رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Hadis_fy

رمان ملکه دورگه | hadis_fy کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

نام رمان:ملکه دورگه_مجموعه جاودانگی

نام نویسنده:hadis_fy 

ژانر: تخیلی-عاشقانه-خانوادگی

خلاصه: دختری که با فهمیدن گذشته پدر و مادرش وارد دنیایی از خیال و سرزمین نیاکان خویش میشود و در انجا زندگی جدیدی را شروع می کند

ناظر: @fateme.84

ویرایش شده توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.  

قوانین نوشتن رمان

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق  

@Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

🌸🍀🌸🍀
🍀🌸🍀
🌸🍀
🍀
#پارت۱

مجموعه جاودانگی_ملکه دورگه

تاریکی شب ترس و دلهره را به دلش انداخته بود انگار تمامی نداشت جنگ بین ملت او و عشق دیرینه اش هنوز هم تردید داشت اما عشق پاکش به دلش گواه خوب میداد و تردید را دور مینمود 
دست در دست یگانه مرد زندگی اش لابه لای درختان سر به فلک کشیده میدویید و  نمیدانست این فرار اخر به کجا میکشاندش 
هنوز هم در سمت راست خود مشعل های سربازان سرزمین خود را که زره هایی از جنس چرم با روکش اهنی درتن داشتند را میدید 
ودر سمت چپ نظارهگر سربازان دریا بود که پیراهن های کاربنی رنک جذب بدن به تن داشتند با یقه ایستاده اما باز تا سر سینه بدون زره و شلوار هایی به رنگ سیاهی شب  
نگاهش روی مردش ثابت ماند عرق از پشانی اش قل میخورد و از گونه استخوانی مردانه اش میگزشت و از چانه محکم و زیبایش بر روی پیراهنی میچکید که مدل لباس مردم دریا بود اما رنگش تک ماشی تیره  ابروان خوش حالت و قهوه ای رنگش که درهم گره خورده بود دل هر زنی را میلرزاند 
چه برسد به او که عاشق و شیفته اش بود 
چشمانی کشیده و درشت رنگ پیراهن تنش 
بینی استخانی بدون قوز با قوص زیبایی که عجیب با چانه ی محکمش همخوانی داشت 
لبان نسبتن پهن و مردانه اش این مرد الهه ی زیبایی بود در نظرش 
مرد را از نظر میگزراند و مست و مدهوش او بود 
اما با کشیده شدن دستش و خالی شدن زیر پایش جیغ وحشتناکی کشید....قافل از انکه پا به مسیر خوشبختی میگزارد
🌚🌑🌒🌓🌔🌕🌖🌗🌘
ـ مــا مــانننننننن
ـ مــا مــانننننننن
ـ کجاییی هـــی ،مامان جونممممم
با سرمستی جیغ میکشید و داد میزد شاد بود و میخواست شادی اش را همه ی اهل خانه ببینند و چه کسی بهتر و مهربان تر از مادرش 
وقتی دید هرچه اورا صدا میکند و او پاسخ نمیدهد  نگران شد بدون اجازه داخل اتاق مشترک مادر و پدرش شد بیشتر نگرانی اش بابت قلب مریض مادر بود میترسید اتفاق ناگواری برایش افتاده باشد 
اما با چیزی که دید نه تنها نگرانی اش از بین رفت بلکه شادی اش هم از هم پاشید

🍀
🌸🍀
🍀🌸🍀
🌸🍀🌸🍀

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🌸🍀🌸🍀
🍀🌸🍀
🌸🍀
🍀
#پارت۲

مجموعه جاودانگی_ملکه دورگه

ناباور با دستانش دهانش را پوشاند تا بلکم صدای هیع بلند و جیغش به گوش  کسی نرسد 
نگاهش را دوباره به مادر دوخت که موهای مشکیه رنگ نخورده اش هنوز هم با وجود تارهای سپید زیبا بود و دل پدرش را میلرزاند چشمانش درشت و اهویی بود قهوه ای روشن همرنگ مو و ابروی پدرش چهره ی بهت زده ی مادر و لبان کوچک و سرخه نیمه بازش به حالت اول برگش و یعی کرد فرزند ۲۱ ساله اش را توجیح کند 
ـ دخترکم  اینجا چکار میکنی نکند فراموش کرده ای باید قبل ورود اجازه بگیری
هنوز هم لهجه اش را داشت و وقتی هل میشد لا به لای سخنانش به زبان مرد خویش سخن میگفت و در تنهایی وقتی کسی جز او کنارش نبود
ـ ما...ما..ن..ماما..ن...یع....یعنننی... تو هم مممی...ممممیییتونی کنترلش کننننی 
چهره ی مادر دوباره متعجب شد بی درنگ به سمت دخترکش دویید و بازوانش را در دست گرفت و تانی به تن نمیه جان او داد و با همان لحجه ی قدیم خود و اقتدار کلامش لب باز کرد 
ـ تو چه گفتی فرزندم من هم ...مگر....مگر....کنترل کردن پدرت را هم دیده ای 
 دخترک وحشت کرد
ـ بابا ... مگه اونم میتونه از این کارا بکنه یعنی اون هم میتونه اتیشو کنترل  کنه؟؟؟؟!!!....وای خدای من ..یعـ...
با شنیدن صدای در و بلافاصله صدای گرم و دلنشین پدر حرفش نصفه ماند 
ـ روبینای زیبای من ، یاقوت سرخه تاج پادشاهی ام کجایی یگانه همسرم 
پدر نیز همچون مادر بود در تنهایی دونفره از لحجه ی دیرینشان استفاده میکرد تا بلکم اینگونه دلتنگی اش را کاهش دهد 
ـ روبینا عزیزکم اتفاقی اقتاده ؟ خانه نیستی ؟نکند با...
با دیدن همسرش که بازوان دخترش را در دست داشت و رنگ پریدگیه صورتش فهمید که خراب کرده و سخنانش به گوش تک دخترش رسیده 
آرامش ـ بابا ... شماهم .... ششش...شماهم میتونید اتیشو کنترل کنین 
مثل مامان که اتیش روی پرده رو بیرون فرستاد....
سمت دخترکش قدم بردشت بازوانش را از دستان مادرش جدا کرد و خود را در اقوش پدر جا داد هق هق خفه اش خنجری بود بر قلب پدر  به پدر مهلت توضیح ندادو گریخت  از تنها مکانی که غرورش در ان شکسته بود اما ای کاش میدانست این رفت برگشتی نخواهد داشت 
ای کاش ...اما؟
🌸🍀🌸🍀
🍀🌸🍀
🌸🍀
🍀

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

🌸🍀🌸🍀
🍀🌸🍀
🌸🍀
🍀
#پارت۳

مجموعه جاودانگی _ملکه دورگه

بیخبر از دل زخم خورده ی پدر میدویید بیخبر از زجه های مادر دور میشد نمیدانست مقصدش کجاست فقط میخواست برود میخواست دور شود از تمام دروغ ها و زشتی ها
بیاد داشت پدر چقدر روی راستگویی و پنهان کاری نکردن تاکید میکرد و حال خود او پنهان کاری کرده بود انهم چه پنهان کاری قدرتش را یعنی پدرش هم مثل مادرش اتش را کنترل میکرد یا او قدرت دیگری داشت هرچه که بود او قدرت متفاوت تری داشت که خود کمو بیش از ان خبر داشت درحال قدم زدن به دورو برش سرک میکشید گویی اتفاق ۳۰ سال پیش دوباره درحال رخ دادن است اما با این فرق که فرار مادر و پدرش در جنگل بخاطر عشق بود و فرار او فقط بخاطر پناه بود تا بهتر فکر کند 
تا بهتر درک کند ، تا بهتر تصمیم بگیرد ، تا مصمم شود 
همانطور که نگاهش به دورو بر بود حس کرد زیر پایش خالی شد با تمام قدرت جیغی کشید و در دل از پروردگارش راه نجات و بخشش خواست
دستش به شاخه ای گیر کرد خود را نگه داشت و پدرش را صدا زد 
پدر که از جیغ او هراسان شده بود به سمت صدا دویید با رسیدن به گودال خیلی کوچکی چشمانش گرد شد بیاد داشت این گودال را همان ۲۵سال پیش زمان تولد تک پسرش امیر پاشا پر کرده بود ولی حالا صدای فریاد دخترش از همین گودال خالی میامد گودال کوچک بود و هرکسی درون ان می افتاد پایش در ان جا میگرفت نتمام بدنش 
با فکری که از ڎهنش خطور کرد فریاد زد 
ـ ارامشم خوبی دخترکم
گویی صدای پدر ارامبخشش بود سریع پاسخ داد
ـ آره بابا خوبم چیکار کنم بخدا دارم میافتم کجایی دستمو بگیر اگه بیوفتم زنده نمیمونم  
آرتاریا با همان ولوم صدا رو به دخترکش ادامه داد
ـ دقیق به سخنانم گوش بده و هرچه گفتم همان کن باشد فرزندم
هق زد ـ چشم بابایی هرچی شما بگی
ـ وقتی رسیدی از اب های انجا چند قطره بر روی دستانت بپاش فقط چند قطره اگر پریه دریایی شدی دریا را پیدا کن از هیچ چیز نترسو به اب بزن تا وقتی پریه دریایی پیدا کنی که نامش ارتان باشد چشمانش ابیست   به او بگو آرتاریا پدرم است و نامم آرامش اگر پیدایش نکردی به پری دریایی هایی که لباس به تن دارند اعتماد کن اگر پری دریایی مرد یا زنی با پوشش نامناسب دیدی فاصله بگیر و سعی کن دور شوی مخصوصا مردانه برهنه 
و اگر ان چند قطره ابی که روی دستانت ریختی عمل نکرد و حتی پوستت را سوزاند به سمت گرما برو  انجا مرزی میبینی از اتش نام مادرت را بگو و گردنبندش را لمس کن مرز اتش کنار میرود از انجا که رد شدی مردی را پیدا کن که نامش پاشاست به او بگو نامت ارامش است و فرزند روبینایی 
صدای پر صلابت پدر لرزید و با بغض نالید 
ـ فرزندم به گفته هایم عمل کن میدانم دور از ڎهنت است کردگارمحافظت باشد خود را رها کن فرزندم سالم میمانی
با بغض نالید ـ عاشقتم بابا عاشق هر ۳ تاتونم به حرفات عمل میکنم قول میدم اگه نیاین پیشم یه راهی برای بازگشت پیدا کنم  خداحافظت
وخود را رها کرد و نشنید صدای شکستن بغض پدر را ندید باران چشمانش را...
از پرتگاه با قدرت پایین پرت شده بود و تنها اسیبی که دیده بود خراش روی گونه اش بود چون در آب فرود اماده بود پریه دریایی شده و روی اب معلق بود بالاخره بعد از ساعت ها تصمیم گرفت به اب بزند از بوی اب معلو بود که در دریا فرود امده 
....
🌸🍀🌸🍀
🍀🌸🍀
🌸🍀
🍀

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🌸🍀🌸🍀
🍀🌸🍀
🌸🍀
🍀
#پارت۴

مجموعه جاودانگی_ملکه دورگه

بیخبر از زندگیه گذشته پدرومادرش در اب شنا میکرد تنها دلخوشی اش این بود که از قدرت ها ی پدرش سر دراورده بود
مدتها بود که در آب شنا میکرد که حس کرد قسمتی از اب گرم تر از قسمت های دیگر است بی توجه به گفته های پدر به سمت گرم دریا رفت در کمال تعجب مرزی آتشین در آب دید گفته های پدر را اجرا کرد گردنبند مادر را که طرح تیرو کمانی داشت لمس کرد نام مادر را در دل صدا زد گردنبند به دروازه تابید و دروازه باز شد باله ی ۴ پرش را تکانی داد و داخل دروازه شد کمی که جلو رفت 
به ساحل رسی نگهبانانی را دید که با فاصله حدودا ۱ متر از ساحل ایستاده بودن پیراهن های نسبتا گشاد که سر استین مچ داشت و تا ۱ وجب بالای زانوانشان بود زره نظامی آهنی که طرح گردنبند مادرش روی آن هک شده بود را به تن داشتند با ید نیزه نک تیز که نوک تیزش رو به بالا بود و پایین آن همانند مشعل شلوار هایی زرشکی تیره همرنگ پیراهن به پا داشتند که گشاد بود و در مچ پا کش داشت با تعجب به  کسانی نگاه میکرد که از اب محافظت میکردند  نگاهش به لباس خودش که افتاد چشمانش گرد شد تاحالا این نوع پوشش را به تن پری دریایی ها ندیده بود اکثرا در فیلم های والت دیزنی(والت دیزنیپ) 
دیده بود که پری های دریایی دم های۲پر و نیم تنه به تن دارند اما او دم ۴ پره ای داشت و بلوزی همرنگ چشمانش که از پدر به ارث برده بود 
یقه مردانه و استین های جذب و راسته لبخند روی لبش می آورد عادت نداشت لباس های باز بپوشد  سرش را از آب بیرون اورد که موهای بلوطی روشنش به سرش چسبید و تمامیه محافظان سر نیزه های خود را  به سمتش گرفتند گردنبند مادر در گردنش درخشید و نگاه های زیادی را به خود معطوف کرد کم کم از اب بیرون امد و باله و بلوزش به پیراهنی بلند که تا مچ پایش بود رنگ مشکی پر از اکلیل که زیر نور افتاب برق میزد 
موهای بلوطی روشنش ساف و خشک شده بود و تاج طلایی رنگی با شکوفه های نیلوفر  لابه لای موهایش جا خوش کرده بود خط چشم مشکی باریکی از رو و زیر چشم  تا انتهای چشمانش کشیده شده بوداما به هم وصل نمیشد داخل چشمانش خط چشم سفیدی کشیده شده بود و چشمان ماشی تیره اش را به نمایش میگزاشت کفش های پاشه دار زیبایی به پا داشت که رنگ مشکی اش پوست سفید پایش را به نمایش میکشید پیراهنش استین دار بود و یقه گرد
 سربازان با تعجب  کم کم صلاح های خود را قلاف کردند اما هنوز حالت دفاعی داشتند آرامش متعجب از این همه تغییر  با دهان باز  به لباس های خود نگاه میکرد و چون سرش پایین بود موهای بلندش روی صورتش ریخته بود 
حتی با شنیدن صدای یکی از نگهبانان که میگفت
ـ  امپراطور امدند ایشان باخبر شدند 
هم سر بلند نکرد تا اینکه صدای مردی بلند شد  صدایش عجیب مقتدر و محکم بود 
ـ روبینا ی من امدی عزیزکم بالاخره بازگشتی ؟؟
سر بلند کرد و متعجب به مردی نگاه کرد که مادرش را عزیزش خطاب میکرد 
.....
🍀
🌸🍀
🍀🌸🍀
🌸🍀🌸🍀

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🌸🍀🌸🍀
🍀🌸🍀
🌸🍀
🍀
#پارت۵

مجموعه جاودانگی _ ملکه دورگه

به مردی نگاه کرد که پیراهنی مشکی به تن داشت و شلواری زرشکی مدل لباسش مانند نگهبانان بود تنها فرقش این بود که زره به تن نداشت و روی لباسش طرح های طلایی رنگی وجود داشت و شمشیر بدست بود 
که با دیدن چهره ی آرامش  از دستش افتاد  
ـ تو روبینا ی من نیستی ولی ...چگونه لباس هایت  تاج سرت همه و همه لباس های روبینای عزیز من است 
اخم کرد روی مادرش غیرت داشت وحتی این فکر که مرد رو به رویش عاشق مادرش بوده خونش را به جوش میاورد
لب باز کرد
ـ هی اقا اینقدر روبینای من روبینای من نکنا میزنم خفت میکنم این روبینای شما الان یه زن شوهر داره به زن مردم چشم داری
اخم های مرد درهم رفت تاحالا کسی اینگونه با او سخن نگفته بود
مرد ـ خواهرم چه شوهر داشته باشد چه نه بازهم عزیز من است
آرامش ـ چـــــــی؟؟؟؟
جیغش ن تنها اتش را به دورش جمع کرد بلکه اب دریاراهم به تلاطم انداخت 
مرد ـ تو که هستی چطور هم آب و هم آتش را........نکند ....نکند فرزند روبینایی؟؟؟؟ 
ارامش ـ توکی هستی ؟؟؟ اسمت چیه؟؟
مرد ـ من امپراطور سرزمین اتشم پادشاه پاشا 
نامش هم لبخند روی لب ارامش اورد بیشتدر صورتش دقیق شد 
چشمان درشت هم رنگ چشمان مادرش پوستی گندمگون ابروان کمانی خوش حالت و موهایی که تا سر شانه اش بود و درست همرنگ ابروانش با این فرق که ابروانش مشکی تیره و موهایش مشکی تیره با تارهایی سفید لب و دماغ مردانه و چونه ی استخوانی و ریش مکعبی مشکی با تارهای سفید 
قدمی به جلو برداشت سرش را به احترام قطع کرد و دستش را جلو برد
ـ خوش بختم بخاطر اینکه تند رفتم منو ببخشید  اخه من خیلی روی مامانم حساسم ......راستی من آرامشم 
مرد دستش را در دست فرشته ی رو به رویش گزاشت و اورا به سمت خود کشید و درآغوش گرفتش  هنوز هم اخرین دیدار با خواهرش را به یاد داشت به پاشا قول داده بود نام دخترش را ارامش بگزارد چون ارزوی پاشایی بود که جز  پسرش فرزندی نداشت 
با لبخند به موهای دختر بوسه ای زد 
ـ آرامشم خواهی شد دخترکم 
اورا از خود فاصله داد و بازوانش را در دست فشرد 
ـ پس....پس مادرت کو او  تو نیامده 
قطره اشکی از چشمان ارامش چکید 
ـ میشه درموردش حرف نزنیم اون سالمه
پاشا بوسه ای روی پیشانی دختر نشاند و گفت
ـ اری فرزندم اری هرچه تو بگویی 
دستانش را دور کمر ارامش گزاشت و اورا از زمین جدا کرد و بر روی زین اسبش گزاشت خود نیز اسب یکی از سر بازان  گرفت  و ارام همانطور که افسار اسب سپید خود را میکشید به راه افتاد ....
🍀
🌸🍀
🍀🌸🍀
🌸🍀🌸🍀

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

🌸🍀🌸🍀
🍀🌸🍀
🌸🍀
🍀
#پارت۶

مجموعه جاودانگی _ ملکه دورگه

در تالار زیبای قصر که مشعل های اتش از دیوار های طلایی رنگش اویزان بود و ستون های قرمز رنگ که اژدها یی طلایی دور ان پیچیده بود 
دوشا دوش امپراطور پاشا قدم برمیداشت که صدای ایشان راشنید
ـ داریوش ـ داریوش کجایی فرزندم 
ابروان قهوه ای اش بالا پرید یک امپراطور نمیتوانست برای خواندن فرزندش نزد خود از ندیمه ها استفاده کند ؟
یا حتی...
با شنیدن صدای پا سر بلند کرد و به پسری نگاه کرد که لباسی مشکی به تن داشت و قد لباس تا زانویش بود شالبند قرمزی که روی ان همان طرح های طلایی لباس امپراطور بود را به کمر بسته و شلوار ی همرنگ شالبند بدون طرح به پا داشت موهای مشکی بلند تا سرشانه که بخاطر بستن سربند مشکی ـ قرمزی به زیبایی حالت گرفته بود 
اجزای صورتش درست عین پاشا بود 
ابروان کمانی مشکی بینی مردانه بدون قوز لب های نسبتا پهن مردانه گونه و چانه استخوانی و مردانه و در اخر پوستی گندمگون تنها فرقش باپاشا چشمانش بود که برعکس چشمان قهوه ای پدر مشکی تیره بود به خود اعتراف کرد تاحالا همچین مشکی ندیده 
پاشا ـ دارایم تویی برادرت کجاست
دارا به احترام سرخم کرد و گفت 
ـ سلام پدر جان خوب هستید 
ـ اری جان پدر خوبم برادرت کجاس
دارا ـ در مرز غربی مرز مشترک با امپراطوری شاه راتین گویا  مشکلی پیش امده بود داریوش برای سرکشی به انجا رفته 
ـ مادرت کجاست فرزندم ؟
ـ مادر این موقع روز  مثل تمام این ۲۶ سال  در اتاق اوست هنوز هم نمیخواهد باور کند که او رفته و باز نخواهد گشت 
پاشا لبخندی زد و گفت ـ دارای عزیزم برو و به مادرت بگو انتظار کافیست او نیامده اما یادگاری فرستاده 
ابروان دارا درهم رفت یعنی چه نیامده اما یادگاری فرستاده معنی حرفهای پدر را نمیفهمید اما باز هم به احترام سر خم کرد و راه اتاق عمه ای را درپیش گرفت که هیچ چیز  جز تصویر نقاشی شده از او نداشت 
پاشا همانطور که با نگاهش پسرش را بدرقه میکرد خطاب به آرامش گفت ـ فرزندم چیزی نیاز داری؟
بدون مکث جواب داد ـ آره آره راستش خیلی دوستدارم دوباره به دریا برم اخه هنوز دم۴ پرم رو لمث نکردم 
رنگ پاشا به انی پرید رو به ارامش گفت ـ یعنی چه؟ یعنی تو پری دریایی شدی ولی چگونه در این هوا طاقت اوردی 
ارامش با ابروهای بالا رفته گفت ـ هوا ؟؟ هوا به این خوبی از وقتی پادار شدم احساس میکنم متعلق به این جهانم
ـ ولی چگونه پری دریایی ها بدون داروهای گیاهی در این هوا ۵ دقیقه هم دوام نمیاورند......ارامش عزیز دایی میتوانی (اشاره ای به مشعل اتش روی دیوار کرد) اتش انجارا به سمت خودت هدایت کنی 
چشمانش درعرض ثانیه ای گرد شد ـ چیکار کنم 
چشم روی هم گزاشت ـ ببین میتوانی 
ارامش با تردید به سمت مشعل چرخید با دست اشاره ای به ان کرد و هدفش را در ذهن نگه داشت اتش همان کرد که در ذهن او پرورش داده میشد 
پاشا لبخندی از ذوق زد و با سرعت سمت ارامش برگشت 
ـ دایی جان میتوانی بروی برو ولی تا افتاب غروب نکرده برگرد 
🍀
🌸🍀
🍀🌸🍀
🌸🍀🌸🍀

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🌸🍀🌸🍀
🍀🌸🍀
🌸🍀
🍀
#پارت۷

مجموعه جاودانگی_ملکه دورگه


٭٭٭
با شیرجه درون اب پرید از مرز که گزشت به سرعتش افزود و با تمام قدرت شنا کرد 
شنامیکرد میخندید ماهی هارا لمس میکرد عجیب دلش هوای پرواز کرده بود اما خود میدانست نمیشود 
درحال شنا بود که حس کرد زنجیر گردنبندش ابی شده و دران اب جریان دارد به گحض لمث زنجیر اب اورا به سمتی کشید هرچه تقلا کرد جواب نداد اب با شدت میکشیدش تا اینکه به جسم نرمی برخورد همه جا تاریک بود و هیچ نمیدید با لمس کردن جسم به خزه بودن ان یقین اوردمیترسید و لرز کرده بود همیشه از تاریکی ترس داشت وحال... 
با نوری که از دور دست می امد جسم را رها کرد تا صاحب نور را پیدا کند با سرعت شروع به شنا کرد نزدیک که رسید پری دریایی مردی را دید که پیراهنی سفید به تن داشت برعکس تمامیه مردانی که تاحالا دیده بود پیراهنش جذب بود طوری که انگار  اگر تکانی میخورد پیراهن پاره میشد دم چند پر زیبایی داشت  تقریبا نزدیک به رنگ دم او بود مرد مشکی و او خاکستری بخاطر کمبود نور نتوانست چهره اش را ببیند اما انگار 
همان لباس تنش ارامش را به تن خسته اش رساند
 خود را با سرعت به او نزدیک کرد و بی توجه به چشمان سنگی و سرد مرد خود را در آغوشش جاداد سرش را در گردن مرد فرو کرد و دستانش را دور گردنش بخاطر برخورد ناگهانی اش گوی روشن از دست مرد افتاد و به هزار تکه تبدیل شد دستان مرد ناخودگاه دور تن لرزان و ترسیده ی ارامش پیچید و در گوشش زمزمه کرد
ـ ارام باشید بانو ارام شما در امان هستید
صدای گیرایی داشت گرم بود و دلنشین مردانه و پر صلابت  و از همه مهم تر غرور خاکیه صدایش ارامش را به وجود ارامش  تزریق میکرد 
ـ بانو خوب هستید ؟
ارامش ردحالی که از او فاصله میگرفت لب باز کرد ـ ممنون خوبم ببخشید ترسیده بودم 
مرد لبخندی زد که بخاطر تاریکی ارامش نتوانست چال درشت گونه اش را ببیند درست مثل چال خودش بود با این فرق که ارامش درهردو گونه چال داشت و آترِس در گونه چپش 
ـ نامتان چیست بانو؟؟
ـ اسمم آرامشه توچی اسمت چیه؟
ـ نامم آترِس است اهل دام دیارید بانو؟کسی را ندیده ام که اینگونه سخن بگوید 
ارامش ـ میدونم راستش من مال اینجا نیستم نمیدونم چطور بگم ولی انگار من از یه دنیای دیگه اومدم 
آترس لبخندی زد ـ از گودال رویا ها به سرزمینمان امده اید ؟
ـ ها؟؟؟راستش اصلا متوجه نمیشم چی میگی
آترس بی توجه ادامه داد ـ شنیده ام انسان هایی از نژاد های مختلف از این گودال ها ب مکان هایی می افتند که باید در ان حظور داشته باشند 
ـ گودال ها؟؟ مگه چند تا گودال هست
۳ گودال ۱ در سرزمین اب باز میشود که از اسمان به درون دریا فرود میآیی ۲ در سرزمین اتش باز میشود که در قصر امپراطوری شاه پاشا ظاهر میشوی ۳ در سرزمین شاه راتین باز میشود که در جنگل پیدا میشوی  سخنانم کافی بود بانو؟
ارامش لبخند خجلی زد و گفت ـ ممنونم شما خیلی خوب توضبح دادین
........
🍀
🌸🍀
🍀🌸🍀
🌸🍀🌸🍀

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🌸🍀🌸🍀
🍀🌸🍀
🌸🍀
🍀
#پارت۸

مجموعه جاودانگی_ملکه دورگه

آترس ـ بانو ارامش چطور از این مکان سر دراوردید
ارامش ـ راستشو بخوای اب منو با خودش اورد 
اترس ـ اب؟!
ارامش ـ اره اب وقتی زنجیر گردنبندم رو لمس کردم 
اترس نگاه دقیقی به گردنبند ارامش کرد و گفت ـ این گردنبند نشان سرزمین اتش نیست؟
ارامش ـ نمیدونم مال مادرم بوده
اترس بعد از نگاه دوباره ای لب به سخن باز کرد ـ اما زنجیر گردنبند متعلق به دنیای اب است 
ارامش ـ من که سر در نمیارم میتونی منو از اینجا ببری
اترس ـ ببرم مگر نمیدانید بانو هیچ چیز جز یک وسیله از کسی که سیاه چاله را ساخته نمیتواند ان را باز یا بسته کند 
ارامش با چشمان گرد شده اش به مردی نگاه کرد که حتی رنگ چشمانش رادر تاریکی نمیدید 
ـ ولی .....من چطوری اومدم اینجا؟توچی خودت چجوری اومدی؟اصلا کی سیاه چاله رو ساخته؟ اصلا چرا باید بسازه؟
اترس لبخندی به استرس دخترک پیش رویش زد و گفت ـ من از دوسالگی اینجا هستم اما نمیدانم چطور امکان دارد شما طلسم شده باشید کسی که این مکان را بینا کرده موجودات هولناک دریا را دران زندانی کرده موجوداتی که به حرف امپراطورشان هم گوش نمیدادند اما نمیدانم چگونه با من همانند خانواده خود رفتار میکنند کسی هم که این مکان را بنا کرده ولیعهد مفقود ارتاریاست
ارامش ـ ارتاریا؟اون ولیعهد تونه
اترس ـ خیر بانو گفتم که ایشان مفقود شدند در سن ۱۸سالگی با شاهدخت روبینا شاهدخت سرزمین اتش فرار کردندو در جنگل امپراطوری شاه راتین مفقود شدند 
ارامش ابرو بالا انداختوترجیح داد از نسبت خود با شاهدخت و ولیعهد مفقود سخن نگوید ـ چرا میگی امپراطوری  
ابرو بالا انداخت ـ چه بگویم بانو؟
ـ خب برای دریا میگی سرزمین اب اتش رو هم سرزمین اتش میخونی چرا سرزمین شاه راتین رو امپراطوری شاه راتین میخونی 
ـ چون ایشان یک انسان معمولی هستندو مردم سرزمینشان جادو ندارند و قدرت های اسطوره ای دارند مثلا.....ارش کمانگیر را میشناسید ؟
ـ اره میشناسمش
اترس ـ ندیده ایشان تمام قدرت جد خود را به ارث برده قدرت کمانداری ک نظیر ندارد و جالب ایجانست که ندیده این مرد بزرگ دختریست به نام یوشیتا 
ارامش با لبخند گفت ـ بیا از اینجا بریم 
اترس با خنده گفت ـ مگر وسیله ای از ولیعهد مفقود ارتاریا دارید؟
ارامش ـ اره....
🍀
🌸🍀
🍀🌸🍀
🌸🍀🌸🍀

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🌸🍀🌸🍀
🍀🌸🍀
🌸🍀
🍀
#پارت۹

مجموعه جاودانگی_ملکه دورگه

ارامش ـ اره دارم 
اخم های اترس درهم رفت این دختر به سخره گرفته بودش
اترس ـ مرا به سخره گرفته اید بانو 
دربدترین شرایط هم احترام سرش میشد دلفین ها همیشه از شخصیت های خوب مرد به او اموخته بودند
امش ـ نخیرم بیا تا بهت بگم 
دست اترس را در دست گرفت و اورا به سمت روشن ترین جا در تاریکی کشید وقتی به مکان مورد نظرش رسید زنجیر گردنبند برق زد و اب درون ان جاری شد درست مثل زمانی که به سیاه چاله امده بود رو به اترس گفت ـ منو محکم بگیر نباید از هم جدا بشیم 
درست بعد از اتمام جمله اش دوباره اب اورا به سمتی کشید اینبا به سمت روشنایی وقتی از سیاه چاله بیرون امدند دست اترس از دستش جدا شد و هر کدام به یک سو افتادند
****
ساعت ها بود در تاریکی دریا دنبال مردی میگشت که فقط چشمانش را دیده بود چشمانش مشکی بود به تاریکی شب درست لحضه ی رهایی دستهایش چشم در چشم شدند 
خسته از جست و جوی بی سمر به سمت مرز رفت و از ان رد شد به سمت ساحل شنا کرد و وقتی از ان بیرون امد دوباره همان لباس های ظهر  را به تن داشت قدمی به سمت نگهبانان برداشت که تیغه ی شمشیری را زیر گلویش حس کرد با اعتماد به نفس فراوان که یکی از خسلت های پدرش بود به سمت صاحب شمشیر برگشت صورتش در تاریکی قابل دید نبود
ـ کیستی؟
ـ بتوچه
ندیده هم میتوانست  صورت قرمز از خشمش  را تصور کند 
ـ وقتی زبانت از ته حلق کشیده شد دیگر زبان نمیریزی
و با فریاد ادامه داد ـ پس چرا ایستادید دستگیرش کنید 
سپس دوباره تن صدای خودرا پایین اورد طوری که انگار با خود حرف میزند ـ میدانستم سلام گرگ بی طمع نیست 
دستانش را بستند بعد از انداختنش داخل کالسکه به راه افتادند روبه روی داریوش نشسته بود و باخشم به او نگاه میکرد 
بالاخره لب باز کرد ـ از این کارت پشیمون میشی ....اصلا میدونی من کیم
داریوش پوزخندی زد ـ وای ترسیدم 
ـ من دختر خواهر امپراطورتم خواهر زاده ی امپراطور پاشام
ابروان داریوش بالا پرید و باخود فکر کرد واقعا دختری که پدش از بعد غروب دنبال اوست دختر رو برویش است
ـ به قصر که رسیدیم به صحت حرفت پی خواهیم برد
...
🍀
🌸🍀
🍀🌸🍀
🌸🍀🌸🍀

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🌸🍀🌸🍀
🍀🌸🍀
🌸🍀
🍀
#پارت۱۰ 

مجموعه جاودانگی _ ملکه دورگه

پشت سر داریوش با دستهایی که پشتش بسته بودند قدم برمیداشت 
دایی اش را دید که با دو خود را به انها رساند قبل از اینکه به خود بیاید در اغوش گرم او فرو رفته بود لبخندی زد و سرش را روی شانه راست او محکم کرد 
با خود فکر کرد خیلی لوس شده است
از اغوش پاشا که بیرون امد به سمت داریوش که حتی نامش را نمیدانست برگشت ـ دیدی گفتم خواهر زاده ی پادشاهم ضایع شدی
ابروان داریوش بالا پرید با تعجب تکرار کرد ـ ضایع ؟؟؟!!
ـ هیچی وللش حالا بیا دستامو باز کن دیگه 
قیافه مظلومی به خود گرفت که دل هرکسی را اب میکرد
داریوش لبخند زیبایی زد و دستانش را از حصار طناب خارج کرد
٭٭٭٭٭٭٭
به دیواره ی چوبی کشتی تکیه داه بود و اشک هایش را روانه ی زمین گونه هایش میکرد چشمه ی اشکش خشک نمیشد انگار  با گشوده شدن در سر برداشت و با دیدن دوچشم مشکی قلبش ارام گرفت  کنارش زانوزد  و بعد به حرف امد ـ چیزی نیست عزیزکم چیزی نیست و اورا مهمان مهمانخانه ی اغوش خود کرد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🌸🍀🌸🍀
🍀🌸🍀
🌸🍀
🍀
#پارت۱۱

مجموعه جاودانگی_ملکه دورگه

روی میز سلطنتی بزرگ ۲۰ نفره نشسته بود صندلی رو به روی دارا
 بالای میز دایی اش سمت راستش ملکا زن دایی اش سمت چپ ولیعهد امپراطوری پسر دایی بزرگش داریوش و کنارش هم دارا نشسته بودند 
تکه ای نان جدا کرد با کارد صبحانه مقداری پنیر روی نانش گزاشت همیشه از استفاده ی کره در صبحانه اجتناب میکرد عادتش بود یا نانو پنیر و گردو یا نان و پنیر  
درحال خوردن بودن که داریوش لب باز کرد 
ـ این ۳ روز فرصت نشد از تو جویا شوم از حرکات رزمی چقدر میدانی 
لقمه اش را فرو داد و ....
ـ تیرو کمانم خیلی خوبه همیشه با مامان تمرین میکردم حرکات رزمیمم خوبه چیزی که خیلی توش گیرم شمشیر زنیه
باز با جمله هایش ابروان داریوش را بالا انداخته بود ـ گیر؟؟؟!!
ـ چیز..... منظورم اینه بلد نیستم هرچیم پاشا تلاش کرد یادم بده یادنگرفتم
اینبار ن تنها داریوش بلکه تمام افراد حاضر در سالن ابرو بالا انداختن دایی اش زودتر از همه به خود آمد ـ پاشا؟؟؟ منظورت چیست فرزندم
لبخندی زد که باعٽ شد چالهای فضایی گونه اش پدیدار شود ـ منظورم برادرمه اسمش امیر پاشا ست اون توی همه چی عالیه حتی زیباییش هم مثل باباست فقط چشاش آبیه 
اینبار اخم های پاشا درهم رفت و پوزخند تلخی به لبش امد ـ پس مطمعنن از مردم سرزمین اب است هه حتی قیافه اش هم به ان مردک  رفته 
اخم های ارامش هم درهم شد نه بخاطر برادرش بلکه بخاطر غیرت دخترانه اش که روی پدرش داشت به تمسخر گرفتنش حتی پشت سر برایش سخت بود چه برسد که جلوی رویش اورا مردک صدا بزنند 
اما خب از دل دایی اش هم بیخبر نبود از درد هایی که تمام این سالها بدوش کشیده بود شنیده و درک میکرد 
پس سعی کرد با نهایت احترام ناراحتی اش را نشان دهد 
با لبخند تصنعی از سر میز بلند شد و گفت ـ ممنونم من دیگه سیر شدم 
با سر پایین افتاده اش هم میتوانست گوشه ی گاز گرفته لب ملکا و اشاره زیر چشمی اش را ببیند 
عقب گرد کرد و از سالن خارج شد  را اتاقش را در پیش گرفت به محض باز شن در صدای قدمهایی را شنید و به ثانیه نکشید خودش و صاحب قدم ها داخل اتاق بودند 
به پشت برگشت و با قیافه متعجب و اخم الود دارا همراه با در بسته ی پشت سرش روبه رو شد 
دارا متعجب و با اخم به درو دیوار اتاق دختر عمه ای نگاه میکرد که هنوز ۱ هفته از امدنش نگزشته اتاقش پربود از نقاشیهایی که دوچشم مشکی را درحالات مختلف نمایش میدادند  
از نقاشی ها هم میتوانست غرور و سردی را از چشمان صاحب نقاشی بخواند و مانند تمامیه مرد ها همجنس خود را در نقاشی ها تشخیص دهد.....
🍀
🌸🍀
🍀🌸🍀
🌸🍀🌸🍀

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🌸🍀🌸🍀
🍀🌸🍀
🌸🍀
🍀
#پارت۱۲

مجموعه جاودانگی _ملکه دورگه

آنقدر اعصابش متشنج بود که بی توجه به لباس هایش تیروکمان یکی از نگهبانان را از دستش چنگ زد به سمت زمین تیر اندازی رفت و سر گراز نقاشی شده را هدف قرار داد و تیر را رها کرد 
عصبانیتش طوری فوران کرده بود که حتی با چشم های بسته هم سه تیر بعدی را به هدف زد 
همیشه همین طور بود عصبانی که میشد با تیرو کمان خود را آرام میکرد برعکس پاشا که با شمشیر زنی آرام میشد یا مادرش که در کنار اتش ارامش داشت برعکس پدری که فقط دیدن امواج دریا ارامش میکرد 
یک خانواده با اخلاق های متفاوت 
انقدر تیر اندازی کرده بود که عرق از سرو رویش میبارید اما هنوز هم نتوانسته بود نگاه خشمگین و فریاد های دارا را بعد از دیدن نقاشی هایش فراموش کند با خود می اندیشید چقدر بی پدرو مادر بودن سخت است هرکسی به خود اجازه میدهد برایش تعیین و تکلیف کند حتی به رفتن پیش امپراطور اب هم فکر کرده بود اما میخواست به مهمانی برود زمزمه کرد ـ اره بعد از مهمونی از این سرزمین میرم
و راه اتاقش را در پیش گرفت
بعد از دوشی که با کمک از قدرتش گرفت پیراهن تک رنگ سفیدی مدل پیراهن یاسی به تن کرد که سر استین و پایین دامن و دور یقه اش پارچه ای طلایی و زربافت کارش شده بود رنگی که خیاط حاظر به دوختنش نبود اما با دستور میشود هرکسی را راضی کرد  
موهایش را کج روی شانه ریخت و گل سر طلایی مدل رز را به سر زد 
به خواست پاشا تاجش را نگزاشته بود تا کسی ماهیتش را نفهمد
دستی به نگین های سفید روی گوش کشید این نگین هارا به خواست روبینا به گوش انداخته بود و تا به امروز از گوش یرونشان نیاورده بود 
کفش های پاشنه دار شیری اش را دوباره به پازد و بلندی دامنش مانع از دیده شدنشان شد 
به ارایشگری که برای ارایشش اماده بود نه گفته بود و با خود اندیشیده بود معلوم نیست با چه میخواهد آرایشم کند
 🍀
🌸🍀
🍀🌸🍀
🌸🍀🌸🍀

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...