رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Farhad74

مرد باش!|فرهاد معتمدی کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

نام اثر:مرد باش!

نویسنده: فرهاد معتمدی|کاربر انجمن نودهشتیا

هدف:

بچه که بودیم، گریه کردیم، پس کله ای خوردیم و گفتند: مرد که گریه نمی‌کند!

خندیدیم گفتند:سنگین باش! 

اخم کردیم گفتند: مغرور نباش!

صمیمی بودیم گفتند: لاس نزن!

نمی‌دانم حکمت چیست که اگر بخواهی مرد باشی باید کر باشی و حرف ها و چرند و پرند هایشان را نشنوی. 

می‌خواهم بنویسم. از حرف های دل یک مرد! مردی که سوخت و ساخت تا مرد شود...

 

ویرایش شده در توسط زهراتیموری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت اول

_شوخی بود!

به دوران زندگی ام که نگاه می‌کنم خنده ام می‌گیرد از بس که مردم با من شوخی کرده اند.

آن یکی می‌زد،می‌گفت شوخی بود؛ یکی دیگر دلبری می‌کرد و می‌گفت شوخی بود. یکی طعنه می‌زد و می‌خندید که شوخی کرده است.

این میان من مانده بودم. مگر وقتی کسی شوخی می‌کند نباید خندید؟! چرا بغضم گرفت؟!

بچگی کردیم دیگر... بزرگ شدیم. با بچه ها شوخی کردیم و آنها جدی گرفتند. یادم هست جملاتشان را:

_مگه نگفتی من خوشگلم؟!

_مگه من عشقت نبودم؟!

و جواب من فقط یک جمله بود: شوخی کردم!

چرا اینگونه سنگ و سرد شدم؟! چه شد که یخ زدم؟! من پسر خوبی بودم. بد شدم ولی می‌خواهم باز هم خوب باشم.

نمی‌خواهم دل کسی را بشکنم...دل شکستن کار مرد ها نیست. پسرک، مرد باش! دل نشکن!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت دوم

- گریه نکن!

وقتی که بچه بودیم، هر که هرچه خواست گفت، آخرش گریه کردیم گفتند: مرد که گریه نمی‌کند!

زمین خوردیم و گریه کردیم، گفتند: مرد که گریه نمی‌کند!

حقمان را در مدرسه خوردند، گریه کردیم، گفتند مرد که گریه نمی‌کند!

راست گفتند، مرد گریه نمی‌کند؛ در دلش می‌ریزد تمام غصه ها و دلتنگی ها را...

ولی یادم هست که آن روز گریه نکردم، ناله نکردم؛ ولی پشیمانم!

ای کاش حالا که مرد شدم مثل بچگی هایم می‌توانستم ساده گریه کنم. التماسش کنم که تنهایم نگذارد! من هنوز هم پسر بچه ای ۷ ساله ام و به لالایی ها و قصه هایت محتاجم! بمان! تنهایم نگذار؛ رفتن تو بزرگ ترین زخم دنیاست. من حق تو نبودم؟! ولی تو حق من بودی از این زندگی. مگر می‌شود فرزندی را از مادری جدا کرد؟!

مادر! شاید رفتی، خیلی بی‌رحمانه ولی...گریه نکردم. دیدی مرد شدم؟! دیدی؟!

حالا که مرد شدم نرو! کوچک که بودم همیشه می‌گفتی: اگه گریه کنی دیگه دوست ندارم!

حالا چه شده؟! من که گریه نکردم!؟ چرا دیگر دوستم نداری؟! چرا تنهایم گذاشتی؟!

بعد از تو چه کسی به درد هایم گوش می‌سپارد و با لحن مادرانه می‌گوید: گریه نکن! مرد گریه نمی‌کند!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_سوم

- عشق!

هر چه بگوییم سخن دوست خوش تر است...

از بچگی دنبال این دوست بودم. نمی‌دانم این دوستی که می‌گویند همانیست که حافظ می‌گوید: 

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل مارا

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

از کودکی دوست داشتم با کسی صمیمی باشم ولی...نمی‌دانم چرا نمی‌توانستم حتی با کسی هم صحبت شوم. می‌گویند بچه ای که اعتماد به نفس ندارد نمی‌تواند رابطه بر قرار کند، و من وقتی این را فهمیدم گشتم، دنبال اعتماد به نفس گمشده ام!

آن قدر دنیا را گشتم تا بالاخره پیدایش کردم. در چنگال دختری زیبا و دل فریب. موهای موج های مشکی رنگی داشت و... از همین هایی که همه‌ی مرد های ایرانی دوست دارند ولی...

چرا نشد؟! چرا نتوانستم اعتماد به نفسم را از او بگیرم. مادرم می‌گفت زن ها با برکت اند. عشق و خوشحالی می‌آورند. یکی می‌گفت من عاشق نبودم که در برابرش شکست خوردم.

می‌گویند اگر به راحتی کسی را فراموش کردی عاشقش نیستی، فقط هم بازی ات بوده است.

فراموشش کردم. نه برایش اشک ریختم و نه قصه‌ی شاعرانه سرودم. آخر مردی که قلبش از سنگ است مگر عاشق می‌شود؟!

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...