رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ژانر:تخیلی.فلسفی

نویسنده:پریسا روحی

مقدمه

چهره های رنگارنگ،قلبهای مخفی در پشت صورتهای رنگی ... غم های پوشیده از لبخند ....لبخندهای پوشیده از غم ....قلبهای تاریک با چهره های مهربان...قلبهای مهربان با چهره های عبوس..... و امروز انسانی پیچیده در صورتها و نقابهای پیچیده....

نقد نقاب آرنیسان

Negar_20191018_012139.png

ویرایش شده توسط r/parisa

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت اول:

شاید این داستان برگردد به زمان گذشته ،به روزگارهای بسیار دور ،به روزهایی که برای اولین بار بشریت خلق شد و زمین موجودی به اسم انسان را در گوشه گوشه های خود دید ،به زمانی که انسانها برای اولین بار باهم روبرو شدند و برای اولین بار همدیگر را شناختند ..‌صورتک های بی احساس و سیاهی که هیچ حالتی نداشتند...قلبهایی که می تپید ولی قادر نبود، رنجشش را، شادمانیش را ،دغدغه هایش را، در صورتهای رنگ رو رفته و خنثی نشان دهد ...شاید آن زمان ،انسانها در بترین شرایط حال خود، از لحاظ احساسی، زندگی می کردند ...آنها هیچ وقت نمی توانستند ،احساسات خود را بروز دهند. یا حتی لبخند کوچکی را به هم نوع خود هدیه کنند.....

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت دوم

شاید برای انسانها این شرایط عادی شده بود و با گذر زمان ،آموخته بودند که با نقاشی های ابتدایی یا با هدیه هایی کوچک ویا حتی با نشانی احساسات خود را بروز دهند و زندگی در این شرایط ودر این محدودیت را یک چیز عادی می پنداشتند  و فکر می کردند  انسان یعنی همین.... در این میان دخترکی دانا و باهوش به نام چیپا زندگی می کرد ...سالهای کودکی چیپا ,با عجایب و آموختن علمی که، ازاجدادش، به او رسیده بود گذشت و حالا که او جوان و زیبا شده بود باز هم  به دنبال اسرار ونایافته ها،روزهایش را سپری می کرد....طبیعت برایش به حکم مسئله ای بود که هر لحظه باید حل می کرد... دنیای چیپا با دنیای  دخترهای هم سن و سالش متفاوت بود ....چیپا همیشه از این محدودیت ها واز چهره ی رنگ رو رفته وبی احساس متنفر بود ...شاید تنها کسی بود که درمیان  آن انسانهای در رکود، که دچار روزمرگی شده بودند ،به این می اندیشید که چگونه می توان احساسات را بو روز  دهد و قلبش را از تپش دیده نشدن باز دارد.... روزی چیپا در حال گشت و گذار در دامان طبیعت ،فکری به خاطرش رسید .تصمیم گرفت، برای هر احساس نقابی طراحی کند و آن نقاب ها را به دوستان و اطرافیان هدیه ،دهد.تا هروقت خواستند ....آنها را بر چهره بگذارند واحساس واقعی وقلبی خود را نشان دهند...چوبهایی را یافت و با استفاده از آموخته های  تجربی خود، شروع به طراحی نقابهای خنده ،شادی ، گریه کرد....چیپا چند ماه در سکوت برای ساختن  این نقاب ها تلاش کرد و در نهایت توانست سه نقاب خنده و شادی و گریه را طراحی کند.... در وجودش احساس خوشحالی و سرور بسیاری  می کرد و حالا وجود نا آرامش اندکی  آرام شد.... تعداد زیادی از نقاب ها را ساخت و شروع به هدیه دادن به اطرافیان خود کرد.... 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

رفته رفته کار او رونق گرفت و انسانهای بی شماری برای یافتن چیپا و بدست آوردن نقاب ها تلاش کردند....چیپا د ر محوطه ی کوچکی نقاب ها را آویزان کرده بود وبه هرکس بر حسب نیازش نقابی هدیه می کرد .... رنگ روستا عوض شده بود ودیگر سردی به گرمای زیبای رنگارنگ، احساس تبدیل شده بو د....یک سال از این ماجرا گذشت در اولین روز، فروردین ماه که زمین به سوی زنده شدن دوباره می رفت ...پینان پای خود را بر روی زمین گذاشت ...پینان جنی فراری ، که قومش به دنبال او می گشتند ....پسری با چشمان سیاه و موهای سفید که روی شانه  هایش ریخته بود ....همه ی جنیان به دنبال او وبه دنبال سنگ قدرت جنیان،آرینسان بودند.

نقد نقاب آرینسان

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت چهارم:

..قدرت پینان در سنگ درون دستانش نهفته بود و قصد داشت با آن تمامی انسانها را ،تحت حکومت خود در آورد.زمین و آدمیان، برایش عجیب و شگفت انگیز بود ...احساسات متناقضی را از وجودشان دریافت می کرد که فقط نیاز به آشکار شدن و قدرت داشت واین برای پینان خبر خوبی بود ...باید خود را شبیه آنان می کرد ...بی شک ظاهرش ازجمله موهای سفیدش، برای این موجودات ظاهرپرست و سطحی نگر ،ترسناک بود ...‌ خودش را در رودخانه ای میان جنگل شست و موهایش را با ماده ای ازگل سرندان، که از سرزمین جنیان، به همراه آورده بود ،رنگ کرد و با چاقوی که از پدربزرگش آرمیدوس، به یادگار داشت .آنها را کوتاه کرد .... با کمک آرنیسان ،لباس فاخر وزیبایی برای خود طراحی کرد ..‌حالا او یک جوان برازنده و زیبایی شده بود . بیشتر، بسان شاهزاده ای افسانه ای می ماند که پا در این دیار نهاده ،شاهزاده ای سوار بر اسب و رویایی!!!!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت پنجم

روزها گذشت و کم کم خبر ورود جوانی زیبا رو با چهره ای که می توانست بخندد .‌.گریه کند و .... در شهر پیچید .خانه ی زیبایی که در حاشیه ی رودخانه برای خود ساخته بود همه را به وجد می آورد ...مردم دسته دسته به دیدارش می شتافتن ..کم کم به او لقب الهه ی زمینی دادند و داستانهای بسیاری از گذشته اش، دهن به دهن در کوچه ها و پس کوچه ها می گذشت. (که او الهه ای بود که در شکل انسان پا در میان این جمعیت گذاشته تا آنها را را نجات دهد) کم کم مردم به هرچه او می گفت گوش می دادند و همه چیز را بدون چون وچرا عملی می کردند ...پینان دریافت تنها چیزی که او را از اهدافش باز می دارد نبود چهره و قدرت تظاهر در این برده های گوش به فرمان است و باید فکری در این مورد می کرد . در آن سو چیپا،بارها بارها ،داستانهایی از الهه ی زمینی ،پینان می شنیدو حتی یک بار او را از دور درمیان انبوهی جمعیت ،دیده بود..‌‌ چهره ی زیبا ،و صورتی با تمامی احساسات که فقط متعلق به خودش بود اورا مجذوب خود می کرد و ذهن کنجکاوش را به چالش می کشید ...بارها و بارها فکر کرده بود که چطور چنین چیزی ممکن است؟؟!!!آیا او واقعا یک الهه ی زمینی است؟؟؟!!! *** ماجرای چیپا و نقابهای دست سازش به گوش جن فراری ،پینان رسیده بود و این نقاب ها فکری را در سر او پروراند و تصمیم گرفت به دنبال چیپا ونقابهایش برود .... (کلبه ی کوچک چیپا در پایین دهکده و نزدیکی های جنگل قرار داشت .او و خواهر ناتنی اش می آن مدتها بود که به تنهایی در آنجا زندگی می کردند و جسد پدر و مادرشان چند سال قبل در جنگل پیدا شد و کسی ندانست ...آنهاچگونه کشته شدند !!!!!) آن روز مثل همیشه، در این ساعت ،می آن تنها در خانه ودر باغچه با سبزیجات کاشتی خود ،ور می رفت و چیپا به دنبال چوب به جنگل رفته بود ...در این ساعت پینان، به پایین دهکده و کلبه ی آنها رسید ...تقریبا همه چیز از زندگی آنان را می دانست.... و می دانست که سالهاست در این کلبه تنها هستند ..‌از دور، دخترک مو بلوند و چشم آبی دید که چهره اش هیچ حالتی نداشت و زیبا و دوست داشتنی بود .... نزدیک تر شد. با لبخند سلامی داد ...می آن با دیدن لبخند و چهره ی بشاش و زیبای او جا خورد و دست پایش را گم کرد ... تا به حال لبخند واقعی در چهره ی کسی ندیده بود ...درباره ی الهه ی زمینی پینان چیزهای بسیار زیادی شنیده بود و حتی آن روز به همراه چیپا ،او را از دور دید ...همان روز که او را برای اولین بار دید احساس کرد قلبش به لرزه در آمد و امروز تپش قلبش را به وضوح می شنید...سریع نقاب لبخند دست ساز چیپا را مقابل صورتش گرفت وپاسخ او را داد .... صدای دلنشین الهه ی زمینی او را به وجد می آورد و ضربان قلبش را بالاتر می برد...پینان از او درباره ی نقاب ها و چیپا پرسید و حتی می آن، بدون چون وچرا نقاب ها و وسایل کار چیپا را به او نشان داد ... درمقابل او بی دفاع وبی فکر شده بود و هرکاری که او می خواست بی چون وچرا انجام می داد و پینان این تلاطم درونی او را بی خوبی احساس می کرد

نقد داستان آرنیسان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

قسمت ششم

کارگاه چیپا برای پینان شگفت انگیز بود و هیچ وقت فکر نمی کرد درمیان چنین انسانهای سطحی، شخصی به نام چیپا چنین قدرت و نبوغی از خود نشان دهد...روزها بدین منوال گذشت و هروز پینان در خفا به دیدن می آن و کارگاه می آمد و دخترک را عاشق و دلباخته ی خود کرده بود ...برای می آن رابطه داشتن با الهه ی زمینی، افتخار بزرگی به شمار می رفت .... در این میان پینان به دنبال راهی برای رسوخ، به این انسانها بود و سرانجام نتیجه گرفت نقاب های دست ساز چیپا، بهترین گزینه است

***

سنگ بنفش رنگ، در دستانش می درخشید می توانست ،صورت خود را ،در درون آن ببیند . چهره ی واقعی ،موهای سفید وضمیر آتشینی ،که در وجودش می درخشید .... ضمیری ،از جنس سنگ آرنیسان ...آنقدر با سنگ انس گرفته بود که حالا با هم یکی شده بودند و وجود پینان و وجود سنگ ،به هم وابسته بود واگر یکی از بین می رفت آن یکی هم نابود می شد ... هر دو ارباب و برده ی هم بودند ... سنگ را به آرامی در دستانش چرخاند به آسمان نگاه کرد ماه کامل درست بالای سرش می درخشید ...تنها کاری که باید انجام می داد این بود که سنگ را در آتش یاهاوا، آتشی متعلق به سرزمین جنیان ، می انداخت و عصاره اش را بدست می آورد ...( یاهاوا آتشی بود که از خون یک جن و در زیر ماه کامل به دست می آمد) پینان انگشتش را برید وقطره ای خون زرد رنگ بر روی یونجه ها ریخت ...با برخورد نور مهتاب ناگهان آتشی به رنگ زرد و سبز شعله ور شد ..آتشی سوزنده تر از آتش معمولی .... نگاهی به سنگ انداخت .... و تصمیمش را گرفت باید عصاره آرینسان را بدست می آورد سنگ را داخل آتش انداخت .آتش شعله ور تر شد و رنگش به رنگ بنفش سنگ گرایید.... احساس کرد تمام وجودش همراه با آرینسان در حال ذوب شدن است ..ولی باید تحمل می کرد . آن شب گذشت و صبح روز بعد در محل آتش یاهاوا مایع شفاف و بنفش رنگی روی زمین جریان داشت و موهای سفید پینان صورت بی حال و بیهوشش را پوشانده بود

نقد داستان آرینسان

ویرایش شده توسط r/parisa

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...