رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Aramis.R_G

رمان: حس لیسی ( و جنگ فرازمینی دوم) | Aramis.R_G کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

#پارت67
لیسی اشک ریزان و پر از تمنا و ترس، لب گشود:
- د... دایی... دای... دایی ادوارد!
و ضجه زنان دستانش را جلوی صورتش گرفت. ادوارد روی تخت نشست و سرمست، به سمت لیسی خم شد.
با لحن ترسناکی که لرز به جان لیسی می انداخت، گفت:
# جانم؟
لیسی احساس می کرد تک تک عضلات بدنش، به حدی منقبض شده که ممکن است منفجر شود! رشته های عصبی اش درست کار نمی کرد و لیسی این را از حرکات ناخودآگاهش می فهمید. معده و روده اش در هم می پیچید و احساس می کرد محتویات نخورده اش را، در حال بالا آمدن از مری ست! می لرزید و در دل دنیل را نفرین می کرد که باعث تمامی این ماجرا هاست. حالش هیچ خوب نبود! چشمان سرخ ادوارد بیش از حد ترسناک بود و رنگ پریده، چشمان گود افتاده و موهای سرخ رنگش مخوف ترین حالت ممکن را به چهره اش داده بود. به یاد نداشت دایی ادوارد چهره ای با این خصوصیات داشته باشد. فقط قد و هیکل و گردی صورتش باعث شد لیسی او را بشناسد!
با احساس گرمایی روی دستش، به سرعت به عقب خزید و به پشتی تخت برخورد کرد.
با بیچارگی فریاد زد:
- کمک! خواهش می کنم! نجاتم بدین! بیاین منو ببرین! من می ترسم... کمکم کنید...
حس بدی بود! اینکه صدای قهقهه شیطانی ادوارد با آن چهره را بشنوی، بدانی که کسان دیگری هم درون کاخ هستند و به کمکت نمی آیند!
ادوارد خودش را به لیسی نزدیک کرد و در همان حال با صدایی که در سر  لیسی اکو می شد و مانند موزیانه، مغز لیسی را می خورد و سرش را به درد می آورد، با تمسخر لب باز کرد:
- آره! صدا بزن! صدا بزن! هیچکس نیست که کمکت کنه. تو تنهایی... همیشه تنهایی... به من اعتماد کن، به من!
پس چرا لب های ادوارد تکان نمی خورد؟ با چشم با لیسی حرف می زد؟ لب هایش هیچ حرکتی نمی کرد اما صدایش در ذهن لیسی بلند می شد. دست روی سرش گذاشت و فشرد. نگار شقیقه هایش از تن صدای ادوارد پاره می شدند! نمی دانست در چه دامی گرفتار شده. ای کاش کسی اینجا بود و ای کاش ادوارد تنهایی اش را به رخش نمی کشید. حداقل پاهایش حس می داشت تا از خودش دفاع کند.
ادوارد دست روی بازوهای لیسی گذاشت و لیسی احساس کرد، از محل تماس دستان ادوارد، ابتدا پوستش، عضلاتش و سپس اندام های داخلی اش در حال سوختن است! مانند اسیدی که روی دستش ریختند و انگار تمامی ندارد! درد تاعمق وجودش رسوخ کرده و حس می کرد دارد تمامی نیرویش را از دست می دهد. وحشتناک بود! دردی وحشتناک! آنقدر که فقط توانست با آخرین نیروی درون خود، نام آخرین امید خود را فریاد زند:
- دنیل!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت68
احساس آزادی شیرین بود. حس اینکه می توانی به دور از هیچ ترسی زندگی کند، اما لیسی فقط احساس مرگ می کرد! یک حس بد! یک حس سراسر تاریکی... نمی دانست دنیل کی رسید، فقط می دانست دیر رسید. زمانی که لیسی شکست! زمانی که ادوارد تنها دارایی اش را از او گرفت! فکر می کنید دارایی لیسی چه بود؟ جواهرات؟ زیبایی؟ سلامتی؟ نه! هیچکدام نبود! هیچکدام! نبود؟ چقدر غریبانه از دوردست ها به دارایی لیسی می نگریم! نبود یعنی، چیزی که نیست. نابود شده! حذف شده! و چه از زندگی لیسی حذف شد؟ ادوارد چه چیز را از لیسی گرفت؟ چه چیز که این گونه بدون هیچ نبضی، بدون هیچ تپشی، بدون هیچ حسی، بر روی تخت خوابیده بود؟!
ادوارد از لیسی، آرامش را گرفته بود! چیزی که ارزشمند ترین دارایی هر فرد است. اما هیچ کس نمی خواست باور کند که لیسی، دیگر نیست...
اگر دنیل زودتر به ندای قلب خود گوش می سپرد، و یا شاید اگر زودتر لیسی دنیل را التماس گونه صدا می زد، این چنین نمی شد! اشتباه از که بود؟ اصلا قاضی که بود که حکم دهد بر جرم ادوارد و متهم ادوارد بود؟ او باید دستگیر می شد؟ پس دنیل چه؟ او باید شاهد می بود یا قاتل خطاب می شد؟ همه چیز درهم بود و تنها چیزی که به چشم می آمد، آن هم زیاد، لیسی بود!
همه پشیمان بودند! همه رد خون روی دستان لیسی را می دیدند. همه چهره معصومش را می دیدند. همه لب های عاری از لبخندش را می دیدند. همه لیسی بدون شیطنت و خفته را می دیدند، همه!
سوفی آرام همه را از اتاق بیرون کرد. می دانست دنیل می خواهد با لیسی تنها باشد. می دانست دنیل، این تنهایی را بیشتر می پسنند.
دنیل آرام روی صندلی کنار تخت، نشست. لب هایش را جمع کرد و سعی کرد و بغضی که در گلویش لانه کرده، کنار بزند. نمی خواست درد و دل کند و یا احساس شرمندگی و یا پشیمانی! زیادی مغرور بود! فقط می خواست به لیسی خاموش بفهماند، متاسف است که نتوانسته به عنوان یک دوست، از او نگهداری کند و فقط از روی فرضیه غلطش، باعث شده این اتفاق بیافتد.
با چشمانی که دو دو می زد و لبی که زیر دندان فرستاده بود، شروع به سخن گفتن کرد:
- من... خودم رو، مقصر می دونم... ازت می خوام... منو نبخشی! چون می دونم... لایق... بخشش نیستم! فقط... ای کاش می تونستی، بهم بگی... اون کی بود؟!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت69
به صورت لیسی نگاه انداخت، دروغ بود اگر می گفت از نگاه کرد به صورت شرم نمی کند! اصلا نمی توانست در صورتش نگاه کند. چه توقعی داشت؟ معجزه شده و قطره اشکی از چشمان دنیل می ریزد، لیسی را به زندگی باز گرداند؟ خنده دار بود! انگار خیالاتی شده بود. دلش می خواست برای یکبار هم که شده، فقط یکبار، دومرتبه شیطنت های لیسی را تجربه کند. دومرتبه خنده های دلنشینش، طنین انداز گوش هایش شوند و حاضر جوابی هایش، او را حرص دهد. آرزوی عجیبی بود! برای دنیل آرزوی عجیبی بود! برای دنیلی که می خواست سر به تن لیسی نباشد و از شیطنت هایش بیزار بود، حالا می خواست بودن لیسی را دومرتبه تجربه کند. دنیای عجیبی بود!
آری! دنیای عجیبی بود که دنیل بالاخره گریست و انگار قطره اشکش، اشتباهی به جای صورت لیسی، مسیر انگشترش را انتخاب کرد و بر روی او ریخت. انگشتر درخشید و برق زد! نوری قرمز رنگ از وسط او برخواست و همزمان، گردنبند دنیل با نوری سبز رنگ، درخشید...
دنیل هیجان زده، روی صورت لیسی خم شد. می دانست او بهوش می آید. این واکنش انگشتر و گردنبند، جدا از خوشایند بودن عجیب هم بود! این دو که بین لیسی و دنیل پیوند یا عهدی نبودند، پس چرا... دنیل ترجیح داد به این مسائل فکر نکند. همزمان با قطع شدن نور گردنبند و انگشتر، چشمان لیسی، آرام آرام بار شد.
لیسی ابتدا فکر کرد اشتباه می بیند، اما با چند بار پلک زدن، متوجه شد که صورت دنیل، در فاصله کمی از صورتش قرار دارد و با لب هایی خندان به او می نگرد! از ترسی که نمی دانست برای چیست، واکنش غیر منتظره ای نشان داد و به سرعت برخواست. اما چون سر دنیل نزدیک سر لیسی بود، پیشانی هایشان با ضرب بهم برخورد کرد و سر لیسی دومرتبه روی بالشت، فرود آمد... دنیل سر عقب برد و با اخم در دل اندیشید: آرزوهام چه زود برآورده میشه! دوباره لیسی و شیطنتاش!
و چه جالب بود که لیسی برایش دیگر (اون) نبود!
لیسی با اخم، همانطور خوابیده به دنیل پرخاش کرد:

-معلوم هست تو چته؟ تو اتاق من چیکار می کنی؟
و دنیل ابرو بالا انداخت و نگاهی به اتاق کرد. چه بود هم صاحب شده بود.
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت70
لیسی که واکنش دنیل را دید، در همان حالت خوابیده اخم کرد و طلبکارانه گفت:
- چیه؟
دنیل باز هم ابرو بالا انداخت و به لیسی نگریست. می دانست که هنوز چیزی به یاد نمی آورد، وگرنه اینقدر راحت، به دنیل پاسخ نمی داد.
لیسی که طبق معمول از سکوت دنیل ناراضی بود، کفری بلند شد.
- دوباره لال شدی؟ مثل اینکه خیلی خوشت میاد اعصاب من...
اما با دردی که در بازو هایش حس کرد، ساکت شد. یک ضرب بلند شده بود و همین عمل باعث شد زخمش، داد بیشتری داشته باشد.
نمی توانست به بازو هایش دست بزند، پس فقط نگاهی به لباس خونی اش انداخت و انگار (آخ) ی که گفت، او را از حوادث قبل مطلع ساخت! صدای در، دایی ادوارد، چشمان سرخش، فریاد خودش، نزدیک شدن ادوارد، قهقهه اش، دستان داغش، حس داد، دنیل گفتنش و...
ناباور به دنیل نگریست. دیگر به خاطر نمی آورد و فقط فهمید دنیل در را با ضرب باز کرد و همان زمان دیگر ادواردی وجود نداشت! انگار ادوارد اصلا به اتاق لیسی نیامده بود و لیسی خیالاتی شده بود. اما بازوان زخمی لیسی گواهی حقیقتی تلخ را می داد.
با چانه ای که از بغض می لرزید، به دنیل پر از غم، نگاه کرد:
- اون... اون این بلا رو... سرم آورد... اون...
دنیل کلام لیسی را برید و با لحنی که سعی می کرد نرم باشد گفت:
- باشه، باشه! آروم باش!
شاید اشتباه کرده بودیم. ادوارد او را برای مدتی و برای آزار دادن، آزار داده بود. همین! اما همین آزار برای لیسی به قدری بود که اشک بریزد و دومرتبه فشاری را که متحمل شده بود، به یاد بیارد.
دنیل کلافه، دست در موهایش کشید و اخم کرد و به بی قراری های لیسی نگریست. هیچ وقت فکر نمی کرد گریه یک دختر، آن هم دختری مانند لیسی، اینقدر دردناک باشد که مجبور شود برای اولین بار، فردی را، به غیر از مادر و پدرش، در آغوش بگیرد! از روی حس درماندگی. آن هم دختری، به نام لیسی!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت71
لیسی خشک شد! دهانش نیمه باز ماند و از روی حیرت، ناخودآگاه یک ابرویش بالا رفت، یادش رفت که باید بترسد، باید احساس درد کند، باید از حضور ادوارد تعجب کند، باید از دنیل به خاطر اینکه زودتر به کمکش نیامده، متنفر باشد. فراموش کرد! از یاد برد. عقربه ها چرخید و چرخید و موجی پر فشار، به مغز لیسی نفوذ کرد و لیسی انگار جلو رفت. به آینده رسید و دومرتبه، در آغوشی کشیده شد که گرم بود، اما لیسی. انگار که نمی فهمید، هیچ حسی نداشت. اصلا این جلو رفتن و عقب برگشتنش در زمان را نمی فهمید. شاید دیوانه شده بود!
احساس کرد به جای اینکه مانند داستان ها از این عمل دنیل و احساس عجیبی که حس می کرد قلبش به قفسه سینه اش می کوبد، گر بگیرد، حرارت تنش به طور غیر قابل باوری کم می شد. تا جایی که دنیل هم سرمای تنش را حس کرد.
سراسر احساس شرمندگی و تشویش، با احتیاط شانه های لیسی را گرفت و با ترس مشهودی، آب دهانش را قورت داد.
همان طور که چشمانش در چشمان لیسی در حال نوسان بود، با نگرانی لب گشود:
- لیسی! حالت خوبه؟ جواب بده دختر! به من نگاه کن. من رو می بینی؟
لیسی او را می دید، اما انگار وزنه روی پلک هایش گذاشتند و او توانایی باز نگه داشتن چشمانش را نداشت! فقط می خواست به دنیل بفهماند که اصلا از کارش راضی نبوده و بسیار از او عصبانی ست! هرچند... ته دل خودش با صدای ضعیفی، از خوشی فریاد می زد.
در همان حال که سعی می کرد گردنش را صاف نگه دارد، با لحن خواب آلود و بریده بریده ای رو به دنیل که مدام شانه هایش را تکان می داد و او را صدا می زد، پرخاش کرد.
بی رمق به دنیل خیره شد:
- تو... چطور... جرئت... ک... ردی! من... تو... ی عوضی... اعتماد... نمی بخشم!
و گویی دیگر جان از تنش رها شده باشد، گردنش روی شانه اش افتاد و دنیل با حسی سراسر سرافکندگی و پشیمانی که نسبت به کلام آخر لیسی (نمی بخشم) بیشتر شده بود، نامش را فریاد زد:
- لیسی!
اما لیسی نمی شنید و برای دنیل این بی تفاوتی، گران تمام می شد. لیسی که بدون استثنا، پاسخ همه را چه خوب، چه بد، می داد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت72
تا به حال به یاد نداشت که چنین احساس خوبی داشته باشد! انگار جمله لی لی بعد از معاینه لیسی ( بعد از یک استراحت کوتاه، مثل قبل می شه) جانی دیگر به او بخشید و چنان لبخند عمیقی بر لبان دنیل جاری کرد که سوفی به او کنایه زد:
- نیشت رو جمع کن! لیسی بهوش که بیاد پوست از سرت می کنه!
آخر جز سوفی نمی دانست دنیل چه کاری با لیسی کرد. سوفی هم چون زیادی زرنگ بود فهمید. و دنیل در پاسخ سوفی، حرفی زد که دیگران ترجیح دادند از اتاق بیرون بروند تا حرف های عجیب تر دیگری نشنوند. وگرنه حتما شاخ روی سرشان سبز می شد!
دنیل به سوفی پاسخ داد:
- خوشحالم که مثل قبل می شه.
و سوفی نفهمید منظور دنیل از حرفش، اشاره به حرف لی لی بود یا حرف خودش؟!
در هر صورت، او هم ترجیح داد از اتاق بیرون برود.
                                  ***
دنیل به لیسی خوابیده روی تخت نگریست. به یاد داشت زمانی که مادرش می خوابید، کنارش می نشست و ساعت ها با عشق به مادرش می نگریست! او عاشقانه مادرش را دوست داشت و این همیشه باعث حسودی پدرش می شد، البته به شوخی! چقدر آن روز ها را دوست داشت و البته مادرش را! مادری که به او بی نهایت عشق می ورزید.
از خیالات خود خارج شد و لیسی نگریست. نه! نمی توانست... چرا یک دفعه فکر دوست داشتن لیسی به ذهنش رسید؟ عشق دنیل به مادرش فقط یک عشق ساده بود. نمی توانست به خاطر شباهت لیسی به مادرش به او علاقه مند شده باشد. هنوز فقط بیست و چهار ساعت از آشنایی او و لیسی گذشته بود. این دیگر چه معضلی بود؟ احساس کلافگی شدیدی داشت. چهره لیسی با چشمان بسته کاملا شبیه مادرش بود! بی نقص! همان قدر زیبا و معصوم که در خواب بیشتر جلوه می کرد.
دست روی سرش گذاشت و با نگاه کوتاهی به لیسی، تقریبا از اتاق فرار کرد! لب گزید و نمی دانست چرا هر بار که به لیسی نگاه می کند، گرمای در حال تحلیل بدنش، هنگام در آغوش کشیدنش را به یاد می آورد. دنیل حس خنثی نسبت به عملش داشت. نه نفرت و نه لذت! همین هم او را می آزرد و سردگم می کرد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت73
حس معلق بودن داشت. مثل اینکه بدانی اگر روی ابر بنشینی سقوط می کنی، اما این کار را می کند و متوجه می شوی در حال سقوط، هرچه به زمین نزدیک می شوی، سرعتت کمتر می شود اما به زمین نمی رسی!
لب هایش را تکان داد، بعد دست و سپس پاهایش را تکان داد تا مطمئن شود حس دارد. حس داشت، اما چرا این نفس کشیدن برایش دردناک بود؟ چرا می خواست بخوابد! انگار سفری پر از فراز و نشیب پشت سر گذاشته و هنوز خسته است. البته تا جای که به یاد داشت، همیشه خوش خواب بود! البته بیش از حد! جالب بود که همیشه زمانی که زیاد می خوابید و چنین حسی داشت، برای آلن تعریف می کرد و آلن با خنده او را مورد تمسخر قرار می داد.
- حس جالبیه وقتی برای اولین بار تو رو بدون صدا ببینم. البته صدا که نه، لالایی خوش آوازی به نام خر و پف!
لیسی عجیب دلش هوای آلن و دلگرمی های برادرانه اش را کرد. آه! ای کاش ملاقات با آلن را طولانی تر می کرد تا مجبور نباشد تا فردا صبر کند که آلن را...
آلن! ملاقات! اصلا او کجاست؟ چرا خوابیده است؟ چه وقت از روز است؟ روز؟ روز یا شب؟! هیچ نمی فهمید!
با ضرب چشمانش را باز کرد و به سقف سبز و طلایی رنگ اتاق خیره شد! سبز... روی تخت نشست و به اتاق تاریک نگریست... همه چیز مانند امواجی پر فشار، مانند که زلزله ده ریشتری به ذهنش هجوم آورد.
حس عذاب و ک دان امانش را بریده بود! چگونه، آخر چگونه آلن را از یاد برده بود؟ آلنی که بهش قول داده بود تا چند ساعت دیگر او را ملاقات کند... با دست بر سر خود کوبید و پوف کلافه ای کرد.
- تو دختر احمق و بی احساسی هستی! برادرت رو فراموش کردی و انتظار داری بیاد و آرومت کنه. چه پر توقعی!
سریع از روی تخت بلند شد و به سمت در رفت. میانه راه چند بار می خواست زمین بخورد، اما سعی کرد تعادلش را حفظ کند. بالاخره با تلاش فراوان و پس از غر هایی که به خودش و کسی که نمی دانست که هستند زد، در را باز کرد و با راهرو تاریک تر از اتاقش مواجه شد.
با بیچارگی سر خورد و روی زمین نشست:
- خدای من!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت74
صورتش را با دو دستش پوشاند و نمی دانست حال باید چه کند. اصلا چطور دوباره به اتاق بازگردد؟! نمی توانست تا صبح هم همان جا بنشیند. نگاهی به اطراف انداخت. سمت چپ و راستش هیچ فرقی باهم نداشتند. ظلمات ظلمات بود! خواست کسی را صدا زند که متوجه سکوت سهمگین اطراف شد... هیچ صدایی نبود! هیچ صدایی! حتی صدای پرندگان هم به گوش نمی رسید و این لیسی را بیش از پیش ترساند.
با صدای آرامی که ناشی از ترسش بود، لب باز کرد:
- آهای! کسی اینجا نیست؟
و در دل اندیشید: آخه دختر هم اینقدر احمق! الان می خوای کی کمکت کنه؟ اونم با این صدا!
لب گزید و در خود جمع شد. در انتظار یک معجزه بود. احساس بدی بود! خیلی احساس بدی بود! همان حسی را داشت که در مقابل حمله وحشتناک ادوارد به سراغش آمده بود. احساس می کرد تمامی اندام هایش از درون می لرزد و از گرما، در حال ذوب شدن است. اما دستانش سرد و یخزده بودند. انگار جاذبه زمین تمام قدرچ خود را به کار گرفته بود تا لیسی را به زمین بچسباند و اجازه نمی داد که لیسی بلند شود. حس خفگی داشت و ریه هایش عاری از هرگونه اکسیژن بودند. حتی توان گریستن را در خود نمی دید! می ترسید اگر واکنشی نشان دهد، همین نیروی ناچیز را هم از دست بدهد. گوش هایش گه گاهی صوت می کشید و دهانش خشک شده بود. این بار، نا توان تر از قبل، به نبرد با تاریکی رفتت بود که همدستی آشنا، به نام تنهایی داشت!  لیسی از تنها چیزی که می ترسید، تنهایی بود! او حاضر بود همه جه برود، اما تنها نباشد. البته بیشتر اوقات شجاع می شد و تنهایی همه کار می کرد، اما این بار فرق می کرد. چون نیروی تحلیل رفته داشته و نمی توانست درست تمرکز کند. اصلا در چنین شرایطی نبود و نمی دانست باید چه کند؟!
سر روی زانو هایش گذاشته بود و ترسیده، با چشمانی که درشت کرده بود و سعی می کرد بیشتر و بهتر ببیند، به اطراف می نگریست. گوش هایش را هم به کار گرفته بود تا مبادا صوتی از دست دهد. تا اینکه... صدایی شنید! هراسان سر بلند کرد و به اطراف نگاه کرد. هیچ کس نبود، اما اگر هم بود، لیسی که نمی دید! دومرتبه صدا آمد، صدای برخورد جسمی نرم، با زمین. مانند پایی برهنه! پا! قدم! یعنی کسی داشت می آمد؟ صدا باز هم آمد و این بار، منظم، هر چند ثانیه یک بار!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت75
دیگر مطمئن شد که صدای پاست! یک نفر قدم بر می داشت و هر لحظه بیشتر از قبل به لیسی نزدیک می شد. لرز عمیقی سراسر وجودش را فرا گرفت. نمی دانست چه زمان از شب است چه کسی می آید. و این ندانستن ها... او را عجیب هراسان می کرد! بی پناه بود و نمی دانست چه در انتظارش است. باز هم نمی دانست! نوری سبز رنگ از مکانی دور تر از لیسی به چشم می آمد، اما انگار که پایین بود و بالا می آمد. پس آنجا راه پله بود. در آن لحظه تنها فکری که به ذهن لیسی رسید این بود که به سمت راه پله ها برود و در تاریکی پنهان شود تا در زمانی مناسب، پا به فرار بگذارد. پس آرام و با کمترین صدای ممکن، به سمت نور رفت.
چشمانش را بست و در دل، به خود دلداری می داد: تو موفق می شی لیسی. به خودت اعتماد داشته باش! تو تنها قهرمان خودتی. تو می تونی! هیچ کس نمی تونه جلوی تو رو بگیره.
با نزدیک شده نور به راهرو، در عقب نشینی یکی از در ها مخفی شد و چقدر خوشحال شد که جثه ظریفش، به کارش آمد!
اصلا نمی خواست به چهره کسی که نزدیک می شد نگاه کند. امروز به اندازه کافی فشار متحمل شده بود! امروز؟! از کجا معلوم فقط چند ساعت بیهوش بوده؟ اوکه خبر نداشت چقدر زمان سپری شده بود. وای! آلن! می دانست زمانی که او را ببیند، واکنش خوبی در انتظارش نیست! آلن را یک یا چند روز منتظر گذاشت فقط به خاطر سرکشی و لجوج بودنش! وای! وای! وای!
با دیدن نور که نزدیک می شد، دست جلوی دهانش گرفت تا طبق معمول، زبانش بدون اختیار به کار نیفتد. به زمین نگاه کرد تا چهره آن موجود را نبیند. آخر نمی دانست که نیست! انسان یا... با دیدن پاهایش آن هم درست رو به رویش، آب دهانش را قورت داد. اصلا نمی اندیشید که یعد از سرازیر شدن از راه پله، چطور باید راه خروج را پیدا کند، فقط می خواست از اینجا برود. پاهای فرد از جلوی لیسی گذشتند و لیسی اندیشید: زمان چه دیر می گذرد!
با دور شدن مرد، نفس راحتش را خفه کرد و پاورچین پاورچین، به سمت راه پله راه افتاد و سعی کرد راه درست را ببیند. با لمس نرده ها لبخندی زد و خواست پا روی اولین پله بگذارد که صدایی از پشت سر، او را خشک کرد.
-تو کی هستی!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت76
حس کرد روح از تنش رفت و دوباره بازگشت. حجم زیادی از هوا که می خواست بیرون بفرستد، درون حنجره اش جمع شد و گیر کرد. احساس می کرد سرش سنگین شده.
صدای آن شخص که متوجه شده بود مرد است، دوباره به گوش رسید و این بار نزدیک تر.
- تو کی هستی؟ چطور وارد قصر شدی؟
لیسی در دل غرید:
- به توچه که چطور وارد قصر شدم! اصلا خو...

و اندیشید که چقدر صدای مرد آشناست! این صدا برایش خیلی آشنا بود. او... او... با شک به عقب برگشت و در چشمان مرد خیره شد.
چشمان سبزش با نور سبز رنگی که از دستش می تابید، سبز تر به نظر می رسید و لیسی برای لحظه ای در چمن زار نگاهش گم شد. او، دنیل بود!
دنیل دستش را جلوی صورت لیسی تکان داد و زمانی که فهمید او لیسی ست، نمی دانست باید خوشحال باشد یا نارحت. لیسی بهوش آمده بود اما خارج از اتاقش بود و این... این خطرناک بود!
اخم ساختگی کرد و گفت:
- تو اینکا چیکار می کنی؟
لیسی که مطمئن شد خطری تهدیدش نمی کند، از شوق و فشار ترسی که متحمل شده بود چانه اش لرزید.
دنیل که واکنش لیسی را دید، سعی کرد نرم تر برخورد کند و از برخورد قبل خود، پشیمان شد. آخر لیسی ضعیف شده بود و نیاز به... اصلا چرا دنیل باید برای لیسی نگران باشد؟ مگر لیسی... با صدای هق هق ریز لیسی، نفسش را پر شتاب و کلافه به بیرون فرستاد و شانه لیسی را گرفت.
- لیسی! گوش کن! منم دنیل. نترس! هیچ اتفاقی نمیفته.
لیسی شانه هایش را از دستان دنیل آزاد کرد و با نفس هایی بریده، به او خیره شد. دنیل که نمی دانست، اشکش، اشک شوق بود.
- من... اینجا... ت... تاریک... ترسی... دم... گریم... خوشحالم...
و دوباره شروع به گریستن کرد. نمی دانست اگر شخص دیگری به جای دنیل بود، چه باید می کرد؟! می توانست طاقت بیاورد؟ سرش را تکان داد تا افکار آزار دهنده از ذهنش دور شوند، سپس به دنیل نگاه کرد که کلافه ایستاده بود و به لیسی می نگریست!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت77
لیسی به دنیل نگاه کرد و گفت:
- پس چرا... وایستادی؟
دنیل پلک هایش را روی هم فشرد. نمی دانست چگونه باید ماجرا را برای لیسی شرح دهد. اصلا او باور می کرد؟
دنیل کلافه دست در موهایش کشید.
- خب... راستش من... یعنی ما سبز ها... تو شب... آخه...
دستش را محکم روی پیشانی زد و (اَه) بلندی گفت. لیسی بر اساس آنچه دنیل گفته بود، به اندیشه خودش بال و پر داد و با شک به دنیل نگاه کرد.
- یعنی... شما ها با شب مشکل دارین؟!
دنیل همانطور که نیم رخش سمت لیسی بود، سر تکان داد. لیسی چانه بالا انداخت و سعی کرد نرم تر برخورد کند. حالا که دنیل بود، دیگر نمی ترسید.
- مشکلت... الان هم به وجود اومده؟ یعنی... ا... خب الان هم مشکل داری؟
و لب گزید و در دل به خودش لعنت فرستاد که نمی توانست درست صحبت کند. لیسی همین بود، لیسی!
دنیل با چشمانی که بیشتر ندای ( میشه حرف نزنی) را بهش القا می کرد، به لیسی نگریست. باید از لیسی کمک می گرفت و کمی از غرورش بکاهد. برای اینکه بتواند به اتاقش برسد. با حضور لیسی که نمی توانست مانند شب های قبل، تا سپیده صبح متتظر بنشیند!
- لیسی!
لیسی سرش را که زیر انداخته بود و به خود ناسزا می گفت، با شنیدن نامش از زبان دنیل، سرش را بالا آورد و با حالت خاصی به او نگریست. این اولین باری بود که بعد از ماجرای پرواز، لیسی را صدا می زد و لیسی هوشیار بود و هراسان نبود! چرا آهنگ صدای دنیل برایش جالب بود؟ این صدا برایش آشنا بود! انگار که این صوت را شنیده بود! در گذشته... چرا خشک شد؟ چرا لبانش نیمه باز ماندند؟ چرا پلک نزد؟ هیچ نمی فهمید! اصلا نمی فهمید... برای لحظاتی، فراموش کرد که کجاست، فراموش کرد که میان هجم بسیاری از تاریکی، گرفتار شده. نگاه خیره دنیل، لیسی را مسخ چشمانش ساخت و انگار با چشمانش التماس می کرد، دنیل ادامه حرفش را بزند! اما جز سکوتی، دنباله ای نیافت، پس فقط خیره به او نگریست و تنها توانست بگوید.
- دنیل!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت78
دنیل به خود آمد و سرش را تکان داد تا افکار آزار دهنده را از خودش دور کند. اخمی کرد و سعی کرد به خود مسلط باشد.
- تو جایی رو می بینی؟
لیسی خنده ناباورانه ای کرد و با دست به اطراف اشاره کرد.
- حالت خوبه؟! آخه کی تو همچین وضعیت ظلماتی می تونه ببینه؟
دنیل نفس آسوده ای کشید. حداقل حالا می توانست راحت تر به اتاق بازگردند، دنیل هم لازم نیست ماجرا را برای لیسی تعریف کند. سعی کرد جدی برخورد کند.
- من احمق نیستم. می دونم که نمی بینی. گفتم شاید چشمات تیز تر باشه!
لیسی ( ایش) ی گفت و رو برگرداند و در دل گفت:
- چه خوش خیال! منم باور کردم!
زبان روی لب کشید و به دنیل نگاه کرد.
- خب حالا چطور بریم؟
دنیل پرسشگر سر تکان داد.
- مگه قراره کجا بریم؟
لیسی از خشم دندان روی هم سایید.
- خب معلومه! اتاق ها دیگه!
دنیل ابرو بالا  انداخت.
- خب مگه قراره چجوری بریم؟
لیسی کفری پا بر زمین کوبید و تقریبا با تمسخر فریاد زد:
- جلبک نفهم! تو این تاریکی چشمان گرانقدرتان آیا اطراف را خواهد دید؟ و آیا پاهای گرانقدر ترتان می توانند قدم بردارند؟
دنیل لبخند محوی زد و گفت:
- خب، راه رو پیدا می کنیم!
لیسی متفکر دست زیر چانه اش گذاشت.
- به نظرت خیلی مسخره نیست که داریم درمورد همچین موضوع هایی بحث می کنیم؟ راستش از خودم خجالت کشیدم!
دنیل که چشمانش گشاد شده بود، با بهت گفت:
-چی؟
لیسی کفری غرید:
- همین دیگه! کلا پرتی از ماجرا منو هم بی خودی علاف کردی. حیف من که نگران تو ام.
دنیل متعجب به گذشتن لیسی از کنارش خیره شد و اندیشید که کدام کلمات و رفتار های لیسی نشان از نگرانی داشت؟ اصلا حرف هایش با هم جور در نمی آمد! اعتراف کرد که گاهی اصلا نمی فهمد لیسی چه می گوید!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...