رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Aramis.R_G

رمان: حس لیسی ( و جنگ فرازمینی دوم) | Aramis.R_G کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.  

قوانین نوشتن رمان

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق  

@Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

توضیحات:

باسلام و عرض ادب خدمت شما دوستان عزیز و گرامی که همراه من هستید. در این صفحه مجموعه اول رمان های  حس لیسی به صورت پارت گذاشته می شود. لطفا توضیحات، مقدمه( بعد از این پیام تایپ خواهم کرد...) و  این پیام را خوانده، تا بتوانید یک برداشت مختصر از رمان داشته باشید. این رمان با زحماتی بسیار طی سه سال برنامه ریزی و مطالعه حداقل پانزده جلد کتاب نگاشته می شود.

رمان به صورت مجموعه ای می باشد و اکنون مجموعه اول آن با نام: حس لیسی و جنگ فرازمینی دوم در اختیار شما عزیزان است. مجموعه رمان های حس لیسی ارتباط خاصی با یکدیگر دارند و در هر مجموعه حادثه ای جدید( با در نظر گرفتن شرایط و اتفاقات مجموعه قبلی) رخ می دهد.

لازم به ذکر است که این رمان با در نظر گرفتن شرایط و شئونات اسلامی نوشته می شود،  اما به دلیل اینکه مکانی که برای درج حوادث در نظر گرفته شده( انگلستان)  خارج است، روابط هم آزادی های محدودی خواهد داشت.

پارت گذاری روزهای فرد( با در نظر گرفتن شرایط) انجام می شود. حوادث در زمان حکومت شاهان و درباریان اتفاق می افتند. شخصیت های اصلی: Lisi Smith ( لیسی اسمیت). Daniel Green (دنیل گیرین).

 کانال من در روبینو و تلگرام هم موجوده. عکس از شخصیت های رمان هم موجوده لینک تاپیک رو در موضوع فرستادم. بنده Aramis Rajina (آرامیس ریجینا)  هستم. سوالی داشتید درخدمتم. منتظر نظرات و حمایت های شما هستم.

باتشکر، دوستدار شما، آرامیس ریجینا. 

ویرایش شده توسط Aramis.R_G

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                 *به نام خدا*

             بیوگرافی کامل رمان: 

   حس لیسی  ( و جنگ فرازمینی دوم) 

                در حال تایپ... 

نام رمان: حس لیسی و جنگ فرازمینی دوم 

نام نویسنده: (ستایش سادات حکیمی) آرامیس ریجینا @Aramis.R_G

تاریخ شروع تایپ: 1398/4/15

تاریخ تایپ در سایت نودهشتیا: 1398/6/15

ژانر: علمی_تخیلی، درام، ماجراجویانه 

زمان: پیش از سال 1900_ حکومت شاهان و درباریان در انگلستان 

شیوه نگارش: رسمی_ کتابی (رمان به صورت مجموعه ای می باشد) 

شخصیت های اصلی _ اول: لیسی اسمیت Lisi Smith (کریستیناهندریکس Christiana Hendricks 

دنیل گیرین Daniel Green (ماتیاس لوریدسن Mathias Lauridsen) 

شخصیت دوم: آلن اسمیت (Allen Smith) 

نشان: چوب دستی اژدها

پرچم_گروه : Radfotheirs (ریدفودیرز)

موجود افسانه ای: Lucifer (لوسیفر) 

عنصر: آتش

رنگ: سرخ

حیوان: روباه

پارت گذاری: فعلا نامعلوم...

مجموعه اول: حس لیسی و جنگ فرازمینی دوم: درحال تایپ...

نگاشته شده بر اساس ذهن و تخیل نویسنده. 

 منابع مطالعه: کانال و صفحه روبینو @Hese_Lisi (در حال حاضر تا پارت 216، قصد ادامه دادن ندارم)

کانال تلگرام: @HeseLisi1 (تا پایان فصل اول، قصد ادامه دادن ندارم)

سایت نودهشتیا: تاپیک رمان: حس لیسی ( و جنگ فرازمینی دوم) | @Aramis.R_G کاربر انجمن نودهشتیا، (تا پارت26، قصد ادامه دادن دارم...)

عکس از شخصیت ها: تاپیک عکس از شخصیت های رمان حس لیسی | @Aramis.R_G کاربر انجمن نودهشتیا 

کانال تلگرام: @CMLD1

صفحه روبینو: @Hese_Lisi امیدوارم در شناخت شما از رمان کمک کرده باشم...

Negar_20191012_184650.png

بنر نام و نشان گروه ریدفودیرز در رمان حس لیسی، مجموعه سوم، به زودی...

نام گروه: ریدفودیرز

نشان (حیوان): روباه

توجه!                                         توجه!

این رمان ترجمه نیست و هیچ کدام از حوادث و شخصیت های آن کپی نشده! تمامی مطالب رمان بر اساس تخیل نویسنده نگاشته شده و به هیچ وجه از منبع کپی نشده! (این تاپیک و کانال روبینو تنها منبع مطالعه و مشاهده رمان و عکس شخصیت های اصلی اش می باشند.)

باتشکر، Aramis Rajina 

 

ویرایش شده توسط Aramis.R_G

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#مقدمه (چکیده)

#پارت1

نفسش را بیرون داد و عطر پاییز را با تمام قوا به جان کشید. چلچله ها، طنین انداز گوش هایش شدند. پرده از مردمک های لرزانش کشید و پا بر زمین کوبید؛ می خواست دور باشد... به سبزه زار که رسید،  گویا ریسمانی نامرئی اورا به سوی جنگل می کشید و او مشتاقانه پرواز می کرد... گویی از یاد برده بود که بالی ندارد!

پا برهنه می گشت و بی هدف قدم می زد به سوی منبع تلاطمی که در وجودش پهن شده بود... قدمی برداشت و از تصادف پرتوهای خورشید با چشمانش، چشم بست. قدمی دیگر برداشت و چشم هایش را باز کرد...

خروشان مانند موج می افکند بر ساحل باور هایش! شناگری نمی یافت که بر مبارزه با امواج مرگ بار چیره شده و تن به آب اندازد! ذهن، دل و جانش، تمام وجودش دست و پا می زد که ثابت کند خواب نیست!

شرشر بلور های درخشان آبشار و طراوت رنگ رنگ گل ها خواب نیست... گویی به سرزمینی جدا از جنگل دوست داشتنی اش پا گذاشته بود! از همان لحظه که پرتو های خورشید، به چشمانش تابید.

آری! مقصد همینجا بود... همان سرچشمه آشوب دل انگیزش! خورشید بی قراری هایش غروب کرده و سپیده صبح نقش دیگری را به نگاهش هدیه داد. آری! همینجا پایان درد دوری های غم انگیز و اندوه و افسوس روز و شب است. غنچه لبخند، بر خاک لبش باز شد و این بار، تحقق پیدا کرد پروازش!

هر مسافتی را که طی می کرد، لذتی داغ زیر پوستش می دوید و به جان می خرید نوازش های روح نواز نسیم بر صورتش را... در قصر را که باز کرد، معنای زیبایی را یافت! جلوه ای شادی بخش در برابرش ظاهر شد و او شادمان از کشف این الهه زیبایی، لرزان قدم بر می داشت. این قصر زیبا عجیب او را به سوی خود فرا می خواند! 

خواست بدون درنگ قدم دیگری بردارد اما... باز همان دست زهر آگین بر احساساتش چنگ انداخت! 

صدای نفس کشیدنی را، ندید، نشنید، فقط حس کرد...

ویرایش شده توسط G_Aramis_R

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#مقدمه (چکیده)

#پارت2

آری! صدای نفس کشیدنی را حس کرد... همان حسی که اورا از سرخی دلنشین جنگل، به این سرزمین سبز و زمردین و ناشناخته آورد. گویا هنوز هم هست کشف نشده هایی، که کشف کرد! برگشت و مسیر همان ریسمان نامرئی را دنبال کرد و با هر قدم آرامش نداشته اش را ذره ذره به بی تابانه های وجودش می بخشید... 

رسید؛ گر گرفت از انرژی که رو در رویش می دید. گرچه رودر روی او جز ستونی بلند چیزی نبود اما... او حس می کرد حضورش را،  حضور آن موجود عجیب که نا پیداست!

دست بالا برد و تکیه داد به ذرات معلق در هوا! بعد از ثانیه ای کوتاه، نوری سبز رنگ از زیر انگشتان دستش درخشید و سر منشا بی قراری هایش پدید آمد... آن نور سبز رنگ به هر  کجا که می رسید، قسمتی از تن آن موجود ناشناخته پدید می آمد! 

قلبش می کوبید از انرژی و حیرتی که در آن لحظه به سراغش آمده بود... 

آرام شد... آرام آرام... زیرا پیدا کرد آن انسان نامرئی را! انسان بود؟ آری! حالا دیگر نور از گردن و چانه اش گذشته و صورتش نیز پدیدار گشت... 

دستش روی سینه و قلب او قرار داشت،  تند می زد... از حرارت تن او پوستش سوخت!  که بود؟ لیسی کشف کرد انسانی نامرئی را؟ آری و حال حس می کرد بال هایی را که پشت آن انسان بود!

اگر حسش درست می بود، پری بود... انسانی پری مانند! او یک پسر بود! پسری که حس لیسی اورا کشف کرد...

پسر کشف شده ی لیسی! 

ویرایش شده توسط G_setayesh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#شروع_فصل_اول

#آغاز_وابستگی_ها

#پارت1

کجایی...

که باران می بارد همه جا... که می خروشند موج ها... 

که من تنها!

کجایی...

ای ناشناخته ی حس ها... ای کشف نشده در رویا... 

ای که حضورت سبز باد! 

با خوش صدایی می خواند و زیبا می رقصید. نقش اندامش هنگام هنرنمایی، سایه مانند بر روی دیوار می افتاد و او لبخند زنان، ادامه می داد...

همیشه با خواندن، مشاهده طبیعت و رقصیدن لذت می برد!

دوست داشت در خیالات خودش غرق شده و اجازه دهد تخیل، در جانش ریشه کند و شاخ و و برگ بدهد! و او چه مشتاقانه پذیرایی این شکوفایی بود.

درست است که در کنار دایی و زندایی بی مهرش زندگی می کرد، درست است که بدون محبت مادر و پشتوانه ای به نام پدر زندگی می کرد؛ اما... او غرق محبت! مهر، همراه جسارت و شجاعت از جمله ویژگی های خاص او بودند!

با صدای تقه ای که به در خورد، در همان حالت رقص، سر جایش خشک شد و به در خیره شد. با خشونت مو های جلویش، که همیشه روی صورتش بودند، کنار زد. هرچند که مانند همیشه، بعد از ثانیه دوباره به جای خود بازگشتند! ( معمولا زمانی که ناراحت و عصبی بود این کار را می کرد.) 

می دانست چه کسی پشت در است. حتی شیوه در زدنش را هم می دانست! چه کسی جز چیوس ( Chaos ) می توانست باشد؟

خنده اش گرفت و سر به زیر انداخت. آخر چیوس هم شد اسم؟! واقعا که سلیقه زندایی مارتا ( Martha ) زبان زده همه بود! خودش که ادعا می کرد در زمان بارداری، برای انتخاب نام چیوس تحقیقات بسیاری کرده بود و در آخر به این نتیجه رسیده بود! آن هم چه نتیجه ای!

اصلا نمی خواست در را باز کند! سعی کرد غر غر های چیوس را، از پشت در، نشنیده بگیرد!

سرش را به نشانه تأسف تکان داد و پشت به در ایستاد. کمی، فقط کمی به چیوس حق می داد که چنین اخلاقی داشته باشد! از دختری که معنی نامش هرج و مرج، شلوغی و آشفتگی ست، چه انتظاری می توان داشت؟ حتما چیوس هم تحت تاثیر معنی نامش، چنین دختری، با این اخلاقیات بود! درست است، دختر! واقعا چیوس نام برازنده ای برای یک دوشیزه بود؟ باز هم خندید... هر زمان نام چیوس از ذهنش می گذشت، خنده اش می گرفت!

در افکار خود غوطه‌ور بود و قصد باز کردن در راهم نداشت، که صدای باز شدن در و صدای چیوس، همزمان از پشت سرش بلند شد.

چیوس_ لیسی!

ویرایش شده توسط Aramis.R_G

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت2

به سمت در اتاق برگشت و با لبخند محوی که می دانست، چیوس هم دلیلش را می داند بهش نگاه کرد( معنی و تلفظ نام چیوس )

آخر نفهمید خود بی شرم است یا چیوس که رفتاری خارج از آداب معاشرت یک دختر هجده ساله داشت! حداقل او زمانی که می خواست وارد اتاق شود، در می زد. البته اتاق چیوس که جای خود داشت...!

چیوس با حرص مشهودی، کلمات را ادا کرد: میشه صدات رو خفه کنی و به من گوش بدی؟ مادر احظارت کرده!

و پوزخند لیسی نشان از بی اهمیت بودن ماجرا را داشت. به جبران توقف رقص و آوازش به دست چیوس، که می دانست از عمد بوده و به صدای او حسادت می کند، با لحنی بی تفاوت گفت: اوه! واقعا؟ چیوس جان؟

چیوس را با لحنی کشدار و بد آهنگ تلفظ کرد و با تمسخر در چشمانش نگاه کرد. 

چیوس، در حالی که پره های بینی اش از خشم باز و بسته می شد گفت: بایدم اینو بگی! می دونی که من همیشه از تو بهتر بودم و هستم! حتما حسادت می کنی!

قدمی به عقب برداشت و با تمسخر سر تا پای چیوس را، که قدش به زور به گردنش می رسید، برانداز کرد... از موهای مدل دار و یقه پر از طرح و گلدوزی که لیسی از دنبال کردن خطوط آن، به دلیل شلوغی اش سر گیره می گرفت گرفته تا کمری که شک نداشت آنقدر آن را میان بند و کش اسیر کرده، که به زور به اندازه کف دست می رسید و جلوه ای ناهماهنگ با سایر اعضا بدن چیوس، تشکیل داده بود و دامن پر از پف و اکلیلی صورتی رنگی که تزیینی بیش از اندازه داشت و لیسی با مشاهده آن حالت تهوع می گرفت...

همه را با تمسخر رصد کرد و گفت: اوه! چه جالب... حسادت! ادعای کاملا مزخرفی بود!

صورتش را به صورت چیوس نزدیک کرد و زیر گوشش زمزمه کرد: می دونی چیه؟ تو به درد همون هایی می خوری که به خاطر پول می خوانت! وگرنه کسی شوهر دختر کوتوله ای مثل تو نمیشه، میشه؟

صورتش را عقب برد و با لذت به چهره سرخ شده چیوس خیره شد.

چیوس_ خودت چی؟ خودت چی که کسی حتی به خاطر پول هم نمی خوادت!

لیسی با پوزخند پاسخ داد: اگر هم بیاد من ردش می کنم. مثل تو تشنه ی ازدواج نیستم که همه جا جار بزنم خاستگار دارم!

چیوس که دیگر به مرز انفجار رسیده بود با خشم گفت: حسابتو می رسم!

لیسی با خونسردی گفت: من که خیلی وقته منتظر این تسویه حسابم! آخه تو هر دفعه همین رو می گی!

چیوس خواست پاسخی به لیسی بدهد که صدای مارتا بلند شد: دخترا چرا نمیاید؟ پس کجا موندید؟ 

لبخندی پیروزمندانه بر لب های لیسی نقش بست و چیوس که انگار منتظر بهانه بود تا از مهلکه بگریزد، به سرعت از اتاق خارج شد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت3

چرخی دور خود زد و لی لی مانند به سوی راه پله روانه شد... به راه پله که رسید، سعی کرد اشرافی رفتار کند؛ پس گوشه دامن لباس خود را در دست گرفت و دست دیگرش را روی نرده گذاشت. سر و شانه بالا گرفته، سینه جلو داد و به سمت سالن اصلی روانه شد... 

نگاه مارتا، با شنیدن صدای ضعیف برخورد پاهای لیسی، با سنگ پله ها رنگ و بوی شک به خود گرفت. چشم در حدقه چرخاند و زمزمه کرد: دوباره!

لیسی به سمت مبلمان سلطنتی حرکت کرد و با خود اندیشید: چه خوب که زندایی مارتا دومرتبه هوس نکرده بود میز غذاخوری را به سالن اصلی بیاورد! همان یک ماه که در سالن اصلی بود، به اندازه با چشمان متعجب مهمان ها رو به رو شده بودند و مارتا هم برای اولین بار پذیرفته بود اشتباه کرده است؛ آن هم چه اشتباهی!

مارتا با نزدیک شدن لیسی اخمی روی صورت نشاند و با تحکم گفت: سر میز صبحانه حاضر نبودی، لباست رو عوض نکردی و به موقع پیش من نیامدی و البته...

با انزجار نگاهی به لباس لیسی انداخت و لیسی تلاش بسیاری کرد تا خشمش را کنترل کند. لباسش یک پیراهن بدون پف و از جنس پارچه ای بود که در تن آویزان می شد. فقط یقه اش کمی گلدوزی داشت و کمربندی پارچه ای به آن زینت بخشیده بود. از نظر لیسی، در عین سادگی زیبا بود و از لباس های پر پف و خسته کننده مارتا و چیوس بهتر بود! باز هم چیوس...

مارتا_ دامنت رو بده بالا!

بی تفاوت شانه بالا انداخت و در همان حال که به چشمان مارتا نگاه می کرد گفت: پام نکردم!

مارتا خشمگین ولوم صدایش را بالا برد: چند بار بگم در شان یک دختر اشراف زاده، که از اقوام نزدیک یکی از مقامات مهمه قصره نیست که بدون کفش قدم برداره؟! تو چرا حرف گوش نمی دی دختر؟!

لیسی به گوشه ای از سالن خیره شده بود؛ انگار که اصلا زندایی مارتایی وجود نداشت! 

به این توبیخ ها عادت کرده بود. نمی دانست برای گام برداشتن در خانه ای که حداقل روزی دوبار سطحش را با آب و کف تمیز می کنند، پا کردن کشف الزامیست؟ اگر خارج از خانه باشد یک چیزی، اما... 

اوه! گفت خارج از خانه! چطور قرارش با آلن ( Allen ) را فراموش کرده بود؟

مارتا که برق چشم های لیسی را دید، مقصود لیسی را فهمید. می دانست لیسی در این ساعت به کجا می رود؛ برنامه هر روزش بود... می دانست اگر بخواهد از هر کدام از اعمال لیسی جلوگیری کند، این یکی را محال است! به نشانه موافقت سرش را تکان داد.

هر چند که لیسی دقایقی قبل کفش های پارچه ای خود را پا کرده و به سوی در خروجی روانه شده بود...

فقط به دلیل باران پاییزی و گل آلود بودن زمین کفش پا کرد، وگرنه باز هم دلیلی برای پا کردن کفش نداشت!

ویرایش شده توسط Aramis.R_G

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت4

تند تند راه می رفت و تقریبا می دوید... به خودش که نمی توانست دروغ بگوید، این شوق ملاقات با آلن نبود، بلکه شوق رسیدن به سبزه زار و سپس جنگل بود... 

نتوانسته بود بفهمد چرا این سبزه زار همیشه سبز است، حتی در پاییز! البته، رنگ سرخ جنگل را هم دوست داشت... در هرصورت، موضوع مهم، رسیدن به این دو منبع انرژی و شادمانی بود!

تقریبا جمعیت جمع شده در کوچه خیابان ها را هل می داد تا بتواند راه عبور خود را از میان جمعیت باز کند. 

زمانی که به سبزه زار رسید، بی طاقت کفش هایش را در آورد و گوشه ای پرتاب کرد،  برایش مهم نبود کجا می افتند، فقط زمزمه کرد: اه! با کفش که نمی شه راه رفت!

وارد سبزه زار شد و زمانی که پوست پاهایش، لطافت سبزه ها را حس کرد، خود را روی سبزه ها انداخت و دراز کشید...

خیره به آسمان آبی، سرگذشت زندگی اشاره مرور کرد: از زمانی که به یاد داشت، عاشق جنگل و رنگ سبز بود. احساس آرامشی که در کنار گیاهان و درختان و گل ها داشت، هیچ کجا نیافته بود. اما باز هم نیمه ای از وجودش خالی به نظر میرسید، شاید بیشتر از نیم... 

با صدای برخورد نرم سبزه ها با یکدیگر و قدم های فردی، نیم خیز شد و با چشمان سیاه رنگ آلن که ستاره باران بود و می درخشید، رو به رو شد.

لبخندی به آلن زد: سلام! منتظرت بودم... 

آلن با لبخندی که عمق گرفته بود کنارش نشست و گفت: منم مشتاق بودم زودتر ببینمت. 

لیسی با چشمانی ریز شده به آلن نزدیک تر شد و گفت: پس خبر جدید... 

آلن با سرخوشی که کاملا در رفتارش مشهود بود، کلام لیسی را نیمه تمام گذاشت و با هیجان گفت: بالاخره تونستم اعتماد رییس رو بدست بیارم، منو برد کتابخانه سلطنتی!

مکث کرد و زیر چشمی لیسی را که مشتاقانه به او خیره شده بود از نظر گذراند و ادامه داد: خب... راستش...

لیسی کلافه اخمی کرد و گفت: آلن الان وقت شوخی نیست! این مسئله خیلی مهمه!

آلن تند تند سرش را تکان داد و صدای دو رگه ای گفت: می دونم! می دونم! اما... آخه... خب اطلاعاتم یکم مبهمه!

لیسی_ یعنی چی؟!

آلن_ یعنی من تونستم فقط یک تومار قدیمی پیدا کنم و مطالبش رو بخونم، توش نوشته بود: این جنگ را بازگشت عزیزمان به خانه می پنداریم و پرده صلح را کنار زده، فقط حکومت انسان ها را پایه گذاری می کنیم، نه هیچ موجود دیگر را! 

امضاء: شاه استفان ( Stephen ).

لیسی با حیرت به و شگفتی گفت: جنگ؟ حکومت انسان ها شاه استفان؟  

آلن سر تکان داد و لیسی بعد از کمی تامل گفت: خب... از این تومار ها داخل دربار زیاد پیدا میشه و طبیعیه که شاه درمورد جنگ حرف بزنه؛ اما چرا شاه استفان و ربطش به پدر و مادر رو نمی فهمم!؟

آلن همان طور که به نقطه ای نامعلوم خیره بود گفت: درمورد سوال اولت که نمیدونم، اما درمورد ربطش به پدر و مادر...

سرش را به سمت لیسی که کنجکاوانه بهش می نگریست چرخاند و گفت: این تومار داخل یک پاکت بود که روی اون پاکت... خب... نشونی خونه ای که پدر و مادر در اون زندگی می کردند، خونه ای که با کلی زحمت نشونیش رو پیدا کردی، نوشته شده بود! 

ویرایش شده توسط G_Aramis_R

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت5

نفس در سینه لیسی حبس شد. معما پشت معما و از همه مهم تر، اطلاعات نا چیز آن دو مانند تکه های پازل کنار هم چیده شده و معنا می بخشید به راز مرگ پدر و مادرشان...

به خوبی به یاد داشت که نتیجه اولین جاسوسی اش، مطلع شدن از وجود خانه ای متروک بود. از لای در، شاهد گفت و گوی مارتا و دایی اش ادوارد ( Edward) بود. 

[ مارتا_ باید خونرو بفروشی! شاید برامون دردسر بشه، البته شاید که نه، حتما!

ادوارد با کلافگی دست در موهایش کشید: فروش اون خونه به این راحتی ها نیست. می دونی که در گذشته محل رفت و آمد درباریان بوده!

مارتا اخم به پیشانی نشاند: در گذشته! اما حالا یک خونه متروکست... 

ادوارد متقابلا اخم کرد: اما اون خونه تنها یادگاری خواهرمه و قانونا متعلق به لیسی! 

مارتا که دیگر طاقت ماندن نداشت، برآشفت: خودت خوب می دونی که اگر بخوای می تونی اون خونرو بفروشی! به اندازه کافی نفوذ داری؛اما اینکه چرا ازش نمی گذری برام سواله؟! علاقه چندانی هم به لیسی نداری که بخوای به خاطرش صبر کنی! در هر صورت، من منتظر تصمیمت می مونم... ]

چقدر ناراحت کننده بود که لیسی، فقط از وجود آن خانه مطلع بود و هیچ نشانی دیگری از خانه نیافت. حتی دیگر صحبتی از آن خانه متروک و مرموز نشد تا اینکه روزی طبق قرار های مداوم، آلن به دیدن لیسی آمد و خبر داد که نشانی خانه را یافته!

او در بخش نگارش نامه و اطلاعات کاخ کار می کرد و احتمال داده بود که می تواند آن خانه را بیابد؛ زیرا محل رفت و آمد درباریان بوده است. 

اما به دلیل اتفاق های اخیر و هرج و مرج در دربار، به دلیل انتخاب جانشین، فرصتی برای سر زدن به خانه نیافتند؛ زیرا هر دو با حکومت ارتباطی نزدیک داشتند... جدا از اینکه دایی لیسی مقام حکومتی بالایی در کاخ داشت، لیسی از نتیجه فال گوش ایستادن هایش دریافت بود که پدرش، برادر پادشاه قبلی ( شاه استفان )  بوده است!

از زمانی که متوجه این موضوع شده بود، سوال های زیادی در ذهنش، شکل می گرفتند... اگر او برادر زاده شاه قبلی بود، چرا در کاخ زندگی نمی کرد؟ چرا دایی ادوارد از این فرصت استفاده نمی کرد تا به عنوان قیم لیسی، در کاخ زندگی کند؟ از همه مهم تر، چرا مارتا سکوت کرده و به دیگران فخر نمی فروشید؟ همه چیز عجیب بود!

از روزی که به لطف دهن لقی های چیوس، متوجه شده بود برادری به اسم آلن دارد، به دنبال او گشت و چه خوب که آلن هم در جست و جوی او بود. بنا بر گفته های آلن، او از همان ابتدا می دانسته که خواهری دارد و این موضوع از زبان رئیسش که او را بزرگ کرده بود، شنیده بود. اما لیسی... باید از زبان این و آن حقیقت زندگی اش را می شنید! 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت6

آلن بازو های لیسی را در دست گرفت و تکان محکمی به لیسی داد و فریاد زد: لیسی!

لیسی هراسان از افکار خود بیرون آمد و خشمگین گفت: چه تو؟ چرا داد می زنی؟

آلن نفسش بیرون داد: هر جا صدات کردم جوابم رو ندادی!

لیسی طلبکارانه گفت: خب جواب ندادم که ندادم! اصلا دوست داشتم! حتما باید داد بزنی؟

آلن لبخند محوی زد. با اخلاق لیسی آشنا بود و از حق به جانبی و شیطنت های فراوانش آگاه بود.

آلن_ مثل اینکه بدهکار شدم!

لیسی_ معلومه! فکر کردی چون...

آلن، کلام لیسی را برید: می تونی تا 3_2 ساعت دیگه اینجا باشی؟

لیسی با فراموش کردن بحث خود و آلن گفت: چرا؟

آلن_ می خوام به خونه پدر و مادر سر بزنم، شاید سرنخی پیدا کنم. هر چقدر رفتن به اون خونه رو عقب بندازیم، از میزان پیشرفتمون کم میشه.

لیسی متفکر گفت: حق با توئه! دیگه خیلی داره عقب می افته!

آلن_ وقت داری؟

لیسی_ چیزی که من زیاد دارم، زمانه! تا غروب اینجام... تا زمانی که برگردی می رم یک گشتی تو جنگل بزنم.

آلن سر تکان داد و برخاست. لیسی اصراری برای رفتن نکرد. تجربه ثابت کرده بود در چنین مواقعی حتی اگر اقدام به خود کشی بکند، آلن همراهی او را نمی پذیرد!

با ناپدید شدن قامت آلن، لیسی شادمان به سوی جنگل روانه شد... علاقه لیسی به جنگل برای آلن هم عجیب بود! آخر لیسی گیاهان را چون موجوداتی زنده می پنداشت و لذتی از لمس کردن و هم صحبتی با آن ها بدست می آورد، که هیچ کجا نیافته بود.

با لبخندی که هر لحظه بیشتر عمق می گرفت، شاخه های درختان را لمس کرد و کنار می زد. احساس پرواز داشت و به حالت جنون، برک درختان را بو می کرد و در آن لحظه احساس می کرد جهان را در اختیار دارد...

بر روی تخته سنگی نشست، دست هایش را پشتش ستون کرد، سرش را بالا گرفت و چشمانی بسته، لبخند عمیقی زد و از حضورش در جنگل، نهایت لذت را برد. مگر دیگر چه می خواست؟ او آرامش نداشته اش را در جنگلی می یافت، که شاهد احساسات غم انگیز و شادمانه او بود... جنگلی که مورد هجوم ابراز احساسات لیسی، نسبت به خودش قرار گرفته بود...

عشقی که لیسی به جنگل داشت، بی پرده و بی ریا بود و شاید همین علاقه عمیق، آلن را می ترساند! به نظر احمقانه است، اما آلن از شکننده و خاص بودن لیسی، هراس داشت! هر که نمی دانست، آلن می دانست که لیسی با مابقی انسان ها تفاوت دارد. آلن می ترسید از آشکار شدت این تفاوت و نمی دانست حال زمان شکوفایی رسیده!

شکوفایی حس لیسی!

زمانی که لیسی تنهاست، در جنگل!

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت7

احساس می کرد ریسمانی نامرئی، تمام وجودش را در بند کشیده و او را می کشد... اولین بار نبود، تقریبا هر بار که به جنگل می آمد، این حس به سراغش می رفت و سرچشمه آن پشت درختان کهنسال و بلندی بود، که لیسی هیچ وقت هوس نکرد به آنجا سر بزند؛ همان یک بار که به قصد کنجکاوی رفت و با بدنی زخمی بازگشت کافی بود! آخر او از کجا می دانست آن پشت خفاش هایی زندگی می کنند که به انسان رحم نخواهند کرد؟! تازه در آن موقع که این حس عجیب و غریب به سراغش نمی آمد، حال که این حس را واضح لمس می کرد چه؟

ترسان آب دهانش را قورت داد و سر به سمتی چرخاند که سرچشمه آن حس بود... با یک پرش از روی سنگ پرید و تند تند قدم برداشت؛ اما هرچه دورتر می شد، احساس می کرد بلند کردن پاهایش از روی زمین برایش سخت تر می شود؛ تا جایی که دیگر توان راه رفتن در خود نمی دید!

برگشت و به درختان خیره شد... مثل همیشه شروع کرد به زیر لب غر زدن: فضولی آخه؟ برو دختر! برو... اون ور هم مثل این ور! البته مثل هم که نیستند. اصلا تو برای چی ایستادی؟ برو جلو! لیسی نباید از چیزی بترسه! ولی این یکی ترسیدن داره...دختره ابله! مثل دیوانه ها با خودت حرف می زنی؟ جوابت معلومه دیگه... برو سراغ درختا!

دیگر تحمل نداشت.می دانست اگر به سمت درخت ها نرود، شب از کنجکاوی خوابش نمی برد! واقعا ابله و کله شق بود که با توجه به تجربه قبلی هنوز هم به آن سو می رفت.

با احتیاط قدم بر می داشت و فقط به جلو خیره شده بود. درختان را کنار می زد و سعی می کرد با انعطاف دادن بدنش، راه را آسان تر سازد...

با شنیدن صدای قطرات آب، بی تاب شاخه ای دیگر را کنار زد و با مشاهده آنچه رو در رویش می دید، حیران متقوف شد...

رو در روی او، آبشار کوچکی جاری بر روی سنگ های مرمرین و پوشیده شده با خزه های سبز رنگ بود! انتهای آبشار به آب هایی می رسید که مانند چشمه، گودال کوچکی از آب درست کرده بودند...

عجیب بود! در جنگل رودخانه وجود داشت اما آبشار، نه! پس... تصمیم گرفت رصد کردن رودخانه را تمام کند.

کم کم لبخند روی لب هایش نشست. با یک جهش خود را درون آب انداخت و شادمان شروع به آب بازی کرد... صدای قهقهه اش طنین انداز گوش طبیعت شد و خورشید، قصد به هدیه دادن جلوه ای دیگر از زندگی، به لیسی کرد... 

پرتو های خورشید به چشمان لیسی تابید و او همان طور که نشسته بود، دست روی چشمانش گذاشت و چشم بست و سپس... با احساس گذر پرتو های خورشید، چشم باز کرد و... 

از حیرت آنچه که می دید، توانست بگوید: اوه! خدای من!

ویرایش شده توسط Aramis.R_G

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت8

شاید خواب بود، شاید هم نه! در هر صورت نمی خواست از این منظره حیرت آور چشم بردارد. 

این قصر سبز زمردین و سرزمینی سراسر سبز رنگ... تپه هایی پر شکوه و درختانی رشید، آسمانی آبی رنگ و تابش آفتاب گرمابخش خورشید، همه و همه لیسی را شگفت زده کرده بود!

برخاست و تازه متوجه شد که درون آب است! همان آبشاری که در جنگل یافت، همینجا هم بود. پس دلیل وجود آن فضای سبز در دل سرخ رنگی جنگل همین بود!

آن آبشار، پورتال ورود به سرزمین سبز بود. سرزمین سبز... این نام، کاملا برازنده اش بود.

لیسی، اصلا نمی خواست به این فکر کند که این سرزمین چگونه وجود دارد؟ لیسی چگونه سر از این سرزمین در آورده است؟ در دل پاییز، چگونه برگ درختان این سرزمین سبز هستند؟ فقط می خواست از حضورش در اینجا لذت ببرد...

جالب اینجا بود که لیسی اصلا به سکوت سهمگین سرزمین نمی اندیشید و انگار آلن درست می گفت که او، گاهی فراموش می کند که عقلی در سر دارد!

دوان دوان خود را به در ورودی قصر رساند و با هیجانی که از سرخی گونه هایش مشخص بود، در را باز کرد و معنای زیبایی را یافت...!

تمامی فضای قصر، پوشیده شده از رنگ های سبز و طلایی بود و ارزشمند ترین وسایل در سالن بزرگ دیده می شد...

بدون بستن در، قدم های سستی برداشت. نمی توانست باور کند که در این قصر حضور دارد و زبانش از تعبیر این زیبایی ها قاصر بود! 

پلک هایی تند و گذرا می زد و هم زمان با لبخندی که بر لب داشت، قطره اشکی از چشمانش چکید و با زمین افتادنش، سکوت فضا را در شکست...

افتادن این قطره اشک همزمان شد با تلنگری در وجود لیسی! آن حس کشش که لیسی را مانند آهن ربائی به سوی خود می کشید... اگر این حس که لیسی را به سوی قصر آورد، این بار دیگر می خواست چه چیز به او نشان دهد؟ 

ناخودآگاه، دومرتبه به سمت آن حس قدم برداشت و با هر قدم حس می کرد آرامش به وجودش سرازیر می شود... 

رسید، می دانست که دیگر نباید جلو برود! از کجایش را نپرسید که خودش هم نمی دانست! فقط می دانست که مقابلش، چیزی نامرئی ست! انگار که اختیار جسم خود را نداشت؛ زیرا دست بالا برد و به دیواری نامرئی تکیه داد... گویا واقعا دیوار بود؛ زیرا دست لیسی به جسمی برخورد کرد!

بوم! بوم!

تپش های نامنظمش را زیر دستش حس می کرد! تند می زد...

آری! و حال عجیب بودن، برابر چشمانش ظاهر شد...

 

 

ویرایش شده توسط Aramis.R_G

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت9

از سر انگشتان لیسی، نوری سبز رنگ درخشید و این نور از هر کجا که می گذشت، قسمتی از تن آن موجود نامرئی پیدا می شد...

درخشش نور هر لحظه بیشتر می شد از اجزای پیدا شده تن آن موجود پیدا بود، انسان است! حالا دیگر نور بالا تر رفته و چانه و گردن و سپس صورتش، پیدا شد...

لیسی نفس زنان از کشف این انسان با کمک حس و دستانش، به چشمان سبز رنگ آن پسر، خیره شد. چشمانی متعجب و حیران که پرسشگر به لیسی خیره بود... 

کم کم رنگ لبخند بر صورت لیسی نشست. دست از روی سینه آن پس_که می شود گفت مرد_برداشت و تازه فهمیده آن دیوار نامرئی که دستش را بهش تکیه داده بود، سینه این مرد عجیب بوده است!

با لبخندی که هر لحظه بیشتر عمق می گرفت، قدمی عقب رفت و برابر آن مرد، زانو خم کرده و تعظیم کرد.

به سرعت برخاست و با هیجان و اشتیاق گفت: من لیسی هستم! لیسی اسمیت!

مرد، خاموش به لیسی که شادمان می خندید نگریست. سکوت مرد آنقدر طولانی شد که لیسی ناخودآگاه اخم هایش را درهم کشید و با خشم موهای جلوی صورتش را پشت گوش فرستاد... 

در دنیا از سه چیز، به حد مرگ بیزار بود: انتظار، زورگویی و نادیده گرفته شدن، که از نظر لیسی این مرد هرسه را برابرش به نمایش می گذاشت!

با حرص دهن باز کرد: تو چه؟ فکر کردی چون اینجا زندگی می کنی هر کاری خواستی می تونی انجام بدی؟ به چه حقی تعظیم م بی جواب می زاری؟ ادب بهت یاد ندادن جناب جلبک دیوانه؟

آخر لباس های مرد، سبز رنگ و با نقش و نگاری مشابه گیاهان بود؛ که لیسی به آن ها می گفت جلبک!

مرد تنها ابرو بالا انداخت و زمزمه کرد: چطور تونستی؟ 

لیسی که سریع همه چیز را فراموش می کرد، باز هم با فراموش کردن بحثی که راه انداخته بود گفت: چقدر آروم حرف می زنی! خودت شنیدی چی گفتی؟

و پاسخش باز هم نگاه خیره مرد بود... دیگر به مرز انفجار رسیده بود!

بعد از مدتی، گویی منفجر شده، صدایش را طوری بالا برد؛ که ستون های قصر لرزیدند!

لیسی_ جلبک کج دهن! منو علاف خودت کردی؟ آهای! مرد بدقیافه! چرا جوابمو نمی دی؟ تو می دونی من کی هستم؟ ها؟ هی! با تو ام! کری؟

این، برای اولین بار بود که لیسی اشاره ای به موقعیت اشرافی خود می کرد...

دستش را برابر چشمان مرد تکان داد؛ اما مردمک های مرد، کوچک ترین تکانی نخوردند.

شرمگین از صفاتی که نثار مرد کرده بود، لب گزید. او برای افرادی که از نظر جسمی مشکل داشتند، به خصوص نابینا ها احترام زیادی قائل بود...

خودش هم می دانست که مرد نه بدقیافه است و دیوانه! درواقع فقط می خواست حرصش را بر سر مرد خالی کند.

هنوز لی به عذر خواهی باز نکرده بود، که صدای زنانه ای از پشت سر، به گوش رسید.

_دنیل!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت10

لیسی به دنبال منبع صدا برگشت و با انسان کوچکی که دو بال کوچک تر پشت سر خود داشت، رو به رو شد! درواقع یک پری را رو در روی دید! 

چقدر هم خوشحال بود که حضور آن پری باعث شده بود عذرخواهی نکند، با این تفکر که: منکه خواستم عذرخواهی کنم، نشد! وجدان مثلا بیداری را خفه کرد! 

بدون توجه به پیامد های قبل، یه سمت آن پری رفت و تعظیم کرد: من لیسی اسمیت هستم! خوشبختم!

پری کوچک که میانسال به نظر می رسید، متعجب ابرو بالا انداخت. برایش عجیب بود که لیسی، اینقدر راحت با حضور یک پری رو در رویش کنار آمده بود و جیغ و داد نمی کرد!

اما خیلی زود به خود آمد و در حال پرواز، متقابلا تعظیم کرد و با لبخند مهربانی گفت: منم سوفی ( Sophie ) هستم عزیزم، خوشبختم!

لیسی در آن لحظه تنها چیزی که بهش فکر.می کرد، این بود: شعور این پری از اون دنیل جلبک کج دهم دیوانه بدقیافه بیشتره!

با صدای سوفی، به خود آمد.

سوفی_ دنیل! نمی خوای به مهمانمون خوش آمد بگی؟

لیسی که دیگر شک نداشت دنیل سالم سالم است و فقط از نظر عقل شعور کمی که نه، بیشتر از کمی کمک دارد، به دنیل خیره شد و گویی صدای اخطار آمیز سوفی، طلسم را شکست و دنیل با صدایی رسا شروع به سخن گفتن کرد.

دنیل_ سوفی! تو حالت خوبه؟

سوفی_ مسلما از تو بهترم! بد نیست چشمان رو باز کنی و ببینی چه کسی جلوت ایستاده! 

لیسی سینه جلو داد و لبخند مغرورانه ای زد؛ اما دنیل به او نیم نگاهی نکرد که هیچ، با سخنش او را تحقیر کرد و لیسی کفری، دستانش را مشت کرد...

دنیل_ من چشمام رو باز کردم، اما این تویی که نمی خوای ببینی کسی که کنار ایستاده یک انسانه، انسان! اون وقت انتظار داری من بهش خوش آمد هم بگم؟

لیسی که در طول مکالمات آن دو، سرش مدام بین سوفی و دنیل در چرخش بود، با شنیدن کلان دنیل که ( انسان ) را تحقیر آمیز بر زبان آورد، اخم هایش را در هم کشید و به دنیل توپید: هوی! جلبک کج دهن!

و زمانی که توجه دنیل _ از نظر لیسی برای اولین بار _ به لو جلب شد، با هر قدم که به سویش می رفت کلمات را ادا می کرد...

لیسی_ حرف دهنتو بفهم ها! من خودم تنها ده تا مثل همجنس تو رو حریفم، چه برسه به توی شوشول پادشاه!

و با کف دست به سینه دنیل فشار آورد و دنیل قدمی عقب رفت.

دنیل به این موضوع اندیشید که: لیسی از کجا متوجه شده او شاه است؟

و نمی دانست لیسی این حرف را، فقط برای پاسخ تحقیرش داده است و اصلا از پادشاه بودنش آگاهی ندارد!

دنیل که از فرط خشم صورتش به سرخی می زد، گفت: چطور جرأت کردی؟ منو خل می دی دختره ی گستاخ؟

دنیل جلو آمد و لیسی عقب نرفت. در نتیجه، سینه به سینه هم ایستادند...

از نگاه هر کدام آتش خشم زبانه می کشید و کسی چه می دانست، این چندمین بار است که این لحظه ها تکرار شده؟!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت11

سوفی توبیخ گر دنیل را فراخواند: دنیل! بس کن! می بینی که اون از هیچی خبر نداره.

آتش خشم لیسی خاموش شد جایش را به کنجکاوی داد.

لیسی به سمت سوفی برگشت و گفت: من باید از چی خبر داشته باشم؟

اما سوفی، هنوز به دنیل متفکر خیره شده بود...

سوفی_ اون حق داره بدونه!

دنیل_ اما اون یک انسانه!

سوفی_ جدی؟ اگر انسانه پس چطور تو رو دیده؟

دنیل باز هم اخم کرد و لیسی یک صفت شیرین دیگر، که برازنده اش بود، به صفات دنیل اضافه کرد ( اخمو ) 

نگاه لیسی، خندان از تفکرات و صفاتی که به دنیل نسبت می داد، به دنیل خیره بود که دنیل ناگهان به لیسی نگاه کرد!

لیسی برای اینکه حرفی زده باشد، پرسش گر سر تکان داد و تند خو گفت: هان؟

سوفی ریز ریز خندید و ترجیح داد اصلا به چهره ترسناک دنیل نگاه نندازد، پس با خنده رو به لیسی گفت: تو خیلی سرکشی دختر!

لیسی به سمت سوفی برگشت و با لبخند و اشتیاق گفت: آره! آلن هم همیشه همین رو می گه. می گه تو آخر با این سرکشی هات یا خودت رو می کشی یا بقیه رو! دختر پرحرفیم اما همیشه از حقم دفاع می کنم!

و زیر چشمی به دنیل نگاه کرد و انگار که این جمله را خطاب به او گفته است.

سپس با خنده رو به سوفی گفت: زندایی مارتا می گه ( و با ژست و قیافه ای که خودش را شبیه مارتا جلوه دهد، مثلا روی صندلی نشست و ادای مارتا را در آورد) در شان یک دختر نیست که زیاد حرف بزنه!

و در آخر پشت چشمی نازک کرد و دست و گردنش را تاب داد.

ایستاد و با حرص گفت: خبر نداره چیوس جانش آبروی هر چی دختره نجیبه برده!

سوفی که از حرکات و کلمات لیسی آشکارا می خندید، با شنیدن نام چیوس و طرز تکان خوردن لب های لیسی، خنده اش به قهقهه تبدیل شد...

لیسی چیوس را غلیظ تلفظ کرده بود و لب های غنچه اش، حالت خنده داری به خود گرفته بودند.

لیسی خندید: می بینی سوفی جون؟ می بینی گیر چه کسایی افتادم؟ آخه چیوس هم شد اسم؟  

سوفی دست کوچکش را جلوی دهانش گرفت و سعی کرد خنده اش را کنترل کند: راستش... خب... من فکر می کنم...

و صدای پر تحکم دنیل، پایان دهنده این بحث بود: کافیه!

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت12

لیسیدن گویی خصومتی دیرینه با دنیل داشت، اخم کرد و گفت: دلیل نمی شه چون تو بی احساسی بقیه هم احساس نداشته باشند!خیلی خودتو بالا می گیری!

دنیل خنده عصبی کرد و لیسی انگار از عصبی کردن او نهایت لذت را می برد، لبخند خبیثی زد؛ اما این لبخند با نگاه خشمگین دنیل و قدم هایش به سمت لیسی، رفته رفته محو شد...

لیسی با وجود ترس خود قدمی عقب بر نداشت در چشمان سبز رنگ دنیل خیره شد. در آن لحظه، دنیل با مشاهده واکنش لیسی اندیشید: چه دختر سرکش و گستاخی!

و زمزمه ای عاشقانه در گوش هایش طنین انداز شد و وادارش کرد بایستد.

_ یک دختر سرکش و گستاخ، بی شک خواهر حاضر جوابی برای تو می شه!

زیبان روی لب کشید و ناباور به لیسی نگاه انداخت. نه! امکان نداشت لیسی همان...

اما چشمان آبی رنگ و چهره کشیده آن، بی شباهت به ملکه لی لی نبود!

سردرگم به سوفی نگاه کرد که او برای اطمینان پلک روی هم گذاشت. دومرتبه اخم کرد و رو به سوفی گفت، می خوام تنها باشم!

سوفی تنها سر تکان داد و لیسی با نگاهی متعجب و مبهوت، رفتن دنیل را نظاره کرد.

پرسش گر چهره اش را جمع کرد و اخم کرد و در حالی که نمی توانست از مسیر رفتن دنیل، چشم بردارد گفت: این... چه دقیقا؟

سوفی با آرامش ذاتی خود خندید و گفت: با من بیا!

لیسی بدون توجه به سوفی، متفکر گفت: فکر کردم فقط منم که مثل دیوونه ها ادامه بحث ها رو فراموش می کنم، اما معلوم شد خل تر از منم هست!

سوفی دومرتبه خندید و لیسی کفری، به  توپید: تو چرا هی می خندی؟ حالت خوبه؟

سوفی سرفه ای کرد و به روی خود نیاورد: دنبالم بیا! باید باهات حرف بزنم!

لیسی که کنجکاوی فهمیدن موضوعی که نمی دانست چیست، امانش را بریده بود، جلو تر از سوفی به سمت راه پله عریض و بزرگ سالن حرکت کرد و با صدایی شادمان و چهره ای پر هیجان گفت: بزن بریم سوفی جون که خیلی کار داریم!

و زمانی که پاسخی از سوفی نشنید، منتظر روی اولین پله توقف کرد و به سوفی نگاه کرد. سوفی با دهانی باز از این خودمانی شدن سریع لیسی، به او می نگریست و با مشاهده نگاه منتظر لیسی، خنده ناباوری کرد و زیر لب گفت: اوه! خدا به داد دنیل برسه!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت13

لیسی که از فرط هیجان، اصلا متوجه حرف های سوفی نبود، دست سوفی را کشید و به سمت پله ها برد.

لیسی_ بیا دیگه! چرا رو زمین... ام... چرا رو هوا خشکت زده؟بیا بریم دیگه...

سوفی به دنبال لیسی کشیده می شد و زمانی که لیسی با انتخاب خودش، از یک راه پله بالا رفت و به طبقه بالا رسید، با دیدن اتاق های بسیار سالن راهرو مانند، عاجزانه نگاهش را به سوفی دوخت.

سوفی که گویی عادت هر دقیقه اش خندیدن بود، دست به سینه شد و ابرو بالا انداخت: گویا بعضی ها به کمک نیاز دارند! 

سپس با دست به راهرو اشاره کرد: درسته که راه پله رو درست اومدی، اما...

لیسی کلام سوفی را برید و کفری موهایش را از جلویش کنار زد: خب چیه؟ من که بلد نیستم!

سوفی که از واکنش لیسی بیشتر خنده لش گرفته بود، کنار او ایستاد و گفت: من که از اول گفتم دنبالم بیا، اما مثل اینکه تو از قبل راه رو بلد بودی!

لیسی به دنبال سوفی قدم برداشت و طلبکار گفت: از منی که تا به حال اینجا نبودم چه انتظاری داری؟

سوفی در حالی که در یکی از اتاق ها را باز می کرد، شانه بالا انداخت: هیچی!

لیسی فرصت نکرد به سوفی پاسخ بدهد، زیرا زیبایی اتاقی که در چارچوبش ایستاده بود، او را مبهوت ساخت!

مخلوط رنگ سبز روشن و نقره ای اتاق، جلوه ای شاهانه به آن داده بود...

درست است که لیسی مانند یک شاهزاده و به عنوان یک اشراف زاده می زیست؛ آمل این زیبایی خیره کننده هیچ شباهتی به زیبایی اتاق لیسی نداشت و قابل مقایسه نبود!

شاخه های پوشیده شده از برگ که ستون های اطراف اتاق را در بر گرفته بود، پنجره بزرگ و تخت سلطنتی که در اتاق وجود داشت، هر انسانی را مبهوت می ساخت.

چرخی دور خود زد و خنده ای کرد. در همان حال گفت: ما کجاییم؟ اینجا... اینجا خیلی...

سوفی با دست کوچکش به شانه لیسی کوفت: بزن بریم که خیلی کار داریم دختر جون!

لیسی با دهانی باز به سمت سوفی که روی صندلی بسیار کوچکی نشسته بود نگاه کرد. صندلی عجیب، روی هوا معلق بود و اندکی بالا و پایین می شد. در زیرش نور خای حاوی اکلیل سبز مشاهده می شد که لیسی حدس می زد جادویی ست، که صندلی را نگه داشته است.

به سمت سوفی رفت و سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت: من... تو... همه جای این قصر...

سپس گویی موضوعی را به یاد آورده، با اخم به سوفی خیره شد و گفت: تو الان به من کنایه زدی؟!

سوفی باز هم خندید و این بار، لیسی متعجب ایستاد و گفت: فکر کنم همتون کم دارید!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت14

سوفی بدون توجه به حرف لیسی، به تخت اشاره کرد و گفت: بشین!

لیسی همان طور که با خود می اندیشید: خوب شد این بار هم نخندید، وگرنه یا خودم رو تا حد مرگ می زدم، یا سوفی رو!

نشست و دست زیر چانه اش زد و به سوفی خیره شد. زیر لب زمزمه کرد: البته فکر کنم با همون ضربه اول نابود بشه!

سوفی_ پر حرفی دیگه بسه! می خوام به حرفم با دقت گوش بدی چون به سرنوشتت و حضور تو در این سرزمین مربوط می شه!

لیسی متعجب دست از زیر چانه اش برداشت! باور نداشت این صدای جدی از دهان سوفی خارج شده است!

سوفی که تعجب او را گفت: بهتره که ما بین صحبت هام سوال نپرسی، چون ممکنه نکته ای رو جا بندازیم.

لیسی لب تر کرد و سر تکان داد. کنجکاوی امانش را بریده بود...

سوفی_ زمانی که من اینجا زند...

لیسی با هیجان حرف سوفی را قطع کرد و گفت: از کی؟ از کی اینجا زندگی می کردی؟

سوفی_ از زمانی که یادم میاد. سال ها قبل از تولد دنیل...

لیسی_ پس خیلی وقت پیش بوده. تاریخ تولدت یادته؟

سوفی_ نه!

لیسی_ نه؟!

سوفی_ اون زمان به تاریخ یا جشن تولد کسی جز شاه و شاهزاده ها اهمیت داده نمی شد، این قانون بود!

لیسی_ چه قانون مزخرفی! اگه من اون زمان زنده بودم، حتما شکایت می کردم! من که تاریخ تولدم رو یادمه. همون روزی که مارتا و چیوس مدام برام پشت چشم نازک می کنند! اصلا روز تولدم، همه شون می زنه به سرشون...!

سوفی_ آهان! که این طور... اما درباره قانون، همه ما موظف بودیم فرمان بردار باشیم، بعلاوه مگه الان مردی که اون زمان...

لیسی اصلا نمی شنید! فقط هر چه به ذهنش می رسید بر زبان می آورد...

لیسی_ اگه من اون موقع زنده بودم، حتما این قانون رو حذف کردم! اصلا اونا به چه حقی درمورد زندگی شخصی انسان ها قضاوت می کنند؟ 

سوفی_ مثل اینکه اصلا به من توجه نمی کنی! می گم وسط حرف هام...

لیسی_ شاه اون زمان کی بوده؟ زود بگو خودم حسابشو می رسم!

سوفی_ لیسی! می توتی ساکت باشی؟

لیسی_ نه! تقریبا همه اینو بهم می گند که پر حرفم! ولی من تو کتم نمی ره...

لیسی شانه بالا انداخت و سوفی که دیگر نمی توانست جلوی خنده اش را بگیرد، صدای قهقهه اش بلند شد...

ویرایش شده توسط G_Aramis_R

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت15

سری به این طرف و آن طرف چرخاند تا مطمئن شود تعقیب نشده. به میله های آهنی مشکی رنگی خیره شد و به در بزرگ مشکی، تکانی وارد کرد...

فقط صدای ضعیفی، قیژ قیژ مانند از آن بیرون زد که مشخص بود مربوط به زنگ زدگی ست.

لب پایینی اش را به دهان کشید و با کمک نرده ها، خود را بالا کشید و به آن طرف میله ها رساند...

سر چرخاند و با حیاطی پوشیده شده از برگ، که باد لا به لای آنها می پیچید و صدای هو هوی باد و خش خش برگ ها در هم آمیخته، فضایی ترسناک تر به خانه می دادند که پنجره هایی بسته و حوض خزه بسته بی آبی داشت! 

زمانی که لیسی صحبت از خانه ای متروک کرد، اصلا فکر نمی کرد با چنین فضا و دیوار های سیاه رنگ این خانه عظیم و پر شکوه رو به رو شود!

قدم هایی آرام بر می داشت و نگاهش را مدام می چرخاند تا مبادا صحنه ای را جا بگذارد.

به در که رسید، آب دهانش را قورت داد و با نفسی عمیق کشید و دست روی دستگیره گذاشت، در را باز کرد...

انتظار داشت با خانه ای بهم ریخته و پرده‌هایی دریده شده و ترسناک و یا مبلمان که رویش پارچه کشیده شده و غبار خاک بر آن نشسته رو به رو شود؛ اما چیزی که می دید، در هیچ کجای عقلش نمی گنجید!

شومینه اش روشن و چراغ نفتی هایی فروزان و مبلمانی که مرتب چیده شده و کاملا پاکیزه بودند! انگار تا همین لحظه فردی یا افرادی در این خانه زندگی می کردند؛ اما سکوت سهمگینی که بر فضای خانه سایه انداخته بود، عمیق حس می شد. این فضا خالی از زندگی بود و در تصور اولش که در این خانه کسی زندگی می کرده، اشتباه بوده...

جلو تر رفته و نگاهش را در اطراف چرخاند و از فشار پاهایش بر پارکت های چوبی خانه، صدایی ایجاد شد که شکی در قدیمی بودن خانه، نمی ذاشت! 

نگاهش به سمت پارکت ها کشیده شد و زانو زد. انگشتش را روی پارکت ها کشید و با حیرت به آن نگاه کرد... روی انگشتش لایه ای از خاک نشسته بود! نگاه به پارکت ها داد، اما اثری از خاک روی آنها نیافت! پارکت ها از پاکیزگی برق می زدند!

همین کار را روی میزی که چند قدم جلو تر بود انجام داد و باز هم انگشتی که لایه ای از خاک رویش نشسته بود و می میزی که از تمیزی برق می زد!

نگاهش به سما عکسی که روی میز بود کشیده شد... یک عکس از یک خانواده. یک پسر بچه، همراه با پدر و مادر باردارش... همان عکسی که در گذشته، در قصر یافته بود، در بخش اسرار سلطنتی، دوره حکومت شاه استفان! این عکس اینجا چه می خواست؟

عکس را برگرداند و متن پشت عکس را خواند... احساس می کرد از میزان حیرتی که به سراغش آمده بود، کم مانده بی هوش شود! یعنی دنیل نام دیگرش را بود یا... سعی کرد افکارش را متمرکز کند اما... هر کسی جای آلن بود، بد تر از این واکنش نشان می داد!

( تاپیک عکس از شخصیت رمان ایجاد شده دوستان. لینکش رو در موضوع گذاشتم. لطفا بازدید کنید... با تشکر، آرامیس ریجینا) 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت16

با لبخند به قهقهه های سوفی و لیسی خیره بود... در طول عمر خود به یاد نداشت که سوفی این گونه شاد باشد و فراموش کند که چه می خواهد بگوید...

از همان ابتدا که سرخوشی و هیجان دخترک را، هنگام ورود به قصر دید، متوجه شد که باید بمبی از انرژی باشد! 

لیسی هم فارغ از اینکه توسط نگاه دنیا تعقیب می شود، ابراز احساسات می نمود.

حس عجیبی داشت زمانی که لیسی به او خیره شد؛ درست است که نامرئی بود اما... اصلا همین موضوع دنیل را شگفت زده کرد که چرا لیسی به او خیره شده؟ پشت سرش هم هیچ وسیله جلب توجه کننده ای نبود که نگاه لیسی بخواهد به آن سمت کشیده شود...

اما لیسی کشیده شد و چه حس غریبی در وجود دنیل افتاد، حال دیگر دانست که لیسی حضورش را حس کرده؛ زیرا در چشمانش خیره بود... می دانست نامرئی ست و همین او را بیش از پیش شگفت زده می کرد که چطور لیسی او را حس کرده؟

دست لیسی که روی قلبش نشست، لرزی به جانش افتاد و اوج شگفتی آنجا د که با تابش آن نور سبز رنگ زیر دست لیسی، دنیل برابر چشمان دنیل از سیاه و سفید به رنگ اصلی خود تغییر یافت و دنیل فهمید رسوا شده... آخر زمانی که نامرئی می شد، همه چیز را سیاه و سفید می دید.

نمی دانست چرا با وجود اینکه می دانست لیسی انسان است، از قدرت خود برابرش استفاده نکرد و انتقام این سال های تنهایی و حسرت یک زندگی آزادانه را از او نگرفت؟!

شاید نگاه معصوم و بی ریا لیسی مانع شد تا برای لحظه ای خودخواهانه تصمیم نگیرد.

با صدای قهقهه بلند سوفی، دست از افکارش کشید و به آن دو خیره شد...

لیسی با هیجان دستانش را در هوا تکان داد و گفت: بعد زندایی مارتا در رو باز کرد و تخم مرغ ها به جای اینکه به من بخوره، خورد فرق سر مارتایی بیچاره! مارتا هم که از تخم مرغ متنفر! همون لحظه خاستگار وارد شد... حالا تصور کنید: من که از خنده روی زمین غش کردم! مارتای عصبانی با سر و صورت تخم مرغی، چیوس با لباس خای رنگ رنگی و دایی ادوارد که موش آب کشیده شده و یک جفت کفش پر از جلبک دستشه! طبق آخرین اخبار گزارش دادن خاستگار از مهلکه گریخت!

صدای خنده های لیسی روح را به قصر بازگرداند و دنیل نمی دانست این خنده ها، باران نم نمی خواهد بود که قطره قطره باریده و شدت یافته و در دلش شکوفه عشق کاشته، سرزمینش را سبز خواهد کرد و تا مدت ها، روح نواز روح تازه شکفته قصر خواهد شد...

ویرایش شده توسط Aramis.R_G

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت17

سوفی لحنی جدی به خود گرفت و در حالی که سعی در پنهان کردن خنده اش داشت گفت: بسه... دیگه... لیسی... من... باید... قراره که...

لیسی خودش را روی تخت انداخت و با صدایی مرتعش شده از خنده، نیم خیز شد و گفت: نه! بزار بگم... امروز صبح... چیوس...

و دوباره چیوس و لیسی که از شدت خنده روی تخت پخش شد! درواقع خودش هم نمی دانست که برای چه می خندد؟! آخر ماجرا صبح آنچنان خنده دار هم نبود که لیسی را بی حس کند! راستش را بخواهید کم کم احساس دیوانه بودن بهش دست می داد... باز خم شروع به خندیدن کرد! اصلا نمی دانست چه شده، فقط می دانست که بیش از حد خل بازی هایش را به نمایش گذاشته بود و بی عقل بودنش را به سوفی ثابت کرده؛ بنابراین خودش را جمع و جور کرد و صاف روی تخت نشست.

سوفی که با دیدن خنده های بی دلیل لیسی می خندید، با دیدن عکس العمل لیسی سرفه ای کرد تا خود را جدی نشان دهد. به لیسی نگاه کرد و که او را زیر چشمی می پائید...

لیسی که نگاه خیره سوفی را دید، دستی به ابتدای دوخت دامنش، جایی بین پایین قفسه سینه و بالای نافش کشید... هر زمان که حرف و یا کار اشتباه، غیر منطقی، بی ربط و زننده انجام می داد این کار را می کرد و مثلا نشان خجالت از دیوانه بازی هایش بود!

سوفی که هنوز مانند لیسی، اثرات خنده در صورتش مشاهده می شد گفت: خب... بهتره از بحث های متفرقه خارج بشیم. چطور وارد سرزمین سبز شدی؟

لیسی که به خاطر کنجکاوی حاضر بود حتی اسرار خانوادگی اندکی که می دانست را فاش کند، سریع پاسخ داد: از طریق یک آبشار کوچیک!

سوفی ابرو بالا انداخت و گفت: و...؟

لیسی هم متقابلا ابرو بالا انداخت و گفت: یک چیزی مثل چشمه!

سوفی سر کج کرد و گفت: و...؟

و باز هم سر کج شده لیسی...

لیسی_ یک عالم سبزه.

سوفی چشم تنگ کرد و گفت: و...؟

و لیسی هم...

لیسی_ هوای آزاد و...

سوفی کفری کلام لیسی را قطع کرد: نگفتم بگو اون مکان چطور بود، بگو چطور وارد شدی!

لیسی سر تکان داد و گفت: باشه! صبر کن تمرکز کنم!

سپس چشمانش را بست و دستانش را از دو طرف باز کرد.

سوفی با تعجب به حرکات لیسی خیره بود...

سی ثانیه ای گذشت که لیسی چشم باز کرد.

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت18

لیسی دهان باز کرد و ایستاد. چهره ای جدی به خود گرفت. اگر سی ثانیه طول کشید تا تمرکز کند، در کمتر از سی ثانیه تمامی اتفاقات و احساساتی که هنگام ورود به جنگل، تا همین لحظه که برابر سوفی ایستاده بود داشت، شرح داد! انگار همه چیز روی دور تند افتاده بود...

بعد از اتمام سخنرانی اش، دستانش را در هم قفل کرد و لبخند ملوسی زد.

سوفی با دهانی باز تنها توانست بگوید: اوه! دختر!

لیسی با اعتماد به نفس لبخند زد و گفت: نه خواهش می کنم. نیازی به تشکر نیست، می دونم خوب بودم! راستی تو می خواستی چیزی بگی؟

درواقع تند حرف زد تا سوفی زود تر حرفش را شروع کند. کنجکاو بود دیگر...

سوفی گلویش را صاف کرد و گفت: بله. می خواستم. بگم...

اما انگار شانس با لیسی یار نبود و حالا به هر نحوی، سوفی نمی توانست موضوعات مورد نظر را با لیسی شرح دهد.

تقه ای به در خورد و سپس صدای ظریفی به گوش رسید: اجازه هست؟

سوفی_ بیا تو!

در که باز شد، قامت پری دیگری در چارچوب نمایان شد و لیسی شگفت زده، به سمت در حمله ور شد.

پری بیچاره که قصد گزارش داشت، با دیدن عکس العمل عجیب لیسی پا به فرار گذاشت...

لیسی که دستان خود را برای در آغوش کشیدن پری باز کرده بود، با دیدن جای خالی او خشک شد. او فقط می خواست کمی ابراز احساسات کند! اما انکار زیاده روی کرده بود و پری بیچاره را ترسانده بود!

به سمت سوفی برگشت. پرسش گونه سر تکان داد و گفت: کجا رفت؟

اون تا حالا انسان ندیده و حتما با دیدن این واکنش تو زهره ترک شده! بعلاوه، فکر نمی کنی لی لی ( Lee Lee ) برای آغوش تو زیادی کوچیک باشه؟

و به دستان لیسی اشاره کرد.

لیسی با شرم ساری دستی به ابتدای دامنش کشید و گفت: خب... من... می خواستم...

سوفی_ برو دنبالش! برو که معلوم نیست الان کجا غیبش زده!

لیسی_ باشه!

از اتاق خارج شد و نگاهی بیچاره گونه به راهروی سالن مانند انداخت. او چطور با وجود این اتاق ها می توانست او را بیابد؟

اما با فکر اینکه بهانه ای برای سر زدن به اتاق ها و فضولی کردن یافته، شادمان جیغ خفه ای کشید و گفت: آره! بهتر از این نمی شه!

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت19

دامنش را با دست بالا گرفت و حس کارآگاه بودن بهش دست داد. آرام آرام قدم برداشت و با نگاهی مشکوک، چشمانش را ریز کرد اما طولی نکشید که ایستاد.

لیسی_ وای! حالا دختره رو چی صدا کنم؟

لب گزید بر سر خود زد. مطمئن بود که سوفی نام او را گفته بود اما آنقدر سر به هوا بود که به خاطر نمی آورد.

دختره ی دست و پا چلفتی! عرضه ی حفظ کردن یک اسم رو نداری؟ آخه چرا اینقدر سر به هوایی؟ بکوبمت به دیوار حالت جا بیار؟ دختره ی خنگ!

شاید اگر لیسی می دانست دنیل از لای در اتاقش نظاره کر اوست و به حرکاتش می خندد، هرگز بلند بلند غر نمی زد!

ناگهان لیسی با به یاد آوردن موضوعی، فریاد زد: لی ل...

اما قبل از اینکه اسم کامل از دهانش خارج شود، با مشت بر دهانش کوبید و لب زد: دختره ی ابله! اگر دوباره ترسیده باشه چی؟

صاف ایستاد و گلویش را صاف کرد. دستی به ابتدای دامنش کشید و گفت: لی لی! لی لی جون... میای باهم باز... اهم حرف بزنیم؟ منم یاد دارم پرواز کنم ها! می دونستی؟ زندایی مارتا رو که می شناسی؟ ام... اون موقعی که پرواز می کنم مسخره ام می کنه! من خودم دوست دارم ها! مسخره کردن مارتا رو نه، پرواز کردن خودم رو... راستش چیوس هم... خخ... ببخشید. آخه به نظرت اسم چیوس خنده دار نیست؟ سلیقه زندایی مارتاست دیگه...

لیسی که با هر کلمه یک قدم بر می داشت، دیگر خجالت کشیدن را کنار گذاشت و گویی لی لی را رو به روی خود می بیند، با ادا اطوار هر چه در ذهنش می آمد بر زبان می آورد. 

دنیل هم نظاره گر لیسی بود که زمانی که به انتهای سالن می رسید، برای گشت و راه قبلی را تکرار می کرد...

دنیل از لای در بیرون آمد و به سمت لیسی به راه افتاد... پشت لیسی به دنیل بود و دنیل لبخند زنان به قامت لیسی خیره شد؛ زیرا قامت مادرش را از پشت سر، در قامت لیسی تصور می کرد...

لیسی که از همان لحظه اول که دنیل از اتاق بیرون آمد، حضورش را حس کرده بود، به هوای اینکه لی لی پشت سرش است، لبخند زد و با فریاد بلند: گرفتمت!

با یک جهش به عقب برگشت و خود را روی فردی که تصور می کرد لی لی ست انداخت...

اما او کسی نبود جز دنیل!

و چون حرکت لیسی غیر منتظره بود همان طور که لیسی رویش افتاده بود، به پشت روی زمین افتاد و با چشمانی گرد به لیسی که رویش افتاده بود، خیره شد...

ویرایش شده توسط Aramis.R_G

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...