رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

#پارت67
لیسی اشک ریزان و پر از تمنا و ترس، لب گشود:
- د... دایی... دای... دایی ادوارد!
و ضجه زنان دستانش را جلوی صورتش گرفت. ادوارد روی تخت نشست و سرمست، به سمت لیسی خم شد.
با لحن ترسناکی که لرز به جان لیسی می انداخت، گفت:
# جانم؟
لیسی احساس می کرد تک تک عضلات بدنش، به حدی منقبض شده که ممکن است منفجر شود! رشته های عصبی اش درست کار نمی کرد و لیسی این را از حرکات ناخودآگاهش می فهمید. معده و روده اش در هم می پیچید و احساس می کرد محتویات نخورده اش را، در حال بالا آمدن از مری ست! می لرزید و در دل دنیل را نفرین می کرد که باعث تمامی این ماجرا هاست. حالش هیچ خوب نبود! چشمان سرخ ادوارد بیش از حد ترسناک بود و رنگ پریده، چشمان گود افتاده و موهای سرخ رنگش مخوف ترین حالت ممکن را به چهره اش داده بود. به یاد نداشت دایی ادوارد چهره ای با این خصوصیات داشته باشد. فقط قد و هیکل و گردی صورتش باعث شد لیسی او را بشناسد!
با احساس گرمایی روی دستش، به سرعت به عقب خزید و به پشتی تخت برخورد کرد.
با بیچارگی فریاد زد:
- کمک! خواهش می کنم! نجاتم بدین! بیاین منو ببرین! من می ترسم... کمکم کنید...
حس بدی بود! اینکه صدای قهقهه شیطانی ادوارد با آن چهره را بشنوی، بدانی که کسان دیگری هم درون کاخ هستند و به کمکت نمی آیند!
ادوارد خودش را به لیسی نزدیک کرد و در همان حال با صدایی که در سر  لیسی اکو می شد و مانند موزیانه، مغز لیسی را می خورد و سرش را به درد می آورد، با تمسخر لب باز کرد:
- آره! صدا بزن! صدا بزن! هیچکس نیست که کمکت کنه. تو تنهایی... همیشه تنهایی... به من اعتماد کن، به من!
پس چرا لب های ادوارد تکان نمی خورد؟ با چشم با لیسی حرف می زد؟ لب هایش هیچ حرکتی نمی کرد اما صدایش در ذهن لیسی بلند می شد. دست روی سرش گذاشت و فشرد. نگار شقیقه هایش از تن صدای ادوارد پاره می شدند! نمی دانست در چه دامی گرفتار شده. ای کاش کسی اینجا بود و ای کاش ادوارد تنهایی اش را به رخش نمی کشید. حداقل پاهایش حس می داشت تا از خودش دفاع کند.
ادوارد دست روی بازوهای لیسی گذاشت و لیسی احساس کرد، از محل تماس دستان ادوارد، ابتدا پوستش، عضلاتش و سپس اندام های داخلی اش در حال سوختن است! مانند اسیدی که روی دستش ریختند و انگار تمامی ندارد! درد تاعمق وجودش رسوخ کرده و حس می کرد دارد تمامی نیرویش را از دست می دهد. وحشتناک بود! دردی وحشتناک! آنقدر که فقط توانست با آخرین نیروی درون خود، نام آخرین امید خود را فریاد زند:
- دنیل!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت68
احساس آزادی شیرین بود. حس اینکه می توانی به دور از هیچ ترسی زندگی کند، اما لیسی فقط احساس مرگ می کرد! یک حس بد! یک حس سراسر تاریکی... نمی دانست دنیل کی رسید، فقط می دانست دیر رسید. زمانی که لیسی شکست! زمانی که ادوارد تنها دارایی اش را از او گرفت! فکر می کنید دارایی لیسی چه بود؟ جواهرات؟ زیبایی؟ سلامتی؟ نه! هیچکدام نبود! هیچکدام! نبود؟ چقدر غریبانه از دوردست ها به دارایی لیسی می نگریم! نبود یعنی، چیزی که نیست. نابود شده! حذف شده! و چه از زندگی لیسی حذف شد؟ ادوارد چه چیز را از لیسی گرفت؟ چه چیز که این گونه بدون هیچ نبضی، بدون هیچ تپشی، بدون هیچ حسی، بر روی تخت خوابیده بود؟!
ادوارد از لیسی، آرامش را گرفته بود! چیزی که ارزشمند ترین دارایی هر فرد است. اما هیچ کس نمی خواست باور کند که لیسی، دیگر نیست...
اگر دنیل زودتر به ندای قلب خود گوش می سپرد، و یا شاید اگر زودتر لیسی دنیل را التماس گونه صدا می زد، این چنین نمی شد! اشتباه از که بود؟ اصلا قاضی که بود که حکم دهد بر جرم ادوارد و متهم ادوارد بود؟ او باید دستگیر می شد؟ پس دنیل چه؟ او باید شاهد می بود یا قاتل خطاب می شد؟ همه چیز درهم بود و تنها چیزی که به چشم می آمد، آن هم زیاد، لیسی بود!
همه پشیمان بودند! همه رد خون روی دستان لیسی را می دیدند. همه چهره معصومش را می دیدند. همه لب های عاری از لبخندش را می دیدند. همه لیسی بدون شیطنت و خفته را می دیدند، همه!
سوفی آرام همه را از اتاق بیرون کرد. می دانست دنیل می خواهد با لیسی تنها باشد. می دانست دنیل، این تنهایی را بیشتر می پسنند.
دنیل آرام روی صندلی کنار تخت، نشست. لب هایش را جمع کرد و سعی کرد و بغضی که در گلویش لانه کرده، کنار بزند. نمی خواست درد و دل کند و یا احساس شرمندگی و یا پشیمانی! زیادی مغرور بود! فقط می خواست به لیسی خاموش بفهماند، متاسف است که نتوانسته به عنوان یک دوست، از او نگهداری کند و فقط از روی فرضیه غلطش، باعث شده این اتفاق بیافتد.
با چشمانی که دو دو می زد و لبی که زیر دندان فرستاده بود، شروع به سخن گفتن کرد:
- من... خودم رو، مقصر می دونم... ازت می خوام... منو نبخشی! چون می دونم... لایق... بخشش نیستم! فقط... ای کاش می تونستی، بهم بگی... اون کی بود؟!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت69
به صورت لیسی نگاه انداخت، دروغ بود اگر می گفت از نگاه کرد به صورت شرم نمی کند! اصلا نمی توانست در صورتش نگاه کند. چه توقعی داشت؟ معجزه شده و قطره اشکی از چشمان دنیل می ریزد، لیسی را به زندگی باز گرداند؟ خنده دار بود! انگار خیالاتی شده بود. دلش می خواست برای یکبار هم که شده، فقط یکبار، دومرتبه شیطنت های لیسی را تجربه کند. دومرتبه خنده های دلنشینش، طنین انداز گوش هایش شوند و حاضر جوابی هایش، او را حرص دهد. آرزوی عجیبی بود! برای دنیل آرزوی عجیبی بود! برای دنیلی که می خواست سر به تن لیسی نباشد و از شیطنت هایش بیزار بود، حالا می خواست بودن لیسی را دومرتبه تجربه کند. دنیای عجیبی بود!
آری! دنیای عجیبی بود که دنیل بالاخره گریست و انگار قطره اشکش، اشتباهی به جای صورت لیسی، مسیر انگشترش را انتخاب کرد و بر روی او ریخت. انگشتر درخشید و برق زد! نوری قرمز رنگ از وسط او برخواست و همزمان، گردنبند دنیل با نوری سبز رنگ، درخشید...
دنیل هیجان زده، روی صورت لیسی خم شد. می دانست او بهوش می آید. این واکنش انگشتر و گردنبند، جدا از خوشایند بودن عجیب هم بود! این دو که بین لیسی و دنیل پیوند یا عهدی نبودند، پس چرا... دنیل ترجیح داد به این مسائل فکر نکند. همزمان با قطع شدن نور گردنبند و انگشتر، چشمان لیسی، آرام آرام بار شد.
لیسی ابتدا فکر کرد اشتباه می بیند، اما با چند بار پلک زدن، متوجه شد که صورت دنیل، در فاصله کمی از صورتش قرار دارد و با لب هایی خندان به او می نگرد! از ترسی که نمی دانست برای چیست، واکنش غیر منتظره ای نشان داد و به سرعت برخواست. اما چون سر دنیل نزدیک سر لیسی بود، پیشانی هایشان با ضرب بهم برخورد کرد و سر لیسی دومرتبه روی بالشت، فرود آمد... دنیل سر عقب برد و با اخم در دل اندیشید: آرزوهام چه زود برآورده میشه! دوباره لیسی و شیطنتاش!
و چه جالب بود که لیسی برایش دیگر (اون) نبود!
لیسی با اخم، همانطور خوابیده به دنیل پرخاش کرد:

-معلوم هست تو چته؟ تو اتاق من چیکار می کنی؟
و دنیل ابرو بالا انداخت و نگاهی به اتاق کرد. چه بود هم صاحب شده بود.
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت70
لیسی که واکنش دنیل را دید، در همان حالت خوابیده اخم کرد و طلبکارانه گفت:
- چیه؟
دنیل باز هم ابرو بالا انداخت و به لیسی نگریست. می دانست که هنوز چیزی به یاد نمی آورد، وگرنه اینقدر راحت، به دنیل پاسخ نمی داد.
لیسی که طبق معمول از سکوت دنیل ناراضی بود، کفری بلند شد.
- دوباره لال شدی؟ مثل اینکه خیلی خوشت میاد اعصاب من...
اما با دردی که در بازو هایش حس کرد، ساکت شد. یک ضرب بلند شده بود و همین عمل باعث شد زخمش، داد بیشتری داشته باشد.
نمی توانست به بازو هایش دست بزند، پس فقط نگاهی به لباس خونی اش انداخت و انگار (آخ) ی که گفت، او را از حوادث قبل مطلع ساخت! صدای در، دایی ادوارد، چشمان سرخش، فریاد خودش، نزدیک شدن ادوارد، قهقهه اش، دستان داغش، حس داد، دنیل گفتنش و...
ناباور به دنیل نگریست. دیگر به خاطر نمی آورد و فقط فهمید دنیل در را با ضرب باز کرد و همان زمان دیگر ادواردی وجود نداشت! انگار ادوارد اصلا به اتاق لیسی نیامده بود و لیسی خیالاتی شده بود. اما بازوان زخمی لیسی گواهی حقیقتی تلخ را می داد.
با چانه ای که از بغض می لرزید، به دنیل پر از غم، نگاه کرد:
- اون... اون این بلا رو... سرم آورد... اون...
دنیل کلام لیسی را برید و با لحنی که سعی می کرد نرم باشد گفت:
- باشه، باشه! آروم باش!
شاید اشتباه کرده بودیم. ادوارد او را برای مدتی و برای آزار دادن، آزار داده بود. همین! اما همین آزار برای لیسی به قدری بود که اشک بریزد و دومرتبه فشاری را که متحمل شده بود، به یاد بیارد.
دنیل کلافه، دست در موهایش کشید و اخم کرد و به بی قراری های لیسی نگریست. هیچ وقت فکر نمی کرد گریه یک دختر، آن هم دختری مانند لیسی، اینقدر دردناک باشد که مجبور شود برای اولین بار، فردی را، به غیر از مادر و پدرش، در آغوش بگیرد! از روی حس درماندگی. آن هم دختری، به نام لیسی!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت71
لیسی خشک شد! دهانش نیمه باز ماند و از روی حیرت، ناخودآگاه یک ابرویش بالا رفت، یادش رفت که باید بترسد، باید احساس درد کند، باید از حضور ادوارد تعجب کند، باید از دنیل به خاطر اینکه زودتر به کمکش نیامده، متنفر باشد. فراموش کرد! از یاد برد. عقربه ها چرخید و چرخید و موجی پر فشار، به مغز لیسی نفوذ کرد و لیسی انگار جلو رفت. به آینده رسید و دومرتبه، در آغوشی کشیده شد که گرم بود، اما لیسی. انگار که نمی فهمید، هیچ حسی نداشت. اصلا این جلو رفتن و عقب برگشتنش در زمان را نمی فهمید. شاید دیوانه شده بود!
احساس کرد به جای اینکه مانند داستان ها از این عمل دنیل و احساس عجیبی که حس می کرد قلبش به قفسه سینه اش می کوبد، گر بگیرد، حرارت تنش به طور غیر قابل باوری کم می شد. تا جایی که دنیل هم سرمای تنش را حس کرد.
سراسر احساس شرمندگی و تشویش، با احتیاط شانه های لیسی را گرفت و با ترس مشهودی، آب دهانش را قورت داد.
همان طور که چشمانش در چشمان لیسی در حال نوسان بود، با نگرانی لب گشود:
- لیسی! حالت خوبه؟ جواب بده دختر! به من نگاه کن. من رو می بینی؟
لیسی او را می دید، اما انگار وزنه روی پلک هایش گذاشتند و او توانایی باز نگه داشتن چشمانش را نداشت! فقط می خواست به دنیل بفهماند که اصلا از کارش راضی نبوده و بسیار از او عصبانی ست! هرچند... ته دل خودش با صدای ضعیفی، از خوشی فریاد می زد.
در همان حال که سعی می کرد گردنش را صاف نگه دارد، با لحن خواب آلود و بریده بریده ای رو به دنیل که مدام شانه هایش را تکان می داد و او را صدا می زد، پرخاش کرد.
بی رمق به دنیل خیره شد:
- تو... چطور... جرئت... ک... ردی! من... تو... ی عوضی... اعتماد... نمی بخشم!
و گویی دیگر جان از تنش رها شده باشد، گردنش روی شانه اش افتاد و دنیل با حسی سراسر سرافکندگی و پشیمانی که نسبت به کلام آخر لیسی (نمی بخشم) بیشتر شده بود، نامش را فریاد زد:
- لیسی!
اما لیسی نمی شنید و برای دنیل این بی تفاوتی، گران تمام می شد. لیسی که بدون استثنا، پاسخ همه را چه خوب، چه بد، می داد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت72
تا به حال به یاد نداشت که چنین احساس خوبی داشته باشد! انگار جمله لی لی بعد از معاینه لیسی ( بعد از یک استراحت کوتاه، مثل قبل می شه) جانی دیگر به او بخشید و چنان لبخند عمیقی بر لبان دنیل جاری کرد که سوفی به او کنایه زد:
- نیشت رو جمع کن! لیسی بهوش که بیاد پوست از سرت می کنه!
آخر جز سوفی نمی دانست دنیل چه کاری با لیسی کرد. سوفی هم چون زیادی زرنگ بود فهمید. و دنیل در پاسخ سوفی، حرفی زد که دیگران ترجیح دادند از اتاق بیرون بروند تا حرف های عجیب تر دیگری نشنوند. وگرنه حتما شاخ روی سرشان سبز می شد!
دنیل به سوفی پاسخ داد:
- خوشحالم که مثل قبل می شه.
و سوفی نفهمید منظور دنیل از حرفش، اشاره به حرف لی لی بود یا حرف خودش؟!
در هر صورت، او هم ترجیح داد از اتاق بیرون برود.
                                  ***
دنیل به لیسی خوابیده روی تخت نگریست. به یاد داشت زمانی که مادرش می خوابید، کنارش می نشست و ساعت ها با عشق به مادرش می نگریست! او عاشقانه مادرش را دوست داشت و این همیشه باعث حسودی پدرش می شد، البته به شوخی! چقدر آن روز ها را دوست داشت و البته مادرش را! مادری که به او بی نهایت عشق می ورزید.
از خیالات خود خارج شد و لیسی نگریست. نه! نمی توانست... چرا یک دفعه فکر دوست داشتن لیسی به ذهنش رسید؟ عشق دنیل به مادرش فقط یک عشق ساده بود. نمی توانست به خاطر شباهت لیسی به مادرش به او علاقه مند شده باشد. هنوز فقط بیست و چهار ساعت از آشنایی او و لیسی گذشته بود. این دیگر چه معضلی بود؟ احساس کلافگی شدیدی داشت. چهره لیسی با چشمان بسته کاملا شبیه مادرش بود! بی نقص! همان قدر زیبا و معصوم که در خواب بیشتر جلوه می کرد.
دست روی سرش گذاشت و با نگاه کوتاهی به لیسی، تقریبا از اتاق فرار کرد! لب گزید و نمی دانست چرا هر بار که به لیسی نگاه می کند، گرمای در حال تحلیل بدنش، هنگام در آغوش کشیدنش را به یاد می آورد. دنیل حس خنثی نسبت به عملش داشت. نه نفرت و نه لذت! همین هم او را می آزرد و سردگم می کرد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت73
حس معلق بودن داشت. مثل اینکه بدانی اگر روی ابر بنشینی سقوط می کنی، اما این کار را می کند و متوجه می شوی در حال سقوط، هرچه به زمین نزدیک می شوی، سرعتت کمتر می شود اما به زمین نمی رسی!
لب هایش را تکان داد، بعد دست و سپس پاهایش را تکان داد تا مطمئن شود حس دارد. حس داشت، اما چرا این نفس کشیدن برایش دردناک بود؟ چرا می خواست بخوابد! انگار سفری پر از فراز و نشیب پشت سر گذاشته و هنوز خسته است. البته تا جای که به یاد داشت، همیشه خوش خواب بود! البته بیش از حد! جالب بود که همیشه زمانی که زیاد می خوابید و چنین حسی داشت، برای آلن تعریف می کرد و آلن با خنده او را مورد تمسخر قرار می داد.
- حس جالبیه وقتی برای اولین بار تو رو بدون صدا ببینم. البته صدا که نه، لالایی خوش آوازی به نام خر و پف!
لیسی عجیب دلش هوای آلن و دلگرمی های برادرانه اش را کرد. آه! ای کاش ملاقات با آلن را طولانی تر می کرد تا مجبور نباشد تا فردا صبر کند که آلن را...
آلن! ملاقات! اصلا او کجاست؟ چرا خوابیده است؟ چه وقت از روز است؟ روز؟ روز یا شب؟! هیچ نمی فهمید!
با ضرب چشمانش را باز کرد و به سقف سبز و طلایی رنگ اتاق خیره شد! سبز... روی تخت نشست و به اتاق تاریک نگریست... همه چیز مانند امواجی پر فشار، مانند که زلزله ده ریشتری به ذهنش هجوم آورد.
حس عذاب و ک دان امانش را بریده بود! چگونه، آخر چگونه آلن را از یاد برده بود؟ آلنی که بهش قول داده بود تا چند ساعت دیگر او را ملاقات کند... با دست بر سر خود کوبید و پوف کلافه ای کرد.
- تو دختر احمق و بی احساسی هستی! برادرت رو فراموش کردی و انتظار داری بیاد و آرومت کنه. چه پر توقعی!
سریع از روی تخت بلند شد و به سمت در رفت. میانه راه چند بار می خواست زمین بخورد، اما سعی کرد تعادلش را حفظ کند. بالاخره با تلاش فراوان و پس از غر هایی که به خودش و کسی که نمی دانست که هستند زد، در را باز کرد و با راهرو تاریک تر از اتاقش مواجه شد.
با بیچارگی سر خورد و روی زمین نشست:
- خدای من!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت74
صورتش را با دو دستش پوشاند و نمی دانست حال باید چه کند. اصلا چطور دوباره به اتاق بازگردد؟! نمی توانست تا صبح هم همان جا بنشیند. نگاهی به اطراف انداخت. سمت چپ و راستش هیچ فرقی باهم نداشتند. ظلمات ظلمات بود! خواست کسی را صدا زند که متوجه سکوت سهمگین اطراف شد... هیچ صدایی نبود! هیچ صدایی! حتی صدای پرندگان هم به گوش نمی رسید و این لیسی را بیش از پیش ترساند.
با صدای آرامی که ناشی از ترسش بود، لب باز کرد:
- آهای! کسی اینجا نیست؟
و در دل اندیشید: آخه دختر هم اینقدر احمق! الان می خوای کی کمکت کنه؟ اونم با این صدا!
لب گزید و در خود جمع شد. در انتظار یک معجزه بود. احساس بدی بود! خیلی احساس بدی بود! همان حسی را داشت که در مقابل حمله وحشتناک ادوارد به سراغش آمده بود. احساس می کرد تمامی اندام هایش از درون می لرزد و از گرما، در حال ذوب شدن است. اما دستانش سرد و یخزده بودند. انگار جاذبه زمین تمام قدرچ خود را به کار گرفته بود تا لیسی را به زمین بچسباند و اجازه نمی داد که لیسی بلند شود. حس خفگی داشت و ریه هایش عاری از هرگونه اکسیژن بودند. حتی توان گریستن را در خود نمی دید! می ترسید اگر واکنشی نشان دهد، همین نیروی ناچیز را هم از دست بدهد. گوش هایش گه گاهی صوت می کشید و دهانش خشک شده بود. این بار، نا توان تر از قبل، به نبرد با تاریکی رفتت بود که همدستی آشنا، به نام تنهایی داشت!  لیسی از تنها چیزی که می ترسید، تنهایی بود! او حاضر بود همه جه برود، اما تنها نباشد. البته بیشتر اوقات شجاع می شد و تنهایی همه کار می کرد، اما این بار فرق می کرد. چون نیروی تحلیل رفته داشته و نمی توانست درست تمرکز کند. اصلا در چنین شرایطی نبود و نمی دانست باید چه کند؟!
سر روی زانو هایش گذاشته بود و ترسیده، با چشمانی که درشت کرده بود و سعی می کرد بیشتر و بهتر ببیند، به اطراف می نگریست. گوش هایش را هم به کار گرفته بود تا مبادا صوتی از دست دهد. تا اینکه... صدایی شنید! هراسان سر بلند کرد و به اطراف نگاه کرد. هیچ کس نبود، اما اگر هم بود، لیسی که نمی دید! دومرتبه صدا آمد، صدای برخورد جسمی نرم، با زمین. مانند پایی برهنه! پا! قدم! یعنی کسی داشت می آمد؟ صدا باز هم آمد و این بار، منظم، هر چند ثانیه یک بار!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت75
دیگر مطمئن شد که صدای پاست! یک نفر قدم بر می داشت و هر لحظه بیشتر از قبل به لیسی نزدیک می شد. لرز عمیقی سراسر وجودش را فرا گرفت. نمی دانست چه زمان از شب است چه کسی می آید. و این ندانستن ها... او را عجیب هراسان می کرد! بی پناه بود و نمی دانست چه در انتظارش است. باز هم نمی دانست! نوری سبز رنگ از مکانی دور تر از لیسی به چشم می آمد، اما انگار که پایین بود و بالا می آمد. پس آنجا راه پله بود. در آن لحظه تنها فکری که به ذهن لیسی رسید این بود که به سمت راه پله ها برود و در تاریکی پنهان شود تا در زمانی مناسب، پا به فرار بگذارد. پس آرام و با کمترین صدای ممکن، به سمت نور رفت.
چشمانش را بست و در دل، به خود دلداری می داد: تو موفق می شی لیسی. به خودت اعتماد داشته باش! تو تنها قهرمان خودتی. تو می تونی! هیچ کس نمی تونه جلوی تو رو بگیره.
با نزدیک شده نور به راهرو، در عقب نشینی یکی از در ها مخفی شد و چقدر خوشحال شد که جثه ظریفش، به کارش آمد!
اصلا نمی خواست به چهره کسی که نزدیک می شد نگاه کند. امروز به اندازه کافی فشار متحمل شده بود! امروز؟! از کجا معلوم فقط چند ساعت بیهوش بوده؟ اوکه خبر نداشت چقدر زمان سپری شده بود. وای! آلن! می دانست زمانی که او را ببیند، واکنش خوبی در انتظارش نیست! آلن را یک یا چند روز منتظر گذاشت فقط به خاطر سرکشی و لجوج بودنش! وای! وای! وای!
با دیدن نور که نزدیک می شد، دست جلوی دهانش گرفت تا طبق معمول، زبانش بدون اختیار به کار نیفتد. به زمین نگاه کرد تا چهره آن موجود را نبیند. آخر نمی دانست که نیست! انسان یا... با دیدن پاهایش آن هم درست رو به رویش، آب دهانش را قورت داد. اصلا نمی اندیشید که یعد از سرازیر شدن از راه پله، چطور باید راه خروج را پیدا کند، فقط می خواست از اینجا برود. پاهای فرد از جلوی لیسی گذشتند و لیسی اندیشید: زمان چه دیر می گذرد!
با دور شدن مرد، نفس راحتش را خفه کرد و پاورچین پاورچین، به سمت راه پله راه افتاد و سعی کرد راه درست را ببیند. با لمس نرده ها لبخندی زد و خواست پا روی اولین پله بگذارد که صدایی از پشت سر، او را خشک کرد.
-تو کی هستی!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت76
حس کرد روح از تنش رفت و دوباره بازگشت. حجم زیادی از هوا که می خواست بیرون بفرستد، درون حنجره اش جمع شد و گیر کرد. احساس می کرد سرش سنگین شده.
صدای آن شخص که متوجه شده بود مرد است، دوباره به گوش رسید و این بار نزدیک تر.
- تو کی هستی؟ چطور وارد قصر شدی؟
لیسی در دل غرید:
- به توچه که چطور وارد قصر شدم! اصلا خو...

و اندیشید که چقدر صدای مرد آشناست! این صدا برایش خیلی آشنا بود. او... او... با شک به عقب برگشت و در چشمان مرد خیره شد.
چشمان سبزش با نور سبز رنگی که از دستش می تابید، سبز تر به نظر می رسید و لیسی برای لحظه ای در چمن زار نگاهش گم شد. او، دنیل بود!
دنیل دستش را جلوی صورت لیسی تکان داد و زمانی که فهمید او لیسی ست، نمی دانست باید خوشحال باشد یا نارحت. لیسی بهوش آمده بود اما خارج از اتاقش بود و این... این خطرناک بود!
اخم ساختگی کرد و گفت:
- تو اینکا چیکار می کنی؟
لیسی که مطمئن شد خطری تهدیدش نمی کند، از شوق و فشار ترسی که متحمل شده بود چانه اش لرزید.
دنیل که واکنش لیسی را دید، سعی کرد نرم تر برخورد کند و از برخورد قبل خود، پشیمان شد. آخر لیسی ضعیف شده بود و نیاز به... اصلا چرا دنیل باید برای لیسی نگران باشد؟ مگر لیسی... با صدای هق هق ریز لیسی، نفسش را پر شتاب و کلافه به بیرون فرستاد و شانه لیسی را گرفت.
- لیسی! گوش کن! منم دنیل. نترس! هیچ اتفاقی نمیفته.
لیسی شانه هایش را از دستان دنیل آزاد کرد و با نفس هایی بریده، به او خیره شد. دنیل که نمی دانست، اشکش، اشک شوق بود.
- من... اینجا... ت... تاریک... ترسی... دم... گریم... خوشحالم...
و دوباره شروع به گریستن کرد. نمی دانست اگر شخص دیگری به جای دنیل بود، چه باید می کرد؟! می توانست طاقت بیاورد؟ سرش را تکان داد تا افکار آزار دهنده از ذهنش دور شوند، سپس به دنیل نگاه کرد که کلافه ایستاده بود و به لیسی می نگریست!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت77
لیسی به دنیل نگاه کرد و گفت:
- پس چرا... وایستادی؟
دنیل پلک هایش را روی هم فشرد. نمی دانست چگونه باید ماجرا را برای لیسی شرح دهد. اصلا او باور می کرد؟
دنیل کلافه دست در موهایش کشید.
- خب... راستش من... یعنی ما سبز ها... تو شب... آخه...
دستش را محکم روی پیشانی زد و (اَه) بلندی گفت. لیسی بر اساس آنچه دنیل گفته بود، به اندیشه خودش بال و پر داد و با شک به دنیل نگاه کرد.
- یعنی... شما ها با شب مشکل دارین؟!
دنیل همانطور که نیم رخش سمت لیسی بود، سر تکان داد. لیسی چانه بالا انداخت و سعی کرد نرم تر برخورد کند. حالا که دنیل بود، دیگر نمی ترسید.
- مشکلت... الان هم به وجود اومده؟ یعنی... ا... خب الان هم مشکل داری؟
و لب گزید و در دل به خودش لعنت فرستاد که نمی توانست درست صحبت کند. لیسی همین بود، لیسی!
دنیل با چشمانی که بیشتر ندای ( میشه حرف نزنی) را بهش القا می کرد، به لیسی نگریست. باید از لیسی کمک می گرفت و کمی از غرورش بکاهد. برای اینکه بتواند به اتاقش برسد. با حضور لیسی که نمی توانست مانند شب های قبل، تا سپیده صبح متتظر بنشیند!
- لیسی!
لیسی سرش را که زیر انداخته بود و به خود ناسزا می گفت، با شنیدن نامش از زبان دنیل، سرش را بالا آورد و با حالت خاصی به او نگریست. این اولین باری بود که بعد از ماجرای پرواز، لیسی را صدا می زد و لیسی هوشیار بود و هراسان نبود! چرا آهنگ صدای دنیل برایش جالب بود؟ این صدا برایش آشنا بود! انگار که این صوت را شنیده بود! در گذشته... چرا خشک شد؟ چرا لبانش نیمه باز ماندند؟ چرا پلک نزد؟ هیچ نمی فهمید! اصلا نمی فهمید... برای لحظاتی، فراموش کرد که کجاست، فراموش کرد که میان هجم بسیاری از تاریکی، گرفتار شده. نگاه خیره دنیل، لیسی را مسخ چشمانش ساخت و انگار با چشمانش التماس می کرد، دنیل ادامه حرفش را بزند! اما جز سکوتی، دنباله ای نیافت، پس فقط خیره به او نگریست و تنها توانست بگوید.
- دنیل!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت78
دنیل به خود آمد و سرش را تکان داد تا افکار آزار دهنده را از خودش دور کند. اخمی کرد و سعی کرد به خود مسلط باشد.
- تو جایی رو می بینی؟
لیسی خنده ناباورانه ای کرد و با دست به اطراف اشاره کرد.
- حالت خوبه؟! آخه کی تو همچین وضعیت ظلماتی می تونه ببینه؟
دنیل نفس آسوده ای کشید. حداقل حالا می توانست راحت تر به اتاق بازگردند، دنیل هم لازم نیست ماجرا را برای لیسی تعریف کند. سعی کرد جدی برخورد کند.
- من احمق نیستم. می دونم که نمی بینی. گفتم شاید چشمات تیز تر باشه!
لیسی ( ایش) ی گفت و رو برگرداند و در دل گفت:
- چه خوش خیال! منم باور کردم!
زبان روی لب کشید و به دنیل نگاه کرد.
- خب حالا چطور بریم؟
دنیل پرسشگر سر تکان داد.
- مگه قراره کجا بریم؟
لیسی از خشم دندان روی هم سایید.
- خب معلومه! اتاق ها دیگه!
دنیل ابرو بالا  انداخت.
- خب مگه قراره چجوری بریم؟
لیسی کفری پا بر زمین کوبید و تقریبا با تمسخر فریاد زد:
- جلبک نفهم! تو این تاریکی چشمان گرانقدرتان آیا اطراف را خواهد دید؟ و آیا پاهای گرانقدر ترتان می توانند قدم بردارند؟
دنیل لبخند محوی زد و گفت:
- خب، راه رو پیدا می کنیم!
لیسی متفکر دست زیر چانه اش گذاشت.
- به نظرت خیلی مسخره نیست که داریم درمورد همچین موضوع هایی بحث می کنیم؟ راستش از خودم خجالت کشیدم!
دنیل که چشمانش گشاد شده بود، با بهت گفت:
-چی؟
لیسی کفری غرید:
- همین دیگه! کلا پرتی از ماجرا منو هم بی خودی علاف کردی. حیف من که نگران تو ام.
دنیل متعجب به گذشتن لیسی از کنارش خیره شد و اندیشید که کدام کلمات و رفتار های لیسی نشان از نگرانی داشت؟ اصلا حرف هایش با هم جور در نمی آمد! اعتراف کرد که گاهی اصلا نمی فهمد لیسی چه می گوید!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت79
برای اولین بار، سر کشی های لیسی، کاربرد داشت. لیسی که انگار از بحث کردن با دنیل لذت می برد، همه چیز را فراموش کرده و فقط بی ربط به او کنایه می زد و چه جالب که دنیل هم همراهی اش می کرد. هر دو به کل موقعیت و مکان خود را از یاد برده بودند که سوفی، همراه چند خدمه دیگر به سراغشان آمدند و زمانی که نگاه متعجب دنیل و لیسی را دیدند، سکوت کردند. انگار انتظار نداشتند که آن دو باهم و در حال مشاجره باشند.
سوفی که مشخص بود خود را سریع به آنها رسانده، لب باز کرد:
- داد لیسی رو شنیدیم.
و لبخند خجالت زده لیسی، دوام کوتاهی داشت چون لیسی اصلا با خجل شدن میانه خوبی نداشت.
و در آن زمانی لیسی تازه متوجه شده بود نور سبز رنگ دست دنیل شمع یا... نیست! بلکه نیروی درونش است. لیسی با خود اندیشید بعد از ملاقات با آلن باید به این موضوع رسیدگی کند. اما نمی دانست فردا چه در انتظارش است...
***
حس قلقلک روی گونه اش، او را وادار کرد چشم باز کند. نمی دانست با چه حشره مزاحمی سر و کار دارد که هرچه او را پس می زند، دست از سرش بر نمی دارد. اول چند بار پلک زد، اما زمانی که مطمئن شد چهره خشمگین لی لی برابر صورتش است، لب گزید و اول از همه به اوضاع و احوالش نگریست. از آنجایی که لیسی بسیار خوش خواب بود و در خواب گویی می مرد، بسیار سخت تر بیدار می شد و طرز خوابیدنش... طبق معمول بود. نفس آسوده ای کشید و لبخند زد. شاید بسیار عجیب باشد، اما لیسی همیشه صاف می خوابید. همان طور که به خواب می رفت، تا زمانی که بیدار می شد در همان حالت می ماند و اصلا تکان نمی خورد و این برای لیسی پر از شیطنت عجیب بود!
اما هیچکدام باعث نشده بود لی لی، دست از سر لیسی بردارد و در دل می گفت:
- حالا که یک ساعت اینجام، بزار مفید باشه.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت80
لی لی فقط با شانه هایی افتاده به لیسی نگریست و چشم بست. آب دهانش را قورت داد و چشمانش را باز کرد.
شمرده شمرده رو به لیسی گفت:
- باید، بری، سر، میز، صبحانه!
لیسی که انگار در دنیایی دیگر به سر می برد و خوشحال بود که لباسش کثیف نشده، با گنگی به لی لی نگاه انداخت.
- هان؟
لی لی ظرفیتش تکمیل شد. نفس نفس زنان جلو آمد و لیسی هم آرام، عقب عقب رفت.
 لیسی دیگه داری بیشتر از تصورم باعث آزار بقیه می شی. باید به قوانین اینجا احترام بزاری!
لیسی اخم کرد. اصلا دوست نداشت صبحش را این گونه شروع کند، اما گویی تمامی اعضای این سرزمین قصد آزار اورا داشتند. پس صاف ایستاد و دیگر عقب نرفت.
- اتفاقا این شمایید که منو آزار می دید. چرا می خواید همه چیز رو به من تحمیل کنید؟
لی لی کلافه چرخی دور خود زد و بدون نگاه کردن به لیسی، به او پاسخ داد.
- به نفعته که به دستورات شاه دنیل گوش کنی.
لی لی، لیسی را حساس کرده بود. شاید اگر درخواستش را با شیوه ای دیگر بیان می کرد، لیسی می پذیرفت. اما... لیسی بیش از حد از اینکه دیگران شاه بودن دنیل را به رخ بکشند بیزار بود. او اصلا این موضوع را قبول نداشت که باید تحت فرمان یک فرد باشد، آن هم کی؟ دنیل!
لیسی رو به لی لی کرد و با پوزخند گفت:
- شما هم به نفعته تو کار های من دخالت نکنی. چون من اصلا دوست ندارم از کسی دستور بگیرم.
و جنگ لیسی و لی لی تازه آغاز شد. شاید لی لی راست می گفت؛ لیسی، بیش از حد اعصاب دیگران را برای مسائل پیش و پا افتاده، مغشوش می کرد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت81
بالاخره بعد از بگو مگوی لیسی و لی لی، لیسی قبول کرد تا به پایین برود. زیرا خودش هم احساس ضعف می کرد و دیشب چیزی نخورده بود. دیشب... چه شب پر ماجرایی بود. هیچ فکر نمی کرد چنین اتفاقاتی را پشت سر بگذارد. نگاهی در آینه به خودش انداخت و لبخندی زد. لباسش را بسیار دوست داشت و معتقد بود که برازنده اش است. دختر خودپسندی نبود و همیشه ساده برابر دیدگان دیگران ظاهر می شد، به همین دلیل زمانی که لباس هایی سلطنتی و یا اشرافی به تن می کرد، بسیار تغییر می کرد و با شکوه تر به نظر می رسید. نفس عمیقی کشید و به سمت راه پله حرکت کرد، اما با عطر خوشی که بوئید، نتواست طاقت بیاورد و تند تند از پله ها سرازیر شد.
دنیل که قصد بردن لقمه به سمت دهانش را داشت، دستش با دیدن لیسی، خشک شد.
لیسی با سرعت پله های مارپیچ را طی می کرد و موهایی که طبق معمول دورش ریخته بودند و انگار لیسی قصد نداشت تلاشی برای بستن آنها بکند، با هر پرش لیسی به رقص در هوا در آمده و زیر آفتاب صبحگاهی که از حصار پنجره ها بیرون آمده بود، می درخشیدند و سپس بر صورت لیسی می ریختند.
دنیل دلش می خواست موهای لیسی را با یک گل سر و یا کش جمع کند تا این گونه برابر چشمان او سرخی زیبایشان را به نمایش نگذارند. از تصوری که کرد چشمانش گرد شد و به سرفه افتاد. سوفی سریع برای دنیل آب آورد و همان لحظه لیسی از آخرین پله گذشت. با لبخند به جمع و میز بزرگ و پر از خوری نگریست و برای اینکه از خوشحالی فریاد نزند، لب گزید. درحالی که از ذوق شانه هایش را بالا داده بود و لبخند پهنی روی لبانش نقش بسته بود خیره به میز گفت:
-وای! اینجارو ببین. چقدر خوراکی. بوش تا بالا هم رسیده.
نگاهش را به سمت افراد نشسته پشت میز داد و با دیدن نگاه متعجبشان و سوفی که کنار دنیل خشک شده بود، دستی به کمر لباسش کشید و گونه هایش را از داخل، جوید.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت82
سوفی که سکوت جمع را دید، به عنوان مسئول اداره قصر، اخطار گونه لیسی را صدا زد:
- لیسی!
لیسی سر بلند کرد و قبل از نگاه به سوفی، نگاهش به دنیل خم شده روی میز افتاد و ابرو بالا انداخت. بر اساس آنچه در ذهنش تجزیه و تحلیل کرده بود، دلیلی برای حالت نشستن دنیل آورد. لیسی متفکر لب غنچه کرد:
- خب... نمی دونستم اینقدر به صبحانه خوردن علاقه داری. دنیل ابتدا نگاهی به جمع کرد؛ اما نگاه خیره لیسی نشان می داد که مخاطبش، اوست. پس صاف نشست و صدایش را صاف کرد.
- چطور مگه؟
لیسی همان طور که به میز نزدیک می شد چانه بالا انداخت:
- خب تا کمر رفته بودی تو ظرف غذات!
دنیل چشم درشت کرد و به سوفی نگاه کرد که ریز ریز می خندید. معترض سوفی را صدا زد:
-سوفی!
سوفی خنده اش را جمع کرد و لحنی جدی به خود گرفت. به لیسی نگاه کرد و اخم کرد.
- این چه طرز پایین اومدن از پله هاست؟
لیسی که گویا مدهوش بوی خوراکی ها شده بود، با دهانی نیمه بار، چشمانی خمار و ابرویی بالا رفته به سوفی نگاه کرد
- هان؟! سوفی سعی کرد نخندد تا دوباره دنیل را معترض نکند.
- چیزی نیست، بیا بشین!
لیسی متعجب نگاهش را بین دنیل و سوفی نوسان داد:
- چرا؟ دنیل لبخند مضحکی زد و انگار می خواست با این لبخند، اوج عصبانیتی را که دارد به لیسی نشان دهد.
- برای اینکه باید صبحانه رو با دهان خورد، نه با چشم.
لیسی تند تند برای تایید حرف های دنیل، سر تکان داد. اما حقیقت این بود که اصلا نفهمید دنیل چه گفت! فقط به چشیدن مزه خوراکی ها فکر می کرد. دنیل متعجب به لیسی نگریست و نفهمید چرا لیسی پاسخش را نداده است.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت83
لیسی با نگاهی که روی خوراکی ها قفل شده بود، روی صندلی روبه روی دنیل نشست و به میز طولانی نگاه انداخت.
لبخند دندان نمایی زد و با ذوق گفت:
- آخ جون! من عاشق سبزیجاتم.
دنیل و سوفی همزمان ابرو بالا انداختند. انتظار نداشتند که لیسی سبزیجات دوست داشته باشد. درواقع غذای اصلی سبز ها سبزیجات بود.
سوفی با شک به لیسی نگاه کرد:
- تو... واقعا سبزیجات دوست داری؟
لیسی با لبخند تند تند سر تکان داد و ظرفی از غذا برداشت.
دنیل و سوفی نگاهی بهم کردند و سوفی دومرتبه پرسید:
- خب... پس یعنی الان مشکلی نداری؟
لیسی همان طور که از هر ظرف، در ظرف خودش می ریخت سریع پاسخ داد:
- نه! چه مشکلی؟ بهتر از این نمیشه.
سوفی در جواب جمله لیسی تنها به گفتن (اوهوم) ی اکتفا کرد و سپس به جمع که بدون حرکت نشسته بودند، نگاه کرد.
- می تونید مشغول شید.
لیسی با دهانی که در حال انفجار بود، متعجب سرش را بالا آورد و سوالی به سوفی نگریست. اصلا فراموش کرده بود که به غیر از او و سوفی و دنیل، افراد دیگری هم در این سالن حضور دارند. البته، بهتر بود بگوییم اصلا ندیده است. نگاهی به جمع انداخت. یک نگاه سمت راست، یک نگاه سمت چپ. و با دیدن موجودات عجیبی که با شکل و شمایل متفاوت روی صندلی ها و دور میز نشسته بودند، از تعجب و شگفتی و حیرت، سرفه ای کرد که تمامی محتویات داخل دهانش، درون ظرفش ریخت!
خیره به ظرفش لب گزید و از سکوت سالن، نتوانست سر بلند کند. کمی برایش غیر قابل باور بود که میان همچین کسانی صبحانه می خود، البته کمی. دنیل با دیدن عمل ناشی از تعجب لیسی، کلافه چشم بست و دست روی سر گذاشت. سری به نشانه تاسف تکان داد و سوفی که واکنش دنیل را دید، طبق معمول، مسئولیت آرام کردن جمع را بر عهده گرفت.
- خب... به اندازه کافی معطل شدین، بهتره... بهتره زودتر برید و به کار هاتون رسیدگی کنید. 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت84
دومرتبه صدای همهمه ی ضعیفی بلند شد و همه مشغول شدند. لیسی بلاخره سر بلند کرد و بلافاصله با نگاه خیره دنیل مواجه شد.
دنیل که لیسی را متوجه خود دید، لب زد:
-باهات حرف دارم.
لیسی ابرو بالا انداخت و اندیشید: چقدر این جمله برام آشناست! کجا شنیدمش؟
و با به یاد آوردن اینکه این جمله را آلن هم به کار می برد و لیسی قرار بود به دیدن آلن برود. (هین) بلندی گفت و با دست روی گونه اش کوبید.
بازهم جمع دست از غذا خوردن کشیدند و سوفی این بار، آشکارا خندید. حضور لیسی برای آنها جالب بود و با هر عملش، دست از غذا خوردن می کشیدند.
لیسی زیر چشمی نگاهی به جمع کرد و با لبخند مصنوعی گفت:
- چیزی نیست، من زود بر می گردم.
و سریع از روی صندلی بلند شد و به سمت در رفت. به (کجا) گفتن های سوفی و دنیل هم توجه نکرد. سریع از قصر خارج شد و سعی کرد تمرکزش را از دست ندهد و نگاهش به اطراف نیفتد. می دانست زمانی که آن همه زیبایی را ببیند، بدون اختیار ساعت ها به تماشای آنها می نشیند.
زیر لب خود را سرزنش می کرد:
- باز هم فراموش کردی. باز هم آلن رو فراموش کردی! تو چطور خواهری هستی؟ آخه چرا اینقدر شکمویی؟ اصلا به بقیه هم فکر می کنی؟ از این به بعد باید تمر...
با کشیده شده بازویش به عقب، دست از سرزنش کردن خود برداشت و با اخم های درهم دنیل مواجه شد.
دنیل خشن و جدی لب بار کرد:
- کجا می ری؟
لیسی هیچ از لحن دنیل خوشش نیامد. لحنش مثل فرمانده ای بود که به سرباز خود دستور می داد و لیسی هیچ وقت نمی توانست زورگویی را تحمل کند. در جریان که هستید، لیسی در دنیا از سه چیز به حد مرگ بیزار بود. انتظار، نادیده گرفته شدن و زورگویی!
لیسی متقابلا اخم کرد:
- به تو ربطی نداره.
و سپس برگشت تا به مسیر خود ادامه دهد اما دستش دومرتبه کشیده شد.
دنیل خشمگین پاسخ داد:
- اتفاقا به من ربط داره. چون من شاه این سرزمینم! لیسی که سعی می کرد مچ دستش را از حصار دستان دنیل آزاد کند، کفری پاسخ داد:
- نه! تو شاه من نیستی!
دنیل خنده ی عصبی کرد:
- بخوای نخوای، من شاه این سرزمینم و رفت و آمد اعضای این سرزمین به من مربوطه.
لیسی در چشمان دنیل برای شد:
- من از کسی دستور نمی گیرم، من آزادم!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت85
دنیل به چشمان مطمئن لیسی نگاه کرد و سکوت را ترجیح داد. خودش هم می دانست نمی تواند لیسی را از رفتن منصرف کند. لیسی سرسخت تر از این ها بود و شاید دنیل تا همین حد او را شناخته بود.
لیسی که حس کرد دستان دنیل کمی شل شدند، سریع دستش را آزاد کرد و به سمت نامعلومی دوید. نامعلوم؟ لیسی که مکان خروج را نمی دانست؟ اگر آن آبشار پورتال ورود لیسی به سرزمین سبز بود، پس همان جا می توانست پورتال خروجش باشد. اما آن آبشار کجاست؟
دنیل این بار رو به روی لیسی ایستاد و مانع از حرکت او شد. لیسی هم ایستاد و تصمیم گرفت برای پیدا کردن راه خروج، از دنیل استفاده کند.
دنیل با نفس های بریده ناشی از دویدن به دنبال لیسی، دست به گردنش کشید. متعجب از ایستادن لیسی گفت:
- تو کجا داری می ری؟ مگه می دونی...
لیسی اجازه نداد دنیل ادامه بدهد. زیرا اگر دنیل ادامه می داد، نقشه هایش رو می شد.
لبخند مرموزی زد:
- دارم می رم سمت آبشار!
دنیل چشم داشت کرد و نیم نگاهی به سمت چپ انداخت.
لبخند لیسی عمق گرفت و ابرو بالا انداخت. مثل اینکه نقشه هایش، هرچند ساده، کاربرد های خوبی داردند. دنیل همین موضوع را نمی دانست و شیطنت های لیسی را تنها در سرکشی کردن و مشاجره خلاصه می کرد.
دنیل که واکنش لیسی را دید، به یک منظور دیگه واکنش های لیسی را تعبیر کرد.
زبان روی لب کشید:
- مگه... می دونی آبشار... کجاست؟
یا دنیل زیادی بی عقل بود، یا لیسی زیادی باهوش بود. دنیل در دو عکس العمل کوتاه، هم مکان آبشار را رسوا کرده بود و هم مهر تایید بر مبنای اینکه مکان خروج لیسی، همان آبشار است، زده بود.
لیسی کمی به دنیل خیره شد و سپس با یک حرکت سریع، از دنیل گذشت و خودش را به سمت چپ کشاند و با سرعت به آن سمت روانه شد.
دنیل مات حرکت لیسی، چند ثانیه به جای خالی اش خیره شد و سپس، به دنبال لیسی دوید.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت86
لیسی با دیدن رودخانه، لبخندی زد و رودخانه را دنبال کرد. در همان حال به این فکر می کرد که سرزمین سبز چگونه به وجود آمده؟ و البته چگونه از دید انسان ها نخفی مانده؟ چگونه آب این سرزمین تامین می شود؟ جنگل رودخانه داشت، اما این رودخانه در اطراف مکانی که سرزمین سبز به وجود آمده، نبود.
با دیدن آبشار، درست با همان شکل و شمایلی که در جنگل دیده بود، به دویدنش سرعت داد. دنیل با دیدن لیسی که به سمت آبشار می دوید، لحظه ای ایستاد و (وای) بلندی گفت. اما سریع به دنبال لیسی دوید.
لیسی با یک حرکت آنی، خودش را به سمت آبشار پرت کرد.
دنیل با مشاهده حرکت لیسی، نام او را فریاد زد:
- لیسی!
اما لیسی منتظر بود تا به جنگل انتقال داده شود. دنیل که دید هیچ اتفاقی نیافتاده، با سرعت به سمت لیسی دوید و لیسی که این حرکت او را دید، با التماس رو به خورشید درخواست کرد.
لیسی خیره به خورشید، به حرف آمد:
- زود باش! خواهش می کنم. من باید آلن رو ببینم. من باید قبل از رسیدن دنیل، به سرزمین انسان ها برم.
اما صدایش لحظه لحظه تحلیل رفت. زیرا خورشید، دومرتبه بر چشمانش تابید و او، به سرزمین انسان ها، که نمی دانست چرا اینقدر برایش غریبه شده انتقال یافت.
دنیل مات برجای ماند. فقط چند قدم با لیسی فاصله داشت، فقط چند قدم. کلافه سر به سمت آسمان بلند کرد و به خورشید نگاه کرد. انگار از او پاسخ می خواست. شاید هم باید می خواست... در هر صورت، باید سریع تر دنبال لیسی می رفت تا خطایی ازش سر نزند.
و اما لیسی، با بار کردن چشمانش، خود را درون آبشاری پوشیده شده از خزه های بسیار دید. لبخندی زد و سریع به سمت خزه ها رفت. آن ها را کنار زد و مضطرب نگاهش را در جنگل چرخاند. فرصت نداشت که نسبت به بازگشتش به جنگل، ابراز علاقه کند، پس قدم هایش را تند کرد و با تردید، نام آلن را بلند، صدا زد:
- آلن!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت87
صدایی جز چلچله پرندگان، به گوشش نرسید. لب گزید و جلو تر رفت. با تشویش به اطراف نگاه کرد و دومرتبه صدا زد:
- آلن!
باز هم صدایی نیامد. نا امید لب برچید و روی تخته سنگی نشست. نمی خواست این ملاقات مهم با آلن را از دست دهد. بعلاوه، آلن برادرش بود و لیسی اصلا دوست نداشت که او را ناراحت کند. هر لحظه ممکن بود دنیل هم از راه برسد و لیسی اصلا دوست نداشت دنیل و آلن را باهم رو به رو کند.
آهی کشید و نا امید به اطراف نگاه کرد. خواست یک بار دیگر آلن را صدا بزند که صدای آشنایی، نامش را متعجب صدا زد.
- لیسی!
ایستاد و کم کم، لبخندی بر لبانش نشست که رفته رفته تبدیل به خنده ناباوری شد که با آهنگ صدایش، آمیخته شد.
-  آلن!
برگشت و به پشت سرش، همان جایی که آلن عصبانی ایستاده بود، خیره شد. با لبخند به سمت آلن رفت و در حالی که ابراز خوشحالی می کرد، لب به سخن گشود.
- وای آلن! نمی دونی چقد...
اما آلن، با دو قدم بلند خودش را به لیسی رساند و چنان سیلی به صورتش زد، که لیسی خشک شده، از ادامه صحبتش بازماند.
لیسی حیران دست روی گونه اش گذاشت و با چشمانی درشت به آلن خیره شد. اصلا انتظار چنین استقبال گرمی را نداشت. آلن با اخم هایی درهم بازوان لیسی را در دست گرفت و با هر کلمه، یک تکان محکم به لیسی می داد.
- معلوم هست کجایی؟ می دونی چقدر نگرانت شدم؟ اولش خودم می دونستم زود رسیدم، ولی دیدم نه. نه توی جنگلی نه تو سبزه زار. حتی خونه هم نبودی. من که سکته کردم دختر. تو آخر با این کله شقی هات، همه رو نابود می کنی. چرا اینقدر سرکشی؟ آخه چرا؟! می دونی نزدیک بیشتر دو ساعته من رو معطل کردی؟ همه جارو زیر و رو کردم.
لیسی که فقط به فکر جبران سیلی آلن بود، با شنیدن کلام (بیشتر از دو ساعت) آلن، چشم درشت کرد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت88
درست شنید؟ گفت فقط دو ساعت؟ اما... لیسی که یک شبانه روز را در سرزمین سبز بود! پس...
با بهت به آلن خیره شد که تند تند لیسی را توبیخ می کرد و فقط لب هایش باز و بسته می شد. البته لیسی صدای آلن را نمی شنید.
اخم ظریفی کرد و به نقطه نامعلومی خیره شد. اصلا نمی فهمید. یعنی زمانی سرزمین سبز با سرزمین انسان ها تفاوت دارد؟ یعنی ثانیه ها در سرزمین سبز تند تر می گذرد و یا در سرزمین انسان ها کند تر؟! پیچیده بود! شاید اگر دنیل... دنیل!
دنیل الان کجا بود؟
برای دید بهتر تند تند پلک زد و به اطراف نگاه انداخت. و بالاخره روی نقطه ای در سمت راستش، خیره ماند. دنیل برای لیسی، کاملا حس می شد. لیسی رد دستان دست به سینه و کتف تکیه داده به درخت دنیل را، با سلول های بدنش و حسی که به تازگی شکوفا شده بود، حس می کرد.
آلن لیسی را تکان داد و معترض گفت:
- لیسی، لیسی!
لیسی گنگ به آلن نگریست و پرسش گونه او را نگاه کرد.
آلن با دیدن نگاه خیره لیسی، دردمند چشم بست. می دانست بیش از حد خشونت به خرج داده. اما تا حدودی به خودش هم حق می داد. زمانی که به جنگل آمد و اثری از لیسی نیافت، حس کرد تک تک اجزا و سلول های بدنش، در آتش می سوختند.
آخر لیسی دختری نبود که در جنگل گم شود. هرکه نمی دانست، آلن می دانست که لیسی جنگل را بهتر از خانه عظیم دایی اش می شناسد. او وجب به وجب این جنگل را از حفظ بود. پس این شدت از نگرانی را، به خودش حق می داد.
البته... می دانست که زیاده روی هم کرده. اصلا نفهمید چگونه کنترل خود را از داد. فقط زمانی به خودش آمد که دیر شده بود. چقدر پشیمان بود که انتقام این لحظه های پر از تشویش و نگرانی را از گونه لیسی گرفته. قطعا باید عذر خواهی می کرد. اویی که لیسی را بیشتر از هرچیز در دنیا، حتی بیشتر از خودش دوست داشت، باید هم متاسف می بود، آن هم زیاد. و اصلا نمی توانست به از دست دادنش فکر کند.
نفس عمیقی کشید و به چشمان زیبای لیسی خیره شد. معصومیتی که در چهره لیسی بود، آلن را همیشه به زانو در می آورد و نگاه مظلومی که لیسی داشت، باعث می شد به نظر نیاید این چنین پر شر و شور و اهل شیطنت باشد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت89
نفس عمیق دیگری کشید و همزمان لیسی را در آغوش کشید.
لیسی مسکوت، به آلن اجازه می داد که رفتارش را تجزیه و تحلیل کند. در همان حال، سر روی شانه ی آلن گذاشت و با خود اندیشید که چطور توانسته خودش را از نعمت آغوش مهربانانه ی برادرش محروم کند؟ چقدر دلش برایش تنگ شده بود.
آلن را می شناخت و می دانست همان طور که آلن برایش عزیز است، آلن هم او را دوست دارد. او علاقه خاصی به آلن داشت و در عجب بود که چرا در این چند روز، او را فراموش کرده بود. اویی که در زیباترین و شاد ترین لحظه های زندگی اش، همیشه به یاد آلن بود. تحت هر شرایطی.
آلن دستش را دور بازوان لیسی محکم تر کرد:
- اوه! متاسفم.
لیسی لبخند زد و زمزمه کرد:
- مشکلی نیست، منم نگرانت کردم.
آلن که انگار تازه به یاد آورده بود که باید از لیسی سوالاتی بپرسد، اخمی کرد و لیسی را از خود جدا کرد.
جدی در چشمان لیسی خیره شد و جدی تر گفت:
- خب... این یکی_دو ساعت کجا بودی؟
لیسی مظلومانه چانه بالا انداخت و دستانش را در هم پیچ داد و بدون پاسخ، به زمین خیره شد.
آلن با دیدن واکنش لیسی لبخند کجی زد و دست به سینه شد. او از حربه های لیسی به خوبی آگاه بود. بنابراین بدون اینکه گول نگاه مظلومش را بخورد، جدی منتظر پاسخ بود. هرچند که، مقاومت در برابر لیسی بسیار سخت بود.
اما نگاه لیسی بی جهت مظلوم نشده بود. بلکه واقعا پاسخی نداشت تا به آلن بدهد. نمی دانست فاش کردن راز وجود یک سرزمین، جدا از سرزمین انسان ها درست است یا نه؟ خب معلوم است که درست نیست، اما... آلن که هرکسی نبود و شاید لیسی می توانست... اما دنیل!
این بار واقعا به تایید دنیل نیاز داشت و چه جالب که هنوز از واژه اجازه، در ذهنش، استفاده نمی کرد.
چشم چرخاند، اما حضور دنیل را حس نکرد... پس کجا بود؟ به درختی نگاه کرد که چند لحظه پیش، دنیل به آن تکیه داده و خیره خیره او و آلن را می نگریست. اصلا برای لیسی مهم نبود که دنیل آن دو را باهم ببیند. درواقع حضور دنیل برای لیسی، هیچ گونه ارزشی نداشت. شاید چون از قبل می دانست دنیل دنبالش می آید، چنین می گفت. وگرنه که لیسی آنچنان بی شرم هم نبود.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت90
اخمی کرد. دنیل را پیدا نکرده بود و این آزارش می داد. سعی کرد تمرکز کند. چشمانش را بست و سعی کرد امواج حضور یک فرد نامرئی را، در جنگل، به کمک همان ریسمان نامرئی، درک کند.
آلن با تعجب به حرکات لیسی می نگریست. با چشمانی کنجکاو، نفس عمیق لیسی، چشم بستنش را، لبخندش را، و چرخیدنش به عقب را از نظر گذراند.
لبخند متعحبی زد و ناباور او را صدا زد:
- لیسی!
اما لیسی نشنید. او هیچ چیزی جز آن انرژی که متعلق به یک فرد بود را حس نمی کرد. تمامی عصب هایش و حس هایش در نقطه ای جمع شده، به دنبال دنیل می گشتند. زمانی که چشمانش را باز کرد، دنیل رو به رویش ایستاده بود و با لبخند کجی به او می نگریست. نمی دانست این لبخند از روی تمسخر است یا افتخار؟! اما لبخند خودش سراسر شوق و شادی بود. او این موفقیت را بزرگ می دانست. زیرا فهمیده بود که زمانی که دنیل نامرئی می شود، هیچ کس توانایی دیدن و یا درک حرکات او را ندارد و اینکه لیسی می تواند دنیل را تشخیص دهد، با ارزش به نظر می رسید.
آلن با گنگی کنار لیسی ایستاد و به جایی که او خیره شده بود، نگاهی انداخت. اما هیچ چیز نیافت. نمی دانست چه چیزی برای لیسی اینقدر جذب کننده است که حضور آلن را به کلی فراموش کرده است. آلن همان طور که نگاهش به رو به رو بود، متعجب لیسی را صدا زد:
- لیسی!
این بار لیسی شنید، زیرا از پیدا کردن دنیل فارغ شده بود، اما... نفهمید چرا نتوانست پاسخ بدهد. شاید واقعا از ته دل نمی خواست. دنیل انگار از بی توجهی لیسی به آلن، خوشحال به نظر می رسید. زیرا لبخندش عمق گرفت و به لیسی نزدیک تر شد. اما این شادمانی برای لحظه ای بیش نبود، زیرا لبخندش محو شد و خشک گفت:
- پس این دلیل فرارت بود.
لیسی اخم کرد. اصلا از (این) گفتن پر تمسخر دنیل خوشش نیامد. این بار به کلی حضور آلن را فراموش کرد و پشت چشم نازک کرد.
خیره در چشمان دنیل، خشک پاسخ داد:
- بله! مشکلی داری؟
دنیل خنده عصبی کرد:
- نه! چه مشکلی؟ تو که خودت یک تنه هرچی مشکل هست رو حل می کنی.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت91
لیسی پوزخندی زد و سینه به سینه دنیل ایستاد. اصلا از کنایه زدن خوشش نمی آمد. اما اگر طرف مقابلش یکی مثل دنیل بود، خب، چرا لیسی کم نگذارد و خوب از دنیل پذیرایی نکند؟
- در این مورد که حرفی نیست. خوشحالم که طرف حق رو می گیری.
دنیل دندان هایش را روی هم فشرد. به اندازه کافی از ملاقات لیسی با این مرد غریبه عصبانی بود. علاوه بر این، نا فرمانی لیسی نسبت به بیرون رفتنش از سرزمین سبز و حال این سرکشی ها... نمی دانست چرا عادت نکرده است. البته، زمانی که آلن بتواند به طور کامل لیسی را درک کند، قطعا دنیل یک قرن بعد به درک کاملی از لیسی خواهد رسید.
لیسی ابرو بالا انداخت و به چهره متفکر دنیل نگاه انداخت. خب، دلیل این تفکر را نمی دانست اما همین که توانسته بود برای لحظاتی اعصاب او را مغشوش کند، کمی کافی بود. واقعا لیسی چقدر خبیث بود.
با لبخند خبیثی گفت:
- چی شده جناب جلبک نامرئی؟ دهنتون چرا کج شده؟
لیسی نمی دانست دنیل هنگام فکر کردن، کند دهنش را مانند حالت یک لبخند محو یک طرفه، کج می کند. شکل بدی به اجزای صورت دنیل نمی داد اما... لیسی فرصت طلب بود.
دنیل اخم کرد و خشن گفت:
- مراقب حرف زدنت باش! تو داری با یک شاه حرف می زنی.
لیسی سر تا پای دنیل را با تمسخر از نظر گذراند:
- هوم! بله شاه. اما نه شاهی که من ازش دستور بگیرم.
دو مرتبه همان بحث شیرینِ تو شاه من نیستی!
دنیل که پره های بینی اش از خشم بار و بسته می شد گفت:
- من یک شاهم و تو موظفی تحت هر شرایطی به من احترام بزاری.
لیسی هیچ وقت به هیچ کس نمی گفت که از چه کار هایی بیزار است. اعتقاد داشت که یک نوع نقطه ضعف به حساب می آید. هرچند، نگفته همه می فهمیدند چگونه می توان لیسی را آزار داد. مانند دنیل. اما خب لیسی هم تکنیک های خودش را داشت. او هم می توانست بیش از حد، برای افرادی، آزار دهنده باشد.
مانند دنیل! دنیل درست فکر می کرد. هنوز آنقدر که باید، لیسی را نشناخته بود.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...