رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
فردوس

رمان سرپناهی از عشق | فردوس کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

رمان: سرپناهی از عشق

نویسنده: فردوس موسوی

ژانر: اجتماعی،عاشقانه

خلاصه:

صنم دختری که پس از جدایی والدین مجبور به زندگی با پدر شده و سختی های بسیاری متحمل میشود در این میان محبتها و حمایت های فردین که برادر نامادریش است کمی زندگیش را بهتر میکند اما این علاقه برای او مشکلاتی به وجود می آورد که مسیر زندگیش را تغییر میدهد.

 ناظر: @Sarah..

ویرایش شده توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.  

قوانین نوشتن رمان

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق  

@Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

مقدمه:

رمان سرپناهی از عشق بازگو کننده‌ی عشقی متفاوت است عشقی که هم سراسر خودخواهی است هم پر از حسرت و هم مملو از خواستن و نرسیدن...

این رمان ۱۰ سال پیش نوشته شده و قسمتهایی از اون رو از زندگی اطرافیانم الهام گرفتم امیدوارم از این رمان لذت ببرید.

 

 

فصل اول

 

- چی شد؟ آبجی نتیجه چی شد؟

نگاهش را به سمت برادر گرداند، در نگاه همیشه متلاطم زن آرامشی خانه کرده بود، همین نشانه برای آسوده شدن حمید کافی بود. زن جوان با نفسی عمیق گفت:

- حمید! تمام شد.

اشک در چشمان حمید حلقه بست، بد‌‌‌‌‌‌‌‌‌ون اینکه نگران فرو‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ریختن آن‌ها باشد تن ظریف و نحیف او را دربر‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گرفت و گفت:

-بهت تبریک میگم، بهت تبریک میگم.

بغض سنگینی در گلوی لیلا جمع شده بود، در حالی که از آغوش حمید بیرون می‌آمد گفت:

-باورم نمیشه، بعد از هفت سال بالاخره راحت شدم، حمید چه حسی دارم، انگار بین زمین و هوام، سبکم... خیلی سبک.

حمید دستش را دور شانه های او گذاشت و لبخند زد و گفت:

-بعد از این همه انتظار حقت بود، خدا خیلی با انصاف‌تر از اون چیزیه که ما آدما تصور می‌کنیم.

- تو تمام لحظاتی که قاضی رای صادر می‌کرد حضورش رو احساس می‌کردم باور کن اگر تو خیابون نبودم سجده شکر بجا می‌آوردم... باورم نمیشه انگار از لبه ی تیغ گذشتم بدون اینکه یه تار موی من آسیب ببینه.

- ولی این آزادی آسون به دست نیومده آبجی!

- مهم نیست... اونچه که اهمیت داره اینه که از این پس می‌تونم یه نفس راحت بکشم.

حمید دست خواهرش را فشرد و گفت:

-بهتره زودتر بریم خونه باید این خبر خوش رو به گوش همه برسونیم.

- تماس بگیر و همین الان اطلاع بده آخه نیره خیلی دل نگران بود.

مرد جوان به سمت اتومبیل عقب گرد کرد و گفت:

- اینجا تلفن عمومی پیدا کردن مکافاته از طرفی می‌خوام قیافه ی هیجان زده‌اش رو ببینم وقتی خبر رو می‌شنوه.

مکث کوتاه لیلا و نگاه کشدارش به خیابان پرتردد مقابلش از حس ناباوری‌اش سرچشمه می گرفت حمید در جلو را برای او باز کرد و چون عکس العمل سریعی از جانب او ندید، او را به نام خواند و گفت:

-خواهر جون! پس چرا نمیای؟

لیلا به خود آمد و نگاهش را به سمت او تغییر داد، دلش می‌خواست او را در آغوش بگیرد، دوان دوان خود را به او رساند و بی‌محابا او را در آغوش گرفت. قطعا این تنها خدا بود که توانایی درک حس کنونی او را داشت حمید را بیش از جان دوست داشت و همیشه خدا را از بابت داشتنش شکر می‌کرد. حمید خوشحال از ابراز احساسات خواهرش سرش را نوازش کرد، لیلا عجولانه از آغوش او بیرون آمد و روی صندلی نشست احساس رخوت و آرامش داشت در حالی که نیمه‌ی دیگر وجودش مملو از هیجان و رضایت بود. انگار انفجار مهیبی در روح و جسمش رخ داده بود، حسی غیر قابل کنترل داشت. احساسات از بند گسیخته‌ای که نمی‌دانست چه نام دارد، شاید آزادی، قطعا بهترین نام بود.

دستی به صورتش کشید تا شاید به این وسیله کمی از التهابش کم کند. به پشتی صندلی تکیه داد، نگاه خیره‌اش را به خط کشی وسط خیابان دوخت، آنها را شمرد، دوباره و دوباره، اما انگار التهاب درونش نمی‌خواست فروکش کند به آسمان دیده دوخت. آبی بود، بدون هیچ ابری، خاطرات در سطر سطر ذهنش شکل گرفتن حوادث گذشته به شکل آزار دهنده ای در مقابل دیدگانش صف کشیدند می‌خواست از آنها خلاص شود اما چسبنده‌تر از آن بودند که از ذهنش جدا شوند، پخش اتومبیل روشن و ملودی ملایمی در فضا جریان داشت. به حمید نگاهی انداخت با حواس‌پرتی به بیرون نگاه می‌کرد، انگار در کنار او نبود، چشم از او گرفت و به شیشه روبه رو خیره شد، مغلوب زمزمه‌های خاطرات شد و خودش را در گذشته رها کرد.

اصرارهای بی‌حد و حصر پدر و عمو در خاطرش رنگ گرفتند و تحکم آن‌ها زمانی که به او گفته بودند باید با پسر عمویش پرویز ازدواج کند عمو با اشتیاق بدون در نظر گرفتن نظر مخالف لیلا و پرویز درگیر تدارکات برگزاری مراسم ازدواج بود. لیلا با گریه و زاری به آنها گفته بود پرویز را نمی‌خواهد و به او علاقه ای ندارد، اما هیچ کس کوچکترین توجهی به اعتراض او نداشت پرویز هم دست کمی از او نداشت و سرسختانه مخالفت کرده و یک تنه در جبهه‌ای نابرابر مبارزه می‌کرد، اما تلاش‌های او نیز در مقابل پدر و عمویش پوچ و عبث بود و هیچ کدام از نقشه‌ها و تدابیرش نتوانستند او را از این ورطه رهایی دهند. پرویز که سودای عشقی نو را در سر داشت حاضر نبود به این راحتی پا پس بکشد اما از زحماتش هیچ نتیجه‌ای نگرفت و در آخر هر دو مجبور شدند سر سفره ی عقد نشسته و ازدواج کنند، ازدواج شومی که از همان لحظه‌ی اول رنگی از عذاب به روح و جان همه پاشید.

در در 22 شهریور 1398 در 12:54، Mah.m گفته است :

 

 

ویرایش شده توسط Mah.m

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لیلا به خاطر احترام زیادی که برای پدر و عمویش قائل بود اعتراض را در خود زندانی کرد و سخنی به زبان نیاورد به همان دلیل هم چشمانش را به روی بدخلقی‌های شوهرش بست و بهانه‌های گاه‌وبی‌گاه و آزار و اذیت‌هایش را تحمل کرد. چند ماه را به همین صورت گذراند و بار سنگین این ازدواج را به تنهایی به دوش کشید، اما بهانه‌جویی‌های پرویز تمامی نداشت تا آنجایی که با اصرار و قهر توانست پدرش را متقاعد کند که با سرمایه ی هنگفتی که از فروش ویلای بزرگ عمو به دست آمده بود راهی آلمان شود.

خیلی زود مقدمات را فراهم کرده و در چشم به هم زدنی از کشور خارج شده بود اما این سفر عکس تصور همه سفر پرباری نبود، نه از رفاه بیشتر خبری بود، نه از موفقیت و نه از پرویز. هفت سال از رفتن پرویز می‌گذشت در این مدت هیچ کس خبری از او نداشت عمو بارها سعی کرده بود او را بیابد اما پرویز جز یک شماره تلفن و آدرس هیچ نشانه‌ای از خود به جای نگذاشته بود که البته با تغییر دادن محل کار و زندگیش بی فایده بود.

با گذشت سال‌ها امیدی که در دل‌ها نسبت به یافتنش سوسو می‌زد کم کم رنگ باخت و از میان رفت.

غصه‌ی وضع نابسامان لیلا قلب بیمار پدر را به  درد می آورد و عذاب وجدانی که تمام وجودش را از خود مملو ساخته بود، دردش را تشدید می‌کرد. به اندازه‌ای که پس از چهار سال در یک نیمه شب عذاب وجدان بالاخره قلب بیمار او را احاطه کرده و زندگی را از او سلب کرده بود خانواده روزهای دردناکی را پشت سر گذاشت بیش از همه ضربه‌ی سنگین مرگ پدر بر روح و روان لیلا تاثیر داشت و غم عظیمی را در دل او جا داد. از سوی دیگر از وضعیت بلاتکلیفش خسته شده بود بارها اراده کرده و می‌خواست دادخواست طلاق بدهد اما هر بار چشمان منتظر عمو و گریه‌های مداوم زن عمو که علاقه ای کمتر از مادرش به او نداشت او را پشیمان می‌کرد.

دلش نمی‌خواست به رنج آن دو که در این مدت پیر و سرخورده شده بودند اضافه کند دل رحیمش آن‌ها را در این انتظار و بلاتکلیفی همراهی می‌کرد زن عموی مهربانش از شدت گریه  در فراق تنها فرزندش چشمانش کم سو شده و پس از مدتی در بستر بیماری افتاد و خیلی زود با دنیا وداع گفت . عمو تنهاتر از هر وقتی از لیلا خواهش کرد در کنارش زندگی کند اما لیلا حاضر نبود پا به خانه‌ای بگذارد که روزی تمام لحظات پرویز در آن گذشته نمی‌توانست در آن خانه زندگی کند وهرثانیه چشمان مشکی پرویز را پشت سر خود یدک بکشد از او و از بودن با او منزجر بود.

عکس‌هایش همه جای خانه پخش شده بود، در این مدت تنها چیزی که خاطر عمو و زن عمو را تسلی می‌داد همین عکس ها بودند، حتی اگر عکس‌ها نبود، سنگینی سایه‌ی پرویز را حس می‌کرد که تمام وقت روی جسمش جاری شده بود.

دوران بارداری در افکار لیلا شکل تصویر به خود گرفت تازه متوجه بارداریش شده که پرویز زمزمه‌ی سفر کرده بود چه روزهای سخت و پر دلهره‌ای را بدون او گذرانده بود اطرافیان حتی فرصت نکردند که برای متولد شدن دختر کوچکش شادی کنند ناراحتی بیش از رضایت در چشمانشان دیده میشد اما برای لیلا مهم نبود او صنم را داشت و همین برایش به اندازه ی یک دنیا می‌ارزید .با یادآوری صنم لبخند بر لبش نشست متوجه توقف اتومبیل شد به سمت حمید بازگشت و گفت:

- کجا میری؟

حمید در حالی که پیاده میشد پاسخ داد:

-میرم شیرینی بخرم.

در را بست و قبل از اینکه از اتومبیل دور شود با لبخندی عمیق به لبه‌ی شیشه‌ی اتومبیل تکیه داد وسرش را داخل اتومبیل کشاند و ادامه داد: خیلی وقته شیرینی به دلم مزه نداده اما احساس میکنم از همین الان همه چیز یه مزه‌ی دیگه پیدا میکنه.

-منم امیدوارم

حمید از اتومبیل فاصله گرفت و دقایقی بعد با یک جعبه بازگشت همین که روی صندلی قرار گرفت در جعبه را باز کرد و آن را به سوی لیلا گرفت و گفت:

- ازش بخور تو باید زودتر از بقیه دهنت رو شیرین کنی. بازم مبارک باشه آبجی امیدوارم از این به بعد زندگیت هم طعم لذیذ این شیرینی رو بگیره.

لبخند لب‌های لیلا را شکفت و گفت:

-انشاالله.

شیرینی به دلش چسبید حمید سریع راه خانه را در پیش گرفت لیلا نگاهی کوتاه به برادرش انداخت نمی‌دانست چرا همزمان با احساس راحتی، اضطراب گریبانش را گرفته نگران به حمید گفت:

-داداش عمو می‌دونه؟

-آره خودم بهش گفتم نگران نباش اون منطقی با این مسئله برخورد کرد البته خودشم می‌دونه که تو کوتاهی نکردی از وقتی پسر نامردش رفته یک کلمه حرف طلاق رو نزدی همین کلی خانمی تو رو رسوند با اینکه اون حیوون حتی لیاقت یک روز انتظار تو رو نداشت.

-اینطوری نگو اون هر چی باشه پدر صنمِ.

-بهتره درباره‌اش حرف نزنیم نمی‌خوام روز به این خوبی رو به خاطر اون خراب کنم... عمو خواست بهت بگم با خیال آسوده زندگیت رو ادامه بدی و به هیچ چیز فکر نکنی.

- خیلی نگرانشم باید از این به بعد بیشتر صنم رو به دیدنش ببرم.

- فکر خوبیه، وگرنه فکر می‌کنه می‌خوای باهاش قطع رابطه کنی.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لیلا نگران به برادرش نگاه کرد و گفت:

-داداش فکر می‌کنی بتونم دوباره زندگی کنم؟

حمید در حالی که روبه روی خانه پارک می‌کرد پوزخندی زد و گفت:

- آبجی مگه قبلا با اون زندگی می‌کردی که الان نتونی؟ تو از اولم به تنهایی زندگیت رو اداره کردی پس نگران چی هستی؟

-نمی‌دونم داداش آخه همیشه خودش نبود اما فکرش، اسمش، همه جا همراهم بود.

حمید کمربند را باز کرد در حالی که پیاده میشد گفت:

-تو نه به فکرش دلبستگی داری نه به اسمش. هیچ کدومشون هم نقش مهمی رو تو زندگیت ایفا نکردن، نگران نباش لیلا جان همه چیز مرتبه.

لیلا جعبه‌ی شیرینی را روی صندلی گذاشت تا بتواند راحت‌تر پیاده شود قبل از هر حرکتی با امتنان به برادرش نگاه کرد و گفت:

- حمید بابت همه چیز ازت ممنونم من هفت سالِ دارم تو خونه‌ی تو زندگی می کنم، می‌دونم نیره رو خیلی اذیت کردم.

حمید که در حیاط را باز کرده و به انتظار ورود او ایستاده بود لبخند به لب آورد و با محبت گفت:

- این حرفا چیه آبجی بیا بریم داخل انگار گرما رو مغزت تاثیر گذاشته.

لیلا با خنده در اتومبیل را بست و وارد خانه شد در جعبه را برداشت و گفت:

-حتما نیره تا حالا از اضطراب زیاد، تمام ناخن‌هاش که هیچی انگشتاش رو هم جویده.

حمید با صدای بلند نیره را صدا کرد نیره با عجله خودش را به میان در سالن رساند. لیلا می‌خواست با شیطنت او را از طلاقش آگاه کند و کمی سربه سرش بگذارد اما وضعیت بحرانی لیلا او را دستپاچه کرد او با آن سرو وضع آشفته و چهره‌ای ملتهب به نظر بسیار بدحال می آمد، نیره بی‌تاب به در ورودی سالن تکیه داده بود و هق هق می‌کرد، سرعت گام‌های حمید بیشتر شد خودش را به نیره رساند او که گویی تمام نیرویش تحلیل رفته بود روی سینه‌ی شوهرش از هوش رفت حمید در حرکتی سریع او را از زمین جدا کرد و وارد سالن شد. لیلا دستپاچه به داخل دوید و یکراست راه آشپزخانه را درپیش گرفت جعبه‌ی شیرینی را روی میز رها کرد و با لیوانی آب بازگشت حمید کمی از محتویات لیوان را به صورت نیره پاشید. چشمان نیره از هم گشوده شد نگاهش کوتاه به شوهرش افتاد حمید موهایش را نوازش کرد و گفت:

-چی شده عزیزم؟ چرا گریه کردی؟ نکنه به خاطر دادگاه لیلاست؟ این که اینقدر...

نیره به میان حرفش پرید و در حالی که از ته دل گریه می‌کرد شرمنده دستانش را روی صورتش قرار داد و با کلماتی مبهم گفت:

-متاسفم، تو رو خدا منو ببخشید، به خدا نتونستم کاری کنم، زورم نرسید، هر چی تلاش کردم نتونستم جلوش رو بگیرم، به خدا نتونستم.

-چی شده نیره جان؟ واضح‌تر بگو متوجه بشم.

نگاه نیره از چشمان لیلا فراری بود حمید با حالتی عصبی ادامه داد:

-جون به سرمون کردی بگو قضیه چیه؟

هق هق گریه‌ی نیره بلندتر شد:

-پرویز اومد و صنم رو با خودش برد.

کلماتش سینه‌ی لیلا را شکافت ناباورانه گفت:

- یعنی چی؟ از چی حرف می‌زنی؟ از کدوم پرویز؟ من که متوجه نمیشم؟

لیلا وحشت زده به سمت اتاق‌ها دوید و با صدای بلند نام صنم را فریاد زد دیوانه‌وار در خانه می‌دوید و صنم را صدا می‌کرد:

- دخترم... دخترم صنم... کجایی؟ مامان اومده... صنم دخترم.

حمید به سختی توانست او را روی مبل بنشاند او را در آغوش فشرد و گفت:

- آبجی آروم باش، آروم باش... بذار بفهمم چی شده؟ میریم میاریمش.

به سمت نیره رفت و گفت:

- چطوری شد؟ کی اومد؟ کجا رفت؟ کی اومد؟

نیره گیج و عاصی گفت:

- دو ساعت پیش اومد من پشت در منتظر بودم شما پیداتون بشه وقتی صدای زنگ اومد بدون اینکه فکر کنم که امکان نداره شما به این زودی بیاید در رو باز کردم باور کن از قصد نبود خیلی سعی کردم جلوش رو بگیرم اما نتونستم، نشد.

اشک‌های لیلا عصیان کرده بودند صدای گریه‌اش دل سنگی را آب می‌کرد باورش نمی‌شد بعد از این همه سال آن هم در روزی که از بند پرویز آزاد شده بود او آمده و سهل و آسان دخترش را گرفته است حمید با حالتی عصبی دور خود می‌چرخید نمی‌دانست باید چکار کند مغزش کار نمی‌کرد به سرعت کتش را برداشت و گفت:

-من میرم خونه‌ی عمو حتما اونجاهستن... من میارمش آبجی برش می‌گردونم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل دوم

 

حرکت گهواره‌گون اتومبیل باعث هجوم خواب به چشمانش بود گردنش سر جا نمی‌ایستاد و با تکان‌های ملایم به اطراف متمایل میشد، مناظر چشم‌نواز بیرون انسان را مملو از آرامشی دل‌انگیز می کردند و همین آرامش بود که به خواب آلودگی صنم دامن میزد، سرش را به پشتی تکیه داد پلک‌هایش به روی هم لغزیدند اما هنوز چند ثانیه نگذشته بود که صدای فردین در فضا پیچید که گفت:

- هنوز خوابی؟

چشم‌های صنم از هم گشوده شد با حالتی خمار و خسته پاسخش را داد:

- خیلی خسته‌ام.

-حق داری آخه بعد از مدرسه هنوز استراحت نکرده یکراست راهی سفر شدی هنوزم از گرد راه نرسیده بعد از اون اتفاقات مجبور شدیم برگردیم... تقصیر من شد ببخش.

صنم درست سر جای خود نشست و در تلاش برای پراندن خواب، چشمانش را با پشت دست مالیده گفت:

- آه نه این چه حرفیِ... تو با این که سرت شلوغ بود این سفر رو ترتیب دادی، می‌دونم همش به خاطر منِ... باید ازت تشکر می‌کردم اما فرصت نشد الان بهت میگم که خیلی ازت ممنونم... در مورد اون حادثه هم بهتره فراموش بشه ارزش نداره الکی خون خودت رو بابتش کثیف کنی... مهم نیست.

- نه صنم جان ما که با هم تعارف نداریم تو این مدت خیلی کسل و بی‌حوصله بودی منم همینطور، گفتم اگه یه کم سرگرم بشیم و آب و هوا عوض کنیم حتما روحیه‌ی بهتری پیدا می‌کنیم، باورکن اصلا انتظار این حوادث رو نداشتم.

صنم که می‌خواست هر طور شده اتفاقات و درگیرهای پیش آمده را فراموش کند کوتاه گفت:

- تو همیشه به فکر منی.

سکوتی نه چندان طولانی میانشان جاری شد که باز هم توسط فردین درهم شکست نگاهی کوتاه به صنم انداخت و گفت:

- بخواب عزیزم انگار خیلی خواب آلوده‌ای

-آره اما نمی‌خوابم آخه می‌ترسم تو خوابت بگیره.

-نه عزیزم نگران نباش من خسته نیستم.

-با این حال ترجیح میدم بیدار بمونم.

فردین لبخند زد:

- می‌خوای یه آهنگ بذارم سرگرم بشی.

- آره خوبه.

فردین نیز می‌خواست جهت اندیشه‌های صنم را به سمت و سوی دیگر تغییر دهد پس همزمان با پخش آهنگ ملایم با حالتی خاص که آلوده به لذت بود گفت:

- صنم وقتی تازه به ویلا اومده بودی رو به خاطر داری؟ چقدر اون روزا کوچولو بودی، شیطون وشیرین زبون، از همه شاکی بودی... چه روزایی بود.

صنم نیم نگاهی به او انداخت نیم رخ جذاب فردین متفکرانه به روبه رو ماسیده بود. لبخندی زد او را خیلی دوست داشت تا جایی که به خاطر می آورد تنها کسی که به وجودش اهمیت داده و او را به عنوان یک عضو خانواده می‌دید فردین بود.

توجه و مواظبت‌های دقیقی که فردین نسبت به صنم نشان می‌داد اصلا به مزاق نامادریش فریبا خوش نیامده بود. صنم با چشمان خود تلاش‌های فریبا را می‌دید که سعی در بد جلوه دادن او داشت اما همه ی زحماتش باد هوا رفته و هیچگاه موفق نشده بود حتی یک درجه هم محبت‌های خالص فردین را به جهت دلخواه خود تغییر دهد. صنم از این بابت احساس شعف می‌کرد و از اینکه حامی محکم و قرصی مثل فردین داشت به خود می‌بالید با اینکه گاهی دلسوزی‌هایش بیش از حد میشد و جنبه ی دستور پیدا می‌کرد ولی صنم اصلا احساس ناراحتی نمی‌کرد فردین پررنگ‌ترین نقش را در زندگیش ایفا می‌کرد و او با سکوتش این اجازه را به او می‌داد می‌ترسید با اعتراضش او را برنجاند و او را از خود دور کند بنابراین حتی زمانی که با نظر فردین مخالف بود هیچ نمی‌گفت و اجازه می‌داد او تصمیم گیرنده باشد.

فردین تنها برادر فریبا بود، از آنجا که پدر و مادرشان را در یک حادثه از دست داده بودند سرپرستی و تربیت فردین ده ساله به گردن فریبا افتاده بود، فریبا در بزرگ کردن و تربیت او هیچ قصوری نمی‌کرد و تمام توجه و عواطفش را با حرارتی شدید به برادر منتقل می‌کرد، با اینکه فردین طبق تعلیمات فریبا رشد کرده بود اما هیچ یک از خصلت‌های او را نداشت و شخصیتی مستقل پیدا کرده بود. صنم از این بابت خدا را شکر می‌کرد چون در غیر این صورت مجبور می‌شد در آن ویلا به تنهایی روزهای عمرش را بگذراند .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

این تنها صنم نبود که در خاطرات گذشته غرق بود فردین نیز در گذشته دست و پا میزد، با یادآوری اولین دیدارش با صنم لبخندی کج روی لب‌هایش سایه انداخت آن زمان شانزده ساله بود و صنم تازه هفتمین بهارش را می‌گذراند از همان نگاه اول چشمان دخترک او را جادو کرد، نتوانست او را در آغوش نگیرد، دخترک آنقدرها زیبا نبود اما ملاحت نگاهش و معصومیتی که در او موج میزد از او فرشته‌ای غیر قابل انکار ساخته بود.

از همان لحظه‌ی اول به او دلبست و مثل خواهر کوچک‌تر از او نگهداری کرد به صورتی که حتی حسادت فریبا را برانگیخت، هر چقدر صنم بزرگتر می‌شد وابستگی‌اش به او نیز افزایش پیدا میکرد اما وابستگی در مدتی که خودش هم نمی‌دانست چه زمان بوده تبدیل به دلبستگی شد او صنم را دوست داشت، عاشقش بود، عشقی که هیچگاه تصور نمی‌کرد رنگ صنم را پیدا کند اما این اتفاق ناخواسته پیش آمده و مثل پیچک به دور قلبش پیچیده بود، جوری که نمی‌توانست از آن خلاص شود در تلاشی مذبوحانه با احساساتش دست به گریبان بود اما در آخر مغلوب شده و خود را به آینده امیدوار کرده بود. صنم  شانزده سال داشت و هنوز برای چنین اعترافی ضعیف و شکننده، باید اول زمینه چینی می‌کرد و در زمان مناسب به او ابراز علاقه می‌کرد نمی‌خواست او را آزرده کند و به دنبال راهی مناسب افکارش را زیر و رو می‌کرد .

نگاهی کوتاه به صنم انداخت، چشمانش به روی هم می‌لغزیدند و درگیر خوابی آرام بودند، بی‌اختیار به یاد سال پیش افتاد. شب سالگرد ازدواج فریبا و پرویز بود و در خانه بلوا و غوغایی بی‌سابقه به راه افتاده بود، مهمانان دسته دسته می‌آمدند و در سالن بزرگ ویلا جمع می‌شدند، صنم با اصرار زیاد می‌خواست در مراسم شرکت کند اما فردین که از آن جمع و زرق وبرق بی‌موردشان خوشش نمی‌آمد ناراضی درخواست او را رد کرد اما خواهش‌های بی‌وقفه‌ی صنم بلاخره او را رام کرده و اجازه صادر شد، در صدم ثانیه‌ای صنم به سمت اتاقش دوید و با سر و صدای زیاد ابراز شادمانی کرد، فردین با رضایت حرکات کودکانه‌اش را نظاره می‌کرد بعد از دقایقی به اتاق صنم رفت تا او را همراهی کند در را به صدا درآورد و وارد شد صنم با دستپاچگی به عقب برگشت و با نگاهی عجیب که نگرانی در آن سو سو میزد به فردین چشم دوخت، فردین با نگاهی خریدارانه سرتاپایش را از نظر گذراند. پیراهن سفید تقریبا بلندی به تن کرده بود بالا تنه‌ی لباس تنگ و از کمر کلوش میشد یقه‌اش سه سانت بود و فقط از جلوهفتی کوچکی داشت آستین‌ها تا روی آرنج را گرفته بودند تنها تزیین لباس ربان آبی زیر سینه بود، کفش پاشنه دار ظریف نقرای نیز به پا کرده بود که شیکی لباسش را تکمیل می‌کرد، فردین با هیجان به او نزدیک شد و گفت:

- چقدر خوشگل شدی! تغییر کردی... باورم نمیشه اینقدر عوض شده باشی، انگار یه آدم دیگه شدی.

صنم لبخندی عمیق زد و با شور و التهاب چرخی خورد و گفت:

- واقعا؟ نمی‌دونی چقدر لباس عوض کردم تا بلاخره این رو انتخاب کردم به نظرت مناسبه؟

-عالیه ،حرف نداره

فردین که به حالت عادی برگشته بود و توجهش به صنم متمرکزتر، خیلی زود مچ او را گرفت، به او نزدیک‌تر شده قیافه‌اش را کاوید، صنم از او روی گرفت و خودش را با ربان سفید موهایش مشغول کرد، فردین هم دلخور شده هم خنده اش گرفته بود، اخمهایش را درهم فرو برد و با لحنی آرام گفت:

- بیا اینجا ببینم؟! اینا چیه؟

صنم که قافلگیر شده بود بدون اینکه به سمت او بازگردد با حالتی وحشت‌زده به سمت تختش رفت و خودش را با لباس‌هایی که نامرتب روی آن پخش شده بود سرگرم کرد و گفت:

- چی؟ با چی هستی؟

فردین دست پیش برد و از جعبه ی روی میز آرایش دستمالی برداشت و مقابل دخترک ایستاد و دست به زیر چانه‌ی او زده سرش را بالا آورد و آهسته آن را  روی لب‌های صنم کشید و نگاهی به صورتی ملایمی که روی دستمال ماسیده بود انداخت و گفت:

-بار آخرت باشه ببینم از این چیزا استفاده کردی.

صنم بغض کرده بود:

- آخه چرا؟ منم دوست دارم، همه هم سن و سالام استفاده می‌کنن چرا من نمی‌تونم؟

-با من بحث نکن تو هنوز کوچیکی هر وقت بزرگ شدی صورتت رو رنگ کن مانعی نداره.

صنم قهرآلود از او روی گرفت:

- اصلا نمیام... من بچه نیستم چرا اذیتم می‌کنی؟ همش مثه بچه‌ها باهام برخورد می‌کنی.

-صنم جان من صلاحت رو می‌خوام هر چیزی به موقعش قشنگِ، لجبازی نکن این رنگ و روغن رو از صورتت پاک کن، قبلشم اون چیزی که تو دستت قایم کردی بده.

صنم دلخور و با اخم وتخم رژ لب را به دستش داد. فردین در تلاش برای سرحال آوردن صنم گفت:

- اصلا بگو بدونم شیطون تو کی این رو خریدی من متوجه نشدم؟

صنم مقابل آینه ایستاد برس را برداشته موهایش را مرتب کرد به سردی گفت:

- دزدکی!

فردین با صدای بلند به خنده افتاد:

- امان از دست تو... تو که میگی بزرگ شدم؟! تو خیلی مونده بزرگ بشی دختر جون.

چهره‌ی فردین با یاد‌‌آوری آن شب که یکی از شیرین‌ترین خاطرات زندگیش محسوب میشد از هم شکفت و گلگون شد. نگاهی کوتاه به صنم انداخت هنوز خواب بود از دیدنش سیر نمیشد زیر لب به او گفت:

- کاش می‌دونستی چقدر دوست دارم قد همه عشق‌های کوچیک و بزرگ دنیا... باورم کن صنم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل سوم

 

صنم روی نیمکت نشسته بود و به اطراف نگاه می‌کرد هوای گرم کلافه‌اش کرده بود. با مقنعه‌اش بازی کرد، حرارت شدید آفتاب مستقیم به روی پیشانیش سر می‌خورد، عرق زیر چشمانش جمع شده بود. عینکش را برداشته، صورتش را پاک کرد دوباره عینک را سرجایش بازگرداند به ساعتش نگاهی انداخت، از دوازده گذشته بود در دل دوتا فحش نثار شیوا کرد عصبی گوشی‌اش را بیرون آورد تا خواست شماره اش را بگیرد سر و کله‌اش پیدا شد، بدون اینکه کوچکترین توجهی به حالت جبهه گرفته‌ی صنم نشان دهد، دستانش را دور شانه‌های او حلقه کرد محکم او را به آغوش فشرد و گفت:

- ببخش دیر کردم

اخم‌های صنم بیشتر درهم کشیده شد:

- همین؟ میدونی چقدره منو اینجا کاشتی؟

شیوا با لودگی پاسخش را داد:

- خوبه که، یه کم بیشتر قد می‌کشی... ببینمت

و با نگاهی دقیق سرتاپای صنم را از نظر گذراند و با جدیت ادامه داد:

- آره بزرگتر شدی، حداقل یه سه چهار سانت بلندتر شدی... فقط حیف خوب آبیاریت نکردن خشک شدی

صنم با صدایی جیغ مانند گفت:

- خشک شدم؟ یه نگاه به سر و لباسم بنداز بوی عرقم همه دانشگاه رو برداشته، زیر آفتاب نصف شدم.

شیوا حالتی حق به جانب به خود گرفت دستی به کمر زد و گفت:

- دروغ نگو تو از اول بو گندو بودی، تازه تو تا دیروز ربع هم نبودی چه برسه به نصف

-مسخره بازی درنیارها

- زکی من مسخره بازی درمیارم یا تو، بیست سالتِ هنوز نمی‌دونی چطور باید با بزرگترت حرف بزنی... تازه خیلی هم لطف می‌کنم جواب توی نامرد رو میدم... تو این چند وقته یه خبر از من نگرفتی ببینی زنده‌ام یا مرده.

صنم نفس عمیقی کشید :

- وقت نشد تو که میدونی وضعیت خونه چقدر بهم ریخته است

-آره میدونم اما دفعه‌‌ی آخرت باشه اینطوری دل نگرانم میکنی نه تماس می‌گیرفتی نه جواب تماس‌هام رو میدادی نمی دونی چه حالی داشتم.

- ببخش دیگه اینکارو نمیکنم... فقط شرط داره، باید حتما آدم بشی.

شیوا پشت چشمی نازک کرده گفت:

- شرمنده‌ی روحیه‌ی ورزشکاریتم اونوقت هیچ کس نیست جای قندِ عسلی مثلِ من رو پر بکنه.

شیوا روی صندلی جابه جا شد و با نفس عمیقی ادامه داد:

- اما از حق نگذریم خیلی دلتنگت شدم خبری ازت نبود سر کلاسام که نبودی اصلا حال درس وکتاب رو نداشتم

-درگیر بودم دیگه

-هنوز وضعیت خونه وخیمه؟

- نه اونقدر ،بهتر شده

-خدا رو شکر خیلی نگران بودم

- دیگه داریم با این مسئله کنار میایم

-خاله لیلا چطوره؟ دیگه بی‌قراری نمی کنه؟

- تقریبا همه دارن مرگ آقاجون رو می‌پذیرن... باورم نمیشه که یک سال بدون حضورش گذشته.

شیوا دستش را روی شانه‌ی صنم گذاشت و گفت:

- گریه نکن زشته جلو بچه ها خودت رو کنترل کن

صنم آرام چشمانش را پاک کرد :

-دلتنگی اذیتم میکنه شیوا... من زیاد وقت نکردم ببینمش زود بود بره... قلبم داره می‌ترکه.

-میدونم اما به مرور زمان با نبودش کنار میای

-شیوا تو چند سالت بود زمانی که بابات از دنیا رفت؟

- دوم دبیرستان بودم... خدا رحمتش کنه خیلی بهش وابسته بودم غصه داغونم کرد مرگش خیلی روی روحیه‌ام تاثیر گذاشت.

- میتونم درک کنم که اون روزا چه حالی داشتی دوست دارم زودتر از این کابوس خلاص بشم اما میدونم تا عمر هست این غصه تو دلم می‌مونه.

-نه عزیزم زمان خیلی چیزها رو کمرنگ می‌کنه وقتی درگیر زندگی میشی دل مشغولی و مشکلات فرصت سرخاروندن رو ازت میگیرن دیگه وقت نمیکنی مدام به پدر بزرگت فکر کنی کم کم غصه ات کم رنگ میشه و فقط از پدرت یه خاطره می‌مونه.

صنم با چشمان گرد شده به صورت خیس از اشک شیوا نگاه کرد و گفت:

- حالا تو چرا داری گریه میکنی؟

-دلم واسه بابام تنگ شده

کمی بعد هر دو آرام گرفتند صنم به طرف جمعی از بچه ها چرخیده و به آنها نگاه می‌کرد بازار خنده و شوخی در میانشان داغ داغ بود انگار که هیچ دغدقه ای نداشتند، در دل نسبت به آنها حسادت کرد دست شیوا روی شانه‌اش نشست به طرفش چرخید شیوا با لبخندی گفت:

- کجایی؟

-همین جا

- با اینکه عمراً اما اشکال نداره فضولی نمی‌کنم... بریم نهار بخوریم؟

صنم به ساعتش نگاه کرد :

- زود نیست؟

-نه عزیزم کلاس داریم باید زود بریم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صنم از جا برخواست با هم به سلف دانشگاه رفته و غذا گرفتند شیوا از موضوعات مختلف می‌گفت و بحث می‌کرد تنها هدفش از اینکار دور کردن صنم از آن حال و هوای گرفته بود، چند نفر از دوستانشان به آنها پیوستند جمع شلوغ ذهنشان را از افکار آزار دهنده دور کرد. ساعتی بعد به کلاس رفتند بعد از پایان کلاس به همراه شیوا برای خرید کتاب راهی کتاب فروشی شدند. خیابانها شلوغ و پر رفت و آمد بود آدم دچار سرگیجه میشد با زحمت زیاد کتابها را پیدا کردند به پیشنهاد شیوا برای رفع خستگی به کافی شاپ رفتند تا با نوشیدنی خنک یه حالی به جگرشان بدهند همین که روی صندلی نشستند صدای آرام کسی را در کنار گوششان شنیدند که میگفت:

- سلام خانمی

هر دو دختر بی‌اختیار از جا پریدند با دیدن چهره‌ی پسر جوان روبه‌رویشان مبهوت ماندند صنم نگاهی به شیوا انداخت وقتی نشانه‌ای از آشنایی را در چشمان او دید نفس آسوده‌ای کشید و سر جای خود قرار گرفت شیوا که به نظر متعجب بود گفت:

-سلام، ترسوندیم... تو اینجا چکار میکنی؟

پسر جوان نگاه گیج و مرددش را به چشمان شیوا و صنم سایید:

- مگه نه اینکه...

شیوا از ترس اینکه صنم از تبانی حادث شده آگاه شود، دستپاچه به میان حرف امید پرید و گفت:

- ما اومده بودیم کتاب بخریم گفتیم بیایم کافی شاپ حال و هوا عوض کنیم شما چی؟

پسر جوان که متوجه منظور شیوا شده بود صدایش را صاف کرد با لبخند دستش را به میز تکیه داد و ژستی جالب گرفته پاسخ داد: - ما هم همینطور... نمی‌خوای دوستت رو به من معرفی کنی؟

-چرا این دوستم صنم خانم، صنم جون این پسر داییم آقا امیدِ

صنم با شنیدن نام او بی‌اختیار به سمت شیوا بازگشته لبخندی روی لبهایش نقاشی شد از اینکه بلاخره موفق به دیدار پسر مورد علاقه‌ی شیوا شده شاد شد. امید بعد از چندی احوال‌پرسی طول و درازش را به پایان رساند بلاتکلیف به نظر می‌رسید با تعلل گفت:

- با اجازه نمی خوام مزاحم بشم

صنم با همان نیمچه لبخند روی لبهایش گفت:

- خواهش میکنم چه مزاحمتی؟

-میدونم مراحمم اما دوستم تنهاست باید برم بهش برسم آخه طفلکی زود از دست میره

حرف او هنوز به پایان نرسیده بود که شیوا عجولانه گفت:

-کی هست؟

صنم نگاهی کوتاه به آن دو انداخت از رفتار و گفتار شیوا خنده‌اش گرفته بود حرکات بی‌فکر او و هیجانی که در تک تک کلماتش موج میزد برایش تازگی داشت، حتی شرم دخترانه و رنگ پریده  و گرمایی که از پیشانی و گونه‌هایش بلند میشد، همه و همه از شیوا شخصیتی متفاوت ساخته بود صنم حیرت‌زده حال دگرگون او را دنبال میکرد امید لبخندی کج به لب آورده با صدایی رسا گفت:

-آدم خاصی نیست همین احسان خودمون

-آقا احسان که غریبه نیست بهش بگو بیاد اینجا پیشمون باشید

-الان میایم

صنم به سختی خنده‌اش را کنترل کرده بود انگار فقط منتظر همین دعوت بود امید با سرعت به سمت دیگر سالن رفت و با کسی مشغول گفت‌و‌‌گو شد.

شیوا مضطرب به صنم نگاه کرد و گفت:

-صنم تو که مشکلی نداری پیشمون باشن هان؟

-نه چه مشکلی... غریبه که نیستن اگه خدا بخواد قراره خیلی نزدیک بشین.

شیوا با خنده پشت چشمی نازک کرد:

- منظورت چیه؟

-من هیچی منظورم همون بادا بادا مبارک بادا...

- خفه شو همه ملت فهمیدن

-دروغ که نیست...

صنم به سمتی که امید رفته بود نگاه کرد و زیر لب ادامه داد:

- دوستش رو میشناسی؟

-آره خیلی پسر خوبیه،آدم محترم و معتبریه

امید به همراه جوانی که می‌دانستند احسان است کنار میز ایستاد و با لبخندی شیطنت‌آمیز دستش را دور شانه‌ی احسان انداخت و گفت:

- معرفی میکنم رفیق شفیقم آقا احسان، ایشون که میدونی دختر عمه‌ی مورد علاقه ام و ایشون هم دوستشون صنم خانم هستن و البته خالی از لطف نیست که بدونی هر دو جز نوابغ ادبیات و زبان انگلیسی هستند.

شیوا چشم غره‌ای به امید رفت، اما امید از رو نرفت و همچنان با تمام علاقه به او خیره شد.احسان خیلی سرد و کوتاه سلام داد سردی کلامش صنم را ناراحت و دل‌آزرده کرد با خود گفت:« این کجاش محترمه؟ چه بداخلاق ،انگار مجبورش کردن سر میز ما حاضر بشه» ظاهرش را حفظ کرد گویی هیچ حسی به او دست نداده است. زیر لب و کوتاه پاسخش را داد کمی بعد سفارش دادند و به انتظار نشستند. سکوت بود که میان آنها رد و بدل میشد صنم زیر چشمی به امید نگاه کرد او نگاه خیره‌اش را از شیوا برنمی داشت و شیوا که میخواست عادی به نظر برسد با نگاههای کوتاه به اطراف، خودش را مشغول کرده بود .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نگاه ثابت احسان به روی امید باقی مانده بود اخم‌های سنگینش گویای همه چیز بود صنم دلیل این نگاههای خصمانه را درک نمی‌کرد و همچنان بی تفاوت در حال نوشیدن آب پرتقال بود که یکدفعه و ناغافل آرنج شیوا در پهلویش فرو رفت او که قافلگیر شده بود نتوانست نوشیدنیش را فرو دهد نوشیدنی در گلویش پرید وبه سرفه افتاد. گلویش خارش پیدا کرده بود و سرفه‌های پی در پی اش تمامی نداشت اگر امید با عجله لیوانی آب برایش نیاورده بود حتما بالا می‌آورد لیوان آب کمی حالش را جا آورد شیوا دستش را روی کمر صنم گذاشت و نگران گفت:

- بهتر شدی؟

صنم با حالتی توبیخ کننده به او چشم دوخت و از سر تاسف سرش را تکان داد شیوا نگاهی سریع به احسان انداخت حواسش پرت بود با همان سرعت به سمت صنم بازگشت و زیر لب زمزمه کرد:

- جون من نگاش کن

صنم متحیر و گیج شد:

- به کی؟

شیوا با ابرو به احسان اشاره کرد چشمان صنم گرد شد برای چه باید به احسان نگاه می‌کرد انگار این سوال در چهره‌اش نقش بست، شیوا ناگهانی از جا پرید و در مقابل چشمان متعجب آقایان دست صنم را گرفت و با عذرخواهی کوتاهی او را به دنبال خود به بیرون کافی شاپ کشید صنم در حال انفجار بود:

- اینکارا چیه؟ خجالت بکش... آبرومون رفت، الان فکر میکنن ما دیوونه ایم... یعنی چی نگاش کن چرا باید به پسر مردم نگاه کنم آخه چه دلیلی داره؟... نکنه مخت تاب برداشته؟

شیوا آب دهانش را فرو داد و با لحنی ملایم گفت:

- من بهت نگفتم چون ترسیدم کولی بازی دربیاری اما به جون امید فقط قصدم سر و سامان دادن به تو بود.

-چه سر وسامانی؟

- ناراحت نشو... عصبی هم نشو خوب؟ راستش من و امید نقشه کشیدیم که تو رو با احسان آشنا کنیم.

خون صنم به جوش آمد با حالتی جیغ مانند فریاد زد:

- بله؟

-خدا نکنه ولی امید رو کفن کنم قصدمون فقط یه آشنایی ساده‌ی مسالمت‌آمیز بود، به خدا که قصدمون همین بود... باورکن

- دیگه چی؟ منِ احمق رو بگو دو ساعته دارم به خودم میگم این رنگه پریده به خاطر آقا امیدِ نگو نگران این بودی که گندش بالا بیاد و من متوجه بشم.

- ما فقط می‌خواستیم شما دو نفر رو خوشحال ببینیم.

-اینطوری؟ با دروغ و کلک؟

- نه صنم...

-ببین شیوا تو خودتم میدونی که تو فکر و ذهن من چی میگذره، فکر کردی من از اون دسته دخترام که فقط دنبال شوهر میگردن اشتباه تصور کردی... آه خدای من، میدونی الان جلوی امید و اون پسره من چه آدمی قلمداد شدم ... شیوا تو دوست صمیمی من هستی چطور این کار رو کردی؟ ازت این انتظار رو نداشتم.

-به خدا که قصدم بد نبود من فقط می‌خواستم روحیه‌ات عوض بشه.

- تو که اینقدر به من نزدیکی باید تا حالا متوجه شده باشی که تو چارچوب برنامه‌ریزی من چه چیزای اهمیت داره چیزی که خوشحالم میکنه این نیست... من به فکر مامان و بابام... به فکر...

- صنم من می‌فهمم اما تمام وقت تو با فکر میگذره پس کی می خوای زندگی کنی؟

-اینطوری؟... تو میخوای برای من راه زندگیم رو مشخص کنی زندگی که فقط  تو ازدواج خلاصه نشده من کارای مهمتری دارم

-مگه من مجبورت کردم فقط یه پیشنهاد بود.

- آهان اونوقت اگه ازش خوشم نیاد چی؟ چند نفر دیگه رو قراره به من معرفی کنی؟ اشتباه تو اینجا بود که با اینکار موافقت کردی اشتباه بزرگتر رو هم زمانی مرتکب شدی که بهم اطلاع ندادی و الان این طوری جلو همه کوچیکم کردی... از هر کسی انتظار داشتم الا تو.

صنم عصبی به داخل بازگشت کیف و وسایلش را برداشت اینقدر عصبی بود که به هیچ چیز فکر نمی‌کرد و بدون ابراز حتی یه عذرخواهی کوتاه، خداحافظی کرد و از رستوران خارج شد شیوا که بیرون به انتظار او ایستاده بود چند قدمی به دنبالش رفت:

-باور کن صنم من نمی‌خواستم که بهت توهین بشه من فقط می‌خواستم بیشتر به فکر آینده‌ات باشی

-الانم به فکر آینده‌ام هستم... شیوا تو فقط دو سال از من بزرگتری چرا باید اینطوری فکر کنی که آینده یه دختر فقط تو شوهر کردنه... من اگر میخواستم خودم یکی رو انتخاب میکردم، من میدونم دارم چکار میکنم خواهش میکنم دیگه تو زندگیم دخالت نکنید.

-میدونی مشکله تو چیه؟ خیلی خودت رو قبول داری واسه همینم تو زندگیت اشتباه می‌کنی چون با هیچکس مشورت نمیکنی.

- اشتباه می‌کنم جای دوری نمیره همش تجربه میشه من تمام عمرم با تصمیمات دیگران گذشت الان دیگه نمی‌خوام اینطوری باشم

- اهمیت نمیدی که چقدر دیگران به خاطر تو لطمه ببینن؟

-من هیچ وقت به هیچ کس ضربه‌ای وارد نکردم دارم مثل بچه‌ی آدم زندگیم رو میکنم دیگران نمیزارن بابام، مامانم، داییم، دوستام، خسته شدم به خدا ولم کنید... خداحافظ

احساس سرخوردگی بدجوری به صنم فشار می‌آورد اعصابش تحریک شده بود احساس می‌کرد با افکار و آرای دیگران بیگانه است، هیچ کس حرفش را نمی‌فهمید و او حرف بقیه را نمی‌فهمید تمایلات روحی اش او را به سمتی می‌کشاندند که مجال پیش رفتن را در آن نداشت و طرف دیگر دلسوزی و منطق بزرگترها قرار داشت که هر کدام ساز خود را میزدند از شرایط متنفر بود و از کسانی که به بد شدن شرایط اش دامن میزدند متنفرتر. راه را تا خانه قدم زد تا کمی آرامش بیابد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل چهارم

 

امید با اخم های درهم به احسان نگاه کرد و گفت:

- مگه چکار کردم؟ بد کردم یه دختر خوب و خانواده‌دار رو پیدا کردم باهاش آشنا بشی؟

احسان با حالتی عصبی دستش را روی میز قرار داد و گفت:

- تو پیدا کردی؟ مگه جنسِ که قراره از بازار خریده بشه... دوست عزیزم این چیزا رسم و رسوم خودش رو داره.

-تو که به رسم و رسوم هم نپذیرفتی، من که نمی‌فهمم دردت چیه؟ خوشگل نبود؟ خانم نبود؟ تحصیل کرده نبود؟ مشکل کجاست بگو؟

- تو مثل اینکه مغزت عیب پیدا کرده... من حرفم چیز دیگه است گمان می‌کردم تا حالا تونستم اطرافیانم رو روشن کنم که به زور نمیشه شوق به تشکیل زندگی رو درون کسی برانگیخته کرد، قبلا به جناب عالی عرض کردم که فکر ازدواج رو خیلی وقتِ پیش از ذهنم هرس کردم ریختم دور... داداش من، چرا متوجه نمیشی من نمی خوام ازدواج کنم.

- احسان تو بیست و هفت سالتِ اگر میخواستی آستینی بالا بزنی تا الان یه تکونی به خودت داده بودی، تازه کسی از تو نخواست ندیده نشناخته باهاش ازدواج کنی فقط یه آشنایی ساده بین شما باشه بعدا اگه به توافق رسیدید...

احسان عصبی شد:

- تو انگار حالیت نمیشه‌ها، مرد حسابی مگه من بچه‌ام که تو بخوای واسم دختر پیدا کنی؟ اگر میخواستم خودم اینکار رو می‌کردم احتیاج به محبت بی‌جای تو نیست.

-من می‌خواستم بهت کمک کنم.

احسان با خشم دستش را در موهایش فرو برد و آنها را بالا کشید و گفت:

- لطفا از این به بعد از این کمک ها به کسی نکن.

امید نفس داغش را بیرون داد:

- واکنشی که تو از خودت نشون دادی خیلی بی‌مورد بود الان که چیزی نشده.

-چیزی نشده؟... تو بدون اینکه به من حرفی بزنی رفتی به دختره گفتی الان با خودش چی فکر میکنه؟ تو خودت گند زدی خودتم جمعش کن.

-ولی آخه...

احسان بدون توجه به امید کت و سوییچش را برداشت و از کافی شاپ بیرون رفت شیوا ناراحت پاهایش را به زمین کوبید و اخم آلود خودش را به امید رساند و در حالی که نفسش کمی تند شده بود گفت:

- چی شد؟

-مگه ندیدی چطوری رفت؟

-آره وقتی از کنارم رد شد فقط یه خداحافظ خشک و خالی تحویلم داد، ناراحت شد؟

- ناجور فقط مونده بود با مشت سیاه و کبودم کنه... اون چی؟

- اون یکی بدتر فقط مونده بود موکشی بشه؟

امید با چشمان گرد شده به او نگاه کرد:

- واقعا؟

شیوا در حالی که با خونسردی می‌نشست گفت: نه بابا... می‌خواستم یه کم پیاز داغش رو زیاد کنم هیجانی بشه، اما جدی جدی خیلی ناراحت و عصبی شد... ما از اولش اشتباه کردیم.

-بهت گفتم شیوا، گفتم احسان قبول نمی‌کنه.

- چه می‌دونستم گفتم وقتی چشم آقا احسان به جمال صنم بیوفته هوش از سر و کله‌اش میپره چه می‌دونستم اینقدر بی‌بخاره.

-حالا مطمئن شدی که احسان از اون شخصیت ها نداره که صرفا به خاطر ظاهر به یه نفر توجه نشون بده؟

-حداقلش تلاشمون رو کردیم.

شیوا نفس عمیقی کشید و تکه‌ی باقی مانده‌ی کیک را برداشت تا در دهان فرو کند یکدفعه امید شتاب‌زده روی دست او کوبید و با لحنی مضحک گفت:

-  اَخ نخور

شیوا از حرکت باز ایستاد و به سمتش بازگشت:

-مگه چشه؟

-تو این رو بده به من

کیک را از دست شیوا گرفت و بی‌معطلی در دهان گذاشت و گفت:

- خودم هنوز دقیقا نمی‌دونم باید تستش کنم.

و در مقابل چشمان گشاد شده‌ی شیوا با حالتی دقیق مشغول جویدن کیک شد به سمت شیوا برگشت و ادامه داد:

- خدا رو شکر مثل اینکه مشکلی نداره میتونی بخوریش... نوش جون.

-چی رو؟ تو که اون رو لمبوندی.

امید قهر‌‌آلود بشقاب خالی را به سمت او هل داد و با اخم گفت:

- کوفتم کردی اصلا نمی خوام.

-نه تو رو خدا می‌خوای بشقاب و میز و صندلی رو هم بخور تو که به هیچی رحم نمی‌کنی.

امید طلبکارانه دستش را به میز تکیه داد:

- چرا دوست داری همیشه تو ذوق بچه‌ی مامانم بزنی؟

شیوا پوزخندی زد:

-منظورت غول مامانته دیگه... قراره رکورد تیر برق رو بشکنی تا بزرگ حساب بشی؟

امید لحنی پر شیطنت پیدا کرد:

- اما شیوا از حق نگذریم غول خوشگلیم نه؟

-آه خوب شد خودت فهمیدی جزء  نوادر روزگاری اونم چه انسان اعجوبه‌‌ای... حیف پسر داییمی و اگر نه...

-واگرنه چی ؟

-هیچی اگر به خاطره دایی نبود...

-چیه احساس میکنی مثل دیو و دلبر شدیم؟

-آره دیگه مجبورم تحملت کنم.

- خدا رو شکر کن من از اون دیوِ خوشگلترم.

-تو چرا اینقدر از خود متشکری؟

-دست مامانم درد نکنه با این عروس انتخاب کردنش یه ذره نمیگه از شوهرم تعریف کنم.

- اولا شوهرِ آینده در ثانی عقده‌ی تعریف که نداری ماشالله خودت قد همه دنیا از خودت تعریف میکنی.

- آخه مامانم بهم گفته دروغگو دشمن خداست.

- آخی بچه‌ام...  مامانت تازه اینا رو بهت یاد داده چون تا یکی دو روز پیش کرور کرور دروغ حواله‌ام می‌کردی.

امید دستپاچه گفت:

- من؟! نه به جون خودت من دروغ نگفتم.

-اولا جون خودت رو قسم بخور بعدم فکر کردی من متوجه نمیشم؟

-به جون خودت اگه بفهمم درباره‌ی چی حرف میزنی؟

-واقعا؟

امید با مظلوم نمایی دستش را روی سینه گذاشت و گفت:

- باور کن

شیوا که می‌خواست مچ او را باز کند با چهره‌ای درهم دستش را درون جیب کت او فرو کرد و یک جعبه‌ی مخملی کوچک بیرون آورد و با خشمی فرو خورده آن را روی میز کوبید و گفت:

- پس این چیه؟

امید شوک‌زده دستش را روی لپش کوبید و با وحشتی ساختگی گفت:

- باور کن نمی دونم این چیه؟ این اصلا مال من نیست... من نمی‌دونم از کجا اومده؟ برام پاپوش دوختن.

اخم‌های شیوا بیشتر درهم فرو رفتن:

- مسخره بازی درنیار واقعیت رو بگو

لبخندی روی لبهای امید نشست:

-می‌خوای جدیش رو بگم یا شوخی؟

-معلومه جدی

امید جعبه را برداشت و انگشتر طلای زیبایی را از دل آن بیرون کشید و نگاه شیدایش را به چشمان شیوا دوخت و با لبخندی دل انگیز گفت:

- دستت رو بده

شیوا قهرآلود دستانش را در آغوش گرفت: واسه چی؟... نمیدم.

امید از حالتهای کودکانه‌ی او خنده‌اش گرفته بود:

- می خوام ببینم دستت چند متره... دختره‌ی کم عقل معلومه دستت رو واسه چی می‌خوام... دختر عمه‌ی دیوونه‌ی من، فکر کردی غیر از تو کسی هست که بخوام براش این رو بخرم میدونی چقدر گشتم تا این رو برات پیدا کردم؟

-به چه مناسبت؟

-دیدی توجهم به تو بیشتره

-اصلا هم اینطور نیست.

- پس چرا نمی‌دونی امروز چه روزیه؟

شیوا از موضع خود عقب نشینی نکرد اما حس کنجکاوی از چشمانش به بیرون تراوش کرد بدون اینکه متوجه شود این حس را به امید نیز منتقل کرد و او را در جریان احساسش قرار داد:

-دیدی نمی دونی... درست دو سال پیش تو همچین روزی من برای اولین بار به عشقم اعتراف کردم انتظار نداشتم فراموشت بشه.

شیوا که تازه متوجه اشتباهش شده بود لبش را به دندان گرفت و با شرمندگی سرش را پایین انداخت امید با لودگی ادامه داد:

- حالا اشکال نداره گریه که نداره ساله آینده هم هست که باز فراموشت بشه.

-امید؟!

-جانم، شوخی کردم خانمم حالا اون دسته خوشگلت رو به من میدی عزیزکم.

شیوا دستش را به سمت او دراز کرد. امید آرام انگشتر را نزدیک دست شیوا برد وگفت:

- فقط شرط داره این انگشتر رو بهت دادن.

-چه شرطی؟

امید باز شیطنتش گل کرد ابروها را بالا داد و گفت:

- چرا اینقدر مظلومانه حرف میزنی تا دو دقیقه پیش می‌خواستی پرپرم کنی... آهان به خاطره این انگشترست عجب جادویی داره چقدر سریع جواب داد.

دندون قروچه‌ی شیوا امید را به هول و ولا  انداخت با دستپاچگی گفت:

- شرط و شروط چند کیلو عزیزم من اصلا غلط بکنم بخوام برای شما شرط بزارم اشتباه کردم.

شیوا که متوجه شوخی او شده بود بی‌اختیار خنده‌اش گرفت امید لبخندی عمیق به لب آورد و با لحنی بامزه ادامه داد:

- آهان... آهان... حال میکنی به خودم فحش میدم نه... جگرت حال میاد... می‌فهمم چی میگی؟

لبخند از لبان شیوا پر کشید حالتی جدی به خود گرفت:

- این یعنی اینکه تو هم بدت نمیاد من به خودم فحش بدم مگه نه؟

امید با عجله گفت:

- نه . . .نه

-نه؟! یعنی بدت نمیاد؟!

-آره

-آره؟!

-نمیدونم عزیزم

دستش را روی دهانش کشید وادامه داد:

- آهان اصلا همین الان این دهنمو می‌بندم خوب شد دیگه هیچی نمی‌گم به جون خودم دیگه هیچی نمی‌گم.

شیوا که در آزار و اذیت امید موفق شده بود سکوت کرد اما در درون اینقدر بلند خندیده بود که برای لحظه‌ای فکر کرد صدای خنده‌اش به بیرون ریزش کرده همان طور خونسرد به امید نگاه کرد امید به سرعت انگشتر را در دستش گذاشت و با صدایی آرام گفت:

-شیوا جونِ من، امشب بابا اینا اومدن قبول کن عقد کنیم یا حداقل نامزد بشیم.

-حالا باشه بزار بیان هر چی بابام گفت.

-آخه اونا میگن هر چی تو بخوای.

- بهم فشار نیار باشه فکرامو می کنم.

- من میدونم تو می‌خوای منو دق بدی اما باشه چه میشه کرد تحمل می‌کنم.

ته دل شیوا کیلو کیلو قند آب میشد از شدت هیجان و التهاب می‌خواست غش کند اما ظاهرش اینقدر آرام و بی‌تفاوت بود که قلب شوریده‌ی امید را می‌رنجاند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل پنجم

 

صنم با دیدن محمود فریادی از شادی کشید و با هیجان وصف ناپذیر و کنترل نشده‌ای به سمتش دوید و در آغوش‌اش جای گرفت محمود با تمام وجود او را در آغوش فشرد وموهای نرم دخترش را بوسید و گفت:

- عزیزِ بابا چکارمی‌کنه؟ کجاست؟ نمی‌دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود عزیزکم.

-وقتی دلتنگ باشی حال و حوصله‌ی هیچ کاری رو نداری منم فقط منتظر بودم شما بیای بابایی.

محمود گونه‌ی او را بوسید و کنار خود نشاند موشکافانه به او نگاه کرد:

- اما من یه چیزای دیگه شنیدم.

-چی؟

-شنیدم خیلی تو درسات موفق بودی.

-هر چی باشه دختر شمام دیگه.

محمود با افتخار به او نگاه می‌کرد بی‌اختیار به یاد روزهای اولی افتاد که با لیلا آشنا شده بود. فقط یکبار دیدار او در مراسم سالگرد ازدواج حمید کافی بود تا تمام عواطف و احساساتش را از او سلب کند. از همان لحظه‌ی اول چشمان مشکی و زیبای لیلا او را در خود حبس کردند. برای ساعتی در حال و هوای دیگری سیر می‌کرد توانست در لفافه از اطرافیان درباره‌ی او پرس وجو کند و خیلی زمان نبرد تا متوجه شود لیلا خواهر یکی یکدانه‌ی تنها دوستش حمید است.

از این بابت دلشاد شد اما مطلب نگران کننده‌ای که در این میان به دلش چنگ می‌انداخت ازدواج ناموفق لیلا بود که نقل دهان مهمانان شده بود می‌ترسید به این دلیل با پیشنهاد ازدواج او مخالفت کند. با خود گفت بهترین راه حل این است که مدتی بگذرد تا از احساسش نیز مطمئن شود از طرفی شجاعتش را جمع کرده و بتواند مسلط او را از حمید خاستگاری کند.

از طرفی هنوز درگیر افتتاح فروشگاه لوازم خانگیش بود و نمی‌توانست بی‌گدار به آب بزند باید زمینه را فراهم می‌کرد چند هفته سپری شد هر روز که می گذشت بلوای بزرگتری در وجودش به جوشش می‌افتاد افکار عجیب دست از سرش بر نمی‌داشتند و در آزار دادنش کوتاهی نمی‌کردند. بلاخره همه چیز همان طور که برنامه‌ریزی کرده بود پیش رفت و یک روز در تصمیمی دلیرانه البته به تصور خودش به محل کار حمید رفته و آرام آرام مسئله را با او در میان گذاشته بود.

عکس تصوراتش حمید نه خشمگین شده نه یقه‌اش را گرفته به او مشت زده بود، فقط در مقابل چشمان حیرت زده‌ی او با صدای بلند خندید بعد از دقایقی نیز دستش را روی شانه‌ی او گذاشت و گفت:

-خواهرم سه سال از تو بزرگتره آقا محمود، اون به درد تو نمی‌خوره اون یک بار ازدواج کرده و الان مطلقه‌ست.

محمود به او اطمینان کامل داده بود که با علم به همه‌ی این مسائل پا پیش گذاشته است. حمید از او خواسته بود بیشتر فکر کند اما محمود از تصمیم خود بازنگشته و اینقدر پافشاری کرده بود تا بلاخره توانست اول رضایت حمید را جلب و بعد از ماه‌ها دل لیلا را نرم کند، البته راضی کردن خانواده‌اش آنقدرها راحت نبود و ماه‌ها زمان برد.

محمود نیز خیال نداشت از تصمیمش بازگردد و آنقدر پافشاری کرد که خانواده اش نیز انتخاب او را پذیرفتند. زمان زیادی نگذشت که مراسم ازدواجشان بر پا شد بعد از ازدواج احساس می‌کرد خوشبخت ترین مرد دنیاست لیلا یک دنیا محبت و عشق بود که هیچ وقت درک نشده بود محمود با تمام وجود به او علاقه داشت و از هیچ کاری برای رضایت او فروگذاری نمی‌کرد.

زندگی ساده و بی‌آلایشی داشتند که تمثیل نداشت و همه را به تحسین وامی‌داشت تنها غم زندگی لیلا دخترش صنم بود که بعد از طلاق توسط همسر سابقش از او جدا شده و در فراقش سال‌ها را سپری کرده بود با اینکه سعی می‌کرد خوشبختی همسرش را تامین کند، اما انگار خوشبختی در نگاه لیلا فقط دیدار فرزند یکدانه اش صنم بود بغض و دلتنگی لیلا اهریمن وجودش شده و او را به سوی نابودی سوق می داد.

هرچه بیشتر تلاش می‌کرد لیلا را شاد کند کمتر نتیجه میگرفت ده سال از رفتن دخترش می گذشت، اما او همچنان چشم انتظار بود. تمام توجه محمود به همسرش معطوف شده بود و قبل از هر چیزی احساسات او را در نظر می‌گرفت، به اندازه ای که خواسته‌ی قلبی‌اش را درون خود خفه کرد و هیچگاه حرف فرزند را در مقابل او به زبان نیاورد می‌دانست وجود لیلا لابه لای وجود دخترش صنم است و برآورده کردن چنین درخواستی در حال حاضر و در چنین شرایطی از عهده‌ی او خارج است پس خود را وادار به سکوت کرد.

محمود بالاخره بعد از گذشت آن همه سال و در تصمیمی آنی و با کمک حمید و چند تن از دوستانش جست و جوی وسیعی را برای یافتن پرویز شروع کرد می‌خواست به هر شکلی شده صنم را باز گرداند در این تصمیم مصمم عمل می‌کرد و کاملا محتاط بود همه چیز به شکل مخفیانه دنبال میشد نمی خواست در صورت موفق نشدن لیلا را بیشتر سرخورده کند.

از آنجا که پرویز از سرمایه داران مهم به حساب می‌آمد یافتنش کار دشواری نبود بلاخره بعد از دو ماه از پرویز ردی پیدا کردند و توانستند بعد از چند روز خانه‌ی او را بیابند وقتی خبر یافتن صنم را به لیلا داده بود چه نگاه شفاف و براقی پیدا کرده انگار نور در آن‌ها زنده شده بود همان لحظه از جا برخواسته تا به دیدار روح و جانش برود اما محمود مانعش شده و او را به آرامش دعوت کرده بود باید بی سر و صدا و با برنامه‌ریزی پیش می‌رفتند و اگر نه مطمئنا نمی‌توانستند به راحتی صنم را از او بگیرند لیلا از محمود خواهش کرده بود مدرسه ی صنم را بیابد تا حداقل او را از دور ببیند.

لیلا اطمینان داشت که او را خواهد شناخت محمود بلاخره در مقابل اصرارهای لیلا تسلیم شده و دبیرستان دردانه ی او را یافته بود و صبح زود برای دیدارش مسیر را طی کرده بودند برای اطمینان بیشتر با فاصله‌ای کوتاه از درب ورودی مدرسه پارک کردند و به انتظار نشستند رو به روی در مدرسه اینقدر شلوغ بود که اشخاص قابل تشخص نبودند اما نگاه لیلا مصرانه همچنان به بیرون زوم مانده بود گویی تمام وجودش چشم شده بود.

اتومبیل سفید رنگ مدل بالایی مقابل درب بزرگ دبیرستان توقف کرد، توجه محمود به آن سمت معطوف شد. محمود ناگهانی از جا جهید و به آن سو دیده دوخت اتومبیل را می‌شناخت، قبلا آن را در مقابل خانه‌ی پرویز دیده بود دخترکی از اتومبیل بیرون آمد و نگاهی کوتاه به سمت آن‌ها انداخت با دیدنش حیرت زده ماند چشمان خارق العاده اش کپی از چشمان لیلا بود و لبخند مهربانش رنگ لبخندهای لیلا را داشت. لیلا بدون اینکه کنترلی از خود داشته باشد از اتومبیل بیرون پرید و به آن سو دوید محمود با عجله خود را به او رساند و او را در میان راه نگاه داشت، نباید اجازه می‌داد با جلب توجه تمام نقشه‌هایش را به باد دهد او را به اتومبیل بازگرداند و سعی کرد با حرف‌هایش به او تسلی دهد دخترک بدون هیچ توجهی به داخل مدرسه رفته بود.

خدا را شکر کرد که حرکات غیر طبیعی لیلا برای کسی شبه‌ای ایجاد نکرده و قبل از اینکه کسی را متوجه کند او را به اتومبیل بازگردانده بود. اتومبیلی که صنم را رسانده بود از آنجا دور و در پیچ خیابان گم شد محمود نفس آسوده‌ای کشید با ناراحتی به همسرش نگاه کرد و زیر لب زمزمه کرد:

- مونده بود رسوامون کنی بهت که گفته بودم باید خودت رو کنترل کنی.

سرش را در آغوش گرفت و سعی کرد او را آرام کند ادامه داد:

-عشقم... عمرم گریه نکن بهت قول دادم صنم رو واست میارم خواهش می‌کنم بهم اعتماد کن و اشکات رو پاک کن... لیلایِ من آروم باش عزیزم.

موهای نرم لیلا را نوازش کرد صدای گریه‌ی ظریفی با گریه‌های لیلا درهم آمیخته شد محمود در حرکتی سریع به عقب چرخید، مات زده به صنم نگاه کرد صورت دخترک از اشک مرطوب شده بود پشت دستش را روی چشمانش کشید و همانطور که با صدای بلند گریه می‌کرد چند قدم جلو آمد و با صدای لرزان گفت:

- مامان... مامان.

محمود خودش را کنار کشید لیلا دستپاچه پایین آمد و به سمت صنم دوید و بی‌محابا او را در آغوش فشرد محمود با چشمان نمناک دیدنی‌ترین منظره را نظاره می‌کرد، حسی منحصر به فرد داشت حس زندگی، حس بودن انگار بار اولی بود که به شکل واقعی قلبش می‌تپید خوشحالی آن دو او را از خود بی خود کرد، لیلا دیوانه‌وار صنم را میبوسید و می‌بویید، ساعتی گذشت تا توانستند به خود مسلط شوند.

صنم با هیجان و اضطراب دست و پاشکسته برای آنها توضیح داده بود که هیچگاه چهره‌ی مادرش را از خاطر نبرده و همیشه او را در ذهن خود تصور می‌کرده تا هیچگاه صورت او را فراموش نکند، البته شباهت آن دو خود گواهی خیلی چیزها بود و نیاز به اثبات را از میان می‌برد و بی‌تاثیر در شناخت سریع او نبود.

صنم با خواهش از مادرش خواست او را با خود ببرد دلش نمی‌خواست در کنار پدر و نامادریش زندگی کند برایشان توضیح داده بود که پدرش قبل از سفر به خارج کشور با دختر مورد علاقه‌اش ازدواج کرده است.فریبا دختر یکی از متمول ترین مردان شهر بود، از آنجا که پدر و مادرش را در یک حادثه از دست داده با برادر کوچکش به تنهایی زندگی میکردند پرویز و فریبا زندگی خوش و راحتی داشتند اما آنچه بین صنم و فریبا می‌گذشت.

روابطه‌ای سرد و تیره بود اعمال و رفتار ستیزه‌جوی آن‌ها واضح و روشن بود و مشاجره‌های هر روزه‌ی آنها کاملا طبیعی. صنم از زندگی‌اش که همواره درگیر تنش بود ابراز نارضایتی و خستگی می‌کرد از حرف‌هایش میشد شدت عذاب روحی و جسمی‌اش را فهمید با اینکه فریبا باردار نمی‌شد، اما هیچگاه برای خوب شدن رابطه‌اش با صنم تمایلی نشان نداده بود.

نادیده گرفته شدن احساسات و خواسته‌های روحی صنم از جانب پدرش از او موجودی شکننده ساخته و او را حسرت خورده بار آورده بود لیلا او را با خود به خانه برده و با گریه و زاری از محمود خواسته بود صنم را پیش خود نگه دارد با التماس از او خواسته بود شهر را ترک کنند تا پرویز نتواند آنها را بیابد.

محمود که هیچ چیز جز رضایت همسرش برایش اهمیت نداشت بدون چون و چرا حرف او را پذیرفت و همان روز آن‌ها را به شیراز فرستاد تا در خانه‌ی مادری اش زندگی کنند خودش نیز کارش را به شیراز منتقل کرد کارش آزاد بود از این رو انتقال مکان آن زیاد وقت نبرد حمید لحظه به لحظه همراهشان بود و پا به پای آنها برای تسریع دادن به نقل مکان تلاش می‌کرد جابه‌جایی آن‌ها با کمی شانس طی دو هفته انجام شد.

نتیجه‌اش نیز به شکل قابل قبولی رضایت‌بخش بود خیلی زود همه چیز روال عادی پیدا کرده بود محمود با کمک یکی از دوستانش که در آموزش و پرورش کار می‌کرد توانست پرونده‌ی تحصیلی جدیدی برای صنم حاضر کند و او را در مدرسه‌ای معتبر نام‌نویسی کند. کارش را شروع کرده و به زندگیش سرو سامان داده بود.

خوشبختی و سعادت از پیرامونش ساطع بود و رضایت آشکارا در چشمانش نمایان. همه چیز داشت و هر روز خدا را شکر میکرد. صنم که با محبت و عطوفت پدرانه بیگانه بود با توجه به علاقه و توجه‌های بی‌دریغ محمود خیلی زود به او دلبست. محمود که همیشه در آروزی فرزند بود، همه‌ی زندگیش را نثار شیطنت هایش می‌کرد و تمام لحظاتش را در خوشبختی و لذت می‌گذراند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل ششم

 

آسمان از ابرهای باران‌زا ازدحام پیدا کرده بود همگی درهم گره خورده و از ته گلو غرش می‌کردند، باران سیل‌آسا می‌بارید صنم در خانه را محکم به هم کوبید و با عجله چتر را در دست فشرد و قدم‌هایش را به سرعت حواله‌ی زمین کرد. خیابان به شکل موهومی خلوت و کم رفت و آمد بود، فقط صدای پای او می‌آمد که هماهنگی موسیقی طبیعت را درهم می‌شکست.

سر خیابان اصلی ایستاد خبری از تاکسی نبود در امتداد خیابان میشد آژانس پیدا کرد، مسیرش را به آن سو تغییر داد چند قدم بیشتر نرفته بود که صدای بوق ممتد اتومبیلی را شنید، بی‌توجه به راه خود ادامه داد اما راننده مصرانه همچنان به دنبالش می‌آمد اتومبیل که کنارش ترمز کرد، طپش قلب صنم تند شد.

سعی کرد سرعت بیشتری به قدم هایش بدهد اما صدای خشدار راننده که در گوشش پیچید او را از این کار بازداشت، نامش که از دهان راننده غریبه خارج شد او را بیشتر کنجکاو کرد به عقب برگشت با دیدن احسان حیرت زده شد احسان با قدم‌های بلند خودش را به او رساند مقابلش ایستاده سلام گفت.

صنم از بهت خارج شد و پاسخش را داد قطرات باران به سر و روی احسان هجوم آورده و او را خیس کرده بودند صنم بی‌اراده به سمتش خیز برداشت و چتر را کمی بالاتر و روی سر او قرار داد و زیر لب گفت:

- خیس شدید.

لحن آرام و مهربان صنم، احسان را نرم و اخم‌های درهمش را کمی ملایم‌تر کرد چتر را از دست صنم گرفت و گفت:

- خوب شد شما رو دیدم راستش یه مطلبی هست که باید با شما در میان بگذارم.

صنم نیم‌نگاهی از سر ابهام به او انداخت احسان بدون توضیح فقط گفت:

- اگر موافق باشید می‌ریم جایی و حرف می‌زنیم.

صنم نگاهی به ساعتش انداخت یک ساعتی زمان داشت:

- خیلی خوب فقط من زیاد وقت ندارم باید زود برم دانشگاه و اگر نه به کلاسم نمی‌رسم.

-زیاد مزاحمتون نمیشم.

با بی‌میلی به سمت اتومبیل رفت و در آن جای گرفت. گرمای فضای کوچک‌اش سرما را از تن هر دو بیرون انداخت احسان بدون هیچ حرفی فقط رانندگی می‌کرد صنم نیز خودش را با مناظر جادویی بیرون سرگرم کرده بود اما کنجکاوی نمی‌گذاشت کاملا آرامش پیدا کند به سمت احسان چرخیده به او دیده دوخت از چهره‌ی او هیچ چیز دستگیرش نشد از او روی گرفته درگیر افکار پراکنده‌ی خودش شد کمی بعد اتومبیل روبه روی کافی شاپی متوقف شد هر دو با عجله خود را به داخل رساندند.

احسان زودتر از صنم روی صندلی جای گرفت از حرکات و رفتارش غرور فوران بود همین باعث میشد صنم بی‌اختیار نسبت به او حالتی تدافعی پیدا کند. کمی سکوت میانشان طولانی شد، صنم به ساعتش نگاهی انداخت و گفت:

  -آقا احسان ببخشید من عجله دارم اگر مطلبی هست لطفا سریع‌تر عنوان کنید.

ابروهای احسان بیشتر درهم گره خورد، فکش منقبض به هم فشرده میشد، صدایش گرفته و خشمگین بود :

- ببینید خانم فکر نکنید من وقتم آزادِ، که فقط بخوام با این و اون تلفش کنم اما امروز به خاطر حماقت امید مجبور شدم به اینجا بیام.

صنم به شدت از طریقه‌ی برخورد و لحن احسان ناراحت شد:

- متوجه نمیشم؟ مشکل شما و آقا امید چه ربطی می‌تونه به من داشته باشه؟

-اون روز که شما به دیدنم اومدید رو به خاطر دارید؟ من می‌خواستم به شما اطلاع بدم که من در جریان اون دیدار نبودم اگر می‌دونستم هیچ وقت اجازه نمی‌دادم کار به اینجا کشیده بشه... منظور من رو بد متوجه نشید، من نمیگم شما دختر بدی هستید اما واقعیتش اینه که من اصلا قصد تشکیل زندگی مشترک ندارم... و اینکه من...

صنم که خوب متوجه او و حرف‌هایش شده بود با لحنی مبارزه‌جویانه به میان حرف او پرید:

- عذر می‌خوام مثل اینکه برای شما سوءتفاهم پیش اومده منم به اندازه‌ی شما از حقیقت این دیدار مطلع بودم.

احسان ناباور به او نگاه کرد:

- من فکر می‌کردم شما اطلاع دارید، در هر حال خانم بهتره بدونید من قصد ازدواج ندارم.

صنم که حسابی از جانب او تحقیر شده بود دست به تلافی زده با حالتی زیبا خودش را ناراحت نشان داد و دستش را روی دهانش گذاشته گفت:

- وای نه واقعا؟! نه امکان نداره، حالا من باید چکار کنم؟!

کارد می‌زدی خون از تن احسان بیرون نمی‌آمد خشم بیش از پیش وجودش را از هم درید با حالتی که ترس را در دختر برمی‌انگیخت پرسید:

- مسخره می‌کنید؟

تمام وجود صنم از لحن مردانه  و خشن او لرزید اما ظاهرش را حفظ کرد:

- مثل اینکه متوجه عرایض بنده نشدید؟ من نمی‌دونستم که قراره شما رو ببینم، از طرفی بر خلاف اونچه شما تصور کردید علاقه‌ای به این آشنایی ندارم.

احسان نمی‌توانست بپذیرد که چنین اشتباهی کرده نمی‌دانست چگونه خودش را از این مخمصه خلاص کند، چقدر خودش را ملامت کرد. صنم در پاسخ به سکوت او پوزخندی به لب آورد و گفت:

- چطور با خودتون فکر کردید که من درباره‌ی شما می‌دونستم؟

احسان در پاسخ به تمسخر او گفت:

- من فقط قصد داشتم سوءتفاهمات رو برطرف کنم.

-خیالتون آسوده باشه، از اول سوءتفاهمی وجود نداشت آقا، حداقل برای من که اینطور بوده... اگر حرفی نمونده با اجازه.

و قبل از اینکه اجازه دهد احسان حرفی به لب بیاورد از کافی شاپ بیرون زد و اتومبیلی دربست کرد در دل احسان را به باد تمسخر گرفت. از خودش راضی بود می‌دانست بهترین برخورد را با آن مرد خودخواه داشته اما از طرفی دلش می‌گفت همین که رسیدی دانشگاه شیوا رو کباب کند.

اون بود که تو رو تو این موقعیت قرار داد، تمام طول مسیر تا دانشگاه را با یادآوری و تکرار حرف و حدیث‌های پیش آمده گذراند. روبه روی در دانشگاه از همیشه خلوت‌تر بود البته با آن باران طبیعی بود به داخل دوید و خودش را به کلاس رساند. همین که شیوا در مقابل دیدگانش قرار گرفت بدون اینکه به او فرصتی بدهد، زبان به ملامت او باز کرد شیوا گیج و مات به او گفت:

-چی شده؟ من که یه کلمه از حرفات رو متوجه نشدم.

-می‌خوای از کجاش برات بگم... پسره‌ی زبون دراز خودپرست فکر کرده کیه که اینطوری نشسته روبه روم و میگه رویا پردازی نکن که من قصد ازدواج ندارم... یعنی اینقدر خودش رو قبول داره؟ ماشالله رو که نیست همون سنگ پای معروفه، فکر کرده هر دختری روبه روش نشست باید واسش غش و ضعف بره.

افکار شیوا مغشوش شده بود هر چه بیشتر به حرف‌های صنم توجه می‌کرد کمتر دستگیرش میشد:

- صنم درست حرف بزن، داری درباره‌ی کی حرف می‌زنی من که متوجه نمی‌شم داری چی میگی؟

صنم دستش را روی پهلو گذاشته طلبکارانه به او نگاه کرد، خشم به وضوح روی صورتش نشسته بود:

- دارم درباره ی اون آشی حرف می‌زنم که تو و آقا امید واسه من پختین... پسره‌ی احمق از خودراضی اومده نشسته روبه روم میگه من اصلا قصد ازدواج ندارم حالا انگار من فرستادم دنبالش به من چه که تو قصد ازدواج نداری... پسره‌ی نادون.

-حالا چرا اینقدر بهش فحش میدی؟

-حرصم رو درآورد.

-خوب تو چکار کردی؟

-قرار بود چکار کنم؟ حد و اندازش رو بهش فهموندم.

-منظورت اینه که شستیش؟

-کاملا!

- خوب تو که دلت رو خالی کردی دیگه چرا اینقدر عصبانی هستی؟

- از تو ناراحتم که منو تو این موقعیت قرار دادی.

شیوا نفس‌اش را بیرون داد و گفت:

-بهت گفتم ببخشید،‌ گفتم غلط کردم، ول نکردی بگم یه چیزی خوردم افاقه می‌کنه؟ یک هفته است ول کن نیستی، به خدا کچل شدم، اگر امید به خاطر تاسی منو نخواد تقصیر توه آیندم رو خراب نکن صنم.

-گمشو دیوونه!

-اگه همچنان حرف اون جنایت بزرگ منو پیش بکشی بعید نیست اینکارم کنم.

- مسخره!

- اینجوری که تو جلز و ولز می‌کنی به نظر میاد تو همین مایه‌ها باشه.

-اشتباه کردی حاضر جوابیم می‌کنی رودار؟

شیوا با صدای بلند خندید و گفت:

-اما اگه شوهرت میشد خیلی حال می‌کردم هر روز بزن بزن راه میوفتاد!

صنم کیفش را بالا برد تا به سمت او پرتاب کند اما ورود استاد مانع او شد و هر دو را از تب و تاب انداخت و به جو کلاس بازگرداند کلاس زودتر از همیشه به پایان رسید و این به آن‌ها که قرار بود برای خریدن کادوی تولد امید به بازار بروند فرصت بیشتری داد فقط سه روز تا تولد او مانده بود اما شیوا اینقدر در خرید هدیه تردید می‌کرد که کفر صنم را درمی‌آورد اینقدر که آخرین بار صنم او را در میان خرید رها کرده و به خانه بازگشته بود و اگر اصرارهای بی‌پایان شیوا نبود او هرگز دوباره با او همراه نمیشد.

به فروشگاه بزرگی رفتند که همه نوع کالا در آن دیده میشد، بلاخره بعد از مدتی نه چندان کوتاه که در بازار چرخیدند شیوا رضایت داد و یک شیشه عطر و یک ساعت خریداری و صنم را راحت کرده بود.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل هفتم

 

شیوا در حالی که به آینه چسبیده بود با وسواس خاصی به صورتش نگاه می‌کرد به صنم گفت:

- خوب شدم؟

صنم کت کوتاهش را مرتب کرده نیم نگاهی به او انداخت و گفت:

- برای هزارمین بار عالی شدی باور کن.

-نمی‌دونم چرا اینقدر هیجان دارم و مضطربم؟

دست صنم روی شانه های شیوا قرار گرفت با لحنی شیرین گفت:

- طبیعیه عزیزم این اولین باره که به صورت رسمی به عنوان نامزد آقا امید معرفی میشی، نگران نباش خجالتم نکش فقط از عروس بودنت لذت ببر و خاطره های خوب بساز... خدا خیلی دوستت داره که امید رو وارد زندگیت کرده، اون تو رو خوشبخت میکنه.

صنم صورت شیوا را بوسید و لباس بلند و مجللش را مرتب کرد در اتاق به صدا درآمد صنم در را باز کرد با دیدن امید بی‌اختیار لبخند به لبانش پاشید امید در حالی که با خجالت عرق روی پیشانی‌اش را پاک می‌کرد گفت:

- ببخشید فقط می‌خواستم بدونم شیوا حاضره.

صنم با بدجنسی گفت:

- واسه چی؟

امید زیر چشمی به او نگاه کرد و سرفه‌ای کرد:

-ااا... باهاش کار دارم.

صنم با خنده بیرون آمد و با لحنی شوخ گفت:

- شوخی بود، من میرم دنبال نخود سیاه شما راحت باشید.

امید عجولانه گفت:

-نمی‌خواد، یعنی باشید، آخه من فقط می‌خواستم ببینم اگر آماده است پایین بریم.

صنم چشمانش را ریز کرد:

- مگه میشه همینطوری خشک و خالی؟ قبلش یه کم ازش تعریف کنید... یه کم هم اضطراب داره بهش اطمینان بدید.

امید با سپاس به صنم نگاه کرد و گفت:

- خیلی ممنون که این حرفها رو گفتید چون منم خیلی هیجان‌زده‌ام همه چیز تو مغزم به هم گره خورده احسانم نیومده نمی‌دونم کجا مونده میشه اگه رسید راهنماییش کنید؟

صنم با اینکه از این درخواست سرش سوت کشیده بود ولی به روی خود نیاورد و با لبخندی مصنوعی به او اطمینان داد و سلانه سلانه از پله ها سرازیر شد در همان زمان احسان را دید که وارد سالن می‌شود می‌خواست راهش را کج کند و از کنارش بگذرد، اما امید به او اعتماد کرده بود، نمی‌شد همینطوری آن را نادیده گرفت.

با اکراه روبه روی احسان ایستاد و کوتاه سلام داد احسان انگار اصلا انتظار دیدن او را نداشت چون برای لحظاتی سرجا خشکش زد اما به همان سرعت به خودش آمد و پاسخ صنم را داد صنم بی‌تفاوت گفت:

- آقا امید نگران بودند که شما تنها باشید پس بفرمایید از این طرف لطفا.

احسان با نگاه تیزش به او خیره شد:

- احتیاجی به شما نیست می‌تونید به کارهاتون برسید... من تنهایی رو ترجیح میدم.

صنم پوزخندی کج تحویلش داد:

- اگر خواهش آقا امید نبود یه لحظه هم کنار شما نمی‌ایستادم، از تنهاییتون لذت ببرید.

از کنارش گذشت و به جمع جوانها پیوست مراسم باشکوهی در سالن بزرگ خانه‌ی شیوا برپا بود همه در حال رقص و پایکوبی بودند و از هر سو صدای خنده و موزیک می‌آمد شیوا زیباتر از هر زمان دیگری بالای سالن در کنار امید نشسته بود و با تمام وجود به دنیا لبخند میزد صنم از دیدن خوشبختی او اشک شوق به چشم آورد. از همین الان دلتنگش شده بود اشکهایش را به شکل نامحسوسی پاک کرد احتیاج به هوای آزاد و خنک داشت به حیاط رفت و روی نیمکتی نشست وهوا را به ریه کشید.

بوی شب بوها شامه‌اش را پرکردند هفته‌ی پیش درخاطرش نقش بست. چه روز پر زرق و برقی بود، انگشتر در دست شیوا می‌درخشید همین که وارد کلاس شده بود یک راست به سمت صنم آمده و بدون هشدار قبلی محکم او را در آغوش گرفته بود صنم حیرت زده به شیوا گفته بود:

- چی شده؟ چرا این شکلی شدی؟ انگار می‌خوای منفجر بشی.

-اینقدر هیجان زده‌ام که بعید نیست این اتفاق هم بیوفته.

-چطور مگه؟

شیوا سریع و بدون توقف برایش تعریف کرده بود:

-دیشب خاله اینا سرزده اومدن خونمون همه مون تعجب کردیم آخه با گل و شیرینی اومدن سابقه نداشت که اینطوری بیان خونمون حتی زمانی که ازم خاستگاری کردن هم همه چیز خیلی خودمونی بود، اما دیشب فرق داشت همه چیز خیلی جدی بود نمی‌دونم ما هم تو جو رسمی مراسم قرار گرفتیم، اصلا نمی‌دونم چی شد وقتی به خودم اومدم انگشتر دستم بود و امید جفتم نشسته و دستم رو تو دستاش گرفته بود... صنم نمیدونی چه حالی دارم از خوشحالی میخوام جیغ بکشم.

صنم با خنده به او گفت:

- بلاخره راهش رو پیدا کرد... امیدم خیلی زرنگه‌ها.

-آره خیلی نمی‌دونی چه خنده‌هایی می‌کرد فکر کنم به قیافه‌ی گیج و ویج و رنگ پریده‌ی من می‌خندید.

-این مهم نیست مهم اینه که اون تلاشش رو کرد و بلاخره نتیجه گرفت.

- اما حیف شد هنوز زود بود.

-نترس از دست نمیری اون امید بدبخت رو بگو که حالا می‌خواد تویِ ترسناک رو تحمل کنه باور کن اگه جوانب شیطانیت رو دیده بود حتما همون اول راه فرار رو به قرار ترجیح داده بود.

-جراتش رو نداره.

-از طرف من بهش تبریک بگو.

شیوا دستپاچه گفت:

- بیرونِ، بیا خودت بهش بگو.

-اونجا چکار میکنه؟

-نمی‌خوام کلاس بمونم قراره بریم خرید.

-واسه چی؟

- هفته‌ی دیگه جشن نامزدی داریم... همه چیز آماده است فقط خرید لباس مونده.

-جون؟ جشن نامزدی نه انگار امید با نقشه‌ی قبلی وارد عمل شده استراتژی موفقی هم بوده.

-میدونم خیلی زود وا دادم... سرزنشم نکن تقصیرِ خودم نبود زیاد نتونستم دوام بیارم.

صنم با صدای بلند خندید و گفت:

- اول از هر چیز بهتره اون انگشتر معروف رو به من معرفی کنی؟همون که باهاش از آدم خاستگاری میکنن؟!

شیوا با لبخندی عمیق دستش را جلو آورد صنم با تحسین به انگشتر درخشان درون دستش دقیق شد و با لبخند کمی سرش را خم کرد و گویی مخاطبش انگشتر است گفت:

- از دیدار شما خوشوقتم، تعریفتون رو زیاد شنیدم اما تا به حال موفق به دیدار شما نشده بودم.

شیوا آرام به سر صنم کوبید:

- از بس بی‌عرضه‌ای چقدر گفتم...

-حالا من یه شوخی کردم تو چرا جدی میگیری؟

-حالا نظرت چیه؟

-تک و بی‌نظیر... بهتره بریم بیرون به اون بیچاره‌‌ی فلک زده‌ام هم باید تسلیت بگم.

با هم بیرون رفتند امید در حال مکالمه‌ی تلفنی بود بعد از اتمام کارش به سمت دخترها برگشت و با حالتی بشاش سلام داد. صنم با خوشحالی که از خنده‌های شیوا بهش تزریق شده بود به او تبریک گفت و برایشان آرزوی خوشبختی کرد.

حرکات و برخوردهایشان مملو از شیدایی و عشق بود، صنم می‌دانست در میان آنها جایی ندارد چون در حال حاضر در مدار سیارات به سر می‌بردند و از روی زمین بی‌خبر بودند با خداحافظی آن دو را ترک کرده به کلاسش بازگشته بود. در این یک هفته به راحتی میشد تغییرات شیوا را تشخیص داد سرزنده تر شده بود و شور والتهاب خاصی داشت حساست پیدا کرده و برای تمام روز برنامه‌ریزی میکرد تا بتواند حتی برای یک ساعت هم که شده به دیدن امید برود در این مدت تمام جملاتش فقط شامل امید و خوبی‌هایش بود و دیگران از آن بی‌نسیب مانده بودند صنم که از تعاریف او عاصی شده از او می‌گریخت اما در دل برای او شاد بود.

با نفس عمیقی به زمان حال بازگشت به ساعت نگاه کرد وقت شام بود و باید به سالن بازمی‌گشت.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل هشتم

 

تمام خانه در تکاپو بود فرزام دوست صمیمی محمود مهمان چند روزه‌ی آنها بود و لیلا سعی می‌کرد برای آرامش و راحتی مهمانشان سنگ تمام بگذارد و در این کار کاملا موفق بود. فرزام از تهران آمده بود و تا آنجا که صنم می‌دانست همسر و پنج فرزندش در دبی زندگی می‌کردند و او به تنهایی روزگار می‌گذراند صنم او را عمو صدا می‌کرد و رابطه‌ای دوستانه با هم داشتند فرزام با شوخی‌های گاه و بی‌‌گاهش صنم را غرق خنده می‌کرد.

صنم به سمت فرزام چرخید و با کنجکاوی گفت:

- عمو دوستی شما و بابا خیلی وقتِ ذهن منو به خودش مشغول کرده... با این همه تفاوت سنی حتما داستان جالبی داره.

فرزام لبخندی عمیق به لب آورد و پاسخ داد:

- حق با توِ... قول میدم سر فرصت طریقه‌ی آشنایی و دوستیمون رو واست بگم.

-عمو جون بابایی خیلی شیطون بود؟

-چشم درآر بود، از دیوار راست بالا می‌رفت.

-واقعا؟

- چه روزایی رو باهم گذروندیم چقدر کتک خوردیم چقدر دعوا کردیم؟

-آخه چطور امکان داره؟

-خوب من دعوا راه می‌انداختم باباتم آماده بود از سر و کول طرف آویزون میشد و من فرصت می‌کردم اون و بزنم... من فقط می‌دونستم زور بازو چیه اما در عوض بابات از همون بچگی هم قوی بود هم باهوش... یادش بخیر نمی‌دونی چقدر دزدی کردیم؟

- دزدی؟ شما و بابا؟ شوخی می‌کنید؟

فرزام با خنده به چهره‌ی شگفت زده‌ی صنم نگاه کرد:

- نه کاملا جدیم اما اونطوری که تو تصور می‌کنی نیست... اونوقتا همسایمون یه باغ بزرگ انگور داشت.

محمود که در حال وارد شدن به سالن بود تا متوجه حرف‌های فرزام شد با سرعت به میان حرف او دوید و گفت:

- فرزام داری چکار می‌کنی؟ یه ذره آبرو دارم می‌خوای اونم جلو زن و بچه‌‌ام ازم دریغ کنی دست درد نکنه.

صنم با کنجکاوی با اصرار گفت:

-عمو شما و بابا انگور می‌دزدید؟

فرزام نیم نگاهی به محمود انداخته با لبخندی شوخ پاسخش را داد:

- نه عمو جون دختر باغبون رو می‌دزدیدیم.

لیلا با شنیدن این حرف چشم غره‌ای به محمود رفت و از میان دندان‌های کلید شده گفت:

-چشمم روشن... دخترم که می‌دزدید.

محمود دستش را روی صورتش گذاشت و گفت:

- به خدا من بی‌گناهم دوست ناباب داشتم همش تقصیرِ اونه.

صنم غش‌غش می‌خندید:

- خوب عمو جون بعدش چکار می‌کردید؟

-واقعا چه روزای خوشی بود... اونوقتا من بیست‌وهفت سالم بود و بابات هفت‌ساله از اونجا که بابات تک پسر و نور چشمی بود یه کمی تغص بار اومده بود... با همسن وسالاش نمی‌ساخت در عوض همش دور و بر من می‌پلکید همسایه‌های قدیمی بودیم کم کم باهم دوست شدیم و محرم اسرار هم دیگه وقتی می‌رفتم پیش دختر باغبون اون نگهبانی می‌داد و ما فرصت می‌کردیم بریم گشت و گذار کلی خوش می‌گذشت.

لیلا با خنده گفت:

- این ماجراها به گوش زهره خانمم رسیده یا نه؟

فرزام سرفه‌ای کرد و گفت:

- نه این مسائل مردونه ست.

-مردونه نیست از ترسِ که مردونه میشه.

- خوب بخش بیشترش بله... گاهی می‌ترسم فکرشم کنم، زهره بفهمه پوست از سرم می‌کنه.

صنم با شیطنت گفت:

- عمو جون بابام چند تا دختر باغبون تور کرد؟

-بابات زرنگ‌تر و خوشتیپ‌تر از من بود دور و برشم حوری و پری فراوون.

صنم چشمکی به محمود زد و گفت:

- ای بابای شیطون.

لیلا چشمانش را ریز، لب‌هایش را ورچیده کرد به محمود چشم دوخت محمود با لکنت گفت:

- من؟ من؟ با کدوم حوری پری هستی فرزام... تو رو خدا به من تهمت ناروا نزن جدی میشه‌ها، خونم میوفته گردنت به خدا.

-خودت رو به اون راه نزن محمود بعدا آدرس و تلفن تمام اون پریا رو برام می‌نویسی باید یه کم باهاشون خلوت کنم.

محمود با چشمان گرد شده به لیلا نگاه کرد و گفت:

- می‌خوای چکار؟

حدقه‌ی چشمان لیلا قرمز رنگ شد:

- یعنی از اونا آدرس و تلفن داری؟ تا الان؟ چشمم روشن، چیزای جدید می‌شنوم.

-نه به خدا منظورم این نبود.

بحث و جدل لیلا و محمود تا ساعاتی همه را سرگرم کرده و خنده و شوخی نقل محفل گرم و کوچکشان شده بود بعد از نهار محمود و فرزام از خانه خارج شدند و نزدیک غروب به خانه بازگشتند. اما تنها نبودند با باز شدن در سالن صنم با هیجان به سمتشان رفت احساس می‌کرد دلتنگ پدرش شده خودش را در آغوش پدر رها کرد و گفت:

- کجا رفتید؟ دلم واستون یه ذره شد بابایی گلم.

محمود پیشانی دخترش را بوسید:

- بیا ببین رفتیم با خودمون مهمون آوردیم و اومدیم.

-مهمون؟!

- بله... ببین چی پیدا کردیم؟ کلی گشتیم تا تونستیم پیداش کنیم.

صنم کنجکاو به سمت در نگاه کرد با دیدن او لبخندش خشکید فرزام دستش را روی شانه‌ی او قرار داد و گفت: بیا عمو جان‌‌، بیا با پسرم آشنا شو این پسر دومم آقا احسانِ.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بهت‌زده به احسان نگاه کرد و گفت:

- پسرِ شما؟!

-بله... اینجا درس می‌خونه دیگه داره کارشناسی ارشدش رو تمام می‌کنه اگر خدا بخواد تا چند وقت دیگه برمی‌گرده پیش خودم.

صنم با خنده‌ای مسخره که از سر ناباوری بود گفت:

-به سلامتی.

لیلا در حالی که لبخندش عمیق‌تر از همیشه بود جلو آمد و احوال پرسی داغی میانشان رد و بدل شد. صنم ناباورانه همچنان به احسان خیره بود احسان بدون اینکه حتی نیم نگاهی به او بیندازد در حال سلام و علیک بود.

صنم با گیجی خودش را به آشپزخانه رساند و روی صندلی قرار گرفت لیلا وارد شد در حالی که سریع چای می‌ریخت نگاهی کوتاه حواله‌ی صنم کرد و گفت:

- چیه؟ چرا ماتت برده؟ از چیزی ناراحتی؟

-نه مامان چیز مهمی نیست داشتم به این پسرِ فکر می‌کردم... نمی‌دونستم عمو کسی رو ایران داره.

-چرا همین یه دونه پسرش ایرانِ... اما زیاد همدیگه رو نمی‌بینن آخه احسان هم درس می‌خونه هم کار می‌کنه فرصت نمی‌کنه باباش رو ببینه.

صنم شانه بالا انداخت و به نیت خراب کردن احسان با ناراحتی گفت:

- چه پسر بی‌ملاحظه‌ای... ماه به ماه از باباش خبر نمی‌گیره به بهانه‌ی درس و کار؟! واقعا مسخره‌ست.

لیلا به سمتش بازگشت:

- نه اینطوری نگو... تو نمی‌شناسیش نمیدونی چه پسر ماهیِ، همون طور که قبلا بهت گفتم هم کار می‌کنه هم درس می‌خونه، بچه باعرضه ایه، خیلی زحمت می‌کشه... سرکار سابقش حتی واسه حاضر شدن سر کلاس‌هاش با مدیرش مشکل داشت چه برسه به مرخصی واسه دیدن پدرش... اونطور که از بابات شنیدم خیلی هم تو درساش موفقِ.

-شما می‌دونستید اون اینجا درس می‌خونه؟ باهاش آشنایی داشتید؟

-آره... آره. 

-پس چرا من نمی‌دونستم... چرا تا حالا ندیدمش؟

-خیلی خجالتیِ به سختی یه روز قانعش کردیم بیاد خونمون، الان نه‌ها یک سال پیش بود تو با داییت اینا رفته بودی شمال واسه همین باهاش آشنا نشدی.

لیلا نفس عمیقی کشید و ادامه داد:

- خدا رو شکر که دیگه درسش تمام شده مثل اینکه ترم آخرش رو می‌گذرونه بعدش میره تهران، تازه قرارِ زهره جان و بقیه هم برگردن.

صنم کاملا به سمت مادرش چرخید:

- میگم مامان چرا پارسال که زن عمو زهره و بچه‌ها اومدن خبری ازش نشد؟

-چه می‌دونم مادر تا اونجایی که من یادمِ گفتن رفته مسافرت مثل اینکه ماموریتی چیزی داشته.

محمود به آشپزخانه سرکی کشید و گفت:

- اگه جلسه‌ی مهمتون تمامی داره بی‌زحمت چای بیارید اگرم هنوز حرف دارید و دلتون میاد تنهایی و بدون من غیبت کنید چای رو بدید من می‌برم.

لیلا سینی چای را به او داد:

- تو برو ما هم الان میایم.

صنم و لیلا با خنده به چهره‌ی مظلوم محمود نگاه کردند:

- من میرم اما خیلی بی‌رحم هستید.

لیلا به سمتش رفت و سینی را از دستش گرفت و با خنده گفت:

-خودت رو لوس نکن... صنم جان بی‌زحمت شیرینی‌ها رو بیار.

نگاهش روی محمود و لیلا بود که شادمان در کنار هم قدم برمی‌داشتند زیر لب گفت:

- چشم

از جا برخواست و ظرف شیرینی را به سالن برد و به همه تعارف کرد احسان نگاه پرجذبه‌اش را به دخترک دوخت و زیر لب گفت:

-نمی‌خورم متشکرم.

صنم بدون هیچ کلامی ظرف را روی میز قرار داد و گوشه‌ای نشست. هرگز حتی به فکرش خطور نکرده بود که احسان پسر عمو فرزامش باشد، همه در حال بحث و گفت و گو بودند حرف‌های پراکنده در میان جمع گفته میشد حتی درباره سفر صنم نیز اظهار نظرهایی شد.

فرزام گفت:

- به سلامتی کجا می‌خواید برید؟

-بچه‌ها میگن بریم کنار دریا... احتمالا می‌ریم شمال.

-خوبه فقط فکر نمی‌کنی یه کم دور باشه؟

-آره حق با شماست اما دلمون می‌خواست بریم کنار دریا، خیلی وقته تصمیم گرفیتم اما فرصتش پیش نمی‌اومد.

- حالا قرارِ کدوم شهر و با چی برید؟

-رامسر... دایی دوستم اونجا ویلا داره گفت کلیدش رو می‌گیره قرارِ ماشین پدرش رو هم بگیره.

-رانندگی میدونه؟

- آره

-فقط بلدِ یا نه خوبه؟

-راستش یه کم نامطمئن رانندگی می‌کنه اما منم کمکش می‌کنم.

- واقعا؟ می‌تونی رانندگی کنی؟

محمود با ژست خاصی گفت:

- دست شما درد نکنه، معلومِ که صنم رانندگی می‌کنه دخترم دست فرمونش حرف نداره، چند تا ماشین خرجش کردم تا به این جا رسید.

صنم اعتراض‌کنان اخم‌هایش را درهم فرو برد همه با خنده او را آرام کردند با حالتی حق به جانب گفت:

- عمو جون من قبلا مسافرت می‌رفتیم به بابایی کمک می‌کردم اما نمی‌دونم چرا بابایی...

محمود به میان حرفش پرید و گفت:

- شوخی کردم عزیزم.

حرف‌ها هنوز دور سفر می‌چرخید اما حواس لیلا در آنجا نبود و هر چند دقیقه یک بار نگاهش را به قیافه‌ی جذاب و مردانه‌ی احسان می‌کشید و در دل زیبایی او را تحسین می‌کرد. از طرفی اخلاق آقا منشانه‌ی او بود که جلب توجه می‌کرد. چقدر پاک و بی ریا به جمع نگاه می‌کرد و تنها گاهی لبخندی شیرین به لب می‌آورد.

نگاهی کوتاه به صنم انداخت برای لحظه‌ای او را داماد خود تصور کرد از چنین تصوری لبخند بر لبش نشست از جا برخواست و با صدایی رسا گفت:

- ماشاالله، ماشاالله آقا احسان اینقدر آقاست که آدم نمی‌تونه سکوت کنه هزار ماشاالله یه تیکه جواهرِ... خداحفظش کنه من برم یه اسپند دود کنم آخه میگن اونی که عزیز باشه زودتر چشم میخوره.

لیلا سلانه‌سلانه به آشپزخانه رفت و اسپند دود کرد احسان لبخند به لب آورد و تشکر کرد صنم برای اولین بار لبخند او را می‌دید و از این حرکت او کاملا در بهت فرو رفته بود. انگار حادثه‌ای مافوق تخیل اتفاق افتاده باشد.

احسان تا بعد از شام کنارشان ماند ولی در این مدت اینقدر کم حرف زده که تعداد جملاتش قابل شمارش بودند. صنم او را نادیده گرفته و بی‌تفاوت به کار خودش مشغول بود و عمو و پدرش را با شوق و ذوق و شیطنت در بازی شطرنج همراهی می‌کرد بعد از رفتن احسان انگار باری از روی دوشش برداشته شد. وجود احسان آرامش را از او سلب می‌کرد و همین امر آزارش می‌داد قبل از خواب چند آیه از قرآن را زیر لب تکرار کرد و بعد از بازیافتن آرامش از دست داده با خیالی آسوده به خواب رفت.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل نهم

 

صدای فریاد بچه‌ها با آهنگی که در فضای اتومبیل پخش می‌شد درهم آمیخته و سردرد را برای صنم به ارمغان آورده بود، صنم در تلاشی بی‌حاصل برای ساکت کردن آن‌ها گفت:

-بچه‌ها تو رو خدا آروم‌تر به خدا حالم خوش نیست.

اما انگار هیچ کس هیچ چیز نمی‌شنید. تازه وارد شهر شده بودند و بحث و جدل در مورد اولین کسی که به حمام خواهد رفت همچنان به راه بود هر کسی حق را به خود می‌داد، در آخر شیوا صدایش را بلند کرد و گفت:

-به نظر من اولین نفر باید صنم باشه آخه اون از همه‌ی ما خسته‌ترِ، موافقید؟

همه با هم به توافق رسیدند و صنم توانست نفس آسوده‌ای بکشد اما آن هم برای لحظه‌ای بود چون دوباره دعوا شروع شد سر اینکه چه کسی بعد از صنم به حمام برود. بلاخره بعد از دقایقی به ویلا‌ی داییِ شیوا رسیدند، وسایل را به اتاق‌ها منتقل کردند خوشبختانه مسئله‌ی حمام از قبل حل شده بود و همگی به نوبت حمام رفتند کمی استراحت اعصاب‌ها را از تشنج خالی و خستگی راه را از تن و جانشان دور کرد بعد از خوردن غذایی مختصر دوباره سوار بر اتومبیل شدند و در سطح شهر به گشت‌و‌گذار پرداختند و خرید کردند.

بعد از خرید به خانه بازگشتند و به ساحل هجوم بردند. نگهبان پیر ویلا با دیدن شور و هیجان دخترها به سر شوق آمده بود نزدیک امواج دریا آتشی روشن کرد همگی پتو به دست به کنار آتش آمده و روی زمین نشستند، پتوها را به خود می‌پیچیدند و سیب زمینی‌هایی را که در آتش انداخته بودند با چوب می‌غلتاندند، جک‌های بی‌مزه تعریف می‌کردند و چرت و پرت سر هم می‌کردند اما از لحظاتشان لذت می‌بردند. بی‌خیالی نعمتی بود که فعلا در دستان آن‌ها دیده میشد.

نیمه‌های شب زمانی که دیگر جز صدای برخورد امواج بر روی ساحل نمی‌آمد از جا برخواسته و به خانه بازگشتند و هر کدام به اتاق خود پناه برده و تا صبح رویاهای خوش دیدند جادوی دریا تاثیر خود را روی دخترها گذاشته بود آن‌ها سست و سبک شده بودند، گویی از همه ی دنیا خالی‌اند. صبح با روحیه‌ی شاد و بشاش از خواب برخواسته صبحانه خوردند و برای دیدن مناظر طبیعی دوباره از ویلا خارج شدند و به شهرهای اطراف سر زدند تله کابین سوار شدند و در مناطق پر درخت قدم زدند به هر کجا که فکر می‌کردند باید دیده شود سر می‌زدند.

چهار روز را به همین منوال گذراندند صنم که دلش می‌خواست بچه‌ها را شادتر کند آنها را برای نهار به یه رستوران کلاس بالا دعوت کرد، دخترها با خوشحالی از سر و کول همدیگه بالا میرفتند اما همین که وارد رستوران شدند سنگین و آرام پشت میز قرار گرفتند. رستوران پر از آدم‌های اتو کشیده بود و نمیشد جلوی آنها سرو صدا راه انداخت صنم نگاهی به آن‌ها انداخت با صدایی ریز گفت:

-چقدر مودب شدید.

سپیده دختر دایی شیوا گفت:

- نمیشد بریم یه جای راحت‌تر اینجا آدم یه جوری میشه... نمی‌دونم اما انگار تحت نظریم.

شیوا گفت:

- خاک تو سرتون از بس تو اجتماع نبودین مثل غارنشین‌ها رفتار می‌کنین... یه نهارِها، قرار نیست شب رو اینجا بگذرونیم.

با آمدن گارسون سکوتی در جمع پاشیده شد:

- چی میل دارید؟

سپیده دستپاچه منو را برداشت اما قبل از اینکه آبروریزی راه بیندازد صنم لبخند زنان به گارسن نگاه کرد و گفت:

- چند دقیقه دیگه سفارش می‌دیم.

گارسون با احترام از کنارشان دور شد شیوا با خنده گفت:

- تو چته؟ آخی، حتما اولین بارِ اومدی رستوران.

بچه‌ها با صدای بلند به او خندیدند سپیده دلخور گفت:

- به تو چه؟ یه کم دستپاچه شدم... من که گفتم اینجا یه کم عجیب غریبه کسی گوش نکرد.

چشمان شیوا گرد شد:

- تو گارسون و دیدی دست و پات رو گم کردی اونوقت جو رستوران عجیبه؟... طفلی دایی حق داشت اینقدر سفارش کنه آخه دخترش عتیقه که هست هیچ تخته هم کم داره.

-شیوا؟!

صنم با خنده به آنها نگاه می‌کرد یکدفعه نگاهش به مرد جوان پشت سر شیوا افتاد در حالی که انفجار خنده‌اش را به سختی کنترل می‌کرد زیر لب گفت:

- بچه‌ها اون پسرِ رو نگاه کنید داره چکار می‌کنه؟

سپیده به پسر جوان نگاه کرد و با خنده گفت:

-به این بیچاره چکار دارید؟ ولش کنید فقط داره تلفن می‌کنه.

شیوا با پوزخندی گفت:

- تلفن؟!  دستش تا آرنج تو دماغشه؟! تا الان مغزش خونریزی نکرده خیلیِ.

همه با صدای بلند خندیدند گارسن سفارش غذا را گرفت سپیده گفت:

- فکر نمی‌کردم این جور جاها هم از این مناظر ببینیم.

ابروهای شیوا بالا رفت:

- یعنی میگی پولدارا دماغشون رو پاک نمی‌کنن؟

همه از خنده منفجر شدن.

بعد از چیده شدن غذا روی میز بحث ازدواج شیوا پیش کشیده شد روز عقد او مشخص شده و به قولی این آخرین سفر مجردی او بود صنم در حال کلنجار رفتن با غذا به شیوا گفت:

-چه احساسی داری؟

-هم خوشحالم هم ناراحت.

-چرا ناراحتی؟

- خودمم نمیدونم فقط مثل قبل نیستم یه مسئولیت‌هایی گردنمِ... قبل از نامزدی کسی ازم انتظار نداشت اما الان به من یه طور دیگه نگاه می‌کنن.

-سخته؟

- چی؟

- زندگی متاهلی.

-نمی‌دونم آخه هنوز کاملا متاهل نشدم... اما فکر می‌کنم اگر زوج‌ها بتونن بزرگنمایی‌ها و حساسیت‌های بی‌دلیل رو از زندگی حذف کنن زندگی بی‌دغدقه‌ای می‌سازن... من اینطوری می‌بینم...  البته چون هنوز مستقل نشدم و فقط مسئولیت‌های کوچیک بهم محول شده هنوز درست نمی‌دونم که اگر تو موقعیت سختی قرار بگیرم بازم همین حرف رو می‌زنم یا نه؟

سکوت نه چندان کوتاه تا زمان اتمام غذا ادامه داشت صورت حساب را صنم باید پرداخت می‌کرد سوییچ را به سمت شیوا گرفت و گفت:

- تا تو ماشین رو از پارکینگ بیرون بیاری منم اومدم.

-باشه فقط زود بیا.

بچه‌ها بیرون رفتند او با عجله حساب را پرداخت کرد و به بیرون رستوران قدم گذاشت عینکش را روی چشم‌ها گذاشت از اینکه روز به این خوبی را پشت سر گذاشته، غرق شادی بود و راه سنگ چین شده را که در انتهای آن پارکینگ قرار داشت طی کرد.

اتومبیل‌های مدل بالا در کنار هم صف کشیده بودند صنم با لبخندی کوتاه به جمع دوستانش که چند قدم جلوتر از او به انتظار ایستاده بودند نگاهی انداخت اما همین که صحنه‌ی مقابلش را دید از هم وارفت ناباورانه جلو رفت و باحالتی فریاد گونه گفت:

- چکار کردی شیوا؟

شیوا دستپاچه و نگران به عقب برگشت:

- به خدا خودمم نمی‌دونم چطوری خوردم به این ماشین.

اتومبیل پدر شیوا به سپر اتومبیل مدل بالایی برخورد کرده بود. به نظر می‌رسید که به اتومبیل طرف مقابل خسارت وارد کرده است.

-چیزی هم شده؟

-نه زیاد... فقط چراغ ماشین طرف خرد شده

صنم به معاینه‌ی ماشین پرداخت با تاسف سرش را تکان داد و گفت:

- داغونش کردی شیوا به نظر می‌رسه یه خرج درست و حسابی روی دست بابات گذاشتی.

شیوا با قیافه‌ی درهم و بغض کرده گفت:

- چه خاکی به سرم شد بابا منو پرپر می‌کنه.

خنده‌ی بی‌اختیار صنم، شیوا را عصبانی کرد:

-به چی می‌خندی؟ بدبخت شدم... صنم بابام منو جزغاله می‌کنه.

-نگران نباش بابات خیلی بیش از اینا مهربونِ.

-آره اما ماشین نازنینش رو داغون کردم هیچ، کلی هم خرج رو دستش گذاشتم.

صنم دور اتومبیل مشکی رنگ چرخی زد، در حالی که با دقت و تحسین ماشین را نگاه می‌کرد گفت:

- اما شیوا واقعا دست مریزاد، خوب ماشینی رو واسه تصادف انتخاب کردی لامصب ماشین نیست فضاپیماست.

صدای خنده‌ی بلند صنم و بچه ها، فریاد شیوا را به هوا برد و با خشم کیفش را به سمت صنم پرت کرد صنم جا خالی داد:

-حالا چرا حرص می‌خوری کاریِ که شده ناراحت نشو، فوقش پول عروسیت رو میدن واسه خسارت.

شیوا عصبی گفت:مسخره ها.

صدای فریاد گونه‌ی مردی دخترها را از جا پراند مرد با اخم های درهم گفت:

- چکار کردی؟ خدای من، ماشین رو نگاه کن... حواستون کجا بود؟

صنم و شیوا به هم نگاه کردند مرد به وارسی اتومبیل مشغول شد به سمت شیوا چرخید و سراسیمه گفت:

- با پلیس تماس گرفتید؟ با شما هستم خانم زنگ زدید؟

-پلیس نمی‌خواد آقا من خسارت رو پرداخت می‌کنم.

-ماشین رو درب و داغون کردی خانم حواستون کجا بود؟

صنم خصمانه و با حالتی حق به جانب مقابل مرد ایستاد و گفت:

- صداتون را بالا نبرید آقا، به ماشین زدیم خسارتش رو می‌دیم ما که حرفی نداریم.

-آخه به قیافه‌ی من می‌خوره چنین ماشینی داشته باشم؟ من صاحب ماشین نیستم خانم به صاحبش چه جوابی بدم؟ من اینجا مسئول پارکم فقط دو دقیقه رفتم دستشویی، چطور این اتفاق افتاد؟ اگه به خاطر شما کارم رو از دست بدم چی؟

-آقا شما چکاره‌ای ما زدیم به ماشین... یه طور هم برخورد نکنید که انگار از سر پدر کشتگی این اتفاق افتاده.

مرد جوان به سمت رستوران رفت و بعد از کمی بازگشت و گفت:

-میشه گواهینامه تون رو لطف کنید؟

نگاه صنم به روی شیوا زوم شد شیوا نگاه درمانده‌ای تحویلش داد او را به گوشه‌ای کشید و گفت:

- یادت نیست مگه؟ گواهی نامم باطل شده.

صنم از درون جوشید با نگاهی خشمگین شیوا را ورانداز کرد:

-شیوا میدونی گند زدی به مسافرتمون مگه نه؟

صنم گواهینامه‌اش را از کیف بیرون آورد و به سمت مرد گرفت با خود گفت: «اگر بابا متوجه بشه تصادف کردیم دیگه نمی‌ذاره تنهایی سفر برم چقدر این شیوا بی‌عرضه است باید همیشه به همه چیز گند بزنه حالا جواب عمو رو چی بدیم؟ آبرومون رفت چقدر بابا جلو همه پوز دست فرمون منو داد. اینم گواهینامه‌ی منِ که گرو مونده حالا کی باور می‌کنه من نبودم این شیوای خل وضعِ که ما رو بیچاره کرده».

هنوز از افکارش آویزون شده بود، که یکدفعه دستی از پشت به سمت او دراز شد و کارت را قاپید. صنم که از حرکت ناگهانی شخص مجهول کمی جا خورده بود کنجکاو سرش را به عقب برگرداند و نگاهی به مرد انداخت چیزی مثل برق از رگانش گذشت میان نگاه و باورش اصطحکاکی سخت به وجود آمده بود با دیدن او اینقدر جا خورده که ناخودآگاه یک قدم به عقب بازگشت مرد سیاه‌پوش که اصلا حواسش به او نبود با صدایی گرفته گفت:

-وقتی رانندگی بلد نیستید چرا پشت فرمون می‌شینید؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قبل از اینکه حرف شیوا به نیمه برسد چند نفر وارد معرکه شده و با فردین درگیر شدند. صدای جر خوردن یقه‌ی فردین با سرخوردن صنم از میان دستان او همراه شد. شیوا با تمام سرعت صنم را از میان جمعیت بیرون کشید و او را به دست دخترها داد و عجولانه گفت:

- تا من ماشین رو میارم شما از اینجا بیرون برید... شل‌ و ولی و گریه رو هم بزارید واسه بعد.

بچه ها بیرون دویدند، تنفس صنم کمی طبیعی‌تر شده بود و می‌توانست سریع اقدام کند. سر پیچ خیابان رسیده بودند که اتومبیل با سرعت ایستاد. باید خیابان را رد می‌کردند تا به اتومبیل برسند. هنوز قدم از قدم برنداشته بودند که فریاد خشمگین فردین لرزه بر اندام صنم انداخت. به عقب برگشت فاصله‌‌ی کوتاه میانشان باعث هراس و دستپاچگی‌‌اش شد، جوری که بدون هیچ فکری از جوی بزرگ کنار خیابان پرید و بنای دویدن گذاشت. تنها چیزی که از ذهنش می‌گذشت این بود که از فردین دور شود.

در یک آن صدای ممتد بوق و همچنین کشیده شدن لاستیک اتومبیلی روی آسفالت او را متوجه خود کرد. قبل از اینکه بتواند از خودش عکس العملی نشان دهد گیر افتاد و فقط صدای استخوانهایش را می‌شنید که توسط آهن سرد خرد می‌شد. روی زمین افتاد گیج و منگ به بالای سرش نگاه کرد تمام بدنش کرخت شده بود. تنش مثل کوره داغ داغ شعله‌ور شده و او را در خود می‌سوزاند. چشمانش روی هم افتاد و در سیاهی فرو رفت.

صدای آرامی زمزمه‌وار در گوشش جریان پیدا کرده بود التماس هایی که در قالب ابهام فرو رفته بود. بعضی کلمات نامفهوم و ناآشنا بود به سختی چشم باز کرد و چند بار پلک زد تا همه جا واضح شد. شیوا با صورتی متورم کنار تخت نشسته و اشک می‌ریخت. می‌خواست حرف بزند اما گریه مجالش نمی‌داد به سختی گفت:

- حالت خوب میشه.

-اینجا کجاست؟

-بیمارستان... نترس فقط پات شکسته راننده زود رو ترمز زد و تو زیاد صدمه ندیدی.

صنم ناباورانه با او حرف میزد حوادثی که در مغزش فوران می‌شدند او را به شک انداخته بودند. نمی‌دانست آن چیزها را در خواب دیده یا واقعیت، با صدایی خشدار گفت:

- اون اتفاق تو رستوران واقعی بود؟

شیوا اشکهایش را پاک کرد و گفت:

- تو نگران هیچی نباش... من پیشتم.

در باز شد و او در مقابل چشمان خسته و بی‌رمق صنم وارد اتاق شد. قدم‌های محکم و قرص او انگار روی قفسه‌ی سینه‌ی صنم فرود می‌آمد. اشک از گوشه‌ی چشم صنم سرازیر شد تازه همه چیز داشت از حالت سیاه و سفید درمی‌آمد و وضوح پیدا می‌کرد. بغض گلویش را می‌فشرد.

هیچ‌گاه حتی به فکرش خطور نکرده بود که روزی چنین عملی از فردین سربزند. چانه‌اش زیر فشار بغض در حال لرزش بود. فردین سربه زیر و خطاکار مقابل او ایستاده بود. جرات پیش رفتن را نداشت. صنم زیر لب به شیوا گفت:

- لطفا چند لحظه تنهامون بذار؟

شیوا ناباور به سمت او چرخید دستش را در دست فشرد و قاطع گفت:

- امکان نداره.

صنم چشمانش را پاک کرد و نفس عمیقی کشید:

- خواهش میکنم شیوا.

-اما...

-احتیاج به تنهایی داریم.

قاطعیت آشکار صنم جای بحثی نگذاشت شیوا به اجبار و نامطمئن از جا برخواست:

- من پشت در می‌ایستم.

صنم سرش را تکان داد و منتظر شد بیرون برود. با وجود دردی که در پای چپ احساس می‌کرد خودش را بالا کشید نفس عمیقی کشید و به او نگاه کرد نگاه طولانی و عمیق فردین گویای خیلی از حرفهای ناگفته بود. نگاه ثابت صنم تاب و توان فردین را به یغما می‌برد. صورت شسته از اشک و نگاه کینه توزانه دخترک اولین چیزی بود که توجهش را جلب کرد.

نفسش یکی در میان بیرون می‌آمد. به سمتش رفت قدمهایش کوتاه و بی‌حال بود انگار که تمام قدرتش از او سلب شده باشد. کنار تخت او ایستاد از نگاهش پشیمانی فریاد می‌کشید. کنار تخت ایستاد و با کمی تعلل کنارش نشست. دست و پایش را گم کرده بود و آرام و قرار نداشت. دستان لرزانش را پیش برد و دست دخترک را که کنار پایش قرار گرفته بود به دست گرفت. چه حس کشنده ای؟ ناباور بود و از تنش بخار بلند می‌شد، اشک بی‌محابا از چشمانش فرو می‌چکید و روی گونه‌هایش می‌رقصید دست صنم را بالا آورده روی لبش گذاشت و بوی پوستش را به شامه کشید. پشت دست صنم از اشک‌های او خیس شده بود. نگاه ملتهبش راه چشمان صنم را در پیش گرفتند با بغض سنگینی که در گلویش موج میزد گفت:

- معذرت می‌خوام... منو ببخش.

صنم خشمگین دستش را عقب کشید:

-بابت چی عذرخواهی می‌کنی؟ بابت سالهای پرتنشی که به خاطر توهمات تو گذروندم یا به خاطر اینکه می‌خواستی منو بکشی؟

فردین بدون اینکه بتواند جلوی خود را بگیرد سرش را روی دامن صنم گذاشت و گریه کرد. گریه‌اش سوزناک و از ته دل بود:

- نمی‌دونی چه حالی دارم تو این سه سال سوختم هر روزش قد یک سال گذشت آخه تمام اون خونه تداعی‌گر حضور تو بود تو برزخ بودم می‌فهمی؟ قد همه دنیا دلتنگ شدم قد همه دنیا گریه کردم و سر به دیوار کوبیدم... کجا بودی؟ چرا اینکارو کردی؟ چرا صنم؟ نابودم کردی... نابودم کردی.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اشک‌های صنم شدیدتر روی گونه‌ها سرازیر شد. با وجود همه عذاب و ناراحتی که از فردین در دل داشت باز هم دلتنگ او بود اینقدر که نمی‌توانست انکارش کند. بغضش بیشتر به این دلیل بود.

خیالاتش جان گرفتند و خاطراتی که با او داشت جلوی چشمانش صف کشیدند. او را دوست داشت حتی اگر نمی‌خواست این واقعیت را به زبان بیاورد. اشک‌های بی‌وقفه و مردانه او دخترک را بی‌تابتر کرد نمی‌توانست او را اینقدر غمزده ببیند و سکوت کند آهسته گفت:

- می‌دونم عصبی بودی.

سکوت کوتاه باز به وسیله‌ی صنم درهم شکست:

-اما... تو از اول هم می‌دونستی من موندنی نیستم.

-اما من مثل چشمام ازت مواظبت می‌کردم چرا منو نادیده گرفتی؟ من اینقدر پیش تو بی‌ارزش بودم؟

-تو اول به من خیانت کردی.

-عشق خیانت نیست.

-هست، اگر از جانب تو باشه هست.

-اما تو به من فرصت ندادی.

-فرصت چی؟

-حقم نبود... جواب تمام اون همه محبت این نبود.

-منت می‌ذاری یا ازم انتظار داری در مقابل، هزینه‌ی خوبی‌هات رو پرداخت کنم؟

-صنم؟!

-اگر واسه تو علاقه قیمت داره واسه من نه... خیلی بی‌انصافی فقط توجه تو دیده می‌شد؟ یادت نیست به خاطر تو دست به چه کارایی زدم؟

- منظور من این نبود.

نگاه فردین اجزای چهره‌ی صنم را می‌کاوید. چشمانش تازه تغییرات جزئی صنم را می‌دید چهره‌اش حالت کودکانه‌ی سابق را نداشت که البته بقایای آرایشش بی‌تاثیر در آن نبود.

آنقدرها زیبا نبود اما جذابیتی خیره کننده در چهره‌اش موج میزد قیافه‌ای استثنایی که نمی‌شد به راحتی از کنارش گذشت. مثل گلی که تازه شکفته، ظریف و دیدنی بود.

با وارد شدن پزشک هر دو به عقب بازگشتند پزشک با دیدن صنم لبخند زد و گفت:

-سلام خانم همیشه عصبانی.

صنم با دیدن چهره‌ی آشنای او اشک‌هایش را با کف دست پاک کرد. لبخند عمیقی به لب آورد و سلام داد لبخند شریفی عمیق‌تر شد:

- بهتره دراز بکشی.

-چشم.

-چیه بزرگ شدی حرف گوش کن هم شدی... چه خبر شیطون؟

-سلامتی.

-غیر از اون؟ چکار می‌کنی؟ کجا بودی بی‌معرفت؟

-زیر سایه‌ی شما... اگه یه کم پایین رو نگاه می‌کردید منم می‌دید.

-هنوزم که زبون درازی.

فردین به حرف‌های او گوش می‌کرد و شیطنت‌هایش را با دل و جون می‌بلعید رو به شریفی گفت:

-خوشحالم اومدید، دکترش می‌گفت بیهوش شدنش به خاطر تصادف نبوده.

شریفی نگاه ملامت بارش را به او دوخت:

-نخیر به خاطر شماست... با اون حرکتی که شما از خودتون نشون دادید خوبه که الان اینطوری آروم نشسته... لطفا اتاق رو ترک کنید.

-اما من...

-خدا رو شکر کنید که من روانپزشک سابق صنم بودم و در جریان همه چیز هستم و گرنه محال بود پلیس رو در جریان نگذارم... البته سکوت منم تا زمانی خواهد بود که صنم مخالفتی نداشته باشه، متوجه که هستید خودتون رو تو چه موقعیتی قرار دادید؟ پس لطفا برید بیرون.

فردین نامطمئن به صنم نگاه کرد به سمت او رفت و دستش را در دست فشرد:

- بعدا با هم حرف می‌زنیم و برام روشن می‌کنی تو این مدت کجا بودی؟ با کی بودی؟ چکار کردی؟ خوب؟

صنم فقط به او نگاه کرد فردین موهای بلند صنم را نوازش کرد. به سختی از او روی گرفت ترس از دست دادن دوباره‌ی او، راه نفسش را قفل می‌کرد. صنم برای گفتن حرفش تردید داشت اما دل را به دریا زد و گفت:

-فردین به بابا چیزی نگو.

فردین به عقب چرخید سرش را به زیر انداخت و گفت:

-به اون اطلاع دادم متاسفم اما باید می‌دونست.

اخم‌های صنم درهم رفت:

- بایدی در کار نبود چون دونستنش به نفعه توعه... من می‌دونم نمی‌خواد انکار کنی و اگر نه...

فردین به سمتش قدم برداشت و گفت:

-صنم خواهش می‌کنم با من اینطوری حرف نزن... اون پدر توعه... اگر بهش نمی‌گفتم که بعد از سه سال پیدات کردم...

-چی میشد هیچی... من قرار نیست با تو یا اون برگردم به اون خونه‌ی لعنتی، پس زور الکی نزن.

اگر مداخله‌ی به موقع شریفی نبود مشاجره‌ای شکل می‌گرفت:

-آروم باشید، بهترِ فعلا درباره‌ی این مسئله با هم حرف نزنید، الان عصبانی هستید و به هیچ نتیجه‌ای نمی‌رسید.

فردین از اتاق خارج شد شریفی ساعتی را در کنارش بود و با او حرف میزد در آخر هم به او اطمینان داده بود که اجازه نمی‌دهد به او آسیبی برسد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل دهم

 

محمود نگران به صنم نگاه کرد و گفت:

-صنم جان بهترِ شما بری تو اتاقت، هر چیزی هم پیش اومد بیرون نیا.

صنم مضطرب دستانش را به هم می‌فشرد:

-یعنی اینجا چی می‌خواد؟

لیلا دست او را در دست گرفته با اطمینان گفت:

-عزیزم تو اصلا خودت رو درگیر نکن همه چیز رو به عهده‌ی من و پدرت بذار... به صلاحتِ که تو اتاقت باشی، برو عزیزم.

صنم نامطمئن و مردد راه اتاقش را در پیش گرفت در حالی که هزاران فکر در مغزش می‌چرخید و خیالتی که از دلیل حضور پرویز در ذهنش بافته می‌شد.

محمود برای استقبال از مهمان ناخوانده‌شان به سمت در ورودی رفت در همان حال کوتاه و مسلط به همسرش گفت:

-لیلا جان ازت خواهش می‌کنم برای اجتناب از هر گونه تشنجی در بحث شرکت نکنی و اجازه بدی من گوینده باشم.

لیلا تنها سرش را تکان داد اما این تنها یک خیال خام از جانب محمود به نظر می‌رسید، چون با ورود پرویز گویی همه چیز درون لیلا طغیان کرد. او ناگهانی به سمت پرویز گام برداشت چهره‌اش چنان سرخ و ملتهب بود که انگار در حال سوختن است و چشمانش که انزجار از آن‌ها ساطع بود. در آن لحظه تنها تصویر چهره‌ی کبود و پر درد صنم در ذهنش تداعی می‌شد.

تنها چیزی که در آن زمان می‌توانست او را آرام کند خالی کردن این همه کینه از دلش بود محمود با شتاب خودش را به همسرش رساند و با ملایمت دستش را در دست فشرد و زیر لب گفت:

-چقدرم که تو حرف گوش می‌کنی؟... مگه قرار نشد آروم باشی خواهش می‌کنم لیلا جان، اگر نمی‌تونی باهاش روبه رو بشی برو پیش صنم.

لیلا  سرش را تکان داد و از میان دندان‌های به هم فشرده‌اش گفت:

-بذار برم با دندونام ریز ریزش کنم مرتیکه‌ی بی‌همه چیز رو، فکر کرده می‌ذارم همه چیز به همین آسونی فراموش بشه؟

-لیلا به صنم فکر کن، فرصت بده همه چیز رو دوستانه حل کنیم اون به اندازه‌ی کافی صدمه دیده.

لیلا نگاه پر‌‌تنفرش را از پرویز دور کرد و برای باز یافتن آرامش چند نفس عمیق کشید. محمود همانطور که دست همسرش را محکم در دست می‌فشرد به سمت پرویز چرخید. او کمی دورتر درست مقابل در ورودی ایستاده با اخم‌های درهم بحث‌شان را دنبال می‌کرد محمود نگاه نگرانش را حواله‌ی او کرد به خود مسلط شده به مبلهای وسط سالن اشاره کرد و گفت: بفرمایید خواهش می‌کنم راحت باشید.

پرویز تعارفات محمود را نادیده گرفت و طلبکارانه گفت:

-کار من تو این خونه زیاد طول نمی‌کشه اومدم دخترم رو از شما پس بگیرم فکر نمی‌کنم که احتیاج باشه...

محمود با اخم به میان حرف او پرید و گفت:

-شما دیگه شورش رو در آوردید... اون از حرکت خشونت‌آمیز برادر خانمتون اینم از برخورد آمرانه و غیر قابل قبول شما، آقای امیدی صنم به همون اندازه که دختر شماست دختر من و لیلا هم هست، پس بهترِ به جای درگیری‌های بی‌مورد اختلافاتمون رو در آرامش حل و فصل کنیم.

پرویز چهره درهم کشید و قدمی به سمت او برداشت:

-من نیازی به گفتمان نمی‌بینم.

-آقای امیدی با این برخورد خصومت‌آمیز به هیچ نتیجه‌ای نمی‌رسید کمی مراعات کنید و بیش از این حرمت خونه‌ی من رو نشکنید... از اینکه بدون در نظر گرفتن آبرو و حیثیتم پای پلیس رو وسط کشیدید واقعا عصبانی هستم اما قصد ندارم باز با راه انداختن یک قائله مشکلات رو در میان این دو خانواده حل نشده و دختر بیچاره رو معلق نگه دارم پس خواهش می‌کنم...

-شما که می‌دونید اجازه‌ی صنم دست منه پس...

لیلا با حالتی فریاد‌‌گونه به میان حرف او دوید و گفت:

-مثل اینکه فراموشت شده صنم خیلی وقتِ به سن قانونی رسیده و احتیاجی نیست شما براش تصمیم بگیرید... اصلا چطور با خودت فکر کردی از این طریق صنم با تو برمی‌گرده؟ اصلا نمی‌دونم جناب عالی چطور روی بیان کردن شکایتت رو پیدا کردی؟ بر چه اساسی؟

پرویز با اینکه می‌دانست قانونا صنم حق انتخاب دارد و نمی‌تواند او را مجبور به بازگشت کند اما چاره‌ای هم جز این نمی‌دید، باید تمام تلاشش را می‌کرد. باید همه‌ی راه‌ها را امتحان می‌کرد.

وضعیت بد مالی‌اش مانع می‌شد عادلانه فکر کند. سرمایه‌های کلانی که تنها از ثروت فردین تامین می‌شد تمام هوش و حواسش را درگیر خود کرده بود. نمی‌توانست به این راحتی از این ثروت هنگفت چشم پوشی کند. خوب می‌دانست بدون ثروت فردین در منگنه قرار خواهد گرفت و از سرمایه گذاری‌های کلان خبری نخواهد بود.

او دوست داشت با سرمایه داران بزرگ هم ردیف شود. او می‌خواست همچنان بزرگ باقی بماند و از بابت موفقیتش تحسین شود. خوب می‌دانست از ازدواج فردین و صنم چه منافع بزرگی به دست خواهد آورد. حقوقی که حتی در این زمان و با وجود نزدیک بودنش به فردین در اختیار نداشت. پس باید تمام سعی خود را به کار می‌گرفت تا به آنچه آرزویش را داشت دست می‌یافت. او با خود می‌گفت که نباید به این سادگی کوتاه بیاید تا به خواسته‌اش برسد با خشم فریاد زد:

-اون دختر منِ.

لیلا مانند او پاسخ داد:

-و همچنین دختر من پس بهترِ به جای داد و بیداد منطقی برخورد کنی بلکه بتونیم به یه نتیجه‌ی میانه برسیم.

پرویز خشمگین به آن دو نگاه کرد باید کمی آرام می‌شد شاید می‌توانست با نشان دادن حسن نیت خود، به نتیجه‌ای رضایت بخش دست پیدا کند پس بهتر دید راه پیشنهادی آنها را در پیش بگیرد و خونسرد باشد. نفسش را بیرون داد و به سمت مبل‌ها رفته نشست، محمود و لیلا مقابلش قرار گرفتند او با تأنی گفت:

-خیلی خوب من گوشم با شماست... پیشنهادتون چیه؟

محمود نفسش را بیرون داد:

-آقای امیدی من هیچ پیشنهادی نمیدم من فقط می‌خوام شما رو قانع کنم خوب می‌دونید که این تصمیم رو دخترتون گرفته این جار و جنجال‌ها راه به جایی نداره و جز دور کردن اون هیچی عایدتون نمی‌شه.

-می‌گید چکار کنم از حق پدریم بگذرم؟

لیلا با اخم گفت:

-آقا پرویز چرا واقعیت قضیه رو پنهان می‌کنی، تصور کردی با سکوتت می‌تونی حقایق رو بپوشونی؟ فکر کردی تا کی می‌تونی نقش بازی کنی و بقیه رو گول بزنی تو با همین مظلوم نمایی‌هات ده سال دخترم رو ازم دور کردی بدون اینکه به فکر وضعیت روحیش باشی، فکر کردی همه رو قانع کردی که دوسش داری نخیر همه می‌دونن تو این کار رو کردی که فقط به همه‌ی اون آدمای تو خالی و احمق دور و برت نشون بدی که می‌تونی بچه‌دار بشی و این زنته که بچه‌دار نمی‌شه تو فقط نمی‌خواستی برچسب ناتوان بودن بهت بخوره... اومدی که باز باعث عذابش بشی، کور خوندی من نمی‌ذارم... تو لیاقت پدر بودن رو نداری.

محمود می‌دانست حضور لیلا این صلح را از میان می‌برد پس عجولانه دستان همسرش را گرفته با ملایمت گفت:

-عزیزم می‌شه خواهش کنم شما بری وسایل پذیرایی رو آماده کنی.

لیلا به محمود نگاه کرد نگاه ملتمسانه و خواهشمند او باعث شد کوتاه بیاید. از جا برخواست و به آشپزخانه رفت. بعد از خروج او محمود به پرویز دیده دوخت:

-از حرف‌هاش دلگیر نشید اون یه کم از بابت تصادف صنم ناراحتِ.

پرویز موضوع را کش نداد به سردی گفت:

-مهم نیست.

-من تنها یه پیشنهاد می‌تونم به شما بدم.

پرویز به او دقیق شد محمود ادامه داد:

-اگر شما بپذیرید که دیگه مزاحمتی برای من و خانواده‌ام ایجاد نکنید منم قول میدم شکایتم رو پس بگیرم تا فردین آزاد بشه... خوب نظرتون چیه؟

پرویز می‌دانست در حال حاضر مهم‌ترین چیز رد اتهام از فردین است، پس مقاومت در حال حاضر بی‌فایده بود و عاقلانه‌ترین تصمیم پذیرش این پیشنهاد بود خیلی کوتاه سر تکان داد و گفت:

-موافقم

محمود خوشحال از پذیرش خواسته‌اش از جا برخواسته دوستانه دستش را به سمت او گرفت پرویز نیز ناچاراً از جا برخواسته با او دست داد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل یازدهم

 

محمود روزنامه را تا کرد و گوشه‌ی میز گذاشت و رو به صنم گفت:

-چی شد؟ حالش خوب بود؟

-آره، خیلی سلام رسوند.

- از کوچولش چه خبر؟

-غیر از شیطنت هیچی، بیچاره شیوا از وقتی مانی رو به دنیا آورده یه ثانیه‌ی راحت نداشته.

-اما از زندگیش راضیه.

-آره بابا تو این سه سال که ازدواج کرده حتی از یه لحظه‌اش پشیمون نبوده خودش که اینطور میگه.

محمود نفس عمیقی کشید و با لذتی غیرقابل وصف گفت:

-کی میشه تو رو هم ببینم که خوشبخت داری زندگی می‌کنی بچه‌هات و شوهرت دور و بر ما رو پر کردن و سر و صدا راه می‌ندازن... پسر خوشگلت بهم میگه بابابزرگ واسم از جوونیات بگو منم... ای بابا چه خیالات دور و درازی دارم، من که می‌دونم تو اصلا حرف گوش نمی‌کنی اما دلم قبول نمی‌کنه که آروم بگیره.

صنم با سر و صدا نفسش را بیرون داد نمی‌توانست خانواده‌اش را مجاب کند و بحث ازدواج را کاملا ببندد. می‌ترسید پدرش دچار سوء تفاهم شده و او را قدرنشناس و وقیح انگارد.

با خودش گفت: «اگر مثل همیشه با او حرف بزنم مطمئنا هیچ نتیجه‌ای نمی‌بینم و جدی گرفته نمی‌شم از طرفی اگر رک و پوست کنده بخوام باهاش حرف بزنم اونوقتِ که رفتاری بی‌رحمانه و زننده ازمن سر می‌زنه. »

او به خوبی خودش را می‌شناخت هرگاه می‌خواست جدی حرف بزند بی‌ملاحظه و کوبنده حرف میزد. ترس داشت شخصی بی‌قید جلوه کند. مستاصل شده بود. در دل تکرار کرد«خدایا خودت کمکم کن یه کاری کن بابا از صرافت شوهر دادن من بیفته»

از جا برخواست و کنار پدرش رفت. دستش را دور شانه‌ی او حلقه کرد چاره‌ای نبود. نباید چیزی از خود بروز می‌داد چون پدرش همه‌ی زندگیش بود ناچار گفت:

- باباییِ گلم، مگه تو چند سالتِ که اینقدر واسه بابابزرگ شدن عجله داری؟ به موقعش ازدواج می‌کنم و کلی بچه‌ی قدونیم قد دورت رو می‌گیرن... اونوقت شما به من میگی بیا بچه‌هات رو جمع کن و ببر دیوونه‌ام کردن، خسته شدم.

محمود جوری مشتاقانه حرف میزد گویی نوه‌هایش در همین زمان دور و برش را پرکرده‌اند:

-دلت میاد، نوه‌هام رو تخم چشمام جا دارن... انشالله که وقتش خیلی زود باشه.

-شما که میدونی من تازه کارشناسی ارشد قبول شدم و فعلا تو فکر ازدواج نیستم... وقتش رو ندارم.

-مگه دست توِ دختره‌ی کله‌شق چهل و پنج سال سن دارم تو تمام این سال‌ها یه دختر به لجاجت و بی‌فکری تو ندیدم.

صنم اعتراض‌کنان گفت:

-بابایی من که حرف غیرمنطقی نمی‌زنم هر کس دیگه هم جای من بود همین تصمیم رو می‌گرفت.

-مثل اینکه تو فراموشت شده که موقعیتت با بقیه فرق می‌کنه، از طرفی تو داری میری تهران هیچ تضمینی نیست که اونجا پدرت رو نبینی، پس چرا اینقدر دست دست می‌کنی؟ اگر اطمینان نداشتم که فردین الان داره شیراز رو زیر پا می‌ذاره تا تو رو پیدا کنه به هیچ صورتی اجازه نمی‌دادم به تهران سفر کنی... خونه داییت هم که نمیری مجبورم به این سفر راضی باشم چون مطمئنم اونا حتی تصورش رو هم نمی‌کنن که تو تهران باشی.

-بابا من دیگه نمی‌خوام به خاطر ترس زندگیم رو نابود کنم من دیگه از هیچ کس نمی‌ترسم.

-نمی‌ترسی؟ مسخره می‌کنی؟ دفعه‌ی آخر فراموشت شده که با چه وضعی برگشتی؟ اینقدر ترسیده بودی که حتی معالجه‌ی پات رو تا رسیدن به شیراز به تعویق انداختی... تمام وقت از درد به خودت پیچیدی اونوقت میگی نترسیدم.

-آره ترسیدم اما تونستم بر ترسم غلبه کنم.

-از کدوم غلبه حرف می‌زنی؟ تو اگر شانس نمی‌آوردی هیچ وقت نمی‌تونستی از اون بیمارستان فرار کنی اونم چه فراری؟ اگه اون دکتر روانپزشک به تو کمک نمی‌کرد هیچ وقت نمی‌تونستی از اونجا خارج بشی... اگر اون فردین رو سرگرم نمی‌کرد و اونو به اتاقش نمی‌کشوند با وجود نگهبانی‌های مداومش تو فرصت پیدا نمی‌کردی حتی یه قدم از اتاقت دور بشی.

-بابا خواهش می‌کنم ته دلم رو خالی نکنید من احتیاج به دلگرمی دارم، می‌خوام کمکم کنید اعتماد به نفسم بالا بره اما شما فقط دارید منو تو قالب ضعف جا می‌دید... اگر به این صورت باشه من هیچ وقت نمی‌تونم یه آدم محکم بشم.

-تو چرا متوجه نیستی موضوع فقط قدرت روحی نیست تو از نظر جسمی خیلی از یه مرد ضعیف‌تری هر چقدر هم سعی کنی در آخر یه پله پایین‌تری.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صنم ناراحت از جا برخواست و دلخور گفت:

- به هر حال من قصد ندارم یه مرد رو وارد زندگیم کنم به صرف اینکه نقش یه بادیگارد رو واسم ایفا کنه... من احتیاج به کسی ندارم.

-لجبازی که چیزی رو تغییر نمیده فقط به خودت ضرر می‌رسونی.

-باشه بابا بزارید راحت باشم.

-من گفتنی‌ها رو به تو گفتم حالا میل خودته.

صنم روی زمین نشست و دستان پدرش را دست گرفت و بغض آلود گفت:

- بابا؟

محمود به او خیره شد و با محبت گفت:

-جونم عزیزم

-از اینکه به خاطر من مجبور شدید چند بار کار و خونتون رو عوض کنید خسته شدید؟ راستش رو بگید؟ از مشکلاتم عاصی شدید؟

محمود لبخندی مهربان به لب آورد:

- معلومِ که نه عزیزم تو تنها فرزند منی، شاید از اتفاقات پیش اومده ناراحت بشم اما نه به دلیلی که تو تصور می‌کنی، من از این غصه می‌خورم که نمی‌تونم واست کاری انجام بدم... سه سال پیش که از فردین شکایت کردم دیدی چه بلوایی به راه افتاد... اگر با پدرت توافق نکرده بودم که بزاره تا همیشه با ما زندگی کنی هیچ وقت رضایت نمی‌دادم... اما حس می‌کنم خیلی کوتاهی کردم و زود جا زدم احساس بی‌مصرف بودن می‌کنم و نگرانتم.

-اما بابا هم من و هم بقیه می‌دونیم که به خاطر من دست به چه کاری زدید شما خیلی بیشتر از انتظارم با اونها در افتادین.

-همین که از اونها دور باشی برای من کافیه.

صنم نامطمئن گفت:

-یه سوال بپرسم راستش رو به من می‌گید؟

-البته

-چند بار که رفتیم خونه عمه اینا شنیدم که به شما می‌گفت که چرا بچه دار نشدید... بابا چرا؟

محمود موهای دخترش را نوازش کرد هیچگاه دوست نداشت او را دچار عذاب وجدان کند. می‌دانست صنم با اطلاع یافتن از حقیقت زود قضیه رو جور دیگری تعبیر و خودش را مقصر قلمداد می‌کند. پس ترجیح داد او را از واقعیت مطلع نکند و با دلایل دیگری او را قانع کند:

-من خودم یه دختر دارم که دردسراش تمامی نداره شیطنت و بازیگوشیش هم همینطور تازه مگه نشنیدی که میگن فرزند کمتر زندگی بهتر.

-نه بابایی جدی.

-مگه من شوخی کردم راستش رو گفتم بلا... من تو زندگیم همه چیز دارم زن خوب، دختر شیرین زبون، دیگه چی بیش از این می‌خوام خوشبختی یعنی همین.

-یعنی پشیمون نیستید از اینکه خودتون...

-نه عزیزم من تو یه خانواده‌ی پرجمعیت بزرگ شدم... با اینکه تک پسر بودم اما شاهد سر و صدا و ناسازگاری‌ها بودم واسه همین همیشه به خودم می‌گفتم که فقط یه بچه می‌خوام، اونم وقتی که با مادرت ازدواج کردم حاضر و آماده بود شنیدی میگن یکی بخر دوتا ببر.

لحن شوخ محمود خنده‌ی صنم را تشدید کرد هنوز ثانیه‌ای نگذشته بود که صدای آخ گفتن محمود بلند شد لیلا با اخم گفت:

- تو الان داشتی به بچه چی می‌گفتی؟

محمود که سرش به سوی دست همسرش متمایل شده تا از درد گوشش کم کند مظلومانه گفت:

- به خدا شوخی بود.

لیلا گوش محمود را رها کرد و دست به سینه و اخم‌آلود گفت:

-می‌دونم شوهر دیوونه‌ی خودم ولی مجازات داری چون اصلا از حرفت خوشم نیومد امروز شام رو تو باید درست کنی.

محمود مثل ماموری آماده به خدمت از جا پرید:

-همین الساعه، شام چی میل دارید بانو؟

-هر چی فقط سوخته نباشه.

-نه خانم سوخته چیه؟... الان سفارش سه تا پیتزای مشتی میدم انگشتاتم باهاش میجوی حالا می‌خوری می‌بینی.

-ااا... زحمت نشه واست.

-نه چه زحمتی... خرجش فقط یه تلفنِ.

-واقعا که محمود پیتزا که...

-دیگه بهونه نیار لیلا جونم یه امشب که اشکال نداره.

لیلا دستش را روی پهلو گذاشت و انگشت اشاره‌اش را به سمت او گرفت و گفت:

-فقط امشب

-چشم خانم

محمود به سمت تلفن رفت و با سرعت برق سفارش پیتزا داد لیلا نگاه نگرانش را به دخترش دوخت و گفت:

-حالا کی قرارِ حرکت کنی؟

-هفته‌ی دیگه باید اونجا باشم.

-نمی‌شه انتقال بگیری واسه یه جای دیگه؟

- نه مامان من نمی‌خوام، دوست دارم اونجا درس بخونم، تازه قوانینی هست که نادیده گرفته نمی‌شه حداقل باید یه ترم بخونم تا بشه انتقالی بگیرم، اونم باز شرایطی داره که اگر شامل حال من نشه درخواستم لغو میشه، قبلا هم درباره‌اش با شما صحبت کردم.

-آخه...

-میدونم نگرانی اما شما اصلا غصه نخور من می‌دونم باید چکار کنم.

-دست خودم نیست همش کابوس می‌بینم... باباتم به تصمیمش پافشاری می‌کنه... تا حالا اینقدر مطمئن و قاطع ندیده بودمش میگه تصمیمم قطعیه... می‌خوای چکار کنی؟ فکر نکن اون بهت میگه هر چی خودت خواستی یعنی واقعا همینطوره، اون فقط می‌خواد آرومت کنه اما مطمئنم که روی حرفش می‌مونه.

صنم ناراحت به او نگاه کرد و گفت:

-نمی دونم مامان... با دایی حرف زدی؟

-من نه، بابات باهاش تماس گرفت اونم حرف بابات رو تکرار می‌کنه.

-نمی‌دونم چرا همه با من سرناسازگاری گذاشتن... هم بهشون حق میدم هم نمی‌تونم خودم رو راضی کنم.

نفس عمیقی کشید و برای آوردن بشقاب به آشپزخانه رفت.محمود به لیلا نگاه کرد و گفت:

-حمید خیلی ناراحت بود که نتونسته مرخصی بگیره و به دیدنمون بیاد خیلی ابراز دلتنگی کرد و گفت سلام برسونم... کارش زیاده از طرفی بهش مرخصی نمیدن... مجبوره که مرخصی‌هاش رو واسه روزایی که دانشگاه تدریس داره نگه داره

- خیلی کار می‌کنه.

-آره اما در عوضش زن و بچه‌اش آسایش دارن... می‌گفت هوا هنوز خیلی گرمِ... بهش گفته بودم کیش گرمِ اما نمی‌دونست تابستون اینطوری غوغا میشه.

-خیلی دلتنگشم.

-انشالله که یه فرصت بشه بریم دیدنشون.

-انشالله.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل دوازدهم

 

صنم روی تختش مچاله شده بود. عرق از سر و رویش روان بود. الم شنگه‌ی عجیبی در مغزش به راه افتاده بود. اشک‌هایش یکی پس از دیگری روی صورتش دویدند. احساس گناه بیچاره‌اش کرده بود. دوباره خواب همیشگی را دیده بود همان حرف‌ها، همان نگاه‌ها، همان صحنه‌ها جلوی چشمانش را گرفته بودند.

سرش را به بالشت فشرد و با دلی پرآشوب گفت:« خدایا من تا چقدر باید تاوان اون اشتباه رو بدم؟ خودت شاهد بودی که من قصدم اصلا اون چیزی نبود که فردین و دیگران تصور می‌کردن، تو تنها کسی هستی که از دل من خبر داری تو علیمی، تو دانایی می‌دونی ته دلم چه خبره؟ می‌دونی دروغ نمی‌گم نمی‌‌خوام هم خودم رو توجیه کنم یا حتی گله کنم، اما آخه چرا باید من اینقدر عذاب بکشم می‌دونم اشتباه از من بوده حتی اگر هم غیرعمد بوده باشه»

دستش را روی چشمانش کشید سینه‌اش می‌سوخت سرش نیز هم. می‌دانست امکان گریز و یا فروکش کردن احساسات و عذاب‌های کهنه وجود ندارد و باید سنگینی آن‌ها را تا ابد به دوش بکشد. کاش می‌توانست به عقب برگشته پاکنی بردارد و تمام خطاهایش را پاک کند.

تمام هوش و حواسش حول و حوش خاطراتش می‌چرخید رو به سقف دراز کشید. فضای تاریک روبه روی صنم مثل یک پرده‌ی سینما کم کم با تصاویر پر می‌شد.

این تنها صنم نبود که در خاطراتش دست و پا میزد. در گوشه‌ی دیگری از زمین خدا فردین در تقلا با گذشته به خود می‌پیچید. فردین هم آن شب مثل صنم بدخواب شده بود و مدام گذشته را به خاطر می‌آورد و بابت حوادث رخ داده گاهی خود و گاهی دیگران را در ذهن به محکمه می‌کشید.

صنم به یاد آورد. تازه پانزده سالِ شده بود و حال و هوای دیگری داشت. فکر می‌کرد بزرگ شده و حق دارد مثل یک دختر بزرگ رفتار کند. تغییرات صنم کاملا دیده می‌شد عصبانیتش، کج خلقی‌هایش نشان از بلوغش بود تمام حواس فردین به او معطوف شده بیش از قبل به او محبت می‌کرد. او سعی داشت محیط آرام و راحتی برای صنم فراهم آورد و از هیچ کاری در این راه دریغ نمی‌کرد.

فریبا نیز از این قافله عقب نمانده بود و مانند فردین تمام وقت به روی صنم زوم شده و روحیاتش را دنبال می‌کرد. مهربان و دلسوز با صنم برخورد می‌کرد. هیچ کدام از اهالی خانه دلیل این تغییر سیصد و هشتاد درجه را درک نمی‌کردند و صنم که به هیچ صورتی مجاب نمی‌شد. این محبت‌ها بی‌دلیل باشد، در سکوتی پر معنا به انتظار حرکت خاصی از او بود. اما انتظار صنم بی‌نتیجه ماند و هیچ حرکت غیرطبیعی از او سر نزد. او هر روز بیشتر خود را به صنم نزدیک می‌کرد، مانند مادری دلسوز درباره آینده حرف میزد و پرتره‌ای از زندگی پیش روی صنم می‌کشید که صنم را به رویا می‌برد. حرف‌ها و توصیه‌های او غرور نوجوانیش را تحریک می‌کرد.

اوایل به واسطه‌ی شناختی که از فریبا داشت نامطمئن و مشکوک از او می‌گریخت فکر می‌کرد نقشه‌ای در سردارد، اما به مرور زمان، رنگ و لعاب تعاریف و تذکرات او برای صنم دلچسب شد.

تصوراتی که او از ازدواج و زندگی مستقل در ذهن صنم ساخته بود کپی از داستان‌های افسانه‌ای می‌نمود. بی‌تجربگی صنم باعث می‌شد بدون هیچ شک و شبهه‌ای صحبت‌های فریبا را جرعه جرعه بنوشد. فریبا خوب می‌دانست چگونه احساسات صنم را به بازی بگیرد. او می‌خواست بدین وسیله صنم به ازدواج اشتیاق پیدا کند.

می‌خواست از او خلاص شود تلاش‌های مستمر و بیهوده‌ای که در جهت دور کردن فردین از صنم از او سر زده بود، او را به این امر واقف کرده که فردین هیچگاه فکر و دلش را با او همراه نخواهد کرد. به همین سبب روش خود را تغییر داد می‌خواست کاری کند که صنم با میل و رضایت خود از خانه خارج شود.

او با لحنی اغواکننده به صنم آموزش می‌داد به او می‌گفت که چگونه می‌تواند شخص مورد علاقه‌اش را متوجه خود کرده تمام عشق و توجه او را به سوی خود معطوف کند. صنم در برابر سخنان او خود را بی‌تفاوت نشان می‌داد اما ناخوداگاه همه چیز را در ذهنش ثبت و ضبط می‌کرد.

حرف‌های شیرین فریبا که بویی جز توجه و محبت و علاقه نمی‌داد صنم را خام کرده بود. با اینکه هیچ تغییری در رفتار و حرکات صنم پیش نیامده بود، اما فریبا به راحتی می‌توانست نگاه صنم را بخواند می‌دانست به هدفش نزدیک شده و از این بابت از شادی در پوست خود نمی‌گنجید.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چند ماهی گذشته بود. زندگی صنم دچار هیچ دگرگونی نشده و همه چیز مثل سابق پیش می‌رفت. اما یک اتفاق غیر منتظره باعث تغییر همه چیز شد. اولین جرقه برای به اشتباه انداختن صنم پیش آمد. هراس و ترس صنم خیلی از معادلات او و نزدیکانش را به هم ریخت جوری که نتوانست آن را تصحیح کند.

شریک جدید فردین و خانواده‌اش برای صرف شام به ویلا دعوت شده بودند. فردین می‌خواست بدین وسیله آشنایی و شناخت بیشتری بینشان صورت بگیرد. برای آن شب سنگ تمام گذاشته بود کلی سفارش می‌کرد و مرتبا دستور می‌داد.

بلاخره مهمانان رسیدند. صنم بی‌حوصله بود اما به اصرارهای فردین احترام گذاشته و به جمع پیوست، و پس از سلام و علیک کوتاهی بدون هیچ کلامی نشست. همه سرگرم گفت و گو بودند و لحظاتشان را با خنده‌های بی‌‌بهانه می‌گذراندند. فقط صنم بود که دست به سینه به جمع دیده دوخته و کار ارزیابی را به عهده گرفته بود. بی‌اختیار به همه‌ی آنها با دیده‌ی شک می‌نگریست. گویی برای تصاحب آنچه مال اوست پا به آن خانه گذاشته‌اند مطمئن بود احساسش به او دروغ نمی‌گوید و خیلی زمان نبرد تا چشمانش نیز مهر تاییدی بر احساساتش بزنند.

صنم به ندرت با کسی می‌جوشید، بنابراین وقتی دختر شریک فردین که نامش ساناز بود به کنارش آمد تا باب آشنایی را باز کند، او با بی‌‌تفاوتی از جا برخواسته و راه آشپزخانه را در پیش گرفت. نمی‌خواست به او توهین کرده باشد اما رفتارهای عجیب و غریبی که او در مقابل فردین از خود نشان می‌داد صنم را به طغیان واداشته بود.

از حرکات دخترک می‌شد به راحتی احساسات داغش را فهمید مکنونات قلبیش کاملا عیان بود از نگاه‌های خانواده‌اش اینطور برداشت می‌شد که کاملا با او و عشوه‌های گاه و بی‌گاهش موافق هستند. از چهره‌ی فردین هم رضایت فریاد می‌کشید.

نگاه حقارت‌آمیز فریبا دنباله روی صنم بود. می‌دانست که فردین با یافتن عشق، کمتر فرصت می‌کند به صنم توجه نشان دهد و کم کم دختر مورد علاقه‌اش جای صنم را پر می‌کند. این را می‌شد به خوبی در رفتارهایش دید. از زمانی که ساناز را دیده حتی برای لحظه‌ای چشم از او برنداشته بود.

تمام دغدغه‌ی فردین، ساناز و راحتیش شده بود. حتی سر میز شام صنم را از یاد برده و کنار ساناز نشسته بود. صنم از رفتارهای فردین خیلی چیزها دستگیرش شده بود. مضطرب و بغض کرده در سکوت با شامش بازی می‌کرد زیر چشمی به ساناز نگاه کرد. زیباییش بیش از آن بود که بشود بی‌تفاوت از آن گذشت.

فردین بی‌رحمانه او را از یاد برده بود با خودش گفت:«یعنی اینقدر زیبایی مهمه که اینطوری از خودش بی‌خود شده؟ مثل احمق‌ها رفتار می‌کنه همش چشمش به دهن این دخترِ است، انگار حالا چه تحفه‌ای تشریف داره... واقعا که فردین فکر نمی‌کردم اینقدر ضعیف باشی که به خاطر ظاهر یه دختر اینطوری از خود بی‌خود بشی» با خود کمی فکر کرد:« نباید بی‌انصاف باشم دخترِ مثل یه تیکه جواهرِ. نگاه کن چطوری حرف می‌زنه؟ چه اعتماد به نفس بالایی داره. چقدر محکم و شیرین لبخند می‌زنه، حتی عشوه‌هاش هم حد و اندازه داره به خودش کاملا مسلطِ... به نظر نمیاد دختر بدی باشه»

دلش شکسته بود. نیم نگاهی به فردین انداخت مشخص بود که کاملا مجذوب دختر جوان و زیبای مجلس شده است. با عذرخواهی از جمع خارج شد و به اتاقش پناه برد. احساس سرخوردگی می‌کرد، از اینکه اینقدر سریع فردین او را کنار گذاشته و کس دیگری را جایگزینش کرده بود، احساس عذاب می‌کرد. روی تخت افتاد و سرش را در بالشت فرو برد.

در اتاقش جیغ کشان از هم گشوده شد. صنم به عقب چرخید. فریبا در حالی که پوزخندی روی لب‌هایش جا خوش کرده بود وارد اتاق شد و در را محکم به هم کوبید. دستانش را درهم قلاب کرد و با انزجار گفت:

-تو اینجایی؟ چرا تو جمع نموندی؟ آهان متوجه شدم، تحمل نداری ببینی فردین به غیر از تو به دختر دیگه‌ای توجه نشون میده مگه نه؟ عزیزم یه توصیه رو از من بپذیر بهترِ هرچه سریع‌تر خودت از این خونه بری و اگر نه فردین تو رو از اینجا بیرون می‌ندازه. فکر می‌کنم بدونی که عشق آدم رو کور می‌کنه اگه عشقش از تو خوشش نیاد بی‌هیچ تردیدی تو خیابون انداخته میشی مثل یه آشغال، می‌فهمی که من چی می‌گم مگه نه؟ به نظرم تا وقت داری و دیر نشده یه بدبخت رو پیدا کن که تو رو بهش بندازیم... آخه بعدا فرصتش رو پیدا نمی‌کنی، هیچ کس یه دختر بی‌کس و کار رو به عنوان همسر انتخاب نمی‌کنه. دلم خیلی واست می‌سوزه خیلی بدبختی. فکر می‌کردی فردین تا همیشه حواسش به توِ، نه عزیزم اون یه مرد جوان و با احساسِ که کم کم داره عاشق می‌شه مطمئنا خیلی زود دختر بیچاره‌ای رو که از سر دلسوزی بهش محبت می‌کرد رو از یاد می‌بره.

صنم از توهین‌های فریبا کاملا خرد شده و بغضی به اندازه‌ی یک قلوه سنگ در گلویش چمباتمه زده بود. از دست دادن تنها حامی‌اش او را دچار یاس می‌کرد قالب تهی کرده بود. می‌خواست جواب دندان‌شکنی به فریبا بدهد، اما ترس و دلهره و بغض سنگین زبانش را بند آورده بودند.

چهره ی بی‌رنگ و چشمان اشک‌آلود صنم این اطمینان را به فریبا دادن که در کار خودش موفق شده و او را درهم شکسته است. با پیروزی به او خندید و از اتاق خارج شد. صنم از اینکه نتوانسته قفل زبانش را بشکند و از خود دفاع کند بسیار ناراحت و عصبی بود.

اهانت‌های فریبا هنوز دور سرش می‌چرخیدند و به او دهن کجی می‌کردند. دستش را روی شقیقه‌هایش فشرد. از فردین منزجر شد و به حال غرور ویران شده‌ی او تاسف خورد. هیچ گاه فکر نمی‌کرد فردین که مثل سنگ سخت به نظر می‌رسید را در این حالت گیج و مغشوش ببیند. گویی دیگر از خود و حرکاتش هیچ اطلاعی نداشت.

صنم عصبی چند بار سرش را تکان داد تا شاید اعمال او را از ذهنش بیرون کند. روی تخت دراز کشید و به سقف خیره شد. خودش را کاملا باخته بود با خود می‌اندیشید که چقدر طول خواهد کشید تا فردین او را از خانه خارج کند. از آنجا که پدرش هیچ‌گاه و در هیچ موردی از او حمایت نکرده بود و برای رضایت او کاری انجام نداده بود، مطمئنا اینبار هم سکوت کرده و فقط نقش تماشاچی را ایفا می‌کرد.

تمام شب به دنبال نقطه‌ای نامعلوم تمام ذهنش را زیر و رو کرد. نمی‌دانست پی چه چیز می‌گردد. فقط می‌خواست راه حلی بیابد هرچه به صبح نزدیکتر می‌شد، صنم به نتایج بهتر و واضحتری می‌رسید. هوا گرگ و میش بود که به آنچه می‌خواست دست پیدا کرد و توانست نفس آسوده‌ای بکشد. چشمانش را به روی هم گذاشت تا کمی بخوابد و نیروی تحلیل رفته‌اش را بازیابد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نزدیک ظهر با صدای فردین از خواب بیدار شد. کش و قوسی به تن داد. هنوز خیلی خسته بود و به خواب احتیاج داشت، پس باز به زیر پتو لغزید. فردین با لبخند پتو را از روی او کنار کشید:

- صنم خانم بیدار شو، لنگ ظهره.

صنم خواب آلوده گفت:

-ولم کن، می‌خوام یه کم دیگه بخوابم.

-تنبل پاشو خواب بسه! گرسنمه، تا حالا سر میز منتظرت نشسته بودم.

صنم به اجبار در جا نشست و با حالتی عصبی دو دستش را روی تشکش کوبید. دلخور دستش را روی چشمانش کشید و با لب‌های آویزان گفت:

-خسته‌ام بی‌رحم.

فردین با خنده‌ی شیرینی دست او را کشید:

-پاشو بچه، پاشو برو آماده شو، الانِ که کلاس ورزشت دیر بشه.

فردین که صنم را بی‌حرکت دید، دست به کار شد و سعی کرد او را از تخت بیرون بکشد، اما صنم از رو نمی‌رفت و همچنان در میان تخت و هوا کش می‌آمد. فردین دستانش را رها کرد، پارچ آب را برداشت و با لحنی تهدیدآمیز گفت:

-تا آب رو روی سرت خالی نکردم پاشو.

صنم غرغرکنان از جا برخواست کش موهایش را از روی عسلی برداشت و موهای فرفریش را بالای سر جمع کرد و بست با چشمان ریز شده به فردین نگاه کرد و گفت:

-تو که فقط می‌خواستی منو بیدار کنی، واسه چی اینجا ایستادی؟ برو دیگه.

-چرا اینقدر شاکی با من حرف می‌زنی؟ منو بگو تا حالا صبحونه نخوردم و منتظر جناب عالی نشستم.

صنم با کنایه گفت:

-لازم نکرده برو همون عزیزتر از جونت رو دعوت کن، چکار به من داری؟

-منظورت کیه؟

صنم بی‌خیال به سمت کمدش رفت و حوله برداشت فردین روبه رویش ایستاد به زور می‌توانست خنده‌اش را کنترل کند. حسادت او را به وضوح می‌دید اما می‌خواست از زبان خودش بشنود و مطمئن شود که مشکل فقط همین است.

صنم در حالی که می‌خواست خودش را عادی نشان دهد مشغول بازی با حوله بود و یا بی‌هدف کمدش را زیر و رو می‌کرد فردین دستش را روی شانه‌های او گذاشت و او را به سمت خود بازگرداند. دستش را روی گونه‌های صنم گذاشت و با ملایمت گفت:

-صنم، من تو رو از خودم بهتر می‌شناسم، عزیزم راست و پوست کنده به من بگو از چی ناراحتی؟

صنم دستان او را به کنار زد و تغص از او روی گرفت:

-واسه‌ی تو چه اهمیتی داره؟ برو به خوشیت برس، اگر قرار داشته باشی خوب نیست به خاطر من عقب بیفته؟

فردین باشیطنت گفت:

-از کجا متوجه شدی من قرار دارم شیطون؟

صنم به سمت کمد گوشه‌ی اتاق رفت و کیفش را بیرون آورد و به وارسی درونش پرداخت. فردین مصرانه کنارش ایستاد کیف را از دستش بیرون کشید و گوشه‌ای قرار داد. نفس گرمش را بیرون داد و گفت:

-صنم عزیزم، من می‌دونم تو به خاطر دیشب ناراحتی! من معذرت می‌خوام، منو ببخش... باور کن دیگه این آخرین بارِ بد میشم قول میدم کوچولو.

صنم قهرآلود از او روی گرفت فردین به جثه‌ی ریز میزه‌ی صنم نگاه کرد. سن و سالش از آنچه باید کمتر به نظر می‌رسید، شاید همین باعث می‌شد نتواند او را به عنوان یه دختر نوجوان ببیند. همیشه او را مثل یه دختر بچه‌ی کوچک و ملوس تصور می‌کرد که دوست داشتنی و خواستنی‌ترین نگاه را دارد. اصلا طاقت ناراحتیش را نداشت، او را روی تخت نشاند، دستانش را در دست گرفت و گفت:

-صنم تو اخم‌هات رو باز کن من قول میدم دیگه به هیچ دختری حتی نگاه هم نکنم.

صنم کمی جابه‌جا شد زیر چشمی به او نگاه کرد و لب‌های آویزانش را به روی هم فشرد و بی‌پرده گفت:

-حتی به ساناز؟

فردین که می‌خواست کمی سر به سرش بگذارد چشمکی زد و گفت:

-مگه می‌شه به عروسکا نگاه نکرد؟

صنم مشتی کم جان به شانه‌ی فردین وارد کرد او خیلی خوب پی برده بود که فردین بیش از یک دیدار با ساناز خواهد داشت. برق نگاه او حکایت از عشقی نو می‌کرد اشتیاقی که در حالاتش دیده می‌شد و روحیه‌ی شاد و سرخوشش او را از همیشه متفاوت کرده بود و این تفاوت از دیدارهای مداوم آن دو سرچشمه می‌گرفت. روزها از پی هم می‌گذشت و صنم کم کم خود را تنها و تنها‌تر می‌دید. منزوی و کم حرف شده بود چون کسی نبود که با او حرف بزند.

فردین تمام وقتش را در بیرون از خانه می‌گذراند. هیچ‌گاه صنم را از یاد نبرده و هر شب کنار او رفته بود، اما دقایق کوتاهی که او با صنم می‌گذراند. روح حساس و تشنه‌ی دخترک را سیراب نمی‌کرد. احساس طردشدگی بیچاره‌اش کرده بود. با اینکه تصمیم گرفته بود و می‌دانست برای بازگرداندن فردین چه کاری باید انجام دهد اما نمی‌دانست چگونه و از کجا باید آغاز کند؟

او می‌خواست اینقدر به فردین اهمیت بدهد و او را با توجهاتش سرگرم کند، تا دیگر فرصت فکر کردن به ساناز را هم پیدا نکند چه برسد دیدار با او.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...