رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
DARKNESS

رمان خدای تاریکی | DARKNESS کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

پارت دهم

شاین
نگران خانواده ام بودم، دلم نمیخواست این خانواده ای که دارم رو هم مثل خانواده ی اصلی خودم از دست بدهم.

 با حرف پیرمرد به این نتیجه رسیدم که، چاره‌ ای جز ترک خانواده و دوستانم ندارم، برای نجات جان آنها هم که شده، مجبورم آنها را ترک کنم.

با کمک پیرمرد توانستم بر خشم خود غلبه کنم، با این کار شعله های سیاه ناپدید شدند.

 هر چه تلاش کردیم نتوانستیم کاری کنیم تا عصا پنهان شود؛ با آخرین راهی که به ذهن پیرمرد، رسید تعجب کردم!

به چشمانم خیره شده بود، لبخند ملیحی به لب داشت.
- سرورم! از عصا بخواهید تا از دید همه پنهان شود.

نگاهش را به عصا دوخت و حرفش را تکمیل کرد.
- در ذهنتان، از عصا بخواهید تا پنهان شود.


ابتدا با شنیدن این سخن از طرف پیرمرد خنده سراسر صورتم را پر کرد؛ ولی با نگریستن به صورت پیرمرد و اخم غلیظ او، خنده ام از روی لبانم محو گشت.

طبق گفته ی او چشمانم را بستم؛ تمرکز کردم تا بتوانم ذهنم را از همه ی این اتفاقات آزاد کنم، در ذهنم خطاب به عصا، خواستم تا از دید همه پنهان شود.

 چندین بار این جمله را تکرار کردم، سپس با تردید چشمانم را باز کردم.

با دیدن دوباره عصا پکر شدم؛ لبم را به حالت عصبی گزیدم و سرم را به پایین خم کردم؛ اما با حرفی که پیرمرد با ذوق و شوق فراوانی گفت، با چشمانی گرد شده از تعجب نگاهش کردم.


- سرورم موفق شدید، عصا ناپدید شد.
- اما من که می بینمش.
- درست است سرورم! عصا برای شما قابل رویت است؛ تنها فقط برای شما! ولی برای دیگران خیر.

با لبخندی که از سر خوشحالی و محبت بود به من می نگریست؛ علت این لبخندش را نمی‌فهمیدم، خنده اش گنگ بود؛ ولی خب، حتما عصا دیده نمی‌شد...

قرار شد که چندین روز بعد توسط دروازه ای که نیمه شب درون اتاقم بازخواهد شد، به یک جنگل در نزدیکی شهری بزرگ و ناشناخته بروم.

طبق گفته های پیرمرد در آنجا شخصی به دیدنم خواهد آمد تا به من کمک کند.

چند روز بعد...

روزها گذشتند، تا اینکه روز موعود فرا رسید. زمان کمی تا نیمه شب باقی مانده بود!

به خانوادم و دوستانم فکر می کردم که فردا با جای خالی من روبه رو خواهند شد، دلم پیش خانواده ام بود، پیش دوستانم، پیش اتاقم، پیش شهری که درون قلبش بزرگ شدم و خیلی چیز های دیگر که با هر بار فکر کردن به آنها، مروارید اشک هایم از چشمانم لبریز می‌شد.

با صدای پاندول ساعت خانه، به ساعت اتاقم چشم دوختم.

وقت رفتن بود، لحظه ای نگذشته بود که فضای داخل اتاق شروع به سرد شدن کرد و جو اتاق سنگین شده بود.

ناگهان حس ترس به قلبم نفوذ کرد، بازدم هایم آهسته تر شده بود؛ احساس سنگینی می‌کردم؛ به دقیقه نکشیده بود که توده ایی سیاه، وسط اتاق ظاهر شد.

با گذشت چند ثانیه توده به شکل یک در تغییر کرد.

صدای پیرمرد را در ذهنم همانند نجوایی آرام شنیدم که می گفت: سرورم داخل دروازه شوید.

با تردید از رو ی صندلی برخواستم، به سمت دروازه حرکت کردم، دستم را روی قلبم گذاشتم؛ عجیب بود، با اینکه حس می‌کردم قلبم از شدت هیجان، از سینه ام می‌زند بیرون، ولی هیچ حرکتی از سوی قلبم حس نمی‌کردم.

بلاخره بعد از کلنجار های فراوان با خودم، قدم اول را به داخل دروازه گذاشتم.

با قدم گذاشتن درون دروازه احساس سرما و سردرد به جسمم رخنه کرد.

ولی نه!

یک حسی عجیب تر از سرما و سردرد بود، دردی عجیب در پس سرم حس می کردم.

سوز سرما، فیل را از پا در می آورد، از شدت سرما و دردی که در سرم بود به زمین افتادم.

دیدم تار شده بود و کم کم فضا تار و تار تر می‌شد؛ تا اینکه همه چیز تاریک شد، نفهمیدم که این تاریکی، مرا به کدامین سفر می‌برد، برای همین هم خودم را به دست تاریکی سپردم...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...