌تونم بگم متأسفم آقا. من همین امروز ساغر رو با خودم می‌برم. اینجا بدتر دیوونه می‌شه. خودم نوکریش رو می‌کنم. عزت زیاد!

خشمگین از جایم برخاستم و اتاق را ترک کردم. مردک مفنگی!

دوباره وارد اتاق بی‌روح ساغر شدم. مثل بچه گنجشک‌ها مظلوم و لرزان خوابیده بود. دست یخ‌زده‌اش را گرفتم و بوسه‌ای داغ رویش نشاندم. اجزای صورتش را نیز با بوسه‌هایم گرم کردم. مبادا که سرما آزارش دهد. در گوشش نجوا کردم:

- من پیشتم ساغر. من کنارتم عزیز دلم. غصه نخور فدای اون روح عذاب کشیدت بشم من.

 

روی لاله‌ی گوشش را بوسیدم و صورتم را روی دستش گذاشتم. همه‌چیز درست می‌شود عزیز جانم. تو فقط آرام باش.

ویرایش شده توسط mahdiyeh82

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یکم:

حواس‌پرتی‌های بی‌مورد

ساغر:

جلوی آینه دستی به موهایم کشیدم. رژ زرشکی‌ام را روی لب‌هایم مالیدم و خندیدم. ماهور هر وقت من را در این احوال می‌دید مسخره‌ام می‌کرد و می‌گفت:

- مامان! این‌جوری می‌کنین منِ شوهر ندیده دلم قیلی ویلی می‌ره. چرا از منم جوون ترین آخه؟ همین کارا رو می‌کنین که مازیار به شما می‌گه آبجی و به من می‌گه مامان دیگه.

بغضم را قورت دادم. دلم برای دخترکم تنگ‌شده. به خود خدا سپردمش. ان‌شاءالله که سالم برمی‌گردد. لبخندم را عمق بخشیدم و پشت در اتاق کارش ایست کردم. چند تقه ای به در زدم. برخلاف همیشه بفرماییدش را نشنیدم. دوباره در زدم. باید اجازه می‌داد؛ اما بازهم صدای خوشش به گوشم نرسید. با اجازه‌ای گفتم و در را باز کردم. با همان گرم‌کن خاکستری‌اش پشت میزش نشسته بود. یک دستش را روی میز تکیه‌ی پیشانی‌اش کرده بود و انگشت‌هایش لای موهای جوگندمی‌اش رفته بود. برای جذابیت مرد پخته‌ام حین کار، ذوق کردم و قربان صدقه‌اش رفتم. متوجه ی حضور من نبود و این نشان از تمرکز فراوانش می‌داد.

از صبح تا ساعت دو که شرکت بود. از دو ساعت بعدش هم تا الآن که پنج ساعت گذشته در این اتاق مشغول است. این‌همه کار را از کجا می‌آورد؟ کمی هم به من نگاه کن همسر جانم.

دستانم را از پشت حلقه‌ی گردنش کردم. تکانی خورد و سرش را کمی به طرفم خم کرد.

- چرا این‌قدر خودت رو درگیر کار کردی عزیزم؟ استراحت نمی‌کنی؟

انگار که تازه به خودش آمد. لبخند زد و دست روی ساعد دستم گذاشتم. حرف نمی‌زد. روی گونه‌اش را بوسیدم و به‌واسطه‌ی صندلی چرخ‌دار، تابش دادم.

- امروز خیلی ساکتی فرهاد. چیزی شده؟ مشکلی تو شرکت پیش اومده؟

نفس عمیقی کشید و پشت دستم را بوسید.

- فرهاد: مشکل؟

دستی به چشم‌هایش کشید.

- اگه چیزی هست بگو فرهادم. چی شده؟

- فرهاد: یکم کارای شرکت به‌هم‌ریخته. شرمنده کارام رو تو خونه میارم عزیزم. شام نداریم؟ گرسنمه!

صندلی را به سمت خود چرخاندم و روی پایش نشستم. دستانش را حلقه‌ی تنم کرد.

- دشمنت شرمنده. شام حاضره منتهی صاحب خونه غایبه.

به نقطه‌ای نامعلوم خیره شده بود. انگار بازهم درگیر کارشده.

- فرهاد! اگه فعلاً کارت مهم تره که مزاحم نشم.

سرش را تکانی داد و با گفتن حرفی بی‌ربط دلخورم کرد.

- فرهاد: ساغر! چرا یه باشگاه بدن‌سازی نمی‌ری؟ چربیت داره انباشته می‌شه ها.

بهت‌زده به چشم‌هایش که روی بدنم می‌لغزید خیره شدم. رک و بی‌تعارف ادامه داد:

- می‌خوای فردا بریم ثبت‌نام کنی؟ کم ورزش می‌کنی ساغر!

اخم کردم و بلند شدم. درحالی‌که از اتاق بیرون می‌آمدم گفتم:

- مالِ سنه دیگه. مال پیریه. اگه دقت کنی بیست سال از زندگیمون گذشته آقای جوون. دلت هوای باربی اون سال‌ها رو کرده؟

بغضم را فروخوردم. جلوی آینه ایستادم و اندامم را ازنظر گذراندم. از یک زنِ چهل‌وچندساله توقع جنیفر لوپز دارد؟! دستمال روی لب‌هایم کشیدم و به آشپزخانه رفتم. اگر هم کمی چاق شدم دلیلش حرص دادن‌های فرهاد است. مگر نمی‌دانست وقتی حرص می‌خورم اشتهایم زیاد می‌شود؟ مشغول قورت دادن بغض همراه لقمه‌های پر پیمانه‌ی غذا بودم. با سرپایین به آشپزخانه آمد و روی صندلی روبه‌رویم نشست. نگاهش نکردم.

- فرهاد: ساغر!

تکه گوشتی از بشقاب خورشت برداشتم و توجهی نکردم. پوفی کشید و کلافه گفت:

- ساغر جان! عزیزم منظور بدی نداشتم.

لقمه‌هایم تمام نمی‌شد که باز لقمه در دهان می‌گذاشتم. تشر زد:

- آروم بخور ساغر. می‌خوای خودت رو خفه کنی؟

امر می‌کرد و من در برابر امرش تنها یک مطیع بودم و بس. با همان اخم‌های درهمم آرام‌تر قاشق در دهان گذاشتم.

- فرهاد: تو که این‌قدر زودجوش نبودی عزیز من.

با دهان خالی اعتراض کردم:

- برو به کارای شرکتت برس دیگه. برو سامونشون بده. اصلاً برو آماده شو باشگاه ثبت‌نامم کن.

خنده‌ای کرد و گفت:

- از اینا دلخور شدی؟ من که زنم با جنبه بود. پس کی بود وقتی باهاش شوخی می‌کردم می...

قاشق را در بشقاب رها کردم و بدون هیچ کاهشی از ناراحتی‌ام گفتم:

- نمی‌شه با من حرف نزنی؟

لبخند روی لب‌هایش ماسید؛ اما با همان نیمچه لبخندش گفت:

- می‌شه باهات حرف نزنم؟

عصبانی از سؤالش روی میز زدم و گفتم:

- نمی‌خوای با من حرف بزنی؟ آها فهمیدم... کارات زیاده.

از پشت میز بلند شدم که قهقهه‌اش به هوا رفت. متعجب نگاهش کردم. دیگر نه عصبی بودم نه دلخور. خنده‌اش از هر حس منفی‌ای دورم می‌کرد.

- فرهاد: وقتی این‌جوری حواس‌پرت می‌شی از همیشه برام عزیزتری. لعنتی خیلی بامزت می‌کنه.

پشت چشمی نازک کردم و دست‌به‌سینه به لبه‌ی میز تکیه زدم.

- فرهاد: لال شه زبونی که خانم ما رو حرص بده.

تیز نگاهش کردم که متوجه ی منظور نگاهم نشد.

- فرهاد: الآن این یعنی چی؟

ناراحتی را کنار گذاشتم و برایش غذا کشیدم.

- یعنی هرکسی رو که عشقت می‌کشه نفرین کن. جز خودت.

- فرهاد: اگه...

- فرهاد!

لبخندی زد و بااشتها غذایش را نوش جان کرد؛ اما امان از حواس‌پرتی‌های بی‌موردش که همه‌جا می‌رفت، الا غذای کمی شور شده‌ی جلویش.

زیر لب غر زدم:

- حیف که بهم ثابت کردی عاشقمی. وگرنه می‌گفتم فکرت داره چپ می‌ره

ویرایش شده توسط mahdiyeh82

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و دوم:

نگرانی‌های مادرانه(2)

زیر خورشت‌ها را کم کردم و نگاهی به ساعت انداختم. تا الآن باید برمی‌گشت! به سمت اتاقش قدم برداشتم. تقه ای به در زدم. در کمال تعجب صدایش را شنیدم! آمده بود؟!

- مازیار: مامان خواهش می‌کنم فعلاً از من یاد نکنین.

تای ابرویم را بالا دادم.

- وا! یعنی چی؟ بازکن ببینم.

معترض دوباره گفت:

- خواهش کردم مامان.

- خواهش کردی. من از تو امری نشنیدم. تا سه می‌شمرم میام تو. یک... دو... سه... اومدما.

در را با یک حرکت باز کردم. بچه زیر پتو خزیده بود. لبخند زدم و لبه‌ی تختش نشستم.

- مازیارم؟

- مازیار: مرسی از این‌که این‌قدر خواهشم پیشتون ارزش داره.

با یک عالم بدبختی کنارش دراز کشیدم.

- توقع نداشته باش یک مادر احوال بچش رو این‌جوری ببینه و ولش کنه به حال خودش.

چیزی نگفت. لبه‌ی پتو را گرفتم و کشیدم؛ اما اجازه نداد. تحکم وار گفتم:

- ببینمت مازیار.

- مازیار: خوابم میاد مامان. توروخدا گیر ندین.

عصبانی روی تخت نشستم و غر زدم:

- گیر چی چیه؟ نگرانتم بچه. صدبار گفتم این دوتا رو از هم تفکیک کن.

عزمم را جزم کردم و با یک حرکت نا غافل پتو را از رویش کشیدم. می‌خواست از زیردستم فرار کند که هلش دادم و باز به حالت اول برگشت. اخم بین ابروهای به‌هم‌ریخته‌اش جا خوش کرد؛ اما من انگار که نفس کم آورده بودم. محکم روی صورتم زدم و گفتم:

- خاک‌به‌سرم مازیار. چیکار کردی تو با خودت؟

هرچه می‌کردم، نفسم بالا نمی‌آمد. کم‌کم داشتم به سرفه می‌افتادم. از چشم‌هایم اشک روانه شد. سرم گزگز می‌کرد. دست‌های مازیار زیادی گرم بود؟ یا من خیلی سرد هستم؟

دست روی گلویم گذاشتم و سرفه کردم. لیوان آبی که جلوی رویم گرفته شد را فوراً چنگ زدم و یکجا سر کشیدم. با نوشیدن آب، ‌اکسیژن به سلول‌های مغزم رسید. بعد یک دقیقه بهتر شدم. باز چهره‌ی حیرت به خود گرفتم و به مازیار خیره شدم. چشم‌هایش از نگرانی پر بود.

- مازیار: خوبین مامان؟ چتون شد؟

- دورت بگردم مامان. چرا همچین شدی عزیز دلم؟ با کی دعوات شده؟

خون روی شقیقه‌اش خشک‌شده بود. همه‌ی صورتش نیز التهاب داشت. اخم غلیظی کرد و بی‌توجه به سؤالم گفت:

- چرا فکر می‌کنین فقط خودتون نگران می‌شین؟ خب لابد ماهم نگرانتونیم که روی یه چیزی کلیک می‌کنیم دیگه.

در سکوت تنها نگاهش کردم.

سرش را پایین انداخت و چنگی به موهایش زد. سؤال پیچش نکردم. با دلخوری گفتم:

- بشین تا بیام برات ضدعفونیش کنم. پسره ی دعوایی!

از کابینت بالای ظرف‌شویی، جعبه‌ی کمک‌های اولیه را بیرون کشیدم. باز به اتاقش برگشتم. تند تند به موهایش چنگ می‌زد. چه شده عزیز مادر؟

لبه‌ی تخت نشستم و شقیقه‌اش را از خون پاک کردم. خیره‌خیره نگاهم می‌کرد. بی‌توجه و با اخم بالای ابروی راستش را چسب زخم زدم. یکهویی گفت:

- بهتون که گفته بودم پایان‌نامه‌م به مشکل برخورده درست نمی‌شه. همه زحمت‌هام رفته رو آب. اعصابم به‌کلی چپر چلاقی شده. ببخشید.

سرش پایین بود و روی چسب را لمس می‌کرد. اخم باز کردم و دست سردش را مابین دست‌های خود اسیر کردم.

- برای همین این‌جوری من رو دق دادی؟ هنوز درست نشده؟ از اونموقع تا حالا دلم هزار راه رفت مازیار جان.

- مازیار: ببخشید. نمی‌خواستم درگیرتون کنم.

با لبخند همان‌جا که زخم شده بود را بوسه زدم.

- واسه خاطر پایان‌نامه‌ت این‌جوری زدی خودت رو داغون کردی؟ خودزنی؟

با کلافگی پوفی کشید و گفت:

- اصلاً به‌کلی انرژیم ته کشیده. باز باید بشینم ببینم چه خاکی می‌تونم تو سرم بریزم.

روی شانه‌اش زدم و بلند شدم.

- غصه نخور پسرم. درست می‌شه.

با دلواپسی باز به مطبخ برگشتم. جعبه را سر جایش برگرداندم و زیر خورشت‌ها را خاموش کردم. افکار درهم‌وبرهمم به جان هم افتاده بودند و یکجا ایست نمی‌کردند. دنبالشان می‌دویدم و دستم بهشان نمی‌رسید. در همین اوضاع آرامشم را پیدا کردم. بوسه‌اش روی موهایم افکارم را نظم بخشید. چرخیدم و نگاهم را غرق نگاه روشنش کردم.

- سلام... خسته نباشی آقا. چه بی‌سروصدا میای.

خستگی از کل صورتش بیداد می‌کرد. با بوسه‌ام لب‌های خشکش را جان بخشیدم.

- فرهاد: در زدم، منتهی کسی دلش نخواست برامون باز کنه. دیدم دارم پشت در هلاک می‌شم از خستگی. این شد که کلید انداختم.

لب به دندان گرفتم و گفتم:

- الهی بگردم. ببخشید عزیزم. سرم گرم برنجا بود نفهمیدم.

- فرهاد: خب حالا اشکال نداره. این کلیده زیادی بی‌مصرف شده بود.

بو کشید و در خوشت را برداشت.

- فرهاد: به‌به... ببین چه کرده خانممون. چشمک نزن بی‌حیا. می‌خورمت!

خندیدم و شروع به چیدن میز کردم.

مازیار به خواب‌رفته بود. کاری به کارش نگرفتم و همسو با فرهاد به آشپزخانه رفتیم. نرسیده به میز، صدای شاد ماهور مثل زلزله کل خانه را فراگرفت.

- ماهور: سلام سلام سلام. من اومدم.

خندیدم و گفتم:

- سلام عزیزم. زودی لباسات رو عوض کن که نهار آمادست.

- ماهور: چشم.

متعجب از این‌همه انرژی برایش برنج کشیدم. تازه همین دو صباح پیش برگشت. با دست پر و سربلند. برای تمام موفقیت‌هایش جشن کوچکی گرفتیم و حسابی توانستیم حرص آن جاری افاده‌ایم را درآوریم. آخر نه که طفل‌هایش به هیچ کجا نرسیدند، به همان خاطر. دوست داشتم حرص بخورد چون یکسره از بچه‌هایش تعریف می‌کرد. دیگر برایم حال به هم زن شده بود. یک جو حقیقت هم در تعریف‌هایش نبود. همه را چپه راسته می‌گفت.

- فرهاد: ساغر!

- بله؟

- فرهاد: ای‌بابا. کجایی خانم؟ یه ماست ازت خواستیم.

- آخ ببخشید. بفرما.

کاسه‌ی ماست را جلویش گذاشتم و متوجه ی اشتهای زیاد ماهور شدم. این گروه موسیقی‌شان عجیب برای روحیه‌اش خوب بود.

- فرهاد؟

- فرهاد: جانم.

- خداییش دیگه خیلی داری بی‌انصافی می‌کنی. این بچه واسه خاطر پایان‌نامه‌ش خودزنی کرده. مردِ من! عزیزم! جوونه غرور داره. بیا برو کمکش کن تا از دستش ندادیم.

- فرهاد: آخ که دلم می‌خواد موقع غذا یه چسب بزنم در دهنت ساغر. اوقاتم رو تلخ می‌کنی بیخودی.

حرص خورده از شوخی بی‌موردش لگدی به ساق پایش زدم.

- فرهاد: آخ. ساغر!

- حقته... وقتی من این‌قدر جدی‌ام چه معنی داره تو شوخی کنی؟ می‌گم کمکش کن بگو چشم. عه.

- فرهاد: الآن کارهای خودم هم روی سرم تلنبار شده. بعد بیام به این‌ یک الف‌بچه کمک کنم؟ اینترنت رو ازش گرفتن مگه؟ این‌همه پول می‌ده بسته می‌خره که چی؟ آخرش باید خمسش رو بده.

- واسه همینه که دم نمی‌زنه. می‌دونه هرچی بگه هیچ‌کس به دادش نمی‌رسه.

بعد با صدای بلند ادامه دادم:

- اونوقت می‌ره سرش رو می‌کوبونه به دیوار. این‌جوری خوبه فرهاد؟ آره؟

اخم کرد و گفت:

- غلط کرده. خودم باهاش حرف می‌زنم. واسه همچین چیزی که آدم به خودش آسیب نمی‌زنه. این چه‌کار احمقانه‌ایه؟ خجالت نمی‌کشه خرس گنده؟

دیگر حرفی میانمان ردوبدل نشد و در سکوت، نهارمان را میل کردیم.

@Sahar79

ویرایش شده توسط mahdiyeh82

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و سوم:

دفتر!

با بی‌حوصلگی کانال‌های تلویزیون را بالا و پایین می‌کردم. لعنت به این صداوسیمای مزخرف! هیچ‌چیز در این ساعت از روز نداشت. هیچ‌چیز.

عصبی از بیکار بودنم، دکمه‌ی قرمز را فشردم و گوشی‌ام را برداشتم. کمی از وقتم را به اینستاگرام و تلگرام حرام کردم و باز، کلافه‌تر از قبل، سرم را به پشتی مبل کوبیدم.

- اَه... من نباید یه سرگرمی تو این آغال داشته باشم؟ نصف عمرم گذشت مثل این تحصیل‌کرده‌های دست‌وپابسته چپیدم تو خونه.

برای فرهاد پیام گذاشتم که:

- خسته نباشی عزیزم... خواستم بگم حوصله‌م سر رفته می‌رم خونه‌ی سامان.

یک دقیقه هم علافم نگذاشت:

- باشه خانم. ماهورم ببر خونه تنها نباشه.

- فعلاً من تنهام. ماهور زودتر با یکی از دوستاش رفت بیرون.

تا چند دقیقه هم منتظر جوابش نشستم. ولی انگار دیگر حرفی برای گفتن نداشت. نفس عمیقی کشیدم و ابراز علاقه‌ای برایش فرستادم. بلند شدم و سری به اتاق ماهور زدم.

- واقعاً؟!

در شوک رفته بودم. کی تا حالا این دختر نظمی به میز و تختش می‌دهد؟ خندیدم و وسط اتاق ایستادم.

- نه بابا. مثل‌اینکه جدی جدی بزرگ‌شده.

در راه برگشت لبه‌ی چیزی را زیر بالشتش دیدم. کنجکاوانه روی تخت نشستم و دفتری را از زیر بالشت بیرون کشیدم. روی جلدش کاغذی چسبانده بود:

- یادمه قانون گذاشته بودین هیچ‌کس حق نداره به وسایل خصوصی کسی دست بزنه. خواهش می‌کنم حریمم رو رعایت کنین. به وقتش خودم بهتون نشون می‌دم. ممنون.

می‌دانست. خیلی خوب می‌دانست که اگر پای قانون را وسط بگذارد، من می‌شوم پلیس راهنمایی و رانندگی! عمراً اگر قوانین را زیر پا بگذارم. مخصوصاً قوانینی که خود آن‌ها را گذاشته بودم. برخلاف کنجکاوی‌های اعصاب خورد کن، تنها نوشته‌ی روی جلد را خواندم:

- من و دلم.

ابرو بالا انداختم. با نوک انگشت گوشه‌ی چشمم را خاراندم و دفترش را سر جایش برگرداندم. چه عجیب!

روی تکه کاغذی نوشتم:

- سلام دخترم. من رفتم خونه‌ی دایی سامان. از غذاهای دیشب تو یخچال هست برای خودت گرم‌کن. اگه خواستی بیا اونجا باز باهم برمی‌گردیم. می‌بوسمت... مامان خانم.

کاغذ را روی بالشتش گذاشتم و از اتاق بیرون زدم.

****

سارا: پس چرا نمیاد عمه؟

- سرش گرمه دوستشه دیگه.

- فرزانه: تازگی‌ها زیاد ددر دودور می‌ره ها. حواست بهش هست؟

- من این‌قدری به دخترم اعتماد دارم که وقتی می‌گه با دوستم می‌رم خرید، یعنی راستی راستی رفته خرید.

زیر لب جواب داد اما صدایش از گوش‌های تیز من و سامان دور نماند:

- آره دوستش... پسرش رو خورده آخه.

سامان به‌جایم معترضانه گفت:

- فرزانه!

پشت چشمی‌ای نازک کرد و با گوشی‌اش مشغول شد. اصلاً من برای دیدن برادرم آمده بودم. این چه می‌گفت؟ رو کردم سمت سامان که فوراً آرام گفت:

- ببخشید عزیزم. می‌شناسیش که.

لبخند زدم و تکه سیبی به دستش دادم. فرزانه زیرچشمی نگاهمان می‌کرد.

- سامان: می‌گم ماهور بااین‌همه سرافرازی خوب برای شرکت من آبرو و اعتبار جمع کرده‌ها.

- چطور؟

- سامان: نمی‌دونم از کجا ولی همه فهمیدن ماهور خواهرزاده‌ی منه. اصلاً هر جا می‌رم می‌گن این داییه اون دختر ویولنیسته ست. همونی که خراسان رو بالا برد. حسابی معروفم کرده ورپریده.

خندیدم و گفتم:

- خودش هم همه‌جا به‌اندازه‌ی خودش طرفدار داره. این‌قدر روحیه‌ش خوب شده که آرزو می‌کنم زمان به عقب برگرده و زودتر از این بفرستمش آزمون بده.

سرش را تکانی داد و به عادت همیشه، دو بشکن زد.

- سامان: راستی! نمی‌دونم فرهاد بهت گفت یا نه ولی ما داریم...

فرزانه وسط حرفش پرید و گفت:

- سامان جان! البته که هنوز قطعی نشده.

سامان سردرگم نگاهش را روی من و فرزانه می‌چرخاند. برای هم‌ چشم و ابرو می‌آمدند که دو هزاریم افتاد. هر چه بود فرزانه نمی‌خواست من بدانم. رو به سارا که پکر بود گفتم:

- سارا جون! چیه عزیزم چرا تو خودتی؟

- سارا: آخه عمه، من به ماهور گفتم بره آزمون بده. من بهش روحیه دادم. اونوقت از وقتی معروف شده جواب مسیج هامم نمی‌ده. خیلی نامرد شده عمه.

لب‌هایش را آویزان کرد و سرش را پایین انداخت. حرصی شده از رفتار ناشایست ماهور، دستش

را گرفتم و گفتم:

- بیخود کرده دختره ی چشم‌سفید. خودم گوشش رو می‌پیچونم عمه جون. غمت نباشه.

روی سرش را بوسیدم و ساعت را چک کردم. دیگر کم‌کم باید برمی‌گشتم. ماهور هم که نیامد.

- من برم دیگه. الآناست که فرهاد برگردِ خونه.

فرزانه خندید و گفت:

- حالا چه عجله‌ایه خواهر جان؟

بعد آرام و تقریباً درگوشی ادامه داد:

- تا شب که کلی راهه.

خنده‌ی مضحکانه ای زدم و از جا برخاستم.

- نه آخه من نباشم غذا نمی‌خوره. واسه همون.

پوزخندی زد و برخاست.

- فرزانه: البته.

سامان و سارا هم بلند شدند.

- سامان: برسونمت.

- لطف می‌کنی داداشم.

سرش را تکان داد و تنها با برداشتن سوئیچش از خانه بیرون زد.

- سامان: بااینکه فرزانه اجازه نداد بهت بگم ولی باید بدونی.

- چی رو؟

نفسی گرفت و با تأمل گفت:

- تصمیم دارم از ایران برم. موقعیت شغلی برای من اونور بهتره.

تقریباً داد زدم:

- چی؟

- سامان: یه جوری می‌گی چی انگار قراره همین امشب برم. حداقلش پنج ماه طول می‌کشه تا کارهام راست و ریست شه. از بعدش هم خبر ندارم که باز چقدر طول می‌کشه کلاً بریم. تازشم بهت قول می‌دم ماهی یک‌بار بیام ببینمت.

بغض‌کرده گفتم:

- مگه تو از وابستگی من خبر نداری سامان؟ من اگه تو رو هفته‌ای یک‌بار نبینمت دق می‌کنم. اصلاً هم به این ربط نداره که چهل و خورده‌ای سالمه و پیر شدم. تو برای من همه‌ای. نباشی هیچ‌کس برام نمی‌مونه.

در آغوشم کشید و روی سرم را بوسید.

- سامان: آخه عزیز برادر! این چه حرفیه تو می‌زنی؟ ماشاالله تو خودت یه خانواده‌ی سرزنده و خوشبخت داری که به‌اندازه‌ی همه‌ی عمر من دوستت دارن و هوادارت هستن. نمی‌رم بمیرم که. باز میام آبجی خانم بزرگه.

بغضم را قورت دادم و به‌زور لبخند زدم. بگذار دل‌نگرانش نکنم و دو دل نشود. به‌هرحال من موفقیتش را می‌خواستم و آن سر دنیا برایش بهتر بود.

@Sahar79

ویرایش شده توسط mahdiyeh82

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...