رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
آیسا

رمان انتقام به قیمت عشق | آیسا کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

نام رمان:

انتقام به قیمت عشق

نویسنده:

آیسا-کاربر انجمن نود و هشتیا

ژانر:

جنایی-پلیسی-عاشقانه

 

خلاصه:

از آغاز زندگی بدون حق انتخاب وارد بازی موخوفی گشتم 

گشتم به دنبال راه فراری از این زندگی اجباری ولی جز ادامه بازی چاره ای دیگر نبود

تا خواستم به کسی دل ببندم و تمام عشقم را پایش گذارم ترسیدم؛چون میدانستم زندگی به آنی آن را خواهد ربود

زندگی من این است

بیرحم 

بی دلخوشی 

همانند گرگی خونخوار در کمین سعادتم

حال به دنبال انتقام و در کمین این گرگم 

اما رحمن چنین نوشت در دفتر سرنوشتم که این انتقام بهایش عشقی بی همتاست

عشقی که پایان فصل غم و اندوه این زندگی است

بیرون کشید از مردابش و زندگی خوش را چون کودکی نوپا به من آموخت

و چنین شد *انتقام به قیمت عشق *میسر

ناظر: @Sarah..

ویرایش شده توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.  

قوانین نوشتن رمان

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق  

@Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

*ساینا*

 

با احساس اینکه بین زمینو هوا معلقم از خواب پریدم....تا اومدم به خودم بجنبم با مخ سقوط کردم رو سرامیکای کف اتاق

:آخ ننه دماغم پکید

مرده شورمو ببرن که خوابیدنم به آدم نبرده ....فقط همین یه عضو تو صورتم تو بورس بود که الان بحمدلله زدم پوکوندمش... حال نداشتم بلند شم دوباره برم رو تخت به خاطر همین  بالشتم و از رو تخت کشیدم پایین و همونجا  دراز کشیدم...همین که چشام گرم شد صدای مزخرف آلارم گوشیمم بلند شد...انقدر اون لحظه رو مخ بود که میخواسستم سرمو بکوبم تو دیوار...با حرص از رو پاتختی چنگش زدم وخفش کردم...خواستم دوباره خواب هفت پادشاهمو ادامه بدم که یادم افتاد دانشگاه دارم...به ناچار از بالشت نازنینم دل کندم و بیست دقیقه بعد آماده رفتم تو آشپزخونه که از خجالت شکمم در بیام چون در غیر این صورت سر کلاس که همه آروم و ساکت خوابنو گاها اینستا  بازی صدا قار و قورش درمیاد و شرفم بر باد فنا میره...بله ما چنین شکمای بی جنبه ای داریم

1.       مثل همیشه شهاب (برادر بزرگترم)میز و چیده بودو بعد رفته بود سرکار  ....نشستم پشت میزو با ذوق و شوق مشغول درست کردن یه لقمه توپ شدم...همه چی لاش گذاشته بودم از گردو گرفته تا توت فرنگی و مربای آلبالو ...همین که پیچیدمش و خواستم که یه گاز گنده ازش بگیرم سانیار(برادر دو قلوم) به یه آن اونو از دستم قاپید و با ولع شروع کرد به خوردنش...

:بیشعور اونو برا خودم گرفته بودم

پر رو زل زد تو چشام و با دهن پر گفت:من و تو نداریم ...وقتی من دارم میخورم انگار که تو ام داری میخوری،

:عه؟ اینطوریاس ؟ ....لقممو از حلقومت میکشم بیرون

:اشکال نداره اگه یه ذره اسیدی و آب دهنی شده باشه که ؟

 :خیلی کثیفی سانیار

خندیدو گفت: میخوای برسونمت دانشگاه؟

همون لحظه داشتم چاییمو میخوردم با شنیدن این حرف همش پرید تو گلوم....چون ما دوتا ماشین بیشتر نداشتیم یکیش که در انحصار شهابه  اونیکیم دست منو سانیارِ که قرار شد  روزای زوج دست سانی باشه روزای فردم دست من و امروزم سه شنبه است ...پشت سر هم سرفه میکردم سانیار یه لیوان آب داد دستم..یه نفس سر کشیدم.. حالم که جا اود توپیدم بهش

:بی خود ...امروز تحت تصرف خودمه

:آبجی زد حال نباش دیگه امروز با بچه ها کلی برنامه دارم ....به زور شهابو راضی کردم که بهم مرخصی بده

:باید برنامه هاتونو برا دیروز میریختید

ملتمسانه زل زد تو چشام

:ساینا گلی

انقدر قیافشولحنش مظلومانه بود که دلم به حالش سوخت

:از دست تو....شرط داره ...باید هم منو برسونی دانشگاه هم ماشین سه روز تحت اختیار کامل خودم باشه

لبخند گله گشادی زد وگفت

:قربان آبجی همساله

بعد از کلاس بچه ها گفتن میخوان برن بوفه قهوه بخورن.....حوصلشو نداشتم به خاطر همین به بهونه های الکی پیچوندمشون...زیر یکی از درختای محوطه روی نیمکت نشستم و گوشیمو از جیبم کشیدم بیرون....قفلو که زدم چشم افتاد به آخرین عکس خوانوادگیمون..گذاشته بودمش پس زمینه...هر پنج نفر تو یه قاب....دقیق شدم رو چهره خندون و مهربون مامان وبابا....آخرین شبی که هردوشون پیشمون بودنو هیچ وقت حتی لحظه ایش هم فراموشم نشده....خیلی به هممون خوش گذشت ...شاد بودم غافل از اینکه چه عذابی در انتظارمونه....فرداش قرار بود برا یه سفر کاری برن گیلان..اما توی راه ترمز بریدنو پرت شدن تو دره.....رفتن...به همین سادگی تنهام گذاشتن..رفتن و تموم آرزو های یه دختر بچه 15 ساله رو هم با خودشون زیر خاک بردن....حتی نتونستن غسلشون بدن چون تمام بدنشون تیکه تیکه شده بود فقط با تست دی ان ای بود که مطمین شدیم خودشونن....بغض تو گلوم تنفسو برام سخت کرده بود...دلتنگشون بودم...تو حسرت اینکه یه بار دیگه صداشونو بشنوم که دارن صدام میکنن میسوختم...یه قطره اشک لجوجانه از گوشه چشمم چکید روی صفحه گوشی ....بعد از 7 سال هنوزم نتونستم با مرگشون کنار بیام....دستمو کشیدم رو صفحه که قطره اشکو پاک کنم وقتی ذستم کنار رفت صورت مهربون شهاب ظاهر شد....خوشچهره و خوشتیپ....لبخند محوی داشت که جذاب ترش کرده بود...اون موقع فقط 18سالش بود...بعد از فوت ماما ن بابا با اینکه خودش داغون و داغدار بود اما مثل کوه پشتمون ایستاد ......به کمک دوست بابا به زحمت تونست شرکت بساز بفروشی بابا رو سرپا نگه داره.....خیلی خودمو مدیونش میدونم.....مثل یه پدر پامون وایستاد تا بتونیم روپا خودمون بایستیم..صدای زنگ گوشیم از فکر بیرونم آورد...شماره ناشناس بود...ریجکت کردم و انداختمش تو کیفم...حوصله به صفر رسیده بود...واقعا دیگه دل و دماغ کلاسای مزخرف آخر ترمو  نداشتم ....کیفمو انداختم رو شونم از دانشگاه زدم بیرون..همینطور که داشتم تو پیاده رو قدم میزدم یهو احساس کردم چیز تیزی فرو رفت تو گردنم..کشیدمش بیرون ...شبیه یه دارت کوچیک بود...تا خواستم درک درستی از موقعیت اطرافم به دست بیارم سرم گیج رفت و دیگه چیزی نفهمیدم

 

با شنیدن صدای پارس یه سگ آروم چشامو باز کردم..منگ بودم....هیچی حس نمیکردم انگار روی ابرا خوابیده بودم....دیدم که واضح شد خودمو تو یه اتاق تاریک و نمور پیدا کردم...سرم تیر میکشید و بدنم کوفته بود...سعی کردم به یاد بیارم که چرا اینجا هستم؟....دانشگاه...شماره ناشناس.... پیادرو ...دارت کوچیک..آه خدایا دارت؟..ناگهانی پاشدم ایستادم ...سرم گیچ رفت و گیجگاهم داغ شد..قبل از اینکه بتونم تعادلمو حفظ کنم پرت شدم کف اتاق..باشنیدن صدای قیژ لولا  به دری که باز شد زل زدم...به خاطر نوری که به داخل راه پیدا کرده بود فقط سایه از اون مرد غول پیکرو میتونستم ببینم...آروم و با کمک دیوار روی پاهام استادم...از ترس تمام تنم میلرزید... شجاعتمو جمع کردم و با صدایی که انگار از ته چاه بلند میشد گفتم

:چی از جونم میخوای؟

بی توجه به حرفم یه قدم اومد جلو در مقابل یه قدم مخالفش برداشتم....دوباره دوباره این روند تکرار شد تا جایی که راهی برای عقب نشینی نمونده بود...اما اون هچنان جلو میومد...قلبم انقدر محکم خودشو به سینه میکوبید که هر آن احتمال میدادم از جا کنده بشه....از خشکی دهنم تند تند آب دهنمو قورت میدادم...در چند سانتی متریم ایستاد...تاریکی صورت برزخیشو هزار برابر هولناک تر میکرد......دستشو برد بالا..یه لحظه حس کردم نفسم رفت...صدای برخورد دستش با صورتم توی گوشم اکو میشد...سرم از شدت ضربه به یه طرف کج شده بود و سمت چپ صورتم گز گز میکرد....خون از دماغم روی زمین میچکید....به رعشه افتاده بودم...رزمی کار بودم اما توی اون موقعیت آدم نفس کشیدنم از یادش میره....پوزخندی زد و عقب گ2رد کرد....دیگه توان ایستادن نداشتم سر خوردم و روی زمین زانو زدم....زمزمه وار گفتمغ

:چی از جونم میخوای؟

هیچی نگفت ..انگار از سکوتش جرئت گرفتم فریاد زدم

:د بگو لعنتی

صورتم خیس از اشک بود و چونم میلرزید...بالاخره لب باز کرد

:نترس جون تورو نمیخوام ....سری که میخوامش داره میاد دنبالت

متحیر چشم دوختم بهش ...داشت درباره چی حرف میزد؟......وحشتم صد برابر شده بود ...این بار نه از ترس جون خودم از اتفاق شومی که در انتظارم بود ..از اینکه نکنه کسی به خاطر من آسیبی ببینه

تاریک تاریک بود....یه ظلمت بی انتها ...فقط نور چراغ ماشینا کمی اطرافو روشن کرده بود....نمیدونستم کجا هستیم....شاید بیابونای اطراف جاده قم تهران.....جاده وماشینای درحال تردد مشخص بود...یکیشون جدا شد و پیچید سمت ما...چند دقیقه ای طول میکشید که برسه...مرد نقب داری که حدس میزدم باید رئیسشون باشه گفت:

:جعفر ببرش

مردی که کنارم ایستاده بود بازومو گرفت تو مشتش و کشون کشون بردتم توی تاریکی...تقلا میکردم و جیغ میزدم ..بیفایده بود هم دست و دهنم بسته بود و هم اینکه زورم بهش نمیچربید....با احساس اینکه شئ سردی روی سرم قرار گرفت دست از تقلا برداشتم

:هیسسسسسسسسسس

اسلحه بود....آروم گرفتم.....حتی جرئت نفس کشیدنم نداشتم...ماشینه نزدیک شد چنان زد رو ترمز که صدای جیغ لاستیکا بلند شد....مردی اسلحه به دست با عجله ازش خارج شد...شهاب؟!! یا خدا اینجا چیکار میکرد؟...خدا قادر تر از تو نمیشناسم کمکمون کن....اون تو روشنایی بود و من توی تاریکی....نمیتونست منو ببینه....سه بار پشت سرهم اسممو فریاد زد...کلافه و نگران بود ...اینو از حرکاتش میخوندم...ولی جرئت هیچ کاری رو نداشتم...دلم بی قراری میکرد ...کسی رو جز خدا برای نجات نمیدیدم....مرد نقاب دار از ماشین پیاده شد

:را می؟!!

هردو اسلحه هاشونو رو هم قفل کرده بودن

:لقبت همینه دیگه فرمانده شهاب نامدار

شهاب غرید

:این خصومت بین من و توا به خواهرم مربوط نیست

مرد قهقهه بلندی سر داد

: مجبور شدم کاری کنم که خودت بیای سراغم

با انگشت اشاره کرد که بریم جلو...هلم داد تا راه بیفتم...نگرانی تو چشمای شهاب موج میزد...ولی چهرش کاملا جدی بود....نالیدم
:داداش

تا اون لحظه جلوی خودمو گرفته بودم ولی وقتی اونطور بادرد نگاهم کرد...سد شکست...اشکام یکی پس از دیگری روی صورتم سر میخوردن....شهاب سمت مرد یورش برد و یقه پیرهنشو تو مشتاش گرفت

:این مسقره بازیو تموم کن

مرد دستای شهابو پس زد و به عقب هولش داد ....انگشت تهدید به سمتش گرفت و گفت

:آی آی آی...حد خودتو بدون

ضامن کلتشو کشید

:همدستات؟

:.......

مرد پوزخندی زد و اسلحشو قلاف کرد...چاغوی ضامن داری رو از جیب شلوارش کشید بیرون..با قدمایی بلند خودشو بهم رسوند ...موهامو تو چنگش گرفت و به عقب کشید ....جیغ زدم...تیغه رو گذاشت رو گلوم...از ترس حتی گریه کردنم از یادم رفت....شهاب از تعصب و عصبانیت میلرزید

مرد:خب؟!!!

شهاب:رذل

مرد نعره زد:مغور میای یا نه

شهاب فریاد زد:تمومش کن

مرد:خودت خواستی

چاغو رو از گردنم دور کرد و محکم کشید رو کتفم....جیغ زدم...سوزش و درد بدی کل وجودمو گرفته بود

شهاب غرید :عوضی تو با من طرفی؟

مرد نقاب دار با کمال آرامش رو بروی شهاب ایستاد

:رئیس راست میگفت ...حتی اگه خودتو و خواهرتم تکه تکه کنم نم پس نمیدی...به هر حال ماموریت من چیز دیگری است

با تمام بیحالیم نالیدم

:نه ..خواهش میکنم

سرمست از التماس من شلیک خندش به آسمون رفت

شهاب:بس کن ساینا..هیچی نگو...سگا جز اطاعت از ارباب اختیاری ندارن

خندش از وقتی که شهاب اونو به یه سگ تشبیه کرده بود قطع شد...اسلحشو گذاشت بین دو ابرو شهاب

: جناب فرمانده با اعصاب من بازی نکن...چون ممکنه به قیمت جون هردوتون تموم شه

شهاب پوزخندی زد وگفت:برو به جهنم!!!

مر اسلحشو برد پایین و به پای چب شهاب شلیک کرد... فریاد زد...گریم و تقلا هام شدت گرفت

:شههااااااب

زانوش سست شد و روی زمین افتاد...صورتش از درد مچاله شده بود....عمیق نفس میکشید...به بازوش شلیک کرد....فریاد دردناک شهاب قلبمو فشرد

مرد:میخوام به خاطر اون همه زجری که بهم دادی زجر کشت کنم....تو باعث خفت من شدی

قفسه سینش تند و تند بالا پایین میشد...دیگه رمقی تو پاهام نمونده بود روی زمین زانو زدم....سرشو چرخوند سمتم و با نگرانی زل زد تو چشام...حتی تو اون شرایط هم نگران من بود

مرد:کارت تمومه  عقاب

جیغ زدم:نه ...خواهش میکنم

اسلحشو سمت قلبش نشونه رفت....شلیک یکصدا شد با فریاد من:شهاااااااااااااااااااااااااااااااااب

خون از سینه داداشم میجوشید...سرفه خونالود شهاب جگرمو سوزوند...نفسی عمیق کشید....یه دم طولانی اما دیگه باز دمی در کار نبود....سرش تکون کوچیکی خورد و به دنبالش چشاشم بسته شد...قشنگ حس کردم که روح از بدنم جداشد...گریم قطع شده بود ....هیچ حرکتی انجام نمیدادم...فقط به بدن بی جون برادرم خیره بودم...آروم و بی صدا

مرد کنارم ایستاد و اسلحشو گذاشت رو سرم....نترسیدم...از اینکه جونمو میگرفت باکی نداشتم

:به خاطر رحمی که برادرت روزی بهم کرد...از جونت میگذرم...

عقب گرد کردو راه افتاد سمت ماشین

تمام نفرتمو ریختم تو صدام:این رحم به قیمت جونت تموم میشه ...قسم میخورم

 

دریا....پدیده عجیبیه....درعین زیبایی میتونه کشنده ترین اسلحه طبیعی دنیا باشه......بستگی داره که چطور باهاش روبرو بشی.....از جهاتی شبیه دنیایی که توش زندگی میکنیم .....چشامو بستم و تمام وجودمو سپردم به صدای روحنواز این آب پر تلاطم....تنها جایی بود که میتونستم فارغ از همه چی فقط و فقط لذت ببرم و آروم باشم

:ساینا؟!!!

برگشتم سمت صدا..سانیار بود..مثل همیشه نگران و مضطرب

:همه  جا رو دنبالت گشتم ...چرا گوشیتو جا گذاشته بودی

نشست کنارم

:سانی؟!!!

:هوممم!!!!

:بعضی وقتا احساس میکنم دارم تقاص گناهایی رو پس میدم که ازشون بی خبرم

نفسشو آه مانند بیرون داد

:منم احساس مشابهی دارم...به گمانم همش زیر سر اون  آدامسی که از دست سیاوش قاپیدم

عاقل اندر سفیهانه نگاش کردم

:ساینا من واقعا این طرز فکر فیلسوفانتو درک نمیکنم...بابا خوش باش مثلا اگه خودخوری کنی چیزی درست میشه؟!!!

نگاهمو ازش گرفتم و به دریای خون روبروم دوختم

:منم این همه بیخیالی و شاد بودن تو رو درک نمیکنم.....چطور میتونی؟!!

چونمو تو دستش گرفت و سرمو برگردوند سمت خودش.....لبخند محوی رو لباش نقش بسته بود

:واقعا اینطور درباره من فکر میکنی؟!!...یه بیخیال؟!!!

چنگی به موهاش زد و ادامه داد: توی این دوسال تمام دغدغم فقط تو بودی و خوشحالیت....فکر نمیکردم اینطور دردناک متهم بشم به بیخیالی

وای خدا من چه حرف حساب نشده ای زدم .....من چیکار کردم؟!!!!

:سانی من....

:میدونم..دیگه هیچی نگو

فکر نمیکردم براش انقدر گرون تموم بشه ...بدون هیچ حرف دیگه ....بلند شد و راه افتاد سمت ویلایی که کرایه کرده بودیم.....سرمو رو زانو هام گذاشتم .......آخه چه این زری بود من زدم؟.....چجوری تونسته بودم انقدر بیرحمانه دل تنها کسمو برادرمو بشکونم؟.....هوا کاملا تاریک شده بود و من هنوز تو ساحل بودم....یکی دوبار بچه صدام زدن که برم تو ...اما توجهی نکردم...یعنی یه جوریایی دل و روی رفتن و نداشتم.....من به جای تشکر از اینهمه زحمت و جون کندن سانیار بهش چی گفتم؟!!!...شاید به ظاهر حرف چندان ناراحت کننده ای نبود ...اما دل سانیار خیلی خیلی نازک بود سریع با کوچیک ترین حرفی از جانب من میرنجید....از دور  نور چراغ یه قایقو دیدم که به ساحل نزدیک میشد..خوش به حالشون!!!...روی آب چه کیفی میکنن!!!

با شنیدن صدای یه ماشین سرمو چرخوندم سمتش.....با سرعت بالایی داشت نزدیک میشد.........و قبل از اینکه بتونم بفهمم چه خبره پیچید جلوی من و بلافاصله صدای  رگبارشلیک ...انگار مسخ شده بودم...هیچ حرکتی نمیتونست بکنم..... جونم در خطر بود...هرلحظه ممکن بود بمیرم اما مغزم یاری نمیکرد....دستی از پشت بازو مو گرفت مجبور به دویدنم کرد ....خیلی دور نشده بودیم که....موج داغی مارو روی زمین پرت کرد...سرمو با دستام پوشونده بودم ....گوشم به خاطر اون صدای مهیب زنگ میزد........نمیدونم  از ترس بود یا هیجان اما بدجور میلرزیدم.....دلم نمیخواست بلند شم ...دلم نمیخواست هیچی بدونم .....درست مثل کابوس بود با زندگی واقعی هیچ تطیبغی نداشت....

:آسیبی که ندیدی؟!!!

آروم سرمو بلند کردم تا بتونم صاحب صدا رو ببینم....پسری با سر و صورت زخمی کنارم نشسته بود....سکوتمو که دید نگران گفت:صدای منو میشنوی ؟!!!

سرمو به نشونه آره تکون دادم

:خوبه..... باید بریم ...هر لحظه ممکنه دوباره پیداشون بشه

منگ فقط زل زده بودم بهش...که یهو کسی شونه هامو گرفت و بلندم کرد

:ساینا؟...خوبی؟

چشاش بیشتر از همیشه نگران بود

:خوبم داداش

:سانیار

هردو برگشتیم سمت پسره....مارو میشناخت؟!!!

:مهراد؟!!!....وای خدا دارم دیوونه میشم ....چه خبره اینجا؟!!!

مثل اینکه تنها بیخبر این مهلکه  من بودم

:میدونم !!!...میدونم!!! ...گیج شدید!!!....اما باید هرچه زودتر از اینجا بریم....ممکن دوباره بخوان حمله کنن

:داری درباره چی حرف میزنی؟

:سانیار به خاطر خدا فقط کاریو که گفتم انجام بده به محض اینکه به یه جای امن رسیدیم همه چیزو برات توضیح میدم

سانیار چشاشو بست و عصبی گفت:من باید چیکار کنم؟

 

مهراد

وارد یه ویلای تک ساحلی شدیم....خوشبختانه دوستای بچه ها برای گردش بیرون بودن و ویلا خالی بود...تنها چیزی که الان مهم بود حکم طلا که نه جونشونو داشت زمان بود....اما هرچقدرم که گوشزد میکردم بی توجهی میکردن...بهشون حق میدم ...به خاطر این اتفاقات بدجور هنگ کرده بودن....ساینا روبروی چمدونش نشسته بود و به روبرو خیره

:خانم نامدار میشه لصف کنید ....

به خودش اومد

:آآآ...بله...ببخشید دست خودم نیست

:پس سریع تر

روبروی پنجره ایستادمو کمی پرده رو کنار زدم....خوشبختانه خبری نبود

:سانیار

از اتاق اومد بیرون..

:اینجا چند تا ورودی داره؟

:دوتا

باید اونیکی تو ضلع جنوبی میبود....سریع خودمو رسوندم به پنجره اون سمت .... دوتا ماشین با چراغای خاموش داشتن به سمت ما میومدن...به خوشکی شانس ...اگه تنها بودم از پسشون برمیومدم ...اما وجود این خواهر و برادر سرعتمو کم میکرد....سریع گوشیمو از جیبم در آوردم  شماره افشینو گرفتم.....بی معطلی جواب داد

:بله

:سریع خودتو برسون...مهمون داریم

:یکم لنگش کنی رسیدم

سانیار وحشت زده از پنجره فاصله گرفت

:مهراد؟!!!

:خونسردیتو حفظ کن ..دست تنهام باید ککمکم کنی

عصبی دکمه اول پیرهنشو باز کردو گفت:خیله خب!!!

:دستمال خیس ......برای اینکه تنفسمون راحت تر شه باید ببندیم جلو دهنمون

:میخوای چیکار کنی؟

:وقتو تلف نکن

با نهیب من سری به نشونه باشه تکون داد و سریع رفت تو آشپزخونه ....خوشبختانه ویلا شوفاژ نبود ..بعد قطع برق یکی یکی تمام شیرای گازو باز گذاشتم .....فرصت شلیکو تو خونه ازشون میگرفت....دیگه وقتش بود که وارد بشن ... کم کم داشت تنفس سخت میشد..

:سانیار...درو وسطو قفل کن

کنار خواهرش تو سالن پذیرایی ایستاده بود

:درای ورودیم بازن

به خاطر دستمال صداش بم به گوش میرسید

:فقط وسط

ما تو قسمت شمالی ویلا قرار داشتیم.....یکی از پنجره ها رو آروم باز کردم و بهشون اشاره کردم که بیان اینجا

:کنار دیوار بشینید ...هر اتفاقیم افتاد جلو نیاد ..مفهوم بود

بعد از مطمین شدن از بچه ها سمت چپ در موضع گرفتم.....خیلی آروم در باز شد و چند ثانیه بعد یکیشون اومد تو

:نشت گازه ...کسی شلیک نکنه

طی یه حرکت قافلگیرانه با لگد درو بستمو و همزمان با آرنج محکم به پشت گردنش ضربه زدم که بیهوش روی زمین افتاد ......از در پشتیم وارد شده بودن اما طول میکشید که بخوان برسن اینور

حالا موقع ضد حمله بعدی بود نباید بهشون حتی اجازه فکر کردن میدادم .... از پنجره بیرونو نگاه کردم ...دونفر دیگه باقی مونده بودن که داشتن آروم و با احتیاط نزدیک میشدن .........تیغه سمی کوچیکی رو  تو دستم چرخوندم و پرتاب کردم سمت یکیشون که بعد از دو سه ثانیه مکث اون هم روی زمین افتاد ...اونیکی وقتی دید واوضاع قاراش میشه پناه گرفت.....به بچه ها اشاره کردم که دنبالم بیان....اما یه دفعه در محکم باز شد.... اصلا فکرشم نمیکردم که بخواد انقدر ناگهانی دست به کار بشه....قبل از  حرکتی از جانب اون ....من حمله کردم...صاعدشو سپر کرده بود و مشتای پی در پی منو دفع میکرد ....تمام توان و  تمرکزشو گذاشته بود روی همین کار از غفلتش استفاده کردم و با یه لگد زیر پاشو خالی کردم...همین موقع از پنجره ماشین افشینو دیدم

:سانیار افشین دم دره .....نمیتونن بهتون شلیک کنن ...بدون این که به عقب نگاه  کنید فقط بدویید

تکون کوچیکی به سرش داد و به دنبالش دست خواهرشو گرفت با سرعت از ویلا خارج شد...با ضربه غافلگیرانه ای که به شکمم وارد شد محکم خوردم به دیوار... ...داشت میرفت دنبال بچه ها..گلدون شیشه ای گوشه دیوار و برداشتمو پرت کردم سمتش که یه ضرب خورد زمین.....کلتمو از از قلاف کشیدم بیرون و شروع کردم پشت سرشون دویدن....ماشین افشین اونطرف خیابون منتظر ما بود ....بچه ها که سوار شدن با شلیک یه گوله من کل خونه  رفت رو هوا

خیره به عکس توی دستم به کاپوت ماشین تکیه زده بودم.....

:مهراد

چشم از دخترک شاد عکس گرفتم و سرمو بلند کردم..افشین لیوان چایی رو سمتم گرفته بود

:دستت طلا ......چیشد؟

:مستقیم بردمشون پیش رییس

این یعنی پایان ماموریت.....عکسو توی جیب شلوارم گذاشتم و لیوانو بین دستام گرفتم ....تابستون بود اما بازم گرماش لذت بخش بود...شاید تلقین باشه اما خستگیرو از تن آدم بیرون میکنه

:رو به راهن؟

نفس عمیقی کشیدو کنارم  نشست روی کاپوت

:هنوز تو هپروتن...البته حقم دارن...صحنه اکشن تو فیلما به بعد محسوس ترس داره...نه بد تر، باور نکردنی واسه آدمای عادی

:تجربه اول همیشه هول آوره

حبه قندی رو توی دهنش گذاشت

:رییس بدجوری درقبالشون احساس مسئولیت میکنه

:بچه های رفیق فابشن یه جورایی احساس پدرانه  داره دربارشون

یه قلوپ از چاییشو خوردو گفت

:میدونی چشای اون پسر ...سانیارو میگم اصلا شباهتی به شهاب نداره.... انگار برای یه جرقه کوچیک له له میزنه تا به آتیش کشیده بشه

با لبخند شیطنت آمیزی گفتم:فیلسوف شدی ...حرفای وزنه سنگین دار میزنی ...ها چته؟!!!

مشتی حواله بازوم کرد وبا لحن دخترونه گفت:تا چشات دراد

یکم دیگه که تو سر و مغز هم زدیم راه افتادم سمت خونه ......در آپارتمانمو باز کردم و رفتم تو .... تاریک بود آباژور  کنار دیوارو روشن کردم و ولو شدم روی تک مبل وسط حال ...وسیله زیادی توی خونم نداشتم....این فضا های خالی یه حس بی روحی و سرما رو به آدم تلقین میکرد...........اما خوب وقت و حوصله خرید وسایل و چیدنشونو واقعا نداشتم.....بلند شدم روبروی پنجره تمام قد خونه ایستادم و به خیابونای شلوغ و نورانی زیر پام زل زدم.....توجهم به نور چشمک زنی که منشاش درست روبروی آپارتمانم بود جلب شد.....اولش فکر میکردم که بی مفهومه اما مدام یه الگورو تکرار میکرد ....روشن خاموش مکث روشن خاموش روشن مکث...

:1374

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

ساینا

همراه افشین وارد یک عمارت سرسبز  سنتی شدیم ..........زیباییش چشم هر بیننده ای رو خیره میکرد......آبنما سه طبقه .....درختای بید مجنون .....عطر گلای محمدی ...همه چی هوش از سر آدم میبرد......بعد از گذشتن از جاده ای سنگ فرش شده به ساختمون اصلی که مزین به در و چنجره های رنگی منبت کاری شده بود رسیدیم ....افشین در چوبی بزرگی را باز کرد و کنار ایستاد تا ما اول وارد بشیم...داخل ساختمونم دست کمی از بیرونش نداشت ....فرش های دست بافت فیروزه ای رنگ بین مبلمان چوبی  سالن  خود نمایی میکردن...پنجره ها به وسیله پرده های گیپور سفید پوشیده شده بودن و گلدون های بزرگ مسی جلوه خاصی به فضا میبخشید...به قدری محو این خونه رویایی شده بودم که پاک از یادم رفته بود برای چی اینجا هستم

-خوش اومدید عزیزای عو

باصدای بم مردونه ای که داخل فضای بزرگ خونه پیچید به خودم اومدمو چشم چرخوندم به دنبال منبع صدا.....مردی با موها و محاسن نقره ای درحالی که به عصای چوبی خودش تکیه زده بود بالای پله های مارپیچی صدر سالن استاده بود.....مردی ک عجیب برام آشنا میومد

مثل اینکه سانیارم همین حسو داشت چون پرسید

:سلام...ببخشید ما شما رو میشناسیم؟

پیرمرد لبخند محوی زد و عصا زنان و با آرامش یکی یکی پله هارو پایین اومد

:بله پسرم ...بله عزیزم ...زمان زیادی گذشته بهتون حق میدم منو به یاد نیارید

سانیارو تو آغوش کشید و با صدایی گرفته از بغض گفت:عجیب شبیه پدر خدابیامرزتی گل پسر...بوی  اونو میدی...حال و هوای اونو داری

ازش جدا شد و همینطور که با دستای لرزونش اشکای صورتشو پاک میکرد گفت

:باید میبخشید که سر پا نگهتون داشتم

به مبلای چرمی کنارش اشاره کرد

:بیا دخترم ..بیا عزیزم ..بیا بشین سرپا نایست

ما که نشستیم به آشپزخونه اپن گوشه سالن رفت و دقایقی بعد با سه تا شربت زعفرون برگشت....تشکر کردم و پاشدم سینی رو از دستش گرفتم و روی عسلی گذاشتم

دستشو به دسته مبل گرفت و به ارومی نشست

:آسیبی که ندیدید بچه ها ...حالتون خوبه؟

سرجام جابجا شدم و گفتم:ممنون ما خوبیم

:خوب خدارو شکر خیالم راحت شد ...دو هفته ای میشد این حروم زاده ها خواب و خوراک ازم گرفته بودن

و باز من چیزی نفهمیدم ...اه خدای من خسته شدم این چه بازی مسقره ای بود

:عمو جان..من گیج شدم ...اصلا نمیدونم باید چیکار کنم ...این قضایا پاک عقلمو ازم گرفته

لبخند محوی زد و گفت ...واسه همین به افشین گفتم مستقیم بیاردتون اینجا ...غصه نخور دخترم همه چیزو میفهمی فقط کمی صبر داشته باش....سانیار پسرم یه زحتی دارم برات

سانیار متعجبانه نگاهی به من انداخت و گفت:جانم بفرمایید؟

به مجسمه چوبی پشت سرش اشاره کردو گفت: اون آهو چوبیه هست میبینیش؟

:بله

:پای راستش پوکه کمی بهش فشار بیاری میشکنه ...داخلش یه فلشه اونو میخوام ...بعدم بزنش به تلوزیون ...دستت درد نکنه پسرم

سانی دستاشو روی زانو هاش گذاشت و بلند شد کاری رو که پیرمرد خواست رو انجام داد .... تنها فایل داخل فلشو پلی کرد... ..با دیدن شهاب که روی  صفحه شیشه ای تلوزیون ظاهر شد جا خوردم  پس حدثم درست بود همه این حوادث مثل تکه های پازل بهه هم مربوطن فقط نیاز دارم کسی معقولانه برام بچیندشون همین....تماما گوش شدم و چشم.... دوربینو ثابت کردو نشست روی صندلی حصیری روبروی دوربین...دستی به لباسش که کمی نا مرتب شده بود کشید....نگاهی به ساعت مچیش انداخت و گفت :الان ساعت هشت و سی و هفت دقیقه صبح روز 4 ام اردیبهشته

بعد از مکث کوتاهی با یه لحن پر انرژی شروع کرد به حرف زدن:سلام به یه قل دو قلای خودم

هنوز هیچی نشده چشام لبریز شد از اشک...عادتش بود منو سانیارو اینجوری صدا کنه

:آقا قرض از مزاحمت اینکه.....اصلا بذار یه راست برم سر اصل مطلب ....میخوام داستان زندگی بابا رو براتون بگم ...ماجرایی که هیچوقت ازش خبر دار نشدید....میدونم شاید جا بخورید ..اما ازتون میخوام مثل همیشه باهاش منطقی برخورد کنید

یه عکس قدیمی جلوی دوربین گرفت...یه عکس دست جمعی از یه گروه نظامی

:اصل داستان برمیگرده به این تصویر....اینا یه گروه جاسوسی اطلاعاتی مخفین ...که پدر ما هم کنارشون تو یه قاب ایستاده

مطمئن بودم اگه بخوام درمورد این حرف شهاب فکر کنم مغزم سوت میکشه....چیزی نمیفهمیدم ...بابا چه ارتباطی با افراد این عکس داشت؟...استدلال چینیو واگذار کردم به خودش

:شغل اصلی بابا همین بوده ...یه مامور مخفی که حتی ما هم از این موضوع بی خبر بودیم

چند ثانیه ای سکوت کرد ...انگار داشت بهمون برای هضم موضوع فرصت میداد....چیزی رو که میشنیدم نمیتونستم باور کنم؟....یعنی چی که بابا یه مامور مخفیه؟ ....نه این امکان نداره....اما میتونستم بابا رو بین اون جمعیت تشخیص بدم....و این یعنی اینکه تمام شواهد بر علیه باور های منه....گیج . منگ فقط به صفحه شیشه ای روبروم خیره شده بودم

شهاب ادامه داد:میدونم سخته هضمش اما حقیقت همینه ....ساینا..سانیار ...ازتون میخوام به خاطراتمون فکر کنید ...حتما از این حقیقت ردی هست....یادتونه یه بار بابا تو خیابون با اون مرده که مزاحم یه خانم شده بود درگیر شد....

یادم بود .....یه فرد عادی نمیتونست اونطور یه آدم غول پیکرو ضربه فنی کنه

:راه رفتنشو به یاد بیارید....انقدر بی سرو صدا راه میرفت که مامان بعضی وقتا متوجه حضورش نمیشد.....گوشای تیزش...تیز بینیش ...مطمئنم همه رو یادتونه...اما هیچوقت اینطور به موضوع نگاه نکرده بودید

نمیدونستم باید به این مزخرفات مسقره ای میشنوم بخندم ...یا بشینم به حال خرابم زار زار گریه کنم..به فردی که کنار بابا استاده بود اشاره کرد...چقدر شبیه به این پیرمرد بود نه بابا شبیه چیه خودشه

:این شاهرخه دوست صمیمی بابا...منم وقتی این واقعیاتو از زبون عمو شاهرخ شنیدم مثل شما سرگردون بودم......مدتی بعد اون تصادف لعنتی به اینکه شاید بابا و مامان کشته شده باشن شک کردم....حدسم درست بود.....ماشینو دست کاری کرده بودن ....به شاهرخ که گفتم همه چیزو برام گفت....گفت که تمام گروهو سلاخی کردن ...همه رو کشتن ....حتی قصد جون خودشم کرده بودن . به سختی تونسته بود خودشو نجات بده..اما پای چپشو از دست داد....میدونستم که میخواد گروهو بازسازی کنه ...گیر سه پیچ دادم که منم هستم ...اوایل قبول نمیکرد ...ولی بالاخره تونستم راضیش کنم

احساس میکردم خون به مغزم نمیرسه... سرم در آستانه انفجار بود.....مغزم ظرفیت این هجم از ...چی اسمشو بذارم؟!!..حقیقت؟!!!.....شوک؟!!!.....چرندیات؟!!!......عصبی بودم ...از خود احمقم...از بابا ...شهاب ....اونا حق نداشتن منو با یه پوسته دفاعی قشنگ گول بزنن....حق نداشتن مثل یه ابله باهام برخورد کنن....حق نداشتن واقعیتارو ازم پنهون کنن

:بچه ها دنیایی که توش بزرگ شدید ..دید قشنگی که بهش داشتید ...خاطرات خوبمون...همه و همه دژی بود که بابا برای محافظت از ما دورمون کشیده بود....درحالی که جهان بیرون خشن تر  و وحشی تر از چیزی که فکرشو میکنیم ....توی این جهان قانون جنگل حاکمه..پول حرف اولو میزنه..آدما به راحتی آب خوردن همدیگرو تیکه تیکه میکنن برای زنده موندن...میدونم ..میدونم ....درکتون میکنم اما بعد از مرگ بابا و نبود من دیگه اون دژ در حال فروپاشیه ....باید قوانین بازیرو یاد بگیرید تا بتونید زنده بمونید...به خدا ایمان داشته باشید مطمین باشید تنهاتون نمیذاره....اگه بخواید میتونید اون دژو سر پا نگه دارید

شهاب دستی به گردنش کشید و گفت: بابا بیشتر از برادر خونیش به شاهرخ علاقه داشت .....میتونید بهش اعتماد کنید ...شاید بشه گفت تنها حامیتونه توی این لجنزار .....مهرادم همینطور ...من بیشتر از چشام بهش اطمینان دارم....مثل سانیاره برام .....بهش اعتماد کنید ...اون به جای من هواتونو داره

لبخند آرامپخشی زدو خم شد سمت دوربین

:میخوام یه قولی بهم بدید...زندگی کنید .....ازتون خواهش میکنم مثل من همه چیزو به خاطر انتقام قربانی نکنید...نمیخوام شماهم مثل من زندگیتونو تلف کنید...دوستون دارم

و بعد دست دراز کردو دوربینو خاموش کرد

ویدئو تمام شده بود اما من هنوز به صفحه تلوزیون خیره بودم..... مغزم قفل کرده بود ...نمیتونستم فکر کنم ...نمیتونستم هیچ تصمیمی بگیرم.....نمیتونستم درمورد راست و دروغ چیزایی که شنیده بودم قضاوت کنم ....سکوت عجیبی حاکم بود هیچ کس هیچی نمیگفت.....زمان نیاز داشتم ...باید کمی با خودم خلوت میکردم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ساینا

سیاهی ...هیچ چیز رو نمیتونستم ببینم...استرس بدی به جونم افتاده بود...دور خودم میچرخیدمو واسم شهابو صدا میکردم....ناگهان صحنه ای جلوی چشام ظاهر شد.......شهاب روی زمین خوابیده بود وسایه ای هم اسلحه به دست بالای سرش...فریاد زدم

-نـــــــــــه ...خواهش میکنم

اما انگار نمیشنیدن ..شروع کردم به دویدن سمتشون....هنوز میانه راه بودم که ماشه رو کشید وصدای مهیب شلیک همزمان شد با صدای جیغ من

-شهـــــــــــــــــــــــاب

با تکون شدیدی از جا پریدم.....تمام بدنم خیس از عرق بود ....گلوم از خشکی میسوخت ....نفسام سنگین شده بودن و قفسه سینم درد میکرد....دستمو به میله تخت گرفتمو و به هر سختی ای بود پاشدم نشستم...آخ سرم داشت منفجر میشد...نیاز به هوای تازه داشتم ....شال و مانتومو تنم کردمو از اتاق زدم بیرون ...کمی هوای باغ سرد بود ولی بازم لذت بخش و آرامبخش بود.....زیر یکی از درختا نشستم و زانوهامو تو شکمم جمع کردم....بغض بدی تو ی گلوم راه هوا رو سد کرده بود...تا حالا انقدر سرگردون نشده بودم..تا حالا انقدر احساس ضعف و ناتوانی نکرده بودم ...خداااااا منو میبینی؟....صدامو میشنوی؟...نجاتم بده...راهو نشونم بده ....خدایا من باید چیکار کنم ؟.....نجاتم بده...سرمو رو پاهام گذاشتمو از ته دل زار زدم...نمیدونم چه مدت گذشته بود که دستی رو شونم نشست...متعجبانه سرمو بلند کردم..آتنا بود دختر عمو شاهرخ ..دختر خیلی خوب و با محبتی بود از همون دیدار اول مهرش به دلم افتاد

-از کی اینجایی؟

-مهم نیست..الان تنها چیزی که مهمه تویی...چیشده ساینا ؟...چرا انقدر سرگردونی ؟

پوزخندی زدمو گفتم-نباشم ...تو جای من بودی وقتی میفهمیدی تمام زندگیت بازی خوردی چیکار میکردی....خانوادمو قتل عام کردن آتنا ولی من هیچ غلطی نمیتونم بکنم ....مثل یه موش از ترس جونم قایم شدم

دستاشو تو سینش جمع کردو گفت-میفهمم..خیلی سخته اما ساینا خدا هست ...میگی هیچکس جلودار اون خوناشاما نیست ولی من میگم خدای تو از اونا خیلی بزرگ تره ...فقط کافیه بهش اعتماد کنی ...به خودت ایمان داشته باش ....زمینت زدن؟..اشکال نداره دستاتو رو زانو بذار و دوباره بلند شو وانتقامتو ازشون بگیر..تو تنها نیستی ساینا جان ما همه پشتتیم با یه هدف مشترک با هم دیگه ریششونو میکنیم

قشنگ حرف میزد ..آدمو به وجد میاورد ...شاید راست میگفت من یه روزی یه قسمی خوردم...درمقابل قاتل شهاب قسم خوردم که نابودش کنم باید پای حرفم بمونم ....نباید یه قربانیه بازنده باشم...درسته یه سرباز سادم ولی اگه تا اخر خط ادامه بدم میتونم وزیر باشم و اونموقعست که کسی نمیتونه جلودارم باشه

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

روبروی آینه ایستادمو شالمو رو سرم مرتب کردم.امروز بالاخره تصمیمو گرفتم .باید میجنگیدم برای آیندم برای آدمای بیگناهی که ممکن بود مثل من تو این منجلاب گیر کنن .هم خودمو نجات میدم و هم این منجلابو میخشکونم..گردنبندی که یادگار مادرم بودو تو دستام گرفتم. انرژی عجیبی تمام وجودمو تسخیر کرد میتونستم وجودشو کنارم حس کنم

-مامان برام دعا کن

اتاقو به قصد دفتر عمو شاهرخ ترک کردم باید باهاش حرف میزدمو اونو از تصمیمی که گرفته بودم با خبر میکردم

انباری کوچیکی زیر پله ها قرار داشت. واردش شدمو درو چوبی کوچیکشو پشت سرم بستم .انباری پر بود از وسایل ریز و درشت. کی میتونست باور کنه که اینجا ورودیه یه قرارگاه امنیتیه.

الگوی رمزو روی قسمت مشخصی از سقف کوتاه انبار کشیدم چند ثانیه بعد لامپ خاموش شد  وبه جاش نور آبی رنگی فضا رو روشن کرد..سیستم بعد از برسی مردمک چشم و اثر انگشتم اجازه ورودو صادر کرد.

اتاقک مثل یه آسانسور شروع کرد به پایین رفتن . مقر نسبتا کوچیک ما فوقولعاده هوشمندی بود بعد از گذشتن از سالن سرتاسر سفیدی به در مشکی رنگی رسیدم که دفتر عمو شاهرخ اونجا قرار داشت.دو تقه به در زدم و منتظر ایستادم.

خیلی طول نکشید که صدای بمش به گوشم رسید-بفرمایید

نفس عمیقی کشیدمو دستگیره رو تو دستم چرخوندم...پشت میزکارش نشسته بودو داشت با لبتابش کار میکرد

-رییس وقت دارید؟

-بیا تو دخترم....بله با من کاری داری؟

-میخواستم باهاتون صحبت کنم

اشاره کرد که بشینم ...روی صندلی چوبی روبروی میزش نشستم

-جانم ؟...من سراپا گوشم

-درمورد خودمه....من میخوام وارد گروهتون بشم..نمیخوام حضورم نمایشی باشه ...میخوام کمک کنم ...میخوام هدف پدر و برادرمو دنبال کنم

عینکشو از چشاش برداشت

-خوب..میفهممت عزیزم ..احساستو درک میکنم....ولی باید بهت بگم که نمیتونم این اجازه رو بهت بدم

بهت زده گفتم-چرا؟

-دوروز پیش سانیارم اومد اینجا و دقیقا همین حرفا رو بهم زد..قبول نکردم گفتم که بیتجربست اما مصرانه ازم خواست که امتحانش کنم ...منم قبول کردم ..قرار شد یکی از ماموریتای کوچیکو بهش بسپرم ...اما قضیه تو فرق داره دخترم

-منم امتحان کنید..مطمین باشبد نا امیدتون نمیکنم

دستاشو رو میز گذشتو خم شد سمتم

-میدونم... تو دختر حسینی ..دستپرورده اونی ...دختری قوی و توانمند ..اگه غیر از این بود از پس اینهمه مشکلات بر نمیومدی..اما موضوع این نیست..من به شهاب قول دادم ازت محافظت کنم.

نباید عقب میکشیدم

-خوب من ازتون نمیخوام قولتونو بشکنید ..ازتون میخوام بهم اعتماد داشته باشین همین

به صندلیش تکیه دادو سکوت کرد .مثل اینکه داشت فکر میکرد.بعد از یکی دو دقیقه که برام مثل یه قرن گذاشت بالاخره زبون باز کرد

-از شهاب شنید بودم که به هک و رمزنگاری علاقه زیادی داری

ذوق زده گفتم

-بله به هر سختی ای بود یادش گرفتم ...نا امیدتون نمیکنم قول میدم.

لبخندی زد و گفت –برو اتاق کنترل به رامتین خبر میدم..فکر کنم یه گره ای تو کارش پیش اومده که فقط میتونه به دست تو باز بشه

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

انگشتامو تو هم قلاب کردمو به سمت جلو کشیدم.....وای خدا خسته شدم...رامتین که دید دیگه دست ا ز سر اون کاغدای بدبخت برداشتم پرسید

-تموم شد؟

-تغریبا

هدستش رو از سرش برداشت و اومد سمت میز من

-ببینم چقدرش مونده؟...این خیلی فوریه ساینا تا نیم ساعت دیگه میتونی تمومش کنی؟...سه روزه از مهراد خبر نداریم ممکنه بلایی سرش بیاد

ظاهرا مهراد درست یه روز بعد از اومدن ما به عمارت پیغام رمز گذاری شده ای رو با چند تا واسطه به رئیس میرسونه و بعد از اون غیبش میزنه ......توی گروهم رمزنگاری جز خودش وجود نداره به خاطر همین این کارو به من سپردن

- این یه پیام رمز گذاری شده چند لایست تا حالا سه تا لایشو روشن کردم ولی این چهارمی انگار به هیچ صراطی مستقیم نیست...هم عدد داره و هم حروف گفتم شاید چند تا روشو باید باهم به کار بگیرم بشه ولی هیچی  به هیچی

حرفم هنوز تمام نشده بود که گوشیش شروع کرد به زنگ زدن قبل اینکه تماسو برقرار کنه گفت

-بجنب فقط ....ثانیه به ثانیه برای ما مهمه

-سعی خودمو میکنم

سری تکون داد و دایره سبز رنگ روی صفحه گوشیشو لمس کرد

-جانم احسان

-...........

پشت سیستم نشست و صفحه مخصوص پلاک یابو باز کرد

- بگو

همینطور که داشت تایپ میکرد یه فکری به سرم زد..خوب شاید این مرحله از روشای تعریف شده به نتیجه نرسه...باید دنبال یه راه حل غیر مرسوم و عادی باشم..آره یه فرمول خلاقانه

دوباره سعی کردم روی داده هام تمرکز کنم

(J-5  T-1  J-4  J-5  J-2   J-9  T-6)

این تازه یه قسمتش بود .....خوب موضوعی که خیلی تو چشم میزد حروف J  و  T هستش  و دوم اینکه به نطر میاد هر حرف با عدد بعدیش تو یه گروه باشه..به سرم زد بشینم تمام حروف الفبای انگلیسی رو شماره گذاری کنم حالا شاید شانسکی یه چی از توش دراومد...توی شماره گذاری ها یه چیز جالب کشف کردم J شماره 10 بود و T شماره20 ....اوممم شاید این دو تا حرف حکم مبدا رو داشتن ....یعنی منظورم اینه که ممکنه این خط تیره به معنی خط فاصله نباشه شاید علامت تفریق باشه ....نظریم رو عملی کردم که خوشبختانه تیرم به سنگ نخورد و کلمه اصفهان برام دراومد ..بقیه قسمتارم راست ریس کردم

-اصفهان.کوه صفه . اتاقک پنج

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهراد

ماشینو کمی دورتر از رودخونه پارک کردم و پیاده شدم ..تمام بدنم از رانندگی طولانی درد میکرد.انگشتامو تو هم قلاب کردم و به سمت بالا کشیدم

-اووففف کمرم داغون شد

چشم که به منظره روبرو افتاد غرق لذت شدم...یه دره تو محاصره کوهای بلند و خشن و آب زلال و پرتلاطمی که از بین صخره ها عبور میکرد ... برگای زرد و قرمز درختا همه جارو فرش کرده بودن و جلوه خاصی به دره میبخشیدن ....طبیعت بکر و دست نخورده اردل (یکی از شهرستان های استان چهار محال و بختیاری) همیشه یه جایی برای شگفت زده کردن آدم داره

با احتیاط کنار رود نشستم دستمو داخل آب بردم ...همین که پوستم آب سرد کارونو لمس کرد روحم تازه شد..مشتمو ظرف کردمو وکمی آب به سر وصورتم پاشیدم

گشنگی بدجور بهم فشار میاورد باید یه فکری به حالش میکردم ...اووممم شاید بخت باهام یار باشه و بتونم یه ماهی صید کنم...تور پلاستیکی کوچیکی  ای رو از توی صندوق عقب بیرون کشیدمو یه تله درست حسابی وسط رود کاشتم .بدون آتیشم که هیچکاری پیش نمیرفت

مشغول جمع کردن هیزم بودم که دیدم چند تا ماشین از دور دارن نزدیک میشن....مثل اینکه نقشم گرفت ،اون آدما که برام پیغام فرستاده بودن منتظر یه فرصت بودن تا بتونن بهم نزدیک بشن و حالا من این فرصتو بهشون داده بودم...شاخه های چوبی رو که جمع کرده بودم بغل زدمو یه جایی دور از درختا آتیش روشن کردم..ماشیناشون رو کنار ماشین من پارک کردن اما فقط یه نفر پیاده شد

-میدونستم دنبالم میاید

صندلی تاشویی رو که کنار یه صخره گذاشته بودم برداشت و روش نشست...خیره به رود نفس عمیقی کشید و گفت

-جای قشنگیه

انگار قصد داشت با آرامش و بیخیالیش کفرمو در بیاره

-مطمئنم برای گردش منو تا اینجا تعقیب نکردین

تک خنده ای کردو گفت

-منم مطمئنم تو مارا برای گردش به اینجا نکشوندی...چرا از تهران خارج شدی مهراد؟!!...میخواستی دیگه از کی محافظت کنی؟..مگه اصلا کسی هم برات مونده که بخوای مراقبش باشی؟!!!

جوری حرف میزد که انگار سالهاست منو میشناسه...این مرد کی بود؟

-من شمارو نمیشناسم آقا ولی میدونم  کار مهمی داشتید که اون پیغام رو برام فرستادید

از روی صندلی بلند شدو سینه به سینم ایستاد

-فکر میکردم باهوش تر از اینا باشی پسرجون...یعنی اون پیغام واسه تو هیچ معنی ای نداره؟!!!

دندون قرچه ای کردم و گفتم

-اگه یه درصد احتمال میدادین من متوجه معنی پیغامتون میشم تا اینجا نمیومدین جناب...اون پیغام صرفا جهته کنجکاو کردن من بود که موفق شدین ...حالا این بازیه مسقررو تموم کنید و رک و راست بهم بگید که با من چی کار دارید

سرشو نزدیک گوشم کرد و گفت

-فکر میکنم دیدن مهرسا ارزش همراه شدن با مارو داشته باشه..نه؟!!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

@Sarah..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام دوستای گلم 

این چند وقته دنبال کارای دانشگاهم بودم و بعدم کلاسای سنگینی که واسمون گذاشته بودن خیلی واسم وقت آزاد نذاشته.

شاید یکم دیر به دیر پارتا رو بذارم ولی قول میدم مخاطبامو ناامید نکنم.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهراد

10سال پیش

-بیا پسرجون اینم دست مزد امروزت

دستای گچی شدمو با گوشه پیرهن پاره پورم پاک کردمو پولو دو دستی از اوستابنا گرفتم

-خدا بده برکت هوشنگ آقا

با لبخند سری تکون دادو رفت سراغ بقیه کارگرا...باخوش حالی پولو تا کردم و تو جبیب شلوارم گذاشتم

-خدایا شکرت

گوشه ای رفتمو لباسای کارمو با یه دست لباس مرتب عوض کردم . دستمال پارچه ای رو که روسرم بسته بودم برداشتمو چند بار دستمو روی موهام کشیدم تا خاک روشون بلند شه...هوا گرگ و میش بود خیلی دیر کرده بودم باید هرچه زودتر برمیگشتم خونه ...دوچرخمو از گوشه دیوار برداشتمو یه سر تا خونه رکاب زدم...نفس نفس زنون از دوچرخه پریدم پایین و چند بار محکم با مشت کوبیدم به در  طولی نکشید که نگهبان درو باز کرد

-آقا کجا بودید پدرتون بدجور از دستتون عصبانیه

پوزخندی زدمو گفتم

-چه عجب یه سریم به اینجا زد ..کی اومد؟

-سه چهار ساعتی میشه آقا

نگاهی به ساختمون مجلل روبروم انداختم و راه افتادم سمت کلبه چوبی کوچیکی که گوشه باغ برای خودم ساخته بودم

-آقا صبر کنید ..پدرتون گفتن وقتی اومدید بفرستمتون پیش ایشون ...مثل اینکه کار مهمی باهاتون دارن

ناچار دوچرخمو گوشه ای گذاشتمو وارد خونه شدم..نباید آتو دستش میدادم که بخواد درباره کارام کنجکاو بشه

پشت در اتاق کارش ایستادمو چند تقه به در زدم

-بیا تو

دستگیررو تو دستم چرخوندمو وارد شدم

-با من کاری دارید بابا؟

عینک مطالعشو از رو چشمش برداشت و اشاره کرد که بشینم

جلو رفتمو دقیقا روبروی میز کارش  نشستم

-کجا بودی ؟

خدایا نفهمیده باشه

-با دوستام بیرون بودم

-بچه جون تا کی میخوای به این یللی تللی بازیات ادامه بدی اخه...17 سالت شده اینو بفهم که دیگه بزرگ شدی

بازم همون بحث تکراری

-شما بفرمایید من چیکارکنم

-صد بار بهت گفتم اینم صد ویکمین بار...چرا نمیای ور دست خودم وایسی ..تو تنها پسر من هستی بعد من این دم ودستگاه میفته زیر دست تو...ده آخه اگه هیچی حالیت نباشه که کلات پس معرکس

خدایا صبر

-بابا من اصلا به این کارایی که شما انجام میدی اعتقادی  ندارم

عصبانیش کرده بودم اینو از دندون قروچه ای که کرد متوجه شدم

-پسرم  من نمیدونم پول درآوردن چه اشکالی داره که تو انقدر ازش بیزاری؟

-آخه به چه قیمتی پدر من...بدبخت کردن بچه های مردم ؟..تو داری زندگیتو روی خرابه های زندگی مردم میسازی...خودت مروت و مردونگی رو یادم دادی بابا..یادم دادی و بعد بی اعتقاد شدی بهش ..مامانو با همین کارا دق دادی خودتم خوب میدونی..هنوزم دیر نشده بیا..

حرفم با سیلی ای که تو گوشم زده شد تو دهنم موند ..ناباورانه دستمو روی صورتم گذاشتم ...دیگه موندن جایز نبود باید نقشه ای که سالها براش برنامه ریزی کرده بودمو عملی میکردم..عقب گرد کردمو به سمت در راه افتادم درست قبل از اینکه درو پشت سرم ببندم گفتم

-دارم میرم بابا ..مهرسا رو هم با خودم میبرم

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ساینا. زمان حال 6 ماه بعد

_تمامی نیروها فرمان لغو ماموریت... تکرار میکنم لغو ماموریت

نگران و مضطرب نگاهی به صفحه مانیتور روبروم انداختم

تف با این شانس فقط 30 درصد مونده بود.. نه نمیتونستم، نمیتونستم بعد اینهمه سختی و زحمتی که واسه این ماموریت کشیده بودم این دقیقه نودی قیدشو بزنم

_اتاق فرمان

_به گوشم رامی

_اتاق فرمان اجرای فرمان مقدور نیست.. تقاضای 10 دقیقه فرصت

_ممکن نیست... همین الان از ساختمون خارج شو نگهبانها مشکوک شدن.. مفهومه

دندون قروچه ای کردمو مشتمو آروم به میز کوبیدم

نه نمیشه امکان نداره من اینجا رو بدون این اطلاعات ترک کنم

_رامی؟.. مفهوم بود؟ 

_مفهومه

باید سریع دست به کار میشدم حتی یه لحظه تعلل میتونست سرمو به باد بده

برنامه هکو از رو لبتابم اتصال دادم رو یه گوشی کوچیک و جاسازش کردم داخل کیس سیستم هدف بعد کامپیوترو جوری تنظیم کردم که یه رب دیگه آف بشه

وقتی مطمئن شدم همه چی مرتبه از اتاق زدم بیرون

_اتاق فرمان کسی تو راهرو طبقه دو نیست

_امنه... آخرین اتاق ظلع غربی یه اتاق هست.. از بالکن اتاق به دیوار اصلی راه داره از از اونجا خارج شو.. افشین منتظره..مفهومه؟

_بله..فقط دزد گیرا

_خیالت راحت.. سریع خارج شو

با حالت دو ولی بی‌صدا شروع به حرکت کردم بی‌هوا ضربه سنگینی به کمرم وارد شد و باعث شد محکم به به دیوار راهرو بخورم نقش زمین بشم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ساینا 

آخ کمرم خورد شد ای تو روحت

خیلی شوکه شده بودم.. یعنی چی؟ کی میتونست باشه؟ مگه رامتین نگفت کسی نیست؟.... مثل اسکولا سرمو بلند کردمو زل زدم به نره غولی که بالا سرم ایستاده.. یا امامزاده بیژن این دیگه چه کوفتیه!!! قد زرافه قد داشت و قد گوریل هیکل کثافت

_هوی جغله اینجا چه غلطی میکردی؟!!! 

تند و تیز خودمو جمع و جور کردمو مقابلش گارد گرفتم خوشبختانه راهرو تاریک بود چندان دقیق نمیتونست چهرمو ببینه

پوزخند کریهی زد و بی معطلی مشت سنگین به سمتم پرتاب کرد جاخالی دادم و الفرار 

چه انتظاری بود؟!!! من هیچ شانسی در مقابل اون هرکول نداشتم 

_رامی گزارش بده... اونجا چه خبره؟!! 

_رامتین کشتمت... نفهمیدی دوربینارو از دستت درآوردن جناب 

پیچ راهرو رو رد کردمو سراسیمه خودمو پرتاب کردم تو اتاقی که رامتین آدرس داده بود

حمله بردم سمت دستگیره در بالکن ولی قفل بود... وای الانست که یارو برسه 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برگشتم سمت درو قفلش کردم...چاره ای نداشتم باید شیشه پنجررو میشکستم ...اما ریسکش خیلی بالا بود مثل تبل جنگ همرو میکشید اینور

فرصت استخاره نبود الان وقت یه کار احمقانست...همین موقع دستگیره در شروع کرد به شدت تکون خوردن و به دنبالش صدای نکره اون نره غول

-بهتره همین الان این در کوفتیرو باز کنی دزد حروم زاده وگرنه خودم میفرستمت سینه قبرستون

یا خدا !!!!بی معطلی صندلی کوچیک میز آرایش گوشه دیوارو برداشتمو پرتاب کردم سمت شیشه ها که صدایی مثل یه انفجار خفیف ایجاد شد

باید قبل از اینکه برسن سر وقتم میرفتم .....درست قبل از شکسته شدن در توسط مرد نگهبان آویزون درخت روبروی بالکن شدمو از روی دیوار پریدم پایین ..چشم چشم کردم ببینم افشین کجاست که خودش سرو کلش پیداش شد

-بپر بالا ساینا

دستمو روی شونه چپش گذاشتم و پریدم روی موتور 

-جون عمت افشین تا میتونی گاز بده که اوضاع خطریه

خیابون یه طرفه رو به سرعت خلاف میرفت ماشین شاسی بلندی که داشت بهمون نزدیک میشدو با مهارت رد کرد و گفت

-خبر دارم از شیرین کاریات دختر خانوم

یکی محکم زدم پس کلش که آخش دراومد

-حرف نباشه ..شوفرم انقدر پرو

خنده خفه ای کرد و گفت

- جسارت مارو به بزرگیه خودتون ببخشید بانو

-دیگه تکرار نشه

به اندازه کافی که دور شدیم ومطمئن از اینکه کسی تعقیبمون نکرده کنار خیابون  روبروی یه کافه سیال توقف کرد و برگشت سمتم

-چی میل میفرمایید بان....

اما به محض اینکه چشمش بهم افتاد حرف تو دهنش موند....اخماشو کشید به همو کلای لبه دارمو از سرم برداشت

-چیزی شده؟!!!!

دستشو کنار گوشم کشیدو گفت

-این رد خون.....احتمالا سرت شکسته 

پس چرا من متوجه نشده بودم اصلا هیچ دردی رو حس نمیکردم

میخواست شالمو از سرم برداره که دستشو تو هوا گرفتم

-افشین مردم دارن نگامون میکنن

عصبیی بود بدجورم عصبی بود

-به حرفم گوش نمیدی نتیجش میشه این..آخه دخترم انقد لجباز و بی کله!!!!...اولین بارو آخرین بار بود که اجازه دادم تو ماموریتا شرکت کنی

اوفف باز این شروع کرد..سعی کردم آرومش کنم شده بودیم سوژه ملت

-چشم دیگه اذیتت نمیکنم ...یکم آروم باش عزیزم حالا که طوری نشده

سعی کرد کمی تن صداشو کنترل کنه اما بازم صداش بلند بود

-اگه دفعه بعدی  ای در کار باشه هیچ تظمینی نیست که چیزیت نشه

نخیر فایده نداره همینجا باید دمشو بچینم که دیگه واسه من تعیین تکلیف نکنه

-افشین تو درست زمانی منو از شاهرخ خواستگاری کردی که من جزوی از گروه بودم یادت که نرفته؟

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دستی به صورتش کشید و خیلی آروم در حد یه زمزمه گفت

-من دوست دارم ساینا...بفهم منو ..بفهم که سختمه ببینم داری سختی میکشی..ساینا جانم من به سانیار  قول دادم خوشبختت کنم ولی تو و تمام کائنات میخواین کاری کنید که نتونم سر قولم بایستم

من چطور میتونستم انقدر دربرابر این مرد سنگدل باشم 

لبخند آرامشبخشی زدم و دستمو روی بازوش گذاشتم

-میدونم عزیزم میدونم..اما افشین تا وقتی که کابوس مرگ شهاب همراهمه هیچوقت نمیتونم احساس خوشبختی داشته باشم....شهابو کشتن افشین اونم جلو چشم...هیچکس نفهمید اونشب چه زجری کشیدم ...کاش تو حداقل درکم میکردی!!!

سرشو انداخته بود پایینو هیچی نمیگفت

-افشین؟

از جیبش دستمالی بیرون کشیدو آروم کشید رو صورتم

-شاید ..شاید من انتظار بیجایی از تو داشته باشم ساینا...نمیدونم...نمیدونم باید چیکار کنم

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***************

ساینا

از بس فکرای جورواجور کرده بودم مخم داشت میپکید...دستمو زیر شال بردم و موهامو چنگ زدم

-خاک بر سرم با این مخ آکبندم

سنگ نه چندان ریزی رو که کنار پام بود برداشتمو با قدرت پرتاب کردم سمت برگای درخت..دیگه عقلمو از دست داده بودم نمیدونستم چیکار کنم که حرصم خالی بشه پیله کرده بودم به این درخت بدبخت

-ساینا چته؟دیوونه شدی؟!!!از موقع که برگشتی پاک چل شدی

-سانی میخوای چل نشم؟من که قضیرو برات تعریف کردم..اگه گوشیرو پیدا کنن کار هممون ساختس

به تنه درختی تکیه دادو متفکر خیره شد به آسمون

-والا نمیدونم چی بگم...این گندی که تو زدی نه با جارو خاک انداز جمع میشه نه جارو برقی....به رییسم که چیزی نمیگی..افشینم که انگار رقیب کاریته روش حسابی وا نمیکنی

اگه میذاشتم تا صبح همینجوری غر میزد

-سانیار بس کن تورو خدا 

بین دو ابروشو خاروند و گفت

-میرم ببینم میتونم پروندشو گیر بیارم که حداقل از یه جایی شرووع کنیم

سری به نشونه باشه تکون دادم و نشستم لبه استخر

-خیلی استرس دارم ...حتی اگه وناهم متوجه گوشی نشن رییس بفهمه زندم نمیذاره

ضربه کوچیکی به شونم زدو با دو رفت سمت ساختمون

کمی که گذشت گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن آتنا بود حتما دوباره میخواست برم کمکش

-الو آتی

-کوفت و آتی مگه نگفتم دیگه از این کلمه چندش آور استفاده نکن ..اولا این..دوما سلام علیکم ورحمت الله و برکاته

باز این بیمزه بازیش گل کرد 

-آتنا جون هنوز نمیدونی وقتی از یه خانوم متشخصی کمک میخوای نباید با این ادبیات باش بحرفی

-حالا یه بار ما  درمونگاهو پیچوندیما ببین تو میتونی باز هولم بدی توش...یه فیلم توپ دانلود کردم تکیم حال نمیده سه دقیقه وقت داری خودتو برسونی وگرنه دوباره نمیزنم از اولاگفته باشم

و بلافاصله صدای بوق قطع تماس که تو گوشم پیچید ....پس چل تر از منم پیدا میشه ..بدکم نیست شاید بتونم کمی خودمو مشغول کنمو چند لحظه ای از شر این فکرای مزخرف راحت بشم

به اتاق که رسیدم دیدم نامرد فیلمو پلی کرده و همچین لم داده جلوی تلوزیون که نگو

-نامرد هنوز دودیقه ام نشده بود تو که گفتی سه دقیقه

سرشو برگردوند سمتمو گفت

-به خدا انتظار سخته قبول کن

با خنده یکی زدم پس کلش و گفتم

-از تو بی مرام انتظاری نیست

مشتی تخمه تو دستم ریخت وگفت

هیسس انقد حرف نزن بذار فیلمو ببینیم

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*********

همینطور که تند وتند داشتم برگه های پرونده پر وپیمون ناصر جواهریان رو ورق میزدم با ذوق گفتم

-وای قربونت برم داداش گلم...دستت طلا

دماغشو خاروند و گفت

-ساینا بجنب دیگه از هرجایی میخوای عکس بگیر تا متوجه نشدن باید پرونده رو برگردونم

سریع گوشیمو از جیب مانتوم درآوردم و از تمام صفحات عکس گرفتم کارم که تموم شد پرونده رو بستمو دادم دست سانیار

-مرسی جبران میکنم

سری تکون دادو از اتاق رفت بیرون

خوب حالا باید میشستم کامل پروندرو برسی میکردم شاید میتونستم یه سوراخ توی دیوار قلعه مجهزش پیدا کنمو و وارد بشم

ببینم چی داریم اینجا 

اطلاعات مربوط به ماموریت که به درد نمیخورد من دنبال اطلاعات ریز تری بودم

خانواده میتونست گزینه مناسبی باشه ...کلا سه تا بچه داشت یه دختر و دو تا پسر...دختره که ازدواج کرده بود والان آمریکاست...پسر اولیم که معلومه آدم کاریییه چون جز شرکت و خونه جایی خاصی نمیره...اما پسر کوچیکه اهل خوش گذرونی و دختر بازی و پارتی ....نمیتونست چندان سودمند باشه ولی اگه باعث بشه که بتونم به پسر بزرگه نزدیک بشم خیلی عالی میشه..اما یه مشکلی هست ..یه مشکل بزرگ که وجدانم نمیذاره زیر پاش بذارم

افشین

نمیتونستم نادیدش بگیرم ...من نسبت به اون مرد متعهد شده بودم نمیتونستم هر غلطی دلم میخواد بکنم اما از طرف دیگه گوشیرو چیکار کنم وای خدااا دارم دیوونه میشم

خوب من که کار اشتباهی نمیخوام بکنم فقط میخوام یه جوری تو دم و دستگاه جواهریان نفوذ کنم ..پسرشم تنها گزینمه زیاد آسون نمیگیرم که بخواد از حدش تجاوز کنه ..آره فقط در حدی بهش نزدیک میشم که منو به پارتیای شاهانش توی کاخ ناصر دعوت کنه همین

اگه بتونم تو اکیپ دوستاش وارد بشم خطرش کمتر بو تا اینکه بخوام به عنوان دوست دخترش قائله رو شروع کنم

خوب پس میشه به عنوان دوست دوستش دعوت بشم....تو پرونده نوشته بود که معمولا روز خاصی در هفته با دوستای نزدیکش به یه کافه باغ میره فرصت خیلی خوبی بود تا بتونم خودی نشون بدم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کیفمو روی شونم جابجا کردمو وارد کافه شدم داشتم مستقیم به سمت باغ میرفتم که یکی از گارسونا فورا راهمو سد کرد

-میبخشید خانم اون قسمت نمیتونید برید میزای باغ کاملا رزرو شدن

عینک دودیمو از چشمام برداشتمو با لبخند دندون نمایی گفتم

-آقا حتی اگه هزینه مازادی نیاز باشه میپردازم ..من فقط به خاطر اینکه تعریف باغ قشنگتونو شنیده بودم به اینجا اومدم

متقابلا لبخند کوچیکی زد وگفت

-من عذر خواهی میکنم خانوم محترم ولی چنین اجازه ای ندارم..بفرمایید خواهش میکنم خودم براتون یه میز انتخاب میکنم

ای بابا چه گیری بودا...راه نداشت باید یه جوری خودمو به باغ میرسوندم تا نیم ساعت دیگه دار ودسته جقله ی جواهریان از راه میرسن

نگاهی به دور اطرافم انداختم تا  نزدیک ترین میز به پنجره رو انتخاب کنم که دیدم کلا پنجرهه مشکل داره،جلوش پر بود از گلدونا و گیاهای رنگاوارنگ به بیرون اصلا دید نداشت

تنها راه باقی مونده طبقه بالا بود شاید که به باغ دید داشته باشه

-آقا پس میتونم برم طبقه بالا..اصلا از فضاهای شلوغ خوشم نمیاد همهمه اذیتم میکنه

سری تکون داد وگفت

- حتما بفرمایید 

کلا کافه قشنگ وشیکی بود اما طبقه بالاش محشر بود. سقف شیشه ای و گل و گیاهای زیباش آدمو یاد گلخونه مینداخت....میز وصندلی های منبت کاری شدش چشم هر بیننده ای رو به تحسین وا میداشت .....پیانوی سفیدی  گوشه سالن رو یه سکو کوچیک قرار داشت و مجسمه های سنگی فوقولعاده ای دور تا دور  جاخوش کرده بودن اما خیره کننده تر از همه لوستری بود که به عمرم زیبا تر از اون ندیده بودم

نزدیک ترین میز به باغ رو انتخاب کردمو نشستم...گارسون منو رو به دستم داد و مودب کنار میز ایستاد تا سفارش بدم

ممنونی زیر لب گفتمو نگاهی به اسامی اجق وجق توی منو انداختم....اوففف کی میره اینهمه راهو !!!! حتی نمیتونستم از روشون بخونم چه برسه به اینکه بخوام بگم این یارو واسم بیارتشون

الکی پلکی یکیشونو انتخاب کردم و با دست نشونه گارسونه دادم ..پررو فقط لبخند محوی زدو راه افتاد بره سفارشمو بیاره

پسره فلان فلان شده ..... باید یکم درباره منو خوانی تحقیق کنم که دفعه بعد اینجوری ضایع نشم

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خوب مثل اینکه تنها کاری که از دستم بر میاد انتظاره...کتابچه لغات فرانسه ای رو که تو راه خریده بودم به زحمت از کیف بازارشامیم بیرون کشیدم و بی‌حوصله شروع کردم به خوندن

سفارشمو که گذاشتن رو میز چند لحظه ای متعجب فقط نگاش کردم رنگ عجیبی داشت

یه چیزایی تو مایه های آبمیوه و تنقلات و مغزای پودر شده بود از مزش خوشم نیومد ولی چون قرار بودپول جاش بره سعی کردم تحملش کنم

همینطور که آبمیوه رو مزمزه میکردم نیم نگاهی به باغ انداختم ولی خبری نبود

چیزی نگذشته بود که حس کردم چند نفری دارن از پله های چوبی کافه بالا میان.... صدای قیژ و قیژی که به راه افتاده بود نشون میداد تعدادشون نباید کم باشه

سه دختر و چهار تا پسر اکیپ شلوغ و  پر سر و صداشون رو تشکیل میداد.... به نظر میومد همون اکیپ سوژه باشه اما خود پسره رو بینشون نمیدیدم....لعنت به این شانس گند من!!! 

اگه اینا باغو رزرو نکردن پس کار کی میتونه باشه طبق گزارش هر بار تو باغ جمع میشدن اما حالا 

ولش کن چندان مهم نیست باید حواسمو جمع حرفاشون کنم و از فرصت پیش اومده نهایت استفاد رو ببرم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ظاهر حواسم به کتاب بود ولی شیش دنگ حواسم جمع بحثای چرت و پرت اونا بود بلکه بشه یه چیز به درد بخور از توشون پیدا کنم

یکی از پسرا که قشنگ رو به من نشسته بود چشمک مسقره ای تحویلم دادو پشت بندش لب زد

-غالت گذاشته نه؟ 

از اینکه توجهشون جلب شده بود خوش حال بودم اما باید عادی رفتار میکردم

به خاطر همین اخم کردمو مسیر نگاهمو به سمت باغ تغییر دادم

ولی انگار پر رو تر از این حرفا بود چون از پشت میز شون بلند شدو اومد بالا سر من... دستشو به صندلیه خالی میزم تکیه داد و به فرانسه گفت

_حیف نیست دختر خوشگلی مثل تو تنها تو  این کافه رویایی بشینه؟ 

فرانسم در حدی نبود که بخوام متقابلا جوابشو به فرانسوی بدم از طرفی دیگه پر رو تر میشد به خاطر همین به فارسی گفتم

_حیف نیست پسر به ظاهر متشخصی مثل شما انقدر فوضول باشه و تو کار دیگران دخالت کنه؟ 

به ظاهر دکش میکردم ولی جمله اولم یکم کرم داشت

لبخند گله گشادی زد و نشست رویه صندلی

_خانومی جسارت منو ببخشید قصدم فوضولی نبود

بدون اینکه چشم از کتابچه بردارم گفتم

_بهتره بزنی به چاک جناب

_اوه اصلا این طرز حرف زدن بهت نمیاد پرنسس

عصبی با انگشتام روی میز ضرب گرفتم

_ اقا پسر به اندازه کافی این روزا دلیل برای عصبی بودن دارم کاری نکن همرو رو سر تو خالی کنم

جفت دستاشو رو میز گذاشت و گفت

_دلیلشو فراموش کن گلی بهتر از اون دورو برت هست

پوزخندی زدمو با تمسقر گفتم

-لابد اون بهتره تویی؟ 

یه تای ابروشو داد بالا

-شک داری میتونی امتحان کنی 

بعد کارت ویزیتی روی میز گذاشت و برگشت پیش رفقاش

دیگه موندن جایز نبود نگاهی به کارت انداختمو قبل از اینکه میزو ترک کنم شماره داخلشو حفظ کردم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

******

ساینا

بیحوصله اطلاعاتی که رامتین بهم سپرده بود رو توی سیستم بایگانی کردم و بلند رو بهش گفتم

_تموم شد رامتین... حالا میتونم برم؟ 

سرشو از تو لپ تاب مقابلش بیرون اورد و متعجب گفت

_به این زودی؟! 

مغرورانه سرمو کمی بالا بردم و گفتم

-هیچ فکر میکردی شاگرد به این زرنگی گیرت بیاد؟! 

تک خنده ای کرد و گفت

-توفیق اجباری بود 

نمایشی اخمامو کشیدم تو هم

-باز دیشب رفتی ور دل خیارشورا خوابیدی... راستی نگفتی؟ 

دوباره کلشو کرد تو لپ تاب

-چی؟ 

-برم؟ 

-چند روزه دل به کار نمیدیا شاگرد زرنگ

چند قدمی جلو رفتمو دستمو گذاشتم روی میزش

-زد حال نباش دیگه.. کارایی که بهم سپرده بودی انجام دادم 

نفس عمیقی کشید و گفت

-خیله خب میتونی بری ولی فردا کلی کار داریم دیگه از این خبرا نیست

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

با لبخند ممنونی زیر لب گفتم و قبل از اینکه نظرش عوض بشه فلنگو بستم

با قدمایی تند به سمت دفتر کار احسان راه افتادم باید درمورد اون پسره ،دوست پسر جواهریان ، اطلاعات بیشتری جمع میکردم

تقه ای به در دفترش زدم و منتظر ایستادم اما خبری نشد یکی دو بار دیگه ام  تکرار کردم تا اینکه صدای خوابالودش به گوشم رسید

-بفرما

دست به سینه به چارچوب در تکیه داد مو با شیطنت گفتم

-نچ نچ نچببینم احسان خان خوابی یا هوشیار ؟...جناب فرمانده از شما بعیده موقع کار چرت بزنید

لبخند کجی زد و همینطور که دست رو چشماش میکشید گفت

-جونم کاری داشتی آبجی شهاب؟

عادت داشت اینجوری صدام کنه هرچیم حرص  میخوردم و اعتراض میکردم بیفایده بود

-میخوام یه لطفی در حقم بکنی دوست شهاب

چشماشو یه بار باز و بسته کرد و لوتی وار گفت

-رو جفت چشام همشیره ....شوما جون بخواه

-میخوام آمار یکیو برام دربیاری احسان

پسر تیزی بود زود فهمید که کاسه ای زیر نیم کاسست 

-باز چه دست گلی به باد دادی زلزله

-اگه رییس بفهمه بیچارم میکنه بیا مسالمت آمیز حلش کنیم

تک خنده ای کرد و گفت

-واو حالا انقدر ارزش داره که من خودمو برای معامله با تو توی هچل بندازم؟!!

لبخندی به پهنای صورتم زدم آروم گفتم

-  صد در صد...یادته قبلنا گفتی با آتنا درمورد تو حرف بزنم ولی گفتم که من خودمو وارد مسائل خصوصی دیگران نمیکنم؟

یکم فکر کرد و گفت

-قبوله حالا آمار کیو میخوای ؟

-بردیا افشار

 

 

ویرایش شده توسط آیسا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

رفت تو فکر مثل اینکه میشناختش 

-میشناسیش؟

لاله گوششو خاروند و با تردید گفت

-انگار اسمش به گوشم خورده...یه لحظه صبر کن

لب تاپشو روشن کرد و بعد از چند دقیقه گفت

-چرا ازش اطلاعات میخوای ساینا؟...آدم جالبی نیست بهتره باهاش در نیفتی

شوکه شدم مگه کی بود که احسان اینطور دربارش حرف میزد

-قضیه چیه احسان؟...بذار ببینم

صفحه لبتابش رو برگردوندم سمت خودم...هرچی بیشتر دربارش میخوندم تعجبم بیشتر میشد باباش یکی از سییاست مدارای گردن کلفت بود که چندان خوش نام به نظر نمیومد...ثروت نجومیشون هوش از سر آدم میپروند که از طریق مصادره پنهانی اموال افراد دربار پهلوی به دست اومده بود

جالب شد پس انگار با یه تیر دونشون زدم 

-ساینا هر کاری میکنی به نظرم برو رییسم در جریان بذار..تنهایی از پسش برنمیای

درمونده خودمو رها کردم رو یه کاناپه چرمی

-نمیدونم احسان ...نمیدونم باید چیکار کنم

 

ویرایش شده توسط آیسا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...